۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ

 

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ، 

 برخی نشانه های تداوم جنگ در آینده و خشم توده های مردم از وضع کنونی اقتصادی و سیاسی

 

نشست هشتاد یکم مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سپتامبر 2026( شهریور 1405) فرصتی بود برای سران حکومت اسلامی تا خود را از زیر بار فشار بیرون آورند و خودی نشان دهند. این حضرات ظاهرا با نقشه و برنامه ی از پیش تعیین شدن به این مجمع رفتند. تریبونی بود که می توانستند از آن های و هویی سردهند و شلوغ اش کنند و خود را «مظلوم» و در عین حال «مقاوم» جلوه داده( سخنرانی پزشکیان) و مثلا از انزوای بین المللی ای که دچارش شده اند بکاهند و شاید زیری از ترامپ بگیرند و او را در انتخابات کله پا کنند و در عین حال با کبکه و دبدبه پیشنهاد تفاهمی به رهبران آمریکا دهند و «ابتکار عمل» صلح را در دست خود گیرند.

در هر دو مورد روشن بود که نتیجه به نفع شان نخواهد بود.

در مورد نخست: همفکری بین المللی در صورتی که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش کشورهای دیگر را در نظر گیریم اگر به نفع امپریالیسم آمریکا نباشد که نیست زیرا به هر حال این آمریکا است که به کشور دیگری تجاوز کرده است و مردم‌اش را کشته و زیرساخت‌هایش را ویران کرده و به خود حق دخالت در انتخاب حکومت از جانب مردمی از کشور دیگر را می دهد، اما به نفع حکومت ولایت فقیه نیز نیست؛

اگر ملاک وضع بیرونی باشد حکومت اسلامی نیز خودش یک تیفوس در منطقه است که به دنبال جاه طلبی های خود ده ها گروه نیابتی را در منطقه سازمان داده و از نظر مالی، آموزشی و تجهیزات نظامی و مستشار و نقشه و برنامه تامین شان می کند و همچنین در امور کشورهای دیگر و دولت هایشان دخالت کرده و خلاصه مشکلات زیادی در منطقه ایجاد کرده است.

اگر هم ملاک وضع داخلی کشور باشد تمامی توده های زحمتکش و ستمدیده را به گروگان گرفته، زندگی را برای آنها تلخ و غیرقابل تحمل کرده و تمام مبارزات برحق آنها را در پنجاه سال اخیر به خاک و خون کشیده که آخرین آن کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 می باشد.

در صورتی هم که دولت های کشورهای دیگر را در نظر گیریم بیشتر آنها زیر سلطه ی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی هستند و روشن است که «مظلوم» نمایی های سران حکومت اسلامی چندان تاثیری به روی برنامه های آنها ندارد.

از سوی دیگر این آمریکا و دیگر کشورهای غربی هستند که با زور و قدرت اقتصادی و نفوذ سیاسی خود می توانند آنها را مجبور کنند به برنامه هاشان برای تحریم حکومت اسلامی گردن گذارند. بنابراین می توان نتیجه ی این هوچی بازی های تبلیغاتی را برای حکومت اسلامی تقریبا صفر دانست.

 در مورد پیروزی و یا شکست ترامپ و حزب اش در انتخابات ماه نوامبر نیز باید گفت این ها تابع عوامل گوناگونی است که یکی از آنها جنگ با حکومت اسلامی است و تورم و گرانی ای که در نتیجه این جنگ و بهای نفت و گاز و... ایجاد شده است بخشی از علل بالا رفتن قیمت ها و تورم در آمریکا است. در واقع وضع رو به خرابی معیشت و زندگی کارگران و زحمتکشان آمریکا پیش از جنگ و حتی بیشتر از آن از همان سیاست کلاشانه ی تعرفه های ترامپ و حزب اش نتیجه شده است. از این رو معرکه گیری دسته ی گسیل شده نمی توانست تاثیری آنچنانی در این وضع بازی کند.

در مورد دوم: طرح پیشنهادی هفت روزه سران حکومت اسلامی برای بازگشت به توافق چیز تازه ای در بر نداشت. این ها خواست هایی مانند رفع محاصره ی دریایی و تحریم ها و آزاد سازی پول های بلوکه شده ی ایران و پایان جنگ در ایران و یمن و لبنان را درخواست می کردند و ضمنا خواستار پذیرش رسمی حق غنی سازی شده و در عین حال قول می دادند که به دنبال ساخت سلاح هسته ای نباشند و خلاصه پس از اقدامات بالا جلسات در مورد مسائل و دیگر امور را پی گیرند.  

به نظر می رسد که این طرح بیش از آنکه به وسیله ی تفاهم طلبان پیش کشیده شده باشد به وسیله ی هسته ی سخت قدرت( دارودسته های پاسدار و دفتر رهبری و روحانیون هم کیش) پیش کشیده باشد و به عنوان ماموریت به پزشکیان و عراقچی و دیگر اعضای هیئت گسیل شده سپرده شده باشد.

در این مورد نیز این که ترامپ و دولت اش این طرح را نخواهند پذیرفت مشکل می شد تردید کرد. ترامپ دنبال تغییر در حکومت ایران و روی کار آوردن یک شبکه، گروه و باند وابسته و یا علاقمند به وابسته شدن به امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های کشورهای غربی است و نه باز شدن تنگه ی هرمز. آن هم زمانی که با تمهیدات و اقدامات آمریکا در گذشتن کشتی های نفتکش از بخش شمالی تنگه، بستن تنگه ی هرمز آن تاثیری را که در دوره های آغازین جنگ دوم داشت، دیگر ندارد و یا حداقل آنچنان ندارد. بر مبنای اخبار خبرگزاری های بین المللی صدور نفت و گاز به وسیله ی کشورهای منطقه کمابیش به میزان پیش از جنگ رسیده است و به گفته ی یکی از مزدوران حکومت اسلامی در تلویزیون دولتی شان«حالا همه ی کشورهای منطقه از تنگه نفت صادر می کنند به جز ما». و این یعنی اینکه حضرات خودشان می دانند که تنگه آن کارتی نیست که در پیش بود و اگر کاملا سوخته نشده باشد به احتمال زیاد از نیم سوخته شده گذشته است.

 نکته ی جالب این که کسانی بودند در میان  دارودسته ی خروشچفیست های راه کارگری( کمیته مرکزی) و همکیشان که در تلویزیون شان  آب از لب و لوچه آویزان و برای اینکه «سیاه نمایی» نکرده باشند! به به و چه چه سرداده می گفتند«حکومت اسلامی با داشتن تنگه هرمز دیگر نیاز به بمب اتمی ندارد. کارکرد بستن تنگه از بمب اتمی هم بیشتر است»(دعای خیر سران حکومت ولایت فقیه پشت و پناهتان حضرات«سفید نما»ی محور مقاومتی»!).این ها گمان می کردند که حکومت اسلامی تنگه ی هرمز را بسته، حوثی ها هم بخش هایی دیگر از خاک یمن را تصرف کردند و مشرف به دریای سرخ و مسلط به تنگه ی باب المندب شده اند و تهدیدکننده ی خروج نفتکش های عربستانی، و خلاصه انگار کار عربستان و شاید هم امپریالیسم آمریکا تمام است!؟

به این ترتیب پرسش این نیست که از پیش شکست این طرح قطعی بود بلکه پرسش این است که چرا چنین طرحی را پیشنهاد کردند در حالی که به احتمال خود می دانستند شکست اش قطعی است.

 جدا از آن های و هوی تبلیغاتی بین المللی که در بالا به آن اشاره شد این احتمال هست که بخشی از آن برای پاسخ به توده های داخل کشور باشد که خواهان تداوم جنگ نیستند. می توان این گونه تصور کرد که حکومت اسلامی خواسته نشان دهد که دنبال تداوم جنگ نیست و برای همین پیشنهاد صلح را داده است و آنچه هم خواسته است مانند رفع محاصره ی دریایی و رفع تحریم ها و آزاد شدن پول های بلوکه شدن ایران و نیز پایان جنگ در منطقه( و دنبال سلاح اتمی نبودن)، این ها همه حق اش  است که نبودشان می تواند به یاری حکومت اسلامی بیاید تا بتواند وضع اقتصاد کشور را سرو سامان دهد و از مشقت بیشتر مردم پیشگیری کند!

بخش دیگر که در بالا هم به آن اشاره کردیم می تواند این باشد که با توجه به وضعیت اقتصادی جاری در ایران و نیز امکان تبدیل شرایط فلاکت بار اقتصادی توده ها به مبارزات سیاسی شدید که می تواند دنباله ی مبارزات دی ماه سال گذشته و تکامل یافته تر از آن گردد، فشارهای جریان های تفاهم طلب به هسته ی سخت قدرت برای مذاکره با آمریکا کاهش یابد. به این معنا که ماحصل جدال های دو جریان تفاهم طلبان و جنگ طلبان و اینکه نمی توان به این وضع ادامه داد، پیشنهاد مزبور برای مذاکره و صلح از جانب جنگ طلبان به تفاهم طلبان بوده است؛ البته توام با فشارهای داخلی فراوان برای اینکه مبادا سران جناح تفاهم طلب در این سفر پا را از گلیم تعیین شده از جانب هسته ی سخت قدرت بیرون گذارند.

از این سو شاید امید تفاهم طلبان این بوده که در نشست های جانبی با سران آمریکا( از جمله عراقچی با ویتکاف)که مورد مواخذه هم قرار گرفت بتوانند این طرح را نقطه ی آغاز روندی کنند و پیشنهادهایی از جانب خودشان و مستقل از هسته ی سخت قدرت دهند که نتیجه ی آن راهی را بگشاید و در مسیری بیفتد که ترامپ و سران آمریکا می خواهند.

