بیانیه ی نهم
The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (Ninth Statement)
مساله ی پیروزی و شکست در جنگ کنونی
The issue of victory and defeat in the current war
پیروزی و یا شکست در یک جنگ با توجه به اهداف جنگ و نتایج واقعی و عملی آن سنجیده می شود. اگر طرفی که جنگ را به راه انداخته است در عمل به اهداف مورد اشاره ی خود صرف نظر از هزینه ها( زیرا این مساله که با چه هزینه ای پیروزی به دست آید نیز در جای خود اهمیت دارد) دست یابد به پیروزی رسیده است و اگر دست نیابد یا به پیروزی و یا به پیروزی کامل نرسیده و یا این که شکست( به درجات میان شکست نسبی و یا مطلق) خورده است.
به این ترتیب دو سوی قضیه پیروزی مطلق یعنی بالاترین و بهترین درجه در پیروزی و شکست مطلق یعنی پایین ترین و بدترین درجه در شکست هستند و بین این دو حالت اصلی، درجاتی از پیروزی نسبی تا شکست نسبی در جنگ وجود دارد.
اهداف جنگ از نظر امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و پیروزی و شکست آنها
چنان که در بیانیه ی ششم خود در جنگ دوم اشاره کردیم امپریالیسم آمریکا نه از یک هدف بلکه از چندین هدف برای جنگ نام برده است. این ها عبارت بودند از:
« یکم ضربه زدن به تآسیسات هسته ای و موشکی و پدافندی و کلا از کار انداختن نیروی نظامی حکومت اسلامی و تبدیل آن به یک نیروی ضعیف تا جایی که به گفته ی ترامپ جمهوری اسلامی نتواند هیچ خطری در آینده ی نزدیک برای کشورهای منطقه ایجاد کند. سران دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نیز گفته اند که جنگ را تا آنجا ادامه می دهند که برای سپاه پاسداران جز کلاشینکف چیزی باقی نماند. دوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت اسلامی تسلیم شود و تمامی شروط ترامپ و احتمالا شروطی که پس از تسلیم افزوده خواهد شد بپذیرد. در اینجا هدف رو آمدن جریان هایی در طبقه ی حاکم کنونی است که هوادار رابطه ی عادی با امپریالیست های غربی باشند. سوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت کنونی از هم پاشیده شود و شرایط جایگزینی آن از داخل به وسیله ی نیروهای نظامی و سیاسی هوادار غرب فراهم گردد.»( جنگ دوم- بیانیه ی ششم)
بر مبنای آنچه گفته شده است می توان به این نظر رسید که در درجه ی نخست و بیش از همه هدف اصلی ترامپ تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا( در درجه ی نخست و بیش از همه) و دیگر امپریالیست های غربی بوده است. برای این که به چنین هدفی دست یافته شود باید حکومت اسلامی از نظر سیاسی و نظامی و لجستیکی به شدت تضعیف گردد. بنابراین تضعیف سیاسی و نظامی نه در خود و به عنوان هدف نهایی بلکه برای هدفی دیگر یعنی هدف اصلی صورت می گیرد.
در اینجا نخستین اقدام برای تحقق هدف اصلی، نقطه زنی و زدن رهبران اصلی کشور و هدف قرار دادن تاسیسات هسته ای و موشکی و پهپادی و تضعیف بنیه ی سیاسی، امنیتی، نظامی( هوایی، زمینی و دریایی) حکومت ولایت فقیه بوده است. این های اقدامات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل در جنگ حداقل تا کنون بوده است و تمامی واقعیات نشانگر آن است که این ها دنبال شده و با توجه به آخرین گفته های مقامات آمریکا و اسرائیل، در حال کنونی جنگ نیز همچون محور کلیدی که از راه آن می شود اهداف اصلی را تحقق بخشید دنبال می شود.
از نظر آمریکا و اسرائیل این اقدامات باید به یکی از این دو نتیجه همچون نتایج عملی این برنامه بینجامد.
یکی این که این اقدامات نظامی به تضعیف و از هم گسیختن یکپارچگی نیروهای حکومت و یا تجزیه و فروپاشی درونی حکومت منجر شود و سپس به عنوان اقدام مکمل مردم به خیابان بریزند و حکومت را سرنگون کنند. در اینجا اگر منظور از «مردم» گروه های سلطنت طلب بوده و یا اساسا کودتاگران و کودتایی در میان بوده باشد شاید بتوان این را جزو طرح آمریکا و اسرائیل در نظر گرفت، اما اگر منظور خود مردم یعنی توده ی مردم یا طبقات اصلی مخالف حکومت کنونی باشد که به خیابان بریزند، این را باید به عنوان جنبه ای تبلیغاتی و نه واقعا جزیی از برنامه ی جنگ به شمار آورد( پایین تر به چند و چون آن توجه خواهیم کرد)؛
و دیگری زدن رهبران اصلی و رده یک و یا دو و سه( هر چه که بتوانند و هر چه پیش روند) و ایجاد شرایطی در وضع سیاسی حکومت ولایت فقیه که جریان هایی غیر از راست ترین نیروها یا همان هسته ی اصلی سخت قدرت یا بنا به گفته ی نظریه پردازان غربی «تندروها» رو بیایند( و یا این هسته به آنچه ترامپ می گوید گردن گذارد)؛ به اصطلاح ونزوئلایی شدن ایران. این نیز به عنوان هدف اصلی و همچون نتایج عملی اقدامات تهاجمی نظامی به میان آمده است.
