۱۴۰۵ آبان ۱۲, سه‌شنبه

تداوم مذاکرات و احتمال آغاز جنگ گسترده از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل


 

تداوم مذاکرات و احتمال جنگ سوم

آنچه از اخبار و گفته های دو سوی درگیری بر می آید این است که دورهای تازه ی مذاکره برای تفاهم و توافق که به وسیله ی میانجی ها صورت گرفته است، نتیجه ای آنچنانی نداشته است. میانجی ها، مقامات نظامی پاکستان و ترکیه و عربستان آمدند که تا حدودی تداوم مذاکرات و رساندن پیام ها اما بیشتر برای هشدار به حکومت اسلامی و نیابتی اش حوثی های یمن بود و این که این کشورها( و در درجه ی نخست ترکیه و پاکستان) اتحاد نظامی دارند و در مقابل حملات حکومت اسلامی و یا حوثی ها به عربستان بی تفاوت نخواهند بود. پس از آن قطری ها که به هر حال از ادامه ی جنگ و گسترده شدن آن بیمناکند آمدند و تا کنون خبری مبنی بر این که گامی جدی و مثبت در راه توافق برداشته شده است بیرون نیامده است. ادامه ی آخرین دور مذاکرات در قطر نیز گویا بی نتیجه بوده است. در مورد نامه ی ونس معاون ترامپ به محسن رضایی و پیشنهادهای وی برای توافق و نرفتن به سوی جنگ نیز حکومت چیزی بروز نداد و تا کنون روشن نشده که نتیجه چه بوده است. با این حال ونس به ادامه ی مذاکرات و رسیدن به تفاهم اظهار خوشبینی کرده است و ترامپ هم گفته قصد حمله ی گسترده به ایران را ندارد. همه چیز میان مذاکره و رد و بدل کردن پیام و شرط و شروط و  آغاز جنگی دیگر در نوسان است.

از این سوی انتخابات سوم نوامبر فردا انجام می شود و آن گونه که از ظواهر بر می آید و اینجا و آنجا برخی سناتورها و نیز نزدیکان به دولت و ارتش بر مبنای اطلاعات خود از نقشه و اهداف تازه گفته اند ترامپ و دولت اش آماده برای دور تازه ای از حملات و جنگ هستند و برنامه آنها برای تخریب مراکز هسته ای و نیز موسسات ساخت سلاح و همچنین تاسیسات انرژی ایران بسیار گسترده تر و شدیدتر از گذشته است. همچنین می توان گفت که شاید حمله با تخریب تاسیسات اتمی و نظامی و انرژی  پایان نیابد و اهداف دیگری نیز داشته باشند و بخواهند بخش هایی از خاک ایران را - به احتمال جزایر و یا برخی مناطق مرزی - اشغال کنند.

این همه در حالی جریان یافته که خبرهایی مبنی بر درگیری ها تازه ای میان آمریکا و حکومت اسلامی و در پی شلیک موشک از جانب سپاه پاسداران به هواپیمای نظامی آمریکا نشر یافته است. آمریکا می گوید در پاسخ به این شلیک سپاه، حمله ای به پرتابگرهای موشک در قشم انجام داده است و آنها را منهدم کرده است. در عین حال گفته که طی تمامی این مدت که جنگ نبوده است حملات ریز و درشتی که آنها را دفاعی و در پاسخ به حملات سپاه نامیده به جای به جای ایران صورت داده است. 

ذات امپریالیسم هاری و دخالت و تجاوز و فتنه گری است!

ذات امپریالیسم پلید است و هرگز نمی تواند از خصلت گرگ بودن و درنده بودن اش دست بردارد.

سران آمریکا اعلام کردند که آنها کودتای 28 مرداد را علیه دولت قانونی مصدق سازمان دادند و حکومت سلطنتی نوکرشان محمدرضا شاه را برقرار کردند و 25 سال هم از وی همه گونه پشتیبانی کردند و این اعلام را به این معنا گرفتند که از این پس سر به راه شده و دیگر در امور داخلی ایران دخالت نخواهند کرد. اما توبه ی گرگ مرگ است. چیزی نگذشت که به خود حق دخالت دادند و به ایران حمله کردند و کشتند و ویران کردند.

بهانه های ترامپ و دولت اش که اتمی شدن حکومت اسلامی بود حتی برای امپریالیست های اروپایی هم قانع کننده نبود. در واقع دولت های اروپایی که شرکای آمریکا هستند به خوبی می دانستند که با برجام می توانند حکومت ولایت فقیه را کنترل کنند اما ترامپ و جمهوریخواهان سهم بیشتری می خواستند و همین بود که برجام را دور انداختند.

از سوی دیگر در ایران جنبشی بزرگ در جریان بود. از 1388 به این سو این جنبش گستردگی و شدت بیشتری یافت. و در دی ماه 1404 این احتمال که به یک انقلاب تکامل یابد بسیار بود. و این برای ترامپ و آمریکا نه تنها رویداد خوبی نبود بلکه بسیار ترسناک بود!

دلایل واقعی امپریالیسم آمریکا برای حمله به ایران

به واقع آنچه که ترامپ و دولت جمهوریخواه وی را سبب شد که به این حملات وحشیانه به خاک ایران و مردم ایران دست زنند در درجه نخست و بیش از همه امکان بروز انقلاب در ایران و امکان براندازی حکومت به وسیله ی یک انقلاب توده ای بود. آنها نمی توانستند تصور کنند که حکومت اسلامی به وسیله ی انقلابی توده ای سرنگون شود و در ایران یک دولت انقلابی و یا مترقی دموکراتیک و ملی روی کار آید. و این جدا از تاثیراتی بود که چنین انقلابی - و در صورت سرنگونی حکومت اسلامی - سرنگونی چنین حکومتی می توانست در منطقه بگذارد. کافی است نگاه کنیم که آمریکا با انقلاب مصر و تونس و سوریه و دیگر کشورهای عربی چه کرد و چگونه تمامی تلاش هایش را به کار برد تا آنها را به وسیله ی نوکران بومی خود سرکوب و یا منحرف کند. چگونه در مصر و با مانورهای گوناگون سیسی مزدور را به توده های مصری قالب کرد!

در درجه ی دوم مساله رقابت با امپریالیسم روسیه و حتی با امپریالیست های اروپای غربی بود که دولت ترامپ با آنها اختلاف پیدا کرده بود. روسیه سرش گرم اوکراین بود و امتیازاتی که می توانست در جنگ با اوکراین بگیرد، و این برای ترامپ بد نبود!

در درجه ی سوم امپریالیسم آمریکا می خواست ایران را تصاحب کند و تمامی امتیازات این سرزمین را مال خود کند. از نفت گرفته تا سرمایه گذاری در صنایع و واردات و صادرات و غارت نیروی کار ارزان و خلاصه آنچه امپریالیسم می تواند از یک کشور زیرسلطه بگیرد و ببرد.

این ها اساس مساله ی تجاوز آمریکا به ایران و تحمیل خسارات مالی و جانی فراوان و نه تنها به حکومت که برای مردمی که نزدیک به پنج دهه زیر ستم آن به سر می بردند اهمیت چندانی نداشت، بلکه به خود مردم ایران است.

 و این تجاوز و دخالت آشکار را به ظاهر زیر «خدمت به مردم ایران» انجام می دهد. توده ها در ایران حکومت اسلامی را نمی خواهند و می خواهند آن را سرنگون کنند و حکومتی از آن خود و دموکراتیک و مستقل بر سر کار آورند و امپریالیسم آمریکا و دولت ترامپ می خواهد یاری شان کند! این از فریب ها و حقه های بزرگ امپریالیسم آمریکا بوده و هست.

در این گیرودار اتمی شدن حکومت اسلامی و مساله ی موشک های دوربرد و دسته های نیابتی گرچه برای آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل اهمیت داشتند اما بیشتر صورت قضیه بودند تا واقعیت آن.

