۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه‌ی بیستم)

جنگ دوم( بیانیه‌ی بیستم)

 

محاصره ی دریایی، تحریم های اقتصادی و درگیری های نظامی ارمغان ترامپ و امپریالیسم آمریکا برای خلق ایران

در 24 اگوست 2026 سیاست های تازه ای از جانب ترامپ و اسکات بسنت اعلام شد مبنی بر این که تحریم های اقتصادی شدیدتر و گسترده تری علیه حکومت اسلامی اعمال شود و قرار بر این گردید که آمریکا فشار زیادی به دولت ها و بنگاه هایی وارد کند که تحریم ها را دور می زدند. با این حال و چنان که تصور می شد این سیاست که جنبه ی عمده ی جنگ را از نظامی به اقتصادی تغییر می داد به معنای توقف جنگ حتی به طور موقت نبود.

با حملات اخیر امپریالیسم آمریکا به ایران و به ویژه مناطق جنوب و نیز پاسخ های نظامی ایران وجه نظامی کماکان همچون جنبه ی غیرعمده باقی ماند.

از جمله ی این حملات شلیک موشک از جانب سپاه به کشتی های تجاری از یک سو و هدف قرار دادن دو سکوی موشکی سپاه در جزیره لارک و نیز حملاتی از سوی آمریکا به شش استان از استان های جنوبی کشور و به ویژه به سیریک و بندر کوهستک( از توابع شهرستان سیریک در استان هرمزگان) بود. در کوهستک خانه ای هدف قرار گرفت که در آن مراسم عروسی بر پا بود. در این حمله طبق آخرین آمار 5 نفر کشته و 68 نفر زخمی شده و آسیب دیدند که بیشتر آنها زن و کودک بودند.

در مورد شلیک موشک به خانه ای که در آن جشن عروسی بود سران آمریکا می گویند که آنها می خواستند یک دکل مخابراتی را بزنند که از نظر آنها سپاه از آن برای شلیک به کشتی استفاده می کرد و در هر صورت آن را به پای اشتباه( محاسبه، خطای فردی و یا مشکلی به وجود آمده در موشک شلیک شده) می گذارند. اما مشکل می توان این توجیهات را باور کرد و باید این را به شلیک به مدرسه ی دخترانه ی میناب که آن هم مورد حمله ی نیروهای آمریکایی قرار گرفته بود و 75 دانش آموز نوجوان در آن به زیر آوار رفتند افزود. تازه اینها بخشی از آن قربانیانی هستند که جنگ از میان توده ی مردم گرفته است.  

در مقابل حملات آمریکا سپاه نیز حملاتی به پایگاه های نظامی آمریکا در امارات و اردن صورت داد که موجب خساراتی گردید. با وجود برخی اخبار از میزان بالای خسارات وارد شده به نیروها و تآسیسات آمریکا در نتیجه ی حملات موشکی سپاه به اردن، اما خود آمریکا اطلاعات دقیقی در این مورد در دسترس قرار نداده است که با توجه به اینکه آمریکا می خواهد خود را امپریالیسم برتر و ابر قدرت بی ضعف، نشان دهد چیز غریبی نیست!

رشد تضادهای درون حکومت ولایت فقیه

 در پی شدت بخشیدن به محاصره‌ی دریایی و تحریم های اقتصادی و همچنین حملات نظامی آمریکا، از سوی جریان «تفاهم‌طلبان» و یا توافق خواهان پیام هایی به آمریکا داده شده مبنی بر اینکه اگر آمریکا به تعهدات تفاهم نامه ی اسلام آباد پاکستان برگردد حکومت اسلامی نیز آماده است که به این تفاهم نامه برگردد.

این در عین آن است که این جناح تلاش می کند که همواره دو موضع بگیرد:

موضع نخست این است که آمریکا را تهدید کند که «اگر حکومت اسلامی نتواند از خلیج نفت صادر کند اجازه نخواهد داد که هیچ کشور دیگری هم صادر کند»( قالیباف)و یا «آمریکا شیطان بزرگ است»(بازهم قالیباف). جز این ها قالیباف گفته است که آمریکا«در پیاده سازی اهداف نظامی و هژمونیک خود علیه ایران و جبهه ی مقاومت شکست خورده است و اکنون تلاش می کند شکست های خود را با جنگ شناختی و فشارهای روانی در حوزه اقتصادی جبران کند».

موضع دوم این است که تقاضای بازگشت به تفاهم نامه ی اسلام آباد را پیش گذارد.( هم قالیباف و هم پزشکیان آن را طرح کرده اند) و مرکز ثقل درگیری های درون حکومتیان نیز به ظاهر همین است.

نماینده‌گان عمده‌ی جریان «تفاهم طلبان» را در حال حاضر مثلث قالیباف و پزشکیان و عراقچی تشکیل می‌دهند. این‌ها پشتیبانی اصلاح‌طلبان حکومتی و نیز اصلاح‌طلبان غیرحکومتی( تحول طلبانی که بخش خواهان رفراندوم قانون اساسی و بخشی گذر از حکومت ولایت فقیه هستند) و نیز بخش های مهمی از اصول گرایان میانه رو( عمدتا جریان روحانی- ظریف و ...) را دارند. در درون حکومت این ها نماینده گان سرمایه داران بزرگ بوروکرات و تکنوکرات هستند که تصور می کنند در صورت رابطه عادی با آمریکا و امپریالیست غربی و وابسته شدن به آنها، نه تنها موقعیت اقتصادی و سیاسی شان تضعیف نمی شود بلکه تقویت هم می گردد. اگر چنین شود آنها یک فرایند استحاله از بوروکرات ها و تکنوکرات های مرتجع تا حدودی مستقل را به مرتجعین وابسته و مزدور طی خواهند کرد.

در مقابل این ها جریان «جنگ طلبان» قرار دارد که نماینده ی بخش مسلط سران سپاه و بسیج و سازمان های اطلاعاتی و دفتر رهبری هستند. این ها جریان پایداری را هم در درون خود و هم کنار خود دارند و به نظر می رسد که بخشی از روحانیون حوزه های علمیه که یا خودشان در نهادهایی از حکومت دست دارند و یا فرزندان و بستگان شان درون حکومت و نهادهایی مانند سپاه و بسیج و اطلاعات و دیگر دستگاه های حکومتی هستند و به طور کلی جای پایی سیاسی و یا اقتصادی در حکومت دارند نیز همراه این ها هستند.

جز این ها جریان مزبور و به ویژه خود سپاه و بسیج و پایداری ها توانسته اند یک نیروی فشار از بسیجی ها و «لباس شخصی» ها و پا روضه ای ها و «حسینه ای» ها ایجاد کنند که علم و کتل اعدام ها و سرکوب خشن هر گونه جنبش توده ای، سرکوب هر صدای مخالف درون رقیبان اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی درون حکومت( در انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس و یا شوراها و غیره) و همچنین «جنگ طلبی» را در دست بگیرند. قطع به یقین سبیل این ها باید همواره از سوی جناح مزبور چرب شود تا آنها این فریادهای گوشخراش را در مورد سرکوب مردم و های و هوی و «استخر فرح» را در مورد رقیبان درون حکومت و شعار «جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم را» سر دهند و پای کار هم بایستند.  

