۱۴۰۵ شهریور ۲۱, شنبه

شرح یک دیدگاه و یا تحریف آن (3)

 

مساله ی زوال دولت - پنهان شدن اتفاق پشت انگلس

اتفاق در ادامه ی سخنان خود درباره ی نظریه مارکسیستی در مورد دولت می نویسد:

«انگلس دوران «مالکیت دولتی» را به دلیل کوتاهی طول عمر «دولت پس از انقلاب»، مختصر و کوتاه می‌پنداشت، اما در صحنه‌ی عمل، انقلابیون بلشویک این دعاوی انگلس را غیرعملی پنداشتند و چاره‌ی کار را در تطویل عمر دولت دیدند و به جای رد آرای انگلس، خیلی محترمانه تفسیر متفاوتی از آن عرضه کردند.»( اتفاق - پیشین، تاکید از ماست)

پیش از آنکه ببینیم که آیا انقلابیون بلشویک و در صدرشان لنین «تفسیر متفاوتی» از آرای انگلس ارائه داده اند و به این طریق آن را عملا رد کرده اند، نخست ببینیم انگلس چه گفته است و آیا آنچه گفته است می تواند به ما اجازه ی این برداشت را می دهد که «طول عمر» دولت پس از انقلاب را «کوتاه» ارزیابی کنیم؟

این هم سخنان انگلس درباره ی زوال دولت:

« پرولتاريا قدرت حاکمه دولتى را به دست مي گيرد و مقدم بر همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در مي آورد. ولى وى با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه ی تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت به عنوان دولت را نيز نابود می سازد. براى جامعه‌اى که تا کنون وجود داشته و اکنون نيز وجود دارد، جامعه‌اى که در مجراى تضادهاى طبقاتى سير می کند، دولت يعنى سازمان طبقه استثمار کننده از آن جهت لازم آمد که شرايط خارجى اين طبقه را در رشته توليد حفاظت نمايد، به عبارت ديگر از آن جهت لازم آمد که به ويژه طبقه استثمار شونده را قهرا در آنچنان شرايطى نگهدارد که شيوه موجود توليد براى سرکوب اين طبقه ايجاب می کند (بردگى، سرواژ، کار مزدى). دولت نماينده ی رسمى تمام جامعه و مظهر تمرکز جامعه در يک کورپوراسيون مرئى بود، ولى تا جايى چنين جنبه‌اى را داشت که دولت طبقه‌اى بود که در عصر خود يکتا نماينده ی همه ی جامعه به شمار می رفت؛ در عهد باستان دولت برده‌داران يا افراد آزاد کشور، در قرون وسطى - دولت اشراف فئودال و در عصر ما - دولت بورژوازى. و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه مي گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد. از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى می ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود. نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده ی تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب مي رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد. دولت «ملغى» نمي شود، بلکه زوال می يابد. بر اساس همين هم بايد جمله مربوط به «دولت آزاد خلقى» را که زمانى از لحاظ تبليغاتى حق حيات داشت ولى در ماهيت امر فاقد پايه علمى بود، ارزيابى کرد. مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد. (آنتى دورينگ - واژگون ساختن دانش بوسيله آقاى اوژن دورينگ، برگردان آرش پیشاهنگ، ویراست ناصرشکوهی، 1382 بخش سوسیالیسم ص 352-351، همچنین نگاه کنید به دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 523- 522، متن بالا از روی ترجمه ی هرمزان دولت و انقلاب است).

نکاتی در این سخنان وجود دارد که اجازه ی برداشتی را که اتفاق کرده اند نمی دهد. این نکات کدام اند؟

یک- «... ولى وى( پرولتاریا) با اين عمل، جنبه پرولترى خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت بعنوان دولت را نيز نابود مي سازد.»

از بین رفتن «تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی»که هزاران سال است وجود داشته اند در «زمانی کوتاه» و احتمالا آنچنان که مد نظر اتفاق است، و به همین دلیل هم انقلابیون بلشویک را به این دلیل که شرایط زوال دولت را فراهم نکرده اند، خارج شده از نظر انگلس می داند، غیرممکن است.

دو: «و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه می گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد.»

دولت در نظام سوسیالیستی نماینده ی همه جامعه نیست بلکه نماینده ی پرولتاریا و در بهترین حالت اگر پرولتاریا اکثریت باشد( در نظام های سرمایه داری تکامل یافته ی امپریالیستی) نماینده ی اکثریت جامعه است. این در عین حال با توجه ویژه پرولتاریا به کشاورزان( به ویژه تهیدست) و خرده بورژوازی که باید از مالکیت خصوصی به مالکیت جمعی و سپس به مالکیت اجتماعی هدایت شوند همگون است. سخن کوتاه دولت تا زمانی که واقعا نماینده ی همه ی جامعه گردد نمی تواند زوال یابد! و این فرایندی «کوتاه» نیست.

سه: «از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى مي ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود.»

چنین امری یعنی باقی نماندن هیچ طبقه ی اجتماعی که سرکوب اش لازم باشد در زمانی کوتاه ممکن و مقدور نیست. باید توجه داشت که دولت پرولتاریا با دشمنان استثمارگر داخلی طرف نیست بلکه با دشمنان استثمارگر خارجی نیز طرف است.

چهار- «نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب می رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد.»

برای این که دخالت قدرت دولتی در شئون مختلف مناسبات اجتماعی یکی پس از دیگر زائد شده و به به خودی خود به خواب رود و جای حکومت بر افراد را اداره ی امور اشیاء و رهبری جریان تولید بگیرد فراشدی کوتاه جواب گو نیست.

پنج- «مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد.»

«امروز و فردا» در این عبارت تقریبا به همان معنای «عمر کوتاه» است. اگر دولت نباید «ملغی» شود بلکه باید «زوال» یابد آنگاه روشن است که عمر آن نمی تواند چندان کوتاه باشد.

[گویا اتکای شهرام اتفاق به همین مساله است. یعنی وی پشت آنارشیست ها پنهان می شود و همان «الغا» را که آنها درخواست می کردند با کمی پس و پیش کردن به جای «زوال» جا می زند. در بند بعدی می بینیم که این برداشت دور از واقع نیست.]

باید توجه کرد که کتاب آنتی دورینگ پس از تجربه کمون پاریس نوشته شد. و در همین کتاب بخش مربوط به «قهر» نیز وجود دارد که در آن اشتباه کمون در مورد عدم استفاده ی کافی از قهر مورد نقد قرار گیرد. قهر نیز برای چیره شدن بر مقاومت استثمارگران است و روشن است که مقاومت استثمارگران در زمانی کوتاه پایان نمی یابد.

مساله ی زوال دولت - نسخه پیچی اتفاق بر مبنای نظرات آنارشیست ها و سوسیال دموکرات ها( رویزیونیست ها)

«پژوهشگر» ما( در ادامه درباره ی«پژوهشگر» صحبت خواهیم کرد) ما که گویا باید بی طرف باشد چنین ادامه می دهد:

«در ۱۹۱۷، در آستانه‌ی شکل‌گیری نخستین دولت سوسیالیستی در روسیه، سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها به اعتراض برخاستند و تصریح کردند که بر اساس آموزه‌های انگلس دولت باید زوال یابد.»

انگلس و نه مارکس و انگلس! یعنی مساله ی «زوال دولت» صرفا آموزش انگلس بود و مارکس با نظر انگلس موافق نبود! خوب اگر مارکس هم نظر انگلس دانسته شود آن گاه تکلیف «چهارتعریف» چه می شود؟ یک جوری باید «چهار تعریف» ردیف شود!( پایین تر به این مساله برمی گردیم).

و اما نگاه کنیم که در این عبارات چگونه مسائل کلاشانه درهم و مخدوش می شوند!

سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها نگفتند که بر اساس آموزه های انگلس دولت پرولتاریا باید «زوال» یابد. سوسیال دموکرات ها رفرمیست و دولت پرست های بورژوازی درون طبقه ی کارگر بودند و منظورشان از «زوال دولت»، زوال تدریجی دولت بورژوایی از طریق اصلاحات تدریجی( رفرمیسم) بود و نه زوال دولت پرولتاریا. لنین در همان دولت و انقلاب می گوید که سوسیال دموکرات ها «زوال دولت» انگلس را با نقد «الغای» آن که آنارشیست ها خواهان اش بودند درهم می کردند و از این دو به نقد «الغای دولت» چسبیده بودند و آن را دلیلی برای این که مارکس و انگلس مخالف «الغای» دولت( در قاموس سوسیال دموکرات ها یعنی در واقع مخالف انقلاب پرولتری برای خرد کردن دولت بورژوایی) بودند می دانستند.

