۱۳۹۸ شهریور ۳۰, شنبه

امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه (7)



امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه (7)

حملات اخیر به وسیله پهپاد و موشک به مناطق نفتی آرامکو عربستان سعودی گرچه - حداقل تا کنون و بر مبنای گفته های سران آمریکا- قرار نیست به جنگی بینجامد، اما به هر حال نکاتی در خود دارد که باید تحلیل شوند.
 ظاهر قضایا این گونه است که حملاتی به تاسیسات نفتی بقیق و میدان نفتی خریص عربستان صورت گرفته است. مسئولیت این حملات را گروه های حوثی یمن پذیرفته اند و در کنار آن عربستان و امارات را به حملات بیشتر تهدید کرده اند. از سوی دیگر حکومت ایران به کلی منکر دست داشتن در این حملات  گشته و می گوید حوثی ها مسئولیت این اقدام را پذیرفته و در عین حال این حق را به حوثی ها می دهد که در مقابل حملات گروه ائتلاف به حوثی های یمن، این گروه نیز به اقدامات تلافی جویانه دست زنند.
 از سوی دیگر انگشت اتهام عربستان سعودی و امپریالیست های پشتیبان وی به گونه کجدار و مریز به سوی حکومت ایران نشانه رفته است. هم عربستان سعودی و هم امپریالیست ها قضیه حملات را تبدیل به یک فرایند کند و بطئی و عمدتا فنی برای فهمیدن این که پهپاد ها و یا موشک ها از کجا شلیک شده اند، کرده اند و داستان هایی درباره این که پهپادها یا موشک ها از تکنولوژی پیشرفته ای برخوردار بوده اند، چقدر دقیق بوده اند، رادار گریز بوده اند و غیره هم سرهم کرده اند. از این سوی، بخشی از سران پاسداران و مجیز گویان هم انگار که کار، کار خودشان بوده، شروع کرده اند به قصه سرایی درباره اینکه ما چنین و چنان هستیم و چه و چه می کنیم و ببینید که این ابرقدرت تکنولوژی و نظامی اصلا  نفهمیده از کجا خورده است. و آدم گمان می کند که الان حضرات، اگر هم قدرت نخست دنیا نباشند، قدرت سوم و یا چهارم دنیا هستند.
ما در بخش ششم همین مقال ضمن صحبت درباره عدم نشان دادن واکنش نظامی امپریالیسم آمریکا در مقابل تحرکات تهاجمی حکومت اسلامی نوشتیم که« این احتمال که پروژه های دیگری نیز در راه باشد، و به سپاه پاسداران باز هم اجازه «میدان داری» و«نفس کش طلبیدن» داده شود، دور از ذهن نیست». به نظر می رسد که اجرای پروژه اخیر یکی از آنها باشد.
باید توجه کرد که برای اینکه افکارعمومی آمریکا آماده حمله نظامی به یک کشور شود، در مورد عراق بار اول، تجاوز به کویت، که به نظر با چراغ سبز نشان دادن آمریکا به صدام حسین آغاز شد، از جانب حکومت عراق صورت گرفت، و بار دوم پس از انفجار دوقلوهای تجاری در نیویورک انجام شد. اقداماتی که تا کنون حکومت اسلامی انجام داده است، در مقابل حمله عراق به کویت و اشغال کویت و نیز حمله به برج های دوقلو اقدامات چشمگیری به شمار نمی آیند و تا حدودی به نظر می رسد که جاده برای تهاجمات  بیشتر جمهوری اسلامی کمابیش باز است و گویا قضیه باید از اینها هم پیشتر برود.
 آنچه که محرک حکام جمهوری اسلامی در این اقدامات است، بر سه تضاد مهم استوارند: یکی تضاد درونی حکومتگران، دو دیگر تضاد آنها با امپریالیست ها و سوم تضاد آنها با  طبقات مختلف مردم ایران. کلید اصلی اقدامات حکومتگران بر بقای آنها در این جهان می چرخد. بقا به هر قیمتی.
تضادهای درونی هیئت حاکمه
نخست به تضادهای درونی حکومتگران توجه کنیم. شکی نیست که بین باند خامنه ای و کلا اصول گرایان و جناح روحانی- ظریف تضادهای جدی ای وجود داشته و دارد. تضادهایی که به زور و به یاری اقدامات جانبی و تهدید و گروکشی و غیره خفه می شوند اما در زیر، در جوش و خروشند و از هر فرصتی برای آشکار شدن و بروز خود استفاده می کنند.
 از سوی دیگر هدف اصلی امپریالیست ها- حداقل تاکنون- عمدتا بر پشتیبانی و تقویت باند روحانی- ظریف استوار بوده است، و به یقین این بخش از هیئت حاکمه ایران، روابط پنهانی خاص خود را با امپریالیسم آمریکا و اروپایی ها داشته اند و آنها هم از طریق همین باند در جریان تقابل های درونی هیئت حاکمه ایران قرار گرفته و می گیرند و به احتمال نزدیک به یقین ظریف همواره آنها را درجریان وجود تمایلی قدرتمند، جدی و مهمی در درون هیئت حاکمه ایران برای مذاکره، و اجابت خواست های امپریالیسم آمریکا و اروپا گذاشته و می گذارد( سوای عمال نفوذی که آنها در همه جا و در باند خامنه ای هم دارند).
و باز به نظر می رسد که هر بار مذاکره ای بین روحانی - ظریف و امپریالیست های غربی صورت گرفته، و یا قرار بوده صورت بگیرد، جناح اصول گرایان سعی در تخریب آن و نشان دادن قدرت خود داشته است. از موشکی که با شعار «مرگ بر اسرائیل» پس از برجام شلیک کردند، تا این اقدام اخیر که در آستانه برگزاری نشست سازمان ملل و احتمال دیدار ظریف با همتاهای آمریکایی خود( با برنامه و یا با ظاهر تصادفی) صورت گرفت. بنابراین، به نظر می رسد که یکی از انگیزه های این نوع اقدامات، تخریب هر گونه حرکت برای مذاکره بین باند روحانی- ظریف با امپریالیست ها باشد و یا اهمیت دادن به آنها در مجموع جناح های حاکم بر جمهوری اسلامی باشد.
 البته این ها به این معنا نیست که جناح خامنه ای مذاکره را نخواسته و نمی خواهد. روشن است که امضای معاهده برجام بدون رضایت خامنه ای نبوده است. اما خامنه ای امتیازات بیشتری می خواهد و به احتمال مایل است که روند مذاکره را تا زمان انتخابات ریاست جمهوری ایران کش دهد تا شاید با انتخاب رئیس جمهور جدیدی که باب میل خامنه ای باشد، مذاکره  امپریالیست ها کاملا با باند خامنه ای و عوامل آن و بر مبنای پذیرش این باند صورت گیرد.(1)
 اما اختلافات درون هیئت حاکمه تنها به تضاد بین جناح اصول گرایان به رهبری خامنه ای و جناح روحانی- ظریف محدود نمی شود. از مدت ها پیش تضاد درون خود جناح اصول گرایان شدت گرفت که جنگ و افشاگری های یزدی و لاریجانی علیه یکدیگر یکی از آخرین آنها بود.(2) 
افزون بر این تضادها درون جناح اصول گرا، درون باند خود خامنه ای و به ویژه درون خود سپاه پاسداران و سازمان های اطلاعاتی، دو جریان اصلی شکل گرفته و یا در حال شکل گیری نهایی است.  یکی از این دو باند طرفدار جنگ و دیگری طرفدار مذاکره است. به نظر می رسد که جناح جنگ طلب عجالتا دست بالا را دارد و تمامی کنش های باندی را که طرفدار مذاکره است به هم می زند.
باندی که خواهان مذاکره است، به جز برخی فرماندهان و معاونین سپاه، از پشتیبانی بیشتر افرادی که از سپاه و یا سازمان های اطلاعاتی به هر دلیلی بیرون رفته اند، برخودار است. افراد مورد اشاره یا بطور کلی به وسیله دسته های دیگر بیرون شده اند، یا بازنشست گردیده اند، اما هنوز نفوذ خود را در سپاه و سازمان های اطلاعاتی حفظ کرده اند. همچنین، بخش عمده  افراد وابسته به سپاه و سازمان اطلاعات که پس از بیرون آمدن به اقدامات اقتصادی همچون کارخانه داری، تجارت، بانکداری و یا کار در بخش های ورزش و هنر و غیره  دست زده اند،  طرفدار مذاکره هستند و از بیرون بخش درونی را پشتیبانی و تقویت می کنند.
اما باندی که به نظر می رسد سر نخش در دفتر رهبری است، تمامیت خواه است و تمامی افراد دسته های دیگر را در منگنه گذاشته است و یک به یک از مناصب خود برکنار می کند و یا در مضیقه قرار داده هر گونه تحرکی را از آنها سلب می کند.
 بنابراین اقدامات و تحرکات جنگ طلبانه را، شاید مهمتر از حرکت هایی در تقابل با باند روحانی- ظریف، حرکاتی در تقابل با این باندهای « خودی تر» دانست که اینک یکی پس از دیگری، تضاد های پنهان و نهفته را رو می آورند و آشکار می کنند و ترس و واهمه ای هم از باند حاکم که رهبر اصلی اش خامنه ای است، ندارند.
به این ترتیب، اقداماتی که عموما نه در جهت تکامل مذاکره، بلکه در تبدیل رویدادهای جاری به جنگ عمل می کنند، تا آنجا که به تضادهای درون هیئت حاکمه بر می گردد، باید سرچشمه گرفته از این دو تضاد دانست؛ یعنی از یک سو تضاد بین باند خامنه ای و اصول گرایان با روحانی- ظریف و از سوی دیگر، تضادهای درونی باند خامنه ای و به ویژه برخی تضادها که در سپاه و نیروهای اطلاعاتی در حال رشد هستند.
 تضاد با امپریالیست ها
 تضاد این باند با امپریالیست ها محرک دیگر این اقدامات است. ما در بخش های پیشین در  مورد محضورات امپریالیسم آمریکا و به ویژه باند ترامپ،  تضادهای درونی جمهوریخواهان و نیز تضاد میان جمهوری خواهان با دموکرات ها، بهبود نسبی وضع اقتصادی آمریکا و
نیز در پیش بودن انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و تمایل ترامپ به پیروز شدن در این انتخابات صحبت کرده ایم. بیشتر این ها محدودیت های ترامپ و باند حاکم بر آمریکا برای دست زدن به جنگ هستند. اما اولا این به این معنا نیست که آنها اقدامات خود را برای آماده جنگ شدن متوقف کرده اند. جدا از تحریم اقتصادی که تا کنون سیاست اصلی هیئت حاکمه آمریکا را در تقابل با حکومت اسلامی تشکیل داده است، ترامپ هم در کار بدست آوردن رضایت امپریالیست های اروپایی برای پیوستن به ائتلاف خلیج است و هم خودش نیروهای تازه به منطقه فرستاده و یا در برنامه گذاشته که بفرستد. از سوی دیگر، وزارت امور خارجه این کشور تمامی اقداماتی که به نظر می رسد بیشتر  دارای نقش در تدارک جنگ هستند، انجام داده و می دهد. از  دید و بازدیدها و گذاشتن نشست ها با امپریالیست های اروپایی تا سفرهای چند باره به منطقه و به ویژه به کشورهایی همچون عربستان سعودی و اسرائیل. و بالاخره باید به حملات اسرائیل( یا کشورهایی مانند عربستان و امارات) به مراکز سپاه در سوریه و نیز نیروهای حشدالشعبی در عراق اشاره کرد. حملاتی که به احتمال ادامه خواهد یافت.
