نخستین نکته ای که می توان در مورد آن صحبت کرد همان وضع تضادهایی است که به رده ی دوم می روند. صحبت این است که تبعیت این ها از تضاد عمده چه نقشی در رابطه میان خود آنها خواهد داشت؟ برای نمونه زمانی که مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی نقش عمده را بیابد رابطه بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی از یک سو و حکومت مرتجع ولایت فقیه چگونه خواهد بود؟
آیا تضاد میان آنها، گیریم برای مرحله ای، از بین خواهد رفت و یک وحدت بین آنها با یکی از طرفین تضاد عمده به وجود خواهد آمد و یا این تضاد با وجود موجودیت، کم اهمیت خواهد شد؟
برای پاسخ به این پرسش ها نیاز به روشن کردن معنای تبعیت است.
تبعیت به این معناست که مبارزه ی میان دیگر تضادها از تضاد عمده و چگونگی ماهیت آن و الزاماتی که به وجود می آورد پیروی می کنند و نه لزوما این که هر گاه تضادی عمده شود باید وجهی که یک سر تضاد غیرعمده شده ی کنونی است( در اینجا طبقه ی کارگر و خلق در تضاد میان خلق و حکومت ولایت فقیه) به یکی از دو جهت تضاد عمده بپیوندند و با آن متحد شود، بلکه به این معناست که رشد و گسترش این تضاد اخیر تابع رشد و گسترش تضاد عمده است.
می توان پرسید که اگر در سطح جهانی تضاد بین دو نیروی ارتجاعی امپریالیستی عمده شود( برای نمونه در جنگ جهانی اول و دوم که اگر نگوییم تمامی کشورهای درگیر، بلکه حداقل همان ها که درگیر بودند) آیا باید طبقه ی کارگر کشورهای امپریالیستی در آن کشورها به یکی از دو جهت بپیوندند و از یکی از دو جهت پیروی کنند؟
می دانیم که در چنین دورانی در حالی که تضاد عمده تضادی ارتجاعی است سیاست کمونیست ها نه پشتیبانی و یا اتحاد با یکی از دو جهت بلکه جنگ علیه هر دو جهت و در پیش گرفتن سیاست شکست طلبی امپریالیسم و بورژوازی خودی و سر دادن شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است. بر مبنای چنین سیاستی کمونیست های هر کشور باید درگیر مبارزه علیه امپریالیسم خودی و تبدیل جنگ ارتجاعی به جنگ داخلی انقلابی شوند. تجلی این مساله در کشور خودی به معنای عدم پشتیبانی از بورژوازی خودی و تبدیل جنگ وی برای غارتگری به جنگ برای سرنگونی خود وی است. این امر تمامی طبقاتی را که بورژوازی خودی زیر استثمار و ستم قرار داده است به همراه طبقاتی که مخالف جنگ امپریالیستی هستند و یا حداقل آن را در حال حاضر مفید به حال کشور نمی دانند( برای نمونه بخش هایی از بورژوازی لیبرال) می تواند به اتحاد تشویق کند و در صورت وجود تمامی شرایط لازم امر«اختلاف» بین طبقات داخلی به «اتحاد» علیه بورژوازی خودی تبدیل شود.
مساله ی اتحاد
در اینجا مساله ی دومی هم به میان می آید و آن خود مساله ی «اتحاد» است.
پرسش این است که آیا اتحاد میان نیروهای طبقات گوناگون در هر شرایطی ممکن است؟
روشن است که پاسخ خیر است.
«اتحاد» نخست به معنای حذف مبارزه نیست زیرا ما از تضادهایی صحبت می کنیم که از تضاد عمده تبعیت می کنند و نه از اتحاد مطلق. وحدت طبقه ی کارگر و یا حزب کمونیست با خودش نیز حاوی مبارزه ی درونی( وحدت- تضاد و مبارزه- وحدت) است، چه برسد به اتحادش با طبقات دیگر. پس اتحاد طبقه ی کارگر با هر طبقه ی دیگر مفروضی همراه مبارزه اش است، گیریم که گاه این و گاه دیگری جهت عمده گردند.
