۱۴۰۵ تیر ۲۸, یکشنبه

استفاده حکومت دزدان و جانیان و دستگاه قضایی شان از ادامه ی جنگ برای اعدام مبارزان انقلاب -اعدام عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی

 گزارش کانون حقوق بشر ایران
اعدام عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی در پرونده میدان علیخانی؛ نگرانی از سرنوشت ۱۰ زندانی دیگر

اعدام عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی در پرونده میدان علیخانی؛ نگرانی از سرنوشت ۱۰ زندانی دیگر
بامداد امروز عرفان اسفندیاری، از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴، و گل‌محمد محمدی، شهروند افغانستان، در ارتباط با پرونده موسوم به «میدان علیخانی» اصفهان اعدام شدند. همزمان، از سرنوشت ۱۰ زندانی دیگر که پیش‌تر به سلول انفرادی منتقل شده‌اند، همچنان اطلاعی در دست نیست
عرفان اسفند‌یاری
گل‌ محمد محمدی
کانون حقوق بشر ایران، یک‌شنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵ – بامداد امروز دو تن از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری دی‌ماه ۱۴۰۴، به نام‌های عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی، در ارتباط با پرونده موسوم به «میدان علیخانی» اصفهان اعدام شدند. این دو زندانی با اتهام مشارکت در کشته شدن چهار عضو بسیج در جریان اعتراضات ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ محاکمه و به اعدام محکوم شده بودند.
عرفان اسفندیاری هنگام بازداشت ۱۸ سال داشت و گل‌محمد محمدی، ۲۳ ساله و تبعه افغانستان، نیز از دیگر متهمان این پرونده بود. گزارش‌ها حاکی است که هر دو زندانی بامداد امروز اعدام شده‌اند.
همزمان، نگرانی‌ها درباره سرنوشت ۱۰ زندانی دیگر این پرونده که روز گذشته به سلول‌های انفرادی منتقل شده بودند، افزایش یافته است. تاکنون هیچ اطلاع رسمی درباره وضعیت این زندانیان منتشر نشده است.
انتقال محکومان به انفرادی پیش از اجرای حکم اعدام
پیش از اجرای احکام، مجموعه «نفس در قفس» گزارش داده بود که ۱۲ محکوم به اعدام در پرونده میدان علیخانی، به همراه دو زندانی سیاسی دیگر، به سلول‌های انفرادی منتقل شده‌اند؛ اقدامی که معمولاً در آستانه اجرای احکام اعدام صورت می‌گیرد.
اکنون با اجرای حکم اعدام عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی، خانواده‌ها و فعالان حقوق بشر نسبت به احتمال اجرای احکام دیگر محکومان این پرونده ابراز نگرانی کرده‌اند.
پرونده میدان علیخانی چگونه شکل گرفت؟
پرونده موسوم به میدان علیخانی به وقایع ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴ در جریان اعتراضات سراسری در شهر اصفهان بازمی‌گردد. در آن روز، بنا بر اعلام مقام‌های رسمی، چهار نفر از نیروهای بسیج و انتظامی در جریان درگیری‌ها کشته شدند.
پس از این رویداد، نیروهای امنیتی دست‌کم ۵۹ نفر را بازداشت کردند. بازداشت‌شدگان با اتهامات مختلفی از جمله «محاربه» و مشارکت در قتل روبه‌رو شدند و روند رسیدگی قضایی آنان در دادگاه انقلاب اصفهان آغاز شد.
بر اساس گزارش‌ها، علاوه بر محکومان به اعدام، ۲۳ نفر دیگر از متهمان این پرونده نیز با وجود آنکه گفته می‌شود نقشی در کشته شدن افراد یادشده نداشته‌اند، به احکام حبس بین پنج تا ۱۰ سال محکوم شده‌اند.
تأیید احکام اعدام در دیوان عالی کشور
رسیدگی به این پرونده در شعبه اول دادگاه انقلاب اصفهان به ریاست محمد براتی درچه و با حضور قاضی محمد توکلی انجام شد.
در پایان این روند، برای ۱۲ نفر از بازداشت‌شدگان حکم اعدام صادر شد. سپس دیوان عالی کشور در تاریخ ۱۸ تیرماه ۱۴۰۵ این احکام را تأیید کرد و پرونده برای اجرا به واحد اجرای احکام ارسال شد.
اجرای حکم اعدام عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی نخستین اجرای احکام اعدام در این پرونده محسوب می‌شود و نگرانی‌ها نسبت به اجرای احکام سایر محکومان را افزایش داده است.
گزارش‌ها از شکنجه و اعترافات اجباری
بر پایه اطلاعات منتشرشده، عرفان اسفندیاری پس از بازداشت تحت فشارهای شدید روحی و روانی قرار گرفته و همچنین در جریان بازجویی‌ها شکنجه شده است. منابع مطلع می‌گویند این شرایط به اخذ اعترافات اجباری از وی منجر شده است.
همچنین گزارش‌ها حاکی از آن است که روند رسیدگی قضایی به پرونده او با انتقادهای جدی درباره رعایت اصول دادرسی عادلانه همراه بوده است. از جمله موارد مطرح‌شده، عدم دسترسی مؤثر به وکیل منتخب، محدودیت در حق دفاع و نبود شفافیت در فرآیند رسیدگی قضایی عنوان شده است.
در خصوص گل‌محمد محمدی نیز گزارش شده است که وی به اتهام «محاربه» از طریق حضور در جریان وقایع میدان علیخانی، به دو بار اعدام محکوم شده بود.
با توجه به گزارش‌های منتشره استفاده از اعترافات اخذشده تحت فشار یا شکنجه می‌تواند اعتبار روند رسیدگی قضایی را با پرسش‌های جدی مواجه کند.
نگرانی از سرنوشت دیگر محکومان
با اجرای حکم دو تن از محکومان پرونده، نگرانی درباره وضعیت ۱۰ زندانی دیگر که پیش‌تر به سلول انفرادی منتقل شده‌اند، افزایش یافته است.
فعالان حقوق بشر خواستار توقف اجرای احکام باقی‌مانده و بازنگری مستقل در پرونده شده‌اند. آنان بر لزوم بررسی ادعاهای مربوط به شکنجه، اعترافات اجباری و رعایت حق برخورداری از دادرسی عادلانه تأکید کرده‌اند.
در زمان انتشار این گزارش، مقام‌های قضایی درباره وضعیت سایر محکومان پرونده میدان علیخانی اطلاعیه‌ای منتشر نکرده‌اند.
بررسی حقوقی پرونده بر اساس قوانین داخلی
قوانین جمهوری اسلامی ایران در سال‌های گذشته بارها به دلیل مغایرت با موازین دادرسی عادلانه و استانداردهای بین‌المللی حقوق بشر، از سوی نهادهای بین‌المللی از جمله شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد، گزارشگران ویژه، مجمع عمومی سازمان ملل و سازمان‌های حقوق بشری مورد انتقاد قرار گرفته است. با وجود این، حتی بر اساس قوانین داخلی جمهوری اسلامی نیز متهمان از حقوق مشخصی برخوردارند و مراجع قضایی موظف به رعایت اصول دادرسی عادلانه، حق دفاع، دسترسی به وکیل و تشریفات قانونی هستند. از این رو، عملکرد مقامات قضایی در هر پرونده علاوه بر معیارهای بین‌المللی، باید با قوانین داخلی نیز مورد ارزیابی قرار گیرد.
ابهامات حقوقی
در پرونده حاضر، گزارش‌های منتشرشده درباره اخذ اعترافات اجباری، اعمال شکنجه، محدودیت دسترسی به وکیل منتخب و ابهام در روند رسیدگی،  با اصول متعدد قانون اساسی و قانون آیین دادرسی کیفری در تعارض قرار می‌گیرد. اصل ۳۸ قانون اساسی هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار را ممنوع و اقرار حاصل از اجبار را فاقد اعتبار می‌داند. همچنین قانون آیین دادرسی کیفری بر حق برخورداری متهم از وکیل، حق دفاع و رسیدگی منصفانه تأکید کرده است.
موارد نقض قانون
موارد زیر می‌تواند از مصادیق احتمالی نقض قوانین داخلی باشد:
اعمال شکنجه یا فشار برای اخذ اعتراف؛
 استناد به اعترافات اخذشده تحت اجبار در روند رسیدگی؛
 محدود کردن دسترسی متهمان به وکیل منتخب؛
نقض حق دفاع مؤثر و رسیدگی بی‌طرفانه؛
 صدور و اجرای حکم اعدام با وجود ادعاهای مطرح‌شده درباره شکنجه و نقض دادرسی عادلانه؛
 عدم رسیدگی مؤثر به شکایت‌های مربوط به رفتار مأموران و روند بازجویی.
نقض حقوق بشر در رابطه با اعدام عرفان اسفندیاری و گل‌محمد محمدی
اجرای حکم اعدام دو تن از محکومان پرونده میدان علیخانی، در شرایطی که گزارش‌هایی درباره شکنجه، اعترافات اجباری و نقض اصول دادرسی عادلانه منتشر شده است، نگرانی‌های جدی درباره رعایت حق حیات، حق برخورداری از محاکمه عادلانه و ممنوعیت شکنجه ایجاد کرده است. همچنین بی‌اطلاعی از وضعیت سایر محکومان منتقل‌شده به سلول انفرادی، بر نگرانی‌ها نسبت به احتمال اجرای احکام بیشتر افزوده است.
مواد حقوق بشری مرتبط
ماده ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر: حق حیات، آزادی و امنیت شخصی؛
ماده ۵ اعلامیه جهانی حقوق بشر: ممنوعیت شکنجه و رفتار یا مجازات ظالمانه، غیرانسانی یا تحقیرآمیز؛
 مواد ۱۰ و ۱۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر: حق برخورداری از محاکمه عادلانه و اصل برائت؛
 ماده ۶ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی: حمایت از حق حیات؛
 ماده ۷ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی: ممنوعیت شکنجه و اجبار به اعتراف؛
ماده ۱۴ میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی: حق برخورداری از دادرسی عادلانه، وکیل و دفاع مؤثر؛
قواعد ماندلا: ممنوعیت شکنجه، حفظ کرامت زندانیان و الزام به رفتار انسانی با افراد محروم از آزادی.

۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه شانزدهم)

 

جنگ‌طلبان حکومت و ماجراجویی های تازه 

جنگ همچنان ادامه دارد. امپریالیسم آمریکا هارتر از هر زمان هر روز و هر شب به  مناطق جنوبی و غربی ایران مانند بندرعباس، جزیره قشم، اهواز و مناطق مرکزی همچون استان لرستان و سمنان حمله و آنها را بمباران می کند.
 آنچه امپریالیسم آمریکا انجام می دهد تنها نابودی تاسیسات نظامی و حتی ضربه به نیروهای نظامی نیست بلکه نابودی زیرساخت ها و پل های استراتژیک( در حملات اخیر پل کهورستان و گریوه و  پل های شهرستان خمیر در استان هرمزگان در مجموع تا اینجا 5 پل) و فرودگاه ها( در این حمله ایرانشهر) کشتار غیرنظامیان و اینک حتی حمله موشکی به پادگان ارتش( تیپ 388) در جاده ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان و کشتن چند سرباز ساده ی وظیفه( به گفته ی حکومت 7 نفر) نیز هست. این امر تنها خسارت به حکومت نبوده، بلکه خسارت جانی و مالی به مردمی است که این سربازان فرزندان آنها هستند و چشم انتظار بازگشت آنها بوده اند و نیز ذره به ذره ی این زیرساخت ها با خون آنها درست شده و بهای سنگینی بابت آنها پرداخته اند و وضع و حال معیشت و زندگی شان خود نشانگر چنین پرداختی است. و نیز پس از جنگ باید بهای این خسارات را بپردازند زیرا که تا زمانی که حکومت اسلامی بر جای است، جز این که همه را روی سر آنها آوار کند کار دیگری نخواهد کرد.
در عین حال و این گونه از ظواهر امر پیداست هدف آمریکا از ضربه به تاسیسات نظامی و زیرساخت ها در نوار جنونی حداقل پیشگیری از امکانات سپاه برای شلیک به کشتی ها و آزاد سازی عبور و مرور از تنگه ی هرمز است. در عین حال این امکان وجود دارد که در صورت تداوم و گسترش و شدت یافتن جنگ آمریکا بتواند در این مناطق نیرو پیاده کند.  
از این سو جناحی جنگ‌طلب در طبقه ی سرمایه دار بوروکرات- نظامی رانت خوار حاکم ایران سرمست از دستپخت خویش در برگزاری مراسم دفن خامنه ای دزد و جلاد، نعره ی«انتقام» سر می دهد و به کشتی ها و پایگاه های نظامی و حتی زیرساخت های کشورهای منطقه کویت، بحرین، امارات، عمان، قطر و اردن حمله می کند و خسارت به بار می آورد و دیگر کشورها را برای جنگ علیه خود جری تر و متحدتر می سازد. در عین حال این جناح هارتر از همیشه اکنون ظاهرا بستن تنگه ی هرمز کفاف‌اش را نداده و یا امید به تداوم مسدودکردن آن و همچون برگی مهم در دستان‌اش را از دست داده و تهدید به بستن تنگه‌ی باب‌المندب می‌کند.
تقسیم طبقه ی حاکم به دو جناح
در شرایط کنونی طبقه ی حاکم بر ایران به دو جناح اصلی بزرگ تقسیم شده است.
 یک جناح خواهان مذاکره با امپریالیسم آمریکا و چک و چانه زدن در مورد تفاهم و توافق نهایی و برقراری رابطه ای همه جانبه سیاسی و اقتصادی با آمریکا است. این جناح اصلاح طلبان حکومتی به رهبری پزشکیان و نیز بخش هایی از جناح اصول گرا از قالیباف رئیس مجلس گرفته تا جریان اعتدالیون حسن روحانی و ظریف و بخش هایی از رهبران سپاه و سازمان های اطلاعاتی که نماینده گان‌شان در شورای امنیت ملی به مذاکره رای دادند و همچنین بخشی از روحانیون وابسته به این جناح ها و باندها را از جمله در مجالس شورای اسلامی( شاید حدود 110 نفر از 290 نفر) و خبرگان در بر می‌گیرد.
 جناح دوم جنگ‌طلبان(شاید بهتر باشد گفته شود در حال حاضر با تداوم جنگ دنبال سهم بیشتری در قدرت سیاسی می‌باشند) هستند. رهبری و بدنه ی اصلی این جناح جریان«پایداری» است که بخش مهمی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی( که 180 نماینده ی آن بیانیه ای مخالفتفاهم‌نامه بیرون دادند) و مجلس خبرگان و نیز بخش هایی از سپاه و سازمان های امنیتی و نهادهای قضایی و همچنین نهادهای اقتصادی را در بر می‌گیرند، اما تنها به این رهبری و بدنه محدود نشده و ظاهرا مجتبی خامنه ای و بخش هایی از سران و بدنه ی غیر«پایداری» را در حکومت نیز با خود دارند.
«علی الاصول» مجتبی خامنه ای بالاخره دنبال شد!  
به این ترتیب با تداوم جنگ سخن مجتبی که«من علی‌الاصول  نظر دیگری داشتم ولی از باب اینکه رئیس جمهور و شورای عالی امنیت ملی قبول مسئولیت کرده و تعهد دادند اجازه ی آن را صادر کردم»تغییر کرده و «قبول مسئولیت رئیس جمهور و شورای عالی امنیت ملی» که از 11 نفر آن 10 نفر به تداوم مذاکرات رای داده بودند، به دور انداخته شده و این فرد جانی و بی مسئولیت از پدر جانی اش بدتر، از مذاکره و تفاهم خودداری و همان «نظر دیگر» خود بر پایه ی«علی الاصول» را پی گرفته است. وی در آخرین پیام خود عربده کشیده که باید «انتقام» خون کشته هاشان گرفته شود و به این ترتیب به جناح پایداری و مجلسیان شورا و خبرگان و دیگر هوچیان همسو انرژی و نیرو داده که حملات خود را به جناح مذاکره کننده از سر گیرند.
هیاهوهای تازه‌ی مشتی دزد و جانی و نسخه‌ی تازه ای از انتقام‌های«سخت»
بخش هایی از این هسته که بی‌پایه ترین بخش آن حتی در میان پایگاه پنج درصدی حکومت نیز هستند یعنی پایداری هایی که جیغ هاشان از مجلس هم شنیده می شود در بیانیه ای خواستار لغو توافقات با آمریکا و انتقام جویی برای کشته شدن رهبر پیشین خامنه ای جلاد و دیگر سران حکومت شدند. آنها در این بیانیه که تقریبا بیانگر مواضع کنونی جناح جنگ‌طلب هسته ی سخت قدرت است« خواهان قصاص قاتلان، آمران و مباشران» قتل او و تصویب قانونی برای خونخواهی خامنه ای و کشته شده گان جنگ های اخیر شدند.
این دارودسته ی جنایتکار و منحط و«غوغاسالار» همچنین خواستار«اتحاذ مواضع قاطع درباره ی پایان مذاکرات وتفاهم‌نامه یتفاهم‌نامه اسلام آباد، تقویت بازدارندگی دفاعی و پیگیری شروط مجتبی خامنه ای در سیاست خارجی» شدند. آنها بر آن اند که با اعلام ترامپ مبنی بر پایان یافتن یادداشت تفاهم‌نامه، اننظار دارند که «سران قوا در این باره مواضع قاطع و انقلابی اتخاذ کنند» و بر این نظر اند که تحولات نشان داده است که «حل مسائل میان جمهوری اسلامی و آمریکا از طریق مذاکره ممکن نیست».
بخش مضحک بیانیه بخش پایانی آن است که این دزدان و جانیان از دولت پزشکیان خواسته اند که «برای تامین پایدار معیشت مردم و بازسازی خرابی های جنگ اقدام کند»! دولتی که جماعت حریص حکومتیان، با لفت و لیس هاشان و غارت بودجه اش چیزی برای اختصاص دادن به این کارها، برایش باقی نمی گذارند!
پرسش در مقابل این عربده های جنگ‌طلبانه این است:
آیا آمریکا تن به شکست در مقابل بستن تنگه ی هرمز وحمله به پایگاه های نظامی اش در منطقه خواهد داد؟ چنانکه دیده می شود نداده است و نمی دهد و در تلاش بوده و هست که این برگ را به کلی از دست حکومت ایران بیرون آورد و آنها را بی در دست داشتن چنین برگ هایی پای میز مذاکره بکشاند.
آیا از این بدتر آمریکا تن به بستن تنگه ی باب المندب به وسیله ی حوثی ها خواهد داد؟ تنگه ای که هم اینک سپاه از حوثی ها خواسته است خود را برای مسدود کردن آن آماده سازند و در صورت حمله ی آمریکا به زیرساخت های انرژِی آن را عملی سازند؟
آیا آمریکا و متحدین آن و نیز برخی از کشورهای دیگر این امکان را به جناح هوچی و ماجراجوی سپاه و جریان های همسو خواهد داد که جنگ را به اقیانوس هند و دریای سرخ و مدیترانه بکشانند؟
پاسخ تمامی این ها خیر است!
تصورات خود بزرگ‌بینانه و ماجراجویانه‌ی جناح و باندهای جنگ‌طلب سپاه بسیار بزرگ تر از حد و حدود واقعی‌شان است.
جریانی شکست خورده در تمامی درگیری های مهم اش
نگاهی به جنگ ها و درگیری‌هایی که سپاه پاسداران خواه در ایران و خواه در کشورهای دیگر در آن ها دارای نقش بوده است نشان می دهد که زمانی که پای امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و دیگر کشورهای امپریالیستی غربی در میان بوده، نه تنها پیروزی ای نصیب سپاه نشده است بلکه یا وضع به پیش از خود بازگشته و یا عقب نشینی های بزرگی از جانب سپاه صورت گرفته است.
جنگ با عراق یک نمونه ی برجسته است. خمینی پس از هشت سال جنگ و نابود کردن بسیاری از امکانات کشور پس از شلیک به هواپیمای مسافربری به وسیله ی امپریالیسم آمریکا، ناچار شد جام زهر بنوشد و تمامی های و هوی ها در مورد«راه قدس از کربلا می گذرد»را«کان لم یکن» تلقی کند؛ گویی از آغاز وجود نداشته است.
در تمامی موارد جنگ های دیگر و از جمله آخرین شان جنگ غزه تا آنجا که سپاه نقش داشت و پشتیبان حماس بود، این سپاه بود که شکست خورد و دشمنان خلق فلسطین توانستند حماس را به وضعیتی اندازند که اکنون دولت را رها کرده و حکومت تکنوکرات فلسطینی را بر غزه پذیرفته است.
در سوریه سپاه پیروزی هایی به دست آورد اما این پیروزی ها در مقابل انقلاب کارگران و کشاورزان و توده های مبارز و زحمتکش سوریه و آن هم با بمباران وحشیانه روستاها و شهرها و کشتار توده ها بود و نه در مقابل امپریالیسم آمریکا و یا دولت صهیونیستی اسرائیل که در این موارد چشم بر هم می نهادند و خوشحال بودند که سپاه برای آنها انقلاب سوریه را خفه می کند.
در کشورهایی مانند عراق نیز نیروهای نیابتی شان آن کبکبه و دبدبه ی پیشین را ندارند و تنها برای این خوب اند که به ایران آورده شوند و در نمایش های حکومتی شرکت کنند و یا در سرکوب مبارزات خلق ایران به کار گرفته شوند.
در لبنان نیز در گیرودار جنگ غزه ما شاهد ضربات هولناک دولت صهیونیستی اسرائیل به رهبران و کادرهای حزب الله بودیم. آنها که سپاه پاسداران تامین‌کننده ی همه چیزشان است حتی تا زمان انفجارهم‌زمان پیجرها و بی‌سیم ها به برنامه و نقشه ی دولت اسرائیل پی نبردند و همچون ابلهان و هالوها شاهد کشته شدن نزدیک به پنجاه نفر و مجروح شدن بیش از 3000 تا 3400 نفر از نیروهای خود شدند. اکنون نیز حزب الله که از جانب دولت جنایتکار اسرائیل و همچنین دولت لبنان در فشار است ملتمسانه خواهان گنجاندن آتش بس در لبنان به همراه آتش بس میان امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی ولایت فقیه در تفاهم‌نامه‌ها و توافق‌های احتمالی است.
