مساله ی زوال دولت - پنهان شدن اتفاق پشت انگلس
اتفاق در ادامه ی سخنان خود درباره ی نظریه مارکسیستی در مورد
دولت می نویسد:
«انگلس دوران «مالکیت دولتی» را به دلیل کوتاهی طول عمر
«دولت پس از انقلاب»، مختصر و کوتاه میپنداشت، اما در صحنهی عمل، انقلابیون
بلشویک این دعاوی انگلس را غیرعملی پنداشتند و چارهی کار را در تطویل عمر دولت
دیدند و به جای رد آرای انگلس، خیلی محترمانه تفسیر متفاوتی از آن عرضه کردند.»(
اتفاق - پیشین، تاکید از ماست)
پیش از آنکه ببینیم که آیا انقلابیون بلشویک و در صدرشان لنین
«تفسیر متفاوتی» از آرای انگلس ارائه داده اند و به این طریق آن را عملا رد کرده
اند، نخست ببینیم انگلس چه گفته است و آیا آنچه گفته است می تواند به ما اجازه ی
این برداشت را می دهد که «طول عمر» دولت پس از انقلاب را «کوتاه» ارزیابی کنیم؟
این هم سخنان انگلس درباره ی زوال دولت:
« پرولتاريا قدرت حاکمه دولتى را به دست مي گيرد و مقدم بر
همه وسايل توليد را به مالکيت دولت در مي آورد. ولى وى با اين عمل، جنبه پرولترى
خويش را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه ی تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى
طبقاتى و در عين حال خود دولت دولت به عنوان دولت را نيز نابود می سازد. براى
جامعهاى که تا کنون وجود داشته و اکنون نيز وجود دارد، جامعهاى که در مجراى
تضادهاى طبقاتى سير می کند، دولت يعنى سازمان طبقه استثمار کننده از آن جهت لازم
آمد که شرايط خارجى اين طبقه را در رشته توليد حفاظت نمايد، به عبارت ديگر از آن
جهت لازم آمد که به ويژه طبقه استثمار شونده را قهرا در آنچنان شرايطى نگهدارد که
شيوه موجود توليد براى سرکوب اين طبقه ايجاب می کند (بردگى، سرواژ، کار مزدى).
دولت نماينده ی رسمى تمام جامعه و مظهر تمرکز جامعه در يک کورپوراسيون مرئى بود،
ولى تا جايى چنين جنبهاى را داشت که دولت طبقهاى بود که در عصر خود يکتا نماينده
ی همه ی جامعه به شمار می رفت؛ در عهد باستان دولت بردهداران يا افراد آزاد کشور،
در قرون وسطى - دولت اشراف فئودال و در عصر ما - دولت بورژوازى. و اما هنگامى که
دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه مي گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می
سازد. از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که سرکوبش لازم باشد، از
هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء فردى که معلول هرج و مرج
کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين مبارزه است رخت بربندد -
از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى می ماند و نه احتياجى به نيروى خاص براى
سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود. نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان
نماينده ی تمام جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در
عين حال آخرين اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت
دولتى در شئون مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب
مي رود. جاى حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد.
دولت «ملغى» نمي شود، بلکه زوال می يابد. بر اساس همين هم بايد جمله مربوط به
«دولت آزاد خلقى» را که زمانى از لحاظ تبليغاتى حق حيات داشت ولى در ماهيت امر
فاقد پايه علمى بود، ارزيابى کرد. مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب
اينکه دولت در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد.
(آنتى دورينگ - واژگون ساختن دانش بوسيله آقاى اوژن دورينگ، برگردان آرش پیشاهنگ،
ویراست ناصرشکوهی، 1382 بخش سوسیالیسم ص 352-351، همچنین نگاه کنید به دولت و
انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 523- 522، متن بالا از روی ترجمه ی هرمزان دولت و
انقلاب است).
