۱۴۰۴ بهمن ۱۸, شنبه

انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی( بخش های یک تا ده)

 

    انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر( بخش های یک تا ده)

The Iranian Revolution and the Problem of How to Seize

 Political Power by the Working Class (Parts One to Ten)

بخش نخست

 قهر انقلابی و الگوهای تاریخی انقلاب

      چگونگی پیشبرد انقلاب در کشورهای گوناگون امپریالیستی و زیرسلطه و تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر مساله ی اساسی است و چنانچه خطوط کلی ترسیم شود به این دلیل که شرایط نه در کشورهای امپریالیستی و نه در کشورهای زیرسلطه عموما یکسان نیست مسائل جانبی زیادی می ماند که باید به آنها اشاره شود. در بخش نخست این نوشته تلاش می کنیم که به گونه ای فشرده خطوط کلی را در مورد مساله قهر انقلابی و چگونگی تصرف قدرت سیاسی توضیح دهیم و در بخش های بعدی حاشیه ها و نکاتی را که می توان بر این خطوط کلی نوشت برشماریم و به شرایط و وضعیت نیروهای طبقه ی کارگر در کشور خود بپردازیم.

     مساله ی تصرف قدرت سیاسی
«وظیفه ی مرکزی و عالی ترین شکل انقلاب تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی نیروهای مسلح یعنی حل مساله از طریق جنگ است. این اصل انقلابی مارکسیستی - لنینیستی در همه جا، چه در چین و چه در کشورهای دیگر، صادق است.»(1) برای طبقه ی کارگر تصرف قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا برای گذار از نظام کنونی به نظام عالی تر کمونیستی اساسی ترین و مرکزی ترین مساله است. بدون تصرف قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا طبقه ی کارگر نمی تواند نظام کمونیستی را بسازد.
قدرت سیاسی یا دولت(حکومت) از دو دستگاه تشکیل شده است: دستگاه بوروکراتیک یعنی دستگاه هایی که به اصطلاح به اداره ی امور کلان و جزء اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه می پردازند و دستگاه نظامی که به اصطلاح برقرار کننده ی امنیت داخلی و مرزهای کشور و مقابله با تجاوز خارجی است. از میان این دو دستگاه، دستگاه نظامی اساسی تر است و وظیفه ی حفظ قدرت سیاسی طبقات حاکم و دفاع از آن را به عهده دارد. دستگاه نظامی شامل ارتش( در ایران سپاه و بسیج و ارتش) و نیروهای انتظامی و پلیس و دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی و زندان ها است. وظیفه ی طبقه ی کارگر در انقلاب درهم شکستن و خرد کردن این دو دستگاه و برقراری قدرت سیاسی خود بر روی ویرانه های آنها و بنابراین ساختن دستگاه نوینی است که به تداوم این قدرت یاری رساند و شرایط مورد نیاز را برای تبدیل نظام حاضر یعنی سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور به نظام کمونیستی فراهم سازد.
قهر انقلابی
درهم شکستن و ویران کردن این دستگاه به ویژه دستگاه نظامی اساسا به وسیله ی نیروی قهر واستراتژی انقلاب قهرآمیز ممکن است. در مارکسیسم مارکس و انگلس کاربرد قهر و انقلاب قهر آمیز برای تصرف قدرت سیاسی یکی از قواعد اساسی است که حذف آن و یا بی اهمیتی نسبت به پذیرش و تبلیغ و ترویج همواره ی آن و همچنین اجرای عملی آن، مساوی با رویزیونیسم و تبدیل مارکسیسم به لیبرالیسم است.
البته مارکسیسم امکان گذار مسالمت آمیز را در تکامل مبارزه طبقاتی و برای کسب قدرت به وسیله ی طبقه ی کارگر رد نمی کند و طبعا کمونیست ها راه بدون خونریزی و یا راه با کمترین خونریزی را بر راه پر درد و رنج و قربانی دادن ترجیح می دهند؛ اما حقیقت این بوده و هست که امکان چنین گذاری تنها در شرایطی بسیار استثنایی از پیشرفت و تکامل مبارزه ی طبقاتی و انقلاب و در کشورهایی معین به وجود آمده و می آید و بنابراین نه به عنوان یک قاعده ی اساسی بلکه به عنوان امری استثناء بر قاعده که طبقه ی کارگر باید آن را نیز به گونه ای جنبی و فرعی و همچون «امکانی در شرایطی استثنایی» در نظر داشته باشد، به شمار می آید. این بدان معناست که طبقه ی کارگر در تمامی کشورهای بلا استثناء، استراتژی خود را تصرف قدرت از راه قهرآمیز در نظر می گیرد و برای آن تدارک دیده و نیروهای مسلح و ارتش مسلح خود را به وجود می آورد نه تصرف قدرت از راه مسالمت آمیز و در نتیجه بی اهمیتی به تشکیل نیروهای نظامی و یا ارتش مسلح را .
استراتژی قرار دادن راه مسالمت آمیز و مبارزه ی در چارچوب دیکتاتوری بورژوایی مثلا از راه انتخابات و پارلمان های بورژوایی و نیز در استبدادهای مذهبی و سلطنتی و نظامی صرفا از راه مبارزات مدنی مسالمت آمیز، مساوی با رویزیونیسم و تبدیل مارکسیسم به لیبرالیسم است.    

     قهر انقلابی و «شبه چپ های سده ی بیست و یکمی»
قهر انقلابی به عنوان یک قاعده اساسی در مارکسیسم را دارودسته های سده ی بیستمی و سده ی بیست و یکمی رویزیونیسم (یعنی دارودسته های به اصطلاح مارکسی و مارکسیسم غربی و اروکمونیسم و چپ نویی و سوسیال دمکراسی) منسوب به«چپ سنتی» دانسته و زیر پا می گذارند و به جای آن «گذار مسالمت آمیز» را به عنوان یگانه امر مورد پذیرش و استراتژی خود در می آورند و بنابراین نشان می دهند که نه پیرو مارکس و انگلس  آموزگاران انقلابی و جنگاور پرولتاریا بلکه پیرو مارکسی تغییر شکل یافته و بدلی و قلابی شده هستند. مارکسی که «آنها به نفی قواعد اساسی انقلابی در اندیشه های وی پرداخته و آن را به چیزی برای بورژوازی پذیرفتنی و بنابراین وی را به یک لیبرال تمام عیار تبدیل کرده اند»( نقل به معنی  از لنین -  دولت و انقلاب و انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد). و به این ترتیب نماینده ی همان نظریه ی لیبرالی- بورژوایی سده های پیش از مارکس و انگلس درون چپ می شوند.(2)
این است آنچه که لنین پیشوای پرولتاریا در مورد انقلاب قهری می نویسد:
«ضرورت تربيت سيستماتيک توده‌ها به قسمى که با اين نظريه و همانا با اين نظريه ی انقلاب قهرى مطابقت داشته باشد، همان نکته‌اى است که شالوده ی تمام آموزش مارکس و انگلس را تشکيل مي دهد. بارزترين نشانه خيانت جريان های فعلا حکمفرماى سوسيال شووينيسم و کائوتسکيسم( بخوانید دارودسته های رویزیونیست های توده ای و اکثریتی و راه کارگری، مارکسی،«شبه چپ» قرن بیست ویکمی، مارکسیسم غربی و اروکمونیسم) به آموزش مارکس و انگلس اين است که خواه اين جريان و خواه آن ديگرى اين ترويج و اين تبليغ را فراموش کرده‌اند.»( لنین، دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 524، تاکیدها از لنین است)
استراتژی قهرانقلابی نیاز به نیروی مسلح و ارتش مسلح دارد
طبقه ی کارگر برای درهم شکستن این دستگاه نیاز به نیروی قهر دارد. یعنی به ارتش مسلح خود. این ارتش باید در حین مبارزه تشکیل شود. در برخی از کشورها این ارتش نخست در شکل سازمان نظامی حزب کمونیست طبقه ی کارگر بروز می کند که به مرور و طی رشد حزب و پایگاه اجتماعی اش به ارتش تبدیل می شود و در برخی دیگر از همان آغاز به شکل ارتش مسلح کارگری و یا کارگری - دهقانی در آمده و برای تصرف قدرت سیاسی وارد جنگ با نیروهای طبقه یا طبقات حاکم می شود.
در کشورهای دسته ی نخست در دورانی طولانی از مبارزه و در زمانی که مبارزه شکل سیاسی دارد، سازمان یابی سیاسی شکل عمده ی سازمان یابی اعضا و هواداران و توده ها است و سازمان یابی نظامی به شکل ارتش و برای دست زدن به مبارزات پارتیزانی و قیام مسلحانه شهری نقش غیرعمده ی سازمان یابی را دارد؛ در دسته ی دوم برعکس، به این دلیل که مبارزه تقریبا از همان آغاز شکل نظامی و جنگ را دارد، سازمان یابی به شکل ارتش مسلح شکل عمده ی سازمان یابی اعضا و هواداران و توده ها را می یابد و سازمان یابی سیاسی جهت غیرعمده می باشد؛ روشن است که در هر دو شکل رهبری حزب کمونیست طبقه ی کارگر است که اعمال می شود.    

نیمه ی نخست مهر 1402

یادداشت ها
1-    مائو تسه دون- مسائل جنگ و استراتژی، منتخب آثار جلد دوم، ص 325.
2-    کافی است نگاهی به غش کردن و موس موس کردن های این رویزیونیست ها و سوسیال دموکرات ها به شکل قدرت گرفتن احزابی در آمریکای جنوبی که عموما «سوپاپ های اطمینان»ی هستند و یا عملا می شوند، بیندازیم. الان دورانی شده که حضرات «مارکسی» و سوسیال دمکرات های«شبه چپ»( از نوع حزب کمونیست ایران) و راه کارگری های خروشچفیست قند تو دل شان آب می شود برای این گونه راه پارلمانی و یا راه «مدنی» قدرت گرفتن! حضرات سر گرفته اند که« روش های انقلابی کسب قدرت سیاسی قدیمی را رها کنید و این ها را بچسبید»!؟( نگاه کنید به اشاره به شیلی در اعلامیه ی حزب کمونیست و راه کارگر در جمعه 7 مهر 1402). این است«چپ مدرن» و«قرن بیست و یکمی» حضرات فرصت طلب ضد مارکسیسم که در مقابل مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم و راه تصرف قدرت سیاسی از طریق قهرانقلابی علم می شود!
 

بخش دوم

دو الگوی اساسی انقلاب

طی صد و اندی سال اخیر پیشبرد انقلاب قهرآمیز و تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست وی به دو شکل اساسی صورت گرفته است که به عنوان دو الگو و یا دو راه انقلاب برای انقلابات دموکراتیک نوین به رهبری طبقه ی کارگر و انقلابات پرولتری شناخته می شوند. این دو الگو در عین این که در جنبه هایی با یکدیگر وحدت دارند اما به گونه ای کیفی با یکدیگر اختلاف دارند و از جنبه های اساسی کاملا در جهات متضاد یکدیگر قرار می گیرند.
الگوی انقلاب اکتبر- از اعتصاب های اقتصادی و سیاسی سراسری تا شورش ها و قیام های مسلحانه
الگوی نخست انقلاب اکتبر 1917 روسیه می باشد که یکی از آگاهانه ترین و تکامل یافته ترین انقلاب ها در تاریخ بشر است. اوج این انقلاب یعنی قیام مسلحانه اکتبر به وسیله ی لنین رهبر حزب کمونیست روسیه( بلشویک) طراحی و رهبری شد. انقلاب اکتبر و نقطه ی اوج آن قیام اکتبر و پیش از آن انقلاب فوریه 1917 هر دو در تداوم و تکامل انقلاب 1905- 1907 روسیه و بنابراین در راستای آن قرار می گیرند و ویژگی های اساسی این سه انقلاب که در آغاز در نخستین انقلاب خود را نشان داده و سپس در فوریه تکرار گردیده و در اکتبر آگاهانه به اجرا در آمد مشخص کننده ی راه اکتبر می باشد.
شکل تکامل این انقلاب از اعتصابات کارگری شروع می شود و به همراه گردهمایی ها و راهپیمایی ها و تمامی اشکال مبارزات توده ای به سوی خیزش ها و شورش های توده ای و قیام های مسلحانه شهری گام برمی دارد. بر همین مبنا شکل تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر راه قیام مسلحانه ی شهری و یا از اعتصاب تا قیام نام گرفته است.
این اعتصاب ها و شورش ها و قیام های مسلحانه نخست در مراکز و شهرهای بزرگ صنعتی و کلیدی که طبقه ی کارگر صنعتی پیشروترین بخش طبقه ی کارگر، متمرکزتر و از نظر سیاسی آگاه تر است و سازمان های صنفی و سیاسی وی به ویژه حزب کمونیست اش قوی تر و تاریخ مبارزات و جنبش های وی در آن شهرها دارای سابقه ی تاریخی بیشتر است صورت می گیرند و پس از قیام مسلحانه و تسخیر قدرت سیاسی در شهرهای اصلی و مراکز صنعتی، طبقه ی کارگر به مرور قدرت سیاسی خود را در شهرهای متوسط و کوچک و روستاها گسترش می دهد و به تدریج سراسر کشور را به تصرف خود در می آورد.
در کنار این شکل شهری مبارزه یا اعتصاب های کارگری و قیام مسلحانه ی کارگری، شکل شورش ها و قیام های دهقانی علیه فئودال ها در روستاها و تصرف زمین های فئودال ها و تقسیم آن میان دهقانان نیز وجود دارد که عموما مکمل مبارزات انقلابی طبقه ی کارگر شهری است و نقش جنبی را در تصرف قدرت سیاسی اجرا می کند. این شکل تنها در کشورهایی صورت می گیرد که بافت ناهمگون سرمایه داری صنعتی و فئودالی دارند.
در هر صورت این شکل به طور خلاصه گرفتن قدرت سیاسی نخست در شهرهای بزرگ و پرجمعیت صنعتی که کارگران کارخانه های آنها از نظر سیاسی آگاه تر و سازمان یافته تر و مبارزه ی طبقاتی کارگران تکامل یافته تر است و سپس در شهرهای متوسط و کوچک و روستاها و یا از مراکز صنعتی تکامل یافته به پیرامون و مراکز کمتر صنعتی و کمتر تکامل یافته است. به این ترتیب سیر حرکت از پیشرفته ترین مناطق صنعتی به دورافتاده ترین و عقب مانده ترین نقاط روستایی است.
روشن است که این شکل تصرف قدرت سیاسی مستلزم کشوری است که از نظر اقتصادی سرمایه داری صنعتی باشد( و یا سرمایه داری صنعتی جهت عمده ی ساخت اقتصادی آن را در شهرهای بزرگ و کلیدی تشکیل دهد)، طبقه ی کارگر آن از نظر کمی حداقل در شهرهای مورد بحث زیاد و دولت طبقه ی سرمایه دار دارای مرکزیت سیاسی و نظامی باشد. همچنین نیاز است که مبارزه ی طبقاتی بین کارگر و سرمایه دار بتواند تا حدودی آشکارا رشد و تکامل یابد و بنابراین درجه ای از دموکراسی بورژوایی و آزادی های سیاسی احزاب و سازمان های صنفی و شرایط برای کارعلنی و بالا بردن آگاهی توده ها و انتخابات پارلمانی و تشکیل مجلس موجود باشد. چنین شرایطی در جهان پس از رشد سرمایه داری و تبدیل آن به امپریالیسم می توانست در کشورهای سرمایه داری پیشرفته و امپریالیستی به وجود آید و نه در کشورهای تکامل نیافته و یا زیرسلطه ی امپریالیسم.
شکل تصرف قدرت سیاسی در هنگام تجاوز امپریالیستی
آنچه در بالا به آن اشاره شد شکل تصرف قدرت سیاسی در شرایط عادی تکامل اجتماعی - سیاسی و نظامی و جنگ داخلی در کشورهای امپریالیستی است. در شرایط حمله ی یک امپریالیست به امپریالیست دیگر، مبارزه ی طبقه ی کارگر برای تصرف قدرت سیاسی از شکل مبارزه سیاسی به شکل نظامی و مبارزه ی پارتیزانی و یا در صورت امکان جنگ منظم تغییر می یابد.
برای نمونه مبارزه ی طبقه ی کارگر و احزاب کمونیست در برخی از کشورهای سرمایه داری غربی و بیشتر کشورهای اروپای شرقی در جنگ امپریالیستی جهانی دوم و هنگامی که فاشیست های هیتلری به آنها حمله و آنها را اشغال نظامی کردند چنین اشکالی را یافت. در آن شرایط شکل تصرف قدرت سیاسی از شکل دست زدن به قیام های مسلحانه ی شهری به شکل مبارزات و جنگ های پارتیزانی در روستاها و شهرها تبدیل گردید.
در کشورهای اروپای شرقی طبقه ی کارگر عمدتا از طریق جنگ و نبردهای پارتیزانی روستایی و شهری قدرت سیاسی را تصرف کرد. این امر به معنای نفی امکان قیام های مسلحانه ی شهری در چنین شرایطی نمی باشد اما در کشور اشغال شده و تمرکز دشمن در شهرهای کلیدی تصرف شده، چنین شکلی نمی تواند نقش عمده را در تصرف قدرت سیاسی اجرا کند و بنابراین جهت عمده راه تصرف قدرت سیاسی را تشکیل دهد.
الگوی انقلاب چین- جنگ دراز مدت خلق و محاصره ی شهرها از طریق روستاها
الگوی دوما الگوی انقلاب دموکراتیک نوین و کمونیستی چین است که از سال 1924 و به ویژه از سال های 1928 یعنی پس از شکست انقلاب در آن مقطع آغاز شده و تا 1949 به درازا کشید. خصلت ویژه ی این انقلاب، نمایان شدن در شکل جنگ خلق دراز مدت است. این جنگ یا «انقلاب در شکل جنگ» و یا چنان که استالین به روشن ترین شکل طرح کرد:«انقلاب چین انقلاب مسلح در مقابل ضد انقلاب مسلح است» به وسیله ی ارتش سرخ کارگری - دهقانی و زیر رهبری حزب کمونیست طبقه ی کارگر به پیش رفت.
شکل تکامل این انقلاب یا جنگ از مکان هایی که مبارزات طبقاتی میان دهقانان و فئودال ها تکامل یافته تر است و بنابراین مبارزات دهقانی قوی تر و جنبش ها و قیام های دهقانی وجود دارد و در نتیجه با رهبری مبارزات دهقانان به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست وی و از روستاها آغاز شده و در این مراکز روستایی پایگاه های انقلابی و مناطق سرخ به وسیله ی حزب کمونیست برپا می شود و دولت دموکراتیک نوین خلق به رهبری طبقه ی کارگر برقرار می گردد. سپس طبقه ی کارگر به مرور از روستاهای دور از دسترس که نیروی دولتی غیر متمرکز و ضعیف و ناتوان است با اتکا به ارتش سرخ کارگری - دهقانی نیروی خود و سرزمین های خود را گسترش می دهد و به مرور و طی یک جنگ دراز مدت خلق به تصرف مراکز اصلی دست می زند و در نهایت قدرت سیاسی را در شهرهای بزرگ کشور به دست می آورد. این شکل محاصره شهرها از طریق روستاها از طریق دست زدن به جنگ دراز مدت خلق نام گرفته است.
در کنار این شکل اصلی کسب قدرت سیاسی، در شهرهای مرکزی و مهم یا مناطق سفید از هر گونه امکان قانونی و علنی و یا غیرقانونی و مخفی برای آگاه کردن و سازمان دادن طبقه ی کارگر و دیگر توده ها استفاده می شود و مبارزات کارگری و دیگر طبقات اجتماعی از اعتصاب و گردهمایی و راهپیمایی با رهبری حزب کمونیست به پیش می رود و به مرور که جنگ دراز مدت خلق به مراحل نهایی خود می رسد این اشکال نیز به گسترش و رشد نهایی خود می رسند و می توانند به قیام های مسلحانه ی شهری نیز تکامل یابند.
به این ترتیب در این الگو یا راه انقلاب، اعتصاب و گردهمایی و راهپیمایی، و در مراحل عالی مبارزه در سطح کشور شورش ها و قیام های مسلحانه وجود دارد اما تحرک و پیشروی آنها تابع منطق و پیشروی جنگ خلق درازمدت است و به دلیل نیروی متمرکز و قوی دشمن در شهرها نمی تواند در خود و با تبدیل به شورش و قیام امکان کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر را فراهم کند و چنانچه تجارب مبارزات در چین نشان داد به شکست کشیده می شود.
علل اساسی دست زدن به این شکل مبارزه نخست این است که کشور از نظر اقتصادی عقب مانده است. در کنار سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور نظام تولیدی فئودالیستی وجود دارد که یا جنبه ی عمده ی ساخت اقتصادی است و یا کماکان نقش پررنگی در ساخت اقتصادی دارد( از همین رو این کشورها «نیمه فئودال- نیمه مستعمره» و یا «سرمایه داری بوروکراتیک با بقایای فئودالی» و این گونه ترم ها خوانده می شوند). در این گونه کشورها رشد اقتصاد به شدت ناموزون است و در برخی نقاط تا حدودی پیشرفته و در بسیاری نقاط که در سراسر کشور پخش هستند بسیار عقب مانده و دورمانده از پیشرفت می باشد. طبقه ی کارگر از نظر کمی زیاد نیست و بخش صنعتی آن ناچیز است و برعکس وی دهقانان جمعیت اصلی کشور را تشکیل می دهند. در کشور استبداد سیاسی( از دیکتاتوری های نظامی گرفته تا استبداد سلطنتی و یا دینی) و فرهنگی حاکم است و هیچ نوع آزادی احزاب و اجتماعات و حتی عموما تشکل های صنفی یا انتخابات آزاد و پارلمان و بنابراین امکان فعالیت سیاسی درازمدت برای افشاگری و پرورش سیاسی طبقه ی کارگر و توده ها وجود ندارد.(1)
وحدت و تضاد میان دو شکل
به این ترتیب اشکال اساسی مبارزه یعنی اعتصاب و گردهمایی و شورش و قیام و جنگ در هر دو شکل وجود دارند با این تفاوت که در یکی یعنی الگوی انقلاب اکتبر، اعتصاب سیاسی و تبدیل آن به شورش و قیام مسلحانه وجه عمده است و نخست تصرف شهرهای بزرگ و سپس روستاها در دستور کار قرار می گیرد در حالی که در الگوی انقلاب کمونیستی چین برعکس، این جنگ دراز مدت خلق در دو شکل جنگ منظم و جنگ پارتیزانی است که نقش تعیین کننده را در تمامی جهات از سرنگونی مرتجعین و تصرف قدرت مرکزی تا مبارزه با تجاوز امپریالیست ها( برای نمونه تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین تغییری در شکل اصلی تصرف قدرت سیاسی و مبارزه ی اصلی به وجود نیاورد بلکه تنها دشمن عمده را برای مدت زمانی معین تغییر داد) به عهده دارد؛ و اما اعتصاب ها و شورش ها و قیام ها در شهرها که در تکامل مبارزه ی سراسری و در مناطق سفید شدت می گیرند جهت غیرعمده را تشکیل داده و از استراتژی جنگ دراز مدت خلق که از روستا به شهر گسترش می یابد تبعیت می کنند.(2)
تمامی انقلابات در سده ی بیستم و بیست و یکم یا یکی از این دو الگو بوده اند یا تلفیقی با نسبت های متفاوت از آنها و البته با تسلط نسبی یکی بر دیگری.