نتیجه ی این شکست ها این بود که «محور مقاومت» تا حدود زیادی از هم پاشید و مرزهای درگیری از سوریه و لبنان و یمن به ایران آمد و امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل به کشور ما حمله کردند.
چنین بوده است گذشته جنگ های سپاه و شرکا علیه «استکبار جهانی»!
حال به خود حکومت ولایت فقیه در این دو جنگ نگاه کنیم. در جنگ نخست بسیاری از رهبران حکومت و سران پاسدار کشته شدند و بسیاری از تاسیسات اتمی و نظامی شان ویران شد و در جنگ دوم با وجود فاصله ی شش ماهه و امکان پیشگیری نفوذ نیروهای امنیتی اسرائیل و آمریکا، باز به دلیل ابله بودن سران حکومت، بسیاری دیگر و از جمله ولی فقیه و رهبران سپاه و اطلاعات و شورای عالی امنیت ملی کشته شدند و بسیاری از تاسیسات نظامی و زیرساخت ها نابود گردید. و حال دیگر مساله ویران کردن زیرساخت های انرژی و پل‌ها و غیره در دستور کار امپریالیسم آمریکا قرار گرفته است و چنانچه این ماجراجویی های بی مایه و پر داد و قال ادامه یابد کار به پیاده کردن نیرو از جانب آمریکا در جزایری مانند خارک و یا در نوار جنوبی و اشغال آنها و حتی بسیار بدتر از این ها نیز کشیده خواهد شد.
اما در مقابل سپاه توانسته حملات موشکی ای به کشور اسرائیل صورت دهد و خرابی هایی به بار آورد. تردیدی نیست که حملات موشکی و پهپادی از یک سو هزینه های زیادی به دولت اسرائیل برای پیشگیری از فرود آمدن آنها تحمیل کرد و از سوی دیگر خسارات مالی به بار آورد. اما این ها در مقایسه با آنچه که دولت صهیونیستی اسرائیل به سر سران حکومت و سپاه و اطلاعات و کشور ایران آورد واقعا چیز زیادی نیست.
در مورد آمریکا نیز همین گونه و خسارات وارد شده بسیار کمتر از اسرائیل است.
بی‌شک بستن تنگه ی هرمز و شلیک به کشتی ها و مانع شدن از عبور آنها از تنگه و به این ترتیب بالا رفتن بهای نفت و انرژی و کود و غیره افزایش قیمت ها و تورم را در پی داشت و فشار آن بیش از پیش به روی کارگران و زحمتکشان کشورهای امپریالیستی و زیر سلطه افتاد و به اعتراضات آنها به ویژه در آمریکا و به دولت ترامپ دمید.
با این حال چنانکه در بیانیه های پیشین و نیز در مقالات جداگانه گفته شده است از یک سو وزن این ضربات به هیچ وجه برابر نیست( آنها ایران را تقرببا شخم زدند و سپاه که نمی تواند آمریکا را شخم زند  تنگه را می بندد و یا به پایگاه های آمریکا در منطقه حمله می کند و خسارات ناچیزی در مجموع و در نسبت با خسارات متحمل شده، وارد می کند)، و از سوی دیگر تحمل امپریالیست ها برای حتی اعتراضات گسترده به دلیل استحکام نسبی حکومت های امپریالیستی غربی در حدی غیرقابل مقایسه با حکومت اسلامی است که یک سلسله گردهمایی و راهپیمایی های مردمی بی‌سلاح و در مجموع مسالمت آمیز را با حدود پنجاه هزار کشته و بازداشت ها و اعدام های بی شمار خفه می کند.    
با این همه این گروه های عربده کش اساسا درسی از این همه شکست و ضربه نگرفته اند و به دنبال بازهم بیشتر ضربه و شکست خوردن هستند. شکست هایی که خسارات آنها را به روی دوش های کارگران و کشاورزان و طبقات حقوق بگیر و زحمتکش ایران می گذارند.
این هم نوعی تکرار بی پایان حماقت و بلاهت است. می روی و شکست می خوری و باز هم شعارهای پوچ می دهی و می روی و شکستی دیگر می خوری!  
شرایط کنونی و احتمالات در مورد آینده
روشن است که تحرکات بیشتر در ضربه زدن به کشورهای منطقه که می گویند سپاه تنها پایگاه های نظامی آمریکا را نمی زند بلکه به زیرساخت های کشورها حمله می کند و نیز مسدود کردن راه های مواصلاتی و از جمله تنگه ی باب‌المندب و غیره جز این که جنگ را به گفته ی جنگ‌طلبان حکومتی گسترده تر و عمومی تر کند نتیجه ای نخواهد داشت.  
امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل تا آنجا که می توانند از گسترده تر شدن جنگ جلوگیری می کنند اما این گونه نیست که این امر موجب عقب نشینی آنها شود. برعکس چنانچه ماجراجویی های باندهای جنگ‌طلب حکومت ادامه یابد آنها می توانند هم دولت های منطقه و همچنین عربستان و پاکستان و ترکیه را وارد جنگ کنند و هم کشورهای امپریالیستی اروپای غربی و در صدرشان انگلستان و فرانسه را. چنین جنگی نه تنها به نفع پاسداران و جناح جنگ‌طلب و حکومت نخواهد بود بلکه به احتمال حکومت را به سوی مرگ برده و به پایان خود نزدیک خواهد کرد.          
 اما چرا باند پایداری و دیگر جنگ‌طلبان به روی«انتقام» مانور می دهند و شعار جنگ تا گرفتن انتقام سر می دهند؟ آیا آنها می توانند انتقام رهبر و سران اصلی نظام و این همه پاسدار و بسیجی و این همه خسارت وارد شده را بگیرند؟
پاسخ همچنان که در بالا شرح دادیم خیر است! آنها نه تنها نخواهند توانست انتقامی بگیرند بلکه برعکس چنانکه در همین حملات اخیر امپریالیسم آمریکا دیده می شود وضع برای آنها بدتر شده و ضربات بیشتری خواهند خورد. های و هوی در مورد تنگه ی باب‌المندب احتمالا نشانگر ناامیدی از بازی با برگ تنگه هرمز است که تا کنون از آن استفاده کرده اند.
پس این همه عربده ی انتقام سر دادن برای چیست؟
آنچه به نظر می رسد این است که در حالی که باندهای اصلاح‌طلب حکومتی و قالیبافی ها و باندهای اعتدالی اصولگرا متحد شده اند و این جناح را به گوشه ای رانده اند، جریان جنگ‌طلب بیشتر از این راه و هیاهوی ضد «استکبار»ی و ضدآمریکایی دروغین می تواند قدرت جناح خود را در حکومت حفظ و نگهداری کند و گسترش دهد و نه در حال حاضر در مذاکره تفاهم‌نامهو توافق و غیره با امپریالیسم آمریکا.
اگر به همین مدت پیش از برگزاری مراسم دفن خامنه ای و خود مراسم دفن و پس از آن نگاه کنیم این جریان در این دوران بیشتر رو آمده است تا در دوران مذاکرات و تفاهم‌نامه و غیره. در آن مرحله جریان پایداری های و هوی راه انداخته بود که چرا مجلس بسته است. آنها مجلس را می خواستند تا تریبونی برای عربده کشی هاشان داشته باشند و از ان هم بیشتر بتوانند جریان های مذاکره کننده را زیر فشار قرار دهند تا به نظرات آنها گردن گذارند.
این نیز روشن است که تمامی این اقدامات برای حفظ موقعیت اقتصادی و سیاسی در حکومت است و نه برای مثلا انتقام گرفتن و ادامه ی جدال با آمریکا و اسرائیل و کشورهای منطقه. جدال برای پیشروی در منطقه شکست خورده است و تکرار آن بی‌سود و احمقانه است، پس می ماند پیشروی در همین قدرت سیاسی داخلی و به زبان ساده تر در اختیار خود گرفتن قدرت بیشتر در حکومت.
آیا اگر همه ی قدرت سیاسی در دست آنها بود وضع دیگری را رقم نمی زدند؟ آیا پای مذاکره نمی رفتند؟ آیا افشاگری قالیباف در تلویزیون در مورد توافق سال 1402 و روابط و قرارهای دولت رئیسی( که پایداری ها با آن همراه بودند) با آمریکایی ها برای خرید غلات و گندم از آمریکا با پول های بلوکه شده در کره جنوبی از طریق بانک های قطر که سران پایداری چی تلویزیون قطع اش کردند تهمت بود؟ آیا پیش از آن روابط مکرر دولت احمدی نژاد با آمریکایی ها در عمان دروغ بود؟
از سوی دیگر در این مشکل بتوان تردید کرد که بخشی از این باندهای به امپریالیسم روسیه وابسته و یا سمپاتی دارند و امپریالیسم روسیه همواره یک مانع مهم در راه هر گونه سازش حکومت با امپریالیست های غربی بوده است. حال نیز بعید نیست که روسیه نقش مهمی در تشویق حملات به کشتی ها داشته باشد.
وضع توده ها و مبارزات آنها
جنگ‌طلبان پشیزی ارزش برای توده ها و مشکلات شان قائل نیستند: «اگر ما نباشیم یا به بیان دیگر اگر ما همه ی قدرت سیاسی و یا بخش بزرگ آن را نداشته باشیم همان بهتر که ایران هم نباشد»! این شعار مرکزی همه ی این دارودسته ها است.
دود خساراتی که حملات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به بار آورده اند در درجه نخست و بیش از همه در چشم توده ها می رود. بهای آن را باید توده ها و در راس شان طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر توده های زحمتکش بپردازند. پیش از جنگ بحران و تورم و گرانی بیداد می کرد و اکنون جنگ نیز افزوده شده و زندگی را بر مردم به حد جانفرسایی تنگ کرده است.  
این وضعی است که دیر یا زود به مبارزات توده ها پا می دهد و پا هم داده است. جدا از اعتراضات کارگران و زحمتکشان نخستین طلایه ی جدی این مبارزات در دوران جنگ از اعتصاب راننده گان تاکسی پیداست. آنها به اعتصاب دست زده و خواسته های خود را که بیشترشان پیرامون فشارهای معیشتی است طرح کرده اند.
اما حکومت چه می کند؟ به راننده گان زحمتکش یورش می آورد و آنها را کتک می زند و پراکنده می سازد.
طبقه ی کارگر و خلق ما خواهان برقراری صلح است. صلح را جز از طریق مبارزه نمی توان به این حکومت و به ویژه به جناح های جنگ‌طلب آن تحمیل کرد.
طبقه کارگر و کشاورزان و توده های زحمتکش خلق ما نیاز به مبارزات بیشتری در راه تحمیل صلح به حکومت دارند. همه باید در این مبارزات متحد باشند و از یکدیگر پشتیبانی کنند. این مبارزات باید سیاسی باشد و باید شعارها پیرامون «ما جنگ نمی خواهیم» و« پایان دادن به جنگ» باشد.
جز این باشد، سکوت و تحمل و صبر کردن و منتظر شدن باشد، این دارودسته های دزد و جنایتکار و ابله با هیاهو و جاروجنجال هایشان درباره ی «انتقام» و تهی و بی پشتوانه بودن چنین شعارهایی، از کشور چیزی باقی نخواهند گذاشت و آن را به نابودی خواهند کشاند. 

