۱۳۹۷ مرداد ۲۸, یکشنبه

بازتاب های مبارزات توده ای در حکومت اسلامی


 بازتاب های مبارزات توده ای در حکومت اسلامی

1
وضع کنونی مبارزات و خیزش های توده ای و چگونگی افت و خیز آن به گونه ای است که از یکسو طبقات حاکم بر جمهوری اسلامی را که خود طی تقریبا چهل سال اخیر، همواره گرفتار تضادهای درونی بوده اند، دچار به ریختگی و از هم گسیختگی  و یاس بیشتری کرده و به جنگ و دعواهای آنها و گناهان را به گردن دیگری انداختن بیشتر دامن زده است، و از سوی دیگر به دلیل رهبری نداشتن این جنبش و پراکنده بودن آن، امید لایه های سفت و سخت هر دو جناح اصلی آنرا(بویژه جناح خامنه ای) برای به هرز رفتن نیروهای جنبش و تداوم این حکومت زنده نگه داشته است.
در مورد نخست میتوان جدالهای درون حکام را بر شمرد که بسیار بیشتر، دامنه دارتر و شدید تر از پیش شده تا جائی که اکنون بسیاری از کسانی که تا حال ساکت بوده اند، دست به افشاگری زده و «خط قرمز»های نظام را یک به یک پشت سر میگذارند؛ و یا به این مسئله اشاره کرد که بخش اصلی طبقات حاکم به ناچاربرای حفظ نظام، به  قربانی کردن عده ای از دزدها و تشکیل دادگاههای علنی و پخش عمومی آنها رانده شده اند؛ و اینها برای اینکه مردم کمی آرام گیرند؛ و یا خبرهایی را نمونه آورد که دال بر این هستند که بخشی از کسانی که موقعیت های نان و آبداری داشتند و دزدهای کلانی کردند،(و از جمله برخی از کسانی که در سپاه پاسداران موقعیت داشتند) حاکمیت را دچار فروپاشی دیده، بار سفر بسته و خانواده و پولهای خود را از ایران خارج میکنند و در کشورهای ترکیه، گرجستان و برخی از کشورهای افریقایی منزل میکنند. و اینها افزون بر بسیاری مسائل دیگر، نشان از بازتاب مبارزات خودبخودی توده ای در میان طبقات حاکم و سراسیمه کردن آنها است.
اما در مورد امید طبقات حاکم، اساس این امید بر وضعیت خود جنبش توده ای و بدون رهبری بودن و نیز دست خالی آن است. نگاهی به پروژه های امنیتی نظام استبدادی حاکم طی چهل سال اخیر نشان میدهد که آنها برای تداوم بقای خود، تمامی مراکز اصلی جنبش و شورش را شناسایی کرده و با ضرباتی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی آنها را دچار پراکندگی و افت کرده اند: سازمانهای سیاسی انقلابی، دموکراتیک و حتی لیبرالی، طبقه کارگر و خرده بورژوازی، سازمان و موسسات فرهنگی و یا هنری، دانشگاهها ...
بیخود نیست که بخشهایی از مردم در حال حاضر نیرویی در میان اپوزیسیون نمی بینند تا به آن اتکاء کنند.
2
یکی از مهمترین اشکال ازهم گسیختگی هیئت حاکمه در نتیجه رشد مبارزات توده ها شدت گرفتن انتقادات و رد شدن از باصطلاح «خط قرمز»های نظام جاری است. جدای از احمدی نژاد(و باندش) که پس از رانده شدن از قدرت دست به افشاگری هایی زد و اکنون نیز گاه و بیگاه آنرا ادامه میدهد در این مورد میتوان به دو مطلب اشاره کرد که یا مانند آنها دیده نشده و یا کمتر دیده شده است. یکی سخنرانی اخیر صاحب شریفی اسدی نماینده مازندران در مجلس در هفتمین اجلاس شورای عالی استانها(16مرداد97)و صحبت کردن وی از درد و رنج های مردم، نقد وضع فعلی و اشاره به دوره کنونی به عنوان دوره ی سعید مرتضوی ها، طوسی ها، زنجانی ها و خاوری ها است؛ و  دیگری حرفهای یکی از نمایندگان مجلس خبرگان به نام  آیت الله علی محمد دستغیب در آستانه برگزاری اجلاس این مجلس میباشد.
 سه نکته مهم در صحبت های این فرد اخیر عبارتند از نقد مجلس خبرگان و اشاره به این که تا کنون نقش نظارتی بر رهبر نداشته است، خطاب قرار دادن خامنه ای و انتقاد از هرج و مرج در دستگاههای اقتصادی زیر نظرش و نیز نقد نظارت استصوابی شورای نگهبان است.
این صحبت ها البته در شرایط کنونی که عموم طبقات مردمی بر سر کل نظام مسئله دارند، چیز بدرد بخوری جلوه نمیکند، اما اگر در نظر بیاوریم که چنین سخنانی از جانب یک عضو مجلس خبرگان(یا مجلس شورا) بیان میشود که افراد برگزیده آن جزیی از طبقات حاکم هستند و تازه به افراد آن تا خرخره هم داده میشود تا بخورند و دم نزنند، آنگاه این مسئله  شکستن «خطوط قرمز» از جانب اینان دارای اهمیت میشود.
در ضمن باید به این نکته هم اشاره کنیم که جدای از جناح بندیهای جاری، یکی از شکاف هایی که در میان  طبقه حاکم ایجاد شده، شکاف میان بخشی از دسته های حاکم از یکسو و جناح خامنه ای و در جناح خامنه ای بویژه دفتر خامنه ای و نزدیکترین افراد به وی از سوی دیگر میباشد. در واقع بخشی از طبقات حاکم، تداوم قدرت خامنه ای را به نفع کل طبقه حاکم نمی بینند و مایلند یا وی را از کار بر کنار کنند و یا حداقل قدرتی که در دست وی متمرکز شده، محدود سازند. این شکاف در صورت تداوم جنبش توده ای ژرفتر خواهد شد.     
 و بالاخره در اینکه  فشار مبارزات توده ای موجب این گونه بازتاب ها در میان طبقه حاکم و شدت گیری تضادها میان آنها میشود، میتوان  مطمئن بود، اما برخی از  آنها را میتوان گونه ای «انتقاد ازخود» ظاهری و یا نمایش بازی کردن شمرد که  برای تخلیه شور و هیجان توده ها صورت میگیرد. این چنین بازتاب هایی از جانب جنبش توده ای در میان طبقات  حاکم و بیشتر کردن شکاف میان جناح ها، لایه ها و افراد طبقه حاکم، در هنگام انقلاب 57-56  نیز کم و بیش مشاهده شده بود. در آن زمان نیز در حالیکه  شکاف های واقعی در میان طبقه حاکم بیشتر شده بود، اما برخی از نمایندگان مجلس هم بودند که سالهای سال خفقان گرفته و سخنی بر زبان نیاورده بودند، اما آن زمان چنان بلبل شده بودند که انسان گمان میکرد با یک مجلس واقعا انتخابی و با نمایندگان واقعی مردم سروکار دارد. زمان آن  افراد را شست و کنار گذاشت.
3
همچنانکه ما در نوشته های پیشین خود گفته ایم طبقه حاکم بر ایران یک طبقه بورژوا- کمپرادور فئودال مسلک است و نه تنها روابط بورژوا- کمپرادوری با غرب را حفظ کرده و به عقب مانده ترین اشکال سرمایه داری(تجاری، دلالی، رانتی) دامن زده، بلکه با برقراری نهادهای دینی، گل و گشاد کردن آنها و دادن نقش به آنها در ساز و کار اقتصادی، به بسیاری از روابط عقب مانده نیمه فئودالی در اقتصاد دمیده وهمچنین اساس حکومت سیاسی و فرهنگی خود را بر مبنای تسلط مذهب، حکومت دینی و نهادهای دینی- فئودالی گذاشته است که همچون اختاپوسی  تمامی مملکت را در زیرپاهای خود گرفته اند. خامنه ای و بخش های زیر نظر وی و از جمله سپاه پاسداران بزرگترین انحصارطلبان بوروکرات - کمپرادور و فئودال مسلک کشورند. اکنون که انحصارات ریز و درشت امپریالیستی یک به یک در حال به تعلیق در آوردن قراردادها و یا فسخ کردن آنها و ترک کشور هستند، عمق این وابستگی اقتصادی به امپریالیستها بویژه امپریالیسم آمریکا، بیش از پیش آشکار میشود. با رفتن این شرکتهای بین المللی و در آینده پایین آمدن مقدار فروش نفت و یا فروش آن به قیمت ارزان به چین و هندوستان و... این اقتصاد«سرمایه داری» باز هم به فلاکت بیشتری میافتد و نفس کشیدن از آن سلب میشود.
4
تا آنجا که به هیئت حاکمه برمیگردد، حلقه کلیدی تداوم حکومت اسلامی، تنظیم رابطه با آمریکا، از بین بردن تمامی مسائل بین حکومت ایران و دولت آمریکا و تامین برخی از مهمترین خواستهای  این امپریالیسم است. این را که ترامپ رئیس جمهور آمریکا گفته ما حاضریم بدون شرط با جمهوری اسلامی وارد مذاکره شویم تنها میتواند به این سبب باشد که سران جمهوری اسلامی از ترامپ خواسته اند پیش شرط ها را بر دارد تا مذاکره آنها( عمدتا پنهانی و غیرمستقیم ) به عنوان تسلیم حکومتگران ایران و خوار و بی مقدار شدن آنها جلوه نکند. این مسئله هم که آیا تمامی باندهایی حکومت دراتحاد با یکدیگر پیگیر مذاکره باشند و یا خامنه ای دست بالا را گرفته و به وسیله عناصر خود در حال مذاکره است، هنوز کاملا روشن نیست. اما میتوان اطمینان داشت که در صورتی که این رابطه با آمریکا سروسامان نگیرد و به خواستها اساسی اقتصادی- سیاسی امپریالیسم آمریکا گردن گذاشته نشود، وضع به شکل ناهنجاری برای حاکمان سخت تر خواهد شد. شاید یکی از دلایل قرار داد اخیر خزر، دادن باج به روسیه برای روز مبادا باشد.
هرمز دامان
نیمه دوم مرداد 97
     