نکاتی در این سخنان وجود دارد که اجازه ی برداشتی را که اتفاق
کرده اند نمی دهد. این نکات کدام اند؟
یک- «... ولى وى( پرولتاریا) با اين عمل، جنبه پرولترى خويش
را نيز نابود مي سازد و به علاوه کليه تفاوت هاى طبقاتى و هرگونه تضادهاى طبقاتى و
در عين حال خود دولت دولت بعنوان دولت را نيز نابود مي سازد.»
از بین رفتن «تفاوت های طبقاتی و هر گونه تضادهای طبقاتی»که
هزاران سال است وجود داشته اند در «زمانی کوتاه» و احتمالا آنچنان که مد نظر اتفاق
است، و به همین دلیل هم انقلابیون بلشویک را به این دلیل که شرایط زوال دولت را
فراهم نکرده اند، خارج شده از نظر انگلس می داند، غیرممکن است.
دو: «و اما هنگامى که دولت سرانجام واقعا نماينده همه جامعه می
گردد، در آن هنگام خود خويشتن را زائد می سازد.»
دولت در نظام سوسیالیستی نماینده ی همه جامعه نیست بلکه
نماینده ی پرولتاریا و در بهترین حالت اگر پرولتاریا اکثریت باشد( در نظام های
سرمایه داری تکامل یافته ی امپریالیستی) نماینده ی اکثریت جامعه است. این در عین حال
با توجه ویژه پرولتاریا به کشاورزان( به ویژه تهیدست) و خرده بورژوازی که باید از
مالکیت خصوصی به مالکیت جمعی و سپس به مالکیت اجتماعی هدایت شوند همگون است. سخن
کوتاه دولت تا زمانی که واقعا نماینده ی همه ی جامعه گردد نمی تواند زوال یابد! و
این فرایندی «کوتاه» نیست.
سه: «از هنگامى که ديگر هيچ طبقه ی اجتماعى باقى نماند که
سرکوبش لازم باشد، از هنگامى که همراه سيادت طبقاتى، همراه مبارزه در راه بقاء
فردى که معلول هرج و مرج کنونى توليد است، تصادمات و افراط هايى هم که ناشى از اين
مبارزه است رخت بربندد - از آن هنگام ديگر نه چيزى براى سرکوب باقى مي ماند و نه
احتياجى به نيروى خاص براى سرکوب، يعنى نه احتياجى به دولت خواهد بود.»
چنین امری یعنی باقی نماندن هیچ طبقه ی اجتماعی که سرکوب اش
لازم باشد در زمانی کوتاه ممکن و مقدور نیست. باید توجه داشت که دولت پرولتاریا با
دشمنان استثمارگر داخلی طرف نیست بلکه با دشمنان استثمارگر خارجی نیز طرف است.
چهار- «نخستين اقدامى که دولت واقعا به عنوان نماينده تمام
جامعه به آن دست می زند - يعنى ضبط وسائل توليد به نام جامعه - در عين حال آخرين
اقدام مستقل وى به عنوان دولت است. در آن هنگام ديگر دخالت قدرت دولتى در شئون
مختلف مناسبات اجتماعى يکى پس از ديگرى زائد شده و به خودى خود به خواب می رود. جاى
حکومت بر افراد را اداره امور اشياء و رهبرى جريان توليد مي گيرد.»
برای این که دخالت قدرت دولتی در شئون مختلف مناسبات اجتماعی
یکی پس از دیگر زائد شده و به به خودی خود به خواب رود و جای حکومت بر افراد را
اداره ی امور اشیاء و رهبری جریان تولید بگیرد فراشدی کوتاه جواب گو نیست.
پنج- «مطالبه به اصطلاح آنارشيست ها را هم در باب اينکه دولت
در ظرف يک امروز تا فردا ملغى گردد بايد بر روى همين اساس ارزيابى کرد.»
«امروز و فردا» در این عبارت تقریبا به همان معنای «عمر
کوتاه» است. اگر دولت نباید «ملغی» شود بلکه باید «زوال» یابد آنگاه روشن است که
عمر آن نمی تواند چندان کوتاه باشد.
