۱۴۰۵ فروردین ۹, یکشنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه نهم)

  

The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (Ninth Statement)

مساله ی پیروزی و شکست در جنگ کنونی

The issue of victory and defeat in the current war

پیروزی و یا شکست در یک جنگ با توجه به اهداف جنگ و نتایج واقعی و عملی آن سنجیده می شود. اگر طرفی که جنگ را به راه انداخته است در عمل به اهداف مورد اشاره ی خود صرف نظر از هزینه ها( زیرا این مساله که با چه هزینه ای پیروزی به دست آید نیز در جای خود اهمیت دارد) دست یابد به پیروزی رسیده است و اگر دست نیابد یا به پیروزی و یا به پیروزی کامل نرسیده و یا این که شکست( به درجات میان شکست نسبی و یا مطلق) خورده است.
 به این ترتیب دو سوی قضیه پیروزی مطلق یعنی بالاترین و بهترین درجه در پیروزی و شکست مطلق یعنی پایین ترین و بدترین درجه در شکست هستند و بین این دو حالت اصلی، درجاتی از پیروزی نسبی تا شکست نسبی در جنگ وجود دارد.
اهداف جنگ از نظر امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و پیروزی و شکست آنها
چنان که در بیانیه ی ششم خود در جنگ دوم اشاره کردیم امپریالیسم آمریکا نه از یک هدف بلکه از چندین هدف برای جنگ نام برده است. این ها عبارت بودند از:
« یکم ضربه زدن به تآسیسات هسته ای و موشکی و پدافندی و کلا از کار انداختن نیروی نظامی حکومت اسلامی و تبدیل آن به یک نیروی ضعیف تا جایی که به گفته ی ترامپ جمهوری اسلامی نتواند هیچ خطری در آینده ی نزدیک برای کشورهای منطقه ایجاد کند. سران دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نیز گفته اند که جنگ را تا آنجا ادامه می دهند که برای سپاه پاسداران جز کلاشینکف چیزی باقی نماند. دوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت اسلامی تسلیم شود و تمامی شروط ترامپ و احتمالا شروطی که پس از تسلیم افزوده خواهد شد بپذیرد. در اینجا هدف رو آمدن جریان هایی در طبقه ی حاکم کنونی است که هوادار رابطه ی عادی با امپریالیست های غربی باشند. سوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت کنونی از هم پاشیده شود و شرایط جایگزینی آن از داخل به وسیله ی نیروهای نظامی و سیاسی هوادار غرب فراهم گردد.»( جنگ دوم- بیانیه ی ششم)
بر مبنای آنچه گفته شده است می توان به این نظر رسید که در درجه ی نخست و بیش از همه هدف اصلی ترامپ تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا( در درجه ی نخست و بیش از همه) و دیگر امپریالیست های غربی بوده است. برای این که به چنین هدفی دست یافته شود باید حکومت اسلامی از نظر سیاسی و نظامی و لجستیکی به شدت تضعیف گردد. بنابراین تضعیف سیاسی و نظامی نه در خود و به عنوان هدف نهایی بلکه برای هدفی دیگر یعنی هدف اصلی صورت می گیرد.  
در اینجا نخستین اقدام برای تحقق هدف اصلی، نقطه زنی و زدن رهبران اصلی کشور و هدف قرار دادن تاسیسات هسته ای و موشکی و پهپادی و تضعیف بنیه ی سیاسی، امنیتی، نظامی( هوایی، زمینی و دریایی) حکومت ولایت فقیه بوده است. این های اقدامات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل در جنگ حداقل تا کنون بوده است و تمامی واقعیات نشانگر آن است که این ها دنبال شده و با توجه به آخرین گفته های مقامات آمریکا و اسرائیل، در حال کنونی جنگ نیز همچون محور کلیدی که از راه آن می شود اهداف اصلی را تحقق بخشید دنبال می شود.
 از نظر آمریکا و اسرائیل این اقدامات باید به یکی از این دو نتیجه همچون نتایج عملی این برنامه بینجامد.
یکی این که این اقدامات نظامی به تضعیف و از هم گسیختن یکپارچگی نیروهای حکومت و یا تجزیه و فروپاشی درونی حکومت منجر شود و سپس به عنوان اقدام مکمل مردم به خیابان بریزند و حکومت را سرنگون کنند. در اینجا اگر منظور از «مردم» گروه های سلطنت طلب بوده و یا اساسا کودتاگران و کودتایی در میان بوده باشد شاید بتوان این را جزو طرح آمریکا و اسرائیل در نظر گرفت، اما اگر منظور خود مردم یعنی توده ی مردم یا طبقات اصلی مخالف حکومت کنونی باشد که به خیابان بریزند، این را باید به عنوان جنبه ای تبلیغاتی و نه واقعا جزیی از برنامه ی جنگ به شمار آورد( پایین تر به چند و چون آن توجه خواهیم کرد)؛ 
و دیگری زدن رهبران اصلی و رده یک و یا دو و سه( هر چه که بتوانند و هر چه پیش روند) و ایجاد شرایطی در وضع سیاسی حکومت ولایت فقیه که جریان هایی غیر از راست ترین نیروها یا همان هسته ی اصلی سخت قدرت یا بنا به گفته ی نظریه پردازان غربی «تندروها» رو بیایند( و یا این هسته به آنچه ترامپ می گوید گردن گذارد)؛ به اصطلاح ونزوئلایی شدن ایران. این نیز به عنوان هدف اصلی و همچون نتایج عملی اقدامات تهاجمی نظامی به میان آمده است.
به این ترتیب دو هدف در نظر بوده است. یکی سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی مثلا «از دل مردم» یا به وسیله قیام مردم که باید آن را شکل قلب شده ی روی کار آمدن حکومتی باب طبع امپریالیسم آمریکا به یاری کودتاگران و مزدوران پادشاهی خواه ارزیابی کرد و دیگر تغییر در درون حکومت به شکلی که نیروهای «میانه رو» هوادار رابطه با غرب( جناح ها و باندهای مستقیما وابسته به غرب و یا نیروهایی که مستقیما عامل امپریالیست های غربی نیستند اما هوادار رابطه با آنها و قرار گرفتن در بلوک آنها هستند) روی کار بیایند.