 از سوی دیگر ضد دولت بودن آنارشیست ها به این معنا بود که آنها نیازی به دولت دیکتاتوری پرولتاریا پس از پیروزی انقلاب نمی دیدند و در نتیجه نه از «زوال دولت» بلکه از «الغای» سریع آن - یعنی نفی برپایی هر گونه دولتی پس از پیروزی انقلاب - حرف می زدند.

و این هم سخنان لنین در مورد تحریف سوسیال دموکرات های اپورتونیست پس از بازگو کردن نظرات انگلس در مورد زوال دولت که ما در بالا آوردیم:

«به جرأت مي توان گفت از اين مبحث انگلس که مشحون از انديشه‌هاى گرانبهاست تنها چيزى که در احزاب کنونى سوسيال دمکرات عايد انديشه‌هاى سوسياليستى شده است اين است که دولت طبق نظر مارکس، «زوال مي يابد» و حال آنکه طبق تعليمات آنارشيستى دولت «ملغى مي شود». زدن سر و ته مارکسيسم به اين نحو، معنايش تنزل آن به مرحله اپورتونيسم است، زيرا با چنين «تفسيرى» تنها چيزى که باقى مي ماند تصور مبهمى است درباره تغيير تدريجى آرام و هموار، درباره فقدان جهش و طوفان، درباره فقدان انقلاب.( یعنی تفسیر سوسیال دمکرات ها از زوال دولت زوال دولت بورژوازی است و نه زوال دولت پرولتاریا پس از انقلاب پرولتری که آنها به آن باوری نداشتند - دامان). «زوال» دولت بنا بر مفهوم متداول و شايع و يا، اگر چنين اصطلاحى جايز باشد، بنا بر مفهوم توده‌اى آن، بدون شک اگر نفى انقلاب نباشد سايه افکندن بر روى آن است. و حال آنکه، چنين «تفسيرى» ناهنجارترين تحريف مارکسيسم و آنهم تحريفى است که تنها به حال بورژوازى سودمند است و از نظر تئوريک مبتنى بر فراموشى مهمترين نکات و ملاحظاتى است که حتى در همان نتيجه‌گيري هاى «کلى» انگلس نيز که ما فوقا آنرا نقل کرديم، خاطرنشان گرديده است.»( دولت و انقلاب پیشین، 524- 523)

و اما در مورد نظر مارکس در مورد زوال:

گفتیم که اتفاق در عبارات مورد اشاره از انگلس سخن می گوید و مارکس را به دست فراموشی می سپارد. گویی تنها انگلس در مورد زوال حرف زده است و مارکس چیزی نگفته است. شاید یکی از دلایل این امر این باشد که در دوران بین الملل دوم و میان اپورتونیست ها این سخن رایج شده بود که مارکس «دولت مدار» است و انگلس ضد دولت. پس شاید بد نباشد که مساله ی «زوال» را صرفا به اتکاء انگلس و تازه آن گونه که تحریف اش یعنی درهم کردن اش با مساله ی «الغا»ی آنارشیستی می کردند، طرح کنند. لنین در بخشی از دولت و انقلاب به همین مساله اشاره می کند و می نویسد:

«اگر نامه مورخ ٥ ماه مه سال ١٨٧٥ مارکس به براکه و نامه مورخ ٢٨ مارس ١٨٧٥ انگلس به ببل را که فوقا بررسى شد به طور سطحى با يکديگر مقايسه کنيم ممکن است چنين به نظر آيد که مارکس بسى بيش از انگلس «دولتى» است و فرق ميان نظريات اين دو نويسنده درباره ی دولت بسيار زياد است.

انگلس به ببل پيشنهاد مي کند که ياوه‌سرايى درباره دولت تماما به دور انداخته شود و کلمه دولت به کلى از برنامه حذف گردد و کلمه «سازمان اشتراکى» جايگزين آن شود؛ انگلس حتى اظهار مي دارد که کمون ديگر دولت به معناى اخص اين کلمه نبود. و حال آنکه مارکس حتى از «دولتمدارى آينده جامعه کمونيستى»( همان که اتفاق به عنوان یکی از چهارتعریف می آورد!) سخن می راند، يعنى مثل اين است که لزوم دولت را حتى در دوران کمونيسم نيز تصديق دارد.( جناب اتفاق! لنین شما را هم مد نظر دارد!؟)

ولى چنين نظرى از بيخ و بن نادرست است. بررسى نزديک تر نشان مي دهد که نظر مارکس و انگلس درباره دولت و زوال آن کاملا با يکديگر وفق ميدهد و عبارت فوق‌الذکر مارکس به همين دولتمدارى زوال‌يابنده مربوط است.

بديهى است که در مورد تعيين لحظه ی «زوال» آينده دولت سخنى هم نمي تواند در ميان باشد، به ويژه که اين زوال جريانى است مسلما طولانى( جناب اتفاق توجه می فرمایید!؟ این زمانی است که هنوز طبقه ی کارگر به رهبری بلشویک ها قدرت سیاسی را نگرفته بودند). فرق ظاهرى ميان گفته مارکس و انگلس ناشى از فرق بين مباحثى‌ است که آنها براى خود انتخاب مي کردند و نيز ناشى از فرق بين مقاصدى است که آنها دنبال می نمودند. انگلس اين مقصود را دنبال مي کرد که تمام پوچى خرافات شايعه درباره دولت را (که تا درجه زيادى مورد قبول لاسال هم بود) به طرزى آشکار و نمايان و با خطوطى برجسته به ببل نشان دهد. مارکس فقط ضمن مطلب به اين موضوع اشاره می کند و به مبحث ديگرى توجه دارد که تکامل جامعه کمونيستى است.»( همانجا، ص 547- 546، تاکیدها از لنین است).

چنانکه دیده می شود لنین بر مبنای نوشته های انگلس و مارکس این زوال را جریانی طولانی ارزیابی می کند و نه «کوتاه». نه پس از سرنگونی تزار و دولت اش و برقراری حکومت سوسیالیستی بلکه پیش از آن!

اتفاق ادامه می دهد:

«اما لنین به عنوان نخستین تجدیدنظرطلب...»

 تجدید نظر طلب(رویزیونیست)در میان مارکسیست ها به معنای تجدیدنظر طلب در اصول مارکسیستی و تبدیل آنها به دیدگاه های بورژوایی است و نه تکامل انقلابی این اصول و مواضع با توجه به شرایط و زمان و مکان. اگر منظور اتفاق نه درهم کردن فرصت طلبی و رویزیونیسم با تکامل یک اندیشه، بلکه تکوین یک اندیشه( درست یا نادرست) است باید این را از رویزیونیسم جدا می کرد. اما وی چنین نمی کند و با حقه بازی و شارلاتانیسم واژه ای و بیانی را جایگزین راستی و درستی« پژوهشگر»می کند!

« ...در سنت فکری مارکسیسم، ضمن تمجید از دانش انگلس، تأکید کرد که درک سوسیال‌دمکرات‌ها و آنارشیست‌ها از زوال دولت یا الغای آن اشتباه است»

بگذار از اتفاق بپرسیم که آیا از نظر لنین درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها از «زوال دولت»( که نظر سوسیال دمکرات ها و در مورد دولت بورژوایی بود و نه در مورد دولت پرولتری) و مساله ی «الغای» آن( که نظر آنارشیست ها بود) اشتباه است یا نظر انگلس در مورد «زوال دولت»؟ به بیانی دیگر آیا لنین علیه دو دسته ی نخست است یا علیه انگلس؟

در مورد سوسیال دمکرات ها باید گفت که آنها در مورد انقلاب و برقراری دولت پرولتری حتی فکر هم نمی کردند چه برسد به این که «زوال» آن را پیش بکشند. آنها با تحریف سخن انگلس، آن را در مورد دولت بورژوایی می دانستند یعنی از نظر آنها این دولت بورژوازی است که نه با انقلاب پرولتری بلکه خود به خود و در نتیجه ی اصلاحات تدریجی ای که مشتی مجادله ی سوسیال دمکرات ها با دیگر احزاب و گروه ها در پارلمان می تواند موجب آن گردد «زوال» می یابد!

