۱۴۰۵ خرداد ۲۹, جمعه

جانیان دستگاه قضایی و اعدام مبارزان دی ماه 1404

 

  گزارش کانون حقوق بشر

جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی؛ اعدام دو بازداشت‌شده اعتراضات دی‌ماه در استان سمنان

جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی؛ اعدام دو بازداشت‌شده اعتراضات دیماه در استان سمنان

خبرگزاری میزان از اجرای حکم اعدام جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی، دو تن از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴ در استان سمنان خبر داد. با وجود اعلام فهرستی از اتهامات امنیتی علیه این دو زندانی سیاسی، تاکنون هیچ اطلاعات شفافی درباره روند بازجویی، نحوه رسیدگی قضایی، کیفیت دادرسی و امکان دسترسی آنان به حقوق دفاعی منتشر نشده است

جواد زمانی

ابوالفضل ساعدی

کانون حقوق بشر ایران، سه‌شنبه ۲۶ خردادماه ۱۴۰۵ 

بامداد امروز خبرگزاری میزان به نقل از رئیس کل دادگستری استان سمنان از اجرای حکم اعدام دو زندانی سیاسی به نام‌های جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی خبر داد. این دو نفر از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴ بودند که به گفته مقام‌های قضایی با مجموعه‌ای از اتهامات امنیتی و سیاسی مواجه شده بودند. با این حال، جزئیات پرونده، مستندات اتهامات، روند دادرسی و نحوه صدور حکم اعدام آنان تاکنون به صورت شفاف منتشر نشده است.

ابوالفضل ساعدی، دیپلمه مجرد، ۲۴ ساله، متولد ۱۳۸۱ در شاهرود بود که در روز اول بهمن ۱۴۰۴ توسط نیروهای امنیتی دستگیر شده بود.


جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی با چه اتهاماتی اعدام شدند؟

رئیس کل دادگستری استان سمنان در توضیح علت صدور حکم اعدام برای جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی مدعی شد که این دو نفر در جریان اعتراضات سراسری مرتکب جرائمی از جمله تخریب و آتش‌زدن اموال عمومی و خصوصی، اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور، اخلال در نظم عمومی، ایجاد رعب و وحشت، حمل و استفاده از سلاح گرم و سرد، محاربه، افساد فی‌الارض و تحریک افراد برای حضور در اعتراضات شده‌اند.

این مقام قضایی همچنین مدعی شد که اقدامات آنان در قالب فعالیت‌های سازمان‌یافته علیه امنیت کشور صورت گرفته است. با این وجود، تاکنون هیچ گزارش مستقلی درباره جزئیات پرونده، اسناد ارائه‌شده در دادگاه، نحوه اثبات اتهامات و دفاعیات متهمان منتشر نشده است.

چرا روند رسیدگی به پرونده با ابهام روبه‌رو است؟

یکی از مهم‌ترین پرسش‌های مطرح‌شده درباره پرونده جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی، نبود اطلاعات شفاف درباره مراحل بازجویی، تحقیقات مقدماتی و روند رسیدگی قضایی است.

تاکنون هیچ اطلاعاتی درباره مدت بازداشت، شرایط نگهداری، دسترسی این دو زندانی به وکیل منتخب، نحوه برگزاری جلسات دادگاه و کیفیت رسیدگی منتشر نشده است. همچنین مشخص نیست که آیا متهمان از امکان برخورداری از تمامی حقوق دفاعی پیش‌بینی‌شده در قوانین داخلی برخوردار بوده‌اند یا خیر.

در پرونده‌هایی که مجازات آن‌ها اعدام است، اصل شفافیت قضایی و اطلاع‌رسانی درباره روند دادرسی اهمیت ویژه‌ای دارد. با این حال، در پرونده جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی بخش عمده‌ای از فرآیند رسیدگی همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.

نقش نهادهای امنیتی در پرونده‌های اعتراضات سراسری

طی سال‌های گذشته بسیاری از نهادهای حقوق بشری و حقوقدانان نسبت به نقش گسترده نهادهای امنیتی در پرونده‌های مرتبط با اعتراضات هشدار داده‌اند. منتقدان معتقدند در بسیاری از پرونده‌های سیاسی و امنیتی، گزارش‌های ضابطان امنیتی نقش تعیین‌کننده‌ای در مسیر تحقیقات، تنظیم کیفرخواست و روند رسیدگی قضایی ایفا می‌کند.

در پرونده جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی نیز اطلاعاتی درباره نحوه جمع‌آوری ادله، کیفیت تحقیقات و میزان اتکای دادگاه به گزارش‌های نهادهای امنیتی منتشر نشده است. همین مسئله پرسش‌هایی جدی درباره استقلال روند دادرسی و امکان بررسی بی‌طرفانه اتهامات مطرح‌شده ایجاد کرده است.

بررسی حقوقی پرونده بر اساس قوانین داخلی

ابهامات حقوقی پرونده

مهم‌ترین ابهام این پرونده، نبود اطلاعات کافی درباره روند بازجویی، کیفیت تحقیقات مقدماتی و نحوه رسیدگی در دادگاه است. همچنین مشخص نیست که آیا جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی در تمامی مراحل پرونده از حق دسترسی به وکیل، مطالعه پرونده و ارائه دفاعیات مؤثر برخوردار بوده‌اند یا خیر.

از سوی دیگر، در پرونده‌هایی که مجازات آن‌ها سلب حیات است، انتظار می‌رود تمامی مستندات و روند رسیدگی با شفافیت بیشتری در اختیار افکار عمومی قرار گیرد؛ امری که در این پرونده مشاهده نمی‌شود.

مواد قانونی مرتبط

بر اساس اصل ۳۵ قانون اساسی، هر متهم حق دارد برای خود وکیل انتخاب کند.

اصل ۳۷ قانون اساسی تأکید می‌کند که اصل بر برائت است و هیچ فردی مجرم شناخته نمی‌شود مگر آنکه جرم او در دادگاه صالح به اثبات برسد.

همچنین ماده ۱۹۰ قانون آیین دادرسی کیفری بر حق حضور وکیل در مراحل تحقیقات مقدماتی تأکید دارد.

در پرونده‌های منتهی به اعدام نیز رعایت کامل حقوق دفاعی متهمان و امکان رسیدگی مؤثر در مراحل تجدیدنظر و فرجام‌خواهی از اهمیت اساسی برخوردار است.

موارد نقض قانون

عدم شفافیت درباره روند بازجویی و تحقیقات مقدماتی.

