۱۴۰۵ مهر ۱۳, دوشنبه

غارتگران و دزدان و جانیان دستگاه قضایی و اعدام مبارزین جوان - اعدام علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی - گزارش از کانون حقوق بشر ایران

 

اعدام علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی؛ ابهام در دادرسی و اعترافات اجباری پرونده «میدان علیخانی» 


دو معترض بازداشت‌شده در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ در اصفهان اعدام شدند؛ گزارش‌های حقوق بشری از شکنجه، اعترافات اجباری، محدودیت دسترسی به وکیل و ابهام در روند بازجویی و دادرسی پرونده «میدان علیخانی» حکایت دارد

علیرضا سپاهی

علیرضا رئیسی

کانون حقوق بشر ایران، دوشنبه ۱۳ مهرماه ۱۴۰۵ – علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی، دو تن از بازداشت‌شدگان اعتراضات سراسری ۱۴۰۴ و متهمان پرونده موسوم به «میدان علیخانی» اصفهان، بامداد دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵ در زندان دستگرد اصفهان اعدام شدند. اجرای این احکام هم‌زمان با آغاز هفته جهانی لغو مجازات اعدام انجام شده است؛ در حالی که درباره روند بازجویی، جلسات دادگاه، نحوه دسترسی متهمان به وکیل و چگونگی بررسی ادله پرونده ابهام‌های جدی وجود دارد.

اعدام علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی در دستگرد

علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی از بازداشت‌شدگان اعتراضات ۱۴۰۴ و از متهمان پرونده «میدان علیخانی» اصفهان بودند. حکم اعدام این دو در شرایطی اجرا شد که پیشتر گزارش‌های متعددی درباره نحوه رسیدگی به این پرونده و وضعیت دیگر متهمان آن منتشر شده بود.

علیرضا سپاهی پیشتر نیز در آستانه اجرای حکم قرار گرفته بود. او قرار بود بامداد سه‌شنبه ۶ مردادماه همراه با ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسین‌آبادی اعدام شود، اما پیش از انتقال به محل اجرای حکم دچار سکته شد و به بیمارستان انتقال یافت. دو روز بعد، پس از دریافت خدمات درمانی، به زندان دستگرد بازگردانده شد.

در ادامه، اعاده دادرسی علیرضا سپاهی در دیوان عالی کشور تجویز شد، اما به گفته وکیل او، شعبه هم‌عرض بدون برگزاری جلسه رسیدگی و در کمتر از ۴۸ ساعت درخواست اعاده دادرسی را رد کرد. این موضوع پیشتر در گزارش رد اعاده دادرسی علیرضا سپاهی بدون تشکیل جلسه نیز مورد توجه قرار گرفته بود.

ابهام در بازجویی و روند دادرسی

پرونده «میدان علیخانی» از زمان تشکیل با ابهام‌های جدی درباره روند بازجویی و دادرسی همراه بوده است. بر اساس گزارش‌های منتشرشده، شماری از متهمان در جریان بازجویی‌ها برای اعتراف علیه خود یا دیگر متهمان تحت فشارهای شدید جسمی و روانی قرار گرفته‌اند.

گزارش‌ها همچنین از شکنجه، ضرب‌وشتم، تهدید و اعمال فشار برای گرفتن اعترافات اجباری حکایت دارد. بخشی از این اعترافات نیز در رسانه‌های حکومتی پخش شده است. بر اساس این گزارش‌ها، مستندات مورد استناد برای صدور احکام اعدام بر اعترافاتی استوار بوده که تحت شکنجه و اجبار از متهمان گرفته شده است. این ادعاها نیازمند بررسی مستقل و بی‌طرفانه است.

از سوی دیگر، اطلاعات شفاف و مستقلی درباره کیفیت جلسات دادگاه، نحوه بررسی ادله، دسترسی مؤثر متهمان به وکلای انتخابی و امکان دفاع کامل آنان منتشر نشده است. همین مسئله، ارزیابی مستقل اعتبار ادله مورد استفاده برای صدور احکام اعدام را دشوار کرده است.

درباره علیرضا سپاهی نیز گزارش‌هایی درباره شکنجه و اخذ اعتراف اجباری منتشر شده است. همچنین گزارش‌هایی درباره محدودیت دسترسی وکلا به پرونده و بررسی‌نشدن مؤثر برخی مستندات دفاعی وجود دارد.

سابقه اعدام دیگر متهمان پرونده

اعدام علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی در ادامه موج اعدام متهمان پرونده «میدان علیخانی» صورت گرفته است. پیشتر ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری در میدان علیخانی اصفهان اعدام شدند؛ اجرای حکم آنان در ۶ مردادماه به‌صورت علنی انجام شد. گزارش‌های مربوط به این دو نیز از شکنجه و اعترافات اجباری و محدودیت حق دفاع حکایت داشت.

پیش از آن نیز درباره وضعیت علیرضا سپاهی و خانواده او گزارش‌هایی منتشر شده بود؛ از جمله گزارش آخرین دیدار خانواده علیرضا و ابوالفضل سپاهی که نگرانی‌ها درباره اجرای احکام اعدام آنان را افزایش داده بود.

علی همتی

مجید نیک‌اندیش

سیاوش جمشیدی

سه اعدام دیگر در یک هفته

اجرای حکم علیرضا سپاهی و علیرضا رئیسی در حالی انجام شد که در یک هفته گذشته، سه معترض دیگر مرتبط با اعتراضات سراسری ۱۴۰۴ نیز اعدام شده‌اند: علی همتی و مجید نیک‌اندیش بامداد ۸ مهر در مشهد و سیاوش جمشیدی خیرآبادی در ۱۱ مهر در شهرکرد اعدام شدند.

در گزارش مربوط به علی همتی و مجید نیک‌اندیش نیز تأکید شده که جزئیات مستقل درباره روند دادرسی و ادعاهای مطرح‌شده علیه آنان محدود بوده است.

اعدام‌ها و هراس از آغاز اعتراضات جدید

تداوم اجرای احکام اعدام علیه بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه، هم‌زمان با نگرانی‌ها درباره احتمال شکل‌گیری اعتراضات جدید، این پرسش را مطرح کرده است که آیا مجازات اعدام در این پرونده‌ها تنها یک مجازات قضایی است یا کارکرد بازدارنده و ایجاد هراس اجتماعی نیز دارد.