 به این ترتیب امپریالیسم آمریکا در حالی که درهای مذاکره را چهارطاق باز گذاشته و از هر اقدام  دولت های اروپایی و به ویژه فرانسه (مکرون و تلاش های وی برای جستجوی راه های آوردن ایران پای میز مذاکره و برخی سازش های ترامپ  در مورد فروش نفت و یا برخی امتیازات مالی) کمابیش استقبال کرده است، اما در عین حال خود را برای جنگ هم آماده می کند. نکته اساسی در مورد جنگ، پیوستن دولت های اروپایی به ائتلاف و آوردن نیرو به منطقه است که به نظر می رسد اقدام اخیر در حمله به عربستان سعودی می تواند آن را تا حدودی تحرک بخشد.
 آنچه که در مورد سیاست باند جنگ طلب درون ایران به نظر می رسد، این است که این باند نیز این فکر را فرا راه خویش ساخته که تا آنجا که امپریالیسم آمریکا «ضعف» نشان می دهد( عدم عکس العمل در مورد زدن پهپاد، توقیف کشتی بریتانیایی، آزاد کردن کشتی نفتی ایران و تخلیه  نفت کشتی در بندری در سوریه و ...) ما تحرکاتی خواهیم داشت. این تحرکات اولا می تواند تا حدودی قدرت نظامی ما را نشان بدهد و به ویژه نشان دهد که کشوری که امپریالیست ها در این منطقه می توانند روی آن حساب باز کنند، عربستان سعودی، عراق و... نیست، بلکه ما هستیم.(3)  دوم اینکه حال که آنها هنوز به آمادگی کامل برای جنگ نرسیده اند، ما حملاتی داشته باشیم که هم مصرف داخلی و هم مصرف بیرونی دارد( مثلا نگاه کنیم به هارت و پورت حزب الله لبنان در مورد قدرت ایران). و سوما آنها را مجبور کنیم که شرایط ما را درک کنند و دست از تحریم ها بردارند و با ما کنار بیایند و بالاخره اگر هم قرار شود که پای میز مذاکره بنشینیم از موضع ضعف نباشد، بلکه کارهایی کرده باشیم که بتوانیم پایه های خود را مجاب کنیم.
 اما نکته اصلی این است که این جناح جنگ طلب، دیگر جناح ها را این گونه قانع می کند که تا آنجایی که فکر می کنیم می توانیم از طریق چنین تحرکاتی به خواسته هایمان برسیم، باید این اقدامات را انجام دهیم، اما اگر وضع به گونه ای شد که ما نتوانستیم این خط را پیش ببریم، اجازه نخواهیم داد که آنها نابودمان کنند. به اصطلاح، در آتش بس، صلح و مذاکره را که نبسته اند، می دویم و به عنوان نفر اول سر میز مذاکره می نشینیم.
  چنین رویه ای خط اصلی حکومتگران و« مارمولک »های حاکم از همان ابتدا بوده است. هر جا که احساس قوت کرده اند و دشمن ضعف نشان داده است، آنها پیش تاخته اند و تا وضع تغییر کرده دویده اند و پای میز مذاکره نشسته اند. باند جنگ طلب حاکم نیز تابع همین سیاست است. باید توجه داشت که آنها هرگز حاضر نیستند به سیم آخر بزنند. برای حکام کنونی «اصل بقا»، اصل کلیدی است و محور تمامی تحرکات آنها به دور آن می چرخد و از آن بر می خیزد. آنها به کلی با جریان هایی که اجازه می دهند همه چیزشان از دست برود و به اصطلاح تا لحظه آخر و به قیمت به خطر انداختن بقای خود به جنگ ادامه می دهند، تفاوت دارند.(4) این افراد در حال حاضر«خامنه ای» هستند و در شرایط معین دیگر به «رفسنجانی» تبدیل می شوند. به قدر کافی هم آیه و حدیث در مورد هر چیز دارند که بتوانند هر نوع چرخشی را به وسیله آنها توجیه کنند.(5)  
تضاد حکومتگران با طبقات مردم
 و اما بخش آخری که محرک جناح در حال حاضر جنگ طلب است، تضاد تمامی طبقات مردمی با حکومت است که در مورد آن به دفعات نوشته ایم.  به نظر می رسد که این تضاد نیز به سهم خود در اتخاذ این گونه سیاست ها و اقدامات موثر باشد. از یک سو آنها به اجبار باید امپریالیست ها را متوجه به وضع روز به روز بدتر شده خویش کنند، تا شاید آنها سر عقل آیند و تحریم ها را بردارند و نظام بتواند جلو وضع هولناک کنونی مردم را که روز به روز هم بدتر می شود، و ممکن است به بحران سیاسی فراگیری تبدیل گردد، بگیرد. و از سوی دیگر باید تا آنجا که ممکن است از وضع کنونی بهره برداری کنند، و هر حرکتی را به نام توطئه دشمن خفه کنند. باید توجه داشت که هر گونه خیزشی از جانب مردم به حرکات امپریالیست ها برای دخالت در ایران سرعت خواهد بخشید. از این رو باند خامنه ای جدا از این که تکامل چنین خیزش هایی را به هر حال متوجه سرنگونی حکومت و تداوم بقای خود می بیند و به همین دلیل با آنها در ستیز است، در عین حال نگران است که چنین خیزش هایی امپریالیست ها را بیشتر برای دخالت مستقیم  مجاب کند و به اقدامات معینی برانگیزد.
 از سوی دیگر، اگر جنگ در بگیرد و حضرات بتوانند آن را دراز مدت کنند- که احتمال آن بسیار ضعیف است- این شاید ار برخی جنبه ها به نفع خامنه ای و باند وی باشد. زیرا کلیشه های آنها این است که  از یک سو پیرامون یک جهاد و جنگ، تلاش برای بسیج کنند و از سوی دیگر هر صدایی را خفه. اما با توجه به این که امپریالیست ها  خواهان جنگ طولانی نیستند، به نظر می رسد، چنین امیدی از جانب حکام کنونی، نمی تواند خیلی پر رنگ باشد.
و اما نکته پایانی این است که مسئله تضاد  طبقات مختلف مردم با حکومت کنونی برای امپریالیست ها نیز حائز اهمیت است. آنها صرفا برای این به  منطقه نیامده اند که تضاد خویش را با حاکمان کنونی حل و فصل کنند و به اصطلاح سرجای خود بنشانندشان و یا تغیرشان دهند. در عین حال آنها برای این می آیند که اگر خیزش های نوینی به وجود آمد و اوج گرفت بتوانند دخالت کرده و وضعی دلخواه خویش را که نظام سلطنتی – و یا یک جمهوری زیر سلطه امپریالیست ها- است به جای نتیجه مبارزات مردم به آنها تحمیل کنند.(6)
 هرمز دامان
   30 شهریور 98                  
یادداشت ها
1-   البته این که رئیس جمهوری بعدی مورد میل خامنه ای بشود، خیلی تضمینی نیست. باید به یاد آورد که احمدی نژاد نیز از افراد مورد اعتماد خامنه بود و خامنه ای عقاید وی را به خود بسیار «نزدیک تر» دانست و آن جوری از آب در آمد. حتی اگر در انتخابات بعدی ریاست جمهوری، یکی از نزدیکترین افراد به خامنه ای به ریاست جمهوری برسد، باز خود این احراز این پست تضادهای ویژه ای را بین موقعیت فرد دارنده آن و موقعیت خامنه ای در هرم قدرت دامن می زند. افزون بر این، جاه طلبی و قدرت طلبی از خصوصیات بارز تمامی این افراد و جناح ها است و همه می خواهند فعال مایشاء باشند.
2-    هنوز مدت زمانی از خوابیدن تضاد لاریجانی و یزدی نگذشته بود که بخشی دیگر از اصولگرایان، علیه باندهای درون دفتر رهبری به ویژه شخص حسین محمدی از افراد موثر در سیاست های فرهنگی شروع به افشاگری کردند. این افشاگری ها و جدال ها هنوز ادامه دارد.   
3-   از قراین این گونه بر می آید که یکی از سیاست های این باندها این است که باید - خواه مستقیما و خواه به وسیله گروه های مورد پشتیبانی- به نقطه های ضعیف حمله کرد و نتایجی چند جانبه از آن گرفت. این است که آنها در حالیکه اسرائیل نیروها و پایگاههای آنها را در سوریه بمباران می کند، به عربستان حمله می کنند. با این کار هم ضعف عربستان نشان داده می شود و هم در انتقال نفت وقفه ایجاد می گردد؛ افزون بر این با اسرائیل طرف نیستند که منتظر واکنش آن باقی بمانند. سیاست دیگر آنها این است که با حوثی ها در برابر عربستان و امارات و با حزب الله مقابل اسرائیل قرار گیرند و خود را مستقیما درگیر نکنند. البته چنانچه دامنه این اقدامات گسترش یابد مشکل که این جناح بتواند این سیاست اخیر را ادامه دهد و دیگران را گوشت دم توپ خود کند.   
4-    البته نمی توان احتمال این امر را نفی کرد که در میان باندهای حاکم بر سپاه و اطلاعات، دسته های متعصب بنیادگرای مذهبی وجود داشته باشند که به دنبال «به سیم آخر زدن» در تقابل با امپریالیست ها و پیش برد تضاد ارتجاعی خود با امپریالیست ها بوده و خیلی اصل بقا محور و محرک حرکاتشان نباشد. اما اینها اگر باشند، اقلیتی ناچیز بوده و مشکل که در تدوین سیاست های نهایی نقش آن چنانی داشته باشند.
5-    مثلا پناه بردن به روسیه در مقابل آمریکا چه مزیتی دارد؟ در هر حال هر دو اینها وابستگی است؛ خواه از نوع وابستگی به امپریالیسم غرب باشد و خواه از نوع امپریالیسم شرق. همکاری حضرات با روسیه در سوریه به چنان نتایجی که برای خامنه ای و پاسدارانش بشدت تحقیر آمیز بود کشیده شد و قطعا اگر روسیه به پشتیبانی  اینها در تقابل با امپریالیست های غربی برخیزد که امر بسیار بعیدی است، زیرا این کشور عجالتا بده و بستان با کشورهای غربی و به ویژه آمریکا را ترجیح می دهد، در مقابل آن همان چیزی را خواهد خواست که امپریالیست های غربی می خواهند. یعنی وابستگی بدون قید و شرط و مطیع و منقاد شدن سیاست های روسیه. مثال بشار اسد ذلیل و خوار پیش روی ماست.
6-   یکی از دلایلی که موجب کند شدن و طولانی شدن اقدامات ترامپ و امپریالیست ها برای آماده کردن همه امکانات برای جنگ گردیده است، افت نسبی جنبش عمومی توده ای است. چنانچه ما در آینده با وضعی در تکامل رویدادهای دی ماه 96 روبرو گردیم و خیزش های نوینی به وجود آید، به احتمال قوی این اقدامات سرعت خواهد گرفت و ترامپ «مردد» به ترامپ« مصمم» تبدیل خواهد شد.



