نگاهی
گذرا به دگرگونی های شرایط، مضامین و اشکال مبارزه
در تکامل جنبش دموکراتیک ایران پس از انقلاب
57
پس از تهاجم ارتجاع خمینی
و حزب جمهوری اسلامی و شکست انقلاب در خرداد 60 توده ها دو مرحله را پشت سر
گذاشتند. مرحله ی جنگ و مرحله ی پس از جنگ یا دوران سازندگی.
دوران جنگ و شکست انقلاب(
1367- 1359)
مرحله ی نخست جنگ با عراق
بود. جنگ موجب شد که انقلاب به حاشیه رود و عملا غیرعمده شود. خمینی و جلادان حاکم
با استفاده از جنگ که مساله محوری بخش های زیادی از توده ها در بیشتر مناطق شده
بود تمامی دستاوردهای انقلاب توده ای 57 را نابود کردند و استبداد دینی را هر چه
تمام تر برقرار کردند.
دوران جنگ دو مشخصه ی اصلی داشت:
یکی تجهیز تمامی نیروهای
انسانی برای جنگ با عراق و از جمله استفاده از توده های کارگر و کشاورز و زحمتکش
برای جنگ و دو دیگر سرکوب انقلابیون و پیشروان در سراسر ایران به ویژه کردستان.
اوج این سرکوب کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 بود.
با
به پایان رسیدن جنگ در این مرحله جنگ، انقلاب در کردستان دچار افت و رکود شد و
نیروهای انقلابی در عرصه ی سیاست ایران نیز به پایان یک دوره از فعالیت خویش
رسیدند.
دوران
«سازندگی»، تسویه های درون حکومت و آغاز فعالیت های اقتصادی سپاه(1370 -1367)
پس
از دوران جنگ، دوران فترت که حکومت نام آن را «سازنده گی» گذاشته بود آغاز شد. در
این دوره در حالی که توده های اصلی کشور در نتیجه ی انقلاب و 8 سال جنگ در فقر و
فلاکت به سر می بردند طبقات حاکم آغاز بهره برداری از موقعیت خود کردند. رفسنجانی
به گونه ای صریح از حزب اللهی ها خواست که رفاه طلبی در پیش گیرند. او همچنین از
سران سپاه و کسانی که در جنگ شرکت کرده و در عین حال انقلابیون را سرکوب و انقلاب
را به شکست کشانده بودند و اینک سهم خود را طلب می کردند خواست که به جز حق و حقوق ویژه از حکومت، خود در پروژه
های بازسازی اقتصادی کشور نقش بگیرند. به این ترتیب آغازگر دخالت سپاه در امور اقتصادی
و تبدیل شدن اش به بزرگ ترین نهاد اقتصادی- نظامی و سیاسی کشور شد.
در
کنار این امر در طبقه ی حاکم تسویه های گوناگونی صورت گرفت که یکی از مهم ترین
آنها کنار گذاشتن منتطری و سپس«مجمع روحانیون مبارز» و هواداران آنها از حکومت و
نهادهای حکومتی بود. در پایان این دوره جناح های خامنه ای و رفسنجانی که وابسته به
«جامعه روحانیت مبارز» بودند تمامی قدرت را در اختیار خود درآوردند.
سیاست
های نئولیبرالی و شورش های توده ای( 1376- 1370)
مرحله
ی بعدی دوره ی پیش از اصلاحات است. در این مرحله سیاست های نئولیبرالیسم نخستین
تاثیرات خود را بر زندگی توده ها گذاشت که خود طی دوران جنگ به شدت دچار فقر و
فلاکت شده بودند. دو شورش در محله ی طلاب در مشهد و اسلام شهر اوج یک سلسله ی
نارضایتی ها بود که در حال گسترش در کشور بودند.