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

26 تیر 1405

 

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه های ششم و نهم)

 بیانیه ی نهم

The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (Ninth Statement)

مساله ی پیروزی و شکست در جنگ کنونی

The issue of victory and defeat in the current war

پیروزی و یا شکست در یک جنگ با توجه به اهداف جنگ و نتایج واقعی و عملی آن سنجیده می شود. اگر طرفی که جنگ را به راه انداخته است در عمل به اهداف مورد اشاره ی خود صرف نظر از هزینه ها( زیرا این مساله که با چه هزینه ای پیروزی به دست آید نیز در جای خود اهمیت دارد) دست یابد به پیروزی رسیده است و اگر دست نیابد یا به پیروزی و یا به پیروزی کامل نرسیده و یا این که شکست( به درجات میان شکست نسبی و یا مطلق) خورده است.
 به این ترتیب دو سوی قضیه پیروزی مطلق یعنی بالاترین و بهترین درجه در پیروزی و شکست مطلق یعنی پایین ترین و بدترین درجه در شکست هستند و بین این دو حالت اصلی، درجاتی از پیروزی نسبی تا شکست نسبی در جنگ وجود دارد.
اهداف جنگ از نظر امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و پیروزی و شکست آنها
چنان که در بیانیه ی ششم خود در جنگ دوم اشاره کردیم امپریالیسم آمریکا نه از یک هدف بلکه از چندین هدف برای جنگ نام برده است. این ها عبارت بودند از:
« یکم ضربه زدن به تآسیسات هسته ای و موشکی و پدافندی و کلا از کار انداختن نیروی نظامی حکومت اسلامی و تبدیل آن به یک نیروی ضعیف تا جایی که به گفته ی ترامپ جمهوری اسلامی نتواند هیچ خطری در آینده ی نزدیک برای کشورهای منطقه ایجاد کند. سران دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نیز گفته اند که جنگ را تا آنجا ادامه می دهند که برای سپاه پاسداران جز کلاشینکف چیزی باقی نماند. دوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت اسلامی تسلیم شود و تمامی شروط ترامپ و احتمالا شروطی که پس از تسلیم افزوده خواهد شد بپذیرد. در اینجا هدف رو آمدن جریان هایی در طبقه ی حاکم کنونی است که هوادار رابطه ی عادی با امپریالیست های غربی باشند. سوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت کنونی از هم پاشیده شود و شرایط جایگزینی آن از داخل به وسیله ی نیروهای نظامی و سیاسی هوادار غرب فراهم گردد.»( جنگ دوم- بیانیه ی ششم)
بر مبنای آنچه گفته شده است می توان به این نظر رسید که در درجه ی نخست و بیش از همه هدف اصلی ترامپ تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا( در درجه ی نخست و بیش از همه) و دیگر امپریالیست های غربی بوده است. برای این که به چنین هدفی دست یافته شود باید حکومت اسلامی از نظر سیاسی و نظامی و لجستیکی به شدت تضعیف گردد. بنابراین تضعیف سیاسی و نظامی نه در خود و به عنوان هدف نهایی بلکه برای هدفی دیگر یعنی هدف اصلی صورت می گیرد.  
در اینجا نخستین اقدام برای تحقق هدف اصلی، نقطه زنی و زدن رهبران اصلی کشور و هدف قرار دادن تاسیسات هسته ای و موشکی و پهپادی و تضعیف بنیه ی سیاسی، امنیتی، نظامی( هوایی، زمینی و دریایی) حکومت ولایت فقیه بوده است. این های اقدامات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل در جنگ حداقل تا کنون بوده است و تمامی واقعیات نشانگر آن است که این ها دنبال شده و با توجه به آخرین گفته های مقامات آمریکا و اسرائیل، در حال کنونی جنگ نیز همچون محور کلیدی که از راه آن می شود اهداف اصلی را تحقق بخشید دنبال می شود.
 از نظر آمریکا و اسرائیل این اقدامات باید به یکی از این دو نتیجه همچون نتایج عملی این برنامه بینجامد.
یکی این که این اقدامات نظامی به تضعیف و از هم گسیختن یکپارچگی نیروهای حکومت و یا تجزیه و فروپاشی درونی حکومت منجر شود و سپس به عنوان اقدام مکمل مردم به خیابان بریزند و حکومت را سرنگون کنند. در اینجا اگر منظور از «مردم» گروه های سلطنت طلب بوده و یا اساسا کودتاگران و کودتایی در میان بوده باشد شاید بتوان این را جزو طرح آمریکا و اسرائیل در نظر گرفت، اما اگر منظور خود مردم یعنی توده ی مردم یا طبقات اصلی مخالف حکومت کنونی باشد که به خیابان بریزند، این را باید به عنوان جنبه ای تبلیغاتی و نه واقعا جزیی از برنامه ی جنگ به شمار آورد( پایین تر به چند و چون آن توجه خواهیم کرد)؛ 
و دیگری زدن رهبران اصلی و رده یک و یا دو و سه( هر چه که بتوانند و هر چه پیش روند) و ایجاد شرایطی در وضع سیاسی حکومت ولایت فقیه که جریان هایی غیر از راست ترین نیروها یا همان هسته ی اصلی سخت قدرت یا بنا به گفته ی نظریه پردازان غربی «تندروها» رو بیایند( و یا این هسته به آنچه ترامپ می گوید گردن گذارد)؛ به اصطلاح ونزوئلایی شدن ایران. این نیز به عنوان هدف اصلی و همچون نتایج عملی اقدامات تهاجمی نظامی به میان آمده است.
به این ترتیب دو هدف در نظر بوده است. یکی سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی مثلا «از دل مردم» یا به وسیله قیام مردم که باید آن را شکل قلب شده ی روی کار آمدن حکومتی باب طبع امپریالیسم آمریکا به یاری کودتاگران و مزدوران پادشاهی خواه ارزیابی کرد و دیگر تغییر در درون حکومت به شکلی که نیروهای «میانه رو» هوادار رابطه با غرب( جناح ها و باندهای مستقیما وابسته به غرب و یا نیروهایی که مستقیما عامل امپریالیست های غربی نیستند اما هوادار رابطه با آنها و قرار گرفتن در بلوک آنها هستند) روی کار بیایند.
 این دو هدف را می توان راه رسیده به هدف اصلی و نهایی یعنی «تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی» دانست.
پیروزی مطلق امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل در صورتی که هدف اصلی جنگ را تضعیف نیروهای سیاسی و امنیتی و نظامی و تخریب تاسیسات نظامی بدانیم!
چنانچه تضعیف سیاسی و نظامی حکومت را که گاه گفته شده است و ترامپ نیز این اواخر آن را به سان وجهی که پیروزی وی را نشان می دهد به مخالفان جنگ در آمریکا «گوشزد» و «یادآوری» کرده است، هدف اصلی قرار دهیم و نه مثلا سرنگونی حکومت از طریق ریختن مردم به خیابان و یا تغییر ماهیت حکومت از طریق تحمیل فشار بیرونی برای رو آمدن جریان موافق سازش با آمریکا از درون حکومت، آنگاه امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل در امر پیش بردن این هدف موفق بوده اند.
 آنها یک رده ی مهم از رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت ولایت فقیه و در صدرشان خامنه ای را کشتند و بسیاری از مراکز هسته ای و موشکی و پهپادی حکومت را ویران کردند. در عین حال پدافندهای هوایی را از کار انداختند و آسمان ایران را مال خود کردند و نیز بخشی از لانچرها را نابود و توانایی پرتاب موشک سپاه را ضعیف کردند و بالاخره نیروی دریایی سپاه را آن گونه که ترامپ می گوید نابود و در کنار اینها بخشی از زیرساخت ها را ویران کردند. از دید ترامپ آنها موفق شده اند که تا رده ی سوم رهبران ایران را بکشند و تا یک سوم تاسیسات نظامی حکومت را نابود کنند.