۱۳۹۸ شهریور ۲۷, چهارشنبه

مبارزه طبقاتی و فرصت ها نکاتی درباره مبارزه کارگران هپکو و نقد برخی شیوه های استفاده شده به وسیله کارگران


 مبارزه طبقاتی و فرصت ها

 نکاتی درباره مبارزه کارگران هپکو و نقد برخی شیوه های استفاده شده به وسیله کارگران

حکومت مرتجعین اختلاس گر و دزد در برابر کارگران هپکو
 در روز 25 شهریور، حکام کنونی که خود را پشت دین پنهان کرده اند، نیروهای گارد ویژه را برای سرکوب کارگران مبارزهپکو گسیل داشتند تا با تهاجم به کارگران هم آنان را از پیگیری حق خود منصرف کنند و هم از تبدیل جنبش کارگران مبارز هپکو اراک به یک جنبش گسترده شهری و کشوری پیشگیری کند. این تهاجم  منجر به زخمی و خونین کردن عده ای از کارگران گردید. افزون بر آن تعداد 28 تن از کارگران به وسیله عمال کثیف رژیم بازداشت شدند تا کنار دیگر هم طبقه ای های خود در بازداشتگاهها و زندان های رژیم سرمایه داران حاکم مرتجع قرار گیرند. و این در حالی است که کارگران خواست هایی مانند حقوق های عقب افتاده خویش و نیز واگذاری هپکو به دولت  و تامین کار برای خود را داشته و دارند، ده روز به دولت مهلت دادند تا پاسخگوی خواست های آنها گردند و پس از این ده روز اقدام به بستن راه آهن شهری شمال جنوب اراک کردند.
 به این ترتیب، یک بار دیگر و پس از هفت تپه و اهواز، حکومت سرمایه داران مرتجع و تا مغز استخوان وابسته به انحصارات امپریالیستی، از آخوند تا کت پوش و از ولی فقیه تا پاسداران در برابر کارگران  استثمار شده و ستمدیده قرار گرفتند و منافع دو طبقه که آشتی ناپذیرند، با یکدیگر تصادم یافت.   
گسترش مبارزه طبقاتی و فرصت ها
  نکته ای که در این مقال مد نظر ماست این است که رویدادهای کنونی و تقابل کارگران هفت تپه، فولاد اهواز و اکنون دوباره هپکو با حکام مرتجع، نشانه هایی دال بر گسترش مبارزه طبقاتی در ایران دارد. این مبارزه در رشد و تکامل خود فرصت های مناسبی برای کارگران می سازد تا ژرفتر در مورد منافع طبقه خود، آینده خود و فرزندان خود بیندیشند و راه کارهایی برای پیشرفت مبارزات حق طلبانه خود بیابند.
آنچه که بسیار مهم و اساسی است این است که کارگران نخواهند خود را در چارچوب حق و حقوقی  مقطعی و برخی خواست ها( در مورد کارگران هپکو واگذاری کارخانه به دولت و یا دادن حقوق های عقب افتاده) محدود کنند. درک این مسئله وظایف مهمی به دوش کارگران و به ویژه کارگران پیشرو و مبارز می گذارد.
 نخست اینکه، کارگران هپکو اراک و همچنین  فولاد ملی اهواز و نیز تمامی کارگرانی که در طول سالهای اخیر دست به اعتصاب های صنفی زده اند، برای مبارزه دراز مدت و حفاظت از منافع صنفی و طبقاتی خود نیاز به تشکل های صنفی و سیاسی دارند. بدون تشکل و با دست خالی و گرد آمدن برای اهدافی خاص، نمی توان امور یک طبقه زیر استثمار و ستم را پیش برد و حتی از منافع صنفی و کوتاه مدت طبقه دفاع کرد.
  کارگران نیازمند تشکلات صنفی خود هستند
ابتدایی ترین تشکیلاتی که در حال حاضر کارگران- حداقل در پیشرفته نقاط جنبش کارگری - به آن نیاز دارند و شرایط عینی یعنی اتحاد نسبی کارگران در آن مناطق و و وضعیت نابسامان رژیم امکان آن را فراهم می نماید، همانا تشکلات صنفی ای چون سندیکا و اتحادیه های کارگری می باشد. کارگران شرکت واحد و نیشکر هفت تپه اکنون سندیکا دارند، اما هم کارگران شرکت ملی فولاد اهواز و هم هپکو اراک و نیز کارگران آذرآب همین شهر که مبارزات آنها گسترده تر و طولانی تر از سایر مناطق بوده وعموما با دولت و برنامه های آن درگیر شده اند- به همراه دیگر کارگران ایران- هنوز از آن محرومند.
چنین محرومیتی، مبارزات طبقه کارگر و از جمله کارگران کارخانه های مورد بحث را با پراکندگی  و خرده کاری روبرو کرده است. تقریبا تمامی کارخانه ها و کارگاه ها و موسساتی که دست به مبارزه و اعتصاب برای حقوق ساده خود مانند گرفتن حقوق ماهانه، از دست ندادن کار و یا قراردادهای سفید می زنند، در 99 درصد موارد، این کار را به تنهایی به پیش می برند و عموما از یاری کارگران دیگر کارخانه ها و موسسات بی بهره اند. بسیاری ازآنها در چنین وضعیتی حتی نمی توانند خواستهای حداقل خود را پیگیری کنند. حکومت سرمایه داران دلال و وابسته کنونی، نه تنها در بیشتر موارد از نبود اتحاد و وحدت در میان کارگران بیشترین استفاده را برده است، بلکه مبارزات کارگران را با شکست روبرو کرده و شرایط خود را به کارگران دیکته و تحمیل کرده است. تلاقی مبارزه کارگران شرکت نیشکر هفت هفت تپه و فولاد اهواز و اتحاد نسبی بین این دو کارخانه که موجب تداوم نسبی مبارزات آنها شد، جزو رویدادهایی است که تمامی کارگران باید آن را مد نظر قرار داده، به خوبی از آن درس بگیرند.
  از زوایه ای دیگر، دست یابی کارگران به خواست های خود در این مرحله، آینده آنها را حتی در این رژیم و یا رژیم های همانند بیمه نمی کند. کارگران چنانچه به گونه ای اساسی به منافع صنفی خود بیندیشند، باید به این نکته محوری برسند که تنها با ایجاد تشکلات صنفی خود و استحکام آنها می توانند از منافع صنفی و محدود سیاسی خود( حق اعتصاب، حق گردهمایی و تظاهرات برای گرفتن حقوق خود و ...) دفاع و نگهداری کنند. گرچه این رسیدن به این تشکل ها، به هیچوجه به معنای نجات کارگران از شرایط استثمار و ستم نیست.
 کارگران در مقابل سرمایه داران که سازمان یافته ترین تشکیلات یعنی دولت یا حکومت با نیروهای اداری و نظامی آن را در دست دارد، بدون وحدت و تشکیلات هیچ نیستند و سرمایه داران برای آنها تره هم خرد نمی کنند. و این نکته اساسی است. نباید گذاشت که فرصت های مناسب ایجاد تشکیلات محلی، منطقه و سراسری صنفی کارگران از دست برود. برعکس باید از این فرصت ها استفاده کرد و تشکلات خود را ساخت. این نخستین وظیفه ای است که در مقابل تمامی کارگران تمامی کارخانه ها، کارگاه ها و موسسات صنعتی و خدماتی به ویژه پیشروترین کارگران قرار دارد.
طبقه کارگر نیازمند حزب سیاسی خود، یک حزب کمونیست اصیل است
 اما در عین حال، اوضاع کنونی مناسب است که پیشروترین کارگران در سطح کشوری دست به دست هم دهند و حزب سیاسی طبقه خود، یک  حزب کمونیست اصیل و انقلابی را تدارک ببینند. و این دومین وظیفه ای است که اوضاع و فرصت های کنونی در اختیار طبقه کارگر قرار می دهد.
 گفتنی است که طبقه کارگر حتی با بهترین سندیکاها و اتحادیه ها، آن هم در کشوری زیر سلطه سرمایه داران امپریالیست و دزدان و غارتگران بین المللی نمی تواند از زندگی توام با آزادی و رفاه برخوردار گردد. این طبقه همواره زیر استثمار و ستم خواهد بود و همواره بحران ها زندگی و آینده وی و فرزندان وی را تهدید خواهد کرد.
آیا در تونس سندیکا و اتحادیه کارگری وجود ندارد؟ آیا در کره جنوبی و ترکیه وجود ندارد؟ خیر! در این کشورها کارگران هم سندیکا دارند و هم اتحادیه؛ اما کارگران  این کشورها هم زیر استثمار و ستم زندگی می کنند، گرچه ممکن است وضعشان اندکی بهتر از کارگران ایران باشد که زیر سلطه سرمایه دارانی با تفکر و نظامی عقب مانده و مرتجع مربوط به هزار و پانصد سال پیش زندگی می کنند.
برای همین کارگران پیشرو باید از  فرصت ها و امکانات بدست آمده، یعنی از شرایطی که مبارزه طبقاتی کنونی برای آنها به وجود می آورد و از ضعف های حکومت و حفره های ایجاد شده، استفاده کنند و  به یاری روشنفکران هوادار طبقه کارگر، حزب طبقه خود را بسازند. این نظام های استثماری و ستمگرند که مسبب تمامی  فلاکت و بدبختی این طبقه هستند. پس باید این نظام های استثماری و ستمگر را سرنگون کرد و به جای آن نظامی برقرار کرد که در آن از استثمار و ستم اثری نباشد. یعنی نظام سوسیالیستی و کمونیستی. وظیفه رهبری تمامی زحمتکشان و ستمدیدگان شهری و روستایی برای بر پایی یک نظام برتر که در آن رفاه و آزادی برای همه زحمتکشان باشد، تنها به عهده طبقه کارگر است که از نظر کمی و کیفی شرایط آن را دارد که به پیشرفته ترین اندیشه یعنی کمونیسم مسلح گردد.
 نقد شیوه استفاده از آداب و سنن مذهبی در مبارزه طبقاتی
 و اما نکته پایانی: برخی از شیوه هایی که کارگران هپکو به دلیل ماه محرم و به انگیزه قیاس وضع خود با اسطوره های مذهبی و نشان دادن مظلومیت خود و یا هر انگیزه ای دیگری، اتخاذ کردند، به ویژه بیان اعتراض و خواست خود به شکل نوحه خوانی و سینه زنی، مبارزه در چارچوب فرهنگی است که اختلاس گران و ریاکاران چهل سال است پشت آن پنهان شده و کمر تمامی طبقات استثمار شده و زیر ستم را پشت این اسطوره ها، آداب و سنن و فرهنگ شکسته اند. پیش گرفتن چنین روش هایی که ماهیتا تدافعی بوده و به رنگ های مورد تمایل رژیم در آمدن در مبارزه طبقاتی است، کوچکترین تاثیری روی سرمایه داران مرتجع که به دروغ و ریاکارانه « مذهب را پله» کرده اند، ندارد. این منافع اقتصادی و سیاسی است که محرک آنهاست و آنها تنها و تنها به منافع خود فکر می کنند. به کار بردن ده ها نوع  از این روش ها،  گر چه ممکن است موجب آن گردد که مثلا سران نظام، دستگاههای قضایی و یا پاسداران، نتوانند کارگران را مثلا به داشتن اندیشه های چپ (یا منسوب به سازمان های چپ و یا بیگانه) معرفی کنند - گرچه در این امر هم آنچنان موثر نیست- اما تاثیری هم به روی عملکردهای آنها در دفاع از منافع خود و سرکوب کارگران ندارد. شاهد مثال آنکه، با وجود  پیش گرفتن چنین شیوه ای از سوی کارگران، نیروهای گارد ویژه به آنها حمله کردند و جدای از زخمی و خونین کردن عده ای، تعدادی را هم بازداشت و روانه زندان ها کردند.
 از سوی دیگر، کارگران هپکو و دیگر موسساتی که درگیر مبارزه اند، باید با دقت به تاریخ این نظام و سران آن توجه کنند. آنان به مذهبی ترین سران و هم کیشان خود رحم نکردند. تعدادی بسیار زیادی آیت الله و حجت الاسلام و افرادی از میان خودشان را که آنها را قبول نداشتند، مخفیانه و یا آشکارا کشتند و باز هم خواهند کشت. اکنون نیز کارگران با بکار بردن چنین شیوه هایی در مبارزه طبقاتی خود، کوچکترین تاثیری به روی آنها نخواهند گذاشت. ممکن است که برخی از کارگران بگویند که «ما این شیوه های را به کار می بریم و اینان چنین به ما حمله می کنند وای به اینکه چنین شیوه هایی به کار نمی بردیم».
اما پیشروی کارگران و عقب نشینی حکام ربطی به این شیوه ها ندارد. کارگران مبارز نیشکر هفت تپه از این شیوه ها به کار نبردند، اما به واسطه وحدت و انسجام نسبی و نیز یاری گرفتن از مردم، توانستند حکام کنونی  را مدتی در حالت منفعل نگاه دارند. اگر هم حکام و پاسدارانشان موفق شدند که اعتصاب را به پایان برسانند، بیشتر به علت این بود که - جدا از پرداخت چند ماهی حقوق عقب افتاده کارگران- کارگران نیشکر هفت تپه هم بطور کلی و بجز همراهی نسبی کارگران شرکت ملی فولاد اهواز با آنها،  تنها بودند. حکومت سرمایه داران مرتجع آخوند و مکلا زمانی، خواه از نظر تاکتیکی و خواه از نظر استراتژیکی عقب می نشیند که قدرت و نیروی کارگران را قوی تر از خود ارزیابی کند. و طبقه کارگر تنها از طریق وحدت و تشکیلات صنفی و سیاسی سراسری است که تبدیل به طبقه شده و قوی می شود.
 همچنین باید به تجربه کارگران فولاد توجه کنیم که به نیت نشان دادن مظلومیت خویش، شعارهایی مانند«مرگ بر کارگر، درود بر ستمگر» دادند، اما کارگران مبارز هفت تپه آن را آنچنان که شایسته و بایسته بود تغییر دادند و گفتند که «مرگ بر ستمگر، درود بر کارگر». می دانیم که دادن شعار مزبور از سوی کارگران- باز هم به هر قصد و نیتی حتی تمسخر آن- نتیجه ای برای کارگران فولاد اهواز نداشت و مانع از تهاجم نیروهای پاسدار به گردهمایی کارگران و بازداشت و زندانی کردن آنها نشد.
 در یک کلام، کارگران در یکی از پیشرفته ترین کارخانه های ما نباید« شتر سواری دولا دولا» کنند. کارگران باید در تاکتیک های خود آنچه واقعا در فکر و دل خود دارند، رویه طبقه خود و فرهنگ طبقه خود را پیش گیرند و آن را برای همه طبقات نمونه کنند و نه اینکه خود را به  رنگ آن چیزی در آیند که حکام کنونی پشت آن پنهان شده اند. مذهب و باورهای مذهبی، امر شخصی افراد است و نباید آنها را وارد در مبارزه طبقاتی کرد.     
 هرمز دامان
28 شهریور 98    