اگر منظور درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست هاست پس چرا گفته شده است «ضمن تمجید از دانش انگلس»؟ چنین عبارتی این گونه ذهن را به اشتباه می اندازد که گویا لنین «ضمن تمجید از دانش انگلس» نظر او را در مورد زوال دولت «اشتباه»ارزیابی می کند.

اما اگر منظور نادرست بودن برداشت سوسیال دموکرات ها و همچنین نظریه ی آنارشیست هاست چرا نظر هر دو به طور مشخص و نظر لنین آن گونه که وی بازگو می کند شرح داده نمی شود؟

به نظر ما اتفاق از طرح درست مساله و آن گونه که بوده طفره می رود و حقه بازانه مسائل را درهم می کند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد.

 آنچه لنین می گوید این است که سوسیال دموکرات ها یعنی تجدیدنظرطلبان( رویزیونیست های آن روزگار) به جای اینکه سخنان انگلس در مورد «زوال دولت» و نیز نقد وی بر آنارشیست ها در مورد«الغای یکی دو روزه ی دولت» را هر کدام به جای خود بیاورند، نقد «الغای دولت» آنارشیست ها به وسیله ی انگلس را مطلق کرده و در نتیجه تئوری «زوال دولت» انگلس را که در مورد دولت پرولتری است حذف می کنند. این نظر لنین در مورد برداشت سوسیال دموکرات ها درست است. آنها اشتباهی عامدانه می کردند.

در مورد آنارشیست ها نیز نظر لنین همان نظر مارکس و انگلس است. یعنی مخالف الغای دولت پرولتری در ظرف یک امروز و فردا است.

 اما اینجا اتفاق به شیوه ی ماست مالی کردن، دو مساله را یعنی دو دیدگاه با هم درهم می کند تا روشن نشود که صحبت بر سر چیست و لنین چه چیزی را «اشتباه» می داند. شکل بیان به گونه ای است که انگار لنین «ضمن ستایش دانش انگلس»، نظر وی را در مورد زوال دولت( و الغای دولت) هر دو نادرست می داند. در حالی که لنین پس از بیان آنچه انگلس می گوید به دفاع از آن بر می  خیزد و آن را بازشکافی می کند و تحریفات سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.( نگاه کنید به ادامه ی همان سخنان لنین در صفحه 523 کتاب پیش گفته که در چهار پاره سخنان انگلس را به روشن ترین شکل و نیز تحریف سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.)

سپس اتفاق چنین می نویسد:

 «و پس از انقلاب، ابتدا باید دولت طبقه‌ی کارگر متولد شود و قوام پیدا کند و سپس به‌تدریج زوال یابد.»

این درست همان گونه شرح مساله است که مارکس و انگلس ارائه کرده اند. و اینجا روشن می شود که منطور اتفاق این است که لنین نظر انگلس را اشتباه می داند.

«هرچند که علی‌رغم تأکید لنین بر زوال دولت تازه استقراریافته در روسیه، نه تنها دولت شوروی تا پایان درگذشت لنین در سال ۱۹۲۴ زوال نیافت،»

 به راستی که اتفاق خیلی کم حوصله تشریف دارند. ایشان مایل اند طی همان سال نخست و یا چند طی چند سال بعدی بساط دولت جمع می شد. حضرات سده ها دولت را تحمل کرده اند حال که به طبقه ی کارگر می رسد می گویند سریع منحل اش کن!

«بلکه رفته‌رفته به بزرگ‌ترین دولت و نظام دیوان‌سالاری در تاریخ بشر مبدل شد و تا زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم در ۱۹۹۱، هیچ سخنی از زوال دولت نیز مطرح نبود.»

 اینجا جدا از این که اتفاق دو مساله ی دولت در زمانی که شوروی سوسیالیستی بود( تا زمان درگذشت استالین) و دولت در زمانی که بر شوروی رویزیونیست های خروشچفی حاکم شدند را درهم و یک کاسه می کند می توان به نکات زیر اشاره کرد.

 رو به زوال نهادن دولت پرولتاریا بلافاصله پس از نیل به پیروزی عملا امکان ناپذیر بوده است. نه تنها در همان اوان پیروزی انقلاب اکتبر 14 کشور امپریالیستی به این کشور حمله کردند بلکه حکومت طبقه ی کارگر در تمامی دوران لنین و استالین در شرایط تهدید نظامی خارجی و نیز توطئه های داخلی از سوی ضدانقلاب به ویژه ترتسکی و دیگر گروه های نزدیک به وی قرار داشت.

در جنگ جهانی دوم نیز دیدیم که آلمان هیتلری با وجود این که در سال 1339پیمان عدم تجاوز با شوروی استالینی امضا کرده بود در 1941به این کشور حمله کرد و امپریالیست های غربی هم نشستند و نگاه کردند. اگر شوروی سوسیالیستی ارتش سرخ را نداشت اندکی پس از انقلاب اکتبر چیزی از حکومت پرولتاریا باقی نمانده بود که بخواهد رو به «زوال» گذارد!

تازه آنچه گفته شد صرفا از جنبه ی سیاسی و عمدتا در مورد ضد انقلاب پیشین و سرنگون شده است. مسائل طبقات و به ویژه طبقات میانی چنان که لنین در همان سال های نخست و در کتاب بیماری چپ( کودکی) روی در کمونیسم و بسیاری نوشته های دیگر این دوره اعلام کرد و استالین نیز در کتاب درباره ی مسائل اقتصاد سوسیالیستی در شوروی سوسیالیستی( 1951) آن را پی گرفت و مائو در رساله ی درباره ی حل صحیحی تضادهای درون خلقتحلیلی درچیده از آن ارائه داده در انقلاب فرهنگی آن را پی گرفت، یک فراشد طولانی است و در یک زمان کوتاه حل نخواهد شد.

 از این رو این تصور که دولت در دیکتاتوری پرولتاریا و بلافاصله پس از پیروزی رو به زوال می گذارد دیدگاه درستی نبوده و نیست. این دولت از زمانی می تواند رو به زوال گذارد که به ویژه در کشورهای تعیین کننده در نظام امپریالیستی حکومت سوسیالیستی روی کار آمده باشد و این کشورها را هیچ قدرتی نتواند تهدید کند و مبارزه ی طبقاتی داخلی با رهروان تازه ی راه سرمایه داری نیز با پیروزی طبقه ی کارگر پشت سر گذاشته شده باشد.

 از سوی دیگر باید به این نکته توجه داشت که جدا از وجود طبقات در جامعه ی سوسیالیستی وجود دو دستگاه اداری و نظامی و همچنین خود«حزب کمونیست»( و منظور ما حزب کمونیست انقلابی است نه حزب رویزیونیست شده) با وجود اینکه در خدمت خلق هستند و شاغلین آنها حقوقی بالاتر از حقوق یک کارگر متخصص نمی گیرند، برای دولت پرولتاریا واقعا مخل طی کردن دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. رده های بالا و میانی این دستگاه ها پرورش دهنده ی بوروکراتیسم و در سوسیالیسم محل هایی مناسب برای رشد رهروان تازه ی راه سرمایه داری هستند و چنان که دیده ایم هم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی و هم در چین رویزیونیست ها سر از این دستگاه ها( به ویژه حزب کمونیست) در آوردند و پس از به قدرت رسیدن این دو دستگاه را تصاحب کردند و آنها را به دستگاه های دولتی بورژوایی تبدیل کردند.

 این تغییرات نشان می دهد که به نفع پرولتاریاست که بتواند به مدارجی از شرایط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای و کلا تولید و انقلاب دست یابد تا روند زوال دولت را سرعت بخشد اما تجارب گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نشان می دهد که این امر در یک یا حتی یک سلسله کشورها در شرایطی که هنوز قدرت های سرمایه داری امپریالیستی وجود دارند، شدنی نیست. 