منافع اساسی این مجموعه حفظ موقعیت کنونی سپاه و بسیج و سازمان های اطلاعاتی که قطعا روحانیون همسوی مورد اشاره را با خود دارند در قدرت سیاسی است که آن هم به نوبه ی خود به موقعیت اقتصادی ویژه ای بر می گردد که بخشی از سران و کادرهای سپاه و نیروهای اطلاعاتی و غیره در ساخت اقتصادی - سیاسی حکومت یافته اند. از سوی دیگر می توان با اطمینان گفت که بخش هایی از اینان مزدوران روسیه( و تا حدودی چین) در دستگاه حاکم هستند و یکی از عللی که مانع قدرت یافتن بیشتر جریان هایی مانند جریان رفسنجانی و ادامه ی آن روحانی که جزو اصول گرایان بودند گردید همین جریان روسی نافذ در سپاه و نیروهای اطلاعاتی است.

اهداف اساسی آمریکا و حکومت اسلامی

به طور کلی هدف اساسی امپریالیسم آمریکا وابسته کردن کامل حکومت ولایت فقیه به آمریکا و امپریالیست های غربی است که اکنون کم و بیش با حکومت اسلامی رابطه ی اقتصادی و سیاسی و نفوذ سیاسی دارند اما آن وابستگی که حکومت ولایت فقیه به روسیه و چین دارد به این کشورها ندارد.

هدف مورد بحث به شکل های گوناگون دنبال شده است. سیاست های اوباما و بایدن و کلا حزب دموکرات آمریکا بیشتر به شکل «شیرینی» بوده است در حالی که سیاست های ترامپ و حزب جمهوریخواه بیشتر به شکل« چماق» بوده است.

در مقابل، هدف اساسی جناحی که اکنون بر حکومت فرمان می راند و نام «جنگ طلبان» را گرفته است، دفاع از موقعیت برتر سیاسی، امنیتی، نظامی و اقتصادی خود است. در واقع صحبت جنگ برای «بقای حکومت» که به میان می آید بیشتر در مورد این دسته راست در می آید. این جنگ برای بقای کل حکومت نیست زیرا کل سیاست حاکم بر جنگ از «جنگ دوازده روزه» تا «جنگ دوم» و درگیری های پراکنده پس از آن و همچنین مفاد توافق نامه ها و تفاهم نامه ها نشان می دهد که هدف اساسی ترامپ تا کنون سرنگونی حکومت نبوده است بلکه کنار آمدن با این حکومت و وابسته کردن آن به امپریالیست های غربی بوده است.

آنچه روشن است این است که آمریکا حاضر است با هر دو جناح کنار بیاید هم با جناح «تفاهم طلب» و هم با «جناح جنگ طلب».

در مورد نخستین، بیشتر سران آن از این که در جهان کنونی ما نمی توانیم منزوی باشیم و باید روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی با کشورهای دنیا و به ویژه با کشورهای غربی داشته باشیم تا بتوانیم جایی برای خود در نظام بین المللی دست و پا کنیم و اقتصاد را رشد دهیم و نیروی قدرتمندی در منطقه شویم صحبت کرده اند. بنابراین در مورد آنها مشکلی نیست و تکیه ی اصلی ترامپ و آمریکا هم روی این جناح است.

در مورد دومین باید گفت که ترامپ می تواند با جناح «جنگ طلب» نیز کنار بیاید مشروط بر اینکه این جناح سیاست های کنونی را کنار بگذارد و به جناح «تفاهم طلبان» بپیوندد.

آنچه مشکل جناح «جنگ طلب» که هسته ی مرکزی آن را بخشی از سران و کادرهای بالای سپاه تشکیل می دهند می باشد ترس از دست دادن موقعیت برتر اقتصادی و سیاسی و نظامی خود در حکومت است. چندین دهه است که این ها رشته های اصلی اقتصادی کشور را در اختیار داشته و به همراه دفتر رهبری بین 40 تا 60 درصد اقتصاد را کنترل می کنند.

آنچه قطعی است این است که در صورت توافق با آمریکا و وارد شدن سرمایه های خارجی امپریالیستی به ایران این جناح نمی تواند آن موقعیت و نقشی را که اکنون در اقتصاد و سیاست دارد داشته باشد بلکه باید وضع خود را تغییر داده و از آن درجه قدرت سیاسی و جایگاهی که امپریالیسم آمریکا می تواند به آنها دهد( به نسبت موقعیت شان در حکومت) در چارچوب تازه ای استفاده کند.

مدل اصلی آمریکا برای ایران تقریبا همان مدل زمان استبداد سلطنتی است. کشوری نفت فروش با صنایع مونتاژِی و وابسته به امپریالیست های غربی در واردات کالاهای تولیدی و مصرفی با قائل شدن یک موقعیت استثنایی برای دربار و طبقه ی سرمایه داران وابسته به امپریالیسم آمریکا و دیگر کشورهای غربی.

همچنان که در آن دوران سرمایه داران وابسته ی فراوانی وجود داشتند که در صنعت و تجارت نقش مسلط داشتند سران سپاه و عناصر دفتر رهبری نیز می توانند چنان نقشی را به عهده گیرند. در مورد دفتر رهبری نیز ترامپ و کلا رهبری آمریکا گرچه خواهان اصلاحاتی درون کشور مانند آزادی های اجتماعی( و از جمله مساله ی حجاب) و شاید کمی «تحمل سیاسی» در مورد مطبوعات و هنر و غیره هستند، اما مشکلی با موقعیت مذهبی و سیاسی و اقتصادی دفتر رهبری ندارد و این دفتر می تواند همان نقش دربار شاه سابق را به عهده گیرد. تنها مساله این است که موقعیت این ها قطعا با ورود سرمایه های خارجی و همچنین جایگاه تازه ای که برای اصول گرایان میانه رو و اصلاح طلبان حکومتی در نظر گرفته می شود برای این که طبقه ی حاکم بر ایران به طور نسبی متحد گردد، نمی تواند درست همان وضعی را داشته باشد که اکنون دارد مگر اینکه تسویه های خونینی درون حکومت صورت گیرد. در این مورد اخیر می توان به تهدید شدن( آشکار و یا ضمنی) به مرگ برخی از سران اصول گرا و اصلاح طلب مانند روحانی، ظریف و مرعشی و محسن هاشمی و مرعشی و محمود سریع القلم اشاره کرد.

از سوی دیگر این جناح جنگ طلب یا به کلی وابسته به امپریالیسم روسیه( و حکومت چین) است و یا روسیه( و چین) در آن دارای نفوذ زیادی هستند. و این نیز مشکلی در راه پذیرش توافق به وسیله ی اینان ایجاد می کند. به عبارت دیگر این دو کشور و به ویژه روسیه( زیرا دولت چین مشکلی با وابسته شدن اقتصاد ایران به کشورهای غربی ندارد همچنان که مشکلی با وابسته شدن کشورهایی مانند ویتنام در گذشته و ونزوئلا و کوبا در حال به بلوک امپریالیستی غرب ندارد) تلاش می کنند که از نظر سیاسی و نظامی حکومت ولایت فقیه را در مقابل آمریکا و کشورهای غربی قرار دهد.