برخی نهادهای حقوق بشری و منتقدان، تشدید اعدام معترضان را تلاشی برای ایجاد هراس از آغاز اعتراضات جدید و جلوگیری از شکل‌گیری موج‌های اعتراضی تازه ارزیابی کرده‌اند. این موضوع یک ارزیابی درباره انگیزه حکومت است و نمی‌توان آن را بدون شواهد مستقل به‌عنوان واقعیت قطعی بیان کرد. با این حال، اجرای چند حکم اعدام در فاصله‌ای کوتاه، نگرانی‌ها درباره استفاده از مجازات مرگ به‌عنوان ابزار بازدارندگی را افزایش داده است.

بررسی حقوقی پرونده بر اساس قوانین داخلی

قوانین دیکتاتوری حاکم بر ایران به دلیل مغایرت با موازین دادرسی عادلانه و محدودکردن حقوق متهمان همواره مورد انتقاد بوده‌اند. بررسی این پرونده بر اساس قوانین داخلی به معنای تأیید این قوانین نیست، بلکه برای نشان‌دادن ضرورت رعایت حتی همین مقررات انجام می‌شود.

اصول ۳۲، ۳۵، ۳۷ و ۳۸ قانون اساسی به‌ترتیب بر تشریفات قانونی بازداشت، حق برخورداری از وکیل، اصل برائت و ممنوعیت شکنجه برای گرفتن اقرار تأکید دارند. بنابراین، در پرونده‌ای که به صدور حکم اعدام منتهی شده، بررسی مستقل ادله، اعتبار اعترافات و امکان دفاع مؤثر متهمان اهمیت اساسی دارد.

بررسی پرونده از منظر حقوق بشر

ماده ۳ اعلامیه جهانی حقوق بشر بر حق حیات تأکید دارد. ماده ۵ شکنجه و رفتار غیرانسانی را ممنوع می‌کند و ماده ۱۰ حق برخورداری از رسیدگی عادلانه توسط دادگاهی مستقل و بی‌طرف را به رسمیت می‌شناسد. ادعاهای مربوط به شکنجه، اعترافات اجباری و محدودیت حق دفاع، ضرورت بررسی مستقل این احکام اعدام را دوچندان می‌کند

دستگاه جنایتکار و منفور قضایی و اعدام مبارزین جوان - اعدام سیاوش جمشیدی- گزارش کانون حقوق بشر ایران



اعدام سیاوش جمشیدی خیرآبادی؛ ابهام در حق دفاع، روند بازجویی و دادرسی

سیاوش جمشیدی خیرآبادی، جوان معترض بازداشت‌شده در اعتراضات سراسری ۱۴۰۴، اعدام شد؛ درباره وکیل انتخابی، نحوه بازجویی و هویت فردی که گفته شده در جریان پرونده کشته شده، ابهام‌های جدی وجود دارد

کانون حقوق بشر ایران، شنبه ۱۱ مهرماه ۱۴۰۵ – سیاوش جمشیدی خیرآبادی، جوان معترضی که در جریان اعتراضات سراسری ۱۴۰۴ بازداشت شده بود، اعدام شد. روایت رسمی دستگاه قضایی درباره پرونده او بر اتهاماتی سنگین و اعترافات منتسب به وی در مرحله تحقیقات مقدماتی استوار است؛ با این حال، جزئیات مهمی درباره روند بازجویی، نحوه دسترسی او به وکیل انتخابی و چگونگی دفاع در مراحل مختلف پرونده روشن نشده است. همچنین در روایت منتشرشده، نام و مشخصات فردی که گفته شده در جریان ماجرا کشته شده، مطرح نشده و روشن نیست این فرد چه کسی بوده و اساساً چه جرمی به او نسبت داده شده است.

سیاوش جمشیدی خیرآبادی؛ از بازداشت تا اجرای حکم اعدام

سیاوش جمشیدی خیرآبادی پس از بازداشت در جریان اعتراضات سراسری ۱۴۰۴، در شهرکرد با پرونده‌ای امنیتی و اتهاماتی مواجه شد که در نهایت به صدور حکم اعدام انجامید.

بر اساس روایت رسمی منتشرشده، پرونده او پس از صدور کیفرخواست در دادگاه مورد رسیدگی قرار گرفت و در نهایت اتهاماتی از جمله محاربه از طریق حمل و استفاده از سلاح گرم و اجتماع و تبانی علیه امنیت کشور علیه او مطرح شد. حکم صادرشده نیز پس از فرجام‌خواهی در دیوان عالی کشور تأیید و اجرا شد.

با وجود این، آنچه درباره این پرونده اهمیت ویژه دارد، نه فقط اتهامات مطرح‌شده، بلکه روندی است که از بازداشت و بازجویی تا صدور و اجرای حکم اعدام طی شده است.

ابهام درباره وکیل انتخابی

در روایت رسمی تنها آمده است که پس از صدور کیفرخواست، پرونده با حضور «وکیل وی» در دادگاه مورد رسیدگی قرار گرفته است. اما مشخص نشده که این وکیل، وکیل انتخابی سیاوش جمشیدی خیرآبادی بوده یا وکیلی که در چارچوب مقررات قضایی برای او تعیین شده است.

همچنین درباره حضور وکیل در مرحله تحقیقات مقدماتی و بازجویی اطلاعات روشنی ارائه نشده است.

این موضوع در پرونده‌ای که به مجازات برگشت‌ناپذیر اعدام منتهی شده، اهمیت اساسی دارد. حضور وکیل در جلسه دادگاه به‌تنهایی برای تضمین حق دفاع کافی نیست و باید روشن باشد که متهم از زمان بازداشت و در مراحل تحقیقات مقدماتی نیز امکان دسترسی مؤثر به وکیل و مشاوره حقوقی داشته است.

بازجویی و اعترافات؛ بخش اصلی روایت پرونده

بخش مهمی از روایت رسمی پرونده سیاوش جمشیدی خیرآبادی به اظهاراتی اختصاص دارد که به او در مرحله تحقیقات مقدماتی و نزد مقام قضایی نسبت داده شده است.

در این روایت، جمشیدی خیرآبادی به حمل سلاح و شلیک گلوله اعتراف کرده و بخشی از اظهارات منتسب به او نیز منتشر شده است. همچنین پیام‌های تلفن همراه و گزارش مأموران به‌عنوان بخشی از ادله پرونده ذکر شده‌اند.