۱۳۹۷ مرداد ۲۵, پنجشنبه

نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران(16)* (بخش دوم - قسمت اول) درباره «اسطوره» خرده بورژوازی


نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران(16)*
(بخش دوم - قسمت اول)
درباره «اسطوره» خرده بورژوازی

همانگونه که در قسمت نخست بخش اول این نوشته گفتیم، اسطوره شناسی«چپ» های دروغین یعنی ترتسکیست ها و به همراه آنها شبه ترتسکیستها، تنها بورژوازی ملی را در بر نگرفته است؛ آنها تمام طبقات غیر کارگر و از جمله خرده بورژوازی شهری و روستایی و به همراه آنها امپریالیسم را هم دود کردند و به هوا فرستادند و تنها دو طبقه روی زمین باقی گذاشتند: طبقه کارگر و بورژوازی.
اما در حالی که حذف بورژوازی ملی به هر حال چون اسم بورژوا و سرمایه دار رویش بود، هوادارانی داشت و برخی از گروه های خط سه ای هم که پیش از آن تحلیل طبقاتی به نسبت جامعتری داشتند، دنبال تیله ی که حکمت انداخته بود، و جوی که ایجاد شد، افتادند( و اینها جدا از ریشه های شناختی نادرست مسئله از سوی آنها بود) و گمان کردند با اسطوره شناختن لایه هایی از بورژوازی ایران، دیگر هیچ بنی بشری، آنها را متهم به «دنباله روی» از بورژوازی نخواهد کرد و در چپ، رادیکال  و تند وتیز بودن آنها شکی  روا نخواهد داشت، اما حذف طبقه خرده بورژوازی شهری و روستایی نه آسان بود و نه آنچنان طرفدار داشت، و بسیاری نه تنها با آن موافق نبودند، بلکه یا در مقابل آن سکوت کرده و یا در ادبیات و تحلیهای خود وجود آن را بحساب آورده و میاورند. به نوبه خود این نیز جالب بوده است که حتی برخی از حکمتی ها که بوق و کرنایشان در مورد کارگر و بورژوا و«جنبش ما و جنبش آنها»  قطع نمیشد، در مورد وجود طبقات غیر کارگر و بورژوا در جامعه، خیلی روشن و قاطع نظر نداده و همیشه جا را برای مانورهای آتی باز میگذاشتند. (1)
در واقع، تحلیلهای سیاسی بیشتر گروه های شبه چپ  کنونی ناظر بر این است که نه تنها به خرده بورژوازی (که خیلی از آنها از اصطلاح «طبقه متوسط» برای آن استفاده میکنند و نه خرده بورژوازی) بلکه حتی یک جورایی شرمگینانه به واقعیت بورژوازی ملی نیز باور دارند. در این مورد ما به طوایف گوناگون فسیل شده خروشچفیست - سوسیال دمکرات راه کارگری و فدائیانی(منظورمان جریانهای ظاهرا جدا از توده ای- اکثریتی ها میباشد) و سران قبایل گوناگون آنها نظر داریم. کافی است که برخی از نوشته ها و بیانیه های آنان خوانده شود تا دیده شود که اینها چگونه سیاست های خروشچفیستی در مورد مبارزه مسالمت آمیز را فرموله میکنند و در سایت های منسوب به  خود، نوشته های افراد و یا اعلامیه های سازمان های وابسته به بورژوازی ملی را چپ و راست درج کرده و حتی برخی از آنها کنار جریانهای منسوب به بورژوازی ملی اعلامیه ی مشترک هم میدهند.(2)
 بهر حال، همانگونه که گفتیم در این مورد نظرات قابل بحثی وجود ندارد. آنان هم که در این مورد به بحث میپردازند، نه درباره کل یک طبقه، بلکه عموما درباره برخی از لایه های زحمتکش و پایین خرده بورژوازی مدرن یعنی گروهایی همچون معلمان، پرستاران و روزنامه نگاران صحبت میکنند و با آوردن برخی نظرات مارکس درباره معلمان و یا نوازندگان (که در جای خود به آن خواهیم پرداخت) و کلی حنجره پاره کردن و اظهار فضل و درس دادن به بقیه در مورد شکل و شیوه استثمار این گروه ها(بویژه معلمان) بوسیله سرمایه داران، این گروه ها را نه جزء خرده بورژوازی، بلکه جزء طبقه کارگر قلمداد میکنند و به این ترتیب «فاتحه» خرده بورژوازی را میخوانند. استدلال هایی هم که بیشتر آنها در رد نظر گروهایی که  واقعیت خرده بورژوازی را در جامعه قبول دارند،میآورند، نه تنها تفاوت کیفی ای با نظرات حکمت در«اسطوره بورژوازی ملی و مترقی » و در رد این بورژوازی ندارد، بلکه دقیقا تکرار کلمه به کلمه آن است. عبارت« سرمایه یک رابطه اجتماعی است» را آوردن و در زیر آن امپریالیسم را نفی کردن، جوامع زیر سلطه و کل جهان را زیر عنوان سرمایه داری یکسان کردن، نفی کردن طبقات غیر سرمایه دار و کارگر در جوامع زیر سلطه، نفی انقلاب دموکراتیک و ماهیتا همانگونه که درنقد نظرات حکمت گفتیم  در ظاهر تضاد را کار و سرمایه دانستن و در عمل پیرو اکونومیسم ناب بودن( در مورد برخی از اینان دربهترین حالت اصلاح طلب بودن)، ظاهر چپ گرفتن و خود را رادیکال نشان دادن و در عمل راست بودن و انقلاب سوسیالیستی را نفی کردن.     
بنابراین در مورد طرفداران نبود خرده بورژوازی در ایران ما مجبور نیستیم که سر خوانندگان این نوشته را بدرد آوریم. تلاش خواهیم کرد که یکی دو نظر را که نمونه وار هستند بررسی کنیم و قضیه را پایان دهیم. جهت دادن کلیدی به دست خواننده و روشن کردن مسئله هم اشاره کنیم که معمول این جریانات شبه حکمتی این است که خرده بورژوازی را به دو بخش تقسیم میکنند. بخش سنتی یعنی تولید(وبعضا تجارت) خرد را جزء بورژوازی به شمار میآورند و بخش مدرن آن یعنی لایه های تحصیل کرده آن را که حقوق بگیرند جزء طبقه کارگر. غافل از آنکه نه بخش سنتی آن محدود به تولید و تجارت خرد است(که بورژوازی هم نیست) و نه بخش مدرن آن محدود به حقوق بگیران جزء دولتی و خصوصی( که کارگر هم نیستند).
یکی از جریاناتی  که خرده بورژوازی را اسطوره دانسته و میداند، کمیته هماهنگی است که با نظرات  خود در مورد کار مزدی و شوراها و خلاصه از این قبیل مسائل، کلی  آشفتگی و سردرد ایجاد کردند و اکنون نسبت به گذشته تا حدود زیادی منزوی شده اند. اینان در مقاله ای با نام «اسطوره طبقه متوسط» (چهارشنبه 2 تیرماه 1389) که ناهنجار و درهم است و آشفته گویی بسیار دارد، به این مهم همت گمارده اند و با عباراتی پر آب و تاب که از شدت غلیان احساساتی(به نفع طبقه کارگر!؟) که در آن موج میزند، در حال «ترکیدن» است، با یک چشم بندی شگفت انگیز خرده بورژوازی را با بورژوازی دانستن آن، از صفحه روزگار پاک و نیست و نابود کرده اند. نخست  به بررسی این مقاله و این«چشم بندی» میپردازیم.
بررسی  نظرات کمیته هماهنگی درباره خرده بورژوازی
نویسنده(یا نویسندگان) در آغاز اشاره میکند که«بسیاری از افراد و جریان های سیاسی اپوزیسیون اعم از چپ و راست جنبش اعتراضی پس از انتخابات 22 خرداد 88 را جنبش «طبقه متوسط» نامیده اند.»
 بنابراین مقاله برای خود این وظیفه را قائل است که به نفی نظر این چپ ها(در کنار راست ها) هم بپردازد.
 سپس نوشته به این نکته اشاره میکند که« نگاهی کوتاه به ادبیات سیاسی جامعه ایران در طول دهه های اخیر نشان می دهد که همین افراد و جریان های سیاسی یا اسلاف آن ها نقش همین «طبقه متوسط» در جنبش های اجتماعی ایران را تحت عنوان «خرده بورژوازی» پر رنگ تر و تعیین کننده تر از نقش طبقات دیگر ارزیابی کرده اند.»
به این ترتیب نویسنده،«طبقه متوسط» را در حقیقت همان «خرده بورژوازی» و یا خرده بورژوازی را نامی دیگر برای آن می بیند و ظاهرا همین خرده بورژوازی است که در متن مقاله بیشتر از آن نام برده میشود. نویسنده چنین ادامه میدهد :
«ماجرا چیست؟ «طبقه متوسط» کدام است؟ خرده بورژوازی یعنی چه؟ آیا آنچه از دیرباز تا حال زیر این نام ها، با این وسعت و ابعاد، بیان شده است واقعیت دارد؟ اگر نه، حکمت این وارونه نمایی نقش طبقات در جنبش های اجتماعی که تا حد اسطوره سازی از«طبقه متوسط» پیش می رود، چیست؟»
پس افراد و جریانهای سیاسی اپوزیسیون، نقش «طبقه متوسط » یا در حقیقت همان خرده بورژوازی را«پر رنگ تر» و «تعیین کننده تر» از بقیه طبقات دیگر ارزیابی کرده و تا حد «اسطوره سازی» از آن پیش برده اند. چرا؟ زیرا گفته اند که مثلا نیروی محرکه  جریانهای پس از دوم خرداد هفتاد و شش و یا جریانهای سال 88 همین طبقه بوده است.
البته فرق است بین «اسطوره بودن»یک طبقه( اینجا درباره خرده بورژوازی صحبت میکنیم) یعنی نبود آن در«واقعیت»، با «اسطوره ساختن» از آن و اینکه مثلا گروهی از یک طبقه که در واقعیت وجود دارد، با تحلیل نادرست از نقش این طبقه در برخی از جنبشها و« وارونه نمایی نقش طبقات»، «اسطوره بسازند». به نظر میرسد کمیته هماهنگی با آشفتگی هر چه تمامتر بین این دو نظر«اسطوره بودن» و «اسطوره ساختن»سرگردان است.(3)
ضمنا همه ی جریانهایی که مثلا نقش این طبقه را در این رویدادها«پر رنگ» و یا «تعیین کننده» ارزیابی کرده اند، جهان بینی و دیدگاه واحدی ندارند. ممکن است گروهی نقش این طبقه را در این رویدادها بیشتر ببیند، اما این به این معنا نیست که مثلا آن را تصدیق کرده و نتیجه بخش میداند و دنباله روی از این طبقه را توصیه میکند. در حقیقت  از دید برخی از گروه ها از جمله خود ما، این که طبقه کارگر در این رویدادها نقش مستقل و یا  اساسی و مهمی ندارد، و یا در بهترین حالت دنباله رو خرده بورژوازی و بورژوازی است،همواره یک عیب و نقص اساسی برای تکامل این جنبشها به شمار آمده است.
