۱۴۰۵ آبان ۸, جمعه

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(8 - بخش پایانی)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن( 8 - بخش پایانی)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(8)

دو - رویزیونیست ها( پاره هفتم)

امپریالیسم و کشورهای زیرسلطه و رابطه ی کشورهای زیرسلطه با کشورهای امپریالیستی

یکی از مهم ترین مسائلی که به وسیله ی بخش عمده ای از «شبه چپ» ها قلب ماهیت شده است مساله ی وابسته گی دولت های زیرسلطه( یا نیمه مستعمره) به دولت های امپریالیستی است.

دارودسته های ترتسکیستی و «چپ نو»یی

این قلب ماهیت عموما به گونه ای سرراست و با حذف امپریالیسم به عنوان عالی ترین مرحله ی سرمایه داری صورت گرفته است. در اینجا به جای «عالی ترین مرحله ی سرمایه داری» که «انحصار» مشخصه ی اصلی آن است، صرفا با همان مفهوم خشک و خالی «سرمایه داری» روبرو هستیم. این تغییر در «شبه چپ» ایران اساسا به وسیله ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و از جمله احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست و نیز تا حدودی بخشی از «چپ نو» یی ها و با تفسیر مجعول برخی تغییرات در ساخت اقتصادی ایران پس از « انقلاب سفید» و انتقال آن از نیمه فئودالیسم به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری صورت گرفته است.

از دیدگاه اینان بر می آید که تغییری در سرمایه داری دوران رقابت آزاد که مارکس در سرمایه شرح داده است یا صورت نگرفته و ما با همان سرمایه داری و همان تضاد «کار و سرمایه» روبروییم، و یا اگر تغییری صورت گرفته و مرحله ی نوینی به نام امپریالیسم به وجود آمده این در کشور زیر سلطه صرفا در درون روابط «سرمایه داری» داخلی موجودیت می یابد. بر مبنای دیدگاه دوم  حضور امپریالیسم در کشور زیر سلطه یعنی همان موجودیت یا برجسته شدن «سرمایه و بورژوازی» و «کار و طبقه ی کارگر» در روابط سرمایه داری کشور زیرسلطه و نهایتا همان «تضاد کار و سرمایه»! به این ترتیب در این دیدگاه پذیرش امپریالیسم جز برای مانور و تزیینی بی خاصیت برای همان «سرمایه داری» نبوده است.

نکته این است که پذیرش گذار از سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه مالی( آمیزش سرمایه ی صنعتی و بانکی) و به وجود آمدن مرحله ی نوین در سرمایه داری یعنی امپریالیسم، تغییری در تضاد اساسی در کشورهای امپریالیستی نمی دهد( گرچه ترتسکیست ها و «چپ نو» یی ها دنبال انقلاب سوسیالیستی در کشورهای امپریالیستی هم نیستند!) و در این کشورها ما همچون پیش با سرمایه داری و تضاد اساسی آن یعنی کار و سرمایه روبروییم. بنابراین آنچه که موجب نفی مرحله ی امپریالیسم و برجسته کردن تضاد کار و سرمایه به وسیله ی این گروه ها شده است بیشتر به کشورهای زیر سلطه مربوط و از جمله کشور ما بر می گردد.

ظاهر نظر ترتسکیست های حکمتی این است که به تضاد «کار و سرمایه» اهمیت می دهند و از نظر آنها وارد کردن مقوله ی امپریالیسم موجب می شود که طبقات موجود در جامعه بیشتر از کارگر و سرمایه دار شوند و طبقه ی خرده بورژوازی و بورژوازی ملی که از نظر حکمتی ها وجود خارجی ندارند و «اسطوره» هستند به طبقات موجود افزوده شوند و نیز افزون بر تضاد خلق با طبقات ارتجاعی داخلی، تضادی هم بین «خلق و امپریالیسم» به وجود آید که نیازی به طرح آن نیست زیرا موجب رشد «ناسیونالیسم» در میان طبقه ی کارگر می شود و این طبقه را از مقابله با طبقه ی سرمایه دار باز می دارد!

در نوشته های نخستین اش حکمت لیدر مزدور این حضرات از امپریالیسم نیز حرف می زد اما امپریالیسم برای او تنها در تولید سرمایه داری داخلی و تضاد کار و سرمایه معنا پیدا می کرد و در چنین دیدگاهی بود و نبود امپریالیسم یکسان بود و تغییری در تضادهای جامعه و وظایف طبقه ی کارگر ایجاد نمی کند.

امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری

 واقع این است که پیش از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه ی مالی شکل اساسی سلطه ی کشورهای سرمایه داری صنعتی مانند انگلستان، هلند، اسپانیا و فرانسه استعمار مستقیم بود و کشورهای زیر سلطه بیشتر مستعمره این گونه کشورها بودند( سده ی نوزدهم) و برای همین مبارزات ضد استعماری شکل اساسی مبارزات در کشورهای مستعمره ی آسیایی و آفریقایی و آمریکای جنوبی و مرکزی بود.

در کشورهای زیرسلطه نیز عموما یا ساخت های فئودالی( و همچنین عشیره ای و قبیله ای و غیره) حاکم بود و یا تلفیقی از ساخت فئودالی و سرمایه داری تجاری که بخش مسلط آن وابسته به امپریالیسم بود. در عین حال در این کشورها سرمایه داری ملی نیز رشد می کرد که استعمارگران با ایجاد موانع در مقابل آن( از جمله ارسال کالای ارزان تولید کشورهای خود و یا تحمیل قوانین گمرکی به نفع صادرات کالاهای خود به این کشورها و همچنین مقابله ی سیاسی) مانع رشد اقتصادی و سیاسی آن می شدند.

لنین در امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری و در بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ و پس از آوردن آمار آ. سوپان، جغرافيدان می نویسد:

وى از اينجا چنين نتيجه مي گيرد:«بنابراين صفت مشخصه اين دوره تقسيم آفريقا و پولينزى است». نظر به اينکه در آسيا و آمريکا سرزمين هاى اشغال نشده يعنى سرزمين هايى که متعلق به هيچ کشورى نباشد وجود ندارد، لذا نتيجه‌گيرى سوپان را بايد توسعه داد و گفت صفت مشخصه دوران مورد بررسى عبارت است از تقسيم قطعى جهان. منظور از قطعى در اينجا اين نيست که تجديد تقسيم امکانپذير نيست، برعکس تجديد تقسيم امکانپذير و ناگزير است، منظور از قطعى اين است که سياست استعمارى کشورهاى سرمايه‌دارى تصرف اراضى اشغال نشده را در سياره ما به پايان رسانده است. جهان براى نخستين بار کاملا تقسيم شده است و بعد از بايد فقط تجديد تقسيم شود يعنى از دست يک «صاحب» بدست ديگرى برسد نه اينکه از بى صاحبى بدست «صاحب» بيفتد.»( مجموعه آثار تک جلدی، بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ، ص 419)

به این ترتیب پس از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به امپریالیسم ما با دو تغییر اساسی روبرو هستیم.

 یکم: شدت گرفتن تضاد میان قدرت های استعماری و اکنون امپریالیستی برای تقسیم دوباره جهان و سهم بری هر کدام بر مبنای نیرو و توان اقتصادی و نظامی خود. بر این مبنا هر بار که یک نیروی امپریالیستی قوی تر از پیش می شد اما بهره بردن اش از جهان کمتر از نیروی واقعی اقتصادی و یا نظامی آن بود تلاش می کرد که سرزمین های بیشتری را از چنگ رقبا به دست آورد و این تجدید تقسیم یا از طریق سازش رقبا با وی و یا از طریق جنگ صورت می گرفت.

 دوم: شدت گرفتن تضاد میان کشورهای زیرسلطه با امپریالیسم.  

