توضیح
پس از شکاف در حزب کمونیست(
مائوئیست) افغانستان دو حزب با نام «حزب کمونیست( مائوئیست) افعانستان» فعالیت می کنند. آدرس اینترنتی یکی از دو حزب https://www.sholajawid.org/ و آدرس اینترنتی دیگریsholajawid@cmpa.io می باشد.
درج مقالات احزاب و گروه های
مائوئیست و مارکسیست - لنینیست صرفا برای اطلاع رسانی از دیدگاه های گوناگون است و در صورت نیاز بررسی و تحلیل و نقد و مبارزه ی ایدئولوژیک، و به معنای پذیرش تمامی مواضع طرح شده در آنها نیست.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
اردیبهشت 1405
تضاد میان خلق های زیر ستم جهان و نظامسلطه امپریالیستی
نظریه پردازان بورژوا
و
اپولوژیست
های
سرمایه
داری، با وقاحتی تمام
پایان
تاریخ
و
پیروزی
نهایی
لیبرال
دموکراسی غربی را جار
می
زنند، غافل از اینکه
تاریخ
هیچ
گاه متوقف نمی شود، بلکه
بر
اساس
قانون
تضاد،
در
حرکتی
دیالکتیکی
به
پیش
می
رود. امپریالیسم نه نه تنها
به
عنوان
یک
مفهوم
انتزاعی،
که
به
مثابه
واقعیتی
زنده،
خشن
و
خونین،
هر
روز
در
قالب
تجاوز
نظامی،
تحریم
های جنایتکارانه، غارت منابع
طبیعی
و
دخالت
عریان
در
امور
داخلی
کشورهای
مستقل
خودرا
بازتولید می کند. امروز مفهوم«امپریالیسم» به
سلاحی
نظری
و
عملی
برای
درک
جهان
تبدیل
شده
است.
آنچه اکنون در پشتیبانی
گسترده
مردمی
از
ایران
در
برابر
هژمونی
آمریکا
و
رژیم
صهیونیستی
اسرائیل
در
فضای
مجازی
و
سرک
های جهان دیده می شود،
نه
یک
همدلی
سطحی،
احساسی
و
زودگذر،
بلکه
تجلی
عمیق
و
عینی
همان
تضاد
بنیادینی
است
که
نظریه
پردازان مارکسیست-لنینیست-مائوئیست از لنین
تا
مائو
تسه
تونگ و رهبران انقلابی
بعدی
توصیف
کرده
اند: تضاد اصلی میان خلق های
زیر
ستم جهان و نظام
سلطه
امپریالیستی. از
دیدگاه
مائوئیستی،
این
تضاد
در
عصر
حاضر،
تضاد
اصلی صحنه جهانی است
که
سایر
تضادها
زیر
تاثیر آن قرار می گیرند
و
موتور
محرکه
تاریخ
معاصر
است .
این تضاد، اگرچه
ریشه
های اقتصادی عمیق و
طبقاتی
دارد،
اما
امروزه
چهرهای
فرهنگی،
هویتی
و
سیاسی
نیز
به
خود
گرفته است. برای میلیون ها
انسان
در
آسیا،
آفریقا
و
آمریکای
لاتین،
دیدن
ایستادگی
ایران
در
برابر
فشارهای
ترکیبی
و
همه جانبه ایالات متحده و
اسرائیل،
یادآور
مبارزات
ضداستعماری
و
ضدامپریالیستی
خودشان
است. آنها
در
این
تقابل،
نه یک مناقشه منطقه ای
محدود،
بلکه
بازتولید
همان
الگوی
دیرین
مقاومت
در
برابر
زورگویی
و
استثمار
را
مشاهده
می کنند. تحولات دو دهه
اخیر،
از
تجاوز
وحشیانه
به
افغانستان
و
عراق
گرفته
تا
خیزش
های مردمی در کشورهای
عربی
و مقاومت در برابر
سیاست
های سلطه جویانه در آمریکای
لاتین،
همگی
نشانه
هایی از این حقیقت اند
که
تضاد
میان
خلق های زیر سلطه
و
امپریالیسم
نه
تنها
کاهش
نیافته،
بلکه
تشدید
شده
و
با
اشکال
و
ابزارهای
جدید
در
حال
بازتولید
است. آنچه این دوره
را
از
دوره
های پیشین متمایز می کند،
نقش
بی
سابقه رسانه های نوین و
شبکه
های اجتماعی در شکل دهی به
آگاهی
جمعی،
افشای
چهره
واقعی
امپریالیسم
و
ایجاد
همبستگی
فراملی
بدون
واسطه
است. این
ابزارها
اگرچه به وسیله ی سرمایه ساخته
شده
اند، اما می توانند به
سلاحی
در
دست
توده
ها برای به چالش
کشیدن
روایت
مسلط
تبدیل
شوند و خط توده
را
در
مقیاسی
جهانی
اجرا
کنند .
برای درک عمق
این
تضاد،
باید
امپریالیسم
را
نه
صرفاً
به
عنوان
یک
سیاست
خارجی
توسعه
طلبانه، بلکه به مثابه
یک
نظام اقتصادی-سیاسی کامل و
مرحله
ای خاص از سرمایه داری
بفهمیم.