۱۳۹۸ شهریور ۲۳, شنبه

بیانیه های اخیر کارگری تجلی پیشرفت در جنبش طبقه کارگر و خلق


  بیانیه های اخیر کارگری تجلی پیشرفت در جنبش طبقه کارگر و خلق

بیانیه اخیر سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه که پس از دلقک بازی های رئیسی در دستگاه قضایی و بریدن مجازات زندان برای کارگران و دیگر مبارزین  داده شده است حاوی نکته های بسیار مهمی است. این بیانیه و همچنین بیانیه کارگران هپکو اراک که در آن خطاب به دولت گفته بودند«کاسه صبرمان لبریز شده است» تا حدودی نشانگر شرایط تازه مبارزه طبقاتی بین کارگران و حکومت اسلامی است. در مورد بیانیه های کارگران هپکو پیش از این نوشته ایم و اینجا نگاهی به بیانیه سندیکای کارگران هفت تپه می اندازیم.
 در این بیانیه، کارگران خطاب به رئیسی می گویند که «احکام صادر شده توسط قوه قضاییه ای که شما سکاندار آن هستید به خوبی نشان داد که شما صدای مارا به خوبی شنیده اید و بیم آن را دارید که دوباره متحد و یکپارچه در کف خیابان مطالباتمان را فریاد بزنیم.»
  به عبارت دیگر کارگران در بیانیه ای رسمی به نماینده خامنه ای در دستگاه قضایی و در واقع  به هیئت حاکمه می گویند شما ترسو و بزدل هستید. بریدن این احکام به وسیله شما از موضع ترس و وحشت از طبقه کارگر است و نه از موضع قدرت و توانایی شما.  و اما صدای طبقه کارگر و بیان خواست هایشان، که هنوز بسیار محدود است، تنها از دل اتحاد و یکپارچه ای این طبقه است که می تواند به فریاد تبدیل شود. وحشت اساسی حکام جمهوری اسلامی از همین اتحاد و یکپارچگی  طبقه کارگر و تبدیل شدن صداها به فریاد است.
 بیانیه کارگران ادامه می دهد:
«اسماعیل بخشی صدای ما بود که شما قصد خفه کردن آن را دارید که ۱۴سال زندان برای آن بریده اید.
صدای ما محمد خنیفر، سپیده قلیان و دیگر دوستان در نشریه گام هستند که برای انها احکام سنگین بریده اید.
راستی معاونتان قرار بود امان نامه ای برای کارگرانی که پرونده دارند بنویسند ،که آن هم تبلیغات بود. و فقط بوسه ی ۶سال حبس به دستان محمد عزیز زد.»
 این جز تمسخر دستگاه قضایی و وعده و وعیده باند رئیسی و حکام کنونی نیست.  با یکدست و به دروغ  وعده ای ( وعده امان نامه به کارگرانی که برای حق خود مبارزه کردند)می دهند و با دست دیگر و به واقع می گیرند؛ با بریدن شش سال حبس برای محمد خنیفر.  داستان «شیرینی و چماق» کذایی که کاریکاتوری از آن از جانب رئیسی اخیرا به اجرا در آمده است.
 از سوی دیگر، اینکه کارگران چنین از موضع قدرت صحبت می کنند، نشان از شناخت نمایندگان پیشرو این طبقه از توان و قدرت خویش دارد و در عین حال تا حدودی شرایط تازه مبارزه طبقاتی و توازن های به وجود آمده  را از دیدگاه کارگران نشان می دهد. برای سندیکای کارگران هفت تپه، همچون بسیاری از کارگران پیشرو که مبارزه طبقاتی هم طبقه ای های خویش را دنبال می کنند و اسماعیل بخشی، سپیده قلیان، محمد خنیفر و کارگران مبارز فولاد و هپکو  صدای آنها نیز بوده و در قلبشان جای دارد، به خوبی روشن است که هدف نظام از احکامی که برای صداهای کارگران بریده اند، خفه کردن کل طبقه کارگر است. و اما کارگران اینک به روشنی سیاست نیرنگ و تزویر طبقه حاکم را افشا می کنند.
 بیانیه ادامه می دهد:
«ما همواره گفته ایم نه تهدید نه زندان دیگر اثر ندارد و شما با صدور این احکام نمی توانید ما کارگران و حامیانمان را از پیگیری مطالباتمان منصرف کنید ، قدرت این را ندارید همه مردم را خفه کنید ،همه مردم در سمت عدالت یعنی پشت کارگران هفت تپه هستند.»
باید توجه داشت که در گذشته و به ویژه در دهه شصت نه وجود چنین سندیکایی تحمل می شد و نه کارگران می توانستند با چنین زبانی با کارگزاران نظام و در مورد احکام مجازات و دیگر ستمگری های آنها سخن بگویند.
کارگران مصممند که به پیگیری مطالبات خود ادامه دهند.  سرمایه داران زالو صفت، وابسته و مرتجعی که خود را پشت دین و مذهب پنهان کرده اند، می خواهند با نقاب متدین بودن و تهدید کارگران و زندان های طولانی بریدن برای نمایندگان کارگران و مبارزین راه این طبقه، مبارزه کارگران را متوقف کرده و به دزدی ها و اختلاس های خود ادامه دهند و  فلاکت کنونی طبقه کارگر و تمامی رنجبران و محرومان و ستمدیدگان را شدیدتر و بدتر کنند. نمایندگان پیشرو کارگران به آنها می گویند که ما بارها گفته این که تهدید و زندان اثری ندارد. و این ها در اراده ما برای پیگیری خواست هامان، خللی وارد نمی کند.
 و سپس کارگران مبارزه خود را به مبارزه کل مردم یا در واقع طبقات مردمی متصل می کنند: شما نمی توانید مردم را خفه کنید. تمام طبقات مردمی پشت عدالت یعنی پشت کارگران هفت تپه و یا در حقیقت پشت طبقه کارگر ایران که نماینده عدالت و عدالت خواه ترین طبقه است، هستند.
این چنین است صدای رسای کارگران. صداهای کارگران هفت تپه، صدای کارگران شرکت واحد و کارگران هپکو و تمامی طبقه کارگر ایران.
و تازه  کارگران هپکو سندیکا ندارند و سندیکاهای کارگران هفت تپه  و شرکت واحد اتوبوسرانی هنوز تنهایند. و از سوی دیگر تنها سه کارخانه و سه شهر کارگری یعنی نیشکر هفت تپه، اتوبوسرانی تهران و کارخانه هپکو اراک درگیر مبارزه ای جدی با حکومت شده اند. هنوز بخش بزرگ و اصلی طبقه کارگر متشکل و سازمان یافته پا به میدان مبارزه نگذاشته است. هنوز کارگران اسیر خرده کاری، مخالفت ها و مبارزات پراکنده اقتصادی و عموما پیرامون  عقب افتادن حقوق ها و بیکار شدن ها هستند. هنوز شهرهای کارگری بزرگ ما پا به میدان مبارزه  بزرگتر و شدیدتر سیاسی نگذاشته اند. هنوز طبقه کارگر یک حزب راستین سیاسی که واقعا بر مبنای منافع استراتژیک این طبقه مبارزه کند، یعنی یک حزب کمونیستی اصیل ندارد. هنوز...
 وانگهی در دوران پیش رو تفاوت های مورد اشاره باز هم بیشتر خواهد شد و شکاف های باز هم  بزرگتری بین طبقه کارگر و تمامی طبقات مردمی و حکومت به ویژه باند خامنه ای و شرکا به وجود خواهد آمد. همه این تضادها رشد بیشتری خواهد کرد. برای  سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور که از نظر اقتصادی وابسته به فروش نفت و تا مغز استخوان زیر نفوذ تراست ها و انحصارات بانکی و صنعتی امپریالیستی غرب هستند، و حال که شریان های حیاتی شان قطع شده است،  نمی توانند به راحتی نفس بکشند، زمان و دوران بدتر خواهد شد.
 هرمز دامان 23 شهریور 98