دو نقشه آمریکا برای گسست در فرایند انقلاب توده ای و برجسته کردن سلطنت طلبان به عنوان یگانه جایگزین حکومت کنونی

بگذار تا در مورد همین مساله ی انقلاب تامل کنیم!

 دو نقشه ی آمریکا یکی گسست در فرایند رو به پیش انقلاب و قطع آن به وسیله ی تجاوز و جنگ و گرفتن ابتکار تغییر در اوضاع در دستان خود بود. دولت ترامپ به همراه جانی و شیاد همراهش نتانیاهو به ایران حمله کردند و عملا جنبش توده ها را دچار انفعال کردند. 

سوی دیگر این برنامه تقویت جریان مزدور سلطنت طلب رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی هایش بود.

با تبلیغ و ترویج فریبکارانه و متقلبانه ی و دست کاری در حساب های شبکه های اجتماعی، پایگاه محدود ناچیز آنها را بسیار وانمودند و چند گروه و چند شعار را صدها و هزارها کردند و این سان بخش هایی از توده ها را فریب دادند. در خارج نیز مشتی لمپن و نواده گان شعبان بی مخ و دارودسته ی مزدور کودتاگرش را به جان گروه های مخالف انقلابی و ملی و مترقی انداختند. و این دارودسته نیز با کمک دولت ها و پلیس هاشان توانستند چند تظاهرات بر پا کنند و خودشان را فراخوان دهنده و همه کاره بخوانند و تلاش کنند مخالفین حکومت ولایت فقیه را که سالیان سال در مبارزه بودند به حاشیه رانده و دچار انفعال سازند.

به این ترتیب ایجاد انفعال در جنبش توده ها و برجسته کردن نقش سلطنت طلبان در جنبش موجود از طریق نفوذی که در برخی لایه های طبقه میانی داشت و نیز شیادی و تقلب و به نام اینان کردن مبارزه و جنبش توده ها از یک سو و منفعل کردند نیروهای مخالف در داخل و خارج از کشور از طریق حملات وحشیانه به گردهمایی ها در داخل( مراسم سوگ در مشهد نمونه ی مهم آن بود) و پشتیبانی پلیس دولت های غربی از آنها و در این میان طرح حکومت رضا پهلوی به عنوان یگانه جایگزین حکومت اسلامی از سوی دیگر دو وجه اساسی طرحی یگانه بود. انقلاب و مخالفین انقلابی و مترقی حکومت باید بیرون از گود قرار می گرفتند و گرچه هدف امپریالیسم آمریکا سرنگونی حکومت نبود اما اگر قرار بود جایگزینی طرح شود باید سلطنت طلبان این جایگزین می بودند.   

باری امپریالیسم فتنه گر است و به هیچ اعترافی به اشتباه و دخالتگری پایبند نبوده و به هیچ صراطی مستقیم نخواهد شد. در 28 مرداد دخالت کرد و کودتا کرد و در 1404 بازهم در امور ایران دخالت کرد و این بار به شکل جنگ علیه حق تعیین سرنوشت خلق ایران.

حکومت ولایت فقیه

آنچه که برنامه ی امپریالیسم آمریکاست حداقل تا کنون سرنگونی حکومت نبوده و اگر سران حکومت با ترامپ بسازند، نخواهد بود. حتی در حملات نخستین و جنگ چهل روزه چنین اهدافی دنبال نمی شد. هدف لایه برداری از راس حکومت بود. اینکه چند لایه برداشته شود و حکومت سرنگون شود بیشتر به خواب و خیال می ماند. هدف همچنان که بارها ترامپ گفته است لایه برداشتن بود تا لایه هایی رو آیند و قدرت را به دست گیرند که مشکلی با کنار آمدن با آمریکا نداشته باشند. اکنون بیش از پیش این امر روشن شده است.

اما کدام لایه ها!

هدف اساسی ترامپ برداشتن لایه ای و یا حداقل بخش مهمی از لایه ای بود که بیشترین میزان سهم را از اقتصاد و قدرت سیاسی در ایران داشت یعنی باندهای مسلط بر دفتر رهبری و باندهای اصلی مسلط بر سران سپاه.

این باندها که سروسری هم با امپریالیسم روسیه و چین داشتند نمی خواستند با امپریالیسم آمریکا کنار بیایند( آنها موافق برجام نبودند و علیه روحانی و ظریف کار نکرده باقی نگذاشتند). اکنون آنها که مخالف توافق هستند و یا پیشنهادهایی برای توافق می دهند که روشن است ترامپ آنها را نمی پذیرد( مانند آنچه در سفر به آمریکا پیش کشیدند و یا اکنون در این مذاکرات با میانجی های قطری پیش می کشند) می خواهند جنگ را ادامه دهند. آنچه آنها می دانند این است که توافق تنها به مساله ی هسته ای و موشک ها و نیابتی ها محدود نمی شود بلکه آنچه امریکا می خواهد سرمایه گذاری در ایران و داشتن سهمی بزرگ از خوان ایران است و این جز با محدود کردن قدرت اقتصادی و سیاسی آنها نمی تواند صورت گیرد.

آمپریالیسم آمریکا می خواهد حکومتی مطیع همچون شاه سابق در ایران روی کار آید و منافع امپریالیستی وی را تامین کند. بدون چنین حکومتی و بدون چنین تآمینی این جنگ نه تنها هیچ ارزشی برای آمریکا نمی تواند داشته باشد بلکه خسارات و هزینه های فراوان نیز به روی دوشش می گذارد. این همه لشکرکشی و این همه تحمل ترکش های جنگ همچون بالارفتن قیمت نفت و گاز و انرژی و غیره صرفا برای مساله ی برچیدن چند سایت اتمی و چند گروه نیابتی نیست، بلکه برای رام و مطیع کردن حکومت ولایت فقیه و آوردن آن به بلوک امپریالیستی غرب است.

از این رو جناح جنگ طلب به خوبی می داند که ادامه ی این راه حتی اگر بر سرکار بمانند، که آمریکا مشکلی با آن ندارد به شرط این که نوکران سربزیری باشند، اما این درجه از امتیازات و منافعی را که اکنون دارند نخواهند داشت. این مساله ی اصلی برای جناح جنگ طلب است: از دست دادن قدرت کنونی خود. این که این ها می گویند به آمریکا نمی توان اعتماد کرد برای این است که از عاقبت تفاهم و توافق و سازش بیمناکند.

آما این یک سر قضیه است. سر دیگر آن این است که این جناح به چه بهایی می خواهد موقعیت اقتصادی و سیاسی خود را در ایران و با این حکومت حفظ کند؟

این ها می گویند بقای حکومت در خطر است اما در واقع نه بقای حکومتی به نام ولایت فقیه بلکه بقای خودشان با آنچه به عنوان «هویت» برای این حکومت رقم زده اند، و خودشان هم به آن پایبند نیستند، ممکن است در خطر باشد. هویتی که تنها خودشان از آن صحبت می کنند و برای جناح تفاهم طلبان چندان ارج و ارزشی ندارد.

می گویند می خواهند بجنگند و تهدید می کنند که جنگ را نه تنها منطقه ای بلکه جهانی اش خواهند کرد. اما بر فرض اگر چنین کنند عاقبتی بدتر در انتظارشان خواهد بود. یعنی حتی این امکان را که با سازش با آمریکا بتوانند در حکومت تغییر یافته موقعینی داشته باشند از دست خواهند داد.

می گویند اگر قرار است ما نباشیم بهتر است ایران هم نباشد. راستی اگر آنها هم که پیش از اینان بودند این گونه فکر می کردند حکومتی نبود که این ها بتوانند تصاحب اش کنند!