 این دو هدف را می توان راه رسیده به هدف اصلی و نهایی یعنی «تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی» دانست.
پیروزی مطلق امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل در صورتی که هدف اصلی جنگ را تضعیف نیروهای سیاسی و امنیتی و نظامی و تخریب تاسیسات نظامی بدانیم!
چنانچه تضعیف سیاسی و نظامی حکومت را که گاه گفته شده است و ترامپ نیز این اواخر آن را به سان وجهی که پیروزی وی را نشان می دهد به مخالفان جنگ در آمریکا «گوشزد» و «یادآوری» کرده است، هدف اصلی قرار دهیم و نه مثلا سرنگونی حکومت از طریق ریختن مردم به خیابان و یا تغییر ماهیت حکومت از طریق تحمیل فشار بیرونی برای رو آمدن جریان موافق سازش با آمریکا از درون حکومت، آنگاه امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل در امر پیش بردن این هدف موفق بوده اند.
 آنها یک رده ی مهم از رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت ولایت فقیه و در صدرشان خامنه ای را کشتند و بسیاری از مراکز هسته ای و موشکی و پهپادی حکومت را ویران کردند. در عین حال پدافندهای هوایی را از کار انداختند و آسمان ایران را مال خود کردند و نیز بخشی از لانچرها را نابود و توانایی پرتاب موشک سپاه را ضعیف کردند و بالاخره نیروی دریایی سپاه را آن گونه که ترامپ می گوید نابود و در کنار اینها بخشی از زیرساخت ها را ویران کردند. از دید ترامپ آنها موفق شده اند که تا رده ی سوم رهبران ایران را بکشند و تا یک سوم تاسیسات نظامی حکومت را نابود کنند.
 اگر این را هدف و یا هدف اصلی جنگ به شمار آوریم آمریکا و اسرائیل پیروزی مطلق به دست آورده اند و حکومت ولایت فقیه شکست مطلق خورده است.
در مورد شکست مطلق حکومت ولایت فقیه در این چارچوب باید به این اشاره کرد که گرچه این حکومت ضرباتی به آمریکا واسرائیل در زمینه ی نفرات( طبق اعلام آمریکا و اسرائیل بین سی تا پنجاه نفر کشته از افراد نظامی بیشتر معمولی نه رهبری و کادرها و همچنین مردم عادی در اسرائیل) و تاسیسات( عموما در کشورهای منطقه و تا حدودی در اسرائیل) وارد کرده است و نیز تنگه ی هرمز را بسته است اما مجموع این ضربات یا نتایج آنها( در مورد تنگه ی هرمز) به هیچ وجه قابل مقایسه با ضرباتی که خورده است نیست.
تحقق این پیروزی از یک سو به دولت صهیونیستی اسرائیل و نیز به دولت های وابسته به امپریالیسم آمریکا در منطقه این امکان را می دهد که حداقل برای مدتی از شر دخالت ها و ماجراجویی ها و بحران آفرینی های حکومت ولایت فقیه در امان باشند و این به این علت است که برای این که حکومت ولایت فقیه بتواند توان نظامی خود را بازیابد و خود را همچون پیش از دو جنگ کند، باید مدت زمانی در خود فرو رود و در نتیجه نیاز به زمان دارد.
 در داخل نیز حکومت را گرچه از جهاتی تقویت می کند و حکومت در پی فضای جنگی حکومت نظامی به پا کرده و دست به بازداشت های گسترده زده و اعدام جوانان مبارز را هر هفته و هر روزه کرده و زندانیان سیاسی را زیر فشارهای شدید قرار داده و به طور کلی تلاش می کند خود را پیروز و قوی و یکه تاز میدان نشان دهد( و اینها از جمله هدایای گرانبهای ترامپ و نتانیاهو به هسته ی سخت قدرت بوده است که از واکنش هایش پس از کشتارهولناک 18 و 19 دی ماه می شد فهمید که از کینه و خشم توده ها و این که به زودی گریبان اش را خواهد گرفت دچار وحشت است!) اما از جهاتی نیز تضعیف می کند.
حکومت باید با تضادها و نتایج حاصل از کشته شدن مهم ترین رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی و همچنین ویران شدن تاسیسات نظامی اش که ترمیم و بازسازی آنها بودجه های سنگینی می طلبد( که در این شرایط نداری و تحریم ها خود مساله ای است و تحمیل بودجه ی این ها به مردمی که پیش از این هم در سفره هاشان چیزی نداشتند مساله ای بزرگ تر!) و نیز مردمی که در دی ماه خیزشی بزرگ را آغاز کردند و حکومت به کشتار هزاران تن از جوانان شان دست زد و خشم و کینه شان علیه حکومت پس از جنگ و در نخستین فرصت و شرایط مناسب بی هیچ برو برگردی دوباره بروز خواهد کرد و همچنین تحریم های ادامه دار، روبرو شود.
تمامی این مسائل و مشکلات احتمالا پس از یک دوره ی کوتاه تنفس و هارت و پورت ها و شاخ و شانه کشیدن های حکومت برای مردم خود را به میان خواهند کشید. تضادهای میان جناح ها و باندهای حاکم از یک سو و میان حکومت و پایه ی اجتماعی آن از سوی دیگر که به ریزش های تازه منجر خواهد شد و مهم تر از این ها تضادهای میان تمامی طبقات انقلابی و مترقی با حکومت تشدید خواهد شد. مشکل که حکومت اسلامی ولایت فقیه بتواند به ساده گی و آرامی این بحران ها و تضادها را پشت سر گذارد و در بهترین حالت برای حکومت، نوسانات و تغییراتی حاد را پشت سر نگذارد.       
