این روزها و تضاد عمده
به نظر می رسد که پس از تجاوز
امپریالیستی به ایران برای برخی از دارودسته های «محور مقاومتی» این چکمه لیسان
پاسداران و آخوندها و مرتجعین نیابتی آنها، و همچنین برای گروهی از مخالفان آمریکا
و اروپای غربی و کسانی که تنها این کشورها را امپریالیستی می دانند نظریه ی تضاد
عمده ی مائو«عزیز» شده است.
آنها مستقیم و غیرمستقیم از مبنای
تئوریک و تاکتیک های سیاسی ای که مائو هنگام
تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین به میان گذاشت صحبت می کنند و به خیال خودشان
آنها را با شرایط ایران منطبق کرده و بر این پایه سیاست ها و تاکتیک های اتحاد با
حکومت ولایت فقیه را پیش می کشند. بر چنین مبنایی نادرست آنها می گویند چون تضاد
عمده ی کنونی با امپریالیسم آمریکا است و
نه با حکومت ولایت فقیه، بنابراین باید با حکومت ولایت فقیه متحد شد و علیه آمریکا
مبارزه کرد. و معنای این اتحاد نیز از نظر آنها این است که باید به زیر پرچم
پاسداران و حکومت اسلامی در آمد.
جالب این که اینها را دسته هایی
پیش می کشند که تا پیش از حمله ی تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و اسراییل به
ایران هرگز حاضر نبودند که «تضاد عمده» را با حکومت ولایت فقیه بدانند و برای
سرنگونی آن مبارزه کنند. امری که نشان می دهد دسته هایی که تضاد عمده را پیش می
کشند حتی اندکی در مورد آن نیندیشیده و نیز به گونه ای درست طرح اش نمی کنند و
برعکس آن را در خدمت مقاصد فرصت طلبانه ی خویش پیش می کشند.
جدا از مخالفت صد و هشتاد درجه ای جریان های «محور مقاومتی»( و کلا
رویزیونیسم توده ای – اکثریتی) با مائو و همراهی های سیاسی و عملی شان با سران
رویزیونیستی بعد از کودتای 1976 تنگ سیائو پینگ و آخرین آنها شی جین پینگ، شاید
این یکی از دلایلی باشد که برخی از این ها از مفهوم «تضاد عمده» استفاده نکنند و
از «تضاد اصلی» حرف بزنند. از نظر آنها از پس از برقراری حکومت اسلامی ولایت فقیه
تا کنون یک «تضاد اصلی» وجود داشته و آن هم با امپریالیسم آمریکا و غرب بوده و هرگز تغییر
نکرده است.(1)
این میان و در مقابل این دسته ها سروکله ی افرادی پیدا می شود که مخالف
مواضع این گروه ها و دسته های «محور مقاومتی» هستند و بیشتر به دارودسته ی «میانه»
ها تعلق دارند. برخی از اینها نقش مخالف گروه پیش گفته را بازی می کنند و یکی از
ریشه های انحرافات دسته ی «محور مقاومتی» ها را ارجاع به نظرات مائو و از نظر
خودشان« رویزیونیسم مائوئیستی» می دانند و بهتر می بینند که از فرصت استفاده کرده
و با تکرار مشتی دلایل بی پشتوانه ی فسیل شده به نفی مائو برخیزند. آنها می گوید
اصلا تئوری مائو درباره ی تضاد به طور کلی اشتباه و انحرافی است و داستان سرایی می
کنند که چگونه انحراف «رویزیونیست مائوئیستی» به روی دسته ی نخست تاثیر گذاشته و
آنان را به کجراه کشیده است.