ابهام در نحوه دسترسی متهمان به وکیل منتخب.

نبود اطلاعات کافی درباره نحوه اثبات اتهامات.

عدم انتشار جزئیات جلسات دادگاه و مستندات پرونده.

ابهام در رعایت کامل حقوق دفاعی متهمان در پرونده‌ای منتهی به اعدام.

 

نقض حقوق بشر؛ نگرانی درباره حق حیات و دادرسی عادلانه

اعدام جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی در شرایطی صورت گرفته که اطلاعات محدودی درباره روند دادرسی آنان در دسترس است. نهادهای حقوق بشری همواره تأکید کرده‌اند که اجرای مجازات اعدام در پرونده‌های سیاسی و امنیتی، بدون شفافیت کامل درباره روند رسیدگی و تضمین حقوق دفاعی متهمان، نگرانی‌های جدی حقوق بشری ایجاد می‌کند.

مواد نقض‌شده

ماده ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر: حق حیات؛ مجازات اعدام شدیدترین شکل سلب این حق بنیادین است.

ماده ۱۰ اعلامیه جهانی حقوق بشر: حق برخورداری از دادرسی عادلانه و علنی.

ماده ۱۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر: اصل برائت تا زمان اثبات جرم در دادگاه صالح.

ماده ۱۴ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی: حق برخورداری از محاکمه عادلانه و امکان دفاع مؤثر.

ماده ۶ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی: حمایت از حق حیات و محدود کردن استفاده از مجازات اعدام به سخت‌گیرانه‌ترین استانداردهای قضایی.

اعدام جواد زمانی و ابوالفضل ساعدی در حالی انجام شده است که همچنان پرسش‌های متعددی درباره روند رسیدگی به پرونده آنان، نحوه اثبات اتهامات و میزان رعایت حقوق قانونی و دفاعی این دو زندانی سیاسی بی‌پاسخ مانده است.

۱۴۰۵ خرداد ۲۸, پنجشنبه

پرسش و پاسخ در مورد جنگ و آتش بس و مذاکرات و آینده ی حکومت اسلامی و انقلاب دموکراتیک خلق ایران و ...(3)

 

سلطنت طلبان چه جایگاهی در برنامه های امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی دارند و نقش شان در شرایط کنونی چیست؟

سلطنت طلبان همان گونه که در یکی از بیانیه های گروه آمده است، دو نقش اساسی دارند:

 یکم همچون یک تهدید برای جایگزینی شان به جای حکومت کنونی اسلامی و برقراری استبداد سلطنتی. این یکی از مهم ترین نقش های سلطنت طلبان به ویژه پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» است.

برای چنین امری آنها باید سازماندهی شده و به گونه ای همچون جایگزین خود را طرح می کردند.

 نقش مهم دیگر سلطنت طلبان پیشگیری از طرح جایگزین های دیگر خواه جمهوریخواه وابسته و خواه جمهورخواهان ملی، مجاهدین، احزاب و گروه های چپ از هر دسته به جز آنها که به خود سلطنت طلبان پیوسته اند مانند حزب دارودسته های حکمتی کمونیست کارگری تقوایی که جزو متحدین پروپاقرص شان هستند. تمامی لات بازی های آنها برای به هم ریختن گردهمایی های مخالفین دیگر بر این مبنا صورت می گیرد که هیچ جایگزینی نتواند خود را طرح کند( این لات بازی ها و تخریب کردن ها را در داخل نیز در جریان برگزاری آیین هفت خسروعلیکردی وکیل به قتل رسیده به وسیله ی حکومت در مشهد دیدیم).

باید توجه داشت که جایگزینی که در خارج خود را طرح کند در شرایط کنونی که استبداد دینی همه ی شریان های تنفس داخلی را بسته است می تواند تا حدودی در داخل برد داشته باشد گرچه حتمی نیست که پس از باز شدن این شریان ها و رو آمدن نیروهای انقلابی چپ و دموکرات های انقلابی و مترقی داخلی این مطرح شدن خارجی ها رنگ نبازد و یا در صورت درستکاری جریان خارجی و احتمالا داشتن نفوذ در داخل، به هم آمیزی با داخل و رفتن زیر رهبری داخلی ها و یا تعادلی میان این دو در رهبری جنبش نینجامد.

صفت مشخصه ی کنونی اپوزیسیون ایران در حال حاضر تفرقه است و نه وحدت و این امر تمامی احزاب و سازمان ها و گروه های سیاسی را در بر گرفته است. تفرقه روند حاکم است و وحدت روند غیر حاکم. از این رو سلطنت طلبان نیز دچار این امر بوده اند و خواهند بود. تفرقه های کنونی و ریزش ها میان آنها از پیش وجود داشته و در دوران کنونی که نیاز به اتحاد میان شان بسیار زیاد است شاهد تفرقه ها و ریزش های بیشتری خواهیم بود. امر تجزیه ی درون شان با توجه به چگونگی برنامه ها و سازماندهی و اعمال آنها خواه درونی و خواه بیرونی صورت می گیرد.

در واقع خیزش «زن، زندگی، آزادی» هم به سلطنت طلبان پا داد و آنها بیش از پیش از جانب امپریالیسم آمریکا و اسرائیل سازمان یافته و متحد شدند و هم با توجه به سیاست هاشان در قبال این خیزش و رویدادهای پس از آن آغاز به تجزیه شان کرد.

به این ترتیب در حالی که بخش هایی از مردم( بیشتر لایه های طبقات مرفه و میانی و نیز تا حدودی توده های کارمند و کارگر) از روی مقایسه ی وضع خود در حکومت گذشته با حکومت کنونی و ناامیدی از آینده ی چنین وضعی و همچنین نبودن جایگزین های قدرتمند و قابل اعتماد و نافذ در توده ها، و نیز پشتیبانی اسرائیل و دولت های قدرتمند غربی و از جمله خود آمریکا از سلطنت طلبان، احساس می کردند آنها قدرت بیشتری دارند و بنابراین به آنها گرایش یافته و امید بستند و این گرایش در سه سال اخیر بیشتر و بیشتر گردید( تا زمان خیزش دی ماه)، در عین حال با توجه به تجارب خود از آنها و مشاهده ی موضع گیری و رفتار و اعمال آنها به ویژه از زمان خیزش دی ماه 1404به این سو به ویژه مواضع آنها در مورد تجاوز امپریالیسم آمریکا و جنگ 40 روزه، بیش از پیش از آنها دوری گزیدند.