این دارودسته در شیپور می کنند که «آخر الزمانی» اند اما جز بخشی از احمق ترین شان که خیالاشان مسموم است بقیه این قدر احمق نیستند که از خیر این ثروت و قدرت و مکنت بگذرند و «آخر زمانی» و «شهید راه خدا» شوند. این گونه حرف می زنند برای اینکه برخی از ابلهان حزب اللهی بسیجی را که گمان می کنند در راه خدایشان می جنگند قربانی زیاده خواهی و جاه طلبی خود کنند.

به احتمال اگر ضربات سختی بخورند و درست آنجا که فکر می کنند دیگر راهی به پیش ندارند تسلیم شده و وطن فروشی و کثافت و پلیدی واقعی خود را که تا مغز استخوان شان است، و این را در رابطه شان و واداده گی شان و سجده شان در مقابل امپریالیسم روسیه و دولت مرتجع و غارتگر چین دیده ایم، بروز داده و تسلیم خواهند شد.

اما آنکه مجبور است بار حماقت های این دارودسته های ثروت و مکنت پرست و جاه طلب و ماجراجو را به دوش کشد توده های مردم و در راس شان کارگران و کشاورزان و توده های مردمی هستند که ایران مال شان است و می خواهند مستقل و دموکراتیک و آزاد و آباد باشد.

تهدید جنگ از جانب آمریکا و حکومتی کریه و متعفن بر سر توده ها

 با این لشکرکشی ترامپ و این کش و قوس ها در مذاکرات و تسلط جناح مسلط در سپاه بر امور کشور، مشکل که جنگی تازه در نگیرد. اگر قرار باشد آغاز شود به احتمال پس از انتخابات حملات امریکا آغاز خواهد شد و ویرانی ها و مرگ های بیشتری را برای خلق ایران خواهد آورد.

و اکنون این سایه ی جنگ است که دوباره بر فراز کشور ما به حرکت در آمده است و مردمی، زحمتکشانی که با گرانی وحشتناک قیمت دلار و کالاهای ضروری خویش دست به گریبانند و به نسبت وضعیت در یکی از سخت ترین شرایط زندگی در صد سال اخیر قرار گرفته اند مجبورند با آن روبرو شوند و مشقات و گرانباری آن را تحمل کنند.

 کارگران و کشاورزان و طبقات میانی و تمامی آنهایی که دل شان بهر آزادی و دموکراسی و استقلال میهن شان به جوش می آید، دو دشمن اصلی دارند: یکی در درون که حکومت ولایت فقیه و جانیان و شیادان و غارتگرانی است که بر جان و مال توده ها مسلط گردیده اند و دیگری امپریالیسم( در حال حاضر بیش از همه امپریالیسم آمریکا). هیچ کدام از این دشمنان از دست خلق ایران سالم در نخواهند رفت.

عاقبت، پیروزی از آن خلق است!

خلق ممکن است بارها و بارها شکست بخورد و قربانیان فراوان بدهد و آسیب های فراوان بر وی وارد شود و پیشرفت اش مسدود شود و بسیار عقب رود. این شکست ها و پس رفتن ها بیشتر در زمانی رخ می دهد که شرایط برای وی جور نباشد و یا به نفع وی رقم نخورد. اما شرایط عاقبت جور خواهد شد و رقم خواهد خورد. طبقه ی کارگر ایران خود را خواهد یافت و به سازمان و تشکیلات انقلابی ای که به آن نیاز دارد دست خواهد یافت و نیز اوضاع  به نفع وی چرخش خواهد کرد. آنگاه کارگران و زحمتکشان و تمامی طبقات خلق ایران بساط یکه تازی این دشمنان را برخواهند چید و یک به یک جاروشان خواهند کرد.   

گروه مائوئیستی راه سرخ

 ایران

11آبان ماه 1405     

 

 

 

۱۴۰۵ آبان ۱۰, یکشنبه

همبستگی برای جمهوری و دموکراسی در ایران - نامه به وزير دفاع بلژیک در اعتراض به دعوت از رضا پهلوی


آقای تئو فرانکن، وزیر دفاع محترم بلژیک!

رونوشت به:

 آقای بارت دی وور، نخست وزیر محترم بلژیک،

آقای ماکسیم پروو، معاون نخست وزیر و وزیر محترم امور خارجه بلژیک،

خانم والری وان پیل، رئيس محترم حزب NVA،

بلگا، آژانس خبری رسمی بلژیک.

 

از این که نسبت به رژیم ضد بشری و مخالف پیمان جهانی حقوق بشر در ایران، بی تفاوت نیستید و همیشه علیه آن موضعگیری می کنید، بسیار سپاسگزاریم.

اما از شما درخواست می کنیم که در جهت درست تاریخ و دیپلماسی بیاستید و به طور واقعی از استقلال، دموکراسی، لائیسیته، حکومت مردم بر مردم، مردم سالاری و نه یک حکومت موروثی ارباب و رعیتی پادشاهی که نوع دیگری از سیستم ولایت فقیه آیت الله ها است، پشتیبانی کنید.

شما از آقای رضا پهلوی، نماینده هواداران دیکتاتوری پدر ایشان دعوت کرده اید که در مدرسه نظامی برای افسران عالی رتبه بلژیکی در باره جنگ و وضعیت خاورمیانه و ایران سخنرانی کند.

جای تاسف است که به جای دعوت از هم وطنان ایرانی تبار ـ بلژیکی خودتان، کسی را دعوت می کنید که از کودکی نه در ایران و خاور میانه بوده و نه صلاحیت و دانش نظامی دارد.

آخرین رسوایی که ایشان به بار آوردند، دعوت از ترامپ و نتانیاهو به بمباران مدارس، ساختارهای بنیادی، کارخانه ها، راه ها، فرودگاه ها، پل ها، پالایشگاه ها، انستیتو پاستور و کشتار مردم بود.

خاورمیانه، اسرائیل و اروپا به صلح پایدار و همزیستی مسالمت آمیز و دوستی نیاز دارند و نه به جنگ.

شما و حزبتان در بلژیک از فدرالیسم دفاع می کنید، اما ایشان و سلطنت طلبان ایرانی، هر فرد و هر حزب فدرالیست را تجزیه طلب خطاب کرده و بدترین تهمت ها را زده و حتی شعار مرگ بر فدرالیست ها می دهند.

 بلژیک مهد دفاع از حقوق بشر و از مخالفان سرسخت اعدام است، اما همسر رضا پهلوی و طرفدارانش در غرب شعار مرگ بر همه گرایش ها و احزاب مخالف خود می دهند و می خواهند سازمان مخوف ساواک را بازسازی کنند، وای به روزی که در ایران به قدرت برسند.

مبارزه برای آزادی و دموکراسی در ایران حاصل تلاش گروه‌های گوناگون اجتماعی، فرهنگی، زبانی و سیاسی است. زنان، جوانان، کارگران، دانشجویان، روزنامه‌نگاران، زندانیان سیاسی، خانواده‌های جان‌باختگان و سراسر ایران کثیرالمله در زیر شعار «زن، زندگی، آزادی»، در این مبارزه نقش دارند. معرفی یک فرد در خارج کشور به‌عنوان نماینده آنان، توهین بزرگی به ملت مبارز ایران است.

ما به عنوان بخش کوچکی از ایرانی تباران کشورهای اروپای، به ویژه بلژیکی، از شما می خواهیم در تصمیم خود بازنگری کرده و این دعوت را لغو نمایید. 

کسانی که در دور و بر شما هستند و از شما خواسته اند تا رضا پهلوی را به منظور کارشناس نظامی و جنگی دعوت کنید، قصد تبلیغ برای او دارند تا بگویند که رضا پهلوی تنها نماینده مردم ایران می باشد و دولت بلژیک هم او را به رسمیت شناخته است.

ما، هم وطنان اروپایی و بلژیکی شما توصیه می کنیم، لطفن این کار را نکنید و به اعتبار دوستی های دو ملت بزرگ ایران و بلژیک لطمه نزنید.