به این ترتیب کلاف تغییر در حکومت اسلامی به ویژه به دلیل بافت متضاد طبقه ی سرمایه دار حاکم کمی پیچیده است و به نظر می رسد که هنوز تا زمانی  این کلاف و گره های کور باز شوند زمان مانده است.       

وضعیت رو به ویرانی و فلاکت طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان

تمامی بحران اقتصادی و تحریم ها و اکنون محاصره دریایی و افزایش و سخت گیرانه تر شدن تحریم ها روی سر کارگران( و دیگر حقوق بگیران جزء فرهنگیان و پرستاران و حقوق بگیران دولت و... ) و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و طبقات میانی جامعه خراب می شود.

پزشکیان آشکارا می گوید اسکناس چاپ می کند. نتیجه این که تورم بیشتر می شود!

بخشی از سهمیه ی بنزین را گران می کند. نتیجه اش گرانی کالاهاست!

دلار به حدود 230 می رسد و این یعنی ارزش تومان موجود در دست های مردم برای خرید کالاهای مورد نیاز پایین می آید( خواه کالاهایی که از خارج وارد می شود و خواه کالای داخلی که همواره به واردات مواد و قطعات و غیره وابسته است). اماهیچ یک از حکومتیان کک شان هم نمی گزد!

تمامی این ها معنایی جز پایین آمدن ارزش حقوق کارگران و زحمتکشان ندارد. برای نمونه آخر ماه حقوقی گرفته اند معادل 30 میلیون تومان و به محض گرفتن حقوق و آماده شدن برای خرج آن( البته اگر از پیش و با نسیه گرفتن خرج اش نکرده باشند) ارزش آن می شود 25 میلیون تومان!

سال هاست که سفره ها خالی تر شده و باز هم خالی تر می شود و اگر وضع چنین پیش رود که اکنون پیش می رود شاید مدتی دیگر برای بخش های زیادی از زحمتکشان جز نانی بر سر سفره چیزی باقی نماند! حکومت ولایت فقیه طبقات زحمتکش و ستمدیده ی ایران را به فقر و بدبختی و فلاکت انداخته است.

احتمال اعتراضات توده ای

این وضع به ناچار می تواند موجب واکنش کارگران و زحمتکشان و توده ی مردم شود. چنانکه پیش از این و در همین دهه و دهه ی گذشته شده بود.

اما حکومت نیز که وضع را می داند و می داند که مورد نفرت و کینه ی توده های مردم است پرده را بالا زده و شمشیر را از رو بسته است و از پیش حکم اش را صادر کرده است:

«آمریکا و دیگر توطئه گران می خواهند همجمه و فتنه در داخل درست کنند و عده ای از مزدوران شان را به خیابان بکشانند.»

و این معنای سرراستی دارد: اگر کسی به خیابان بیاید مزدور آمریکاست و حکم اش مرگ!

 تهدید پشت تهدید و از جانب تعدادی از سران نظامی و انتظامی و قضایی و از جمله رادان و اژه ای و غیره.

همین تهدیدها بخش هایی از مردم را به مسخره کردن وضع و لطیفه گویی وادار کرده است. می روند و خریدی می کنند و فیلمی می گیرند و در آن می گویند: این چند تا تخم مرغ و نیم کیلو سیب زمینی و ظرف کوچک پنیر را امروز خریدم 500 هزار تومان و سپس می گویند نه اصلا ناراحت نیستیم. می پرسید چرا؟ زیرا اگر بگوییم ناراحتیم مزدور آمریکا می شویم و حکم مان اعدام است!؟

جز این، حکومت انگار بدش هم نیامده و نمی آید که دلار گران شود و تورم و گرانی بیش از پیش شود و مردم از صبح تا شب شان مشغول امور روزمره ی زندگی شان گردد و فرصت سرخاراندن هم پیدا نکنند چه برسد که وقتی بیابند که به خیابان بیایند!

در واقع حکومت هیچ زحمتی به خودش نمی دهد و هیچ باری را بر دوش نمی کشد. این سیاست کلی حکومت پس از انقلاب بوده و تا کنون ادامه داشته است.

آنچه مسلم است این است که در شرایط کنونی طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های میانی جامعه  بیش از هر چیز به صلح نیاز دارند. تمامی این طبقات بیش از هر چیز از ادامه ی جنگ ضربه می خورند و ضربات وارده از جنگ خواه از جنبه ی نظامی و خواه از جنبه ی محاصره ی دریایی و تحریم ها مستقیما به وسیله ی حکومت روی معیشت و زندگی آنها فرود می آید.

از سوی دیگر این وضع معیشت و زندگی آنها را زیر فشار گذاشته است.

این است که ناچار به واکنش هستند. و آن هم  نه واکنش جدا جدا و پراکنده و عموما بی نتیجه یا کم نتیجه، بلکه واکنش های متحدانه.

هم اکنون بسیاری از کارگران و بازنشسته گان و فرهنگیان و پرستاران و دیگر گروه های زحمتکش یا در حال اعتصاب هستند و یا در حال اعتراض های جسته و گریخته ی خیابانی.

اما این اشکال باید تکامل یابد. این که این تکامل در جنبش توده ای به چه شکلی خواهد بود به شکل اعتصابات گسترده ی سراسری در محیط کار و یا اعتراضات خیابانی و یا تلفیق این ها با توجه به تجربه ی خونبار روزهای 19 و 20 دی ماه 1404 اکنون قابل تصور نیست.

شاید شورش هایی مانند دی 96 و آبان 98 درگیرد و شاید هم توده ها با حزم و احتیاط بیشتری وارد گود شوند!

و اما بخش هایی از پیشروان بی تردید راه سلاح را انتخاب خواهند کرد. سلاح در دست گرفتن و به راه انداختن جنگ توده ای.

با این حکومت نمی توان به زبانی جز زبان خودش سخن گفت.

به این بخش هایی از توده ها پی برده اند. دیر یا زود این بخش ها بیشتر خواهند شد.

نه به تجاوزامپریالیستی

نه به جنگ بین دو حکومت ارتجاعی

نه به جنگ طلبی حکام ریاکار و فاسد و جنایتکار حکومت ولایت فقیه

نان 

آزادی

استقلال

 

برقرارباد جمهوری دموکراتیک خلق ایران

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

17 شهریور 1405

      

 


شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت - تیراندازی به جوانان جویای کار را محکوم میکنیم


روز نهم شهریور جوانان جویای کار در اعتراض به استخدام های رابطه ای و تبعیض ها مقابل پالایشگاه تازه تاسیس لیشتر در گچساران تجمع کردند و خواهان کار شدند. اما جوابشان با گلوله داده شد! در همان روز جوانان جویای کار از روستاهای موران و عمیشیه بزرگ مقابل شرکت نیشکر دعبل خزاعی در اهواز با فریاد "استخدام حق مسلم ماست"، تجمع کردند و گفتند ما کار می‌خواهیم، گفتند گرسنه ایم و آهی در بساط نداریم، اما پاسخ آنها هم با گلوله و تهدید و ضرب و شتم داده شد!