لنین
در
کتاب
جاودانه
«امپریالیسم، بالاترین
مرحله
سرمایه داری» که در سال
1917 منتشر شد،
پنج
ویژگی
اصلی
این
نظام
را
برشمرد
که
مشعل
راه
زحمتکشان
و
انقلابیون
است. نخست، تمرکز تولید و
سرمایه
و
پیدایش
انحصارها
که
نقش
تعیین
کننده در زندگی اقتصادی
پیدا
می
کنند. دوم، ادغام سرمایه بانکی
و
صنعتی
و
شکلگیری
الیگارشی
مالی
که
شبکه
ای از کنترل نامرئی
اما
مطلق
بر
اقتصاد
جهانی
اعمال
می کند. سوم، مسلط شدن
صادرات
سرمایه
بر
صادرات
کالا
که
به
کشورهای
امپریالیستی
امکان
می
دهد بدون تولید مستقیم، از
نیروی
کار
ارزان
و
منابع
کشورهای
زیر
سلطه بهره کشی کنند.
چهارم،
تشکیل
اتحادیه
های انحصاری بین المللی که جهان
را
میان
خود
تقسیم
می
کنند. و پنجم، تکمیل
تقسیم
ارضی
جهان
میان
قدرت های
بزرگ
سرمایه
داری. مائو تسه تونگ با تحلیل
شرایط
کشورهای
نیمه
مستعمره و نیمه فئودالی، نشان
داد
که
امپریالیسم
در
این
کشورها
با
ایجاد
یک«سرمایه
داری بوروکراتیک» و وابسته،
مانع
توسعه
مستقل
ملی
می
شود و بورژوازی کمپرادور
را
به
عنوان
پایگاه
اجتماعی
خود پرورش می دهد. امروزه این ویژگی ها در قالبی جدید به نام « امپریالیسم» یا «
استعمار نو»ادامه یافته است. در این
شکل جدید کشورهای زیر سلطه اگرچه
ظاهراً
مستقل
و
دارای
پرچم
و
سرود
ملی
هستند،
اما
از
طریق
سازوکارهایی
مانند بانک جهانی، صندوق
بین
المللی پول، سازمان تجارت
جهانی،
و
شرکت
های فراملی، زیر سلطه اقتصادی
و
سیاسی قدرت های بزرگ قرار
دارند. هدف
اصلی
امپریالیسم،
استثمار
اقتصادی
و
انباشت
سرمایه
است،
نه
صرفاً
کنترل
یک کشور یا یک
منطقه. این
همان
چیزی
است
که
خلق
های زیر ستم به طور
روزمره
آن
را
در
قالب
غارت
منابع،
بدهی های انباشته و کمرشکن،
و
دخالت
در
امور
داخلی
کشورشان
تجربه
می
کنند. از منظر مارکسیستی-لنینیستی- مائوئیستی، امپریالیسم مرحله ای
از
توسعه
سرمایه
داری است که در
آن
تضادهای
درونی
این
سیستم
به
اوج
خود
می
رسد و امپریالیسم به "ببر
کاغذی"
تبدیل
می
شود؛ یعنی در ظاهر
ترسناک
است،
اما
در
باطن
به
دلیل
جدایی
از
توده
های مردم، ضعیف و آسیب پذیر
است.
این
تضادها
نه
تنها
میان
بورژوازی
و
پرولتاریا
در
کشورهای
سرمایه
داری، بلکه میان کشورهای
امپریالیست و خلق های زیر سلطه
نیز
خود
را
نشان
می
دهد. به همین دلیل،
مبارزه
علیه
امپریالیسم
نه
یک
انتخاب
ایدئولوژیک سلیقه ای، بلکه یک
ضرورت
تاریخی
و
اجتنابناپذیر
برای
رهایی
بشریت
از
زنجیرهای
استثمار
و
بردگی
مدرن است .
رویارویی امپریالیسم
با
خلق
های زیر سلطه، اشکال متنوع
و
پیچیدهای
به
خود
گرفته
است
که
شناخت
آنها
برای
استراتژی
مقاومت حیاتی است. در یک
دسته
بندی کلی، روش های سلطه
را
می
توان به چند شکل
اصلی
تقسیم
کرد.
نخست، تجاوز مبارزه نظامی
مستقیم. اگرچه
این
روش
از
آغاز
استعمار
وجود
داشته،
اما
در
دوران
معاصر
با
پوشش
های فریبندهای مانند «کمکهای بشردوستانه» یا » گسترش
دموکراسی « و» مبارزه با
تروریسم»
توجیه می شود. تجاوز به افغانستان
در
سال
2001 و اشغال عراق
در
سال
2003 نمونه های بارز
این
روش
هستند.