با احترام

همبستگی برای جمهوری و دموکراسی در ایران 

 

​امضاکنندگان:

​جریانات بزرگ و ائتلاف‌های فراگیر:

۱. همبستگی فراگیر برای آزادی و برابری در ایران

​جبهه متحد بلوچستان – ایران (جمهوریخواهان)

​جنبش جمهوريخواهان دموکرات و لائيک ايران فدرال

​حزب اتحاد بختیاری و لرستان

​حزب تضامن دموکراتیک اھواز

​حزب دمکرات کوردستان ايران

​حزب سبزهای ايران

​حزب مردم بلوچستان

​سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران

​شورای آزادی‌خواهان سوسياليست

​شورای همکاری ترکمن صحرا (شامل: خيزش ملى، سازمان فرهنگى و سياسى، و شوراى همبستگى)

​کومه‌له زحمتکشان کوردستان

​گروه ۲۵ شهریور

​نهاد همبستگی جمهوری‌خواهان

​۲. کنگره ملیت‌های ایران فدرال

​جبهه متحد بلوچستان – ایران (جمهوری‌خواهان)

​جبهه مردم بلوچستان

​شورای همبستگی ترکمن‌صحرا

​حزب اتحاد بختیاری و لرستان

​حزب تضامن دموکراتیک الاهواز (عربستان)

​حزب دمکرات کردستان ایران

​حزب کومه له کوردستان ایران

​سازمان مردمی کُرمانج (کردهای خراسان)

​حزب مردم بلوچستان

​کانون سیاسی فرهنگی آذربایجان

​حزب دموکرات آذربایجان

​سازمان فرهنگی و سیاسی ترکمن‌صحرا

​احزاب، گروه‌ها، سازمان‌ها و نهادهای مدنی:

​۳. آسوی زن کورد – انجمن زنان کومەلە

۴. انجمن زنان ایرانی-آلمانی کلن

۵. حزب حیات آزاد کردستان – پژاک

۶. حزب دمکرات ایران آزاد

۷. حزب دمکرات مسیحی ایران

۸. حزب کومه له کوردستان ایران

۹. حقوق بشر بلوچستان

۱۰. جمعیت کردهای مقیم فرانسه

۱۱. سازمان جوانان پیشرو

۱۲. سازمان حقوق بشری هانا

۱۳. سازمان خبات کردستان ایران

۱۴. شبکه همبستگی برای حقوق بشر در ایران

۱۵. شورای ایرانیان شهر کلن (هواداران مقاومت)

۱۶. شورای برگزاری آکسیون‌ها در هلند

۱۷. تلاشگران راه آزادی-هامبورگ

۱۸. کمپین دفاع از زندانیان سیاسی و مدنی

۱۹. کنشگران حقوق بشر ایران

۲۰. همبستگی جمهوری‌خواهان و دموکراسی‌خواهان ایرانی در بلژیک

۲۱. هانای روژلات

به سکوت پایان می دهیم - شورای هماهنگی فرهنگیان ایران


 بیانیه 

شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران


بخش اول

به سکوت در برابر شوراشکنان فرصت طلب، تخریب‌گران و دروغ‌سازان مدعی مبارزه پایان می‌دهیم.


« دانستن، حق ویژه‌ی ابطال ناپذیری است که سبب گسترش کنجکاوی و زمینه‌ساز کنش رهایی بخش می‌شود».


شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، به عنوان یکی از نهادهای فراگیر، موثر و مستقل در تاریخ معاصر ایران، نزدیک به سه دهه فعالیت صنفی و مدنی خود، برای آموزش رایگان و همگانی، دستمزد عادلانه، مبارزه با آموزش ایدئولوژیک، حق ایجاد تشکل‌های مستقل از قدرت، مخالفت با پولی شدن آموزش، برابری جنسیتی در امر آموزش، عدالت در آموزش و از بین بردن تبعیض بین مرکز و حاشیه، ایجاد فرصت‌های برابر برای رشد و شکوفایی و تحرک اجتماعی بین دانش‌آموزان، خصوصا حوزه دختران و زنان، دفاع همه جانبه از مناطق محروم و فقیر، دفاع از آموزش به زبان مادری، نفی اعدام و ایستادن در کنار مردمان محروم و تحت ستم در جنبش‌های اجتماعی؛ با وجود انواع برخوردهای قهری حاکمیت، همچنان بر مواضع حق طلبانه و آزادیخواهانه‌ی خود ایستاده است، و این مبارزه رهایی بخش را با پشتوانه‌ی فرهنگیان، دانش‌آموزان، تشکل‌های مستقل و حمایت مردم ادامه خواهد داد.

طی سال‌ها ایستادگی برای عدالت و آزادی، قدرت حاکم بواسطه‌ی مخالفت ذاتی با جامعه مدنی مستقل و مطالبه‌گر، سیاست‌های بازدارنده‌ی خود را به دلیل ناتوانی در عملی ساختن مطالبات قانونی جنبش معلمان بکار گرفته، که همان سرکوب و خشونت تمام عیار بوده است.

زندانی کردن کم سابقه فعالان صنفی، اخراج ده‌ها معلم در نقاط مختلف کشور، تبعید، دستگیری‌های فله‌ای، ساختن سناریوهای کاذب، سلول‌های انفرادی، مهاجرت‌های تحمیلی، فشار بر خانواده‌ها، غیر قانونی اعلام کردن تشکل‌های صنفی، فشار شرم‌آور حراست‌ها و انواع ضربه‌های پیدا و پنهان، بهایی بوده و هست که فعالان صنفی فرهنگیان و شورای هماهنگی پرداخته‌است.

با ایستادن و تداوم فعالیت و مبارزه، و وجود تنگناها و سرکوب‌های گسترده؛ واضح و طبیعی است که قصوراتی در تصمیم گیری‌های این نهاد ایجاد شود و نقادی و مخالفت افراد و گروههای مختلف را متوجه آن سازد.

بنابراین شورای هماهنگی با گشودگی و اندیشه‌ای باز، خود را ساختاری صلب و مصون از انتقاد و مخالفت نمی‌داند، انتقاد را سرمایه‌ی وجودی خود دانسته و برای بالندگی و استمرار فعالیت‌هایش به آن نیازمند است و هیچگاه به خود قدسیت نبخشیده است، بلکه ریشه در نقد دارد و حیات خود را از آن می‌گیرد. اصولا تکثر اندیشه، زیربنای ساختار شوراست و یکدست سازی را مغایر با فلسفه‌ی تفکر شورایی تلقی می‌کند.

اما این بدان معنا نیست که شورای هماهنگی چشم بر روی کین‌توزی‌ها، حسادت‌ها، ترور شخصیت و تخریب خصمانه فعالان صنفی صادق و مبارزی که علی‌رغم تحمل انواع خشونت‌ها و محرومیت‌ها به مبارزه در راستای عدالت آموزشی ادامه می‌دهند، ببندد و سکوت اختیار کند.

بارها از سوی افراد، گروه‌ها، کانال‌های به اصطلاح فرهنگی و نوچه‌های نابالغ آنها تهمت‌ها، دروغ ها، روایت‌های ساختگی و‌ کذب و سناریوهایی همسو با نیروهای امنیتی علیه فعالان شناخته شده‌ای همچون: محمود بهشتی لنگرودی، اسکندر لطفی، محمد حبیبی، جعفر ابراهیمی، شیوا عاملی راد و ... منتشر شده است.

که تجربه نشان داده سکوت مصلحت اندیشانه در دفاع به موقع و قاطع از آنان، نه تنها از دامنه‌ی تخریب نکاسته، بلکه راه را برای حملات مشابه علیه دیگر کنش‌گران صنفی هموار کرده است.