دوران
اصلاح طلبی( 1396- 1376)
پس
از این مرحله جدال های بین جناح های حاکم به ویژه بین مجمع روحانیون مبارز و
مجاهدین انقلاب اسلامی( دوم خردادی ها و سپس اصلاح طلبان) از یک سو و روحانیت
مبارز و جناح خامنه ای( اصول گرایان) شدت گرفت. در کنار این اختلاف تضاد میان
باندهای اصول گرا به ویژه بین باند خامنه ای و جریان حجتیه و مصباح یزدی و نیز
پاسداران که پس از جنگ و طی نزدیک به یک دهه موقعیت مستحکم تری کسب کرده بودند، با
باند رفسنجانی رشد زیادی کرد. توده های مردم در نبود احزاب و سازمان های انقلابی و
مترقی چشم امید به دعواهای درون طبقه ی حاکم بستند و از خاتمی و جریان روحانیون
مبارز( کروبی و ...) و کت و شلواری های وابسته به آنها( سازمان مجادهدین انقلاب
اسلامی و حزب مشارکت و انجمن های اسلامی دانشجویی) پشتیبانی کردند. انتخابات دوم خرداد
76 اوج این جریان بود. خاتمی به ریاست جمهوری رسید و سپس در انتخابات مجلس این
نهاد هم در اختیار«دوم خردادی» ها در آمد.
دوران
اصلاح طلبان از همان سال 76 تا سال 96 و با افت و خیزها از قدرت گرفتن و از دست
دادن قدرت( دوران احمدی نژاد که افزون بر اختلافات اصول گرایان با اصلاح طلبان،
اختلاف در باندهای اصول گرا را نیز شدت بخشید) و سپس باز قدرت گرفتن( روحانی)
تداوم یافت. مردم به مرور از اصلاح طلبان که ناتوان از پاسخ به خواست های مردم
بودند و سیاست اساسی شان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» بود ناامید شدند.
پایان
این دوره که کشتار های دی ماه 96( دوره ی دوم ریاست جمهوری روحانی) و آبان 98 با
حضور روحانی و اصلاح طلبان در قدرت( روحانی به نماینده گی حزب عدالت و توسعه و
جناح های اصلاح طلبان) تقریبا مشخصه ی آن می باشد گسست توده های مردم از
اصلاحات بود. از این رو دوره ی بعدی دیگر مبارزه بین دو راه اصلاحات و سرنگونی
نبوده بلکه بر سر سرنگونی حکومت ولایت فقیه بود. این خواست، محور خواست ها
در مبارزات بعدی است.
دوره
ی خواست سرنگونی حکومت ولایت فقیه( 1404- 1396)
در
این دوره که جنبش «زن، زندگی، آزادی» نخستین نقطه ی اوج آن بود( این جنبش در تداوم
جنبش های محلی و منطقه ای فراوان- به ویژه در خوزستان، چهارمحال بختیاری و اصفهان
- که در مورد مسائل گوناگون از جمله آب بود صورت گرفت) اصلاح طلبان کنار رفتند و
بیشتر در مخالفت با جنبش توده ای و در کنار حکومت ایستادند و کنش مستقل توده ای
بدون حزب و سازمان رهبری کننده یعنی تنها خود جنبش رو آمد.
در
کل این مرحله که از دوران پس از اصلاح طلبی آغاز و تا خیزش دی ماه 1404ادامه یافته
است، شکل و شیوه عمده ی مبارزه، مبارزه ی مسالمت آمیز است. توده ها گرچه از
برخی سلاح ها مانند کوکتل مولوتف و سلاح های سرد استفاده می کنند به برخی از مراکز
نظامی مانند بسیج و غیره حمله می کنند و در برخی موارد نیروهای بسیجی یا سپاهی و
لباس شخصی را می کشند اما در کل مبارزه مسالمت آمیز است و نه قهرآمیز.
این
شکل علیرغم نبود رهبری اصلاح طلبان و یا حتی توصیه های فراوان از جانب گروه های جمهوری
خواه لیبرال و دمکرات و گروه های«شبه چپ»( اعم از رویزیونیست و ترتسکیست و گروه
های میان این دو دسته) و اصلاح طلبان غیرحکومتی برای مسالمت آمیز بودن مبارزه و
طرح هایی مانند «تحول» یا «گذار خشونت پرهیز» که مداوما تبلیغ و ترویج می شدند و
می شوند، عموما در نتیجه خصال خود جنبش و گام های آن در پیش گرفته می شود. جنبش
توده ها حداقل در بیشتر نقاط مرکزی هنوز به درک مبارزه ی قهرآمیز برای سرنگونی
نرسیده است.