سوال اینجاست؛
این بساط سرکوب نیروی کار، بیکار سازیها یا‌ حتی به رگبار بستن جوانی که جویای کار و معیشت است تا کی میتواند ادامه یابد؟
این تنها جوانان جویای کار در گچساران و اهواز نیستند که برای کار و معاش جمع شده و فریاد اعتراض از گرسنگی و بیکاری سر میدهند. این درد عمومی جمعیت میلیونی جوانان در ایران و همه ما مردم است.
بیکاری درد عمومی است و هم اکنون تعداد بیشماری از همکاران ما در نفت از کار بیکار شده اند و بختک بیکاری به جان میلیون انسانها در این جامعه چنگ انداخته است. بسیاری از همکاران ما و کارگران و بخش های مختلف مردم از فقر و بیکاری جانشان به لب رسیده است.
با این حقوقهای ناچیز و گرانی های کمر شکن و رشد صعودی هزینه های زندگی و رسیدن دلار به ۲۲۰ هزار تومان مردم زندگی شان نابود شده است.
بارها کارگر، معلم، بازنشسته و مردم به جان آمده آخرین پیام و هشدارشان را در کف خیابان داده اند و امروز نیز پیام ما کارگران شاغل در نفت همین است!
تیراندازی به جوانان جویای کار ادامه همان پاسخی است که مردم به جان آمده از فقر در اجتماعات دیماه از حکومت گرفتند و در طی آن و هم اکنون با تداوم اعدامها هزاران نفر به قتل رسیده اند. این سرکوبگریها راه به جایی نخواهد برد!

همین الان جوانان جویای کار در اهواز همچنان در تجمع و اعتراض هستند و ما حامیان آنها هستیم.
ما کارگران و ما مردم کوتاه نمی آییم.
معیشت منزلت حق مسلم ماست.

به جنگ افروزی ها باید پایان داده شود. به اعدام و زندان باید پایان داده شود. میلیاردها پولی که صرف پهباد و موشک و سلاحهای جنگی میشود، میلیاردها پولی که صرف نیروههای اجیر شده سرکوب می شود و میلیاردها پولی که به جیب دزدان حرفه و مافیای چپاول و غارت در این جامعه میرود، پولهایی است که میتواند دریچه یک زندگی شایسته را بروی همین کارگران جویای کار و همه ما مردم باز کند. صدای ما را بشنوید!

فراخوان ما به تمامی همکاران نفت، بویژه همکاران نفت در گچساران و همه کارگران و مردم و جوانان معترض و حق طلب اینست که با ما همصدا شوید و این اقدام وحشیانه نیروهای سرکوب حکومت در قبال جوانان جویای کار در گچساران و اهواز را محکوم کنید. زبان سرکوب حکومت را باید از ریشه خشکاند.

زنده با اتحاد و همبستگی

غنی سازی زندگی حق مسلم ماست

جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵

- شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت

شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت(ارکان ثالث)

 

سرنوشت خواهران دوقلوی معترض

 مقاله زیر به دلیل برخی اطلاعات ویژه که در آن مندرج است و از سایت ایران امروز انتخاب شده است

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

شانزده هم شهریور 1405

سرنوشت خواهران دوقلوی معترض

پاهای شکسته، موهای کنده‌شده و اکنون حکم اعدام



دنیل بوفی / گاردین / یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۲۶

خواهران دوقلو ۱۹ ساله بودند و هنوز در دبیرستان تحصیل می‌کردند که نیمه‌شب از تختخواب‌هایشان توسط مردانی نقاب‌دار ربوده شدند؛ مردانی که بعدها مشخص شد از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعزام شده بودند.

پس از چهار ماه جست‌وجوی بی‌وقفه و ناامیدانه در بیمارستان‌ها و نهادهای دولتی برای یافتن خبری از دخترانش، مادر آنها، مرضیه نورمحمدی، سرانجام از سرنوشتشان آگاه شد. ترانه و رومینا رحیمی به دلیل تصمیمشان برای پیوستن به میلیون‌ها نفری که در جریان اعتراضات ژانویه علیه حکومت در خیابان‌های شهرهای ایران حضور یافته بودند، بازداشت شده بودند. هنگامی که مادرشان در ماه مه موفق شد آنها را در زندان ببیند، این دو خواهر به سختی قابل شناسایی بودند.

به گفته پسرعموی آنها که در ایالات متحده زندگی می‌کند، بخش‌هایی از پوست سر این دو زن به دلیل کشیده شدن از موهایشان آسیب دیده و چهره‌هایشان پر از کبودی بود. همچنین ادعا شده است که به ترانه، که رؤیای راه‌اندازی اصطبل اسب خود را در سر دارد، گفته شده بود اگر اعتراف‌نامه را امضا نکند، مأموران زندان در برابر چشمانش به رومینا تجاوز خواهند کرد.

حکم اعدام برای ترانه و ۲۵ سال زندان برای رومینا

دیدار مادر با دخترانش در زندان دولت‌آباد اصفهان، پنج ماه پیش انجام شد. اکنون اسناد دادگاه‌های ایران نشان می‌دهد که ترانه به دلیل مشارکت در اعتراضات ژانویه به اعدام محکوم شده و رومینا نیز حکم ۲۵ سال زندان دریافت کرده است. از زمان صدور این احکام، هیچ‌یک از اعضای خانواده موفق به دیدار آنها نشده‌اند.

دلیل تفاوت میان این دو حکم همچنان نامشخص است، اما مسعود نورمحمدی، پسرعموی دوقلوها که در ایالت یوتای آمریکا زندگی می‌کند، می‌گوید درک اقدامات حکومت برای او دشوار است.

او گفت: «آنها حتی از قوانین خودشان هم پیروی نمی‌کنند. طبق قانون، یک دوره ۱۸ روزه برای اعتراض و درخواست تجدیدنظر توسط وکلا وجود دارد، اما در بسیاری از پرونده‌های اخیر [اعدام] این اتفاق نیفتاده است. فقط حکم صادر می‌کنند، بچه‌ها را می‌برند و اعدامشان می‌کنند و به دار می‌آویزند. بنابراین واقعاً هیچ چیز معنا و منطقی ندارد.»

نورمحمدی ۴۳ ساله معتقد است ترانه دقیقاً به دلیل آشکار بودن بی‌گناهی‌اش به اعدام با چوبه دار محکوم شده است.


رومینا رحیمی

او گفت: «کافی است به چشمانش نگاه کنید تا فوراً بفهمید که انسان مهربانی است. احساس من این است که آنها می‌خواهند در میان مردم ترس ایجاد کنند؛ این پیام را بدهند که: “ببینید، مهم نیست چقدر انسان خوبی باشید، مهم نیست چقدر بی‌گناه باشید، ما می‌توانیم به سراغتان بیاییم؛ پس دیگر به خیابان‌ها نیایید.”»

