۱۴۰۵ خرداد ۲۶, سه‌شنبه

پرسش و پاسخ در مورد جنگ و آتش بس و مذاکرات و آینده ی حکومت اسلامی و انقلاب دموکراتیک خلق ایران و ...(2)


آیا در صورت رو آمدن جناح ها و باندهای وابسته به امپریالیست های غربی و یا دارای گرایش به این سمت، جناح ها و باندها و کلا طبقه و دستگاه حاکم بر ایران می تواند به ماندش در قدرت امیدوار باشد ؟

اگر صحبت بر سر دستگاه حاکم باشد امپریالیسم آمریکا برنامه ای برای دگرگونی اساسی آن نداشته است و همین دوام حکومت برای مدت نزدیک به پنجاه سال این را نشان می دهد. این امر در کنار آن است که امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی همواره کما بیش از نظر اقتصادی و سیاسی، مستقیم یا غیر مستقیم با سران باندها و جناح های این حکومت و یا حداقل آنها که متمایل به غرب اند در رابطه بوده اند. در همین دو دور کنونی جنگ چنانکه دیدیم با وجود کشتن بسیاری از سران حکومت اما بسیاری را نیز حفظ کردند در حالی که هیچ بعید نیست که این امکان را هم داشتند که بخش های دیگری از آنها را نیز بکشند. صحبت ترامپ در مورد تغییر بافت سیاسی حکومت بر همین امر متمرکز است( وی چند بار گفت که بخشی از آنها که می خواستیم باهاشان مذاکره کنیم کشته شدند و حال افرادی نیستند که بتوانیم با آنها مذاکره کنیم و می دانیم که وی غلو می کرد). در واقع آنچه آنها حفظ کردند افراد و دسته هایی در پست های مهم دستگاه سیاسی و سرکوب( اطلاعاتی، نظامی، قضایی) است و این به این علت است که آنها می خواستند که این دستگاه ها به کار خود در سرکوب توده های مردم و انقلاب ادامه دهند. ضمن آنکه می توان از نظر دور نداشت که چه بسا بخش های مهمی از همینان که باقی مانده اند خودشان نیروهایی وابسته به غرب و یا مایل به رابطه با امپریالیست های غربی باشند.( قالیباف اگر حتی وابسته نباشد احتمالا باید سروسری داشته باشد و یا چراغی نشان داده و چشمکی زده باشد).

اگر صحبت بر سر نگه داشتن بافت کنونی طبقه ی حاکم ایران و حکومت ولایت فقیه باشد ترامپ و طبقه ی حاکم آمریکا چنین چیزی را از پیش در نظر داشته و نیازی به تغییر نقشه و برنامه در این مورد نخواهند داشت.

منظور از نگه داشتن بافت طبقه حاکم در اینجا این است که بوروکرات - کمپرادورهای نظامی سپاه که بخش بزرگی از اقتصاد کشور( 60 درصد) را در اختیار دارند و نیز باندهای حاکم بر بنیادهای اقتصادی و به طور کلی باندهای سپاه- آخوند با روکش ایدئولوژیک مذهبی که ریاکارانه در پشت آن پنهان شده اند دست نخورده باقی بمانند و با بافت سرمایه داران کمپرادور سلطنت طلب و مشروطه خواه و جمهوری خواه ساکن در غرب مخلوط نشوند. یعنی آنها به داخل نیامده و درون طبقه ی حاکم بر حکومت اسلامی جا نگیرند و بخشی از این طبقه نشوند؛ زیرا در چنین صورتی همواره بیم این که این ها بخواهند وجه اسلامی حکومت را حذف کنند و حکومت را از نظر سیاسی تغییر دهند و همان حکومت استبداد سلطنتی و یا یک جمهوری مانند ترکیه را برقرار کنند وجود خواهد داشت. این امر با دادن اجازه ی سرمایه گذاری در داخل به وسیله ی آنها تفاوت دارد. چنانکه می دانیم بخش هایی از این سرمایه داران گریخته از کشور دوباره و پس از پایان جنگ با عراق وارد بده بستان با حکومت اسلامی شدند و بخش هایی از آنها اموال خود را پس گرفته و بخش هایی به رابطه ی اقتصادی با حکومتیان ادامه دادند.

 از سوی دیگر به نظر می آید که نگه داری بافت طبقاتی حاکم تا حدودی ممکن باشد گرچه اگر کار به ورود سرمایه های امپریالیستی به ایران بینجامد و بخش خصوصی وابسته به امپریالیسم تقویت گردد تغییراتی در یکه تازی سپاه در عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و در پی آن طبقه ی حاکم صورت خواهد گرفت.

با این حال و در کل این مساله دو نکته دارد:

یکی این که امکان استحاله ی درونی باندهای حاکم بر سپاه و آخوند و تغییرات ایدئوژیک - فرهنگی آنها و کنار گذاشتن برخی نقاب ها و توجیه مذهبی آنها، با توجه به تغییراتی که در طی 48 سال حکومت مشاهده کرده ایم همواره وجود دارد و وجود خواهد داشت. اصلاح طلبان و انجمن های اسلامی نیز شدیدا مذهبی بودند اما از سال 76 به این سو به طور جدی دیدگاه های متحجر پیشین خود را کنار گذاشتند و آغاز به ایجاد تغییراتی در دیدگاه های مذهبی خود کردند و تا طرح حذف مجلس خبرگان، شورای نگهبان و ولی فقیه پیش رفتند و بخش های زیادی از آنها سکولار شدند گرچه این ها به این معنا نیست که همگی این گونه جریان ها و افراد جزو نیروهای انقلابی و مترقی خلق قرار گرفته اند.

و دوم، مساله ی اساسی این جا پذیرش توده های مردم است. اگر مردم با این بافت و ایدئولوژی حاکم بر آن یعنی اسلام( البته با تغییراتی که پس از «اصلاحات آمریکایی» خواهد کرد) و شکل حکومت آن یعنی ولایت فقیه و یا «شورای رهبری» کنار بیایند، آمریکا تغییری اساسی در آن صورت نخواهد داد. اما در صورتی که چنین امری صورت نپذیرد و مردم ناراضی باشند و نارضایتی مانع از ایجاد ثبات نسبی مورد نیاز گردد امریکا بی تردید خواهان تغییرات خواهد شد و این کار را یا به نرمش و با ایجاد تغییراتی درون حکومت و یا به زور و با توجه به حضور باندهایش در حکومت صورت خواهد داد.

 در مورد کنار آمدن مردم باید گفت این امر مشروط به این است که حکومت بتواند بسیاری از نیازهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی آنها را تا حدودی پاسخ دهد. البته اگر تا آن زمان نیرویی انقلابی و یا دموکرات و ملی قد علم نکند و در میان طبقات مردمی نافذ نگردد و خود را به عنوان یک جایگزین جدی مطرح نکند.

این را هم باید افزود که در صورتی که وضع آنگونه پیش نرود که آمریکا می خواهد یعنی ایجاد یک ثبات نسبی، تغییرات به نفع سلطنت طلبان و در صورت عدم پذیرش مردم به نفع جمهوری خواهان وابسته به امپریالیست های غربی صورت خواهد گرفت.

 نفوذ در طبقه ی حاکم و کنترل آن باید مانند نفوذی باشد که امپریالیسم آمریکا در طبقه ی حاکم سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور در دوران استبداد سلطنتی پهلوی داشت. و نفوذ و تسلطی است که در کشورهای زیر سلطه ی منطقه از کویت و امارات و بحرین و عمان و قطر و اردن و مصر و اکنون سوریه( که شاید هنوز جاگیر نشده باشد) و ترکیه و دیگر کشورهای زیر سلطه ی امپریالیست های غربی دارد.

چگونه ثباتی در ایران می تواند به نفع امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی باشد؟

در مورد ثبات باید گفت که آنچه امپریالیسم آمریکا در ایران می خواهد ثباتی مانند دوره ی 41 تا 56 است و البته بهتر و طولانی تر از آن.

در این دوره اقتصاد ایران یک دوره ی تحول را از نیمه فئودالیسمی که هنوز وجود داشت به سرمایه داری کمپرادوری که تا حدودی رشد کرده بود طی کرد و سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور حاکم شد. یعنی این ثبات بر مبنای برخی تغیرات کیفی در وضع نیروهای مولد و ساخت اقتصادی جامعه روی داد.

 همچنین در دوره ی استبداد سلطنتی آزادی های اجتماعی برقرار بود و گرچه از جانب آخوندها زیر فشار و ضرب قرار داشت( اعتراضات به حجاب و پوشش زنان و رای زنان) اما آنها نمی توانستند خدشه ای اساسی به آن وارد کنند.

از سوی دیگر درجه ای از تغییر در روساخت فرهنگی همچون سازش نسبی فرهنگی به ویژه با هنرها( داستان نویسی و تاتر و سینما و موسیقی مخالف حکومت و در کنار این ها به طور کلی آواز و موسیقی زنان، نقد ادبی و هنری و ...) و همچنین فعالیت حرفه ای استادان غیرحکومتی ملی و دموکرات و چپ( گرچه نه عموما انقلابی – استادان انقلابی ناچار از پنهان کردن هویت انقلابی خویش بودند) در دانشگاه ها وجود داشت. جدا از این ها اقلیت ها و فرق مذهبی آزادی داشتند و حتی از تلویزیون نیز مراسم آنها( برای نمونه دراویش کرمانشاهی) پخش می شد و غیره. بخش هایی از این ها در دوره ی رضاخان وجود نداشت.

به این ترتیب آنچه مد نظر آمریکاست ایجاد چنین تغییراتی(یا «اصلاحاتی») در حکومت و حتی کمی هم بیشتر- به جز اصلاحات اساسی در عرصه ی سیاسی و آزادی های سیاسی- است تا بتواند به ثبات نسبتا پایدار سیاسی حکومت اطمینان یابد.