این اعمال نابخردانه و فرساینده بر اساس نقد افراد آگاه به مسائل تشکیلاتی رهایی بخش نیست، بلکه رویه‌ای خصمانه، همسویی عامدانه با نیروهای سرکوب برای نابودی و اضمحلال نهادی مستقل و خود بنیاد است که پایه‌های آن بر ستونهای راستی، شفافیت، اخلاق‌مداری و فداکاری برای فرهنگیان و دانش آموزانی بنا شده است که آینده‌ی آنان به سبب سیاست‌های اقتصادی فقر آفرین و تبعیض‌گرا قربانی می‌شود.

شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران، با اقتدار و به پشتوانه‌ی سالها مبارزه و ایستادن کنار مردم، راسخ و مصمم اعلام می‌کند:

«من بعد در برابر هر فرد، گعده، کانال و بلوکی که با سیاست تخریب، اقدام کین‌توزانه‌ای صورت دهد موضع گیری می‌کند و با قاطعیت و بدون لکنت زبان، حقایق و واقعیت‌ها را جهت روشنگری افکار عمومی افشا خواهد کرد.»

این بیانیه در این جا خاتمه پیدا نمی‌کند و در مطالب بعدی صریح و شفاف شقاوت‌ و نادانی اصحاب دروغ، تدلیس و فریب را برملا خواهیم ساخت.

شورای هماهنگی تشکل‌های صنفی فرهنگیان ایران

۱۴۰۵/۰۸/۰۹

 

 

۱۴۰۵ آبان ۹, شنبه

در اهمیت مساله ی«ویژگی»(8 - بخش پایانی)

 

در اهمیت مساله ی«ویژگی» 

و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن( 8 - بخش پایانی)

On the Importance of the Problem of "Characteristics"

and the Approach of Dogmatists and Revisionists to It(8)

دو - رویزیونیست ها( پاره هفتم)

امپریالیسم و کشورهای زیرسلطه و رابطه ی کشورهای زیرسلطه با کشورهای امپریالیستی

یکی از مهم ترین مسائلی که به وسیله ی بخش عمده ای از «شبه چپ» ها قلب ماهیت شده است مساله ی وابسته گی دولت های زیرسلطه( یا نیمه مستعمره) به دولت های امپریالیستی است.

دارودسته های ترتسکیستی و «چپ نو»یی

این قلب ماهیت عموما به گونه ای سرراست و با حذف امپریالیسم به عنوان عالی ترین مرحله ی سرمایه داری صورت گرفته است. در اینجا به جای «عالی ترین مرحله ی سرمایه داری» که «انحصار» مشخصه ی اصلی آن است، صرفا با همان مفهوم خشک و خالی «سرمایه داری» روبرو هستیم. این تغییر در «شبه چپ» ایران اساسا به وسیله ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و از جمله احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست و نیز تا حدودی بخشی از «چپ نو» یی ها و با تفسیر مجعول برخی تغییرات در ساخت اقتصادی ایران پس از « انقلاب سفید» و انتقال آن از نیمه فئودالیسم به سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری صورت گرفته است.

از دیدگاه اینان بر می آید که تغییری در سرمایه داری دوران رقابت آزاد که مارکس در سرمایه شرح داده است یا صورت نگرفته و ما با همان سرمایه داری و همان تضاد «کار و سرمایه» روبروییم، و یا اگر تغییری صورت گرفته و مرحله ی نوینی به نام امپریالیسم به وجود آمده این در کشور زیر سلطه صرفا در درون روابط «سرمایه داری» داخلی موجودیت می یابد. بر مبنای دیدگاه دوم  حضور امپریالیسم در کشور زیر سلطه یعنی همان موجودیت یا برجسته شدن «سرمایه و بورژوازی» و «کار و طبقه ی کارگر» در روابط سرمایه داری کشور زیرسلطه و نهایتا همان «تضاد کار و سرمایه»! به این ترتیب در این دیدگاه پذیرش امپریالیسم جز برای مانور و تزیینی بی خاصیت برای همان «سرمایه داری» نبوده است.

نکته این است که پذیرش گذار از سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه مالی( آمیزش سرمایه ی صنعتی و بانکی) و به وجود آمدن مرحله ی نوین در سرمایه داری یعنی امپریالیسم، تغییری در تضاد اساسی در کشورهای امپریالیستی نمی دهد( گرچه ترتسکیست ها و «چپ نو» یی ها دنبال انقلاب سوسیالیستی در کشورهای امپریالیستی هم نیستند!) و در این کشورها ما همچون پیش با سرمایه داری و تضاد اساسی آن یعنی کار و سرمایه روبروییم. بنابراین آنچه که موجب نفی مرحله ی امپریالیسم و برجسته کردن تضاد کار و سرمایه به وسیله ی این گروه ها شده است بیشتر به کشورهای زیر سلطه مربوط و از جمله کشور ما بر می گردد.

ظاهر نظر ترتسکیست های حکمتی این است که به تضاد «کار و سرمایه» اهمیت می دهند و از نظر آنها وارد کردن مقوله ی امپریالیسم موجب می شود که طبقات موجود در جامعه بیشتر از کارگر و سرمایه دار شوند و طبقه ی خرده بورژوازی و بورژوازی ملی که از نظر حکمتی ها وجود خارجی ندارند و «اسطوره» هستند به طبقات موجود افزوده شوند و نیز افزون بر تضاد خلق با طبقات ارتجاعی داخلی، تضادی هم بین «خلق و امپریالیسم» به وجود آید که نیازی به طرح آن نیست زیرا موجب رشد «ناسیونالیسم» در میان طبقه ی کارگر می شود و این طبقه را از مقابله با طبقه ی سرمایه دار باز می دارد!

در نوشته های نخستین اش حکمت لیدر مزدور این حضرات از امپریالیسم نیز حرف می زد اما امپریالیسم برای او تنها در تولید سرمایه داری داخلی و تضاد کار و سرمایه معنا پیدا می کرد و در چنین دیدگاهی بود و نبود امپریالیسم یکسان بود و تغییری در تضادهای جامعه و وظایف طبقه ی کارگر ایجاد نمی کند.

امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری

 واقع این است که پیش از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به انحصار و تسلط سرمایه ی مالی شکل اساسی سلطه ی کشورهای سرمایه داری صنعتی مانند انگلستان، هلند، اسپانیا و فرانسه استعمار مستقیم بود و کشورهای زیر سلطه بیشتر مستعمره این گونه کشورها بودند( سده ی نوزدهم) و برای همین مبارزات ضد استعماری شکل اساسی مبارزات در کشورهای مستعمره ی آسیایی و آفریقایی و آمریکای جنوبی و مرکزی بود.

در کشورهای زیرسلطه نیز عموما یا ساخت های فئودالی( و همچنین عشیره ای و قبیله ای و غیره) حاکم بود و یا تلفیقی از ساخت فئودالی و سرمایه داری تجاری که بخش مسلط آن وابسته به امپریالیسم بود. در عین حال در این کشورها سرمایه داری ملی نیز رشد می کرد که استعمارگران با ایجاد موانع در مقابل آن( از جمله ارسال کالای ارزان تولید کشورهای خود و یا تحمیل قوانین گمرکی به نفع صادرات کالاهای خود به این کشورها و همچنین مقابله ی سیاسی) مانع رشد اقتصادی و سیاسی آن می شدند.

لنین در امپریالیسم همچون عالی ترین مرحله ی سرمایه داری و در بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ و پس از آوردن آمار آ. سوپان، جغرافيدان می نویسد:

وى از اينجا چنين نتيجه مي گيرد:«بنابراين صفت مشخصه اين دوره تقسيم آفريقا و پولينزى است». نظر به اينکه در آسيا و آمريکا سرزمين هاى اشغال نشده يعنى سرزمين هايى که متعلق به هيچ کشورى نباشد وجود ندارد، لذا نتيجه‌گيرى سوپان را بايد توسعه داد و گفت صفت مشخصه دوران مورد بررسى عبارت است از تقسيم قطعى جهان. منظور از قطعى در اينجا اين نيست که تجديد تقسيم امکانپذير نيست، برعکس تجديد تقسيم امکانپذير و ناگزير است، منظور از قطعى اين است که سياست استعمارى کشورهاى سرمايه‌دارى تصرف اراضى اشغال نشده را در سياره ما به پايان رسانده است. جهان براى نخستين بار کاملا تقسيم شده است و بعد از بايد فقط تجديد تقسيم شود يعنى از دست يک «صاحب» بدست ديگرى برسد نه اينکه از بى صاحبى بدست «صاحب» بيفتد.»( مجموعه آثار تک جلدی، بخش تقسیم جهان بین دولت های بزرگ، ص 419)

به این ترتیب پس از تکامل سرمایه داری رقابت آزاد به امپریالیسم ما با دو تغییر اساسی روبرو هستیم.