با وجود مشکلات و محدودیت‌های لجستیکی ناشی از جنگ با آمریکا و اسرائیل که از ماه فوریه آغاز شد، ایران امسال بیش از ۵۰۰ نفر را اعدام کرده است؛ از جمله دست‌کم ۲۹ نفر که در ارتباط با اعتراضات ضدحکومتی ژانویه محکوم شده بودند.

در میان اعدام‌شدگان دست‌کم ۱۶ زن نیز حضور داشته‌اند. صدها معترض دیگر نیز یا به اعدام محکوم شده‌اند یا با اتهاماتی روبه‌رو هستند که می‌تواند مجازات اعدام را در پی داشته باشد؛ از جمله بیش از ۷۰ نفر در اصفهان.

ماه گذشته، بریتانیا و ۳۰ کشور دیگر با صدور بیانیه‌ای مشترک، اعدام معترضان ژانویه را محکوم کرده و آن را تلاشی برای خاموش کردن صدای مخالفان توصیف کردند.


ترانه رحیمی

نورمحمدی که در حوزه فناوری اطلاعات سلامت فعالیت می‌کند و ۲۲ سال پیش از ایران به آمریکا مهاجرت کرده است، با وجود دریافت تهدیدهای مرگ از طریق پیامک و شبکه‌های اجتماعی از سوی افرادی که مدعی‌اند آدرس محل سکونتش را می‌دانند، همچنان درباره این پرونده سخن می‌گوید. او معتقد است سرنوشت دخترعموهایش باید اراده‌ای جدی برای پایان دادن به حکومت اسلامی ایجاد کند.

این دو زن در روزهای ۸ و ۹ ژانویه همراه با حدود ۱۸ میلیون نفر دیگر در اعتراضات اصفهان شرکت کردند. مردانی که یک ماه بعد برای بازداشت آنها آمدند، با کشیدن کیسه بر سرشان، آنها را از خانه خارج کردند و هیچ توضیحی نیز ارائه ندادند.

مادر دخترانش را نمی‌شناخت

نورمحمدی گفت: «خانواده نمی‌دانستند آنها کجا هستند. هیچ اطلاعی نداشتند. همه جا دنبالشان می‌گشتند؛ دادگاه‌های مختلف، بیمارستان‌ها و هر جایی که فکرش را بکنید. تا اینکه عمه‌ام تماسی دریافت کرد و به او گفتند: “دخترهایتان نزد ما هستند، برای ملاقاتشان به زندان بیایید.”»

به گفته نورمحمدی، دیدن دخترانش برای عمه او تجربه‌ای دردناک و تکان‌دهنده بود.

او گفت: «عمه‌ام فرزندان خودش را نمی‌شناخت. آنها به شدت کتک خورده بودند؛ صورت‌هایشان به‌شدت متورم شده بود، سراسر بدنشان کبود بود، آرنج‌ها، بند انگشتان و پاهایشان شکسته بود و تقریباً هیچ مویی روی سرشان باقی نمانده بود، چون آنها را از موهایشان می‌کشیدند و از یک سلول به سلول دیگر می‌بردند. همان‌جا فهمید که آنها در سلول انفرادی نگهداری شده‌اند.»

مرضیه نورمحمدی که اکنون دختران ۲۰ ساله‌اش را به تنهایی بزرگ کرده است، اجازه حضور در دادگاه آنها را نداشت. وکلای خواهران گفته‌اند که ترانه در دادگاه اعلام کرده هرگونه اعتراف یا اظهارنظر منتسب به او تحت شکنجه اخذ شده است. همچنین ادعا می‌شود هیچ مدرکی دال بر مشارکت این دو خواهر در اقدامات خشونت‌آمیز ارائه نشده و آنها پیش از این هرگز در اعتراضات سیاسی شرکت نکرده بودند.

نورمحمدی در پایان گفت: «مادرم با من زندگی می‌کند. حتی یک ثانیه نیست که از کنار او عبور کنم و او در حال گریه کردن نباشد.»

بیانیه ی چند شورا و گروه کارگری در مورد سالروز خیزش دموکراتیک - انقلابی زن، زندگی، آزادی

 

گذاشتن بیانیه های تشکل ها و گروه های کارگری و ... به معنای تایید همه ی مواضع مندرج در آنها نیست.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

16 شهریور 1405

 

شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت(ارکان ثالث)


