واقعیت پیچیده ی کنونی و درآمیختگی
تضادها و مبارزه ی طبقاتی در ایران
یک - تضاد میان امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با انقلاب دموکراتیک خلق ایران. چنان که دیده می شود و تا جایی که پای انقلاب در میان است، تجاوز امپریالیستی انقلاب را به عقب راند. امپریالیسم آمریکا با بمباران تاسیسات صنعتی پتروشیمی و کارخانه های فولاد و برخی دیگر از کارخانه ها و کارگاه ها و بیکار و پراکنده و در به در کردن کارگران و توده ها، شرایط پیشرفت و تکامل انقلاب را سد کرد در عین حال به حکومت امکان داد که تا آنجا که زورش می رسد به انقلاب حمله کند.
دو- تضاد مرتجعین حکومت اسلامی با انقلاب دموکراتیک خلق ایران
اینها که با خیزش دی ماه تا مغز استخوان شان دچار وحشت شدند و یک حمله ی و کشتار سراسری علیه انقلاب به راه انداختند و در پی خشم و نفرت خلق از آنها هر آن امکان خیزش دوباره ی انقلاب و دست زدن به شکل مبارزه ی مسلحانه ی توده ای می رفت، اینک و با حمله ی امپریالیسم میدان داخلی را در اختیار خود دیده دوباره بگیر و ببند و کشتار به راه انداخته اند. حکومت جنایتکار فرصت را مناسب دیده که نیروهای پیشرو انقلاب را بازداشت و شکنجه و اعدام کند، توده های را پراکنده سازد، ضربات دیگری به انقلاب در حال پیشرفت وارد کند و آن را به سوی خاموشی براند.
سه - تضاد میان امپریالیسم آمریکا با امپریالیسم روسیه و بلوک وی
این تضاد در کنار سازش های امپریالیسم آمریکا و روسیه در اوکراین پیش می رود. امپریالیسم روسیه به حکومت اسلامی آنچنان کمک آشکاری نمی کند اما بعید نیست که در هنگام جنگ چهل روزه نقش معینی در گرا دادن در مورد اهداف و پایگاه های آمریکایی در منطقه به پاسداران داشته است و در صورت آغاز جنگی دیگر چنین کمک هایی به حکومت ولایت فقیه بکند. در کنار آن می توان این گونه فکر کرد که باندهای روسی صاحب نفوذ در حکومت از موانع پیشرفت مذاکرات با آمریکا باشند. در کنار این ها می توان از فرستان جسته و گریخته ی آلات و ادوات نظامی مورد نیاز حکومت اسلامی از سوی روسیه و چین اشاره کرد.
چهار- تضاد امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با مرتجعین حکومت اسلامی و شکل حضورشان در منطقه ی خاورمیانه.
این تضاد بیشتر متوجه مسائل منطقه ای است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد تغییر حکومت و پیوستن آن به بلوک آمریکا و غرب است. در چنین صورتی طبقه ی حاکم با پشتیبانی امپریالیست های غربی و با رفع تحریم ها و ورود سرمایه های امپریالیستی به میزان زیاد، می تواند اقتصاد را بازسازی کند و با برخی آزادی های اجتماعی و فرهنگی به بقای خود ادامه دهد. به این ترتیب نه نیاز به غنی سازی خواهد داشت و نه موشک دوربرد که بتواند اروپا را تهدید کند و نه گروه های نیابتی. نکته این است که حکومتگران ولایت فقیه و به ویژه سران پاسدار از پسآمدهای وابسته گی به امپریالیست های غربی وحشت دارند، زیرا تصور می کنند که پس از ورود سرمایه های امپریالیستی، آن ها قدرت حاکم در اقتصاد شده و به مرور از نظر سیاسی و امنیتی- نظامی نیز نافذ می شوند و سپس تغییراتی دلخواه خود را در بافت حکومت و جایگزینی بافت کنونی با بافتی دلخواه خویش را ایجاد می کنند.