با توجه به گسترش و پیشرفت و تکامل مبارزه ی طبقاتی در ایران همچون یک فرایند و صرف نظر از نتایج کنونی آن، و بالا رفتن سطح سواد و آگاهی سیاسی- اجتماعی و نیز تجربه ی تلخ و دردناک حکومت اسلامی و به هر حال تغییرات بسیار در جامعه ی ایران در چند دهه ی اخیر، ممکن است مجبور شوند برای ایجاد ثبات نسبتا پایدار در ایران برخی آزادی های صنفی و سندیکایی و حتی سیاسی( مانند آزادی احزاب رویزیونیستی و ترتسکیستی) را نیز برقرار کنند.( چیزی متفاوت با وضع استبدادی و خفقانی کنونی و شاید کمتر از آنچه در ترکیه وجود دارد.)

تجربه طالبان نشان می دهد که چنین برگشت هایی به عقب( نسبت به آنچه در دوران حکومت های وابسته به امپریالیسم شوروی وجود داشت به ویژه در مورد مساله ی آزادی زنان)، خواه در مسائل اقتصادی و خواه سیاسی و به ویژه فرهنگی( مانند سیاست طالبان در مورد زنان که صرفا فرهنگی هم نبوده بلکه حذف بخشی از نیروهای مولد از اقتصاد و تولید و خدمات است) به شکلی منفی تاثیر گذار خواهد بود حتی اگر هم بخش هایی از مردم موقتا با آنها همراهی کنند؛ مانند این که گفته می شود طالبان «امنیت» برای مردم آورده است در حالی که در رژیم گذشته امنیت نبود. به این ترتیب چنین حکومت هایی که نماینده ی این برگشت ها می شوند با ثبات و پایدار نبوده و دیر یا زود با خشم توده های خواهان تغییر و شورش ها و انقلاب ها روبرو خواهند شد.

باید توجه کنیم که تغییرات اقتصادی روی داده در دوره ی 56- 42 به اجبار باید روی می داد زیرا نیروهای مولده ی جامعه از زمان انقلاب مشروطیت خواهان تغییراتی در وجوه اقتصادی و سیاسی- فرهنگی بودند. گرایش های انقلابی و مترقی موجود در مشروطیت در دوره استبداد سلطنتی رضا خان و با وجود خفقانی که ایجاد کرد و نیز سال های 32- 20  ادامه یافته و رشد یافته بود و دیگر با ساخت نیمه فئودالی حاکم و سرمایه داری کمپرادوی برقرار شده اما رشد نیافته در تضاد قرار داشت. اساسا کل دوران 32 - 20 و جنبش های روی داده در آن بیان چنین نازسازگاری ای بین نیروهای مولد و روابط تولید و ساخت اقتصادی و روساخت سیاسی – فرهنگی حاکم بود. چنانچه این تغییرات صورت نمی گرفت انقلاب در ابعاد گسترده ناگزیر بود( چنانکه حتی در پی این تغییرات که پاسخگوی نیازهای جامعه نبود، انقلاب 57 رخ داد و این تغییرات تنها توانست آن را تا حدودی به عقب اندازد). و انقلاب می توانست طبقات تهیدست و از جمله طبقه ی کارگر و نیروهای رادیکال را روی آورد. همین گونه که در دوران مورد اشاره در کشورهای جنوب شرقی آسیا چنین طبقات و نیروهایی را روی آورد و موجب شد که امپریالیسم آمریکا و شرکای اروپای غربی اش، «انقلاب» هایی مانند«انقلاب سفید» را در کشورهای دیگر هم صورت دهد.

 در کنار این نیازهای امپریالیسم برای صدور سرمایه نیز وجود داشت( گرچه نباید به آن همچون علت بنیادی تغییرات این دوره و «انقلاب سفید» نگریست) و همان گونه که اشاره شد انقلاباتی که در دهه های پس از جنگ جهانی دوم در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره صورت می گرفت مزیدی بر علت بود که هر چه زودتر تغییراتی در کشورهای زیرسلطه ای مانند ایران به وجود آید.

حال نیز وضع را می توان این گونه تصور کرد. حکومت اسلامی گونه ای عقب گرد تاریخی در مقابل آن تحرکات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای انقلابی و مترقی ای بود که در دوره ی مشروطیت و دوره ی رضا خان و همین گونه 32- 20 رخ داد. این عقب گرد وضعیتی به وجود آورده که با نیروهای مولد در تضاد شدید قرار گرفته است. تمامی جنبش ها و خیزش ها و شورش ها جدای از دلایل آنی آنها، برای حل این تضاد به وجود آمده است.

در مورد ثبات نسبتا پایدار دو تجربه ی مهم در 100 سال اخیر تاریخ ایران وجود داشته است. یک دوره ی 1320- 1300 که استبداد رضاخانی وجود داشت و دیگری سال های 1356- 1342 دوران محمدرضا پهلوی و یا به طور کلی 1356- 1332. در دوران حکومت ولایت فقیه چنین ثبات نسبتا پایداری دیده نمی شود و تمامی این دوران حکومت اگر از دوران جنگ با عراق بگذریم، با جنبش ها و خیزش ها و اعتصاب ها و شورش ها و یک فعالیت اجتماعی- سیاسی پردامنه ای از جانب تمامی طبقات مردمی و بخش های گوناگون جامعه روبرو بوده و چنانچه ادامه یابد باز هم روبرو و در اشکال شدیدتری خواهیم بود.

اگر قرار باشد ثبات نسبتا پایدار مورد نیاز امپریالیسم در ایران شکل گیرد باید ادامه آن دو دوره و تکامل یافته ی آنها باشد زیرا نه درجه ی پیشرفت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این دوره و همچنین آگاهی و خواست های مردم این دوره ( تفاوت شرایط جهانی و تغییرات بسیار آن را نیز باید بیفزاییم) با دوره ی بیست ساله استبداد رضاخانی یکی است( که می دانیم تفاوت ها بسیار است) و نه حتی با دوره ی 56- 42 استبداد سلطنتی محمدرضا شاهی که بیشتر می تواند «نمونه» گردد. اگر دوره ی مزبور قرار باشد برقرار شود باید تغییراتی گسترده تر در تمامی عرصه ها صورت گیرد تا بتوان چنین ثبات نسبتا پایداری ایجاد کرد.

چنین تغییراتی می تواند بخش هایی از توده های مردم و حتی بخش هایی از طبقه ی کارگر به ویژه لایه های ناآگاه طبقه را نیز آرام کند. کما اینکه این بخش از کارگران در همین دوره ی اخیر نیز گرایش به بازگشت سلطنت به دلیل مقایسه ی آن با وضع کنونی خود، مانند رسمی بودن کارگران، حقوق و مزایای قانونی، ثبات نسبی دلار و پایین بودن نرخ تورم برای دوره ای و در نتیجه ثبات نسبی شرایط زندگی، «شریک شدن در سود کارخانه ها» و غیره...یافتند.   

 از این می توان نتیجه گرفت که در صورتی که امپریالیسم آمریکا بخواهد وضعی به طور نسبی با ثبات و پایدار در ایران به وجود آورد و دولت حاکم را از گزند انقلاب محفوظ دارد باید حتما یک سلسله تغییرات را در شکل حکومت طبقه ی سرمایه دار بوروکرات - کمپرادور ایران( خواه همین ها باشند که اکنون حاکم اند و خواه در شرایطی ناگزیر شود امر سرنگونی را دنبال کند و سلطنت طلبان را روی  کار آورد) به وجود آورد. این تغییرات باید عرصه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را در بر بگیرد و نیز به عرصه ی سیاسی گسترش یابد. پس از هر گونه تغییر در شکل حکومت و عرصه های مورد اشاره، باید در عرصه ی سیاسی نیز تغییراتی ایجاد شود و از این نظر سیاست هایی نزدیک به آنچه در ترکیه و یا کره جنوبی حاکم است در پیش گرفته شود. پس از انقلاب علیه استبداد سلطنتی و این همه جنبش و شورش علیه استبداد دینی، نمی توان همین گونه استبدادها را و دوباره در همین اشکال بازسازی کرد. در چنین صورتی جنبش و انقلاب ناگزیر خواهد بود. 

آیا این تصور که آمریکا نمی خواهد وارد جنگ درازمدت دیگری شود درست است؟

در جزء و در مورد حکومت اسلامی تا آنجا که ممکن است بله، اما در کل و به عنوان یک سیاست امپریالیستی خیر!

شرایط کنونی امپریالیسم آمریکا و به ویژه سیاست های دولت ترامپ بر این نیست که وارد جنگ درازمدت دیگری شود. ترامپ و دولت اش خواسته اند که توجه اساسی شان معطوف به درون باشد و سیاست های اقتصادی کشور را بازنگری و بازسازی و روابط اقتصادی تازه ای بر مبنای سیاست «آمریکا اول» با دیگر کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه برقرار کنند. این وجه عمده ی قضیه است. و بخشا تحلیل این وضعیت از جانب هسته ی سخت قدرت وی را امیدوار به عقب نشینی آمریکا در صورت اجرای تاکتیک هایی مانند بستن تنگه هرمز و شلیک به پایگاه های آمریکا در منطقه کرده بود.

اما وجه غیر عمده ی آن این است که ترامپ و دولت اش خواسته اند از موقعیت کنونی روسیه که در جنگ اوکراین اسیر است و در عین برخی سازش ها با روسیه در مورد جنگ اوکراین، حملات و تجاوز های خود را به کشورهای ضعیف این بلوک مانند ونزوئلا و کوبا و ایران نیز پیش برند و آنها را مجبور کنند که به زیر سلطه ی آمریکا در آیند. سیاست شان در مورد این کشورها وارد شدن در یک جنگ دراز مدت نبوده و از همین اهرم های اقتصادی و نیز برخی اشکال تجاوز( در مورد ونزوئلا) استفاده کرده اند و در مورد کوبا نیز از شکل هایی از فشار اقتصادی و سیاسی و نظامی استفاده کنند( چنانکه در خبرها آمده دولت کوبا قرار است سیاست های نئولیبرالی را جایگزین سیاست های کنونی خود سازد). اما این سیاست ها سیاست هایی نیست که همچون سیاست ذاتی امپریالیسم خود را تثبیت کنند بلکه سیاست هایی موضعی است و مسبوق به شرایط کنونی به ویژه امپریالیسم آمریکاست که در حال رکود و افول نسبی است و آنها می خواهند جلوی این روند را بگیرند.