هرمز دامان

نیمه دوم شهریور 1405

پیوست

جدول شهرام اتفاق در شرح «چهار تعریف» کذایی اش


 

 

 

در اهمیت مساله‌ی«ویژگی»(2)

 

بخش نخست این نوشته مدتی پیش در سایت قرار گرفت اما به دلیل مبارزات توده ای و جنگ و مسائل مربوط به آنها دنباله ی این نوشته آماده نشد. متن پاره ی کنونی پاره ی نخست بخش دوم این نوشته است.

 

در اهمیت مساله‌ی«ویژگی»

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(2) 


دو - رویزیونیست ها( پاره‌ی نخست)

همچنان که در بخش نخست گفتیم توجه ما نه تنها باید به خطوط وحدت اشیاء و پدیده ها با یکدیگر بلکه باید به ویژگی هایی باشد که انها را از هم متمایز و مجزا می کند و ماهیت و کیفیت خاص به آنها می بخشد. در آنجا دیدیم که دگماتیست ها تنها به خطوط مشترک می چسبند و به ویژگی های معینی که یک پدیده را از دیگر پدیده ها متمایز و جدا می کند توجهی ندارند. دگماتیسم شکلی از ذهنی گرایی و سطحی نگری و یک جانبه نگاه کردن به پدیده هاست و در جنبش طبقه ی کارگر کشورهای گوناگون و در میان احزاب و گروه هایی که ادعای مارکسیسم را دارند به شکل های معین و ویژه ای بروز می کند که عموما با یکدیگر متفاوت هستند.

دو شکل تغییر در اشیاء و پدیده ها

مساله ی دیگری که باید در نظر داشت این است که اشیاء و پدیده ها مدام در حال تغییر و تحول و تکامل هستند. این تغییرات دو گونه است. یا تغییرات ماهوی است و به این معناست که شیء یا پدیده در نتیجه ی مبارزه اضداد درون آن به پدیده ی دیگری تبدیل شده است که در این خصوص باید شیء یا پدیده تازه مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. و یا اینکه تغییراتی است در همان پدیده و نشان از مراحل تکامل پدیده دارد و ماهیت پدیده هنوز تغییر نکرده است.

ما نخست به تغییرات ماهوی و مسائلی که در بررسی های تئوریک و سیاسی پیش می آورد و مبارزاتی که بر سر تعیین این ماهیت و چگونگی تکامل تضادهای آن در می گیرد می پردازیم و سپس به مراحلی که یک پدیده ی معین از سر می گذراند توجه می کنیم.    

شکل نخست - تغییرات ماهوی

شکل نخست تغییرات، تحول و تکامل شی ء یا پدیده ی کهنه به پدیده ی نوین و تغییر تضاد اساسی و ماهیت آن است.

برای نمونه هنگامی که جامعه ی سرمایه داری به جای فئودالی برقرار می گردد باید تضاداساسی و ماهیت جامعه ی نو و چگونگی کارکرد آن شناخته شود. و یا هنگامی که جامعه ی سوسیالیستی به جای سرمایه داری می نشیند طبعا با جامعه ی تازه ای روبرو می شویم که نیاز دارد تضاد اساسی و ماهیت ویژه ی آن مورد بررسی قرار گیرد.

در مورد شناخت ماهیت جامعه- در اینجا سرمایه داری - بین اندیشگر‌های طبقات گوناگون اختلاف های شدیدی شکل می گیرد و هر اندیشگر بسته به طبقه ای که به آن تعلق دارد گونه ای تفسیر از این ماهیت و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن ارائه می دهد. در این جا یک مبارزه ی طبقاتی در چگونگی بازتاب ماهیت جامعه و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن و آینده ی آن به وجود می آید. نگاهی به تاریخ تحلیل و تفسیر نظام سرمایه داری چگونگی این بازتاب ها از سوی ایدئولوگ های طبقات درگیر را نشان می دهد.

مارکس در فرایند تحلیل و تفسیر تضادهای سرمایه داری از همان آغاز با دو نوع تحلیل بورژوایی روبرو بود. تحلیل اقتصادی عامیانه بورژوایی و تحلیل اقتصادی علمی بورژوایی. وی با هر دو این تحلیل‌ها و تفاسیر به مبارزه پرداخت. از یک سو اقتصاد عامیانه را که صرفا به نمودها و ظواهر توجه می کرد یعنی آن گونه که پدیده به انسان ها خود را می نمایاند به سخره گرفت و در عین حال توضیح داد که چرا ماهیت در این نمودها تبلور می یابد. از سوی دیگر اقتصاد علمی بورژوایی را که بارزترین نمایندگان آن آدام اسمیت و دیویدریکاردو بودند و متوجه بطن و ماهیت بودند، با نقد علمی تکامل داد و به اقتصاد سیاسی مارکسیستی - پرولتاریایی تبدیل کرد.

در این مبارزه در عین حال مبارزه بر سر چگونگی برقراری سوسیالیسم نیز وجود داشت و مارکس و انگلس می باید با سوسیالیسم تخیلی و مهم ترین نمایندگان آن سن سیمون و فوریه و آاوئن مبارزه می کردند. این دیدگاه ها از یک سو نشانگر برآمد ناکافی ساخت نظام تولیدی نوین سرمایه داری بوده و در دوره های نخستین رشد این نظام شکل گرفتند و از سوی دیگر نشانگر بازتاب تضادهای جامعه بورژوازی در میان طبقات خرده بورژوازی و بورژوازی بودند.   

جدا از این ها مارکس الزام داشت که با نماینده گان تفاسیر خرده بورژوایی از اقتصاد سرمایه داری و چگونگی برقراری اقتصاد و سیاست در سوسیالیسم که مهم ترین نمایندگان آن پرودن و باکونین بودند به مبارزه برخیزد.

و سپس مارکس می باید با برداشت های نادرست و تفاسیر تجدید نظرطلبانه از آنچه خودش و انگلس گفته بودند در احزاب کمونیست که آن زمان نام «سوسیال دموکرات» و یا «سوسیالیست» داشتند و برخی از آنها مانند لاسال به مبارزه برخیزد.

خصلت اساسی این نظرات ناتوانی در تحلیل علمی اقتصاد سیاسی سرمایه داری، محدود کردن مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا به حدود صنفی- سندیکایی و ندیدن نیاز به تشکیل حزب انقلابی طبقه ی کارگر، حذف نیاز به قهرانقلابی برای سرنگونی نظام سرمایه داری و نیز شکل دولت برای دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شکل نوین حکومت طبقه ی کارگر بود.

عوامل اصلی این نواقص و اشتباهات محدویت دیدگاه های اقتصاددانان بورژوا از جهت طبقاتی، ناکافی بودن رشد سرمایه داری و به همراه آن مبارزات طبقاتی طبقه ی کارگر در بروز سوسیالیسم تخیلی و وجود لایه های خرده بورژوازی در پیرامون طبقه ی کارگر در بروز انواع انحرافات و اشتباهات در مورد مسائل اساسی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و مبارزه ی طبقاتی بود.

 با ادامه ی این جریان ها در انقلاب روسیه که اکنون دیگر به شکل رویزیونیسم خود را نشان می داد، مبارزات مارکس و انگلس با دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به وسیله ی لنین واستالین به پیش برده شد.

چنانکه دیده می شود در تحلیل و تفسیر ماهیت یک نظام اقتصادی و چگونگی تکامل تضادهای آن و چگونگی انتقال به نظام بعدی مبارزات نظری با بسیاری جریان ها و در بسیاری مسائل به وجود می آید که هر نوع کوتاهی در مورد آنها می تواند موجب باخت و شکست در مبارزه برای برپایی نظام متکامل تر گردد. به ویژه اینکه جایگزینی نظام سوسیالیستی و کمونیستی که نظامی است که می خواهد مالکیت وسائل تولید در اشتراک جامعه قرار گیرد و طبقات و به همراه آن استثمار انسان از انسان از بین برود با جایگزینی نظامی که مالکیت وسائل تولیدی را از دست یک طبقه ی استثمارگر به دست طبقه ی دیگری می دهد، مبارزات نظری و عملی بسیار گسترده تر و ژرف تر و شدیدتری را نیازمند است.

