«واقعیات روی زمین» یا « واقعیت سخت زمینی»!
«الف ـ فروپاشی توهم پیروزی سریع متجاوزان و تاثیرات آن
ضربات گسترده با کشتن رهبر رژیم و بخش اصلی فرماندهان نظامی و بمباران های وسیع مراکز نظامی و امنیتی و حتی پست های بازرسی (همچون تاکتیک قطع سرانگشتان مجاهدین در اقدامات تروریستی خرداد۱۳۶۰) ، رژیم جمهوری اسلامی از هم نپاشید و حملات خود را آغاز کرد. این رویارویی های نظامی تاکنون نتایجی در برداشته که باید به برخی از ابعاد توجه داشته باشیم تا تصوری واقعی از عرصه نبرد بدست بیاید:»( به جز پرانتز دوم تمامی عبارات داخل پرانتز از ماست)
اما «واقعیت روی زمین» این است که نظر نخستینی که ترامپ ارائه داد این بود که سران رده ی نخست و دوم حکومت را بکشند و نیز تاسیسات نظامی هسته ای و موشکی و پهپادی را نابود کنند تا رژیم عقب نشینی کند. آنچه ترامپ واقعا و عملا در پی آن بود( برخلاف برخی دیگر از گفته هایش) این بود که ترور رهبران و زدن موسسات نظامی موجب تغییراتی در حاکمیت هسته ی سخت قدرت شود. یا در این هسته تغییری به نفع رابطه با غرب صورت گیرد و یا باندهای هوادار رابطه با غرب رو بیایند. مساله ی از هم پاشیدن حکومت اگر نگوییم مطلقا( زیرا برخی نتایج جنگ ها تا حدودی پیش بینی ناپذیر است) اما تا حدود زیادی مد نظر ترامپ و هیئت حاکمه ی آمریکا نبود( ترامپ یک بار گفت که ما تمامی سران حکومت را کشتیم و حتی کسانی را که می توانستند وارد مذاکره با ما شوند و بار دیگر گفت که برخی از افراد که می توان با آنها صحبت کرد رو آمده اند)؛ زیرا جایگزین کردن یک حکومت دیگر به جای این حکومت وضعیت پیش بینی ناپذیرتری را از نظر تحولات اوضاع خواه در کشور و خواه در منطقه پیش می آورد و می توانست حتی در شرایط معینی وضع را به نفع انقلاب توده ای و طبقه ی کارگر ایران برگرداند( که جنگ ترامپ و نتانیاهو در عین حال علیه آن و به حاشیه بردن و خفه کردن آن نیز بوده است) و از این رو در واقعیت به نظر نمی رسد که دولت ترامپ و یا نتانیاهو و گروه اش واقعا به دنبال آن بودند. این در نهایت همان تحولی است که در ونزوئلا به وجود آورد. آنچه هم از آغاز روشن بود این بود که با حملات هوایی و موشکی و پهپادی نمی توان حکومت را سرنگون کرد و نیز این هم لطیفه ای بود که ما از بالا می زنیم و مردم هم خودشان وارد عمل شوند و حکومت از هم پاشیده را سرنگون کنند و (لابد) یک حکومت سلطنتی و یا جمهوری باب طبع خودشان برقرار سازند.
آیا این تصورات در هم شکسته شده است؟ نه چندان. هسته ی سخت قدرت ضربات سنگین و مهلکی خورده است و بازسازی آن کار زمان بری است البته اگر جناح و باندهای دیگر که هم امروز نیز تضادهایشان آشکار است وهم از فردای پایان جنگ بیشتر دست به کار خواهند شد و هجوم خود را به آن آغاز خواهند کرد، فرصت این کار را به آن دهند و یا تغییراتی درون آن صورت نگیرد. باید در نظر داشت که ترامپ حرف های روشن و یکدستی نمی زند اما او به طور کلی از شش هفته جنگ صحبت کرده بود.
۱ـ پاسخ های جمهوری اسلامی ، ضربات اساسی بر پایگاه های آمریکا در تمامی کشورهای عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس وارد ساخته و به عبارتی چشم های راداری این پایگاه ها را تا حد قابل ملاحظه ای کور کرده است. این وضعیت سبب شده تا اثربخشی موشک های شلیک شده هم به این پایگاه ها و هم به اهداف نظامی و امنیتی در اسرائیل و متحدان آمریکا بیش از گذشته باشد. در جنگ پهپادهای ارزان قیمت و موشک های ردگیری گرانقیمت، انبار های موشک های ردگیری به شدت کاهش یافته است. جنگ نامتقارن جمهوری اسلامی علیه آمریکا، ایده تاکنونی برتری تسلیحات گرانقیمت آمریکا و نقش آنها در پیروزی سریع را مورد تردیدهای اساسی قرار داده است.