دوما اتحاد خودش درجه دارد و روشن است که مثلا آن درجه اتحادی که میان طبقه ی کارگر و توده های دهقانی و یا کشاورزان فقیر و به طور کلی خرده بورژوازی تهیدست می تواند وجود داشته باشد میان طبقه ی کارگر و کشاورزان مرفه و ثروتمند و خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند به وجود آید، و طبعا درجه ی آن کمتر است. و از این بیشتر این اتحاد میان طبقه ی کارگر و سرمایه داران مخالف جنگ( همان جنگ امپریالیستی را در نظر گیریم) در چنین شرایطی به درجه ی اتحاد میان طبقه ی کارگر و نیروهای خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند استحکام داشته باشد. و بالاخره می توان اتحاد با نیروهای ارتجاعی مخالف جنگ را به میان آورد. در چنین حالتی اتحاد به درجاتی می تواند وجود داشته باشد( بسته به شرایط واقعی و موقعیت آن لایه ها) و نیز می تواند به وجود نیاید و صرفا مبارزه با توجه به این که علیه دشمن عمده در آن شرایط یعنی علیه بورژوازی حاکم امپریالیسم است علیه آنها کاهش یابد و یا به گونه ای فرعی شود و در عین حال از هر اقدام مثبت آنها علیه بورژوازی امپریالیست حاکم پشتیبانی مشروط صورت گیرد. و بالاخره مبارزه می تواند بیشتر به صورت مطرود و منزوی و منفعل کردن آنها باشد.
در برخی مواقع نیز به آنجا می انجامد که صرفا باید از تضادها استفاده کرد و یا میان آنها مانور داد و نه اینکه لزوما اتحادی با یک نیروی ارتجاعی که در آن شرایط دشمن عمده ی طبقه ی کارگر نیست و یا بورژوازی امپریالیستی برقرار کرد آن هم به ویژه در جایی که این چنین بورژوایی خواهان نابودی اتحاد خلق و خودش یک پا دشمن باشد. اصل چنان که مائو فرموله کرد این است: مشت های خود را به هر سو پراکنده نکنید بلکه عمدتا متوجه یک جهت سازید. یا مشت های خود را به دو سو نپرانید بلکه عمدتا به یک سو متوجه کنید. این همان معنای تضاد عمده است که در شکل عملی خود طرح شده است.
حال به شرایط ایران بپردازیم.
شرایط امروز ایران
در حال حاضر مردم ما با وضعیت نامساعدی روبرو هستند. از یک سو در داخل یک حکومت هیولایی حدودا پنجاه سال بر آنها حاکم بوده است. این حکومت به معنای واقعی مستقل نیست، یعنی نه نماینده ی سرمایه داران ملی ایران است و نه اینکه ارتجاعی مستقل است، بلکه از یک سو طبقه ی حاکم طبقه ی سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور است( در شکل و هیئت سران نظامی پاسدار و تمامی آخوندهای صاحب موقعیت سیاسی و اقتصادی و یا فرهنگی در حکومت) که شکل ایدئولوژیک - فرهنگی مذهبی( حکومت ولایت فقیه و اسلامی) و تا حدود زیادی حقوقی و سیاسی قرون وسطایی دارد و از سوی دیگر بیشتر وابسته و یا متکی به امپریالیسم روسیه و نیز دولت مرتجع چین است و این دو کشور از یک سو با قراردادهای اقتصادی- سیاسی و امنیتی مردم را می چاپند و از سوی دیگر گاه و نه همیشه از حکومت در تضادهاشان با امپریالیسم آمریکا و دولت های امپریالیستی اروپای غربی پشتیبانی( و بیشتر پشتیبانی های حرفی و یا قطعنامه ای و از این گونه ها و نه عملی و نظامی)، و از آن به نفع موقعیت خویش در برابر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های اروپای غربی استفاده می کنند. این حکومت دشمن شماره یک مردم کشور خودش است و از هر نظر اقتصادی و سیاسی و تمامی جهات فرهنگی( حقوقی، هنری، علمی و فلسفی و آداب و آیین ها و سنت ها و نیز محیط زیست) به طبقه ی کارگر و خلق کشور خویش ستم می کند. این حکومت پیش از تجاوز امپریالیستی به ایران بیش از چهل هزار نفر را کشته، بسیاری را کور و ناقص و بازداشت و شکنجه و زندان کرده و مشغول کشتار هر روزه ی مبارزان است.
چند نکته درباره این بخش برای رفع برخی سوء تفاهم ها:
یک - تکرار می کنیم که حکومت کنونی نماینده ی سرمایه داران ملی ایران نیست. باندها و جناح های اصول گرا از راست و معتدل و حتی در دهه ی نخست انقلاب، جناحی که بعدا در دهه ی هفتاد نام «دوم خردادی» و «اصلاح طلب» به خود گرفت همه در حذف تمامی نماینده گان سیاسی سرمایه داران ملی از بنی صدر و بازرگان و سحابی و سامی و فروهر( که برخی از آنها مانند سامی و فروهر – و سحابی نیز به گونه ای - ترور شدند) و غیره و همچنین تاراندن احزاب و سازمان هاشان نقش داشتند.