نیمه ی دوم مهر 1402

یادداشت ها
1- در مورد این اشکال تصرف قدرت سیاسی نکات حاشیه ای وجود دارد که ما در ادامه ی این مقالات به آن می پردازیم.
2- باید به این عمده بودن به شکل درصدی نگاه کرد. یعنی ممکن است نسبت 80 به 20 باشد و یا 70 به 30 و یا 60 به 40. مساله ی درصد هر یک از این دو شکل نسبت به دیگری در چارچوب وجود هر دو شکل مساله ی مهمی است.

بخش سوم
راه انقلاب اکتبر و تغییرات در کشورهای امپریالیستی


در بخش پیشین نوشتیم که دو راه انقلاب مسائل و نکاتی دارند که باید به آنها پرداخته شود. نخست به نکات راه انقلاب اکتبر می پردازیم.
مائو درخصوص راه انقلابی اکتبر که ویژه ی کشورهای سرمایه داری امپریالیستی است می نویسد:
«با این همه در حالی که اصل یکی است، اشکال اجرای آن از طرف حزب پرولتاریا بر حسب شرایط مختلف گوناگون است. در کشورهای سرمایه داری، صرفنظر از دوران فاشیسم و دوران جنگ، شرایط از این قرارند: دمکراسی بورژوائی برقرار است؛ این کشورها در مناسبات خارجی خود زیر ستم ملی نیستند، بلکه بر ملت های دیگر ستم روا می دارند. با توجه به این خصوصیات، وظیفه ی حزب پرولتاریا در کشورهای سرمایه داری عبارت از این است که طی یک دوران طولانی مبارزه ی قانونی کارگران را آموزش و پرورش دهد و نیرو مجتمع سازد و بدین ترتیب خود را برای سرنگون ساختن نهائی سرمایه داری آماده کند. مسائلی که در این کشورها مطرح اند، عبارتند از: مبارزه قانونی طولانی، استفاده از تریبون پارلمان، اعتصابات اقتصادی و سیاسی، سازماندهی سندیکاها و آموزش کارگران. در این کشورها شکل سازمان قانونی است؛ شکل مبارزه خونین نیست (از طریق جنگ نیست). در مسئله جنگ، احزاب کمونیست کشورهای سرمایه داری بر ضد هر جنگ امپریالیستی که به دست کشورهایشان برپا می شود، به مبارزه برمی خیزند؛ هرگاه چنین جنگی برپا شود، سیاست این احزاب فراهم آوردن موجبات شکست دولت ارتجاعی کشور خود خواهد بود. جنگی که این احزاب می خواهند، جنگ داخلی است  که آن را تدارک می بینند (1). اما تا زمانی که بورژوازی واقعاً ناتوان نگردد، تا زمانی که اکثریت عظیم پرولتاریا برای اقدام به قیام مسلح و جنگ مصمم نشوند، تازمانی که توده های دهقان آماده نباشند داوطلبانه به پرولتاریا یاری رسانند، این قیام و این جنگ نباید برپا شود. و آن گاه که چنین قیام و یا جنگی برپا شد، نخستین گام اشغال شهرها و سپس حمله به دهات خواهد بود، نه برعکس. این است آنچه که احزاب کمونیست کشورهای سرمایه داری انجام داده اند؛ اینست آنچه انقلاب اکتبر روسیه بر آن صحه گذاشته است.»( مسائل جنگ و استراتژی، منتخب آثار، جلد دوم، ص 326- 325(
 
این سخنان در حدود هشتاد و اندی سال پیش نوشته شده اند. از آن زمان تا کنون تغییراتی در کشورهای امپریالیستی صورت گرفته که باید به طور مختصر به آنها اشاره کنیم.
تکامل ساخت اقتصادی سرمایه داری و یکدستی نسبی اقتصادی در این کشورها
 نخستین نکته در مورد کشورهای امپریالیستی یکدست شدن هر چه بیشتر ساخت اقتصادی این کشورها است. اگر در اواخر قرن نوزدهم و در نیمه ی نخست قرن بیستم هنوز در برخی از این کشورها ساخت های فئودالی وجود داشت( روسیه از این نظر تقریبا عقب مانده ترین بود اما در کشورهایی مانند ایتالیا و اسپانیا و یونان و کشورهای اروپای شرقی نیز ساخت فئودالی وجود داشت) در نیمه ی دوم قرن بیستم این ساخت ها به نسبت به یک ساخت اقتصادی سرمایه داری بدون حشو و زوائد فئودالی تکامل یافتند چندان که از ساخت اقتصادی فئودالی یا نیمه فئودالی در این کشورها و بنابراین از جنبش دهقانی اثری باقی نماند.
این امر به این معنا نیست که چون اشکال فئودالیسم در اقتصاد از بین رفته است در سیاست و فرهنگ نیز از بین رفته است. خواه در سیاست و خواه به ویژه در فرهنگ اشکال دگردیسی شده ی فئودالی و نیمه فئودالی در بسیاری از این کشورها وجود دارد. برای نمونه گرچه محتوای مذهب از بسیاری جوانب، محتوایی منطبق با نظر بورژوازی امپریالیستی یافته است اما خواه در محتوی و خواه در شکل هنوز بسیاری از وجوه فئودالی خود را حفظ کرده است( مثلا در اشکال ستم بر زنان و مساله ی خانواده و ادامه برخی از اشکال سیاسی و فرهنگی قرون وسطایی قدرت و نهایتا تقابل ها بین کلیساها به عنوان یک قدرت نسبی مستقل اما با توان کم با برنامه های فرهنگی و سیاسی دولت سرمایه داری امپریالیستی.)
 
سرمایه داری در کشورهای امپریالیستی به نسبت تکامل یافته تر و یکدست تر شده است اما این امر گرایش اقتصادی به ارتجاع را نیز تقویت کرده است. سرمایه داری امپریالیستی کنونی چنان که لنین گفت بیشتر سرمایه داری تنزیل بگیر است تا سرمایه داری تولید علمی و صنعتی. اکنون بانک ها و شرکت های بیمه نقش بیشتر و فراگیرتری در اقتصاد یافته اند تا شرکت های تولیدی. تازه بیشتر کارخانه های تولیدی نیز به کشورهای دیگر به ویژه چین و هندوستان و برخی دیگر از کشورهای آسیایی، مکزیک و برزیل و همچنین کشورهای افریقایی انتقال یافته اند
در عین حال این امر که ساخت اقتصادی سرمایه داری در این کشورها به یکدستی نسبی ارتقاء یافته است ناموزونی رشد سرمایه داری و تفاوت درجه ی رشد مناطق گوناگون در این کشورها و همچنین ناموزونی قدرت آنها در مقایسه با یکدیگر و نیز تفاوت و نوسان شکل های این قدرت را از بین نبرده است. برخی از قدرت ها به نسبت نیمه ی نخست قرن بیستم به درجات گوناگون تنزل یافته اند مانند پرتغال و اسپانیا و اطریش و یا ایتالیا و حتی انگلیس؛ و در عین حال قدرت های تازه ای سر برآورده اند که آمریکا در اواخر نیمه ی نخست قرن بیستم و یا روسیه ی امپریالیستی از دهه ی شصت قرن بیستم به این سو از آن زمره بوده اند و خود این کشورها هم در بیست سال اخیردچار نوسان و بالا و پایین رفتن در قدرت شان بوده اند. بخشی از قدرت هایی که در اواخر قرن نوزدهم و نیز تمامی قرن بیستم خود را به عنوان قدرت های درجه اول امپریالیستی حفظ کرده بودند اکنون نیز کماکان به عنوان قدرت های درجه اول امپریالیستی شناخته می شوند؛ از این زمره اند فرانسه، آلمان و ژاپن. با این همه اشکال قدرت برخی از آنها تا حدودی تغییر کرده است و مثلا به جای قدرت نظامی امپریالیستی به قدرت های درجه اول اقتصادی امپریالیستی تغییر یافته اند، مانند ژاپن و آلمان.( به این مساله در ادامه ی مقالات بر می گردیم).
از سوی دیگر از بین رفتن دهقانان و جنبش دهقانی موجب شده است که کارگران کشاورزی و در کنار آنها کشاورزان دارای زمین ها و مزارع کوچک در کنار کشاورزی صنعتی بزرگ و انحصاری بیشتر رشد کنند و نقش معینی در اقتصاد به عهده گیرند. در کنار آن طبقه ی خرده بورژوازی شهری نیز همواره بازتولید شده است و طیف گسترده ای را از خرده بورژوازی مدرن( از رده ی بالای کارگران یا همان اشرافیت کارگری گرفته تا لایه های اداری در تمامی موسسات تولیدی و خدماتی از جمله فرهنگی و درمانی) و سنتی تشکیل داده است. نگاهی به ساخت اقتصادی کشورهای امپریالیستی نشان می دهد که در زیردست و حاشیه ی بورژوازی بزرگ، توده ی کثیری  خرده بورژوازی سنتی( تولید کوچک در کنار تولید بزرگ، خرده فروشی ها در کنار سوپرمارکت های بزرگ) بازتولید شده است. این امر موجب شده که در کنار این دو طبقه ی اصلی یعنی کارگران و سرمایه داران طبقات میانی نیز بازتولید گردند. شکی نیست که بسیاری از این لایه های خرده بورژوازی به ویژه کم درآمدها و تهیدستان متحدین استراتژیک طبقه ی کارگر در انقلاب سوسیالیستی هستند و در جریان چنین انقلاب هایی در این کشورها ایفای نقش خواهند کرد.        
گرایش سیاسی به ارتجاع هر چه بیشتر
امر تغییر در ساخت های اقتصادی این کشورها و یکدست شدن نسبی آنها، اما به هیچ وجه با پیشرفت هایی در ساخت سیاسی آنها همراه نشده است بلکه برعکس ساخت های سیاسی آنها بیش از پیش به ارتجاع متمایل گردیده است. به عبارت دیگر هر چه بافت اقتصادی یکدست تر و پیشرفته تر و تکامل یافته تر شده است ساخت سیاسی گرایش به ایستادن و عقب گرد و ارتجاع یافته است. رشد جریان های راست و فاشیستی در برخی از مهم ترین این کشورها که به طور عمده از تغییرات در بالا و فعل و انفعالات بورژوازی امپریالیست بر می خیزد و تا حدودی برخی از توده های کارگر و زحمتکش را نیز به دنبال خود می کشاند نشانگر این گرایش ارتجاعی است.
تبدیل دموکراسی بورژوایی سرمایه داری رقابت آزاد به دموکراسی بورژوایی امپریالیستی
این امر در زمینه ی اجتماعی- سیاسی نیز اثر گذاشته و دموکراسی بورژوایی رقابت آزاد جای خود را به دموکراسی بورژوایی سرودم بریده ی دوران انحصارات امپریالیستی داده است
مقایسه ای میان وضع دموکراسی در این کشورها با اواخر نیمه دوم قرن نوزدهم و نیمه ی نخست و حتی تا حدودی نیمه ی دوم قرن بیستم نشان می دهد که در این کشورها هر روز بیش از پیش سرو دم دموکراسی بورژوایی زده شده است و گرایش به ضد دموکراسی بورژوایی نیز بیش از پیش شده است تا جایی که اگر در گذشته می شد تصور کرد که احزاب کمونیست انقلابی هم می توانند فعالیت سیاسی آگاه گرانه ی مسالمت آمیز قانونی داشته باشند اکنون کار به جایی رسیده که چنین احزابی با هزاران محدودیت آشکار و پنهان مواجه اند و حتی در حاشیه نیز نمی توانند فعالیت کنند.(1)
از سوی دیگر فعالیت جریان های سیاسی خرده بورژوای دموکرات و اصلاح طلب بدون ظاهر چپ نیز که معمولا نقش حزب سوپاپ اطمینانی را دارند و نماینده گان واقعی این طبقه نبوده بلکه نمایندگان شکلی و تحمیلی و دفورمه شده ی این طبقه را بازی می کنند( مثلا در آمریکا بخشی از حزب دموکرات این نقش را بازی می کند) نیز با محدودیت های فراوان روبروشده است.  
در کنار آن و پس از متلاشی شدن سوسیال امپریالیسم شوروی و برآمدن روسیه ی امپریالیستی قدرت احزاب رویزیونیست اروپایی( پیروان اروکمونیسم و مارکسیسم غربی) رو به ضعف نهاده است. در دهه های اخیر این گونه احزاب مرید سرمایه، دیگر آن هارت و پورت دهه های پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه دهه های شصت و هفتاد را ندارند و با افول چشمگیری مواجه شده اند . با این همه حتی این احزاب نه می خواهند و نه با این دموکراسی محدود شده می توانند آن فعالیتی را که در دهه های پیشین داشتند، داشته باشند.   
در مورد وضع گروه های انقلابی مارکسیستی - لنینیستی و مائوئیستی در این کشورها می توان گفت که در اواخر نیمه ی دوم قرن بیستم و پس از کودتای تنگ سیائو پینگ در چین و سرنگونی مائوئیست ها و طبقه ی کارگر در چین،  قدرت چپ انقلابی مائوئیست تضعیف شد. این گونه احزاب در فرانسه و یا پرتغال در دهه های شصت و هفتاد توان زیادی داشتند و دارای نفوذ در طبقه ی کارگر و دانشجویان بودنداما اکنون دارای توان و نفوذ آنچنانی نیستند
روشن است که این افت و فروکش کردن نسبی قدرت جریان های سیاسی مورد اشاره در افزایش قدرت بورژوازی و ایجاد وضع جدید بی اثر نبوده است اما این ها بخش کم اهمیت تر مساله بوده است. همراه این ناتوان شدن ها که معرف تضعیف نقش دو طبقه ی کارگر و خرده بورژوازی و زیر فشار قرار گرفتن آن ها در این کشورهاست، فشارهای اجتماعی- سیاسی ارتجاعی از یک سو و باز گذاشتن فضا برای رشد جریان های راست از سوی دیگر خود منجر به محدودیت هر چه بیشتر دموکراسی بورژوایی شده است. به عبارت دیگر اگر در گذشته دیکتاتوری بورژوایی در عرصه ی سیاسی و اجتماعی در سایه ی قدرت برتر خود و رقابت میان جناح ها و گروه های اصلی بورژوایی، اجازه ی حرکت های سیاسی را به جریان های طبقاتی مخالف به ویژه طبقه ی کارگر و خرده بورژوازی می داد اما حال دیگر حتی چنین اجازه ای نمی دهد وچنین فعالیت هایی را به شدت محدود کرده است. اکنون دیگر دموکراسی بورژوایی معنای آزادی تحرک قانونی و مسالمت آمیز احزاب طبقه ی کارگر و یا خرده بورژوازی را نیز نداشته بلکه بیشتر در چارچوب احزاب امپریالیست و تا حدود کمی احزاب لیبرال معنا می یابد. به عبارت دیگر دموکراسی بورژوایی شده است صرفا مقابله ی احزاب بورژا- امپریالیست با یکدیگر و بدون کوچک ترین رقیبی جدی از میان حتی بورژوازی لیبرال برای آنها.  
کافی است نگاهی به های و هوی و بلبشوی امپریالیستی به نفع فاشیست های اوکراینی و یا صهیونیست های اسرائیلی بکنیم تا نبود حداقل آزادی های قانونی در دموکراسی بورژوایی برای مخالفت با سیاست های بورژوازی امپریالیست نیز خود را نشان دهد. کافی است نگاهی به نبود امکان آزادی گردهمایی و راهپیمایی به نفع قطع ارسال ادوات نظامی به اوکراین و خواست پایان جنگ در اوکراین و این روزها راهپیمایی به نفع خلق فلسطین و پایان جنگ در غزه بکنیم تا فقدان حتی ابتدایی ترین موازین دموکراسی بورژوایی وعمق این دیکتاتوری بیشتر آشکار شود
ضعیف شدن امکان شکل دادن فراکسیون های انقلابی در پارلمان
در کنار محدودیت های فراوانی که نه تنها برای کمونیست های انقلابی برای ترویج و تبلیغ و فعالیت سیاسی قانونی و گردهمایی و راهپیمایی در این کشورها به وجود آورده اند بلکه برای احزاب خرده بورژوایی و از جمله احزاب رویزیونیست نیز به وجود آورده اند امکان ایجاد یک فراکسیون پارلمانی از این گونه جریان ها یا غیرممکن شده و یا بسیار نادر و در صورت به وجود آمدن بسیار کم اهمیت و حاشیه ای شده است. به این ترتیب در پنجاه سال اخیر پارلمان ها هر چه بیشتر در دستان جریان های بورژوازی مرتجع و همچنین فاشیست ها درآمده است و در بهترین حالت نیز بخش هایی از بورژوازی لیبرال و خرده بورژوازی مرفه را برای خالی نبودن عریضه در گوشه و کنار آن جای داده اند.
از این رو این تصور که امکان ایجاد فراکسیون پارلمانی قوی- همچون حزب سوسیال دموکرات آلمان در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم و یا حزب بلشویک ها در روسیه در دهه ی اول و دوم قرن بیستم- برای چپ مائوئیست وجود دارد حداقل در شرایط کنونی و در چشم انداز بسیار نادر و استثنایی است و جز در شرایط ویژه و استثنایی که بورژوازی امپریالیست زیر فشار درونی و بیرونی قرار گیرد، امکان بروز ندارد( در مورد این شرایط جداگانه صحبت می کنیم).
اتحادیه های زرد فراگیر و نقش آنها در مسخ طبقه ی کارگر
پس از کودتای خروشچف و تبدیل اتحاد شوروی سوسیالیستی به شوروی سرمایه داری تغییراتی در اتحادیه های زرد در غرب به وجود آمد و گردش به راست در این اتحادیه ها بیش از پیش شد. در گذشته وضع کارگران در کشورهای امپریالیستی غربی با وضع کارگران در شوروی سوسیالیستی مقایسه می شد و تا حدودی به این دلیل سران اتحادیه های زرد مجبور بودند دنبال خواست های کارگران را بگیرند و دست به اعتصاب های گسترده بزنند و بورژوازی امپریالیستی نیز مجبور به کوتاه آمدن می شد. پس از شکست طبقه ی کارگر در شوروی و برآمدن رویزیونیسم خروشچفی این اتحادیه های زرد بیش از پیش زیر نفوذ جریان های رویزیونیستی که یکی پس از دیگری با عنوان «کمونیسم اروپایی» و «مارکسیسم غربی» سربر می آوردند قرار گرفتند؛ جریان هایی که در جنبش های توده ای- مثلا در جنبش مه 1968 فرانسه و یا مبارزات طبقاتی در دهه ی هفتاد در پرتغال و اسپانیا و ایتالیا - نقشی منفی و بازدارنده داشتند.
پس از فروپاشی شوروی امپریالیستی در دهه ی هشتاد وضع بدتر شد، زیرا دیگر حتی نظامی که ادعای سوسیالیستی داشته باشد نیز وجود نداشت و بنابراین جای هیچ گونه نگرانی برای بورژوازی برای مقایسه های احتمالی از جانب کارگران بین وضع خودشان در کشورهای امپریالیستی با وضع طبقه ی کارگر در کشور سوسیالیستی وجود نداشت.(2) از سوی دیگردر این دوران است که سیاست های فلج کننده ی نئولیبرالیستی مسلط می گردد و نه تنها بر زندگی طبقه ی کارگر در کشورهای زیر سلطه بلکه بر زندگی طبقه ی کارگر در کشورهای امپریالیستی اثر گذاشته و وضع آن را بدتر از پیش می کند.  
در حال حاضر اتحادیه های زرد بیشتر نقش مسخ کننده ی طبقه ی کارگر را پیدا کرده اند تا حتی دفاع از حداقل حقوق صنفی کارگران و پیش بردن مبارزات اقتصادی آنها. دست سران و لایه های بالایی این اتحادیه ها که اشرافیت کارگری کشورهای امپریالیستی را تشکیل می دهند بیش از پیش در دست دولت های امپریالیستی قرار گرفته است و نقش آنها بیش از پیش به مجری سیاست های بورژوازی امپریالیستی تقلیل یافته است.
نگاهی به وضع بحران اقتصادی در کشورهای امپریالیستی پس از جنگ اواکراین که منجربه تورم بین 50 تا 100 درصد مواد غذایی و مسکن شده و سقوط هولناک دستمزدهای واقعی را موجب گردیده است و عکس العمل تقریبا صفر و یا ناچیز این اتحادیه ها در دست زدن به اعتصابات گسترده در دفاع از حقوق کارگران و نگه داشتن سطح دستمزدهای واقعی در حدود اوائل دهه ی 2000 ( در برخی از کشورهای امپریالیستی حداقل دستمزد کارگران کمتر از یک دهم افزایش یافت) خود گویای همه چیز است.
روشن است که از آنچه که در بالا آمد نباید این نتیجه گرفته شود که پس احزاب مائوئیست باید قید کار در اتحادیه های زرد و کار آگاه گرانه و فعالیت سیاسی قانونی مسالمت آمیز و گردهمایی و راهپیمایی و تلاش برای جمع آوری رای در انتخابات و نیز ایجاد فراکسیون پارلمانی و استفاده از امکانات قانونی برای تدارک قیام های مسلحانه ی شهری را بزنند. طبعا در هر شرایطی این گونه فعالیت ها در جهت تدارک برای تحقق این استراتژِی باید وجود داشته باشد اما باید روشن باشیم که در دوران کنونی آن استفاده ای که از این گونه فعالیت ها مثلا حزب بلشویک و یا حزب سوسیال دموکرات و دیگر احزاب در اروپا در فاصله ی پیش از جنگ جهانی اول تا پیش از جنگ جهانی دوم جهت تدارک قیام مسلحانه می کردند یا وجود ندارد و یا بسیار کم وجود دارد.  
نقش فرهنگ سازی بورژوایی و شستشوی مغزی توده ها در کشورهای امپریالیستی
بورژوازی تنها در زمینه ی سیاست نیست که گرایش بیشتری به ارتجاع یافته است بلکه در زمینه ی تولیدات فرهنگی نیز گرایش بیشتری به ارتجاع یافته است و نه خودش می تواند تولید درخوری داشته باشد و نه امکان بالیدن فرهنگی به طبقه ی کارگر و حتی خرده بورژوازی می دهد. نگاهی به تولیدات فرهنگی بورژوایی در نیمه ی نخست و نیز تا حدودی نیمه ی دوم قرن بیستم و مقایسه ی آن با تولیداتی که در چهار دهه ی اخیر حاکم شده است، روشنگر این نکته است. در زمان مورد اشاره از ادبیات و هنر آمریکا و اروپا بسیاری نویسندگان و هنرمندان مخالف سرمایه داری و دولت های امپریالیستی برمی خاستند، اما اکنون زمانی است که ادبیات و هنر و کلا تولیدات فرهنگی عموما در جهت شستشوی مغزی توده ها عمل می کند و تا مغز استخوان آن را فساد و تباهی در برگرفته است. مثلا در سینما، راه و رسم و تولیدات فرهنگی مبتذل و ارتجاعی امثال استیون اسپیلبرگ امپریالیست و جیمزکامرون و پیتر جکسون و به ویژه این اواخر کریستوفرنولان امپریالیست حرف اول را می زنند.
همین امر یعنی شستشوی مغزی توده های کثیر و رشد وحشتناک گرایش های فردگرایانه و دیگر سرگرمی های بی خاصیت در این کشورهاست که چنان که مائو اشاره کرد پس از انقلاب سوسیالیستی پیشبرد تغییرات فرهنگی را در کشورهای امپریالیستی بسیار سخت تر از کشورهای زیرسلطه می کند.
نقش رفاه در پذیرفتن ایده های حاکم
مقایسه ای میان وضع طبقه ی کارگر و خرده بورژوازی تهیدست در کشورهای زیرسلطه و امپریالیستی نشانگر دو دنیای به نسبت متفاوت است. یکی غرق فقر و قحطی و فشارهای گوناگون است و برای حداقل های زندگی دست و پا می زند و دیگری از رفاهی نسبی برخوردار است. البته در سال های اخیر جدا از عللی که در بالا اشاره شد، به دلیل سیل مهاجرت ها از کشورهای زیرسلطه به کشورهای امپریالیستی، سطح زندگی طبقه ی کارگر و نیز لایه های تهیدست خرده بورژوازی سیر نزولی طی کرده است؛ به این شکل که اگر در گذشته امکانات رفاهی این کشورها( آموزش و بهداشت و ...) در اختیار مثلا یک میلیون نفر قرار می گرفت اینک همان امکانات با مثلا 20 درصد افزایش( چرا که بورژوازی آن را به حد نیاز گسترش نمی دهد) در اختیار دو میلیون نفر (یعنی 100 درصد افزایش) قرار می گیرد و بنابراین سطح آن بسیار پایین می آید.
 