اما اگر قرار بود هدف جنگ همین باشد باید ترامپ باید اعلام پیروزی می کرد و جنگ را پس از دو سه هفته ی نخست پایان می داد و یا اینکه در همین یکی دو هفته و بی آنکه منتظر سرنگونی حکومت و یا تغییر جناح مسلط آن گردد با زدن برخی از دیگر از تاسیسات نظامی و رهبران و کادرهای حکومت خود را پیروز و جنگ را پایان یافته تلقی کند.  
هدف نخست - سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی«از دل مردم»
اما اغلب این هدف که باید آنرا نه هدف اصلی جنگ بلکه اقداماتی جهت پیش بردن هدف اصلی در نظر گیریم زیرا که بدون پیشبرد آن، اهداف اصلی اساسا نمی توانست تحقق پیدا کند، حداقل در کلام با هدف دیگری تکمیل می شد و آن امکان ریختن مردم به خیابان و سرنگون کردن حکومتی که دیگر مانند سابق قوی نیست و نیز این که اگر مردم به خیابان ها ریختند آمریکا و اسرائیل از بالا نیروهای سرکوب حکومت را به رگبار خواهد بست و در نتیجه حمله به مراکز سرکوب و نهادهای حکومتی ساده شده و نهایتا سرنگونی حکومت رخ خواهد داد. 
این هدف اگر آن را واقعا هدف آمریکا و ترامپ پنداریم حداقل تا کنون به نتیجه نرسیده و از ظواهر و به ویژه با وضع عمومی حکومت که خیابان ها را قرق کرده و مردم که بسیاری شان آواره شده اند پیداست که به ساده گی به عمل در نخواهد آمد؛ و این برخلاف دوران موشک باران تهران در زمان جنگ با عراق است که اعتراضات مردم پس از هفت سال جنگ همراه با دلایل دیگر، منجر به سازش حکومت خمینی شد. جدا از مساله ی سرنگونی که مردم در آن زمان دنبال آن نبودند و تنها خواهان پایان جنگ بودند- امری است که حکومت هم آن را می دانست - روشن است که تفاوت های فاحشی بین آن دوران و دوران و شرایط کنونی وجود دارد.
 با این حال به نظر می رسد که پیشنهاد این راهکار بیشتر کلامی و تبلیغاتی و برای نشان دادن جهت جنگ یعنی علیه حکومت ولایت فقیه بودن آن و برای سرنگونی آن و بیشتر برای فریب مردم که جهت و روحیه ی ضد جنگ جاری و ضد امپریالیستی پیدا نکنند بود تا هدفی که واقعا و در عمل می شد آن را تحقق بخشید.
چنین هدفی در صورتی می توانست پشتوانه ی عملی پیدا کند و خود را به عنوان هدفی واقعی نشان دهد که گروه های نظامی ای در کشور وجود می داشت که با حکومت در جنگ بودند، مثلا در کردستان یا بلوچستان. در این صورت تمرکز جنگ یا حداقل بخش مهمی از آن باید در این مناطق صورت می گرفت و برای راه بازکردن و پیشروی نیروهای نظامی در حال جنگ با حکومت اسلامی( چنان که در هفته های نخست جنگ شنیدیم صحبت هایی با گروه های مسلح کرد در این زمینه وجود داشت) و نه در پایتخت و یا شهرهای مهم مرکزی که مردم متشکل و مسلح نبودند و حتی دسته های پادشاهی خواه و سلطنت طلب واقعا سازمان یافته اگر هم بود ناچیز بودند.
 به این ها باید این را نیز افزود که بخش هایی از مردم که خواهان دخالت خارجی برای سرنگونی حکومت بودند و برخی از خام ترین و بی مسئولیت ترین آنها« ترامپ بزن»! و «بی بی بزن»! هم راه انداخته بودند، روزهایی پس از جنگ به جای این که نقشی برای خود ببینند، این نقش را از دست رفته می دیدند و نیز از کشتارهایی از مردم عادی و خرابی هایی هولناکی که جنگ به بار آورده بود و مخارج اش دیر یا زود به روی آنها آوار می شد به سرعت( به ویژه پس از زدن انبارهای نفت در تهران) از نظر سیاسی مخالف جنگ شدند.
مساله ی هدف سرنگونی حکومت اسلامی به وسیله ی مردم با پشتیبانی امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و شکست نسبی آنها در پیشیرد این هدف تا کنون  
از سوی دیگر این که ستاد فرماندهی سیاسی و نظامی دولت های آمریکا و اسرائیل سرنگونی یک حکومتی را که تا دندان مسلح است و برای بقای خویش به کشتن ده ها هزار از مردم دست می زند به مردمی بسپارد که نه سازماندهی شده هستند و نه این که اسلحه ای در دست دارند( صحبت سر تک و توک و حتی صدها نفر نیست) به نظر ابلهانه می آید و بنابراین باز هم بیشتر باید آن را یک سیاست تبلیغاتی به شمار آورد تا سیاستی بر مبنای محاسبه ی واقعی نیروها در جنگ و باز کردن حساب مشخص روی آنها( مگر این چنان که گفتیم کودتایی قرار بوده شکل گیرد و تا کنون شکل نگرفته است).
در اینجا باید به نکات زیر هم اشاره کرد:
 دولت هایی که تا این درجه در این حکومت رخنه کرده اند که می توانند از محل خامنه ای و سران نظامی و اطلاعاتی حکومت در آن آگاه باشند و بنابراین از کوچک ترین چم و خم  سازمان های آن سر در بیاورند نباید ندانسته باشند که برنامه ی کشتار جمعی در دستور حکومت بوده است.
بنابراین به یقین می توان گفت که هم دولت امپریالیستی آمریکا و هم دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل از برنامه کشتار جمعی در روزهای منتهی به 18 و 19 دی ماه خبر داشتند و با این وجود نه هشداری دادند و نه از درون افشاگری ای کردند( تا حدودی از تهدیدهای پیش از روزهای 18 و 19 آبان به وسیله ی برخی سران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت از جمله رادان می شد حدس زد که برنامه ی کشتاری در پیش است).