تجاوز امپریالیستی به ایران
حال تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران را مرور می کنیم.
بر مبنای آنچه از مائو آمد می توان اشاره ی وی را برجسته کرد:
«هنگامی که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند.»
روشن است که اولا منظور مائو بیشتر طبقه ی سرمایه داران ملی ست که تا حدودی حزب گومیندان نماینده ی آنهاست( زیرا در این حزب جناح های هوادار امپریالیست های آمریکایی نیز وجود داشت که خود چیانکایشک نماینده ی آنها بود) و دوما منظور مائو نفی مبارزه میان این طبقات متحد شده نیست، بلکه به این معناست که نسبت به دوری و نزدیکی طبقه ی کارگر به آنها و نسبت به شرایط به مشخص پیش آمده( در اینجا تجاوز ژاپن به چین و درجه و میزان رویارویی و مبارزه ی این طبقات با امپریالیسم ژاپن) مبارزه شدت و ضعف پیدا می کند.
حقیقت اما در مورد حکومت ولایت فقیه این است که اولا خودش نماینده سرمایه دارانی مرتجع است؛ و دوما کم و بیش به امپریالیسم روسیه و چین وابستگی دارد، یعنی تضادش با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی از یک سو در چارچوب وابسته گی به بلوک امپریالیسم روسیه است و از سوی دیگر در چارچوب اهداف ارتجاعی خودش در منطقه و این میان تنها انگیزه ای که به طور مطلق غایب است، انگیزه ی ملی است؛ گرچه می دانیم این مرتجعین ریاکار سالوس صفت در دوران کنونی شعارهای مذهبی شان را به شعارهای ملی تغییر داده اند و های و هوی ملی گرایی شان گوش مردم را کر کرده است!
و سوما این حکومت چه امپریالیسم حمله کند و چه حمله نکند دشمن اصلی خود را تمامی طبقات داخلی می داند و به هیچ عنوان از کشتار آنان نمی کاهد و برعکس جنگ های این چنینی را فرصتی و غنیمتی برای کشتارهای بیشتر داخلی می بیند. چنانکه به گذشته نگاه کنیم می بینیم که از آغاز جنگ با عراق دست به کشتار داخلی زد و تمامی گروه های سیاسی مخالف را( حتی سران حزب توده که همواره قربان و صدقه اش می رفتند و شعار مشهورشان «سپاه پاسداران را به سلاح های سنگین مسلح کنید» بود!) در هم شکست و در پایان آن نیز بسیاری از زندانیان سیاسی حکم داده شده و زندان خود را طی کرده را اعدام کرد؛ و هم اکنون نیز و در این جنگ، از یک سو در حال بازداشت و زندان کردن و اعدام در همه جای ایران و به ویژه میان ملت های زیر ستم است و از سوی دیگر در حال شلیک موشک به گروه های کردی که در اقلیم عراق هستند و از آغاز جنگ های اخیر تا کنون اقدام عملی جدی ای هم علیه جمهوری اسلامی به عمل نیاورده اند.
به همراه اینها، این حکومت ذره ای دل اش برای کشور نمی سوزد. تمام ایران و محیط زیست آن را به گونه ای ویران کرده است. به این ترتیب این حکومت عملا امکان هر گونه اتحادی و یا جبهه ی متحدی با خود را نفی کرده است. به این ترتیب در حالی که در چین بین حزب کمونیست و حزب گومیندان اتحاد و جبهه ی متحدی واقعیت یافت اما در ایران صحبت کردن از جبهه ی متحد با حکومت مرتجع ولایت فقیه سوژه ای برای «جوک» شدن است.
در بهترین حالت اگر امکان اتحادی با این حکومت( و آن هم نه در جبهه ی متحد) موجود بود و آن هم بیشتر در صورت وجود جنبش سازمان یافته طبقه ی کارگر و رهبری آن و دیگر طبقات مردمی به وسیله ی یک حزب کمونیست قوی و دارای نفوذ توده ای، استفاده از تضادهای این حکومت و بلوک امپریالیسم روسیه با امپریالیست های غربی و مانور دادن میان آنها بود. در چنین صورتی می شد گفت که همان گونه که مائو در هنگامه ی جنگ جهانی و تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین، از تضادهای میان امپریالیست های آمریکا و غرب با امپریالیسم ژاپن( که در بلوک آلمان و ایتالیای فاشیستی بود) استفاده کرد می شد از چنین تضادهایی و با حفظ حد و مرزها و حد نگهدارانه استفاده کرد و یا از آنها برای مانور طبقه ی کارگر استفاده کرد.