 اگر این را هدف و یا هدف اصلی جنگ به شمار آوریم آمریکا و اسرائیل پیروزی مطلق به دست آورده اند و حکومت ولایت فقیه شکست مطلق خورده است.
در مورد شکست مطلق حکومت ولایت فقیه در این چارچوب باید به این اشاره کرد که گرچه این حکومت ضرباتی به آمریکا واسرائیل در زمینه ی نفرات( طبق اعلام آمریکا و اسرائیل بین سی تا پنجاه نفر کشته از افراد نظامی بیشتر معمولی نه رهبری و کادرها و همچنین مردم عادی در اسرائیل) و تاسیسات( عموما در کشورهای منطقه و تا حدودی در اسرائیل) وارد کرده است و نیز تنگه ی هرمز را بسته است اما مجموع این ضربات یا نتایج آنها( در مورد تنگه ی هرمز) به هیچ وجه قابل مقایسه با ضرباتی که خورده است نیست.
تحقق این پیروزی از یک سو به دولت صهیونیستی اسرائیل و نیز به دولت های وابسته به امپریالیسم آمریکا در منطقه این امکان را می دهد که حداقل برای مدتی از شر دخالت ها و ماجراجویی ها و بحران آفرینی های حکومت ولایت فقیه در امان باشند و این به این علت است که برای این که حکومت ولایت فقیه بتواند توان نظامی خود را بازیابد و خود را همچون پیش از دو جنگ کند، باید مدت زمانی در خود فرو رود و در نتیجه نیاز به زمان دارد.
 در داخل نیز حکومت را گرچه از جهاتی تقویت می کند و حکومت در پی فضای جنگی حکومت نظامی به پا کرده و دست به بازداشت های گسترده زده و اعدام جوانان مبارز را هر هفته و هر روزه کرده و زندانیان سیاسی را زیر فشارهای شدید قرار داده و به طور کلی تلاش می کند خود را پیروز و قوی و یکه تاز میدان نشان دهد( و اینها از جمله هدایای گرانبهای ترامپ و نتانیاهو به هسته ی سخت قدرت بوده است که از واکنش هایش پس از کشتارهولناک 18 و 19 دی ماه می شد فهمید که از کینه و خشم توده ها و این که به زودی گریبان اش را خواهد گرفت دچار وحشت است!) اما از جهاتی نیز تضعیف می کند.
حکومت باید با تضادها و نتایج حاصل از کشته شدن مهم ترین رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی و همچنین ویران شدن تاسیسات نظامی اش که ترمیم و بازسازی آنها بودجه های سنگینی می طلبد( که در این شرایط نداری و تحریم ها خود مساله ای است و تحمیل بودجه ی این ها به مردمی که پیش از این هم در سفره هاشان چیزی نداشتند مساله ای بزرگ تر!) و نیز مردمی که در دی ماه خیزشی بزرگ را آغاز کردند و حکومت به کشتار هزاران تن از جوانان شان دست زد و خشم و کینه شان علیه حکومت پس از جنگ و در نخستین فرصت و شرایط مناسب بی هیچ برو برگردی دوباره بروز خواهد کرد و همچنین تحریم های ادامه دار، روبرو شود.
تمامی این مسائل و مشکلات احتمالا پس از یک دوره ی کوتاه تنفس و هارت و پورت ها و شاخ و شانه کشیدن های حکومت برای مردم خود را به میان خواهند کشید. تضادهای میان جناح ها و باندهای حاکم از یک سو و میان حکومت و پایه ی اجتماعی آن از سوی دیگر که به ریزش های تازه منجر خواهد شد و مهم تر از این ها تضادهای میان تمامی طبقات انقلابی و مترقی با حکومت تشدید خواهد شد. مشکل که حکومت اسلامی ولایت فقیه بتواند به ساده گی و آرامی این بحران ها و تضادها را پشت سر گذارد و در بهترین حالت برای حکومت، نوسانات و تغییراتی حاد را پشت سر نگذارد.       
اما اگر قرار بود هدف جنگ همین باشد باید ترامپ باید اعلام پیروزی می کرد و جنگ را پس از دو سه هفته ی نخست پایان می داد و یا اینکه در همین یکی دو هفته و بی آنکه منتظر سرنگونی حکومت و یا تغییر جناح مسلط آن گردد با زدن برخی از دیگر از تاسیسات نظامی و رهبران و کادرهای حکومت خود را پیروز و جنگ را پایان یافته تلقی کند.  
هدف نخست - سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی«از دل مردم»
اما اغلب این هدف که باید آنرا نه هدف اصلی جنگ بلکه اقداماتی جهت پیش بردن هدف اصلی در نظر گیریم زیرا که بدون پیشبرد آن، اهداف اصلی اساسا نمی توانست تحقق پیدا کند، حداقل در کلام با هدف دیگری تکمیل می شد و آن امکان ریختن مردم به خیابان و سرنگون کردن حکومتی که دیگر مانند سابق قوی نیست و نیز این که اگر مردم به خیابان ها ریختند آمریکا و اسرائیل از بالا نیروهای سرکوب حکومت را به رگبار خواهد بست و در نتیجه حمله به مراکز سرکوب و نهادهای حکومتی ساده شده و نهایتا سرنگونی حکومت رخ خواهد داد. 
این هدف اگر آن را واقعا هدف آمریکا و ترامپ پنداریم حداقل تا کنون به نتیجه نرسیده و از ظواهر و به ویژه با وضع عمومی حکومت که خیابان ها را قرق کرده و مردم که بسیاری شان آواره شده اند پیداست که به ساده گی به عمل در نخواهد آمد؛ و این برخلاف دوران موشک باران تهران در زمان جنگ با عراق است که اعتراضات مردم پس از هفت سال جنگ همراه با دلایل دیگر، منجر به سازش حکومت خمینی شد. جدا از مساله ی سرنگونی که مردم در آن زمان دنبال آن نبودند و تنها خواهان پایان جنگ بودند- امری است که حکومت هم آن را می دانست - روشن است که تفاوت های فاحشی بین آن دوران و دوران و شرایط کنونی وجود دارد.
 با این حال به نظر می رسد که پیشنهاد این راهکار بیشتر کلامی و تبلیغاتی و برای نشان دادن جهت جنگ یعنی علیه حکومت ولایت فقیه بودن آن و برای سرنگونی آن و بیشتر برای فریب مردم که جهت و روحیه ی ضد جنگ جاری و ضد امپریالیستی پیدا نکنند بود تا هدفی که واقعا و در عمل می شد آن را تحقق بخشید.
چنین هدفی در صورتی می توانست پشتوانه ی عملی پیدا کند و خود را به عنوان هدفی واقعی نشان دهد که گروه های نظامی ای در کشور وجود می داشت که با حکومت در جنگ بودند، مثلا در کردستان یا بلوچستان. در این صورت تمرکز جنگ یا حداقل بخش مهمی از آن باید در این مناطق صورت می گرفت و برای راه بازکردن و پیشروی نیروهای نظامی در حال جنگ با حکومت اسلامی( چنان که در هفته های نخست جنگ شنیدیم صحبت هایی با گروه های مسلح کرد در این زمینه وجود داشت) و نه در پایتخت و یا شهرهای مهم مرکزی که مردم متشکل و مسلح نبودند و حتی دسته های پادشاهی خواه و سلطنت طلب واقعا سازمان یافته اگر هم بود ناچیز بودند.
 به این ها باید این را نیز افزود که بخش هایی از مردم که خواهان دخالت خارجی برای سرنگونی حکومت بودند و برخی از خام ترین و بی مسئولیت ترین آنها« ترامپ بزن»! و «بی بی بزن»! هم راه انداخته بودند، روزهایی پس از جنگ به جای این که نقشی برای خود ببینند، این نقش را از دست رفته می دیدند و نیز از کشتارهایی از مردم عادی و خرابی هایی هولناکی که جنگ به بار آورده بود و مخارج اش دیر یا زود به روی آنها آوار می شد به سرعت( به ویژه پس از زدن انبارهای نفت در تهران) از نظر سیاسی مخالف جنگ شدند.