۱۳۹۸ شهریور ۲۱, پنجشنبه

رئیسی و باند جنایتکارش کور خوانده اند! نکاتی درباره تفاوت شرایط کنونی با سالهای دهه 60


رئیسی و باند جنایتکارش کور خوانده اند!

نکاتی درباره تفاوت شرایط کنونی با سالهای دهه 60

  از زمانی که رئیسی از سوی خامنه ای و باندی که تقریبا قوی ترین باند جناح «اصول گرا»ی طبقات حاکم است - یا بهتر است بگوییم به مرور به قوی ترین باند این جناح تبدیل شده است - به عنوان رئیس دستگاه قضایی و برای سرکوب جنبش خلق انتخاب شد، رشد تضادهای طبقات خلقی و حاکمیت پیرامون نظرات، شیوه برخورد با مبارزین و عملکردهای وی در این خصوص از جانب دستگاه قضایی گره خورده است.
 باند مزبور تقریبا تمامی دستگاه های اصلی قدرت را در دست دارد: از خود خامنه ای گرفته تا مجتبی  فرزند وی و بخش مهمی از دفتراش تا باندهای صاحب قدرت در سپاه پاسداران و به ویژه حفاظت اطلاعات این سازمان تا بخش های صاحب نفوذ در سازمان اطلاعات و همچنین باندهای رهبری نیروهای انتظامی، بسیج و ارتش.
به این ترتیب مبارزه با رئیسی و افشای عملکردهای وی در عین حال مبارزه با جناح عمده و اصلی در حاکمیت کنونی است. به بیانی دیگر تضاد عمده کنونی با جناح مسلط در هیئت حاکمه پیرامون مبارزه با رئیسی و عملکردهای وی متمرکز شده است.   
رئیسی - همچنان که در مطلبی دیگر نوشتیم -  برای این انتخاب نشد تا مثلا با فساد درون هیئت حاکمه  یعنی درون خودشان مبارزه کند - در واقع این جنبه فرعی انتخاب وی و صرفا برای تصفیه برخی باندهای نزدیک تر بود- بلکه انتخاب شد تا به سرکوب جنبش های موجود از جنبش طبقه کارگر تا زنان، دانشجویان، آموزگاران و فرهنگیان و دیگر طبقات خلقی، ملیت های دربند و اقلیت های مذهبی دست زند. جنبش هایی که با توجه به شرایط بد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی  و نارضایتی  عمومی و خشم موجود در جامعه  هر آن امکان سرریز شدن و تبدیل به جنبش های بزرگ و توفان ها و سیلاب های مهار نشدنی را دارد. جنبش ها و توفان هایی از جنس انقلابات مشروطه و انقلاب 57.
 این فرد که از بیست سالگی مشغول صدور حکم بازداشت، زندان و اعدام بوده است، با توجه به اینکه کمتر از افرادی مانند حسینعلی نیری، مصطفی پورمحمدی، مرتضی اشراقی، اسماعیل شوشتری، فلاحیان، حسینیان، اژه ای و دیگران دیده شده است، و به اصطلاح آن پشت و پساله ها کار جنایتکارانه و کثیف خود را پیش برده است، بهترین شخص برای پست ریاست دستگاه قضایی تشخیص داده شد. گرچه به احتمال قوی باندی که وی با آنها در دهه شصت کار می کرد و به ویژه گروه مشهور به هیئت مرگ که مدتی منفرد گردیدند نیز دوباره در کنار وی فعال شده اند. این گروه ها از خبیث ترین و جانی ترین افراد هیئت حاکمه کنونی بوده و هستند و تقریبا همه امید خامنه ای و باند حاکم در دفتر رهبری، امیدش برای گذر از این مخمصه ای که حکومت شان در آن افتاده است، به این باند است. چندان که می توان گفت اگر این باند ناتوان از سرکوب خلق و جنبش های طبقات مختلف گردد، امید آنها برای تداوم قدرت خویش بسیار کم خواهد شد. از سوی دیگر شکست این باند در سرکوب جنبش که آخرین امید خامنه ای و شرکاء است، به احتمال آنها را مجبور خواهد کرد که  یا مهره هایی از درون خودشان که با این باند مخالفند، به روی کار آورند و یا دست به سازش با بخش هایی از اصلاح طلبان زده و نرمش از خود نشان دهند.
 آنچه رئیسی و باندی اصلی در دفتر رهبری می خواهند انجام دهند، بازگشت به شرایط  دهه شصت است؛ یعنی شرایطی که هر جنایتی خواستند و در سطح کلان انجام دهند و جز در بالا و از میان خودشان، از میان توده ها هیچ طبقه و جنبشی هم آنها را مورد بازخواست قرار ندهد و علیه آنها به مبارزه برنخیزد.
اما هیهات که وضع کنونی با شرایط  دهه شصت  تفاوت های زیادی دارد و جانیان قدرت پرست و دزدان و اختلاسگران کور خوانده اند که بتوانند زمان را به عقب بازگردانند.
رشد گسترده و شدت گرفتن تضاد طبقات خلقی با هیئت حاکمه به ویژه با باند خامنه ای
نخستین تفاوت به تضاد عمده تمامی طبقات خلقی با حکومت بر می گردد. در دهه شصت تضاد عمده بیشتر این طبقات با هیئت حاکمه نبود. جنگ با عراق در بیشتر سالهایی دهه شصت تمامی توجه و انرژی مردم را در اکثر نقاط ایران به خود گرفته بود. تا زمان صلح در سال 67 به جز جنبش کردستان، تقریبا جنبش  برجسته ایی علیه حکومت در بقیه نقاط ایران  وجود نداشت( تنها مبارزه مهم کارگری علیه حکومت اعتراض کارگران ذوب آهن اصفهان در سال 1363 بود). در آن سال ها اگر کسی حرف از جنایتهای هیئت حاکمه میزد، بیشتر وقتها این پاسخ را از توده های میان طبقه کارگر و دیگر توده های زحمتکش می شنید که« بگذارید جنگ تمام شود، آن وقت مردم  وضع خود را با حکومت روشن می کنند».
 در واقع، نخستین اعتراض های جدی علیه حکومت از جریان های اراک، مشهد و اسلام آباد در آغاز دهه هفتاد آغاز شد و به جنبش های بزرگ از سال 1376 به بعد، یعنی 18 تیر 78 و جنبش  های بزرگ بعدی در دهه 80 و 90 کشیده شد. از سوی دیگر مبارزات تا آن زمان در شکل یک اعتراض یا جنبش عمومی ظاهر می شد. هنوز طبقه کارگر برنخاسته بود. هنوز این میزان از اعتصابات صنفی که در شرایط غیر انقلاب سالهای 58- 60  و در طول تاریخ صد ساله اخیر بی سابقه است، پدید نیامده بود.
 از سوی دیگر در این تضاد، مبارزات زنان برای آزادی، جایگاه مستقل و مهمی  در مجموع جنبش ها در طول دهه های 60 و 70 نداشت و بیشتر در درون و پس و پشت جنبش های دیگر پنهان و فعال بود. در واقع این مبارزات به ویژه در دو دهه اخیر تا حدودی مستقل شده و شدت گرفته است و نبردی آشکار را به حکومت کنونی اعلام کرده است. دختران انقلاب و این بار خودسوزی دختر جوان سحر خدایاری که گویا از خانواده ای سنتی هم برخاسته بود، و جنبش پشت آن از نقاط بارز رشد جنبش زنان و مبارزه آنها با قوانین ارتجاعی قرون وسطایی و خواست حق برابر با مردان در ایران است.  همین نکات در مورد جنبش جوانان و دیگر گروهها و دسته ها نیز وجود دارد.
 رشد گسترده  تضادهای درونی هیئت حاکمه و شدت گرفتن آن
دومین تفاوت مربوط است به تضادهای درون هیئت حاکمه است.
این تضادها از همان پس از انقلاب 57 وجود داشت و بیشتر زمان ها، آن دسته ها و گروه ها و باندهایی این نبرد های قدرت را می بردند که در پس خمینی گرد آمده بودند. اما از سال های دهه هفتاد بیشتر میان  باندها و جناح هایی رشد کرد که بیشترین اتحاد را در دوران پیش از آن داشتند. پس از آن و در دهه هشتاد و نود، این تضادها به جناح اصولگرا که ارتجاعی ترین جناح حاکم بود، کشیده شد. نخست باند تازه به دوران رسیده احمدی نژادی ها و سپس رفسنجانی را در برگرفت و اینک نیز باند سرمایه داران بوروکرات - کمپرادورهای انگلیسی یعنی لاریجانی ها را در بر گرفته است. تضادهای مزبور پس از گسترش آن به بخش های اصلی ای از هیئت حاکمه و جناح به اصطلاح اصول گرا و ایجاد بزرگترین شکاف ها در این جناح، به نظر می رسد به دفتر رهبری نیز کشیده شده است و شکاف و تقابل در این  لانه اصلی دزدان و اختلاسگران و جنایتکاران نیز رسوخ کرده است.
 به طور کلی، این تضادها هم از نظر گستره و هم از نظر ژرفا رشد کرد و هیئت حاکمه ای را که ظاهرا متحد و یکدست می نمود به یکی از گسیخته ترین و از هم پاشیده ترین هیات های حاکمه در طول تاریخ  صد سال اخیر ایران  تبدیل کرد. محال است که بتوان این درجه شدت از تضادهای درون هیئت حاکمه که به بند بند عناصر آن کشیده شده است، این درجه طولانی، این  میزان گستردگی و عمق، این سطح افشای یکدیگر و این ابعاد از توطئه و کشت و کشتار درونی و بلعیدن یکدیگر را در طول یک صد سال اخیر یافت. یعنی چنین از هم گسیختگی ای نه در حکومت شاهان قاجار دیده می شود و نه در دوران پهلوی اول و دوم.
 این پدیده ای است مختص جمهوری اسلامی و حکومت آخوندها و همدستان مکلایشان. هیئت حاکمه ای از سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور کهنه گرا، از مال پرستان و قدرت پرستان، اختلاس گران و دزدان، از بنده های اعتقادات مذهبی هزار و چهارصد سال پیش که می خواهند آنها را به زور و با سرنیزه به خلقی تحمیل کنند،  هیئت حاکمه ای تشکیل شده از باندهای فرقه گرا، توطئه گر، به غایت جانی و آدمکش، به غایت خود پرست و ظاهر ساز و ریا کار، به غایت تنگ نظر و مرتجع.
همه  جناح ها، گروه ها، دسته ها و باندهای مغلوب و شکست خورده، چنانچه جایشان را در هیئت حاکمه از دست بدهند، آماده ریختن پته خامنه ای و دم  و دستگاهش به روی آب هستند. هم چنانکه احمدی نژاد، رفسنجانی و  دیگران چنین کردند، این احتمال که لاریجانی ها نیز« سینه» خود را بگشایند و «اسرار» را بیرون ریزند، وجود دارد.
رشد تضادهای سرمایه داران بوروکرات – کمپرادور کهنه پرست با اربابان اقتصادی خویش
نکته سوم به تضادهای جناح های حاکم با امپریالیست ها به ویژه با امپریالیسم آمریکا بر می گردد. تضادیکه ماهیتی ارتجاعی داشته و صرفا از نقطه نظر بقای حکام کنونی است . امپریالیست ها- عمدتا آمریکا-  در حالیکه در سالهای پس از انقلاب، هیئت حاکمه کنونی را تا آنجا که توانستند پشتیبانی کردند، اکنون کارشان این شده که به افشای حکام کنونی دست زنند. این تضادها به درجه رشد یافته که یا باید خامنه ای به مذاکره روی آورده و به سگ زنجیری شدن حکومت کنونی بینجامد- گرچه اینها در بیشتر مناطقی که دخالت کردند به ویژه عراق و سوریه، نفع امپریالیست ها و خدمت به آنها نیز در کار بوده است - و یا اینکه این امکان که این تضاد به جنگ منجر گردد، وجود دارد.
رشد ابزار های نوین ارتباطی امکان سانسور را کمتر از سابق کرده است  
 چهارمین نکته به رشد ابزارهای ارتباطی به ویژه اینترنت و ایجاد ارتباطات آسانتر با بیرون کشور و به علاوه درگیر شدن تعداد بیشتری از لایه های جوان با مسائل سیاسی و اجتماعی مربوط است. 
در ایران و به ویژه در سالهای اخیر و به دلایل گوناگون، از یک سو تعداد افرادی که میل به خواندن روزنامه و کتاب داشتند روز به روز کمتر شده است. در واقع آمار این دو در ایران، به جز در برخی دوره های ویژه که جنبش هایی اوج گرفته اند، نسبت  به کشورهای پیشرفته همواره بسیار پایین بوده است. اما از سوی دیگر و با ایجاد ده ها کانال اینترنتی و امکان گرفتن خبر از راههای گوناگون و به  ویژه با تصویر، آمار افرادی و به ویژه جوانانی که از طریق اینترنت اخبار و تحلیل ها را دنبال می کنند،  بسیار بالا رفته است.
 اگر جمهوری اسلامی تلاش کرده که به بهترین شکل از پیشرفت های تکنولوژیکی در زمینه ارتباطات و علیه مردم کشور بهره گیرد و به هزار و یک شکل جاسوسی شخصی ترین مسائل مردم، مخالفین و حتی باندهای حاکم را بنماید، اما از سوی دیگر، بسیاری از مردم نیز به سهم خود از این پیشرفت ها بهره گرفته و علیه حکومت گران از آن استفاده  کرده و می کنند. اینجا پیشرفت و تکنولوژِی مدرن، امکاناتی به نفع  مردم به وجود می آورد که موجب این می شود که شرایطی و فرهنگ مبارزاتی نو، در مقابل عقب ماندگی قرون وسطایی یک حکومت و سیاست و فرهنگ کهنه، کریه و ارتجاعی آن قد علم کند.
 گذشته از اینها تمامی بحران های موجود اقتصادی، اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی  به شکل شدیدی رشد یافته اند. چنین وضعی نیز در سالهای دهه 60 نبود.
 بر چنین بستر چنین تفاوت هایی است که امکان موفقیت طرح خامنه ای که با گزیدن امثال رئیسی و باندش بر سر دستگاه قضایی گمان می کند که می تواند وضع را به سالهای 60 برگرداند، و ثبات نسبی را برای این جناح برای تسلط مطلق بر کشور به وجو د آورند، بسیار ناچیز می شود.
باید توجه کرد که در آن زمان عموما به راحتی و آشکارا می کشتند و  به کسی هم پاسخگو هم نبودند، اما در دوره کنونی می خواهند با  شیوه های مخفیانه و یا با توطئه کشتن زندانیان مبارز و اعلام زبونانه و حقیرانه  آن به عنوان «خودکشی» و«حادثه» و غیره، و افزون بر این شیوه ها، در مرحله کنونی با زندانی بریدن های دراز مدت با جنبش مبارزه کنند. این تغییر شیوه در سرکوب مبارزین را هم باید  یکی از نتایج تفاوت بزرگ بین اوضاع کنونی با سالهای دهه شصت  به شمار آورد.
هرمز دامان
21 شهریور 98    