این امر از یک سو و از سوی دیگر سیاست و برنامه و سازماندهی و همچنین شیوه ی تبلیغات شان کسانی را که با آنها همراهی کرده و جزیی از ساز و کار تبلیغاتی و سازمانی شان شده بود، تاراند و  و تجزیه ی درونی شان را شکل داده و پیش برد.

در صورت تداوم افشاگری در مورد آنها به وسیله ی نیروهای انقلابی و مترقی و انباشت بیشتر تجارب عملی توده ها از سیاست و برنامه و عملکردشان، به مرور روند تجزیه ی درونی نسبت به اتحادشان بیشتر خواهد شد و نیز توده ها بیشت از پیش از آنها رویگردان شده و گرایش شان به آنها به دوری و نفرت تبدیل خواهد گشت.

با این همه نگاهی به موضع گیری سلطنت طلبان نشان می دهد که کلاشان و شیادانی تمام عیار هستند. تا دیروز می گفتند مردم خود نمی توانند حکومت را سرنگون کنند و نیاز به نیرویی بیرونی و قوی هست یعنی آمریکا و اسرائیل تا کار آنها را بسازد. و از این رو های و هوی «سر اختاپوس در تهران است» را راه انداختند و از ترامپ و نتانیاهو خواستند به ایران حمله کنند و برای هر بمباران ایران هورا کشیدند و جشن به راه انداختند. اما پس این که نقشه های ترامپ آشکارتر شد و آنها فهمیدند ترامپ و آمریکا و اسرائیل قصد سرنگونی حکومت را ندارند چرخش صد و هشتاد درجه کرده و حال ترامپ برایشان «بده» شده است و می گویند این مردم اند که باید حکومت را سرنگون کنند ودولت های آمریکا و اسرائیل به فکر منافع خودشان بوده اند.

با این حال این تصور که این ها کارشان خواه از جانب آمریکا و خواه به دلیل چرخش در گرایش مردم به آنها تمام شده است تصور نادرستی خواهد بود و باید پذیرفت اینها نقشی مانند «سفیدها» در انقلاب روسیه، در قبال ایران را دنبال خواهند کرد با این تفاوت مهم که سفیدها نیروی نظامی داشتند و در جنگ با طبقه ی کارگر و بلشویک ها بودند، اما این ها تلویزیون اینترناشنال دارند و می خواهند به جای حکومت استبداد اسلامی استبداد شاهی را برقرار کنند.  

تنها در صورتی که جایگزین های جمهوریخواه مانند نیروهای چپ مبارز و انقلابی و دموکرات ها از انقلابی و مترقی و همچنین نیروهای میانی از «شبه چپ» مستقل تا جریان های نیمه دموکرات و لیبرال طبقات متوسط و مرفه بتوانند بر روند تفرقه و تجزیه پیروز قابل توجهی به دست آورند و خود را طرح کنند بی تردید پرونده ی سلطنت طلبان درون مردم تا حدود زیادی بسته خواهد شد.    

نقش اسرائیل و آمریکا در مورد سلطنت طلبان 

در مورد امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل ما شاهد دو نقش متمایز در مورد سلطنت طلبان هستیم. در ظاهر این نقش ها به این گونه است که اسرائیل نقش حامی اصلی سلطنت طلبان را دارد و از هر راه آنها را مورد پشتیبانی قرار می دهد و می خواهد( می خواست) آنها را به قدرت رساند و در مقابل ترامپ و آمریکا نسبت به سلطنت طلبان اعتنای کمتری داشته اند و چنانکه می دانیم ترامپ نیز رضا پهلوی را فردی که بتواند ایران را اداره کند نیافت. خبرها تنها به دیدارهایی از جانب برخی از مقامات آمریکایی با آنها و یا شرکت در گردهمایی های مستقل آنها اشاره دارد.

این مقامات البته همچنین در برخی گردهمایی های مجاهدین نیز شرکت کرده اند و تلاش کرده اند این دو گزینه را با هم در آب نمک بخوابانند.

اما حقیقت این است که اسرائیل این توان را ندارد که خود جایگزین برای حکومت اسلامی تعیین کند و سیاست هایش در کل تابع سیاست های دولت آمریکا است هر چند در جزء ممکن اختلافاتی وجود داشته باشد. در حقیقت آنکه این تقسیم وظایف را برنامه ریزی کرده نه دولت اسرائیل و نتانیاهو بلکه خود دولت آمریکا است.

یک دلیل این برنامه ریزی این است که آمریکا می خواهد بگوید که برنامه ریزی ای برای سرنگونی حکومت و جایگزین کردن دولتی دیگر ندارد و نمی خواهد یک 28 مرداد دیگری به وجود آورد و نفرت مردم از آمریکا را دوباره در سطح دوره ی 57 ایجاد کند.

دلیل دوم این که سیاست ترامپ و روسای جمهوری پیش از وی و کلا دولت آمریکا سرنگونی حکومت اسلامی نبوده است ( و این را باید تا حدودی عملا به سران حکومت اسلامی نشان می دادند) بلکه پیشگیری از پیوستن تمام و کمال آن به بلوک امپریالیسم روسیه و سازش با این حکومت و در بهترین حالت که ترامپ اکنون آن را پی گرفته است، روی کار آوردن دولتی هوادار امپریالیسم آمریکا در حکومت کنونی بوده است.

اما این ها یک سطح از مساله است. اگر وضع به گونه ای گردد که حکومت اسلامی با آمریکا کنار نیاید و کار به جاهایی کشد که آمریکا مجبور شود سرنگونی حکومت را در پیش گیرد، آنگاه بی گمان سلطنت طلبان به عنوان جایگزین اصلی طرح خواهند شد. از این رو دوام این جریان، سازمان دادن مداوم آن و غلبه یافتن بر تفرقه های کنونی در کنار روندهایی که صحبت آن ها شد نیز وجود خواهد داشت.

سلطنت طلبان یا مجاهدین کدام برای امپریالیسم آمریکا مقبول ترند؟

در مورد اینکه میان سلطنت طلبان و مجاهدین کدام می توانند برگ اصلی باشند به نظر می رسد که این سلطنت طلبان هستند که برگ اصلی هستند و نه مجاهدین. زیرا آن نفوذ نسبی ای که سلطنت طلبان در میان بخش هایی از طبقات مردمی به ویژه طبقه ی میانی دارند مجاهدین ندارند و این نه تنها در خارج از کشور و میان مهاجران دیده می شود بلکه در داخل هم دیده ایم. و ارج مجاهدین از دوره ای که با صدام به همکاری پرداختند در نظر مردم ایران بسیار کاهش یافته است.