 لنین پس از اشاره به این که تقسیم جهان بین امپریالیست ها دو نوع اساسی از کشورهای زیرسلطه یعنی مستعمره و نیمه مستعمره را به وجود آورده است می نویسد:

«و اما در مورد کشورهاى «نيمه مستعمره» بايد گفت که آنها نمونه‌اى از آن شکل هاى انتقالى هستند که در تمام رشته‌هاى گوناگون طبيعت و جامعه مشاهده مي شود. سرمايه مالى در کليه مناسبات اقتصادى و کليه مناسبات بين‌المللى آنچنان نيروى بزرگ و مي توان گفت قاطعى است که حتى قادر است دولت هايى را هم که از کامل ترين استقلال سياسى برخودارند تابع خود سازد و واقعا تابع مي سازد؛ هم اکنون نمونه‌هاى آن را خواهيم ديد. ولى بديهى است براى سرمايه مالى از همه «راحت تر» و از همه پُر فايده‌تر آنچنان تابع کردنى است که با از دست رفتن استقلال سياسى کشورها و ملل تابعه توأم باشد. صفت مشخصه کشورهاى نيمه مستعمره اين است که از اين لحاظ جنبه «حد وسط» را دارند. بديهى است که مبارزه بر سر اين کشورهاى نيمه وابسته بخصوص در دوران سرمايه مالى که در آن باقيمانده جهان تقسيم شده بود مي بايستى حدت يابد.»( همانجا، ص422)

 و همچنین:

« حال که از سياست استعمارى دوران امپرياليسم سرمايه‌دارى سخن به ميان آمد بايد اين نکته را نيز متذکر شد که سرمايه مالى و سياست بين‌المللى مربوط به آن که شامل مبارزه دولت های بزرگ در راه تقسيم اقتصادى و سياسى جهان است، يک سلسله شکل هاى انتقالى وابستگى دولتى به وجود مي آورد. صفت مشخصه اين دوران تنها وجود دو گروه اصلى از کشورها يعنى گروه کشورهاى مستعمره‌دار و گروه مستعمرات نيست، بلکه وجود شکل هاى گوناگونى از کشورهاى وابسته نيز هست که در صورت ظاهر استقلال سياسى دارند ولى عملا در دام وابستگى مالى و ديپلماتيک گرفتارند. ما به يکى از شکل ها يعنى نيمه مستعمره قبلا اشاره کرده‌ايم و نمونه ديگر آن مثلا آرژانتين است.

شولتسه گورنتيس در کتاب خود در باره امپرياليسم بريتانيا مي نويسد: "آمريکاى جنوبى و بخصوص آرژانتين آن از لحاظ مالى چنان به لندن وابسته است که آن را تقريبا بايد مستعمره بازرگانى انگلستان ناميد"(9) شيلدر با استفاده از گزارش هايى که کنسول اتريش- مجارستان در بوينس‌آيرس در سال ١٩٠٩ فرستاده سرمايه‌هايى را که انگلستان در آرژانتين بکار انداخته است ٧٥/٨ ميليارد فرانک برآورد مي کند. تصور اين موضوع دشوار نيست که سرمايه انگلستان - و "دوست" وفادارش يعنى ديپلماسى - چه روابط محکمى با بورژوازى آرژانتين و با محافل اداره کننده کليه شئون اقتصادى اقتصادى و سياسى اين کشور دارد.» ( همانجا، ص 423 تاکیدها در دو متن از لنین است)

با توجه به نوع سلطه امپریالیستی دو نوع کشور زیرسلطه به وجود می آید:

یک - مستعمرات: آنها که امپریالیسم مستقیما بر آنها مسلط است و هیچ گونه استقلال سیاسی ندارند. این نوع کشورها به مرور و در نتیجه دو عامل مهم جای خود را به نیمه مستعمرات می دهند. این دو عامل یکی مبارزات گسترده و شدید خلق های مستعمرات برای استقلال و آزادی و رهایی از یوغ نیروی بیگانه و ضربات سنگینی است که به امپریالیست ها وارد می کند و دیگری هزینه های سنگین اقتصادی و نظامی و سیاسی( و از جمله مخالفت داخلی و جهانی مقابل اشغال) برای کنترل مستقیم کشورهای مستعمره به وسیله ی کشورهای امپریالیستی.

  دوم - نیمه مستعمرات: آنها که به ظاهر استقلال سیاسی و حتی کامل ترین نوع آن را دارند اما در تمامی روابط خود تابع سرمایه ی مالی و در چنبره ی روابط دیپلماتیک – سیاسی اسیر هستند. گسترش نیمه مستعمرات در عین حال با تغییرات اقتصادی گسترده ای همراه شد که چهره ی این کشورها را دگرگون کرد.

 پیامد تغییرات مزبور که به ویژه پس از جنگ جهانی دوم صورت گرفت این بود که ساخت های فئودالی در بخش مهمی از کشورهای زیرسلطه تحلیل روند و در نتیجه ی نفوذ و تسلط امپریالیسم، جای خود را به یک نوع سرمایه داری تحمیل شده از بالا به نام سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور بدهند. در این کشورها سرمایه داری بومی و ملی برخاسته از تغییرات درونزا بر ساخت اقتصادی مسلط نگردید و این کشورها به گونه ای خودرو صنعتی نشدند، بلکه یک نوع سرمایه داری وارداتی و از بالا تحمیل شده با مشخصات اساسی ورود سرمایه ی امپریالیستی به کشور و در اختیار گرفتن مهم ترین بخش های تولید مواد خام( خواه در اکتشاف و استخراج و تولید مواد معدنی و خواه در کشاورزی)، ایجاد صنایع مونتاژِی، صدور کالاهای صنعتی مصرفی برای مصارف عادی و نظامی و استثمار نیروی کار ارزان این کشورها بود.

 به این ترتیب کشورهای زیر سلطه به دو نوع کشور صادر کننده ی مواد خام معدنی- کشاورزی عموما به کشورهای امپریالیستی و پس از انتقال کارخانه ها به برخی از کشورهای زیرسلطه همچنین به این کشورهایی که سرمایه ی امپریالیستی در آنها فعال بود، و نیز دارنده ی صنایع مونتاژ خواه برای مصرف داخلی و خواه برای صدور تولیدات این صنایع به دیگر کشورها تبدیل شدند.

 بازتاب تغییرات رویداده در دیدگاه ترتسیکست ها و«چپ نو»یی ها

تغییرات مزبور که برای نخستین بار در ساخت اقتصادی کشورهای زیرسلطه روی می داد منجر به این گردید که ترتسکیست ها که پیش از آن هم با لنینیسم و تکاملی که لنین در مارکسیسم پدید آورده بود مخالفت می ورزیدند شرایط را مساعد ببینند و حملات خود را به لنینیسم اینبار در پوشش «سرمایه داری» شدن این گونه جوامع صورت دهند.

با حذف مرحله ی امپریالیسم در سرمایه داری به وسیله ی جریان های ترتسکیستی و «چپ نو»یی ، مستعمره و نیمه مستعمره و زیر سلطه حذف شد و جای خود را به یک سرمایه داری یک شکل در تمامی جهان و در بهترین حالت با تفاوتی کمی در پیشرفت( بیشتر توسعه یافته و کمتر توسعه یافته) داد.  

این امر در عین حال به این معنی بود که درون کشور سرمایه داران حاکم( بوروکرات – کمپرادور) حاکم مزدور و نوکر امپریالیسم نیستند بلکه مستقل هستند و همچنین  تضادی بین کشور زیرسلطه با امپریالیسم به عنوان یکی تضاد محوری وجود ندارد و اگر هم چنین تضادهایی وجود داشته باشد تضادها و اختلافاتی جزیی است و نقشی در جهت گیری های طبقه ی کارگر و چگونگی تضادها و پس و پیشی آنها از نظر وی ندارد.