چنانچه به این تضادهای درهم تنیده بنگریم در یک سو دو تضاد میان امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و نیز حکومت ولایت فقیه با طبقات انقلابی و مترقی خلق ایران و انقلاب را می بینیم. این هر دو به شکل ها و با سیاست های متفاوت و بعضا متضاد خواهان نابودی انقلاب و تسلیم توده ها در مقابل استثمار و ستم هستند. حکومت اسلامی ولایت فقیه می خواهد برای حفظ حکومت خود توده ها را به تسلیم وادار کند و امپریالیسم آمریکا جدا از آنچه در بالا در مورد خود جنگ و نتایج نخستین آن اشاره کردیم می خواهد با تغییراتی در حکومت کنونی( در حال حاضر تغییر و نه لزوما سرنگونی) و ایجاد وضع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای مانند دیگر کشورهای زیر سلطه ی وابسته به خودش( با آنچه از نظر امپریالیسم خورند جامعه ی ایران است) انقلاب را به عقب براند و خاموش کند.
در سوی دو تضاد دیگر یک طرف امپریالیسم آمریکا( و تا حدودی امپریالیست های اروپای غربی که اکنون با آمریکا «قهر» هستند و همراهی لازم را نمی کنند اما روشن نیست که این سیاست را ادامه خواهند داد و یا با بده و بستان هایی بین شان آشتی برقرار خواهد شد!) قرار دارند و طرف دیگر امپریالیسم روسیه و حکومت ارتجاعی ولایت فقیه. اینجا صحبت بر سر تقسیم دوباره ی جهان است و در حال حاضر اوکراین، ایران، ونزوئلا و کوبا و نیز برخی کشورهای افریقایی تجلی گاه این تضاد هستند.
وضعیت به گونه ای است که گونه ای درهم تنیده گی و تعادل میان این تضادها و حرکات شان وجود دارد. وضع به گونه ای است که خلق ما نه حکومتی حتی نیمه دموکراتیک و نیمه ملی دارد که واقعا حداقلی از احترام به حقوق توده ها بگذارد و یا حتی اگر ارتجاعی هم هست اما حفظ سرزمین و کشور برایش مهم باشد( در واقع جناح های حاکم تنها برای بقای حکومت جنایتکار و کثیف شان می جنگند و حتی بخش هایی از آن برخلاف شعر مشهور «چون ایران نباشد تن من مباد»، نظرشان این است که اگر قرار است آنها نباشد، بهتر است که ایران هم نباشد!) و نه امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل برنامه ی سرنگونی حکومت را داشته اند( حداقل تا کنون) و آنگونه که بخشی از مردم در آغاز جنگ تصور می کردند دل شان برای مردم سوخته بود که بیایند و برایشان حکومت سرنگون کنند و یا شرایطی به وجود آورند که مردم بتوانند حکومت را سرنگون کنند. امپریالیسم روسیه نیز یک پشتیبان تمام عیار حکومت اسلامی نیست که یک تفکیک به نسبت دقیق بین دو بلوک صورت گیرد و بیشتر همچون کارتی در رقابت با آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی از این حکومت استفاده می کند. امری که به حکومت ارتجاعی از نظر سیاسی موجودیتی مستقل و در کل موجودیتی نیمه مستقل می دهد.
در کنار این ها در حال حاضر وجه انقلاب در مقابله با هر دو هم حکومت ارتجاعی اسلامی و هم امپریالیسم تا حدودی دچار انفعال نسبی است و نیز احزاب و گروه های انقلابی و مترقی نیز در وضعیتی نیستند که رهبری طبقات مردمی را در دست داشته باشند و نیرویی جدی در عرصه ی عمل به شمار آیند. در مقابل این انفعال نسبی انقلاب، امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی خواه در تضادشان با یکدیگر و خواه مقابله شان با انقلاب به شکل های متفاوت فعال می باشند.
در چنین شرایطی وجه فعال انقلاب یعنی عملکرد تمامی احزاب و سازمان ها و گروه ها و شخصیت هایی که به هر نسبتی انقلابی و مترقی و دموکرات و ملی هستند در حال حاضر می تواند بیشتر وجه نظری، تبلیغی و ترویجی داشته باشد تا عملی. عملی به این معنا که بسان یک نیروی مستقل بتوانند با پشتیبانی پایگاه اجتماعی خود یعنی تمامی طبقات انقلابی و مترقی در میدان عمل به اشکال گوناگون حضور داشته باشند و به نسبت نیروی خود در تقابل با امپریالیسم و نیز دفاع مقابل حملات ارتجاع داخلی نقش اجرا کنند. از این رو وجه فعال بیشتر در همان وجه نظری و تبلیغی و ترویجی و در وجه مخالفت با تجاوز و جنگ و پایان پذیرفتن آن و برقراری صلح بیان می شود که عمدتا علیه تجاوز امپریالیستی و در عین حال علیه ارتجاع حاکم بر ایران و به نفع انقلاب است.