اما این که مجاهدین یک جایگزین قوی نیستند مانع از آن نیست که آمریکا از آنها پشتیبانی نکند. به هر حال آنها هم نیروی نظامی دارند که سلطنت طلبان ندارند و هم این که اگر این پشتیبانی از آنها دریغ شود این احتمال وجود دارد که تحولاتی در این سازمان صورت گیرد و گرایش به جبهه ی امپریالیسم روسیه، و بدتر از آن( از نظر امپریالیسم آمریکا) به جبهه ی مردمی در آنها رشد کند و این سان یک تغییر استراتژیک در آنها رخ دهد و این چیزی نیست که دولت آمریکا بخواهد. از این رو آنها به پشتیبانی خود از مجاهدین ادامه خواهند داد.

آیا این نتانیاهو بود که ترامپ را به جنگ کشاند و آیا دولت صهیونیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا منافع جداگانه و متضادی دارند؟

اسرائیل بدون کمک های تسلیحاتی امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی نمی تواند به دوام خود در منطقه ادامه دهد.  اسرائیل بیشتر نقش بازوی امنیتی - نظامی حکومت امپریالیست های غربی را در منطقه دارد. دولت صهیونیستی اسرائیل یک امپریالیست همپای امپریالیست های غربی نیست. کشوری است بسیار کوچک و با جمعیتی اندک.

 اسرائیل از نظر اقتصادی و نظامی گرچه خود تولید کننده هم است اما در کل وابسته به کمک کشورهای امپریالیست غربی است. همین کمک ها و نیز تولید برخی کالاها و به ویژه تولیدات نظامی اش و صدور آنها شرایط کلی این کشور را شکل داده است. اسرائیل یک کشور امپریالیستی مانند ژاپن یا سوئد هم نیست و در عین حال کشوری زیرسلطه مانند اردن و یا مصر نیست. و نیز دولت اسرائیل نوکر آمریکا نیست همان گونه که مثلا شاه و انور سادات و حسنی مبارک و ملک حسین اردنی نوکر و سرسپرده ی آمریکا بودند.

اسرائیل دارای یک لابی قوی یهودی - صهیونیستی در میان طبقه ی سرمایه دار حاکم آمریکاست. این لابی می تواند خواه از نظر اقتصادی و خواه از نظر سیاسی می تواند به دولت این کشور کمک کند که یک استقلال نسبی داشته باشد و برخی خواست هایش در دولت های امپریالیستی غرب که نیازمند وجودش در منطقه ی خاورمیانه هستند، پیش رود. لابی مورد بحث ممکن است گاهی با نظرات حاکم در دولت حاکم بر آمریکا مخالف باشد( گاه این مخالفت ها دروغین و بر مبنای تقسیم وظایف و نمایش تندرو و میانه رو است) اما نمی تواند بدون جذب پشتیبانی این دولت ها سرخود دست به اقدامی بزند. چنانچه چنین اقداماتی با برنامه های امپریالیسم آمریکا همگون نباشد دولت آمریکا جلوی آنها را خواهد گرفت. غزه نمی توانست بدون توافق ترامپ و امپریالیست اروپای غربی چنین ویران شود و توده های فلسطینی چنین قتل عام و و یا بی خانمان و آواره شوند.

 از نظر سیاسی و نظامی و امنیتی اسرائیل وابسته به قدرت های امپریالیستی غربی و در راس انها آمریکا است. موساد زیر نظر سیای آمریکا و دیگر سازمان های امنیتی امپریالیست های غربی است و به گونه ای می توان گفت همچون یکی از شعب آنها فعالیت می کند. بر مبنای وظایفی که به آنها سپرده شده است این سازمان های امنیتی و نظامی می توانند مستقلا برنامه و نقشه بکشند. این برنامه ها و نقشه ها می تواند همراه با پیشنهادهایی به دولت های حاکم در آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی غرب ارائه شوند. این پیشنهادها بر مبنای جستجو و تحقیق این سازمان ها و عوامل نفوذی آنها استوار است و تا حدی قابل اطمینان هستند. دولت های غربی می توانند بیشتر روی آنها مطالعه کنند آنها را رد کنند و یا آنها را بپذیرند و به اجر در آورند.

 مورد پیشنهادهای نتانیاهو به ترامپ( اگر همه چیز را همین گونه پنداریم) از این موارد است. اسرائیل  بر مبنای وظیفه ای که به وی سپرده شده بود همواره با حکومت اسلامی درگیر بود و ضربات زیادی به این حکومت زد.( ترور دانشمندان و سران و کادرهای نظامی سپاه قدس و ...)

و در عین حال نفوذ در دستگاه های امنیتی و نظامی و اتمی حکومت اسلامی را سازمان داد. روشن است که اگر ما نفوذ موساد را بیشتر از سیا بدانیم( در واقع تفاوت اساسی ای میان این دو نیست) در این صورت این موساد است که می تواند به سیا پیشنهاد و نقشه ارائه دهد.

بنابراین می توان گفت که اینکه در چه زمان معینی باید جنگ با حکومت اسلامی را آغاز کرد احتمالا به پیشنهاد موساد و دولت اسرائیل و بیشتر هم به دلیل وجود عوامل نفوذی در سازمان نظامی و امنیتی حکومت ایران بوده است. اما این که مثلا نتانیاهو به ترامپ پیشنهاد داده، به این معنا نیست که ترامپ نمی خواسته وارد جنگ شود و نتانیاهو ترامپ را پشت سر خودش کشیده و آمریکا را مجبور کرده که تن به خواست های اسرائیل برای جنگ با حکومت اسلامی دهد. طبقه ی حاکم امپریالیست آمریکا استقلال رای خود را و در وجهی غیر قابل مقایسه با طبقه ی حاکم بر اسرائیل که در کل تابع طبقه ی حاکم آمریکا است( نه به معنای مزدور و یا نوکر) دارد و رای خود وی این دولت را به این دو جنگ اخیر به ویژه جنگ دوم کشاند. آن پیشنهادها، پیشنهادهایی بر مبنای اطلاعات و برآوردهایی بودند که آن نفوذهای امنیتی و نظامی مبنای آن بود.