با این حال، درباره شرایط دقیق بازجویی، مدت و شرایط نگهداری او پیش از اخذ اظهارات، امکان حضور وکیل در جریان تحقیقات و چگونگی ثبت و تأیید این اعترافات توضیح کافی ارائه نشده است.

در پرونده‌ای که سرانجام به اعدام منتهی می‌شود، بررسی مستقل این موارد اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا حتی در صورت وجود ادله دیگر، نحوه به‌دست‌آمدن اظهارات متهم و امکان دفاع مؤثر او باید روشن باشد.

۱۴۰۵ مهر ۱۱, شنبه

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ

 

تلاش مضحک سران حکومت ولایت فقیه برای گرفتن ابتکارعمل پایان بخشیدن به جنگ، 

 برخی نشانه های تداوم جنگ در آینده و خشم توده های مردم از وضع کنونی اقتصادی و سیاسی

 

نشست هشتاد یکم مجمع عمومی سازمان ملل متحد در سپتامبر 2026( شهریور 1405) فرصتی بود برای سران حکومت اسلامی تا خود را از زیر بار فشار بیرون آورند و خودی نشان دهند. این حضرات ظاهرا با نقشه و برنامه ی از پیش تعیین شدن به این مجمع رفتند. تریبونی بود که می توانستند از آن های و هویی سردهند و شلوغ اش کنند و خود را «مظلوم» و در عین حال «مقاوم» جلوه داده( سخنرانی پزشکیان) و مثلا از انزوای بین المللی ای که دچارش شده اند بکاهند و شاید زیری از ترامپ بگیرند و او را در انتخابات کله پا کنند و در عین حال با کبکه و دبدبه پیشنهاد تفاهمی به رهبران آمریکا دهند و برعکس شاید ترامپ را ترغیب کنند که برای پیروزی در انتخابات نوامبر پیشنهادشان را بپذیرد و به هر حال «ابتکار عمل» صلح را در دست خود گیرند.

در هر دو مورد روشن بود که نتیجه به نفع شان نخواهد بود.

در مورد نخست: همفکری بین المللی در صورتی که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش کشورهای دیگر را در نظر گیریم اگر به نفع امپریالیسم آمریکا نباشد که نیست زیرا به هر حال این آمریکا است که به کشور دیگری تجاوز کرده است و مردم‌اش را کشته و زیرساخت‌هایش را ویران کرده و به خود حق دخالت در انتخاب حکومت از جانب مردمی از کشور دیگر را می دهد، اما به نفع حکومت ولایت فقیه نیز نیست؛

اگر ملاک وضع بیرونی باشد حکومت اسلامی نیز خودش یک تیفوس در منطقه است که به دنبال جاه طلبی های خود ده ها گروه نیابتی را در منطقه سازمان داده و از نظر مالی، آموزشی و تجهیزات نظامی و مستشار و نقشه و برنامه تامین شان می کند و همچنین در امور کشورهای دیگر و دولت هایشان دخالت کرده و خلاصه مشکلات زیادی در منطقه ایجاد کرده است.

اگر هم ملاک وضع داخلی کشور باشد تمامی توده های زحمتکش و ستمدیده را به گروگان گرفته، زندگی را برای آنها تلخ و غیرقابل تحمل کرده و تمام مبارزات برحق آنها را در پنجاه سال اخیر به خاک و خون کشیده که آخرین آن کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 می باشد.

در صورتی هم که دولت های کشورهای دیگر را در نظر گیریم بیشتر آنها زیر سلطه ی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی هستند و روشن است که «مظلوم» نمایی های سران حکومت اسلامی چندان تاثیری به روی برنامه های آنها ندارد.

از سوی دیگر این آمریکا و دیگر کشورهای غربی هستند که با زور و قدرت اقتصادی و نفوذ سیاسی خود می توانند آنها را مجبور کنند به برنامه هاشان برای تحریم حکومت اسلامی گردن گذارند. بنابراین می توان نتیجه ی این هوچی بازی های تبلیغاتی را برای حکومت اسلامی تقریبا صفر دانست.

 در مورد پیروزی و یا شکست ترامپ و حزب اش در انتخابات ماه نوامبر نیز باید گفت این ها تابع عوامل گوناگونی است که یکی از آنها جنگ با حکومت اسلامی است و تورم و گرانی ای که در نتیجه این جنگ و بهای نفت و گاز و... ایجاد شده است بخشی از علل بالا رفتن قیمت ها و تورم در آمریکا است. در واقع وضع رو به خرابی معیشت و زندگی کارگران و زحمتکشان آمریکا پیش از جنگ و حتی بیشتر از آن از همان سیاست کلاشانه ی تعرفه های ترامپ و حزب اش نتیجه شده است. از این رو معرکه گیری دسته ی گسیل شده نمی توانست تاثیری آنچنانی در این وضع بازی کند.

در مورد دوم: طرح پیشنهادی هفت روزه سران حکومت اسلامی برای بازگشت به توافق چیز تازه ای در بر نداشت. این ها خواست هایی مانند رفع محاصره ی دریایی و تحریم ها و آزاد سازی پول های بلوکه شده ی ایران و پایان جنگ در ایران و یمن و لبنان را درخواست می کردند و ضمنا خواستار پذیرش رسمی حق غنی سازی شده و در عین حال قول می دادند که به دنبال ساخت سلاح هسته ای نباشند و خلاصه پس از اقدامات بالا جلسات در مورد مسائل و دیگر امور را پی گیرند.  

به نظر می رسد که این طرح بیش از آنکه به وسیله ی تفاهم طلبان پیش کشیده شده باشد به وسیله ی هسته ی سخت قدرت( دارودسته های پاسدار و دفتر رهبری و روحانیون هم کیش) پیش کشیده باشد و به عنوان ماموریت به پزشکیان و عراقچی و دیگر اعضای هیئت گسیل شده سپرده شده باشد.