خواه آمریکا و خواه دیگر کشورهای امپریالیستی به جنگ همچون راه حل نهایی حل مشکل تجدید تقسیم امپریالیستی جهان نگاه می کنند. به دلیل رشد ناموزون اقتصاد سرمایه داری امپریالیسنی، همواره یک امپریالیست از نظر اقتصادی و یا سیاسی و یا نظامی پیش می افتد و خواهان سهم بیشتری از آنچه که دارد و پاسخگوی رشد اش نیست می شود( برای نمونه رشد امپریالیست های غربی و در مقابل افت امپریالیست های شرقی و در راس شان سوسیال امپریالیسم شوروی). اگر این تضادها که در اشکال خاصی خود را نشان می دهند حاد شوند و امپریالیست ها نتوانند سازشی را سامان دهند، بی تردید برای گسترش و یا حفظ آنچه که دارند وارد جنگ خواهند شد. خواه جنگ های محدود به یک یا دو کشور، خواه بزرگ تر و منطقه ای و خواه جهانی. اگر قرار بود جنگ های بزرگ و جنگ های دراز مدت حذف شود نیازی به این همه تولید سلاح های جوراجور و این درجه تکامل در سلاح های کشنده و نابود کننده نبود. این ها باید مصرف شوند و گرنه کارخانه ها تولید سلاح باید بسته شوند و کارگران شان اخراج شوند و می دانیم که در این صورت دیگر بخش های تولید( تولید وسائل تولید و تولید وسائل مصرفی غیر نظامی و تولید وسائل مصرفی تجملی) نیز نخواهند توانست تولیدات خود را بفروشند و یا به طور کامل بفروشند و روی دست شان باد خواهد کرد و اضافه تولید و رکود و بحران رخ خواهد داد( این یکی از دلایل و اشکال رخ دادن بحران در نظام امپریالیستی است و البته تنها در رکود در تولید بخش نظامی خود را نشان نمی دهد).

 در حال حاضر چنان که دیده می شود جنگ های منطقه ای جریان دارد و در جریان تجدید تقسیم جهان، این که این جنگ ها و یا جنگ های منطقه ای دیگری که پدید خواهد آمد به جنگ مستقیم امپریالیست ها و جنگ جهانی سوم ختم شود وجود دارد. امپریالیسم با جنگ عجین است و تا زمانی که وجود دارد جنگ های امپریالیستی و نیز جنگ برای تسخیر مناطق نفوذ و گسترش این مناطق ناگزیر است.

هرمز دامان

نیمه ی دوم خرداد 1405

۱۴۰۵ خرداد ۲۴, یکشنبه

پرسش و پاسخ در مورد جنگ و آتش بس و مذاکرات و آینده ی حکومت اسلامی و انقلاب دموکراتیک خلق ایران و ...(1)


آیا توافقنامه ی تازه امپریالیسم آمریکا را به نتایجی که از این جنگ و آتش بس ها و تحریم ها دنبال می کند خواهد رساند؟
بستگی به این دارد که چگونه پیش رود. آنچه آمریکا می خواهد آنچه که طرح می شود نیست. یا آنچه در ظاهر است تنها بخشی از خواست های امپریالیسم آمریکا( و اسرائیل) است و ظاهری است که مرکز ثقل درگیری ها خود را از طریق آن پیش می برد. مرکز ثقل خواست های آمریکا ایجاد تغییر درون طبقه ی حاکمه ی حکومت اسلامی است. اگر چنین تحولی صورت نگیرد و توافقنامه و مذاکراتی که در پی آن صورت خواهد گرفت تنها در مورد مسائلی باشد که می بینیم مانند غنی سازی اورانیوم، مساله ی موشک های دوربرد و گروه های نیابتی و برخی مسائل دیگری که در این دوره ی اخیر افزوده شده است مانند باز کردن تنگه ی هرمز، نمی تواند ترامپ و آمریکا را به اهداف اساسی خود که تغییراتی در حکومت است برساند و در نتیجه امپریالیسم آمریکا در مورد مفاد توافقنامه بازی درخواهد آورد و یا به بهانه های دیگری یا فشارها را افزایش خواهد داد و یا جنگ را دوباره آغاز خواهد کرد. این تحریم ها و فشارها و جنگ و کشتار و آتش بس مذاکرات آن قدر ادامه خواهد یافت تا آمریکا به تحول مورد نظر دست یابد. اشاره های چند باره ی ترامپ به اینکه حکومت تغییر کرده است( یا حکومت پیشین به نوعی سرنگون شده است) به همین موردی که آمریکا به دنبال آن است اشاره دارد.  


آیا این تصور هسته ی سخت قدرت درست است که می تواند با تاکتیک های نظامی ای که در پیش گرفته( بستن تنگه ی هرمز، شلیک به پایگاه های آمریکا در کشورهای منطقه و نیز شلیک موشک به اسرائیل) امپریالیسم آمریکا را وادار به عقب نشینی کند و یا شرایطی برای خود ایجاد کند که در عین سازش نسبی با امپریالیسم آمریکا امتیازهای مهمی بگیرد و همچون کشوری مستقل از نظر سیاسی باقی بماند؟
به نظر نمی رسد که آنچه حکومت اسلامی در مقابل امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل  در دست دارد برگ های مهمی باشند. امیدشان هم این نیست که بتوانند امتیاز قابل توجهی بگیرند. تنها هدف شان این است که جنگ را کش دهند شاید تضادهای درون حکومت آمریکا و بین مردم و حکومت در آمریکا( در نتیجه افزایش بهای نفت و تورم و غیره) و همچنین تضادهای میان آمریکا و کشورهای اروپای غربی رشد کرده و گشایشی ایجاد کنند و یا روسیه و چین به کمک شان بیایند و مسائلی از این گونه. حکومت اسلامی تا کنون زورش به مردم رسیده است آن هم با کاربرد بی دریغ و گسترده سلاح و کشتار و زندان و بازداشت و شکنجه و ناپدیدسازی و غیره، اما روشن است که در تقابل با آمریکا زورش به آن نمی رسد و نخواهد رسید.
غنی سازی
 اگر صحبت بر سر غنی سازی 67/3 باشد ترامپ و دولت آمریکا در برجام آن را پذیرفته بودندهم اکنون نیز آن را به شرط تاخیر در راه اندازی آن، نخست بیست سال تاخیر و سپس با توجه به شنیده ها ده سال( باید منتظر ماند و دید در توافقنامه تازه چگونه است و آیا ادامه خواهد یافت و یا جمع خواهد شد) را پذیرفته اند. تاخیر نیز برای سر و سامان دادن به وضع طبقه ی حاکم و نفوذی است که آمریکا از راه های اقتصادی و سیاسی باید در طبقه ی حاکم بر ایران به دست آورد.
 تنگه ی هرمز
اگر صحبت بر سر بستن تنگه ی هرمز باشد- و چنان که دیدیم کلی به خودشان می بالند که تاکتیک پیدا کرده اند!- هم اکنون چند ماه از بستن این تنگه می گذرد و می بینیم که آمریکا در مقابل این سیاست حکومت اسلامی دست به محاصری دریایی و اقتصادی ایران زده است و آن را دنبال کرده و می کند؛ نگاهی به این دو سر یعنی بستن تنگه هرمز از یک سو و محاصره ی دریایی از سوی دیگر جنگ نشان می دهد که تحمل حکومت اسلامی در مورد پیامدهای محاصره ی دریایی بسیار کمتر از تحمل امپریالیسم آمریکا در مورد نتایج بستن تنگه ی هرمز است.
از سوی دیگر بستن تنگه ی هرمز و ایجاد مانع در مورد عبور نفتکش ها نه به اقتصاد آمریکا - با توجه به این که آمریکا نفت خودش را تامین می کند - آن ضربه ای را زده و می زند که محاصره ی دریایی ایران به اقتصاد ایران زده و ادامه ی آن خواهد زد و نه به امپریالیست های اروپایی که چنانکه تا کنون دیده ایم واکنش های آنچنانی ای به آن نشان نداده اند.
در عین حال این را نیز باید در نظر داشت که چنانچه بستن تنگه ی هرمز طولانی شود و به اقتصاد کشورهای امپریالیستی غرب ضرباتی بزند که موقعیت دولت های این کشورها را به خطر اندازد آنها دریغ نخواهند کرد که به آمریکا در بازکردن تنگه ی هرمز بپیوندند و با وارد آوردن ضربات نظامی خواه در جنوب و خواه در تمامی ایران دست حکومت اسلامی را از این هم بیشتر بسته کنند.
شلبک موشک به پایگاه های آمریکا در کشورهای منطقه
در این مورد نیز هر پیروزی چندانی نصیب حکومت کنونی نشده است. نه ضربه به پایگاه های آمریکا توانسته کشته های زیادی روی دست آمریکا بگذارد( تلفات آمریکا را مقایسه کنیم با تلفات نیروهای حکومت اسلامی که اساسا غیر قابل قیاس هستند) و توده های آمریکا را برانگیزد و نه این تخریب یا خسارت به تسلیحات آمریکا برای این کشور با وجود گرانی آنها در مقابل آنچه به دست می آورد اهمیت دارد. باید در نظر داشت که با وجود این که مخارج جنگ برای آمریکا با مخارج جنگ برای حکومت اسلامی برابر نیست و بسیار بیشتر است اما تحمل این مخارج برای دولت امپریالیستی آمریکا راحت از تحمل مخارج به وسیله ی حکومت اسلامی در شرایط کنونی این حکومت است.
به ویژه این که آنچه آمریکا می خواهند به دست آورند یعنی نفت ایران و اقتصاد ایران و بازار کار و کالای ایران برای آن این مخارج را جبران می کند.
همچنین باید به این اشاره کرد که دولت های منطقه که مورد حمله واقع شده اند همان گونه که در بیانیه های ما آمده نه تنها مانع حملات آمریکا و اسرائیل نشده اند بلکه اگر کار درگیری بیخ پیدا کند ممکن است خود به دشمنی فعال نه تنها از نظر مالی بلکه همچنین از نظر نظامی در مقابله با حکومت اسلامی تبدیل شوند.
به طور کلی تاکتیک های مورد اشاره برای سران سپاهی که یک جنگ 8 ساله و بسیاری درگیری های نظامی در منطقه به ویژه در سوریه و لبنان را پشت سر گذاشته اند گرچه در مقابل نبودشان یک امتیاز به شمار می آید اما به آن نتایجی که این سران و هسته ی سخت قدرت انتظار داشته نینجامیده و نمی انجامد. حکومت مرتجع و تا مغز استخوان فاسد و زیر نفوذ امنیتی دشمن و مورد نفرت عمیق توده های کشور خویش نمی تواند با امپریالیسم غداری مانند آمریکا به ستیزد و پیروزی به دست آورد.