هنگامی که سوسیالیسم در شوروی و سپس چین و یک سلسله از کشورهای دیگر برقرار شد تحلیل اقتصاد و سیاست و فرهنگ سوسیالیستی و قانومندی های آن در دستور روز قرار گرفت. برای تحلیل ماهیت گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم که نخستین مرحله ی برقرار سوسیالیسم است( مرحله ی دوم گذار از سوسیالیسم به کمونیسم است) و روابط تولیدی و نیز روساخت سیاسی و فرهنگی در حالی که می شد تا حدودی از ابزارهای تحلیل جامعه ی سرمایه داری استفاده کرد اما نیاز به ابزارها و مفاهیم و مقولات نویی بود که برای تحلیل این جامعه مناسب باشد و بتواند قانونمندی های آن را توضیح دهد و راه را برای تکامل مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر بگشاید.

 کتاب مائو با نام نقدی بر سیاست و اقتصاد شوروی( نوشته شده در سال 1958) در نقد کتابی از اقتصاددانان مارکسیست شوروی سوسیالیستی با نام اقتصاد شوروی است و یک تحلیل منظم و ژرف از مفاهیم و مقولات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و تجارب عملی سوسیالیسم در شوروی و چین به دست می دهد. مائو با بررسی دقیق کتاب مزبور و همچنین کتاب بسیار با اهمیت استالین به نام نقدی بر مسائل اقتصادی سوسیالیسم در شوروی( نوامبر 1951) سیاست های سوسیالیستی در شوروی را به سه دسته ی درست و قابل اتکا، ناقص و دارای کمبود و در خور ارزیابی دوباره و اصلاح، و نادرست ارزیابی می کند و تحلیل اقتصاد سیاسی سوسیالیسم را که به وسیله ی لنین و استالین به پیش رانده شده بود تکامل می دهد و در عین حال پایه های انقلاب بزرگ فرهنگی- پرولتاریایی را می ریزد. نکته ی مهم در بررسی مائو همانا تحلیل کمبودها و نواقص و اشتباهات در راه دادن به رویزیونیست ها به رهبری خروشچف خائن برای اجرای کودتای کثیف پس از درگذشت استالین است.

وظیفه ی مائوئیست ها، تداوم این نقد در پرتو تجارب حزب کمونیست چین و مائوئیست ها و به ویژه کودتای ضد انقلابی رویزیونیست ها و رهروان سرمایه داری به رهبری تنگ سیائو پین و دلایل اساسی برقراری سرمایه داری دولتی- خصوصی در چین و درس آموزی از آن برای برقراری سوسیالیسم و ادامه ی انقلاب و مبارزه ی طبقاتی در دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم است.

خصلت اساسی رویزیونیسم در سوسیالیسم و درون حزب کمونیست تحریف چگونگی برقراری نظام نوین سوسیالیستی و همچون مرکز ثقل این تحریف، انتقال از نیاز به تداوم مبارزه ی طبقاتی تحت دیکتاتوری پرولتاریا در تمامی عرصه های سیاسی و فرهنگی و تولیدی به نیاز به رشد نیروهای مولد و به ویژه«ابزار تولید» است. این امر در رویزیونیست های چینی به شکل تکامل یافته تری نسبت به رویزیونیست های خروشچفی درآمد و جدا از ایجاد قدرت یک سویه به نفع مدیران کارخانه ها و مراکز تولیدی شهری و روستایی برای بالابردن کیفی و کمی بارآوری و بهره وری کار از طریق ایجاد مقررات و قوانین و«نظم» و«انضباط» بورژوایی و شدت کار به شکل سیاست «درهای باز» به روی سرمایه های امپریالیستی غربی برای استثمار طبقه ی کارگر چین خود را نشان داد.

 در این خصوص می توان گفت که با توجه به تحولاتی که مبارزه ی طبقاتی در چین از سر گذرانده بود( تحولات پس از انقلاب فرهنگی) بدون شرط ورود سرمایه های امپریالیستی غربی و کمک بی دریغ امپریالیست ها به رویزیونیست های چینی برای استقراری قابل اطمینان، آنها نمی توانستند بقای خود را تامین کنند. رویزیونیست های چینی درهای کشور را به روی سرمایه های امپریالیستی باز کردند و سرمایه داران امپریالیست غربی که از این کودتا و چرخش به نفع بورژوازی در چین دست از پا نمی شناختند به یاری بوروکرات های حزب رویزیونیست شده ی چین آمدند.     

به مدد تحریف های فراوان در مورد ماهیت نظام سوسیالیستی و معنای آن و تضادهای آن، رویزیونیست های چینی«سرمایه داری با ویژگی های چینی» راکه تلفیقی از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی و همچنین تلفیقی از سرمایه گذاری داخلی و سرمایه گذاری خارجی به وسیله ی امپریالیست ها و استثمار کارگران و زحمتکشان چین است، به نام «سوسیالیسم با ویژگی های چینی» به طبقه ی کارگر و زحمتکشان چین قالب کردند و بخش هایی از «شبه چپ» های فرصت طلب که اسم «چین سرخ» و «چین کمونیست» و مائو می آمد جام کردند این «سوسیالیسم با ویژگی های چینی» را روی سرشان گذاشتند و حلوا حلوا کردند.

به این ترتیب گرچه در گذشته و در نظام های پیش از سرمایه داری به دلیل افت علم چندان مبارزه ای ایدئولوژیک بر سر ماهیت جوامع و تضادهای آن ها در نمی گرفت اما از نظام سرمایه داری به بعد و با توجه به رشد علوم اجتماعی به ویژه اقتصاد این مبارزات هم گسترده شد و هم ژرفا یافت.  

شکل دوم - تغییرات غیر ماهوی

 شکل دوم تغییر، تغییرات کمی در همان شیء و پدیده ی مورد تحقیق هستند که هنوز به مرحله نهایی و تحول پدیده به پدیده ی دیگر نرسیده است. در این صورت در حالی که ماهیت اصلی شی ء و پدیده و تضاد اساسی آن کماکان همان است که بود اما این تغییرات باید مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرد و چگونگی تاثیرات آنها بر شکل تغییر پدیده ارزیابی شود. روشن است که این امر در مورد پدیده های اجتماعی منجر به تغییر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی و نوین خواهد شد که در پی تغییر جامعه و گذر از جامعه ی کهنه به جامعه ی نو هستند.

در مورد اخیر می توانیم از نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری صحبت کنیم. سرمایه داری نخست با خصلت رقابت آزاد شناخته می شد و سپس در اواخر قرن نوزدهم و اوائل سده ی بیستم تغییرات کمی - کیفی کرد و وارد مرحله ی تازه ای شد که دیگر نمی توانست با خصلت رقابت آزاد توضیح داده شود و با خصلت «امپریالیسم» شناسایی می شد. ماهیت سرمایه داری بودن و تضاد اساسی آن تغییری نکرده اما برخی ویژگی های نوین در پدیده ظاهر شده بود که باید شناسایی می شد و شناسایی آنها تغییرات مهمی در تئوری و سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی پدید می آورد.

لنین در امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله ی سرمایه داری به همین تغییرات و تضادها توجه کرد و آنها را شرح داد و چگونگی تاثیر آنها را بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای کمونیستی بیان کرد.

شرح لنین از تضادهای مرحله ی امپریالیستی سرمایه داری و چگونگی تاثیر آنها بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی به هیچ وجه تغییری در اصول اساسی مارکسیسم در تحلیل سرمایه داری ایجاد نکرد و به نتیجه گیرهایی این چنین نرسید که:

 از این پس «صلح» و «آرامش» در اقتصاد و سیاست برقرار خواهد شد؛

دو طبقه ی اصلی جامعه طبقه ی کارگر و سرمایه داران که منافع متضاد دارند می توانند در یک فضای «آشتی طبقاتی» اختلافات خود را با یکدیگر حل کنند؛

طبقه ی کارگر صرفا از طریق انتخابات و«رقابت پارلمانی» می تواند قدرت سیاسی را به دست آورد؛

در مقابل کائوتسکی در تبیین مرحله ی تازه در سرمایه داری آن را «اولترا امپریالیسم» نامید و ضمن شرحی نادرست از تغییرات بروز کرده( مثلا این تحلیل که تکامل سرمایه داری به «اولترامپریالیسم» موجب می شود که تضاد بین امپریالیست کاهش یاید و صلح برقرار شود)آنها را بهانه ای برای نفی شدت گرفتن تضادها و نفی انقلاب قهری و ستایش دموکراسی بورژوایی و مبارزه ی قانونی در پارلمان ها کرد. کائوتسکیسم محصول چنین تفسیر رویزیونیستی ای از تغییرات بود که زیر نام «تجدیدنظر» به دلیل تغییرات پدید آمده در اقتصاد سرمایه داری و نیاز به «نوآوری» صورت می گرفت. تجدید نظر کائوتسکی نفی بنیان های اساسی نظریه‌ی مارکسیستی را هدف گرفته بود.(1)

در مقابل اندیشه ی اساسی لنین در مورد مرحله ی امپریالیسم چنین بود که رشد ناموزون کشورهای سرمایه داری موجب می شود برخی پیش و برخی عقب بیفتند. در میان آنها که عقب می افتند حلقه های ضعیف نظام امپریالیستی شکل می گیرد و در نتیجه امکان انقلاب در این کشورها و برقراری سوسیالیسم ممکن و مقدور می گردد.