۱۳۹۸ شهریور ۲۰, چهارشنبه

خودسوزی دختر آبی جنایت تازه رئیسی و باندش در دستگاه قضایی


خودسوزی دختر آبی
جنایت تازه رئیسی و باندش در دستگاه قضایی

از زمانی که خامنه ای جنایتکار، رئیسی منفور را مامور مقابله با جنبش طبقات خلقی در دستگاه قضایی کرد، جنایت و اتفاق است که پشت جنایت و اتفاق رقم می خورد. از قیمه قیمه  شدن جوان مبارز شیر محمد علی در زندان در خرداد ماه 98  و به جرم توهین به خامنه ای تا بریدن 38 سال زندان و 148 ضربه شلاق برای وکیل زن مبارز نسرین ستوده و تا مجازات زندان و شلاق برای کارگرانی که جز کار و حقوقشان چیزی نخواسته بودند و تا اینک خودسوزی دختری ورزش دوست، در مخالفت با حکم بی منطق 6 ماه زندان برای وی.
 دختر جوان سحر خدایاری تجلی نسل دختران جوان و کلا  نسل جوان ایران است. نسلی که خیری از زندگی ندیده است و تا این نظام بر سر کار است، نخواهد دید. نسلی، و به ویژه دختران این نسل، که عموما در خانواده و بیش از آن مدرسه و محیط  و اجتماع، همیشه  و همواره  با محدودیت ها و اختناق قرون وسطایی و عهد عتیق روبرو بوده اند. نسلی که هیچ وقت نتوانست حتی برای آنی بوی خوش آزادی را حس کند. نسلی که در زندان بدنیا  آمده و در زندان بزرگ شده است و در زندان نیز باید زندگی خویش را به پایان رساند.   
اکنون خودسوزی و خودکشی سحر جوان همچون پتکی است سنگین فرود آمده بر ما و تازه ترین قربانی و تاوان ملت ما است برای تحمل این نظام کریه و قرون وسطایی. قربانی ای از زمره قربانیان و تاوان های بی شمار دیگر که تا کنون پرداخت شده است و تا زمانی هم که حکام کنونی بر سر کارند این قربانیان و تاوان ها پایان نخواهند داشت.
در حالی که باید به سحر خدایاری و مبارزه وی ادای احترام کرد و در سوگ اش، هم اشک ریخت، هم به خشم آمد و هم به کینه خود عمق بخشید، اما چاره کار در مقابله با این نظام و حکام آن نه خود سوزی است و نه خودکشی. چاره کار مبارزه  مثبت است. اگر قرار است که  قربانی داد، باید قربانی را در مبارزه  مثبت با این نظامی کریه و قرون وسطایی داد و نه در مبارزه ای منفی و با خودسوزی و خودکشی.
و بخشی مهم از این مبارزه بر عهده نسل جوان ایران است. نسل جوان و زیر ستم ما باید به  این سخن درست که همواره گفته شده و باز گفته خواهد شد، گوش سپارد که:« آزادی دادنی نیست، بلکه گرفتنی است»
 و نه با مبارزه منفی بلکه با مبارزه مثبت و به زور هم گرفتنی است.
 گروه مائوئیستی راه سرخ
20 شهریور 98 