 به این ترتیب در این جا می توانست یک روند متضاد شکل گیرد؛ وضع در ظاهر به گونه ای و در عمل گونه ای دیگر باشد. ابتکار عمل صلح در ظاهر دست سران حکومت اسلامی است( هم برای مجاب کردن جریان هسته ی سخت قدرت و هم های و هوی داخلی برای پیروزی) و این را آمریکا می پذیرد، اما مسیر مذاکرات به گونه ای پیش می رود که ابتکار عمل واقعی و نتایج آن در دست آمریکا قرار داشته باشد.

اما حوصله سربربودن شیوه ی دیپلماسی سران حکومت ولایت فقیه و مشکل تصمیم گیری در حکومت اسلامی که ده ها باند خودسر در جناح های گوناگون اش فعال هستند و بالاخره شکست مذاکرات در نیویورک و بیرون کردن هیئت ایرانی از آمریکا چنانکه سران آمریکا می گویند، نشان داد که این طرح نیز با موفقیت روبرو نشده است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد با آنچه در حال حاضر هسته ی سخت قدرت و همچنین تفاهم طلبان می توانند بدهند فاصله ی زیادی دارد و تا زمانی که درون حکومت ولایت فقیه صدای یگانه ای شنیده نشود این فاصله کوتاه نخواهد شد.

اما اگر فرض را بر این بگذاریم که سران حکومت در یک اجماع این طرح را تنظیم کرده اند و واقعا امید داشتند که سران آمریکا آن را بپذیرد در این صورت باید فکر کنیم که این ها مشتی ابله بیش نیستند.

جدال های داخلی  

 در داخل جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و انحصارطلبان جنگ طلب کماکان ادامه دارد. در گیرودار رفتن گروه تفاهم طلب( پزشکیان و عراقچی) به نیویورک این فشارها در داخل بیش از پیش افزایش یافت و یکی از علل آن «روشن کردن» سران اعزامی به حدود و مرزهای تفاهم است و تک روی نکردن و یا «زیرآبی» نرفتن آنهاست.

در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما این درست نیست که فکر کنیم بخشی از جدال های دو «خط راست»، یعنی از نظر هسته سخت قدرت جریان تفاهم طلبان و «خط تندرو» یعنی از نظر تفاهم طلبان هسته ی سخت قدرت در مورد مذاکره با آمریکا و مفاد خواست ها، برای نمایش است و برای به دست آوردن این نتیجه که مثلا آمریکا محدودیت ها تفاهم طلبان در داخل را ببیند و بیشتر کوتاه بیاید و بیشتر امتیاز دهد و گرنه کارش با «هسته ی سخت قدرت» خواهد بود. در واقع بیشتر آنچه دیده می شود نمایش نیست بلکه جدال هایی واقعی بین جناح ها و باندهای قدرت است. 

علت دیگر آن احتمال برنامه هایی برای حذف کامل جناح های خواهان مذاکره و توافق و کلا جناح اصلاح طلبان حکومتی و نیز اصولگرایان میانه رو در آینده است. پیشنهاد طرح استیضاح عراقچی از سوی امیرحسین ثابتی نماینده ی مجلس و نیز برخوردهای شدیدتر با روحانی و خاتمی روسای جمهور پیشین و همچنین محمد جواد ظریف از زمره ی مواردی است که در جهت تحقق این برنامه صورت گرفته است. جدا از این ها«عزل پزشکیان» از دستگاه قضایی نیز تقاضا شده است. عاملین فشار برای تحقق این برنامه ها نیز مشخص اند: همان جریان های حزب اللهی ها، بسیجی ها و لباس شخصی ها. برنامه به ایشان می دهند و این ها دم در خانه ی فلان و بهمان جمع می  شوند و شعار می دهند و سپس هم خواهان رسیدگی مقامات می شوند و تهدید می کنند که اگر مقامات اقدام نکنند مردم حزب اللهی خودشان اقدام خواهند کرد و ... یک عده هم از تریبون مجلس و یا در مطبوعاتی مانند کیهان و رجانیوز و فارس و تسنیم یا آغاز کننده ی برنامه هستند و یا با نطق ها و مقالات خود به این دارودسته های حکومتی حزب اللهی می دمند.

این که هسته ی سخت قدرت که بی شک حلقه ی مرکزی آن در میان سران و کادرهای سپاه پاسداران و دفتر رهبری و نیز بخشی از روحانیون همسو است دچار ترس و وحشت فراوان از مذاکره و تفاهم است شکی نیست. این ترس و وحشت صرفا به دلیل خواست های آمریکا در مورد تعویق غنی سازی اورانیوم و یا بستن تاسیسات هسته ای و نیز پشتیبانی نکردن از نیابتی ها که به هر حال هسته ی سخت قدرت روی آنها برای بقا حساب ویژه ای باز کرده است نیست، بلکه بیشتر به این دلیل است که در صورت پیشرفت مذاکرات و توافق و برقراری رابطه با آمریکا و به دنبال آن سرمایه گذاری آمریکا در ایران، قدرت و موقعیت اقتصادی این باند که بخش بزرگی از شریان های اصلی اقتصادی کشور از نفت و گاز و صنایع تولیدی( به ویژه موارد کلان مانند خودروسازی ها) گرفته تا صادرات و واردات و کنش های بانکی را در دستان خود متمرکز کرده است دچار خطر جدی خواهد شد. و اینان از این وضعیت است که هراس دارند و بنابراین تلاش می کنند به روسیه و چین تکیه کنند که از نظر آنها قابل اعتمادترند و دستی به ساختار سیاسی قدرت در ایران نمی زنند.

در مقابل جریان تفاهم طلب بر آن اند که رهایی کنونی از مشکلات اقتصادی و سیاسی جاری در ایران تنها یک راه دارد و آن هم کنار آمدن با امپریالیسم آمریکاست. از نظر آنان بقاء در دنیای کنونی تنها می تواند با قرار گرفتن در روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بین المللی یعنی تمامی کشورهای جهان( بیشتر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی که قدرت های بزرگ جهان هستند) صورت گیرد و نه جدایی از آن و یا وابسته بودن به روسیه و چین. از سوی دیگر این جریان در این رابطه چیزی را از دست نخواهد داد بلکه امیدوار است که چیزی از قدرت و موقعیت اقتصادی به دست آورد.

اینکه آینده ی این جدال ها چه خواهد شد هنوز روشن نیست. این احتمال که هسته ی سخت قدرت تلاش کند دوباره مانند دوران احمدی نژاد و یا رئیسی تمامی ارکان قدرت را از آن خود کند و سران جریان تفاهم طلب را از سر راه بردارد و یا گوشه نشین کند زیاد است، اما مساله در حال حاضر این است که این جریان نمی تواند نقش تعیین کننده ای همچون زمان انتخاب احمدی نژاد و یا رئیسی داشته باشد. جدا از کشته شدن خامنه ای که به هر حال با دفترش و هسته ی پیرامون اش نقش زیادی در این تغییرات داشت، در آن زمان تضاد امپریالیسم آمریکا با حکومت اسلامی به شدت اکنون نبود، جنگی و پیامدهای سنگین آن برای حکومت اسلامی در کار نبود و بیشتر توازن داخلی( از نظر داشتن موقعیت در قدرت سیاسی و سپاه و سازمان های امنیتی و ارگان هایی مانند شورای نگهبان، دستگاه قضایی و مجلس خبرگان و...) تعیین کننده جابجایی داخلی قدرت بود، اما اکنون پای امپریالیسم آمریکا در میان است و به نظر نمی رسد که آمریکا به ویژه حال که ترامپ سرکار است اجازه دهد که تحولات چنان که مد نظر هسته ی سخت قدرت است پیش رود مگر این که این هسته خودش دست به کار شود و دست از مواضع کنونی اش بردارد و با آمریکا به تفاهم برسد.

پیش از پایان این بخش باید به این هم اشاره کرد که جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و جنگ طلبان تنها بخشی از تنش های جاری و آن هم مهم ترین بخش آن است اما تنها جدال های موجود نیست. در حکومت ولایت فقیه باندهای زیادی در چندین و چند جناح موجود( اصلاح طلبان و اصول گرایان خودشان چندین جناح شده اند) و در میان ارگان های نظامی و امنیتی وجود دارد که آنها هم نقش ویژه ی خودشان را در بر هم زدن توازن میان دو جناح اصلی اجرا می کنند. بسیاری از امور جانبی که در خدمت یکی از دو جناح در می آید به وسیله ی این باندهای پس و پشت و ریز و درشت پیش می رود.

توده های مردم و مساله ی نبردهای مسلحانه

وضع کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و ستمدیده گان جامعه هر ماه و هر هفته و هر روز که می گذرد بدتر از پیش می شود. سران حکومت اسلامی تنها به فکر به در بردن خود از معرکه ای هستند که توده ها را با آن درگیر کردند.

از یک سو بالا رفتن قیمت دلار و رد کردن آن از 250 هزار تومان و در نتیجه تورم و گرانی روزمره و ساعتی که در پی شدت گرفتن تحریم ها سرعت گرفت، امان توده های زحمتکش و نه تنها آن بلکه لایه های طبقات میانی را بریده است؛

 و از سوی دیگر با توجه به اینکه حلقه ی محاصره اقتصادی و نظامی روز به روز تنگ تر می شود، ناو هواپیمابر تئودور روزولت آمریکا و نیروهای زمینی - دریایی آمریکایی تازه ای به منطقه گسیل می شوند( بر پایه ی برخی اخبار تا ده هزار تفنگدار) و ترامپ نیز مداوما تهدید به نابودی ایران می کند، توده هایی که دچار ستم و رنج فراوان داخلی هستند خطر شدت گرفتن دوباره ی جنگ را بیشتر احساس می کنند. و مضحک آن که این افزایش ناوها و نیروهای آمریکایی و شدت گرفتن خطر جنگ در حال رخ دادن است و آنگاه دارودسته ی «هسته ی سخت قدرت» و حزب اللهی هاشان، شیپور پیروزی را برای«خروج نیروهای آمریکایی از عراق» به صدا در می آورند.