 یکم: شدت گرفتن تضاد میان قدرت های استعماری و اکنون امپریالیستی برای تقسیم دوباره جهان و سهم بری هر کدام بر مبنای نیرو و توان اقتصادی و نظامی خود. بر این مبنا هر بار که یک نیروی امپریالیستی قوی تر از پیش می شد اما بهره بردن اش از جهان کمتر از نیروی واقعی اقتصادی و یا نظامی آن بود تلاش می کرد که سرزمین های بیشتری را از چنگ رقبا به دست آورد و این تجدید تقسیم یا از طریق سازش رقبا با وی و یا از طریق جنگ صورت می گرفت.

 دوم: شدت گرفتن تضاد میان کشورهای زیرسلطه با امپریالیسم.  

 لنین پس از اشاره به این که تقسیم جهان بین امپریالیست ها دو نوع اساسی از کشورهای زیرسلطه یعنی مستعمره و نیمه مستعمره را به وجود آورده است می نویسد:

«و اما در مورد کشورهاى «نيمه مستعمره» بايد گفت که آنها نمونه‌اى از آن شکل هاى انتقالى هستند که در تمام رشته‌هاى گوناگون طبيعت و جامعه مشاهده مي شود. سرمايه مالى در کليه مناسبات اقتصادى و کليه مناسبات بين‌المللى آنچنان نيروى بزرگ و مي توان گفت قاطعى است که حتى قادر است دولت هايى را هم که از کامل ترين استقلال سياسى برخودارند تابع خود سازد و واقعا تابع مي سازد؛ هم اکنون نمونه‌هاى آن را خواهيم ديد. ولى بديهى است براى سرمايه مالى از همه «راحت تر» و از همه پُر فايده‌تر آنچنان تابع کردنى است که با از دست رفتن استقلال سياسى کشورها و ملل تابعه توأم باشد. صفت مشخصه کشورهاى نيمه مستعمره اين است که از اين لحاظ جنبه «حد وسط» را دارند. بديهى است که مبارزه بر سر اين کشورهاى نيمه وابسته بخصوص در دوران سرمايه مالى که در آن باقيمانده جهان تقسيم شده بود مي بايستى حدت يابد.»( همانجا، ص422)

 و همچنین:

« حال که از سياست استعمارى دوران امپرياليسم سرمايه‌دارى سخن به ميان آمد بايد اين نکته را نيز متذکر شد که سرمايه مالى و سياست بين‌المللى مربوط به آن که شامل مبارزه دولت های بزرگ در راه تقسيم اقتصادى و سياسى جهان است، يک سلسله شکل هاى انتقالى وابستگى دولتى به وجود مي آورد. صفت مشخصه اين دوران تنها وجود دو گروه اصلى از کشورها يعنى گروه کشورهاى مستعمره‌دار و گروه مستعمرات نيست، بلکه وجود شکل هاى گوناگونى از کشورهاى وابسته نيز هست که در صورت ظاهر استقلال سياسى دارند ولى عملا در دام وابستگى مالى و ديپلماتيک گرفتارند. ما به يکى از شکل ها يعنى نيمه مستعمره قبلا اشاره کرده‌ايم و نمونه ديگر آن مثلا آرژانتين است.

شولتسه گورنتيس در کتاب خود در باره امپرياليسم بريتانيا مي نويسد: "آمريکاى جنوبى و بخصوص آرژانتين آن از لحاظ مالى چنان به لندن وابسته است که آن را تقريبا بايد مستعمره بازرگانى انگلستان ناميد"(9) شيلدر با استفاده از گزارش هايى که کنسول اتريش- مجارستان در بوينس‌آيرس در سال ١٩٠٩ فرستاده سرمايه‌هايى را که انگلستان در آرژانتين بکار انداخته است ٧٥/٨ ميليارد فرانک برآورد مي کند. تصور اين موضوع دشوار نيست که سرمايه انگلستان - و "دوست" وفادارش يعنى ديپلماسى - چه روابط محکمى با بورژوازى آرژانتين و با محافل اداره کننده کليه شئون اقتصادى اقتصادى و سياسى اين کشور دارد.» ( همانجا، ص 423 تاکیدها در دو متن از لنین است)

با توجه به نوع سلطه امپریالیستی دو نوع کشور زیرسلطه به وجود می آید:

یک - مستعمرات: آنها که امپریالیسم مستقیما بر آنها مسلط است و هیچ گونه استقلال سیاسی ندارند. این نوع کشورها به مرور و در نتیجه دو عامل مهم جای خود را به نیمه مستعمرات می دهند. این دو عامل یکی مبارزات گسترده و شدید خلق های مستعمرات برای استقلال و آزادی و رهایی از یوغ نیروی بیگانه و ضربات سنگینی است که به امپریالیست ها وارد می کند و دیگری هزینه های سنگین اقتصادی و نظامی و سیاسی( و از جمله مخالفت داخلی و جهانی مقابل اشغال) برای کنترل مستقیم کشورهای مستعمره به وسیله ی کشورهای امپریالیستی.

  دوم - نیمه مستعمرات: آنها که به ظاهر استقلال سیاسی و حتی کامل ترین نوع آن را دارند اما در تمامی روابط خود تابع سرمایه ی مالی و در چنبره ی روابط دیپلماتیک – سیاسی اسیر هستند. گسترش نیمه مستعمرات در عین حال با تغییرات اقتصادی گسترده ای همراه شد که چهره ی این کشورها را دگرگون کرد.

 پیامد تغییرات مزبور که به ویژه پس از جنگ جهانی دوم صورت گرفت این بود که ساخت های فئودالی در بخش مهمی از کشورهای زیرسلطه تحلیل روند و در نتیجه ی نفوذ و تسلط امپریالیسم، جای خود را به یک نوع سرمایه داری تحمیل شده از بالا به نام سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور بدهند. در این کشورها سرمایه داری بومی و ملی برخاسته از تغییرات درونزا بر ساخت اقتصادی مسلط نگردید و این کشورها به گونه ای خودرو صنعتی نشدند، بلکه یک نوع سرمایه داری وارداتی و از بالا تحمیل شده با مشخصات اساسی ورود سرمایه ی امپریالیستی به کشور و در اختیار گرفتن مهم ترین بخش های تولید مواد خام( خواه در اکتشاف و استخراج و تولید مواد معدنی و خواه در کشاورزی)، ایجاد صنایع مونتاژِی، صدور کالاهای صنعتی مصرفی برای مصارف عادی و نظامی و استثمار نیروی کار ارزان این کشورها بود.

 به این ترتیب کشورهای زیر سلطه به دو نوع کشور صادر کننده ی مواد خام معدنی- کشاورزی عموما به کشورهای امپریالیستی و پس از انتقال کارخانه ها به برخی از کشورهای زیرسلطه همچنین به این کشورهایی که سرمایه ی امپریالیستی در آنها فعال بود، و نیز دارنده ی صنایع مونتاژ خواه برای مصرف داخلی و خواه برای صدور تولیدات این صنایع به دیگر کشورها تبدیل شدند.