اما بحث بیش از این در این خصوص جایز نیست، زیرا آنچه  نوشته میخواهد بگوید این است که طبقه ای که در این جنبشها حضور دارد، اصلا خرده بورژوازی نبوده، بلکه خود طبقه کارگر است. 
طبقات اساسی و طبقات غیر اساسی
سپس در مقاله چنین آمده است:
«رابطه اجتماعی خرید و فروش نیروی کار در روند گسترش و حاکمیت خود جامعه را به دو طبقه اساسی متخاصم و در حال ستیز طبقاتی تقسیم می کند: طبقه سرمایه دار یا بورژوازی که نیروی کار را می خرد و از آن ارزش اضافی بیرون می کشد، و طبقه کارگر یا پرولتاریا که برای زنده ماندن هیچ راهی جز فروش نیروی کار و تن دادن به استثمار ندارد.»(تاکید از ماست)
روشن است که هر نظامی که سرمایه داری باشد(ما در اینجا صرفا درباره سرمایه داری کشورهای زیر سلطه امپریالیستها، که در آنها نیروهای مولده و روابط تولید عقب مانده اند و نظام های آن سرمایه داری پیشرفته، مدرن و صنعتی  نیستند، صحبت نمیکنیم، بلکه در مورد آن نظام های سرمایه داری هم صحبت میکنیم که مدل مارکس برای تحقیق اقتصادی اش بود) به دو طبقه اساسی سرمایه دار و کارگر تقسیم میشود. اما اولا پذیرش وجود دو طبقه «اساسی» به خودی خود، به مفهوم پذیرش وجود طبقات «غیر اساسی» در کنار این دو طبقه اساسی است(چنانکه نویسنده پس از آن تایید میکند). دوما، بحث اصلا و ابدا بر سر«اساسی» بودن یا نبودن طبقات موجود در جامعه نیست، بلکه نخست بر سر وجود این طبقات در جامعه است. سوما، موقعیت و نقش اساسی یک طبقه درتحولات اجتماعی، لزوما به معنای هیچ بودن موقعیت و نقش اجتماعی  طبقات غیر اساسی نیست و بدتر اینکه چنین طبقاتی هیچگونه «تخاصم» و «ستیز طبقاتی» با نظام سرمایه داری نداشته باشند.(پایین تر خواهیم دید که نویسنده این طبقات «غیر اساسی» را در حال «تخاصم» حتی قهر آمیز با نظام حاکم نیز می بیند)(4)
مقاله ادامه میدهد:
 بازتولید طبقه خرده بورژوازی بوسیله نظام سرمایه داری
«رابطه خرید و فروش نیروی کار در همه جا، هر نقطه جهان و در سراسر تاریخ حیات خود، روند تمرکز بی وقفه، رقابت فزاینده و فرساینده، ادغام مستمر و بالنده سرمایه ها، بلعیده شدن سرمایه های خرد توسط سرمایه های کلان، پیدایش و توسعه انحصارها، کنسرن ها، کارتل ها و تراست های غول پیکر بوده است.»
اینجا بحث  بر سر چگونگی تبدیل سرمایه داری رقابت آزاد به مرحله ی تکامل یافته آن یعنی زمانی است که «انحصارها، کنسرنها، کارتل ها و تراست های غول پیکر»تمامی شریانهای اصلی  اقتصاد را در دست دارند. بنابراین ما دو مرحله از فرایند تکامل  سرمایه داری روبروییم: مرحله نخستین که رقابت آزاد بود و مرحله دوم یا امپریالیسم که انحصارها غالبند و رقابت بر زمینه انحصار جاری است. با توجه به اشاره نویسنده مقاله به «تمرکز بی وقفه»، «ادغام مستمر و بالنده و بلعیده شدن سرمایه های خرد بوسیله سرمایه های کلان» نتیجه گیری منطقی این خواهد بود که در تمامی کشورها، اثری از سرمایه های خرد باقی نمانده و «خرده بورژوازی»(یعنی از نظر نویسنده همین سرمایه های خرد) در بورژوازی تحلیل رود. اما نویسنده چنین نتیجه گیری ای نمیکند:
«در این میان نکته ای قابل تعمق است و آن این که شیوه تولید سرمایه داری در دل همین روند، به ویژه در مراحلی از انکشاف و استقرار خود به رغم پالایش مدام طبقه سرمایه دار و حذف سرمایه های خرد، همین خرده بورژوازی را بازتولید می کند و به اشکال مختلف به آن مجال کسب و کار و بازآفرینی شرایط ادامه حیات می دهد.»
زمانی که میگوییم این حضرات آشفته بوده و بین دو نظریه سرگردانند منظورمان اینهاست. نتیجه «تعمق» نویسنده این است:« ...سرمایه داری ... به رغم پالایش مدام طبقه سرمایه دار و حذف سرمایه های خرد، همین خرده بورژوازی را باز تولید میکند». به عبارت دیگر طبقه«غیر اساسی» مذکور را بازتولید میکند.
 در اینجا دو روند طرح گشته که متضاد یکدیگر هستند:
 یکی سیر تمرکز و ادغام سرمایه ها که موجب از بین رفتن برخی سرمایه های خرد میشوند و از سوی دیگر بازتولید همان سرمایه های خرد به اشکال مختلف. بر مبنای این نکات تا اینجا سرمایه داری با یکدست خرده بورژوازی( تاکید میکنیم که از نظر نویسنده تنها همین سرمایه های کوچک، خرده بورژوازی هستند) را از بین میبرد و با دست دیگر به آن زندگی میبخشد؛ و این تازه نظر مقاله در مورد سرمایه داری توسعه یافته یعنی امپریالیسم است.
مقاله ادامه میدهد:
 موقعیت اقتصادی خرده بورژوازی 
«خرده بورژوازی، همان گونه که از نامش پیداست، نیرویی جدا از طبقه سرمایه دار نیست. برعکس، جزء پیوسته این طبقه است و وجه تمایزش با سایر بخش های بورژوازی فقط در موقعیت ضعیف تر اقتصادی و بر همین مبنا اصلاح طلبی سیاسی اوست، نوعی اصلاح طلبی (رفرمیسم) که ممکن است مسالمت آمیز یا قهرآمیز باشد. نکته اساسی در هر حال این است که خرده بورژوازی طبقه سومی در کنار دو طبقه اساسی جامعه سرمایه داری نیست.»
یکم: اگر نیرویی«جدا از طبقه سرمایه دار» و یا طبقه سومی در کنار«دو طبقه اساسی جامعه سرمایه داری» نیست، پس هر گونه صحبتی از وجود«دو طبقه اساسی» بی معنا است و در واقع باید گفته شود تنها و بطور مطلق دو طبقه وجود دارند: طبقه کارگر و طبقه بورژوازی(برخی از ترتسکیست ها مسئله را این گونه میبنند).
دوم:  همچنانکه  اشاره کردیم بحث بر سر اساسی بودن و غیر اساسی بودن یک طبقه و در اینجا چگونگی کیفیت و نقش سیاسی آن در فرایند مبارزه طبقاتی(اصلاح طلب بودن و یا انقلابی بودن و یا پیرو مبارزه مسالمت آمیز و یا قهر آمیز بودن) نیست، بلکه بحث در درجه نخست بر سر وجود آن و چگونگی کمیت و کیفیت اقتصادی و اجتماعی آن است. از این دیدگاه، در واقع و در همین متن نویسنده تایید میکند که چنین طبقه ای در جامعه وجود دارد.   
سوم: این که خرده بورژوازی موقعیت «ضعیف تر»اقتصادی (و این امری است که در چگونگی تقسیم طبقات غیر کارگر و وضعیت های متفاوت و متضاد لایه های متفاوت این طبقات نقش دارد)نسبت به بورژوازی دارد، خود به معنای وضعیتی غیر از طبقه بورژوازی است؛ زیرا اینجا بحث بر سر خود بورژوازی نیست که به بورژوازی بزرگ، متوسط و کوچک  تقسیم میشود و این تقسیم هم با توجه به  بزرگی و موقعیت سرمایه ها، یعنی همان قوی تر و ضعیف تر بودن، و جایگاه و نقش آنها در اقتصاد(صنعت، تجارت، امور مالی، خدمات) است که صورت میگیرد، بلکه بحث بر سر خرده بورژوازی است. محتوی موقعیت های«ضعیف تر» و «قوی تر» در مورد خرده بورژوازی با محتوی موقعیت های مزبور در مورد بورژوازی کیفیتا متفاوت است. در حالیکه مثلا در مورد طبقه بورژوازی، کارکردن، نقشی و جایگاهی در تبیین موقعیت قوی و ضعیف ندارد، برعکس کار کردن در تقسیم بندی خرده بوروژازی، بویژه بخش های میانی و پایین آن نقش مهمی دارد.
 چهارم: معنای این «موقعیت ضعیف تر» چیست؟ دو عنصر بنیادی سرمایه داری عبارتند از کار و سرمایه. هر طبقه ای در این جامعه (و بنابراین خرده بورژوازی هم) در رابطه اش نسبت به این دو عنصر اساسی تعریف میشود. آیا سرمایه دار است و یا کارگر؟  اینجا دو طیف اساسی عبارتند از کسانی که سرمایه ای ندارند و مجبورند که نیروی کار خود را بفروشند و کار کنند و برعکس  کسانی که سرمایه دارند و کار نکرده و نیروی کار دیگران را خریده و آن را مورد استثمار قرار میدهند. اما در کنار این دو طبقه اصلی، طبقه ای که به هیچوجه خالص و یکدست نیست(و البته منظورمان این نیست که  خود طبقه کارگر و سرمایه دار خلوص و یکدستی تام و تمامی  دارند) (5) و لایه هایی رنگارنگ دارد به چشم میخورد؛ یعنی طبقه ای که هم سرمایه ای از خود دارد(زیرا چنانچه سرمایه ای نداشته باشد و مجبور شود نیروی کار خود را بفروشد آنگاه دیگر خرده بورژوا نبوده و کارگر است) و هم کار میکند.
 هر چقدر این طبقه سرمایه اش بیشتر، تعداد کارگران و استثمارکارگرانش بیشتر و کارش کمتر باشد(یا نیازی به کارکردن نداشته باشد)، بیشتر به بورژوازی میچسبد و برعکس هر چقدر سرمایه اش و تعداد کارگرانش کمتر باشد و کار شخصی اش بیشتر، به کارگران نزدیک میشود. اما نه در مورد موقعیت نخست یک سرمایه دار تمام عیار است و نه در موقعیت دوم یک کارگرتمام عیار. زیرا بورژوازی کوچک با بالاترین لایه ی خرده بورژوازی یعنی خرده بورژوازی مرفه تفاوت دارد.