به این ترتیب دو هدف در نظر بوده است. یکی سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی مثلا «از دل مردم» یا به وسیله قیام مردم که باید آن را شکل قلب شده ی روی کار آمدن حکومتی باب طبع امپریالیسم آمریکا به یاری کودتاگران و مزدوران پادشاهی خواه ارزیابی کرد و دیگر تغییر در درون حکومت به شکلی که نیروهای «میانه رو» هوادار رابطه با غرب( جناح ها و باندهای مستقیما وابسته به غرب و یا نیروهایی که مستقیما عامل امپریالیست های غربی نیستند اما هوادار رابطه با آنها و قرار گرفتن در بلوک آنها هستند) روی کار بیایند.
این دو هدف را می توان راه رسیده به هدف اصلی و نهایی یعنی «تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی» دانست.
پیروزی مطلق امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل در صورتی که هدف اصلی جنگ را تضعیف نیروهای سیاسی و امنیتی و نظامی و تخریب تاسیسات نظامی بدانیم!
چنانچه تضعیف سیاسی و نظامی حکومت را که گاه گفته شده است و ترامپ نیز این اواخر آن را به سان وجهی که پیروزی وی را نشان می دهد به مخالفان جنگ در آمریکا «گوشزد» و «یادآوری» کرده است، هدف اصلی قرار دهیم و نه مثلا سرنگونی حکومت از طریق ریختن مردم به خیابان و یا تغییر ماهیت حکومت از طریق تحمیل فشار بیرونی برای رو آمدن جریان موافق سازش با آمریکا از درون حکومت، آنگاه امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل در امر پیش بردن این هدف موفق بوده اند.
آنها یک رده ی مهم از رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت ولایت فقیه و در صدرشان خامنه ای را کشتند و بسیاری از مراکز هسته ای و موشکی و پهپادی حکومت را ویران کردند. در عین حال پدافندهای هوایی را از کار انداختند و آسمان ایران را مال خود کردند و نیز بخشی از لانچرها را نابود و توانایی پرتاب موشک سپاه را ضعیف کردند و بالاخره نیروی دریایی سپاه را آن گونه که ترامپ می گوید نابود و در کنار اینها بخشی از زیرساخت ها را ویران کردند. از دید ترامپ آنها موفق شده اند که تا رده ی سوم رهبران ایران را بکشند و تا یک سوم تاسیسات نظامی حکومت را نابود کنند.
اگر این را هدف و یا هدف اصلی جنگ به شمار آوریم آمریکا و اسرائیل پیروزی مطلق به دست آورده اند و حکومت ولایت فقیه شکست مطلق خورده است.
در مورد شکست مطلق حکومت ولایت فقیه در این چارچوب باید به این اشاره کرد که گرچه این حکومت ضرباتی به آمریکا واسرائیل در زمینه ی نفرات( طبق اعلام آمریکا و اسرائیل بین سی تا پنجاه نفر کشته از افراد نظامی بیشتر معمولی نه رهبری و کادرها و همچنین مردم عادی در اسرائیل) و تاسیسات( عموما در کشورهای منطقه و تا حدودی در اسرائیل) وارد کرده است و نیز تنگه ی هرمز را بسته است اما مجموع این ضربات یا نتایج آنها( در مورد تنگه ی هرمز) به هیچ وجه قابل مقایسه با ضرباتی که خورده است نیست.
تحقق این پیروزی از یک سو به دولت صهیونیستی اسرائیل و نیز به دولت های وابسته به امپریالیسم آمریکا در منطقه این امکان را می دهد که حداقل برای مدتی از شر دخالت ها و ماجراجویی ها و بحران آفرینی های حکومت ولایت فقیه در امان باشند و این به این علت است که برای این که حکومت ولایت فقیه بتواند توان نظامی خود را بازیابد و خود را همچون پیش از دو جنگ کند، باید مدت زمانی در خود فرو رود و در نتیجه نیاز به زمان دارد.
در داخل نیز حکومت را گرچه از جهاتی تقویت می کند و حکومت در پی فضای جنگی حکومت نظامی به پا کرده و دست به بازداشت های گسترده زده و اعدام جوانان مبارز را هر هفته و هر روزه کرده و زندانیان سیاسی را زیر فشارهای شدید قرار داده و به طور کلی تلاش می کند خود را پیروز و قوی و یکه تاز میدان نشان دهد( و اینها از جمله هدایای گرانبهای ترامپ و نتانیاهو به هسته ی سخت قدرت بوده است که از واکنش هایش پس از کشتارهولناک 18 و 19 دی ماه می شد فهمید که از کینه و خشم توده ها و این که به زودی گریبان اش را خواهد گرفت دچار وحشت است!) اما از جهاتی نیز تضعیف می کند.
حکومت باید با تضادها و نتایج حاصل از کشته شدن مهم ترین رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی و همچنین ویران شدن تاسیسات نظامی اش که ترمیم و بازسازی آنها بودجه های سنگینی می طلبد( که در این شرایط نداری و تحریم ها خود مساله ای است و تحمیل بودجه ی این ها به مردمی که پیش از این هم در سفره هاشان چیزی نداشتند مساله ای بزرگ تر!) و نیز مردمی که در دی ماه خیزشی بزرگ را آغاز کردند و حکومت به کشتار هزاران تن از جوانان شان دست زد و خشم و کینه شان علیه حکومت پس از جنگ و در نخستین فرصت و شرایط مناسب بی هیچ برو برگردی دوباره بروز خواهد کرد و همچنین تحریم های ادامه دار، روبرو شود.