 بازتاب تغییرات رویداده در دیدگاه ترتسیکست ها و«چپ نو»یی ها

تغییرات مزبور که برای نخستین بار در ساخت اقتصادی کشورهای زیرسلطه روی می داد منجر به این گردید که ترتسکیست ها که پیش از آن هم با لنینیسم و تکاملی که لنین در مارکسیسم پدید آورده بود مخالفت می ورزیدند شرایط را مساعد ببینند و حملات خود را به لنینیسم اینبار در پوشش «سرمایه داری» شدن این گونه جوامع صورت دهند.

با حذف مرحله ی امپریالیسم در سرمایه داری به وسیله ی جریان های ترتسکیستی و «چپ نو»یی ، مستعمره و نیمه مستعمره و زیر سلطه حذف شد و جای خود را به یک سرمایه داری یک شکل در تمامی جهان و در بهترین حالت با تفاوتی کمی در پیشرفت( بیشتر توسعه یافته و کمتر توسعه یافته) داد.  

این امر در عین حال به این معنی بود که درون کشور سرمایه داران حاکم( بوروکرات – کمپرادور) حاکم مزدور و نوکر امپریالیسم نیستند بلکه مستقل هستند و همچنین  تضادی بین کشور زیرسلطه با امپریالیسم به عنوان یکی تضاد محوری وجود ندارد و اگر هم چنین تضادهایی وجود داشته باشد تضادها و اختلافاتی جزیی است و نقشی در جهت گیری های طبقه ی کارگر و چگونگی تضادها و پس و پیشی آنها از نظر وی ندارد.

اگر از هر آنچه که پس از جنگ جهانی اول و به ویژه دوم رخ داده صرف نظر کنیم و نگاه خود را به واقعیات همین سه دهه ی اخیر محدود کنیم می بینیم که امپریالیسم آمریکا به همراه دولت های امپریالیستی غرب چندین جنگ خواه با کشورهای زیر سلطه و خواه با کشور رقیب راه انداخته اند.

جنگ با افغانستان و اشغال این کشور برای حدود بیست سال که همچنین طولانی ترین جنگ آمریکا شناخته شده است؛

جنگ با عراق و تصرف و اشغال این کشور برای حدود بیست و سه سال؛

جنگ با حکومت اسلامی که اکنون بیش از یک سال از نقطه ی آغاز آن گذشته و در حال گذران آن هستیم؛

جنگ با امپریالیسم روسیه بر سر اوکراین که مسبب اصلی آن بی شک تحریکات امپریالیست های غربی برای پیوستن اوکراین به پیمان ناتو بوده است. هدف اساسی امپریالیست های غربی برپایی جنگ با روسیه بود و یکی از اهداف آن مشغول کردن این کشور به اوکراین تا جا برای حملات آمریکا به دیگر کشورهایی که جزو بلوک این کشور بودند باز شود. در کوران جنگ اوکراین، جنگ های غزه و سوریه و حمله به ونزوئلا و جنگ با حکومت اسلامی صورت گرفته است و احتمالا جنگ با کوبا و برخی دیگر از کشورهای بلوک روسیه نیز در پیش است.

این تهاجم ها و جنگ ها در مواردی همچون افغانستان و عراق و سوریه به تضاد خلق با امپریالیسم و مبارزه و مقاومت داخلی علیه امپریالیسم دامن زده است و این مساله که مضمون و فرجام این مبارزات و مقاومت چه بوده است تاثیری در نفس وجود تضادها و نفس مبارزات با امپریالیسم ندارد.

در شکل داخلی نیز می بینیم که طبقه ی کارگر تنها در داخل کشور و با طبقات سرمایه دار بوروکرات- کمپرادور غارتگر حاکم( که زیر سیطره ی کمپانی های بزرگ امپریالیستی غربی و یا دولت امپریالیستی روسیه و سران مرتجع چین هستند و از ساخت ارتجاعی کنونی اقتصادی - سیاسی دفاع می کنند) روبرو نیست بلکه با تجاوزی از جانب امپریالیسم آمریکا و متحدش دولت صهیونیستی اسرائیل نیز روبرو است. در عین حال این تضادها تنها برای طبقه ی کارگر وجود ندارد بلکه برای طبقات خرده بورژوازی و طبقات دارای سرمایه و از جمله بخش مهمی از سرمایه داران بومی و ملی متوسط و و کوچک نیز وجود دارد. ( در مورد دیدگاه هایی در برخی از جریان های مخالفین و لایه های از طبقات خلقی در کشورهایی مانند ایران که خواهان تجاوز امپریالیستی بود و در مورد دلایل آنها در مقالات دیگر نوشته ایم).

بر این مبنا خلاصه کردن تضادهای درون کشور به تضاد بین «کار و سرمایه» بیشتر به مضحکه ای می ماند. مضحکه ای که خود دارودسته های حکمتیست از حزب کمونیسم کارگری تقوایی که جانب تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل را می گیرد تا احزاب کمونیسم کارگری حکمتیست که اساسا صحبتی از تجاوز امپریالیستی به میان نمی آورند و با صرف گفتن این که جنگ بین دو نیروی ارتجاعی است خود را خلاص می کنند، به وجود آورده اند و بخش هایی از جریان ها را به آن سرگرم کرده اند.

دیدگاه «قدرت های بزرگ« و «متوسط» و «کوچک»

جز دیدگاه ترتسکیستی دیدگاه دیگری نیز وجود دارد که بیشتر به وسیله ی جریان های وابسته و یا راست لیبرالی و در عین حال برخی از شبه چپ های رویزیونیست چپ نویی و مارکسیسم غربی  پیش گذاشته می شود. در این دیدگاه نیز اساسا با مفاهیمی به نام امپریالیسم و زیر سلطه روبرو نبوده و نیستیم و آنچه پس از دوران استعمار کهن وجود داشته و دارد وجود «قدرت های بزرگ» و «قدرت های متوسط» و «منطقه ای» و «کشورهای کوچک» است.

از دیدگاه این دسته ها، رابطه بین این کشورها به دو صورت داخلی و خارجی است. قدرت های بزرگ سرمایه دارتر، صنعتی تر و رشد یافته تر و ثروتمندتر هستند و بنابراین می توانند در کشور های متوسط و کوچک سرمایه گذاری کنند و دولت های این کشورها می توانند از مزایای این سرمایه گذاری ها و تکنولوژی ها بهره مند شده و اقتصاد خود را رشد دهند و برنامه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای که خود خواهان آن هستند پیاده کنند! برای همین بیشتر مروجان این نظریه از رابطه ی اقتصادی قدرت های متوسط و کوچک با قدرت های بزرگ استقبال کرده و اساسا توجهی به ماهیت نابرابر این رابطه در تمامی جوانب اقتصادی ندارند. یعنی صدور سرمایه و کالاهای صنعتی از قدرت های بزرگ( این کالاها می تواند تنها در کشورهای امپریالیستی تولید نشود بلکه همراه تولید بخشی از آنها در این کشورها، بخش های دیگر کالا در دیگر کشورهای زیرسلطه تولید شود) به قدرت های متوسط و کوچک و صدور مواد خام و یا کالاهای کشاورزی از قدرت های متوسط و کوچک به قدرت های بزرگ.

از سوی دیگر از دیدگاه این گروه ها یا افراد ممکن است که در عرصه های اقتصادی و سیاسی تضادهایی بین قدرت های متوسط و کوچک با  قدرت های بزرگ وجود داشته باشد اما این تضادها از جنس وابسته بودن قدرت مزبور به قدرت های بزرگ نیست، بلکه از جنس تقابل بین کوچک و متوسط با بزرگ است.

برای نمونه از چنین دیدگاهی، پیمان مکه بین سه کشور عربستان سعودی و پاکستان و ترکیه پیمانی مستقل است که از سوی سه قدرت منطقه ای مستقل و برای دفاع از منافع این سه کشور بسته شده است. دسته های مورد اشاره عموما و در بهترین حالت از این سه کشور با واژه هایی مانند «متحدین آمریکا در منطقه»، «دولت های دوست آمریکا در منطقه» و غیره نام می برند.