با وجود این تتزل سطح زندگی کارگران و زحمتکشان در کشورهای امپریالیستی با تنزل سطح زندگی کارگران و زحمتکشان در کشورهای زیرسلطه یک سان نیست. درست به همین دلیل است که مهاجرت ها در پی جهانی سازی و نئولیبرالیسم که بسیاری از توده های زحمتکش و حتی خرده بورژوازی کشورهای زیرسلطه را به خاک سیاه نشانده است، بسیار بیش از پیش شده است.
تاثیر این رفاه نسبی که نه در چارچوب خود این کشورها و مقایسه ی شرایط و رفاه طبقات با یکدیگر بلکه بیشتر در مقایسه با کشورهای درجه سه اروپا و به ویژه کشورهای زیرسلطه خود را نشان می دهد، به روی زندگی کارگران و زحمتکشان کشورهای امپریالیستی نوعی سنگ سرد شدن و بی تفاوتی نسبی است در مورد مسائل سیاسی، و نه تنها بی تفاوتی نسبی بلکه گاه تنفر از هر گونه بحث و آگاهی سیاسی. یعنی درست همان چیزی که بورژوازی امپریالیست خواسته و می خواهد. اگر ما این رفاه نسبی را کنار آن شستشوی مغزی امپریالیستی قرار دهیم آنگاه تا حدودی می توانیم به علل بی تحرکی نسبی توده های طبقه ی کارگر و زحمتکش به خصوص«سفید»ها که در تمامی این گونه کشورها در مجموع وضع شان بهتر از مهاجران است، حتی نسبت به سقوط سطح دستمزدهای واقعی شان به ویژه پس از جنگ اوکراین پی ببریم.
 
در بخش بعدی به برخی از شرایط و تضادهایی که برخلاف شرایط آمده در این مقاله عمل می کنند و نقش مهمی در برآمد انقلاب سوسیالیستی در این گونه کشورها دارند می پردازیم.

آبان 1402

یادداشت ها
1- به ندرت امکان دارد که بفهمند یک فرد مارکسیست - لنینیست و یا مائوئیست دارای موقعیت اجتماعی و کاری در دانشگاه ها و یا مراکز درمانی و  اداری و یا کارخانه های مهم است و او را در صورت تغییر ندادن افکارش بیرون نیندازند. در حال حاضر «چپی» که می تواند از دانشگاه های غربی بیرون آید و یا در آنها به عنوان پروفسور و استاد مشغول کار شود یا ترتسکیست  است یا از زمره ی«چپ نو» و «مارکسی». نگاهی به ترجمه هایی که از این خیل پروفسورها و استادان و نظریه پردازان دروپیتی غربی در سایت های رویزیونیستی و ضدمارکسیستی مانند نقد اقتصاد سیاسی و نقد و... به عمل می آید نشانگر این امر است.
2-   گفتنی است که به همان اندازه که چین مائوئیستی دارای نفوذ در طبقه ی کارگر غرب شد، چین تنگ سیائوپینگی  برعکس منفور گشت و حتی موفقیت خروشچف و برژنف را نیز در ایجاد احزاب همسو و هم صدا با خود پیدا نکرد.

 

    بخش چهارم

عوامل مثبت به نفع ترویج و تبلیغ و سازماندهی کمونیستی و آماده شدن برای

انقلاب سوسیالیستی

رشد مبارزه ی طبقاتی در کشورهای امپریالیستی غربی

در بخش پیشین توجه ما عمدتا متوجه کار برای انقلاب سوسیالیستی در شرایط« آرام وتدریجی» و «مسالمت آمیز» تکامل داخلی مبارزه ی طبقاتی در کشورهای امپریالیستی بود. در آنجا ما خود را محدود به این مساله کردیم که به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، بورژوازی امپریالیستی کشورهای غربی شرایط فعالیت سیاسی قانونی را برای گروه ها و احزابی غیر گروه و احزاب حاکم بسیار دشوار کرده است و به اصطلاح از راه های گوناگون دست آن ها را در پوست گردو گذاشته است چندان که وضع دموکراسی بورژوایی در دوران امپریالیسم به هیچ وجه با وضع دموکراسی بورژوایی در دوران سرمایه داری رقابت آزاد قابل قیاس نیست و اگر هم از تفاوت کیفی اساسی بین این دو دموکراسی بورژوازی در دو مرحله ی سرمایه داری سخنی به میان نیاوریم و دومی را گرایش به دیکتاتوری بورژازی آشکار و گسترش آن ندانیم، تفاوت های کمی- کیفی بسیاری به وجود آمده که مشخص کننده مرحله ی دموکراسی بورژوایی امپریالیستی و اختلاف چشمگیر آن با دموکراسی بورژوایی رقابت آزاد است. ما این تغییرات را در وجوهی مانند آزادی فعالیت سیاسی احزاب، امکان ایجاد فراکسیون پارلمانی و شرایط اشرافیت کارگری در رهبری اتحادیه های کارگری و نیز چگونگی سم پاشی ایدئولوژیک بورژوازی امپریالیستی و شست وشوی مغزی به وسیله ی ایدئولوژی بورژوا - امپریالیستی حاکم را دنبال کردیم. مجموع آنچه بر شمردیم گواه بر وضعی منفی برای فعالیت سیاسی کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی داشت.

اکنون بر آنیم که شرایطی را بر شماریم که عکس وضعیت پیشین است و می تواند هم به نفع فعالیت سیاسی قانونی و همچنین غیرقانونی کمونیست ها و احزاب دموکراتیک انقلابی در کشورهای امپریالیستی باشد(که این فعالیت دومی است که بسیار مهم است و جنبه ی عمده دارد) و هم شرایط نابودی نظام سرمایه داری را در این گونه کشورها فراهم کند. این وجوه مثبت هم  از تضادهای درونی برمی خیزند و هم از تضادهای بیرونی. در مجموع چهار تضاد موثر به حال تبلیغ و سازماندهی کمونیستی و ویران کردن نظام سرمایه داری در کشورهای امپریالیستی عمل می کنند که برخی از آنها کماکان در شرایط«تدریجی» و«مسالمت آمیز» پیش می آید و برخی دیگر زمانی است که نظام درگیر بحران های درونی و بیرونی است.  در زیر به خلاصه ترین شکل به آنها اشاره می کنیم.

الف- بحران های اقتصادی و رشد تضاد بین طبقه ی کارگر و خرده بورژوازی تهیدست با سرمایه داران

نخستین و مهم ترین وضعیتی که طبعا وجوه مثبتی برای کار کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی فراهم می آورد بحران های اقتصادی است. این بحران ها که پس از جنگ دوم جهانی مداوما و با افت هایی کوتاه همواره ادامه داشته و به شکل های گوناگون گاه این کشور و گاه آن کشور و گاه نیز بیشتر و یا تمامی کشورهای امپریالیستی غربی را در برگرفته است همواره منجر به رشد مبارزه طبقاتی کارگران و لایه های تهیدست و میانی خرده بورژوازی با سرمایه داران گردیده است.

اگر بخواهیم از برخی از مهم ترین فرازهای چنین بحران هایی که تبدیل به بحران های سیاسی شدند سخن به میان آوریم باید به بحران دهه ی شصت در فرانسه، بحران های کشورهای اسپانیا( که خود جنگ داخلی بزرگی را در دوره های پیشین از سر گذرانده بود) و پرتغال در دهه ی هفتاد و رشد مبارزات سیاسی در این کشورها، بحران دهه ی هشتاد در انگلستان و اعتصابات مبارزات کارگران معدن با دولت امپریالیستی این کشور، مبارزات در کشور یونان در دهه نخست 2000 و بحران 2008 در کشورهای امپریالیستی که بیشتر این کشورها را در بر گرفت و منجر به مبارزات کارگران و لایه های زحمتکش در بیشتر کشورها شد، بحران دهه دوم در کشورهای فرانسه و آمریکا که در هر دو کشور منجر به مبارزات طولانی شد( در فرانسه مبارزات کارگران و جلیقه زردها و بازنشسته ها اشکال کامل تری داشت). این بحران های کوچک و بزرگ که دیر و زود داشته اما سوخت و سوز نداشته و هرگز متوقف نشده است همواره خواه در یک کشور خواه در یک گروه کشورها و خواه در تمامی کشورهای امپریالیستی قدرت دولتی را ناتوان و مانورهای طبقه ی حاکم امپریالیست را محدود کرده و میدانی برای گسترش فعالیت های تبلیغی و ترویجی انقلابی کمونیستی و پیشروی آنها فراهم آورده است.

نتایج کوتاه مدت و دراز مدت مبارزات طبقاتی در کشورهای امپریالیستی

ممکن است گفته شود که هیچ کدام از این مبارزات به نتایجی به نفع طبقه ی کارگر منجر نشده است و سرمایه داری امپریالیستی خود حلال مشکلات اقتصادی خویش بوده و هست و نیروی تسلط بر بحران ها و حل آنها و نیز خفه کردن و یا به کجراه بردن مبارزات ناشی از آنها را دارد.

اما نخست اینکه بودن این مبارزات بهتر از نبود آنهاست و قطعا نتایجی که رویدادن آن ها به بار می آورد حتی از جنبه ی سیاسی صرف و نه نتایج اقتصادی فوری برای طبقه ی کارگر، نبود آنها به بار نمی آورد و برعکس نبود آنها شرایط را برای فشارهای طاقت فرساتر به طبقه ی کارگر آماده می کند؛ حال که این مبارزات مداوما به وجود می آید بورژوازی چنین فشارهای سنگینی به طبقه ی کارگر و توده ها وارد می کند اگر به وجود نمی آمد بورژوازی چه می کرد!

 دو دیگر، این مبارزات بستری برای گسترش و تکامل آنها در امواج بعدی فراهم می آورد که فقدان آنها طبعا نمی تواند. این نیز مهم نیست که این امواج کی و در چه شرایطی بروز خواهد کرد بلکه مهم این است که به وجود خواهند آمد و گسترش خواهند یافت و این موجب می شود که مبارزات همواره زنده نگاه داشته شود.

سوم، این که اینها بستری برای فعالیت سیاسی کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی برای  رشد سیاسی طبقه ی کارگر و بیرون کشیدن بخش های وارفته و نیمه منفعل طبقه ی کارگر از حلقوم بورژوازی خواهد بود و این امکان که در گیرودار تضادهای دیگر، طبقه ی کارگر و پیشروان این طبقه به ویژه احزاب کمونیست انقلابی بتوانند اثرگذارتر شوند را بالاتر خواهد برد.

و چهارم این که این ها به پیروزی نرسیده اند دلیل آن نیست که در دورهای بعدی نیز به پیروزی نخواهند رسید.

شکی نیست که دوره ی پسگرد در رهبری جنبش های انقلابی که موجب روآمدن رهبری ها و جهان بینی های ارتجاعی شده و همچنین عقب نشینی و ناتوانی کنونی کمونیست ها به پایان خواهد رسید؛ ورق برخواهد گشت و طبقه ی کارگر در سطحی گسترده و در جهان دوباره رو خواهد آمد. 

شکل گیری مبارزات پیرامون مسائل نژادی و قومی و زنان و دانشجویان و محیط زیست

در کنار بحران اقتصادی که تمامی طبقات زحمتکش و حقوق بگیر و حتی لایه های زیرین خرده بورژوازی را زیر فشار قرار می دهد تضادهای گوناگون دیگری وجود دارد که رشد و تکامل هر کدام از آنها امکانات تازه ای را برای ترویج و تبلیغ کمونیستی و سازماندهی انقلابی طبقه ی کارگر می گشاید.

مهم ترین این تضادها عبارتند از تضاد توده های سیاه با نژادپرستی که به ویژه در کشور آمریکا نقش بسیار مهمی داشته و دارد و موجب مبارزات فراوانی به ویژه از دهه ی شصت به این سو گردیده که آخرین آنها در سال 2020 و پس از کشتن جرج فلوید به دست پلیس فاشیست آمریکا بود. همچنین نگاه نژادپرستانه و تحقیرآمیز نظام حاکم به مهاجرین و دسته بندی آنها با نام های« آسیایی»،«لاتینی» و... که موجب فشار روانی به مهاجرین و رشد مبارزات انقلابی در میان آنها می شود. مبارزات زنان جهت برابری حقوق با مردان و رهایی از ستم مردسالارانه و سرمایه سالارانه که همواره بخش مهم مبارزات فرهنگی و عملی را تشکیل داده است. و در کنار این جنبش ها مبارزات دانشجویان که گرچه در دهه های اخیر چونان مبارزه ی مستقل دانشجویی افت کرده اما دانشجویان و دانش آموزان پشتیبان و شرکت کننده در جنبش های دیگر از جمله مبارزات علیه تبعیض نژادی و مبارزات زنان و نیز مبارزه در جهت محیط زیست بوده اند. روشن است که تحرک این مبارزات جامعه را درگیر بحران های سیاسی و فرهنگی می کند و به نوبه ی خود قدرت حاکمیت بورژوازی را به طور مستقیم مقابل توده ها قرار داده از برد و نفوذ آن می کاهد و آن را ناتوان می گرداند. جدا از این که بخشی از عناصر این مبارزات، کارگران و یا فرزندان آنها بوده اند، این مبارزات همواره تاثیر فراوانی روی مبارزات طبقه ی کارگر داشته و نیز شرایط مساعدی برای تبلیغ و ترویج کمونیستی و سازماندهی انقلابی طبقه ی کارگر و دیگر لایه های زحمتکش و رشد جنبش کمونیستی در میان اقلیت های نژادی، قومی، زنان و دانشجویان و کلا توده ها فراهم کرده است. 

کشورهای امپریالیستی اروپای شرقی

آنچه گفته شد غیر از بحران در کشورهای امپریالیستی بلوک شرق و رشد مبارزه ی طبقاتی در این کشورها است که به یک باره کل دولت های رویزیونیستی این گونه کشورها را به مبارزه طلبید و سرنگون کرد.

البته مبارزه در کشورهای سرمایه داری بلوک شرق به این دلیل که دولت های حاکم و بورژوازی بوروکرات حاکم خود را«کمونیست» می خواند و نیمچه فضای قانونی راهم برای فعالیت کمونیست های انقلابی اجازه نمی داد طبعا در مسیر دلخواه پیش نرفت و شکست دولت های امپریالیستی بلوک شرقی شرایط را برای ایجاد نوعی دولت های امپریالیستی بلوک غربی(نه مانند آنها بلکه همچون بدل فقیر و یا نیمه فقیر آن ها) در بیشتر این کشورها فراهم کرد. اما به این دلیل که وضع چنین شد نمی توان نفس وجود و ماهیت مبارزه ی طبقاتی کارگران علیه بورژوازی را در این کشورها انکار کرد. این مبارزات شکست خورد زیرا نه حزب کمونیست انقلابی ای در این کشورها شکل گرفته بود و نه طبقه ی کارگر خودش توانست در آنجایی که بیشتر از دیگر کشورها متشکل بود و رهبرانی شکل گرفته در طی مبارزات دو دهه داشت و برای منافع خودش مبارزه می کرد( و یا چارچوب های خواست ها و مبارزه چنین نشان می داد و یا حداقل طبقه ی کارگر این گونه فکر می کرد) یعنی در لهستان و در اتحادیه ی همبستگی به پیروزی برسد.

مبارزات در لهستان و به وسیله ی اتحادیه ی همبستگی تجلی واقعی مسیری بود که طبقه ی کارگر و لایه های خرده بورژوازی این گونه کشورها در آن شرایط تاریخی دنبال کردند. اگر فرانسه در میان کشورهای غربی در دوران مارکس و انگلس تجلی آشکارترین شکل مبارزه ی طبقات و رسیدن آن به نتایج قطعی بود بی تردید لهستان نیز در بین کشورهای اروپای شرقی تجلی آشکارترین شکل مبارزه ی طبقات و در عین حال نتایج عملی چنین مبارزاتی گردید. مشکل اساسی آنجا بود که مبارزه ی طبقه ی کارگر با بورژوازی رویزیونیست حاکم علیرغم تفاوت هایی، در ماهیت امر با جهان بینی بورژوازی امپریالیست غرب و در بهترین حالت جهان بینی لیبرالیسم غربی صورت گرفت و در نتیجه برای این طبقه به جای پیروزی در نهایت شکست به همراه آورد و طبقه ی کارگر خود را از دهان یک نوع بورژوازی در آورد و به دهان نوع دیگری از بورژوازی انداخت.

با این همه پایه ی این مبارزات زده شد و بنابراین این مبارزات دور دیگری نیز خواهد داشت و چنانچه شرایط با کمونیست های همراهی کند مشکل که در دور بعدی طبقه ی کارگر در کشورهای اروپای شرقی اشتباهی را انجام دهد که در این دوران انجام داد.     

ب- تضاد بین طبقه ی کارگر و خلق های کشورهای زیرسلطه ی امپریالیستی و نقش آنها در ایجاد شرایط مثبت برای کار کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی

در کشورهای زیر سلطه دو گونه وضع می تواند به نفع فعالیت های کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی( غربی و شرقی) گردد. این دو وضع می توانند انقلاب در این کشورها باشد و یا تجاوز نظامی کشورهای امپریالیستی به آنها .البته  جنگ بین کشورهای زیرسلطه با یکدیگر( که بخشا ناشی از تضاد نیروها و باندهای امپریالیستی فعال در این کشورها و بخشا نیز از تضادهای داخلی خود آنها آب می خورد می تواند به گونه هایی دیگر در فعالیت کمونیست کشورهای سرمایه داری غرب موثر واقع شود.

انقلاب در کشورهای زیرسلطه امپریالیسم - انقلاب های پیروز و انقلاب و یا جنبش های شکست خورده

در کشورهای زیرسلطه شرایط انقلابی عموما وجود دارد و این همواره بین این کشورها پخش می شود. دیروز این کشور و این منطقه در آسیا انقلاب بود و امروز کشور و منطقه ای دیگر و فردا نیز به همچنین.  در یک صد و اندی سال اخیر همچون بحران های اقتصادی در کشورهای امپریالیستی، فراشد انقلاب در کشورهای زیرسلطه علیرغم افت های کوتاه مدت هرگز قطع نشده است.

نگاهی به رویدادهای پس از جنگ اول و به ویژه جنگ دوم جهانی نشان می دهد که انقلاب در کشورهای زیرسلطه می تواند به نفع مبارزات کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی باشد، به ویژه زمانی که طبقه ی کارگر رهبر انقلاب و یک حزب واقعا کمونیست و انقلابی رهبری طبقه را در دست داشته باشد. در شرایط پیش و پس از جنگ جهانی اول در کشورهای ایران و ترکیه و چین انقلاباتی رخ داد( انقلاب مشروطیت در ایران، انقلاب ترک های جوان در ترکیه و  انقلاب 1911 به رهبری سون یات سن)که همه موجب تضعیف کشورهای امپریالیستی گردیدند و به نفع تبلیغ و ترویج کمونیست ها در این کشورها شدند. برای نمونه بلشویک ها توانستند از این انقلابات نیروی بیشتری کسب کنند و برای گرفتن قدرت آماده گی بیشتری بیابند.( توجه زیاد لنین به این انقلاب ها و طرح  این مساله که کشورهای زیر سلطه مراکز نوین تحرک انقلابی در جهان هستند از همان زمان رخ دادن آنها در دهه ی نخست سده ی بیستم بسیار آشکار است و در عین توجه از داخل به بیرون توجه به تاثیرات بیرون در داخل نیز هست). 

امر تضاد بین خلق های کشورهای زیرسلطه و امپریالیسم پس از جنگ جهانی دوم شدت بیشتری یافت و حتی نسبت به تضاد بین طبقه ی کارگر کشورهای امپریالیستی و بورژوازی امپریالیستی که پیش و در پایان جنگ جهانی ( در دهه ی سی قرن بیستم و در فرایندی که به جنگ امپریالیستی جهانی دوم منجر شد تضاد میان امپریالیست ها عمده گردید) نخست نقشی عمده داشت، نقشی عمده تر یافت. نقشی که تا کنون ادامه یافته است. اکنون دیگر برای دهه هاست که این تضاد، تضاد عمده ی جهان را تشکیل می دهد.

از میان انقلاب های پس از جنگ جهانی دوم می توانیم به انقلاب های چین و رویدادهای 12 ساله در ایران از شهریور 20 تا 32 و سپس انقلاب دموکراتیک 57 اشاره کنیم. این امری است که با انقلاب و جنبش های دموکراتیک در کشورهای افریقایی به ویژه الجزایر و مصر و کنگو و بعدها افریقای جنوبی و در کشورهای آسیایی با مبارزات در کشورهای اندونزی و سپس جنگ های آزادیبخش در هندوچین و در کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی با انقلاب هایی به طور مداوم در بسیاری از این کشورها به ویژه مکزیک و شیلی و نیکاراگونه ... همواره ادامه یافته است. این انقلاب ها در قرن کنونی نیز رخ داده که مهم ترین آنها انقلاب های همزمان در کشورهای عربی(بهار عربی) بود که در برخی از آنها مانند مصر و سوریه و تونس به مدت زیادی تداوم یافت.

