۱۴۰۵ مرداد ۱, پنجشنبه

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و«کمونیسم کارگری»(2)


بخش نخست

مساله‌ی تغییر دیدگاه   

چهار-«حس نزدیکی در مواجهه با زندگی و روابط انسانی و تجربه مشترک زندان»
حال به یادداشت سپیده قلیان بپردازیم. او از روابط اش درون زندان و اینکه با «زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بوده است» می نویسد. او می گوید «نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری[به پادشاهی خواهان] می‌کردم». او همچنین اشاره کرده که «تجربه زندان، مطالعه و مواجهه با رفتار جریان‌های مختلف» در تغییر دیدگاه هایش موثر بوده است».
برای ما روشن نیست که سپیده به کدام یک از این اصول و ضوابطی که ما در بالا به مهم ترین آنها اشاره کردیم انتقاد داشته است. او از «مطالعه» حرف زده است اما روشن نیست که منظور وی از «مطالعه»، مطالعه‌ی مبانی تئوریک- سیاسی و تشکیلاتی و یا اخلاقی کمونیسم بوده است و یا تنها مطالعه ی«جریان ها مختلف». در هر حال وی به طور مشخص انتقادی تئوریک- سیاسی و یا تشکیلاتی از مبانی مارکسیسم( لنینیسم و مائوئیسم) و سوسیالیسم و کمونیسم و یا حتی دیدگاه ها و اعمال کمونیست ها در ایران طرح نکرده است.
در عین حال وی از «مواجهه با رفتارهای جریان های مختلف» و در برخورد با «زندگی»و« روابط انسانی» و«تجربه مشترک زندان» سخن گفته است اما نه نامی از «جریان» خاصی می برد و نه در مورد ویژگی های این «رفتار»هایی از جانب زندانیان چپ( و دموکرات) که با آنها مواجه شده است و او به آنها نزدیک بوده است صحبتی می کند. او صرفا می گوید که به زندانیان پادشاهی‌خواه «حس نزدیکی بیشتری» می کرده است!
همچنین روشن نیست که از نظر سپیده قلیان، «طرز مواجهه با زندگی» و «روابط انسانی» و «تو تجربه مشترک زندان»، چه «طرزی» بوده و دیدگاه ها و معیارهای وی چه بوده است که سپیده در قیاس میان زندانیان چپ و زندانیان پادشاهی‌خواه احساس نزدیکی بیشتری به زندانیان پادشاهی‌خواه می‌کرده است! اینها روشن نیست.
به‌طور کلی این گونه چرخش‌ها گاه به حزب و تشکیلاتی که فرد عضوی از آن است و یا شاهد و ناظر حرف‌ها و اعمال‌شان است برمی گردد که در این صورت باید این دیدگاه و اعمال این احزاب مورد بررسی قرار گیرند.
گاه به برخی از افراد یک جریان سیاسی یا جریان‌های سیاسی گوناگون بر می‌گردد که در این صورت صحبت بر سر برخی افراد است و باید این کنش این افراد بررسی شوند.(به نظر می رسد که این یکی از مواردی باشد که سپیده قلیان در مورد آن توضیحی اقتاع کننده نمی دهد.)
گاهی نیز به ویژگی‌های دسته دیگری(در اینجا سلطنت طلبان) بر می گردد که از جهات معینی در مقامی بالاتر قرار داده می شوند و در چنین صورتی و در مقایسه میان دو دسته و بهتر بودن دسته ی دیگر باید این دسته ی دیگر تحلیل شود و علل گیرایی و کشش داشتن آن مورد بررسی قرار گیرد. امری که می تواند از دیدگاه ها و مواضع سیاسی آن جریان و یا از برخوردها و مناسبات درونی شان و یا از عمل بیرونی شان برخیزد.
گاه نیز ممکن است به خود فرد برگردد که در این صورت  باید فرد و تمایلات و تجارب و عمل وی بررسی گردد و چگونگی این چرخش بر بستر گذشته و حال فرد شرح داده شود. در هر حال این بررسی دارای اهمیت است اگر مواد کافی مستند برای ارزیابی وجود داشته باشد. 
زمانی که سپیده می گوید رابطه اش با زندانی پادشاهی خواه نزدیک تر بود به این معناست که روابط انسانی اش و تجارب مشترک اش با دیگران در زندان با زندانیان غیرپادشاهی خواه و یا ضدپادشاهی خواه به آن «نزدیکی» نبوده است و آن حس «نزدیک تر»ی که به این افراد پادشاهی‌خواه در مسائل زندگی و روابط انسانی داشته است به دیگران نداشته است. پس یکی پای زندان در میان است و یکی هم زندانیان سیاسی دیگر(و در درجه نخست زندانیان زن چپ)که مورد مقایسه قرار می گیرند.
اینکه این زندانیان سیاسی دیگر چه برخوردی به سپیده کرده اند که وی چنین داوری در قیاس آنها با سلطنت طلبان می کند بر ما روشن نیست. آنچه ما از زندانیان زن زندان ها می دانیم جز کنش خود آنها در مبارزات درون زندان و واکنش به رویدادهای بیرون زندان، این است که بسیاری از افرادی که زندانی شده و مدتی بوده اند و بیرون آمده اند داوری منفی‌ای در مورد آنها(به طور کلی و یا نسبت با سلطنت طلبان) نکرده اند( به جز فائزه رفسنجانی). بیشتر اینان زنان مبارزی هستند که سال هاست در زندان به سر می برند و برخی بیش از یک دهه.
او از « آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب» صحبت می کند. اما این ها ممکن است مواردی باشند که چند فرد بهتر از چند فرد دیگر در مورد آنها نظر داشته باشند و یا برخی از آنها را در اعمال شان بیشتر رعایت کنند اما وجوهی نیستند که بتوان به حکومت پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان خواه در گذشته و خواه در اعمال این یکی دو دهه ی اخیرشان نسبت داد.
حتی اگر آنچه دلایل مرکزی تغییر دیدگاه سپیده است درست باشد باز هم دلیلی برای تغییر دیدگاه یک مبارز از چپ به «لیبرال»( سپیده از «لیبرال تر» صحبت می کند و معنای آن این است که دیدگاه وی پیش از آن چپی همراه با گرایش هایی لیبرالی! بوده است) نیست. ممکن است برخی از اعضاء یک تشکیلات و یا احزاب گوناگون رفتارها و برخوردهای نادرست و اشتباهی داشته باشند و در مقابل برخی از اعضا یک تشکیلات برخوردهای بهتری داشته باشند اما این ها دلیلی محکم برای تغییر دیدگاه فردی مانند سپیده قلیان نیست.( پایین تر به این مساله بر می گردیم.)
بر مبنای آنچه گفته شد ما قادر نخواهیم بود از این راه به نتیجه ای خواه در مورد یک تشکیلات مشخص و خواه در مورد افرادی که چپ هستند برسیم. برای سنجش آنچه سپیده قلیان می گوید نیاز است نظر دیگر زندانیان سیاسی زن در مورد وی و «طرز برخورد با زندگی و روابط انسانی و ..» و توقعات وی از رابطه ای «نزدیک‌تر» و باز و پویا دانسته شود.
پنج- «اخلاق، شجاعت و حقیقت گویی» سلطنت طلبان و پادشاهی‌خواهان
در مساله تغییر موضع سپیده قلیان تشکیلات مشخصی مورد بحث نیست که مورد نقد قرار گیرد. گذشته از این« چپ»( و «سنت چپ») در ایران در یک سازمان واحد سیاسی تجلی نکرده است و همچنین از پراتیک بیرونی واحدی برخوردار نبوده که مساله از این دیدگاه بررسی شود. از سوی دیگر چنانکه گفتیم گرایش سپیده به پادشاهی‌خواهان روشن نمی‌کند که ما باید چه چیز را بررسی کنیم تا بفهمیم چرا وی این افراد و جریان را برتری داده است:
 دیدگاه‌ها و مواضع پادشاهی‌خواهان و سلطنت‌طلبان، مناسبات درونی اعضای این سازمان ها و یا عملکرد بیرونی شان را؟
«برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره".. (تاکیدها از ماست).
 مشکل این نظرات این است که سپیده از تجارب فردی خودش نتیجه‌ای عام می گیرد که خودش نیاز به شرح دارد.
 شکی نیست که هیچ جریانی انحصار«اخلاق»، «شجاعت» یا «حقیقت» را ندارد، اما نخست این‌که اخلاق و شجاعت و یا حقیقت‌ گویی در برخی از جریان ها در حدی غیرقابل مقایسه از نظر کیفی و کمی بالاتر و بیشتر از جریان های دیگر است. در جریان های انقلابی و مترقی در حد غیرقابل مقایسه ای بیش از جریان های ارتجاعی، در جریان های انقلابی بیش از جریان های مترقی و در جریان های کمونیستی واقعی و نماینده گان واقعی طبقه ی کارگر بسیار بیشتر از هر جریان انقلابی که می تواند جریان های انقلابی خرده بورژوایی و بورژوایی را نیز در بر گیرد. نسبی بودن این ها و اینکه در انحصار هیچ جریانی نیستند یک چیز است و اینکه کدام طبقه و گروه اجتماعی و نماینده گان واقعی سیاسی اش خواه در کل و خواه در جزء نماینده ی پیگیر اخلاق والا و حقیقت‌گویی و شجاعت هستند چیزی دیگر.
 دوم این که داشتن اخلاق والا و حقیقیت‌گویی و شجاعت داشتن به خودی خود ارزش‌اند اما آنچه مهم است نه ارزش آنها در محدوده ی یک فرد و یا گروهی از افراد، بلکه این است که چنین ارزش هایی در مسیر کدام اهداف قرار دارد: مثبت یا منفی؟ انقلابی و یا ارتجاعی؟
تک چشمه هایی ازحقیقت‌گویی در برخی از افراد وابسته به جریان های ارتجاعی( کادر و عضو آگاه حزب ارتجاعی و همچنین دولت های امپریالیستی و ارتجاعی) امری است بیشتر به حالت استثناء و نه قاعده.