چه تغییراتی در طبقه ی حاکم بر حکومت اسلامی مورد نیاز امپریالیسم آمریکا است؟
مهم ترین تغییر در حکومت ولایت فقیه که مورد نیاز امپریالیسم آمریکا است آوردن گروهی و دسته ای و جریانی در میان جناح ها و باندهای طبقه ی حاکم است( باندهای گوناگون جناح اصول گرا و اصلاح طلبان حکومتی که اکنون نیز تا حدودی دولت در دست شان است)که به امپریالیسم آمریکا و غرب گرایش داشته باشند و مایل باشند در خدمت امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های غربی در آیند.
مساله ی اساسی امپریالیسم آمریکا با حکومت اسلامی «غنی سازی» و «موشک های دوبرد» و «گروه های نیابتی» نیست. از نظر امپریالیسم آمریکا این ابزارها و گروه ها زمانی خطرناک هستند که به وسیله ی حکومتی به کار گرفته شوند که وابسته به غرب نباشد. از این رو باید گفت که از نظر آمریکا زمانی این کش و قوس ها و درگیری پایان خواهد یافت که جناح های متمایل به امپریالیست های غربی پیروزی کاملی بر جریان های خواه روسی و یا متمایل به روس و چین و خواه «آخرالزمانی» ها( اگر بپذیریم که باند «آخرالزمانی» ها صرفا محدود به پایه های حزب اللهی نیست و در حکومت نیز دستی و قدرتی دارند) به دست آورند.
موقعیت نیمه مستقل حکومت اسلامی که نه به طور مطلق به غرب وابسته است( یعنی از جهات اقتصادی و سیاسی و نظامی) و نه به طور مطلق به امپریالیسم روسیه (و این به دلیل شرایط خاص جهانی ایجاد شده است که حکومت ولایت فقیه در آن پدید آمده است یعنی از هم پاشیدن بلوک شرق در دهه ی هشتاد قرن 20 و در پی آن تضعیف نسبی بلوک امپریالیستی غرب به ویژه پس از بحران اقتصادی 2008 و در 15 سال اخیر) و در عین حال باندهایی وابسته به هر دو بلوک در طبقه ی حاکم آن حضور دارند و دارای مقرهایی هم هستند، به این تقابل پا داده است. ضمن این که جاه طلبی های منطقه ای و ماجراجویی های حکومت و باندهای روسی یا «آخرالزمانی»ها نیز در میان است. از نظر امپریالیسم آمریکا اگر جلوی این حکومت گرفته نشود با دست یابی به بمب اتمی می تواند برای کشورهای منطقه و دولت اسرائیل خطرناک شود.
اما اینها این بر بستر عدم وابستگی حکومت ولایت فقیه به امپریالیست های غربی طرح می شود. پاکستان اتمی است اما برای اسرائیل و منطقه خطرناک نیست زیرا وابسته به امپریالیست های غربی و زیر نفوذ و کنترل آنهاست. و یا داشتن موشک های دوربرد خطرناک نخواهد بود زمانی که در اختیار حکومتی مطیع غرب باشد.
حتی اگر کشوری تنها این ابزار را برای بازدارنده گی بسازد از نظر امپریالیست ها آنچنان خطرناک نخواهد بود. کره شمالی که جزوی از بلوک روسیه است و به این کشور و چین اتکا دارد نمونه ی این گونه کشورهاست که جاه طلبی منطقه ای ندارد؛ نه «گروه های نیابتی» راه انداخته و نه اسرائیل را تهدید کرده است و نه برای کشورهای منطقه شاخ و شانه کشیده است. طبقه ی سرمایه دار بوروکرات مرتجع حاکم آن تنها می گوید می خواهد در قدرت بماند و آن گونه که می خواهد و کشوری نیز در امورش دخالت نکند. البته دولت این کشور اسلحه می فروشد و برای جنگ اوکراین نیز نیروهایی اعزام کرده است و از این گونه ها و بیشتر هم از درد مجبوری و محاصره ی اقتصادی ای که از جانب کشورهای امپریالیستی غرب مشمول آن گشته است و یا تعهداتی که نسبت به ارباب خود امپریالیسم روسیه دارد.( گرچه این ها به این معنا نیست که میل گسترش مناطق نفوذ و رقابت های امپریالیستی شامل کشور کره شمالی نمی شود.) 
این ها را مقایسه کنیم با طبقه ی حاکم بر ایران و باندهای جاه طلب که یک سر در حال ساختن شهرهای موشکی هستند و یک سر «غنی سازی» را از سطح مجاز بسیار بالاتر می برند و یک سر هم «نیروهای نیابتی» را آن هم نه یکی و دوتا در کشورهای گوناگون راه انداخته اند. و این همه هم زیر نام «بازدارنده گی». باید بگذریم از این که با این همه کبکه و دبدبه نیز در دو حمله رهبر اصلی و بخش بسیار مهمی از دیگر رهبران سیاسی و نظامی خود را از دست داده اند و بسیاری از تآسیسات نظامی و تولیدات نظامی شان و نه تنها آنها بلکه همچنین بسیاری زیرساخت های مهم برای خلق ایران نابود شده است و در نهایت مجبورند به عقب نشینی های بزرگی در مقابل آمریکا و اسرائیل تن دهند.  


آیا امپریالیسم آمریکا به تنهایی در طبقه ی حاکم ایران نافذ بوده و آن را زیر کنترل خود قرار خواهد داد و یا امپریالیست های غربی(انگلستان، آلمان و فرانسه و دیگر امپریالیست ها) نیز به وی خواهند پیوست؟
امپریالیست های اروپای غربی( در صدرشان سه کشور انگلستان و آلمان و فرانسه) در حال حاضر نفوذ چشمگیری از نظر به ویژه اقتصادی و تا حدودی هم از نظر سیاسی در طبقه ی حاکم ایران و به ویژه باندهای مسلط بر سپاه و آخوندهای حاکم دارند. و هر گونه تک روی امپریالیسم آمریکا می تواند برای آن دردسر ساز باشد و باندهای هواخواه امپریالیست های اروپایی را علیه باندهای هوادار آمریکا برانگیزد.     
آنها به طور قطع در غارت راحت تر و بی دردسرتر ایران به امپریالیسم آمریکا خواهند پیوست اما سهم آنها در رقابت با امپریالیسم آمریکا به دلیل شرکت نکردن مستقیم در جنگ و درگیری های اخیر و نیز برخی مانع تراشی ها یا عدم همکاری های جدی و بخشی در آن، کاهش خواهد یافت.( اخیرا ترامپ تکرار کرده که گروه هفت در مین روبی تنگه هرمز شرکت خواهد کرد.)
رقابت بین امپریالیست های غربی به ویژه آمریکا از یک سو و امپریالیست های اروپای غربی از سوی دیگر و بین خود امپریالیست های غربی( به ویژه بین آلمان و فرانسه و انگلستان و تا حدودی ایتالیا) همواره وجود داشته است. در گذشته این رقابت در مقابل بلوک امپریالیستی شرق و پیمان ورشو تا حدودی رنگ باخته بود و به چشم نمی آمد و به جای آن تصور یک بلوک یک پارچه حاکم بود. پس از فروپاشی بلوک شرق به سرکرده گی سوسیال امپریالیسم شوروی دشمن مشترک آنها، این رقابت ها که همان زمان هم وجود داشت، دوباره رو آمد. شدت گرفتن این تضادها به ویژه پس از آن بود که امپریالیسم آمریکا همچون ابرقدرت و سرکرده ی امپریالیست های غربی هزینه های زیادی صرف امور نظامی کرد اما شرکای آمریکا در ناتو چنین نکردند و این طبعا نقش معینی در عقب ماندن از برنامه های اقتصادی و نیز توانایی رویارویی با بحران های اقتصادی از جانب دولت آمریکا ایجاد کرد. سیاست های ترامپ در مورد این که دولت های اروپای غربی باید بودجه های بیشتری به امور نظامی و ناتو اختصاص دهند و آمریکا مجبور نیست جور آنها را بکشد، برجسته ترین تجلی این تضاد و رقابت بین این کشورها بود( می دانیم که ترامپ با وجود تهدیدهای فراوان به خروج از ناتو تا کنون از این پیمان خارج نشده است). همچنین موضع گیرهای متضاد در مورد مساله ی اوکراین و سازش های ترامپ با پوتین و فشار به دولت امپریالیستی اوکراین برای سازش با روسیه که با سیاست امپریالیست های اروپای غربی متضاد بود، نیز به رقابت های تازه ای دامن زد. سیاست «آمریکا اول» و پیامدهای اقتصادی( از جمله تعرفه ها) و سیاسی آن نیز این رقابت را شدیدتر کرد. مسائلی مانند کانادا و گروئنلند را نیز می دانیم.
این ها همه یک سوی قضیه، سوی رقابت است. اما در کنار آن سازش نیز هست. امپریالیسم آمریکا به متحدین اروپایی اش نیاز دارد و بدون آنها در مقابل روسیه و یا چین و یا کنترل کشورهای زیر سلطه ی وابسته به غرب و همچنین گسترش نفوذ اقتصادی و سیاسی و نظامی، آن گونه که اکنون هست نخواهد بود و موقعیت به نسبت برتر خود را در نظام جهانی امپریالیستی از دست خواهد داد. بگذریم که به هر حال این موقعیت در حال حاضر هم بیشتر به دلیل افت اقتصادی امپریالیسم آمریکا تضعیف شده است. به هر حال یکی از شروط پیشگیری از این تضعیف همین کنار آمدن و سازش کردن با امپریالیست های غربی و سهیم کردن آن در بُردهای خود است.
 به طور کلی رقابت و سازش در تجدید تقسیم جهان دو وجه حاکم بر روابط بین امپریالیست ها خواه درون یک بلوک و خواه بین بلوک های متفاوت است. این تجدید تقسیم و دست یافتن به موقعیت برتر در آن و ایجاد قدرت اقتصادی و سیاسی و نظامی مسلط تر و بهره مندتر از جهان زیر سلطه و نیز خود جهان امپریالیستی( کشورهای درجه دو و سه امپریالیستی اروپایی که زیر نفود امپریالیست های قلدر و غدر هستند) مساله ی اساسی امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری است و تا زمانی که سرمایه داری امپریالیستی به وسیله ی سوسیالیسم شکست نخورده باشد و سوسیالیسم سیاست و اقتصاد و فرهنگ برتر در جهان نشده باشد، وجود خواهد داشت. 