به این ترتیب هر روز که می گذرد طاقت توده ها بیشتر سر می آید. حکومت می داند در شرایطی که هنوز وضع چنین نبود توده ها بیرون ریختند؛ در دی 96 و یا آبان 98. با این حساب برایشان روشن است که بیرون ریختن توده ها دیر یا زود صورت خواهد گرفت.

با این پیش بینی حکومتیان، تهدید توده های کارگر و زحمتکش و جوان و زن و مرد بیش از پیش شده است.

اخیر یکی از مقامات حکومتی صحبت از این کرده که «گروه های مسلح آموزش دیده در اسرائیل و آلبانی و امارات به داخل ایران وارد شده اند و قرار است که درگیری های بعدی توده ها با حکومت مسلحانه شود». یکی از نماینده های مجلس هم پیشنهاد داده است که «بسیج به انواع  تجهیزات دفاعی و جنگ شهری مجهز گردد».

روشن است که بخشی از این های و هوی در مورد «جنگ شهری» دست پیش را گرفتن از جانب حکومت برای پس نیفتادن است. حکومت می داند که دیر یا زود مبارزات توده ای شدت خواهد گرفت. از این رو باید مردم را بترساند. هوار کشیدن بر سر این که قرار است «جنگ شهری» شود آن هم در حالی که هیچ حزب و سازمان انقلابی( و یا ارتجاعی مانند سلطنت طلبان) که توان پیشبرد یک جنگ شهری را داشته باشد وجود ندارد، برای این است که توده های مردم این گونه فکر کنند که اگر به خیابان بیایند آنها از پیش آماده اند که به ایشان انگ «مزدوران آموزش دیده در اسرائیل» و دیگر کشورها را بزنند و به رگبار ببنددشان.

اما از این سیاست حکومت که بگذریم این امکان زیاد هست که بخش هایی از توده ها به این پی برده اند که با این حکومت نمی توان بی سلاح جنگید. می کشد همان گونه که از انقلاب به این سو کشته است. یک قلم آن همین حدود چهل هزار جوانی است که در دو روز قتل عام کرد. اگر توده ها مسلحانه با حکومت می جنگیدند شاید سال ها می جنگیدند اما چنین بهایی سنگینی را آن هم در دو روز نمی پرداختند و حتی اگر مجبور می شدند بپردازند بیش از آن به دست می آوردند که از دست داده بودند.

بسیاری به این حقیقت ساده پی برده اند که «قدرت از لوله ی تفنگ بیرون می آید» و نه از خواهش و تمنا و نرمش با حکومتی به غایت پلید و جنایتکار که با کشتار توده ها و ریا و فریب بقای خود را تامین کرده است و نه از های هوی دارودسته های رویزیونیست و خروشچفیست و ترتسکیست و «چپ نو» یی و «مارکسی» در مورد مبارزه ی مسالمت آمیز!

 اکنون به روشنی می بینیم کاری را که خلق کردستان را در دهه ی شصت مجبور کردند به آن دست زند یعنی جنگ مسلحانه با حکومت، در بلوچستان پیگیری می شود. زمان که می گذرد درگیری های مسلحانه در بلوچستان بیشتر از پیش می شود و این احتمال که نبرد مسلحانه با حکومت نخست به دیگر مناطق مرزی و سپس جای جای ایران سرایت کند بیش از پیش می شود.

به این ترتیب می توان این گونه گفت که این صداها در مورد «جنگ شهری» جدا از آن دست پیش گرفتن حکومت و ترساندن توده ها که گفتیم یک مابه ازای واقعی نیز دارد.

توده های مردم دیگر آن توده های مردمی نیستند که پیش از دی ماه 1404 بودند. آنها آن قتل عام وحشتناک را دیده اند و اکنون بیش از پیش پی برده اند که راه سرنگونی این حکومت تنها از مسیر به دست گرفتن سلاح و نبرد مسلحانه می گذرد.

نبرد مسلحانه و جنگ  توده ای یعنی نبرد و جنگی که کارگران و کشاورزان و زحمتکشان طبقات میانی برای سرنگونی حکومت کفتارها و گرگ های خون ریز به آن دست زنند. راه دیگری هم نیست.

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

10 مهر 1405

 

۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت مائو تسه‌تونگ: پنجاه سال مبارزه برای پیشبرد آرمان پرولتاریا(از مجله بین المللی پارتیزان -3 بخش پایانی)

   مجله بین المللی پارتیزان

 حزب کمونیست ترکیه - م - ل


international magazine Partisan

 Communist Party of Turkey/Marxist-Leninist (TKP/ML)

این بخش پایانی مقاله ی به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت مائو تسه تونگ است. به نظر ما مقاله در مجموع مقاله ی خوبی است اما جدا از برخی نارسایی ها، کمبودهایی نیز دارد. از جمله در صورتی که در قسمت دهم به اشتباهات حزب کمونیست پرو( راه درخشان) و همچنین انحراف رویزیونیستی آواکیانیستی در «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» (RIM)اشاره می شد و یا دلایل اشاره نکردن به آنها قید می گردید مقاله می توانست کامل تر شود. 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

یازدهم مهر 1405



9. نظریه «سه جهان»: خط‌مشی‌ای که بنیاداً با اندیشه و خط‌مشی مائو در تضاد بود

در سال‌های پیرامون این چرخش، رهبری تجدیدنظرطلب چین به سخنانی استناد کرد که مائو در سال ۱۹۷۴ - طی گفتگویی با کنت کائوندا، رئیس‌جمهور زامبیا - بر اساس دسته‌بندی توسعه اقتصادی بیان کرده بود؛ سخنانی که جهان را به «جهان اول» (متشکل از دو ابرقدرت)، «جهان دوم» (شامل سایر کشورهای توسعه‌یافته سرمایه‌داری) و «جهان سوم» (متشکل از کشورهای در حال توسعه آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، از جمله خود چین) تقسیم می‌کرد. این چارچوب که پس از مرگ مائو بسط و نظام‌مند شد - و به‌ویژه در سرمقاله نوامبر ۱۹۷۷ روزنامه «پیپلز دیلی» (People’s Daily) به عنوان «مشارکتی عمده در مارکسیسم-لنینیسم» معرفی گردید - در مسیری به کار گرفته شد که تفاوت فاحشی با سابقه چندین دهه مبارزه خودِ مائو علیه هر دو ابرقدرت داشت؛ مبارزاتی که دقیقاً از طریق همان جدل‌های ایدئولوژیک علیه «سوسیال‌امپریالیسم شوروی» (که پیش‌تر بررسی شد) پیش برده می‌شد.

در جریان تبیین این نظریه، «سوسیال‌امپریالیسم شوروی» به عنوان دشمن اصلی و خطرناک‌ترین دشمنِ مردمان جهان معرفی شد - دشمنی که حتی از امپریالیسم آمریکا خطرناک‌تر تلقی می‌شد، دقیقاً به این دلیل که گفته می‌شد قدرتی در حال صعود است، نه در حال افول. از این تحلیل، نتیجه‌ای عملی گرفته شد مبنی بر اینکه چین باید با ایالات متحده و همچنین رژیم‌های مرتجع و حتی فاشیستی - در هر کجا که با نفوذ شوروی مقابله می‌کردند - هم‌سویی و همکاری(گاه ضمنی و گاه آشکار) داشته باشد. در این دوره، حمایت‌هایی از سوی چین روانه حکومت موبوتو در زئیر، حکومت پینوشه در شیلی، ایرانِ دوران شاه، و گروه «یونیتا» (UNITA) در آنگولا شد؛ حمایت‌هایی که در کنار آفریقای جنوبیِ دوران آپارتاید و ایالات متحده، علیه جنبش «ام‌پی‌ال‌ای» (MPLA) صورت می‌گرفت. این رویکرد، درست در نقطه مقابلِ «انترناسیونالیسم پرولتری» قرار داشت که مائو تمام عمر خود را صرف دفاع از آن کرده بود؛ در واقع، این به معنای کنار گذاشتن آن اصل بود، آن هم به نام خودِ او. در حالی که نظریه و عمل واقعی مائو بر اولویت تحلیل طبقاتی تأکید داشت و از تابع کردن منافع کارگران و مردم ستمدیده جهان به هر محور رقابت قدرت‌های بزرگ خودداری می‌کرد، نظریه نظام‌مند سه جهان دقیقاً همین کار را کرد - و با انجام این کار، پوشش ایدئولوژیکی را فراهم کرد که تحت آن سیاست خارجی چین و اندکی پس از آن سیاست اقتصادی داخلی آن، می‌توانستند دقیقاً در لحظه‌ای که سرمایه‌داری در داخل کشور احیا می‌شد، به سمت سازش با امپریالیسم بچرخند. احزاب مارکسیست-لنینیست واقعی در سطح بین‌المللی، از جمله برخی از کسانی که از طریق جدل‌های دهه قبل به چین به عنوان رهبر نگاه می‌کردند، این را به همان شکلی که بود تشخیص دادند: انحراف کامل از خط خود مائو و از تاریخ مبارزه‌ای که در بالا شرح داده شد، که تنها زمانی تحت اقتدار او پیش رفت که او دیگر زنده نبود تا آن را رد کند.