روشن است که انقلابات پیروزمند به ویژه انقلاب هایی با رهبری کمونیستی( مثلا انقلاب چین 1949) و در کنار آنها انقلاب هایی مانند انقلاب شیلی 1974 و یا مبارزات زاپاتیست ها در مکزیک، تاثیرات بیشتری در کشورهای غربی و مساعد کردن شرایط برای تبلیغ و ترویج کمونیسم داشته است و برخی مانند انقلاب چین و رهبری مائو در چارچوب های مشخصی ورق را به نفع کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی برگردانده است، اما حتی نقش مثبت انقلاب های شکست خورده در کشورهای زیر سلطه ی امپریالیستی بسیار زیاد بوده و این انقلاب ها توانسته اند شرایط مثبتی به نفع کار کمونیستی در کشورهای غربی به بار آورند و یاری فراوان به شرایط کارانقلابی برای آماده کردن طبقه ی کارگر در این کشورها برای انقلاب سوسیالیستی کنند.  

جنگ های تجاوز کارانه امپریالیست ها علیه کشورهای زیرسلطه

 روی دیگر انقلاب ها و یا مبارزات انقلابی در کشورهای زیرسلطه نقشی است که تجاوز امپریالیست ها به این کشورها داشته است.

در اینجا دو نوع جنگ رخ داده است: جنگ ارتجاعی امپریالیست علیه خلق های کشور زیرسلطه( که نمونه هایی مانند الجزایر و ویتنام می توانند از مهم ترین شواهد آن به شمار آیند) و جنگ های علیه دولت های ارتجاعی مانند تجاوز به کشورهایی مانند افغانستان و عراق و لیبی و سوریه که از یک سو در چارچوب تضاد میان امپریالیست ها و انقلاب در این کشورها و از سوی دیگر در چارچوب تضاد امپریالیست های غربی با امپریالیسم روسیه رخ داده است. تمامی این جنگ ها شرایط را در کشورهای امپریالیستی از حالت«آرام» به بحران می کشانند و مخارج هنگفتی به دوش طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش طبقه ی میانی می گذارند و می توانند شرایط مثبتی برای فعالیت احزاب کمونیست در کشورهای امپریالیستی فراهم کنند.

برای نمونه تجاوز امپریالیست ها به افغانستان و به ویژه عراق( و همچنین جنگ اوکراین و اکنون جنگ اسرائیل علیه خلق فلسطین)  موج مبارزات ضد جنگ را در تمامی کشورهای امپریالیستی فراهم کرد. اینجا نیز در حال حاضر و در درجه ی نخست به این دلیل که چپ مبارز و کمونیست در شرایط ضعف به سر می برد، این مهم این نیست که آیا این مبارزات به نتایج مهمی دست می یابند و یا به پیروزی می رسند و یا خیر! مهم وجود آنهاست و نقش آنها در تحرک جنبش های توده ای و نیز امکاناتی که برای تبلیغ و سازماندهی انقلابی می گشایند.

در کنار اینها انواع دخالت های امپریالیستی در کشورهای زیرسلطه نیز وجود دارد که می توانند شرایط را برای افشای آنها فراهم سازند. برای نمونه کودتا علیه مصدق و یا سالوادور آلنده و ... در هر صورت سربازکردن و یا رشد تضاد میان کشورهای امپریالیستی و خلق های زیرسلطه یکی از تضادهایی است که جوانب آن هم باید به وسیله ی کمونیست های کشورهای غربی افشا شود و هم باید از تاثیرات آن به روی تضعیف و ناتوان کردن بورژوازی امپریالیستی به شکل شایسته استفاده شود.

 در بخش بعدی به تضادهای دیگری که موجب ناتوانی امپریالیسم شده و شرایط سرنگونی آن را فراهم خواهد ساخت و نیز امکاناتی که برای فعالیت کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی به وجود خواهد آورد می پردازیم.

آذر ماه 1403

بخش پنجم

عوامل مثبت به نفع ترویج و تبلیغ و سازماندهی کمونیستی و آماده شدن برای

انقلاب سوسیالیستی

پ- تضاد بین امپریالیست ها و جنگ جهانی

تضاد بین امپریالیست ها یکی از مهم ترین تضادهایی است که بر کشورهای امپریالیستی و نظام سرمایه داری تاثیر می گذارد و از یک سو و علیرغم مثلا تقویت یک بورژوازی امپریالیستی در این یا آن کشور در مقابل امپریالیستی دیگر و یا تضعیف جنبش توده ای در این یا آن کشور اما کل بورژوازی و نظام امپریالیستی را تضعیف می کند و از سوی دیگر شرایط را به گونه ای عام برای رشد جنبش طبقه ی کارگر و دیگر جنبش های توده ای و جهان بینی کمونیستی و احزاب کمونیست انقلابی و برقراری نظام سوسیالیستی فراهم می سازد( و نه به گونه ای خاص، زیرا امر اخیر نیاز به کار فعالانه و مداوم  و درازمدت کمونیست ها دارد). اگر در تضادها میان طبقه ی کارگر و بورژوازی، زندگی طبقه ی کارگر و یا دیگر طبقات زحمتکش عموما از جهت اقتصادی و نیز سیاسی تهدید شده و آنها به شرایطی بدتر از آنچه موجود است رانده می شوند و یا اگر در تضاد میان خلق های کشورهای زیرستم و امپریالیست ها ضربات سنگینی به نیروهای نظامی امپریالیسم وارد می شود و تاثیرات معینی به روی رشد تضادهای داخلی کشورهای امپریالیستی گذاشته می شود و بالاخره اگر تجاوز به کشورهای زیرسلطه و یا دخالت نظامی در این کشورها زندگی و جان افراد متعلق به طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش در خطر قرار می گیرد، اما در جنگ بین امپریالیست ها، نه تنها زندگی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در خطر نابودی قرار می گیرد، بلکه تمامی زندگی و جان افراد تمامی طبقات زحمتکش و میانی و اکنون با این سلاح هایی که امپریالیست ها انبار کرده اند خود بشر در معرض خطر و نابودی کامل قرار می گیرد. تمامی این ها نیز موجب رشد آگاهی سیاسی توده ها و مبارزات گسترده ای در مقابل جنگ، گرایش عمومی به سوی صلح در میان بشر و در بهترین حالت انقلاب می شود و گزینه نظام سوسیالیستی که یگانه گزینه ای است که در مقابل تمامی طبقه کارگر و طبقات ستمدیده ی کشورهای جهان قرار می گیرد بیش از پیش در ذهن توده ها نافذ می شود.(1)

برای همین هم یکی از مهم ترین تضادهای موثر در تکامل مبارزه ی طبقاتی و برآمدن کشورهای سوسیالیستی همین جنگ ها بوده است. جنگ جهانی نخست به بروز انقلاب در کشورهای اروپایی به ویژه روسیه و انقلاب اکتبر انجامید و در جنگ جهانی دوم نیز نه تنها زمین اقتصادی - سیاسی بیشتر کشورهای امپریالیستی شخم زده شد بلکه انقلاب و مبارزه سیاسی- نظامی در کشورهای اروپای شرقی رشد کرد و به برقراری حکومت های کارگری و بلوک سوسیالیستی انجامید. در عین حال این جنگ ها به روی کشورهای زیرسلطه که به طور مستقیم یا غیرمستقیم درگیر جنگ جهانی بودند تاثیرات فراوان گذاشت و آنها را به سوی انقلاب های رهایی بخش دموکراتیک و سوسیالیستی راند که بیرون آمدن چین کمونیستی یکی از بزرگترین آنهاست. 

پایه و اساس مبارزه طبقاتی در مبارزه ی درون هر کشور مشخص است

با این حال، هرگز نباید از نظر دور داشت که پایه و اساس رشد مبارزه ی طبقاتی در داخل کشورهای امپریالیستی و بروز انقلاب سوسیالیستی در این کشورها، از تضادهای ماهوی و از تضاد بین اجتماعی شدن وسائل تولید و مالکیت خصوصی بر وسائل تولید بر می خیزد و نه از رقابت میان بورژوازی و امپریالیست ها. تضادی که در عرصه ی داخلی و مبارزه طبقاتی به شکل تضاد کار و سرمایه و بین طبقه ی کارگر و سرمایه داران امپریالیست خود را نشان می دهد.

به این نکته از این روی باید تاکید کرد که بدون کار داخلی پیگیر در میان طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی و بخش های گوناگون جامعه به وسیله ی پیشتاز این طبقه یعنی حزب کمونیست که چنانکه پیش از این اشاره شد وجه عمده و اساسی آن کار مخفی است و نه کار علنی و قانونی، و همچنین رشد مبارزه طبقاتی داخلی بین طبقه ی کارگر و بورژوازی ( که تلاش ما در این مقال بر شمردن امکانات منفی و مانع و امکانات مثبت و پیش برنده ی آن بوده و هست)، رقابت میان بورژوا- امپریالیست ها و جنگ های منطقه ای یا جهانی گرچه شکاف ها و خلاء های بزرگی در نظام یکپارچه ایجاد می کند و فرصت هایی برای تبلیغ و ترویج و سازماندهی سوسیالیستی می گشاید و آن را پیش می برد اما به هیچ وجه نه خود به خود به انقلاب سوسیالیستی کشیده می شود و نه نقش اساسی را در این خصوص به عهده دارد. مقایسه ای میان کشورهایی که در آنها انقلابات پیروزمند(خواه در پایان جنگ جهانی نخست و خواه جنگ جهانی دوم) روی داد نشان می دهد که چنانچه جنگ امپریالیستی به انقلاب تبدیل شود، انقلاب سوسیالیستی عموما در کشورهایی پیروز خواهد شد که طبقه ی کارگر یک مبارزه ی طبقاتی سنگین را از سرگذرانده و در عین حال به وسیله ی احزاب کمونیست انقلابی رهبری شده باشد. از این رو باید از مجموع شرایط و امکاناتی که در آنها مقدور می گردداستفاده کرد تا بتوان خواه در بحران های اقتصادی و خواه در جنگ های بزرگ منطقه ای یا جهانی توانایی تبدیل موقعیت طبقه ی کارگر را از طبقه ای محکوم به طبقه ای حاکم و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا استفاده کرد.

نقش دوگانه ی تضادهای درونی و بیرونی

چنانکه در بالا اشاره کردیم برخی از این تضادها جنبه ی دوگانه دارند. از سویی برخی از امپریالیست ها و مرتجعین را ناتوان و فرسوده کرده اما برخی از امپریالیست ها را که از بحران و یا جنگ خارجی پیروز بیرون آمده اند تقویت کرده برای مدتی به اوج می رسانند. اما این پیروزی ها موقتی و گذرا بوده و در کل و علیرغم برخی از نوسانات در وضع طرفین این تضادها می توان این گونه گفت که آنها با شدت و ضعف زیاد و یا کم در کل نظام امپریالیستی را به سوی نابودی و سقوط سوق می دهند.

ت- وجود پیشینی کشورهای سوسیالیسم به ویژه کشورهایی همچون شوروی لنینی و استالینی و چین مائوئی

تضاد چهارمی که به نفع کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی عمل می کند و می تواند شرایط مثبتی به نفع آنها فراهم آورد به وجود آمدن کشورهای سوسیالیستی در یک دوره ی معین تاریخی و تداوم نسبی نظام سوسیالیستی در آنها در یک دوره ی معین است. به وجود آمدنی که می تواند تکرار شود و همین ترس از تکرارشدن است که هوش و حواس امپریالیست ها را علیرغم ضعف کنونی کمونیست ها، پرانده است.

منظور ما به ویژه اتحاد شوروی سوسیالیستی در زمان لنین و استالین( 1918- 1956) و چین مائویی ( 1949- 1976) است. این حکومت ها اکنون دیگر وجود ندارند اما به عنوان شق اساسی و مهم تکامل بشر که جنگ جهانی سوم و نابودی بشر و زیست به روی کره ی زمین شق مقابل آن است و نه تداوم سرمایه داری و اسارت همیشگی بشر در این نظام( زیرا این شق غیرممکن است و دیر یا زود بساط اش جمع می شود) و به عنوان گوشه ی چشمی از آینده بشر خود را نمایانده اند. امر نویی که گرچه شکست خورد و فرونشست اما همواره در چشم انداز و افق نظام استثمارگر سرمایه داری دیده می شود و بنابراین امکان عینی برآمدن دوباره و پیروزی نهایی آن بر نظام سرمایه داری وجود دارد.

گسست در پیوست و پیوست در گسست

در اینجا ما با تضادی به نام تضاد بین نظام سرمایه داری و نظام سوسیالیستی روبرو هستیم که یکی حضوری حی و حاضر و عینی دارد و دیگری موقتا شکست خورده و بنابراین حضور عینی اش موقتا پایان یافته و صرفا حضوری ذهنی دارد.

اما نخست این که حضور ذهنی اش با حضور ذهنی آن در پیش از کمون پاریس که تنها در شکل یک تحلیل علمی از اقتصاد سرمایه داری و تاریخ و مبارزه ی طبقاتی جاری ... و کلا یک جهان بینی و دیدگاه  در تمامی جوانب زندگی اجتماعی بروز کرد، و حتی پس از کمون که چندان به درازا نکشید متفاوت است؛

اگر آن زمان تنها یک جهان بینی و یا یک تجربه ی عملی کوتاه مدت بود اما بروز دیکتاتوری پرولتاریا و نظام های سوسیالیستی و تداوم آنها برای مدتی بیش از نیم قرن که نشان از درجه ای از تثبیت آنها داشت وضع تازه ای در مجموع نظام جهانی آفرید.  

و دوم این تجربه، تجربه ای استثنایی از نویی که پدیدار شده و به واسطه ی شرایط نامطلوب برای رشد و شکوفایی اش قدرت گسترش خود را از دست  داده و به اجبار ناپدید گردیده یعنی همچون بسیاری از پدیده های استثنایی که می آیند و می روند و بنابراین تجربه ای وارونده نبوده بلکه مبتنی بر تضاد اساسی و دیگر تضادهای جامعه ی کنونی است و می تواند دوباره به حضوری عینی خود پا دهد؛ گرچه حضورعینی دگر باره ی آن می تواند پیراسته تر و کامل تر از بروز آن در گذشته باشد.

این به این معناست که روند تحولات کنونی که مشخصه ی آن تسلط نظام سرمایه داری امپریالیستی بر سراسر جهان و استمرار پیوسته ی آن است در حرکات زیگزاگی و یا مارپیچی تاریخ منقطع و گسسته می شود و دوباره حرکت تحولاتی که در پیش از این در جهت برآمدن نظام سوسیالیستی صورت گرفته بود و در تداوم آن گسست ایجاد شده بود در کلاسی بالاتر و با کیفیاتی تکامل یافته تر از سر گرفته می شود و استمرار می یابد. امری که می توان این احتمال را داد که به پیروزی قطعی و نهایی نظام سوسیالیستی بینجامد.

مشکلات حضور ذهنی سوسیالیسم به عنوان یگانه جایگزین سرمایه داری

مساله در مورد این تضاد البته به ساده گی تضادهای بازگفته ی پیشین نیست. در اینجا مشکلاتی قد علم می کنند که گرچه استفاده از این تضاد را از بین نمی برند اما سخت می سازند.

نخست این که کشورهای سوسیالیستی از دوره ی معینی به کشورهای سرمایه داری تبدیل شدند و حکومت های رویزیونیستی و سرمایه داری این کشورها خود را«کمونیست» خواندند( همین گونه که اکنون رهبری رویزیونیست و نفرت انگیز حزب متعفن حاکم چین و یا کره شمالی خود را کمونیست می خوانند و به این وسیله هم مردم کشور خود را فریب می دهند و هم کارگران و زحمتکشان جهان را از کمونیسم بیزار می کنند). در این کشورها بدترین نوع حکومت ها حاکم شد و جامعه بسته و خفه گردید. یکی از دشواری های کار این است که بخش هایی از کارگران کشورهای امپریالیست این گونه کشورها را نماینده سوسیالیسم و کمونیسم می دانستند و از آن بیم و نفرت داشتند. همچنین است مهاجرت بسیاری از مردم اروپای شرقی به اروپای غربی که نشانگر آن بود مردمان مزبور از زندگی گذشته در کشورهای خود راضی نیستند. روشن است که اینها از جهاتی افشاگران زندگی فقیرانه و خفقان آور کارگران و زحمتکشان در کشورهای اروپای شرقی و در عین زندگی اشرافی سران و کادرهای اصلی حزب و دولت های رویزیونیست سرمایه داری شرقی بودند.

این بخش به هیچ وجه به نفع کمونیست ها نیست و طبعا مبارزاتی را که تا کنون علیه این گونه تبلیغات صورت گرفته و نقطه ی اوج آن مبارزات مائو و مائوئیست ها در چین با رویزیونیسم خروشچفی و تیتویی و .. بوده و تاثیر بسیاری هم داشته است باید ادامه داد.

مشکل دوم به این بر می گردد که در دوران سوسیالیسم در این کشورها نیز اشتباهاتی صورت گرفت. اشتباهاتی که هم به نبود تجربه ی کلانی از دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم( به جز دوران کوتاه کمون پاریس) و چگونگی حل تضادهای چنین جامعه ای بر می گشت و در نتیجه این جوامع چون کودکی بودند که تازه می خواست راه رفتن یاد بگیرد و زمین خوردن اش بنابراین تا حدودی طبیعی بود و هم به اشتباهات تئوریک - سیاسی رهبران و هم به فشارهای امپریالیست های غربی برای پرس کردن این کشورها زیر مسابقه ی تسلیحاتی.

این امر پرسش ها را متوجه سوسیالیسم واقعی نیز کرده است و کماکان بخش هایی از نسل های تازه ی کارگران در کشورهای غربی خواهان پاسخ های سرراست تری هستند. 

در این مورد و در گذشته مبارزاتی که مائو و مائوئیست ها در چین به راه انداختند در تغییر وضع به نفع ترازبندی از این تجارب نقش داشت و اکنون نیاز است که این امرنیز در سطحی بالاتر ادامه یابد.

به این ترتیب ضمن دفاع از حکومت های دیکتاتوری پرولتاریا در کشورهای سوسیالیستی در دوره ای معین به ویژه دوران استالین در شوروی و برشمردن خدمات وی به طبقه ی کارگر و سوسیالیسم که وجه عمده ی فعالیت و کار انقلابی استالین به عنوان یکی از رهبران پرولتاریا بوده است، در عین حال باید نقادی هایی که از گذشته وجود داشته است پیش برد.  

محاسن حضورذهنی سوسیالیسم

اما علیرغم این وجوه منفی، وجوه مثبت وجود سوسیالیسم در اتحاد شوروی و چین مائوئی و کلا اردوگاه سوسیالیسم در دوره ای از عمر خود به نفع تبلیغ کمونیستی در کشورهای امپریالیستی است. توده های این کشورها در شرایط وحشتناکی که کشورهای سرمایه داری امپریالیستی غربی و نیز کشورهای امپریالیستی سرمایه داری اروپای شرقی که گوی فاشیست بودن را از غربی ها ربوده اند برای آنها به وجود آورده و به وجود خواهند آورد که بحران های مداوم و جنگ های بی پایان برجسته ترین موارد آن هستند، تاثیر خود را خواه بر توده های کارگر کشورهای اروپای غربی و خواه کارگران کشورهای اروپای شرقی خواهد گذاشت و خواست جهانی بدون جنگ و بدون این نابرابری ها را بیش از پیش در راس خواست ها قرار خواهد داد. در اینجا از یک سو آن موجودیت سوسیالیسم و کشورهای سوسیالیستی و آن حضور ذهنی سوسیالیسم نقش تیز و بُرای خود را ایفا خواهد کرد و از سوی دیگر قدرت این حضور ذهنی را نفس وجود طبقه ی کارگر که ماهیتا  خواهان کمونیسم است افزایش خواهد داد و از سوی سوم مبارزات این طبقه و لایه های تهیدست در کشورهای امپریالیستی و به همراه  آن طبقه ی کارگر و زحمتکشان و طبقات میانی در کشورهای زیرسلطه، آن را رشد داده و تشدید خواهد کرد و به حضوری عینی تبدیل خواهد کرد.

جهان مال طبقه ی کارگر است و طبقه ی کارگر آن را به دست خواهد آورد

خلاصه کنیم: شرایطی متضاد برای فعالیت های کمونیست ها در کشورهای امپریالیستی غربی و شرقی وجود دارد. این شرایط از یک سو فعالیت کمونیست ها را محدود می کند و از سوی دیگر امکاناتی برای گسترش آن فراهم می آورد.

آنچه محدود می کند گرایش بورژوازی امپریالیست به ارتجاع هر چه بیشتر و تبدیل دموکراسی بورژوازی رقابت آزاد به دموکراسی بورژوازی امپریالیستی است که نشانگر این است که بورژوازی نتایج مثبت مبارزات تاریخی گذشته ی کارگران و دهقانان را هر روز بیشتر از چنگ طبقه ی کارگر و دیگر توده ها در می آورد و آنها را در حصارهای نظام کثیف و کریه خود بیشتر به بند می کشد. این امر فعالیت قانونی و علنی کمونیست ها را که در عین حال نسبت به فعالیت مخفی غیر عمده است محدود کرده و به فعالیت مخفی آنها که در هر حال عمده است می افزاید.

آنچه گسترش می دهد از یک سو بحران های اقتصادی مداوم است که قدرت بورژوازی را تضعیف می کند و مبارزه ی طبقاتی داخلی بین طبقه ی کارگر و بورژوازی را رشد می دهد و از سوی دیگر مبارزات خلق های زیر سلطه ی امپریالیسم با امپریالیست ها و همچنین جنگ های تجاوزکارانه ی امپریالیست در مناطق گوناگون و در نهایت جنگ های منطقه ای و جهانی بین امپریالیست هاست.  به نظر می رسد که قدرت گسترش، بیش از محدود شدن باشد و این امر که از شرایط و امکانات این گسترش چگونه می توان استفاده کرد به آن نیروهای کمونیستی ربط می یابد که در این گونه کشورها فعالیت می کنند.

و سخن پایانی، جهان نه مال سرمایه داران و استثمارگران و ستمگران بلکه مال طبقه ی کارگر و استثمار شده ها و ستمدیده هاست و طبقه ی کارگر در راس استثمارشده گان و ستمدیده گان آن را از چنگال بورژوازی بیرون کشیده و دوباره به دست خواهد آورد. 