نخست اشاره کنیم که صرف نظر از این که حکومت ارتجاعی ولایت فقیه در ایران حاکم است و جنگ بین این حکومت و امپریالیسم آمریکا ارتجاعی است( جنگ امپریالیسم آمریکا تنها با حکومت اسلامی نیست بلکه با انقلاب توده ای ایران نیز هست) با این حال هر ضربه ی هر کدام از این دو سو به یکدیگر( و نه به توده ها و آنچه منافع طبقه ی کارگر و توده ها در آن وجود دارد) هر دو را از جهاتی معین ضعیف تر می کند و این به نفع طبقه ی کارگر و خلق ایران و جهان است. اما بررسی عینی جنگ باید شامل هر دو سوی جنگ و تاثیرات از سوی هر دو سو باشد و نه به طور یک جانبه اقدامات یک طرف را برجسته کرد و به سوی آن به اصطلاح رایج این سال ها «غش» کرد.
در مورد پایگاه ها روشن است که حکومت ولایت فقیه ضرباتی به این پایگاه ها وارد کرده است. اما بزرگ نمایی این به صورتی که انگار قرار نبوده حکومت اسلامی پهپادی و یا موشکی به جایی شلیک کند و یا اگر شلیک کرد تمامی پهپادها و موشک هایش در هوا رهگیری و منهدم شود، واقع بینی نیست؛ آن هم در حالی که هم در جنگ نخست دوازده روزه و هم در این جنگ اخیر بخش مهم و اصلی رهبران سیاسی و نظامی شان را نابود کرده اند. روشن است که حمله می کند و ضربه می زند به ویژه اینکه ده ها شهر موشکی ساخته هزاران موشک و پهپاد تلنبار کرده و قرار است به پیشگیری از تکامل اقداماتی بپردازد که ممکن است در ادامه بقای حکومت اش را( نه تنها از طریق خارج بلکه از نظر داخلی) به خطر اندازد. صحبت بر سر وجود این ضربه ها و حملات متقابل در این جنگ نیست، صحبت بر سر این است که این ضربات در مقایسه با ضربات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به حکومت ولایت فقیه در چه جایگاهی قرار می گیرند. بالاتر یا پایین تر.
مساله ی پهپادهای ارزان قیمت و موشک های رد گیری گران قیمت را باید جداگانه و هر کدام را در متن اقتصاد و سیاست آن جامعه سنجید. پهپادهای ارزان قیمت نسبت به پهپادهای آمریکا یی و یا موشک های رهگیری آمریکایی ارزان است، اما این پهپادها و موشک ها برای خود حکومت اسلامی بسیار گران است. در عین حال سرریز کردن مخارج موشک ها به روی طبقه ی کارگر و خلق آمریکا برای دولت امپریالیستی که جهان را غارت می کند آسان تر است تا برای دولت مرتجع حکومت اسلامی که باید آن روی طبقه ی کارگر و خلق ندار ایران خراب کند. توجه کنیم که آمریکا هزینه های جانی و مالی سنگینی در جنگ های عراق و افغانستان و لیبی و سوریه به طبقه ی کارگر و خلق آمریکا وارد کرد اما در مقابل جنبش ضد جنگ آن سال ها چندان گوش شنوایی نداشت و به کار خود ادامه داد.