برخی از این ها هنگام شرح نظرات مائو با پیش کشیدن مفاهیمی مانند «بالا و
پایین»( یعنی مثلا حضرات دارند نظر مائو را برای مخاطبان خویش شرح می دهند! و می
خواهند بگویند مائو «ساده اندیش» بوده است و از پیچیده گی و ژرفای مساله ی تضاد سر
در نمی آورده است!) چنان استعدادی در درک نکردن مباحث و از آن بدتر بازگویی نادرست
و متقلبانه ی نظرات دشمن شان( در این جا مائو - به هر حال «رویزیونیسم مائوئی» را
باید «دشمن» نامید!) از خود نشان می دهند که آدمی انگشت به دهان می ماند. برای
فردی که صادق باشد یک حساب دو دو تا چار تا می گوید که باید نظرات دشمن خویش را آن
گونه شرح دهی که او واقعا به آن باور داشته است و گفته و یا نوشته است و نباید
نظرات دشمن را صد و هشتاد درجه مخالف با گفته و نوشته اش و بی خواندن و اندیشیدن
درباره ی آنها و ساده لوحانه و متقلبانه شرح داد.(2)
گفته های مائو در مورد تضاد عمده
« در
پروسه مرکب تکامل یک پدیده تضادهای بسیاری موجودند که یکی از آنها حتماً تضاد عمده
است؛ موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا
بر آنها تأثیر می گذارد...
هنگامی
که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن
کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه
امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این
کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور(
منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به
ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند. اوضاع چین در جریان جنگ تریاک (
۱۸۴۰ ) و جنگ ۱۸۹۴ چین و ژاپن و جنگ ای حه توان ( ۱۹۰۰) چنین بود و در جریان جنگ
کنونی چین و ژاپن نیز به همین منوال است.
ولی
در حالت دیگر تضادها جای خود را عوض می کنند. چنانچه امپریالیسم برای سرکوب
کشورهای نیمه مستعمره به جنگ متوسل نشود، بلکه به وسایل نرم تر سیاسی، اقتصادی و
فرهنگی دست اندازد، طبقات حاکمه این کشورها در برابر امپریالیسم تسلیم می شوند و
سپس جهت سرکوب مشترک توده های عظیم مردم بین آنان اتحادی برقرار می گردد. در چنین
حالتی، توده های عظیم مردم برای مقاومت در مقابل اتحاد امپریالیسم و طبقه فئودال
اکثراً به جنگ داخلی به مثابه شکل مبارزه روی می آورند، حال آنکه امپریالیسم برای
کمک به ارتجاع کشورهای نیمه مستعمره در جهت سرکوب توده های مردم به جای اینکه
مستقیماً اقدام به عمل کند، اغلب به شیوه های غیرمستقیم توسل می جوید ، بدینسان
تضادهای داخلی بخصوص حدت می یابند. چنین وضعی در چین صفت مشخصه جنگ انقلابی ۱۹۱۱،
جنگ انقلابی ۱۹۲۴ – ۱۹۲۷ و جنگ ده ساله انقلاب ارضی بعد از سال ۱۹۲۷ بود. جنگ های
داخلی بین دار و دسته های مختلف ارتجاعی حاکم در کشورهای نیمه مستعمره، مانند جنگ
های دیکتاتورهای نظامی چین نیز از همین مقوله اند... (3)
ولی
در هر حال تردیدی نیست که در هر مرحله از تکامل یک پروسه فقط یک تضاد عمده وجود
دارد که نقش رهبری کننده را ایفا می کند.
از
اینجا نتیجه می شود: هر گاه پروسه ای حاوی تضادهای متعدد باشد، یکی از آنها ناگزیر
تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعیین کننده است، در حالی که بقیه
تضادها نقش درجه دوم و تبعی خواهند داشت. لذا در مطالعه یک پروسه مرکب که حاوی دو
یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده
معین شد ، کلیه مسایل را می توان به آسانی حل کرد. این اسلوبی است که مارکس در
تحقیق جامعه سرمایه داری به ما آموخته است. لنین و استالین نیز در مطالعه امپریالیسم
و بحران عمومی سرمایه داری و همچنین در مطالعه اقتصاد اتحاد شوروی چنین اسلوبی را
به ما نشان داده اند. هزاران دانشمند و پراتیسین وجود دارند که قادر به درک این
اسلوب نیستند و در نتیجه، در پیچ و خم کوره راه ها حیران و سرگردان می مانند؛ آنها
از یافتن حلقه عمده زنجیر ناتوان و عاجزند و از این رو است که قادر به یافتن راه
حل تضادها نیستند.