به دلیل این که مخالفت با جنگ و یا ادامه ی آن به شکل محاصره ی دریایی به وسیله ی آمریکا و یا بستن تنگه ی هرمز به وسیله ی حکومت ولایت فقیه و غیره سیاست کنونی جبهه ی انقلاب است، وجوه آن هم متوجه امپریالیسم آمریکا و دولت مرتجع اسرائیل است و هم متوجه مرتجعین حکومت اسلامی. با توجه به این که متجاوز به ایران امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسراییل هستند در وجهی مقایسه ناپذیر بیشتر از حکومت اسلامی متوجه این دو دولت تجاوزگر است.
برخی نتایج
از دیدگاه ما و با توجه به آنچه بر شمردیم وجه تیز حمله به روی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نه به معنای اتحاد با حکومت اسلامی است و نه به معنای کم اهمیت شدن مبارزه با حکومت ولایت فقیه است، بلکه به معنای شدت بیشتر بخشیدن به مبارزه با امپریالیسم آمریکا است. هنگامی که مبارزه علیه امپریالیسم شدت بخشیده شود آن گاه روشن است که مبارزه با حکومت ولایت فقیه در مقایسه با آن از شدت کمتری برخوردار خواهد شد. این یک روی مساله است.
روی دیگر قضیه این است که مبارزه کنونی طبقه ی کارگر با حکومت ولایت فقیه باید تابع مبارزه ی با امپریالیسم و مسائل و نیازهای آن مبارزه باشد. مثلا روشن است که هنگام مبارزه با امپریالیسم نیاز به آزادی های سیاسی بیش از پیش می شود زیرا بدون وجود این آزادی های سیاسی نمی توان توده ها را آگاه و گردآوری کرد و مبارزه علیه امپریالیسم را به گونه ای درست و توده ای سازمان داد. به این ترتیب مبارزه با حکومت ولایت فقیه که مانع اساسی وجود این آزادی ها است در این چارچوب اهمیت یافته و صورت می گیرد.
در کشور ما و به دو سبب یکی خود حکومت ارتجاعی ولایت فقیه و دیگری وضعیتی که نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر دارند این کاستن از اهمیت و شدت مبارزه علیه حکومت، نسبت به کشوری که وضع ارتجاع و یا وضع نیروهای انقلابی متفاوت از ایران است می تواند تفاوت داشته باشد. در اینجا تحلیل مشخص از شرایط، وضع مرتجعین و وضع نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر و جنبش خلق اهمیت زیادی در تعیین درجات اهمیت رده بندی تضادها و نیز درجه ی شدت مبارزه و چگونگی نگاه داشتن توازن بر مبنای تضاد عمده دارد.
از سوی دیگر و در مقایسه ی تجارب و درس گیری از آنها، شکل برخورد به گومیندان با آن ویژگی هایی که بر شمردیم زمانی که این تضاد نقش درجه ی دوم یافت و تابع تضاد با امپریالیسم ژاپن شد با وضعیت ایران قابل مقایسه ی جزء به جزء نیست. تنها در یک صورت تا حدودی و از جنبه هایی موضع نیروهای انقلابی کمونیست در ایران می تواند مانند حزب کمونیست چین شود. در صورتی که حکومت اسلامی تمامی زندانیان سیاسی را آزاد کند، آزادی احزاب و سازمان ها و مطبوعات و اجتماعات را به رسمیت شناسد و نیز در صورت تجاوز زمینی امپریالیسم، به جبهه هایی که به وسیله نیروهای انقلابی و مترقی به وجود می آید حمله نکند. در این صورت موضع کمونیستی در این حد و حدود می تواند از شدت مبارزه علیه حکومت اسلامی بکاهد. یعنی به طور کلی هر گونه پشتیبانی ای مشروط است.
هرمز دامان
نیمه ی دوم اردیبهشت 1405