نتیجه ای که به دست می آید این است که زمانی که دو کشوری که ظاهرا دل شان برای مردم می سوزد و بنابراین می توانند به مردم هشدار بدهند که در روزهای مزبور به خیابان نروند و یا روز بروند و یا حداقل به شکل دسته های پراکنده در سراسر شهر بروند و غیره، چنین هشدارهایی را نمی دهند( ترامپ در آن زمان می گفت « مردم ادامه دهید که کمک در راه است»!) و به احتمال عوامل نفوذی خودشان بخشی از سرکوب کننده گان و کشتارگران هستند چگونه می شود که یک دفعه مردم در برنامه ی نظامی شان برای سرنگونی حکومت جای می گیرند؟
همچنین می توان به نتایج عملی جنگ کنونی حداقل در حال حاضر نگریست که عملا جنبش های مردم را به حالت انفعال در آورده است و نیز به حکومت بیشترین امکان را داده که با وجود کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه و نیز در بند کردن ده هاهزار نفر و اعدام کردن آشکار و پنهان بسیاری از آنها و اجبار وی به برخی عقب نشینی ها( چنانکه در برخوردهای نخستین با دانشجویان در روزهای پس از چهلمین روز از سرکوب خونین دی ماه دیدیم) برعکس به شدت به دنبال برنامه ی استفاده از وضع جنگی، وارد کردن اتهامات جاسوسی و غیر آن، پیشروان و سران این جنبش ها را بازداشت کرده و به بند می اندازد و انواع فشارها را به مردم عادی وارد می کند. آیا این ها چیزهایی بودند که امپریالیسم غدار آمریکا که ارتش و سازمان های اطلاعاتی خود را قوی ترین و پیشرفته ترین و نخستین در جهان می داند و نیز دولت صهیونیستی اسرائیل که ادعاهایش در این خصوص حداقل در منطقه همپای ادعاهای آمریکا در جهان است، آن را نفهمند؟
اشاره به وضعی که در آن جنگ آغاز شد!
به این نکته نیز باید اشاره کرد که اگر چه تمامی طبقات خلق در مبارزه با حکومت و در راستای جنبش ها و خیزش ها و شورش های پیشین، خیزش بزرگ دی ماه 1404 را به راه انداختند اما نخست اینکه این در چارچوب تضاد خودشان با حکومت جنایتکار ولایت فقیه و تکوین مستقل این تضاد بود و دوم، با توجه به سرکوب خونین و کشتار ده ها هزار نفری، خلق و در درجه نخست طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان می توانست از دل تجارب خودش به این نتیجه برسد که شکل مسالمت آمیز مبارزه به عنوان شکل عمده ی مبارزه کارگشا نیست و باید جای خود را به مبارزه ی قهرآمیز و مسلحانه ی توده ای به عنوان شکل عمده و اصلی مبارزه بدهد.
جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با حکومت بر چنین زمینه ای آغاز شد. تضادی که تنها با حکومت ولایت فقیه نبوده در عین حال معرف تضاد با تمامی طبقات خلق ایران نیز بود و آن را رشد و تکامل می داد.
حال در این وضع این که نیرویی خارجی بخواهد روی مبارزه ای داخلی سوار شود و آن را در جهت اهداف خود هدایت کند خود مساله ای است و چنان که در عمل دیده می شود به ساده گی نمی تواند صورت گیرد، مگر این که چنان که اشاره کردیم امپریالیست ها نیرویی نظامی وابسته به خود در داخل می داشتند و آن نیرو در چارچوب تضاد ارتجاعی امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه وارد صحنه می شد و بخش هایی از توده ی مردم را دنبال خود می کشید. یعنی آنچه که پادشاهی خواهان تلاش داشتند به سر جنبش توده ها بیاورند و به اصطلاح آن را تصاحب کنند. در این مورد می توان به  گرایش به احزاب راست وابسته به آمریکا در برخی از کشورهای زیرسلطه ی آمریکای جنوبی و کشاندن مردم زیر پرچم راست ها در انتخابات پارلمانی و یا ریاست جمهوری اشاره کرد.  
واقعیت حداقل تا کنون نشان داده که چنین نیرویی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد توانایی اش به حدی نبوده و نیست که بتواند مستقلا وارد عمل شود و مردم را دنبال خود بکشاند و حکومت را سرنگون کند. 
به این ترتیب نتایج عملی جنگ( که بارها در تجارب در ایران تکرار شده است) نشان می دهد که نه تنها هدف امپریالیسم آمریکا (و دولت صهیونیستی اسرائیل) سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی مردم نبوده است بلکه برعکس عملا یا در واقع و با اقدامات دخالت گرانه اش، مجاز کردن حکومت به سرکوب و میدان باز کردن برای سرکوب مردم به وسیله ی حکومت بوده است.
حتی اگر خیرخواهانه ترین نیت ها در کمک به مردم و نه همراهی های تاکتیکی که در برخی موارد از مبارزه ی طبقاتی و ملی پیش می آید( برای نمونه در مشروطیت در کمک های نخستین امپریالیسم انگلستان به مشروطه خواهان در تضادش با امپریالیسم روسیه) را در امپریالیست ها جستجو کنیم که یافتن اش امری است محال، باز این چیزی نیست که دولت امپریالیستی آمریکا و حکومت صهیونیستی اسرائیل آن را ندانند و یا پیش بینی نکرده باشند.
با این همه، اگر «سرنگونی حکومت» را از همان آغاز هدف این دو کشور بدانیم آمریکا و اسرائیل نه پیروزی مطلق بلکه یک پیروزی نسبی به دست آورده اند و در عمل به برخی از اهداف خود یعنی تضعیف نیروهای و تاسیسات نظامی حکومت اسلامی رسیده اند و به واقع کمتر جای سالمی برای آن باقی گذاشته اند. حکومت ولایت فقیه برخلاف نظر رویزونیست های مرتجع «محور مقاومتی» که کاسه ی داغ تر از آش شده اند، اکنون بسیار ضعیف تر از پیش از این جنگ و پیش از جنگ دوازده روزه ی نخست است.
 