در
این
تجاوزها،
میلیون
ها انسان کشته و
آواره
شدند
و زیرساخت های دو
کشور
به
کلی
نابود
گشت. هدف
اعلام
شده « مبارزه با ترور»بود اما واقعیت ماتریالیستی کنترل منابع نفت
و
گاز،
بازارهای
فروش
سلاح
و
استقرار
پایگاههای
نظامی
برای
تهدید
رقبای
منطقه
ای بود.
دوم، سرکوب از
طریق
ارتجاع داخلی و دست نشانده. این
روش
که
شکل
پایدارتر،
ارزان
تر و رایج تر سلطه
است،
عبارت
است
از
استفاده
از
رژیم های وابسته، دیکتاتورهای محلی
و
بوروکراسی
فاسد
برای
سرکوب
جنبش
های مردمی. در جریان خیزش های
مردمی
در سال 2011 ، ما شاهد
بودیم
که
چگونه
رژیم
های وابسته در تونس،
مصر،
بحرین
و
یمن
با
شدیدترین
اشکال
سرکوب
به مقابله با این
خیزش
ها برخاستند. این رژیم ها در
عین
حال
که
از
پشتیبانی
مالی،
اطلاعاتی
و
نظامی
قدرت
های امپریالیستی برخوردار بودند به عنوان « متحدان پایدار» و « ثبات بخش» در
منطقه
معرفی
می
شدند.
روش
سوم
که
در
دهه
های اخیر گسترش یافته،
جنگ
های نیابتی و فرسایشی
است. در این روش،
قدرت های
امپریالیستی
بدون
درگیری
مستقیم و به خطر
انداختن
سربازان
خود،
گروه
های مسلح جهادی، جدایی طلب
یا
تروریستی
را
در
کشورهای
هدف
تجهیز
و پشتیبانی مالی می کنند
تا
دولت
های مستقل و مخالف
را
تضعیف،
تجزیه
یا
سرنگون
سازند. سوریه نمونه بارز
این
روش
است که در آن
ده
ها گروه مسلح با
پشتیبانی
کشورهای
غربی
و
متحدان
منطقه
ای آنان، سال ها با
دولت
مرکزی
جنگیدند
تا نقشه های ژئوپلیتیک امپریالیسم
محقق
شود.
روش چهارم، تحریم های
اقتصادی
فراگیر
و
جنگ
اقتصادی
است
.این روش
که
به
عنوان
جایگزینی
برای
جنگ
نظامی
معرفی
می
شود، در عمل جنگی
تمام
عیار علیه ملت ها و
توده
های زحمتکش است. تحریم های ظالمانه
علیه
ایران،
کوبا،
ونزوئلا
و
دیگر
کشورهای
مستقل،
نمونه
هایی از این روش
هستند
که
هدف
آنها ایجاد نارضایتی عمومی،
فلج
کردن
اقتصاد
و
وادار
کردن
ملت
ها به تسلیم در
برابر
خواسته
های قدرت های امپریالیستی است. سازمان ملل
متحد
بارها
اعلام
کرده
که
تحریم
ها علیه عراق در
دهه
1990 منجر به مرگ
نیم
میلیون
کودک
شد. این یعنی
تروریسم
اقتصادی
دولتی
در
مقیاسی
عظیم
و
جنایت
علیه
بشریت.
روش پنجم، جنگ
نرم،
تهاجم
فرهنگی
و
انقلاب های رنگی است. در این
روش،
تلاش
می
شود با نفوذ در
نظام
آموزشی،
رسانه
ها، سازمان های غیردولتی وابسته
و
محصولات فرهنگی، هویت ملی
و
ارزش
های بومی خلق های زیر سلطه
تضعیف
شود
و
فرهنگ
مصرف
گرایی، فردگرایی و وابستگی جایگزین
فرهنگ
مقاومت،
جمع
گرایی و استقلال گردد. هدف
نهایی
جنگ
نرم،
تغییر
ذهنیت
مردم
است
تا
بدون شلیک یک گلوله،
تسلیم
شوند
و
اراده
انقلابی
خود
را
ببازند .
در مقابل این
اشکال
چندگانه
ی سلطه، خلق های زیر سلطه
نیز
اشکال
متنوع
و
خلاقانه
ای از مقاومت را
توسعه
داده
اند که نشان دهنده ی حیات و
پویایی
توده
هاست. از دیدگاه مائوئیستی،
تجربه
تاریخی
ثابت
کرده
است
که
امپریالیسم
زبان
زور
را
می فهمد و تنها با
قدرت
متقابل
می
توان در برابر آن
ایستادگی
کرد.
مقاومت مسلحانه، که مائو
تسه
تونگ آن را بالاترین شکل
مبارزه
می
دانست، معمولاً زمانی ظهور
می
کند که راه های مسالمت آمیز
برای
رهایی
از
سلطه
بسته
شده
باشد
و
مردم
چاره ای جز دفاع از
خود
نبینند؛
این
تجلی
حق
ذاتی
ملت
ها برای دفاع است. شعار
معروف
مائو
که
« قدرت از لوله ی تفتگ بیرون می آید» درس بزرگی
برای
خلق
های زیر ستم است که
نشان
می
دهد بدون بازوی نظامی
مردمی،
استقلال واقعی به دست
نمی
آید. نمونه های افغانستان، لبنان
و
فلسطین
نشان
داد
که
چگونه
مقاومت
مسلحانه
توانست
معادلات منطقه ای را به
نفع
خلق
ها تغییر دهد.