 با توجه به باز تولیداین طبقه و وجود مدام آن در نظام سرمایه داری، آنگاه گرچه این سخن درست است که این طبقه دارای موقعیت ثابت نیست و به همین سبب جزء دو طبقه اساسی نبوده و دورنمای جداگانه و نظام ویژه ای برای جانشینی نظام سرمایه داری، ندارد و بناچار یا موافق با دورنمای بورژوازی و یا طبقه کارگر خواهد بود(6) اما این به این معنا نیست که وجود ندارد و نقشی هم در اقتصاد، سیاست و فرهنگ ندارد. برعکس این طبقه به سبب موقعیت بی ثبات خود که موقعیتی بین طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار است، در صورت پیوستنش به یکی از این دو جبهه اساسی طبقاتی، میتواند در سرنوشت مبارزه برای ماندن سرمایه داری (و یا بازگشت به نظام سرمایه داری در نظامهای سوسیالیستی) و یا رفتن به سوی سوسیالیسم و کمونیسم نقش  مهمی داشته باشد؛ میتواند دورنمای بورژوازی(در کشورهای زیر سلطه یا بورژوازی کمپرادور و یا بورژوازی ملی) را دنبال کند و به زیر رهبری این طبقات برود و جنبش طبقه کارگر را با شکست روبرو سازد، و یا برعکس  بزیر رهبری طبقه کارگر رفته و کل آن به بخشی از نیروهای سازنده جمهوری دموکراتیک و لایه های  پایینی آن بویژه دهقانان تهیدست به بخش سازنده نظام سوسیالیستی (در کشورهای زیر سلطه) تبدیل شود.
در واقع، تلاش برای جذب این طبقه به راه انقلابی و یا راه اصلاح طلبانه، نقش داشتن در ثبات نظم حاکم و یا برهم زننده این ثبات و نظم حاکم، به یکی از مهمترین  مسائل مورد مبارزه بین طبقه کارگر و بورژوازی(بورژوازی ملی در کشورهای زیر سلطه) تبدیل میشود.
موقعیت سیاسی خرده بورژوازی
  و اما در مورد سیاست. نویسنده در بند بالا گفته بود:« وجه تمایزش با سایر بخش های بورژوازی فقط در موقعیت ضعیف تر اقتصادی و بر همین مبنا اصلاح طلبی سیاسی اوست، نوعی اصلاح طلبی (رفرمیسم) که ممکن است مسالمت آمیز یا قهرآمیز باشد.»
 و اینها جالب است. طبقه ای که «نیرویی جدا از طبقه سرمایه دار نیست»، نه تنها «اصلاح طلبی سیاسی» (اصلاح طلبی سیاسی! قطعا منظور اصلاح در نظام سرمایه داری است!؟) بلکه پیرو اصلاح طلبی یا بگفته نویسنده «رفرمیسمی» است که میتواند شکل «قهر آمیز» بگیرد. یعنی از نظر نویسنده، این بخش «از طبقه سرمایه دار»علیه نظام سرمایه داری، بگونه قهر آمیز مبارزه کند. روشن است که منظور نویسنده از «اصلاح طلبی» خرده بورژوایی کل جریان های خرده بورژوایی شهری و روستایی را در بر میگیرد که گر چه پیرو هر دو راه مسالمت آمیز و قهر آمیزند، اما دورنما و افقی ندارند و بناچار نهایتا جز اینکه اصلاحاتی در سرمایه داری ایجاد کنند، نمیتوانند راه دیگری را پیش گیرند. این نکات بخودی خود درستند، اما زمانی که این خرده بورژوازی بخواهد خودش  به تنهایی دست به مبارزه زند و یا رهبری مبارزات دموکراتیک در دست وی باشد.
 بطور کلی، خرده بورژوازی یک طبقه پر شمار و رنگارنگ و با لایه های گوناگون است. هم میتواند نقش انقلابی داشته باشد و هم نقش اصلاح طلب. لایه های پایین شهری و روستایی آن بویژه دهقانان تهیدست و فقیر در بیشتر انقلابات در کشورهای زیر سلطه امپریالیسم (و حتی در گذشته در کشورهای امپریالیستی مانند روسیه) نقشی انقلابی داشته اند و متحد استراتژیک طبقه کارگر برای انقلاب سوسیالیستی و گذار به کمونیسم بوده اند. لایه های بالا و مرفه آن عموما گرایش اصلاح طلبانه داشته و بیشتر تابع بورژوازی بوده اند. لایه های میانی آن نیز نوسانی میان دو جریان انقلابی  طبقه کارگر و بورژوازی و روش های انقلابی و اصلاح طلبانه داشته اند. تمامی مسئله بر سر این است که آیا طبقه کارگر میتواند این طبقه را به زیر رهبری خود کشاند و در خدمت برقراری جمهوری دموکراتیک خلق  و جمهوری سوسیالیستی قرار دهد و یا خیر!(7)
باید اشاره کرد که دراوضاع سیاسی پیچیده کنونی  ایران، این طبقه در وضع ویژه ای بسر میبرد. بخش هایی از آن بویژه  لایه هایی از بخش بالایی و مرفه آن، میتواند به  دنباله رو و زائده بورژوا- کمپرادورهای سلطنت طلب و یا جمهوری خواه وابسته به امپریالیسم تبدیل شوند، و بخش هایی از لایه مرفه و میانی آن در صورت عدم قد برافراشتن طبقه کارگر، میتوانند به زیر رهبری بورژوازی ملی در آیند. در صورت وجود یک طبقه کارگر آگاه و مبارز که به سازمانهای صنفی و سیاسی خود مجهز بوده و در عرصه سیاسی کشور سر برافرازد،  لایه های گوناگون این طبقه میتواند به نیروی محرکه مهمی در انتقال به جمهوری دموکراتیک خلق گردند.  
هرمز دامان
نیمه دوم مرداد 97
 یادداشتها
·       ادامه این نوشته مدتی قطع شد و این اساسا بدلیل اوضاع سیاسی ایران است و توجهی که از ما می طلبیده است. این اوضاع کمابیش ادامه دارد و ما از فرصتهای کوتاهی که نصیبمان میشود استفاده کرده برخی مقالات را که دنباله دار بودند، ادامه میدهیم.
1-    برای نمونه بنگرید به مقاله اخیر ترتسکیست محمد آسنگران پیرو کمونیسم امپریالیستی که کلی خودش را به در و دیوار میکوبد تا ثابت کند که طبقه کارگر باید اول خودش را آزاد کند بعد به سراغ بقیه «بشر» برود، نه اینکه اول مابقی«بشر» را آزاد کند و بعد خودش را آزاد کند. اما این حضرت ترتسکیست از خودش نمی پرسد که بقیه این بشر که قرار است بعدا آزاد شود، چه کسان، گروه ها و یا طبقاتی هستند و از دیدگاه آنان مگر بشری بجز کارگران زن و مرد و در قطب مقابل بورژوایی وجود دارد؟ بنابراین چه نیازی به اثبات اینکه طبقه کارگر موظف نیست که نخست باقی طبقات را آزاد کند و سپس طبقه کارگر را. تنها حدسی که میتوان زد این است که این بقیه بشر که قرار است بعدا آزاد شوند خود سرمایه دارهاهستند.
2-   در این مورد میتوان حزب کمونیست ایران را نیز نمونه آورد که البته از جنس راه کارگری ها و با وجود نسبت ها و رابطه هایی از جنس ترتسکیستها هم نیست. نگارنده در مقاله ای به بررسی نظرات اخیر رهبر این حزب ابراهیم علیزاده پرداختم. نگاه کنید به مقاله  آیا بجز طبقه کارگر، طبقات دیگری در مبارزه کنونی وجود دارند؟ بهمن 96
3-   نویسنده  از یکسو مینویسد: «صاحبان مراکز تولیدی و تجاری و خدماتی بالا با تمامی شمار کثیر خود همگی آحادی از طبقه سرمایه دارند. تمامی آن ها صاحبان سرمایه اند» و از سوی دیگر میگوید:« سخن از انکار وجود خرده بورژوازی در جامعه ایران نیست. بحث بر سر ماهیت طبقاتی جدا و متمایز و نقش سیاسی تعیین کننده ای است که به این قشر از طبقه سرمایه دار داده شده است و می شود. تاریخ جامعه سرمایه داری ایران با تاریخ اسطوره سازی از«طبقه متوسط» از سوی رفرمیست ها عجین است.»  و یا «در چنین جامعه ای است که سخن از وجود وسیع «طبقه متوسط» و نقش آفرینی سیاسی تعیین کننده اش به امری مشکوک و جاعلانه بدل می شود، اگرچه ویژگی این قشر از طبقه سرمایه دار ایران را نیز نمی توان نادیده گرفت». اگر«صاحبان مراکز تولیدی و تجاری و خدماتی» کوچک همان  خرده بورژوازی هستند و«ماهیت طبقاتی جدا و متمایز» ی (منظور چیست؟ مفاهیم کشدار و قابل تفسیر!) از طبقه سرمایه دار ندارند و خرده بورژوازی هم «قشری» از طبقه سرمایه دار ایران است، دیگر چرا باید از این مفهوم(یا مفهوم طبقه متوسط) استفاده شود؟ چرا همان «سرمایه دار» بزرگ، متوسط و کوچک نباید کافی برای این حضرات باشد؟!
4-   حتی اساسی بودن طبقه کارگر، لزوما به معنای پر جمعیت بودن این طبقه نیست و چه بسا طبقات غیر اساسی، جمعیتی بیش از طبقه کارگر داشته باشند(موارد روسیه و چین در گذشته و ایران خودمان و بسیاری از کشورهای عقب مانده در حال حاضر).
5-   این نبود یکدستی در مسئله نیروی کار خود را فروختن، کار کردن و حقوق بگیر بودن هم خود را نشان میدهد. این جا تضاد بین کار فکری و کار یدی، جایگاه و موقعیت اجتماعی افراد در روند کار و تولید و مسئله چگونگی سهم از توزیع اجتماعی، مزدبگیران را از یکدیگر تفکیک و به طبقات متفاوتی متعلق میسازد. در این باره در بخش های بعدی صحبت میکنیم.
6-   به معنایی معین موقعیت هیچ طبقه ای در سرمایه داری ثابت نیست. هم سرمایه دار ورشکست میشود و به خرده بورژوازی و یا طبقه کارگر پرتاب میشود و هم کارگر پولدار میشود و به خرده بورژوا و سرمایه دار تبدیل میگردد. اما آنچه برای این دو طبقه به مثابه روندهایی عمومی و قاعده نیستند، برای خرده بورژوازی تبدیل به امری عمومی و قاعده ای اساسی میشود؛ یعنی این طبقه از یکسو در نظام سرمایه داری مداوما بازتولید میشود و از این نظر همواره وجود دارد، و از دیگر سو بخشهایی ازآن به بورژوا تبدیل و بخشهایی از آن به طبقه کارگر پرتاب میشوند و از این دیدگاه بی ثبات است.
7-   نگارنده در مقاله طبقه کارگر و جنبش دموکراتیک به بررسی لایه های شهری این طبقه پرداخته ام و شرایط متفاوت لایه های سه گانه آن را بر شمرده ام.