 از سوی دیگر در جایی که این دسته ها حقیقت را می گویند یا این حقایق پیش پا افتاده اند، یا گفتن‌شان مشکلی برای منافع طبقاتی‌شان ایجاد نمی کند، یا به هر حال ناچارند بگویند و یا برای تخریب نیروهای مخالف انقلابی و یا برای بقای حکومت های استثمارگر و ستمگر کثیف شان است.
در مورد شجاعت نیز تفاوتی کیفی و اساسی است بین «شجاعت» یک بورژوا( و یا یک هوادار یا عضو حزب استثمارگران و ستمگران یا مزدوران امپریالیسم و از جمله همین زندانیانی که سپیده ی قلیان از آنها می گوید) برای دفاع از حکومت استثمارگران و ستمگران و بقای آن، با شجاعت یک کارگر یا انقلابی کمونیست برای برانداختن استثمار و ستم و برقراری جامعه ی کمونیستی.
 در مورد اخلاق نیز ممکن است در اردوی دشمنان طبقه ی کارگر افرادی پیدا شوند که به موازین اخلاقی والایی پایبند باشند. این گونه افراد یا در هر حال در خدمت اردویی ارتجاعی هستند و بیهوده وقف آن، و در واقع تلف می شوند چندان که می توانیم بگوییم «حیف فلانی که در این مسیر بود»، و یا اینکه تغییر جهت داده و آن اردو را ترک می کنند و به اردوی انقلاب می پیوندد.
سپیده تجربه فردی و محدود خود را تعمیم می دهد و یک حکم کلی بیرون می کشد و آن را به تمامی تاریخ تعمیم می دهد. این یک دیدگاه تجربه گرایانه( امپریستی) است و تجارب یک فرد و آن هم در محدوده ی زندان نمی تواند ملاک برای چنین احکامی گردد. در عین حال او اخلاق و حقیقت گویی و شجاعت را مجرد یا در حد محدودی در نظر می گیرد و نه به طور مشخص و در حد کلان. بی آنکه خصلت کیفی و گستره ی کمی حکم را در طبقات گوناگون و نیز انگیزه های وجود آنها در طبقات و جهتی و ماهیت اهدافی که این خصال در خدمت آنها هستند صحبتی بکند و این به هیچ وجه درست نیست. در واقع این که کدام اردوی طبقاتی بیشتر به این خصال پایبند است و در عین حال این که پایبندی به آنها و یا داشتن آنها در خدمت چه منافع طبقاتی و اهدافی است دارای اهمیت اساسی است.  
مشکل این تجربه سوی دیگر آن نیز هست. طرز برخورد به زندگی و ...چند فرد پادشاهی خواه که این احتمال بیشتر است که افرادی به نسبت جوان باشند که آگاهی چندانی از تاریخ پنجاه ساله ی سلطنت پهلوی در ایران نداشته باشند - اگر آگاهی درست و دقیق و همه جانبه داشته باشند در این صورت سپیده با تایید آنها در واقع و در کل سلطنت استبدادی پهلوی را تایید کرده است - و یا اعمال سلطنت طلبان را در سال‌های اخیر نتوانند درست تحلیل کنند، از بد حادثه( وضعیتی که حکومت ولایت فقیه به بار آورده، استبداد سیاسی به هولناک ترین شکل اش، نبودن آزادی بیان و مطبوعات و آزادی احزاب و گردهمایی ها، کشتار مداوم انقلابیون چپ) به چنین گروه هایی گرویده باشند، برای استنتاج یک چنین حکمی کفایت نمی دهد. به بیان دیگر قرار دادن طرز برخورد چند فرد پادشاهی خواه در برابر طرز برخورد چند فرد چپ زندانی برای چنین استنتاج هایی کافی نمی باشد.
اگر چنین می بود که سپیده با بسیاری از اعضا و کادرها و رهبران این جریان رابطه داشت و در جهت اهداف آنها کار و فعالیت کرده بود و چنین حکمی می داد، آن گاه سپیده قلیان نه تنها می باید در کل گذشته ی استبداد سلطنتی را تایید می کرد بلکه با اعمال سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان طی همین سال ها و اقدامات آنها در جهت تخریب جنبش خلق و چهره های انقلابی و مترقی در داخل و خارج موافق می بود.
در عین حال بر مبنای چنین نگاهی سپیده قلیان باید انتظار می داشت که تمامی انقلابیون و ترقی طلبان و کارگران و دهقانان و زحمتکشان جامعه ما در مورد تاریخ پنجاه ساله ی استبداد سلطنتی و دربار شاهی و ساواک اش تجدید نظر کنند و نه به آن گونه که حس کرده اند، گفته اند و نوشته اند بلکه به گونه ای دیگر، آن گونه که سپیده قلیان می گوید( او از مطالعه و تجارب زیادی که در رسیدن به دیدگاه های تازه اش نقش داشته اند صحبت می کند)، حس کنند، بگویند و بنویسند!
شش- حقایق بزرگ و حقایق کوچک - خدمت حقیقتی کوچک به کذبی بزرگ
سپیده از «حقیقت گویی» صحبت می کند. اما حقایق دارای ارزش کیفی متفاوتی هستند و حقیقت گویی هم سیخکی نیست. حقایق کوچک و بزرگ دارند. پیش پاافتاده و کم اهمیت و در‌خورتوجه و با اهمیت دارند. باارزش و بی ارزش دارند. گاه نباید گفته شوند و گاه باید گفته شوند دارند. آهسته و به عده ی محدودی گفته شوند و یا بلند و به همه گفته شوند دارند. به صرف اینکه می خواهیم حقیقت را بگوییم نمی توانیم هر حقیقتی را و هر زمانی و برای همه کس بازگو کنیم.
اگر تمامی آنچه که سپیده در مورد«طرز برخورد به زندگی و ...» می گوید درست بدانیم یعنی آنچه وی از «طرز برخورد» انتظار دارد درست باشد و آن «طرز برخورد...» موجود زندانیان سیاسی چپ را نادرست و از آن پادشاهی خواهان را درست بدانیم، آنگاه این که گفته شود مثلا من به به دلیل طرز برخورد پادشاهی خواهان «احساس نزدیکی» بیشتری با آنها می کردم تنها در چارچوب کوچکی ممکن است به درد بخورد( یعنی در چارچوب اصلاح طرز برخورد چند زندانی سیاسی چپ و یا تعدادی هم بیرون)، اما در چارچوب بزرگ تر نه تنها به درد نمی خورد بلکه زیان‌آور است و به معنای در سایه قرار دادن حقایق بزرگ تر در سایه ی حقایق کوچک تر است. خواسته و ناخواسته به معنای یاری به کذب و فریبی بزرگ و تبلیغ آن در لوای بیان حقیقتی کوچک است.
در دورانی که سلطنت طلبان که گذشته شان سراسر استثمار و ستم به کارگران و زحمتکشان و خلق ایران و مزدوری و نوکری امپریالیست ها بوده، نقشی تفرقه افکنانه و تخریب گر در جنبش توده ها خواه در خارج و خواه در درون کشور اجرا می کنند و خواهان این جنگ از جانب امپریالیست ها و دولت پلید و جنایتکار اسرائیل و تجاوز به ایران و تخریب ایران بوده اند و هستند، سپیده با سخن گفتن از طرز برخورد چند زندانی که به مذاق وی خوشایند بوده است و برجسته کردن آن در قبال چپ ها، آب پاکی به روی سلطنت طلبان فاشیست و ساواکی ها و کثیف ترین عمال امپریالیسم می ریزد و خاک در چشم کارگران و چپ ها و زحمتکشان و خلق ایران می پاشد.
این که سپیده نیازی نمی بیند که بین این چند پادشاهی خواه زندانی و جبهه ی پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان فرقی اساسی بگذارد و اشاره ای به گذشته و حال و«طرز برخورد»های کثیف و کراهت بارو فاشیستی پادشاهی خواهان به جبهه ی خلق بکند به ساده گی اجازه ی برداشت هایی این گونه از سخنان اش را می دهد.
هفت- «لیبرال تر» از کدام لیبرال یا چپ؟
گفتیم که چپ در ایران اگر به کل آن نگاه کنیم چپی انقلابی و کمونیست نیست. «شبه چپ» است و نه چپ به معنای دقیق این کلمه که در درجه ی نخست و بیش از هر چیز انقلابیون کمونیست وفادار به اصول، دیدگاه ها و مواضع مارکس وانگلس و لنین و استالین( وجه عمده ی وی که مثبت است و وی را یک رهبر وفادار به مارکسیسم- لنینیسم و در خدمت طبقه ی کارگر و سوسیالیسم کرده است) و مائو تسه دون است.
اما شبه چپ کنونی دو گروه رویزیونیستی توده ای - اکثریتی از یک سو و گروه های ترتسکیستی کمونیسم کارگری – حکمتیستی را( از حزب کمونیسم کارگری امپریالیستی گرفته تا احزاب حکمتیست تخریبگر) از سوی دیگر در بر گرفته است. در سوی توده ای- اکثریتی گروه های «محور مقاومتی» و گروه های نزدیک به آنها مانند«هیئت اجرایی راه کارگر» هستند. در میانه این دو گروه بخش هایی از سازمان های سوسیال دمکرات وجود دارند که چیزی از چپ انقلابی کمونیست در نزدشان پیدا نمی شود و این ها جریان های مانند حزب کمونیست ایران و سازمان راه کارگر( کمیته مرکزی) و گروه های سازمان اقلیت و هسته ی اقلیت و مانند این ها هستند. در میان خلق کرد در عین وجود جریان های اصیل و انقلابی، همین دسته بندی های اخیر کمابیش وجود دارند. 
حال پرسش از سپیده قلیان این است که نسبت به کدام یک از این جریان های«شبه چپ» که بیشترشان یا لیبرال و یا شبه دمکرات و یا نهایتا سوسیال دمکرات هستند و تمامی مبانی مارکسیسم و لنینیسم و مائوئیسم( و آنچه ما در پاره ی سوم برشمردیم) را کنار گذاشته وهمواره علیه آن مبارزه می کنند«لیبرال تر» شده است!
 دلایل سیپده قلیان برای تغییر دیدگاهش به هیچ وجه قانع کننده نیست. امیدواریم که او شرح بیشتر و ریزتری بدهد و راه برای برداشت هایی بیرون از این دلایل را ببندد!