شکل
دیگر
و
بسیار
مهم،
مقاومت
مجازی
و
اطلاع رسانی
است.
در عصر شبکه های
اجتماعی،
این
شکل
از
مقاومت
اهمیت
ویژه
ای یافته است. فعالان و
روزنامه
نگاران شهروند با ثبت
و
انتشار
تصاویر جنایات اشغالگران و
سرکوبگران،
روایت
رسمی
و
دروغین
قدرت
های امپریالیستی را به
چالش
می
کشند. آنها نشان می دهند که پشت شعارهای فریبنده ی« حقوق بشر» و «
دموکراسی» چه جنایاتی علیه بشریت
در
حال
وقوع
است.
شکل
سوم،
مقاومت
اقتصادی
و
خودبسندگی
است.
این
نوع
مقاومت
شامل
تلاش
برای
خودبسندگی،
کاهش
وابستگی
« به
واردات،
ایجاد
شبکه
های تجاری جایگزین، و
دور
زدن
تحریم
ها می شود .مائو
تسه تونگ
بر
اصل
حیاتی
« خود بسندگی» و تکیه بر
توانایی
های داخلی تأکید ویژه
داشت. ایران
در
سال
های اخیر با اتکا
به
توان
داخلی،
توسعه
علوم
نانو،
موشکی
و اتومی و توسعه
ارتباطات
با
کشورهای
مستقل،
نمونه
هایی از موفقیت در
این
زمینه
را
نشان
داده
است
که
نشان
می
دهد تحریمها شکستنی هستند و
اراده
ملی
می
تواند بر فشارهای اقتصادی
غلبه
کند.
این مقاومت ها نشان می دهد
که
وقتی
توده ها سازماندهی شوند، هیچ
قدرتی
نمی
تواند آنها را به
زانو
درآورد .
در اینجا باید به نکته ای کلیدی، ظریف و روشنگر اشاره
کرد
که
مرز
بین
مائوئیسم
و
سایر
گرایش
ها را مشخص می کند: این جنبشهای مقاومت
علیه
اشغال
و
زورگویی،
اگرچه
در
عمل
در
جبهه
مقابل
امپریالیسم
قرار
می
گیرند و ضرباتی به پیکره
آن
وارد
می
کنند، اما الزاماً جنبش هایی
با
ایدئولوژی
مترقی،
سوسیالیستی
و
با
چارچوب
فکری
مارکسیستی- لنینیستی-مائوئیستی نیستند. ریشه
بسیاری
از
این
مقاومت
ها در باورهای ملی،
هویت
قومی،
مذهبی،
یا
سنت
های بومی نهفته است و
رهبری
فکری
و
سیاسی
آنها
نیز
غالباً
از
سوی
نیروهای
ملی
گرا، مذهبی یا بورژوازی
ملی
صورت
می
گیرد. حتی برخی
از
این
جنبش
ها در عین مبارزه
با
امپریالیسم،
در
درون
خود
دارای
ایدئولوژی
و
ساختارهای
ارتجاعی
هستند؛
یعنی در داخل مرزهای
خود
ممکن
است
با
آزادی
های اجتماعی، حقوق زنان،
برابری
اقوام
یا
دموکراسی
واقعی
مخالف
باشند و ساختارهای استبدادی،
فئودالی
یا
سرمایه
داری بوروکراتیک را ترویج
کنند.
این
تناقض،
بخشی
از
پیچیدگی
جبهه بندی های سیاسی در جهان
امروز
است
و
نیازمند
تحلیل
دیالکتیکی
است
.این
واقعیت
نه
از
ارزش
مبارزه
ضد
امپریالیستی آنان در عرصه
بین المللی
می
کاهد و نه تحلیل
ماتریالیستی
تاریخی
را
تضعیف
می
کند. برعکس، نشان دهنده ی آن است که
سلطه
امپریالیستی
چنان
فراگیر،
عمیق
و
غیرقابل
تحمل
است
که
طیف
وسیعی
از
نیروهای
اجتماعی
با
هر
بینش و اعتقادی را
به
صف
مخالفان
خود
می
کشاند. از نگاه تاریخی و
استراتژیک،
هر
مبارزه
ای که به تضعیف
سلطه
امپریالیسم بینجامد، صرفنظر از
ماهیت
داخلی
رهبران
اش، به طور عینی
به
پیشبرد
آرمان
رهایی
خلق
ها از سلطه خارجی کمک
می
کند و شرایط را
برای
دگرگونی
های عمیق تر اجتماعی در
آینده
فراهم
می
سازد .با
این
حال،
برای
نیروهای
مترقی
و انقلابی، پشتیبانی از
این
جنبش
ها باید همراه با
نقد
سازنده،
استقلال
سازمانی
و
تلاش
برای
تأثیرگذاری
بر
جهت
گیریهای آنها باشد. وظیفه تاریخی
مارکسیست
ها، لنینیست ها و مائوئیست ها،
نه
تبرئه
کردن
ارتجاع
داخلی
به
بهانه
مبارزه
با
امپریالیسم، و نه فرقه گرایی
و
جدایی
از
توده
ها، بلکه تلاش برای
پیوند
دادن
مبارزه
علیه
سلطه
خارجی
با
مبارزه
برای
دموکراسی، عدالت اجتماعی و
رهایی
واقعی
در
درون
جوامع
خود
است.