تمامی این مسائل و مشکلات احتمالا پس از یک دوره ی کوتاه تنفس و هارت و پورت ها و شاخ و شانه کشیدن های حکومت برای مردم خود را به میان خواهند کشید. تضادهای میان جناح ها و باندهای حاکم از یک سو و میان حکومت و پایه ی اجتماعی آن از سوی دیگر که به ریزش های تازه منجر خواهد شد و مهم تر از این ها تضادهای میان تمامی طبقات انقلابی و مترقی با حکومت تشدید خواهد شد. مشکل که حکومت اسلامی ولایت فقیه بتواند به ساده گی و آرامی این بحران ها و تضادها را پشت سر گذارد و در بهترین حالت برای حکومت، نوسانات و تغییراتی حاد را پشت سر نگذارد.
اما اگر قرار بود هدف جنگ همین باشد باید ترامپ باید اعلام پیروزی می کرد و جنگ را پس از دو سه هفته ی نخست پایان می داد و یا اینکه در همین یکی دو هفته و بی آنکه منتظر سرنگونی حکومت و یا تغییر جناح مسلط آن گردد با زدن برخی از دیگر از تاسیسات نظامی و رهبران و کادرهای حکومت خود را پیروز و جنگ را پایان یافته تلقی کند.
هدف نخست - سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی«از دل مردم»
اما اغلب این هدف که باید آنرا نه هدف اصلی جنگ بلکه اقداماتی جهت پیش بردن هدف اصلی در نظر گیریم زیرا که بدون پیشبرد آن، اهداف اصلی اساسا نمی توانست تحقق پیدا کند، حداقل در کلام با هدف دیگری تکمیل می شد و آن امکان ریختن مردم به خیابان و سرنگون کردن حکومتی که دیگر مانند سابق قوی نیست و نیز این که اگر مردم به خیابان ها ریختند آمریکا و اسرائیل از بالا نیروهای سرکوب حکومت را به رگبار خواهد بست و در نتیجه حمله به مراکز سرکوب و نهادهای حکومتی ساده شده و نهایتا سرنگونی حکومت رخ خواهد داد.
این هدف اگر آن را واقعا هدف آمریکا و ترامپ پنداریم حداقل تا کنون به نتیجه نرسیده و از ظواهر و به ویژه با وضع عمومی حکومت که خیابان ها را قرق کرده و مردم که بسیاری شان آواره شده اند پیداست که به ساده گی به عمل در نخواهد آمد؛ و این برخلاف دوران موشک باران تهران در زمان جنگ با عراق است که اعتراضات مردم پس از هفت سال جنگ همراه با دلایل دیگر، منجر به سازش حکومت خمینی شد. جدا از مساله ی سرنگونی که مردم در آن زمان دنبال آن نبودند و تنها خواهان پایان جنگ بودند- امری است که حکومت هم آن را می دانست - روشن است که تفاوت های فاحشی بین آن دوران و دوران و شرایط کنونی وجود دارد.
با این حال به نظر می رسد که پیشنهاد این راهکار بیشتر کلامی و تبلیغاتی و برای نشان دادن جهت جنگ یعنی علیه حکومت ولایت فقیه بودن آن و برای سرنگونی آن و بیشتر برای فریب مردم که جهت و روحیه ی ضد جنگ جاری و ضد امپریالیستی پیدا نکنند بود تا هدفی که واقعا و در عمل می شد آن را تحقق بخشید.
چنین هدفی در صورتی می توانست پشتوانه ی عملی پیدا کند و خود را به عنوان هدفی واقعی نشان دهد که گروه های نظامی ای در کشور وجود می داشت که با حکومت در جنگ بودند، مثلا در کردستان یا بلوچستان. در این صورت تمرکز جنگ یا حداقل بخش مهمی از آن باید در این مناطق صورت می گرفت و برای راه بازکردن و پیشروی نیروهای نظامی در حال جنگ با حکومت اسلامی( چنان که در هفته های نخست جنگ شنیدیم صحبت هایی با گروه های مسلح کرد در این زمینه وجود داشت) و نه در پایتخت و یا شهرهای مهم مرکزی که مردم متشکل و مسلح نبودند و حتی دسته های پادشاهی خواه و سلطنت طلب واقعا سازمان یافته اگر هم بود ناچیز بودند.
به این ها باید این را نیز افزود که بخش هایی از مردم که خواهان دخالت خارجی برای سرنگونی حکومت بودند و برخی از خام ترین و بی مسئولیت ترین آنها« ترامپ بزن»! و «بی بی بزن»! هم راه انداخته بودند، روزهایی پس از جنگ به جای این که نقشی برای خود ببینند، این نقش را از دست رفته می دیدند و نیز از کشتارهایی از مردم عادی و خرابی هایی هولناکی که جنگ به بار آورده بود و مخارج اش دیر یا زود به روی آنها آوار می شد به سرعت( به ویژه پس از زدن انبارهای نفت در تهران) از نظر سیاسی مخالف جنگ شدند.