در این مورد نیز این که ترامپ و دولت اش این طرح را نخواهند پذیرفت مشکل می شد تردید کرد. ترامپ دنبال تغییر در حکومت ایران و روی کار آوردن یک شبکه، گروه و باند وابسته و یا علاقمند به وابسته شدن به امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های کشورهای غربی است و نه باز شدن تنگه ی هرمز. آن هم زمانی که با تمهیدات و اقدامات آمریکا در گذشتن کشتی های نفتکش از بخش شمالی تنگه، بستن تنگه ی هرمز آن تاثیری را که در دوره های آغازین جنگ دوم داشت، دیگر ندارد و یا حداقل آنچنان ندارد. بر مبنای اخبار خبرگزاری های بین المللی صدور نفت و گاز به وسیله ی کشورهای منطقه کمابیش به میزان پیش از جنگ رسیده است و به گفته ی یکی از مزدوران حکومت اسلامی در تلویزیون دولتی شان«حالا همه ی کشورهای منطقه از تنگه نفت صادر می کنند به جز ما». و این یعنی اینکه حضرات خودشان می دانند که تنگه آن کارتی نیست که در پیش بود و اگر کاملا سوخته نشده باشد به احتمال زیاد از نیم سوخته شده گذشته است.

 نکته ی جالب این که کسانی بودند در میان  دارودسته ی خروشچفیست های راه کارگری( کمیته مرکزی) و همکیشان که در تلویزیون شان  آب از لب و لوچه آویزان و برای اینکه «سیاه نمایی» نکرده باشند! به به و چه چه سرداده می گفتند«حکومت اسلامی با داشتن تنگه هرمز دیگر نیاز به بمب اتمی ندارد. کارکرد بستن تنگه از بمب اتمی هم بیشتر است»(دعای خیر سران حکومت ولایت فقیه پشت و پناهتان حضرات«سفید نما»ی محور مقاومتی»!)( تلویزیون برابری،وقایع یمن و تحولات مهم توازن قوای نظامی- دیپلماتیک در جنگ 22 سپتامبر 2026) این ها گمان می کردند که حکومت اسلامی تنگه ی هرمز را بسته، حوثی ها هم بخش هایی دیگر از خاک یمن را تصرف کردند و مشرف به دریای سرخ و مسلط به تنگه ی باب المندب شده اند و تهدیدکننده ی خروج نفتکش های عربستانی، و خلاصه انگار کار عربستان و شاید هم امپریالیسم آمریکا تمام است!؟

به این ترتیب پرسش این نیست که از پیش شکست این طرح قطعی بود بلکه پرسش این است که چرا چنین طرحی را پیشنهاد کردند در حالی که به احتمال خود می دانستند شکست اش قطعی است.

 جدا از آن های و هوی تبلیغاتی بین المللی که در بالا به آن اشاره شد این احتمال هست که بخشی از آن برای پاسخ به توده های داخل کشور باشد که خواهان تداوم جنگ نیستند. می توان این گونه تصور کرد که حکومت اسلامی خواسته نشان دهد که دنبال تداوم جنگ نیست و برای همین پیشنهاد صلح را داده است و آنچه هم خواسته است مانند رفع محاصره ی دریایی و رفع تحریم ها و آزاد شدن پول های بلوکه شدن ایران و نیز پایان جنگ در منطقه( و دنبال سلاح اتمی نبودن)، این ها همه حق اش  است که نبودشان می تواند به یاری حکومت اسلامی بیاید تا بتواند وضع اقتصاد کشور را سرو سامان دهد و از مشقت بیشتر مردم پیشگیری کند!

بخش دیگر که در بالا هم به آن اشاره کردیم می تواند این باشد که با توجه به وضعیت اقتصادی جاری در ایران و نیز امکان تبدیل شرایط فلاکت بار اقتصادی توده ها به مبارزات سیاسی شدید که می تواند دنباله ی مبارزات دی ماه سال گذشته و تکامل یافته تر از آن گردد، فشارهای جریان های تفاهم طلب به هسته ی سخت قدرت برای مذاکره با آمریکا کاهش یابد. به این معنا که ماحصل جدال های دو جریان تفاهم طلبان و جنگ طلبان و اینکه نمی توان به این وضع ادامه داد، پیشنهاد مزبور برای مذاکره و صلح از جانب جنگ طلبان به تفاهم طلبان بوده است؛ البته توام با فشارهای داخلی فراوان برای اینکه مبادا سران جناح تفاهم طلب در این سفر پا را از گلیم تعیین شده از جانب هسته ی سخت قدرت بیرون گذارند.

از این سو شاید امید تفاهم طلبان این بوده که در نشست های جانبی با سران آمریکا( از جمله عراقچی با ویتکاف)که مورد مواخذه هم قرار گرفت بتوانند این طرح را نقطه ی آغاز روندی کنند و پیشنهادهایی از جانب خودشان و مستقل از هسته ی سخت قدرت دهند که نتیجه ی آن راهی را بگشاید و در مسیری بیفتد که ترامپ و سران آمریکا می خواهند.

 به این ترتیب در این جا می توانست یک روند متضاد شکل گیرد؛ وضع در ظاهر به گونه ای و در عمل گونه ای دیگر باشد. ابتکار عمل صلح در ظاهر دست سران حکومت اسلامی است( هم برای مجاب کردن جریان هسته ی سخت قدرت و هم های و هوی داخلی برای پیروزی) و این را آمریکا می پذیرد، اما مسیر مذاکرات به گونه ای پیش می رود که ابتکار عمل واقعی و نتایج آن در دست آمریکا قرار داشته باشد.

اما حوصله سربربودن شیوه ی دیپلماسی سران حکومت ولایت فقیه و مشکل تصمیم گیری در حکومت اسلامی که ده ها باند خودسر در جناح های گوناگون اش فعال هستند و بالاخره شکست مذاکرات در نیویورک و بیرون کردن هیئت ایرانی از آمریکا چنانکه سران آمریکا می گویند، نشان داد که این طرح نیز با موفقیت روبرو نشده است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد با آنچه در حال حاضر هسته ی سخت قدرت و همچنین تفاهم طلبان می توانند بدهند فاصله ی زیادی دارد و تا زمانی که درون حکومت ولایت فقیه صدای یگانه ای شنیده نشود این فاصله کوتاه نخواهد شد.

اما اگر فرض را بر این بگذاریم که سران حکومت در یک اجماع این طرح را تنظیم کرده اند و واقعا امید داشتند که سران آمریکا آن را بپذیرد در این صورت باید فکر کنیم که این ها مشتی ابله بیش نیستند.