درباره تاکتیک - سناریوی رئیسی و باند جنایتکارش در دستگاه قضایی


درباره تاکتیک - سناریوی رئیسی و باند جنایتکارش در دستگاه قضایی

 رئیسی یکی از عاملین سابقه دار و مهم باند خامنه ای و از وفادارترین جنایتکاران به وی و دم و دستگاه قدرت، از زمانی که به ریاست دستگاه قضایی گمارده شده است دست به صدور احکام مجازات سنگین علیه مبارزین از هر طبقه و گروه و دسته ای زده است که  معروف ترین آنها علیه وکیل مبارز نسرین ستوده بوده است. مجازات 38 سال زندان و 148 ضربه شلاق!
 اخیرا نیز همانند چنین احکامی برای کارگران نیشکر هفت تپه و در راس شان اسماعیل بخشی، محمد خنیفر و همچنین شیر زن مبارز سپیده قلیان، سمبل نوین یگانگی روشنفکران با جنبش کارگری و دیگر فعالین کارگری مبارز جوان صادر شده است.
 این احکام که ویژگی بارز آنها بریدن زندان های دراز مدت و شلاق برای کارگران و مبارزین است، در عین اینکه نشانگر شیوه های تقابل باند رئیسی با جنبش مردمی است، در عین حال نشانگر سیاست زیرکانه و موذیانه «به مرگ بگیر تا به تب رضا بدهند» از جانب رئیسی و باند وی  می باشد و ما مخالفین این سیاست را بیشتر وادار می کند که علیه «سنگین بودن احکام مجازات» مبارزه کنیم و نه علیه نفس احکام مجازات و سیاست ضد کارگری و آزادی کش رئیسی و باندش.
چنین سیاستی به هیچوجه سیاست تهاجمی« بگیر، ببند و بکش» یعنی سیاست دهه شصتی باند جنایتکاران و قدر قدرتی آنان نیست، بلکه بر خلاف ظاهرش، نمایانگر سیاستی در تهاجم به مبارزات خلق است که نشان از دوران ضعف حکام کنونی دارد.
ظاهرا رئیسی و باندش به خوبی، و در مورد  احکام کارگران بسا بیش از موارد دیگر، می دانسته اند که این احکام با مخالفتی همه جانبه از سوی سازمان ها و جنبش های گوناگون موجود و حتی نهادهای درون نظام و حاکمیت روبرو می شود. هدف یا در واقع سناریوی آنها هم همین بوده و هست. یعنی نخست احکامی سنگین ببرند و میزان مخالفت را آزمایش کنند و سپس  در صورتی که ابعاد مخالفت گسترده بود تا آنجا که می شود مرزهای جنبش و سازمان ها را در حدود مخالفت با «سنگینی احکام» نگه دارند و یا چنین مرزی را به آن دیکته کنند. در پایان هم مثلا رئیسی همچون فردی بی اطلاع از احکام  وارد گود شده و بگوید دوباره رسیدگی شود و احکامی «عادلانه» بریده شود. آنگاه احکام مجازات تغییر کنند و به مدت زمان های کوتاه تری تبدیل شود. هم کارگران و فعالین مبارز به زندان محکوم شده اند، هم رئیسی خود را فراتر از قضات دادگاه ها و مثلا «عادل» نشان داده است، چنانچه گویی که آنها بدون دستور رئیسی و اطلاع خامنه ای، چنین احکامی بریده اند و هم بالاخره جنبش گویی پیروز شده است - چنانچه دچار«غرور کاذب نشود- نفسی به راحتی بکشد که احکام سنگین علیه کارگران را به آن احکامی تبدیل کرده است که در خور «کارگران خاطی» باشد.  
 در واقع هم، احکام اخیر موجب آن گشته تا بیشتر سازمان ها و نهادهایی که به مقابله برخاستند توجه و لبه تیز حمله خود را متوجه سنگین بودن آنها کنند. گرچه این مقابله بسیار خوب و با ارزش است و موجب برخی آزمون های نوین در وحدت و اتحاد طبقه کارگر و خلق می شود و در مسیر رشد و تکامل جنبش قرار دارد، اما نمی توان آن را آرمانی و در مقابله ای درست با تاکتیک- سناریوی رئیسی دانست.
 نتیجه چنین تقابل و مبارزه ای این است که اگر مثلا حکم اسماعیل بخشی و یا سپیده قلیان از 14 سال و 19 سال  بشود هفت سال و ده سال و از هفت سال و ده سال این دو مثلا مجبور شوند که سه تا پنج سال در زندان باشند، و شلاقشان هم حذف شود، خوب است. اما به نظر می رسد که این درست همان حداقلی است که هدف رئیسی و باندش می باشد.
  و چنین عقب نشینی ای به جنبش ما در حالی تحمیل می شود که وضع کنونی جنبش در شرایطی نیست که بپذیرد اسماعیل بخشی، محمد خنیفر، سپیده قلیان و دیگر کارگران اصلا در زندان باشند، چه برسد به اینکه مجازات زندان برای آنها بریده شود.
 براستی مگر آنها چه کردند که شایسته زندانی شدن را داشته باشند؟ جز اینکه گفته اند کارخانه را به دست دولت بدهید، حقوق های عقب مانده ما را پرداخت کنید و کار و مسکن و آزادی ما را تامین کنید. کارگران ده ها  بار و پیش از دست زدن به گردهمایی ها و تظاهرات های خیابانی به مسئولین نامه نوشتند، ده ها سخنرانی در محل کار خویش داشتند، اما هیچکس به خواست های آنها رسیدگی نکرد. روشن است که برای کارگران چاره ای باقی نمی ماند جز اینکه با خانواده خویش به خیابان بیایند. در حقیقت کارگران جرمی مرتکب نشده اند که قرار باشد در زندان بسر برند، چه برسد به صدور احکام سنگین برای آنها. 
به این ترتیب، جنبش کنونی ما باید مخالف احکام زندان برای کارگران باشد و نه «سنگینی احکام».
 گروه مائوئیستی راه سرخ
20 شهریور 98 



۱۳۹۸ شهریور ۱۵, جمعه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(15) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا



آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(15)
بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