چنین نتیجه ای بر خلاف نظر مارکس و انگلس بود که در دوره ی سرمایه داری رقابت آزاد می زیستند و مبنای سیاست و تاکتیک هاشان آن مرحله بود و در نتیجه این تئوری را تدوین کردند که انقلاب پرولتری در یک سلسله کشورهای بسیار پیشرفته ی سرمایه داری رخ خواهد داد و به برقراری نظام سوسیالیستی منجر خواهد شد. چنانکه دیده ایم در آن دوران به واقع این کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری اروپایی( گرچه نه لزوما پیشرفته ترین آنها که انگلستان بود) بودند که مرکز انقلاب های سوسیالیستی به شمار می آمدند؛ مانند آلمان و فرانسه. و نیز همچنان که دیدیم کمون پاریس نخستین حکومت طبقه ی کارگردر فرانسه پدید آمد. 

 هرمز دامان

نیمه ی نخست شهریور 1405

یادداشت ها

1-   «تئورى کذايى "اولترا-امپرياليسم" نيز که ساخته کائوتسکى است داراى همين جنبه ارتجاعى است. استدلال سال ١٩١٥ او را در اين باره با استدلال سال ١٩٠٢ هوبسون مقايسه کنيد: کائوتسکى: "... آيا سياست امپرياليستى کنونى ممکن نيست بوسيله سياستى جديد يعنى سياست اولترا- امپرياليستى که استثمار مشترک جهان را از طريق يک سرمايه مالى که در مقياس بين‌المللى متحد شده جايگزين مبارزه بين سرمايه‌هاى مالى ملى مي نمايد - از صحنه بدر شود؟ فرا رسيدن يک چنين فاز نوينى در سرمايه‌دارى به هر حال امکانپذير است. براى حل اين مسأله که آيا اين فاز عملى است يا خير، هنوز مقدمات کافى در دست نيست"(8) هوبسون: "مسيحيت که در عده قليلى از امپراتورى‌هاى فدراتيو بزرگ که هر کدام يک سلسله مستعمرات غير متمدن و کشورهاى وابسته را در اختيار خود دارند - استوار گرديده، به نظر بسيارى قانونى‌ترين تکامل تمايلات کنونى و آن هم آنچنان تکاملى است که مي تواند بيش از هر چيز در مورد نيل به صلحى دائمى که بر پايه استوار انتر- امپرياليسم مبتنى باشد مايه اميدوارى باشد".

کائوتسکى آن چيزى را اولترا-امپرياليسم يا مافوق امپرياليسم ناميده است که هوبسون ١٣ سال قبل از وى انتر-امپرياليسم يا بين‌الامپرياليسم ناميده بود. پيشرفتى که کائوتسکى در رشته انديشه "علمى" نموده بجز اختراع کلام حکيمانه نوينى که در آن بجاى يک پيشوند لاتينى پيشوند ديگرى مي گذارد فقط شامل اين است که آنچه را هوبسون در ماهيت امر به عنوان سالوسى کشيش‌هاى انگليسى توصيف ميکند، او به عوض مارکسيسم جا مي زند. پس از جنگ انگليس و بوئر امرى کاملا طبيعى بود که اين زمره عالى‌شأن مساعى عمده خود را صَرف تسکين خرده بورژواها و آن کارگران انگليسى نمايد که عده کثيرى از آنها در نبردهاى جنوب آفريقا به هلاکت رسيده بودند و براى تأمين سودهاى هنگفت‌تر فينانسيست‌هاى انگليسى مبالغى به عنوان افزايش ماليات مي پرداختند. واقعا هم چنين تسکينى بهتر از اين است که گفته شود امپرياليسم چندان هم چيز بدى نيست و با انتر - (يا اولترا-) امپرياليسم که قادر به تأمين صلح دائمى است قرابت دارد؟ حسن نيت کشيش هاى انگليسى و يا کائوتسکى چرب‌زبان هر چه باشد، باز مفهوم اجتماعى عينى يعنى واقعى "تئورى" وى يک چيز و فقط يک چيز است: ارتجاعى‌ترين تسکين توده‌ها از طريق اميدوار ساختن آنها به امکان صلح دائمى در شرايط سرمايه‌دارى و انحراف توجه آنان از تضادهاى حاد و مسائل حاد دوران کنونى و معطوف داشتن توجه شان به دورنماهاى کاذب يک نوع "اولترا-امپرياليسم- آينده به اصطلاح جديد. در تئورى "مارکسيستى" کائوتسکى هيچ چيزى جز فريب توده‌ها يافت نمي شود.»( امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری، مجموعه آثار تک جلدی، برگردان پورهرمزان، ص، 436)

چنانکه دیده می شود کائوتسکی در مطالعه ی وجوه اقتصادی تازه به چنین نتایجی برای طبقه ی کارگر می رسد و لنین در مطالعه ی آنها به چنین نتایجی. یکی در به اصطلاح مطالعه ی ویژگی های تازه بروز یافته همان آت و آشغال های لیبرالی را به خورد کارگران می دهد و دیگری با مطالعه ی این ویژگی ها تئوری مارکسیستی موجود را ارتقاء داده و راه های نوینی برای مبارزه طبقه ی کارگر می گشاید.

 

۱۴۰۵ شهریور ۱۹, پنجشنبه

امجد امینی برای دخترش ژینا: نام تو در دل هر انسانی جای دارد

 KURDPA از کانال 


 امروز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵؛ امجد امینی، پدر ژینا-مهسا امینی، ۸ روز مانده به چهارمین سالگرد قتل حکومتی دخترش، با انتشار یک تصویر از ژینا و با اشاره به ۲۵ شهریور، چهارمین سالگرد شهادت دخترش، نوشت: «نام تو در دل هر انسانی جای دارد.«

 ۲۵ شهریور ۱۴۰۱، ژینا-مهسا امینی ۲۲ ساله و اهل سقز در نتیجه ضرب ‌و جرح شدید نیروهای گشت ارشاد بعد از به کما رفتن در بیمارستان کسری تهران، جان خود را از دست داد. قتل حکومتی او اعتراضات گسترده‌ای را در سراسر ایران به دنبال داشت که منجر به خیزش مترقی و مدرنی شد که در سطح جهان بازتاب چشمگیری داشت. هرچند ماه‌ها اعتراضات مردمی با سرکوب سیستماتیک و افسارگسیخته حکومت روبەرو بود و صدها کشته و زخمی برجای گذاشته، اما مبارزات آزادیخواهانه مردم وارد دوران نوینی شده است.


گزارش کانون حقوق بشر در مورد وضعیت کار و دستمزد و شرایط پرستاران

 

پرستاران زیر فشار معیشت، بیکاری و بی‌توجهی با اضافه‌کاری اجباری

تأخیر طولانی در پرداخت مطالبات، دستمزدهای نامتناسب با تورم، قراردادهای بی‌ثبات، بیکاری فارغ‌التحصیلان و تحمیل شیفت‌های سنگین، زندگی و امنیت شغلی پرستاران را با بحران روبه‌رو کرده است

کانون حقوق بشر ایران، پنج‌شنبه ۱۹ شهریورماه ۱۴۰۵ – مشکلات معیشتی و شغلی پرستاران در ایران به مرحله‌ای رسیده است که بسیاری از شاغلان این حرفه، باوجود تحمل شیفت‌های طولانی و مسئولیت مستقیم در حفظ جان بیماران، از تأمین هزینه‌های روزمره زندگی ناتوان مانده‌اند. پرداخت‌نشدن مطالبات، اضافه‌کاری اجباری، کمبود نیروی انسانی، قراردادهای موقت و نبود امنیت شغلی از مهم‌ترین دلایل ادامه اعتراض‌های پرستاران در شهرهای مختلف است.