مساله ی هدف سرنگونی حکومت اسلامی به وسیله ی مردم با پشتیبانی امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و شکست نسبی آنها در پیشیرد این هدف تا کنون
از سوی دیگر این که ستاد فرماندهی سیاسی و نظامی دولت های آمریکا و اسرائیل سرنگونی یک حکومتی را که تا دندان مسلح است و برای بقای خویش به کشتن ده ها هزار از مردم دست می زند به مردمی بسپارد که نه سازماندهی شده هستند و نه این که اسلحه ای در دست دارند( صحبت سر تک و توک و حتی صدها نفر نیست) به نظر ابلهانه می آید و بنابراین باز هم بیشتر باید آن را یک سیاست تبلیغاتی به شمار آورد تا سیاستی بر مبنای محاسبه ی واقعی نیروها در جنگ و باز کردن حساب مشخص روی آنها( مگر این چنان که گفتیم کودتایی قرار بوده شکل گیرد و تا کنون شکل نگرفته است).
در اینجا باید به نکات زیر هم اشاره کرد:
دولت هایی که تا این درجه در این حکومت رخنه کرده اند که می توانند از محل خامنه ای و سران نظامی و اطلاعاتی حکومت در آن آگاه باشند و بنابراین از کوچک ترین چم و خم سازمان های آن سر در بیاورند نباید ندانسته باشند که برنامه ی کشتار جمعی در دستور حکومت بوده است.
بنابراین به یقین می توان گفت که هم دولت امپریالیستی آمریکا و هم دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل از برنامه کشتار جمعی در روزهای منتهی به 18 و 19 دی ماه خبر داشتند و با این وجود نه هشداری دادند و نه از درون افشاگری ای کردند( تا حدودی از تهدیدهای پیش از روزهای 18 و 19 آبان به وسیله ی برخی سران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت از جمله رادان می شد حدس زد که برنامه ی کشتاری در پیش است).
نتیجه ای که به دست می آید این است که زمانی که دو کشوری که ظاهرا دل شان برای مردم می سوزد و بنابراین می توانند به مردم هشدار بدهند که در روزهای مزبور به خیابان نروند و یا روز بروند و یا حداقل به شکل دسته های پراکنده در سراسر شهر بروند و غیره، چنین هشدارهایی را نمی دهند( ترامپ در آن زمان می گفت « مردم ادامه دهید که کمک در راه است»!) و به احتمال عوامل نفوذی خودشان بخشی از سرکوب کننده گان و کشتارگران هستند چگونه می شود که یک دفعه مردم در برنامه ی نظامی شان برای سرنگونی حکومت جای می گیرند؟
همچنین می توان به نتایج عملی جنگ کنونی حداقل در حال حاضر نگریست که عملا جنبش های مردم را به حالت انفعال در آورده است و نیز به حکومت بیشترین امکان را داده که با وجود کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه و نیز در بند کردن ده هاهزار نفر و اعدام کردن آشکار و پنهان بسیاری از آنها و اجبار وی به برخی عقب نشینی ها( چنانکه در برخوردهای نخستین با دانشجویان در روزهای پس از چهلمین روز از سرکوب خونین دی ماه دیدیم) برعکس به شدت به دنبال برنامه ی استفاده از وضع جنگی، وارد کردن اتهامات جاسوسی و غیر آن، پیشروان و سران این جنبش ها را بازداشت کرده و به بند می اندازد و انواع فشارها را به مردم عادی وارد می کند. آیا این ها چیزهایی بودند که امپریالیسم غدار آمریکا که ارتش و سازمان های اطلاعاتی خود را قوی ترین و پیشرفته ترین و نخستین در جهان می داند و نیز دولت صهیونیستی اسرائیل که ادعاهایش در این خصوص حداقل در منطقه همپای ادعاهای آمریکا در جهان است، آن را نفهمند؟
اشاره به وضعی که در آن جنگ آغاز شد!
به این نکته نیز باید اشاره کرد که اگر چه تمامی طبقات خلق در مبارزه با حکومت و در راستای جنبش ها و خیزش ها و شورش های پیشین، خیزش بزرگ دی ماه 1404 را به راه انداختند اما نخست اینکه این در چارچوب تضاد خودشان با حکومت جنایتکار ولایت فقیه و تکوین مستقل این تضاد بود و دوم، با توجه به سرکوب خونین و کشتار ده ها هزار نفری، خلق و در درجه نخست طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان می توانست از دل تجارب خودش به این نتیجه برسد که شکل مسالمت آمیز مبارزه به عنوان شکل عمده ی مبارزه کارگشا نیست و باید جای خود را به مبارزه ی قهرآمیز و مسلحانه ی توده ای به عنوان شکل عمده و اصلی مبارزه بدهد.
جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با حکومت بر چنین زمینه ای آغاز شد. تضادی که تنها با حکومت ولایت فقیه نبوده در عین حال معرف تضاد با تمامی طبقات خلق ایران نیز بود و آن را رشد و تکامل می داد.