این
همان
استراتژی
«انقلاب در دو
مرحله»
است: ابتدا تکمیل انقلاب
ملی-دموکراتیک
علیه
امپریالیسم
و
فئودالیسم،
و
سپس
گذار
به
انقلاب
سوسیالیستی.
وجه
مشترک
همه این مقاومت ها، آگاهی
از
تعلق
به
یک
جبهه
جهانی
در
برابر
نظام
سلطه
است،
اما
این
آ
گاهی
باید
به
سمت
ایجاد
جنبش هایی هدایت شود که
هم
ضد
امپریالیسم
و
هم
ضد
ارتجاع
داخلی
باشند
تا
انقلاب
نیمه
کاره نماند و به
مصادره
گری نینجامد .
آنچه تضاد امروز
خلق
ها با امپریالیسم را
از
دوره
های پیشین متمایز می کند،
نقش
بی
سابقه فناوری های ارتباطی و
شبکه
های اجتماعی است که می تواند
به
عنوان
ابزاری
برای «خط
توده »در
مقیاس
جهانی
عمل
کند.
فضاهای مجازی به میدان های نبرد
روایت
ها و عرصه جنگ
روانی
تبدیل
شده
اند. در گذشته، رسانه های
جریان
اصلی
غربی
انحصار
تعریف
واقعیت
را
در اختیار داشتند و می توانستند مقاومت ها را « تروریسم» و سلطه را«
ماموریت تمدنی» بنامند و صدای مظلومان را
خفه
کنند.
اما امروزه، یک نوجوان
در
یمن،
یک
محصل
در
اندونزی،
یا
یک
کارگر
در
پاکستان
می
تواند مستقیماً تصاویر مقاومت را
ببیند،
روایت
های جایگزین را بشنود،
و
همبستگی
خود
را
با
خلق
های مبارز ابراز کند.
این
دموکراتیزه
شدن
اطلاعات، یکی از مهم ترین
تحولات
در
عرصه
مبارزه
علیه
امپریالیسم
است
و
انحصار
فرهنگی
بورژوازی
را
می
شکند. رسانه های جریان
اصلی
غربی
مانند
سیانان،
بی
بی سی و فاکس نیوز،
دهه
ها تصویر تحریف شده ای از
جهان
ارائه
داده
اند. خواندند، و » تروریسم « نامیدند،
مقاومت
در
برابر
اشغال
را » ماموریتهای
صلح
بانانه « آنها جنگهای امپریالیستی
را
« ماموریت صلح بانانه» نامیدند، مقاومت در برابر اشغال را « تروریسم» خواندند، و
رژیم های دست نشانده را« متحدان دموکراتیک» معرفی کردند.
اما
امروز،
شبکه
های اجتماعی این انحصار
را
شکسته
اند .این پشتیبانی مجازی،
فراتر
از
مرزهای
مذهبی
یا
قومی،
ریشه
در
وجدان
بیدار
بشری
دارد
که
سلطه
و
بی عدالتی
را
برنمی تابد. مسئله فلسطین، به
عنوان
یک
نماد
جهانی
مظلومیت
و
کانون
تضاد
در
خاورمیانه،
نقشی
کلیدی
در
این
همبستگی ایفا می کند. از
آنجا
که
ایران
از
گروه
های فلسطینی پشتیبانی می کند،
این
پشتیبانی
در
ذهن
میلیونها
انسان
آزاده،
ایران را به سمبل
مقاومت
در
برابر
اشغالگری
تبدیل
کرده
است. آنها
جنگ
ایران
و
اسرائیل
را
نه
یک
درگیری
قومی
یا
ژئوپلیتیک صرف، بلکه ادامه
همان
مبارزه
دیرین
حق
در
برابر
باطل
و
مستضعفین
در
برابر
مستکبرین
می
بینند. نکته مهم دیگر، شکست
انحصار
رسانه
ای در پوشش تحولات
است.
در
جنگ
غزه،
شبکه
های اجتماعی تصاویری از
کشتار
کودکان
را منتشر کردند که
هرگز
در
رسانه
های اصلی دیده نشد.
در
جنگ
یمن،
تصاویر
بمباران
شفاخانه
ها و بازارها توسط
ائتلاف
سعودی-آمریکایی، وجدان جهانی
را
بیدار
کرد. در
سرکوب
اعتراضات
بحرین
توسط
رژیم
آلخلیفه
با
کمک
نظامیان
سعودی تصاویری منتشر شد که
خلاف
ادعاهای«گفتگوی
ملی» را نشان می داد و
چهره
واقعی
متحدان
غرب
را
آشکارساخت .