در بخش بعدی به واکنش برخی افراد و گروه های شبه چپ به این تغییر دیدگاه می پردازیم.

م- دامون

تیرماه 1405

 

۱۴۰۵ تیر ۳۰, سه‌شنبه

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و «کمونیسم کارگری»(1)


نقد یادداشت( نامه یا دلنوشته)سپیده قلیان در دو مقاله تنظیم شده است. در یکی به مسائل کلی تر پرداخته شده و نیز به واکنش گروه های سیاسی ترتسکیستی و رویزیونیستی به آن و در دیگری تا آنجا که نیاز بوده به جزء به جزء نوشته وی توجه شده است. سپیده قلیان در یادداشت خود از گروهی صحبت می کند که با آنها کار می کرده است.  در حال حاضر برای ما این که این گروه کدام بوده است اهمیتی ندارد. برای ما خود سپیده قلیان مهم است که همچون عنصری پیشرو در خدمت مبارزان کارگران هفت تپه بود، بخشی از بهترین سال های جوانی اش را در زندان به سر برد و نیز در تمام این سال ها دمی از مبارزه با حکومت اسلامی و افشای ستمی که به وسیله ی آن به زندانیان زن سیاسی و عادی می رود باز نایستاد. او در هر حال و همچنان که خود می گوید به «سنت چپ» تعلق داشته است و اکنون از این «سنت» و نه از گروه بخصوصی جدا شده است. همچنین این نقدها جوانانی را در نظر دارد که رو به انقلاب و کمونیسم می آورند و نوشته هایی از این گونه می تواند به روی آنها تاثیر منفی بگذارد.

امید آن که این نوشته ها به سپیده یاری دهد که در مورد نظرات اش بیشتر بیندیشد.

مقاله ی زیر نخستین است و بیشتر توجه به مهم ترین مسائل دارد.

م – دامون

28 تیرماه 1405

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان

و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و «کمونیسم کارگری»(1) 

بخش نخست

مساله‌ی تغییر دیدگاه 

یک- حق تغییر دیدگاه و حق نقد

سپیده قلیان مبارز چپ اخیر چرخشی در دیدگاه‌های خود صورت داده است. وی در یادداشتی نوشته است «دیگر خود را در چارچوب چپ» تعریف نمی کند و «از آن سنت فکری» فاصله گرفته است. او همچنین گفته است نگاه اش «لیبرال‌تر از قبل» شده است.

 سپیده تا مرحله‌ی کنونی یک مبارز انقلابی در کنار طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان، زنان و خلق‌های زیرستم و زندانیان سیاسی در چارچوب انقلاب دموکراتیک نوین ایران و در مسیر برقراری حکومتی دموکراتیک و سوسیالیستی بوده است. او در میانه‌ی مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه که او با آنها همراه بود بازداشت شد و سال‌ها زندانی کشید و نیز طی این سال‌ها مبارزات جانانه‌ای که به بهای طولانی‌شدن مدت زندانی‌اش انجامید با حکومت پیش برد. او توانست تجارب غنی خود از دوران زندان و زندان های گوناگون و شرایط آنها را مستند و به شکل جزوه و کتاب در آورد و تصویری از ستمی که به زندانیان زن خواه سیاسی و خواه عادی می رود ترسیم کند. از فرازهای مبارزه ی او با حکومت تکرار شعار مشهور «خامنه ای جلاد می کشیمت زیر خاک» بود که پس از آزادی سر داد و منجر به زندانی شدن اش برای چندین سال دیگر شد. دیگر اوج در مبارزات وی به عنوان یک فرد مبارز شرکت و همراه شدن در برگزاری آیین هفته ی خسرو علیکردی وکیل مترقی به قتل رسیده به وسیله‌ی حکومت ولایت فقیه‌ بود که آن هم منجر به بازداشت‌اش و دگر بار زندانی شدن اش برای مدت شش ماه گردید.   

مبارزات سپیده تا مرحله ی کنونی بی تردید سرمشق بسیاری از دختران و پسران جوانی است که جستجوگر راه های سرنگون کردن این حکومت فاسد و متعفن و برقراری نظامی نو و انقلابی به نفع کارگران و زحمتکشان و زنان و دانشجویان و خلق های ایران هستند.

حال چرخشی در دیدگاه های وی صورت گرفته است. او گفته است که به دلیل تجارب و مطالعاتی که داشته است دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاه اش لیبرال تر از پیش شده است.

این حق سپیده قلیان است که تغییر دیدگاه و موضع دهد. از دیدگاهی کنده شود و به دیدگاه دیگری گرایش یابد. اما این نیز حق ما کمونیست هاست که نخست ببینیم که وی از چه دیدگاهی کنده شده و به چه دیدگاهی گرایش یافته است و چرا. و سپس در صورتی که این تغییر نه مثبت و بالنده بلکه منفی و واپسگرا باشد وی را مورد نقد قرار دهیم و این نقد را در صورتی که وی به عضوی فعال و دارای نقش در میان تشکل های دارای چنین دیدگاه‌هایی تبدیل شد ادامه دهیم و تا جایی که ممکن است به وی یاری دهیم که راه درست را بیابد.

در حال حاضر برای ما به دلیل اهمیت سپیده و سپیده ها علل چنین تغییر گرایشی مهم است. بخشی از مهم ترین فرازهای یادداشت وی این هاست:

«در زندان رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.» و

«امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.» و

«نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.»

«فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم.»

«همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.»

در میان آنچه در بالا آوردیم با اهمیت ترین این فرازها  یکی همان گرایش به «لیبرالیسم» است که سپیده آن را طبقاتی نمی بیند و دیگری تآیید برخوردهای چند زندانی سلطنت طلب از نقطه نظر «روابط انسانی و طرز مواجهه با زندگی و تجربه ی مشترک زندان» و در نهایت گسست از چپ.

به این ترتیب چرخش سپیده ی قلیان نه با نقد مثبت جریان چپ( و آن هم در حالی که نقد به این دیدگاه ها و مواضع و یا تشکل های خاصی که خود را منسوب به این دیدگاه‌ها می کند دارد) و پیگیری آن و تلاش برای زدودن اشتباهات و انحرافات آن که از وی انتظار می رفت، و یا حتی در مقابله با اشتباهات و انحرافات چپ که از آن صحبت می کند و گسست از آن، تآیید یک جریان دموکرات انقلابی و حتی لیبرال ملی، بلکه در یک مقایسه ی نه چندان در خور و قابل اعتنا و شایسته ی برخی از چنان نتیجه گیری های کلی ای، به گونه ای مهر تآیید زدن بر جریان پادشاهی خواه و سلطنت طلب است که یک جریان مزدور فاشیستی و تا مغز استخوان کثیف و ارتجاعی می باشد که تاریخ داوری خود را درباره ی آن کرده است و در یکی دو دهه ی اخیر و به ویژه در خلال خیزش «زن زندگی آزادی» و پس از آن نقشی مخرب در قبال جنبش و انقلاب خلق ما اجرا کرده است.

دو-  تجدیدنظرطلبان

در تاریخ احزاب کمونیست انقلابی واقعی(مارکسیست پس از مارکس، مارکسیست- لنینیست پس از لنین و مارکسیست- لنینیست- مائوئیست پس از مائو - و نه احزاب رویزیونیستی، نه احزاب ترتسکیستی)که ملاک و معیار اصلی ماست، هم چرخش از دیدگاه وفادار به طبقه ی کارگر به دیدگاه و گرایش دیگر خواه خرده بورژوایی و خواه بورژوایی و ارتجاعی صورت گرفته و هم برعکس آن یعنی چرخش از دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به دیدگاه طبقه ی کارگرو گرویدن به احزاب کمونیست واقعی؛ هر دو بوده گرچه در کل این احزاب کمونیست انقلابی بوده اند که توانسته اند اکثریت نیروهای پیشرو طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و نیز نیروهای تحصیل کرده ی انقلابی را در خود جای دهند و رهبری مبارزات طبقه ی کارگر و زحمتکشان را به دست گیرند و حکومت های مرتجع و مزدور سرنگون کرده و حکومت های انقلابی بر پا کنند.

این گونه چرخش ها حتی در بزرگ ترین گستره های خود- مانند چرخش برنشتین آلمانی از مارکسیسم به رویزیونیسم و سپس پیوستن حزب سوسیال دموکرات آلمان و بین الملل دوم و صدر آن کائوتسکی سانتریست به بورژوازی امپریالیستی و یا چپ هایی که  پس از جنگ جهانی دوم از استالین و به گفته خودشان از «استالینیسم» و در لوای آن بیشتر از مارکسیسم- لنینیسم انتقاد می کردند و سپس «اروکمونیسم»، «مارکسیسم غربی» و «چپ نو» را بنیان گذاشتند، نتوانسته به چپ انقلابی آسیبی اساسی و استراتژیک برساند. زخمی و جراحتی وارد شده و پس از مبارزه ی انقلابی با آن رفع گردیده است. از میان آنها که به نفع احزاب سرمایه داران و مرتجعین تغییر دیدگاه دادند حتی یک تن از آنان و حتی صادق ترین شان نتوانست مبارز باقی مانده و یک دیدگاه و تئوری پیشرو که به درد انقلاب و برقراری حکومتی نوین و انقلابی شود تدوین کند.