۲ ـ سیاست چشم در برابر چشم باعث شده تا حملات موشکی جمهوری اسلامی به شیخ نشین های حوزه جنوبی خلیج فارس، این کشورها را بشدت بحرانی سازد. این شیخ نشین ها که سال ها خاک و پول خود را در اختیار آمریکا قرار داده و اجازه داده اند از خاک کشورشان به ایران حمله شود، اکنون به طور طبیعی به داخل جنگ کشیده شده اند بدون آنکه توان اثرگذاری بر آن داشته باشند( البته با پول هاشان می توانند اثر گذاری کنند ضمن آنکه وضعیت کنونی موجب خواهد شد در آینده بیشتر اسلحه تلنبار کنند) و یا بتوانند از خود دفاع کنند. آنها که حق حاکمیت خود را در قبال تضمین های امنیتی به آمریکا واگذار کرده اند، اکنون با واقعیت های سخت زمینی روبرو شده اند. به احتمال زیاد، آن ها باید هزینه های تجاوز آمریکا به ایران را نیز بپردازند. حملات اسرائیل به میدان گازی عسلویه، با واکنش متقابل جمهوری اسلامی همراه شد و میدان های نفت و گاز در قطر ، امارات و بحرین به آتش کشیده شد. به دیگر سخن مهمانداری شیخ نشین های حوزه جنوبی خلیج فارس، تلاش های چند دهه ای آنها برای رشد و رونق در منطقه و ادعاهای فراوان در عرصه های مالی، تکنولوژیک و توریسم شان ، به یک باره با بحران بسیار گسترده ای روبرو شده است. این وضعیت جدید بسیاری از کارشناسان سیاسی و یا استادان دانشگاه های این کشورها را به ضرورت بازاندیشی سیاست های تاکنونی دولت های منطقه رسانده است. نگرانی اکثر این کشورها آن است که سلاح های گرانقیمت آمریکایی و ضمانت های پرهزینه آمریکا نتوانسته امنیتی در برابر همسایه بزرگ شمالی بدست دهد که با سلاح های بومی تجهیز شده است. این نگرانی زمانی تشدید می شود که جمهوری اسلامی از این جنگ بدون فروپاشی و تغییر اساسی در ساختار قدرت سیاسی اش بر ایران حکومت کند.
در مورد این کشورها که نقش جانبی در جنگ دارند نیز باید گفت اگر ولایت فقیه به پایگاه های آمریکا در این کشورها و نیز برخی زیرساخت ها در این کشورها ضربه زده است و مثلا از نظر راه کارگری ها این کشورها را بحرانی ساخته است( منظور از «بحرانی» چیست. جز این که احساسات کارگران و زحمتکشان عرب این کشورها را علیه ایرانیان برانگیخته است!) این کشورها نیز می توانند با همان پول خود مشوق بیشتری برای آمریکا در حملات بیشتر به حکومت اسلامی شوند( جالب این که برخی از این کشورها مانند عمان و قطر از نظر سیاسی بسیار نزدیک به حکومت اسلامی هستند و برخی دیگر مانند امارات متحده از نظر اقتصادی روابط بسیاری با حکومت ولایت فقیه دارند) و این در حالی است که تا پیش از جنگ این کشورها تلاش می کردند که مانع از حمله ی آمریکا به حکومت اسلامی شوند. اما چنان که گفته می شود اکنون می گویند آمریکا نباید جنگ را نیمه کاره رها کند و باید تکلیف حکومت ولایت فقیه را روشن کند زیرا این حکومت ممکن است پس از جنگ دست به انتفام جویی زند و یا باج خواهی کند و به طور کلی وضع کشورهای منطقه را به خطر اندازد. در عین حال پس از جنگ نیز آنها می توانند یا حکومت اسلامی را از نظر اقتصادی زیر فشار قرار دهند و یا از آن امتیاز به نفع خویش گیرند( به اقدامات امارات متحده در بستن صرافی های ایران که وظیفه ی پولشویی و نیز دور زدن تحریم ها را داشتند و نیز برخی از محدودیت های دیگر برای اتباع ایرانی اش نگاه کنیم). باید دید که اگر توافقنامه ای امضا شد این توافقنامه چه خواهد بود. به نفع امپریالیسم آمریکا و کشورهای منطقه و حتی اسرائیل و یا به نفع شکل کنونی موجودیت حکومت ولایت فقیه !
نکته ی پایانی نیز به نظر می رسد تمایل قلبی و «محور مقاومتی»هیئت اجرایی راه کارگر باشد یعنی حکومت ولایت فقیه از این جنگ «بدون فروپاشی و تغییر اساسی در ساختار قدرت سیاسی اش بر ایران بیرون آید» و سال ها بر ایران حکومت کند( خدا آخر و عاقبت طبقه ی کارگر ما را بخیر کند با این «کمونیست» هایش!). ما که فکر می کنیم جنگ حکومت را ضعیف کرده و بیش از این خواهد کرد. آینده ی این جنگ حتی اگر در کل به نفع هیچ کدام از طرفین هم که نباشد که نخواهد بود، در جزء بیش از آمریکا و اسرائیل به نفع حکومت ولایت فقیه نیست.