مساله ی هدف سرنگونی حکومت اسلامی به وسیله ی مردم با پشتیبانی امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و شکست نسبی آنها در پیشیرد این هدف تا کنون  
از سوی دیگر این که ستاد فرماندهی سیاسی و نظامی دولت های آمریکا و اسرائیل سرنگونی یک حکومتی را که تا دندان مسلح است و برای بقای خویش به کشتن ده ها هزار از مردم دست می زند به مردمی بسپارد که نه سازماندهی شده هستند و نه این که اسلحه ای در دست دارند( صحبت سر تک و توک و حتی صدها نفر نیست) به نظر ابلهانه می آید و بنابراین باز هم بیشتر باید آن را یک سیاست تبلیغاتی به شمار آورد تا سیاستی بر مبنای محاسبه ی واقعی نیروها در جنگ و باز کردن حساب مشخص روی آنها( مگر این چنان که گفتیم کودتایی قرار بوده شکل گیرد و تا کنون شکل نگرفته است).
در اینجا باید به نکات زیر هم اشاره کرد:
 دولت هایی که تا این درجه در این حکومت رخنه کرده اند که می توانند از محل خامنه ای و سران نظامی و اطلاعاتی حکومت در آن آگاه باشند و بنابراین از کوچک ترین چم و خم  سازمان های آن سر در بیاورند نباید ندانسته باشند که برنامه ی کشتار جمعی در دستور حکومت بوده است.
بنابراین به یقین می توان گفت که هم دولت امپریالیستی آمریکا و هم دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل از برنامه کشتار جمعی در روزهای منتهی به 18 و 19 دی ماه خبر داشتند و با این وجود نه هشداری دادند و نه از درون افشاگری ای کردند( تا حدودی از تهدیدهای پیش از روزهای 18 و 19 آبان به وسیله ی برخی سران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت از جمله رادان می شد حدس زد که برنامه ی کشتاری در پیش است).
نتیجه ای که به دست می آید این است که زمانی که دو کشوری که ظاهرا دل شان برای مردم می سوزد و بنابراین می توانند به مردم هشدار بدهند که در روزهای مزبور به خیابان نروند و یا روز بروند و یا حداقل به شکل دسته های پراکنده در سراسر شهر بروند و غیره، چنین هشدارهایی را نمی دهند( ترامپ در آن زمان می گفت « مردم ادامه دهید که کمک در راه است»!) و به احتمال عوامل نفوذی خودشان بخشی از سرکوب کننده گان و کشتارگران هستند چگونه می شود که یک دفعه مردم در برنامه ی نظامی شان برای سرنگونی حکومت جای می گیرند؟
همچنین می توان به نتایج عملی جنگ کنونی حداقل در حال حاضر نگریست که عملا جنبش های مردم را به حالت انفعال در آورده است و نیز به حکومت بیشترین امکان را داده که با وجود کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه و نیز در بند کردن ده هاهزار نفر و اعدام کردن آشکار و پنهان بسیاری از آنها و اجبار وی به برخی عقب نشینی ها( چنانکه در برخوردهای نخستین با دانشجویان در روزهای پس از چهلمین روز از سرکوب خونین دی ماه دیدیم) برعکس به شدت به دنبال برنامه ی استفاده از وضع جنگی، وارد کردن اتهامات جاسوسی و غیر آن، پیشروان و سران این جنبش ها را بازداشت کرده و به بند می اندازد و انواع فشارها را به مردم عادی وارد می کند. آیا این ها چیزهایی بودند که امپریالیسم غدار آمریکا که ارتش و سازمان های اطلاعاتی خود را قوی ترین و پیشرفته ترین و نخستین در جهان می داند و نیز دولت صهیونیستی اسرائیل که ادعاهایش در این خصوص حداقل در منطقه همپای ادعاهای آمریکا در جهان است، آن را نفهمند؟
اشاره به وضعی که در آن جنگ آغاز شد!
به این نکته نیز باید اشاره کرد که اگر چه تمامی طبقات خلق در مبارزه با حکومت و در راستای جنبش ها و خیزش ها و شورش های پیشین، خیزش بزرگ دی ماه 1404 را به راه انداختند اما نخست اینکه این در چارچوب تضاد خودشان با حکومت جنایتکار ولایت فقیه و تکوین مستقل این تضاد بود و دوم، با توجه به سرکوب خونین و کشتار ده ها هزار نفری، خلق و در درجه نخست طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان می توانست از دل تجارب خودش به این نتیجه برسد که شکل مسالمت آمیز مبارزه به عنوان شکل عمده ی مبارزه کارگشا نیست و باید جای خود را به مبارزه ی قهرآمیز و مسلحانه ی توده ای به عنوان شکل عمده و اصلی مبارزه بدهد.
جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با حکومت بر چنین زمینه ای آغاز شد. تضادی که تنها با حکومت ولایت فقیه نبوده در عین حال معرف تضاد با تمامی طبقات خلق ایران نیز بود و آن را رشد و تکامل می داد.
حال در این وضع این که نیرویی خارجی بخواهد روی مبارزه ای داخلی سوار شود و آن را در جهت اهداف خود هدایت کند خود مساله ای است و چنان که در عمل دیده می شود به ساده گی نمی تواند صورت گیرد، مگر این که چنان که اشاره کردیم امپریالیست ها نیرویی نظامی وابسته به خود در داخل می داشتند و آن نیرو در چارچوب تضاد ارتجاعی امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه وارد صحنه می شد و بخش هایی از توده ی مردم را دنبال خود می کشید. یعنی آنچه که پادشاهی خواهان تلاش داشتند به سر جنبش توده ها بیاورند و به اصطلاح آن را تصاحب کنند. در این مورد می توان به  گرایش به احزاب راست وابسته به آمریکا در برخی از کشورهای زیرسلطه ی آمریکای جنوبی و کشاندن مردم زیر پرچم راست ها در انتخابات پارلمانی و یا ریاست جمهوری اشاره کرد.  
واقعیت حداقل تا کنون نشان داده که چنین نیرویی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد توانایی اش به حدی نبوده و نیست که بتواند مستقلا وارد عمل شود و مردم را دنبال خود بکشاند و حکومت را سرنگون کند. 
به این ترتیب نتایج عملی جنگ( که بارها در تجارب در ایران تکرار شده است) نشان می دهد که نه تنها هدف امپریالیسم آمریکا (و دولت صهیونیستی اسرائیل) سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی مردم نبوده است بلکه برعکس عملا یا در واقع و با اقدامات دخالت گرانه اش، مجاز کردن حکومت به سرکوب و میدان باز کردن برای سرکوب مردم به وسیله ی حکومت بوده است.
حتی اگر خیرخواهانه ترین نیت ها در کمک به مردم و نه همراهی های تاکتیکی که در برخی موارد از مبارزه ی طبقاتی و ملی پیش می آید( برای نمونه در مشروطیت در کمک های نخستین امپریالیسم انگلستان به مشروطه خواهان در تضادش با امپریالیسم روسیه) را در امپریالیست ها جستجو کنیم که یافتن اش امری است محال، باز این چیزی نیست که دولت امپریالیستی آمریکا و حکومت صهیونیستی اسرائیل آن را ندانند و یا پیش بینی نکرده باشند.
با این همه، اگر «سرنگونی حکومت» را از همان آغاز هدف این دو کشور بدانیم آمریکا و اسرائیل نه پیروزی مطلق بلکه یک پیروزی نسبی به دست آورده اند و در عمل به برخی از اهداف خود یعنی تضعیف نیروهای و تاسیسات نظامی حکومت اسلامی رسیده اند و به واقع کمتر جای سالمی برای آن باقی گذاشته اند. حکومت ولایت فقیه برخلاف نظر رویزونیست های مرتجع «محور مقاومتی» که کاسه ی داغ تر از آش شده اند، اکنون بسیار ضعیف تر از پیش از این جنگ و پیش از جنگ دوازده روزه ی نخست است.
 