آذر ماه 1402

یادداشت

1-    اکنون جریان های رویزیونیست و ترتسکیست غربی و دنباله روان ایرانی شان مداوما صحبت از«جهان چند قطبی» می کنند و منظورشان این است که مثلا آمریکا برای خودش قطبی است و اروپای غربی برای خودش و از این سوی نیز امپریالیسم روسیه و چین قطب هایی هستند که هر کدام برای خود وجود دارند. هدف این گونه تحلیل ها بسیار بیش از آنکه متوجه تحلیل عینی وضع مشخص  کنونی امپریالیست ها که آنها را عموما«قدرت های بزرگ» یا «قطب» می خوانند باشد متوجه کم اهمیت کردن مساله ی امپریالیسم و به ویژه نقش ارشد امپریالیسم آمریکا علیرغم افت های شدیدش در جهان کنونی است. حضرات چنان از چین به عنوان یک قدرت اقتصادی و سیاسی درجه ی اول و نیز کشورامپریالیستی حرف می زنند که انگار این چین است که اکنون قدرت یا قطب عمده است و نه آمریکا و یا روسیه.

 

بخش ششم

طرح کلی الگوی محاصره ی شهرها از طریق روستاها

 

در بخش های سوم تا پنجم پاره ی نخست این سلسله مقالات به نخستین الگوی انقلاب یعنی انقلاب اکتبر و چگونگی تغییرات برخی شرایط در فرایند تصرف قدرت سیاسی در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی بر مبنای شرایط این کشورها پرداختیم. در این مقاله و مقالات آتی به الگوی دوم یعنی الگوی انقلاب چین و محاصره ی شهرها از طریق روستاها می پردازیم و پس از مرور آن به تغییرات کلی در کشورهای زیرسلطه و چگونگی تصرف قدرت سیاسی در آنها توجه می کنیم. در بخش دوم به ایران توجه می کنیم.

الگوی انقلاب چین- محاصره ی شهرها از راه روستاها

در بخش دوم ما در مورد خطوط کلی این الگو صحبت کردیم اکنون باید ببینیم که مائو چگونه این الگو را از شرایط خاص چین استخراج می کند و چگونه خصوصیات و شرایطی را ضروری برای اجرای آن می بیند. ما تا آنجا که نیاز است به بررسی نظر مائو در مورد شرایط چین توجه می کنیم تا در بخش های بعدی بتوانیم تفاوت هایی را که در کشورهای زیرسلطه نسبت به زمان انقلاب چین و پس از جنگ دوم جهانی و به ویژه از دهه ی هشتاد و تدوین سیاست های نئولیبرالی به این سو به وجود آمده است بررسی کنیم. ما نخست نظرات مائو را در این خصوص در مقالات وی مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین در دسامبر سال 1936 و مسائل جنگ و استراتژی در نوامبر سال 1938 مرور می کنیم و سپس به برخی از شرایط ویژه ی مورد نیاز برای دست زدن به جنگ خلق می پردازیم و بالاخره به برخی از تغییراتی که در این تئوری نسبت به شکل نخستین طرح آن به وجود آمده اشاره می کنیم.  

خطوط اساسی کلی راه طرح انقلابی طرح شده به وسیله ی مائو

مائو پس از شرح وضع انقلاب در کشورهای امپریالیستی به چین می رسد:

«در چین وضع طور دیگری است. ویژه گی های چین در این است که کشوری مستقل و دموکراتیک نیست بلکه نیمه مستعمره و نیمه فئودالی است؛ در داخل آن رژیم دموکراتیک مستقر نیست بلکه ستم فئودالی حکمرواست؛ کشوری است که در مناسبات خارجی خویش از استقلال ملی برخوردار نیست بلکه زیر یوغ امپریالیسم قرار دارد. از این جهت در چین پارلمانی که بتواند مورد استفاده قرار گیرد، نیست و حق  قانونی تشکیل اعتصابات کارگری هم وجود ندارد. در اینجا وظیفه حزب کمونیست علی الاصول این نیست که مبارزه ی درازمدتی را از سر بگذراند تا به قیام و جنگ برسد، و یا نخست شهرها را تصرف کند و سپس دهات را، بلکه درست عکس این است.»( مسائل جنگ و استراتژی، منتخب آثار، جلد دوم، ص 327- 326)

مائو در نوشته ای دیگر با نام مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین (1936)به بررسی جزییات این تفاوت می پردازد:

نظر مائو در مورد ناموزونی ساخت اقتصادی- سیاسی چین

«چین در زمینه سیاسی و اقتصادی به طور ناموزون رشد می یابد - اقتصاد سرمایه داری ناتوانی با یک اقتصاد نیمه فئودالی برتر همزیستی می کند؛ چند شهر مدرن صنعتی و تجاری با مناطق روستائی بیکران که از تکامل باز ایستاده اند، همزیستی می کنند؛ چند میلیون کارگر صنعتی با صد ها میلیون دهقان و پیشه ور که در زیر یوغ نظام کهن به سرمی برند، همزیستی می کنند؛ دیکتاتورهای نظامی بزرگ که حکومت مرکزی را در دست دارند، با دیکتاتورهای نظامی کوچک که براستان های مختلف مسلط اند، همزیستی می کنند؛ دو نوع ارتش ارتجاعی یعنی «ارتش مرکزی» که تابع چانکایشک است، یا« قوای نظامی مختلط » که تابع دیکتاتورهای نظامی استان های مختلف اند، همزیستی می کنند؛ چند خط آهن و خط کشتی رانی و چند جاده اتومبیل رو با تعدادی کثیری راه های گاری و کوره راه هائی که تنها برای پیاده روی مناسب اند و بز روهائی که حتی عبور از آنها با پا هم دشواراست، همزیستی می کنند.  چین کشوری نیمه مستعمره است - تشتت در میان قدرت های امپریالیستی موجب تشتت در میان گروه های مختلف هیئت حاکمه چین می شود. بین کشور نیمه مستعمره ای که زیرسلطه چندین دولت قراردارد و کشور مستعمره ای که تنها یک دولت برآن مسلط است، فرق و تفاوت هست.  چین کشوری پهناوراست - «هنگامی که تاریکی بر خاور و شب فرا می رسد، در باختر هنوز روز است. هنگامی که تاریکی بر جنوب دامن می گسترد، بر شمال هنوز خورشید پرتوافکن است». پس نباید از این نگران بود که میدان کافی برای مانور موجود نیست. چین، انقلاب بزرگی را پشت سر گذارده است - این انقلاب بذرهائی افشانده که از آن ارتش سرخ سر برون کشیده است، این انقلاب رهبر ارتش سرخ یعنی حزب کمونیست را آفریده و توده های مردم را آماده ساخته است - توده هائی که زمانی در انقلاب شرکت کرده بودند. از این روست که ما می گوئیم اولین ویژگی جنگ انقلابی چین این است که این جنگ در کشور پهناور نیمه مستعمره ای صورت گرفته که در زمینه سیاسی و اقتصادی به طور ناموزون رشد می یابد؛ کشوری که از میان آتش یک انقلاب گذشته است. این ویژگی علی الاصول استراتژی و تاکتیک ما را نه تنها در زمینه ی سیاسی بلکه در زمینه نظامی نیز معین می کند.»( مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین، منتخب آثار، جلد نخست، ص 299- 297)

جنگ داخلی و جنگ ملی

سپس مائو به بررسی دو نوع جنگ داخلی و جنگ ملی می پردازد:

«وقتی که حمله ی مسلحانه ی امپریالیستی در میان نباشد، حزب کمونیست چین به اتفاق بورژوازی علیه دیکتاتورهای نظامی(که خادم امپریالیسم اند)به جنگ داخلی می پردازند، مانند جنگ های گوان دون... و لشکر کشی به شمال در سال های 1924- 1927، و یا به اتفاق دهقانان و خرده بورژوازی شهری علیه طبقه مالکان ارضی و بورژوازی کمپرادور (که ایضاً خادم امپریالیسم اند) به جنگ داخلی دست می زند، مانند جنگ انقلاب ارضی در سال های 1927- 1936. اما وقتی که امپریالیسم به چین حمله مسلحانه می کند، حزب کلیه طبقات و کلیه قشرهای اجتماعی کشور را که علیه متجاوزین خارجی به پا می خیزند متحد می سازد، تا بر ضد دشمن بیگانه به جنگ ملی دست بزنند، مانند جنگ مقاومت کنونی ضد ژاپنی. تمام اینها نشاندهنده ی تفاوت هائی است که میان چین و کشور سرمایه داری وجود دارد.( مسائل جنگ و استراتژی، ص328- 327)

شکل عمده مبارزه و شکل عمده سازمان

مائو در این مورد می نویسد:

 «در چین شکل عمده مبارزه جنگ و شکل عمده سازمان ارتش است. سایر شکل ها مانند سازمان های توده ای و مبارزه توده ها نیز بسیار مهم و واقعاً ضرورند و در هیچ حالتی نمی توان از آنها صرف نظر کرد، ولی بدون شک همه آنها به خاطر جنگ اند. قبل از وقوع جنگ هدف همه ی سازمان ها و مبارزات تدارک جنگ است، مانند دوره ای از جنبش 30 مه (1925 )... ولی وقتی که جنگ در گرفت، همه سازمان ها و مبارزات به طور مستقیم یا غیرمستقیم با جنگ همسوئی می کنند، مثل دوران لشگر کشی به شمال که همه ی سازمان ها و مبارزات پشت جبهه ارتش انقلابی به طور مستقیم و همه سازمان ها و مبارزات در نواحی تحت قدرت دیکتاتورهای نظامی شمال به طور غیرمستقیم با جنگ همسوئی کردند، و یا مثل دوران جنگ انقلاب ارضی که همه سازمان ها و مبارزات در مناطق سرخ به طور مستقیم و در خارج مناطق سرخ به طورغیرمستقیم با جنگ همسوئی نمودند، و یا بالاخره مثل امروز که دوران جنگ مقاومت ضد ژاپنی است، همه سازمان ها و مبارزات موجود در پشت جبهه قوای ضد ژاپنی و در نواحی اشغالی دشمن به طور مستقیم یا غیرمستقیم با جنگ همسوئی می کنند.»( مسائل جنگ و استراتژی، ص 328)

نیروهای عمده انقلاب و دشمنان آن در جنگ های داخلی و ملی

«در چین، انقلاب مسلح علیه ضد انقلاب مسلح مبارزه می کند. این یکی از خصوصیات و یکی از امتیازات انقلاب چین است.»( استالین، انقلاب چین) این تز رفیق استالین کاملاً درست است و هم در مورد لشگرکشی به شمال صادق است و هم در مورد جنگ انقلاب ارضی و جنگ مقاومت کنونی ضد ژاپنی. این که همه جنگ های انقلابی، جنگ هائی هستند که علیه ضد انقلاب در گرفته اند و از میان نیروهائی که در این جنگ ها شرکت می جویند، نیروی عمده را خلق انقلابی تشکیل می دهد؛ تفاوت میان این جنگ های انقلابی تنها در اینجاست که گاهی جنگ داخلی هستند و گاهی جنگ ملی؛ گاهی تنها به وسیله ی حزب کمونیست انجام می گیرند و گاهی مشترکاً به وسیله ی گومیندان و حزب کمونیست.

بدیهی است که این تفاوت ها مهم اند. این تفاوت ها نمودار دامنه نیروهای عمده جنگ(اتحاد کارگران و دهقانان و یا اتحاد کارگران ، دهقانان و بورژوازی)هستند و یا نشان می دهند که آیا طرف ما در جنگ دشمنان داخلی اند یا خارجی( یعنی این که آیا جنگ بر ضد دشمن داخلی و یا بر ضد دشمن خارجی و در حالت اول آیا بر ضد دیکتاتوری های نظامی شمال و یا بر ضد گومیندان بر پا می گردد). این تفاوت ها نشان می دهند که جنگ های انقلابی چین در مراحل مختلف سیر تاریخی خود دارای مضامین مختلف اند. ولی همه این جنگ ها مظهر مبارزه انقلاب مسلح علیه ضد انقلاب مسلح است، همه جنگ های انقلابی هستند و همگی نشان دهنده ی خصوصیات و امتیازات انقلاب چین می باشند. جنگ انقلابی«یکی از خصوصیات و یکی از امتیازات انقلاب چین است»، این تز با وضع چین کاملاً تطبیق می کند.»( مسائل جنگ و استراتژِی، ص 329- 2328)

وظیفه ی حزب طبقه ی کارگر

«وظیفه عمده حزب پرولتاریای چین، وظیفه ای که حزب تقریباً از آغاز تشکیل در برابر داشته، عبارت از این است که تا آنجا که ممکن است متحدین بیشتری به دست آورد و مبارزه مسلحانه را بر حسب موفقیت، علیه ضد انقلاب مسلح داخلی و یا علیه ضد انقلاب مسلح خارجی ترتیب بدهد تا آنکه به رهائی ملی و اجتماعی نایل آید. در چین، پرولتاریا و حزب کمونیست بدون مبارزه مسلحانه نمی توانستند جائی به دست آورند و قادر به انجام هیچ وظیفه انقلابی نبودند( مسائل جنگ و استراتژی، پیشین، ص 329)

اکنون مائو به اشتباهات حزب کمونیست چین در مورد راه انقلاب می پردازد:

«حزب ما طی پنج یا شش سال پس از تاًسیس، یعنی از سال 1921 تا شرکت در لشکرکشی به شمال در سال  1926، این حقیقت را به اندازه ی کافی در نیافت. در این دوره حزب هنوز اهمیت خارق العاده مبارزه مسلحانه در چین را درک نمی کرد، به تدارک جنگ و سازماندهی ارتش به طور جدی نمی پرداخت و به بررسی استراتژی و تاکتیک نظامی توجه جدی مبذول نمی داشت. حزب در طول لشکرکشی به شمال از جلب ارتش به سوی خود غفلت می کرد و توجه خویش را به طور یک جانبه به جنبش توده ای معطوف می داشت و در نتیجه همین که گومیندان سمت ارتجاعی گرفت، کلیه ی جنبش های توده ای یکجا خوابید. پس از سال 1927 بسیاری از رفقا تا مدتی مدید همچنان تدارک قیام در شهرها و کار در نواحی سفید را وظیفه مرکزی حزب می دانستند. تنها در سال 1931 پس از پیکار پیروزمندانه علیه سومین عملیات «محاصره و سرکوب» دشمن بود که برخی از رفقا روش خود را در این مورد از اساس عوض کردند. ولی این تغییر هنوز در سراسر حزب عمومیت نیافته بود و باز هم رفقائی بودند که آن گونه که ما الان فکر می کنیم، فکر نمی کردند. تجربه به ما نشان می دهد که مسائل چین بدون نیروهای مسلح حل شدنی نیست. درک این تز به پیشرفت ظفرنمون جنگ مقاومت ضد ژاپنی کمک خواهد کرد. این واقعیت که همه ملت در جنگ مقاومت ضد ژاپنی به مبارزه ی مسلحانه دست زده است، به سراسر حزب می آموزد که اهمیت این مساله را باز هم بهتر در یابد، هر عضو حزب باید هر لحظه آماده باشد که تفنگ بردارد و به جبهه برود. جلسه حاضر با اتخاذ این تصمیم که میدان عمده کار حزب باید در مناطق جنگ و در پشتگاه دشمن باشد، سمت گیری روشنی در این مورد به دست داده است. این تصمیم داوری موثری است برای آن عده از اعضای حزب که تنها به کار تشکیلاتی حزب و کار توده ای مایل اند ولی رغبتی به بررسی جنگ و شرکت در آن را ندارند، و نیز برای برخی از موئسسات آموزشی که محصلین را در عزیمت به جبهه تشویق نمی کنند، و برای پدیده های مشابه دیگر. در بخش اعظم سرزمین چین کار تشکیلاتی حزب و کار توده ای مسنقیماً با مبارزه مسلحانه پیوند دارد؛ هیچ کار حزبی یا کار تودهای مستقل و منفرد وجود ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد. حتی در پشت جبهه که از منطقه جنگ نسبتاً دوراست( مانند استان های یون نان، گوی جو و سی چوان )، و در مناطق تحت نظارت دشمن (مانند بی پین، تیانزین، نانکن و شانگهای) نیز به کارتشکیلاتی حزب و کار توده ای با جنگ همسوئی می کند. این کارها نمی توانند و نباید تابع چیز دیگری باشند مگر مقتضیات جبهه. در یک کلام، سراسر حزب باید به جنگ جداً توجه کند، امور نظامی را بیآموزد و خود را برای نبرد آماده سازد.»( مسائل جنگ و استراتژی، ص 331- 329)

اینها اساسی ترین نکاتی است که در مورد دلایل جنگ خلق و محاصره ی شهرها از طریق روستاها در چین بیان شده است.

نیمه ی دوم اردیبهشت 1403

یادداشت

1-    مهم ترین مقالاتی که مائو در آن نظر خود را در مورد تئوری جنگ خلق و محاصره ی شهرها از طریق روستاها و برپایی حکومت های سرخ شرح داده است عبارتند از:

چرا حکومت سرخ می تواند در چین برجا بماند( 5 اکتبر 1928، منتخب آثار، جلد یک، ص 91- 105)، مبارزه در کوهستان جین گان(25 نوامبر 1928، منتخب آثار، جلد یک، ص 107- 153)، مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین( دسامبر سال 1936 منتحب آثار، جلد یک، ص 270- 389)، درباره ی جنگ طولانی( مه 1938، منتخب آثار جلد دوم، ص 165-292) و مسائل جنگ و استراتژی( نوامبر سال 1938 منتخب آثار، جلد دوم، ص 325- 349).

بخش هغتم

طرح کلی الگوی محاصره ی شهرها از طریق روستاها

 

در بخش پیشین نکات عام تئوری جنگ درازمدت خلق را بررسی کردیم. در این بخش به برخی از مهم ترین تغییراتی که مائو در این تئوری ایجاد کرد توجه کنیم. برای این کار باید به مرور نخستین اشکال تدوین آن بپردازیم.

تئوری جنگ خلق نخستین بار به شکل منسجم در مقاله ی چرا حکومت سرخ در چین پابرجا بماند( 5 اکتبر1928) طرح شد. مائو در بخشی از این مقاله  از یک سو به اینکه چرا می توان حکومت سرخ در چین برپا کرد می پردازد و از سوی دیگر به شرایط مورد نیاز آن.(1)

بخشی از شرایط مورد نیاز برای بقای حکومت سرخ

مائو در پاره ای از این مقاله در مورد دلایل پیدایش و بقاء و رشد حکومت سرخ در چین می نویسد:

«در داخل یک کشور بقاء دراز مدت یک یا چند منطقه کوچک حکومت سرخ که در محاصره ی کامل حکومت سفید قرار دارد، پدیده ایست که تا کنون در هیچ کشور دیگر جهان دیده نشده است.  پیدایش یک چنین پدیده غیر عادی دارای علل خاصی است .بقاء و رشد این حکومت سرخ تنها در شرایط معینی امکان پذیر است.»( ، منتخب آثار، جلد یک، ص 93)

روشن است که در زمان مورد نظر این نخستین شکل بروز حکومت سرخ در مناطقی از  یک کشور نیمه مستعمره و استثنایی در جهان بود.

مائو در مورد نخستین دلیل بروز این چنین حکومتی می نویسد:

۱ - این حکومت سرخ نمی تواند در هیچ یک از کشور های امپریالیستی و یا در هیچ یک از

مستعمراتی که زیرسلطه ی مستقیم قدرت امپریالیستی قرار دارند ...به وجود آید بلکه تنها می تواند در کشوری چون چین نیمه مستعمره ظاهر شود که از نظر اقتصادی عقب مانده و زیر سلطه ی غیر مستقیم قدرت امپرالیستی قراردارد.  زیرا این پدیده غیرعادی تنها در ارتباط با پدیده غیرعادی دیگری یعنی جنگ در درون حکومت سفید ظاهر می شود.  یکی از علائم مشخصه چین نیمه مستعمره این ست که دارودسته های مختلف دیکتاتورهای نظامی قدیم و جدید که از طرف امپریالیست ها و در داخل کشور از طرف طبقه کمپرادورها و طبقه مالکان ارضی بزرگ پشتیبانی می شوند، از اولین سال تأسیس جمهوری) ۱۹۱۲(  پیوسته علیه یکدیگر در جنگ اند. چنین پدیده ای در هیچ یک از کشورهای امپریالیستی جهان و حتی در هیچ یک از مستعمراتی که تحت سلطه مستقیم قدرت امپریالیستی هستند، قابل مشاهده نیست، بلکه تنها در

کشوری چون چین که زیر سلطه غیر مستقیم قدرت امپریالیستی قرار دارد، قابل رؤیت است.»

سپس مائو در توضیح این پدیده و در اقناع کمونیست هایی که به بقای حکومت سرخ در چین اطمینانی نداشتند می نویسد:

«پیدایش این پدیده دو علت دارد: اول اقتصاد کشاورزی محلی) نه اقتصاد واحد سرمایه داری(و دوم سیاست امپریالیستی تجزیه و استثمار برای تقسیم چین به مناطق نفوذ خود. تفرقه و جنگ های مداوم در درون حکومت سفید شرایطی به وجود می آورند که یک یا چند منطقه کوچک سرخ زیر رهبری حزب کمونیست بتواند در میان حلقه محاصره حکومت سفید پدید آید و دوام یابد. حکومت مستقل منطقه مرزی حونان - جیان سی یکی از این مناطق کوچک است. برخی از رفقا در روزهای سخت و بحرانی اغلب در امکان بقاء چنین حکومت سرخی شک و تردید به دل راه می دهند و دچار بدبینی می گردند. علت این ست که این رفقا برای پیدایش و بقاء این گونه حکومت های سرخ دلیل قانع کننده ای نیافته اند. اگر ما تنها به این حقیقت پی ببریم که تفرقه و جنگ ها در درون حکومت سفید امر پایان ناپذیری است، آن گاه دیگر در امکان پیدایش، بقاء و گسترش روزافزون حکومت سرخ هیچ گونه شک و تردیدی پیدا نخواهیم کرد.»( ص95-94)

مائو در مقاله ی دیگری با نام مبارزه در کوهستان جین گان( 25 نوامبر 1928) که پس از این مقاله نگاشته است به همین نکات اشاره می کند:

«چین در جهان کنونی تنها کشوری است که در آنجا یک یا چند منطقه کوچک در میان حلقه محاصره ی حکومت سفید به زیر قدرت سیاسی سرخ در آمده است.  طبق تحلیل ما، یکی از دلایل وجود این پدیده تفرقه و جنگ های مداومی است که بین بورژوازی کمپرادور و طبقه مالکان ارضی بزرگ چین در جریان است. تا زمانی که این تفرقه و جنگ ها ادامه دارند، امکان بقاء و رشد حکومت مستقل مسلح کارگران و دهقانان نیز موجود خواهد بود.»( پیشین، ص 107)

اشاره به این شرایط در کنار شرایط دیگر در رساله ی مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین نیز ادامه می یابد که ما در بخش گذشته به آن اشاره کردیم. در این نوشته آمده است:

«دیکتاتورهای نظامی بزرگ که حکومت مرکزی را در دست دارند، با دیکتاتورهای نظامی کوچک که براستان های مختلف مسلط اند، همزیستی می کنند؛ دو نوع ارتش ارتجاعی یعنی "ارتش مرکزی" که تابع چانکایشک است، یا " قوای نظامی مختلط " که تابع دیکتاتورهای نظامی استان های مختلف اند، همزیستی می کنند؛» و همچنین:

«چین کشوری نیمه مستعمره است – تشتت در میان قدرت های امپریالیستی موجب تشتت در میان گروه های مختلف هیئت حاکمه چین می شود. بین کشورنیمه مستعمره ای که زیر سلطه ی چندین دولت قراردارد و کشورمستعمره ای که تنها یک دولت برآن مسلط است، فرق و تفاوت هست.»( همان، ص298)

تا اینجا در تحلیل مائو از شرایط مشخص چین و دلایل امکان پیدایش و بقاء و گسترش حکومت سرخ دو شرط مهم وجود دارد:

یکی از آنها تقسیم قدرت در چین بین دیکتاتورهای نظامی گوناگون و تفرقه و جنگ میان آنهاست  که خود نتیجه ی نیمه مستعمره بودن چین و تقسیم این کشور بین امپریالیست های گوناگون و تشتت و تضاد میان آنها بر سر تقسیم چین است. مائو در تحلیل اینکه دوام حکومت سرخ در چین ممکن است اشاره می کند که «بین کشور نیمه مستعمره ای که زیر سلطه ی چندین دولت قراردارد و کشورمستعمره ای که تنها یک دولت برآن مسلط است، فرق و تفاوت هست.» دلیل دیگر نیز نبود اقتصاد واحد سرمایه داری و وجود اقتصاد محلی کشاورزی است.