جدال های داخلی  

 در داخل جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و انحصارطلبان جنگ طلب کماکان ادامه دارد. در گیرودار رفتن گروه تفاهم طلب( پزشکیان و عراقچی) به نیویورک این فشارها در داخل بیش از پیش افزایش یافت و یکی از علل آن «روشن کردن» سران اعزامی به حدود و مرزهای تفاهم است و تک روی نکردن و یا «زیرآبی» نرفتن آنهاست.

در اینجا باید اشاره کنیم که به نظر ما این درست نیست که فکر کنیم بخشی از جدال های دو «خط راست»، یعنی از نظر هسته سخت قدرت جریان تفاهم طلبان و «خط تندرو» یعنی از نظر تفاهم طلبان هسته ی سخت قدرت در مورد مذاکره با آمریکا و مفاد خواست ها، برای نمایش است و برای به دست آوردن این نتیجه که مثلا آمریکا محدودیت ها تفاهم طلبان در داخل را ببیند و بیشتر کوتاه بیاید و بیشتر امتیاز دهد و گرنه کارش با «هسته ی سخت قدرت» خواهد بود. در واقع بیشتر آنچه دیده می شود نمایش نیست بلکه جدال هایی واقعی بین جناح ها و باندهای قدرت است. 

علت دیگر آن احتمال برنامه هایی برای حذف کامل جناح های خواهان مذاکره و توافق و کلا جناح اصلاح طلبان حکومتی و نیز اصولگرایان میانه رو در آینده است. پیشنهاد طرح استیضاح عراقچی از سوی امیرحسین ثابتی نماینده ی مجلس و نیز برخوردهای شدیدتر با روحانی و خاتمی روسای جمهور پیشین و همچنین محمد جواد ظریف از زمره ی مواردی است که در جهت تحقق این برنامه صورت گرفته است. جدا از این ها«عزل پزشکیان» از دستگاه قضایی نیز تقاضا شده است. عاملین فشار برای تحقق این برنامه ها نیز مشخص اند: همان جریان های حزب اللهی ها، بسیجی ها و لباس شخصی ها. برنامه به ایشان می دهند و این ها دم در خانه ی فلان و بهمان جمع می  شوند و شعار می دهند و سپس هم خواهان رسیدگی مقامات می شوند و تهدید می کنند که اگر مقامات اقدام نکنند مردم حزب اللهی خودشان اقدام خواهند کرد و ... یک عده هم از تریبون مجلس و یا در مطبوعاتی مانند کیهان و رجانیوز و فارس و تسنیم یا آغاز کننده ی برنامه هستند و یا با نطق ها و مقالات خود به این دارودسته های حکومتی حزب اللهی می دمند.

این که هسته ی سخت قدرت که بی شک حلقه ی مرکزی آن در میان سران و کادرهای سپاه پاسداران و دفتر رهبری و نیز بخشی از روحانیون همسو است دچار ترس و وحشت فراوان از مذاکره و تفاهم است شکی نیست. این ترس و وحشت صرفا به دلیل خواست های آمریکا در مورد تعویق غنی سازی اورانیوم و یا بستن تاسیسات هسته ای و نیز پشتیبانی نکردن از نیابتی ها که به هر حال هسته ی سخت قدرت روی آنها برای بقا حساب ویژه ای باز کرده است نیست، بلکه بیشتر به این دلیل است که در صورت پیشرفت مذاکرات و توافق و برقراری رابطه با آمریکا و به دنبال آن سرمایه گذاری آمریکا در ایران، قدرت و موقعیت اقتصادی این باند که بخش بزرگی از شریان های اصلی اقتصادی کشور از نفت و گاز و صنایع تولیدی( به ویژه موارد کلان مانند خودروسازی ها) گرفته تا صادرات و واردات و کنش های بانکی را در دستان خود متمرکز کرده است دچار خطر جدی خواهد شد. و اینان از این وضعیت است که هراس دارند و بنابراین تلاش می کنند به روسیه و چین تکیه کنند که از نظر آنها قابل اعتمادترند و دستی به ساختار سیاسی قدرت در ایران نمی زنند.

در مقابل جریان تفاهم طلب بر آن اند که رهایی کنونی از مشکلات اقتصادی و سیاسی جاری در ایران تنها یک راه دارد و آن هم کنار آمدن با امپریالیسم آمریکاست. از نظر آنان بقاء در دنیای کنونی تنها می تواند با قرار گرفتن در روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بین المللی یعنی تمامی کشورهای جهان( بیشتر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی که قدرت های بزرگ جهان هستند) صورت گیرد و نه جدایی از آن و یا وابسته بودن به روسیه و چین. از سوی دیگر این جریان در این رابطه چیزی را از دست نخواهد داد بلکه امیدوار است که چیزی از قدرت و موقعیت اقتصادی به دست آورد.

اینکه آینده ی این جدال ها چه خواهد شد هنوز روشن نیست. این احتمال که هسته ی سخت قدرت تلاش کند دوباره مانند دوران احمدی نژاد و یا رئیسی تمامی ارکان قدرت را از آن خود کند و سران جریان تفاهم طلب را از سر راه بردارد و یا گوشه نشین کند زیاد است، اما مساله در حال حاضر این است که این جریان نمی تواند نقش تعیین کننده ای همچون زمان انتخاب احمدی نژاد و یا رئیسی داشته باشد. جدا از کشته شدن خامنه ای که به هر حال با دفترش و هسته ی پیرامون اش نقش زیادی در این تغییرات داشت، در آن زمان تضاد امپریالیسم آمریکا با حکومت اسلامی به شدت اکنون نبود، جنگی و پیامدهای سنگین آن برای حکومت اسلامی در کار نبود و بیشتر توازن داخلی( از نظر داشتن موقعیت در قدرت سیاسی و سپاه و سازمان های امنیتی و ارگان هایی مانند شورای نگهبان، دستگاه قضایی و مجلس خبرگان و...) تعیین کننده جابجایی داخلی قدرت بود، اما اکنون پای امپریالیسم آمریکا در میان است و به نظر نمی رسد که آمریکا به ویژه حال که ترامپ سرکار است اجازه دهد که تحولات چنان که مد نظر هسته ی سخت قدرت است پیش رود مگر این که این هسته خودش دست به کار شود و دست از مواضع کنونی اش بردارد و با آمریکا به تفاهم برسد.