در هفته ها و
ماه
های اخیر، با تشدید
تنش
بین
ایران
و
اسرائیل
و
افزایش
مداخلات
آشکار
و
پنهان
آمریکا،
موج
بی
سابقه ای از پشتیبانی مردمی
از
ایران
در
شبکه
های اجتماعی شکل گرفته
است
که
نشان
دهنده بیداری سیاسی توده هاست. کاربرانی از کشورهای
مختلف
عربی،
کشورهای
آفریقایی،
شبه
قاره هند، و حتی
جوامع
رنگین
پوست و طبقه کارگر
در
اروپا
و
آمریکا، با هشتگ های مرتبط
با
ایران،
همبستگی
خود
را
ابراز
کرده
اند. تحلیل
محتوای
این
پشتیبانی
ها نشان می دهد که این
پدیده،
صرفاً
هواداری
کورکورانه
از
یک
کشور
خاص
یا
دولت
خاص
نیست،
بلکه
ابراز
همدردی
عمیق
با
یک
موقعیت
طبقاتی و ضد استعماری
است.
مردم یمن که سال هاست
زیر
بمباران
ائتلاف
سعودی-آمریکایی
زندگی
می
کنند و قحطی را تجربه
می
کنند، در ایران "خود"
را
می
بینند. آنها می دانند ایران
تنها
کشوری
بود
که
در
برابر
ائتلافی
که
یمن
را
بمباران
می کرد، ایستاد و سکوت
نکرد.
مردم
افغانستان
و
فلسطین
که
مداخلات
خارجی
و
اشغال
را
تجربه
کرده
اند، در مقاومت ایران بازتابی
از
آرزوی
استقلال
و
عزت
نفس
خود
را
مشاهده
می
کنند. مردم بولیوی و ونزوئلا
که
با
فشارهای
اقتصادی
و کودتاهای نرم آمریکا
دست
به گریبانند، در ایران سمبل
ایستادگی
در
برابر
"امپراتوری
شر"
را
می
یابند. این حقیقت در شبکه های اجتماعی
بازتاب
گسترده
یافته
که
یکی
از
تضادهای
اساسی
در
عصر
حاضر
تضاد بین خلق های زیر ستم
با
سیستم امپریالیسم و در
رأس
آن
آمریکاست. این جمله که بازتابی از تحلیل های عمیق مارکسیستی - لنینیستی -مائوئیستی
درباره
تضادهای
اصلی
عصر
حاضر
است،
نشاندهنده
عمق
آ
گاهی
ضد
امپریالیستی
در
میان
توده
های مردم است که فریب
تبلیغات
را
نمی
خورند و حقیقت را
از
دل
رسانه
های جایگزین بیرون می کشند .
در میان این
موج
عظیم
پشتیبانی
مردمی
و
خشم
مقدس
توده
ها، نیروهای مترقی و
انقلابی
وظیفه
خطیر
و
تاریخی
بر
عهده
دارند. آنها باید
بتوانند
ضمن
همبستگی
با
مقاومت
در
برابر
امپریالیسم،
چشم
اندازی روشن، علمی و
انقلابی
از
آینده
ارائه
دهند که در آن
نه
اثری
از
سلطه
خارجی
باشد
و
نه
از
استبداد
داخلی
و
استثمار
طبقاتی.
تجربه
تاریخی
نشان
داده
است
که
مبارزه صرفاً علیه امپریالیسم،
بدون
توجه
به
ساختارهای
داخلی
استثمار
و
سرکوب
و
بدون
رهبری
حزب
پیشرو،
نمی
تواند به رهایی واقعی و
نهایی
خلق
ها منجر شود. بسیاری
از
کشورها
پس
از
کسب
استقلال
از
استعمارگران،
به
دست
رژیم
های
استبدادی داخلی
و
بورژوازی
کمپرادور
افتادند
که
نه
تنها
با
مردم
خود
رفتاری
بهتر
از
استعمارگران
نداشتند،
بلکه
به
دلیل
وابستگی به قدرت های بزرگ،
عملاً
همان
سلطه
را
با
نامی
دیگر
ادامه
دادند
و
انقلاب
را
مصادره
کردند. از
این
رو،
نیروهای مترقی باید بر
ضرورت
پیوند
ارگانیک
مبارزه
علیه
امپریالیسم
با
مبارزه
برای
دموکراسی
خلقی
و
عدالت
اجتماعی
تأکید کنند. این دو
مبارزه
نه
در
تضاد
با
یکدیگر،
بلکه
مکمل
هم
هستند
و
دو
بال
یک
پروازند.