چهارسال پیش مهسا(ژینا) امینی دختر ۲۱ ساله اهل سقز کردستان در تهران به جرم نداشتن حجاب بازداشت و توسط گشت ارشاد حکومتی به قتل رسید.
قتل مهسا آتشی شد که به روی بیش از چهار دهه ظلم، تبعیض و فساد شعله کشید و مردم معترض بار دیگر عزم شان را برای پایان دادن به فقر، نابرابری، تبعیض، سرکوب و برای رفاه، برابری و آزادی جزم کردند.
مهسا اسم رمز جنبشی شد که به سرعت قلب میلیونها انسان از بشریت متمدن در سراسر دنیا را تسخیر کرد و بانگ زن_زندگی_آزادی به زبانهای مختلف فریاد زده شد.
هشت ماه نبرد و همبستگی بی نظیر مردم معترض در ۱۴۰۱ که با فتح خاکریز حجاب شروع شد در ادامه باشکوه ترین لحظات مبارزاتی مردم ایران در تاریخ معاصر و به زبانی دیگر اولین انقلاب زنانه را رقم زد.
عظمت انقلاب مهسا چنان عمیق و سهمگین بود که دستگاه سرکوب رژیم چاره ای جز کشتار و دستگیری هزاران نفر معترض را نمی توانست انتخاب کند.
با وقوع این نقطه عطف تاریخی دیگر هیچ چیز سر جای اول برنگشت.
استمرار اعتراضات و کشمکشهای مردم باحکومت با فراز و فرودهای خود ادامه یافت تا در یک برآیند دیگر، اعتراض به فقر، تورم، فساد و سرکوب، منجر به تصاحب خیابانها از دورترین نقاط کشور تا تهران و همه شهرهای کوچک و بزرگ گردید.
مردم در آبدانان، ایلام و... نشان دادند که برای تامین معیشت و رفاهشان هیچ خط قرمزی ندارند و دیگر هیچ توجیه و تبلیغات و بهانه ای نمی تواند فقرشان را رنگ و لعاب فریبکارانه بدهد.
به دنبال تظاهرات خیابانی ۱۲ روزه و فوران اعتراضات سراسری در دی ماه ۱۴۰۴، رژیم اسلامی سرمایه، نقشه قبلا طراحی شده را به نمایش گذاشت و مردم را با دوشکا، گلوله جنگی و شلیک های نشانه گیری شده حتی در بیمارستان ها با هولناک ترین قتل عام خیابانی ‌مواجه و هزاران کشته را درطی دو روز ۱۸ و ۱۹ دی ماه با شقاوت و بیرحمی تمام در تاریخ روی دست مردم گذاشت.
اما در پاسخ باز هم شوک دیگری به حکومت وارد شد!
بجای مرعوب شدن، رقص سوگ و عصیان خانواده های دادخواه و مردم خشمگین نشان داد که تمامی سنن، آراء و فرهنگ انقیادی حاکم، همراه با آیین ها و قوانین متحجرانه باید به گور سپرده شوند.
بدین ترتیب سوگواری هم عرصه تقابل و مقاومت گردید.
علیرغم این سرکوب خونین، انقلاب مهسا با شعار "زن زندگی آزادی" همراه با تداوم پویا و عمیق این جنبش نشان داد که حتی در برابر خشن ترین رژیم های دیکتاتوری، پیشروی و پیروزی امکان پذیر است چنانکه برای اولین بار در تاریخ ایران، مطالبه "اعدام ممنوع" به شعار اصلی جنبشهای مترقی تبدیل شد.
جمهوری اسلامی با سیاست های جنگ افروزانه منطقه ای و با استعانت از شعله ورشدن آتش جنگ و نعمتی که بواسطه فضای جنگی و تحریمها نصیبش شده، شدیدترین و گسترده ترین دامنه فقر، محرومیت های معیشتی، اختناق و سرکوب بیشتر و اعدامهای هر روزه را به جامعه تحمیل کرده اما با این درجه از خشونت و تحمیل محرومیت هم نتوانسته جامعه را به تمکین واداشته و به عقب براند.
طبق هشدار منابع امنیتی خودشان حکومت در شرایطی قرار گرفته که هر لحظه می تواند با سهمگین ترین امواج اعتراضی مردم مواجه گردد.
در حالیکه مردم معترض در کف خیابان فریاد میزنند: "جنگ افروزی کافیه، سفره ما خالیه"، حاکمیت بجای پاسخ به مطالبات برحق مردم، با تشدید فضای جنگی و جنگ افروزی که بصورت دائم و ادواری بازتولید می شود، راه فرار از بحران ها، روبرو شدن با خشم مردم و آمادگی برای مقابله با آن را انتخاب کرده است.
بی تردید گام های استوار انقلاب برای فتح و تسخیر تمام ابعاد زندگی و آزادی به پیش رفته و مقاومت خود را در برابر نیروهای راست فاشیستی چه در لباس سلطنت و میهن‌پرستی و چه در لوای دین و مذهب اصلاح شده (بازوان سرمایه و بهره کشی) بیش از پیش سامان خواهد داد.
برای قدرت گرفتن و اعمال اراده در تمام امور زندگی، موانع را کنار خواهیم زد و تا ساختن دنیای مدرن، شاد و مرفه برای همه انسانها فارغ از جنسیت، نژاد و باورهای فکری دست از پیشروی برنخواهیم داشت.

ما امضا کنندگان این بیانیه همه فعالین و تشکلها و انسانهای شریف را به گرامیداشت هرچه باشکوهتر سالگرد انقلاب مهسا و بزرگداشت یاد همه جانباختگان راه آزادی فرا میخوانیم.
با تکیه بر آرمان های زن زندگی آزادی، با فریاد
#نه_به_اعدام
#معترض_زندانی_آزاد_باید_گردد
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
برای رهایی از  وضعیت موجود و تغییر بنیادین در مناسبات و روابط اجتماعی، هم پیمان می شویم.

۱۵شهریور ۱۴۰۵

امضاها:

۱_انجمن برق و فلز کرمانشاه
۲_ اعدام نکنید
۳_ دادخواهان
۴_شورای بازنشستگان ایران
۵_شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت
۶_شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت (ارکان ثالث)
۷_شورای هماهنگی اعتراضات پرستاران
۸_ندای زنان ایران
۹_مطالبه گران کف خیابان گیلان

۱۴۰۵ شهریور ۱۵, یکشنبه

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(2)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (2) 

مارکس و دولت همچون انگل – هجدهم برومر لویی بناپارت

در بخش یک ما نکاتی در مورد تحریف نظریه ی مارکسیستی دولت به وسیله ی جناب اتفاق بیان کردیم و در این بخش آن را ادامه می دهیم.

در تعریف نظریه ی دولت اتفاق چنین آورده بود:

« دوران: 1- کاپیتالیسم: دولت طبقاتی

طبقه ی بورژوازی( سرمایه داری) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه بورژوازی حاکم است.

دوران: 2- کاپیتالیسم: دولت مستقل و انگل وار

دولت می تواند« انگل وار و هراس انگیز» و مستقل از طبقه ی بورژوازی و در جهات منافع خودش باشد.»( شهرام اتفاق، در دفاع از مهرداد وهابی)

این یک تحریف آشکار در نظریه ی مارکسیستی و به ویژه نظری است که مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت بیان کرده است.

 از این تعریف این گونه بر می آید که گویا مارکس( و انگلس) دو نوع دولت در دوران کاپیتالیسم تشخیص داده اند. یکی «دولت طبقاتی» و دیگری «دولت مستقل و انگل وار».

در این که مارکس در هجدهم برومر شکلی استثنایی از دولت یعنی «دولت بناپارتی» را که به ظاهر مستقل و بر فراز دو طبقه ی اصلی جامعه یعنی بورژوازی و پرولتاریا جای دارد، اشاره می کند شکی نیست اما مساله ی «دولت بناپارتی» یک چیز است و «دولت انگل وار» چیزی دیگر.

«بناپارتی» خصیصه ی یک دولت ویژه یعنی دولتی است که پس از شکست انقلاب 1851- 1848 ظاهر شد. بنابراین تا اینجا می توان گفت که در دوران کاپیتالیسم می توان از شکل دولت بورژوازی که هر دو سلطه یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سیاسی را دارد( و این قاعده است) از یک سو و دولت مستقل از طبقه ی بورژوازی که در آن دولتیان صرفا سلطه ی سیاسی دارند( و این استثناء است)، اما سلطه ی اقتصادی کماکان در دست طبقه ی بورژوازی است صحبت کرد.

اما قرار دادن «دولت مستقل» و «دولت انگلی» در یک سطح همردیف، گویی تنها دولت بناپارتی که «دولت طبقاتی» نیست «انگلی» است و «دولت طبقاتی» بورژوازی «انگلی» نیست یک تحریف آشکار در نظر مارکس است. در واقع نظر مارکس در مورد انگلی و طفیلی بودن به همان اندازه در مورد «دولت مستقل» صدق می کند که در مورد «دولت  طبقاتی».