تغییر در تئوری

با تکامل انقلاب های دموکراتیک در کشورهای زیرسلطه و دست زدن به جنگ های انقلابی با قدرت مرکزی و یا جنگ آزادیبخش ملی با نیروهای نظامی امپریالیستی در سه قاره ، تجربه ی چین از استثناء بیرون می آید و نشانگر وضع عمومی تازه و راه انقلابی نوینی در جهان زیرسلطه می شود. این بیرون آمدن تجربه ی انقلابی چین از استثنا و عمومیت یافتن تجربه ی و راه انقلابی آن در بسیاری از کشورهای زیرسلطه ، به تدوین نظریه به شکل نوین تری می انجامد.

چنان که دیدیم در رساله ی مسائل جنگ و استراتژِ ی که در اوائل جنگ دوم جهانی به رشته ی تحریر در آمده نکات کلی در مورد لزوم جنگ خلق و محاصره ی شهرها از طریق روستاها  چنین تنظیم شده بود:

«در چین وضع طور دیگری است. ویژه گی های چین در این است که کشوری مستقل و دموکراتیک نیست بلکه نیمه مستعمره و نیمه فئودالی است؛ در داخل آن رژیم دموکراتیک مستقر نیست بلکه ستم فئودالی حکمرواست؛ کشوری است که در مناسبات خارجی خویش از استقلال ملی برخوردار نیست بلکه زیر یوغ امپریالیسم قرار دارد. از این جهت در چین پارلمانی که بتواند مورد استفاده قرار گیرد، نیست و حق  قانونی تشکیل اعتصابات کارگری هم وجود ندارد. در اینجا وظیفه حزب کمونیست علی الاصول این نیست که مبارزه ی درازمدتی را از سر بگذراند تا به قیام و جنگ برسد، و یا نخست شهرها را تصرف کند و سپس دهات را، بلکه درست عکس این است.»( منتخب آثار، جلد دوم، ص 327- 326)

همان گونه که دیده می شود در اینجا نیز هنوز مائو در مورد چین و شرایط چین صحبت می کند، اما شرایطی که مائو ویژگی های آن را در چین بر می شمارد دیگر منحصر به چین نشده قابل تعمیم به تمامی کشورهای زیرسلطه ای است که از نظر آن شرایط کلی که مائو بیان می کند با چین همانند بوده اند. یعنی در تمامی کشورهای زیرسلطه ی آسیا، افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی. در این بخش از نوشته نه از جنگ بین دیکتاتورهای نظامی اثری است و نه از تقسیم چین بین امپریالیست های گوناگون. به جای آن از ویژگی های متضاد آن با کشورهای امپریالیستی یعنی فقدان استقلال اقتصادی و وجود ساخت های عقب مانده ی نیمه فئودالی و فئودالی، نبود دموکراسی بورژوایی در کشور، نبود پارلمان برای مبارزه پارلمانی، فقدان حق قانونی اعتصابات کارگری و همچنین نبود امکان دست زدن به مبارزات مسالمت آمیز دراز مدت تا زمان آماده شدن توده ها برای قیام مسلحانه و تصرف نخست شهرها صحبت می کند. در یک کلام در اینجا راه انقلاب چین نه به عنوان یک مورد خاص و یا یک استثناء بلکه در تضاد با راه انقلاب اکتبر ترسیم می شود. 

در مورد چین می توان گفت که در دو دوره ی جنگ با ژاپن و نیز پس از شکست ژاپن، جنگ با گومیندان، وضعی غیر از جنگ داخلی پیش از تجاوز ژاپن به چین به وجود آورد.

در نخستین، ژاپن دشمن عمده و بخش هایی از کشور مستعمره ی ژاپن شده بود و در دومین، جنگ با گومیندان و امپریالیست های غربی پشتیبان وی عمده شده بود. به واقع پس از پایان جنگ با ژاپن این گونه تقسیم کشور بین امپریالیست های گوناگون و یا دیکتاتوری های نظامی گوناگون تا حدودی از بین رفت. در این دوران امپریالیسم ژاپن شکست خورده و از گردونه ی رقابت بیرون رفته بود و امپریالیسم آمریکا و غرب تنها امپریالیست های عمده بودند. در دوران پس از جنگ ارتش سرخ تنها یا عمدتا با ارتش چیانکایشک روبرو بود که وابسته به امپریالیسم  آمریکا و غرب بود.

البته باید اشاره کنیم که  شروط یا ویژگی های مورد بحث می توانست کشور نیمه مستعمره را برای دست زدن به جنگ مسلحانه و برقراری حکومت سرخ در مناطق روستایی و محاصره ی شهرها از طریق روستاها مساعد تر از کشورهایی کند که این ویژگی ها را نداشتند، اما نبود این   ویژگی ها مانعی در دست زدن به جنگ مسلحانه و برقراری حکومت سرخ و محاصره ی شهرها از طریق روستاها نبود. 

وجود چنین نقطه ای به عنوان یکی از نقاط حرکت در تحلیل شرایط  نه تنها در زمان خود برای شرایط خاص چین درست بود بلکه هر کجا که چنین جنگی بین قدرت های گوناگون در یک کشور پدید می آمد در صورتی که طبقه ی کارگر حزب کمونیست دارای پایه ی توده ای و امکان ایجاد ارتشی از خود و توده های کشاورز و زحمتکش را می داشت( به این شرایط پایین تر اشاره می کنیم) می توانست از چنین ویژگی هایی استفاده کند و به جنگ خلق دست زند و مناطق سرخ برپا کند.

با این همه این شروط در دوران جنگ جهانی دوم و پس از آن در بسیاری از کشورهای زیرسلطه وجود نداشت و بیشتر کشورها نه مستعمره ی کامل بلکه نیمه مستعمره و حکومت ها متمرکز و دارای یک ارتجاع یکدست و دولتی به نسبت متمرکز و ارتشی در مجموع یکپارچه بودند اما در این کشورها دست زدن به مبارزه ی مسلحانه و سپس برپایی حکومت های سرخ درست و امکان پذیر بود.

تغییر مزبور تنها به تجارب جنگ انقلابی در چین و تغییرات در این کشور مربوط نبوده بلکه در عین حال به تغییرات گوناگون در شرایط جهانی و کشورهای زیرسلطه و همچنین ظاهر شدن شوروی استالینی به عنوان یک قدرت بزرگ پس از جنگ نیز مربوط می شد.(2)

به این ترتیب در این نوشته ی دوم این تئوری در تغییریافته ترین، تکامل یافته ترین و قابل تعمیم ترین شکل خود تنظیم می شود.

حال می توانیم استنتاج کنیم که آغاز جنگ در یک کشور مشخص ربطی به مستعمره بودن مستقیم و کامل آن کشور و یا نیمه مستعمره بودن آن و بنابراین تقسیم آن بین امپریالیست های گوناگون و یا وجود دیکتاتوری های نظامی( یا قدرت های مسلح محلی و منطقه ای) و جنگ میان آنها ندارد. به بیان دیگر در کشور معینی می تواند تنها یک امپریالیسم و یا یک بلوک امپریالیستی عمده و کشور هم مستعمره  کامل باشد و یا دولت مرکزی دارای تمرکز و قدرت بوده و نیروهایی محلی پرقدرتی در مقابل آن وجود نداشته باشند اما بازهم راه انقلاب راه نبرد مسلحانه و جنگ خلق و برقراری حکومت سرخ باشد.

شرایط دیگر

وجود مناطق انقلابی یا جنبش خیز

مائو در مورد شرایط دیگری که برای دست زدن به مبارزه ی مسلحانه و جنگ خلق و برقراری حکومت های سرخ و محاصره ی شهرها از طریق روستاها نیاز است چنین می نویسد:

«2- مناطقی که حکومت سرخ چین ابتدا در آنجا پدید آمده و برای مدت طولانی قادر به دوام است، مناطقی همچون ...نیستند که زیر تأثیر انقلاب دموکراتیک واقع نشده باشند، بلکه مناطقی هستند ... که در آنجا توده های کارگران، دهقانان و سربازان در جریان انقلاب بورژوا  دموکراتیک ۱۹۲۶ و ۱۹۲۷ به تعداد زیادی بپا خاسته اند. در بسیاری از نقاط این استان ها شبکه وسیعی از اتحادیه های کارگری و انجمن های دهقانی ایجاد شده بود و طبقات کارگر و دهقان علیه طبقه مالکان ارضی و بورژوازی به یک سلسله مبارزات اقتصادی و سیاسی دست زده بودند. به این جهت بود که توده های مردم توانستند قدرت سیاسی خود را برای مدت سه روز در شهر گوان جو مستقر سازند؛ به این جهت بود که حکومت های مستقل دهقانی در مناطقی مانند ... پدید آمدند... ارتش سرخ کنونی ارتشی است که از ارتش انقلابی ملی که در پرتو روح دموکراتیک تعلیم سیاسی یافته و زیر نفوذ توده های کارگران و دهقانان قرار داشته، منشعب گردیده است. ..»( چرا حکومت سرخ در چین ...، پیشین، ص95)

تکامل انقلاب در سراسر کشور

«3 - اینکه آیا قدرت سیاسی توده ای می تواند در مناطق کوچک برای مدتی طولانی دوام یابد یا خیر، مسئله ایست که به تکامل وضع انقلاب سراسر کشور مربوط می شود. اگر

وضع انقلاب سراسر کشور تکامل یابد، بدون شک مناطق کوچک سرخ برای مدتی طولانی دوام خواهد یافت و افزون بر آن ناگزیر به یکی از نیروهای بیشمار برای کسب قدرت سیاسی در سراسر کشور بدل خواهند گشت. ولی چنانچه وضع انقلاب سراسر کشور از تکامل باز ایستد و حتی برای مدت نسبتاً طولانی دچار رکود شود، آن گاه طبیعی است که این مناطق قادر نخواهند بود برای مدتی طولانی دوام بیاورند. در حال حاضر وضع انقلاب چین به موازات تفرقه و جنگ های مداوم در صفوف طبقه کمپرادورها، طبقه مالکان ارضی بزرگ و بورژوازی بین المللی همچنان رشد و تکامل می یابد. از این رو مناطق کوچک سرخ بدون تردید برای مدتی طولانی دوام خواهند یافت و به توسعه خود ادامه خواهند داد و به تدریج به این هدف یعنی تصرف قدرتی سیاسی در سراسر کشور نزدیک خواهند شد.»( ص 96- 95)

وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا نیرومند

«4 - وجود ارتش سرخ منظم و نسبتاً نیرومند، شرط لازم برای بقاء قدرت سیاسی سرخ است. تنها با واحدهای محلی گارد سرخو بدون داشتن یک ارتش سرخ منظم ما قادر نخواهیم بود حریف ارتش سفید منظم شویم، بلکه تنها می توانیم با تفنگچی های مالکان ارضی به مقابله بپردازیم. بنابراین، حتی اگر توده های کارگران و دهقانان هم فعال باشند، تا زمانی که ما فاقد نیروهای مسلح منظم و نسبتاً نیرومند باشیم، ایجاد یک حکومت مستقل به هیچ وجه ممکن نخواهد بود، تا چه رسد به اینکه حکومت مستقلی ایجاد کنیم که بتواند دوام کند و روز بروز توسعه یابد. از این رو فکر«استقرار حکومت مستقل کارگری  دهقانی به وسیله نیروهای مسلح» فکر  مهمی است که حزب کمونیست و توده های کارگران و دهقانان در مناطق تحت حکومت مستقل باید آن را عمیقاً درک کنند.»)ص 96)

سازمان حزبی مستحکم

«5 - علاوه بر شروط  بالا، شرط مهم دیگری نیز برای دوام طولانی و توسعه قدرت سیاسی سرخ لازم می آید و آن این ست که سازمان حزب کمونیست باید قوی و سیاست اش صحیح باشد.»( ص 97)

و نیز در مقاله ی دیگر مائو  مبارزه در کوهستان جین گانآمده است:

«علاوه بر این، بقاء و رشد این حکومت مستلزم وجود شروط زیرین است: ۱ - توده های فعال مردم؛( همانند مورد دوم بالا) ۲ - سازمان حزبی محکم؛( همانند مورد پنجم)) ۳ - ارتش سرخ نسبتاً قوی( مورد چهارم)؛ ۴ - زمین مساعد برای عملیات نظامی؛ ۵ - منابع اقتصادی کافی برای تأمین خواربار.» ( مبارزه در کوهستان جین گان، پیشین، ص 107)

در مورد شرط  بی ثباتی حکومت و تداوم انقلاب در سراسر کشور مائو نکات زیر را می افزاید:

«حکومت مستقل در قبال طبقات حاکم که احاطه اش کرده اند، باید بر حسب اینکه رژیم طبقات حاکم دوران ثبات موقت یا تفرقه را می گذراند، استراتژی های متفاوت اتخاذ کند. در دورانی که طبقات حاکم دستخوش تفرقه و نفاق هستند-  مانند زمان...- استراتژی ما می تواند بر اساس پیشروی نسبتاً جسورانه مبتنی باشد؛ و مناطقی که حکومت مستقل در آنجا از طریق عملیات نظامی توسعه می یابد، می توانند نسبتاً وسیع باشند. با این حال ما باید به امر ایجاد پایه و اساس محکمی در مناطق مرکزی توجه کنیم تا بتوانیم هنگامی که ترور سفید آغاز شد، بدون کوچک ترین نگرانی بدان تکیه کنیم. ولی در دورانی که رژیم طبقات حاکم از ثبات نسبی برخوردار است، مانند وضعی که بعد از آوریل اخیر در استان های جنوبی حکمفرما بود، ما باید استراتژی خود را بر اساس پیشروی تدریجی قرار دهیم. در چنین دورانی آنچه که باید بیشتر از همه از آن پرهیز کرد، در عملیات نظامی تقسیم قوا جهت اقدام به یک پیشروی بی ملاحظه و در زمینه کار محلی)تقسیم اراضی، استقرار قدرت سیاسی، بسط و توسعه حزب و تشکیل نیروهای مسلح محل(  پخش نیروهای انسانی و غفلت در ایجاد پایه و اساس محکم در مناطق مرکزی است.»( همان، ص 108)

اکنون باید به تغییراتی بپردازیم که پس از دهه ی هفتاد در برخی از مهم ترین نکات طرح شده به وسیله ی مائو یعنی به ویژه در ساخت اقتصادی و سیاسی کشورهای نیمه مستعمره و نیمه فئودال به وجود آمده است.

نیمه ی دوم اردیبهشت 1403

یادداشت ها

1-    مقاله ای به قلم ابراهیم کایپاککایا بنیانگذار حزب کمونیست ترکیه(م- ل) با نام آموزش صدر مائو در مورد قدرت سیاسی سرخ را به درستی درک كنیم(سال 1972) نگاشته شده است که در بخشی از آن به شرح تغییر شرایط مورد نظر مائو برای دست زدن به جنگ خلق طولانی، در حدفاصل نگارش چرا حکومت سرخ می تواند در چین پابرجا بماندو نوشته های بعدی می پردازد و در بخش دیگر کاربرد  این تئوری در شرایط خاص کشور ترکیه را مد نظر قرار می دهد. این نوشته که بخش مربوط به تغییر نظر مائو در آن در وبلاگ ما قرار داده شده است، راهنمای نگارنده در نگارش این بخش از مقاله بوده است و مقاله ی کنونی تا حدود زیادی جز شرح بیشتر و ریزتری از این تغییر نیست.

2-    در یادداشت شماره ی 7 مقاله ی چرا حکومت سرخ در چین می تواند پابرجا بماند به تغییر نظر مائو در مورد کشورهای مستعمره اشاره شده است: «در زمان جنگ جهانی دوم بسیاری از کشورهای مستعمره خاورکه قبلا در زیرسلطه ی امپریالیست های انگلستان، آمریکا، فرانسه و هلند بودند، به اشغال امپریالیست های ژاپن در آمدند. توده های کارگر، دهقان، خرده بورژوازی شهر و عناصر بورژوازی ملی در این کشورها زیر رهبری احزاب کمونیست با استفاده از تضادها بین امپریالیست های انگلستان، آمریکا، فرانسه و هلند از یک طرف و امپریالیست های ژاپن از طرف دیگر جبهه متحد وسیعی در مبارزه علیه تجاوز فاشیستی به وجود آوردند و با ایجاد پایگاه های ضد ژاپنی سرسختانه به جنگ پارتیزانی علیه ژاپن پرداختند. از این جهت وضع سیاسی ای که تا زمان جنگ جهانی دوم موجود بود، تغییر یافت. وقتی که در پایان جنگ متجاوزین ژاپنی رانده شدند، امپریالیست های آمریکا، انگلستان، فرانسه و هلند تلاش کردند تا همانند سابق سلطه ی استعماری خود را بر این کشورها نگهدارند، ولی خلق های این کشورهای مستعمره که در طول جنگ ضد ژاپنی نیروهای مسلح نسبتاً نیرومندی را ایجاد کرده بودند، نمی خواستند به زندگی گذشته تن در دهند. در این زمان در اثر نیرومند شدن اتحاد شوروی و به واسطه ی واژگونی و یا ضعیف شدن تمام کشورهای امپریالیستی – به جز امریکا - در جنگ و بخصوص در اثر اینکه جبهه امپریالیستی در چین به علت پیروزی انقلاب چین شکاف یافته بود، تمام سیستم امپریالیستی جهانی شدیداً دچار تزلزل گردید. به این ترتیب خلق های کشورهای مستعمره خاور، یا حد اقل بعضی از این کشورها توانستند امکاناتی نظیر آنچه که در چین وجود داشت، به دست آورند تا طی مدت طولانی پایگاه های انقلابی کوچک و بزرگ و قدرت سیاسی انقلابی را در دست نگهدارند و به جنگ انقلابی درازمدت که در آن، شهرها از طریق دهات محاصره می شوند، پیگیرانه ادامه دهند، و سپس با پیشروی تدریجی شهرها را تصرف نموده و بالاخره به پیروزی سراسری این کشورها نایل گردند. بنابراین وضع جدید نظر رفیق مائو تسه دون در سال 1928 در مسئله ی ایجاد حکومت مستقل در مستعمرات زیر سلطه مستقیم امپریالیست ها تغییر یافت.»( منتخب آثار، جلد یک، ص 104- 103)

بخش هشتم

تغییرات در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم

 

نگاهی به آنچه ما در بخش های گذشته از مائو بازگو کردیم نشان می دهد که بنیان نظر مائو بر وجوه اقتصادی و سیاسی استوار است.  در یکی از کلیدی ترین گفته ها در مورد وضع اقتصادی- سیاسی چین، مائو پس از اشاره به این که«چین در زمینه ی سیاسی و اقتصادی به طور ناموزون رشد می یابد» در مورد وضع اقتصادی این کشور چنین گفته بود: 

«اقتصاد سرمایه داری ناتوانی با یک اقتصاد نیمه فئودالی برتر همزیستی می کند؛ چند شهر مدرن صنعتی و تجاری با مناطق روستائی بیکران که از تکامل باز ایستاده اند، همزیستی می کنند؛ چند میلیون کارگر صنعتی با صد ها میلیون دهقان و پیشه ور که در زیر یوغ نظام کهن به سرمی برند، همزیستی می کنند؛... چند خط آهن و خط کشتی رانی و چند جاده اتومبیل رو با تعدادی کثیری راه های گاری و کوره راه هائی که تنها برای پیاده روی مناسب اند و بز روهائی که حتی عبور از آنها با پا هم دشواراست، همزیستی می کنند...»

اکنون پرسش این است که این گونه ویژگی های اقتصادی که در آن زمان در بیشتر کشورهای زیرسلطه وجود داشت چه تغییراتی کرده است؟

تغییرات اقتصادی در کشورهای زیر سلطه

نگاهی به وضعیت کنونی در بسیاری کشورهای زیرسلطه  نشان می دهد وضعیت تا حدود زیادی تغییر کرده است.

اقتصاد سرمایه داری بوروکراتیک -  کمپرادور با ویژگی های مشترک و همچنین متمایزی در کشورهای گوناگون یا به کلی مسلط شده و اثری از مناسبات نیمه فئودالی در اقتصاد باقی نگذاشته و یا وجه عمده را در بیشتر کشورهای زیرسلطه  یافته است. در مقابل اقتصاد نیمه فئودالی یا از بین رفته یا تضعیف شده و شکل وجه غیرعمده را یافته است. شهرهای مدرن و نیمه مدرن صنعتی و تجاری رشد چشمگیری داشته اند و در مقابل مناطق روستایی نسبت به گذشته کمتر شده است و عموما تبدیل به شهر و شهرستان شده اند. طبقه ی کارگر از جهت کمی و کیفی رشد بیشتری کرده و در مقابل دهقانان از نظر کمی تحلیل رفته و بخش های زیادی از آنها یا به کارگر و یا به کشاورز زمین دار فقیر، میانه و مرفه تبدیل شده اند. بخش نیمه پرولتاریا در این کشورها افزایش یافته و حاشیه نشینی گسترش بیشتری نسبت به گذشته یافته است. کشورهای مستعمره عموما به نیمه مستعمره با ساخت اقتصادی سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور و با ساخت سیاسی به ظاهر مستقل اما به واقع زیر نفوذ کشورهای امپریالیستی تبدیل شده اند. این وضعیت در در کشورهایی مانند کره جنوبی، تایوان، هنگ کنگ، سنگاپور، مالزی، اندونزی، تایلند، فیلیپین و ویتنام، هندوستان، ترکیه و ایران در آسیا، و برزیل و آرژانتین و مکزیک در آمریکای جنوبی و افریقای جنوبی و نیجریه و مراکش و مصر در افریقا بیشتر قابل مشاهده است.