اگر از هر آنچه که پس از جنگ جهانی اول و به ویژه دوم رخ داده صرف نظر کنیم و نگاه خود را به واقعیات همین سه دهه ی اخیر محدود کنیم می بینیم که امپریالیسم آمریکا به همراه دولت های امپریالیستی غرب چندین جنگ خواه با کشورهای زیر سلطه و خواه با کشور رقیب راه انداخته اند.

جنگ با افغانستان و اشغال این کشور برای حدود بیست سال که همچنین طولانی ترین جنگ آمریکا شناخته شده است؛

جنگ با عراق و تصرف و اشغال این کشور برای حدود بیست و سه سال؛

جنگ با حکومت اسلامی که اکنون بیش از یک سال از نقطه ی آغاز آن گذشته و در حال گذران آن هستیم؛

جنگ با امپریالیسم روسیه بر سر اوکراین که مسبب اصلی آن بی شک تحریکات امپریالیست های غربی برای پیوستن اوکراین به پیمان ناتو بوده است. هدف اساسی امپریالیست های غربی برپایی جنگ با روسیه بود و یکی از اهداف آن مشغول کردن این کشور به اوکراین تا جا برای حملات آمریکا به دیگر کشورهایی که جزو بلوک این کشور بودند باز شود. در کوران جنگ اوکراین، جنگ های غزه و سوریه و حمله به ونزوئلا و جنگ با حکومت اسلامی صورت گرفته است و احتمالا جنگ با کوبا و برخی دیگر از کشورهای بلوک روسیه نیز در پیش است.

این تهاجم ها و جنگ ها در مواردی همچون افغانستان و عراق و سوریه به تضاد خلق با امپریالیسم و مبارزه و مقاومت داخلی علیه امپریالیسم دامن زده است و این مساله که مضمون و فرجام این مبارزات و مقاومت چه بوده است تاثیری در نفس وجود تضادها و نفس مبارزات با امپریالیسم ندارد.

در شکل داخلی نیز می بینیم که طبقه ی کارگر تنها در داخل کشور و با طبقات سرمایه دار بوروکرات- کمپرادور غارتگر حاکم( که زیر سیطره ی کمپانی های بزرگ امپریالیستی غربی و یا دولت امپریالیستی روسیه و سران مرتجع چین هستند و از ساخت ارتجاعی کنونی اقتصادی - سیاسی دفاع می کنند) روبرو نیست بلکه با تجاوزی از جانب امپریالیسم آمریکا و متحدش دولت صهیونیستی اسرائیل نیز روبرو است. در عین حال این تضادها تنها برای طبقه ی کارگر وجود ندارد بلکه برای طبقات خرده بورژوازی و طبقات دارای سرمایه و از جمله بخش مهمی از سرمایه داران بومی و ملی متوسط و و کوچک نیز وجود دارد. ( در مورد دیدگاه هایی در برخی از جریان های مخالفین و لایه های از طبقات خلقی در کشورهایی مانند ایران که خواهان تجاوز امپریالیستی بود و در مورد دلایل آنها در مقالات دیگر نوشته ایم).

بر این مبنا خلاصه کردن تضادهای درون کشور به تضاد بین «کار و سرمایه» بیشتر به مضحکه ای می ماند. مضحکه ای که خود دارودسته های حکمتیست از حزب کمونیسم کارگری تقوایی که جانب تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل را می گیرد تا احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست که اساسا صحبتی از تجاوز امپریالیستی به میان نمی آورند و با صرف گفتن این که جنگ بین دو نیروی ارتجاعی است خود را خلاص می کنند، به وجود آورده اند و بخش هایی از جریان ها را به آن سرگرم کرده اند.

دیدگاه «قدرت های بزرگ« و «متوسط» و «کوچک»

جز دیدگاه ترتسکیستی دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که بیشتر به وسیله ی جریان های وابسته و یا راست لیبرالی و در عین حال برخی از شبه چپ های رویزیونیست چپ نویی و مارکسیسم غربی  پیش گذاشته می شود. در این دیدگاه نیز اساسا با مفاهیمی به نام امپریالیسم و زیر سلطه روبرو نبوده و نیستیم و آنچه پس از دوران استعمار کهن وجود داشته و دارد وجود «قدرت های بزرگ» و «قدرت های متوسط» و «منطقه ای» و «کشورهای کوچک» است.

از دیدگاه این دسته ها، رابطه بین این کشورها به دو صورت داخلی و خارجی است. قدرت های بزرگ سرمایه دارتر، صنعتی تر و رشد یافته تر و ثروتمندتر هستند و بنابراین می توانند در کشور های متوسط و کوچک سرمایه گذاری کنند و دولت های این کشورها می توانند از مزایای این سرمایه گذاری ها و تکنولوژی ها بهره مند شده و اقتصاد خود را رشد دهند و برنامه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای که خود خواهان آن هستند پیاده کنند! برای همین بیشتر مروجان این نظریه از رابطه ی اقتصادی قدرت های متوسط و کوچک با قدرت های بزرگ استقبال کرده و اساسا توجهی به ماهیت نابرابر این رابطه در تمامی جوانب اقتصادی ندارند. یعنی صدور سرمایه و کالاهای صنعتی از قدرت های بزرگ( این کالاها می تواند تنها در کشورهای امپریالیستی تولید نشود بلکه همراه تولید بخشی از آنها در این کشورها، بخش های دیگر کالا در دیگر کشورهای زیرسلطه تولید شود) به قدرت های متوسط و کوچک و صدور مواد خام و یا کالاهای کشاورزی از قدرت های متوسط و کوچک به قدرت های بزرگ.

از سوی دیگر از دیدگاه این گروه ها یا افراد ممکن است که در عرصه های اقتصادی و سیاسی تضادهایی بین قدرت های متوسط و کوچک با  قدرت های بزرگ وجود داشته باشد اما این تضادها از جنس وابسته بودن قدرت مزبور به قدرت های بزرگ نیست، بلکه از جنس تقابل بین کوچک و متوسط با بزرگ است.

برای نمونه از چنین دیدگاهی، پیمان مکه بین سه کشور عربستان سعودی و پاکستان و ترکیه پیمانی مستقل است که از سوی سه قدرت منطقه ای مستقل و برای دفاع از منافع این سه کشور بسته شده است. دسته های مورد اشاره عموما و در بهترین حالت از این سه کشور با واژه هایی مانند «متحدین آمریکا در منطقه»، «دولت های دوست آمریکا در منطقه» و غیره نام می برند.

حال آن که واقع این است که دولت های این سه کشور کاملا زیر نفوذ دولت امپریالیستی آمریکا و سرمایه ی مالی این کشور هستند و به هیچ وجه استقلال اقتصادی و سیاسی ندارند. این پیمان با اطلاع دولت آمریکا و به احتمال زیاد بنا به دستور دولت ترامپ شکل گرفته و وظیفه ی اساسی آن ایجاد سدی در مقابل حکومت اسلامی حاکم بر ایران و برای پیشگیری از حمله ی آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی است. در عین حال این پیمان وظیفه دارد که در مقابل حملات حوثی ها که نیروی نیابتی حکومت ولایت فقیه در یمن هستند بایستد و مانع حملات آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی شود.

برخی دیگر برای این که استقلال این کشورها را مثال زنند از روابط مستقل حکومت عربستان سعودی و یا پاکستان با برخی کشورها از جمله چین و روسیه سخن به میان می آورند. چنین روابط اقتصادی و حتی سیاسی و فرهنگی ای را شاه نیز با سوسیال امپریالیسم شوروی داشت اما این روابط به هیچ وجه نشان استقلال حکومت شاه از امپریالیست های غربی و در راس شان آمریکا نبود بلکه برای رفع برخی نیازهای اقتصادی این کشور در چارچوب تسلط امپریالیست های غربی بر تمامی شریان های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی کشور و نقش تعیین کننده و جهت دهنده ی این کشورها صورت می گرفت.