پیش از پایان این بخش باید به این هم اشاره کرد که جدال های داخلی بین دو جناح تفاهم طلبان و جنگ طلبان تنها بخشی از تنش های جاری و آن هم مهم ترین بخش آن است اما تنها جدال های موجود نیست. در حکومت ولایت فقیه باندهای زیادی در چندین و چند جناح موجود( اصلاح طلبان و اصول گرایان خودشان چندین جناح شده اند) و در میان ارگان های نظامی و امنیتی وجود دارد که آنها هم نقش ویژه ی خودشان را در بر هم زدن توازن میان دو جناح اصلی اجرا می کنند. بسیاری از امور جانبی که در خدمت یکی از دو جناح در می آید به وسیله ی این باندهای پس و پشت و ریز و درشت پیش می رود.

توده های مردم و مساله ی نبردهای مسلحانه

وضع کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و ستمدیده گان جامعه هر ماه و هر هفته و هر روز که می گذرد بدتر از پیش می شود. سران حکومت اسلامی تنها به فکر به در بردن خود از معرکه ای هستند که توده ها را با آن درگیر کردند.

از یک سو بالا رفتن قیمت دلار و رد کردن آن از 250 هزار تومان و در نتیجه تورم و گرانی روزمره و ساعتی که در پی شدت گرفتن تحریم ها سرعت گرفت، امان توده های زحمتکش و نه تنها آن بلکه لایه های طبقات میانی را بریده است؛

 و از سوی دیگر با توجه به اینکه حلقه ی محاصره اقتصادی و نظامی روز به روز تنگ تر می شود، ناو هواپیمابر تئودور روزولت آمریکا و نیروهای زمینی - دریایی آمریکایی تازه ای به منطقه گسیل می شوند( بر پایه ی برخی اخبار تا ده هزار تفنگدار) و ترامپ نیز مداوما تهدید به نابودی ایران می کند، توده هایی که دچار ستم و رنج فراوان داخلی هستند خطر شدت گرفتن دوباره ی جنگ را بیشتر احساس می کنند. و مضحک آن که این افزایش ناوها و نیروهای آمریکایی و شدت گرفتن خطر جنگ در حال رخ دادن است و آنگاه دارودسته ی «هسته ی سخت قدرت» و حزب اللهی هاشان، شیپور پیروزی را برای«خروج نیروهای آمریکایی از عراق» به صدا در می آورند.

به این ترتیب هر روز که می گذرد طاقت توده ها بیشتر سر می آید. حکومت می داند در شرایطی که هنوز وضع چنین نبود توده ها بیرون ریختند؛ در دی 96 و یا آبان 98. با این حساب برایشان روشن است که بیرون ریختن توده ها دیر یا زود صورت خواهد گرفت.

با این پیش بینی حکومتیان، تهدید توده های کارگر و زحمتکش و جوان و زن و مرد بیش از پیش شده است.

اخیر یکی از مقامات حکومتی صحبت از این کرده که «گروه های مسلح آموزش دیده در اسرائیل و آلبانی و امارات به داخل ایران وارد شده اند و قرار است که درگیری های بعدی توده ها با حکومت مسلحانه شود». یکی از نماینده های مجلس هم پیشنهاد داده است که «بسیج به انواع  تجهیزات دفاعی و جنگ شهری مجهز گردد».

روشن است که بخشی از این های و هوی در مورد «جنگ شهری» دست پیش را گرفتن از جانب حکومت برای پس نیفتادن است. حکومت می داند که دیر یا زود مبارزات توده ای شدت خواهد گرفت. از این رو باید مردم را بترساند. هوار کشیدن بر سر این که قرار است «جنگ شهری» شود آن هم در حالی که هیچ حزب و سازمان انقلابی( و یا ارتجاعی مانند سلطنت طلبان) که توان پیشبرد یک جنگ شهری را داشته باشد وجود ندارد، برای این است که توده های مردم این گونه فکر کنند که اگر به خیابان بیایند آنها از پیش آماده اند که به ایشان انگ «مزدوران آموزش دیده در اسرائیل» و دیگر کشورها را بزنند و به رگبار ببنددشان.

اما از این سیاست حکومت که بگذریم این امکان زیاد هست که بخش هایی از توده ها به این پی برده اند که با این حکومت نمی توان بی سلاح جنگید. می کشد همان گونه که از انقلاب به این سو کشته است. یک قلم آن همین حدود چهل هزار جوانی است که در دو روز قتل عام کرد. اگر توده ها مسلحانه با حکومت می جنگیدند شاید سال ها می جنگیدند اما چنین بهایی سنگینی را آن هم در دو روز نمی پرداختند و حتی اگر مجبور می شدند بپردازند بیش از آن به دست می آوردند که از دست داده بودند.

بسیاری به این حقیقت ساده پی برده اند که «قدرت از لوله ی تفنگ بیرون می آید» و نه از خواهش و تمنا و نرمش با حکومتی به غایت پلید و جنایتکار که با کشتار توده ها و ریا و فریب بقای خود را تامین کرده است و نه از های هوی دارودسته های رویزیونیست و خروشچفیست و ترتسکیست و «چپ نو» یی و «مارکسی» در مورد مبارزه ی مسالمت آمیز!

 اکنون به روشنی می بینیم کاری را که خلق کردستان را در دهه ی شصت مجبور کردند به آن دست زند یعنی جنگ مسلحانه با حکومت، در بلوچستان پیگیری می شود. زمان که می گذرد درگیری های مسلحانه در بلوچستان بیشتر از پیش می شود و این احتمال که نبرد مسلحانه با حکومت نخست به دیگر مناطق مرزی و سپس جای جای ایران سرایت کند بیش از پیش می شود.

به این ترتیب می توان این گونه گفت که این صداها در مورد «جنگ شهری» جدا از آن دست پیش گرفتن حکومت و ترساندن توده ها که گفتیم یک مابه ازای واقعی نیز دارد.

توده های مردم دیگر آن توده های مردمی نیستند که پیش از دی ماه 1404 بودند. آنها آن قتل عام وحشتناک را دیده اند و اکنون بیش از پیش پی برده اند که راه سرنگونی این حکومت تنها از مسیر به دست گرفتن سلاح و نبرد مسلحانه می گذرد.

نبرد مسلحانه و جنگ  توده ای یعنی نبرد و جنگی که کارگران و کشاورزان و زحمتکشان طبقات میانی برای سرنگونی حکومت کفتارها و گرگ های خون ریز به آن دست زنند. راه دیگری هم نیست.