حال آن که واقع این است که دولت های این سه کشور کاملا زیر نفوذ دولت امپریالیستی آمریکا و سرمایه ی مالی این کشور هستند و به هیچ وجه استقلال اقتصادی و سیاسی ندارند. این پیمان با اطلاع دولت آمریکا و به احتمال زیاد بنا به دستور دولت ترامپ شکل گرفته و وظیفه ی اساسی آن ایجاد سدی در مقابل حکومت اسلامی حاکم بر ایران و برای پیشگیری از حمله ی آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی است. در عین حال این پیمان وظیفه دارد که در مقابل حملات حوثی ها که نیروی نیابتی حکومت ولایت فقیه در یمن هستند بایستد و مانع حملات آن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی شود.

برخی دیگر برای این که استقلال این کشورها را مثال زنند از روابط مستقل حکومت عربستان سعودی و یا پاکستان با برخی کشورها از جمله چین و روسیه سخن به میان می آورند. چنین روابط اقتصادی و حتی سیاسی و فرهنگی ای را شاه نیز با سوسیال امپریالیسم شوروی داشت اما این روابط به هیچ وجه نشان استقلال حکومت شاه از امپریالیست های غربی و در راس شان آمریکا نبود بلکه برای رفع برخی نیازهای اقتصادی این کشور در چارچوب تسلط امپریالیست های غربی بر تمامی شریان های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی کشور و نقش تعیین کننده و جهت دهنده ی این کشورها صورت می گرفت.

این را هم باید بیفزاییم که صرف تسلط کشورهای امپریالیستی بر دولت های زیرسلطه و نوکران حلقه به گوش خود تضمین صددرصدی و تمام و کمال و همواره ی این تسلط را به همراه ندارد . در برخی مواقع بین نوکر و ارباب تضاد بروز می کند و ممکن است نوکر مغرور و  سر به هوا شود و یا به دنبال ارباب دیگر و بهتری بگردد. در این موارد یا امپریالیست ها موفق می شوند نوکر را رام و یا حذف کنند و یا این نوکر در چرخشی خود را به ارباب دیگری وابسته خواهد کرد. یکی از موارد این گونه چرخش ها در کشور خود ما رضاخان بود که در عین این که نوکری وابسته به انگلستان بود اما سر و گوشش برای وابسته شدن به آلمان می جنبید و دیدیم که ارباب ارشد امپریالیسم انگلستان چه بلایی بر سرش آورد. در پاکستان نیز برخی از روسای جمهور و یا سران ارتش که به شکل های عجیب و غریبی کشته شدند احتمالا به این دلیل بود که کمی زیاده از حد سروگوششان می جنبید.   

آنچه از واقعیات سه دهه ی اخیر بر می آید این است که نه نظام امپریالیستی تغییر اساسی کرده است و نه وجود کشورهای زیرسلطه و نه تسلط سرمایه مالی و تابع کردن دولت ها به خود. در بهترین حالت به دلیل رشد سیاسی- فرهنگی توده ها شکل تسلط امپریالیست ها ظریف تر و روابط آنها با نوکران خود پنهانی تر و پیچیده تر از پیش - و نه مانند سگان زنجیری پیش از این آمریکا در آمریکای جنوبی و مرکزی و نیز کشورهای آُسیایی و افریقایی - شده است. برای امپریالیست ها بهترین واژه ها همان « دوستان آمریکا و یا دول غربی در منطقه» و یا « متحدین آمریکا در منطقه» است.

اشاره ای به جریان های «شبه چپ» در کردستان

جنبش های موجود در کردستان در چهار کشور ترکیه و عراق و ایران و سوریه به دلیل وجود جریان های ارتجاعی کمپرادوری و قبیله ای - فئودالی محل مناسبی برای رشد جریان های ارتجاعی وابسته به امپریالیسم مانند ترتسکیسم( اما نه تنها ترتسکیسم) شده است. فعالیت فراوان سرویس های اطلاعاتی و جاسوسی کشورهای امپریالیستی غربی و دولت صهیونیستی اسرائیل در این مناطق بسیار زیاد است و پول و سرمایه ی فراوانی در ممانعت از جهت گیری انقلابی دموکراتیک و ضد امپریالیستی این جنبش ها و به انحراف کشیدن جنبش خلق کرد در مناطق مزبور هزینه می شود.

از سوی دیگر ستم دولت های مرکزی بر خلق های این مناطق و نیز فشار بر احزاب سیاسی آنها و همچنین عدم جهت گیری درست این احزاب موجب می شود که گرایش به بیگانه و چشم امید به بیگانه ی قدرتمند بستن در این جنبش ها واحزاب رشد کند. به واقع در هیچ یک از جنبش های کردستان مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم نتوانسته رشد چشمگیری کند و به نیروی رهبری کننده طبقه ی کارگر کرد و جنبش انقلابی خلق کرد تبدیل شود.

 در اقلیم کردستان عراق جریان های ارتجاعی دست بالا را دارند. در کردستان ایران جریان های راست بورژوایی در حزب دموکرات و در کنار آنها جریان های مرتجع و نیمه مرتجع و به دنبال آنها ترتسکیستی نقش مهمی در ایجاد انحراف در میان طبقه ی کارگر کرد و جنبش خلق کرد اجرا کرده اند. در ترکیه مبارزات جریان خرده بورژوایی حزب کارگران ترکیه به پایان خود می رسد و راه احزاب لیبرال- بورژوایی کرد را در پیش می گیرد و در بهترین حالت با امیدهای واهی با نوکران و مزدوران فاشیست آمریکا در این کشور کنار می آید. در کردستان سوریه نیز جریان قسد با آمریکا وارد بده بستان هایی می شود که عاقبت آن چنین است که در یک شرایط سخت و کشنده، دو رهبر اصلی این جریان به دولت مرتجع و مطیع امپریالیسم آمریکا می پیوندند و اعلام می کنند که نیروهای نظامی کردها جزو نیروهای مسلح سوریه می شوند. در هیچ یک از این کشورها خط پرولتری - انقلابی در میان طبقه ی کارگر رشد نمی کند و این در حالی است که خلق کرد دارای تاریخ مبارزه ی درازمدت سیاسی و فرهنگی و نظامی علیه حکومت های ارتجاعی داخلی است که با آنها سروکار دارد.

تا آنجا که صحبت بر سر ایران است مهم ترین سازمان مارکسیستی- لنینیستی کرد، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان ایران( کومه له) بود اما با نفوذ ترتسکیست های حکمتی در آن، این سازمان با همان توجیهات ترتسکیستی ساخت کردستان را سرمایه داری و تضاد آن را «کار و سرمایه» خواند.

 پس از اختلافات درون حزب کمونیست ایران که از اتحاد جریان کومه له با اتحاد مبارزان کمونیست(یا «سهند» همان جریانی که حکمت و تقوایی سرهم کرده بودند) و جدایی این دو جریان، حزب کمونیست ایران همان راهی را پیش گرفت که ترتسکیست ها در پیش گرفته بودند.

 با این حال شرایط واقعی اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی- ملی در کردستان به گونه ای بوده و هست که تا حدودی حزب کمونیست ایران را مجبور کرده است خجولانه و نه بر مبنای یک خط مشی انقلابی روشن، اتحاد طبقات خلقی کرد را هم در مبارزه ی طبقاتی - ملی در مقابل حکومت مرتجع ولایت فقیه و از جهت حق تعیین سرنوشت( آنچه حکمتی های ترتسکیست آن را« ناسیونالیسم» می نامند) به رسمیت شناسند و هم مبارزه ی ملی در مقابل امپریالیسم آمریکا و جریان های وابسته به آن در مساله ی جنگ اخیر و تجاوز امپریالیسم آمریکا و اسرائیل.

هرمز دامان

نیمه نخست آبان 1405