در
دور کنونی انقلاب یعنی خیزش دی ماه 1404 همین شکل مبارزه ی مسالمت آمیز ادامه یافت
با این تفاوت که از همان روزهای نخست خشم توده ها از واکنش سرکوبگرانه ی حکومت به
اعتراض به حق شان در مورد قیمت دلار و سکه و بالا رفتن بهای وسایل زندگی بیشتر از
دوره ی خیزش ژینا بوده و گسترش بیشتری یافته بود. این بار دیگر توده ها که زخم
هایی که یکی و دوتا هم نبودند به جان شان رسیده بود حاضر نبودند تحمل کنند و
بنابراین گستره ی حمله به برخی پایگاه های بسیح و نیروهای پاسدار و لباس شخصی و
بسیجی بیشتر از دوره ی خیزش مهسا و یا جنبش آبان و دی شد. اکنون در حالی که شیوه ی
اصلی مبارزه، مسالمت آمیز بود اما مبارزات قهرآمیز نسبت به دوره های پیشین در متن
جنبش توده ای رشد بیشتری کرده بود.
واکنش
وحشیانه و برنامه ریزی و سازمان داده شده ی خامنه ای و سران سپاه به جنبش عمدتا
مسالمت آمیز توده ها کشتار هولناک و نسل کشی و جنایاتی که در مقوله ی جنایت علیه
بشریت جای می گیرند بود.
در
روزهای 18 و 19 دی ماه حکومت از خامنه ای تا پزشکیان، چندین ده هزار از جوانان و
کودکان و مردان و زنان را کشت. چشمان بسیاری را کور کرد و اجساد بسیاری را در
گورهای دست جمعی انداخت. زندان ها را از بازداشتی ها پر کرد و اعدام ها را به راه
انداخت. تصور خامنه ای و پاسداران، یک کشتار مانند کشتارهای پس از انقلاب 57 تا
سال 67 بود. از نظر حکومت این کشتار می توانست پیشروترین بخش های جوان جنبش یعنی
به ویژه سنین 20 تا 30 سال را از بین ببرد و یا از کار بیندازد و در عین حال
فضای رعب و وحشت و دلهره و در پی آن یاس و
نومیدی در میان توده بپراکند و خیال خامنه ای و سران سپاه و همراهان اصلاح طلب
حکومتی شان را برای چند دهه راحت کند.
در
اینجا باید اشاره کرد که سه کشتار دی 96 و آبان 98 و دی ماه 1404 در زمان ریاست
جمهوری جناح هایی رخ داده است که جزو «هسته سخت قدرت» یعنی جناح خامنه ای و سران
پاسدار نبوده بلکه به دسته های اصول گرایان میانه رو( روحانی – کشتارهای دی 96 و
آبان 98) و اصلاح طلبان( پزشکیان – کشتار هولناک دی 1404) تعلق داشتند. جدا از این
که خود این باندها دستان شان در سرکوب و همراه باندهای اصول گرا و برای حفظ منافع
شان بود و از این نظر تفاوت اساسی با جناح خامنه ای نداشته و ندارند، به نظر می
رسد که وجود این جریان ها در قدرت به باندهای اصول گرا همچون پوشش و هاله ای برای
سرکوب های خونین تر کمک بسیاری کرد.
رشد
گرایش به مبارزه ی قهرآمیز در ذهن توده ها پس از کشتارهای 18 و 19 دی ماه
در
پی این قتل عام جوانان و توده ها اما خشم و کینه ی بیشتری از توده متوجه حکومت شد.
اینک توده ها به روشنی می دیدند که این مبارزه و نبردی نابرابر است. یکی انواع
سلاح ها را دارد و تا بن دندان مسلح است و دیگری دستان اش خالی است. واکنش توده ها
به این قتل عام و نسل کشی گسترده و اندوختن تجربه عملی از آن گرد شکل مبارزه
می چرخد. اکنون و پس از این کشتار کمتر می توان مردمی را یافت که فکر کنند با
مبارزه ی مسالمت آمیز می توان این حکومت را سرنگون کرد. این است که گرایش به سوی
به دست گرفتن سلاح بسیار بیشتر از دوران «زن، زندگی، آزادی» و یا حتی همین ده روز
پیش از 18 و 19 دی ماه رشد کرده است.
اگر
توده ها در مبارزات دی ماه 96 از اصلاح طلبان کندند و راه خود یعنی راه سرنگونی
حکومت را در پیش گرفتند در خیزش دی ماه 1404 این بار از شکل «مسالمت آمیز» مبارزه
گذشته و به جایگزینی مبارزه قهرآمیز و با سلاح- در حال حاضر در اندیشه - روی
آوردند.