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

10 مهر 1405

 

۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت مائو تسه‌تونگ: پنجاه سال مبارزه برای پیشبرد آرمان پرولتاریا(از مجله بین المللی پارتیزان -3 بخش پایانی)

   مجله بین المللی پارتیزان

 حزب کمونیست ترکیه - م - ل


international magazine Partisan

 Communist Party of Turkey/Marxist-Leninist (TKP/ML)

این بخش پایانی مقاله ی به مناسبت پنجاهمین سالگرد درگذشت مائو تسه تونگ است. به نظر ما مقاله در مجموع مقاله ی خوبی است اما جدا از برخی نارسایی ها، کمبودهایی نیز دارد. از جمله در صورتی که در قسمت دهم به اشتباهات حزب کمونیست پرو( راه درخشان) و همچنین انحراف رویزیونیستی آواکیانیستی در «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» (RIM)اشاره می شد و یا دلایل اشاره نکردن به آنها قید می گردید مقاله می توانست کامل تر شود. 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

یازدهم مهر 1405



9. نظریه «سه جهان»: خط‌مشی‌ای که بنیاداً با اندیشه و خط‌مشی مائو در تضاد بود

در سال‌های پیرامون این چرخش، رهبری تجدیدنظرطلب چین به سخنانی استناد کرد که مائو در سال ۱۹۷۴ - طی گفتگویی با کنت کائوندا، رئیس‌جمهور زامبیا - بر اساس دسته‌بندی توسعه اقتصادی بیان کرده بود؛ سخنانی که جهان را به «جهان اول» (متشکل از دو ابرقدرت)، «جهان دوم» (شامل سایر کشورهای توسعه‌یافته سرمایه‌داری) و «جهان سوم» (متشکل از کشورهای در حال توسعه آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، از جمله خود چین) تقسیم می‌کرد. این چارچوب که پس از مرگ مائو بسط و نظام‌مند شد - و به‌ویژه در سرمقاله نوامبر ۱۹۷۷ روزنامه «پیپلز دیلی» (People’s Daily) به عنوان «مشارکتی عمده در مارکسیسم-لنینیسم» معرفی گردید - در مسیری به کار گرفته شد که تفاوت فاحشی با سابقه چندین دهه مبارزه خودِ مائو علیه هر دو ابرقدرت داشت؛ مبارزاتی که دقیقاً از طریق همان جدل‌های ایدئولوژیک علیه «سوسیال‌امپریالیسم شوروی» (که پیش‌تر بررسی شد) پیش برده می‌شد.

در جریان تبیین این نظریه، «سوسیال‌امپریالیسم شوروی» به عنوان دشمن اصلی و خطرناک‌ترین دشمنِ مردمان جهان معرفی شد - دشمنی که حتی از امپریالیسم آمریکا خطرناک‌تر تلقی می‌شد، دقیقاً به این دلیل که گفته می‌شد قدرتی در حال صعود است، نه در حال افول. از این تحلیل، نتیجه‌ای عملی گرفته شد مبنی بر اینکه چین باید با ایالات متحده و همچنین رژیم‌های مرتجع و حتی فاشیستی - در هر کجا که با نفوذ شوروی مقابله می‌کردند - هم‌سویی و همکاری(گاه ضمنی و گاه آشکار) داشته باشد. در این دوره، حمایت‌هایی از سوی چین روانه حکومت موبوتو در زئیر، حکومت پینوشه در شیلی، ایرانِ دوران شاه، و گروه «یونیتا» (UNITA) در آنگولا شد؛ حمایت‌هایی که در کنار آفریقای جنوبیِ دوران آپارتاید و ایالات متحده، علیه جنبش «ام‌پی‌ال‌ای» (MPLA) صورت می‌گرفت. این رویکرد، درست در نقطه مقابلِ «انترناسیونالیسم پرولتری» قرار داشت که مائو تمام عمر خود را صرف دفاع از آن کرده بود؛ در واقع، این به معنای کنار گذاشتن آن اصل بود، آن هم به نام خودِ او. در حالی که نظریه و عمل واقعی مائو بر اولویت تحلیل طبقاتی تأکید داشت و از تابع کردن منافع کارگران و مردم ستمدیده جهان به هر محور رقابت قدرت‌های بزرگ خودداری می‌کرد، نظریه نظام‌مند سه جهان دقیقاً همین کار را کرد - و با انجام این کار، پوشش ایدئولوژیکی را فراهم کرد که تحت آن سیاست خارجی چین و اندکی پس از آن سیاست اقتصادی داخلی آن، می‌توانستند دقیقاً در لحظه‌ای که سرمایه‌داری در داخل کشور احیا می‌شد، به سمت سازش با امپریالیسم بچرخند. احزاب مارکسیست-لنینیست واقعی در سطح بین‌المللی، از جمله برخی از کسانی که از طریق جدل‌های دهه قبل به چین به عنوان رهبر نگاه می‌کردند، این را به همان شکلی که بود تشخیص دادند: انحراف کامل از خط خود مائو و از تاریخ مبارزه‌ای که در بالا شرح داده شد، که تنها زمانی تحت اقتدار او پیش رفت که او دیگر زنده نبود تا آن را رد کند.

10 - انحرافات در درون مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم از سال ۱۹۷۶

پس از سال ۱۹۷۶، وظیفهٔ دفاع از میراث واقعی مائو - هم در برابر حملات و بدنام‌سازی‌های بیرونی و هم در برابر این تحریف درونی - بر عهدهٔ آن احزاب و سازمان‌هایی قرار گرفت که در جریان مناقشات دههٔ ۱۹۶۰، با نقد چین نسبت به رویزیونیسم شوروی هم‌سو شده بودند. از سال ۱۹۸۰، شماری از این احزاب فرآیندی را آغاز کردند که در همان سال به صدور یک «بیانیهٔ مشترک» انجامید و در نهایت در سال ۱۹۸۴ منجر به تأسیس «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» شد؛ جنبشی که با هدف تحکیم خطی مشترک مبتنی بر مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم — در تقابل با رویزیونیسم شوروی و اکنون در تقابل با رویزیونیسمی که در چین نیز پیروز شده بود — و همچنین هماهنگ‌سازی عمل انقلابی در کشورهای مختلف بر آن مبنای مشترک، شکل گرفته بود.