 در بیانیه ی دیگری به هدف دوم یعنی رو آمدن «نیروهای میانی از درون حکومت» و ونزوئلایی شدن حکومت ایران می پردازیم. 

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

هشت فروردین 1405

بیانیه ششم

The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (sixth Statement)


جنگ تجاوزکارانه ی امپریالیسم علیه حق حاکمیت ملی خلق ایران  

         جنگ ارتجاعی- اهداف و واکنش ها

     1-    جنگ ارتجاعی کماکان ادامه دارد. پس از گذشت هفده روز از جنگ هنوز مشخص نیست که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل چه اهدافی را دنبال می کنند. آنچه آنها گفته و می گویند هدف واحدی نیست و کمابیش سه هدف است: یکم ضربه زدن به تاسیسات هسته ای و موشکی و پدافندی و کلا از کار انداختن نیروی نظامی حکومت اسلامی و تبدیل آن به یک نیروی ضعیف تا جایی که به گفته ی ترامپ جمهوری اسلامی نتواند هیچ خطری در آینده ی نزدیک برای کشورهای منطقه ایجاد کند. سران دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نیز گفته اند که جنگ را تا آنجا ادامه می دهند که برای سپاه پاسداران جز کلاشینکف چیزی باقی نماند. دوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت اسلامی تسلیم شود و تمامی شروط ترامپ و احتمالا شروطی که پس از تسلیم افزوده خواهد شد بپذیرد. در اینجا هدف رو آمدن جریان هایی در طبقه ی حاکم کنونی است که هوادار رابطه ی عادی با امپریالیست های غربی باشند. سوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت کنونی از هم پاشیده شود و شرایط جایگزینی آن از داخل به وسیله ی نیروهای نظامی و سیاسی هوادارغرب فراهم گردد.
2-    در وجهی دیگر به نظر می رسد که سران آمریکا اهداف خود را طبق پیشرفت جنگ تعیین می کنند. نخست گویا دلیلی برای آغاز جنگ وجود نداشته است و سران حکومت اسلامی عقب نشینی هایی در مذاکرات در مورد مساله ی غنی سازی و نیز اورانیوم با غنای بالای موجود خود کرده بودند( طبق گفته ی برخی از سران امپریالیسم انگلستان که نزدیک ترین روابط را با بخش مهمی از سران حکومت کنونی داشته است). به نظر می رسد جز این که جنگ از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل گریز ناپذیر شده بود، اطلاعات مربوط به جای خامنه ای و بخشی دیگر از سران حکومت و فرصت استثنایی برای کشتن آنها مزید بر علت برای آغاز جنگ شده باشد. مورد دیگر این است که اگر سران جمهوری اسلامی پس از چند روز نخست و زدن بخش مهم دیگری از سران حکومت اسلامی تسلیم می شدند این امکان بود که آتش بس صورت گیرد و جنگ با آسیب های کمتری پایان یابد؛ اما پافشاری سران هسته ی سخت قدرت به تداوم جنگ و بیشتر با این امید که تاکتیک هاشان که عمدتا حمله به پایگاه های نظامی آمریکا در منطقه و تاسیسات نفتی و تجاری کشورهای خلیج و نیز بستن تنگه ی هرمز بوده است فشار به آمریکا وارد کند و این کشور جنگ را پایان دهد عملا به تداوم بیشتر جنگ منجر شده است. تسلیم نشدن و یا شروط را کامل نپذیرفتن به ادامه جنگ کشیده شد و ادامه ی جنگ و پیشرفت آن به نفع آمریکا و اسرائیل می توانست اهداف آنها را گسترده تر کند. اگر جنگ به همین شکل ادامه یابد این که آمریکا و اسرائیل از اهداف اعلام شده ی نخستین خود فاصله گیرند و حتی در صورت پیچیده شدن، کار را به پیاده کردن نیروی زمینی و سرنگونی کامل حکومت و جایگزینی حکومتی دست نشانه ی آمریکا بکشانند نیز وجود دارد.      
3-    با این همه، آنچه که در حال حاضر بیشتر به نظر می رسد و کماکان محتمل ترین گزینه می باشد این است که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل می خواهند ضربات نظامی و آسیب ها را به درجه ای برسانند که اولا حکومت تا مدت ها نتواند خود را بازسازی کند و دوما این که تسلیم شود و تغییر بافتی در زمامداران اصلی کشور صورت گیرد و جناح ها و باندهای خواهان رابطه ی عادی با کشورهای امپریالیستی غرب رو بیایند. افرادی مانند روحانی و یا پزشکیان و باندش در دولت و حتی اصلاح طلبان بیرون از دولت( بیشتر کارگزاران سازندگی) که مایل اند با آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی رابطه یی بر مبنای تسلط آنها و وابستگی داشته باشند، بر عناصر اصلی هسته ی نظامی - امنیتی – سیاسی و اقتصادی کنونی که جاه طلب و ماجراجوست، حتی در صورت تغییرات سیاسی آنها، مرجح اند.
4-    اگر این هدف ملاک گرفته شود و آن گونه که از روند کنونی جنگ بر می آید، این جنگ تا زمان تسلیم حکومت کنونی به امر ترامپ ادامه خواهد یافت. تسلیم می تواند به شکل پذیرفتن آشکار یا پنهان شروط و خواهان آتش بس و مذاکره شدن بروز یابد و نه اعلام آشکار تسلیم. به نظر می رسد که صحبت های منسوب به عراقچی که خواهان مذاکره و گفتگو( احتمالا با پذیرفتن بخشی از خواست های ترامپ) شده است به این شرط که جنگ دیگری علیه حکومت به راه انداخته نشود و نیز غرامت به حکومت اسلامی پرداخته شود از این زمره باشد.
5-    در صورت پافشاری سران کنونی قدرت، و امید به این که استراتژِی و تاکتیک هاشان در جنگ با آمریکا و اسرائیل موثر افتد و آنها بتوانند یک پیروزی را در بوق و کرنا و جای پای خود را در روابط داخلی محکم کنند جنگ ادامه خواهد یافت.
6-    تداوم جنگ اکنون دیگر نه به معنای نابودی تاسیسات اتمی و موشکی و نیابتی ها بلکه به معنای ضربه به زیرساخت های اقتصادی و کارخانه ها و بیمارستان ها و مراکز مسکونی و ضربه وارد کردن به زندگی و معیشت توده هاست.
حکومت ارتجاعی ولایت فقیه در زیر فشار شدید
1-    حکومت کنونی را یک هسته ی نظامی، امنیتی و سیاسی و روحانی دارای بالاترین مراتب قدرت می چرخاند. این ها عبارتند از دفتر رهبری، سران رده ی اول و دوم سپاه پاسداران و بسیج و سازمان های اطلاعاتی و نیروهای انتظامی، فقها و حقوقدانان شورای نگهبان، بافت اصلی و مسلط در مجلس خبرگان و همچنین بخشی از رهبری حوزه های علمیه، بخش اصلی شورای تشخیص مصلحت نظام، سران دستگاه قضایی مانند محسنی اژه ای و همچنین دادستان کل کشور و رده هایی از این گونه، باند قالیباف در راس مجلس و بخش عمده ی نماینده گان مجلس شورای اسلامی وابسته به باند جلیلی و پایداری ها. در شرایط کنونی بازیچه بودن پزشکیان رئیس جمهوری و بخش اصلاح طلبان حکومتی دولت اش بسیار به چشم می آید. دولت پزشکیان مطیع و برده ی تصمیمات هسته ی نظامی - امنیتی و دیگر باندهای مربوطه است. خصلت صوری و بی محتوای «جمهوری» بودن حکومت اسلامی را اکنون به روشنی بیشتری می توان دید. حکومت به همه چیز مانند است جز جمهوری و هر چه باشد«جمهوری» نیست.
2-     هنوز روشن نیست که آیا سران حکومت اسلامی می خواهند جنگ را ادامه دهند و یا آنچه ترامپ در مورد پیشنهادهای مذاکره از جانب سران بیان کرده است و عراقچی آن را انکار کرده است در همین مورد است. هنگام نگارش این بیانیه اسرائیل اعلام کرد که علی لاریجانی و فرمانده ی بسیج را ترور کرده است و حکومت ایران نیز پس از چندی کش و قوس اعلام کرد علی لاریجانی و غلامرضا سلیمانی کشته شده اند.
3-      به نظر می رسد که تسلیم به شروط ترامپ اگر چنین امری با توجه به نتایج سنگین داخلی و بیرونی آن صورت گیرد - و همچنین اگر آن را هدف نهایی ترامپ در نظر گیریم- در حکومت ولایت فقیه تغییرات عمده ای پدید خواهد آورد. موقعیت ولی فقیه اگر باقی بماند فرد فقیه باید مزدور غرب شود. تغییرات دیگر این مقام عبارتند از تبدیل آن به شورای رهبری، تبدیل شدن به مقامی تشریفاتی و یا در نهایت این که از بین برود. در عین حال رو آمدن جریان غربگرا در حکومت کنونی- اگر برای نمونه روحانی در نظر گرفته شود – به معنای ضعیف شدن موقعیت سپاه پاسداران در حکومت و احتمالا انحلال آن در ارتش است. این امر با وجود این روحانی خودش یک آخوند است می تواند موجب تضعیف موقعیت روحانیون در حکومت نیز بشود. این ها همه در شرایطی است که جنبش مردم را عجالتا دخالت ندهیم و صرفا رابطه آمریکا و اسرائیل و جناح های حکومت را در بررسی دخالت دهیم.