۳ ـ کتنرل جدی و هدفمند تنگه هرمز از سوی جمهوری اسلامی و ناتوانی آمریکا و دیگر کشورها در بازگشایی آن، نه تنها باعث گسترش بحران انرژی در جهان شده بلکه طرح توافق ایران و عمان برای کنترل و اخذ عوارض از کشتی ها به مسئله ای جدی تبدیل شده است. اعلام این امر که از این پس کنترل هوشمند تنگه از سوی ایران انجام می گیرد و اخذ عوارض از کشتی ها ، همچون اخذ عوارض از عبور کشتی ها از کانال سوئز، تنگه بسفر، تنگه پاناما و .. انجام خواهد گرفت ، جهان را با واقعیت جدیدی روبرو ساخته است. این جمله یک خبرنگار آمریکایی که نوشت :«حالا همه فهمیدند که چرا نام این خلیج، خلیج فارس است» معنای استراتژیک جدیدی را تعریف کرده است. تقاضای ترامپ از اروپائیان برای باز کردن تنگه هرمز یا اعلام التیماتوم های مکرر و بی حاصل نشان از واقعیت جدیدی دارد که تاثیرات بلندمدتی بر نظم منطقه ای در خلیج فارس و بر مناسبات بین المللی و اقتصاد جهانی بر جای خواهد گذاشت.
۴ ـ شلیک دو موشک به سوی جزیره دیه گو گارسیا در ۴ هزار کیلومتری ایران، هر چند سپاه آن را بر عهده نگرفته ، یک تحول جدید و جدی در معادلات نظامی به حساب می آید. این شلیک دوربرد بدان معناست که کل اروپا تا لندن ممکن است زیر ضرب موشک های جمهوری اسلامی قرار گیرد. این نکته از سوی تحلیل گران نظامی اروپا مورد توجه قرار گرفته است. به نظر می رسد بسیاری از تحلیلگران نظامی غرب و شرق اکنون با واقعیت توان موشکی ایران به شکل تازه و تجربه شده ای روبرو می شوند. تداوم این شلیک ها علیرغم بمباران های مداوم شهرک های موشکی و پایگاه های پرتاب موشک از سوی آمریکا و اسرائیل، به یک معمای نظامی مبدل گشته است. با این پرتاب دوربرد، عملا محدودیت برد ۲هزار کیلومتری تعیین شده از سوی علی خامنه ای، با مرگ او کنار گذاشته شده است. این بدان معناست که به احتمال زیاد فتوای حرام بودن ساخت بمب اتم نیز می تواند به بهانه مرگ او کنار گذاشته شود. بی جهت نیست که مجلس شورای اسلامی در حال بررسی طرح خروج ایران از ان پی تی ، (پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای) است و پاره ای از نمایندگان مجلس، عدم محکومیت بمباران تاسیسات و نیروگاه های هسته ای ایران از سوی آژانس انرژی هسته ای سازمان ملل را دلیلی برای بی فایده بودن حضور در ان پی تی می دانند. آنها بر این عقیده اند که ایران علیرغم اجرای تمامی تعهدات این پیمان، از مزایای آن و حمایت های بین المللی آن برخوردار نیست و دلیلی برای ماندن در این پیمان وجود نخواهد داشت.
و لابد پس از این ها و با دست یابی حکومت اسلامی به بمب اتمی دعای خیر دارودسته های «محورمقاومتی» و هیئت اجرایی نیز همراه حکومت مرتجع خواهد بود! و لابد با یک «امپریالیسم جدید» در خاورمیانه روبروییم یعنی امپریالیسم ولایت فقیه!؟ و قوی تر از «کره شمالی»( راه کارگری ها باید از رهبری کره شمالی اعاده ی حیثیت کنند که به بمب اتم دست یافتند و امپریالیسم آمریکا را مجبور کردند کاری به کارشان نداشته باشد!؟). به راستی که باید هیئت اجرایی کف بزند و یک هورای بزرگ برای حکومت ولایت فقیه بکشد!؟
به نظر می رسد که ساده لوحی حیرت انگیزی در نویسنده و یا نویسنده گان این ارزیابی وجود داشته است که چنین یک چشمی به واقعیات نگاه کرده و تازه آن را «واقعیات روی زمین» به شمار آورده اند.