در مورد جنگ های اخیر می توان گفت که دولت آمریکا همان گونه که انقلاب 57 را با جنگ عراق با ایران به انحراف و تباهی و شکست کشاند و همانگونه که همواره از اوج گیری انقلاب می ترسید و شمشیر داموکلس جنگ را بالای سر حکومت اسلامی نگه داشته بود، با اوج گیری مبارزات در دی ماه و ورود گسترده تر طبقات و چشم انداز مبارزات گسترده تر و شدیدتر و نیز دیر شدن برای دخالت، برای خاموش کردن انقلاب و یا انحراف آن زمان را غنیمت شمرد و جنگ را آغاز کرد.

از این روی نمی توان این صحبت مضحک و ژورنالیستی را( و بیشتر کسانی که آن را طرح می کنند بیشتر از روی خبرگزاری ها و سایت ها و روزنامه های غربی کپی می کنند) پذیرفت که نتانیاهو می خواست حکومت را سرنگون کند و ترامپ در پی مقاصد دیگری بود و یا نتانیاهو ترامپ را فریب داد و گفت می توان با چند حمله حکومت اسلامی را سرنگون کرد و حکومتی دیگر برقرار کرد و ترامپ هم فریب خورد.

 در بهترین حالت به نفع این نظر، می توان گفت که ارزیابی اسرائیل از شکست زود هنگام حکومت اسلامی بوده است حال آنکه این شکست کمی دیرتر رخ داد و یا رخ می دهد.

 به طور کلی تضادهایی میان سیاست های دولت اسرائیل که از منافع خاص طبقه ی حاکم بر اسرائیل در منطقه بر می خیزد و سیاست های امپریالیستی دولت آمریکا وجود دارد اما این تضادها به آن حد نیست که بحرانی جدی را میان این آنها دامن بزند. در کل این دولت آمریکا است که نظرات نهایی خود را به دولت اسرائیل دیکته خواهد کرد و نه برعکس. زیرا ناظر بر منافع طبقه ی سرمایه داران امپریالیسم آمریکاست.

در جزء اما ممکن است اختلافاتی بروز کند و منافع خاص دولت اسرائیل با دولت آمریکا در تضاد قرار گیرد. شاید در همین مورد اخیر حمله به لبنان و حزب الله. در این موارد دولت آمریکا تا جایی که ممکن است چشم بر هم می گذارد و یا به سرزنش هایی کوچک بسنده می کند اما اگر کار بیخ پیدا کند و تضاد بین این منافع جزیی با منافع کلی دولت آمریکا در تضاد قرار گیرد بی شک دولت آمریکا اسرائیل را مجبور خواهد کرد که تابع سیاست های دولت آمریکا باشد.

یکی از نکات در این خصوص این است برخی از سران کشورهای عربی ممکن است دشمنان دور و نزدیک دولت اسرائیل باشند اما نوکران و سرسپرده گان امپریالیسم آمریکا هستند و این امپریالیسم آمریکا است که باید توازن میان آنها و اسرائیل را در منطقه بر قرار سازد و نه دولت اسرائیل.

هرمز دامان

نیمه ی دوم خرداد 1405

 

۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

پرسش و پاسخ در مورد جنگ و آتش بس و مذاکرات و آینده ی حکومت اسلامی و انقلاب دموکراتیک خلق ایران و ...(2)


آیا در صورت رو آمدن جناح ها و باندهای وابسته به امپریالیست های غربی و یا دارای گرایش به این سمت، جناح ها و باندها و کلا طبقه و دستگاه حاکم بر ایران می تواند به ماندش در قدرت امیدوار باشد ؟

اگر صحبت بر سر دستگاه حاکم باشد امپریالیسم آمریکا برنامه ای برای دگرگونی اساسی آن نداشته است و همین دوام حکومت برای مدت نزدیک به پنجاه سال این را نشان می دهد. این امر در کنار آن است که امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی همواره کما بیش از نظر اقتصادی و سیاسی، مستقیم یا غیر مستقیم با سران باندها و جناح های این حکومت و یا حداقل آنها که متمایل به غرب اند در رابطه بوده اند. در همین دو دور کنونی جنگ چنانکه دیدیم با وجود کشتن بسیاری از سران حکومت اما بسیاری را نیز حفظ کردند در حالی که هیچ بعید نیست که این امکان را هم داشتند که بخش های دیگری از آنها را نیز بکشند. صحبت ترامپ در مورد تغییر بافت سیاسی حکومت بر همین امر متمرکز است( وی چند بار گفت که بخشی از آنها که می خواستیم باهاشان مذاکره کنیم کشته شدند و حال افرادی نیستند که بتوانیم با آنها مذاکره کنیم و می دانیم که وی غلو می کرد). در واقع آنچه آنها حفظ کردند افراد و دسته هایی در پست های مهم دستگاه سیاسی و سرکوب( اطلاعاتی، نظامی، قضایی) است و این به این علت است که آنها می خواستند که این دستگاه ها به کار خود در سرکوب توده های مردم و انقلاب ادامه دهند. ضمن آنکه می توان از نظر دور نداشت که چه بسا بخش های مهمی از همینان که باقی مانده اند خودشان نیروهایی وابسته به غرب و یا مایل به رابطه با امپریالیست های غربی باشند.( قالیباف اگر حتی وابسته نباشد احتمالا باید سروسری داشته باشد و یا چراغی نشان داده و چشمکی زده باشد).

اگر صحبت بر سر نگه داشتن بافت کنونی طبقه ی حاکم ایران و حکومت ولایت فقیه باشد ترامپ و طبقه ی حاکم آمریکا چنین چیزی را از پیش در نظر داشته و نیازی به تغییر نقشه و برنامه در این مورد نخواهند داشت.

منظور از نگه داشتن بافت طبقه حاکم در اینجا این است که بوروکرات - کمپرادورهای نظامی سپاه که بخش بزرگی از اقتصاد کشور( 60 درصد) را در اختیار دارند و نیز باندهای حاکم بر بنیادهای اقتصادی و به طور کلی باندهای سپاه- آخوند با روکش ایدئولوژیک مذهبی که ریاکارانه در پشت آن پنهان شده اند دست نخورده باقی بمانند و با بافت سرمایه داران کمپرادور سلطنت طلب و مشروطه خواه و جمهوری خواه ساکن در غرب مخلوط نشوند. یعنی آنها به داخل نیامده و درون طبقه ی حاکم بر حکومت اسلامی جا نگیرند و بخشی از این طبقه نشوند؛ زیرا در چنین صورتی همواره بیم این که این ها بخواهند وجه اسلامی حکومت را حذف کنند و حکومت را از نظر سیاسی تغییر دهند و همان حکومت استبداد سلطنتی و یا یک جمهوری مانند ترکیه را برقرار کنند وجود خواهد داشت. این امر با دادن اجازه ی سرمایه گذاری در داخل به وسیله ی آنها تفاوت دارد. چنانکه می دانیم بخش هایی از این سرمایه داران گریخته از کشور دوباره و پس از پایان جنگ با عراق وارد بده بستان با حکومت اسلامی شدند و بخش هایی از آنها اموال خود را پس گرفته و بخش هایی به رابطه ی اقتصادی با حکومتیان ادامه دادند.