۱۳۹۷ مرداد ۱۹, جمعه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(4) دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟


آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(4)

دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟

دیکتاتوری پرولتاریا یعنی اعمال قهر منظم پرولتاریا علیه استثمارکنندگان 
اینک در باره سوی دوم آن یعنی اینکه دولت طبقه کارگر، فرمانروایی و دیکتاتوری این طبقه بر علیه دشمنانش است، صحبت می کنیم.
 لنین با نقل نظرات انگلس  شرح موجزی از معنای دیکتاتوری بدست میدهد:
«... دولت « نيروى خاص براى سرکوب» است. اين تعريف شگرف و بي نهايت ژرف انگلس در اينجا با حداکثر وضوح بيان شده است. و اما از اين تعريف چنين برميآيد که « نيروى خاص براى سرکوب» پرولتاريا بدست بورژوازى، سرکوب ميليونها رنجبر بدست مشتى توانگر بايد با «نيروى خاص سرکوب» بورژوازى بدست پرولتاريا (يعنى ديکتاتورى پرولتاريا) تعويض گردد. معناى «نابودى دولت بعنوان دولت» نيز در همين است...» ( لنین، دولت و انقلاب، مجموعه تک جلدی، ص 523)
درمورد این نکته پایانی لنین که از انگلس آورده است، باید اشاره کنیم که دولت از آغاز به منظور تثبیت استثمار اکثریت بوده است و اینها یعنی استثمارکنندگان که اقلیتی بیش نبوده اند، اکثریت مردم یعنی برده ها، دهقانان و کارگران را برای مجبور کردن آنها به تمکین به قوانین طبقات حاکم و منافع آنها سرکوب کرده اند. نابودی دولت استثمارگر و جایگیزینی آن با دولتی که از آن بیچیزان و استثمار شده ها یعنی اکثریت باشد، آن را از نفس «دولت» بودن بیرون می آورد. به عبارت دیگر اگر طبقه کارگر به دولت نیاز دارد برای این نیست که بخواهد کسی یا طبقه ای را استثمار کند، بلکه برعکس برای این است که نفس استثمار را از میان بردارد. طبقه کارگر دولت را صرفا برای دوره ای بین جامعه سرمایه داری و کمونیستی  می خواهد تا این انتقال را صورت دهد و هر کس، گروه یا طبقه ای که با این انتقال به کمونیسم مخالفت کند و در مقابل آن بایستد و خواهان نظام استثماری و برگشت آن باشد سرکوب کرده و او را به اجبار وادارد که به این انتقال و تبدیل گردن نهد. بنابراین دولت دیکتاتوری پرولتاریا نه تنها نابودی دولت بورژوایی است بلکه«نابودی دولت به عنوان دولت» هم است، زیرا دیگر دولت به معنای عام کلمه نیست؛ دولتی است ویژه که بسی از خصوصیات آن ضد دولت به معنای عام آن است. دلیل وجود خود آن و شکل کیفیتا تغییر یافته آن، جهت نابودی دولت است.
باری، دولت یعنی نیروی خاص برای سرکوب. همین معنا بوسیله لنین بسط می بابد و ما در اینجا مهم ترین سخنان لنین را در این باره می آوریم:
«دولت سازمان خاصى از نيرو يعنى سازمان قوه قهريه براى سرکوب طبقه ی معين است. ولى پرولتاريا چه طبقه‌اى را بايد سرکوب نمايد؟ بديهى است که فقط طبقه استثمارگر يعنى بورژوازى را. زحمتکشان دولت را فقط براى در هم شکستن مقاومت استثمارگران لازم دارند، و اما رهبرى اين عمل و اجراى آن فقط از عهده پرولتاريا برميآيد که يکتا طبقه تا آخر انقلابى و يگانه طبقه‌اى است که ميتواند تمام زحمتکشان و استثمار شوندگان را براى مبارزه عليه بورژوازى و برانداختن کامل آن متحد سازد.»(همان، ص 525)
«سرنگونى بورژوازى فقط هنگامى عملى است که پرولتاريا بدل به طبقه حاکمه‌اى بشود که قادر است مقاومت ناگزير و تا پاى جان بورژوازى را در هم شکسته کليه توده‌هاى زحمتکش و استثمار شونده را براى شکل نوين اقتصاد متشکل سازد.»(ص 526)
« پرولتاريا هم براى درهم شکستن مقاومت استثمارگران و هم براى رهبرى توده عظيم اهالى يعنى دهقانان، خرده بورژوازى و نيمه پرولترها، در امر «روبراه کردن» اقتصاد سوسياليستى، به قدرت دولتى و سازمان متمرکزى از نيرو و قوه قهريه نيازمند است.» (ص526)
«ولى اگر راست است که پرولتاريا دولت را بعنوان سازمان مخصوصى براى اِعمال قوه قهريه عليه بورژوازى لازم دارد...» (ص 526)
«طبقات استثمارگر، سيادت سياسى را براى حفظ استثمار، يعنى براى مطامع آزمندانه اقليتى ناچيز عليه اکثريت هنگفت مردم لازم دارند. طبقات استثمار شونده، سيادت سياسى را براى محو کامل هر گونه استثمار، يعنى براى منافع اکثريت هنگفت مردم عليه اقليت ناچيزى از برده‌داران معاصر که ملاکان و سرمايه‌داران باشند، لازم دارند.» ( ص 525)
«آموزش مربوط به مبارزه طبقاتى که مارکس آن را در مورد مسأله دولت و انقلاب سوسياليستى بکار برده است، ناگزير به قبول نظريه سيادت سياسى پرولتاريا، ديکتاتورى آن، يعنى قدرت حاکمه‌اى منجر مي گردد که هيچکس ديگرى در آن سهيم نبوده و مستقيما به نيروى مسلح توده‌ها متکى است. سرنگونى بورژوازى فقط هنگامى عملى است که پرولتاريا بدل به طبقه حاکمه‌اى بشود که قادر است مقاومت ناگزير و تا پاى جان بورژوازى را در هم شکسته کليه توده‌هاى زحمتکش و استثمار شونده را براى شکل نوين اقتصاد متشکل سازد.»(ص 526 تمامی تاکیدها در عبارات از لنین است)
و بالاخره در انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد و در رد تلاش کائوتسکی  برای تعریفی من– در آوردی برای دیکتاتوری که در بخش های آینده به آن خواهیم پرداخت و برخی وجوه یگانگی میان نظرات کنونی بورژوا- لیبرال های ترتسکیست غربی (و  پیروان ایرانی آنها) و این فرد را بررسی خواهیم کرد، چنین تعریف فشرده ای را میخوانیم:
«دیکتاتوری  قدرتیست که مستقیما متکی به اعمال قهر است و به هیچ قانونی وابسته نیست. دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا قدرتیست که با اعمال قهر پرولتاریا علیه بورژوازی به چنگ آمده و پشتیبانی میگردد و قدرتیست که به هیچ قانونی وابسته نیست.»( همان، ص631)
در تمامی این عبارت ما به معنای دیکتاتوری بر میخوریم. دیکتاتوری یعنی کاربرد قهر و زور و اجبار، دیکتاتوری یعنی سرکوب، و در اینجا یعنی در دیکتاتوری پرولتاریا یعنی درهم شکستن مقاومت بورژوازی، سرکوب تلاش وی خواه برای حفظ آن چه که موجود است و خواه برای بازگرداندن نظام استثماری سرمایه داری.
اکنون به نظرات مائو بپردازیم:
«جهان عینی که باید تغییر یابد و دراینجا ازآن سخن می رود، ‏همه مخالفان این تغییرات را نیز دربرمی گیرد. آنها قبل ازآنکه بتوا نند به مرحله تغییر آگاهانه قدم گذارند ، ‏باید یک دوران تغییر اجباری را طی کند.»(منتخب آثار، جلد یک، درباره پراتیک، ص 471)