4-    سیاست حکومت اسلامی ولایت فقیه در مورد جنگ حداقل در ظاهر تسلیم نشدن و ادامه دادن است. تصور سران هسته ی اصلی قدرت به ویژه نیروهای نظامی و امنیتی پاسدار این است که با سه حربه ی یکم، حمله به پایگاه های نظامی آمریکا در کشورهای متحد آمریکا در خلیج و همچنین تاسیسات نفتی و تجاری این کشورها، دوم، گسترش جنگ به مناطقی مانند لبنان و عراق و یمن و درگیر کردن باقی مانده ی نیروهای نیابتی در این کشورها با نیروهای آمریکا و اسرائیل، و سوم، بستن یا محدود کردن تردد نفتکش ها و کشتی های تجاری از تنگه ی هرمز و بالا رفتن قیمت نفت و تاثیرش به روی کالاهای دیگر و ایجاد تورم در کشورهای امپریالیستی و دیگر کشورهای جهان، می تواند فشاری به امپریالیست های غربی و کشورهای متحد آن و همچنین کشورهای منطقه وارد کند تا آنها عملا جلوی تداوم جنگ را بگیرند. این سیاست علیرغم وارد کردن ضرباتی به کشورهای منطقه و آمریکا و پیروزی هایی جزیی برای نیروهای نظامی پاسدار و یا نیابتی هاشان( سرنگونی هواپیمای سوخت رسان در عراق و کشته شدن بین 4 تا 6 نفر خدمه ی آن، شلیک موشک و پهپاد به وسیله ی حزب الله به اسرائیل و وارد کردن خسارات به اسرائیل و نیز کشتن شماری از مردم عادی) اما تا کنون به نتایجی که مورد انتظار سران پاسدار بوده است نرسیده است. آخرین موضع کشورهای خلیج این بوده که ترامپ جنگ را تا زمانی که حکومت اسلامی بی خطر شود ادامه دهد. تضادهای درون طبقه ی حاکم آمریکا گرچه خواه بین حزب دموکرات و حزب جمهوری خواه و خواه درون حزب جمهوری خواه و خواه درون دولت ترامپ وجود داشته اما تا کنون به آن درجه ای نرسیده که ترامپ را وادار کند که پایان جنگ را اعلام کند. از آن سوی ترامپ می گوید که از جانب حکومت اسلامی پیام برای مذاکره آمده است و از این سوی عراقچی اعلام می کند که دروغ است. در هر صورت بیشتر به نظر می رسد که این هسته ی سخت قدرت است که هر روز که می گذرد نسبت به ضرباتی که وارد می کند، ضربات شدیدتر و بزرگ تری می خورد. لاریجانی که کشته شد یکی از مهم ترین رهبران و سازماندهندگان حکومت بود. نقش کثیف وی در سیمای جمهوری اسلامی و ریاست مجلس و این اواخر در شورای امنیت ملی و نیز پس از کشته شدن خامنه ای در هدایت نظام بر کسی پوشیده نیست. از دست رفتن این رهبران ایدئولوگ و سازمانده و دارای تجربه ی بالا در حکومت، حتی اگر کاملا در هسته ی سخت قدرت جذب نشده باشند، ضرباتی سنگین به حکومت است.
5-     هسته ی سخت قدرت برای بقای حکومت اش یعنی به واقع بیشتر برای تسلط بر این حکومت در حال جنگ است. برای این هسته هیچ چیز جز بودن اش در راس قدرت مهم نیست. این در حالی است که کنده شدن هسته ی سخت از قدرت لزوما به معنای سرنگونی طبقه ی حاکم  نیست. باید توجه کرد که سال ها حکومت ولایت فقیه وجود داشت بی آنکه سران سپاه و اطلاعات بر آن به طور کامل مسلط باشند. این امر را جز در دهه ی شصت می توان در دهه های هفتاد و هشتاد و نود ( با دولت های خاتمی و روحانی و حتی تا حدودی احمدی نژاد دید). در واقع در این حکومت مدت ها هسته سخت تمامی قدرت را در اختیار خود نگرفته بود و از زمان دولت رئیسی است که همه ی امور در اختیار این باند قرار می گیرد.
توده های مردم در منگنه ی جنگ و مصائب آن و حکومت نظامی عملا بر قرار شده
1-    توده های مردم در یک منگنه قرار گرفته اند. یک جانب آن جنگ است. جنگ هر روز بیش از پیش آنها را زیر فشار قرار می دهد و موجب تخریب زیرساخت های کشور و مناطق مسکونی و نیز آثار فرهنگی و تاریخی شده و کشته های بسیار از مردم عادی به جا می گذارد؛ و از سوی دیگر زندگی و معیشت عادی آنها را زیر فشارهای بیشتری قرار می دهد. این ها جز زندگی در اضطراب بی پایان شان در روزها و شب های آنهاست. اگر دسته هایی از مردم به دلیل نداشتن رهبری انقلابی در راس خود و امید به آینده، خواهان دخالت آمریکا و اسرائیل بودند اکنون با گذشت هفده روز از جنگ از تعداد این گونه افراد و دسته ها کاسته شده و توده های بیشتری خواهان پایان جنگ می شوند.
2-    جانب دوم حکومت ولایت فقیه است. این حکومت همچون بختکی است بر سر تمامی طبقات دموکراتیک و ملی ایران از طبقه ی کارگر تا سرمایه داران میهن دوست و ملی. هسته ی سخت قدرت که بی امان از رهبران و پیشروان طبقات و مردم کشته است و به قول خودش از «کشته پشته ساخته است»( شاید عمدا کشته های 18 و19 دی ماه را آن چنان در سردخانه ی کهریزک انباشته بودند که این مثل را به ذهن آورد و آن وضع هراسی بی پایان تولید کند!) اکنون نیز از فضای جنگ استفاده کرده و بیشترین فشارها را بر مردم وارد می کند. شهرها را حکومت نظامیان کرده است. بازداشت ها هر روزه صورت می گیرد و شماری از افراد به وسیله ی حکومت کشته می شوند. وضع زندانیان سیاسی به جای آزاد کردن شان در شرایط جنگی بسیار بدتر از پیش شده است و ظاهرا تنها زمانی که جنگ تمام شود وضع واقعی آنها روشن خواهد شد. کالاها هر روز گران تر از پیش گشته و زندگی و معیشت بیش از پیش ناممکن می شود.
3-    جنگ، توده های مردم را از گردونه ی مبارزه ی رودرو با حکومت بیرون کرده و آنها را حداقل در مورد تضادهای شدیدشان با حکومت تا حدودی به انفعال کشانده است. تضادی که دور تازه ای از اوج گرفتن را با خیزش دی ماه آغاز کرده بود. کشتار خونین 18 و 19 دی که بیشتر جانباخته گانش از رده ی سنی بین 20 تا 30 سال بودند یعنی پیشروان نسل جوان و آینده ساز، جز افزایش جهش گون خشم و کینه ی انباشته ی مردم از حکومت نتیجه ی دیگری برای حکومت نداشت. برگزاری آیین چهلم جانباخته گان در سراسر کشور و مبارزات دانشجویان بخش ناچیزی از بروز این خشم و کین و امکانات نوینی برای راه گشایی دور تازه ای از مبارزات شدیدتر با حکومت و پیش گرفتن شکل های تازه ای از مبارزه را در چشم انداز نشان می داد. این ها همه با جنگ تا حدودی به پس رفته و دچار انفعال نسبی شده اند.
4-    در شرایط کنونی نخستین خواست همه ی توده ها پایان جنگ است. جنگ اکنون دیگر تنها نابودی نیروهای حکومت نیست بلکه نابودی توان مردم و نسل های آینده است. بهای سنگین آنچه از توانایی های کشور را که باید صرف بهبود سطح زندگی توده ها و رفاه آنها و توسعه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور شود اما اکنون دود می شود و به هوا می رود عملا باید توده های مردم با کار خویش بپردازند.
5-    پایان جنگ برای تمامی طبقات دموکراتیک و ملی و مترقی مردم، آغاز تداوم مبارزات خویش با حکومت کنونی این موجود نکبت و تفاله ی متعفن اکنون چهل و هفت ساله  است( و یا هر آنچه از آن باقی بماند و یا هر حکومتی که به جای آن نشیند و وابسته به امپریالیسم باشد). طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر طبقات زحمتکش و میهن دوست به دنبال سرنگونی طبقه ی حاکم بر حکومت اسلامی و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی ایران و برپایی زندگی نوین در این جمهوری آزاد و مستقل هستند. برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی و متکی به کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان، این آینده ی در پیش روی طبقه ی کارگر و خلق ماست و نخستین گام در راه برقراری یک حکومت سوسیالیستی در ایران. طبقه ی کارگر و خلق ایران در پی هدف بزرگ خویش خشم و کینه ی بزرگ خود را علیه حکومت کنونی با شکل های نوینی از مبارزه رقم خواهند زد و هر آنچه از این حکومت باقی مانده باشد را دود کرده و به هوا خواهند فرستاد.     

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

25 اسفند 1404