 گفتتی است که گاه شرایط برای مبارزه به طور کلی نامساعد است و این بیشتر در مورد کشورهای امپریالیستی غربی در دوران پس از جنگ صدق می کند. در این دوران احزاب کمونیست عمده در کشورهای اروپایی و آمریکا به رویزیونیسم گرویدند و تک و توک افرادی هم که هم به برخی از سیاست های استالین انتقاد داشتند و هم با احزاب رویزیونیست شده مخالف بودند نتوانستند به دیدگاه های پیشرویی دست یابند و نقدی انقلابی از اشتباهات حزب کمونیست شوروی عرضه کنند و مارکسیسم- لنینیسم را پیش برند و سرمشق گردند. برای نمونه اینیاتسیوسیلونه که عضو حزب کمونیست ایتالیا و چنان که از سرگذشت وی بر می آید یکی از مبارزترین ها بود و رمان مشهور نان و شراب را نگاشت شعارش این بود:« من سوسیالیست بدون حزب و مسیحی بدون کلیسا هستم»!(1)

چنانکه اشاره شد تمام افراد دسته ها و احزاب کمونیست گرایش هایشان را به رویزیونیسم و سوسیال دمکراسی با نقد آنچه« دگماتیسم» و یا «استالینیسم» می خواندند پی گرفتند. اینها را مقایسه کنیم با رهبران انقلابی مانند لنین که با نقد رویزیونیسم و کائوتسکی و انترناسیونال دوم فاسد شده( و همچنین نقد «چپ روی» و «آنارشیسم»)، انقلاب اکتبر را رهبری کرد و یا مائو تسه دون که به نقد رویزیونیسم خروشچفی و همچنین بررسی خدمات و اشتباهات استالین از موضع مارکسیستی- لنینیستی پرداخت و تئوری مارکسیستی - لنینیستی را در زمینه سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه ی انقلاب در زیر پرچم دیکتاتوری پرولتاریا ارتقا داد و انقلاب فرهنگی- کارگری را در چین به پا و رهبری کرد. 

بنابراین این گونه تغییر دیدگاه‌ها و آن هم نه در حد یک فرد بلکه در حد یک حزب سیاسی غیرمعمول نیست بلکه جزیی از چرخش ها از یک دیدگاه و حزب سیاسی به دیدگاه و حزب سیاسی دیگر، از اردوی کارگران و زحمتکشان و خلق ها به اردوی سرمایه داران و مرتجعین و امپریالیست ها( و برعکس آن از اردوی ارتجاع به اردوی انقلاب)، و در کل جزیی از مبارزه ی طبقاتی موجود در جامعه است. آنچه که مهم است شرح علل این چرخش ها و نیز دیدگاه ها و گروه هایی است که گروه یا فردی که تغییر دیدگاه داده است به آن گرویده است و همچنین شیوه و راه های مبارزه با آنها و یا تشویق آنها( زمانی که تغییر از اردوی ارتجاع به اردوی انقلاب باشد) به وسیله ی نیروهای انقلابی.

 تا آنجا که چرخش به وسیله ی یک فرد یا به وسیله یک جریان، از ایرادات تئوریک - سیاسی و تشکیلاتی و یا پراتیک یک جریان و یا حزب انقلابی کمونیستی ناشی شده باشد تحلیل علل آن مهم است؛ زیرا در صورت وجود کمبودها و نارسایی ها و ایرادات و انحرافات در دیدگاه ها و مواضع و تشکیلات و نیز شیوه های مناسبات میان کمونیست ها، باید آن ها را شناخت و با آنها مبارزه کرد و آنها را رفع نمود و حزب و گروه و یا فرد یا افراد نقد شده را اصلاح کرد تا بتوان بهتر در خدمت اهداف و آرمان های کارگران قرار گرفت.

این همواره شعار انقلابیون کمونیست بوده است: ما کمونیست ها از نقد بیرحمانه ی ایرادات و ضعف های خود هراسی نداریم بلکه آن را پله ای برای پرش های بزرگ تر برای برقراری جهان کمونیستی می کنیم.

سه - اصول مارکسیستی، نظم وانضباط کمونیستی و داشتن اخلاق و خوی و صفات کمونیستی

چند عامل مهم در مورد نفی مارکسیسم به نفع لیبرالیسم( به ویژه در اشکال رویزیونیستی و ترتسکیستی) بیش از بقیه خود را نشان داده اند.

یکم، مساله ی اصول مارکسیسم. این امری است اساسی برای هر مارکسیست( اکنون مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)که این اصول را به خوبی بداند و به آنها پای‌بند و برای آنها مبارزه کند. در صدر این اصول برقراری دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه ی مبارزه ی طبقاتی در آن برای رسیدن به کمونیسم( تبدیل سوسیالیسم به کمونیسم) جای دارد.

رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف دیکتاتوری پرولتاریا هستند و به جای آن مفاهیم «آزادی» و «دموکراسی» را پیش می کشند. از نظر یک مارکسیست«آزادی» و «دموکراسی» در جوامع طبقاتی، طبقاتی هستند. آزادی و دموکراسی غیرطبقاتی وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت. منظور سرمایه داران از «آزادی» و «دموکراسی»، آزادی استثمار کارگر و دموکراسی میان خودشان( یعنی آزادی بورژوایی و دموکراسی بورژوایی) است و منظور مارکسیست ها از آزادی و دموکراسی، آزادی پرولتری و دموکراسی پرولتری است یعنی آن آزادی و دموکراسی که در آن توده های کارگر و زحمتکش و طبقات ستمدیده آزادند وآزادی و دموکراسی مال آنهاست. هیچ مارکسیستی برای این که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف این دکترین مارکسی- لنینی- مائوئی هستند تغییری در پیروی اش و مبارزه اش در راه آن نمی دهد.

آنچه که در مورد دیکتاتوری پرولتاریا گفتیم در مورد انقلاب قهری همچون قاعده اساسی و قانون تحول از نظام استثماری به نظام سوسیالیستی نیز که رویزیونیست ها و ترتسکیست های«شبه چپ» مخالف آن‌اند و به جای آن «صلح طلبی» و «آشتی جویی» و «مسالمت» می نشانند، با تغییرات مورد نیاز راست در می آید.

دوم مساله ی مرکزیت دموکراتیک - دسته ی دیگری از رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف «مرکزیت» در مرکزیت دموکراتیک مارکسیستی و در تشکیلات انقلابی کمونیستی بوده‌اند. از دیدگاه آنها اگر به جای مرکزیت و انضباط، دموکراسی بی بندوبار و آنارشی در احزاب کمونیست حاکم بود این بیشتر خوش آیندشان می گردید. یعنی به جای تشکیلات کمونیستی خواهان تشکیلات لیبرالی بودند. در این دیدگاه ها، تبعیت فرد از تشکیلات، اقلیت از اکثریت و تمامی حزب از کمیته مرکزی جایی نداشت. مجادلات درون حزب سوسیال دموکرات روسیه پیش از انقلاب 1905 پیرامون همین مسائل بود. امثال مارتف خرده بورژوا از تشکیلاتی باز و بی در و پیکر و بی بندو بار دفاع می کردند که نه مرکزیت سفت و سختی داشته باشد و نه انضباط محکم و آهنین کارگری. لنین در کتاب خود با نام یک گام به پیش دو گام به پس (فوریه - مه 1904)از اصول و ضوابط تشکیلات پرولتری که در صدر آن مرکزیت و انضباط مستحکم هست و در مبارزه با نظریات لیبرالی- خرده بورژوایی دفاع کرد. اگر لنین  و لنینیست ها می خواستند به حرف های افرادی چون مارتف که از منشویک هایی خرده بورژوا بود، گوش دهند و یک تشکیلات لیبرالی ساخته می شد آن‌گاه بلشویک ها که با پانزده سال نبرد بی امان و فداکاری های و قربانیان فراوان مشهور به «سنگ خارا» شده بودند نمی توانستند رهبری طبقه ی کارگر را کسب کرده و انقلاب اکتبر را پیروزمندانه رهبری کنند و نظام سوسیالیستی را برقرار سازند. انقلابی که همچون برش و جهشی در تاریخ مسیر آن را دگرگون کرد. گونه‌ی لنینی- بلشویکی تشکیلات از آن پس برای تمامی احزاب کمونیست انقلابی یک نمونه ی اساسی بود.

سوم مناسبات کمونیستی درون حزب و بین کمونیست ها - برخی هم از مناسبات درون حزبی لیبرالی بیشتر خوش شان می آید. آنها مایل اند که در حزب مناسبات بر مبنای کمونیستی و آموزش و اخلاق و روحیات و سبک کار کمونیستی حاکم نباشد. مائو پس از بیست سال مبارزه در حزب کمونیست چین در دوران مبارزه برای سبک کار کمونیستی چندین مقاله در مورد چگونگی آموزش و سبک کار و مناسبات حزبی و اخلاق و مناسبات کمونیستی نوشت(آموزش خود را از نو بسازیم مه 1941، سبک کار حزبی را اصلاح کنیم 1 فوریه 1942 و مبارزه علیه سبک الگوسازی در حزب 8 فوریه 1942 همه در جلد سوم منتخب آثار مائو). وی پیش از آن هم  مقاله ی کوتاه علیه لیبرالیسم( 7 سپتامبر 1937 جلد دوم منتخب آثار) را نوشته و در آن اصول و ضوابط لیبرالی مناسبات درون حزب را به باد انتقاد گرفته بود و اصول و ضوابط مناسبات و روحیات کمونیستی را طرح و از آنها دفاع کرده بود.

 این ها عمده ترین ها در نبرد میان کمونیست ها از یک سو و انواع رویزیونیست ها و ترتسکیست ها از سوی دیگر بودند.

 اما قضیه تنها مبارزه با اشتباهات و انحرافات درون حزب انقلابی کمونیست از سوی خط درست و انقلابی نیست. در عین حال احزاب انقلابی کمونیست و همچنین رهبران و افراد انقلابی کمونیست می توانند خواه در تئوری و خواه در سیاست و یا در عمل خود اشتباه کنند و دچار انحراف گردند و بنابراین نه صرفا از داخل بلکه از بیرون نیز نیاز به نقد دارند. اما نقد مثبت و تکامل دهنده و نه نقدی مبنی بر نفی مطلق و طرد مطلق آنگاه که اشتباه و انحراف از جانب یک رهبر انقلابی و یا یک حزب انقلابی سر می زند، و بنابراین توجیهی برای دست شستن از یک آرمان انقلابی و ترک اردوی انقلابی کمونیستی و پیوست به یک جریان لیبرالی یا ارتجاعی. 

باری شاید کمونیست شدن آسان باشد، یعنی پذیرش یک نظریه در کلیت آن، اما کمونیست بودن و کمونیست ماندن سخت است زیرا این، پرنسیب ها و اعمالی را طلب می کند که یک فرد خرده بورژوا و یا بورژوا به راحتی به آنها تن نمی دهد و یا از آنها زود خسته می شود و رفیق نیمه راه می گردد.