در اینجا چنانکه می بینیم برای خدمت به « واقعیات روی زمین» باز واژه ی «علیرغم» وارد می شود و نقش خود را ایفا می کند. بار دیگر حملات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل غیرعمده شده به حاشیه رفته و از اهمیت شان نسبت به حملات حکومت اسلامی کاسته می شود. و حملات حکومت اسلامی بزرگ نمایی می شود.
۵ ـ شلیک موفقیت آمیز موشک به شهر هسته ای دیمونا در جنوب اسرائیل که بیش از یک صد زخمی نیز بر جای گذاشت، زنگ هشدار را در اسرائیل، آمریکا و منطقه به صدا درآورده است. این شلیک پس از حملات اسرائیل به تاسیسات اتمی نظنز صورت گرفت. انتخاب دیمونا به عنوان مرکز اتمی اسرائیل این پیام را به اسرائیل و آمریکا داده که ایران قادر است با در هم کوبیدن سایت های هسته ای اسرائیل و آزاد سازی تشعشعات اتمی در منطقه، از سلاح هسته ای اسرائیل علیه خودش استفاده کند. از نشریه معاریو نقل شده است که سازمان انرژی اتمی اسرائیل به صورت غیرمستقیم از ایران خواسته در این رابطه از خود خویشتنداری نشان دهد. منصور فرهنگ، اولین نماینده جمهوری در سازمان ملل در دولت بازرگان در مصاحبه خود با بی بی سی تاکید می کند: بمباران سایت هسته ای دیمونا در اسرائیل، موجب آزادسازی تشعشعات اتمی خواهد شد که فاجعه ای انسانی را به دنبال خواهد داشت. پس از این شلیک هشدار گونه، حملات به سایت های هسته ای ایران پس از توقفی چند روزه مجددا از سر گرفته شده است. به نظر می رسد سیاست اسرائیل بر نابودسازی توان هسته ای ایران حتی به قیمت ایجاد فاجعه در کشور اسرائیل استوار شده است. برنامه ریزی ارتش امریکا برای خارج کردن ۴۵۰ کیلوگرم اروانیم با غلظت بالا از ایران نیز در این راستا انجام می گیرد. به نظر می رسد جمهوری اسلامی قصد دارد پس از پایان جنگ به سیاست تاکنونی خود در زمینه هسته ای پایان داده و سیاست “ابهام هسته ای” در پیش گیرد. بسیاری از تحلیل گران غربی با مقایسه نحوه برخورد آمریکا به کره شمالی و ایران، اتخاذ این سیاست از سوی جمهوری اسلامی را محتمل می دانند.
حضرات هیئت اجرایی! لطف کنید آن یکی چشمتان را نیز باز کنید تا «واقعیات سخت» و آنچه «روز زمین» است را کمی ببینید!
۶ ـ در کنار واکنش های جمهوری اسلامی به حملات آمریکا و اسرائیل، نیروهای نزدیک به رژیم اسلامی یا همسو با آن همچون حزب الله لبنان ، گروه های شیعه عراقی و انصارالله نیز وارد نبرد شده اند. اسماعیل قاآنی فرمانده سپاه قدس در توئیتی در این باره نوشت: «نتانیاهو خواب توسعه کمربند امنیتی را در منطقه می دید، اما آتش هوشمندانه و شجاعانه برادران حزب الله در شمال و انصارالله درجنوب، وعده های دروغ رژیم به شهرک نشینان را برملا کرد. آرزوی فرماندهان شهید مقاومت محقق شده است: “اتاق جنگ جبهه مقاومت یکی است”. به نظم جدید منطقه عادت کنید». ( هورا برای اسماعیل قاآنی!؟ که چنین حقیقت بزرگ و «روی زمین»ی را برای هیئت اجرایی آشکار کرده است!؟) شلیک های منظم و نگران کننده حزب الله حتی به تل آویو و حیفا ، نشاندهنده آن است که تصور نابودی حزب الله و یا زمین گیر شدن آن تا چه پایه بی اساس بوده است. تلاش اسرائیل با هدف خالی ازسکنه کردن جنوب لبنان، تسخیر و ضمیمه کردن آن در راستای ایجاد اسرائیل بزرگ با مقاومت شدید حزب الله و تحمیل تلفات زیاد بر ارتش اسرائیل همراه شده است . این مقاومت نشان می دهد که حزب الله از فرصت چندساله برای تجدید سازمان و تجدید آرایش نیروهای خود به شکل کاملا حساب شده و پنهانی بهره برده است. ورود حزب الله به نبرد تاثیرات گسترده ای بر زندگی مردم اسرائیل در شمال این کشور گذاشته و باعث آوارگی بخشی از آنها شده است. تداوم این موشک باران ها علیرغم) بازهم آمد!) بمباران های گسترده لبنان( و ضربات به حزب الله و دیگر گروه های نیابتی) در حال حاضر و در چند سال گذشته نشان می دهد که اسرائیل با مشکل جدی به نام حزب الله نیز روبروست. از سوی دیگر حملات مداوم نیروهای شبه نظامی شیعه در عراق به گونه ای انجام گرفته که ناتو تمامی نیروهای خود را از عراق خارج ساخت و اکنون آمریکا نیز اصلی ترین پایگاه خود در این کشور را تخلیه کرده و نیروهای خود را به اردن منتقل ساخته و تنها پایگاهش در اربیل همچنان پابرجاست. خروج نیروهای آمریکایی و ناتو از عراق در بحبوحه جنگ کنونی یک پیروزی بزرگ برای نیروهای شیعه عراقی است که بخشی از آن نیز به حساب جمهوری اسلامی واریز خواهد شد. در یک جمع بندی می توان گفت که اعلام مرگ زودهنگام “محور مقاومت” و بر پایه آن سازماندهی جنگ بر توهم تضعیف شدید جمهوری اسلامی در وضعیت کنونی جنگ نقش داشته است.
درباره ی بند شش- آیا حزب الله، حوثی ها و گروه های عراقی درست همان وضعی را دارند که پیش از جنگ غزه و در پی ضربات به سوریه و حزب الله و دیگر گروه های نیابتی داشتند؟ اگر پاسخ بله است که روشن است به هیئت اجرایی خیری از «واقعیات روی زمین» نرسیده است! اما اگر جواب خیر است و این گروه ها ضربات زیادی خورده اند آنگاه این صغری کبری چیدن ها برای چیست؟ آیا قرار بود که حزب الله هیچ اقدامی نکند؟ و یا از بقیه ی گروه ها اثری باقی نمانده باشد؟ این ها اگر وضع شان مانند زمان پیش از جنگ غزه بود شاید آمپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل چنان حمله ی تجاوزکارانه ای را آغاز نمی کردند. این دو دولت مرتجع اول بساط این گروه ها را تا حدود زیادی به هم زدند، سوریه را تصرف کردند و سپس تهاجم خود را متوجه حکومت اسلامی کردند. مساله ی اساسی این است که آیا این نیروهای نیابتی با نیروهای کنونی شان اولا تا پایان کار و در صورتی جنگ به شدت بیشتری برسد هستند و می توانند مقاومت کنند و ضربه بزنند؟ و دوم این که آیا این ضربات شان می تواند نقش اساسی در بیرون آوردن حکومت اسلامی از تنگنا اجرا کند و یا خیر؟ به نظر نمی رسد که هیچ کدام بتوانند نقشی را که پیش از ضربات وارد شده به آنها می توانستند اجرا کنند اجرا کنند. و دوما با شرایط کنونی شان نمی توانند نقش اساسی در بیرون آوردن حکومت اسلامی از گرداب جنگ کنونی کنند. این نفس قضیه است.