این را هم باید بیفزاییم که صرف تسلط کشورهای امپریالیستی بر دولت های زیرسلطه و نوکران حلقه به گوش خود تضمین صددرصدی و تمام و کمال و همواره ی این تسلط را به همراه ندارد . در برخی مواقع بین نوکر و ارباب تضاد بروز می کند و ممکن است نوکر مغرور و  سر به هوا شود و یا به دنبال ارباب دیگر و بهتری بگردد. در این موارد یا امپریالیست ها موفق می شوند نوکر را رام و یا حذف کنند و یا این نوکر در چرخشی خود را به ارباب دیگری وابسته خواهد کرد. یکی از موارد این گونه چرخش ها در کشور خود ما رضاخان بود که در عین این که نوکری وابسته به انگلستان بود اما سر و گوشش برای وابسته شدن به آلمان می جنبید و دیدیم که ارباب ارشد امپریالیسم انگلستان چه بلایی بر سرش آورد. در پاکستان نیز برخی از روسای جمهور و یا سران ارتش که به شکل های عجیب و غریبی کشته شدند احتمالا به این دلیل بود که کمی زیاده از حد سروگوششان می جنبید.   

آنچه از واقعیات سه دهه ی اخیر بر می آید این است که نه نظام امپریالیستی تغییر اساسی کرده است و نه وجود کشورهای زیرسلطه و نه تسلط سرمایه مالی و تابع کردن دولت ها به خود. در بهترین حالت به دلیل رشد سیاسی- فرهنگی توده ها شکل تسلط امپریالیست ها ظریف تر و روابط آنها با نوکران خود پنهانی تر و پیچیده تر از پیش - و نه مانند سگان زنجیری پیش از این آمریکا در آمریکای جنوبی و مرکزی و نیز کشورهای آُسیایی و افریقایی - شده است. برای امپریالیست ها بهترین واژه ها همان « دوستان آمریکا و یا دول غربی در منطقه» و یا « متحدین آمریکا در منطقه» است.

اشاره ای به جریان های «شبه چپ» در کردستان

جنبش های موجود در کردستان در چهار کشور ترکیه و عراق و ایران و سوریه به دلیل وجود جریان های ارتجاعی کمپرادوری و قبیله ای - فئودالی محل مناسبی برای رشد جریان های ارتجاعی وابسته به امپریالیسم مانند ترتسکیسم( اما نه تنها ترتسکیسم) شده است. فعالیت فراوان سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی کشورهای امپریالیستی غربی و دولت صهیونیستی اسرائیل در این مناطق بسیار زیاد است و پول و سرمایه ی فراوانی در ممانعت از جهت گیری انقلابی دموکراتیک و ضد امپریالیستی این جنبش ها و به انحراف کشیدن جنبش خلق کرد در مناطق مزبور هزینه می شود.

از سوی دیگر ستم دولت های مرکزی بر خلق های این مناطق و نیز فشار بر احزاب سیاسی آنها و همچنین عدم جهت گیری درست این احزاب موجب می شود که گرایش به بیگانه و چشم امید به بیگانه ی قدرتمند بستن در این جنبش ها واحزاب رشد کند. به واقع در هیچ یک از جنبش های کردستان مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم نتوانسته رشد چشمگیری کند و به نیروی رهبری کننده طبقه ی کارگر کرد و جنبش انقلابی خلق کرد تبدیل شود.

 در اقلیم کردستان عراق جریان های ارتجاعی دست بالا را دارند. در کردستان ایران جریان های راست بورژوایی در حزب دموکرات و در کنار آنها جریان های مرتجع و نیمه مرتجع و به دنبال آنها ترتسکیستی نقش مهمی در ایجاد انحراف در میان طبقه ی کارگر کرد و جنبش خلق کرد اجرا کرده اند. در ترکیه مبارزات جریان خرده بورژوایی حزب کارگران ترکیه به پایان خود می رسد و راه احزاب لیبرال- بورژوایی کرد را در پیش می گیرد و در بهترین حالت با امیدهای واهی با نوکران و مزدوران فاشیست آمریکا در این کشور کنار می آید. در کردستان سوریه نیز جریان قسد با آمریکا وارد بده بستان هایی می شود که عاقبت آن چنین است که در یک شرایط سخت و کشنده، دو رهبر اصلی این جریان به دولت مرتجع و مطیع امپریالیسم آمریکا می پیوندند و اعلام می کنند که نیروهای نظامی کردها جزو نیروهای مسلح سوریه می شوند. در هیچ یک از این کشورها خط پرولتری - انقلابی در میان طبقه ی کارگر رشد نمی کند و این در حالی است که خلق کرد دارای تاریخ مبارزه ی درازمدت سیاسی و فرهنگی و نظامی علیه حکومت های ارتجاعی داخلی است که با آنها سروکار دارد.

تا آنجا که صحبت بر سر ایران است مهم ترین سازمان مارکسیستی- لنینیستی کرد، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران( کومه له) بود اما با نفوذ ترتسکیست های حکمتی در آن، این سازمان با همان توجیهات ترتسکیستی ساخت کردستان را سرمایه داری و تضاد آن را «کار و سرمایه» خواند.

 پس از اختلافات درون حزب کمونیست ایران که از اتحاد جریان کومه له با اتحاد مبارزان کمونیست(یا «سهند» همان جریانی که حکمت و تقوایی سرهم کرده بودند) و جدایی این دو جریان، حزب کمونیست ایران همان راهی را پیش گرفت که ترتسکیست ها در پیش گرفته بودند.

 با این حال شرایط واقعی اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی- ملی در کردستان به گونه ای بوده و هست که تا حدودی حزب کمونیست ایران را مجبور کرده است خجولانه و نه بر مبنای یک خط مشی انقلابی روشن، اتحاد طبقات خلقی کرد را هم در مبارزه ی طبقاتی - ملی در مقابل حکومت مرتجع ولایت فقیه و از جهت حق تعیین سرنوشت( آنچه حکمتی های ترتسکیست آن را« ناسیونالیسم» می نامند) به رسمیت شناسند و هم مبارزه ی ملی در مقابل امپریالیسم آمریکا و جریان های وابسته به آن در مساله ی جنگ اخیر و تجاوز امپریالیسم آمریکا و اسرائیل.

هرمز دامان

نیمه نخست آبان 1405

 

 

جعفر پناهی فیلمساز به وسیله مرتجعین ولایت فقیهی دستگاه قضایی به پنج سال و یک ماه حبس و مصادره اموال محکوم شد!


جعفر پناهی، فیلمساز، با حکم غیابی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به پنج سال و یک ماه حبس و مصادره تمامی اموال منقول و غیرمنقول محکوم شد. دو سال ممنوعیت خروج از کشور و دو سال محرومیت از فعالیت در شبکه‌های اجتماعی نیز بخشی از این حکم است.

مصطفی نیلی، وکیل پناهی، می‌گوید زمان برگزاری دادگاه به موکلش ابلاغ نشده بود و آنان تنها پس از مسدود شدن حساب‌های بانکی و پیگیری در اجرای احکام دادسرای فرهنگ و رسانه، از صدور حکم آگاه شدند.

به گفته نیلی، در پرونده ادعا شده که پناهی خارج از کشور است؛ درحالی‌که او دهم فروردین به ایران بازگشته بود. همچنین شعبه ۱۶ دادسرای فرهنگ و رسانه روز ۳۰ اردیبهشت برای او حکم جلب صادر کرده؛ درست در همان روزی که پناهی برای رسیدگی به پرونده‌ای دیگر در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب حضور داشته است.