می دانیم که بخشی از افراد که تغییر دیدگاه می دهند در واقع نقد ندارند و یا اگر هم دارند خواهان مبارزه برای تحقق آنچه درست است نیستند بلکه نقدشان تنها توجیهی برای برای گریز از یک دیدگاه انقلابی به دیدگاهی لیبرالی و یا ارتجاعی و یا اساسا برای انفعال است. از این گونه افراد و رفیقان نیمه راه در سال های 60 به بعد که مارکسیسم از مد روز خارج شده بود و دوران سخت و طاقت فرسا فرا رسیده بود، کم دیده نشد.

 م- دامون

تیرماه 1405

یادداشت 

1- در همین دوران و هم‌زمان با انقلاب فرهنگی - پرولتاریایی در چین، در کشوری مانند فرانسه با وجود شرایط بسیار نامساعد بین المللی جنیش مه 1968 به وجود می آید و مائوئیست ها تا حدودی در این کشور و تا حدودی در برخی از کشورهای دیگر رو می آیند و یا نقش شان بیشتر می شود اما در کل شرایط در کشورهای امپریالیستی غربی به نفع طبقه ی کارگر و مائوئیست ها رقم نمی خورد.

نگاهی به بیانیه ی اخیر شش گروه «شبه چپ»

 

 

اخیرا بیانیه ای با نام «جنگ ویرانگر و موقعیت و ماهیت اپوزیسیون جنگ طلب»( تاریخ 15 تیرماه 1405) از جانب«شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست»(در بر گیرنده ی شش گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت) انتشار یافته است.

در این بیانیه گروه های مزبور به انحرافات جاری در مورد جنگ می پردازند و زیر نام های« 1- سلطنت طلبان 2- ناسیونالیسم کرد و «هم پیمانی» شش جریان ناسیونالیست کرد، 3- مجاهدین 4- جنگ طلبان مدعی چپ،( و سپس) ب- ناسیونال - شوونیسم و مؤتلفین متفرقه در دفاع از جمهوری اسلامی و "دفاع از ایران( و پس از آن) جریان های پیروان مدعی «ضد امپریالیست»همسو با جمهوری اسلامی، محور مقاومتی ها» آنها را دسته بندی و نقد می کنند.( عبارات داخل هلال از ماست. راست اش ما از دسته بندی و گذاشتن اعداد و حروف الفبا همچون «ب» بدون بخش «الف» چیزی سر در نیاوردیم!؟)

در اینجا قصد بررسی و نقد متن این اعلامیه را نداریم و آن را به فرصتی اگر دست آید می سپاریم. در حال حاضر بیشتر بخش «پیروان "ضد امپریالیست" ارتجاعی همسو با جمهوری اسلامی!» مورد توجه ماست و و در کنار آن بخش مربوط به «ناسیونالیسم». نخست به بخش «ضد امپریالیست» ارتجاعی می پردازیم.

(«ضد امپریالیست» ارتجاعی)

 در این بخش به جریانی پرداخته می شود که از نظر بیانیه نویسان «ضد امپریالیست»ارتجاعی( ضد امپریالیست را خودشان در گیومه گذاشته اند) است.

اما منظور از««ضد امپریالیست» ارتجاعی» کدام گروه ها هستند؟ در بیانیه آمده است:

«در حاشیه جریانات اصلی جنگ طلب، پیروان "ضد امپریالیست" ارتجاعی نیز عملا همسو با اهداف جنگی جمهوری اسلامی بودند. بخشی از جریانات سنتی چپ در اروپا و سایر نقاط جهان، دراین جنگ ارتجاعی علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و نقش ضلع سوم این جنگ، یعنی جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرند و عملا در کنار جمهوری اسلامی می‌ایستند؛ از حق حاکمیت جمهوری اسلامی، در مواجهه‌ با آمریکا و اسرائیل، از ارتجاع "محور مقاومت" و متحدین منطقه‌ای و جهانی‌اش نیز دفاع می‌کنند. در اپوزیسیون ایران و ایرانیان خارج کشور افراد و محافل مختلفی با همین استدلال‌ها در این جنگ علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و در "کنار ایران" ایستادند. "دفاع از ایران"، در بسته ‌بندی حمایت از جمهوری اسلامی و خامنه‌ای است. "الان ایران مهم است، مهم نیست چه کسی سر کار است"، ترجیح‌بند "استدلال"های دفاع از رژیم اسلامی است.»

 می توان تصور کرد که منظور از «چپ سنتی»( واژه ای بیشتر مورد علاقه ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و حکمتیست!) رویزیونیست ها( مانند حزب توده و اکثریت)(1) و دیگر گروه های همسو باشد.(2) سپس اشاره به این می شود که« در اپوزیسیون ایران و ایرانیان خارج کشور افراد و محافل مختلفی با همین استدلال‌ها در این جنگ علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و در "کنار ایران" ایستادند.» در اینجا به جای جمهوری اسلامی از واژه ی «ایران» استفاده شده است. ( البته ایران و «جمهوری اسلامی» یکی نیستند!»

 در بخش بعدی به «محور مقاومتی» ها پرداخته می شود و گفته می شود که:

«محور مقاومتی‌ها عمدتاْ طرفدار صریح خامنه‌ای و راست‌ترین جناح خشکه مقدس رژیم اسلامی‌اند. محافلی از محور مقاومتی‌ها هم خود را "چپ" و "مارکسیست" معرفی می‌کنند، اما چهارچوب تحلیلی و سیاست و برخوردشان به جنگ با دیگر اجزای این اردوی جنگ طلب تفاوتی ندارد. اینها اعتراض مردم علیه فقر و حکومت را "اغتشاش" و "بلوا"، نامیدند. مردم را "اغتشاشگر"، "خرابکار" و "بازیچه دسیسه‌های اسرائیل و آمریکا" نامیدند و از نیروهای نظامی و امنیتی برای کنترل اوضاع تشکر و تقدیر کردند. محور مقاومتی‌ها با هر ویترینی ظاهر شوند، مدافع حکومت و زائده ماشین سرکوب حکومت‌اند. یکی از شاخص‌های این طیف، مواضع ضد امپریالیتسی"، «ضد آمریکایی" و مبارزه با امپریالیسم، از موضع ارتجاعی و دفاع از میهن، به مدافعان جمهوری اسلامی در این جنگ ارتجاعی تبدیل شدند. این خط منحط، بخشی از عناصر و محافل دیروز چپ و سرنگونی طلب را تحت تاثیر قرار داد و دچار عقب گرد کرد. این محافل اصولاً با هیچ معیاری، انقلابی و چپ‌ و سوسیالیست نیستند؛ چون نه فقط علیه سرمایه داری نیستند، بلکه مؤتلف بخش‌هائی از سرمایه و ارتجاع و دولت‌هایی هستند که خود یک پای جنگ‌ طلبی‌اند.»

 به این ترتیب در این بیانیه علیه گروهای ««ضد امپریالیست» ارتجاعی» موضع گرفته می شود. از نظر بیانیه نویسان که به نظر ما بیشتر ترتسکیست ها(شامل حزب کمونیسم کارگری(حکمتیست - خط رسمی) و گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری) و شبه ترتسکیست ها - رویزیونیست ها (مانند حزب کمونیست ایران) و خروشچفیست ها و رویزیونیست ها( سازمان راه کارگر - کمیته مرکزی سازمان و فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت)هستند هر گونه دفاع از ایران در مقابل تجاوز امپریالیستی جریان سیاسی را در کنار جمهوری اسلامی قرار می دهد. حال برخی به طور آشکار از این در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتن استقبال می کنند و اصلا مدعی ضد امپریالیست بودن جمهوری اسلامی هستند و برخی نیز می گویند «ایران» و منظورشان صرفا ایران است اما با این همه این ها نیز در کنار جمهوری اسلامی قرار می گیرند. در مورد تفاوت این دسته ها با گروه های «محور مقاومتی» گفته می شود که «محور مقاومتی‌ها عمدتاْ طرفدار صریح خامنه‌ای و راست‌ترین جناح خشکه مقدس رژیم اسلامی‌اند»و بنابراین دسته های دیگر ضد امپریالیست ارتجاعی نه طرفدار صریح خامنه ای( خوب حتما به طور غیر صریح این ها نیز شامل این خصلت «محوری مقاومتی» ها هستند!) بلکه «در "کنار ایران" ایستادند.»

گویا این مواضع می تواند مورد پذیرش هر جریانی که مخالف جمهوری اسلامی از یک سو و مخالف آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر است قرار گیرد!

اما خیر!

نخست این که این مفهوم««ضد امپریالیست» ارتجاعی» مفهومی غلط انداز و رد گم کن است. بین مفهوم «از یک موضع ارتجاعی مخالف امپریالیسم بودن» با مفهوم ««ضد امپریالیست» ارتجاعی» یک تفاوت وجود دارد. در نخستین این ضدیت از موضع ارتجاعی با امپریالیسم به گونه ای است که آن ضد امپریالیست بودن را تا حد زیادی خنثی می کند. یعنی حزب و گروهی که از یک موضع ارتجاعی مخالف امپریالیسم باشد نمی تواند به درستی و به معنای واقعی ضد امپریالیست(  امپریالیسم به معنای آخرین مرحله ی سرمایه داری) باشد. در مورد« «ضد امپریالیست» ارتجاعی» وضع به این شکل می شود که طرف واقعا ضدامپریالیست است اما ارتجاعی است. دسته هایی مانند «محور مقاومتی»ها به مفهوم واقعی«ضد امپریالیست» نیستند! زیرا یک ضد امپریالیست نمی تواند مدافع حکومتی باشد که از نظر اقتصادی وابسته به امپریالیست های غربی و از نظر سیاسی تا حد زیادی وابسته به امپریالیسم روسیه و چین است!

دوم و برای ما بسیار مهم تر اینکه در اینجا هیچ اشاره ای به ضد امپریالیست انقلابی و یا مترقی نمی شود. زمانی که دسته هایی ضد امپریالیست ارتجاعی وجود دارند باید دسته هایی هم باشند که ضد امپریالیست انقلابی و یا مترقی باشند.