حال در این وضع این که نیرویی خارجی بخواهد روی مبارزه ای داخلی سوار شود و آن را در جهت اهداف خود هدایت کند خود مساله ای است و چنان که در عمل دیده می شود به ساده گی نمی تواند صورت گیرد، مگر این که چنان که اشاره کردیم امپریالیست ها نیرویی نظامی وابسته به خود در داخل می داشتند و آن نیرو در چارچوب تضاد ارتجاعی امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه وارد صحنه می شد و بخش هایی از توده ی مردم را دنبال خود می کشید. یعنی آنچه که پادشاهی خواهان تلاش داشتند به سر جنبش توده ها بیاورند و به اصطلاح آن را تصاحب کنند. در این مورد می توان به گرایش به احزاب راست وابسته به آمریکا در برخی از کشورهای زیرسلطه ی آمریکای جنوبی و کشاندن مردم زیر پرچم راست ها در انتخابات پارلمانی و یا ریاست جمهوری اشاره کرد.
واقعیت حداقل تا کنون نشان داده که چنین نیرویی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد توانایی اش به حدی نبوده و نیست که بتواند مستقلا وارد عمل شود و مردم را دنبال خود بکشاند و حکومت را سرنگون کند.
به این ترتیب نتایج عملی جنگ( که بارها در تجارب در ایران تکرار شده است) نشان می دهد که نه تنها هدف امپریالیسم آمریکا (و دولت صهیونیستی اسرائیل) سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی مردم نبوده است بلکه برعکس عملا یا در واقع و با اقدامات دخالت گرانه اش، مجاز کردن حکومت به سرکوب و میدان باز کردن برای سرکوب مردم به وسیله ی حکومت بوده است.
حتی اگر خیرخواهانه ترین نیت ها در کمک به مردم و نه همراهی های تاکتیکی که در برخی موارد از مبارزه ی طبقاتی و ملی پیش می آید( برای نمونه در مشروطیت در کمک های نخستین امپریالیسم انگلستان به مشروطه خواهان در تضادش با امپریالیسم روسیه) را در امپریالیست ها جستجو کنیم که یافتن اش امری است محال، باز این چیزی نیست که دولت امپریالیستی آمریکا و حکومت صهیونیستی اسرائیل آن را ندانند و یا پیش بینی نکرده باشند.
با این همه، اگر «سرنگونی حکومت» را از همان آغاز هدف این دو کشور بدانیم آمریکا و اسرائیل نه پیروزی مطلق بلکه یک پیروزی نسبی به دست آورده اند و در عمل به برخی از اهداف خود یعنی تضعیف نیروهای و تاسیسات نظامی حکومت اسلامی رسیده اند و به واقع کمتر جای سالمی برای آن باقی گذاشته اند. حکومت ولایت فقیه برخلاف نظر رویزونیست های مرتجع «محور مقاومتی» که کاسه ی داغ تر از آش شده اند، اکنون بسیار ضعیف تر از پیش از این جنگ و پیش از جنگ دوازده روزه ی نخست است.
در بیانیه ی دیگری به هدف دوم یعنی رو آمدن «نیروهای میانی از درون حکومت» و ونزوئلایی شدن حکومت ایران می پردازیم.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
هشت فروردین 1405
بیانیه ششم
The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (sixth Statement)
جنگ تجاوزکارانه ی امپریالیسم علیه حق حاکمیت ملی خلق ایران
جنگ ارتجاعی- اهداف و واکنش ها
1- جنگ ارتجاعی کماکان ادامه دارد. پس از گذشت هفده روز از جنگ هنوز مشخص نیست که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل چه اهدافی را دنبال می کنند. آنچه آنها گفته و می گویند هدف واحدی نیست و کمابیش سه هدف است: یکم ضربه زدن به تاسیسات هسته ای و موشکی و پدافندی و کلا از کار انداختن نیروی نظامی حکومت اسلامی و تبدیل آن به یک نیروی ضعیف تا جایی که به گفته ی ترامپ جمهوری اسلامی نتواند هیچ خطری در آینده ی نزدیک برای کشورهای منطقه ایجاد کند. سران دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نیز گفته اند که جنگ را تا آنجا ادامه می دهند که برای سپاه پاسداران جز کلاشینکف چیزی باقی نماند. دوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت اسلامی تسلیم شود و تمامی شروط ترامپ و احتمالا شروطی که پس از تسلیم افزوده خواهد شد بپذیرد. در اینجا هدف رو آمدن جریان هایی در طبقه ی حاکم کنونی است که هوادار رابطه ی عادی با امپریالیست های غربی باشند. سوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت کنونی از هم پاشیده شود و شرایط جایگزینی آن از داخل به وسیله ی نیروهای نظامی و سیاسی هوادارغرب فراهم گردد.