هر
چه
مردم
در
داخل
کشور خود از حقوق
بیشتری
برخوردار
باشند
و
سازماندهی
شوند،
توانایی
بیشتری
برای
مقاومت
در
برابر
فشارهای
خارجی
خواهند داشت. و هر
چه
مقاومت
در
برابر
فشارهای
خارجی
قوی
تر باشد، فضای بیشتری
برای
پیشبرد
مطالبات
داخلی
و جلوگیری از کودتا
فراهم
می
شود. نکته دیگر، ضرورت
نقد
سازنده
از
جنبش
های مقاومت بر اساس
اصل
"وحدت-نقد- وحدت" است. نیروهای مترقی
نباید
به
بهانه
وحدت
در
برابر
دشمن
خارجی،
از
نقد
جنبش
های ارتجاعی، فئودالی یا سرمایه داری
این
جنبش
ها چشم پوشی کنند. این
نقد
باید
از
موضع
همبستگی
طبقاتی
و
دوستی
با
مردم
باشد،
نه
از
موضع
دشمنی و تخریب که
آب
به
آسیاب
امپریالیسم
می
ریزد. هدف باید کمک
به
تکامل،
رادیکال
تر شدن و مردمی تر
شدن
این
جنبش ها باشد، نه تضعیف
آنها
در
برابر
دشمن
اصلی.
نیروهای
مترقی
همچنین
وظیفه
دارند
جایگزین
های مشخص و عملی برای
نظام
سلطه
ارائه
دهند.
نقد
امپریالیسم
کافی
نیست.
باید
نشان
داد
که
پس
از
شکست
سلطه،
چه
نظامی
می تواند جایگزین آن شود. این
نظام
باید
مبتنی
بر
عدالت
اقتصادی،
دموکراسی
واقعی
شورایی،
برابری
اقوام
و
جنسیت
ها، و احترام به کرامت
انسانی
باشد.
در
نهایت،
نیروهای
مترقی
باید
به
دنبال
ایجاد
اتحادهای
گسترده
و
فراگیر
جبهه
ای باشند. اتحاد میان
همه
نیروهایی
که
به
هر
شکل
با
امپریالیسم
مخالف
اند، حتی اگر در
سایر
زمینه
ها اختلاف نظر داشته
باشند،
تحت یک جبهه واحد
ضد
امپریالیستی.
این
اتحادها
باید
بر
اساس
محورهای
مشخص
و
با
حفظ
هویت
مستقل
هر
نیروی
انقلابی و مترقی شکل
بگیرد
تا
در
آینده
بتوانند
نقش
خود
را
ایفا
کنند
و
مانع
از
انحراف
مسیر
انقلاب
شوند . تضاد خلق های زیر سلطه
با
امپریالیسم،
یک
کشمکش
پایان
یافته تاریخی نیست، بلکه
پویاترین
نیروی
محرکه
تحولات
جهانی در قرن بیست
و
یکم
است
و
موتور
تاریخ
را
به
پیش
می راند. با
وجود
همه
پیشرفت
های تکنولوژیک و تغییر
در
اشکال سلطه، ماهیت این
تضاد
همان
باقی
مانده
است:
تلاش
برای
حفظ
کرامت
انسانی،
حق
تعیین
سرنوشت،
و
رهایی
از قید سلطه خارجی
و
استثمار
سرمایه.
چندین
عامل
چشم
انداز آینده این مبارزات
را
شکل
خواهند
داد.
نخست،
تحول
در موازنه قدرت جهانی
و
افول
هژمونی
تک قطبی. ظهور
قدرت
های جدید اقتصادی و
سیاسی
مانند
چین،
هند،
برزیل
و
روسیه، انحصار قدرت را
در
دست
غرب
شکسته
است. این
کشورها
اگرچه
خود
دارای
تضادهای
داخلی
و
بعضاً
سیاست های امپریالیستی منطقه ای
هستند،
اما
حضور
آنها
در
عرصه
بین
المللی، فضا را برای
مانور
خلق
های زیر سلطه بازتر کرده و
امکان
تنفس
استراتژیک
فراهم
آورده
است.
دوم، تشدید بحران های
داخلی
در
کشورهای
امپریالیستی.
بحران اقتصادی2008 ، افزایش شکاف
طبقاتی،
بحران
مشروعیت
سیاسی،
و
اعتراضات
گسترده
در
خود
کشورهای
غربی،
توانایی آنها را برای
مداخله
در
خارج
کاهش
داده
است.
جنبش
وال استریت،
اعتراضات
جانباخته
گان سیاهپوست، و اعتصابات کارگری
در
اروپا،
نشانه
هایی از این بحران
ساختاری
و
پوسیدگی
درونزا
هستند.
سوم، گسترش آگاهی ضد امپریالیستی
از
طریق
جنگ
فرهنگی.
شبکه های اجتماعی و رسانه های
نوین،
آگاهی مردم جهان
را
از
ماهیت
واقعی
امپریالیسم افزایش داده اند. نسلی
که
در
شبکه
های اجتماعی بزرگ شده،
کمتر
از
نسل
های پیشین فریب تبلیغات
رسانه
های اصلی را می خورد و
سریع
تر حقیقت را درمی یابد.
چهارم،
تجربه
اندوزی جنبش های مقاومت و
بلوغ
استراتژیک.
دهه
ها مبارزه علیه امپریالیسم، تجربه های
گرانبهایی
برای
خلق
های زیرسلطه به ارمغان
آورده
است.