10 - انحرافات در درون مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم از سال ۱۹۷۶

پس از سال ۱۹۷۶، وظیفهٔ دفاع از میراث واقعی مائو - هم در برابر حملات و بدنام‌سازی‌های بیرونی و هم در برابر این تحریف درونی - بر عهدهٔ آن احزاب و سازمان‌هایی قرار گرفت که در جریان مناقشات دههٔ ۱۹۶۰، با نقد چین نسبت به رویزیونیسم شوروی هم‌سو شده بودند. از سال ۱۹۸۰، شماری از این احزاب فرآیندی را آغاز کردند که در همان سال به صدور یک «بیانیهٔ مشترک» انجامید و در نهایت در سال ۱۹۸۴ منجر به تأسیس «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» شد؛ جنبشی که با هدف تحکیم خطی مشترک مبتنی بر مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم — در تقابل با رویزیونیسم شوروی و اکنون در تقابل با رویزیونیسمی که در چین نیز پیروز شده بود — و همچنین هماهنگ‌سازی عمل انقلابی در کشورهای مختلف بر آن مبنای مشترک، شکل گرفته بود.

این تلاش برای وحدت، همچون تلاش‌های خودِ جنبش بین‌المللی کمونیستی در سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۶۰، با دشواری‌ها و شکاف‌های خاص خود مواجه شد. همه احزابی که با رویزیونیسم (تجدیدنظرطلبی) شوروی و چین مخالفت می‌ورزیدند، به ارزیابی یکسانی از این روند یا نتیجه‌گیری‌های عملیِ مشابهی درباره نحوه سازماندهی آن دست نیافتند. برای نمونه، «حزب کمونیست ترکیه (مارکسیست-لنینیست)» در کنفرانس سال ۱۹۸۰ شرکت کرد اما معتقد بود پیش از اتخاذ تصمیمات قطعی، به بحث‌های بیشتری نیاز است؛ این حزب سرانجام با قید ملاحظاتی به جنبشِ برآمده از آن کنفرانس پیوست، اما بعدها دریافت که نمی‌تواند با مسیری که این روند طی می‌کرد کاملاً موافق باشد؛ بدین ترتیب، ضمن حفظ تعهد خود به مبارزه علیه رویزیونیسم، از اعلام موافقت کامل با شکلِ بین‌المللیِ خاصی که این مبارزه به خود گرفته بود، خودداری کرد.

انحرافات جدی‌تری در دهه‌های پس از آن، تحت همین پرچم دنبال شد. مهم‌ترین آنها، مسیر حزب کمونیست نپال (مائوئیست) بوده است که پس از رهبری یک جنگ مردمی طولانی از سال ۱۹۹۶، از اوایل دهه ۲۰۰۰، چیزی را که به عنوان مسیر پراچاندا(Prachanda Path)  شناخته می‌شود، توسعه داد و پس از توافق صلح ۲۰۰۶، وارد رقابت انتخاباتی چند حزبی شد.[این جریان] ارتش خلقی خود را در نیروهای امنیتیِ رسمیِ دولت ادغام کرد و دیدگاه «جنگ طولانی‌مدت خلقی» و «دیکتاتوری پرولتاریا» را کنار گذاشت تا مسیری را در پیش گیرد که آن را راهی متمایز به سوی سوسیالیسم از طریق مشارکت پارلمانی توصیف می‌کرد. در سطح بین‌المللی، اکثر احزاب مارکسیست-لنینیست-مائوئیست این روند را نه به مثابه تکاملی خلاقانه در اندیشه مائو در شرایط جدید، بلکه به عنوان بازگشتی به همان منطق «گذار مسالمت‌آمیز» ارزیابی کرده‌اند؛ منطقی که مائو در دهه ۱۹۶۰ در قبال تجربه شوروی، شدیداً علیه آن مبارزه نظری می‌کرد. این تجربیات - یعنی تنش‌های موجود در تلاش خودِ «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» (RIM) برای دستیابی به وحدت، و همچنین مورد مشخص نپال -تأیید می‌کنند که خطری که مائو پس از سال ۱۹۴۹ در درون حزب کمونیست چین شناسایی کرده بود، مختص آن حزب یا کشور خاص نیست: هر حزب یا جنبشی، با هر پرچمی که برافراشته باشد، ممکن است خط بورژواییِ درونیِ خود را بپروراند؛ و تنها مبارزه‌ای آگاهانه و مستمر علیه این خطر - از همان نوعی که خودِ مائو بر آن تأکید داشت - می‌تواند مانع از غلبه آن شود.

11. نتیجه‌گیری

خطی که از مارکس و انگلس آغاز شده و از طریق لنین، استالین و مائو امتداد می‌یابد، روندی واحد و پیوسته در تکامل نظریه و عملِ «دیکتاتوری پرولتاریا» است؛ روندی که دو بار در جریان واقعی تاریخ - به مدت حدود سی‌وشش سال در اتحاد شوروی و بیست‌وهفت سال در چین - محک خورد و فعلاً دو بار نیز نه با ابطال نظری آن از بیرون، بلکه با پیروزی درونیِ خطی بورژوایی (که خودِ آن نظریه، آن را به عنوان خطری که باید با آن مبارزه کرد شناسایی کرده بود) متوقف و واژگون شد. سهم ویژه و ماندگار مائو در این خط - یعنی این اصل که مبارزه طبقاتی تحت سوسیالیسم ادامه می‌یابد و ممکن است از درونِ حزبی که رهبری آن را بر عهده دارد، شکست بخورد - درسی است که حاصلِ عمرِ خودِ او، فراگیری‌اش را از تجربیات شوروی و چین به امری حیاتی و فوری بدل می‌سازد؛ و این دقیقاً همان درسی است که انحرافاتِ برشمرده در بخش دهم نشان می‌دهند هنوز حتی توسط کسانی که امروز مدعیِ پرچمداریِ او هستند، به‌درستی آموخته نشده است.

اکنون پس از گذشت پنجاه سال، در شرایطی که تضادهای بنیادینِ نظام سرمایه‌داری-امپریالیستی حادتر از هر زمان دیگری از سال ۱۹۴۹ به این سو شده‌اند، وظیفه‌ای که این سالگرد پیشِ روی ما می‌گذارد نه صرفاً بزرگداشت، بلکه جمع‌بندی است: تمایز قائل شدن میان ادامه‎‌دهندگانِ راستینِ راه مائو و کسانی که خط او را تحریف کرده‌اند - چه از جانب راست در قالب «نظریه سه جهان» و مشتقات آن، و چه از درونِ خودِ جنبش مارکسیستی-لنینیستی-مائوئیستی - و همچنین بهره‌گیری از درس‌های این تاریخ (چه آنجا که درست به کار بسته شده و چه آنجا که نادرست) به عنوان مصالحی برای بنا نهادن موجی نوین از انقلاب پرولتری؛ موجی که هم‌اکنون در برابر ضدحملاتِ فزاینده‌ی امپریالیستی و ارتجاعی، به شکلی ناموزون در حال شکل‌گیری است.

بیایید سیاست را فرمانده قرار دهیم و مبارزه طبقاتی را پیش ببریم. بیایید مارکسیسم را به کار بندیم، نه رویزیونیسم را. بیایید مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم را به مثابه راهنمای عمل برگزینیم و در مسیرِ حرکت به سوی کمونیسم، انقلاب پرولتری را با خلاقیت به سمت استقرار دیکتاتوری پرولتاریا پیش ببریم.


۱۴۰۵ مهر ۹, پنجشنبه

به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت مائو تسه‌تونگ: پنجاه سال مبارزه برای پیشبرد آرمان پرولتاریا(از مجله بین المللی پارتیزان -2)

  مجله بین المللی پارتیزان

 حزب کمونیست ترکیه - م - ل

international magazine Partisan

 Communist Party of Turkey/Marxist-Leninist (TKP/ML)

4. تداوم مبارزه میان دو خط‌مشی از همان نخستین روز پس از پیروزی

این پرسش که انقلاب چه نوع جامعه‌ای را بنا خواهد کرد، برای آنکه به موضوعی مناقشه‌برانگیز بدل شود منتظر دهه ۱۹۵۰ نماند؛ بلکه از همان لحظه دستیابی به قدرت دولتی مطرح بود. یک خط‌مشی در درون حزب کمونیست چین بر این باور بود که انقلاب باید تداوم یابد: اصلاحات ارضی باید جای خود را به اشتراکی‌سازی بدهد؛ جایگاه بورژوازی ملی در ائتلاف «دموکراسی نوین»، با پیشروی به سوی سوسیالیسم، جایگاهی موقت و رو به افول است؛ و مبارزه طبقاتی میان راه پرولتاریایی و راه بورژوایی با تصرف قدرت دولتی پایان نمی‌یابد، بلکه باید با آگاهی سیاسیِ فزاینده - و نه کاهنده - پیگیری شود؛ دقیقاً به این دلیل که این مبارزه اکنون نه علیه دشمنی خارجی، بلکه در درون حزب و دستگاه دولت جریان می‌یافت. خط‌مشی دوم - که بیش از همه با نام «لیو شائوچی» گره خورده بود و «دنگ شیائوپینگ» نیز به‌تدریج به آن پیوست - در اصل بر این باور بود که نیروهای مولده چین برای پشتیبانی از تحول سریع سوسیالیستی بیش از حد عقب‌مانده‌اند؛ توسعه اقتصادی بر مبنای پذیرش دوره‌ای طولانی از انباشت سرمایه‌دارانه باید در اولویت قرار گیرد؛ و پس از آنکه طبقات استثمارگرِ پیشین رسماً از مالکیت خلع شدند، می‌توان مبارزه طبقاتی را مسئله‌ای دانست که تا حد زیادی حل‌وفصل شده است. این دیدگاه در ادبیات «انقلاب فرهنگی» - که بعدها علیه همین خط‌مشی به راه افتاد - به «نظریه نیروهای مولده» شهرت یافت؛ نظریه‌ای که نوعی تجدیدنظرطلبی در ماتریالیسم تاریخی محسوب می‌شد و روابط تولید و روبنای سیاسی را به بازتابی منفعل از توسعه فنی تقلیل می‌داد، و منکر آن بود که خط‌مشی سیاسی و مبارزه طبقاتیِ آگاهانه، در واقع عامل تعیین‌کننده هستند.