[گویا اتکای شهرام اتفاق به همین مساله است. یعنی وی پشت
آنارشیست ها پنهان می شود و همان «الغا» را که آنها درخواست می کردند با کمی پس و
پیش کردن به جای «زوال» جا می زند. در بند بعدی می بینیم که این برداشت دور از
واقع نیست.]
باید توجه کرد که کتاب آنتی دورینگ پس از تجربه کمون
پاریس نوشته شد. و در همین کتاب بخش مربوط به «قهر» نیز وجود دارد که در آن اشتباه
کمون در مورد عدم استفاده ی کافی از قهر مورد نقد قرار گیرد. قهر نیز برای چیره
شدن بر مقاومت استثمارگران است و روشن است که مقاومت استثمارگران در زمانی کوتاه
پایان نمی یابد.
مساله ی زوال دولت - نسخه پیچی اتفاق بر مبنای
نظرات آنارشیست ها و سوسیال دموکرات ها( رویزیونیست ها)
«پژوهشگر» ما( در ادامه درباره ی«پژوهشگر» صحبت خواهیم کرد)
ما که گویا باید بی طرف باشد چنین ادامه می دهد:
«در ۱۹۱۷، در آستانهی شکلگیری نخستین دولت سوسیالیستی در
روسیه، سوسیالدمکراتها و آنارشیستها به اعتراض برخاستند و تصریح کردند که بر
اساس آموزههای انگلس دولت باید زوال یابد.»
انگلس و نه مارکس و انگلس! یعنی مساله ی «زوال دولت» صرفا
آموزش انگلس بود و مارکس با نظر انگلس موافق نبود! خوب اگر مارکس هم نظر انگلس
دانسته شود آن گاه تکلیف «چهارتعریف» چه می شود؟ یک جوری باید «چهار تعریف» ردیف
شود!( پایین تر به این مساله برمی گردیم).
و اما نگاه کنیم که در این عبارات چگونه مسائل کلاشانه درهم و
مخدوش می شوند!
سوسیال دموکرات ها و آنارشیست ها نگفتند که بر اساس آموزه های
انگلس دولت پرولتاریا باید «زوال» یابد. سوسیال دموکرات ها رفرمیست و دولت پرست
های بورژوازی درون طبقه ی کارگر بودند و منظورشان از «زوال دولت»، زوال تدریجی
دولت بورژوایی از طریق اصلاحات تدریجی( رفرمیسم) بود و نه زوال دولت پرولتاریا.
لنین در همان دولت و انقلاب می گوید که سوسیال دموکرات ها «زوال دولت»
انگلس را با نقد «الغای» آن که آنارشیست ها خواهان اش بودند درهم می کردند و از
این دو به نقد «الغای دولت» چسبیده بودند و آن را دلیلی برای این که مارکس و انگلس
مخالف «الغای» دولت( در قاموس سوسیال دموکرات ها یعنی در واقع مخالف انقلاب
پرولتری برای خرد کردن دولت بورژوایی) بودند می دانستند.
از سوی دیگر ضد دولت
بودن آنارشیست ها به این معنا بود که آنها نیازی به دولت دیکتاتوری پرولتاریا پس
از پیروزی انقلاب نمی دیدند و در نتیجه نه از «زوال دولت» بلکه از «الغای» سریع آن
- یعنی نفی برپایی هر گونه دولتی پس از پیروزی انقلاب - حرف می زدند.