این وکیل دادگستری از وجود سه پرونده باز برای پناهی خبر داده است. او پیش‌تر نیز در پرونده‌ای جداگانه با اتهام «فعالیت تبلیغی علیه نظام» به یک سال حبس محکوم شده بود.

صدور حکم زندان، مصادره دارایی‌ها و محدودیت‌های اجتماعی، در شرایطی که به گفته وکیل، زمان دادگاه ابلاغ نشده، نگرانی جدی درباره رعایت حق دفاع و دادرسی عادلانه ایجاد می‌کند.

#جعفر_پناهی #آزادی_بیان #حقوق_بشر #زن_زندگی_آزادی #نه_به_اعدام


بخشی از گزارش سایت ایران امروز از بازتاب جهانی حکم جعفر پناهی

 


🔹 مجله سینمایی ورایتی با تأکید بر اینکه حکم پنج سال و یک ماه زندان، جدا از محکومیت یک‌ساله قبلی پناهی صادر شده، یادآور شد که او پس از دریافت نخل طلای کن و حضور در مراسم اسکار، با وجود احتمال زندانی شدن، به ایران بازگشته است.

🔹 اما آنچه این پرونده را به نمونه‌ای آشکار از نقض حقوق متهم تبدیل کرده، نحوه صدور حکم است. به گفته مصطفی نیلی، وکیل پناهی، شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست ایمان افشاری، بدون ابلاغ وقت رسیدگی و به‌صورت غیابی حکم صادر کرده است. پناهی و وکیلش زمانی از وجود این محکومیت مطلع شدند که حساب‌های بانکی او مسدود شده بود.

🔹یعنی ابتدا حساب‌های بانکی یک شهروند را مسدود کرده‌اند و بعد معلوم شده دادگاهی بدون اطلاع او، حکم زندان و مصادره تمام اموالش را صادر کرده است!

🔹 جعفر پناهی یکی از تنها چهار کارگردان تاریخ سینماست که هر سه جایزه اصلی جشنواره‌های کن، برلین و ونیز را دریافت کرده است. فیلم «یک تصادف ساده» او نیز در سال ۲۰۲۶ نامزد دو جایزه اسکار شد.

🔹یجمهوری اسلامی در حالی برای چنین فیلمسازی حکم زندان و مصادره همه دارایی‌هایش صادر کرده که حتی اتهام دقیق پرونده تازه او در گزارش‌های منتشرشده روشن نیست.

🔹این پرونده تنها محاکمه یک فیلمساز نیست؛ آزمونی برای دستگاه قضایی است که باید توضیح دهد چگونه می‌توان بدون اطلاع متهم از جلسه دادگاه، حکم زندان و مصادره تمام دارایی‌هایش را صادر کرد.

🔹حالا حکم شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران نه‌فقط در پرونده قضایی جعفر پناهی، بلکه در رسانه‌های معتبر جهان ثبت شده است؛ حکمی که بار دیگر رفتار دستگاه قضایی جمهوری اسلامی با هنرمندان مستقل را در معرض قضاوت افکار عمومی قرار داده است.

از
تلگرام مهدی محمودیان
@MahmoudianMehdi

۱۴۰۵ آبان ۵, سه‌شنبه

ای تشنگان راه آزادی...


از
ده شب شعر گوته؛ صدای بلند اعتراض و آزادی‌خواهی

 

کانون نویسندگان ایران

«سلام، شکستگان سال‌های سیاه، تشنگان آزادی، خواهران و برادرانم، سلام!
عضو کانون نویسندگان ایران هستم و با حفظ استقلال اندیشه‌ی خود و پذیرش تمام مسئولیت آن، از پایگاه کانون نویسندگان ایران با شما حرف می‌زنم و برایتان شعر می‌خوانم». (سعید سلطان‌پور - شب پنجم)

 

شب‌های شعر و سخنرانیِ گوته (ده شب) یا به تعبیر دقیق‌تر «شب‌های نویسندگان و شاعران ایران» در مهرماه ۱۳۵۶، از بزرگ‌ترین حرکت‌های فرهنگی - سیاسی نویسندگان مستقل و آزادی‌خواه بر ضد سانسور و قلع و قمع فرهنگی در تاریخ معاصر است.

دهه‌ی ۱۳۴۰ مبارزات مردمی ایران در برابر استبداد فراگیر و ستم‌گری روزافزونِ حکومت پهلوی آغاز شد. در دهه‌ی ۱۳۵۰ با استیلای همه‌جانبه‌ی ستم و سرکوب در تمامی ساحت‌های اجتماعی ایران و گسترش تنگناهای اقتصادی، شعله‌های انقلاب فروزان شد. در این میان حکومت به یاری مزدوران خود محدودیت‌ها را بیش از پیش شدت بخشید. فهرست مطوّل نویسندگان زندانی و ممنوع القلم، تک‌حزبی شدن فضای سیاسی ایران، فقدان مطبوعات آزاد، به زندان افکندن افراد به جرم خواندن کتب ممنوعه، شکنجه‌‌ی طاقت‌سوز و تاب‌ربای دگراندیشان و آزادی‌خواهان در سلول‌های مخوف ساواک و... بخش اندکی از سانسور تحمیلی حکومت شاه در دهه‌ی ۱۳۵۰ پنجاه بود.

فعالیت‌های کانون نویسندگان ایران زیر فشار ساواک از سال ۱۳۴۹ به خاموشی گرایید و دوره‌ی دوم فعالیت آن از اواخر سال ۱۳۵۵ و اوایل سال ۱۳۵۶ آغاز شد. شب‌های گوته با کوشش‌های اعضای کانون نويسندگان ایران در همکاری با انستیتو گوته تهران (مؤسسه‌ی فرهنگی آلمان) از ۱۸ تا ۲۷ مهر همین سال در باغ انجمن فرهنگی روابط ایران - آلمان برگزار شد. در این ده شب تعداد بسیار زیادی از اعضای کانون نویسندگان ایران، نویسندگانی از طیف‌های گوناگون فکری و عقیدتی در مخالفت با سانسور گسترده‌ی حاکم بر جامعه‌ی ایران به شعرخوانی و سخنرانی پرداختند. سخنرانی در بابِ ضرورت آزادیِ بیان و اندیشه و قلم و اهمیت آن در زندگی اجتماعی مردم، دفاع از آزادیِ نشر کتاب، انتقاد از تهدید و ارعاب و سانسور نویسندگان مستقل، نقد بنیادین سانسور و خفقان فکری، تحلیل عواقب ویرانگر فرهنگی و اجتماعیِ سانسور، و همچنین شعرخوانی پرحرارت برخی شاعران که شور انقلابی هزاران جوان را برانگیخت، بخشی از وقايع این ده شب بود. رویدادی که با استقبال کم‌نظیر مردم روبه‌رو شد چنان‌که در شب‌های پایانی آن شمار مخاطبانش به بیش از ده هزار نفر رسید.

رویداد ده شب، صدای بلند اعتراض آزادی‌خواهان و روشنفکران بود و باید از آن به عنوان بخشی از تاریخ مبارزات مردم ایران بر ضد سانسور، ستم و سرکوب یاد کرد. صدایی طنین‌افکن و انقلابی که چندی بعد به شکلی دیگر در سراسر خیابان‌های ایران به گوش رسید. در جریان برگزاریِ ده شب گوته، همه‌ی نویسندگان و شاعرانی که دغدغه‌ی آزادی، امحای سانسور، رفع تبعیض، پایان خفقان و برقراری دادگری اجتماعی داشتند، آشکارا با نیرو بخشیدن به جریان ترقی‌خواه انقلاب، بر اوراق تاریخ آزادی‌خواهی، نقشی ماندگار حک کردند.