 قطع به یقین امضا کننده گان این بیانیه( در درجه ی نخست گروه های ترتسکیستی و در راس شان حزب کمونیسم کارگری(حکمتیست) ) با این حرف ما موافق نیستند و بر این باور اند که جریانی که ضد امپریالیست انقلابی و مترقی باشد وجود ندارد. در متن کوچک ترین اشاره ای اساسا به امپریالیسم نمی شود و در دو بخش پایانی با نام های «صف کمونیسم، کارگران و آزادیخواهی» و«به اراده آگاهانه و سازمان‌یافته کارگران و مردم باید متکی شد!» که قرار است خط درست ( که شامل همین گروه های امضا کننده است) و چگونگی برنامه و اقدامات آن را معرفی کند تنها یک بار به «دخالتگری امپریالیستی» اشاره شده و بیشتر از «مخالفت با سرمایه داری»صحبت می شود.

اما می دانیم « مخالفت با سرمایه داری» یک کلید است.

در این بخش آمده است:

در مقابل جنگ و جریانات ارتجاعی جنگ‌طلب، صف چپ انقلابی و کمونیست، تشکل‌ها و فعالین کارگری، معلمان، بازنشستگان، فعالین جنبش زنان و گرایشات پیشرو و مترقی، بخش‌هائی از طبقه کارگر در سطح جهان، احزاب کمونیست و سازمان‌های سوسیالیست و آزادیخواه وجود داشت، که جنگ جاری را جنگ ارتجاعی دولت‌های سرمایه داری و جنگ طلب می‌دانست؛ جنگ و اهداف طرفین جنگ و پیامدهای آن را در خدمت تحکیم ارتجاع سرمایه داری، بقای جمهوری اسلامی و علیه روندهای انقلابی و مبارزاتی در ایران و منطقه ارزیابی می‌کردند.»

چنانچه در این جا دیده می شود جنگ کنونی«جنگ ارتجاعی دولت های سرمایه داری و جنگ طلب» دانسته می شود. یعنی آمریکا یک امپریالیسم ( به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری)نیست بلکه صرفا یک«دولت سرمایه داری جنگ طلب» است. همچنین حکومت ولایت فقیه یک دولت زیر سلطه ی سرمایه های غربی و شرقی نیست بلکه دولتی است از نظر اقتصادی و سیاسی مستقل و قائم به خود و این دولت نیز سرمایه داری و جنگ طلب است. به این ترتیب تفاوتی میان این دو دولت وجود ندارد و هر دو دارای کیفیت واحد یعنی« سرمایه داری» هستند.

در بخش دوم آمده است:

«بار دیگر باید تأکید کرد مادام که نظام سرمایه داری برجاست و طبقه سرمایه‌دار هژمونی و سلطۀ طبقاتی خود را اعمال می‌کند؛ جنگ، میلیتاریسم، دخالتگری امپریالیستی هرگز نمی‌توانند از بین برود، چرا که مکانیسم رقابت و کشمکش سرمایه‌اند»

اینجا نیز از «نظام سرمایه داری» صحبت می شود. «دخالتگری امپریالیستی» که در اینجا آمده است صرفا یک واژه است و طبق روش های حکمت(سردسته ی مزدوران ترتسکیست) برای خالی نبودن عریضه و اقناع مخاطب( یا گروهای دیگری از این دسته که وجود امپریالیسم را قبول دارند) که ما به امپریالیسم هم اشاره کرده ایم آمده و کوچک ترین نقشی در برنامه و استراتژی و تاکتیک کمونیستی ایجاد نمی کند و مثلا به این نتیجه نمی انجامد که باید در مقابل این «دخالتگری امپریالیستی» به جنگی ملی و آزادیبخش برای رهایی کشور دست زد.

 و برنامه کمونیستی( بخوانید ترتسکیستی) چیست؟

«تجربه این جنگ ارتجاعی نشان داد که رهایی از حکومت اسلامی سرمایه‌داری و تبعیض و نابرابری و استبداد و استثمار حاکم بر ایران، بر خلاف طرفداران این جنگ ویرانگر، نه از طریق جنگ‌های ارتجاعی و دخالت دولتهای خارجی، بلکه تنها از طریق مبارزات توده‌ای، گسترش جنبش‌های اجتماعی و جنبش طبقه کارگر، سازمان یافتگی و حضور و نقش پررنگ فعالین و رهبران سوسیالیستی و کارگری ممکن و عملی است .»

در اینجا اشاره صریح و صرف به «رهایی از حکومت اسلامی سرمایه داری» است. و طبعا اگر قرار باشد که از «تبعیض و نابرابری و استبداد و استثمار» نظامی که «سرمایه داری» است رهایی یافته شود باید انقلابی «سوسیالیستی» صورت گیرد. و «رهبران سوسیالیستی و کارگری» هم باید چنین انقلابی را تحقق بخشند. یک انقلاب سوسیالیستی که هیچ کدام از این 6 گروه به آن باوری ندارند و فعالیت شان مطلقا در خدمت تحقق آن نیست.

نتیجه این که آن« «ضد امپریالیست» ارتجاعی» صرفا برای اشاره به گروه هایی مانند محور مقاومتی به کار نرفته بلکه منظور از آن این است که هر گروهی که به جای « ضد سرمایه داری» یک گروه «ضد امپریالیست» باشد، ارتجاعی است.

نکته ی دیگر اینکه در اینجا زبان هم غیر صریح و مغشوش است. زمانی که شما از«صف انقلابی و کمونیست» صحبت می کنید باید همان هم ادامه دهید. دیگر بازی با مفاهیم معنایی ندارد. اگر قرار است که در کنار کمونیست ها به «سوسیالیست»ها همچون گرایشی اشاره شود باید تفاوت میان یک کمونیست و یک سوسیالیست مشخص شود و نه این که به گونه ای صحبت شود که انگار این دو مفهوم یکی هستند.

در واقع سوسیالیست در گذشته و درکنار سوسیال دموکرات برای نامگذاری احزاب کمونیست( مانند حزب سوسیال دموکرات آلمان در سده ی نوزدهم و اوائل سده ی بیستم و یا حزب سوسیالیست فرانسه در قرن نوزدهم و پیش از بروز رویزیونیسم در این حزب) به کار می رفت و امروز احزاب سوسیالیست، اگر آنها را مد نظر قرار دهیم( حزب سوسیالیست فرانسه، حزب سوسیالیست پرتغال و یا اسپانیا) احزابی عموما امپریالیستی و ارتجاعی هستند و در جایی که احزاب کمونیست( پیرو مارکسیسم غربی و یا اروکمونیسم) نیز چنین اند چه می توان در مورد احزاب سوسیالیست گفت.

«ناسیونالیسم»

اکنون به مفهوم ناسیونالیسم توجه کنیم. عنوان بخش دو چنین است: « ۲- ناسیونالیسم کرد و "هم پیمانی" شش جریان ناسیونالیست کرد».

در این بخش آمده است:

« احزاب و سازمان‌های ناسیونالیسم کرد که همواره استراتژی حاکمیت از بالای سر مردم را داشته‌اند، در جنگ اخیر نیز با وجود تفاوت‌هایی، عملا همگام و همسو با آمریکا و اسرائیل اعلام آمادگی کردند که در این جنگ ویرانگر شرکت کنند. ناسیونالیسم کرد و نئوفاشیست‌های سلطنت طلب، در عین اختلاف با هم، هر دو مؤتلف ترامپ و نتانیاهو هستند، و هر دو آماده اجرای هر نوع دستورند. رضا پهلوی در باد ترامپ و نتانیاهو و "کمک در راه است"، علیرغم اطلاع از دستور تیر و کشتار برای ۱۸ و ۱۹ دیماه، فراخوان داد و مردم را جلوی گلوله فرستاد. سران ناسیونالیست کُرد هم به عنوان نماینده خود گماردۀ "مردم کردستان" گفتند؛ اگر آمریکا حمایت کند هزاران جوان اسلحه بدست می‌گیرند. این موضع جنگ طلبانه، علاوه بر اینکه به درستی از سوی نیروهای چپ انقلابی کردستان، نهادها و تشکل‌های اجتماعی، کارگران پیشروی کردستان و سراسر ایران به شدت مورد نقد و افشا قرار گرفت، درباره تبدیل کردستان به باتلاق جنگ ارتجاعی نیز هشدار دادند.»( برجسته شده ها از ما است)

در اینجا صحبت از شش گروه کرد است که «ناسیونالیست» هستند. اما هر ناسیونالیست کردی موضعی مانند این شش گروه نمی گیرد. بخشی از ناسیونالیست های کرد که مترقی هستند موضع علیه جنگ تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل می گیرند. و تازه برخی از چنین گروه هایی ادعای سوسیالیسم و کمونیسم هم دارند.

در اینجا نیز باید روشن می شد که در میان خلق های زیرستم ایران هم «ناسیونالیسم ارتجاعی» وجود دارد و هم ناسیونالیسم مترقی. اما این حضرات چنین نمی گویند.

نتیجه گیری

نتیجه این که اگر به بخش هایی که بیانیه به گروه هایی که مورد نقد قرار می گیرند می پردازد توجه کنیم می بینیم که دو مفهوم تکرار شده و همچون مرکز ثقل نقد گروه ها در آمده اند: مفهوم «ناسیونالیسم» و مفهوم «ضد امپریالیست ارتجاعی». این دو مفهوم یک رابطه ی معینی با یکدیگر دارند و در این بیانیه بی خودی طرح نشده اند و در یک کلام اهداف معینی را دنبال می کنند.

اشاره به«ضد امپریالیست ارتجاعی» بدون آوردن نامی از ضد امپریالیسم انقلابی و مترقی و تکرار«ناسیونالیسم» در کنار نامی نبردن از ناسیونالیسم مترقی و انقلابی خلق های زیرستم ایران و همچنین تمامی خلق ایران مقابل استثمار و ستم امپریالیستی مشخص کننده ی خط ترتسکیستی حکمتیست ها است.

این خطی است که نه تنها به مبارزه ی انقلابی علیه نظام سرمایه داری که ادعای آن را می کند و همچنین به انقلاب سوسیالیستی باوری ندارد، بلکه خطی است منحط و تفرقه افکن در میان طبقه ی کارگر و تمامی خلق و نقش تخریب هر گونه مبارزه متحدانه ی تمامی طبقات خلق ایران به رهبری طبقه ی کارگر علیه امپریالیسم و استبداد داخلی سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور را دارد.