هرمز دامان

نیمه ی دوم خرداد 1405

۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه ی سیزدهم)


درگیری سه روزه و

اهداف امپریالیسم آمریکا 

دور تازه ی درگیری ها
در پی سقوط یا سرنگونی یک بالگرد آمریکایی با نام آپاچی حملات تازه ای از جانب امپریالیسم غارتگر آمریکا به ایران آغاز شد. بنا به گفته ی دولت آمریکا این حملات رادارها و سامانه های پدافند هوایی و مراکز فرماندهی و ایستگاه های کنترل پهپاد و پایگاه ها و ایستگاه های دریایی را در شهرهای بندرعباس، سیریک، میناب، جاسک( استان هرمزگان) و همچنین جزایر قشم و هنگام و مناطقی در کرج و ورامین را هدف قرار داده است و آنها را تخریب کرده است.
از این سوی و از جانب حکومت جنایتکار و مرتجع ولایت فقیه حملات موشکی و پهپادی تازه ای به پایگاه های آمریکایی در اردن و کویت و بحرین صورت گرفته است. حملاتی که بنا به گفته ی مقامات اردنی و بحرینی بیشترشان دفع شده است و در مواردی که دفع نشده خسارات زیادی به بار نیاورده است.
پیش از این درگیری ها، حملات دولت اسرائیل به حزب الله و جنوب لبنان که از نظر حکومت اسلامی نقض آتش بس به شمار می رفت موجب واکنش این حکومت گردیده بود و اینان نیز حملات موشکی خود را به اسرائیل آغاز کرده بودند. حملاتی که تحرکات متقابل دولت صهیونیستی و جنایتکار را در پی داشت و موجب شد که حکومت اسرائیل حملاتی را به ایران صورت دهد که مهم ترین آنها تخریب بخش های دیگری از  پتروشیمی ماهشهر بود. امری که جدا از نتایج مخرب اقتصادی آن به نظر بیشترین ضرر را به کارگرانی زده است که کار خود را از دست داده اند.
به این ترتیب جنگ از هر دو سو و در دو سمت دوباره آغاز شده است و این در عین تداوم مذاکرات صلح و رد و بدل کردن خواست ها و ظاهرا کم و زیاد کردن آنها، بین دو سوی جنگ است.
پرسش این است که این جنگ و مذاکرات و تفاهم نامه هایی که پس و پیش می شوند تا کی ادامه خواهند یافت.
اهداف استراتژیک دولت امپریالیستی آمریکا
آنچه از ظواهر جنگ و همچنین آتش بس و مذاکرات و کش و قوس های روی داده بر می آید این است که ترامپ و دولت امپریالیستی آمریکا تا زمانی که به اهداف اساسی و استراتژیک خود نرسند دست از جنگ با حکومت اسلامی برنخواهند داشت. و مهم ترین این اهداف روی کار آوردن دولتی باب طبع خود و دولت های امپریالیستی غرب در ایران است. حال ممکن است که این فرایند کوتاه باشد اگر تغییرات مورد نیاز در حکومت مرتجع ولایت فقیه سریع تر صورت گیرد، و ممکن است دراز مدت باشد در صورتی که تغییرات مورد نیاز کندتر صورت گیرد و در کل به آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد نینجامد؛ و در این صورت تمامی دوره ی باقیمانده ی دولت ترامپ را در بر می گیرد و حتی در صورتی که ترامپ به نتیجه نرسد دولت های بعدی در آمریکا خواه جمهوریخواه و خواه دموکرات نیز آن را - گیریم به اشکال تا حدودی متفاوت - ادامه خواهند داد. چنان که پیش از این جنگ ها، نیز این کش و قوس در اشکال محدودتری بین امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه به وجود آمده و ادامه یافته بود.
امپریالیسم آمریکا انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی ایران را مهم ترین دشمن خود می شمارد
نخستین و مهم ترین و اساسی ترین دلیل نیاز به این امر از جانب آمریکا وجود شرایط انقلاب در ایران است.
چنانکه دیده ایم در سه دهه ی اخیر جنبش های متوالی و بزرگی و در زمینه های گوناگون اقتصادی به ویژه از جانب کارگران و کشاورزان و فرهنگیان و کسبه و بازاریان و بنا به دلایل متفاوت، سیاسی(تمامی طبقات خلقی ایران) و فرهنگی( تقریبا در تمامی زمینه ها) و در کنار این ها جنبش های زنان و دانشجویان و ملیت های ساکن ایران( به ویژه خلق های کردستان و بلوچستان) و نیز اقلیت های مذهبی و همچنین محیط زیستی جریان داشته است. امری که در دوره ی 25 ساله ی حکومت استبداددسلطنتی اگر سال های 39 تا 49 را نادیده انگاریم، به این شکل و گسترده گی و ژرفا و تداوم، تا سال 56 که انقلاب آغاز شد شاهد آن نبوده ایم.
تداوم جنبش ها و خیزش ها و شورش ها
این جنبش ها و خیزش ها و شورش ها با وجود سرکوب های خونین و یکی پس از دیگری، آرام و قرار نداشته و سر ایستادن ندارند و ادامه خواهند یافت. و این به این دلیل اساسی است که شرایط مادی و معنوی بینادی وجود آنها نه تنها وجود داشته و وجود دارد بلکه همچنین در مجموع و علیرغم برخی عقب نشینی های حکومت( برای نمونه در زمینه ی پوشش اجباری و یا موسیقی که علیرغم لغو نکردن رسمی آنها عملا حکومتیان به آن حتی در گردهمایی های خود پا داده اند و به گونه ای عملا و پیش از اعلام تغییر رسمی سیاست ها، جاری کرده اند) بسیار گسترده تر و شدیدتر هم شده است. در نتیجه چنانچه آن شرایط بنیادی به وجود خود ادامه دهند جنبش ها و خیزش های بعدی بسی گسترده تر و شدیدتر خواهند بود.
دولت امپریالیستی آمریکا و نه تنها دولت های جمهوریخواه بلکه دولت های دموکرات نیز، با سیاست های متفاوتی در پی این امر بوده اند که به گونه ای انقلاب را خفه کنند و اساسا تحریم های اقتصادی که از سوی دولت های آمریکا دنبال شد برای چنین هدفی صورت گرفت و سیاست های دولت اوباما و امتیازهایی که به حکومت داد نیز چنین هدفی را دنبال می کرد.
 سیاست «چماق و هویج» امپریالیسم آمریکا برای رام کردن حکومت اسلامی
این سیاست ها طبعا سیاست دوگانه ی«چماق و هویج» امپریالیستی را برای رام کردن هسته ی سخت حاکم بر ایران و ایجاد تغییرات مورد نیاز در طبقه ی حاکم بر ایران را دنبال می کرده است. به دلیل چموشی تا حدودی ایدئولوژیک - سیاسی خامنه ای و هسته ی سخت قدرت و همچنین ترس شان از آمریکا و دیگر دولت های امپریالیستی غربی از یک سو و نفوذ امپریالیسم روسیه و نیز تا حدی دولت مرتجع چین در میان بخش هایی از سپاه پاسداران و سازمان های اطلاعاتی و اقتصادی حکومت، سیاست کار برد«چماق» دارای وزن بیشتری نسبت به سیاست نشان دادن«هویج» بوده است. تحریم های اقتصادی، ایجاد محدودیت های سیاسی، علم کردن سلطنت طلبان و پرو بال دادن به آنها در کشورهای امپریالیستی غرب، شاخ شدن نتانیاهو و دولت صهیونیستی اسرائیل و این اواخر تهدیدهای کلامی و از زمره ی آنها «نابودی تمدن ایران» و «برگرداندن ایران به عصر حجر» و بالاخره خود جنگ های اول و دوم اشکال گوناگون کاربرد«سیاست چماق» برای به تمکین واداشتن حکومت اسلامی بوده است.
سیاست هایی مانند امضای برجام و تقدیم دلارها از جانب دولت اوباما به حکومت اسلامی و حتی پیش رفتن تا بستن قراردادهای کلان اقتصادی در دوره ی پس از امضای برجام و نیز برخی چشمک های ترامپ و دیگر سران آمریکا به سران حکومت اسلامی که اگر به بلوک غرب بپیوندند ایران دوباره آباد خواهد شد، اشکالی برجسته از «سیاست هویج» بوده است. دو دست امپریالیسم آمریکا برای حل مساله ی ایران از جانب شان به کار گرفته شد تا حکومت اسلامی سر به راه شود و به بلوک امپریالیستی غرب بپیوندد.
دولت ترامپ خواهان برچیدن استبداد مذهبی در ایران نیست!
 این را هم باید افزود که دولت آمریکا نه خواهان برچیدن استبداد مذهبی حاکم بوده است و نه می خواهد طبقه ی سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم بر ایران( نظامی ها یعنی باندهای حاکم بر سپاه و بسیج و ارتش، بر دستگاه های اطلاعاتی و بر موسسات اقتصادی ها) را جارو کند و مثلا نوچه های پیشین خودش یعنی همان سلطنت طلبان و مشروطه خواهان و یا جمهوری خواهان هوادار امپریالیست های غربی را روی کار آورد. یعنی همان گونه که با طالبان سازش کرد و اکنون نیز با آن در رابطه اقتصادی و مالی است( همان دوره ی ترک افغانستان از جانب آمریکا یکی از سران این کشور گفت که زمانی که مردم افعانستان با طالبان خوش و راضی هستند(!؟) چرا باید آمریکا مشکلی با آنها داشته باشد!؟) و همان گونه که مزدوری داعشی و دولتی مرتجع را در سوریه سر کار آورد می تواند با حکومت اسلامی نیز بسازد، مشروط بر این که اگر مشکلات اقتصادی و نیز آزادی های اجتماعی مردم حل شد مردم آرام گیرند و ثباتی برای همین حکومت فراهم گردد زیرا در غیر این صورت امپریالیسم آمریکا باید حکومت را سرنگون کرده و حکومتی دیگر روی کار آورد.