پس از انقلاب مردمی ایران و در سال ۱۳۵۸، کانون نويسندگان ایران قصد آن داشت به منظور بزرگداشت حرکت انقلابیِ «ده شب گوته»، برنامه‌ای مشابه برگزار نماید، اما عمّال حکومت نوخاسته‌ی اسلامی که به قصد قبضه کردن قدرت، با برپایی سانسوری نوظهور و ارتجاعی به کتاب‌سوزان، ضرب و شتم فروشندگان جراید و بستن مطبوعات مشغول بودند، مانع از برگزاری برنامه‌ای مشابه با شب‌های گوته شدند. بدینسان سانسور و سرکوب به هیئتی نو جایگزین سانسور دوران پهلوی شد و اندک اندک بر بسیاری از ساحت‌های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی ایران سایه افکند.



شاید دردناک‌ترین تصویر دادخواهی همین باشد!

 


شاید دردناک‌ترین تصویر دادخواهی همین باشد:
پدر و مادری که چیزی نمی‌گویند، فریادی نمی‌زنند؛ فقط عکس فرزندشان #محمد_جعفرپور را با خود به خیابان می‌آورند و در سکوت، در میان مردم راه می‌روند.

اندوهی که دیگر در پشت درهای بسته خانه نمی‌گنجد؛ با آن‌ها به خیابان می‌آید، در سکوت همراهشان قدم می‌زند و بی‌آنکه کلامی بر زبان آورند، در نگاه هر رهگذری فریاد می‌کشد.

تصویر فرزندشان را با خود به میان جامعه می‌برند؛ گویی او دوباره به خیابان بازگشته تا با نگاهش با رهگذران سخن بگوید، سؤال کند و از آن‌ها بپرسد: من کجا هستم؟ چرا دیگر در کنار پدر و مادرم نیستم؟ چرا زندگی‌ام ناتمام ماند؟

#محمد_جعفرپور دانشجوی ارشد مهندسی کامپیوتر دانشگاه علم‌وصنعت بود. ماموران ۱۹ دی‌ماه او را در کنار صدها معترض دیگر در خمینی شهر اصفهان کشتند.


#دادخواهان


کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» - هفته صدوچهل‌وچهارم


 

بار دیگر سایه شوم اعدام بر سر مردمی سنگینی می‌کند که زندگی، آزادی و کرامت انسانی‌شان در چنگال سرکوب گرفتار شده است. تأیید حکم اعدام زندانی سیاسی، منوچهر فلاح در زندان لاکان رشت، صدور حکم اعدام برای هم‌وطن معترض عرب، ایلیا بن رشید در اصفهان، صدور حکم اعدام برای زندانی سیاسی، رضا زنگنه در زندان مرکزی کرج و یک زندانی دیگر به اتهام امنیتی به نام حسن گلشن‌نژاد در زندان مشهد و همچنین تداوم موج اعدام‌ها در ایران و حضور صدها و هزاران زندانی در صف اعدام، زنگ خطری است که نمی‌توان در برابر آن سکوت کرد.

اعدام در ایران تنها پایان دادن به زندگی یک شخص نیست؛ بلکه زخمی عمیق بر پیکر جامعه، ابزاری برای داغ‌دار کردن ابدی خانواده‌ها و وسیله‌ای جهت گسترش ترس و خاموش کردن صدای اعتراض مردم است. اما تاریخ نشان داده است که هیچ طنابِ داری نمی‌تواند آرزوی آزادی و برابری را از دل انسان‌ها بیرون بکشد و هیچ سرکوبی قادر نیست برای همیشه صدای حق‌خواهی را خاموش کند.

آمار هولناک اعدام‌ها توسط حکومت مستبد حاکم بر کشورمان در مهرماه، چهره عریان این سرکوب را آشکار می‌کند: بنا بر آمار ارائه‌شده، دست‌کم ۸۷ تن تنها در ۲۰ روز اخیر اعدام شده‌اند که در میان آنان ۷ زندانی سیاسی و ۲ زن نیز حضور دارند.

در چنین شرایطی، موضع‌گیری خانم مای ساتو، گزارشگر ویژه سازمان ملل متحد در امور حقوق بشر ایران علیه اعدام‌ها و گسترش سرکوب مردم، بار دیگر اهمیت توجه و واکنش جامعه جهانی به نقض حقوق بشر در ایران را برجسته می‌کند. دفاع از حق حیات، آزادی بیان و حق اعتراض، مسئولیتی انسانی است که نباید در مرزهای سیاسی متوقف شود.
امروز، همه زندانیان محکوم به اعدام به صدای ما نیاز دارند. نباید اجازه دهیم نام آنان در سکوت و بی‌تفاوتی گم شود. هر قدم در راه لغو مجازات اعدام، گامی به سوی جامعه‌ای آزادتر و انسانی‌تر است.

از همه مردم آزادی‌خواه، خانواده‌های دادخواه، فعالان حقوق بشر، فعالان سیاسی و صنفی و وجدان‌های بیدار می‌خواهیم که در برابر موج اعدام‌ها سکوت نکنند؛ صدای زندانیان محکوم به اعدام باشند، این احکام را محکوم کنند و برای توقف اعدام‌ها و لغو این مجازات غیرانسانی، همبستگی خود را گسترش دهند.

موفقیت ما در توقف ماشین اعدام، کشتار و سرکوب،

تنها به همبستگی ما بستگی دارد. برای این هدف مهم متحد شویم.

اعضای کارزار «سه‌شنبه‌های نه به اعدام» سه‌شنبه ۵ آبان‌ماه ۱۴۰۵، در هفته صد و چهل و چهارم در ۶۶ زندان زیر در اعتصاب غذا هستند:
زندان اوین (بندهای زنان و مردان)، زندان قزل‌حصار (واحدهای ۲، ۳ و ۴)، زندان مرکزی کرج، زندان فردیس کرج، زندان تهران بزرگ، زندان قرچک، زندان خورین ورامین، زندان چوبیندر قزوین، زندان اهر، زندان اراک، زندان لنگرود قم، زندان خرم‌آباد، زندان بروجرد، زندان یاسوج، زندان اسدآباد اصفهان، زندان دستگرد اصفهان، زندان شیبان اهواز، زندان سپیدار اهواز (بندهای زنان و مردان)، زندان نظام شیراز، زندان عادل‌آباد شیراز (بندهای زنان و مردان)، زندان فیروزآباد فارس، زندان دهدشت، زندان زاهدان (بندهای زنان و مردان)، زندان برازجان، زندان رامهرمز، زندان بهبهان، زندان بم، زندان یزد (بندهای زنان و مردان)، زندان کهنوج، زندان طبس، زندان مرکزی بیرجند، زندان مشهد، زندان گرگان، زندان سبزوار، زندان گنبدکاووس، زندان قائم‌شهر، زندان رشت (بندهای مردان و زنان)، زندان رودسر، زندان حویق تالش، زندان ازبرم لاهیجان، زندان دیزل‌آباد کرمانشاه، زندان اردبیل، زندان تبریز، زندان ارومیه، زندان سلماس، زندان خوی، زندان نقده، زندان میاندوآب، زندان مهاباد، زندان بوکان، زندان سقز، زندان بانه، زندان مریوان، زندان سنندج، زندان کامیاران، زندان ایلام، زندان کرمان، زندان بروجن، زندان نیشابور، زندان گچساران، زندان نور، زندان ایرانشهر، زندان بندرعباس، زندان ضیابر صومعه‌سرا، زندان دره‌شهر ایلام و زندان مشکین‌شهر.