این مناقشه صرفاً در سطح نظری باقی نماند؛ بلکه بر روند و شکلِ عینیِ اشتراکی‌سازی کشاورزی در دهه ۱۹۵۰، بر نحوه برخورد با بورژوازی ملی در جریان تحول سوسیالیستیِ صنعت و تجارت (طی سال‌های ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۶)، و بر فرمول‌بندیِ مصوبِ هشتمین کنگره حزب در سال ۱۹۵۶ تأثیر گذاشت؛ فرمول‌بندی‌ای که بر اساس آن، تضاد اصلیِ چین، تضاد میان نظام سوسیالیستیِ پیشرفته و نیروهای مولدِ عقب‌مانده تعریف می‌شد ــ دیدگاهی که بعدها دقیقاً به این دلیل مورد انتقاد قرار گرفت که مبارزه طبقاتی را از کانون تحلیل‌های سیاسی کنار می‌زد. این دیدگاه همچنین بر شیوه ی برخورد با دشواری‌های شدیدِ دوران «جهش بزرگ به پیش» (۱۹۵۸–۱۹۶۰) اثرگذار بود؛ دورانی که در آن، طرفدارانِ خطِ «نیروهای مولد» با استناد به همین دیدگاه، خواهان عقب‌نشینیِ چشمگیر از سیاست بسیج توده‌ای و اشکال اشتراکی، و حرکت به سوی مشوق‌های مادی، گسترش قطعات زمینِ خصوصی و اعمال کنترل اداریِ شدیدتر شدند؛ اقداماتی که در اوایل دهه ۱۹۶۰ تحت هدایت عملیِ «لیو شائوچی» و «دنگ شیائوپینگ» به اجرا درآمد. درست در برابر همین تثبیتِ آشکارِ یک خطِ فکریِ رقیب در درونِ ارکانِ رهبریِ حزب بود که مائو ــ به‌ویژه در نیمه نخست دهه ۱۹۶۰ و با شدتی فزاینده ــ استدلال کرد که بورژوازی‌ای در درون خودِ حزب کمونیست شکل گرفته است؛ بورژوازیِ داخلی‌ای که اکنون خطر اصلیِ بازگشت سرمایه‌داری را ایجاد کرده و تنها بسیجِ مکررِ کارگران و سایر اقشار زحمتکش از پایین و علیه این هدف، می‌تواند مانع از غلبه آن شود. این تحلیل سرانجام در سال ۱۹۶۶ به وقوع «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریا» انجامید؛ اما باید آن را همتای داخلیِ مبارزه‌ای دانست که رویدادهای جاری در جنبش کمونیستیِ بین‌المللی در همان سال‌ها، ضرورتِ آن را دوچندان می‌ساخت.

5. تجدیدنظرطلبی مدرن و احیای سرمایه‌داری در اتحاد شوروی

مرگ استالین در مارس ۱۹۵۳، سرآغاز کشمکشی در درون رهبری شوروی بود که نیکیتا خروشچف پیروزِ آن شد؛ او در فوریه ۱۹۵۶، در بیستمین کنگره حزب کمونیست اتحاد شوروی، سخنرانی محرمانه‌ای ایراد کرد و در آن به محکوم کردن استالین پرداخت؛ رویکردی که در آن تحلیل طبقاتی به‌کلی کنار گذاشته شد و جای خود را به تبیینی اخلاق‌گرایانه مبتنی بر خطاهای فردی و «کیش شخصیت» داد. این سخنرانی، راه را برای بازنگری گسترده‌تری در مواضعی هموار کرد که تا آن زمان جنبه‌ای بنیادین داشتند: «همزیستی مسالمت‌آمیز» از یک ضرورت تاکتیکیِ مقطعی به خط‌مشی کلی سیاست خارجی شوروی ارتقا یافت؛ «گذار مسالمت‌آمیز» به سوسیالیسم از طریق مجاری پارلمانی به عنوان امکانی کلی برای سایر کشورها مطرح شد؛ و ماهیت دولت شوروی نیز با این ادعا که تضادهای طبقاتی در داخل اتحاد شوروی حل‌وفصل شده و در نتیجه «دیکتاتوری پرولتاریا» دیگر ضرورتی ندارد، به عنوان «دولتِ تمام خلقی» بازتعریف گردید. حزب کمونیست چین تحت رهبری مائو، بلافاصله با گسستنِ اتحاد واکنش نشان نداد. چین در «نشست احزاب کمونیست و کارگری مسکو» در سال ۱۹۵۷ (که به مناسبت چهلمین سالگرد انقلاب اکتبر برگزار شد) و همچنین در «کنفرانس مسکو» با حضور ۸۱ حزب در سال ۱۹۶۰ شرکت کرد؛ و در هر دو مورد، کوشید تا به بیانیه‌ای مشترک دست یابد که ضمن حفظ وحدت جنبش بین‌المللی کمونیستی، در برابر این گرایش‌های تجدیدنظرطلبانه ایستادگی کند. بیانیه‌ها نیز به امضا رسیدند. اما شکاف بنیادین میان طرفین برطرف نشد، بلکه عمیق‌تر گشت. رهبری شوروی در عمل به پیشروی خود ادامه داد: در عرصه اقتصادی، با اجرای اصلاحاتی که معیارهای سود و مشوق‌های مادی را به عنوان اصول راهنمای مدیریت بنگاه‌ها احیا می‌کرد و «قانون ارزش» را در کانونِ آنچه قرار بود یک اقتصاد سوسیالیستیِ برنامه‌ریزی‌شده باشد، دوباره به جریان می‌انداخت؛ و در عرصه بین‌المللی، با حرکت به سوی نزدیکی به ایالات متحده؛ اقدامی که حزب کمونیست چین - و البته با دلایلی موجه - آن را به مثابه نوعی اتحاد ضمنی میان دو ابرقدرت هسته‌ای به زیان ملت‌ها و مردمان تحت‌ستم جهان ارزیابی می‌کرد. در سال ۱۹۶۰، اتحاد جماهیر شوروی به‌طور یک‌جانبه مشاوران فنی و کمک‌های خود را از چین فراخواند و دیگر امکان نداشت مناقشه‌ای که بیانیه‌های مشترک سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۶۰ سعی در سرپوش گذاشتن بر آن داشتند، در چارچوب وحدت صوری و رسمی مهار شود.

6 . جدل بزرگ و شکست وحدت

از سال ۱۹۶۳، اختلافات علنی شد. در واکنش به نامه‌ای سرگشاده از سوی کمیته مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی، هیئت‌های تحریریه روزنامه «رنمین ریبائو» (مردم) و نشریه «هونگ‌چی» (پرچم سرخ) مجموعه‌ای از مقالات انتقادی و جدلی را منتشر کردند که به «نه تفسیر» (Nine Commentaries) شهرت یافت؛ این مجموعه از شرح خاستگاه و سیر تحول مناقشه در سپتامبر ۱۹۶۳ آغاز می‌شد و تا صدور کیفرخواستی جامع در ژوئیه ۱۹۶۴ ادامه می‌یافت؛ کیفرخواستی که آنچه را که طرف چینی «کمونیسمِ پوشالیِ خروشچف» می‌نامید و همچنین درس‌های تاریخی آن برای جهان را به باد انتقاد می‌گرفت. این اسناد گام‌به‌گام استدلال می‌کردند که رهبریِ تحت هدایت خروشچف، اصول مارکسیسم-لنینیسم را در زمینه‌هایی همچون ماهیت دولت، ضرورت انقلاب، ماهیت جنگ و صلح میان نظام‌ها، و تحلیل امپریالیسم کنار گذاشته است؛ و اینکه یک قشر بوروکراتیکِ ممتاز و جدید ــ که ضمن بهره‌مندی از مواهب مالکیت دولتی، از قید انضباطِ نظارت سیاسیِ اصیلِ پرولتاریایی می‌گریخت ــ جای پای خود را در حزب و دولت شوروی محکم کرده است. بر اساس این تحلیل، آنچه احیا شده بود، سرمایه‌داری در پوشش نام سوسیالیسم بود؛ پدیده‌ای که مقالات انتقادی چین برای توصیف آن، اصطلاح «سوسیال-امپریالیسم» را ابداع کردند: نظامی که در حرف سوسیالیست و در عمل امپریالیست بود.

این مناقشاتِ نظری و سیاسی، جدا از «مبارزه میان دو خط» که هم‌زمان در داخل چین جریان داشت، نبودند؛ بلکه امتداد بین‌المللی آن مبارزه محسوب می‌شدند. ارزیابی حزب کمونیست چین از انحرافاتِ رخ‌داده در مسکو، از همان منطقی پیروی می‌کرد که ارزیابی مائو از خطرِ در حالِ شکل‌گیری در درونِ رهبریِ حزب کمونیست چین بر آن استوار بود. با این حال، از منظر سیاسی، این مناقشات نه تنها موجب احیای وحدت نشد، بلکه شکاف موجود را قطعی و در اکثر کشورها علنی ساخت. احزاب کمونیست در سراسر جهان به دو دسته تقسیم شدند: گروهی که همچنان از مواضع حزب کمونیست اتحاد شوروی (CPSU) پیروی می‌کردند و گروهی که جانبِ نقدِ چینی‌ها را گرفتند. در اواخر دهه ۱۹۶۰ و در طول دهه ۱۹۷۰، احزاب و سازمان‌های جدیدِ مارکسیست-لنینیست در آسیا، آمریکای لاتین، اروپا و خاورمیانه، صراحتاً بر پایه همان نقد تأسیس شدند و چینِ مائو را کانونِ جریانی حقیقتاً انقلابی در درون جنبش بین‌المللی کمونیستی می‌دانستند. شکستِ تلاش برای حفظ وحدت در یک جنبش واحد، خود یک عقب‌نشینی جدی بود؛ آنچه برای مدتی جایگزین آن شد، نوعی همسویی بین‌المللیِ منعطف‌تر حول محور رهبری مائو بود؛ همسویی‌ای که آزمون‌های خاص خود را - پس از سال ۱۹۷۶ - در بخش دهم (X) بررسی خواهیم کرد.

7. انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی

انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی که رسماً با صدور «بخشنامه ۱۶ مه» در سال ۱۹۶۶ آغاز شد، پاسخ عملی مائو به «مبارزه میان دو خط» بود که در بخش چهارم به آن اشاره شد: اگر امکان شکل‌گیری بورژوازی در درون خودِ حزب حاکم کمونیست وجود داشت، پس تضمین «دیکتاتوری پرولتاریا» تنها از طریق بسیج توده‌ها ممکن می‌بود؛ بسیجی که می‌بایست - بارها و در صورت لزوم حتی علیه سلسله‌مراتب معمولِ اقتدار حزبی و دولتی (در مواردی که این اقتدار به دستِ خطِ بورژوایی افتاده بود) - صورت می‌گرفت تا «رهروانِ راهِ سرمایه‌داری» (به‌ویژه لیو شائوچی و دنگ شیائوپینگ) را از مناصب قدرت افشا و برکنار سازد و روابط اجتماعی و فرهنگ جامعه چین را در مسیری سوسیالیستی دگرگون کند.

در عمل، این امر به معنای بسیجِ نخست دانشجویان در قالب «گارد سرخ» و سپس کارگران و سایر گروه‌ها برای انتقاد از مقاماتِ صاحب‌منصب و به چالش کشیدن امتیازات بوروکراتیک (دیوان‌سالارانه) به‌طور مستقیم در سطوح دانشگاه، کارخانه و محلات بود؛ همچنین شامل کارزاری علیه «چهار کهنگی» — یعنی ایده‌ها، فرهنگ، آداب و رسوم و عادات کهنه‌ای که تصور می‌شد ساختار طبقاتیِ قدیم را در روبنای فرهنگی و ایدئولوژیک حفظ می‌کنند؛ تشکیل «کمیته‌های انقلابی» در بسیاری از مناطق و واحدهای تولیدی - که ترکیبی از نمایندگان حزب، ارتش و توده‌ها بودند و جایگزین ساختارهای اداری پیشین شدند؛ تغییرات گسترده در نظام آموزشی، از جمله کوتاه‌تر کردن دوره‌های تحصیلی، تغییر معیارهای پذیرش به نفع تعهد سیاسی و کار عملی (به‌جای تکیه صرف بر نتایج آزمون) و پیوند مستقیم تحصیل با تولید؛ تغییرات مشابه در حوزه بهداشت و درمان، و مهم‌تر از همه، آموزش و اعزام «پزشکان پابرهنه» برای ارائه خدمات پزشکی اولیه به مناطق روستایی در مقیاسی که پیش از آن در هیچ کجای جهان سابقه نداشت؛ و تلاشی آگاهانه برای دموکراتیک کردن فرآیند تصمیم‌گیری در محیط کار و کمون‌ها، به‌گونه‌ای که کارگران و دهقانان مستقیماً در مدیریت و نوآوری‌های فنی مشارکت داده شوند و این وظایف صرفاً به قشری جداگانه و ممتاز از متخصصان فنی و مدیران واگذار نگردد. در جمع‌بندی این تجربه عظیمِ انقلابی و رهایی‌بخش، باید گفت که «انقلاب فرهنگی» گسترده‌ترین تلاشِ صورت‌گرفته توسط هر حزب حاکم کمونیستی تا آن مقطع بود تا از آن فرایندِ خاصِ انحطاط بوروکراتیک و احیای سرمایه‌داری در درون نظام - که پیش‌تر گریبان‌گیر اتحاد جماهیر شوروی شده بود - جلوگیری کند؛ تلاشی که در همان زمان نیز از سوی جنبش‌های انقلابی سراسر جهان - از قیام «ناکسالباری» در هند (۱۹۶۷) گرفته تا احزاب مارکسیست-لنینیستی که در پی آن در اروپا، آمریکای لاتین، خاورمیانه و ترکیه شکل گرفتند - بدین‌گونه شناخته می‌شد؛ چرا که آنان در این رویداد، تأییدی بر این واقعیت می‌دیدند که مائو خطری واقعی و تا آن زمان کمتر تئوریزه‌شده را شناسایی کرده بود؛ خطری که هر جامعه سوسیالیستی را پس از تسخیر قدرت تهدید می‌کند.

8 . ۱۹۷۶ و احیای سرمایه‌داری در چین

مرگ مائو در ۹ سپتامبر ۱۹۷۶، شخصیتی را که اقتدار شخصی‌اش به مدت یک دهه، بسیج‌های توده‌ای علیه دستگاه ریشه‌دار حزب را تقویت کرده بود، از میان برداشت. ظرف یک ماه، در اکتبر ۱۹۷۶، نزدیک‌ترین رفقای مائو، جیانگ چینگ، ژانگ چون چیائو، یائو ون یوان و وانگ هونگ‌ون، چهره‌های برجسته‌ای که بیشترین ارتباط را با ادامه‌ی جنبش فرهنگی داشتند، ...طرفداران خط انقلاب - که با عنوان «باند چهارنفره» شناخته می‌شدند - طی اقدامی ضدانقلابی به رهبری «هوا گوئوفنگ» و با همراهی بخش‌هایی از ارتش و دستگاه‌های امنیتی دستگیر شدند؛ امری که به سلطه سیاسیِ آن خط فکری پایان داد - خطی که مائو در دهه پیش از آن، برای تثبیتش مبارزه کرده بود. «دنگ شیائوپینگ» - که پیش‌تر در جریان انقلاب فرهنگی و پس از «لیو شائوچی»، به عنوان هدف اصلی، دو بار تصفیه شده بود - دوباره به عرصه قدرت بازگشت و تا زمان برگزاری سومین پلنوم (اجلاس عمومی) یازدهمین کمیته مرکزی در دسامبر ۱۹۷۸، شالوده سیاسی و سازمانیِ طرحی را پی‌ریزی کرد که بعدها تحت عنوان «اصلاحات و گشایش» (درهای باز) معرفی شد؛ طرحی شامل برچیدن کمون‌های مردمی و جایگزینی آن‌ها با نظام قراردادهای خانوار-محور در کشاورزی، احیای معیارهای سود و بازار به عنوان مبنای مدیریت بنگاه‌های اقتصادی، گشودن مناطق ویژه اقتصادی به روی سرمایه‌های خارجی، و اولویت دادن به معیار رشد اقتصادی بر سایر ملاحظات سیاسی- رویکردی که در سخن مشهور خودِ دنگ خلاصه می‌شد: «مهم نیست گربه سیاه باشد یا سفید، مهم این است که موش بگیرد.»

در دههٔ پس از آن و سال‌های بعد، این برنامه گام‌به‌گام شالوده‌های مادی و نهادیِ آن خط‌مشی‌ای را درهم شکست که از سال ۱۹۴۹ برای پیشبردش مبارزه شده بود. مالکیت اشتراکی به‌تدریج جای خود را به انباشت خصوصی و شبه‌خصوصی داد؛ کار مزدی، بیکاری و سرانجام طبقه‌ای سرمایه‌دار و قدرتمند، دوباره به ویژگی‌های عادی حیات اقتصادی چین بدل شدند؛ و خودِ حزب کمونیست نیز - به‌تدریج اما به‌شکلی آشکار - از ابزاری برای پیشبرد مبارزهٔ طبقاتی علیه بورژوازی داخلی، به ابزاری برای مدیریتِ ظهورِ دقیقِ همان نوع بورژوازی و ادغام چین در بازار جهانی سرمایه‌داری (با شرایطی که روزبه‌روز برای لایهٔ جدیدی از سرمایه‌های مرتبط با حزب مساعدتر می‌شد) تغییر ماهیت داد. اگر تحولات پس از سال ۱۹۷۶ را با معیارِ «مبارزهٔ میان دو خط» که پیش‌تر در این متن به آن اشاره شد بسنجیم، درمی‌یابیم که آنچه رخ داد - حدود سی سال پس از تأسیس جمهوری خلق و تنها دو سال پس از مرگ خودِ مائو - پیروزیِ نهاییِ همان خط‌مشی‌ای بود که مائو آن را خط‌مشیِ «بورژوازی داخلی» نامیده بود؛ پیروزی‌ای که - در تناقضی آشکار و قابل‌توجه - با بهره‌گیری از همان اقتدار اداری و حمایت سیاسیِ بسیج‌‌شده‌ای محقق شد که زمانی برای پیشبرد «انقلاب فرهنگی» به کار گرفته شده بود، اما اکنون در خدمتِ هدفی دقیقاً متضاد قرار گرفته بود.