 از سوی دیگر به نظر می آید که نگه داری بافت طبقاتی حاکم تا حدودی ممکن باشد گرچه اگر کار به ورود سرمایه های امپریالیستی به ایران بینجامد و بخش خصوصی وابسته به امپریالیسم تقویت گردد تغییراتی در یکه تازی سپاه در عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و در پی آن طبقه ی حاکم صورت خواهد گرفت.

با این حال و در کل این مساله دو نکته دارد:

یکی این که امکان استحاله ی درونی باندهای حاکم بر سپاه و آخوند و تغییرات ایدئوژیک - فرهنگی آنها و کنار گذاشتن برخی نقاب ها و توجیه مذهبی آنها، با توجه به تغییراتی که در طی 48 سال حکومت مشاهده کرده ایم همواره وجود دارد و وجود خواهد داشت. اصلاح طلبان و انجمن های اسلامی نیز شدیدا مذهبی بودند اما از سال 76 به این سو به طور جدی دیدگاه های متحجر پیشین خود را کنار گذاشتند و آغاز به ایجاد تغییراتی در دیدگاه های مذهبی خود کردند و تا طرح حذف مجلس خبرگان، شورای نگهبان و ولی فقیه پیش رفتند و بخش های زیادی از آنها سکولار شدند گرچه این ها به این معنا نیست که همگی این گونه جریان ها و افراد جزو نیروهای انقلابی و مترقی خلق قرار گرفته اند.

و دوم، مساله ی اساسی این جا پذیرش توده های مردم است. اگر مردم با این بافت و ایدئولوژی حاکم بر آن یعنی اسلام( البته با تغییراتی که پس از «اصلاحات آمریکایی» خواهد کرد) و شکل حکومت آن یعنی ولایت فقیه و یا «شورای رهبری» کنار بیایند، آمریکا تغییری اساسی در آن صورت نخواهد داد. اما در صورتی که چنین امری صورت نپذیرد و مردم ناراضی باشند و نارضایتی مانع از ایجاد ثبات نسبی مورد نیاز گردد امریکا بی تردید خواهان تغییرات خواهد شد و این کار را یا به نرمش و با ایجاد تغییراتی درون حکومت و یا به زور و با توجه به حضور باندهایش در حکومت صورت خواهد داد.

 در مورد کنار آمدن مردم باید گفت این امر مشروط به این است که حکومت بتواند بسیاری از نیازهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی آنها را تا حدودی پاسخ دهد. البته اگر تا آن زمان نیرویی انقلابی و یا دموکرات و ملی قد علم نکند و در میان طبقات مردمی نافذ نگردد و خود را به عنوان یک جایگزین جدی مطرح نکند.

این را هم باید افزود که در صورتی که وضع آنگونه پیش نرود که آمریکا می خواهد یعنی ایجاد یک ثبات نسبی، تغییرات به نفع سلطنت طلبان و در صورت عدم پذیرش مردم به نفع جمهوری خواهان وابسته به امپریالیست های غربی صورت خواهد گرفت.

 نفوذ در طبقه ی حاکم و کنترل آن باید مانند نفوذی باشد که امپریالیسم آمریکا در طبقه ی حاکم سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور در دوران استبداد سلطنتی پهلوی داشت. و نفوذ و تسلطی است که در کشورهای زیر سلطه ی منطقه از کویت و امارات و بحرین و عمان و قطر و اردن و مصر و اکنون سوریه( که شاید هنوز جاگیر نشده باشد) و ترکیه و دیگر کشورهای زیر سلطه ی امپریالیست های غربی دارد.

چگونه ثباتی در ایران می تواند به نفع امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی باشد؟

در مورد ثبات باید گفت که آنچه امپریالیسم آمریکا در ایران می خواهد ثباتی مانند دوره ی 41 تا 56 است و البته بهتر و طولانی تر از آن.

در این دوره اقتصاد ایران یک دوره ی تحول را از نیمه فئودالیسمی که هنوز وجود داشت به سرمایه داری کمپرادوری که تا حدودی رشد کرده بود طی کرد و سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور حاکم شد. یعنی این ثبات بر مبنای برخی تغیرات کیفی در وضع نیروهای مولد و ساخت اقتصادی جامعه روی داد.

 همچنین در دوره ی استبداد سلطنتی آزادی های اجتماعی برقرار بود و گرچه از جانب آخوندها زیر فشار و ضرب قرار داشت( اعتراضات به حجاب و پوشش زنان و رای زنان) اما آنها نمی توانستند خدشه ای اساسی به آن وارد کنند.

از سوی دیگر درجه ای از تغییر در روساخت فرهنگی همچون سازش نسبی فرهنگی به ویژه با هنرها( داستان نویسی و تاتر و سینما و موسیقی مخالف حکومت و در کنار این ها به طور کلی آواز و موسیقی زنان، نقد ادبی و هنری و ...) و همچنین فعالیت حرفه ای استادان غیرحکومتی ملی و دموکرات و چپ( گرچه نه عموما انقلابی – استادان انقلابی ناچار از پنهان کردن هویت انقلابی خویش بودند) در دانشگاه ها وجود داشت. جدا از این ها اقلیت ها و فرق مذهبی آزادی داشتند و حتی از تلویزیون نیز مراسم آنها( برای نمونه دراویش کرمانشاهی) پخش می شد و غیره. بخش هایی از این ها در دوره ی رضاخان وجود نداشت.

به این ترتیب آنچه مد نظر آمریکاست ایجاد چنین تغییراتی(یا «اصلاحاتی») در حکومت و حتی کمی هم بیشتر- به جز اصلاحات اساسی در عرصه ی سیاسی و آزادی های سیاسی- است تا بتواند به ثبات نسبتا پایدار سیاسی حکومت اطمینان یابد.