این ها هم  مشهورترین عبارت مارکس درباره ی دولت:

 «اين قوه اجرايى، با سازمان وسيع ديوانى و نظاميش، با دستگاه( ماشین- پورهرمزان) دولتى پيچيده و مصنوعيش، با سپاه نيم ميليونى کارمندان و ارتش پنج ميليونى سربازانش، اين هيأت انگلىِ وحشتناک، که تمامى تنِ جامعه فرانسوى را چونان غشائى پوشانده و همه منافذش را مسدود کرده است، در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد. امتيازات اعيانىِ مالکان عمده ارضى و شهرها، به همان ميزان از اختيارات قدرت دولت( قدرت دولتی – پورهرمزان) تبديل شد، صاحبان عناوين فئودالى به کارمندان عاليرتبه حقوق‌بگير تبديل شدند، و نقشه رنگارنگ حقوق فئودالىِ متناقض قرون وسطايى به برنامه کامل منظم قدرت دولتى، که کار آن چونان کار يک کارخانه، منقسم و متمرکز است تبديل گرديد. نخستين انقلاب فرانسه، که هدفش در هم شکستن تمام قدرت هاى مستقل، محلى، ايالتى، شهرى و ولايتى، به منظور ايجاد وحدت بورژوايى ملت بود ميب ايست هم کارى را که سلطنت مطلق آغاز کرده بود، يعنى تمرکز را، ناگزير توسعه دهد و هم وسعت، اختيارات و دستگاه ادارى قدرت حکومتى را(دستگاه قدرت دولتی- هرمزان). ناپلئون اين دستگاه ادارى ( ماشین دولتی – پورهرمزان) را تکميل کرد. سلطنت حقانى و سلطنت ژوئيه فقط تقسيم کار بيشترى را در اين دستگاه وارد کردند، تقسيم کارى که به موازات پيدايش گروه هاى صاحب منافع جديد، و در نتيجه، مصالح تازه ادارى در داخل جامعه بورژوايى، به تدريج افزايش مييافت. هر نفع مشترکى بيدرنگ از جامعه تفکيک گرديد و به عنوان يک نفع برتر، يک نفع عمومى، از حيطه عمل اعضاى جامعه خارج شد، از پل و مدرسه و املاک متعلق به آبادى در کوچک ترين مزرعه‌ها گرفته تا راه آهن، اموال ملى و دانشگاه ها، به صورت موضوع فعاليت حکومتى درآمد. بالأخره جمهورى پارلمانى براى مبارزه با انقلاب خود را مجبور ديد که با اتخاذ سياست شدت عمل و اقدام به سرکوبى، وسايل کار و تمرکز قدرت حکومتى را تقويت کند. تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند، احزابى که هر کدام به نوبه خود براى کسب قدرت( رهبری دولتی – پورهرمزان) مبارزه کردند، فتح اين بناى عظيم دولت( دستگاه دولتی عظیم - هرمزان) را چونان غنيمت اصلى فاتح دانسته‌اند.( هجدهم برومر لویی بناپارت، برگردان باقرپرهام، تاکید از مارکس است. در عبارت داخل پرانتز ترجمه ی پورهرمزان جای گرفته که به وسیله ی فردی( بی نام) که متن را بازنویسی کرده است صورت گرفته است.)

چنان که دیده می شود در این قطعه ی فوق العاده مشهور مارکس درباره ی دولت بورژوازی به طور کلی صحبت می کند و نه صرفا در مورد «دولت بناپارتی».

وی نخست به دو خصیصه ی اساسی دولت یعنی سازمان بوروکراتیک( که در زمان مورد اشاره «سپاهی مرکب از نيم ميليون کارمند داشت») و نظامی ( که در آن زمان «ارتش پنج ميليونى از سربازان» را در اختیار داشت) و خصلت انگلی آن اشاره می کند و سپس به تاریخ همین دولت می پردازد و می نویسد که:« در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد.» و آن گاه به شرح گسترش آن طی انقلاب فرانسه و سپس ناپلئون و سلطنت حقانی و ژوئیه و  بالاخره جمهوری پارلمانی می پردازد.

بنابراین آنچه که مارکس در این عبارات در مورد دولت حاضر و آماده بیان می کند تنها در مورد «دولت بناپارتی» نیست بلکه در مورد تمامی دولت های بورژوازی( یا به زبان اتفاق«دولت طبقاتی» ) نیز هست.

اما هدف از این تحریف بزرگ چیست؟

این که دولت های طبقاتی که بورژوازی سلطه طبقاتی یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سلطه ی سیاسی دارد، دولت هایی«انگلی» نیستند( لابد خدمتگزار جامعه هستند!).

یکی از اهداف«چهار تعریف» مارکس و انگلس در مورد دولت همین است. اتفاق می خواهد بگوید که «دولت بورژوازی دولت انگلی نیست».  به این مساله برمی گردیم.  

مارکس و انگلس و جامعه ی کمونیستی - نقدی بر برنامه ی گتا

وی ادامه می دهد:

«مارکس در ۱۸۷۵، در نقدی که به پیش‌نویس برنامه‌ی حزب اتحادیه کارگران آلمان (SDAP) می‌نویسد، از فردیناند لاسال، نویسنده‌ی متن به‌خاطر به‌کار بردن اصطلاح «چارچوب دولت ملی» و «دولت آزاد» انتقاد می‌کند و درباره‌ی دولت در جامعه‌ی آرمانی خود می‌گوید:

آزادی (واقعی) بدان معنا است که دولت را از ارگانی تحمیلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه مبدل کنیم.

انگلس نیز در سال ۱۸۷۸، در کتاب آنتی‌دورینگ درباره‌ی اوضاع حکمرانی و دولت پس از انقلاب کمونیستی آینده می‌نویسد:

پرولتاریا قدرت دولتی را در دست می‌گیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل می‌کند. اما بدین وسیله پرولتاریا خود را به عنوان پرولتاریا از میان برمی‌دارد و از این طریق کلیه‌ی تفاوت‌ها و تناقضات طبقاتی و مآلاً [سرانجام] دولت به مثابه دولت را از میان برمی‌دارد.

انگلس همان‌جا می‌افزاید که «دولت» پدیده‌ای متعلق به جامعه‌ی طبقاتی است و جامعه‌ی فاقد طبقه، نیازی به وجود دولت ندارد.»( همانجا)

در اینجا یکی از تعریف ها که از نظر اتفاق با دیگر تعریف ها در تضاد قرار دارد( چهار تعریف) آمده است. هدف این است که این دیدگاه جا انداخته شود که یا دولت در جامعه ی کمونیستی نیز وجود خواهد داشت و یا این که در این مورد «ابهام» وجود دارد.

 نخست در مورد «ابهام» اشاره کنیم که اولا مارکس و انگلس تمامی پاسخ های مسائل مبارزه ی طبقاتی را در جیب شان نداشتند و نیز به هیچ وجه حاضر نبودند دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی خود را با دیدگاه ایده آلیستی و متافیزیکی عوض کنند و به گمانه زنی های تخیلی در مورد آینده دست زنند. آنها بر مبنای مطالعه و تحقیق در تاریخ گذشته و حال به یک سلسله دیدگاه های نوین رسیدند( از ایدئولوژی آلمانی به این سو). مانیفست حزب کمونیست یک جهش در تکامل دیدگاه هاشان و در دوره ی نخستین فعالیت هاشان بود. آنها خواه در نگرش به گذشته و حال و خواه به آینده دیدگاه ها و مواضعی را که به آن رسیده بودند پیش می بردند و گسترش می دادند و تکامل می بخشیدند. آنها به آنچه به آن رسیده بودند به عنوان یک دگم نگاه نمی کردند بلکه آن را مجموعه ای از دیدگاه ها و مواضع می دانستند که باید همراه با تکامل مبارزه ی طبقاتی و تغییر در هر حوزه ای(اقتصاد، سیاست، فرهنگ، علم نظام و غیره) تکامل یابد. از این رو ممکن است که آنچه دیروز و در مانیفست حزب کمونیستگفته بودند با توجه به این که امروز و در پرتو مبارزات طبقاتی در فرانسه کامل تر خود را نشان داده است بیان کامل تری از آن ارائه کنند و ما برخی بیانات آنها را نسبت به بیانات گذشته روشن تر و دقیق تر و ژرف تر و تکامل یافته تر بیابیم.