هر گاه ما در مطالعه خصلت خاص تضاد از بررسی این دو حالت - تضاد
عمده و تضادهای غیرعمده در یک پروسه و جهت عمده و جهت غیرعمده یک تضاد - چشم
بپوشیم ، یا به عبارت دیگر چنانچه از بررسی صفت مشخصه در هر یک از این دو حالت
تضاد صرف نظر کنیم، آنگاه به تجریدات دچار خواهیم شد و به هیچ وجه قادر به درک
مشخص تضادها نخواهیم بود و در نتیجه نمی توانیم اسلوب صحیحی برای حل تضادها
بیابیم. صفت مشخصه یا خصلت خاص این دو حالت تضاد نمودار ناموزونی نیروهای متضاد
است. هیچ چیزی در جهان مطلقاً موزون رشد و تکامل نمی یابد، از این رو ما باید با
تئوری رشد و تکامل موزون یا با تئوری تعادل مبارزه کنیم. به علاوه درست همین حالت
مشخص تضاد و تبدیل جهات عمده و غیرعمده تضاد در پروسه تکامل به یکدیگر است که
نمودار نشستن نیروی نو برجای کهنه می باشد. تحقیق و پژوهش در حالات مختلف ناموزونی
تضادها و همچنین تحقیق در تضادهای عمده و غیرعمده و در جهات عمده و غیرعمده تضاد
اسلوب مهمی است که بدان وسیله یک حزب انقلابی استراتژی و تاکتیک سیاسی و نظامی خود
را به طور صحیح تعیین می کند؛ همه کمونیست ها باید به این کار تحقیقی توجه کافی
مبذول دارند».( منتخب آثار، جلد یک، مقاله ی تضاد، ص 501- 510)
پس نکته ی نخست در مورد عمده شدن یک تضاد این است که یکی از تضادهای موجود
در پدیده ی مرکب رو آمده و اهمیت پیدا کند و نقش رهبری کننده یافته و گسترش و شدت
بگیرد. در چنین صورتی تضادهای دیگر به رده ی دوم اهمیت و گسترش و شدت می روند و
غیره عمده شده و نقش تابع می گیرند و از چگونگی حرکت و نیازهای تضاد عمده و مبارزه
ای که در آن صورت می گیرد پیروی می کنند.
و نکته ی دوم این که موجودیت و رشد
این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تأثیر می
گذارد. یعنی تضادهای دیگر برای تداوم حرکت و زندگی و پیشرفت خود باید تحرک خود را
در چارچوب این تضاد عمده و مسائلی که طرح می کند پیش برند و نمی توانند مستقل از
این تضاد پویشی مستقل و جداگانه را در آن مرحله ی معین پیش برند.
نمونه ی ایران
در جامعه ی سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور ایران دو تضاد اساسی عبارتند
از تضاد تمامی طبقات خلقی( طبقه ی کارگر، کشاورزان، تمامی لایه های خرده بورژوازی
و در دوران هایی سرمایه داران ملی) و بخش ها( زنان، دانشجویان، خلق های زیر ستم،
اقلیت های قومی و مذهبی و غیره) با طبقه ی سرمایه دار بوروکراتیک - کمپرادور حاکم
که در شرایط کنونی ایران علیرغم جناح های جورواجور و نیز باندهای گوناگون اقتصادی،
نظامی و سیاسی، و نیز اشکال ایدئولوژیکی که خود را در آن بیان می کنند، در شکل
حکومت نظامیان پاسدار و آخوندهای فئودال
مسلک وجود دارد و این نظامیان و آخوندها حامی و نگهدار نظام اقتصادی و استبداد حاکم
ولایت فقیه در ایران هستند.