اعتراض‌های تازه کادر درمان نشان می‌دهد بخش قابل‌توجهی از این مشکلات همچنان حل‌نشده باقی مانده است. در شهریورماه ۱۴۰۵، پرستاران و کارکنان مراکز درمانی در کرمانشاه و فسا تجمع کردند. در کرمانشاه، معترضان از پرداخت‌نشدن حدود یک سال مطالبات اضافه‌کاری سخن گفتند و در فسا نیز هشت ماه معوقات مزدی از دلایل تجمع اعلام شد. کمبود تجهیزات و نیرو، تبعیض در پرداخت کارانه و پایین‌بودن تعرفه خدمات پرستاری از دیگر مطالبات مطرح‌شده بود.

کاهش قدرت خرید و گسترش بحران معیشتی

حقوق دریافتی بسیاری از پرستاران با نرخ تورم و افزایش هزینه‌های مسکن، خوراک، درمان و رفت‌وآمد تناسب ندارد. پرستاری که مسئول مراقبت از چند بیمار بدحال است، پس از پایان شیفت با همان مشکلاتی روبه‌رو می‌شود که بخش بزرگی از مزدبگیران با آن درگیرند؛ اجاره‌های سنگین، افزایش روزانه قیمت کالاهای ضروری و کاهش مستمر ارزش دستمزد.

در این شرایط، اضافه‌کاری برای بسیاری از پرستاران دیگر یک انتخاب برای افزایش درآمد نیست، بلکه راهی اجباری برای جبران بخشی از کسری مخارج خانوار است. بااین‌حال، همین مبالغ نیز گاه برای ماه‌ها پرداخت نمی‌شود. تأخیر در پرداخت کارانه، حق شیفت، تعرفه خدمات و اضافه‌کاری به معنای آن است که پرستار کار خود را انجام می‌دهد، اما نمی‌داند دستمزد مربوط به آن چه زمانی و با چه محاسبه‌ای پرداخت خواهد شد.

گزارش‌های منتشرشده در سال ۱۴۰۴ از انباشت چندماهه مطالبات پرستاران در استان‌های مختلف خبر می‌داد. در برخی مراکز درمانی، میانگین معوقات به حدود شش ماه رسیده و در مواردی پرداخت حق کارانه و اضافه‌کاری برای مدت طولانی‌تری متوقف مانده بود.

اضافه‌کاری اجباری با دستمزدی ناچیز

یکی از اصلی‌ترین محورهای اعتراض پرستاران، تحمیل اضافه‌کاری خارج از توافق آنان است. کمبود نیرو در بیمارستان‌ها سبب شده است پرستاران علاوه بر شیفت موظف، ساعت‌های بیشتری کار کنند. نرخ پایین این ساعت‌ها، فشار جسمی و روانی ناشی از کار را جبران نمی‌کند و پرداخت آن نیز همواره به‌موقع انجام نمی‌شود.

در اعتراض‌های صنفی، مبلغ اضافه‌کاری ساعتی حدود ۲۰ تا ۳۰ هزار تومان اعلام شده بود؛ مبلغی که پرستاران آن را در مقایسه با سختی کار، مسئولیت حرفه‌ای و هزینه‌های زندگی ناچیز می‌دانستند. در کنار آن، شیفت‌های طولانی، شب‌کاری، حضور در بخش‌های ویژه و مراقبت هم‌زمان از چند بیمار، احتمال خستگی مزمن و فرسودگی شغلی را افزایش داده است.

اضافه‌کاری اجباری تنها یک مسئله مزدی نیست. پرستاری که بدون استراحت کافی چند شیفت متوالی کار می‌کند، با کاهش تمرکز و توان جسمی روبه‌رو می‌شود. این وضعیت هم سلامت نیروی درمان را تهدید می‌کند و هم احتمال اشتباه در ارائه خدمات به بیماران را افزایش می‌دهد. بنابراین رفع کمبود نیرو و پایان‌دادن به اضافه‌کاری اجباری، مستقیماً با امنیت بیماران ارتباط دارد.

بیکاری پرستاران در کنار کمبود نیروی بیمارستان‌ها

یکی از آشکارترین تناقض‌های نظام درمان، هم‌زمانی کمبود شدید نیروی پرستاری با بیکاری ده‌ها هزار فارغ‌التحصیل این رشته است. برآوردهای منتشرشده از کمبود نزدیک به ۱۰۰ هزار پرستار در مراکز درمانی حکایت دارد؛ درحالی‌که تعداد زیادی از فارغ‌التحصیلان پرستاری بیکارند یا به دلیل دستمزد پایین، قراردادهای نامناسب و شرایط دشوار کار تمایلی به پذیرش فرصت‌های موجود ندارند.

گزارش‌های صنفی تعداد پرستاران بیکار را بیش از ۶۰ هزار نفر برآورد کرده‌اند. همچنین در سال ۱۴۰۴ نزدیک به سه هزار پرستار از چرخه اشتغال خارج شدند که ترک شغل، استعفا و مهاجرت از دلایل آن بود.

این وضعیت نشان می‌دهد مسئله تنها کمبود نیروی آموزش‌دیده نیست؛ مشکل اصلی ناتوانی ساختار درمان در جذب، استخدام و حفظ پرستاران است. بیمارستان‌ها با کمبود نیرو روبه‌رو هستند، اما استخدام رسمی محدود است و بخشی از نیروهای موردنیاز با قراردادهای موقت، شرکتی یا کوتاه‌مدت به کار گرفته می‌شوند.

قراردادهای بی‌ثبات و نبود امنیت شغلی

پرستاران طرحی، شرکتی و قراردادی از امنیت شغلی کمتری برخوردارند. قراردادهای کوتاه‌مدت به کارفرما امکان می‌دهد بدون پذیرش تعهد بلندمدت از نیروی پرستار استفاده کند. تمدیدنشدن قرارداد، جابه‌جایی اجباری، کاهش شیفت یا اخراج، همواره به‌عنوان تهدیدی بالای سر این گروه قرار دارد.

قراردادهای ۸۹روزه یکی از نمونه‌های آشکار این بی‌ثباتی است. بسیاری از پرستارانی که در دوره‌های بحرانی وارد بیمارستان‌ها شدند، پس از پایان نیاز فوری مراکز درمانی با تمدیدنشدن قرارداد یا بازگشت به بیکاری روبه‌رو شدند. این نوع استخدام، برخورداری از امنیت شغلی، مرخصی، مزایای پایدار و امکان برنامه‌ریزی برای آینده را از نیروی درمان سلب می‌کند.

نبود امنیت شغلی همچنین قدرت اعتراض پرستاران را کاهش می‌دهد. نیروی قراردادی ممکن است به دلیل نگرانی از تمدیدنشدن قرارداد، نسبت به پرداخت‌نشدن مطالبات یا تحمیل اضافه‌کاری سکوت کند. به این ترتیب، قرارداد موقت تنها یک شیوه استخدامی نیست، بلکه به ابزاری برای محدودکردن مطالبه‌گری صنفی تبدیل می‌شود.

بی‌توجهی مقامات و افزایش خشم پرستاران

مقامات دولتی در برابر گسترش بحران معیشتی و شغلی پرستاران اقدام مؤثری انجام نداده‌اند و مطالبات انباشته‌شده آنان همچنان بدون پاسخ مانده است. آنچه در عمل ادامه دارد، به‌کارگیری پرستاران با دستمزدهای ناچیز، اضافه‌کاری اجباری و قراردادهای موقت از سوی مراکز دولتی و پیمانکاران خصوصی است؛ روندی که از نگاه پرستاران چیزی جز بیگاری‌کشیدن از نیروی متخصص درمان نیست. دولت و شرکت‌های پیمانکاری از کار فشرده پرستاران بهره می‌برند، اما از پرداخت به‌موقع حقوق و تأمین امنیت شغلی آنان خودداری می‌کنند. ادامه این وضعیت نه‌تنها بحران بیمارستان‌ها را عمیق‌تر می‌کند، بلکه بر خشم پرستاران افزوده و زمینه گسترش اعتراض‌های صنفی آنان را فراهم می‌سازد.