و این هم سخنان لنین در مورد تحریف سوسیال دموکرات های
اپورتونیست پس از بازگو کردن نظرات انگلس در مورد زوال دولت که ما در بالا آوردیم:
«به جرأت مي توان گفت از اين مبحث انگلس که مشحون از انديشههاى
گرانبهاست تنها چيزى که در احزاب کنونى سوسيال دمکرات عايد انديشههاى سوسياليستى
شده است اين است که دولت طبق نظر مارکس، «زوال مي يابد» و حال آنکه طبق تعليمات
آنارشيستى دولت «ملغى مي شود». زدن سر و ته مارکسيسم به اين نحو، معنايش تنزل آن
به مرحله اپورتونيسم است، زيرا با چنين «تفسيرى» تنها چيزى که باقى مي ماند تصور
مبهمى است درباره تغيير تدريجى آرام و هموار، درباره فقدان جهش و طوفان، درباره
فقدان انقلاب.( یعنی تفسیر سوسیال دمکرات ها از زوال دولت زوال دولت بورژوازی است
و نه زوال دولت پرولتاریا پس از انقلاب پرولتری که آنها به آن باوری نداشتند -
دامان). «زوال» دولت بنا بر مفهوم متداول و شايع و يا، اگر چنين اصطلاحى جايز
باشد، بنا بر مفهوم تودهاى آن، بدون شک اگر نفى انقلاب نباشد سايه افکندن بر روى
آن است. و حال آنکه، چنين «تفسيرى» ناهنجارترين تحريف مارکسيسم و آنهم تحريفى است
که تنها به حال بورژوازى سودمند است و از نظر تئوريک مبتنى بر فراموشى مهمترين
نکات و ملاحظاتى است که حتى در همان نتيجهگيري هاى «کلى» انگلس نيز که ما فوقا
آنرا نقل کرديم، خاطرنشان گرديده است.»( دولت و انقلاب پیشین، 524- 523)
و اما در مورد نظر مارکس در مورد زوال:
گفتیم که اتفاق در عبارات مورد اشاره از انگلس سخن می گوید و
مارکس را به دست فراموشی می سپارد. گویی تنها انگلس در مورد زوال حرف زده است و
مارکس چیزی نگفته است. شاید یکی از دلایل این امر این باشد که در دوران بین الملل
دوم و میان اپورتونیست ها این سخن رایج شده بود که مارکس «دولت مدار» است و انگلس
ضد دولت. پس شاید بد نباشد که مساله ی «زوال» را صرفا به اتکاء انگلس و تازه آن
گونه که تحریف اش یعنی درهم کردن اش با مساله ی «الغا»ی آنارشیستی می کردند، طرح
کنند. لنین در بخشی از دولت و انقلاب به همین مساله اشاره می کند و می
نویسد:
«اگر نامه مورخ ٥ ماه مه سال ١٨٧٥ مارکس به براکه و نامه مورخ
٢٨ مارس ١٨٧٥ انگلس به ببل را که فوقا بررسى شد به طور سطحى با يکديگر مقايسه کنيم
ممکن است چنين به نظر آيد که مارکس بسى بيش از انگلس «دولتى» است و فرق ميان
نظريات اين دو نويسنده درباره ی دولت بسيار زياد است.
انگلس به ببل پيشنهاد مي کند که ياوهسرايى درباره دولت تماما
به دور انداخته شود و کلمه دولت به کلى از برنامه حذف گردد و کلمه «سازمان
اشتراکى» جايگزين آن شود؛ انگلس حتى اظهار مي دارد که کمون ديگر دولت به معناى اخص
اين کلمه نبود. و حال آنکه مارکس حتى از «دولتمدارى آينده جامعه کمونيستى»( همان
که اتفاق به عنوان یکی از چهارتعریف می آورد!) سخن می راند، يعنى مثل اين است که
لزوم دولت را حتى در دوران کمونيسم نيز تصديق دارد.( جناب اتفاق! لنین شما را هم
مد نظر دارد!؟)
ولى چنين نظرى از بيخ و بن نادرست است. بررسى نزديک تر نشان
مي دهد که نظر مارکس و انگلس درباره دولت و زوال آن کاملا با يکديگر وفق ميدهد و
عبارت فوقالذکر مارکس به همين دولتمدارى زواليابنده مربوط است.