حکومت ولایت فقیه هم شکل بروز حکومت مذهبی- قرون وسطایی در ایران و در عین
حال آن شکل سیاسی - مذهبی است که تمامی باندهای سرمایه داران بوروکراتیک -
کمپرادور منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی خویش را از طریق آن پیش می برند. این
تضاد تنها با انقلاب دموکراتیک و برقراری یک جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری
طبقه ی کارگر می تواند حل و فصل شود. پس یک وجه انقلاب کنونی تمامی طبقات خلق
ایران وجه دموکراتیک آن است.
از سوی دیگر این نظامیان و آخوندهای فئودال مسلک از نظر اقتصادی تابع ساخت
سرمایه داری – امپریالیستی نظام حاکم بر جهان و از طریق رابطه های مشخص مالی،
بانکی، سرمایه گذاری در زیرساخت ها و بنگاه ها و کارخانه های تولیدی و موسسات
خدماتی، صادرات و واردات و غیره هستند. به این شکل آنها علیرغم ویژگی های مذهبی –
فرهنگی و سیاسی شان ( تسلط مذهب و برقراری حکومت ولایت فقیه) و تا حدود زیادی استقلالی که ظاهری است و بیشتر
از همین شکل موجودیت ایدئولوژیک مذهبی- فرهنگی شان و اهدافی که دنبال می کند بر می خیزد، از نظر اقتصادی تابع کارتل ها و
تراست ها و کمپانی های سرمایه داری امپریالیستی هستند. خصلت اساسی بوروکراتیک-
کمپرادوری حکومت ایران در وابسته بودن به تقسیم کار جهانی امپریالیستی و تولید نفت
به عنوان بخش اصلی صادرات ایران است.(4)
در سوی دیگر طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی با امپریالیست ها روبرو هستند
که تمامی رگ و ریشه های اساسی اقتصاد ما از این که چه چیز تولید کنیم و چه چیز
صادر و چه چیز وارد کنیم و نیز در روابط مالی و بانکی در چه موقعیتی قرار گیریم را
در دست دارند. و به این شکل خلق ما را زیر سلطه ی اقتصادی و ایضا سیاسی و فرهنگی
خویش قرار می دهند.
باید در نظر داشت که در اینجا این مساله که حکومت کنونی از نظر اقتصادی و
یا سیاسی به کدام دسته از امپریالیست ها غربی و یا شرقی وابسته است در درجه ی دوم
اهمیت قرار دارد. در مورد تبعیت متقابل نیز باید اشاره کرد که کشورهای امپریالیستی
از نظر اقتصادی به طور عمده تابع کشور ما نیستند بلکه کشور ما از نظر اقتصادی به
طور عمده تابع آنهاست. تبعیت کشورهای امپریالیستی از اقتصاد ما تبعیتی غیرعمده است
و بیشتر پیرامون صدور مواد خام یعنی نفت مورد نیاز آنها و نیز نیروی کار ارزان
طبقه ی کارگر ماست( صحبت در این جا اقتصاد است و نه وضع سیاسی کشور مزبور و موقعیت
جغرافیایی و دیگر مسائل) و فقدان این رابطه می تواند ضررهایی به آنها بزند. اما
تبعیت اقتصاد ما از اقتصاد آنها و برنامه ها و سیاست های مالی و بانکی و صادراتی
شان تبعیتی عمده است. اگر ما آنها را تحریم کنیم به دلیل مساله نفت می توانیم
ضررهایی به آنها بزنیم اما اگر آنها ما را تحریم کنند می توانند ضررهای بسیار
سنگینی به ما بزنند.
در این جا تضاد با امپریالیسم به میان می آید. یعنی تضاد تمامی طبقات خلقی
مورد اشاره با امپریالیسم. این وجه دیگر انقلاب خلق ماست. وجه ضد امپریالیستی بودن
آن و خواست استقلال. آنچه طبقه ی کارگر و خلق می خواهد استقلال اقتصادی و سیاسی و
فرهنگی است. امر استقلال در جمهوری دموکراتیک خلق و دیکتاتوری پرولتاریا و نظام
سوسیالیستی امر رابطه با هیچ کشوری را و از جمله کشورهای امپریالیستی را نفی نمی
کند. آنچه اساسی است این است که اولا برقراری این رابطه مشروط به شرایط معین حکومت
طبقه ی کارگر، دیکتاتوری پرولتاریا است و دوما این رابطه باید بر مبنای منافع
اقتصادی و سیاسی و فرهنگی طبقه ی کارگر و خلق ما و منافع اقتصادی کشور دیگر باشد. برابر
باشد، تحمیلی و دیکته ای در آن نباشد و به اصطلاح برای هر دو سو بُرد- بُرد
باشد.