2- در وجهی دیگر به نظر می رسد که سران آمریکا اهداف خود را طبق پیشرفت جنگ تعیین می کنند. نخست گویا دلیلی برای آغاز جنگ وجود نداشته است و سران حکومت اسلامی عقب نشینی هایی در مذاکرات در مورد مساله ی غنی سازی و نیز اورانیوم با غنای بالای موجود خود کرده بودند( طبق گفته ی برخی از سران امپریالیسم انگلستان که نزدیک ترین روابط را با بخش مهمی از سران حکومت کنونی داشته است). به نظر می رسد جز این که جنگ از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل گریز ناپذیر شده بود، اطلاعات مربوط به جای خامنه ای و بخشی دیگر از سران حکومت و فرصت استثنایی برای کشتن آنها مزید بر علت برای آغاز جنگ شده باشد. مورد دیگر این است که اگر سران جمهوری اسلامی پس از چند روز نخست و زدن بخش مهم دیگری از سران حکومت اسلامی تسلیم می شدند این امکان بود که آتش بس صورت گیرد و جنگ با آسیب های کمتری پایان یابد؛ اما پافشاری سران هسته ی سخت قدرت به تداوم جنگ و بیشتر با این امید که تاکتیک هاشان که عمدتا حمله به پایگاه های نظامی آمریکا در منطقه و تاسیسات نفتی و تجاری کشورهای خلیج و نیز بستن تنگه ی هرمز بوده است فشار به آمریکا وارد کند و این کشور جنگ را پایان دهد عملا به تداوم بیشتر جنگ منجر شده است. تسلیم نشدن و یا شروط را کامل نپذیرفتن به ادامه جنگ کشیده شد و ادامه ی جنگ و پیشرفت آن به نفع آمریکا و اسرائیل می توانست اهداف آنها را گسترده تر کند. اگر جنگ به همین شکل ادامه یابد این که آمریکا و اسرائیل از اهداف اعلام شده ی نخستین خود فاصله گیرند و حتی در صورت پیچیده شدن، کار را به پیاده کردن نیروی زمینی و سرنگونی کامل حکومت و جایگزینی حکومتی دست نشانه ی آمریکا بکشانند نیز وجود دارد.
3- با این همه، آنچه که در حال حاضر بیشتر به نظر می رسد و کماکان محتمل ترین گزینه می باشد این است که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل می خواهند ضربات نظامی و آسیب ها را به درجه ای برسانند که اولا حکومت تا مدت ها نتواند خود را بازسازی کند و دوما این که تسلیم شود و تغییر بافتی در زمامداران اصلی کشور صورت گیرد و جناح ها و باندهای خواهان رابطه ی عادی با کشورهای امپریالیستی غرب رو بیایند. افرادی مانند روحانی و یا پزشکیان و باندش در دولت و حتی اصلاح طلبان بیرون از دولت( بیشتر کارگزاران سازندگی) که مایل اند با آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی رابطه یی بر مبنای تسلط آنها و وابستگی داشته باشند، بر عناصر اصلی هسته ی نظامی - امنیتی – سیاسی و اقتصادی کنونی که جاه طلب و ماجراجوست، حتی در صورت تغییرات سیاسی آنها، مرجح اند.
4- اگر این هدف ملاک گرفته شود و آن گونه که از روند کنونی جنگ بر می آید، این جنگ تا زمان تسلیم حکومت کنونی به امر ترامپ ادامه خواهد یافت. تسلیم می تواند به شکل پذیرفتن آشکار یا پنهان شروط و خواهان آتش بس و مذاکره شدن بروز یابد و نه اعلام آشکار تسلیم. به نظر می رسد که صحبت های منسوب به عراقچی که خواهان مذاکره و گفتگو( احتمالا با پذیرفتن بخشی از خواست های ترامپ) شده است به این شرط که جنگ دیگری علیه حکومت به راه انداخته نشود و نیز غرامت به حکومت اسلامی پرداخته شود از این زمره باشد.
5- در صورت پافشاری سران کنونی قدرت، و امید به این که استراتژِی و تاکتیک هاشان در جنگ با آمریکا و اسرائیل موثر افتد و آنها بتوانند یک پیروزی را در بوق و کرنا و جای پای خود را در روابط داخلی محکم کنند جنگ ادامه خواهد یافت.
6- تداوم جنگ اکنون دیگر نه به معنای نابودی تاسیسات اتمی و موشکی و نیابتی ها بلکه به معنای ضربه به زیرساخت های اقتصادی و کارخانه ها و بیمارستان ها و مراکز مسکونی و ضربه وارد کردن به زندگی و معیشت توده هاست.
حکومت ارتجاعی ولایت فقیه در زیر فشار شدید
1- حکومت کنونی را یک هسته ی نظامی، امنیتی و سیاسی و روحانی دارای بالاترین مراتب قدرت می چرخاند. این ها عبارتند از دفتر رهبری، سران رده ی اول و دوم سپاه پاسداران و بسیج و سازمان های اطلاعاتی و نیروهای انتظامی، فقها و حقوقدانان شورای نگهبان، بافت اصلی و مسلط در مجلس خبرگان و همچنین بخشی از رهبری حوزه های علمیه، بخش اصلی شورای تشخیص مصلحت نظام، سران دستگاه قضایی مانند محسنی اژه ای و همچنین دادستان کل کشور و رده هایی از این گونه، باند قالیباف در راس مجلس و بخش عمده ی نماینده گان مجلس شورای اسلامی وابسته به باند جلیلی و پایداری ها. در شرایط کنونی بازیچه بودن پزشکیان رئیس جمهوری و بخش اصلاح طلبان حکومتی دولت اش بسیار به چشم می آید. دولت پزشکیان مطیع و برده ی تصمیمات هسته ی نظامی - امنیتی و دیگر باندهای مربوطه است. خصلت صوری و بی محتوای «جمهوری» بودن حکومت اسلامی را اکنون به روشنی بیشتری می توان دید. حکومت به همه چیز مانند است جز جمهوری و هر چه باشد«جمهوری» نیست.