 در بیانیه ی دیگری به هدف دوم یعنی رو آمدن «نیروهای میانی از درون حکومت» و ونزوئلایی شدن حکومت ایران می پردازیم. 

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

هشت فروردین 1405

۱۴۰۵ فروردین ۸, شنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه هشتم)

 

The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (eighth Statement)

درباره ی ماهیت جنگ، اوضاع کنونی آن و مساله ی مذاکرات

On the nature of the war, its current situation, and the issue of negotiations

این بیانیه بخشی است از یک بیانیه ی تحلیلی درباره ی جنگ کنونی. 
بخش های دیگر در چند روز آینده در وبلاگ قرار خواهد گرفت.

جنگ تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل با خلق ایران و در عین حال جنگ ارتجاعی شان با حکومت مرتجع اسلامی ولایت فقیه اکنون وارد هفته ی پنجم خود شده است و چنان که در حال حاضر ترامپ و نتانیاهو می گویند برای چند هفته دیگر ادامه خواهد یافت.
در درجه ی نخست این جنگی است علیه حق ملت ایران در تعیین سرنوشت خود و بنابراین جنگی تجاوز کارانه علیه خلق های ایران به شمار می آید. در درجه ی دوم این جنگی است ارتجاعی و بخشا در تکامل تضاد میان این دو نیروی ارتجاعی رخ داده است.
در وجه نخست، جنگ از سوی امپریالیست ها جنگی ارتجاعی و از سوی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلق ایران مخالفت با آن انقلابی و مبارزه با آن مبارزه ای انقلابی است. در وجه دوم، جنگ از سوی هر دو طرف ارتجاعی است.
 سیاست کنونی طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و طبقات مترقی و ملی ایران، مخالفت با جنگ است که هم علیه وجه ارتجاعی جنگ یعنی جنگ امپریالیسم آمریکا با حکومت مرتجع اسلامی است و هم علیه وجه تجاوزکارانه و دخالت گرانه بودن جنگ علیه خلق ایران.
خلق ایران خود می توانست و می تواند مبارزات اش را با حکومت کنونی ادامه دهد و آن را سرنگون کند و حکومتی از آن خود یعنی یک جمهوری دموکراتیک انقلابی روی کار آورد؛ بنابراین هیچ نیازی به نیرویی مداخله گر نداشت که بیاید و برایش حکومت تغییر دهد.   
در صورت تجاوز نظامی زمینی آمریکا و اشغال ایران وضع کنونی تغییر خواهد کرد. وجه حاکم در صورت تجاوز امپریالیستی، جنگ خلق در برابر تجاوز نظامی امپریالیستی خواهد بود بی آنکه از شدت مبارزه با ریاکاران و دزدان و جنایتکاران مرتجع حاکم کاسته شود. این وضعیتی بسیار بغرنج و  پیچیده به وجود می آورد که باید در صورتی که روی دهد و به جای خود مورد بررسی قرار گیرد.
 چون چنین وضعی تا حال پیش نیامده، دخالت خلق در حال حاضر در حد مخالفت با جنگ و پایان دادن به جنگ از طریق جنبش ضد جنگ است.
مخالفت با جنگ کنونی از یک سو و بیشتر علیه وجه دخالتگرانه و تجاوزگرانه ی آن است و بنابراین  وجه عمده ی آن متوجه آغاز گران جنگ و تجاوز امپریالیستی است.
وجه غیر عمده ی مخالفت با جنگ، متوجه حکومت جنایتکار و مرتجع حاکم است که با سیاست های نظامی و مداخله گرایانه ی خود در منطقه موجبات ظاهری و صوری این دخالتگری و تجاوز امپریالیستی را فراهم کرده است.
اشاره به موجبات ظاهری و «صوری» از این سبب است که مخالفت امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ولایت فقیه صرفا به سبب جاه طلبی های منطقه ای و دخالت ها و ماجراجویی ها و بحران آفرینی های منطقه ای آن نبوده بلکه در عین حال به سبب استقلال نسبی آن از امپریالیست های غربی و نزدیکی هایش به روسیه و چین بوده است. در عین حال این مخالفت به این سبب نیز بوده است که تا زمانی که حکومت کنونی برجاست در داخل جنبش ها و خیزش ها و شورش ها وجود خواهند داشت و این امری است که امپریالیست های غربی که خواهان ثبات در ایران و کشورهای منطقه هستند با آن مخالف اند.