مهاجرت و ترک حرفه؛ پیامد ادامه فشارها

ترک شغل و مهاجرت پرستاران نتیجه مستقیم مجموعه‌ای از مشکلات اقتصادی و حرفه‌ای است. دستمزد پایین، ساعت کاری طولانی، نبود امکان پیشرفت، تبعیض در پرداخت‌ها و بی‌ثباتی قراردادها سبب شده است بخشی از نیروهای باتجربه از بیمارستان‌ها خارج شوند.

خروج هر پرستار باتجربه، فشار بیشتری بر نیروهای باقی‌مانده وارد می‌کند. کاهش نیرو به شیفت‌های سنگین‌تر منتهی می‌شود و شیفت‌های سنگین‌تر نیز احتمال استعفا و مهاجرت را افزایش می‌دهد. این چرخه، کیفیت خدمات درمانی را کاهش داده و هزینه آموزش نیروهای جایگزین را به جامعه تحمیل می‌کند.

تضییع حقوق پرستاران و پیامد آن برای جامعه

پرداخت‌نکردن دستمزد کار انجام‌شده، تحمیل اضافه‌کاری، محروم‌کردن نیروی کار از قرارداد پایدار و ایجاد مانع در برابر اعتراض صنفی، مصداق تضییع حقوق پرستاران است. حق برخورداری از دستمزد عادلانه، ساعات کار معقول، استراحت، امنیت شغلی و امکان پیگیری مطالبات، از حقوق اولیه تمام مزدبگیران به شمار می‌رود.

مطالبات پرستاران به افزایش یک پرداخت محدود خلاصه نمی‌شود. آنان خواستار پرداخت فوری معوقات، محاسبه شفاف کارانه و تعرفه خدمات، حذف اضافه‌کاری اجباری، افزایش استخدام رسمی، تبدیل وضعیت نیروهای قراردادی و شرکتی، اجرای مقررات مشاغل سخت و برخورداری از امنیت شغلی هستند.

ادامه بی‌توجهی به این مطالبات، تنها زندگی پرستاران را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد. فرسودگی و خروج نیروی متخصص، کمبود نیرو در بخش‌های درمانی را تشدید کرده و سلامت بیماران را نیز در معرض خطر قرار می‌دهد. حل بحران پرستاری نیازمند پرداخت کامل حقوق عقب‌افتاده و ایجاد شرایطی است که پرستار بتواند بدون نگرانی از بیکاری، فقر یا تنبیه شغلی به کار خود ادامه دهد.

 

یکصدو سی و هفتمین کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام»

 سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ یکصدو سی و هفتمین هفته سه شنبه های نه به اعدام در ۶۲ زندان کشور برگزار شد.

متن کامل اطلاعیه کارزار

در هفته‌ای که گذشت، ماشین سرکوب و اعدام حکومت با شتابی بی‌وقفه به کشتار زندانیان ادامه داد و دست‌کم ۱۱ تن را به دار آویخت. آمارها نشان می‌دهند که از ابتدای شهریورماه تاکنون، بالغ بر ۴۵ زندانی اعدام شده‌اند. هم‌چنین در روزهای گذشته، علی زارعی، از آسیب‌دیدگان چشمی اعتراضات ۱۴۰۱، در زندان قزل‌حصار به اعدام محکوم شده است. 

در همین حال، گزارش‌ها از مرگ مشکوک یک زندانی سیاسی به نام عرفان میرزایی در زندان دستگرد اصفهان حکایت دارند که توسط عوامل حکومت به قتل رسیده است. 

در خبری دیگر پس از موافقت دیوان عالی کشور با اعاده دادرسی در پرونده علی‌رضا سپاهی، زندانی محکوم به اعدام در اصفهان، پرونده وی به شعبه هم‌عرض ارجاع شد. با این حال، این شعبه بدون تشکیل جلسه رسیدگی، اعاده دادرسی را نپذیرفت و پرونده را جهت اجرای حکم اعدام به شعبه اجرای احکام ارسال کرد.

 بر اساس اطلاعات تکمیلی، ترانه رحیمی، نوید الیاسی، ابوالفضل دادگستر، مهدی منصوری، احمدرضا سعیدی، مهرداد بوئری، محمدمهدی اسدی، آرمین غلامی، پارسا جعفری و مهدی جعفری (خسروی)، هر یک به اعدام و ۱۱ سال حبس محکوم شده‌اند. 

همچنین رومینا رحیمی و میلاد بوئری هر کدام به ۳۶ سال حبس، حامد مهرعلیان به ۲۶ سال حبس و ستایش ساعدی، سجاد عابدی و علی بوئری، هر یک به ۱۶ سال حبس محکوم شده‌اند. بر این اساس، مجموع احکام حبس صادرشده برای ۱۶ متهم این پرونده به ۲۵۶ سال می‌رسد. این احکام در مرحله بدوی صادر شده است. ما هفته پیش به این پرونده جمعی اشاره کردیم.جان این زندانیان در معرض خطر است.

 شدت گرفتن این سرکوب‌ها و اعدام‌ها به صورت انفرادی و جمعی، بازتاب هراس حاکمیت از اعتراضات سراسری و قیام‌های پیش‌رو است. وخامت روزافزون بحران اقتصادی، تورم سه‌رقمی، جهش نرخ دلار به ۲۳۰ هزار تومان، آغاز گران شدن رسمی بنزین از روز سه‌شنبه و کوچک‌تر شدن روزمره سفره کارگران و زحمت‌کشان، بیش از هر زمان دیگری چشم‌انداز یک انفجار اجتماعی را ترسیم می‌کند.

در این شرایط بحرانی، ضرورت استمرار کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» علی‌رغم تمام مخاطرات و محدودیت‌های درون زندان، دوچندان شده است. ما اعضای این کارزار، بار دیگر تمامی نهادهای بین‌المللی، وجدان‌های بیدار، مدافعان حقوق بشر و لغو حکم اعدام را در سراسر جهان به همراهی و همبستگی فرامی‌خوانیم.

اعضای کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام»، روز سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، در صدوسی‌وهفتمین هفته متوالی این حرکت اعتراضی، در ۶۲ زندان زیر دست به اعتصاب غذا زده‌اند:
زندان قزل‌حصار (واحدهای ۲، ۳ و ۴)، زندان اوین (بندهای زنان و مردان)، زندان مرکزی کرج، زندان فردیس کرج، زندان تهران بزرگ، زندان قرچک، زندان خورین ورامین، زندان چوبین‌در قزوین، زندان اهر، زندان اراک، زندان لنگرود قم، زندان خرم‌آباد، زندان بروجرد، زندان یاسوج، زندان اسدآباد اصفهان، زندان دستگرد اصفهان، زندان شیبان اهواز، زندان سپیدار اهواز (بندهای زنان و مردان)، زندان نظام شیراز، زندان عادل‌آباد شیراز (بندهای زنان و مردان)، زندان فیروزآباد فارس، زندان دهدشت، زندان زاهدان (بندهای زنان و مردان)، زندان برازجان، زندان رامهرمز، زندان بهبهان، زندان بم، زندان یزد (بندهای زنان و مردان)، زندان کهنوج، زندان طبس، زندان مرکزی بیرجند، زندان مشهد، زندان گرگان، زندان سبزوار، زندان گنبدکاووس، زندان قائم‌شهر، زندان رشت (بندهای مردان و زنان)، زندان رودسر، زندان حویق تالش، زندان ازبرم لاهیجان، زندان دیزل‌آباد کرمانشاه، زندان اردبیل، زندان تبریز، زندان ارومیه، زندان سلماس، زندان خوی، زندان نقده، زندان میاندوآب، زندان مهاباد، زندان بوکان، زندان سقز، زندان بانه، زندان مریوان، زندان سنندج، زندان کامیاران، زندان ایلام، زندان کرمان، زندان بروجن، زندان نیشابور، زندان گچساران، زندان نور و زندان ایرانشهر.