اما روشن است که در صورتی که چنین امری انجام نمی یافت آمریکا تا زمانی که وضع را به گونه ای در نیاورد که یک ثبات به نسبت پایدار( آنچه در کشورهای زیرسلطه ای مانند ترکیه و یا کره جنوبی با آن روبروییم) به وجود نیاورد نمی توانست و نمی تواند با حکومت ولایت فقیه کنار بیاید.
سیاست های جاری ترامپ
اکنون وضع این گونه است. یعنی ترامپ و دولت امپریالیستی جمهوری خواه آمریکا هر دو سیاست را دنبال می کنند. هدف اساسی از تحریم های اقتصادی و فشارهای سیاسی و اکنون جنگ مجبور کردن حکومت اسلامی به آمدن پای میز مذاکره و نه تنها آمدن پای میز بلکه پذیرفتن شروط اساسی آمریکا است. و این ها شروطی هستند که پذیرفتن آنها شرایط وابستگی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی حکومت اسلامی به امپریالیست های غربی را فراهم کرده و وضعیتی ایجاد می کنند که پیش از هر چیز سه مساله را حل می کنند:
 یکم مسائل اقتصادی؛ جدا از رفع کامل تحریم ها و بازگرداندن پول های بلوکه شده ی ایران، این کار با ریختن سرمایه های کلان درون اقتصاد ایران و بازسازی اقتصاد کمپرادوری به سبک دوران استبداد سلطنتی صورت می گیرد.     
ریختن سرمایه های کلان درون اقتصاد موجب ایجاد آرامش در اقتصاد و رشد نسبی آن( تولید، کار و نیز پایین آمدن نسبی تورم و یا کنترل آن با توجه به شرایط کنونی اقتصادی جهانی) خواهد شد. و این امر از نظر آمریکا می تواند بسیاری از طبقات ناراضی در ایران را آرام کند.
و دوم، آزادی های اجتماعی که حکومت اسلامی با مسدود کردن پنجاه ساله ی آنها یک حالت خفه گی در مردم ایران به ویژه جوانان ایجاد کرده است و تمامی طبقات را ناراضی کرده است.
سوم، مدارایی نسبی در زمینه ی فعالیت های فرهنگی(حتی تا حدودی آزادی جریان های رویزیونیستی و ترتسکیستی در دانشگاه ها، آزادی هایی نسبی در عرصه ی هنرها، مدارا با اقلیت های مذهبی به ویژه سنی ها و دراویش و نیز چرخشی ایضا نسبی در اداره ی مناطقی که ملیت های غیر فارس حضور دارند و برای ایجاد رضایت حداقلی آنها و ...)
این سه کلیدی هستند و به عنوان نخستین گام ها برای برقراری آرامش در ایران به کار گرفته می شوند. در مقابل هیچ نیازی به آزادی های سیاسی نیست و می توان همان استبداد بزک کرده و ترمیم شده ی مذهبی را و احتمالا در همان شکل ولایت فقیهی ادامه داد.
 دولتی مزدور امپریالیست های غربی مشکلی برای کشورهای منطقه نخواهد بود!
در کنار این ها روشن است که دولت مزدوری که به این گون برای امپریالیسم آمریکا و به احتمال امپریالیست های غربی( زیرا آنها نیز کمابیش به آمریکا در چاپیدن ایران خواهند پیوست) در ایران شکل خواهد گرفت نه با دولت صهیونیستی اسرائیل مشکل خواهد داشت و نه با کشورهای عرب منطقه و نه با پیمان ابراهیم. همچنین به موشک و پهپاد هم جز در حدی که استبداد سلطنتی برای دفاع از خود در مقابل کشورهای بلوک رقیب( که اکنون به آن شکل وجود ندارند و آنها که وجود دارند در منطقه خاورمیانه نیستند و نیز بسیار ضعیف هستند) و یا تهاجم به چنین کشورهایی در راستای تضادهای بین بلوک های امپریالیستی رقیب و همچنین برای سرکوب جنبش های انقلابی در منطقه( برای نمونه ظفار) در اختیار داشت نیازی نخواهد داشت.
مساله ی غنی سازی نیز یا به شکلی که آمریکا و کشورهای غربی برای آن برنامه ریزی کنند( در برجام آنها غنی سازی 67/3 درصدی را پذیرفته بودند) می تواند پس از چند سال ادامه یابد. و گروه های نیابتی نیز در بهترین حالت در دولت های محلی ادغام شده ودر بدترین حالت و در صورت مقاومت و با سلب پشتیبانی مادی و تسلیحاتی حکومت اسلامی از آنها، تحلیل رفته و یا نابود خواهند شد.
محدود کردن خواست های آمریکا به آنچه طرح می شود سطحی نگری است!
حال وضع را به گونه ای دیگر تصور کنیم. تصور کنیم که آمریکا مشکل غنی سازی و موشک ها و و گروه های نیابتی را حل کند و سپس حکومت اسلامی را به حال خود رها کند و بگوید از این پس خود دانی که چه کنی! حکومت اسلامی می ماند همچون عضوی نه چندان جدی از بلوک روسیه و کشوری چونان کره شمالی.
حال چه چیز ادامه خواهد یافت؟ به احتمال نزدیک به یقین انقلاب دموکراتیک ایران.
آیا دولت امپریالیستی آمریکا می تواند با وجود انقلاب( حتی اگر انقلاب مداوما و به گونه ای گسترده سرکوب شود) در کشوری در خاورمیانه و آن هم در جوار کشورهایی که انقلاب می تواند به آنها سرایت کند و گسترش یابد مانند ترکیه و عراق و افغانستان و پاکستان و مصر و اردن و بحرین و نیز کشورهای شمال ایران، کنار بیاید؟ به احتمال فراوان خیر!
به این ترتیب مشکل اصلی تداوم خواهد یافت.
برای همین ترامپ و امپریالیسم آمریکا و بازوی امنیتی - نظامی و مسئول انجام «کارهای کثیف»( به گفته ی فریدریش مرتس صدراعظم آلمان) امپریالیست ها در منطقه یعنی اسراییل بر طبق منافع استراتژیک امپریالیست ناچارند که جنگ را ادامه دهند تا زمانی که به اهداف شان که الحاق حکومت اسلامی به امپریالیست های غربی و اجرای سیاست های دیکته شده از جانب انهاست برسند.
تصورات واهی هسته ی سخت قدرت از امکانات اش برای مقابله با آمریکا
به نظر می رسد تصور هسته ی سخت قدرت از وضعیت علیرغم شرایطی که در آن دست و پا می زند این است که می تواند از شیوه هایش در جنگ کنونی مانند بستن تنگه ی هرمز و شلیک به اسرائیل و نیز به پایگاه های آمریکا در کشورهای منطقه استفاده کرده و آمریکا را مجبور به عقب نشینی کند. امید این هسته همچنین تضادهایی است که درون دولت ترامپ و نیز بین دموکرات ها با جمهوریخواهان و بین توده های رای دهنده به ترامپ با وی و دولت جمهوریخواه و  تضادهای دولت های امپریالیستی اروپا با آمریکا وجود دارد. تصور وی این است که می تواند از آنها بهره برداری کند و یا آمریکا را مجبور به عقب نشینی کند و یا امتیازات بیشتری در توافق احتمالی کسب کند.
جدا از این ها این هسته به روی کمک های روسیه و چین نیز احتمالا حساب هایی باز کرده است.
اما به نظر ما هیچ کدام از این ها خواه جنگ نامتقارن و خواه تضادهای درون آمریکا و خواه دولت های روسیه و چین نمی توانند آنچه این حکومت در پی آن است به بار بیاورند و ترامپ و آمریکا را مجبور به عقب نشینی استراتژیک و بیرون کردن خیال ایجاد تغییرات لازم برای آنها در حکومت اسلامی کند. در بهترین شرایط و اگر همه امتیازهای این وضعیت را به حکومتگران بدهیم می تواند این تغییر را کمی عقب بیندازد و با هر عقب افتادن این که ضربات وارده به حکومت و بیش از حکومت توده های مردم به ویژه زحمتکشان گسترده تر و عمیق تر شود بیشتر است.    
بستن تنگه ی هرمز چنانکه در بیانیه های پیشین اشاره کردیم نمی تواند اثرات چشمگیری بر اقتصاد کشورهای امپریالیستی غرب بگذارد. بالا بردن بهای فراورده های نفتی و بنزین تورم را در این کشور افزایش خواهد داد اما این افزایش به میزانی نیست و احتمالا نخواهد رسید که دولت های این کشورها را به خطر اندازد. طی سال های پیش از این جنگ این کشورها بحران اقتصادی 2008 و نیز جنگ اوکراین و کویید 19 را داشته اند اما حداقل تا کنون و علیرغم برخی جنبش ها که برخی شان به دلایل دیگری بوده است آنچنان تغییرات عجیبی صورت نگرفته است.
در مورد شلیک به پایگاه های آمریکا در منطقه و یا زیر ساخت ها در این کشورها نیز گستره و درجه ی تاثیر آنها را تا کنون دیده ایم. نه این گستره با آنچه آمریکا و اسرائیل با حکومت اسلامی و زیرساخت های ایران کردند برابر است و نه شورشی داخلی در این کشورها برانگیخته است و نه این کشورها را وادار به فشارهای عجیب و غریبی به آمریکا برای پایان دادن جنگ کرده است.
به این ترتیب چنانکه وضع را در مجموع در نظر گیریم آن را به نفع هسته ی سخت قدرت در ایران نخواهیم یافت. این های و هوی ها و عربده کشی ها شبانه نیز نمی تواند شرایط مادی جنگ را تغییر دهد و جز مصرف داخلی و بادکنکی کردن پشتیبانی داخلی از سیاست های ارتجاعی حاکم چیزی در بر نخواهد داشت.
به این ترتیب حکومت اسلامی ناچار است با شروط ترامپ و آمریکا کنار بیاید.
تا جایی که جنگ را از نگاه تضاد میان امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی ببینیم این آینده ی کش و قوس ها و مذاکرات و جنگ است.
اما جنگ از نگاه تضاد امپریالیسم آمریکا با طبقات خلقی ایران( کارگران، کشاورزان، لایه های تهیدست و میانی و مرفه خرده بورژوازی سنتی و مدرن و نیز سرمایه داران کوچک و متوسط ملی ) و انقلاب دموکراتیک نوین خلق ایران وضعیتی دیگر می یابد که باید جداگانه به آن توجه کرد. 