بديهى است که در مورد تعيين لحظه ی «زوال» آينده دولت
سخنى هم نمي تواند در ميان باشد، به ويژه که اين زوال جريانى است مسلما طولانى(
جناب اتفاق توجه می فرمایید!؟ این زمانی است که هنوز طبقه ی کارگر به رهبری بلشویک
ها قدرت سیاسی را نگرفته بودند). فرق ظاهرى ميان گفته مارکس و انگلس ناشى از فرق
بين مباحثى است که آنها براى خود انتخاب مي کردند و نيز ناشى از فرق بين مقاصدى
است که آنها دنبال می نمودند. انگلس اين مقصود را دنبال مي کرد که تمام پوچى
خرافات شايعه درباره دولت را (که تا درجه زيادى مورد قبول لاسال هم بود) به طرزى
آشکار و نمايان و با خطوطى برجسته به ببل نشان دهد. مارکس فقط ضمن مطلب به اين
موضوع اشاره می کند و به مبحث ديگرى توجه دارد که تکامل جامعه کمونيستى
است.»( همانجا، ص 547- 546، تاکیدها از لنین است).
چنانکه دیده می شود لنین بر مبنای نوشته های انگلس و مارکس
این زوال را جریانی طولانی ارزیابی می کند و نه «کوتاه». نه پس از سرنگونی تزار و
دولت اش و برقراری حکومت سوسیالیستی بلکه پیش از آن!
اتفاق ادامه می دهد:
«اما لنین به عنوان نخستین تجدیدنظرطلب...»
تجدید نظر
طلب(رویزیونیست)در میان مارکسیست ها به معنای تجدیدنظر طلب در اصول مارکسیستی و تبدیل
آنها به دیدگاه های بورژوایی است و نه تکامل انقلابی این اصول و مواضع با توجه به
شرایط و زمان و مکان. اگر منظور اتفاق نه درهم کردن فرصت طلبی و رویزیونیسم با
تکامل یک اندیشه، بلکه تکوین یک اندیشه( درست یا نادرست) است باید این را از
رویزیونیسم جدا می کرد. اما وی چنین نمی کند و با حقه بازی و شارلاتانیسم واژه ای
و بیانی را جایگزین راستی و درستی« پژوهشگر»می کند!
« ...در سنت فکری مارکسیسم، ضمن تمجید از دانش انگلس، تأکید
کرد که درک سوسیالدمکراتها و آنارشیستها از زوال دولت یا الغای آن اشتباه است»
بگذار از اتفاق بپرسیم که آیا از نظر لنین درک سوسیال دموکرات
ها و آنارشیست ها از «زوال دولت»( که نظر سوسیال دمکرات ها و در مورد دولت
بورژوایی بود و نه در مورد دولت پرولتری) و مساله ی «الغای» آن( که نظر آنارشیست
ها بود) اشتباه است یا نظر انگلس در مورد «زوال دولت»؟ به بیانی دیگر آیا لنین
علیه دو دسته ی نخست است یا علیه انگلس؟
در مورد سوسیال دمکرات ها باید گفت که آنها در مورد انقلاب و
برقراری دولت پرولتری حتی فکر هم نمی کردند چه برسد به این که «زوال» آن را پیش
بکشند. آنها با تحریف سخن انگلس، آن را در مورد دولت بورژوایی می دانستند یعنی از
نظر آنها این دولت بورژوازی است که نه با انقلاب پرولتری بلکه خود به خود و در
نتیجه ی اصلاحات تدریجی ای که مشتی مجادله ی سوسیال دمکرات ها با دیگر احزاب و
گروه ها در پارلمان می تواند موجب آن گردد «زوال» می یابد!
اگر منظور درک سوسیال دموکرات ها و آنارشیست هاست پس چرا گفته
شده است «ضمن تمجید از دانش انگلس»؟ چنین عبارتی این گونه ذهن را به اشتباه می
اندازد که گویا لنین «ضمن تمجید از دانش انگلس» نظر او را در مورد زوال دولت
«اشتباه»ارزیابی می کند.