به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت مائو تسه تونگ: پنجاه سال مبارزه برای پیشبرد آرمان پرولتاریا (از مجله بین المللی پارتیزان -1)


  مجله بین المللی پارتیزان

حزب کمونیست ترکیه - م - ل

international magazine Partisan 

Communist Party of Turkey/Marxist-Leninist (TKP/ML)

برگردان مقاله به وسیله ی گوگل صورت گرفته و تا حدودی ویراست شده است. این مقاله در سه بخش در سایت قرار می گیرد.( گروه مائوئیستی راه سرخ ایران)

در ۹ سپتامبر ۲۰۲۶، پنجاه سال از درگذشت رفیق مائو تسه‌تونگ می‌گذرد.​​مائو نیز همچون مارکس، انگلس، لنین و استالین پیش از خود، آماج بدنام‌سازی و چهره‌سازی‌های اهریمنیِ مداوم از سوی نیروهای بیرون از جنبش انقلابی بوده است؛ کسانی که در خدمت منافع سرمایه هستند، تاریخ او را بازنویسی کرده و تصویری کاریکاتورگونه از میراث اش ارائه داده‌اند. اما این تحریف‌ها تنها از بیرون صورت نگرفته است. در درون خودِ جنبش نیز جریان‌هایی که مدعی میراث‌داری او هستند، آرمان‌ها و آموزه‌هایش را دگرگون ساخته و از نام او برای توجیه مواضعی بهره برده‌اند که او تمام عمر خود را صرف مبارزه با آن‌ها کرده بود. در برابر هر دو شکلِ این تهاجم، نیروهای اصیل پرولتری ایستاده‌اند؛ نیروهایی که از میراث تاریخی و دفاع کرده، به پیشبرد نظریاتش ادامه می‌دهند و این درس‌ها را در مبارزه طبقاتی امروز به کار می‌بندند؛ بی‌آنکه تحت تأثیرِ سنگینیِ هجمه و حملاتِ مداومِ نظام سرمایه‌داری-امپریالیستی علیه کمونیسم و ​​آموزه‌های مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو قرار گرفته و از مسیر خود بازمانند.

مطالعه‌ی سهم او در نظریه و عملِ «دیکتاتوری پرولتاریا»، رهبری‌اش بر انقلاب چین، مبارزات درون‌حزبی بر سر خطِ سیاسیِ حاکم (هم پیش از پیروزی انقلاب و هم پس از استقرار دموکراسی خلقی در چین)، ظهور تجدیدنظرطلبی و احیای سرمایه‌داری (ابتدا در اتحاد شوروی و سپس در چین)، «انقلاب کبیر فرهنگی پرولتاریایی» که او برای مقابله با این روند آغاز کرد، و تحریفاتی که پس از مرگش در اندیشه‌ی او صورت گرفت، از اهمیتی حیاتی برخوردار است. هدف، صرفاً بزرگداشت نیست، بلکه تلاش برای جمع‌بندیِ صحیح است؛ تا بتوان آنچه را که درست انجام شده پاس داشت، آنچه را که از دست رفته درک کرد، و خطِ صحیح را پیش برد و تداوم بخشید.

بیایید سیاست را فرمان‌روا سازیم و مبارزه‌ی طبقاتی را به پیش بریم. بیایید مارکسیسم را به کار بندیم، نه تجدیدنظرطلبی را. بیایید مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم را راهنمای عمل خود قرار دهیم و انقلاب پرولتاریایی را به شکلی خلاقانه به سوی دیکتاتوری پرولتاریا پیش ببریم.

1 . از کمون پاریس تا استالین: دیکتاتوری پرولتاریا پیش از مائو

مفهوم «دیکتاتوری پرولتاریا» نه به مثابه یک فرمول انتزاعی، بلکه به عنوان درسی برگرفته از تجربه‌ای واقعی اما کوتاه پدید آمد. هنگامی که پرولتاریای پاریس در بهار ۱۸۷۱ قدرت را به دست گرفت و آن را برای دو ماه حفظ کرد، مارکس این تجربه را به دقت مورد مطالعه قرار داد؛ انگلس نیز بیست سال بعد، در مقدمه‌ای که بر روایت مارکس نوشت، با صراحت تمام ماهیت آن تجربه را تبیین کرد: کسانی که می‌خواستند بدانند دیکتاتوری پرولتاریا چه سیمایی دارد، تنها کافی بود به «کمون پاریس» بنگرند. مارکس از آن تجربه نتیجه‌ای گرفت که از آن پس سوسیالیسم علمی را از تمامی جریان‌های اصلاح‌طلب متمایز می‌ساخت: طبقه کارگر نمی‌تواند صرفاً ماشینِ دولتِ بورژواییِ ازپیش‌موجود را تصاحب کرده و آن را در خدمت اهداف خود به کار گیرد. آن ماشین - شامل ارتش دائمی، دیوان‌سالاری، پلیس و دستگاه قضایی - باید درهم شکسته شود و چیزی نو و ماهیتاً متفاوت جایگزین آن گردد: دولتی مبتنی بر توده‌های مسلح، بر مقاماتی که انتخاب می‌شوند و هر آن قابل عزل هستند، و بر تلفیق قوای مقننه و مجریه. اگرچه کمون شکست خورد، اما درس بنیادین آن همچنان پابرجا ماند.

دفاع از آن درس در برابر عقب‌نشینیِ تمام‌عیار از آن، بر عهده لنین قرار گرفت. تا اوایل قرن بیستم، رهبران احزاب «انترناسیونال دوم» به این دیدگاه متمایل شده بودند که می‌توان از طریق تسخیر مسالمت‌آمیز و تدریجیِ دولت پارلمانیِ موجود به سوسیالیسم دست یافت؛ موضعی که لنین به‌درستی آن را بازگشت به اصلاح‌طلبیِ بورژوایی در پوششِ ادبیات مارکسیستی تشخیص داد. لنین، به‌ویژه در تقابل با کائوتسکی و در کتاب «دولت و انقلاب» - که در آستانه اکتبر ۱۹۱۷ نوشته شد - نتیجه‌گیریِ مارکس را بازگو و بسط داد: دولت بورژوایی باید درهم شکسته شود، نه اینکه اصلاح و تکمیل گردد؛ دیکتاتوری پرولتاریا نه عدول از دموکراسی، بلکه دموکراسی برای اکثریتِ کارگر و دیکتاتوری بر اقلیتِ استثمارگر است؛ و تا زمانی که طبقات و خطر احیای سرمایه‌داری باقی است، این دولتِ گذار یک ضرورت است، نه مرحله‌ای اختیاری. سپس انقلاب اکتبر کاری را انجام داد که «کمون» قادر به انجام آن نبود: قدرت را حفظ کرد، دولتی جدید بر پایه این اصول بنا نهاد و از سال‌ها جنگ داخلی و تجاوز و مداخله خارجی سربلند بیرون آمد. هنگامی که کائوتسکی از همان موضعی که پیش‌تر اتخاذ کرده بود به انقلاب حمله کرد، پاسخ لنین - انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد - موضوع را به روشنی بیان کرد: مسئله دولت نه یک موضوع فرعی مربوط به شکل سیاسی، بلکه مسئله اصلی جداکننده مارکسیسم انقلابی از تقلیدهای تجدیدنظرطلبانه آن بود.

استالین پس از مرگ لنین در سال ۱۹۲۴، وظیفه دفاع و ساختن بر این پایه را در برابر فشارهایی که همزمان از دو جهت وارد می‌شد، به ارث برد. اصرار تروتسکی مبنی بر اینکه سوسیالیسم را نمی‌توان به طور جدی در یک کشور واحد بنا کرد و انقلاب در جای دیگر را به تعویق انداخت، در عمل یا خطر ماجراجویی خارجی بی‌ملاحظه یا انتظار ناامیدانه برای رویدادهایی خارج از کنترل شوروی را به همراه داشت. موافقت بعدی بوخارین با روابط بازار که تحت سیاست اقتصادی نوین تحمل می‌شد، خطر بازگشت به روابط سرمایه‌داری در روستاها را به همراه داشت. استالین در اواخر دهه ۱۹۲۰ مبارزه نظری و سیاسی سخت و موفقیت‌آمیزی را بر سر هر دو جریان رهبری کرد و این مبارزه راه را برای برنامه‌ای برای اشتراکی‌سازی و صنعتی‌سازی سریع هموار کرد که در شرایط محاصره واقعی سرمایه‌داری، با هزینه واقعی انسانی، اما با نتیجه‌ای واقعی انجام شد: برای اولین بار، دولتی که دیکتاتوری پرولتاریا را اعمال می‌کرد، در عمل نشان داد که می‌تواند یک سیستم اقتصادی سوسیالیستی را در یک کشور واحد و پیش از آن عقب‌مانده بسازد، از آن دفاع کند و برای دهه‌ها حفظ کند. هر یک از این سه لحظه - مارکس و انگلس درس پاریس را گرفتند، لنین از آن دفاع کرد و آن را در برابر رفرمیسم پارلمانی به کار برد، استالین از آن دفاع کرد و آن را در برابر تسلیم از درون به کار برد - با یک چالش تاریخی خاص در مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا روبرو شد و به آن پاسخ داد. در همین راستا و در برابر یک چالش دیگر و متفاوت بود که مائو تسه-تونگ نیز در امتداد همین خط سیر، و در مواجهه با چالشی دیگر و متفاوت، سهم تعیین‌کننده خود را ادا کرد.

2.  رهبری مائو در انقلاب چین

چینی که حزب کمونیست آن در ژوئیه ۱۹۲۱ متولد شد، نه آن جامعه سرمایه‌داری پیشرفته‌ای بود که مارکس مطالعه کرده بود و نه آن امپراتوریِ در حال صنعتی‌شدن که لنین در آن انقلابی را رهبری کرده بود. دهه‌ها تحمیلِ قراردادهای نابرابر پس از جنگ‌های تریاک، فروپاشی حکومت امپراتوری در سال ۱۹۱۱ و تجزیه متعاقبِ کشور تحت سلطه جنگ‌سالارانِ رقیب، چین را از نظر مناسبات اجتماعی به کشوری نیمه‌فئودال و از نظر وابستگی به قدرت‌های امپریالیستی به کشوری نیمه‌مستعمره بدل کرده بود. طبقه کارگر (پرولتاریا) که در شمار اندکی از بنادرِ مشمولِ قراردادهای تجاری متمرکز بود، جمعیتی اندک داشت؛ دهقانان که در بند نظام ارباب‌رعیتی (فئودالی) بودند، اکثریت قاطع جمعیت را تشکیل می‌دادند. سال‌های نخست فعالیت حزب کمونیست چین (CCP) با پیروی از استراتژی «جبهه متحد» همراه بود؛ راهبردی که با همکاری حزب کومین‌تانگ و علیه جنگ‌سالاران دنبال می‌شد، اما در سال ۱۹۲۷ به شکستی فاجعه‌بار انجامید. این فروپاشی اندکی پس از آن رخ داد که چیانگ کای‌شک رهبری کومین‌تانگ را به دست گرفت و با آغاز حمله‌ای همه‌جانبه علیه کمونیست‌ها، دست به کشتار آنان در شانگهای و دیگر نقاط زد.