2- هنوز روشن نیست که آیا سران حکومت اسلامی می خواهند جنگ را ادامه دهند و یا آنچه ترامپ در مورد پیشنهادهای مذاکره از جانب سران بیان کرده است و عراقچی آن را انکار کرده است در همین مورد است. هنگام نگارش این بیانیه اسرائیل اعلام کرد که علی لاریجانی و فرمانده ی بسیج را ترور کرده است و حکومت ایران نیز پس از چندی کش و قوس اعلام کرد علی لاریجانی و غلامرضا سلیمانی کشته شده اند.
3- به نظر می رسد که تسلیم به شروط ترامپ اگر چنین امری با توجه به نتایج سنگین داخلی و بیرونی آن صورت گیرد - و همچنین اگر آن را هدف نهایی ترامپ در نظر گیریم- در حکومت ولایت فقیه تغییرات عمده ای پدید خواهد آورد. موقعیت ولی فقیه اگر باقی بماند فرد فقیه باید مزدور غرب شود. تغییرات دیگر این مقام عبارتند از تبدیل آن به شورای رهبری، تبدیل شدن به مقامی تشریفاتی و یا در نهایت این که از بین برود. در عین حال رو آمدن جریان غربگرا در حکومت کنونی- اگر برای نمونه روحانی در نظر گرفته شود – به معنای ضعیف شدن موقعیت سپاه پاسداران در حکومت و احتمالا انحلال آن در ارتش است. این امر با وجود این روحانی خودش یک آخوند است می تواند موجب تضعیف موقعیت روحانیون در حکومت نیز بشود. این ها همه در شرایطی است که جنبش مردم را عجالتا دخالت ندهیم و صرفا رابطه آمریکا و اسرائیل و جناح های حکومت را در بررسی دخالت دهیم.
4- سیاست حکومت اسلامی ولایت فقیه در مورد جنگ حداقل در ظاهر تسلیم نشدن و ادامه دادن است. تصور سران هسته ی اصلی قدرت به ویژه نیروهای نظامی و امنیتی پاسدار این است که با سه حربه ی یکم، حمله به پایگاه های نظامی آمریکا در کشورهای متحد آمریکا در خلیج و همچنین تاسیسات نفتی و تجاری این کشورها، دوم، گسترش جنگ به مناطقی مانند لبنان و عراق و یمن و درگیر کردن باقی مانده ی نیروهای نیابتی در این کشورها با نیروهای آمریکا و اسرائیل، و سوم، بستن یا محدود کردن تردد نفتکش ها و کشتی های تجاری از تنگه ی هرمز و بالا رفتن قیمت نفت و تاثیرش به روی کالاهای دیگر و ایجاد تورم در کشورهای امپریالیستی و دیگر کشورهای جهان، می تواند فشاری به امپریالیست های غربی و کشورهای متحد آن و همچنین کشورهای منطقه وارد کند تا آنها عملا جلوی تداوم جنگ را بگیرند. این سیاست علیرغم وارد کردن ضرباتی به کشورهای منطقه و آمریکا و پیروزی هایی جزیی برای نیروهای نظامی پاسدار و یا نیابتی هاشان( سرنگونی هواپیمای سوخت رسان در عراق و کشته شدن بین 4 تا 6 نفر خدمه ی آن، شلیک موشک و پهپاد به وسیله ی حزب الله به اسرائیل و وارد کردن خسارات به اسرائیل و نیز کشتن شماری از مردم عادی) اما تا کنون به نتایجی که مورد انتظار سران پاسدار بوده است نرسیده است. آخرین موضع کشورهای خلیج این بوده که ترامپ جنگ را تا زمانی که حکومت اسلامی بی خطر شود ادامه دهد. تضادهای درون طبقه ی حاکم آمریکا گرچه خواه بین حزب دموکرات و حزب جمهوری خواه و خواه درون حزب جمهوری خواه و خواه درون دولت ترامپ وجود داشته اما تا کنون به آن درجه ای نرسیده که ترامپ را وادار کند که پایان جنگ را اعلام کند. از آن سوی ترامپ می گوید که از جانب حکومت اسلامی پیام برای مذاکره آمده است و از این سوی عراقچی اعلام می کند که دروغ است. در هر صورت بیشتر به نظر می رسد که این هسته ی سخت قدرت است که هر روز که می گذرد نسبت به ضرباتی که وارد می کند، ضربات شدیدتر و بزرگ تری می خورد. لاریجانی که کشته شد یکی از مهم ترین رهبران و سازماندهندگان حکومت بود. نقش کثیف وی در سیمای جمهوری اسلامی و ریاست مجلس و این اواخر در شورای امنیت ملی و نیز پس از کشته شدن خامنه ای در هدایت نظام بر کسی پوشیده نیست. از دست رفتن این رهبران ایدئولوگ و سازمانده و دارای تجربه ی بالا در حکومت، حتی اگر کاملا در هسته ی سخت قدرت جذب نشده باشند، ضرباتی سنگین به حکومت است.
5- هسته ی سخت قدرت برای بقای حکومت اش یعنی به واقع بیشتر برای تسلط بر این حکومت در حال جنگ است. برای این هسته هیچ چیز جز بودن اش در راس قدرت مهم نیست. این در حالی است که کنده شدن هسته ی سخت از قدرت لزوما به معنای سرنگونی طبقه ی حاکم نیست. باید توجه کرد که سال ها حکومت ولایت فقیه وجود داشت بی آنکه سران سپاه و اطلاعات بر آن به طور کامل مسلط باشند. این امر را جز در دهه ی شصت می توان در دهه های هفتاد و هشتاد و نود ( با دولت های خاتمی و روحانی و حتی تا حدودی احمدی نژاد دید). در واقع در این حکومت مدت ها هسته سخت تمامی قدرت را در اختیار خود نگرفته بود و از زمان دولت رئیسی است که همه ی امور در اختیار این باند قرار می گیرد.