در یک کلام امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی تا جایی که در مورد این مساله با آمریکا همراهی می کنند، خواهان حکومتی مطیع و دست نشانده هستند که هم بتواند در داخل با حل برخی مشکلات سیاسی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی که از نظر آنها در صورت رابطه با کشورهای امپریالیستی غرب و ورود سرمایه های امپریالیستی می تواند صورت گیرد، نوعی ثبات به وجود آورد و هم با پیوستن به بلوک امپریالیستی غرب و پذیرفتن نقشی در تقسیم کار آنها در منطقه و جهان، جزیی از ساز و کار سرمایه ی امپریالیستی و طرح های اقتصادی و سیاسی و نظامی آنها در منطقه گردد.
وضع کنونی جنگ
در این جنگ هیچ چیز رعایت نشده است. آمریکا و اسرائیل قرار بود «نقطه زنی» کنند اما اکنون بیش از پیش به زدن مناطق مسکونی، بیمارستان ها، آثار تاریخی و تاسیسات نفتی و زیر ساخت های انرژی روی آورده  اند و صدها از کارگران و کارکنان بیمارستان ها و مردم عادی را کشته اند و صدها هزار نفر را آواره کرده اند.
از این سوی حکومت مرتجع که می داند توان جنگ رویاروی را با آمریکا و اسرائیل ندارد به سیاست « منطقه ای کردن جنگ» دست زده و در کنار پایگاه های نظامی آمریکا در کشورهای منطقه به هتل ها و تاسیسات نفت و انرژی و مناطق مسکونی مردم منطقه حمله کرده و آنها را به ویرانی کشانده است. حکومت همچنین مناطق مسکونی شهرهای اسرائیل را با موشک و پهپاد هدف قرار داده است و به بهانه ی زدن تاسیسات نظامی و امنیتی، مردم عادی را کشته است. آخرین این حملات موشکی به مناطقی در نزدیکی تاسیسات اتمی اسرائیل صورت گرفته که یک منطقه ی مسکونی را با خاک یکسان کرده است.
در عین حال و در کنار این سیاست، بستن تنگه ی هرمز را دنبال کرده است که اهمیت استراتژیک برای حمل و نقل حدود 20 درصد از نفت خام و گاز طبیعی مایع جهان و 33 درصد از کودهای شیمیایی جهان را دارد. به این وسیله حکومت موجب افزایش بهای نفت و انرژی در کشورهای جهان شده و مشکلات بی شمار برای مردم این کشورها و  تورم بی امانی را به وجود آورده است که دود آن در درجه ی نخست به چشم کارگران و دیگر زحمتکشان این کشورها می رود.( گویا حکومت ارتجاع ولایت فقیه می خواهد با چنین اقداماتی در کشورهای دیگر شورش و انقلاب به پا کند و موجب خیر برای بشریت شود!؟). تمامی این اقدامات برای این صورت می گیرد که کشورهای منطقه مانع ادامه ی جنگ به وسیله ی ترامپ و نتانیاهو شوند و در عین حال در کشورهای امپریالیستی مخالفت با جنگ خواه در میان جناح های گوناگون طبقات حاکم و خواه از جانب مردم با حکومت به وجود آید و سایه ی جنگ از سر حکومت اسلامی رد شود. 
یکی از آخرین درگیری ها که جا را برای حملات گسترده تر به زیرساخت ها فراهم کرده و امکان وارد شدن جنگ به مرحله ی تازه را ایجاد کرد این بود که دولت صهیونیستی اسرائیل به بخش هایی از عسلویه و  پارس جنوبی خسارت وارد کرد و موجب شد که در مقابل حکومت مرتجع اسلامی نیز در حملاتی تلافی جویانه به تاسیسات گاز قطر حمله کند و ویرانی به بار آورد. به این ترتیب جنگ تقریبا وارد مرحله ای شد که حمله به زیرساخت ها و مناطق مسکونی در آن مجاز شمرده می شود.
در راستای وارد شدن به این مرحله، از آن سوی ترامپ تهدید کرده است که اگر حکومت اسلامی تنگه ی هرمز را باز نکند به نیروگاه های برق ایران حمله می کند و نخست به بزرگ ترین آنها که ظاهرا نیروگاه دماوند در شمال تهران است؛ و این نیروگاهی است که بخش مهمی از برق تهران و مناطق اطراف را تامین می کند. امری که اگر صورت بگیرد جنگ را وارد وضعی بحرانی می کند که در آن بیش از پیش زندگی مردم عادی و کارگران و زحمتکشان ایران مورد تهاجم قرار می گیرد.
 از این سوی حکومت اسلامی تهدید کرده است که اگر آمریکا به نیروگاه های برق ایران حمله کند متقابلا به نیروگاه های برق در کشورهای منطقه حمله خواهد کرد. امری که با توجه به استفاده از نیروگاه های برق برای شیرین کردن آب، نتایجی تلخ برای مردم آن دیار و در درجه ی نخست برای طبقه ی کارگر و زحمتکشان این کشورها به وجود خواهد آورد.  
پس از این کش و قوس ها تهدیدها و در حالی که جنگ همچنان ادامه دارد، ترامپ مدت پنج روز و سپس ده روز زمان داد تا حکومت اسلامی در سیاست خود در مورد تنگه ی هرمز تجدید نظر کند و مانع عبور و مرور نفتکش ها و کشتی های تجاری نشود.