دیکتاتوری از نظر مارکس یعنی «سلطه فردی»!
 یکی دیگر از معناهایی که هال دریپر از نظرات مارکس و انگلس بیرون می کشد تا  دیکتاتوری  به وسیله طبقه کارگر را نفی نماید، دیکتاتوری به معنای سلطه فردی یا همان «دیکتاتوری فردی» است.
وی می نویسد:
« مواردی که مارکس‏ و انگلس‏ تلاش هائی را هدف حمله قرار می دادند که در صدد برقراری سلطه فردی در جنبش‏ کارگری و یا سوسیالیستی بود واژه "دیکتاتوری" به مواردی که اشاره کردیم نزدیک تر می شود؛ در این جا کلمه دیکتاتوری به معنای منفی آن ظاهر شده است.»( مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا، پیشین)
 به این ترتیب معنای دیکتاتوری، نمی تواند دیکتاتوری طبقه یعنی کار برد زور و قهر به وسیله طبقه باشد، بلکه کاربرد زور یا قهر و یا نهایتا «سلطه» به وسیله فرد است.
هال دریپر در این مورد، باکونین و لاسال را به عنوان نمونه می آورد:
«طرح های باکونین برای یک "دیکتاتوری غیبی" توسط دارودسته اش‏ (و در حقیقت به نام "آزادی خواهی" آنارشیستی) پایه انگیزه باکونین برای تسلط بر انترناسیونال از تقریباً 1869 بود؛ و از این زمان به بعد مارکس‏ به این نتیجه رسید که "این روس‏ می خواهد دیکتاتور جنبش‏ کارگری اروپا شود".» انترناسیونال بروشوری منتشر کرد که اساساً توسط مارکس‏ و لافارگ نوشته شده و "سازمان یک انجمن غیبی را که تنها هدف آن تابع کردن جنبش‏ کارگران اروپائی به دیکتاتوری غیبی چند تن ماجراجو بود " را افشاء می کرد.»
و نیز
«...اکنون به خوبی روشن شده است که لاسال "اشتیاق به اعمال دیکتاتوری" بر جنبش‏ کارگری را، حداقل در مورد کسانی که آن ها را فرودست می دانست، پنهان نمی کرد...بعداً در ملاقاتی با مارکس‏ در سال 1862، اندیشه های دیکتاتور منشانه و دشمنی اش‏ را با "آزادی های فردی" آشکارتر ساخته و تمایل خود را برای رفتاری که گوئی "خود را دیکتاتور کارگران آینده می داند" به نمایش‏ نهاد. ..لاسال در نامه ای به "دیکتاتوری فردی" خود در سازمانش‏ استناد کرده و آن را شاهدی بر این مدعا می داند که "طبقه کارگر" علاقه دارد از دیکتاتوری حمایت کند.»
و برخی موارد دیگر:
«مارکس‏ در باره فرقه اگوست کنت، که ...در محافل کارگری فعال بودند نوشت که او "پیامبر دیکتاتوری فردی" است...و در انگلستان ه . م . هایندمان، طبق سلیقه خود یک گروه مارکسیستی به نام فدراسیون سوسیال- دموکرات ها تاسیس‏ کرده و رفتار دیکتاتور منشانه اش‏ به مثابه رئیس‏ این سازمان زبانزد خاص‏ و عام شده بود. انگلس‏ در این باره نوشت که هایندمان همکاران خود را فقط به خاطر "عدم تحملش‏ به مثابه یک دیکتاتور" از خود رانده است. ارنست جونز فکر می کرد که با متمرکزکردن همه قدرت سازمانی در دست خود موفق خواهد شد از تلاشی آن چه که از جنبش‏ چارتیستی باقی مانده بود جلوگیری کند. مارکس‏ که این خبرها را به اطلاع انگلس‏ می رساند نوشت جونز "خود را دیکتاتور چارتیسم اعلام کرده" و بدین ترتیب طوفانی از شماتت علیه خود برانگیخته و نشان داده است که در "تلاش‏ برای ایفای نقش‏ دیکتاتور" چیزی جز یک " الاغ" به شمار نمی رود.»
 همچنانکه می بینیم  در تمامی این موارد، دیکتاتوری از نظر مارکس به معنای« دیکتاتوری فردی» یا «سلطه» و یا اتوریته «فردی» تعبیر می شود.
مسئله این نیست که مارکس و انگلس چنین دیدگاه هایی در مورد افرادی که می خواستند اتوریته و سلطه فردی خود را بر سازمان هایی همچون بین الملل اول، حزب سوسیال دمکرات آلمان و یا چارتیست ها اعمال کنند، نداشتند. تردیدی نیست که معنای دیکتاتوری شامل دیکتاتوری فردی نیز می شود، و ما خواه در مورد طبقات حاکم و خواه درون سازمان های و تشکیلات هایی که برای گرفتن قدرت سیاسی مبارزه می کردند، با اشکال و نمونه هایی از دیکتاتوری فردی روبرو بوده ایم. تحریف نظر مارکس و انگلس آنجا صورت می گیرد که مفهوم دیکتاتوری طبقه کارگر را که به معنای کاربرد زور و قهر این طبقه علیه طبقات استثمارگر است، صرفا به معناهایی که تا کنون مورد بررسی قرار داده ایم، و از جمله همین «دیکتاتوری یا سلطه فردی» محدود و منحصر گردانند.  به عبارت دیگر، مضمون و  خط اصلی مباحث مارکس و انگلس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا را که باید جایگزین دیکتاتوری بورژوازی شود، با معناهایی کم اهمیت جایگزین کنند.
 تحریف و رویزیونیسم (در مورد هال دریپر رویزیونیسم تروتسکیستی و بین الملل چهارمی ) آنجاست که بر مبنای همانندی، «دیکتاتوری» فردی به «سلطه» فردی  و پس از آن به مفاهیمی مانند «حاکمیت» و یا نهایتا«سلطه» طبقاتی تبدیل می شود و دیکتاتوری پرولتاریا صرفا حاکمیت یا سلطه بی یال و دم و اشکم طبقه ای می گردد. این چنین دیکتاتوری ای همه چیز هست الی دیکتاتوری علیه دشمنان طبقاتی و طبقات استثمارگر.
وی ادامه می دهد:
«ولی هنگامی که مارکس‏ اولین بار واژه "دیکتاتوری پرولتاریا" را بر روی کاغذ آورد، کاربرد بسیار ویژه ای از معنای استعاری آن مورد نظر او بود.»
اکنون هال دریپر به بحث پیرامون آثاری می پردازد که مارکس مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا را در آنها به کار برده است. اما از نظر هال دریپر، نه به معنای کاربرد زور و اجبار و قهر که معنای واقعی دیکتاتوری طبقاتی بوده و هست، بلکه به گونه ای «استعاری» یعنی به جای همین مفاهیم « تسخیر»،«سلطه» و «حاکمیت».
مانیفست حزب کمونیست
 وی می نویسد:
«درست در اوایل 1848 بود که مارکس‏ به این نتیجه رسید که پرولتاریا برای دستیابی به دگرگونی کمونیستی جامعه، باید ابتدا قدرت سیاسی را تسخیر کند. این اندیشه برای او نقش‏ اساسی ایفا کرده و واژه های بسیاری که این معنا را بیان می کردند در نوشته های او ظاهر شدند: نه فقط "تسخیر قدرت سیاسی(یا دولتی)"، بلکه و به ویژه"حاکمیت پرولتاریا"؛ که نتیجه آن یک"دولت کارگری"خواهد بود؛ و آن گونه که در جنبش‏ انگلیس‏ می گفتند، این به معنای "صعود طبقه کارگر خواهد بود. ما مشاهده خواهیم کرد که، تحت شرایط مشخص‏،"دیکتاتوری پرولتاریا" نیز به یکی از این واژه ها تبدیل شد.»
و
«مارکس‏ آگاه بود که هدف "سلطه سیاسی پرولتاریا"، تنها منحصر به تئوری او نیست؛ برعکس‏، او علاقه داشت تأکید کند که همه جنبش‏ های واقعی دیگر طبقه کارگر همین هدف را در برابر خود قرار می دهند. این مسئله در مانیفست کمونیست قویاً بیان شده است:
"هدف بی واسطه کمونیست ها همانند همه احزاب دیگر پرولتری ارتقاء پرولتاریا به یک طبقه، سرنگونی سلطه بورژوازی و تسخیر قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر است".
همچنانکه می بینیم  از نظر این تروتسکیست، دیکتاتوری پرولتاریا «واژه ای» است  در ردیف و به معنایی همانند«تسخیر قدرت سیاسی به وسیله پرولتاریا»، «حاکمیت پرولتاریا»، «صعود پرولتاریا» و چیزهایی از این گونه  که همان معنای «استعاری» دیکتاتوری اند. خلاصه این مفهوم همه چیز هست الی زور و قهر.
و این در حالی است که مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست دکترین دیکتاتوری پرولتاریا را به صورت نخستین خود فرموله کرده بودند. آنچه آنها در این کتاب شرح دادند این بود که قدرت  سیاسی به وسیله طبقه کارگر«تسخیر» شود و«حاکمیت» پرولتاریا به عنوان یک طبقه متشکل  بر قدرت سیاسی برقرار گردد. در عین حال آنها گفتند که تسخیر کردن و برقراری حاکمیت بر دولت با کاربرد زور و قهر ممکن است. آنها از  دولت و بر همین سیاق حاکمیت بورژوازی به معنای حکومت زور و قهر نام بردند و برقراری حاکمیت طبقه کارگر را نیز جز با زور و قهر ممکن ندانستند. زور و قهری که تا نابودی روابط استثماری با زور و قهر ادامه خواهد یافت. بدینسان، آنها در همین کتاب به گونه ای دقیق معنای اصلی دیکتاتوری در دیکتاتوری پرولتاریا را بیان کردند.
 و اینهاست آنچه که از نظر هال دریپر رویزیونیست دور مانده است:
 مارکس و انگلس می نویسند: 
«ما ضمن توصيف مراحل کلى رشد و تکامل پرولتاريا آن جنگ داخلى کم و بيش پنهانى درون جامعه موجود را، تا آن نقطه‌اى که انقلابى آشکار در مي گيرد و پرولتاريا با برانداختن بورژوازى از طريق قهر، حاکميت خويش را پى می افکند، دنبال کرده‌ايم.»(مانیفست، برگردان فارسی در دو بخش، فصل نخست، ص 32) و
«بورژوازى مقدم بر هر چيز گورکنان خود را بوجود مي آورد. فناى او و پيروزى پرولتاريا طور همانندى ناگزير است.»(همانجا، ص 33) و
و در چگونگی خلع مالکیت از بورژوازی:
« البته اين کار در ابتدا ممکن است تنها با دخالت مستبدانه( یعنی همان زور و اجبار) در حقوق مالکيت و مناسبات توليدى بورژوازى يعنى با کمک اقداماتى انجام گيرد که از لحاظ اقتصادى نارسا و نا استوار به نظر مي رسند، ولى در جريان جنبش، خود بخود نشو و نما يافته و بکار بردن آنها به مثابه وسائلى براى ايجاد تحول در کلیه ی شيوه توليد امرى اجتناب ناپذير است.» (همانجا، فصل دوم، ص 39).
و بالاخره متن زیر که  یکی از کلاسیک ترین تعاریف مارکسیستی درباره دولت و دیکتاتوری پرولتاریا است و به روشنی معنای دولت و نقش زور و اجبار و  قهر را در بر دارد و «متاسفانه» از چشمان«تیز بین»!؟ هال دریپر محقق «مارکسیست» یا در واقع تروتسکیست و رویزیونیست دور مانده است:
«قدرت حاکمه سياسى به معنای خاص کلمه عبارت است از اِعمال زور متشکل يک طبقه براى سرکوب طبقه ديگر.( مستحضرید؟ این معنای دیکتاتوری و اساسا معنای دولت است) هنگامی که پرولتاريا بر ضد بورژوازى ناگزير به صورت طبقه‌اى متحد گردد، و از راه يک انقلاب،( این هم راه اساسی تصرف قدرت سیاسی جناب دریپر) خويش را به طبقه حاکمه مبدل کند و به عنوان طبقه حاکمه مناسبات کهن توليد را از طريق اعمال قهر ملغى سازد،( خوب بخوانید جناب دریپر! گویا مانیفست را خوب نخوانده اید!؟) آنگاه همراه اين مناسبات  توليد شرايط وجود تضاد طبقاتی را نابود کرده و نيز شرايط وجود طبقات بطورکلى و در عين حال سيادت خود را هم به عنوان يک طبقه از بين می برد.»( همانجا، ص 40 تمامی تاکیدها در متن ها و نیز عبارات داخل پرانتز از ماست)
البته این میان هال دریپر برخی از ژست های ضد بورژوایی نیز می گیرد و مشتی تقابل های پوشالی صورت می دهد:
«بالاتر از همه، مارکس‏ می دانست که چارتیست های چپ (مانند هارنی) منظماً از "صعود (و یا سلطه، یا قدرت سیاسی) پرولتاریا جانبداری می کنند و به آن ها ارج می نهاد. این چارتیستها مانند مارکس‏، با مسائل مورد ادعای مارکس‏ شناسان نوین هیچ مشکلی نداشتند: چگونه تمام یک طبقه می تواند حکومت کند؟ مارکس‏ و چارتیست ها به این مسئله پاسخ مشابهی می دادند؛ این امر در مورد مخالفین آن ها نیز مصداق داشت. مثلاً تاریخدان لیبرال ماک کالی با حق رای عمومی به این علت مخالفت می کرد که "قدرت عالیه" را در اختیار یک طبقه، یعنی طبقه کارگر قرار می داد و بدین ترتیب به نظر او موجب "استبداد " علیه بورژوازی می شد.»
به این ترتیب اختلاف مارکس با تئوریسین های لیبرال بورژوازی بر سر این بود که آیا «تمام یک طبقه» می تواند حکومت کند یا نه.
 نباید گمان کرد که هال دریپر از نظرات مارکس در برابر بورژوازی دفاع نمی کند. دفاع می کند اما برای تحریف مارکسیسم.
 وی که تمامی تئوری دیکتاتوری پرولتاریا را از معنای اساسی آن تهی کرده، به جای مارکس پا پیش گذاشته و در نبردی «شجاعانه» با لیبرالها آن ها و مدافعین بورژوازی را  که می گفتند نظریه مارکس «دیکتاتوری فردی» است، شکست می دهد:
«طبقه هم می تواند حکومت کند. تنها لازم است شما مخالف «حق رای عمومی»  نباشید تا طبقه کارگر از این طریق بتواند با آوردن رای اکثریت، شما را شکست داده و خود به عنوان طبقه حاکم شود!؟»
و آنگاه:
«ما خواهیم دید که مارکس‏ دقیقاً به همان شیوه ای که از " سلطه پرولتاریا" و یا سایر عناوین برای دولت کارگری استفاده می کند از اصطلاح "دیکتاتوری پرولتاریا" استفاده کرده است» و
«از نقطه نظر جایگاه کلمه دیکتاتوری، اکنون مسئله مشکلی در تمایل مارکس‏ در جایگزینی "سلطه" با "دیکتاتوری" در برخی از متون وجود ندارد. ولی مروری بر این متن ها می تواند روشنگر باشد.»
  و این تمام آن چیزی است که هال دریپر از این پس می خواهد به خورد خواننده خود بدهد. ما مرور هال دریپر را بر مانیفست دیدیم، اکنون به مرور وی بر دیگر کتاب ها و نوشته های مارکس و انگلس می پردازیم.
ادامه دارد.
هرمز دامان
16 شهریور 98