هرمز دامان

نیمه ی دوم تیرماه 1405

یادداشت

1- از نظر ما تنها این دو گروه رویزیونیست نیستند بلکه بخشی از همین امضا کننده گان بیانیه نیز رویزیونیست و خروشچفیست هستند.

 گرچه منظور اصلی گروه های امضا کننده ی بیانیه این گروه ها نیست زیرا که خودشان در نفی مبانی مارکسیسم و لنینیسم با این گروه ها همسو هستند، بلکه اساسا گروه های مارکسیست- لنینیست و مارکسیست- لنینیست - مائوئیستی است. در ماهیت امر«چپ سنتی» یعنی چپ مارکسیست- لنینیست- مائوئیست.

۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

یادداشت سپیده قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ به همراه یادداشت های دو تن از دارودسته ی ترتسکیست «کمونیسم کارگری»

 

آنچه در زیر آورده شده یادداشت سپیده ی قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ و همچنین واکنش های دو تن از دارودسته ی ترتسکیست کمونیسم کارگری است. ما جداگانه به نقد تغییر نظردیدگاه سپیده قلیان و نیز این واکنش ها و همچنین برخی واکنش های دیگر می پردازیم.

 م دامون

تیر 1405

         

یادداشت سپیده قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ
حالا که دوباره فرصتی پیش اومده حرف بزنم، دوست دارم یه کم از مسیر فکری و سیاسی خودم براتون بگم.
راستش هیچ‌وقت نفهمیدم از کی این انتظار درست شد که یه فعال سیاسی باید همیشه مورد تأیید همه باشه، هیچ اشتباهی نکنه، همیشه تحسین بشه و تا آخر عمر همون آدمی بمونه که بقیه ازش انتظار دارن.
اگه قرار بود فقط همون حرفایی رو بزنیم که به دل مردم بشینه و با موج حرکت کنیم، که اساساً فعالیت سیاسی بی‌معنی می‌شد.
وظیفه ما این نیست که همیشه با جریان پیش بریم؛ وظیفه ما اینه که حقیقتی رو که بهش رسیدیم بگیم، حتی اگه گرون تموم بشه.
برای همین از نقد و مخالفت نمی‌ترسم.
نه اینکه خودمو معصوم بدونم یا ادعا کنم حقیقت مطلق دستمه. همونقدر که بقیه حق دارن در مورد من قضاوت کنن، منم حق دارم تجربه‌هامو تعریف کنم، از جریانایی که باهاشون زندگی کردم تحلیل خودمو بدم و بر اساسش بگم امروز کجا ایستادم.
من یک‌شبه نیومدم تو سیاست که یک‌شبه هم در برم یا با هر موجی نظرمو عوض کنم.
هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده.
سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست.
فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی می‌کنیم و بی‌عدالتی فقط تو خونه ما نیست، همه‌جا هست.
از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد مهم‌ترین دغدغه‌م.
طبیعی بود که برم سمت چپ.
اون ادبیات عدالت‌خواهی، دفاع از ضعیفا، نقد نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود، خیلی جذاب و پرامید بود. سال‌ها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم و زندان رفتم.
ولی حتی تو همون سال‌ها هم هیچ‌وقت خودمو فقط «فعال کارگری» نمی‌دیدم.
ارتباطم با هفت‌تپه واقعی و عمیق بود،
چون معیشت کل خانواده‌م به اون گره خورده بود.
اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛ مسئله آزادی بود.
فکر می‌کردم فعالیت کارگری یکی از راه‌های رهایی از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو.
من یه زن جوون بودم که می‌خواست آزاد زندگی کنه.
موهامو رنگاورنگ می‌کردم، از حجاب اجباری متنفر بودم و برای ساده‌ترین آزادی‌های شخصی می‌جنگیدم.
این تصویر نه برای خانواده سنتی‌م قابل قبول بود، نه برای بخش بزرگی از چپ‌ها که خودشون از آزادی حرف می‌زدن.
بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.
خیلی از فشارهایی که تو اون سال‌ها کشیدم، نه از طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم.
البته آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم.
مشکلم هیچ‌وقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ سیاسی‌ای بود که هر روز بیشتر حس می‌کردم باهاش فاصله دارم.
تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمی‌شناسی، با رفتارشون می‌شناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمی‌شه انسان‌ها رو فقط با ایدئولوژی قضاوت کرد.
با زندانی‌های مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی از پیش‌فرض‌هایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی می‌ریزه.
برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود.
نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه.
بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.
این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.
همه این تجربه‌ها، به علاوه مطالعه و سال‌ها فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم.
فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم.
امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.
اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.
این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت سیاسی نیست؛ حاصل سال‌ها زندگیه.
همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.
ممکنه خیلی‌ها با این مسیر موافق نباشن.
حقشونه.
ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت و قابل پیش‌بینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم.
اگه از این سال‌ها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش رسیدی.
منم می‌خوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه همه باهاش موافق نباشن.


 *** 
واکنش دو تن از حکمتی های«کمونیسم کارگری»( یا درست تر کمونیسم سلطنت طلب- کمونیسم امپریالیستی) به تغییر دیدگاه سپیده قلیان

  
بابک یزدی
در دفاع از سپیده قلیان “من هم یک چپ لیبرال هستم
 
دوستی در انتقاد به سپیده قلیان و متلک به ماها نوشته بود:
 "این هم‌از سپیده قلیان که بعضی از چپهای ما بزرگش کردند
حالا شده پادشاهی خواه لیبرال"!
 
من در پاسخ این دوست نوشتم
... جان
سپیده هنوز هم بزرگ هست. سلطنت طلب نشده (که اگر هم بشود حق او هست). میگه در زندان زندانیان سلطنت طلبی هم بودند که از نظر روابط انسانی و عاطفی باهاشون نزدیکتر بودم. اجازه بده فکت را دقیقا از خودش بیارم.: "برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره"..
 
اما سپیده حتی اگر سلطنت طلب هم بشود کارهایی کرده که در تاریخ مبارزات مردم ما ثبت شده است. درست مانند توماج صالحی که از این نمونه ها کم ندارد! و او هم خود را لیبرال و دموکراسی خواه می داند.
: "خامنه ای ضحاک، می کشیمت زیر خاک" این یک نمونه سپیده بعد از آزادی قبلی اش از زندان که فریاد زد
که تاریخی شد، کافیست که سپیده قلیان  تا سپیده دمان انقلاب آتی ایران بدرخشد.
سپیده البته نگفته سلطنت طلب شده میگه تغییر عقیده داده و لیبرال تر شده. که اون هم به نظر من از چپ های سکت، غیر سیاسی، غیر اجتماعی،ایدئولوژیک و لوناتیک و بی ربط به جامعه و سرنوشت مردم  فاصله گرفتن امتیازی هست برای سپیده و سپیده ها و توماج ها نسبت به آن چپ شرقی مذهبی، ایدئولوژیک و عقب مانده. راستش من هم اگر امروز جوانی در سن و سال سپیده و توماج بودم و به فعالیت سیاسی روی می آوردم و این چپ پرت و بی ربط به جامعه را مشاهده می کردم حداقل کاری که می کردم از این چپ روی گردان می شدم!.
من شخصا امروز هم افراد آرمان خواه و شریف و مبارزی چون سپیده و توماج های غیر چپ (یا هر چه هستند) را به همه این گروه های ظاهرا چپ و یا مدعی چپ که اشاره شد ترجیح می دهم.
چپ سیاسی و ایدئولوژیک
ما  چپ سیاسی و اجتماعی داریم و راست سیاسی و اجتماعی. در مقابل آن هم چپ ایدئولوژیک و غیر سیاسی و راست ایدئولوژیک و غیر سیاسی.
چپ سیاسی و اجتماعی در جامعه فعال هست، کسی را نجس نمی داند، با همه نحله های سیاسی و اجتماعی نشست و برخاست دارد، بحث و گفتگو و مناظره و سمینار می گذارد. در کنگره ها و نشست هایش آنها را دعوت می کند و در کنگره ها و سمینارها و نشست های آنها هم شرکت می کند و متمدنانه حرف و بحث خودش را در هر کجا بتواند و امکانش فراهم شود مطرح می کند.
چپی هم داریم که به غیر از چند نفر خودش و اطرافیانش همه را بورژوا و ضد انقلاب و عامل امپریالیسم و نجس می داند. هر کس هم با غیر از این چپ حرف بزند و یا در نشست مشترکی با غیر آنها شرکت کند سوخته می پندارد. در خیال خودش قرار است  با چند نفر اطرافیانش دنیا را سوسیالیست کند. تازه شروعش را هم از بورژوازی و دولت خودی نیست اول قرار است امپریالیسم آمریکا را سرنگون کند!
راست سیاسی و ایدئولوژیک
در طیف راست هم جریانات و افرادی هستند که علیرغم دفاع از مواضع راست و ارتجاعی، ولی در بحث و گفتگو و سمینار ها  مدرن و متمدن شرکت می کنند و از نظر خود دفاع می کنند. نمونه اش  حزب مشروطه ایران، و یا افرادی چون افشین افشین جم، شهریار آهی و نازنین افشین جم و ... ما این ها را راست سیاسی می دانیم.
راست ایدئولوژیکی هم داریم که جز فحاشی، حتاکی، لمپنی و توهین و شعبان بی مخی سرمایه ای ندارد و در هر کجا هر فرد و یا جریان غیر پادشاهی خواه حضور پیدا کند اگر بتواند سعی در بر هم زدن آن را دارد. در این چند سال بعد از زن زندگی آزادی بیشتر و بیشتر شاهد عروج این نمونه از راست بودیم. از پرچم  چرخانی ساواک، تا فحاشی های جنسیتی و توهین به چپ و مجاهد، تا حامد و مسیح و احزاب کردستانی و ... این ها را هم ما راست ایدئولوژیک می دانیم.
من شخصا خود را چپ می دانم و یک ذره هم از سوسیالیسم و آزادی خواهی و برابری طلبی کوتاه نیامده ام.  ولی همزمان افتخار می کنم که در کنار افراد و جنبش های سیاسی دیگر از مشروطه خواه، لیبرال، ملی، سوسیال دموکرات و...  هم در مبارزه علیه اعدام  و هم برای آزادی زندانیان سیاسی و ... مشترکا کار و حتی سازماندهی کرده ایم.
اجازه بده مشخص تر و با ذکر نام اشاره کنم. در کانون خاوران ما با غیر چپ ها و به قول خودشان دموکراسی خواهان کار کردیم.
در کارزار جهانی نه به اعدام من نزدیک دو سال با افراد مشروطه خواهی چون مرجان اروندی علیه اعدام کارکردم.  ولی از این چپ ها کمتر خبری بود.من در کنار و همراه  افشین افشین جم مشروطه خواه و رضا مریدی لیبرال ده ها تظاهرات  علیه رژیم سازمان دادیم.  بارها در کنار هم برای آزادی زندانیان سیاسی، (کمیته آزادی زندانیان سیاسی) کمپین علیه اعدام،  برای آزادی نازنین فاتحی (کمپین دو نازنین) و ... کار کردیم.
ما در سمینارها و جلسات  اسلو جمهوریخواهان، و کنگره آزادی ایران  و شبکه وکلای یک کلمه (به ادعای خودشان غیر ایدئولوژیک) و شبکه جهانی زن زندگی آزادی، دانشجویان دانشگاه تورنتو  و... شرکت و مواردی همکاری کردیم. ما در تظاهرات های گروه "عاشقان ایران" علیرغم اختلافات جدی شرکت کردیم. از خیلی از  برنامه های خانواده های پرواز حمایت کردیم. در برنامه های احزاب کردستانی شرکت و یا بعضا حمایت کردیم.
همه آنها هم  می دانستند که ما کمونیست هستیم و هم ما می دانستیم آنها مشروطه خواه. یا لیبرال، ملی، دموکرات و ... هستند ولی ضمن حفظ اختلافاتمان در عرصه های مختلف کار و یا همکاری کردیم.
برای تعطیلی دادگاه های شریعه در بیست سال پیش طیف های مختلف غیر چپ چه ایرانی و چه غیر ایرانی با ما کار و همکاری کردند ولی کمتر حزب و گروه چپی از ما حمایت کرد!
ما البته همیشه شفاف و بی پروا نقد خود را به دیگر جریانات و نهادها و به ویژه به مشروطه خواهان و سلطنت طلب ها مطرح کرده ایم. من شخصا مدعی هستم حد اقل در تورنتو کسی بیشتر از من طیف راست و سلطنت طلب و شخص رضا پهلوی را نقد نکرده است. اگر کسی چنین ادعایی در عمل را دارد خوشحال می شوم بدانم! ولی ا ین ها باز دلیلی نمی شود که اگر از طیف های مختلف (حتی مشروطه خواهان) تمایل همکاری در عرضه های علیه اعدام و برای آزادی زندانیان سیاسی و یا حتی  سرنگونی رژیم داشته باشند ما خودداری کرده و روی بگردانیم.
در پایان و در یک جمله من هنوز خودم را به سپیده قلیان (غیر چپ) نزدیک تر می دانم تا بسیاری از این چپ های بی ربط به اجتماع و مالیخولیائی!
بابک یزدی
۱۴ جولای ۲۰۲۶