۷ ـ مجموعه شرایط کنونی بحران تصمیم گیری در آمریکا را بشدت بالا برده است. تداوم و گسترش جنگ علیرغم ( باز هم !) بمباران های شدید سراسر ایران در کنار جنگ انرژی که جهان را با خود درگیر کرده و در آمریکا نیز روز به روز بیشتر حس می شود، دونالد ترامپ را در یک دو راهی خطرناک گرفتار کرده است. این که او در یکی از سخرانی هایش گناه اصلی آغاز جنگ را بر دوش هگست وزیر جنگ اش انداخت، بیانگر آن است که او در دچار تناقض شدید دریافتن راهی برای برون رفت از این بحران دائماً گسترش یابنده شده است. تداوم جنگ علیرغم ادعای پیروزی های اولیه با برجسته شدن بحران انرژی ، بحران بورس ، مالیه و دلار، تردید در مورد این جنگ را نه تنها در میان دمکرات ها بلکه در میان جمهوریخواهان بیش از پیش گسترش داده است. نتایج نظرسنجی ها نیز نشان از نارضایتی گسترده مردم از تداوم این جنگ دارد. روشن است که نارضایتی مردم می تواند تاثیرات گسترده ای بر انتخابات میان دوره ای نوامبر امسال بر جای بگذارد. علاوه بر نظرسنجی ها، تظاهرات هشت میلیونی آمریکائیان در شهرهای گوناگون این کشور در مخالفت با جنگ آمریکا علیه ایران بیانگر رشد و گسترش نارضایتی از سیاست های دولت ترامپ است. بحران در پایه حمایتی ترامپ، نارضایتی عمومی مردم و شکاف در جبهه ماگا از یک سو و شکاف میان آمریکا و متحدان اروپایی اش جهان را با وضعیت جدیدی روبرو ساخته است. ممانعت اسپانیا از استفاده از پایگاه های هوائی اش در جنگ علیه ایران و عدم همکاری کشورهای اروپایی و حتی انگلیس در این جنگ، مسئله حضور آمریکا در ناتو را بشدت زیر سئوال برده است. مارک روبیو وزیر خارجه آمریکا در این رابطه گقته است :« اگر نتوانیم در زمان نیاز از پایگاه های ناتو استفاده کنیم، ناتو به یک خیابان یک طرفه تبدیل شده است. چه دلیلی دارد در ناتو بمانیم». اکنون ترامپ برای تصمیم گیری در مورد جنگ کنونی که هیچ پشتیبانی جز اسرائیل ندارد، بر سر یک دوراهی گرفتار آمده است: اعلام پیروزی و پایان دادن به آن که می تواند اسرائیل را در وضعیت نگران کننده ای قرار دهد، یا گسترش آن از طریق اعزام تفنگداران دریایی آمریکا برای اشغال جزیره خارک و تلاش برای بازگشایی تنگه هرمز. این احتمال با مخالفت های جدی در میان ژنرال های با تجربه آمریکا روبرو شده است تا جایی که وزیر جنگ آمریکا هگست، دوازده تن از عالی رتبه ترین ژنرال ها را از کار برکنار کرده و آنها را به بازنشستگی اجباری فرستاده است. بر این پایه است که التیماتوم های مکرر ترامپ برای بمباران زیرساخت های برق و انرژی ایران تلاشی است برای یافتن کشورهای میانجی و برقراری نوعی تماس با جمهوری اسلامی و یافتن راه فرار آبرومندانه یا آماده شدن برای شرکت در یک قمار اقدام زمینی مرگبار.
اگر می بینیم که در ایران بر خلاف آمریکا این امر در حال حاضر بروز آشکار ندارد به این علت نیست که در حکومت ایران چنین تضادهایی عمیقا موجود نیست و همه به یکباره متحد و یکپارچه شده اند، بلکه به این سبب است که در ایران کسی نمی تواند نظرش را بگوید. اینترنت بسته است. مطبوعات زیر ساطور دستگاه قضایی قرار دارند. افراد درون حاکمیت موظفند جز آنچه به آنها دیکته می شود چیز دیگری را نگویند و اگر بگویند خطر جان شان را تهدید می کند و «استخر فرح» و یا شکلی دیگر از کشته شدن در انتظارشان است و غیره. از این رو گفتن این مسائل در صورتی که خواسته باشیم تاثیر تداوم جنگ را درون طبقه ی حاکم آمریکا و نیز میان طبقه ی حاکم و طبقات محکوم این کشور بیان کنیم مثبت است، اما اگر قرار باشد بگوییم که ببینید در آمریکا چه شده است اما در ایران همه چیز گل و بلبل است این نه تنها یک چشمی دیدن، بلکه یک چشم دیدنی فاجعه بار است.