اما اگر منظور نادرست بودن برداشت سوسیال دموکرات ها و همچنین
نظریه ی آنارشیست هاست چرا نظر هر دو به طور مشخص و نظر لنین آن گونه که وی بازگو
می کند شرح داده نمی شود؟
به نظر ما اتفاق از طرح درست مساله و آن گونه که بوده طفره می
رود و حقه بازانه مسائل را درهم می کند تا از آب گل آلود ماهی بگیرد.
آنچه لنین می گوید
این است که سوسیال دموکرات ها یعنی تجدیدنظرطلبان( رویزیونیست های آن روزگار) به
جای اینکه سخنان انگلس در مورد «زوال دولت» و نیز نقد وی بر آنارشیست ها در مورد«الغای
یکی دو روزه ی دولت» را هر کدام به جای خود بیاورند، نقد «الغای دولت» آنارشیست ها
به وسیله ی انگلس را مطلق کرده و در نتیجه تئوری «زوال دولت» انگلس را که در مورد
دولت پرولتری است حذف می کنند. این نظر لنین در مورد برداشت سوسیال دموکرات ها
درست است. آنها اشتباهی عامدانه می کردند.
در مورد آنارشیست ها نیز نظر لنین همان نظر مارکس و انگلس
است. یعنی مخالف الغای دولت پرولتری در ظرف یک امروز و فردا است.
اما اینجا اتفاق به
شیوه ی ماست مالی کردن، دو مساله را یعنی دو دیدگاه با هم درهم می کند تا روشن
نشود که صحبت بر سر چیست و لنین چه چیزی را «اشتباه» می داند. شکل بیان به گونه ای
است که انگار لنین «ضمن ستایش دانش انگلس»، نظر وی را در مورد زوال دولت( و الغای
دولت) هر دو نادرست می داند. در حالی که لنین پس از بیان آنچه انگلس می گوید به
دفاع از آن بر می خیزد و آن را بازشکافی
می کند و تحریفات سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.( نگاه کنید به ادامه ی همان
سخنان لنین در صفحه 523 کتاب پیش گفته که در چهار پاره سخنان انگلس را به روشن
ترین شکل و نیز تحریف سوسیال دمکرات ها را بازگو می کند.)
سپس اتفاق چنین می نویسد:
«و پس از انقلاب،
ابتدا باید دولت طبقهی کارگر متولد شود و قوام پیدا کند و سپس بهتدریج زوال یابد.»
این درست همان گونه شرح مساله است که مارکس و انگلس ارائه
کرده اند. و اینجا روشن می شود که منطور اتفاق این است که لنین نظر انگلس را اشتباه
می داند.
«هرچند که علیرغم تأکید لنین بر زوال دولت تازه استقراریافته
در روسیه، نه تنها دولت شوروی تا پایان درگذشت لنین در سال ۱۹۲۴ زوال نیافت،»
به راستی که اتفاق
خیلی کم حوصله تشریف دارند. ایشان مایل اند طی همان سال نخست و یا چند طی چند سال
بعدی بساط دولت جمع می شد. حضرات سده ها دولت را تحمل کرده اند حال که به طبقه ی
کارگر می رسد می گویند سریع منحل اش کن!
«بلکه رفتهرفته به بزرگترین دولت و نظام دیوانسالاری در
تاریخ بشر مبدل شد و تا زمان فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم در ۱۹۹۱، هیچ سخنی از زوال
دولت نیز مطرح نبود.»
اینجا جدا از این که
اتفاق دو مساله ی دولت در زمانی که شوروی سوسیالیستی بود( تا زمان درگذشت استالین)
و دولت در زمانی که بر شوروی رویزیونیست های خروشچفی حاکم شدند را درهم و یک کاسه
می کند می توان به نکات زیر اشاره کرد.