با توجه به گسترش و پیشرفت و تکامل مبارزه ی طبقاتی در ایران همچون یک فرایند و صرف نظر از نتایج کنونی آن، و بالا رفتن سطح سواد و آگاهی سیاسی- اجتماعی و نیز تجربه ی تلخ و دردناک حکومت اسلامی و به هر حال تغییرات بسیار در جامعه ی ایران در چند دهه ی اخیر، ممکن است مجبور شوند برای ایجاد ثبات نسبتا پایدار در ایران برخی آزادی های صنفی و سندیکایی و حتی سیاسی( مانند آزادی احزاب رویزیونیستی و ترتسکیستی) را نیز برقرار کنند.( چیزی متفاوت با وضع استبدادی و خفقانی کنونی و شاید کمتر از آنچه در ترکیه وجود دارد.)

تجربه طالبان نشان می دهد که چنین برگشت هایی به عقب( نسبت به آنچه در دوران حکومت های وابسته به امپریالیسم شوروی وجود داشت به ویژه در مورد مساله ی آزادی زنان)، خواه در مسائل اقتصادی و خواه سیاسی و به ویژه فرهنگی( مانند سیاست طالبان در مورد زنان که صرفا فرهنگی هم نبوده بلکه حذف بخشی از نیروهای مولد از اقتصاد و تولید و خدمات است) به شکلی منفی تاثیر گذار خواهد بود حتی اگر هم بخش هایی از مردم موقتا با آنها همراهی کنند؛ مانند این که گفته می شود طالبان «امنیت» برای مردم آورده است در حالی که در رژیم گذشته امنیت نبود. به این ترتیب چنین حکومت هایی که نماینده ی این برگشت ها می شوند با ثبات و پایدار نبوده و دیر یا زود با خشم توده های خواهان تغییر و شورش ها و انقلاب ها روبرو خواهند شد.

باید توجه کنیم که تغییرات اقتصادی روی داده در دوره ی 56- 42 به اجبار باید روی می داد زیرا نیروهای مولده ی جامعه از زمان انقلاب مشروطیت خواهان تغییراتی در وجوه اقتصادی و سیاسی- فرهنگی بودند. گرایش های انقلابی و مترقی موجود در مشروطیت در دوره استبداد سلطنتی رضا خان و با وجود خفقانی که ایجاد کرد و نیز سال های 32- 20  ادامه یافته و رشد یافته بود و دیگر با ساخت نیمه فئودالی حاکم و سرمایه داری کمپرادوی برقرار شده اما رشد نیافته در تضاد قرار داشت. اساسا کل دوران 32 - 20 و جنبش های روی داده در آن بیان چنین نازسازگاری ای بین نیروهای مولد و روابط تولید و ساخت اقتصادی و روساخت سیاسی – فرهنگی حاکم بود. چنانچه این تغییرات صورت نمی گرفت انقلاب در ابعاد گسترده ناگزیر بود( چنانکه حتی در پی این تغییرات که پاسخگوی نیازهای جامعه نبود، انقلاب 57 رخ داد و این تغییرات تنها توانست آن را تا حدودی به عقب اندازد). و انقلاب می توانست طبقات تهیدست و از جمله طبقه ی کارگر و نیروهای رادیکال را روی آورد. همین گونه که در دوران مورد اشاره در کشورهای جنوب شرقی آسیا چنین طبقات و نیروهایی را روی آورد و موجب شد که امپریالیسم آمریکا و شرکای اروپای غربی اش، «انقلاب» هایی مانند«انقلاب سفید» را در کشورهای دیگر هم صورت دهد.

 در کنار این نیازهای امپریالیسم برای صدور سرمایه نیز وجود داشت( گرچه نباید به آن همچون علت بنیادی تغییرات این دوره و «انقلاب سفید» نگریست) و همان گونه که اشاره شد انقلاباتی که در دهه های پس از جنگ جهانی دوم در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره صورت می گرفت مزیدی بر علت بود که هر چه زودتر تغییراتی در کشورهای زیرسلطه ای مانند ایران به وجود آید.

حال نیز وضع را می توان این گونه تصور کرد. حکومت اسلامی گونه ای عقب گرد تاریخی در مقابل آن تحرکات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای انقلابی و مترقی ای بود که در دوره ی مشروطیت و دوره ی رضا خان و همین گونه 32- 20 رخ داد. این عقب گرد وضعیتی به وجود آورده که با نیروهای مولد در تضاد شدید قرار گرفته است. تمامی جنبش ها و خیزش ها و شورش ها جدای از دلایل آنی آنها، برای حل این تضاد به وجود آمده است.

در مورد ثبات نسبتا پایدار دو تجربه ی مهم در 100 سال اخیر تاریخ ایران وجود داشته است. یک دوره ی 1320- 1300 که استبداد رضاخانی وجود داشت و دیگری سال های 1356- 1342 دوران محمدرضا پهلوی و یا به طور کلی 1356- 1332. در دوران حکومت ولایت فقیه چنین ثبات نسبتا پایداری دیده نمی شود و تمامی این دوران حکومت اگر از دوران جنگ با عراق بگذریم، با جنبش ها و خیزش ها و اعتصاب ها و شورش ها و یک فعالیت اجتماعی- سیاسی پردامنه ای از جانب تمامی طبقات مردمی و بخش های گوناگون جامعه روبرو بوده و چنانچه ادامه یابد باز هم روبرو و در اشکال شدیدتری خواهیم بود.

اگر قرار باشد ثبات نسبتا پایدار مورد نیاز امپریالیسم در ایران شکل گیرد باید ادامه آن دو دوره و تکامل یافته ی آنها باشد زیرا نه درجه ی پیشرفت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این دوره و همچنین آگاهی و خواست های مردم این دوره ( تفاوت شرایط جهانی و تغییرات بسیار آن را نیز باید بیفزاییم) با دوره ی بیست ساله استبداد رضاخانی یکی است( که می دانیم تفاوت ها بسیار است) و نه حتی با دوره ی 56- 42 استبداد سلطنتی محمدرضا شاهی که بیشتر می تواند «نمونه» گردد. اگر دوره ی مزبور قرار باشد برقرار شود باید تغییراتی گسترده تر در تمامی عرصه ها صورت گیرد تا بتوان چنین ثبات نسبتا پایداری ایجاد کرد.