درست پس از این شکست بود که سهم ویژهٔ مائو در انقلاب شکل گرفت. خط‌مشی غالب در حزب در آن زمان، که عمدتاً برآمده از انتقال مکانیکی تجربهٔ روسیه بود، همچنان قیام شهری به رهبری پرولتاریای صنعتی را مسیر دستیابی به قدرت می‌دانست؛ استراتژی‌ای که با شرایط کشوری که در آن پرولتاریا اقلیتی بسیار کوچک بود، تناسبی نداشت. مائو از این رویکرد فاصله گرفت. او پس از شکست «قیام برداشت پاییزی» در سپتامبر ۱۹۲۷، بقایای نیروهای کمونیست و انقلابی را به کوه‌های «جینگ‌گانگ‌شان» هدایت کرد و به ایجاد چیزی پرداخت که در خط‌مشی موجود پیش‌بینی نشده بود: یک پایگاه انقلابی روستایی که به «ارتش سرخ» محافظت می‌شد و بقای آن از طریق اصلاحات ارضی-یعنی بازتوزیع زمین‌های اربابان میان دهقانانی که بر روی آن‌ها کار می‌کردند - تأمین می‌شد. مائو بر پایهٔ این تجربه و پایگاه‌های بعدی، این مفهوم استراتژیک را تدوین کرد که انقلاب چین باید شهرها را از طریق روستاها محاصره کند، نه برعکس؛ مفهومی که نه از فرمولی ازپیش‌موجود، بلکه بر اثر توازن عینی نیروهای طبقاتی در چین بر این جنبش تحمیل شده بود.

این راهبرد از عملیات‌های مکرر محاصره توسط کومینتانگ جان سالم به در برد و هنگامی که حفظ مناطق پایگاهی در جنوب دیگر ممکن نبود، به عقب‌نشینی موسوم به «راهپیمایی بزرگ» (۱۹۳۴-۱۹۳۵) انجامید؛ رویدادی که اگرچه بخش عمده‌ای از قوای ارتش سرخ در آن از دست رفت، اما هسته سیاسی آن حفظ شد و در جریان کنفرانس «زونیی» در ژانویه ۱۹۳۵، رهبری مائو بر حزب تثبیت گردید. حزب از پایگاه خود در «یان‌آن» به بازسازی نیروها پرداخت، خط‌مشی سیاسی‌اش را از طریق «جنبش اصلاح» (۱۹۴۲-۱۹۴۴) تحکیم کرد و پس از تهاجم ژاپن، برای مقابله با دشمن مشترک، دومین جبهه متحد را با کومینتانگ تشکیل داد؛ دوره‌ای که طی آن مناطق پایگاهی تحت رهبری کمونیست‌ها و نیروهای مدافع آن‌ها به‌طور چشمگیری گسترش یافتند. با پایان جنگ علیه ژاپن در سال ۱۹۴۵، جنگ داخلی با کومینتانگ از سر گرفته شد و نیروهای کمونیست ظرف چهار سال به پیروزی‌ای قاطع و - از دیدگاه اکثر ناظران خارجی - به‌طور غیرمنتظره‌ای سریع دست یافتند. در اول اکتبر ۱۹۴۹، مائو تأسیس «جمهوری خلق چین» را از میدان «تیان‌آن‌من» اعلام کرد. آنچه به دست آمده بود، صرفاً پیروزی در یک کارزار نظامی نبود، بلکه اثبات عملیِ یک رویکرد نظری متفاوت بود: اینکه انقلاب در کشوری نیمه‌فئودال و نیمه‌استعماری با اکثریت قاطع دهقانان، نیازمند رهبری، راهبرد و برنامه‌ای بود که با آن واقعیتِ عینی سازگار باشد، نه آنکه تمام‌وکمال از تجربه یک قدرت صنعتی وام گرفته شده باشد.

3. دموکراسی نوین، جنگ طولانی‌مدت خلق و روش تضاد

پیروزی سال ۱۹۴۹ بر پایه مجموعه‌ای از آثار نظری استوار بود که مائو در سال‌های پیش از آن تدوین کرده بود؛ این مجموعه آثار را باید نه به مثابه سه دستاورد مجزا، بلکه به عنوان یک روش واحد و به‌هم‌پیوسته درک کرد.

شالوده این مباحث در اثر «درباره تضاد» (۱۹۳۷) ریخته شد؛ اثری که در آن مائو ماتریالیسم دیالکتیکی را با هدف تحلیل سیاسیِ مشخص، بازتعریف و بسط داد. استدلال‌های محوری این اثر - مبنی بر اینکه تضاد امری عام و فراگیر است اما در هر فرآیندی شکلی خاص به خود می‌گیرد؛ اینکه در هر فرآیند پیچیده‌ای تضادی عمده وجود دارد که حل آن، حل سایر تضادها را تعیین می‌کند؛ اینکه در درون هر تضادی جنبه‌ای عمده وجود دارد که ماهیت آن تضاد را در مقطعی معین تعیین می‌سازد؛ و اینکه تضادها ممکن است خصمانه یا غیرخصمانه باشند و به روش‌های متفاوتی برای برخورد نیاز داشته باشند - صرفاً مباحثی آکادمیک و انتزاعی نبودند. این‌ها روشی را تشکیل می‌دادند که مائو بر اساس آن تأکید داشت انقلابیون باید - به تعبیر لنین - به جای به‌کارگیری مکانیکیِ فرمول‌ها، «شرایط مشخص را به شکلی مشخص تحلیل کنند» نه اینکه به طور مکانیکی فرمول‌های توسعه یافته در جاهای دیگر را به کار گیرند. همین روش است که زیربنای هر دو تحول نظری بعدی و بعدها، تشخیص مائو مبنی بر اینکه تضادها همچنان وجود دارند و نیاز به هوشیاری و برخورد دقیق تحت خود سوسیالیسم دارند، است.

این روش که در مورد مسئله نظامی و استراتژیک مطرح شده به وسیله ی تهاجم ژاپن به کار گرفته شد، کتاب «درباره جنگ طولانی» (1938) را به وجود آورد که هم کسانی را که انتظار پیروزی سریع چین را داشتند و هم کسانی را که از هرگونه مقاومت چینی ناامید بودند، رد کرد. مائو مبارزه‌ای را آغاز کرد که از سه مرحله - دفاع استراتژیک، تعادل استراتژیک و تعرض استراتژیک - عبور می‌کرد که در آن قدرت بسیج‌شده توده‌های دهقان، به جای فناوری برتر، در طول زمان تعیین‌کننده می‌شد و در آن جنگ چریکی از کار سیاسی در میان توده‌هایی که به آن وابسته بود، جدایی‌ناپذیر بود. این نظریه محدود به جنگ علیه ژاپن نبود؛ این [روش] به عنوان یک استراتژی در دسترس برای خلق‌های ستمدیده در مواجهه با دشمنان از نظر مادی برتر، به مبنای نظری کلی برای جنگ خلق‌های طولانی تبدیل شد و بر قضاوتی ماتریالیستی در مورد اینکه قدرت واقعی در جنگی با این ویژگی در کجا نهفته است، متکی بود: نه تنها در تسلیحات، بلکه در مردمی که باید سازماندهی و پیروز شوند.

با به کارگیری همین روش در مورد این سوال سیاسی که چین به چه نوع انقلابی نیاز داشت و کدام طبقات می‌توانستند برای انجام آن متحد شوند، کتاب «درباره دموکراسی نوین» (۱۹۴۰) به وجود آمد: این نظریه که انقلاب در کشوری مانند چین باید از یک مرحله متمایز عبور کند، به رهبری پرولتاریا از طریق حزبش، اما متکی بر اتحاد گسترده کارگران، دهقانان، خرده بورژوازی شهری و حتی بخش‌هایی از بورژوازی ملی علیه امپریالیسم، فئودالیسم و سرمایه‌داری بوروکراتیک، بدون تلاش برای استقرار فوری سوسیالیسم. این عقب‌نشینی از سوسیالیسم نبود، بلکه پیش‌شرط رسیدن به آن بود: یک پرولتاریای انقلابی در رهبری، حتی در جایی که وظایف فوری آن از نظر محتوا بورژوا-دموکراتیک باقی ماند، که راه را برای سوسیالیسم باز می‌کرد، نه اینکه، مانند انقلاب‌های بورژوایی کلاسیک، پس از تثبیت روابط سرمایه‌داری، آن را ببندد. این سه اثر در کنار هم، روشی ماتریالیستی برای ارزیابی موازنه قوای طبقاتی، نظریه‌ای راهبردی متناسب با مبارزه‌ای طولانی‌مدت و متکی بر دهقانان، و برنامه‌ای سیاسی برای متحد ساختن نیروهای مناسب در مقطع زمانی مناسب در اختیار انقلاب چین قرار دادند؛ و همین روش بود که مائو آن را در مواجهه با مسئله‌ای کاملاً نوظهور - یعنی خودِ پیروزی - به کار گرفت و بدین‌سان، تأثیرگذارترین و عمیق‌ترین دستاورد نظری خویش را پدید آورد.