رو به زوال نهادن
دولت پرولتاریا بلافاصله پس از نیل به پیروزی عملا امکان ناپذیر بوده است. نه تنها
در همان اوان پیروزی انقلاب اکتبر 14 کشور امپریالیستی به این کشور حمله کردند
بلکه حکومت طبقه ی کارگر در تمامی دوران لنین و استالین در شرایط تهدید نظامی
خارجی و نیز توطئه های داخلی از سوی ضدانقلاب به ویژه ترتسکی و دیگر گروه های
نزدیک به وی قرار داشت.
در جنگ جهانی دوم نیز دیدیم که آلمان هیتلری با وجود این که
در سال 1339پیمان عدم تجاوز با شوروی استالینی امضا کرده بود در 1941به این کشور
حمله کرد و امپریالیست های غربی هم نشستند و نگاه کردند. اگر شوروی سوسیالیستی
ارتش سرخ را نداشت اندکی پس از انقلاب اکتبر چیزی از حکومت پرولتاریا باقی نمانده
بود که بخواهد رو به «زوال» گذارد!
تازه آنچه گفته شد صرفا از جنبه ی سیاسی و عمدتا در مورد ضد
انقلاب پیشین و سرنگون شده است. مسائل طبقات و به ویژه طبقات میانی چنان که لنین
در همان سال های نخست و در کتاب بیماری چپ( کودکی) روی در کمونیسم و بسیاری
نوشته های دیگر این دوره اعلام کرد و استالین نیز در کتاب درباره ی مسائل اقتصاد
سوسیالیستی در شوروی سوسیالیستی( 1951) آن را پی گرفت و مائو در رساله ی درباره
ی حل صحیحی تضادهای درون خلقتحلیلی درچیده از آن ارائه داده در انقلاب فرهنگی
آن را پی گرفت، یک فراشد طولانی است و در یک زمان کوتاه حل نخواهد شد.
از این رو این تصور
که دولت در دیکتاتوری پرولتاریا و بلافاصله پس از پیروزی رو به زوال می گذارد
دیدگاه درستی نبوده و نیست. این دولت از زمانی می تواند رو به زوال گذارد که به
ویژه در کشورهای تعیین کننده در نظام امپریالیستی حکومت سوسیالیستی روی کار آمده
باشد و این کشورها را هیچ قدرتی نتواند تهدید کند و مبارزه ی طبقاتی داخلی با
رهروان تازه ی راه سرمایه داری نیز با پیروزی طبقه ی کارگر پشت سر گذاشته شده
باشد.
از سوی دیگر باید به
این نکته توجه داشت که جدا از وجود طبقات در جامعه ی سوسیالیستی وجود دو دستگاه
اداری و نظامی و همچنین خود«حزب کمونیست»( و منظور ما حزب کمونیست انقلابی است نه
حزب رویزیونیست شده) با وجود اینکه در خدمت خلق هستند و شاغلین آنها حقوقی بالاتر
از حقوق یک کارگر متخصص نمی گیرند، برای دولت پرولتاریا واقعا مخل طی کردن دوران
گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم است. رده های بالا و میانی این دستگاه ها پرورش
دهنده ی بوروکراتیسم و در سوسیالیسم محل هایی مناسب برای رشد رهروان تازه ی راه
سرمایه داری هستند و چنان که دیده ایم هم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی و هم در
چین رویزیونیست ها سر از این دستگاه ها( به ویژه حزب کمونیست) در آوردند و پس از
به قدرت رسیدن این دو دستگاه را تصاحب کردند و آنها را به دستگاه های دولتی
بورژوایی تبدیل کردند.
این تغییرات نشان می دهد که به نفع پرولتاریاست که بتواند به مدارجی از شرایط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای و کلا تولید و انقلاب دست یابد تا روند زوال دولت را سرعت بخشد اما تجارب گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم نشان می دهد که این امر در یک یا حتی یک سلسله کشورها در شرایطی که هنوز قدرت های سرمایه داری امپریالیستی وجود دارند، شدنی نیست.
هرمز دامان
نیمه دوم
شهریور 1405
پیوست
جدول شهرام اتفاق در شرح «چهار تعریف» کذایی اش