 البته کشورهای زیرسلطه ای در سه قاره ی آسیا و آمریکای جنوبی و مرکزی به ویژه در آفریقا  وجود دارند که علیرغم رشد سرمایه داری بوروکراتیک در آنها نسبت به گذشته، کماکان دارای اقتصادهای عقب مانده ی نیمه فئودالی و روابط  قبیله ای و عشیره ای هستند و تولیدات عمده شان کشاورزی یا معدنی با شیوه و شرایط کاری عموما عقب مانده و بر اساس شکل های عقب مانده ی استثمار کارگران و کشاورزان است. برای نمونه کشورهایی مانند افغانستان در آسیا، سودان و سومالی در افریقا و برخی از کشورها در آمریکای لاتین و مرکزی چنین روابطی کماکان وجود دارد.

از سوی دیگر از بین رفتن روابط نیمه فئودالی به شکل شیوه ی تولیدی و تجزیه ی طبقاتی دهقانان همچون یک طبقه، به معنای از بین رفتن روابط نیمه فئودالی در  روابط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی نبوده و نیست.

به عنوان یک نمونه در ایران ما شاهد حضور این روابط نیمه فئودالی در روابط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هستیم؛ خواه  دوران سلطنت را در نظر بگیریم که هنوز تا حدودی روابط نیمه فئودالی در روستاها وجود داشت و خواه به ویژه دوران حکومت ولایت فقیه که روابط نیمه فئودالی در اقتصاد نسبت به گذشته به میزان بیشتری تحلیل رفته اما روابط اجتماعی و سیاسی و فرهنگی زیر سلطه ی تسلط دین و مذهب بر ارکان سیاسی و فرهنگی و مناسبات اجتماعی قرار گرفته است و در نتیجه بیش از گذشته این روابط در این عرصه ها به چشم می خورد. در حال حاضر بخشی مهمی از مبارزات دموکراتیک کنونی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی ایران علیه حکومت مذهبی ولایت فقیه و تسلط روابط نیمه فئودالی قرون وسطایی بر این روابط است. این روابط کمابیش به روابط تولیدی سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری چسبیده اند و از آن جدا نشده اند.   

در مورد تغییراتی که در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم پس از دهه ی شصت میلادی صورت گرفته است در مقالات پیشین ما به دفعات صحبت شده است. از جمله این مقالات نئو لیبرالیسم: كاریکاتور اقتصاد رقابت آزاد و دمكراسی بورژوائی( تابستان 81 بازنگری شهریور1390، درباره تضادهای کنونی جهان و نظرات ترتسکیستی تیرماه 1392،  جبر تاریخ و ضرورت ایستادگی نیروهای مائوئیستی بخش سوم خرداد و تیر 1395و همچنین  نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران.

در اینجا تلاش می کنیم خلاصه وار تغییرات اساسی را که از جمله در کشور ما به شکل برجسته ای قابل مشاهده است بر شماریم:

الف – ورود سرمایه های امپریالیستی به کشورهای زیرسلطه به میزان زیاد،

ب- از میان رفتن اقتصاد بدوی خودکفا و فئودالیسم و یا تضعیف آن از یک سو و رشد سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور در کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی ... از سوی دیگر،

پ – تحلیل رفتن جمعیت روستایی و دهقانان،

ت – افزایش طبقه ی کارگر در شهر و روستا،

ث - رشد شهرنشینی و در کنار آن حاشیه نشینی،

ج- رشد نیمه پرولتاریا در شهرها و روستاها،

چ- رشد نسبی سرمایه داری در کشاورزی و دامداری در کنار خرده مالکی در روستاها،

ح- رشد بخش خدمات به موازات رشد تولید و تجارت،

خ – رشد خرده بورژوازی مدرن در مقابل خرده بورژوازی سنتی،

این مهم ترین تغییراتی است که در کشورهای زیرسلطه پس از جنگ جهانی دوم و به ویژه از آغاز دهه ی شصت میلادی به وجود آمده است.

«در دوره پس از جنگ جهانی دوم، با توجه به چرخش هایی که در توازن قوای بین المللی پیش آمد و یا دگرگونی هایی که در برنامه های اقتصادی کشورهای امپریالیستی ایجاد شد، این کشورها به تغییراتی در اشکال سلطه خود در برخی از کشورهای نیمه مستعمره دست زدند که انقلاب های«رنگی» نام گرفت؛ مانند«انقلاب سفید» در ایران. این برنامه ها و پروژه ها، دگرگونی هایی  را در ساختار برخی کشورهای نیمه مستعمره ایجاد کرد. ساخت ها و نیروهای فئودالی را تضعیف کرده و نوعی سرمایه داری زیرسلطه را تقویت کرده و رشد داد... امر مذکور به این معنا نیز هست که این سرمایه داری برآمده از تکامل نیروهای مولد و روابط تولید درونی در این کشورها  نبوده بلکه بر مبنای نیازهای اقتصادی امپریالیست ها و در سیطره آنها هاست. این تغییرات در برخی کشورها به دلیل موقعیت جغرافیایی- سیاسی خاصی که داشتند، منجر به توسعه ی سرمایه داری زیر سلطه به وجه کامل تری شد، تا جایی که در این گونه کشورها دیگر یا از روابط فئودالی اثری نماند و یا اثر قابل توجهی نماند و برعکس سرمایه داری زیر سلطه ی امپریالیست ها به متکامل ترین اشکال خود دست یافت. کره جنوبی در آسیا یکی از نمونه های برجسته این گونه کشورهاست...

همچنین امپریالیست ها، پس از انقلابات چین و کره و ویتنام و دیگر کشورهای جنوب شرقی آسیا و نیز مبارزات مداوم در آمریکای جنوبی و مرکزی و همچنین آفریقا، تمرکزی به روی تغییر ساخت اقتصادی کشورهایی همچون  کره جنوبی، تایوان، هنگ کنگ، سنگاپور، اندونزی، تایلند، مالزی، فیلیپین و ویتنام و به دنبال آنها در آمریکای جنوبی برزیل و آرژانتین و نیز افربقا افریقای جنوبی و مراکش و کنگو گذاشتند و تغییرات معین ساختاری در این کشورها ایجاد کردند. این تغییرات، از طریق صدور سرمایه، گسترش مبادلات ارزی و بانکی و در اختیار گرفتن سیستم پولی این کشورها، انتقال بسیاری از کارخانه های اصلی به ویژه صنایع سبک به این کشورها و تبدیل این کشورها به مراکز صدور کالا به کشورهای امپریالیستی و همچنین کشورهای  پیرامون و دیگر کشورهای جهان... صورت گرفت.

در واقع بخشی از این کشورها منبع اصلی مواد خام کشاورزی و معدنی هستند، جمعیت زیاد و نیروی کار بسیار ارزان دارند و نیز در پرجمعیت ترین قاره جهان واقع شده اند. روشن است که انحصارات امپریالیستی، تولید کالا را در این کشورها و توزیع آن خواه در منطقه خواه در دیگر کشورهای زیرسلطه ی دیگر قاره ها و خواه برای کشورهای امپریالیستی را بسیار پر سودتر می بینند تا تولید آن در کشورهای امپریالیستی.»( تضادهای کنونی جهان و نظرات ترتسکیستی، بخش اول، با برخی تغییرات)

به این ترتیب در کشورهایی که بنا به دلایل اقتصادی، سیاسی، نظامی و یا جغرافیایی مرکز ثقل

ثقل این تحولات گردیدند نیمه فئودالیسم یا از بین رفت و یا تضعیف شد و به جای آن سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور برقرار گردید.

نتیجه این امر تقلیل جنبش دهقانی از یک سو و بروز قوی تر جنبش های کارگری و خرده بورژوازی شهری و روستایی و نیز حاشیه نشینان از سوی دیگر بوده است.

ناموزونی در اقتصاد کشورهای زیرسلطه

روشن است که این ها به این معنا نیست که ناموزونی در ساخت اقتصادی کشورهای زیرسلطه از بین رفته و یک اقتصاد موزون سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور خدمتگزار امپریالیست ها جای آن را گرفته است. در این مورد ناموزونی همچنان باقی است. علت اساسی آن این است که گرچه رشد سرمایه داری بوروکراتیک -  کمپرادور نقش غالب را در اقتصاد کشورهای زیر سلطه پیدا کرده است اما نه به این معنا که در تمامی کشور این اقتصاد به شکلی موزون رشد یافته باشد. مثلا صنایع مونتاژ و یا کارخانه های تولیدی که از کشورهای امپریالیستی به کشورهای زیرسلطه انتقال یافته اند در تمامی نواحی به شکل موزونی تقسیم شده اند و یا کشاورزی صنعتی در تمامی نواحی برقرار است. در واقع این رشد علیرغم از بین بردن نیمه فئودالیسم و یا تضعیف آن، اما از یک سو این روابط را به طور یکسان در تمامی کشور بسط نداده و مناطق زیادی را باقی گذاشته که با اقتصادهای عقب مانده نیمه فئودالی دست به گریبان هستند و از سوی دیگر حتی در یک منطقه نیز برخی از بخش ها را رشد داده و برخی از دیگر بخش ها را به حال خود رها کرده است.

برای نمونه در کشور ایران سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور در کل کشور رشد یافته است اما این رشد همه ی کشور را به طور موزون در برنگرفته است. در برخی از بخش ها مانند تهران و خوزستان و برخی از بخش های استان مرکزی رشد بیشتری نسبت به دیگر مناطق یافته است. از سوی دیگر در برخی از مناطق مانند کردستان و بلوچستان در حالی که در برخی مناطق مرکزی تر و یا اقتصادی تر رشد یافته در مناطق دیگر رشد نیافته و در نتیجه در این مناطق روابط عقب مانده کماکان غالب مانده است.

اشاره ای به ناموزونی سرمایه داری بوروکراتیک-  کمپرادور در کشورهای گوناگون

یکی از ویژگی های مهم و مشترک سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور در کشورهای زیرسلطه این است که یا تولید کالا در آنها شکل مونتاژ کالای اصلی و تولید کالاهای مکمل و جانبی را دارد و یا به وسیله ی کارخانه هایی هست که نسبت به وضعیت کنونی تکامل تولید عموما اشکال عقب مانده تری دارند. این ها کارخانه هایی هستند که پس از سیاست های نئولیبرالیستی از سوی کشورهای امپریالیستی آمریکای شمالی و اروپای غربی به کشورهای زیرسلطه آسیا، آمریکای مرکزی و جنوبی و نیز افریقا صادر شدند.

انتقال این کارخانه ها و تکنولوژی چندین دلیل داشته است. یکم رقابت انحصارات  برای تولید ارزان کالا. دوم ارزان بودن زمین و کارگر در کشورهای زیر سلطه 3- تلاش برای تبدیل طبقه ی کارگر در کشورهای امپریالیستی به کارگران خدمات و تحلیل بردن کارگران بخش تولید که بخش اصلی کارگران معترض را تشکیل می دادند. 4 - انتقال کارخانه هایی که از نظر محیط زیست زیانبار بودند. 5- رشد نسبی نیروهای مولد در کشورهای زیرسلطه برای پیشگیری از انقلاب.(1)

از سوی دیگر در سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور که در بخش زیادی از  کشورهای زیرسلطه  سه قاره جهت غالب را یافته است یک تقسیم کار امپریالیستی صورت گرفته است. در این تقسیم کار امپریالیستی هر کشور معین باید تولید یک یا چند کالای را به عهده بگیرد. این کالاها یا معدنی یا کشاورزی و یا صنعتی هستند. در مورد صنعتی نیز در بیشتر کشورها کماکان صنایع مونتاژ غالب است. تفاوت اساسی در صنایع مونتاژ کنونی با گذشته این است که در گذشته کل کالا دریک یا دو کشور تولید می شد و در کشور سوم مونتاژ می شد اما اکنون کالا در چندین کشور و از جمله کشور مونتاژ کار، تولید می گردد و در یک کشور مونتاژ می شود.

این ها مهم ترین تغییراتی است که در روابط امپریالیست ها با کشورهای زیرسلطه صورت گرفته است.

در بخش بعدی به تغییراتی که در سیاست در کشورهای زیرسلطه به وجود آمده است می پردازیم.

 

نیمه دوم تیرماه 1403       

یادداشت

1-    با این همه، انتقال کارخانه ها به کشورهای زیر سلطه طبقه ی کارگر صنعتی در کشورهای امپریالیستی در بخش ساختمان و معادن و حمل و نقل نتوانسته تغییر کند و از سوی دیگر انتقال کارخانه ها به طور مطلق صورت نگرفته بلکه به گونه ای نسبی صورت گرفته است. به عبارت دیگر هنوز بسیاری از کارخانه های تولید قطعات کلیدی صنعتی  و نیز برخی کارخانه های مونتاژ تولید دیگر کشورهای امپریالیستی در خود کشورهای امپریالیستی است. این جدا از تولید قطعاتی است که تکنولوژی پیشرفته تری دارند و کشورهای امپریالیستی آنها را به کشورهای زیرسلطه نداده اند.

بخش نهم

تغییرات در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم

 

 تغییرات سیاسی در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم

در عباراتی که از مائو در بخش پیشین آوردیم تاکید ما بر وجه رشد ناموزون اقتصادی بود که امکان دست زدن به جنگ خلق و تداوم آن را به وجود می آورد. در این بخش به وجوه سیاسی ای می پردازیم که اقدام به جنگ خلق را به عنوان شکل اساسی کسب قدرت ناگزیر می کند.

 مهم ترین نظرات مائو در این خصوص این ها بود:

«چین در زمینه سیاسی و اقتصادی به طور ناموزون رشد می یابد - ...دیکتاتورهای نظامی بزرگ که حکومت مرکزی را در دست دارند، با دیکتاتورهای نظامی کوچک که بر استان های مختلف مسلط اند، همزیستی می کنند؛ دو نوع ارتش ارتجاعی یعنی «ارتش مرکزی» که تابع چانکایشک است، با« قوای نظامی مختلط » که تابع دیکتاتورهای نظامی استان های مختلف اند، همزیستی می کنند...  چین کشوری نیمه مستعمره است - تشتت در میان قدرت های امپریالیستی موجب تشتت در میان گروه های مختلف هیئت حاکمه چین می شود. بین کشور نیمه مستعمره ای که زیرسلطه چندین دولت قراردارد و کشور مستعمره ای که تنها یک دولت برآن مسلط است، فرق و تفاوت هست...» (مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین، دسامبر 1936، منتخب آثار، جلد نخست، ص 299- 297)و

«در چین وضع طور دیگری است. ویژه گی های چین در این است که کشوری مستقل و دموکراتیک نیست بلکه نیمه مستعمره و نیمه فئودالی است؛ در داخل آن رژیم دموکراتیک مستقر نیست بلکه ستم فئودالی حکمرواست؛ کشوری است که در مناسبات خارجی خویش از استقلال ملی برخوردار نیست بلکه زیر یوغ امپریالیسم قرار دارد. از این جهت در چین پارلمانی که بتواند مورد استفاده قرار گیرد، نیست و حق  قانونی تشکیل اعتصابات کارگری هم وجود ندارد. در اینجا وظیفه حزب کمونیست علی الاصول این نیست که مبارزه ی درازمدتی را از سر بگذراند تا به قیام و جنگ برسد، و یا نخست شهرها را تصرف کند و سپس دهات را، بلکه درست عکس این است.»( مسائل جنگ و استراتژی، 6 نوامبر 1938، منتخب آثار، جلد دوم، ص 327- 326)

چنانچه به این دو بند نگاه کنیم می بینیم که در بند نخست که در دسامبر 1936 نگاشته شده است از شرایطی صحبت می شود که نه تنها ویژگی های چین بلکه با تفاوت هایی و درجاتی کمابیش ویژگی های بخشی از کشورهای نیمه مستعمره – نیمه فئودال آن زمان در سه قاره ی آسیا و آمریکای مرکزی و جنوبی  بود. اما نزدیک به چنین شرایطی اکنون گرچه در برخی کشورهای افریقایی وجود دارد، در بسیاری از کشورهای زیر سلطه ی امپریالیسم در سه قاره وجود ندارد. برای نمونه مواردی مانند دیکتاتورهای نظامی کوچک همچون قدرت های نظامی کوچکی( گروه های مخالف یکدیگر) که در یک کشور با یکدیگر در جنگ اند، به عنوان یک ویژگی در کشورهای زیرسلطه بسیار کمیاب است و احتمالا و بیشتر در برخی کشورهای جنگ زده ی افریقا و در جنگ های منطقه ای و محلی وجود دارد؛ و یا دو نوع ارتش ارتجاعی  یعنی «ارتش مرکزی» و «قوای نظامی مختلط» که با یکدیگر مقابله کنند به همین سان بسیار نادرند. اکنون بیشتر کشورها حتی اگر دیکتاتوری نظامی داشته باشند، دارای حکومت و قدرت نظامی مرکزی هستند و در کنار آنها دیکتاتورهای نظامی کوچک وجود ندارند. به عبارت دیگر وجه حاکم را تسلط قدرت مرکزی و ارتش مرکزی تشکیل می دهد.

از این که بگذریم برخی خصال دیگر گرچه نه به شکل آن زمان اما کماکان  وجود دارند؛ همچون نیمه مستعمره هایی که زیرسلطه ی چندین دولت امپریالیستی قرار دارند و تشتت در میان قدرت های امپریالیستی رقیب که موجب تشتت در میان گروه های هیئت حاکمه اما نه لزوما به شکل نظامی و حداقل به شکل پایدار می شود. ( مورد ولایت فقیه که باندهای امپریالیسم روسیه و آمریکا و غرب در کشاکش اند و گاه باند امپریالیسم روسیه و گاه باند امپریالیست های غربی رو می آیند).

در مورد بند دوم که حدود دو سال بعد در نوامبر 1938 نگاشته شده وجوه کلی تری تصویر می شود. این وجوه اکنون نیز در بسیاری از کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم وجود دارند.  نبود رژیم دموکراتیک و وجود حکومت های استبدادی و دیکتاتوری های آشکار و عریان  سیاسی و نظامی، کشورهایی که در مناسبات خارجی خویش از استقلال ملی برخوردار نیستند بلکه زیر یوغ امپریالیسم قرار دارند، نبود پارلمانی که بتواند مورد استفاده قرار گیرد و حق  قانونی تشکیل اعتصابات کارگری و امکان مبارزه ی مسالمت آمیز قانونی، این ها کماکان در بسیاری از کشورهای زیرسلطه وجود دارند و جزیی از وجوه  و شرایط سیاسی حاکم بر این گونه کشورها هستند.

با این همه اگر کمی جزء به جزء تر بررسی کنیم می بینیم که برخی تغییرات در عرصه ی سیاسی به ویژه در پنجاه سال اخیر در برخی کشورها صورت گرفته و شرایطی سیاسی ایجاد کرده است که گرچه  از نقطه نظر مورد بحث تفاوتی کیفی ایجاد نکرده است اما باید به آن پرداخته شده و در تحلیل ما وارد گردد.

تغییرات در ساخت سیاسی کشورهای زیرسلطه

پس از جنگ جهانی دوم انقلابات دموکراتیک و ضد امپریالیستی پی در پی، بخشی به رهبری طبقه ی کارگر و بخشی به رهبری سازمان های خرده بورژوایی و بورژوازی ملی در کشورهای زیرسلطه در سه قاره ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی رخ داد و موجب شد که اشکال دیکتاتوری و استبداد و از جمله استبداد سلطنتی و یا دیکتاتوری های نظامی که بر آنها حاکم بود فرو ریزد. در پی این انقلاب ها و فروریختن بسیاری از قدرت های حاکم وضع در  بسیاری از این کشورها تغییر کرد. روشن است که همه ی این انقلاب ها به پیروزی نینجامید اما تداوم بروز آنها موجب گردید که امپریالیست ها تن به تغییرات اقتصادی و سیاسی ای در این گونه کشورها بدهند.

 بخشی از این تغییرات در ساخت اقتصادی این کشور ها به وجود آمد و موجب تحلیل بردن فئودالیسم و نیمه فئودالیسم و رشد سرمایه داری بورکراتیک - کمپرادور در این کشورها شد که هم برخاسته از وضع مبارزه ی طبقاتی و ملی در این کشورها بود و هم به سیاست های نوین امپریالیست ها یعنی نئولیبرالیسم بر می گشت و در بخش پیشین به آنها اشاره کردیم.

بروز شبه دموکراسی های بورژوا- کمپرادوری

در کنار آن  در شرایط  سیاسی و نوع حکومت بسیاری از این کشورها تغییراتی به وجود آمد که تا کنون ادامه دارد. یکی از مهم ترین این تغییرات این بود که وضع سیاسی پیشین و وجود اشکال استبدادی حکومت و دیکتاتوری های سیاسی و نظامی یک دست ضعیف شد و یا از بین رفت و جای آنها را نوعی از «شبه دموکراسی های بورژا کمپرادوری و یا دموکرسی زیرسلطه ای» گرفت. شکلی که باید آن را میانه ی انواع حکومت های استبدادی پیشین و همچنین دیکتاتوری های نظامی گذشته از یک سو و دموکراسی امپریالیستی نوع غربی از سوی دیگر دانست.