این تلاش برای وحدت، همچون تلاش‌های خودِ جنبش بین‌المللی کمونیستی در سال‌های ۱۹۵۷ و ۱۹۶۰، با دشواری‌ها و شکاف‌های خاص خود مواجه شد. همه احزابی که با رویزیونیسم (تجدیدنظرطلبی) شوروی و چین مخالفت می‌ورزیدند، به ارزیابی یکسانی از این روند یا نتیجه‌گیری‌های عملیِ مشابهی درباره نحوه سازماندهی آن دست نیافتند. برای نمونه، «حزب کمونیست ترکیه (مارکسیست-لنینیست)» در کنفرانس سال ۱۹۸۰ شرکت کرد اما معتقد بود پیش از اتخاذ تصمیمات قطعی، به بحث‌های بیشتری نیاز است؛ این حزب سرانجام با قید ملاحظاتی به جنبشِ برآمده از آن کنفرانس پیوست، اما بعدها دریافت که نمی‌تواند با مسیری که این روند طی می‌کرد کاملاً موافق باشد؛ بدین ترتیب، ضمن حفظ تعهد خود به مبارزه علیه رویزیونیسم، از اعلام موافقت کامل با شکلِ بین‌المللیِ خاصی که این مبارزه به خود گرفته بود، خودداری کرد.

انحرافات جدی‌تری در دهه‌های پس از آن، تحت همین پرچم دنبال شد. مهم‌ترین آنها، مسیر حزب کمونیست نپال (مائوئیست) بوده است که پس از رهبری یک جنگ مردمی طولانی از سال ۱۹۹۶، از اوایل دهه ۲۰۰۰، چیزی را که به عنوان مسیر پراچاندا(Prachanda Path)  شناخته می‌شود، توسعه داد و پس از توافق صلح ۲۰۰۶، وارد رقابت انتخاباتی چند حزبی شد.[این جریان] ارتش خلقی خود را در نیروهای امنیتیِ رسمیِ دولت ادغام کرد و دیدگاه «جنگ طولانی‌مدت خلقی» و «دیکتاتوری پرولتاریا» را کنار گذاشت تا مسیری را در پیش گیرد که آن را راهی متمایز به سوی سوسیالیسم از طریق مشارکت پارلمانی توصیف می‌کرد. در سطح بین‌المللی، اکثر احزاب مارکسیست-لنینیست-مائوئیست این روند را نه به مثابه تکاملی خلاقانه در اندیشه مائو در شرایط جدید، بلکه به عنوان بازگشتی به همان منطق «گذار مسالمت‌آمیز» ارزیابی کرده‌اند؛ منطقی که مائو در دهه ۱۹۶۰ در قبال تجربه شوروی، شدیداً علیه آن مبارزه نظری می‌کرد. این تجربیات - یعنی تنش‌های موجود در تلاش خودِ «جنبش انقلابی انترناسیونالیستی» (RIM) برای دستیابی به وحدت، و همچنین مورد مشخص نپال -تأیید می‌کنند که خطری که مائو پس از سال ۱۹۴۹ در درون حزب کمونیست چین شناسایی کرده بود، مختص آن حزب یا کشور خاص نیست: هر حزب یا جنبشی، با هر پرچمی که برافراشته باشد، ممکن است خط بورژواییِ درونیِ خود را بپروراند؛ و تنها مبارزه‌ای آگاهانه و مستمر علیه این خطر - از همان نوعی که خودِ مائو بر آن تأکید داشت - می‌تواند مانع از غلبه آن شود.

11. نتیجه‌گیری

خطی که از مارکس و انگلس آغاز شده و از طریق لنین، استالین و مائو امتداد می‌یابد، روندی واحد و پیوسته در تکامل نظریه و عملِ «دیکتاتوری پرولتاریا» است؛ روندی که دو بار در جریان واقعی تاریخ - به مدت حدود سی‌وشش سال در اتحاد شوروی و بیست‌وهفت سال در چین - محک خورد و فعلاً دو بار نیز نه با ابطال نظری آن از بیرون، بلکه با پیروزی درونیِ خطی بورژوایی (که خودِ آن نظریه، آن را به عنوان خطری که باید با آن مبارزه کرد شناسایی کرده بود) متوقف و واژگون شد. سهم ویژه و ماندگار مائو در این خط - یعنی این اصل که مبارزه طبقاتی تحت سوسیالیسم ادامه می‌یابد و ممکن است از درونِ حزبی که رهبری آن را بر عهده دارد، شکست بخورد - درسی است که حاصلِ عمرِ خودِ او، فراگیری‌اش را از تجربیات شوروی و چین به امری حیاتی و فوری بدل می‌سازد؛ و این دقیقاً همان درسی است که انحرافاتِ برشمرده در بخش دهم نشان می‌دهند هنوز حتی توسط کسانی که امروز مدعیِ پرچمداریِ او هستند، به‌درستی آموخته نشده است.

اکنون پس از گذشت پنجاه سال، در شرایطی که تضادهای بنیادینِ نظام سرمایه‌داری-امپریالیستی حادتر از هر زمان دیگری از سال ۱۹۴۹ به این سو شده‌اند، وظیفه‌ای که این سالگرد پیشِ روی ما می‌گذارد نه صرفاً بزرگداشت، بلکه جمع‌بندی است: تمایز قائل شدن میان ادامه‎‌دهندگانِ راستینِ راه مائو و کسانی که خط او را تحریف کرده‌اند - چه از جانب راست در قالب «نظریه سه جهان» و مشتقات آن، و چه از درونِ خودِ جنبش مارکسیستی-لنینیستی-مائوئیستی - و همچنین بهره‌گیری از درس‌های این تاریخ (چه آنجا که درست به کار بسته شده و چه آنجا که نادرست) به عنوان مصالحی برای بنا نهادن موجی نوین از انقلاب پرولتری؛ موجی که هم‌اکنون در برابر ضدحملاتِ فزاینده‌ی امپریالیستی و ارتجاعی، به شکلی ناموزون در حال شکل‌گیری است.

بیایید سیاست را فرمانده قرار دهیم و مبارزه طبقاتی را پیش ببریم. بیایید مارکسیسم را به کار بندیم، نه رویزیونیسم را. بیایید مارکسیسم-لنینیسم-مائوئیسم را به مثابه راهنمای عمل برگزینیم و در مسیرِ حرکت به سوی کمونیسم، انقلاب پرولتری را با خلاقیت به سمت استقرار دیکتاتوری پرولتاریا پیش ببریم.