این بیانیه پیش از اعلام ترامپ در روز 22 خرداد( 11 ژوئن 2026) مبنی بر تایید توافق تازه به وسیله ی حکومت اسلامی و پایان این درگیری سه روزه نگاشته شده است. نکات آن نه این درگیری بلکه کل فرایند تقابل را در بر می گیرد و ناظر بر اهداف و نتایج احتمالی این درگیری هاست. 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

22 خرداد 1405

 

 

مساله ی نقد سیاست«محور مقاومتی» ها و فرصت طلبی جریان های رویزیونیستی و «مارکسی» (1)

 

مساله ی نقد و افشای دیدگاه و سیاست«محور مقاومتی» ها و فرصت طلبی جریان های رویزیونیستی و «مارکسی» در حمله به مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم(1)

 
درآمد
جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل با حکومت ارتجاعی ولایت فقیه موجب بُل گرفتن گروه های شبه چپ مشکوک «محور مقاومتی» گردید. اینها  به به و چه چه گویان به پشتیبانی از حکومت مستبد ولایت فقیه پرداختند و گویا خودشان نیز به معرکه گیری های میدانی دارودسته های حزب اللهی حکومتی پیوستند.
دیدگاه ارتجاعی گروه «محور مقاومتی» ها به برخی مخالفت ها علیه ایشان پا داد و از چندین سو مورد نقد و افشا قرار گرفتند. ما در مقالات گوناگون مواضع این جریان را( و نه صرفا پس از آغاز این جنگ بلکه همچنین در گذشته) از یک موضع مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی نقد و ماسک چپ و فرصت طلبی منحط آنها را افشا کردیم. جز ما برخی دیگر از افراد وابسته به جریان های سوسیال دموکرات و رویزیونیستی و خروشچفیستی و ترتسکیستی و «مارکسی» نیز این جریان را از موضع خود نقد کردند. این میان برخی افراد از این دسته ی اخیر فرصت را غنیمت شمرده و در هنگام مقابله با دیدگاه های «محور مقاومتی» ها به مبارزه با دیدگاه های مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم پرداختند و بخشی از مفاهیم اجتماعی- سیاسی اساسی این جهانبینی را که به ویژه به مرحله ی کنونی انقلاب در ایران یعنی انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی ایران مربوط است نفی کردند.
نیاز به اشاره هست که دسته های «محور مقاومتی»( که فرصت طلبانی هستند که ربطی به مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم ندارند) برخی از این مفاهیم را در ساختار یک بینش «شبه چپ» رویزیونیستی با تعابیر و تفاسیر نادرستی و بر مبنای برخی کپی برداری های بی مایه به کار گرفته اند. از جمله مفهوم«سرمایه داران ملی» که ظاهرا آنها سپاه پاسداران را از زمره ی این طبقه به شمار می آورند و یا مفاهیمی مانند «خلق» و «تضاد خلق و امپریالیسم» و «تضاد عمده» که بیشتر با عنوان «تضاد اصلی» طرح می کنند و غیره. اما در مقابل، این گونه فرصت طلبان رویزیونیست و «مارکسی» در حین مقابله با «محور مقاومتی» ها، یا مواضع آنها را سرراست و کینه توزانه به مائوئیسم نسبت دادند و یا در پوشش نقد این جریان به برخی از مواضعی که مائوئیست ها بنیانگزار آن بوده اند خواه مستقیم و با نام و خواه غیرمستقیم در پوشش مثلا مبارزه با برخی دیدگاه های چریک های فدایی خلق با این دلیل که این دیدگاه ها زمانی درست بود اما در شرایط کنونی غلط است، حمله کردند.
وظیفه ی کنونی ما راه انداختن مشاجره ای با این دسته ی اخیر است. یعنی نشان دادن این که حملات  این دسته به «محور مقاومتی» حاوی هسته ای اساسی از نظرات رویزیونیستی و ترتسکیستی و ضد مارکسیستی - لنینستی - مائوئیستی است.
متن ضد مائوئیستی و در حقیقت ضد مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی
 در مقاله ای با نام «یک ارزیابی پیرامون “چپ محور مقاومتی”» که ظاهرا بر علیه «محور مقاومتی» ها نوشته شده است، نویسنده کلاشانه یکی از چهار عنصر انحرافی را که از نظر نویسنده نظریات این گروه بر آنها استوار است «رویزیونیسم مائوئیستی» بر می شمارد. در این مقاله آمده است:
«حال بە این پوشش چپ بپردازیم کە اهداف بشدت راست و ضدانقلابی این جریان در زیر آن پنهان شدە است. این پوشش یا سیستم نظری چپ “محور مقاومتی” خود کاملا معیوب و مغشوش است و بر چهار عنصر انحرافی استوار است»
و آنگاه شماره ی یک آن را «رویزیونیسم مائوئیستی» می نامد.(  یک ارزیابی پیرامون" چپ محور مقاومتی"، آرمان بهروزی – سایت های اشتراک و اخبار روز - تاکیدها از خود نویسنده ی مقاله است).
 در این جا با دو اتهام روبروییم. نخست این که «دیدگاه محور مقاومتی ها بر برخی از دیدگاه های مائوئیستی استوار است». یعنی «محور مقاومتی» ها که خود و جدشان حزب توده( اگر خود شجره شان را به این جد پیوند نزده باشند!) تا مغز استخوان شان ضد مائو و مائوئیسم و هوادار خروشچف و تنگ سیائو پینگ بوده و هستند، اتکا به «عنصر» مائوئیستی دارند!؟ اشاره هم به کاربرد برخی مفاهیم مارکسیستی – لنینیستی- مائوئیستی به وسیله ی آنها و به نادرست نیست بلکه به محتوای دیدگاه شان است. این امر نشان می دهد که این طرف ما یا اساسا آگاه نیست و به کلی از معرکه پرت و کودکی است که شمشیر برداشته و دور سرش می چرخاند و یا باید نام ریاکاری و شارلاتانیسم بر این نسبت دادن مائوئیسم به «محور مقاومتی» ها نهاد.
دوم این که «مائوئیسم، رویزیونیسم است». این سخن بیشتر از جانب توده ای - اکثریتی ها و خروشچفیست ها و ترتسکیست ها شنیده شده است. حالا یا طرف دنباله روی یکی از این دسته هاست( در این مقاله ی وی و نیز برخی از دیگر مقالات وی اثری آنچنانی از برخورد به ترتسکیسم همچون یک انحراف ظاهرا«چپ روانه» و نیز جریان های پیرو آن در ایران مشاهده نمی شود) و یا به دسته ای دیگر از رویزیونیست های «مارکسی».
در زیر ما هم دیدگاه مقاله در مورد انحراف «رویزیونیسم مائوئیستی» و هم یادداشت های خودمان بر آن را می آوریم.
 در بندی با عنوان «استفادە از پوشش چپ برای یک پروژە ضد چپ» چنین نوشته شده است:
« 1- رویزیونیسم مائوئیستی: مائو با توصیف چین بعنوان یک کشور نیمە فئودال و نیمە مستعمرە، مقولە تضاد عمدە و غیر عمدە را خلق می کند،»
این نهایت بی اطلاعی نویسنده است. مقوله ی «تضاد عمده و غیر عمده» ربطی به  نیمه فئودال و نیمه مستعمره بودن چین ندارد بلکه یک استنتاج تئوریک - فلسفی از چگونگی روند تکامل مارپیچی و زیگزاگی و نیز رفت و برگشت ها و کش و قوس ها در تکامل پدیده های مرکب است. و چون چنین است هنگامی که مائو ساخت اقتصادی چین را نیمه فئودال - نیمه مستعمره ی ارزیابی می کند می تواند آن را در مورد تضادهای این ساخت و روساخت سیاسی و فرهنگی و همچنین مبارزه ی طبقاتی جاری در آن به کار بندد!
« و تضاد عمدە را میان خلق و امپریالیسم ارزیابی می کند»
این کمال نادانی در مورد تضادهای جامعه ی چین و مبارزه ی طبقاتی در این کشور و نیز نظرات مائو است که تصور کنیم وی تضاد عمده ی این کشور را به طور ثابت تضاد خلق و امپریالیسم ارزیابی کرده است. امری که نشان می دهد این فرد حتی خود مقاله ی درباره ی تضاد مائو را اگر هم خوانده باشد، درست نخوانده است. مائو تنها در  شرایطی که امپریالیسم به یک کشور زیر سلطه تجاوز کند تضاد بین آن کشور و امپریالیسم را تضاد عمده ارزیابی می کند اما در شرایطی که تجاوزی از سوی امپریالیسم صورت نگرفته باشد و تضادهای داخلی اهمیت پیدا کرده باشند تضاد میان کارگران و دهقانان و خرده بورژوازی از یک سو و سرمایه داران کمپرادور و فئودال ها از سوی دیگر تضاد عمده می شود و تضاد با امپریالیسم به تضادی غیر عمده تبدیل می گردد.
در زیر ما بخش هایی از نظرات مائو در مورد چرخش تضادعمده را می آوریم.