مساله ی مذاکره و شروط طرفین جنگ
اکنون پس از طی این جدال ها ترامپ گفته است که از جانب جمهوری اسلامی پیام هایی به وی رسیده است که خواهان مذاکره و آتش بس و صلح است. او همچنین اشاره کرده که با فردی که در ایران «رهبر واقعی» است گفتگو کرده اند و در عین حال هدیه ی مهمی از جانب حکومت به وی رسیده است( سپس روشن شد که ترامپ این هدیه را اجازه ی عبور ده کشتی نفتکش از تنگه ی هرمز دانسته و گفته که این علامت جدی بودن حکومت اسلامی در مساله ی مذاکره است).
وی در نهایت گفته که وی شروط خود را که 15 شرط است به حکومت ایران داده و حکومت اسلامی نیز شروط ترامپ را نپذیرفته است و شروط خود را طرح کرده است. مهم ترین شروط ترامپ همان توقف غنی سازی و تولید موشک های دور برد و قطع کمک به نیروهای نیابتی و بازگشایی تنگه ی هرمز است. مهم ترین شروط حکومت اسلامی قطع جنگ در تمامی جبهه ها( که جنوب لبنان را نیز در بر می گیرد) و تعهد به تکرار نشدن آن، برچیدن تحریم ها، رفتن نیروهای آمریکا از منطقه، پرداخت غرامت و نیز این که حکومت ایران برای عبور و مرور کشتی از تنگه ی هرمز مبالغی تعیین خواهد کرد. بعید است که با این شروط هیچ یک از طرفین پای میز مذاکره بیایند. از این رو به نظر می رسد که جنگ ادامه خواهد یافت.
در مورد مذاکرات، حکومت اسلامی و عراقچی و همچنین قالیباف که گفته می شود فرد قدرتمندی در ایران بوده که آمریکا با وی صحبت کرده است تمامی این گفته ها را تکذیب کرده اند.
حکومت پاسداران و اطلاعاتی گفته اند که دولت های مصر و پاکستان و ترکیه تلاش هایی را برای برقراری مذاکره آغاز کرده اند و در عین حال گفته اند که این ترفندی از جانب ترامپ بوده که روی بهای کنونی انرژی و بازارها تاثیر گذارد و فشار تورمی آن را کنترل کند. همچنین آنها گفته اند اگر ترامپ راست می گوید و قرار شده که مذاکره شود چرا وی در حال انتقال حدود پنج هزار نیروهای هوابرد و تفنگدار دریایی به منطقه است.
 چنان از این گفته ها بر می آید این نیروها برای پیاده شدن در مرزهای جنوبی و جزایر خارک و ابوموسی و ... نیز حمله به برخی شهرهای موشکی و نیز یافتن 400 کیلوگرم اورانیوم با غنای 60 درصد که در حال حاضر بنا به گفته ها در زیر آوار است به کار گرفته خواهند شد.  
در هر صورت درستی و نادرستی اخبار و گفته ها در مورد مذاکرات هنوز روشن نیست و با وجود فریب ها و دروغ های هر دو طرف به ساده گی روشن نخواهد شد.
 این مساله با در نظر گرفتن این نکات است که هم ترامپ ممکن است با طرح مساله ی مذاکره و حتی مشتی دروغ پیرامون آن بخواهد زمان بخرد و تا زمان رسیدن ده هزار تفنگدار دریایی و همچنین نیروهای هوابرد حکومت را مشغول و منفعل کند؛ و هم حکومت ولایت فقیه که در فریب و دروغ دست پلید ترین و دروغگوترین حکومت های تاریخ را از پشت بسته است احتمالا بخواهد با دروغ و فریب شکست خود و عقب نشینی هایی را که کرده است پنهان نگه دارد و خود را سرور و پیروز و قلدر و قدر و شکست ناپذیر در جنگ کنونی معرفی کند.
با این حال ترکیه و پاکستان و مصر را نمی توان شریکی مطلق در این دروغ ها و فریب ها دید و به احتمال حداقل غیر مستقیم پیام هایی رد و بدل شده است و صحبت هایی شده است.
 در نهایت باید دید که آیا بالاخره مذاکره ای بین دو سو صورت می گیرد یا خیر. آنچه اکنون واقعیت است این است که جنگ کماکان ادامه دارد. مناطق مسکونی و زیرساخت ها مورد حمله قرار می گیرند. قرار است تا ده هزار تفنگدار دریایی به نیروهای آمریکا در منطقه اضافه شوند. ترامپ از کنگره تقاضای دویست میلیارد دلار بودجه ی نظامی برای جنگ با حکومت ولایت فقیه کرده است و صحبت حتی از فرستادن نیروهای زمینی بیشتر می شود و نیز برخی از کشورها مانند کانادا برای گشودن تنگه ی هرمز اعلام اماده گی کرده اند.
 اینها همه گواه است که اگر حکومت اسلامی بخواهد مقاومت کند جنگ وارد مراحل تازه ای می شود و این احتمال که برخی از جزایر ایران به ویژه جزایری که از نظر استراتژیک مهم هستند اشغال شوند وجود دارد.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