به این ترتیب اگر مبارزه با امپریالیسم عمده شد مبارزه با استبداد داخلی
تابع آن می شود و درون آن و با توجه به نیازهای آن( برای نمونه اکنون که مبارزه
علیه تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل عمده است این مبارزه چه نیازهای سیاسی و
فرهنگی و اقتصادی دارد و چگونه می توان به این نیازها پاسخ عملی داد) پیش می رود و
اگر مبارزه با استبداد داخلی عمده شد تضاد با امپریالیسم تابع رشد این تضاد می گردد و درون آن پیش می رود
و بنابراین تمامی سیاست ها، تاکتیک ها و شعارها و از جمله شعارهای ضد امپریالیستی
نه همچون سازی برای خود بلکه در تبعیت از این تضاد عمده نظم می یابند.
هرمز دامان
اردیبهشت 1405
یادداشت ها
1-
جدا از این دسته ها، برخی از «مارکسی»
ها نیز تئوری فلسفی «تضادعمده» را یک تاکتیک می دانستند که از سوی مائو و صرفا
برای اتحاد با گومیندان در جنگ ضد ژاپنی بیان شد و ربطی به فلسفه نداشت و از این
رو آن را تئوری و فلسفه نمی دانستند. برخی از اینان ساده لوحانه می گفتند مارکس
چنین چیزی را در تحقیقات خود ننوشته( و در واقع رعایت نکرده) و در عمل مبارزه ی
طبقاتی به کار نبرده است. به این ترتیب آنها عمق ناتوانی( و یا برعکس شارلاتانیسم
خود را) خود را در فهم تئوری «تضاد عمده» بیان می کردند.
2-
نگاه کنید به پیوست همین بخش.
3-
در این بخش ما تنها همین
دو نمونه را آورده ایم.
4-
البته برخی از کشورها صادرات شان بر
مبنای تولیدات صنعتی است اما این تولیدات یا مونتاژند و یا( پس از انتقال کارخانه
ها به کشورهای زیر سلطه) به وسیله ی انحصارها و کمپانی های بزرگ امپریالیستی و ضمن
سرمایه گذاری در کشور مزبور( گاه سرمایه ی مشبترک) تولید می شوند. در این موارد
برخی از کارهای ظریف اصلی و برخی قطعات کلیدی در برخی از کالاها در کشور امپریالیستی صورت می
گیرد. نمونه های آسیایی آن چین، هند، کره جنوبی و سنگاپور و ویتنام و غیره و نمونه
ی برجسته ی آمریکای جنوبی آن برزیل است.
پیوست
زمانی که فردی می نویسد «مائو درک
درستی از مقولە فلسفی تضاد و مفهوم آن از دیدگاە فلسفە مارکسیستی نداشتە است. در
رابطە با مقولە “تضاد” او در کنار پرولتاریا و بورژوازی چیزهای دیگری را بعنوان
“اضداد” عنوان می کند کە ربطی بە مفهوم فلسفی تضاد ندارد، مانند بالا و پایین، سبک
و سنگین، مرگ و زندگی، خوشبختی و بدبختی…!» این فرد نشان می دهد که چیزی از قانون
تضاد و دیالکتیک نفهمیده است. زمانی که چنین افرادی از نمونه هایی مانند «بالا و پایین« و «شب و روز» و
«خوشبختی و بدبختی» و ... سخن می گویند اما چشمان شان را بر آغاز مبحث تضاد وی
یعنی این عبارت که« قانون تضاد ذاتی اشیاء و پدیده ها ، یا قانون وحدت
اضداد، اساسی ترین قانون دیالکتیک ماتریالیستی است»( تاکید از ماست) و نیز طرح مرتب و
منظم و پیوسته ی چگونگی رسوخ به قلب دیالکتیک( حرکت از خاص به عام و برعکس، تضاد
عمده و جهت عمده ی تضاد، همگونی و مبارزه ی اضداد و مقام آنتاگونیسم در تضاد) و
بنابراین چگونگی کاربرد دیالکتیک در فهم هر قضیه و به همراه آن نقل تمامی عبارت
مهم لنین و انگلس درباره ی قانون تضاد و مثال های گوناگون از طبیعت و جامعه و فرهنگ و ذهن بشری می بندند، این افراد متقلب و ریاکار هستند!