«ولی در حالت دیگر تضادها جای خود را عوض می کنند. چنانچه امپریالیسم برای سرکوب کشورهای نیمه مستعمره به جنگ متوسل نشود، بلکه به وسایل نرم تر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دست اندازد، طبقات حاکمه این کشورها در برابر امپریالیسم تسلیم می شوند و سپس جهت سرکوب مشترک توده های عظیم مردم بین آنان اتحادی برقرار می گردد. در چنین حالتی، توده های عظیم مردم برای مقاومت در مقابل اتحاد امپریالیسم و طبقه فئودال اکثراً به جنگ داخلی به مثابه شکل مبارزه روی می آورند، حال آنکه امپریالیسم برای کمک به ارتجاع کشورهای نیمه مستعمره در جهت سرکوب توده های مردم به جای اینکه مستقیماً اقدام به عمل کند، اغلب به شیوه های غیرمستقیم توسل می جوید ، بدینسان تضادهای داخلی بخصوص حدت می یابند. چنین وضعی در چین صفت مشخصه جنگ انقلابی ۱۹۱۱، جنگ انقلابی ۱۹۲۴ – ۱۹۲۷ و جنگ ده ساله انقلاب ارضی بعد از سال ۱۹۲۷ بود. جنگ های داخلی بین دار و دسته های مختلف ارتجاعی حاکم در کشورهای نیمه مستعمره، مانند جنگ های دیکتاتورهای نظامی چین نیز از همین مقوله اند.»( درباره ی تضاد، منتخب آثار جلد یک، ص 502، تاکیدها از ماست)
 چنانکه دیده می شود منظور مائو این است که در چنین شرایطی دیگر تضاد خلق و امپریالیسم تضاد عمده نیست و تضاد بین خلق و ارتجاع داخلی که امپریالیسم پشتیبان وی است تضاد عمده می شود.
 شرایطی دیگر:
«در صورتی که رشد جنگ انقلابی داخلی به نحوی صورت گیرد که موجودیت امپریالیسم و دست نشاندگان اش – ارتجاع داخلی از اساس به خطر بیافتد، امپریالیسم برای حفظ سلطه خویش اغلب به شیوه های دیگری دست می زند: یا سعی می کند جبهه داخلی را از درون متلاشی سازد و یا برای کمک به ارتجاع داخلی مستقیماً نیروهای مسلح اعزام می دارد. در چنین موقعی امپریالیسم از خارج و ارتجاع از داخل علناً در یک قطب و توده های عظیم مردم در قطب دیگر قرار می گیرند و این همان تضاد عمده را تشکیل می دهد که تعیین کننده رشد تضادهای دیگر است و یا در رشد آنها تأثیر می گذارد. یک نمونه از این مداخله مسلحانه کمکی است که کشورهای مختلف سرمایه داری پس از انقلاب اکتبر به مرتجعین روسیه نمودند. خیانت چانکایشک در سال ۱۹۲۷ نمونه ای از تجزیه جبهه انقلابی است.»( همانجا، ص 503)
در این شرایط هم تضاد خلق و امپریالیسم عمده نیست بلکه تضاد  بین خلق و ارتجاع داخلی عمده است.
البته مائو خطوط کلی تضادها را و عمدتا در مورد شرایط مبارزه ی طبقاتی و ملی در چین  ترسیم کرده است و این نمونه ها را می توان مورد بررسی و کنکاش دقیق تر و انتقادی قرار داد به ویژه اگر بخواهیم از آنها به عنوان تجربه برای مبارزه ی طبقاتی در ایران استفاده کنیم که از جهات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و وضع هیئت حاکمه با چین تفاوت های فاحشی دارد.(در مقاله ی جداگانه ای به نکاتی در خصوص تضاد عمده می پردازیم.)
سپس وی می نویسد:  
«و این مهمترین فورمولی است کە “چپ محور مقاومتی” از آن استفادە میکند.»
اینکه هر نیروی سیاسی و یا هر فردی تضادی را عمده بر شمرد که ما به هر دلیلی آن را تضاد عمده نمی دانیم دلیلی برای نفی خود مبحث تئوریک تضاد عمده نیست. صحبت تئوریک یک چیز است و چگونگی کاربرد نادرست آن چیزی دیگر.
و اینجا می رسیم به این عبارت وی:
 «در همین جا باید یادآور شد کە مائو درک درستی از مقولە فلسفی تضاد و مفهوم آن از دیدگاە فلسفە مارکسیستی نداشتە است.»
این ادعای بسیار بزرگی است! و باید دید که فردی که این ادعا را پیش می کشد آیا خود مقوله ی فلسفی تضاد را درک می کند و یا خیر همین گونه گتره ای یک چیزی پرت کرده است. شکی نیست که در اینجا باید یک خط فاصل روشن و صریح بین درک مارکسیستی مقوله ی فلسفی تضاد و «درک رویزیونیستی مائو» ترسیم گردد. ببینیم این فرد مدعای خود را چگونه می خواهد ثابت کند:
 «در رابطە با مقولە “تضاد” او در کنار پرولتاریا و بورژوازی چیزهای دیگری را بعنوان “اضداد” عنوان می کند کە ربطی بە مفهوم فلسفی تضاد ندارد، مانند بالا و پایین، سبک و سنگین، مرگ و زندگی، خوشبختی و بدبختی…!»
این فوق االعاده است زیرا نشان می دهد که نویسنده ی این عبارت اصلا نمی داند «مقوله ی فلسفی تضاد» یعنی چه!
نخست این که وی تصور می کند که مفاهیمی مانند بالا و پایین و سبک و سنگین و مرگ و زندگی و خوشبختی و بدبختی ربطی به مفهوم فلسفی تضاد ندارند. و این نشانگر بی اطلاعی تقریبا مطلق وی از مفهوم فلسفی تضاد است.  
دوم این که وی تصور می کند که اگر کسی در مقاله ای در جایی از تضاد بین پرولتاریا و بورژوازی( که مربوط به عرصه ی جامعه است) صحبت کرد دیگر حق ندارد از تضاد بین «بالا و پایین» و یا «سبک و سنگین» صحبت کند( در این مورد که این نمونه ها از هگل است و لنین نیز آنها را از وی نقل کرده است در نوشته ی جداگانه ای صحبت کرده ایم). زیرا که تضاد میان پرولتاریا و بورژوازی به مقوله ی فلسفی تضاد تعلق دارند اما این تضادها به مقوله ی فلسفی تضاد تعلق ندارند!؟
گرچه روشن کردن مطلب برای افرادی که نمی خواهند بفهمند و درک کنند کار بی نتیجه ای است اما باید اشاره کنیم که مقوله ی فلسفی تضاد عام و مطلق است و بی چون و چرا در مورد تمامی پدیده های طبیعت و جامعه و مفاهیم ذهن انسان صدق می کند. و نیز از آغاز تا پایان هر فراشد مشخصی در طبیعت و جامعه و مفاهیم ذهن انسان وجود دارد. بر این مبنا مقوله ی فلسفی تضاد هم پدیده های اجتماعی مانند پرولتاریا و بورژوازی و هم پدیده های اقتصادی مانند ارزش مصرف و ارزش مبادله ای یا کار مجرد و کار مشخص و کار خصوصی و کار اجتماعی و... را در بر می گیرد و هم پدیده های طبیعی. مائو از لنین نقل می کند:
  «لنین عام بودن تضاد را چنین توصیف می کند :
درریاضیات : + و – ؛ مشتق و تابع اولیه.
درمکانیک : عمل و عکس العمل.
درفیزیک : برق مثبت و منفی.
درشیمی : ترکیب وتجزیه اتمها.
درعلم الاجتماع : مبارزه طبقاتی.» (همان، ص 482)
نویسنده ی ما ادامه می دهد:
 «او هموارە بر مقولە خلق از یک سو و از سوی دیگر امپریالیسم و تضاد میان این دو تأکید می کند.»
و از نظر این فرد ناآگاه پر مدعا این کار درست نیست! ما در بالا نظرات مائو را در این مورد آوردیم که تضاد خلق و امپریالیسم یکی از تضادهای جاری در جامعه ی چین (و نه تنها در چین بلکه در تمامی کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم) است.
 «امپریالیسم را بیشتر در آمریکا خلاصە می کند»
لابد مائو ژاپن، انگلستان و آلمان و فرانسه و ایتالیا و بعدها شوروی رویزیونیستی را امپریالیسم نمی دانسته!؟ 
ای آقا! یک کمی به خود زحمت می دادید، چند تا مقاله ای از مائو در مورد دوره ی جنگ با ژاپن و همچنین مواضع مائو در مورد جنگ جهانی دوم را می خواندید تا متوجه می شدید که ادعاهای بی ربط و پرتی کرده اید!
« امپریالیسم از دید او غالبا آمریکا و سگ های زنجیریش است و کمتر بە تحلیل امپریالیسم بعنوان یک سیستم و مرحلە سرمایەداری جهانی می پردازد.»
چه دُر افشانی های بی خاصیتی! 
متاسفانه در کشور ما افرادی که گُتره ای در مورد مسائل نظر می دهند زیاد هستند و این فرد یکی از آنهاست. این بابا حتی به خود زحمت نداده که مقالات مائو را بخواند و اگر هم چندتایی مقاله از وی خوانده همین طور سرسری خوانده است. احتمالا وی نظرات توده ای ها و ترتسکیست ها و دارودسته هایی که نام «مارکسی» بر خود نهاده اند را درباره ی مائو شنیده و یا خوانده و همان ها را هم بلغور می کند.

 هرمز دامان
نیمه ی دوم خرداد 1405 
یادداشت 
1-              دیگر بنیادهای انحرافی دیدگاه «محور مقاومتی» از نظر نویسنده ی مقاله عبارتند از رویزیونیسم خروشچفی، رویزیونیسم رفرمیستی که از نظرش همان جریان سوسیال دموکراسی است و ناسیونالیسم و شووینیسم. این که فردی در مورد رویزیونیسم خروشچفی و رویزیونیسم رفرمیستی موضع بگیرد اما در کنار آنها از رویزیونیسم مائوئیستی نام ببرد یا چیزی از رویزیونیسم نفهمیده و یا بسیار قر و قاطی است و برخی از نحله های «شبه چپ»مانند ترتسکیسم و رویزیونیسم را  را با یکدیگر درهم کرده است و یا شارلاتان مبتدی ای است.