اشاره مائو به یک دوران تغییر اجباری اشاره به دوران دیکتاتوری پرولتاریا است. اینک نظرات وی درباره دیکتاتوری پرولتاریا:
«نخستین وظیفه این دیکتاتوری عبارت است از سرکوب طبقات و عناصر مرتجع و آن استثمار گران داخلی که در مقابل انقلاب سوسیالیستی از خود مقاومت نشان می‌دهند، و سرکوب تمام کسانیکه در کار ساختمان سوسیالیستی تخریب می‌کنند، یا به سخن دیگر نخستین وظیفه این دیکتاتوری حل تضادهای بین ما و دشمن در درون کشور است. فی‌المثل بازداشت و محکوم ساختن بعضی از عناصر ضد انقلابی، محروم کردن ملاکین و سرمایه‌داران بوروکراتیک از حقوق انتخاباتی و سلب آزادی بیان از آنها برای یک دوران معین ـ همه اینها جزو وظایف این دیکتاتوری است. علاوه بر این به خاطر تأمین نظم اجتماعی و حفظ منافع توده‌های وسیع مردم نیز باید نسبت به دزدان، کلاهبرداران، جانیان، اوباشان و سایر عناصر مضر که نظم اجتماعی را به طور جدی به هم می‌زنند، دیکتاتوری اعمال شود. وظیفه دوم این دیکتاتوری عبارت است از حفاظت کشور در مقابل فعالیتهای واژگون سازنده و تجاوزات احتمالی دشمنان خارجی. در چنین وضعی دیکتاتوری وظیفه دارد که تضادهای بین ما و دشمنان خارجی را نیز حل کند. هدف این دیکتاتوری حفاظت تمام مردم کشور ماست تا آنکه آنها بتوانند در صلح و صفا کار کنند و چین را به یک کشور سوسیالیستی با صنایع مدرن، کشاورزی مدرن و علم و فرهنگ مدرن تبدیل نمایند.»( همان، جلد پنجم، درباره مسئله حل صحیح تضادهای درون خلق، ص 235)
همچنان که  در اینجا می بینیم مائو شرح ساده ای از علل ضروری بودن این دیکتاتوری و وظایف آن بدست میدهد. مارکس  در نقد برنامه گوتا به این مسئله که دولت دوران تبدیل انقلابی سرمایه داری به کمونیسم باید دیکتاتوری پرولتاریا باشد، اشاره میکند. نکات فشرده مائو نشاندهنده محتوی دیکتاتوری مورد نظر مارکس است.
و باز نظرات  شسته روفته ی مائو درباره این دیکتاتوری:
«دیکتاتوری دموکراتیک خلق از دو اسلوب استفاده می‌کند: در مورد دشمن اعمال دیکتاتوری می‌کند، یعنی تا مدتی که لازم باشد به آنها اجازه شرکت در فعالیت های سیاسی را نمی‌دهد و آنها را وادار می‌سازد که از قوانین دولت توده‌ای اطاعت کنند، به کار بدنی اشتغال ورزند و از طریق کار خود را به انسان‌های طراز نوین تغییر دهند. و بالعکس در مورد خلق نه از شیوه جبر و زور، بلکه از شیوه دموکراتیک استفاده می‌کند یعنی به آنها اجازه می‌دهد که در فعالیت‌های سیاسی شرکت جویند، آنها را مجبور به این و یا آن کار نمی‌کند، بلکه با شیوه‌های دموکراتیک، تربیت و قانع می‌سازد.»( جلد پنجم، یک انقلابی واقعی باشید، ص 30)
برای ما این اشارات مائو به وجه دموکراتیک دیکتاتوری پرولتاریا اهمیت فراوان دارد و جداگانه درباره آن صحبت میکنیم، اینجا توجه اصلی خود را معطوف به همان جهت دیکتاتوری می کنیم.
دیکتاتوری کار برد زور و اجبار است. اینکه  فرد، گروه و یا طبقه ای به دلخواه خود تسلیم تغییرات به نفع راهگشایی به سوی کمونیسم و تبدیل جامعه سرمایه داری به جامعه کمونیستی نمی شود و نه تنها در این راه فعالیت نمیکند، بلکه علیه آن تخریب به عمل آورده، به مبارزه برخاسته و می جنگد، و نه تنها از اقداماتی که به سوی آن گام بر میدارد پشتیبانی نمیکند، بلکه برعکس اقداماتی را در برنامه میگذارد و میخواهد عملی کند که کاملا جهت عکس آن یعنی سرمایه داری پا میدهد، آنگاه برای اینکه دولت طبقه کارگر چنین افراد و گروهها و طبقاتی را مجبور کند که به این تغییر و انتقال تن دهند، زور، اجبار و سرکوب بکار میگیرد.
اینهاست معنای دیکتاتوری پرولتاریا.
این سوی دوم امری بسیار مهم است. زیرا اینجاست که همه ی اپورتونیست ها، رویزیونیست و ترتسکیست های کنونی که با گشاده رویی سوی نخست را می پذیرند و در مورد آن داد سخن میدهند(دولت کارگری، حکومت کارگری و غیره) در مورد سوی دوم، یکباره دهانشان قفل میشود، به تته پته می افتند و فیلشان یاد «دموکراسی» کرده، به لیبرال های دموکراسی بورژوایی پرستی تبدیل میشوند.
از نقطه نظر مارکسیستی این دو مفهوم مکمل یکدیگرند. هر دو بی اندازه مهم اند و حذف هر کدام و یا تحریف  هر کدام، امر دیگر را بی معنا  و در عمل از ماهیت واقعی تهی میکند. نه دیکتاتوری طبقه کارگر بر استثمارگران می تواند بدون فرمانروایی نظری و عملی خود این طبقه (و منظورمان توده های بزرگ طبقه کارگر است) بر دولت که ساز و کار خاص خود را دارد، معنا و ارجی داشته باشد،(و قطعا کار به شکست کشیده خواهد شد) و و نه بدون اعمال زور و قهر علیه استثمارگران، حکومت طبقه کارگر، میتواند حکومت طبقه کارگر باشد و یا باقی بماند. از این رو بدون پذیرش سوی دوم، پذیرش سوی نخست امکان عملی شدن و یا کسب پیروزی ندارد و بدون پذیرش سوی نخست، سوی دوم تبدیل به دیکتاتوری حزب (در بهترین حالت پیشروان صرف طبقه کارگر جدا از توده) و یا طبقات و لایه های غیر کارگر خرده بورژوا و بورژوا میشود.
 پس از این بازگفت های ما از لنین و مائو که همه ی رویزیونیست ها و ترتسکیست ها  آنها را قبول ندارند( برخی از آنها، در ظاهر پاره ای از نظرات و کارهای لنین را قبول دارند) ممکن است کسی بگوید که شما از مارکس شواهدی در مورد معنای دیکتاتوری نیاورده اید و بنابراین اینها تفاسیر شخصی خود را عرضه کرده اند.
حق با این حضرات است. ما اکنون و تا اینجا عبارتی از مارکس در شرح معنای دیکتاتوری پرولتاریا نیاورده ایم. اما اولا بدین سبب که تمامی کسانی که به تحریف این اصل بزرگ مارکسیستی  دست می زنند تقریبا بیشتر عبارات مارکس را می آورند و بنابراین ما میباید آنچه را آنها به آن اشاره نمی کنند، بیاوریم؛ و دوما یکی از مسائل  ما در ادامه این مقالات همین  نکته خواهد بود، که آیا این تبینی که لنین، مائو و انگلس نیز(زیرا نظرات وی را نیز نمی آورند) از نظرات مارکس می کنند، درست است و یا تبیین و در حقیقت تحریف آنها. 
هرمز دامان
نیمه دوم مرداد ماه 97




۱۳۹۷ مرداد ۱۴, یکشنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(3) دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟


آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(3)

دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟

دیکتاتوری پرولتاریا، دولت طبقه کارگر است
لنین در باره نقش طبقه کارگر در سرنگونی  دیکتاتوری بورژوازی و برقراری حکومت انقلابی  چنین مینویسد: 
«سرنگونى سيادت بورژوازى فقط بدست پرولتاريا امکان پذير است؛ زيرا پرولتاريا آن طبقه خاصى است که شرايط اقتصادى زندگيش وى را براى اجراى اين سرنگون ساختن آماده ميکند و به وى امکان و نيروى اين اقدام را ميبخشد. بورژوازى، در همان حالى که دهقانان و کليه قشرهاى خرده بورژوا را متفرق و پراکنده ميسازد پرولتاريا را بهم فشرده ميکند و متحد و متشکل ميسازد. فقط پرولتاريا است - که در سايه نقش اقتصادى که در توليد بزرگ دارد - ميتواند پيشواى همه ی  توده‌هاى زحمتکش و استثمارشونده‌اى باشد که بورژوازى آنها را در معرض آنچنان استثمار و ستم و فشارى قرار ميدهد که چه بسا از آن پرولتارياها کمتر نبوده بلکه شديدتر است، ولى اين توده‌ها را توانايى آن نيست که مستقلاً در راه رهايى خويش مبارزه نمايند.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار یک جلدی، ص 526 – 525، تاکیدها از لنین است)
وی همچنین  در تبیین ایده های اساسی مارکس و انگلس در کتاب مانیفست حزب کمونیست در مورد اینکه دیکتاتوری پرولتاریا حکومت یا فرمانروایی طبقه کارگراست مینویسد:
« در اينجا ما با فرمولبندى يکى از عاليترين و مهمترين انديشه‌هاى مارکسيسم در مورد مسأله دولت يعنى با انديشه «ديکتاتورى پرولتاريا» (اصطلاحى که مارکس و انگلس پس از کمون پاريس بکار ميبرند) روبرو هستيم و سپس تعريف منتها درجه جالب توجهى از دولت ميبينيم که آنهم از جمله «سخنان فراموش شده» مارکسيسم است:«دولت، يعنى پرولتاريايى که بصورت طبقه حاکمه متشکل شده است.»(همانجا، ص 525) و باز
«آموزش مربوط به مبارزه طبقاتى که مارکس آن را در مورد مسأله دولت و انقلاب سوسياليستى بکار برده است، ناگزير به قبول نظريه سيادت سياسی پرولتاريا، ديکتاتورى آن، يعنى قدرت حاکمه‌اى منجر ميگردد که هيچکس ديگرى در آن سهيم نبوده و مستقيما به نيروى مسلح توده‌ها متکى است.»(همانجا، ص 526)
مائو تسه دون نیز احکام خود را درباره این که دیکتاتوری پرولتاریا حکومت طبقه کارگر است، چنین بیان میکند:
«پرولتاریا که زمانی تحت حکومت بود، از طریق انقلاب حاکم میشود؛ در حالیکه بورژوازی که تا آن زمان در صدر حکومت بود ، تحت حکومت قرار میگیرد و جای طرف مقابل را اشغال مینماید.»(مائو، در باره تضاد، منتخب آثار، جلد یک، ص513)
و «تحکیم دیکتاتوری پرولتاریا یا دیکتاتوری خلق در واقع به معنای فراهم ساختن شرایط برای انحلال این دیکتاتوری و گذار به مرحله عالی تری است که در آن همه سیستم های دولتی زایل میگردند.»(همانجا، ص514) و 
« دیکتاتوری دموکراتیک خلق بر اساس اتحاد طبقه کارگر، طبقه دهقان و خرده بورژوازی شهری و بطور عمده بر اتحاد کارگران و دهقانان مبتنی است...دیکتاتوری دموکراتیک خلق احتیاج به رهبری طبقه کارگر دارد. زیرا این فقط طبقه کارگر است که دوراندیش‌ترین، ازخودگذشته‌ترین و در انقلاب پیگیر ترین طبقه‌هاست. سراسر تاریخ انقلاب ثابت می‌کند که بدون رهبری طبقه کارگر انقلاب محکوم به شکست است و تنها با رهبری طبقه کارگر است که انقلاب پیروز می‌گردد.»( درباره دیکتاتوری دموکراتیک خلق، منتخب آثار، جلد چهارم، ص611)
«دولت ما یک دولت دیکتاتوری دموکراتیک خلق است که از طرف طبقه کارگر رهبری می‌شود و بر پایه اتحاد کارگران و دهقانان استوار است.»(درباره حل صحیح تضادهای درون خلق،جلد پنجم، ص235 )
بنابراین از نظر رهبران مارکسیسم، همچنان که دولت اساسا دولت یک طبقه مشخص است، دیکتاتوری پرولتاریا نیز دولت یک طبقه مشخص یعنی طبقه کارگر است.
ضمنا، نام های متفاوت  برای دیکتاتوری پرولتاریا در ماهیت مسئله که این حکومت طبقه کارگر و فرمانروایی این طبقه است، تفاوتی ایجاد نمیکند. هم کمون پاریس دیکتاتوری پرولتاریا بود،هم حکومت طبقه کارگر پس از انقلاب اکتبر و هم حکومتی که مائو با نام دیکتاتوری دموکراتیک خلق از آن نام میبرد.(1) اساس این دیکتاتوری(بویژه در روسیه و چین که دهقانان جمعیت زیادی را تشکیل میدادند) بر رهبری طبقه کارگرو اتحاد دو طبقه کارگر و دهقان(دهقانان تهیدست) استوار بوده است.
همچنین باید اشاره کرد که گرچه در زمان لنین، اپورتونیستها و رویزیونیستها به مسئله حکومت طبقه کارگر و دیکتاتوری پرولتاریا نمیپرداختند و آن را «فراموش» کرده بودند، اما در دوران کنونی تمامی اپورتونیستها، رویزونیستها و ترتسکیستها همه و همه ، گرچه از مقوله «ناخوشایند» و «بد طنین» دیکتاتوری پرولتاریا آن هم در این زمان که همه از «دموکراسی»(بورژوایی) دفاع میکنند، خوششان نمیآید و آن را حذف کرده اند، اما ظاهرا نکته مورد نظر لنین را «فراموش نکرده اند» و بیشتر آنها دنبال «حکومت  طبقه کارگر» و یا «حکومت کارگری» هستند؛ بسی از اینان در تبلیغ و ترویج خود به آن اشاره میکنند و شعارش را میدهند.
البته بیشتر این حضرات ظاهر مایلند به مارکس برگردند و رهبران پس از او را حذف کرده و  گفته های وی را بخصوص از مانیفست حزب کمونیست نقل کنند؛ و گرچه در این تکرارها، آنها جوهر اندیشه های اساسی مارکس را تحریف و حذف میکنند و یا مورد انتقاد قرار میدهند که ما در جای خود به آنها اشاره خواهیم کرد، اما تا اینجای کار نه لنین و نه مائو چیزی را از خود به مارکس و انگلس نیفزوده اند، بلکه همان عباراتی را تبیین میکنند که مارکس و انگلس در مانیفست و یا دیگر آثار خود درمورد دیکتاتوری پرولتاریا بیان کردند. حتی همین نیروی مسلحی که در پایان آخرین عبارات لنین میآورد خود با استنتاج از سخنان انگلس در  آنتی دورینگ آمده است.    
هرمز دامان
نیمه دوم مرداد97
یادداشتها
1-   در مرحله دموکراتیک انقلاب، جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه کارگر  و در اتحاد با طبقات خلقی برقرار میشود و همین رهبری است که گذار به تحولات سوسیالیستی را انجام میدهد. بنابراین جمهوری دموکراتیک خلق مرحله مقدماتی یا شکل ابتدایی دیکتاتوری پرولتاریا است؛ هر چند که با انتقال کامل به دیکتاتوری دموکراتیک پرولتاریا، بسته به  نظر حزب کمونیست نام آن میتواند همچنان جمهوری دموکراتیک خلق باقی بماند. مائو عموما این دو نام را مترادف میآورد و بر رهبری طبقه کارگر تاکید میکند. با توجه به جمعیت اصلی چین که دهقانان زحمتکش بودند، استفاده عام از واژه  دیکتاتوری دموکراتیک خلق بهتر و مفید تر بود و این امر در ماهیت مسئله تفاوتی ایجاد نمیکرد. در ترویج و تبلیغ خاص و بویژه در انقلاب فرهنگی- پرولتاریایی چین عموما از دیکتاتوری پرولتاریا نام برده میشد.