وظیفه ی ما نه برجسته کردن و پیگیری آن چه نادرست یا کهنه شده از نظر تاریخی، کمتر دقیق، ناروشن، دارای ابهام و یا ناکامل بوده که به نوعی از یک سو نشانگر و بازتاب تکامل نایافتگی مساله ی مورد تحقیق(اقتصاد، سیاست، مبارزه ی طبقاتی و غیره) و از سوی دیگر نشانگر تحقیقات اولیه و یا ناکامل است، بلکه برجسته کردن آن دیدگاه ها و مواضعی است که روشن تر، دقیق تر و ژرف تر و کامل ترین دیدگاه ها در مورد مساله ی مورد بحث است.

نگاهی به چگونگی دیدگاه لنین در مورد این تفاوت ها در آثار مارکسیستی در این مورد سودمند است.

لنین پس از شرح همان بند در مورد دولت انگلی که ما در بخش گذشته از هجدهم برومر لویی لویی بناپارت بازگو کردیم می نویسد:

«مارکسيسم در اين مبحث شگرف نسبت به «مانيفست کمونيست» گام عظيمى به پيش برمي دارد. موضوع دولت در «مانيفست کمونيست» به طرز بسيار مجرد و با مفاهيم و عباراتى بسيار کلى مطرح شده است. ولى در اينجا مسأله به طور مشخص مطرح گرديده و به شکلى بسيار دقيق و صريح و عملا محسوس، از آن نتيجه‌گيرى شده است: همه انقلاب هاى پيشين ماشين دولتى را تکميل کرده‌اند و حال آنکه آن را بايد خُرد کرد و درهم شکست.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 527- 526، همچنین نگاه کنید به ص 528)

و پس از شرحی کوتاه از دیدگاه مارکس و انگلس در مورد دولت در مانیفست و اشاره به اینکه در این کتاب«اين مسأله مطرح نشده است که آيا - از نقطه نظر تاريخى - اين تعويض دولت بورژوازى با دولت پرولترى چگونه بايد باشد»می نویسد:

« همين مسأله است که مارکس در سال ١٨٥٢ طرح و حل می کند. مارکس به فلسفه ماترياليسم ديالکتيک خود وفادار است، تجربه تاريخى سالهاى با عظمت انقلاب ١٨٤٨-١٨٥١ را اساس قرار ميدهد. آموزش مارکس در اينجا هم، مانند هميشه، استنتاجى از تجربه است که انوار جهان‌بينى فلسفى ژرف و اطلاعات تاريخى وسيع آن را روشن ساخته است.»( همان، ص 527، تاکید از لنین است)

حال به مساله ی دولت در جامعه ی کمونیستی توجه کنیم.

در همان قطعه ای که در بالا آمد مارکس به روشنی و با دقت هر چه تمام تر گفته بود که« تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند.» معنای این عبارت روشن است. انقلاب ها باید این ماشین حکومتی را در هم بشکنند. یعنی نه از ماشین نظامی پنج میلیونی بورژوازی چیزی باقی بگذارند و نه از ماشین بوروکراسی وی با هزاران هزار کارمند.

چنان که می دانیم مارکس و انگلس در آخرین پیشگفتار چاپ آلمانی کتاب( 1872)نوشتند که برنامه مانيفست کمونيست «اکنون در برخى قسمت ها کهنه شده است».

سپس چنين ادامه دادند: ... «به ويژه کمون ثابت کرد که «طبقه کارگر نمي تواند به طور ساده ماشين دولتى حاضر و آماده‌اى را تصرف کند و آن را براى مقاصد خويش به کار اندازد»... »

جز این«مارکس در ١٢ آوريل سال ١٨٧١، يعنى درست در روزهاى کمون، به کوگلمان چنين نوشت:

...«اگر تو نظرى به فصل آخر کتاب «هیجدهم برومر» من بيفکنى، خواهى ديد که من اقدام بعدى انقلاب فرانسه را چنين اعلام مي دارم: بر خلاف سابق ماشين بوروکراتيک و نظامى از دستى بدست ديگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود« (تکيه روى اين کلمه از مارکس است) ...اين درست همان چيزى است که رفقاى پاريسى قهرمان ما در انجامش ميکوشند»)( به نقل از لنین، دولت انقلاب، همان ص 530)

اگر این دو وجه که باید درهم شکسته شوند از دولت گرفته شود چه چیز برای دولت باقی می ماند؟ در بهترین حالت مشتی کارهای ساده برای سازماندهی و پیشبرد امور عمومی. در این خصوص می توانیم به اشارات لنین در کتاب دولت و انقلاب در مورد نخستین فاز جامعه ی کمونیستی توجه کنیم:

« و چون اکثريت مردم خود ستمگران خود را سرکوب ميکنند لذا ديگر «نيروى خاصى» براى سرکوب لازم نيست! بدين معنى دولت رو به زوال مي گذارد. بجاى مؤسسات ويژه اقليت ممتاز (مستخدمين دولتى ممتاز، سران ارتش دائمى)، خودِ اکثريت ميتواند مستقيما اين عمل را انجام دهد و هر قدر وظايف قدرت دولتى بيشتر بدست عموم انجام گيرد، به همان نسبت هم از لزوم اين قدرت کاسته مي شود.»(همان ص 532)

و:

«حساب و کنترل - اين است نکته عمده‌اى که براى «سر و صورت دادن» به نخستين فاز جامعه کمونيستى و نيز براى جريان صحيح عمل آن لازم است. همه افراد کشور در اينجا بدل به خدمتگذاران مزدبگير آن دولتى مي شوند که عبارت از کارگران مسلح است. همه افراد کشور خدمتگذار و کارگر يک «سنديکاى» دولتى همگانى ميشوند. تمام مطلب بر سر آن است که آنها با مراعات صحيح ميزان کار برابر هم کار کنند و برابر هم مزد بگيرند. حساب اين کار و کنترل آن را سرمايه‌دارى به منتها درجه ساده نموده و به اَعمال فوق‌العاده ساده نظارت و ثبت، اطلاع از چهار عمل اصلى و صدور قبوض مربوط رسانده که انجام آن از عهده هر فرد باسوادى ساخته است.»( همانجا، ص 553، تمامی تاکیدها از لنین است)

هرمز دامان

نیمه نخست شهریور 1405