در مورد نمونه هایی مانند «بالا و پایین» که بزدلانی که خواهان وارد شدن در یک بحث
جدی نیستند و می خواهند مسائل مهم را ماست مالی کنند از آن سخن می گویند باید گفت که این مثال در حالی که در درستی آن تردیدی نیست و بین «بالا»
و «پایین»( در هر زمینه ای جغرافیایی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و...) تضادی ذاتی
وجود دارد، نخست به وسیله ی هگل به همراه نمونه هایی دیگر مانند «نور و ظلمت»، «چپ و راست» و
«پدر و پسر» طرح شد و به وسیله ی لنین نیز در کتاب یادداشت های فلسفی در
بخش «ذات» بازگو گردید.
این هم عین عبارات هگل دیالکتیسین در کتاب علم
منطق که امیدواریم وی نیز به نفهمیدن دیالکتیک و ساده کردن آن متهم
نشود:
« هر آینه
تضاد در حرکت، انگیزه ی فطری، و نظایر آن، به جای تفکر متعارفی، در بساطتت این
تعینات پوشانده شود، تضاد از طرفی بلافاصله در تعینات مناسبات نشان داده می شود.
پیش پا افتاده ترین نمونه ها بالا( فوق) و پایین( اسفل)، چپ و راست، پدر و پسر و
الی غیر النهایه، همگی حاوی تقابل در هر جمله است. این فوق است که اسفل نیست؛ «
فوق» مشخصا این است، نه اسفل بودن، و تا جایی که یک « اسفل» است فقط هست، و بر
عکس، هر تعینی متضمن ضدش است. پدر، دیگری پسر است، و پسر دیگری پدر و هر کدام فقط
به مثابه این دیگری دیگری، است؛ و در عین
حال یک تعیین فقط در رابطه با دیگری است؛ وجود آنها یک ادامه ی حیات جداگانه است.
پدر نیز دارای هستیی از آن خود جدا از مناسبات پسر دارد؛ و اما بعد، او نه پدر به
طور ساده، آدمیزاد است؛ درست همان طور که فوق و اسفل و چپ و راست هر کدام نیز
بازتابی در خود است و چیزی از مناسبات شان هستند، و سپس فقط مکان هایی به طور اعم. بنابراین اضداد تا جایی که آن طور
که هستند، در همان جنبه، که سلبا به یکدیگر مرتبط اند یا یکدیگر را رفع می کنند و
نسبت به یکدیگر علی السویه اند، حاوی تضادند.»( علم منطق، برگردان زیبا جبلی،
انتشارات شفیعی، چاپ نخست، 1390 بخش ملاحظه ی 3،
قانون تضاد، ص 622). سخنان هگل در مورد نمونه ی «نور و ظلمت»( یا روشنایی و تاریکی و یا روز و
شب) نیز در بخش ملاحظه ی 1 در صفحه 614
همین کتاب آمده است.
(عبارات در هلال از ماست. زیبا جبلی به جای واژه های بالا و پایین از « فوق» و «اسفل» استفاده کرده است. ما در بازگوی متن از همان واژه های بالا و پایین استفاده کرده ایم و برگردان جبلی را در قلاب گذاشته ایم).