چنانچه به پشتیبانی بخش هایی از توده ها به حمله
ی آمریکا به ایران که با توجه به امکان آن
بیش از پیش شده است، توجه کنیم این نیز پشتیبانی از کنشی مسالمت آمیز از سوی
آمریکا نیست - و چنان که می دانیم حتی توده های متمایل به حمله ی آمریکا نگران اند
که مبادا ترامپ در نتیجه ی عقب نشینی باند خامنه ای و سران سپاه، با حکومت به
توافق برسد - بلکه ضربات سنگین نظامی به حکومت و در صورت امکان سرنگونی حکومت از
راه جنگ است. یعنی در این جا نیز شکل قهر است، گرچه این قهر نه از جانب توده ها که
در شرایط فعلی خود را ناتوان احساس می کنند، بلکه از سوی یک قدرت خارجی( یک
امپریالیسم) اعمال شود.
فریادهای
از روی جبن گروه های هوادار مبارزات«مسالمت آمیز»
رشد
این گرایش در توده ها، موجب فریادهای گوشخراش بخشی از گروه های سیاسی شده است.
گروهای سیاسی جبون( از رویزیونیست های توده ای - اکثریتی و خروشچفیست های راه
کارگری و دارودسته های حکمتیست- ترتسکیست های «شبه چپ» ایران گرفته تا بخش هایی از
جمهوری خواهان دمکرات و لیبرال) همه در مورد منع کردن توده ها از «انتقام جویی» و
دست بردن به سلاح سخن می گویند.
جالب
اینکه بخشی از این حضرات که ده هاست در مخالفت با مبارزات قهرآمیز توده ای و این
که مبارزات قهرآمیز دیکتاتوری می آورد می نویسند و از «گذار خشونت پرهیز» دفاع می
کنند، با حمله ی آمریکا به ایران و بروز جنگ مشکلی ندارند و حتی آن را می خواهند و
پیش می گذارند. یعنی آنجا که «قهر» و سلاح قرار است از جانب امپریالیست ها به کار
گرفته شود با دلایل گوناگون آن را «منطقی و عقلایی» و « اخلاقی» جلوه می دهند(
رامین جهانبگلوی لیبرال یک الگو است و آن 7 نفر که به ترامپ نامه نوشتند نیز از
این زمره هستند) و بر این باورند که سرنگون شدن جمهوری اسلامی در نتیجه ی چنین
جنگی «آزادی و دموکراسی و رفاه» می آورد اما اگر قرار باشد که طبقه ی کارگر و توده
ها سلاح بگیرند فریاد گوشخراش وامصیبتا شان آسمان را بر می دارد و نتیجه ی آن را«دیکتاتوری»-
به معنای دیکتاتوری علیه همه ی مردم - می دانند.
طبقه
ی کارگر و توده ها برای کسب قدرت سیاسی و تحقق خواست هاشان چاره ای ندارند جز این
که سلاح به دست گیرند
اگر
جنگی رخ دهد، حتی اگر قرار باشد باندهای «نرم تر» حکومت به سرکرده گی افرادی مانند
روحانی و یا حتی کسانی مانند موسوی - دارودسته هایی که به دنبال «استبداد شاهی» هستند
جای خود دارند - جانشین خامنه ای و هسته ی سخت قدرت شوند، با توجه به وضع آشفته ی
ایران و مشکلات و مصائب اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و دوره ی تاریخی ای که می گذراند
سخت است که مسائل بتوانند راحت حل و فصل شوند و برای دوره ایی طولانی فکر سرنگونی
از ذهن توده ها بیرون رود.
بی
شک توده ها تجربه ی تلخ و دردناک دی ماه 1404 را بر تارک پیشانی خود نوشته اند و
خواهند نوشت و بر آن اند و خواهند بود که خواه جنگی نشود و سرنگون کردن حکومت به
عهده ی خودشان بماند و خواه جنگی درگیرد و حکومت سرنگون شود و در صورت برقرار شدن
حکومتی که نخواهد خواست های اساسی توده ها یعنی آنچه توده ها در انقلاب 57 و در
این چهل و اندی سال برایش قربانی داده اند تحقق بخشد( و هیچ طبقه ای هم به جز طبقه
ی کارگر آگاه به منافع خویش و سازماندهی شده به وسیله ی حزب کمونیست و بر مبنای تئوری
مارکسیسم- لنینیسسم - مائوئیسم قادر به آن نیست) سلاح به دست گیرند. این سمت و سوی
اصلی مبارزات طبقاتی جاری در ایران بین خلق و دشمنان خلق است.
گروه
مائوئیستی راه سرخ
ایران
13
بهمن 1404