هفته صد و چهل و چهارم

۵ آبان ۱۴۰۵

کارزار سه‌شنبه‌های نه به اعدام

۱۴۰۵ آبان ۲, شنبه

در مورد مبارزات طبقاتی در فرانسه و اروپا و برخی بازتاب های آن در ایران(3- بخش پایانی)

   (3)On the class struggles in France and Europe and some of its reflections in Iran

موضع سلطنت طلبان در مورد اعتراضات و مبارزات توده ای در فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی

همراهی با مرتجع ترین جناح ها و فاشیست های اروپایی


ماهیت پادشاهی خواهان مزدوری و نوکری است. رضاخان قلدر نوکر و مزدور امپریالیسم انگلیس بود. پسرش محمدرضا نوکر و سرسپرده ی امپریالیسم آمریکا و این یکی رضا پهلوی نیز مزدور و نوکر آمریکا و دیگر امپریالیست های اروپای غربی است. مطلقا استقلال نداشتند و کاملا مطیع و برده صفت بودند و هستند. این در مورد تمامی دارودسته شان صدق می کند؛ از سرمایه داران کمپرادوری که پیش و پس از انقلاب از ایران فرار کردند گرفته تا ساواکی های دست پرورده ی سازمان های اطلاعاتی آمریکا و انگلیس و دیگر کشورهای امپریالیستی اروپای غربی. نوکری و مزدوری دیگر در خون شان رفته است و نمی توانند جور دیگری باشند.

تمامی کسانی که از اصلاح طلبان پیشین به اینان پیوستند و سنگ دولت ترامپ و نتانیاهوی صهیونیست و جنایتکار را به سینه می زنند از آنها که سیاسی هستند تا آنها که جز مشتی پادوی سیاسی و خبرنگار و تحلیل گر در تلویزیون های امپریالیستی به ویژه ایران انترناشنال هستند نیز از زمره ی همین خودفروخته ها و نون خورها و پادوهای چکمه لیس امپریالیسم هستند.

ماهیت این ها تبعیت از امپریالیسم آمریکا و انگلیس و دیگر دولت های اروپای غربی است. واژه هایی مانند«راست» و «اپوزیسیون راست پروغربی» و «پروغرب» نه تنها در مورد اینان درست نیست بلکه بر مبنای اهداف خاصی به کار می رود و شدیدا گمراه کننده است. بر مبنای چنین واژه هایی گویی این دارودسته( که سرمایه داران کمپرادور و مزدور اند) دارای هویت مستقلی می باشند و بر مبنای یک هم پایه بودن و برابری جایگاه با طبقه ی سرمایه داران امپریالیست دولت های غربی از آنها پشتیبانی می کنند. در حالی که واقعیت به هیچ وجه این گونه نیست و این ها نوکر و مزدور طبقه ی ی سرمایه دار کشورهای امپریالیست غربی و در راس شان آمریکا هستند و آماده برای نوکری و مزدوری و این گونه واژه ها که عموما به وسیله ی دارودسته های کمونیسم کارگری های حکمتیست- ترتسکیست به کار می رود و بر مبنای نفی امپریالیسم و بورژوازی امپریالیست و نفی کشورهای زیرسلطه و بنابراین بورژوازی کمپرادور استوار است قرار است همین نقش گمراه و منحرف کننده طبقه ی کارگر ایران را در مورد جایگاه اینان به عهده گیرد.

 بر مبنای این هویت دارودسته های سلطنت طلب و پادشاهی خواه هیچ چاره ای ندارند - و در واقع خودشان هم به دلیل منافع طبقاتی شان با تمام وجود خواهان و مروج چنین موضعی هستند - جز این که در مورد اعتراضات و مبارزات توده های استثمار شده و ستمدیده ی فرانسه همان مواضعی را بگیرند که سرمایه داران امپریالیست- فاشیست و امپریالیست - شبه لیبرال می گیرند. و در واقع موضع شان چنین است. اما این موضع واقعی از طریق دو دیدگاه رسمی و غیر رسمی صورت می گیرد که این دومی در پس پرده ی یک خیمه شب بازی است.

دیدگاه های رسمی سلطنت طلبان 

پادشاهی خواهان مرتجع نخست تمامی خواست های کارگران و کشاورزان و بازنشسته ها و جلیقه زردها و دانش آموزان و دانشجویان و دیگر توده های زحمتکش در فرانسه و کشورهای اروپایی را از نظر می اندازند و یا به امری جانبی که جایی برای توجه ندارد تبدیل می کنند. خواست هایی که جنبش موجود به دلیل وجود آنهاست. آنچه که آنها می گویند به این شکل است که پشت همه ی این توده ها سازمان های افراطی چپ و جریان های اسلامی افراطی مهاجران افریقایی قرار دارند.

به این ترتیب اعتراضات تمامی این توده ها به افزایش نرخ تورم و گرانی کالاهای اساسی از خوراک و پوشاک و مسکن و سوخت و ...، ثابت ماندن دستمزدها و یا تغییرات اندک آنها که به هیچ وجه با تورم و گرانی ها برابری نکرده بلکه بسیار پایین تر است و همچنین زدن از سر و دم خدمات اجتماعی دولت در زمینه ی آموزش و درمان و مسکن و عدم تطابق حقوق بازنشسته ها با نرخ تورم و همچنین خواست های دانش آموزان و دانشجویان در مورد تقلیل خدمات آموزشی و .... هیچ گونه جایگاهی در نظر سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان پیدا نمی کند و یا به این که جریان های چپ رادیکال و مرتجعین اسلامی پشت این ها هستند تقلیل می یابد. این کاملا در تبعیت از جناح های اصلی طبقه ی سرمایه دار امپریالیست فرانسه خواه فاشیست ها و خواه شبه لیبرال های گردن کلفت است.

اما از سوی دیگر و با کنار گذاشتن تمامی آنچه اعتراضات و مبارزات از آنها آغاز شد و تداوم و گسترش یافت تآکید خود را روی آنچه حاشیه ی اعتراضات و امری جانبی بود یعنی تخریب و آتش زدن برخی ساختمان ها و یا حمله به نماینده گی های کمپانی های بزرگ و بردن اجناس آنها را قرار می دهند.

 به عبارت دیگر از نظر آنها آنچه ماهیت اعتراضات را تشکیل می دهد همین تخریب ها و آتش زدن ها و حمله به فروشگاه ها و بردن اجناس آنها و همچنین درگیر شدن با پلیس است و این ها هم کار چپ های افراطی و مسلمانان مهاجر و از نظر آنها«ارتجاع سرخ و سیاه»( همان گونه که محمدرضای نوکر و مزدور مخالفین خود در ایران را چنین می نامید) است.

این درست همان موضعی است که ترامپ و سرمایه داران امپریالیست آمریکا و همچنین سرمایه داران فاشیست و شبه لیبرال حاکم بر کشورهای امپریالیستی اروپا  می گیرند. در واقع سلطنت طلبان نوکر و مزدور همین ترامپ و دولت اش و همچنین فاشیست ها و دولت های شبه لیبرال در غرب هستند و باید همان موضعی را بگیرند که آنها می گیرند. حتی ذره ای نمی توان تصور کرد که آنها موضعی به نفع دانش آموزان و دانشجویان و کارگران و کشاورزان و جلیقه زردها و بازنشسته ها بگیرند. اگر چنین کنند نخست بر خلاف منافع طبقاتی خود رفتار کرده اند و دوم این که آنگاه کدام نیرو این مزدوران و نوکران سرمایه ی غرب را در ایران به قدرت برساند؟!

این موضع رسمی سلطنت طلبان است و در اشکال سرراست و گاه در پرده ی دفاع از لیبرالیسم فرانسوی!(1)

دیدگاه غیر رسمی

اما برخی از سلطنت طلبان و پیروان شان این موضع را سرراست نمی گیرند بلکه با گونه ای مانور و  خیمه شب بازی در پیش می گیرند.