***
نامه سپیده قلیان و بحران مشروعیت چپ سنتی
ناصر اصغری
نامه اخیر سپیده قلیان فقط روایت تغییر عقیده یک فعال سیاسی نیست. این نامه کیفرخواست نسلی است علیه چپی که روزی با شعار آزادی و برابری نسل جوان را جذب کرد و امروز چنان اعتبار خود را از دست داده که بسیاری از همان نسل حاضر نیستند حتی نام "چپ" را بر خود بگذارند. وقتی سپیده قلیان می نویسد دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاهش لیبرال تر شده است، بسیاری این را تغییر موضع یک فرد تلقی می کنند. اما این فقط داستان یک نفر نیست. این داستان دهها و صدها فعال جوانی است که با آرمان عدالت وارد سیاست شدند و با واقعیت چپی روبرو شدند که در مهمترین آزمون سیاسی، درست در نقطه مقابل همان آرمانها ایستاد.
سپیده قلیان خود پاسخ این پرسش را می دهد که چرا روزی به چپ گرایش پیدا کرد. ادبیات دفاع از کارگر، مبارزه با نابرابری، مخالفت با جمهوری اسلامی و امید به آزادی، برای دختر جوانی که در یک خانواده کارگری بزرگ شده بود، طبیعی ترین انتخاب بود. او با همین باورها فعالیت کرد، زندان رفت و هزینه داد. اما آنچه او را از چپ دور کرد، کنار گذاشتن آرمان عدالت نبود. او از فرهنگی سیاسی فاصله گرفت که آزادی انسان را قربانی ایدئولوژی می کرد. از محیطی که فعال سیاسی را نه یک انسان آزاد، بلکه سرباز یک دستگاه فکری می خواست. از جریانی که تحمل تفاوت، استقلال فکری و حتی سبک زندگی متفاوت را نداشت.
اما بحران اصلی جای دیگری بود. چپی که سپیده قلیان در آن رشد کرد، تا زمانی که همه چیز روی کاغذ بود، از کارگر، سوسیالیسم، آزادی و مبارزه با جمهوری اسلامی سخن می گفت. اما وقتی جامعه ایران وارد یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی خود شد، همه آن شعارها دود شد و به هوا رفت. در شرایطی که جمهوری اسلامی مردم را می کشت، زندانی می کرد، اعدام می کرد و جامعه را به فقر و فلاکت بیشتر می کشاند، همین چپ اعلام کرد که اکنون زمان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. حتی دستور سیاسی صادر کرد که همه نیروها باید علیه اسرائیل و آمریکا صف ببندند و نقد جمهوری اسلامی را کنار بگذارند. جمهوری اسلامی دیگر نه تنها دشمن اصلی نبود، بلکه اصلا دشمن نبود! این فقط یک خطای سیاسی نبود. این اعلام ورشکستگی کامل یک سنت سیاسی بود. از همان لحظه، چپ موجود دیگر پرچمدار آزادی نبود. به حاشیه جمهوری اسلامی رانده شد و در عمل به پیاده نظام سیاستی تبدیل شد که مردم ایران را به سکوت در برابر حکومت فرا می خواند. وقتی جریانی به نام چپ، در اوج سرکوب مردم ایران، در اوج بحران جنگی، عملا به بلندگوی سیاستهای جمهوری اسلامی تبدیل می شود، دیگر نباید تعجب کرد که نسل جدید از آن فاصله بگیرد. وقتی جمهوری اسلامی مردم را در خیابان می کشد و همان چپ از مردم می خواهد فعلا چیزی علیه جمهوری اسلامی نگویند، نتیجه فقط یک چیز است. نفرت از آن چپ. من که تعجب نمی کنم نسل جوان از چنین چپی فرار کند. اتفاق غیرطبیعی این نیست که سپیده قلیان دیگر خودش را چپ نمی داند. اتفاق غیرطبیعی این بود که این چپ هنوز انتظار داشت نسل جوان همچنان به آن اعتماد کند.
سپیده قلیان تنها نیست. توماج صالحی نیز امروز خودش را لیبرال و دموکراسی خواه معرفی می کند. او نیز فعالیت سیاسی را در فضایی آغاز کرد که خود را چپ می نامید. اما حاضر نیست با جریانی تداعی شود که آزادی مردم ایران را قربانی اردوگاه گرایی کرده و دشمن اصلی جامعه را به حاشیه رانده است. حاضر نیست که زائده حماس و جنگ و جدال نتانیاهو و حزب الله و جمهوری اسلامی شود.به همین دلیل امروز واژه "چپ" برای بسیاری از فعالان جوان دیگر تداعی کننده آزادی، برابری و رهایی نیست. تداعی کننده فرقه گرایی، دفاع از حکومتهای مستبد زیر نام مبارزه با امپریالیسم، بی اعتنایی به آزادیهای فردی و سکوت در برابر جمهوری اسلامی است.
اما این پایان ماجرا نیست. مشکل در کمونیسم نیست. مشکل در سنتی است که سالها خود را به جای کمونیسم جا زده است. کمونیسم دیگری وجود دارد. کمونیسمی که نه از اردوگاه شوروی می آید، نه استالین را الگو می داند، نه مائو را مقدس می کند و نه جنایتهای جمهوری اسلامی را با پرچم مبارزه با امپریالیسم توجیه می کند. این کمونیسم از سنت دیگری برخاسته است. به مذهب نقد دیگری دارد. به ناسیونالیسم نقد دیگری دارد. به لیبرالیسم نقد دیگری دارد. به تجربه شوروی، به استالین، به مائو، به انقلاب اکتبر، به انقلاب ۱۳۵۷ و حتی به مفهوم حزب و انقلاب نقدی کاملا متفاوت دارد. این همان کمونیسم کارگری است. جریانی که خود چپ ایران را متحول کرد. نگاه چپ به آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، مذهب و ناسیونالیسم را زیر و رو کرد و اعلام کرد که آزادی نه نتیجه سوسیالیسم، بلکه شرط سوسیالیسم است. اعلام کرد که هیچ پرچم، هیچ دولت و هیچ آرمانی ارزش آن را ندارد که انسان و آزادی او قربانی شود.
امروز اگر بسیاری از فعالان جوان از چپ فاصله می گیرند، نباید تصور کرد از عدالت یا برابری گریزان شده اند. آنان از چپی فاصله می گیرند که اعتبار خود را با دفاع عملی از جمهوری اسلامی، با اردوگاه گرایی و با دشمنی با آزادی از دست داده است. بحران امروز، بحران کمونیسم نیست. بحران چپی است که آنقدر از آزادی فاصله گرفته که حتی کسانی که با آرمان عدالت وارد آن شدند، امروز برای فاصله گرفتن از آن، خود را لیبرال معرفی می کنند.
این بزرگترین شکست آن چپ است. نه این که چند فعال سیاسی از آن جدا شده اند، بلکه این که واژه "چپ" را برای یک نسل به واژه ای منفور تبدیل کرده است.
۹ ژوئیه ۲۰۲۶