در این شکل در بخشی از کشورهای زیرسلطه  نظام های جمهوری و پادشاهی و دیگر شکل ها وجود دارند که در آنها مجلس نمایندگان و مجلس سنا و غیره  موجود است و انتخابات برگزار و پارلمان تشکیل می شود. اما تمامی احزاب آزاد مخالف نظام اقتصادی – سیاسی  آزاد نیستند بلکه در بهترین شرایط  احزاب سرمایه داران ملی و نیز احزاب  مطیع و بی خطر رویزیونیستی و ترتسکیستی آزاداند. این گونه کشورها به مرور در هر سه قاره و به ویژه در آسیا و آمریکای مرکزی و جنوبی بیشتر شده اند . نمونه های برجسته ی آن در آسیا کشورهایی مانند ترکیه و کره جنوبی و در افریقا مصر و ... و در آمریکای جنوبی برزیل و آرژانتین و نیز کشورهایی مانند شیلی، بولیوی و در آمریکای مرکزی ونزوئلا، السالوادور  و ... می باشند

تفاوت های اساسی دموکراسی بورژوا - کمپرادوری با دموکراسی امپریالیستی

تفاوت اساسی این گونه «دموکراسی بورژوا-  کمپرادوری» با «دموکراسی امپریالیستی» در این است که در دموکراسی امپریالیستی بین دو حزب حاکم بورژوا- امپریالیست یک رقابت تا حدود زیادی واقعی وجود دارد که منجر به این می گردد که این ها گاه و بیگاه و بسته به پاسخ هایی که به مسائل و منافع اقتصادی و سیاسی داخلی و خارجی  می دهند و بیش و کمی نیرو و توان شان و موفقیت ها و ناکامی هاشان قدرت دست به دست کنند. این امر در دموکراسی بورژا- کمپرادوری یا وجود ندارد و یا معدودی از کشورها وجود دارد. وجود ندارد به این دلیل که احزاب حاکم در کشورهای زیرسلطه وابسته به امپریالیست ها هستند و این امپریالیست ها هستند که در نهایت تعیین می کنند که کدام حزب قدرت را در دست داشته باشد. بنابراین تغییرات سیاسی در کشورهای زیرسلطه به میل امپریالیست هاست و نه تابع مقابله ی دو حزب حاکم و یا مهم تر مبارزه ی طبقاتی داخلی در این کشورها. و اما در معدودی از کشورها وجود دارد به این دلیل که در برخی از کشورها  با رشد بحران اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی و انقلاب ها یا بحران های سیاسی و نظامی و فرهنگی منطقه ای گاه باید یک جابجایی صورت گیرد تا نیروهای تازه بتوانند انقلاب را کنترل و از مسیر خود منحرف کرده و شرایط  تسلط امپریالیست ها را تامین کنند. نمونه های برجسته ی این دو گونه کشورها در آسیا کره جنوبی و ترکیه هستند. و در کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی که حیاط خلوت امپریالیسم آمریکا نامیده می شد و بیشتر کشورهایی که تغییرات در آنها صورت گرفته است.

مورد دیگر تفاوت دموکراسی بورژوا- کمپرادوری با دموکراسی امپریالیستی در این است که در کشورهای امپریالیستی ارتش نیروی زیر کنترل طبقه ی سرمایه دار امپریالیست حاکم است اما ارتش در کشورهای زیر سلطه زیر کنترل امپریالیست ها و به وسیله ی آن جناحی از طبقه حاکم است که وابسته به آنهاست و یا حاضر است طوق وابسته گی را به گردن بگذارد. در نتیجه در این کشورها اگر تضاد بین طبقه ی کارگر و کشاورز و توده های زحمتکش با حکومت شدید شود و در نتیجه مبارزه ی طبقاتی اوج گیرد و شدت یابد و یا تضاد میان جناح های سرمایه دار بوروکرات – کمپرادور حاکم شدت پذیرد و کار بیخ پیدا کند ارتش می تواند به شکل های مستقیم و یا غیر مستقیم( یک نوع وانمایی که ما تنها برای این کودتا می کنیم که اوضاع را آرام کنیم و امنیت مردم را حفظ کنیم) کودتا کند و حکومت را در دست گیرد.

در کشورهایی مانند کره جنوبی و یا ترکیه که احزاب  حکومتی و احزاب رفرمیستی و تخریب گر مطیع( رویزیونیستی و ترتسکیستی) آزاد هستند، جدا از نقشی که ارتش دارد( برای نمونه ارتش ترکیه که بزرگترین ارتش ناتو است) خود امپریالیست های آمریکایی پایگاه نظامی دارند. بنابراین «دموکراسی» آن هم زمانی که ارتش همچون چماقی  بر بالای سر طبقه ی کارگر و کشاورزان و زحمتکشان ایستاده است و در کنار آن پایگاه های نظامی وجود دارد، دارای معنای جدی ای نیست.  

علل اساسی تغییر سیاست امپریالیست ها در کشورهای زیرسلطه

علل تغییرات ساخت سیاسی بیشتر کشورهای زیرسلطه عبارتند از:

 یک-  وجود مبارزه ی طبقاتی و ملی ای که پس از جنگ جهانی دوم تداوم داشته است. در واقع سه دهه ی پس از جنگ جهانی دوم تمامی سه قاره انقلابات پی در پی رخ داد و یک فضای انقلابی در بیشتر کشورهای زیرسلطه ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی  به وجود آمد.

دو - پیروزی انقلابات دموکراتیک نوین در برخی از کشورهای زیرسلطه. این کشورها توانستند از نظام های نیمه فئودالی و سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور عبور کرده و نظام های دموکراتیک و یا سوسیالیستی برپا کنند. نمونه ی برجسته ی این انقلاب ها انقلاب چین  و در پی آن انقلاب های کشورهای جنوب شرقی آسیا( ویتنام، لائوس و کامبوج) بود که تاثیرات زیادی در کشورهای زیرسلطه ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی گذاشت و ترس و وحشت امپریالیست ها را بیش از پیش برانگیخت.(1) ( البته در همین دوران با توجه به تغییر ساخت اقتصادی – سیاسی اتحاد شوروی از سوسیالیستی به سرمایه داری یک تغییر در نوع رقابت به وجود آمد. رقابت سوسیالیسم با سرمایه داری به رقابت سوسیال امپریالیسم با امپریالیسم تبدیل شد.)

سه- شکست امپریالیست ها در امور نظامی و تلفات انسانی و مخارج بالای نظامی و مخالفت مردم کشورهای امپریالیستی خواه از جهت تلفات انسانی و خواه از نظر مخارج جنگ

 با مداخلات این چنینی. نمونه ی برجسته ی این مخالفت ها، اعتراض طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش و طبقات میانی امپریالیسم آمریکا به جنگ ویتنام بود.

چهار-  تغییر سیاست های اقتصادی امپریالیستی به اقتصاد نئولیبرالی

تغییر سیاست اقتصادی امپریالیست ها که در مورد آن در مقالات پیشین و خلاصه ای نیز از آنها  در بخش پیشین نوشته ایم، موجب شد که جای تسلط مستقیم سیاسی امپریالیست ها در کشورهای زیرسلطه تسلط  مستقیم اقتصادی بگیرد و  تسلط مستقیم نظامی بیش از پیش از بین برود( نه به این معنا که مداخله ی نظامی به کلی از سیاست امپریالیست ها حذف گردد) و تسلط غیر مستقیم سیاسی کم رنگ تر شده و تسلط غیر مستقیم سیاسی بیش از پیش پررنگ شود. در این فرایند ساخت اقتصادی کشورهای زیر سلطه بیشتر به کشورهای امپریالیستی وابسته شد.

در ایجاد فضای باز در کشورهای آمریکای لاتین.

پنج- سقوط  سوسیال امپریالیسم شوروی و بلوک کشورهای اروپای شرقی که یک رقیب قدر برای امپریالیست های غربی بودند و تلاش می کردند که  جنبش های طبقه ی کارگر و یا خرده بورژوازی را که در کشورهای زیرسلطه وجود داشت به خود وابسته کنند.

این ها دلایل مهمی بودند که موجب شدند چرخش مهمی در سیاست امپریالیست ها در کشورهای زیرسلطه در عرصه ی سیاسی پدید آید و نوعی نرمش در قبال شکل گیری دموکراسی های بورژوا کمپرادوری در این کشورها شکل بگیرد.

نیمه دوم شهریور 1403 

بخش دهم

تغییرات در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم - ادامه

 
«فضای باز»، «دموکراسی» و «سوسیالیسم» در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی
 
در بخش پیشین ما از دموکراسی های بورژوا – کمپرادوری در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم صحبت کردیم. دموکراسی هایی که هم با استبدادهای سلطنتی و یا دینی و دیکتاتوری های نظامی و غیره تفاوت دارند و هم با دموکراسی بورژوایی اواخر قرن نوزدهم و دهه های نخستین قرن بیستم تا پیش از جنگ جهانی اول.
ما به نمونه هایی از این گونه کشورها در سه قاره اشاره کردیم. در دوره ی کنونی جدا از کشورهایی مانند کره جنوبی و یا ترکیه که در بخش پیش همچون نمونه به آنها اشاره کردیم شاید بتوان برخی از کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی را نمونه های مهم این گونه شبه دموکراسی های بورژوا- کمپرادوری دانست. کشورهایی که در گذشته بیشترشان دیکتاتوری نظامی داشتند و امروزه مدعی « دموکراسی» و دولت های «سوسیالیستی» و سوسیال دموکراتیک مترقی هستند. پرده برداشتن از ماهیت این گونه دموکراسی ها یکی از وظایف ما مائوئیست هاست.
در مورد حکومت این کشورها ما در مقالات گوناگون اشاره کرده ایم. در اینحا بخشی را که در  مورد حکومت این کشورها در اعلامیه مشترک با حزب کمونیست افغانستان به مناسبت اول ماه مه روز جهانی کارگر 2024 نوشته ایم می آوریم:
«همچون دیگر کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم، در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی به دلیل اجرای سیاست های نئولیبرالیستی از یک سو طبقه ی کارگر، دهقانان و توده های زحمتکش در طی سه دهه اخیر به شدت فقیرتر شده اند و از سوی دیگر مبارزات مسلحانه به وسیله ی احزاب انقلابی پرولتری همچون احزاب کمونیست پرو و کلمبیا و یا احزاب خرده بورژوایی انقلابی در بخشی از این کشورها آغاز، گسترش و یا شدت بیشتری یافته است. در این کشورها امپریالیسم آمریکا نه توان پشتیبانی از دیکتاتورهای مزدور خود و بهبود وضع اقتصادی این کشورها را داشته است و نه توان مقابله با مبارزات توده ای( برای نمونه به مبارزات توده ای در شیلی و یا بولیوی بنگریم)و جنبش های مسلحانه جاری در این کشورها و پیشگیری از به قدرت رسیدن آنها؛ از این رو مجبور به یک عقب نشینی نسبی گسترده گردیده است. این عقب نشینی که از سوی جنبش های توده ای به امپریالیسم تحمیل شده است برای این بوده که بحران اقتصادی و سیاسی این کشورها به سوی مبارزه طبقاتی شدیدتری از آنچه وجود دارد سیر نکند و مبارزات مسلحانه ی توده ای دامنه داری را که در بخشی از این کشورها وجود دارد گسترش ندهد و در نهایت به انقلابات دموکراتیک توده ای گسترده ای در این بخش از قاره ی آمریکا و برقراری جمهوری های دموکراتیک خلق منجر نشود. یعنی درست به آن چیزی که امپریالیسم آمریکا از آن وحشت دارد تبدیل نگردد. شکل عقب نشینی امپریالیسم آمریکا این گونه بوده است که در برخی از این کشورها که وضع اقتصادی آنها بدتر بوده است و یا جنبش های دموکراتیک انقلابی مردمی و احزاب سیاسی انقلابی امکان رشد بیشتری داشته اند، با حفظ ارتش و ژنرال های مزدورش، از برقراری دیکتاتوری های نظامی و یا دولت های نیمه نظامی پرهیز کرده و در کنار آن در مقابل باز شدن فضای سیاسی داخلی واکنش های شدیدی همچون کودتای نظامی نشان نداده و اجازه حرکت و رشد بیشتری به سندیکاها و اتحادیه ها و برخی از احزابی که نمونه ی از حزب سیریزا در یونان هستند داده است. 
نقش این احزاب خواه قدرت را در دست گیرند و خواه بیرون قدرت باشند نقشی همچون سوپاپ اطمینان است. همچنان که در کشورهای امپریالیستی مانند فرانسه زمانی که سرمایه داران امپریالیست از جنبش توده هایی همچون جلیقه زردها و یا بازنشسته گان احساس خطر می کنند ابایی از شدت عمل و سرکوب خونین ندارند، در این کشورها نیز این گونه حکومت ها تا جایی می توانند تحمل شوند و برسرکار بمانند که نخست اقتصاد آنها در چارچوب تقسیم کار بین المللی امپریالیستی باقی بماند و گرایش های ملی گرایانه در اقتصاد تشویق و عملی نشود و دوم وجود این احزاب در قدرت و نیز فضای باز سیاسی منجر به پاگیری طبقه کارگر انقلابی و رشد گروه های انقلابی مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی نگردد. از این رو جدا از نرمش های تاکتیکی در مقابل این احزاب در چارچوب های تضادهایشان با جریان های راست و نظامیان، مبارزه ی عمومی با این احزاب رویزیونیست در کشورهایی مانند برزیل و شیلی و بولیوی و اکوادور و... از زمره وظایف مارکسیست - لنینیست - مائوئیست هاست.»
مقایسه ای میان دولت های سوسیالیستی در آمریکای مرکزی و جنوبی با دولت های ملی دهه های پنجاه و شصت
برای اینکه کمی بیشتر کندوکاو کرده باشیم بد نیست مقایسه ای کنیم بین حکومت های «چپ صورتی» و  به اصطلاح سوسیالیستی و یا سوسیال دموکراتیک در این کشورها و حکومت های بورژوازی ملی در کشورهایی مانند اندونزی به رهبری سوکارنو و مصر به رهبری عبدالناصر و ایران به رهبری مصدق.
نگاهی به سیاست های دولت این کشورها در قبال مسائل داخلی و خارجی نشان می دهد که این کشورها علیه امپریالیسم( مصدق علیه امپریالیسم انگلیس در مساله ی ملی شدن نفت، جمال عبدالناصرعلیه امپریالیسم انگلیس و فرانسه بر سر کانال سوئز و سوکارنو علیه هلند و ژاپن برای استقلال اندونزی)  و سیاست هایش به مبارزه پرداختند، اما حکومت های به اصطلاح سوسیالیست کنونی در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی که قرار است ضد امپریالیست و ضد نئولیبرالیسم باشند، نه به راستی ضد امپریالیست هستند و نه ضد نئولیبرالیسم. بیشتر آنها پس از فروپاشی سوسیال امپریالیسم شوروی به بلوک غرب تمایل پیدا کردند و گرایش های «کمونیسم اروپایی» و «چپ نویی» در آنها تقویت شد و منادی بورژوا- کمپرادوریسم شدند( عمدتا در گرایش و وابستگی به امپریالیسم آمریکا و تا حدودی امپریالیسم روسیه). فساد و تباهی از سر و روی بسیاری سران و جناح های حاکم بر بیشتر آنها می بارد. همچنان که افرادی مانند تنگ سیائو پینگ و زائو زیانگ مشتی ملیجک شیفته ی سرمایه داری و امپریالیست های غربی بودند و حاضر به هر خوش رقصی برای امپریالیست ها، بیشتر این ها نیز شیفته ی امپریالیست های غربی و مزدور و رشوه بگیر کمپانی های غربی اند. دزدی و فساد و رشوه گرفتن و قاچاق کوکائین و ... جزو شغل های بخشی از رهبران این جریان های تازه به قدرت رسیده«سوسیالیست» شده است.
 این هم نظرات هشت سازمان مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی در آمریکای لاتین در مورد این گونه دولت ها:
«در امریکای لاتین ورشکستگی حکومت‌های اپورتونیست بورژوازی بزرگ با نمای خارجی فریب‌کارانۀ«چپ» در آرژانتین، برزیل، ال سالوادور، اکوادور، اروگوئه، نیکاراگوئه، ونزوئلا، بولیوی و غیره، به طور فزاینده ای امواج بزرگ‌تر اعتراضات توده‌ ای تولید می‌کند و تخم جنگ خلق می‌کارد. دولت‌های کهن بورژوازی و اربابان زمین‌دار بزرگِ اجیرِ امپریالیسم، عمدتاً امپریالیسم یانکی، پروسۀ تجزیۀ حاد و شتابان را تجربه می‌کنند و یکی یکی فرو می‌پاشند. این‌ها بخشی از ارتجاع سطح بالای این دولت‌های نیمه مستعمراتی- نیمه فئودالی کهن با افزایش حکومت‌های فاشیستی و گرایش برای کودتاهای پیش‌گیرانۀ ضد انقلابی علیه شورش‌های قهرآمیز مردمی در مقابله با افزایش کمرشکن استثمار و سرکوب‌گری برای محفوظ ساختن امپریالیسم از بحران اقتصادی عمیق و محفوظ نگاه داشتن طبقات بورژوازی و اربابان زمین‌دار بزرگ از بحران سلطه و جلوگیری از آغاز جنگ خلق‌های بیش‌تر، هستند.»( 1)
تاثیر از بین رفتن ابرقدرت سوسیال امپریالیسم شوروی در عقب نشینی آمریکا
یکی از عوامل موثر در ایجاد این گونه دولت های به اصطلاح سوسیالیستی که بخشی از سران آن یا از اتحادیه های کارگری آمده اند و یا از گروه های مبارز چریکی و به فساد متهم شده اند( در برزیل لولا داسیلوا رهبر اتحادیه فلز کاران و سپس حزب کارگر برزیل و همچنین دیلما روسف و نیز در بولیوی مورالس)، از بین رفتن سوسیال امپریالیسم شوروی است که در بالا اشاره کردیم. در گذشته سوسیال امپریالیسم شوروی با داشتن واسطه ی مانند فیدل کاسترو و دولت کوبا و نیز احزاب رویزیونیست می توانست در این جنبش ها نافذ باشد و آنها را زیر کنترل خود در آورد. اما پس از این که این کشور از بین رفت و جای خود را به امپریالیسم روسیه و جمهوری های به اصطلاح مستقل داد، آن خطری که از جانب سوسیال امپریالیسم شوروی حس می شد که با آمدن «شبه چپ» ها آنها را وابسته ی خود کند، دیگر حس نمی شد. و تازه اگر امپریالیسم روسیه می توانست نقشی در جذب نیروهای حاکم بر این کشورها( برای نمونه ونزوئلا) اجرا کند این نقش غیر قابل مقایسه با سوسیال امپریالیسم شوروی بود که حزب حاکم اش خود را «کمونیست» و نظام اش را «سوسیالیستی» می خواند. به این ترتیب از بین رفتن سوسیال امپریالیسم شوروی نقش معینی در عقب نشینی امپریالیسم آمریکا در کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی از حکومت های نظامی به شبه دموکراسی های بورژوا- کمپرادوری داشت.
آنچه در این مورد می توانیم بیفزاییم کعبه ی آمال و آرمانشهرشدن این گونه کشورها برای«شبه چپ» رویزیونیستی و خروشچفیستی و نیز ترتسکیستی و «چپ نویی» است. دو نکته مهم تر از دیگر نکات در این مورد توجه را جلب می کند.
یکی آرزوی این گونه «شبه چپ» ها برای گذار به چنین دموکراسی های بورژوا- کمپرادوری و امپریالیسم زده است و دوم آمال آنها برای به قدرت رسیدن مانند برزیل و یا شیلی و ونزوئلا و برخی دیگر از کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی.
 در حقیقت شعارهایی مانند «حکومت شورایی» و «اداره ی شورایی» و غیره که برخی از این گروه ها همچون خروشچفیست های راه کارگر و پوشالی ورشکستگان ترتسکیست یعنی دارودسته های کمونیسم حکمتی – امپریالیستی و خطوط «رسمی» و «غیررسمی» احزاب حکمتیست علم می کنند و پیرامون آن مانور می دهند و بدتر آن را در مقابل دیکتاتوری پرولتاریا و نقش رهبری حزب کمونیست انقلابی طبقه ی کارگر در دیکتاتوری پرولتاریا قرار می دهند( مقایسه و تقابلی بی معنا) یک مشت ایده آل بی خاصیت است، زیرا با راه هایی که این گروه ها در پیش گرفته اند یعنی«مبارزه مسالمت آمیز» و «گذارطلبی» و غیره اساسا تغییری اساسی در نظام به وجود نمی آید که بتوان از پس از آن از برقراری «حکومت شوراها» صحبت کرد. همچنان که اکنون در هیچ کشور آمریکای جنوبی و مرکزی انقلابیون طبقه ی کارگر حکومت را در دست ندارند بلکه بیشتر این ورشکسته گان و تغییر ماهیت داده های خرده بورژوا مشهور به «چپ صورتی» هستند که زمانی در گروه های انقلابی مسلح می جنگیدند و یا در اتحادیه های کارگری با سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور در مبارزه بودند اما امروز که قدرت را در دست دارند بسیاری شان گوی فساد و تباهی را از یکدیگر ربوده اند. نمونه ی بارز این نوع گروه ها در ایران هم سازمان انقلابی چریک های فدایی خلق بود که اکثریت آن( نخست «اکثریت» و پس از دوره ای«سازمان اقلیت») به رویزیونیست تبدیل شدند و برخی دنباله روی حزب توده و برخی دیگر دنباله روی جریان های رویزیونیستی غربی گردیدند. 

کشورهای افریقایی 
گونه ای مقایسه میان آسیا و آمریکای جنوبی و مرکزی با افریقا نشان می دهد که اولا وضع اقتصادی – اجتماعی و سیاسی و فرهنگی کشورهای افریقا در مجموع عقب مانده تر از کشورهای آسیایی و آمریکای جنوبی و مرکزی است و دوما آن جنبش چپ( و بعدها پارتیزانی) که به ویژه پس از جنگ جهانی دوم تقریبا در بیشتر آمریکای جنوبی و مرکزی وجود داشت در افریقا به آن شکل وجود نداشت و عمدتا از اوائل دهه ی شصت به این سو و به ویژه پس از انقلاب الجزایر و کنگو تا حدودی به وجود آمد و گسترش یافت و این ها نیز بیشتر چپ هایی بودند که وابسته به سوسیال امپریالیسم شوروی بودند( آنگولا، موزامبیک و...). اکنون در بیشتر کشورهای افریقایی دیکتاتوری حاکم است و حتی همین دموکراسی بورژوا- کمپرادوری نیز وجود ندارد.  
ناموزونی در وضع سیاسی کشورهای زیرسلطه
جدا از این گونه دموکراسی های بورژوا - کمپرادوری کشورهایی دیگری وجود دارند که همین دموکراسی بی بو و خاصیت را نیز ندارند و همان دیکتاتوری های عریان و آشکار پیشین را در اشکال نظامی،عشیره ای و قبیله ای و طایفه ای و یا اشکالی از استبداد دینی و یا سلطنتی دارند. بیشتر کشورهای عربی در خاورمیانه( مصر، اردن، سوریه، عربستان سعودی و عراق و کشورهای حاشیه ی خلیج فارس) و همچنین با تفاوت هایی کشورهای بلوک شرقی مانند کره شمالی و کوبا از آن زمره اند.

پایان بخش نخست 

هرمز دامان

نیمه دوم مهر 1403

یادداشت
1-   از اعلامیۀ مشترک احزاب و سازمان های مائوئیست به مناسبت اول می 2018 با نام
«پـرولـتـرهـای هـمـه کـشـورهـا مـتـحـد شـویـد!»
امضا کنندگان:
1 – حزب کمونیست برزیل(جناح سرخ)
2 – حزب کمونیست پرو- پی سی پی
3 - حزب کمونیست اکوادور(خورشید سرخ)
4 - جناح سرخ حزب کمونیست شیلی
5 - سازمان مائوئیستی برای ساختمان مجدد حزب کمونیست کلمبیا
6 - هستۀ انقلابی برای بازتأسیس حزب کمونیست مکزیک
7 - جبهۀ انقلابی مردم بولیوی(مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)
8 - کمیتۀ درفش سرخ- اف آر جی