توده های مردم در منگنه ی جنگ و مصائب آن و حکومت نظامی عملا بر قرار شده
1- توده های مردم در یک منگنه قرار گرفته اند. یک جانب آن جنگ است. جنگ هر روز بیش از پیش آنها را زیر فشار قرار می دهد و موجب تخریب زیرساخت های کشور و مناطق مسکونی و نیز آثار فرهنگی و تاریخی شده و کشته های بسیار از مردم عادی به جا می گذارد؛ و از سوی دیگر زندگی و معیشت عادی آنها را زیر فشارهای بیشتری قرار می دهد. این ها جز زندگی در اضطراب بی پایان شان در روزها و شب های آنهاست. اگر دسته هایی از مردم به دلیل نداشتن رهبری انقلابی در راس خود و امید به آینده، خواهان دخالت آمریکا و اسرائیل بودند اکنون با گذشت هفده روز از جنگ از تعداد این گونه افراد و دسته ها کاسته شده و توده های بیشتری خواهان پایان جنگ می شوند.
2- جانب دوم حکومت ولایت فقیه است. این حکومت همچون بختکی است بر سر تمامی طبقات دموکراتیک و ملی ایران از طبقه ی کارگر تا سرمایه داران میهن دوست و ملی. هسته ی سخت قدرت که بی امان از رهبران و پیشروان طبقات و مردم کشته است و به قول خودش از «کشته پشته ساخته است»( شاید عمدا کشته های 18 و19 دی ماه را آن چنان در سردخانه ی کهریزک انباشته بودند که این مثل را به ذهن آورد و آن وضع هراسی بی پایان تولید کند!) اکنون نیز از فضای جنگ استفاده کرده و بیشترین فشارها را بر مردم وارد می کند. شهرها را حکومت نظامیان کرده است. بازداشت ها هر روزه صورت می گیرد و شماری از افراد به وسیله ی حکومت کشته می شوند. وضع زندانیان سیاسی به جای آزاد کردن شان در شرایط جنگی بسیار بدتر از پیش شده است و ظاهرا تنها زمانی که جنگ تمام شود وضع واقعی آنها روشن خواهد شد. کالاها هر روز گران تر از پیش گشته و زندگی و معیشت بیش از پیش ناممکن می شود.
3- جنگ، توده های مردم را از گردونه ی مبارزه ی رودرو با حکومت بیرون کرده و آنها را حداقل در مورد تضادهای شدیدشان با حکومت تا حدودی به انفعال کشانده است. تضادی که دور تازه ای از اوج گرفتن را با خیزش دی ماه آغاز کرده بود. کشتار خونین 18 و 19 دی که بیشتر جانباخته گانش از رده ی سنی بین 20 تا 30 سال بودند یعنی پیشروان نسل جوان و آینده ساز، جز افزایش جهش گون خشم و کینه ی انباشته ی مردم از حکومت نتیجه ی دیگری برای حکومت نداشت. برگزاری آیین چهلم جانباخته گان در سراسر کشور و مبارزات دانشجویان بخش ناچیزی از بروز این خشم و کین و امکانات نوینی برای راه گشایی دور تازه ای از مبارزات شدیدتر با حکومت و پیش گرفتن شکل های تازه ای از مبارزه را در چشم انداز نشان می داد. این ها همه با جنگ تا حدودی به پس رفته و دچار انفعال نسبی شده اند.
4- در شرایط کنونی نخستین خواست همه ی توده ها پایان جنگ است. جنگ اکنون دیگر تنها نابودی نیروهای حکومت نیست بلکه نابودی توان مردم و نسل های آینده است. بهای سنگین آنچه از توانایی های کشور را که باید صرف بهبود سطح زندگی توده ها و رفاه آنها و توسعه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور شود اما اکنون دود می شود و به هوا می رود عملا باید توده های مردم با کار خویش بپردازند.
5- پایان جنگ برای تمامی طبقات دموکراتیک و ملی و مترقی مردم، آغاز تداوم مبارزات خویش با حکومت کنونی این موجود نکبت و تفاله ی متعفن اکنون چهل و هفت ساله است( و یا هر آنچه از آن باقی بماند و یا هر حکومتی که به جای آن نشیند و وابسته به امپریالیسم باشد). طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر طبقات زحمتکش و میهن دوست به دنبال سرنگونی طبقه ی حاکم بر حکومت اسلامی و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی ایران و برپایی زندگی نوین در این جمهوری آزاد و مستقل هستند. برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی و متکی به کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان، این آینده ی در پیش روی طبقه ی کارگر و خلق ماست و نخستین گام در راه برقراری یک حکومت سوسیالیستی در ایران. طبقه ی کارگر و خلق ایران در پی هدف بزرگ خویش خشم و کینه ی بزرگ خود را علیه حکومت کنونی با شکل های نوینی از مبارزه رقم خواهند زد و هر آنچه از این حکومت باقی مانده باشد را دود کرده و به هوا خواهند فرستاد.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
25 اسفند 1404