چنین تغییراتی می تواند بخش هایی از توده های مردم و حتی بخش هایی از طبقه ی کارگر به ویژه لایه های ناآگاه طبقه را نیز آرام کند. کما اینکه این بخش از کارگران در همین دوره ی اخیر نیز گرایش به بازگشت سلطنت به دلیل مقایسه ی آن با وضع کنونی خود، مانند رسمی بودن کارگران، حقوق و مزایای قانونی، ثبات نسبی دلار و پایین بودن نرخ تورم برای دوره ای و در نتیجه ثبات نسبی شرایط زندگی، «شریک شدن در سود کارخانه ها» و غیره...یافتند.   

 از این می توان نتیجه گرفت که در صورتی که امپریالیسم آمریکا بخواهد وضعی به طور نسبی با ثبات و پایدار در ایران به وجود آورد و دولت حاکم را از گزند انقلاب محفوظ دارد باید حتما یک سلسله تغییرات را در شکل حکومت طبقه ی سرمایه دار بوروکرات - کمپرادور ایران( خواه همین ها باشند که اکنون حاکم اند و خواه در شرایطی ناگزیر شود امر سرنگونی را دنبال کند و سلطنت طلبان را روی  کار آورد) به وجود آورد. این تغییرات باید عرصه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را در بر بگیرد و نیز به عرصه ی سیاسی گسترش یابد. پس از هر گونه تغییر در شکل حکومت و عرصه های مورد اشاره، باید در عرصه ی سیاسی نیز تغییراتی ایجاد شود و از این نظر سیاست هایی نزدیک به آنچه در ترکیه و یا کره جنوبی حاکم است در پیش گرفته شود. پس از انقلاب علیه استبداد سلطنتی و این همه جنبش و شورش علیه استبداد دینی، نمی توان همین گونه استبدادها را و دوباره در همین اشکال بازسازی کرد. در چنین صورتی جنبش و انقلاب ناگزیر خواهد بود. 

آیا این تصور که آمریکا نمی خواهد وارد جنگ درازمدت دیگری شود درست است؟

در جزء و در مورد حکومت اسلامی تا آنجا که ممکن است بله، اما در کل و به عنوان یک سیاست امپریالیستی خیر!

شرایط کنونی امپریالیسم آمریکا و به ویژه سیاست های دولت ترامپ بر این نیست که وارد جنگ درازمدت دیگری شود. ترامپ و دولت اش خواسته اند که توجه اساسی شان معطوف به درون باشد و سیاست های اقتصادی کشور را بازنگری و بازسازی و روابط اقتصادی تازه ای بر مبنای سیاست «آمریکا اول» با دیگر کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه برقرار کنند. این وجه عمده ی قضیه است. و بخشا تحلیل این وضعیت از جانب هسته ی سخت قدرت وی را امیدوار به عقب نشینی آمریکا در صورت اجرای تاکتیک هایی مانند بستن تنگه هرمز و شلیک به پایگاه های آمریکا در منطقه کرده بود.

اما وجه غیر عمده ی آن این است که ترامپ و دولت اش خواسته اند از موقعیت کنونی روسیه که در جنگ اوکراین اسیر است و در عین برخی سازش ها با روسیه در مورد جنگ اوکراین، حملات و تجاوز های خود را به کشورهای ضعیف این بلوک مانند ونزوئلا و کوبا و ایران نیز پیش برند و آنها را مجبور کنند که به زیر سلطه ی آمریکا در آیند. سیاست شان در مورد این کشورها وارد شدن در یک جنگ دراز مدت نبوده و از همین اهرم های اقتصادی و نیز برخی اشکال تجاوز( در مورد ونزوئلا) استفاده کرده اند و در مورد کوبا نیز از شکل هایی از فشار اقتصادی و سیاسی و نظامی استفاده کنند( چنانکه در خبرها آمده دولت کوبا قرار است سیاست های نئولیبرالی را جایگزین سیاست های کنونی خود سازد). اما این سیاست ها سیاست هایی نیست که همچون سیاست ذاتی امپریالیسم خود را تثبیت کنند بلکه سیاست هایی موضعی است و مسبوق به شرایط کنونی به ویژه امپریالیسم آمریکاست که در حال رکود و افول نسبی است و آنها می خواهند جلوی این روند را بگیرند.

خواه آمریکا و خواه دیگر کشورهای امپریالیستی به جنگ همچون راه حل نهایی حل مشکل تجدید تقسیم امپریالیستی جهان نگاه می کنند. به دلیل رشد ناموزون اقتصاد سرمایه داری امپریالیسنی، همواره یک امپریالیست از نظر اقتصادی و یا سیاسی و یا نظامی پیش می افتد و خواهان سهم بیشتری از آنچه که دارد و پاسخگوی رشد اش نیست می شود( برای نمونه رشد امپریالیست های غربی و در مقابل افت امپریالیست های شرقی و در راس شان سوسیال امپریالیسم شوروی). اگر این تضادها که در اشکال خاصی خود را نشان می دهند حاد شوند و امپریالیست ها نتوانند سازشی را سامان دهند، بی تردید برای گسترش و یا حفظ آنچه که دارند وارد جنگ خواهند شد. خواه جنگ های محدود به یک یا دو کشور، خواه بزرگ تر و منطقه ای و خواه جهانی. اگر قرار بود جنگ های بزرگ و جنگ های دراز مدت حذف شود نیازی به این همه تولید سلاح های جوراجور و این درجه تکامل در سلاح های کشنده و نابود کننده نبود. این ها باید مصرف شوند و گرنه کارخانه ها تولید سلاح باید بسته شوند و کارگران شان اخراج شوند و می دانیم که در این صورت دیگر بخش های تولید( تولید وسائل تولید و تولید وسائل مصرفی غیر نظامی و تولید وسائل مصرفی تجملی) نیز نخواهند توانست تولیدات خود را بفروشند و یا به طور کامل بفروشند و روی دست شان باد خواهد کرد و اضافه تولید و رکود و بحران رخ خواهد داد( این یکی از دلایل و اشکال رخ دادن بحران در نظام امپریالیستی است و البته تنها در رکود در تولید بخش نظامی خود را نشان نمی دهد).

 در حال حاضر چنان که دیده می شود جنگ های منطقه ای جریان دارد و در جریان تجدید تقسیم جهان، این که این جنگ ها و یا جنگ های منطقه ای دیگری که پدید خواهد آمد به جنگ مستقیم امپریالیست ها و جنگ جهانی سوم ختم شود وجود دارد. امپریالیسم با جنگ عجین است و تا زمانی که وجود دارد جنگ های امپریالیستی و نیز جنگ برای تسخیر مناطق نفوذ و گسترش این مناطق ناگزیر است.

هرمز دامان

نیمه ی دوم خرداد 1405