۱۳۹۷ مرداد ۱۳, شنبه

به سوی فرازهایی نوین در جنبش توده ای



 به سوی فرازهایی نوین در جنبش توده ای

1
حرکت رو به اوج جنبش عمومی توده ها دوباره آغاز شده است. این بار جسته و گریخته و از شهرهای مختلف؛ اصفهان(شاپور جدید) کرج، شیراز، مشهد، کرمانشاه  و اینک تهران؛ و البته هنوز نه در ابعادی همچون ده روز دی ماه 96.
اگر جنبش دی ماه غافلگیرانه و جهشی در کل جنبش دموکراتیک  کنونی به شمار میآمد، این خیزش های نوین، تحرکی تازه در تداوم همان جهش در مضامین و اشکال عمومی مبارزه به شمار میآیند. اگر جنبش دی ماه در اشکال گسست طلبانه از حرکتهای اصلاح طلبانه و زمان بروز خود، پیش بینی نشده بود، اما این اوج های تازه، با توجه به اوضاع اقتصادی هولناک و ویرانگرانه و رشد تضادهای سیاسی درونی و بیرونی نظام و نیز بروز جنبش های دی ماه 96، قابل حدس و پیش بینی بود. 
از حرکتهای ویژه هر لایه، طبقه و هر گروه اجتماعی، فرهنگی، مذهبی به حرکتهای متحدانه   همگانی، به گردهمایی ها و تظاهراتهای شهری، و از حرکتهای همگانه متحدانه به حرکتهای  رشد یافته ویژه هر لایه و طبقه و گروه اجتماعی . این هاست دو شکل حرکت جنبش توده ها.
 در حرکتهای خاص هر لایه، طبقه، گروه اجتماعی( زنان، جوانان، بیکاران، مال باختگان)، خلقهای ایران، گروههای صنفی و مذهبی، خواسته های خاص آن گروهها و طبقات هرکدام بطور ویژه طرح میشود و اشکالی از مبارزه اتخاذ میگردد. در حرکتهای عمومی، تظاهراتها و درگیری ها، خواسته های متحد و به هم پیوسته تمامی مردم است که به یکباره طرح شده و در بسی از شعارها متجلی میگردد. اینها در حال حاضر دو وجه اساسی شکل حرکت جنبش توده ای نوین ایران و مکمل یکدیگر هستند. اینها هر کدام میتواند به رشد دیگری یاری رساند و دیگری را در گستره نوینی جاری گرداند. زمانی که نیروی یکی به ضعف نهاد و افت کرد، جای خود را به دیگری میدهد و خود در پی تجدید قوا و کسب انگیزه و نیرو بر میاید.
هر چقدر که علت جنبش دی ماه، در نگاه نخست، کمتر به چشم میآمد و در شعارهای خود انگیخته ای که میداد، علل اساسی بروز این اشکال تازه خود را کمتر نشان میداد(گر چه میشد این علتها را شناخت و تحلیل کرد)، اما بروز اوج گیری نوین، بروشنی در نتیجه سقوط ارزش ریال در مقابل ارزهای خارجی بویژه دلار و بیداد کردن گرانی و امان بریده مردم از آن، سقوط لایه های بیشتری از مردم به دامان فقر مزمن بوقوع می پیوندد و این تا حدودی در گفتارها و شعارها هم متجلی است.
روشن است که یک جنبش توده ای برای اینکه به یک گستره واقعی و تمام عیار برسد، تداوم خود را تحکیم کند، و یک صف بندی استوار و محکمی در مقابل آنچه میخواهد سرنگون کند، ایجاد نماید، باید از ناموزونی ها و فراز و نشیب های مختلف و گوناگونی بگذرد. اوج گیرد و فرود یابد، گرد آید و متمرکز شود و پخش و پراکنده گردد و نوسانی بین خلقها، مناطق، استانها، شهرها و روستاهای مختلف، در سطح کشور را از سرگذراند و بالاخره بخش ها و لایه های هرچه بیشتری از هر طبقه ی خلقی و هر گروه اجتماعی، فرهنگی و مذهبی زیر ستم را در بر گیرد. زمانی که بیشترین لایه های هر طبقه اجتماعی، درون مبارزات آن طبقه مشخص به حرکت در آمده و تقاضاهای ویژه خود را تدوین کردند و برای آن دست به اشکال خاص مبارزاتی خود زدند و این اشکال را به تکامل رساندند، در عین حال در همان زمان کمابیش حرکت عمومی و اتحاد  طبقات خلقی میتواند به فراز نوینی رسیده و جنبش توده ای در اشکال گردهمایی ها و تظاهراتها  همگانی شهری و شهری- روستایی(منظورمان شهرهای مانند روستا و روستاهای مانندشهردر ایران است که کم نیستند) به اوج خود دست یابد و تبدیل به شورشها و قیام های شهری گردد.
2
بافت اساسی شرکت کنندگان در حرکتهای عمومی را اساسا اقشار طبقه کارگر و زحمتکشان شهر و روستا و لایه های پایین خرده بورژوازی، خواه سنتی (تولید کنندگان کوچک، کسبه جزء و خرده فروشان) و خواه مدرن( معلمین، دبیران، کارمندان ادارات- دانش آموزان و دانشجویان) بیکاران و توده های حاشیه نشین شهری و نیز نیمه کارگران شهری(همچون دست فروشان، گاری بدستان و...)و عموما جوانان تشکیل میدهند. اینها هستند که در حال حاضر بیشترین فشارهای اقتصادی - سیاسی را بدوش میکشند و کارد به استخوانشان رسیده است.
 گرچه طبقات میانی و مرفه خرده بورژوازی در دوران کنونی به سهم خود در حال مبارزه با حکام کنونی هستند و تمایل به سرنگونی آن دارند، اما در این گونه گردهمایی ها و اجتماعات بار کمتری را بدوش میکشند. این امر که در آینده روشن تر خواهد شد، نشان از درستی این حکم دارد که اتکاء اساسی انقلاب دموکراتیک باید به طبقات اصلی زحمتکش یعنی طبقه کارگر، دهقانان تهیدست و لایه های زیرین خرده بورژوازی باشد. در عین حال این امر از اتحاد استراتژیک و پایدار طبقه کارگر، کشاورزان و خرده بورژوازی فقیر شهری نه تنها برای انقلاب دموکراتیک بلکه انقلاب سوسیالیستی نیز حکایت میکند.
اما این اتحاد استراتژیک پایدار و اساسی، هرگز نباید مانع اتحاد استراتژیک این طبقات با لایه های میانی و مرفه خرده بورژوازی برای انقلاب دموکراتیک کنونی گردد. انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی ایران به اتحاد استوار تمامی طبقات خلقی دارد. این امری حیاتی است و باید با تمامی وجود برای آن جنگید و از آن دفاع کرد. بدون ایجاد چنین اتحادی بین تمامی طبقات خلقی (و حتی بورژوازی ملی که در دوران کنونی جزء خلق به شمار میاید) بدون دفاع از این اتحاد در مقابل ارتجاع کنونی ایران و امپریالیسم، امر انقلاب دموکراتیک ایران هرگز نمیتواند به پیش رفته و پیروزی به دست آورد. طبقه کارگر، کشاورزان بی چیز و خرده بورژوازی زحمتکش و فقیر به اتحاد مستحکم استراتژیک برای انقلاب دموکراتیک با این طبقات نیاز وافر دارند و با چنین اتحادی است که صفوف مستحکم خلق ایران را مقابل ارتجاع و امپریالیسم خواهند ساخت و امر این انقلاب را به پیش خواهند برد.
 هر گونه سستی در پیش بردن امر اتحاد میان تمامی طبقات مردمی، هر گونه اهمال در صف مردم را به گسترده ترین شکل خود در آوردن و صف دشمنان مردم را هرچه کوچکتر کردن و تمرکز گذاشتن روی دشمن عمده در هر مرحله، هرگونه آسیب رسانی به این گستردگی و یگانگی و بدتر علیه آن تبلیغ کردن و یا اتخاذ راههایی که به آن صدمه میزند، برجسته کردن تضادهای غیر اساسی در مرحله کنونی و نشاندن آنها به جای تضاد اساسی و یا تشدید کردن تضادهای درون خلق و نشاندن آنها بجای تضاد خلق و دشمنان اساسی وی درمرحله کنونی انقلاب، که ماهیت آن دموکراتیک و ضد امپریالیستی است، خدمت به ارتجاع داخلی و امپریالیسم است؛ اعم از اینکه فرد آگاهانه دست به این کار زند و یا نا آگاهانه.
3
خصلت ممیزه جنبش کنونی توده ای ایران بدون رهبری بودن آن است. این جنبش خواه آنرا حرکتهای خصوصی درون هر لایه و طبقه در نظر گیریم و خواه به عنوان یک جنبش عمومی، رهبری متحد و منسجمی ندارد و کاملا خودبخودی است. تفاوتی که بین این دو وجود دارد این است که در حرکتهای خاص هر لایه و طبقه، افراد آن طبقه یا گروه، گرچه نه با رهبری متمرکز سیاسی، اما به هر حال با یک رهبری صنفی یا سیاسی محدودی(پنهان یا آشکار) به پیش میروند( میتوان برخی سندیکاهای کارگری، تشکلهای صنفی معلمان و یا وجود برخی رهبری ها در گروههای مذهبی را نمونه آورد)اما در حرکتهای عمومی  نبودن این رهبری کاملا محسوس و روشن است.
بریدن لایه ها و طبقات از رهبری اصلاح طلبان امری عینی و در عمل، یعنی در اشکالی بوده  که توده ها برای مبارزه برمیگزینند و در شعارهایی است که میدهند. به عبارت دیگر این گونه نیست که شعاری طرح شده و در آن گفته شده که «اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمامه ماجرا» و این شعار که در چند گردهمایی دانشجویی داده شده، در گسست توده ها از اصلاح طلبان متجلی شده است. برعکس  جنبش توده ای در عمل و بگونه ای ملموس  و واقعی و(بدون حتی ارتباط با چنین شعارهایی) با توجه به اشکالی که در آن جاری است، شیوه هایی که برای مبارزه برگزیده و میگزیند و شعارهای کلیدی ای همچون «مرگ بر دیکتاتور» که میدهد، از اصلاح طلبان گسسته است. این گسست از رهبری اصلاح طلبان در پی تجارب فراوان و تقریبا بیست ساله (اگر نخستین  سال پذیرش این رهبری را خرداد سال 1376 در نظر گیریم) توده ها از جریان های اصلاح طلب بوجود آمد و بویژه با ریاست جمهوری روحانی به اوج خود رسید و عملی گردید. بدین ترتیب آنچه برخی دانشجویان شعارش را داده اند، خود میتواند بخشی از تجلی عمل بریدن توده ها از سیاست اصلاح طلبانه باشد که پیشاپیش بوسیله توده ها و در عمل جاری شده است.
4
سیاست حکام  در مقابل رشد جنبش توده ای  روز به روز به سوی چند گانگی و سردرگمی بیشتری سیر میکند و تضادهای بیشتری میابد. سرکوب یا مدارا و یا عقب نشینی در مقابل توده های عاصی، مذاکره و عقب نشینی و یا جنگ با آمریکا، برکناری دولت روحانی و یا سازش با آن،  بیرون آوردن محصوران از حصر و به همراه آن برداشتن محدودیتهای خاتمی و راندن آنها به جلوی صف حکام و استفاده از آنها برای به سازش کشاندن جنبش مردم و یا ترس از عواقب چنین عملی(«شاخ» شدن اینها برای حاکمیت، خواست تغییر برخی از قوانین مهم و بدتر کردن اوضاع به ضرر خامنه ای و باندها سپاه).
در مورد این نکته پایانی اشاره کنیم که با این اوضاع اقتصادی - سیاسی، حتی اگر این سیاست اجرا شود و جناح خامنه ای بپذیرد( که گویا نپذیرفته است) که افرادی مانند خاتمی و یا موسوی و کروبی را آزاد گذاشته تا پا پیش بگذارند و مثلا  نظام را نجات دهند، بدون بروبرگرد،  این افراد مقدار نفوذی را که ممکن است هنوز در برخی از لایه های خرده بورژوازی دارند، از دست بدهند و بسرعت تبدیل به افرادی همچون دیگر اصلاح طلبان ورشکسته شوند. باید توجه داشت که همانگونه که اشاره کردیم این جنبش، جنبش بریدن از روش های اصلاح طلبانه در عمل است و اگر کسی بخواهد آنرا در چارچوب این روش های اسیر کند، سریعا و به جد، آنرا شناسایی و به کنار خواهد زد. 
 با این همه، سیاست حکام بویژه جناح خامنه ای هنوز دو وجه دارد. از یک سو همچنان به سرکوب آن دست میزنند( و ظاهرا دنبال دستگیری ها، بازداشتها و شاید«خودکشی» های در زندان پیشین  باشند)، و از سوی دیگر ظاهرا در تب و تاب پیاده کردن سیاستهای نوینی در مقابل آن هستند.
هرمز دامان
نیمه نخست مرداد 97