آنها
امروز
بهتر
می
دانند که چه راه هایی مؤثر
است
و
چه
راه
هایی به بن بست می انجامد.
برخلاف
گذشته
که
این
مبارزات
اغلب
منزوی
و
پراکنده
بودند، امروز وحدت نظر
و
همبستگی
عملی
میان
ملت
های مبارز در حال
شکل
گیری است. خلق فلسطین می داند
که
در
ایران مردمی دارد که
آرمان
اش را زنده نگه
داشته
اند. خلق یمن می داند که
مقاومت
اش در ایران بازتاب
دارد.
و خلق ایران می داند که
تنهایی
اش، اگرچه سخت است،
اما
مطلق
نیست.
این
آگاهی
متقابل،
که
از
طریق
تصاویر
و
پیام
هایی که در شبکه های اجتماعی
به
اشتراک
گذاشته
می
شوند، تقویت می گردد، سرمایه ای
عظیم
برای
آینده
مبارزات
ضد
امپریالیستی
است. شبکه های اجتماعی امروز
در
حال
ایجاد
نوع
جدیدی
از
همبستگی
هستند:
همبستگی
نه
میان
دولت ها،
بلکه
میان
ملت ها و توده های زحمتکش .پشتیبانی
خلق
های جهان از ایران
در
برابر
ائتلاف
آمریکا
و
اسرائیل،
یک
واقعیت
انکارناپذیر
و
امیدبخش
در
عصر
کنونی
است. در این واقعیت
نوین،
تضاد
دیرینه
میان
خلق
های زیر سلطه و امپریالیسم،
قالبی
تازه
یافته
است.
در
این
قالب
تازه، مرزهای جغرافیایی کمرنگ تر
و
مرزهای
وجدانی
و
طبقاتی
برجسته
تر شده اند. امروز، یک جوان
در
اندونزی،
یک
محصل در شیلی، و
یک
کارگر
در
ترکیه،
همه
از
طریق
صفحه
نمایش
موبایل
خود،
نظاره
گر مقاومتی هستند که
آن
را
بازتاب آرزوهای ناکام خود
برای
استقلال
و
عزت
می
بینند. این همان نیروی
عظیم
پشتیبانی
مردمی
از
ایران
است
که
در
سطح جهانی در حال
گسترش
می باشد
و
نشان
می
دهد که امپریالیسم در
محاصره
توده
هاست. با این حال،
برای
نیروهای
مترقی و انقلابی، این
پشتیبانی
باید
با
درک
عمیق
تری از ماهیت پیچیده
جنبش
های مقاومت همراه باشد
تا
به
بن
بست نکشد. پشتیبانی از مبارزه
علیه
امپریالیسم
به
معنای
تأیید
تمامی
سیاست
های داخلی، اقتصادی و
اجتماعی
این
جنبش
ها نیست. بسیاری از آنها
در
عین
حال
که
در
جبهه
خارجی
با
سلطه
می
جنگند، در داخل ساختارهایی
ارتجاعی
دارند
که
با
آزادی و عدالت در
تضاد
است
و
می
تواند انقلاب را منحرف
کند.
وظیفه
تاریخی
مارکسیست
ها، لنینیست ها و مائوئیست ها در
این
میان،
نقشی
دوگانه
اما
به
هم
پیوسته
و
دیالکتیکی
است:
از یک سو، همبستگی
عملی
و
قاطع
با
همه
نیروهایی
که
در جبهه مقابل امپریالیسم
می جنگند
و
ضربه
می
زنند، و از سوی
دیگر،
نقد
سازنده،
آموزش
سیاسی
و
تلاش
برای
تأثیرگذاری بر این جنبش ها
به
منظور
پیوند
دادن
مبارزه
علیه
سلطه
خارجی
با
مبارزه
برای
دموکراسی
و
عدالت
اجتماعی
در داخل.
تاریخ،
با
همه
پیچیدگی
هایش، گاهی ساده ترین پیام
را
تکرار
می
کند: ظلم، حتی با
پیشرفته
ترین تکنولوژی ها، پهپادهای بدون
سرنشین
و
قدرتمندترین
ارتش
ها، هرگز نمی تواند وجدان
بیدار
بشریت
و
خشم
مقدس
توده
ها را برای همیشه خاموش
کند.
امپریالیسم
محکوم
به
فناست
زیرا
علیه
جهت
حرکت
تاریخ
ایستاده
است.
و
این،
بزرگترین
امید
برای فردایی است که
در
آن،
دیگر
نه
ظالمی
باشد
و
نه
مظلومی؛
نه
سلطه
گری و نه زیر سلطه ای؛
روزی
که
خلق
های جهان، سرنوشت خود را
به
دست
خود
رقم
زنند،
فارغ
از
قید
و
بندهای
امپریالیسم،
استبداد
و
استثمار؛
روزی
که
پرچم
رهایی بر فراز تمام
جهان
به
اهتزاز
درآید
و
خورشید
سوسیالیسم
به
تاریک
ترین نقط زمین بتابد.
حزب کمونیست( مائوئیست) افغانستان
https://www.sholajawid.org/