سلطنت طلبان در این گونه موضع گیری به یکباره در موضع مخالف دولت های بورژوا- امپریالیستی مانند فرانسه قرار می گیرند!

آنها می گویند آنچه در خیابان های فرانسه در جریان است چیزی مانند« انقلاب اسلامی»( یعنی انقلاب ضد استبدادسلطنتی و ضد امپریالیستی و آزادیخواهان و استقلال طلبانه ی تمامی طبقات خلق ایران) است.

 و آنگاه می گویند که شما دولتیان فرانسه رای به رفتن شاه ایران دادید و به همراه دیگران خمینی را که در فرانسه پناه داده بودید برای ما فرستادید و حالا هم نوش جانان! از اسلامگراهایی که ساختمان ها را آتش می زنند و تخریب می کنند، فروشگاه ها را غارت می کنند و با پلیس درگیر می شوند و فردا مجبورتان می کنند که روسری سرتان کنید، بخورید که حق تان است!

این حقه بازی و شارلاتانیسم قرار است به گونه ای یک موضع به مردم ایران بدهد:

مردم ایران همچنان که با خمینی و ولایت فقیه و حکومت اسلامی کنونی مخالف اند، با اعتراضات و مبارزات دانش آموزان و دانشجویان و کارگران و کشاورزان و بازنشسته های فرانسه هم مخالف اند. چرا که اصلا صحبت بر سر اعتراض و مبارزه نیست و ( از نظر سلطنت طلبان نیست و نباید به چشم بیاید!) بلکه بر سر مسائل جانبی چون آتش زدن و تخریب و حمله به مغازه ها و همچنین مساله بر سر یک «انقلاب اسلامی» در فرانسه است.

 در واقع موضعی که سلطنت طلبان به مردم ایران می دهند چنین است:

مردم ایران نباید به این اعتراضات و خواست های آنها توجه کنند و اساسا نباید آنها را بینند بلکه باید آن درگیریهای مثلا یک یا دو حزب مسلمان و گروه های هواداراش را ببینند که با پلیس درگیر می شوند و ساختمان را آتش می زننند و به فروشگاه ها حمله می کنند. به این ترتیب به مردم ایران این گونه حقنه می شود که گویا در فرانسه جریان هایی در حال همان برنامه ای هستند که خمینی و دارودسته ی اسلامی اش در ایران پیش بردند.

این موضع به طرق گوناگون از سوی جریان های تبلیغاتی آنها و در شبکه های عمومی و تلویزیون شان با استفاده از یادداشت های کاربران تبلیغ و ترویج می شود.

اما این دیدگاه گرچه در پوشش مخالفت با دولت فرانسه و دیگر دولت های امپریالیستی عرضه می شود و به آنها می گوید «خوبتان شد»، اما درست همان موضعی است که بورژوا- فاشیست های فرانسوی و دولت این کشور در قبال اعتراضات می گیرند. آنها نیز «اسلام هراسی» و «مهاجر و پناهنده ستیزی» و نیز درگیری های با پلیس که مقصر بخش بزرگ اش خود پلیس و رفتارهای خشن وی با دانش آموزان دبیرستانی بوده است و همچنین حمله به فروشگاه ها و یا آتش زدن برخی بناها و تخریب ها را برجسته کرده و عملا تمامی اعتراضات و مبارزات را تخطئه می کنند.

سلطنت طلبان نوکر و مزدور همین سرمایه داران فاشیست و شبه لیبرال فرانسه و ایتالیا و دیگر کشورهای غربی هستند و این خیمه شب بازی تنها بازی است و وظیفه دارد که هویت اعتراضات و مبارزات و خواست های توده های فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی را تخریب کند.

حکومت اسلامی ولایت فقیه

موضع هسته ی مرکزی قدرت در حکومت اسلامی چندان جای صحبت ندارد. بیشتر توده ها می دانند که آنان که اکنون بر ایران حکومت می کنند یکی از فاسدترین، دزدترین، جنایتکارترین، ریاکارترین و شیادترین حکومت های تاریخ ایران هستند و می دانند که ریاکاری و شیادی شان تمامی ندارد. این ها اکنون به یکباره پشتیبان جنبش مردم فرانسه شده اند و از شیوه های برخورد پلیس با معترضین فرانسه انتقاد می کنند. حکومتی که نزدیک به پنجاه سال با شعار «نصربالرعب» و با کشت و کشتار خودش را نگه داشته از برخورد پلیس فرانسه ایراد می گیرد و می گوید می بینید که این ها که از حقوق بشر حرف می زدند چگونه دختران و پسران دانش آموز و دانشجورا سرکوب می کنند!

  برای حکومت متعفن حاکم بر ایران شیادی و شارلاتانیسم هیچ حد و حدودی ندارد. اصل بر بقای حکومت است و برای اینکه چنین بقایی تامین شود هر گفتار و رفتار و کردار کثیف و نفرت انگیزی مجاز است!

م – دامون

اول آبان 1405       

یادداشت

1-   برای نمونه در برنامه ی ویدئویی آوای فلسفه( که به گفته ی یکی از کاربران بهتر است آن را «آوای پهلوی»- «نعره» هم بهتر از «آوا» است - نام نهاد) با نام «ارتجاع سرخ و سیاه در فرانسه» در یک شکل مثلا« موقر و متین»، «روشنفکرانه» و «فیلسوفانه» به مدد روشنگری و کانت و اخلاق و لیبرالیسم و غیره صورت می گیرد.( حضرات در دوران رضاخان و پسرش محمدرضا خیلی به این گونه اخلاقیات لیبرالی اتکا داشتند و حکومت حزب «رستاخیز»یشان همان حکومت لیبرالی با فضای باز سیاسی در ایران بود!؟). مجری این برنامه که از زمره ی پادشاهی خواهان و جوجه شیاد و کلاش تمام عیاری است، در بخش چند دقیقه ی پایانی پیش بینی می کند که به دلیل عدم توجه «چپ های افراطی»( سرخ ها) و «نیروهای ارتجاع سیاه»( یعنی فرانسویان افریقای تبار مسلمان) به «اخلاق خودبنیاد کانتی»، دولت های مرتجع اروپایی به «اقتدارگرایی« روی خواهند آورد. و منظور این سلطنت طلب مرتجع و مزدور رو آمدن جریان های فاشیستی در فرانسه و دیگر کشورهای امپریالیستی اروپایی است. گفته های مزبور که در چند دقیقه ی پایانی عرضه می شود به این شرح است:

«در کشوری که زادگاه آزادی، دموکراسی، حقوق بشر و حقوق شهروندی بود( و چقدر شما پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان برای این گونه ارزش های بورژوایی جایگاه قائل بودید!)ممکنه در آینده ی نه چندان دور به یک امر دست نیافتنی تبدیل شود. در چنین شرایطی برای مهار جریان هایی که ارزش های فرهنگی و سیاسیشون با اصول بنیادین عصر روشنگری در تعارضه، ممکنه که دولت فرانسه به تدریج خودش را در موقعیتی ببینه که برای حفظ نظم و ثبات جامعه راهی جز حرکت به سوی نوعی اقتدارگرایی( بخوانید استبداد سیاسی، دیکتاتوری عریان سرمایه، بخوانید فاشیسم - دامون) پیش روی خودش نداشته باشه. در غیر این صورت فرانسه با وجود تمام ثروت فرهنگی و تاریخیش به تدریج ناپدید خواهد شد. نه لزوما در هیاهوی یک انقلاب بزرگ، بلکه آروم آروم بر اثر فرسایش، بر اثر جایگزینی جمعیتی( بخوانید اجازه ورود مهاجران افریقایی و آسیایی و آمریکای جنوبی و مرکزی) و بر اثر جایگزینی فرهنگی.»( برجسته سازی از ماست).