هفت فروردین 1405

۱۴۰۵ فروردین ۷, جمعه

یورش نیروهای امنیتی به منازل اعضای شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران؛

شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران،

یورش نیروهای امنیتی به منازل اعضای شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران؛

تشدید فشار بر فعالان صنفی معلمان در آستانه‌ی سال نو


در آستانه سال جدید، مأموران امنیتی با یورش به منازل پنج نفر از فعالان صنفی معلمان و اعضای شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، اقدام به تفتیش منازل و ضبط وسایل ارتباطی این افراد و خانواده‌هایشان کرده‌اند.
بر اساس گزارش‌های دریافتی، در تاریخ ۲۵ اسفندماه، مأموران امنیتی به منزل مجتبی گودرزی، عضو کانون صنفی فرهنگیان الیگودرز و از اعضای شورای هماهنگی، یورش برده و بدون ارائه حکم قانونی، وسایل ارتباطی او را ضبط کردند. در همین روز، منوچهر آقابیگی، از اعضای انجمن صنفی فرهنگیان کرمانشاه و عضو شورای هماهنگی، نیز پس از یورش مأموران به منزلش بازداشت شد و تاکنون هیچ اطلاعی از محل نگهداری او در دست نیست.
در همین راستا، ماموران اطلاعات سپاه در تاریخ ۲۸ اسفندماه، با یورش به منازل محمد حبیبی، سخنگوی شورای هماهنگی، پروین سلیمی، عضو هیئت‌مدیره کانون صنفی معلمان تهران، و مسعود زینال‌زاده، دیگر عضو این کانون، ضمن تفتیش منازل، اقدام به ضبط وسایل ارتباطی این فعالان و اعضای خانواده‌هایشان کردند. این اقدامات نیز بدون ارائه هرگونه حکم قانونی و توضیح صورت گرفته است.
این یورش‌ها و ضبط وسایل شخصی، در حالی انجام شده که هیچ‌گونه شفافیتی درباره دلایل این آزار و اذیت ارائه نشده و خانواده‌ها با فشار و بی‌خبری مواجه شده‌اند.
در حالیکه کشور ایران و مردمان ساکن در این سرزمین آماج حملات هر روزه آمریکا و اسراییل هستند، به نظر می‌آید ماموران امنیتی بر ناتوانی خود در جلوگیری از نفوذ عوامل خارجی، از طریق تداوم سرکوب فعالان صنفی معلم سرپوش می‌گذارند.
با محکوم کردن تداوم آزار و سرکوب فعالان صنفی معلمان، تأکید می‌کند که این اقدامات غیرقانونی و غیرانسانی در تضاد با حقوق بنیادین معلمان و حق تشکل‌یابی است و خواستار توقف فوری این روند، آزادی افراد بازداشت‌شده و پایان دادن به فشار بر فعالان صنفی است.


اطلاعیه حزب کمونیست(مائویست)افغانستان - در مورد جنگ جاری و مداخله امپریالیستی در منطقه


جنگی که امروز در خاورمیانه در جریان است، صرفاً درگیری میان چند دولت متخاصم نیست، بلکه بخشی از کشمکش گسترده تر قدرت های بزرگ برای بازتقسیم حو ه های نفوذ، مهار رقبای منطقه ای و تثبیت جایگاه خود در ساختار نظام سرمایه داری جهانی است؛ مداخله نظامی ایالات متحده امریکا و دولت اسرائیل، در هر سطح و به هر بهانه ای که صورت گیرد، ادامه همان سیاست تاریخی تجاوز، بی ثبات سازی و تحمیل اراده سیاسی و اقتصادی بر ملت ها است که همواره با تخریب زیرساخت ها، گسترش وابستگی و تشدید سرکوب همراه بوده است.

با این حال، جمهوری اسلامی ایران نیز نماینده یک نظام مردمی یا رهایی بخش نیست، بلکه بیان سیاسی بورژوازی بوروکراتیک و سرمایه داری دولتی است که در چارچوب همان مناسبات جهانی عمل می کند، هرچند در برخی عرصه ها با قدرت های مسلط جهانی وارد اصطکاک شود؛ این اصطکاک، تضادی درونی در دل همان نظم سرمایه داری است و نه حرکتی در جهت رهایی مردم .

در عین حال، هنگامی که مداخله خارجی به سطح حمله مستقیم نظامی و تهدید استقلال یک کشور برسد، مسئله ای عینی و مشخص شکل می گیرد که نمی توان آن را با تحلیل های کلی نادیده گرفت، زیرا دفاع از استقلال و تمامیت ارضی در برابر تهاجم خارجی، حقی است که از منظر منافع مردم قابل انکار نیست.

با این وجود، چنین دفاعی تنها زمانی می تواند در خدمت مردم قرار گیرد که از آ گاهی و سازمان یابی مستقل آنان نیرو بگیرد و به ابزار تحکیم سلطه همان طبقه حاکم داخلی تبدیل نشود، چرا که تجربه های تاریخی نشان داده است بورژوازی حاکم حتی در شرایط جنگی نیز منافع طبقاتی خود را مقدم می دارد و در صورت لزوم آماده معامله و سازش با همان نیروهایی است که امروز با آنان درگیر است.

از این رو، هرچند در شرایط تشدید تجاوز خارجی وزن تضاد با نیروی متجاوز افزایش می یابد، اما این امر به معنای ناپدید شدن تضاد میان مردم و طبقه حاکم داخلی نیست، بلکه این دو تضاد می توانند به طور هم زمان وجود داشته باشند و تنها نسبت و شدت آن ها در شرایط مشخص تغییر کند.

برای مردم افغانستان نیز این تحولات بی پیامد نخواهد بود، زیرا کشور ما بارها به میدان رقابت قدرت های بزرگ تبدیل شده و هزینه این رقابت ها را مردم پرداخته اند؛ بنابراین وظیفه نیروهای ملی، مترقی و انقلابی در افغانستان آن است که ضمن افشای سیاست های امپریالیستی و مخالفت با هرگونه استفاده از خاک کشور برای اهداف تجاوزکارانه، همبستگی طبقاتی با کارگران و زحمتکشان منطقه را تقویت کنند و اجازه ندهند احساسات قومی، مذهبی یا تبلیغات رسمی دولت ها جای تحلیل طبقاتی و منافع واقعی مردم را بگیرد.

رهایی پایدار منطقه نه در پیروزی این یا آن دولت، بلکه در تقویت آ گاهی سیاسی، سازمان یابی مستقل و مبارزه علیه ساختارهای وابسته و سرمایه داری نهفته است، زیرابدون دگرگونی بنیادین در مناسبات اقتصادی و سیاسی، هر توقف جنگی موقتی خواهد بود و هر صلحی شکننده و ناپایدار باقی خواهد ماند.

حزب کمونیست )مائویست( افغانستان

مارس 2026