۸ ـ اکنون بیش از پیش روشن شده است که تجاوز نظامی آمریکا به ایران با فشار اسرائیل و بر پایه ارزیابی های کابینه نتانیاهو صورت گرفته است. تصور پیروزی سریع که نتانیاهو به ترامپ فروخته است و حتی بخشی از اپوزیسیون راست به آن دامن زده بود، اکنون با واقعیت سخت روبرو شده است. برجسته شدن نقش اسرائیل در کشاندن آمریکا به جنگ با جمهوری اسلامی، که تمامی روسای جمهور پیشین آمریکا در برابر آن مقاومت می کردند، جایگاه اسرائیل در افکار عمومی مردم آمریکا و حتی در میان بخشی از طبقه سیاسی این کشور را بشدت تحت تاثیر قرار داده است. روشن است که به دنبال جنایات اسرائیل در نسل کشی مردم غزه و اکنون کشاندن آمریکا به یک جنگ پرهزینه و غیرقابل دفاع، موقعیت این کشور در ساختار سیاسی آینده آمریکا و در میان افکار عمومی این کشور به شدت کاهش خواهد یافت. چنین تحولی در کنار انزوای شدید اسرائیل در کل جهان، در آینده نه چندان دور تاثیرات راهبردی بر موجودیت این کشور خواهد گذاشت. از سوی دیگر کشانده شدن آمریکا به جنگی پرهزینه و غیرقابل دفاع با ایران و تاثیرات آن بر انرژی جهان، باعث ایجاد شکاف گسترده ای میان آمریکا و اروپا شده است. چنین وضعیتی جایگاه هژمونیک آمریکا را بشدت تحت تاثیر قرار داده و به احتمال زیاد به نقش دلار در اقتصاد جهانی نیز ضربات جبران ناپذیری وارد خواهد ساخت. در یک کلام، هر چند آمریکا در عرصه نظامی دست بالا را دارد اما از نظر سیاسی در این جنگ شکست خورده است. به زیر سئوال رفتن هژمونی آمریکا در شرایط عروج چین به عنوان یک ابر قدرت ، جهان را با یک نقطه عطف بیسابقه روبرو ساخته است. به نظر می رسد اگر جنگ کانال سوئز نقطه آغاز فروپاشی تسلط انگلستان بر جهان بود، جنگ تنگه هرمز آغاز فروپاشی قدرت هژمونیک آمریکا بر جهان خواهد بود.
در مورد نقش اسرائیل به نظر می رسد که این بیشتر بزرگنمایی نقش اسرائیل در جنگ کنونی است. این که نتانیاهو ترامپ را به دنبال خود کشید بیشتر برای کم کردن گریز ترامپ و دولت وی از شعارهایش در مورد جنگی تازه به پا نکردن و غیره است و نه اینکه واقعا نتانیاهو و جناح حاکم بر اسرائیل، ترامپ و طبقه ی حاکم بر آمریکا را به دنبال خود کشانده است.
دولت اسرائیل و در راس اش نتانیاهو قطعا نقش مهمی در برنامه های اطلاعات آمریکا و نیز نظامی این کشور دارند اما تعیین کننده ی نهایی نیستند، بلکه در بهترین حالت ارائه دهنده اطلاعات و برنامه ها و پیشنهادهای خودشان هستند و خود نیز می توانند نقشی در این برنامه ها به عهده گیرند. روشن نیست که این که لبه ی تیز حمله روی اسرائیل گذاشته شود و برای توجیه آن نقش این دولت در کشاندن ترامپ به جنگ بزرگنمایی شود با چه هدفی صورت می گیرد! برای کوچک کردن برگشت عملی ترامپ از شعارهایش و از این راه ایجاد امکان پشتیبانی جنبش مگا از ترامپ و یا کلا نجات ترامپ از مخالفت روزمره ی بخش هایی از طبقه ی کارگر و زحمتکشان آمریکا از او که قرار بود زندگی هشان را بهبود بخشد؟
بازنمایی یک سویه ی ضربات حکومت اسلامی به کشورهای منطقه و امپریالیسم امریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و قرار دادن ضربات آنها به حکومت اسلامی در پس و پشت صحنه، این است بنیان تحلیل این ارزیابی. اگر به «واقعیات روی زمین» نگاه شود ضربات حکومت اسلامی به حکومت های آمریکا و اسرائیل گرچه نسبت به جنگ دوازده روزه بسیار بیشتر و گسترده تر و برای آمریکا و اسرائیل کمی غیر قابل انتظار بوده است( بالاخره رهبرشان و بسیاری از سران مهم و اصلی شان را در دو جنگ کشته اند و اینها نمی توانستند دست بسته تسلیم شوند و باید زورشان را می زدند!) اما با ضرباتی که طی دو جنگ اخیر خورده است اساسا قابل قیاس نیست و بسیار ناچیز می نماید.
یک ارزیابی درست بررسی دقیق و جداگانه ی ضربات دو سو به یکدیگر و نیز وضع این ضربات در مجموع و پیروزی و شکست هر کدام و نیز درجه ی نسبی آن ها و تاثیرات این پیروزی یا شکست در رویدادها و مبارزات طبقاتی بعدی است.
در بخش بعدی به
پاره ی دوم آن می پردازیم.
هرمز دامان
نیمه ی دوم فروردین 1405
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر