۱۴۰۰ شهریور ۸, دوشنبه

حزب کمونیست( مائوئیست) افغانستان بازگشت طالبان به قدرت و پیامد آن برای مردم افغانستان

 

حزب کمونیست( مائوئیست) افغانستان

 

بازگشت طالبان به قدرت و پیامد آن برای مردم افغانستان

 
سقوط کابل به‏ دست طالبان، پایان یک فاجعه و سرآغاز یک فاجعه دیگر برای مردم افغانستان است. توگویی افغانستان سرزمین تکرار فاجعه‏ هاست و این مردم محکوم به درد و رنج بی‏ پایان هستند. ترس و بی‏ اعتمادی و بهت و سردرگمی بر فضای جامعه حاکم است. نگرانی از آینده ی تیره ‏و تار، هر گونه امید و شوروشوق را از مردم گرفته ‏اند. اکثریت مردم افغانستان در فقر شدید به سر می‏ برند و آواره‏ گان که در اثر جنگ بی ‏خانمان شده ‏اند، در گرسنگی کامل روزو شب‏ شان را سپری می‏ کنند. سیل عظیمی از جوانان، درس، مدرسه، دانشگاه و خانه‏ هایشان را رها کرده‏ اند و به ‏سمت ایران به ‏راه افتاده‏ اند، به این امید ‏که از راه ترکیه خود را به اروپا برسانند. تعدادی از خانواده‏ ها در مرز مشترک پاکستان و افغانستان گیر افتاده اند و آن‏هایی هم که به شهرهای پاکستان رسیده ‏اند در مساجد، سالن های عروسی، هتل‏ و در فضای باز خیمه زده‏ اند.
 امپریالیسم و ارتجاع که مسبب این مصیبت عظیم برای خلق افغانستان گردیده‏ اند، خود در حال ترمیم شکست‏ ها و خوشه‏ چینی پیروزهایشان هستند. امپریالیسم امریکا در حال بیرون کردن کارمندان امنیتی- سیاسی شان از افغانستان هستند و ادعا می‏ کنند که تمام افغانستانی‏ هایی را که با آن‏ها همکاری کرده اند، از این کشور خارج خواهند کرد. آنها نه ‏تنها موفق به تحقق ادعای خود نشدند، بلکه فاجعه ای بزرگ را هم برای خلق افغانستان و هم برای نیروهای اشغالگر امریکایی رقم زدند.
طالبان در این میان سرمست از پیروزی و فتح افغانستان در حال چانه ‏زنی درونی بر سر تقسیم قدرت و غنیمت هستند و هر کدام در تلاش ‏اند تا از این فتح و پیروزی چیز از قدرت و نعمت نصیب‏ شان شود. صف‏ بندی و دعواهای پنهان و جنجال‏ های آشکار بر سر کسب موقف و چوکی ادامه دارد. با وجود که روزها از فتح کابل به دست طالبان می‎‏ گذرد، اما آن‏ها قادر به ایجاد حکومت‏ شان نگردیده اند. این امر قبل از هر چیز بیان این است که طالبان با موانع بزرگ فرا راه ایجاد امارت شان روبه ‏رو هستند. بقایای نیروهای دست‏ نشانده عمدتا در تلاش حفظ جان‏ شان هستند. تعدادی در روستا و شهرها خود را پنهان کرده ‏اند و تعدادی هم که فرصت فرار یافته اند به خارج رفته اند و یک تعدادشان هم به دره ی پنجشیره پناه برده ‏اند و گویا برای مقاومت آماده می ‏شوند و بالاخره تعدادی هم در معیت عبدالله و کرزی با استفاده از عفو عمومی طالبان در صدد کسب موقعیت و جایگاه در امارت اسلامی هستند.
رژیم دست نشانده بعد از بیست سال تحت حمایت باداران امریکایی‏ شان ظرف چند هفته فروپاشید و به این ترتیب  پروژه  دولت- ملت‏ سازی تحمیلی امپریالیستی به مضحکه ی تاریخ بدل گشت. سقوط رژیم دست ‏نشانده، تنها شکست نوکران حقیر بومی (افغانستانی) امپریالیسم نیست، بلکه به ‏معنی شکست سیاسی – نظامی و ایدئولوژیکی بزرگ امپریالیسم امریکا و متحدین اش نیز هست. سردمداران کشورهای امپریالیستی به ‏خصوص امریکا و انگلیس در تلاش ‏اند، تقصیر این شکست نظامی- سیاسی را به دوش حزب رقیب و نیز به‏ حساب بی‏ کفایتی نوکران ‏شان در افغانستان بیاندازد و از این تحقیر و شکست برائت جویند. اما این تلاش ‏های مذبوحانه ره به جای نمی‏ برند و این ورشکستگی سنگین اخلاقی و ایدئولوژیک - سیاسی برای امپریالیسم امریکا قابل ترمیم نیست. بسیار از رژیم ‏های پوشالی زمانی که بادار، پشت‏ شان را خالی کردند، سقوط نمود اما سرعت فروپاشی و سقوط رژیم دست‏ نشانده در افغانستان بسیار دراماتیک و غافلگیر کننده بود. شکست امریکا از سقوط رژیم دست‏ نشانده در کابل تا انفجار در میدان هوایی کابل به شکل تراژیک به‏ پایان رسید. انفجار میدان هوایی کابل منجر به کشته شدن ۱۵۰ نفر و ۲۰۰ زخمی شدند که از این  میان ۱۳ نیروی دریایی امریکا و ۲۸ هشت طالب نیز کشته شده ‏اند.
شکست امپریالیسم امریکا بی‏ شباهت به شکست شوروی و انگلیس در این کشور نیست و همان گونه که سرنوشت حقیرانه اشرف‏ غنی بی ‏شباهت به سرنوشت نجیب‏الله و شاه شجاع نبوده است.
امپریالیسم امریکا در صدد گرفتن مجوز حضور هوایی و حضور در فرودگاه کابل است و نمی‏ خواهد که این ظرفیت اطلاعاتی و جاسوسی را از دست بدهد. میدان هوایی کابل و فضای افغانستان هنوز در اشغال نیروهای اشغالگر امریکایی و متحدین اش قرار دارد. توافقات پشت ‏پرده میان طالبان و امپریالیسم امریکا جریان دارد. نشست ملا عبدالغنی برادر با رئیس سازمان اطلاعات امریکا (CIA) نیز حکایت از این گفتگوهای پشت پرده دارد. خروج کارمندان امنیتی، اطلاعاتی و سیاسی امریکا از کابل به ‏معنی پایان اشغال نظامی افغانستان است، اما به ‏معنی پایان نفوذ امپریالیسم امریکا و سایر امپریالیست‏ ها در افغانستان نیست. این امر زمانی بیشتر آشکار می‏شود که طالبان در حکومت فراگیر‏شان چهره ‏هایی مانند عبدالله عبدالله و حامد کرزی و یا سایر افراد رژیم پیشین را در امارت شان شرکت دهند و نهادهای اداری و نظامی رژیم دست‏ نشانده را احیا کنند.
سلطه سریع و غافلگیرکننده طالبان سبب وحشت و حیرت مردم افغانستان گردید. صحنه‏ های تکان دهنده از هجوم مردم به میدان هوایی کابل،  فرار به سمت کشورهای ایران و پاکستان و آسیای میانه و چندی قبل فرار از ولسوالی‏ها و شهرها به سمت کابل همه نشان از هراس و وحشت مردم افغانستان از طالبان دارد. مردم افغانستان این بار اغفال نشدند زیرا شناخت از چهره ی طالبان و امارت‏ شان داشتند. به ‏همین دلیل طالبان تلاش می‏ کنند تا با برخوردهای «بزرگ منشانه»، حمایت مردم و رضایت آن‏ها را به دست آورند و از هراس مردم بکاهند. عفو عمومی طالبان و نوید حکومت فراگیر نیز از هراس طبقات متوسط، روشنفکران و کارمندان رژیم پیشین نکاسته ‏اند. زنان و اقلیت‏ های ملی از عرصه ی سیاسی کنار گذاشته شده ‏اند و آزادی‏ های زنان و فعالان رسانه ‏ها بیشتر از سایر اقشار جامعه محدود شده و ضربه دیده ‏اند. هشتاد درصد رسانه ‏ها بسته شده ‏اند و زنان تقریبا در اکثر ادارات دولتی و غیردولتی جز شفاخانه ‏ها دیده نمی‏ شوند. با این همه اما وعده ‏های طالبان طبقات ارتجاعی بورژوا کمپرادور و مقامات رژیم پیشین را به‏ سمت آن‏ها متمایل کرده ‏اند. طالبان نه‏ تنها در تلاش‏ اند که کارمندان و مقامات رژیم سابق را حفظ و راضی کنند، بلکه در صدد است رضایت امپریالیسم امریکا و متحدین اش را نیز به ‏دست آورد و خود را تا سرحد قابل قبول برای جهانیان عرضه کند و چهره کریه و زشت گذشته ‏شان را بپوشانند. اما این سرخ ‏آب و سفیدآب نمی ‏تواند ماهیت طالبان را تغییر دهد.
بعضی از افراد لیبرال و تکنوکرات‏ هایی که قبلا در دستگاه رژیم دست‏ نشانده قرار داشتند، تحت تاثیر عفو عمومی طالبان و ایجاد حکومت فراگیرشان، آمادگی خدمت به امارت‏ اسلامی را اعلام کرده اند. در این میان چهره‏ های شوونیست و تکنوکرات تمایلی بیش از دیگران نشان می ‏دهند و در تلاش ‏اند پایه ‏های حکومت طالبان را استحکام بخشند. به ‏نظر آن‏ها طالبان می ‏تواند حکومت مرکزی بر محور شوونیسم پشتون را مستحکم کند. اما افراد و مقامات رژیم دست‏ نشانده از ملیت ‏های تحت ستم در امارت اسلامی بیشتر احساس ترس و بیگانه‏ گی دارند. هرچند که آن‏ها با دودلی نیز آماده‏ اند تا در خدمت حکومت طالبان قرار گیرند، منتها به شرط آن که طالبان آن‏ها را در حکومت‏ شان سهیم سازند. این جمع مزدور که سنگ نمایندگی ملیت‏ های تحت ‏ستم را به سینه می ‏زنند، فقط سهم در حاکمیت برایشان مهم است اما برای شان مهم نیست این سهم در رژیم دست‏ نشاندهِ جمهوری اسلامی اشرف ‏غنی باشد و یا امارت اسلامی ملا عبدالغنی.
طالبان از حکومت همه‏ شمول و فراگیر حرف به میان می ‏آورد، حرفی که در طول بیست سال ورد زبان حکومت ‏های دست‏ نشانده کرزی و  اشرف ‏غنی نیز بود. بسیاری این را به معنی تغییر در رفتار طالبان و هوشیاری آن‏ها تعبیر کرده اند. شک نیست که طالبان در این مدت ده سال تغییراتی در دیپلماسی‏ شان با کشورهای امپریالیستی جهان و کشورهای منطقه و تغییراتی در شیوه ی برخورد و رفتارشان با مخالفین داخلی و مردم افغانستان به وجود آورده اند. اما همان‏ گونه که ذبیح الله مجاهد گفت، تغییری در اصول و اعتقادات ‏طالبان به‏ وجود نیامده است. در یک دهه گذشته طالبان روابط با کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی منطقه ایجاد کرده اند و در این عرصه نیز تجاربی کسب کرده ‏اند. به‏ خصوص بعد از تشکیل دفتر قطر و ایجاد روبط رسمی با کشورهای جهان مهارت و هوشیاری دیپلماسی‏ شان افزایش یافته است. از طرف دیگر در این مدت بیست سال نفوس شهرهای افغانستان افزایش یافته و نسل تحصیل‏کرده کشور بیشتر شده‏ اند. طالبان برای حفظ روابط با این کشورها و جلب کمک ‏های امپریالیستی و کشورهای منطقه از سویی ناگزیر از تعدیل در رفتارشان هستند و از سویی هم مجبوراند از فرار بیشتر نیروهای متخصص و کادرهای سیاسی و اداری جلوگیری کنند. 
طالبان هم مانند رژیم قبلی نمی‏ تواند تغییر در وضعیت اقتصاد کشور به میان آورد و در نتیجه استحکام پایه‏ های حکومت ‏شان هم بدون انکشاف اقتصاد ممکن نیست. آن‏ها اقتصاد معتاد و بوروکراسی فساد را از رژیم قبل به ارث برده‏ اند و ممکن نیست بدون کمک‏ های کشورهای امپریالیستی و منطقه امورات شان را حتی به صورت نیم‏ بند از پیش ببرند. دلیل دیگر وابستگی اقتصاد رژیم طالبان به کشورهای خارجی عدم درآمد و عایدی کافی داخلی و ویرانی زراعت و صعنت کشور است. طالبان نمی‏ تواند به خلاقیت و نیروهای توده ‏ها تکیه کند و به همین دلیل اداره سیاسی و اقتصادی به وسیله  ی آن‏ها با اداره ی رژیم دست نشانده تفاوت ماهوی نخواهد داشت.
طالبان در این مدت بیست سال شعار اصلی‏ شان پایان اشغال و ایجاد حکومت بر مبنای شریعت اسلامی بوده است. حالا که فرصت ایجاد حکومت اسلامی فراهم آمده است، از نظر آن‏ها اساس حکومت آینده‏ شان دو چیز است اسلامی و افغانی.
منظور طالبان از حکومت اسلامی و یا امارت اسلامی مبتنی بر قرائت سفت و سخت آن‏ها از شریعت است. این‏گونه قرائت تندورانه از اسلام مبنای حکومت تئوکراتیک آن‏ها خواهد بود که نتیجه ‏ی آن وضع قوانین سختگیرانه اسلامی در تمامی ابعاد جامعه است و در نتیجه آزادی ‏های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی بخشی بزرگ از جامعه را سلب خواهند کرد. زنان، فعالین سیاسی - اجتماعی، احزاب و گروه ‏های سیاسی در امارت اسلامی طالبان از آزادی محروم می‏ شود و هیچ جایی برای دگراندیشان و کمونیست‏ ها در جامعه نخواهد بود. طالبان تلاش می‏ کنند خاموشی سیاسی و فرهنگی را بر جامعه تحمیل کنند. جماعت که همان مسلمانان است باید از امیرشان اطاعت کنند. به‏ همین دلیل شیخ جای روشنفکر را و جماعت جای حزب سیاسی را می‏ گیرد. جدا از گروه‏ ها  و احزاب دموکراتیک که  زمینه ی فعالیت ‏شان از میان خواهد رفت، احزاب اسلامی و جهادی سابق نیز فعالیت قانونی نخواهند داشت. این محدودیت ‏ها و سلب آزادی جامعه منجر به ‏عکس‏ العمل و مقاومت علیه طالبان خواهد شد. طالبان در مواجه با نسل جوان تحصیل کرده و گروه‏ ها و اقشار اجتماعی کشور برخورد متضاد خواهند داشت. از یک طرف به ظرفیت و تخصص آن‏ها در عرصه ‏های اداری - سیاسی جامعه نیاز دارند و از طرف دیگر  دگماتیسم طالبانی مانع جدی این آزادی ‏ها خواهد بود و این خواست ‏ها و مبارزات نسل جوان و گروه ها را با خشونت سرکوب خواهد کرد.
اصل دیگر طالبان، افغانی بودن است که در حقیقت همان شوونیسم ملیتی غلیظ طالبانی است. طالبان زیر نام وحدت اسلامی، مطالبات و خواست‏ های ملیت‏ های تحت ‏ستم را بر نمی ‏تابند و آن را خلاف اسلام می‏ دانند. هرچند طالبان این‏ بار تعدادی از فرماندهان برجسته و ملاهایی در سطح رهبری از میان ازبک ‏ها و تاجیک ‏ها و هزاره ‏های سنی افغانستان به خدمت گرفته اند اما همه این موارد سبب نمی‏ شود که طالبان قدرت سیاسی را به صورت مطلق به دست طبقات حاکمه پشتون متمرکز نکند؛ امری که منجر به تضادها و نفاق ‏های ملیتی بیشتری خواهد شد.
چالش دیگر را که طالبان با آن مواجه ‏اند اختلاف درونی میان شاخه‏ های متعددشان است که با مسایل قومی هم گره خورده است. رژیم اشرف غنی به ‏طور یک ‏جانبه و عقده ‏مندانه قدرت را به دست غلجایی‏ ها متمرکز کرده بود و این یکی از عوامل اختلاف درونی رژیم اشرف غنی و از عوامل سقوط آن گردید.
در میان طالبان دسته ‏های متعددی وجود دارد که از میان آن‏ها شورای کویته تحت رهبری مولوی هیبه الله - ملا عبدالغنی و شورای پشاور تحت رهبری سراج الدین حقانی دو شاخه عمده طالبان را تشکیل می‏ دهند. هرچند که از گروه ملامنصور و گروه ملایعقوب نیز سخن گفته می‏ شود. بنابراین مهم ‏ترین چالش فرا راه امارت اسلامی طالبان اختلاف میان گروه‏ های متعدد طالبان از یک طرف و اختلاف میان صفوف و سطح رهبری طالبان از طرف دیگر است. طالبان، جریان اصلی و سنتی تحت رهبری ملا عبدالغنی برادر - ملا هبیت الله درانی هستند و تضادهای اینان با گروه حقانی تحت رهبری سراج‏الدین حقانی و خلیل حقانی که غلجایی هستند آشکار است. اولین مفهوم حکومت همه‏ شمول طالبان قبل از همه تقسیم قدرت میان خودشان هستند. زیرا رهبری طالبان عمدتا به سه ولایت کندهار، هلمند و ارزگان خلاصه می‏ شود.
چالش‏ های دیگر که طالبان با آن مواجه ‏اند سهیم کردن اقوام و ملیت ‏های دیگر در قدرت است. تعدادی نیروهای رژیم پیشین در پنجشیر تحت فرماندهی احمد مسعود گرد آمده ‏اند و آن‏ها خواهان سهم در قدرت سیاسی هستند. علاوه بر پنجشیر، نیروهای اردو و پلیس و امنیت ملی رژیم دست نشانده همراه با تجهیزات ‏شان در سراسر کشور پراکنده هستند. جمع ‏آوری این تسلیحات معضل دیگر پیش ‏پای طالبان است. انفجار مهیب میدان هوایی کابل ناتوانی طالبان را در تامین امنیت آشکار ساخت و بنابراین آن‏ها عملا با گروه داعش درگیر هستند.
از نظر بیرونی، حکومت طالبان تحت فشار کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی منطقه قرار دارد و مسئله ی به رسمت شناختن طالبان از سوی این کشورها هنوز روشن نشده است. وزیر خارجه ی پاکستان در سفرهای خود به کشورهای آسیای ‏میانه و ایران در تلاش است که حکومت طالبان از سوی این کشورها به رسمت شناخته شود و یک حکومت منزوی باقی نماند. ماهیت حکومت طالبان را رسمیت و یا عدم رسمیت کشورهای امپریالیستی و ارتجاعی جهان تغییر نمی‏ دهد. امارت اسلامی مورد تاکید امریکا و جامعه جهانی هم یک امارت تئوکراتیک و ضدانسانی خواهد بود و در ضدیت با منافع توده ‏ها و طبقات محروم جامعه افغانستان قرار خواهد داشت. منافع و رهایی توده ‏های مردم افغانستان فقط با انقلاب دموکراتیک نوین حل خواهد شد، زیرا در آن صورت است که دشمنان خلق افغانستان امپریالیسم، بورژوا کمپرادور و فئودالیسم سلطه ‏شان بر زندگی و حیات مردم افغانستان به ‏پایان خواهد رسید.
 شکست امپریالیسم امریکا در افغانستان، ورشکستگی نظامی- سیاسی و ایدئولوژی- اخلاقی امپریالیسم را به نمایش گذاشت و پروژه دولت- ملت‏ سازی تحمیلی امپریالیستی به ناکامی رسید. این امر در زدودن توهم نسبت به برنامه ‏های امپریالیستی و ارتجاعی و در توسعه روحیه مبارزاتی در افغانستان نقش مهمی خواهد داشت. از طرف دیگر امارت تئوکراتیک و خشن طالبان بخش زیادی از مردم جامعه را به ناگزیر به صف مبارزه سیاسی علیه آن‏ها خواهد کشاند. به ‏همین دلیل فرصت و چالش‏ های پیش‏ آمده فرا راه مبارزه ی انقلابی و حزب ما را باید به گونه ای درست شناسایی و تحلیل کرد تا از یک طرف از خطرات و ضربات جلوگیری کنیم و از طرف دیگر از این روحیه ضد طالبانی وسیع اجتماعی، در خدمت ارتقاء مبارزه انقلابی بهره ببریم.

6 سنبله 1400

۱۴۰۰ شهریور ۲, سه‌شنبه

درباره برخی مسائل هنر(19) هنر و مخاطب

 

درباره برخی مسائل هنر(19) 

هنر و مخاطب

طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش در آثار هنری(ادامه)
در بخش پیش پاره ای از نمونه های ادبی برخی از کشورها در قرن نوزدهم را که به شرایط زندگی، احساسات و عواطف، درگیری ها و مبارزات دهقانان و کارگران و دیگر زحمتکشان علیه استثمار و ستم می پردازند، از نظر گذراندیم. همچنین به ادبیات و سینمای روسیه که در نیمه نخست قرن بیستم  اوجی را از سر گذراند اشاره ای کردیم، اینک به برخی دیگر از کشورها و جنبش های هنری می پردازیم.   
آمریکا
در آمریکا برجسته ترین هنرمندان که یا کمونیست و یا متمایل به جریان های دموکراتیک و چپ  بودند به طبقه کارگر و زحمتکشان پرداختند. در ادبیات آمریکا نویسندگانی همچون جک لندن (پاشنه آهنین)، جان اشتاین بک( خوشه های خشم)،هوارد فاست( اسپارتاکوس) آپتون سینکلر( جنگل)،همینگوی( داشتن و نداشتن، مرد پیر و دریا، زنگ ها برای که به صدا در می آید) و کن کیسی (پرواز برفراز آشیانه فاخته )و بسیاری دیگر، آثار خود را به بازنمایی زندگی و مبارزات کارگران و زحمتکشان اختصاص دادند. 
در سینمای این کشور نیز هنرمندانی همچون جان فورد(خوشه های خشم 1940، دره ی من چه سرسبز بود و جاده تنباکو هر دو 1941) چارلی چاپلین( عصر جدید 1936، جویندگان طلا 1925، دیکتاتور بزرگ 1940، روشنایی های شهر 1931) و بسیاری دیگر در مورد زندگی کارگران و زحمتکشان و تهیدستان فیلم ساختند.(1)
 بد نیست اشاره کنیم که بخش قابل توجهی از فیلم هایی که به طبقه ی کارگر و مبارزات وی پرداخته اند بیش از همه به شرایط سخت کار و زندگی کارگران معدن و مبارزات شان توجه کرده اند. جز فیلم  دره ی من چه سر سبز بود، فیلم های آمریکایی مولی مگوایرز (مارتین ریت1970)، مت وان (جان سیلس 1987) و سرزمین شمالی (نیکی کارو 2005 ) نیز از زمره  چنین آثاری است.(2)
از فیلم های دیگری نیز می توان نام برد که به زندگی محرومان و ستم دیدگان جنسی و نژادی پرداخته اند و ناقد تبعیض بوده اند؛ مانند هیولا (پتی جنکینز 2003 ) که به ستم بر زنان و چگونگی قربانی شدن آنها در جامعه ی سرمایه داری و کشیده شدن بخشی از آنها به تن فروشی و جنایت( و البته انتقام جویانه از مردان) توجه می کند و تاریخ مجهول آمریکا( تونی کی 1998) که به ستمگری نژادی در آمریکا می پردازد.
 به طور کلی اوج رشد ادبیات و سینمای کارگری، پیشرو، مبارز و دگرگونی طلب آمریکا در نیمه نخست قرن بیستم  تا پایان دهه ی پنجاه است. این دوره در عین حال مقارن است با بحران اقتصادی آمریکا در 1933- 1929 و رشد مبارزه طبقاتی بین طبقه ی کارگر و طبقه ی سرمایه دار امپریالیست آمریکا و نیز جنگ جهانی دوم و اثرات پس از آن بر روان، احساس و عاطفه طبقات گوناگون جامعه. همچنان که مراکز ثقل مبارزه طبقاتی همواره در حال تغییر است، مراکز پیشرو هنری و ادبی نیز مدام تغییر می کند.
 به این نکته نیز که در مورد آن بارها صحبت شده است باید اشاره کرد که هنر در کشورهای امپریالیستی اساسا در دست سرمایه داران امپریالیست و در کشورهای زیر سلطه در دست سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور( و در بخشی از این کشورها به همراه این طبقه، فئودال - کمپرادورها) است و این طبقات تسلطی همه جانبه بر آن دارند و به اشکال گوناگون جهان بینی خود را در زمینه های گوناگون اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، طبقاتی، جنسیتی، نژادی، قومی و مذهبی تبلیغ و توده های مردم را در چارچوب این جهان بینی زندانی می کنند، اما این به این معنا نیست که مفرهایی باز نمی شود و یا وجود ندارد که اشکالی از جهان بینی پیشرو که ضد جهان بینی حاکم است بروز کند و تبلیغ شود. این مساله در مورد هنر که محدودیت های اعمال شده در مورد آن عموما کمتر از سیاست است بیشتر امکان پذیر می گردد.
سینمای نوآر
در اینجا باید از سینمای نوآر آمریکا در دهه های چهل و پنجاه یاد کرد. بسیاری از سینماگران کمونیست در این گونه ی سینمایی کار کردند و برخی از آثار ماندنی را به وجود آوردند. همچنین ده ها تن از همین فیلم نامه نویسان( از جمله مشهورترین آنها دالتون ترومبو) و فیلم سازان بودند که مشمول تصفیه های مرتجعانه و کثیف مک کارتی و بورژوازی امپریالیست آمریکا در دهه ی 50 قرار گرفتند.
  این سینما فضای تیره و تاریک زندگی کنونی در کشورهای سرمایه داری را نشان می داد. جایی که پول و ثروت حکمفرمایی می کند و قدرت و فساد و حرص و آز و ظاهرپرستی و دورویی و فریب و دسیسه و نیرنگ و ریا و شیادی و تقلب و جنایت، جنایت برای پول و ثروت، حرف اول را می زند. قهرمانان اصلی این فیلم ها بیشتر از رده پایین خرده بورژوازی و طبقه ی کارگر بودند که در قالب افراد رده ی پایین ادارات و شرکت ها و کارخانه ها و غیره تصویر می شدند. افرادی که عموما در شرایطی اسارت بار محصور بودند و موقعیت پایین اجتماعی داشتند و در سنجش موقعیت مالی و اجتماعی خویش با موقعیت سرمایه داران قرار می گرفتند و بسی از آنها می خواستند از وضع خود کنده و به طبقات بالا بپیوندند. پایان بیشتر این آثار رنج آور و تلخ بود.( جدا از برخی مشخصه ها، وجود زنان«افسونگر» و« شیطان صفت» را نیز به پاره ای از فیلم های این گونه سینمایی نسبت داده اند که قابل ارزیابی و نقد است اما در چارچوب بررسی ما قرار نمی گیرد.)(3) 
در مجموع، این سینمایی بود افشاگر بخشی از فقر، فساد و تباهی روانی و جنایاتی که سرمایه داری می آفریند و بنابراین ماهیتا بر ضد طبقه ی حاکم سرمایه دار، ضد نظام و جامعه ی سرمایه داری. اگر به جای جامعه و نظامی اقتصادی- اجتماعی ای که این سینما آن را نقد و نفی می کند، آنچه را که مورد نیاز، ممکن و  کمال مطلوب است، جایگزین کنیم به چیزی جز جامعه و نظام سوسیالیستی نخواهیم رسید.
مشهورترین هنرمندانی که در این گونه ی سینمایی فیلم ساختند و برخی از آنها یا کمونیست بودند و یا گرایش دموکراتیک و پیشرو داشتند عبارتند از روبرت سیودمارک (آدمکش ها 1946)، بیلی وایلدر(غرامت مضاعف 1944)، فریتس لانگ( تعقیب بزرگ 1953)، هیچکاک (بدنام  1946)، جان هیوستون( شاهین مالت 1941 و جنگل آسفالت1950)، استانلی کوبریک( کشتن 1956) ، ژول داسن(ریفیفی 1955)، اورسن ولز( نشانی از شر 1958). رابرت راسن، هنری هاتاوی و ادوارد دیمیتریک نیز از دیگر فیلسمازان چپی بودند که در این گونه، فیلم ساختند. برخی از اینها جزو افراد لیست سیاه مک کارتی بودند و در دادگاه های ضد کمونیستی به محاکمه کشیده شدند.
هیچکاک
 هیچکاک «جنایی ساز» که نقش وی در تکامل برخی از وجوه شکلی و تکنیک و«تعلیق و دلهره» و مسائلی از این دست در سینمای اش، برجسته و تا حدودی هم (درست و یا نادرست) به این دلایل مشهور است، در برخی از آثار خود مستقیما به طبقه ی کارگر و لایه های زیر ستم نظام سرمایه داری می پردازد. خرابکار(1942) که از دیدگاه موضوع این مقاله می تواند یک نمونه به شمار آید، از زمره ی این آثار است.
 شخصیت اصلی فیلم یک کارگر کارخانه است که پس از بروز انفجاری در کارخانه و کشته شدن یکی از همکاران اش در مظان اتهام قرار می گیرد و به ناچار در پی عاملین این جنایت که توطئه گران بورژوازی فاشیست هستند، به جستجو می پردازد. در فرایند این جستجو، دو طبقه ی کارگر و بورژوازی مقابل هم صف آرایی می کنند و این صف آرایی در صحنه های پایانی به اوج خود می رسد؛ جایی که کارگر فیلم به عنوان نماینده ی این طبقه مستقیما در کاخ سرمایه داران و مقابل سرمایه داران صاحب قدرت قرار می گیرد.
 در عین حال در این اثر یک روشنفکر مسن و دنیادیده که نابیناست نقش پناه دهنده و پشتیبان معنوی کارگر را بازی می کند. صحنه ی کارگران سیرک( یا بازیگران و در واقع هنرمندان عجیب) و رابطه آنها با کارگر قهرمان فیلم، مجادله میان آنها و بالاخره پشتیبانی آنها از وی و در همین حال دگرگون شدن دیدگاه زن تحصیل کرده نسبت به کارگر فیلم در همین صحنه (کارگران سیرک علیرغم برخی جدل ها، تشخیص می دهند که کارگر ما بیگناه است اما زن تحصیل کرده به سختی به این باور می رسد!و این جدا از شکل دادن تضاد بین دو قهرمان مرد و زن داستان و جذاب و پر کشش کردن فیلم، این معنا را نیز در خود دارد) یکی از صمیمی ترین و گیراترین بخش های این فیلم است.
به شکلی دیگر، این تقابل طبقاتی بین دو موقعیت و شرایط  زندگی در فیلم مارنی(1964) نشان داده می شود. زندگی سرمایه دار فیلم ( و این از جمله معدود فیلم های هیچکاک است که یک خانواده سرمایه دار خوب هم، به جز یک زن در خانه ی بورژواها که محرک رفتار نادرست اش «حسادت» به نظر می رسد، در فیلم تصویر می شوند) در مقابل زندگی گذشته ی مارنی. فیلم از زندگی فقیرانه ی مارنی آغاز می شود و به زندگی بورژواها می رسد و سپس از زندگی بورژواها به زندگی مارنی برمی گردد. در این فیلم زمانی که از محیط زندگی مجلل، مرفه، آسوده و آرام بورژوازی دور می شویم و به محیط فقیرانه ی محل زندگی مارنی می رسیم( و این انتقال از یک طبقه به طبقه ی دیگر- جدای از مساله بورژوای خوب لیبرال- بسیار مهم است)، تقابل دو محیط  و شرایط زندگی کاملا ملموس و برجسته می شود. مادر مارنی که زنی رنجدیده و زیرستم بوده و برای گذران زندگی به تن فروشی رو آورده است، تجلی بخش مهمی از وضع عموما رنجبار زنان زحمتکش و بی چیز است. وضع روان پریش مارنی و ناتوانی و یا شاید تمایل ناهشیارانه ی وی برای یاد نیاوردن گذشته خویش محصول این زندگی و ستمی است که بر زنان طبقه ی کارگر و زحمتکش رفته و می رود.
 اشاره کردیم که قهرمانان آثارهیچکاک عموما از میان لایه های پایین خرده بورژوازی، کارمندان ساده ادارات، کارآگاه های خصوصی، مامورین ساده ی پلیس و کلا مردم عادی انتخاب می شوند. انتخاب این گونه افراد (و نیز تا حدودی گونه ی جنایی و یا شبه معمایی) هم یک وجه تجاری دارد و هم یک وجه ایدئولوژیک - سیاسی.
 در مورد وجه تجاری باید گفت که فیلم باید بفروشد ونه تنها هزینه های خود را جبران کند بلکه باید به سرمایه گذار سود برساند. بسیاری از تماشاگران سینما هم از میان طبقات میانی و پایین هستند و بنابراین باید آنها و زندگی آنها در فیلم ها تصویر شوند تا فیلم بتواند تماشاگران بیشتری جذب کند و به فروش قابل توجهی دست یابد. این مورد نه تنها در مورد هیچکاک بلکه در مورد بسیاری از هنرمندان که در زمینه سینما کار می کنند، راست در می آید.
 وجه ایدئولوژیک - سیاسی نیز عبارت است از انتخاب قهرمانان از میان طبقات زحمتکش و زیرستم و نقد طبقه و جامعه ی حاکم. در آثار هیچکاک، طبقه ی سرمایه دار استثمارگر و قدرت پرست عموما فاسد، دسیسه چین و پست نشان داده می شود( گرچه در برخی از فیلم ها همچون مارنی در کنار سرمایه داران استثمارگر و حسابگر، سرمایه داران خوب و پرعاطفه نیز وجود دارند و یا این نکته هست که اغلب سرمایه داران بد در فیلم ها را سرمایه داران فاشیست - و نه سرمایه داران لیبرال - تشکیل می دهند) و تقابل های اصلی بین طبقات رده پایین و زحمتکش با این طبقات است که عموما در چارچوب یک داستان شبه جنایی، معمایی، جاسوسی و روانشناسی شکل می گیرد و پیش می رود.
قهرمانان اصلی فیلم هایی که در بالا از وی نام بردیم و نیز فیلم هایی مانند سرگیجه( 1958) که وصف اسارت دو فرد معمولی، در چرخه ای احساسی- عاطفی و شکست، مرگ و درماندگی مقدری است که یک بورژوا( و در واقع نظام اجتماعی سرمایه داری) با توطئه خود برای آنها به وجود می آورد و آنها را «ابزار» و«قربانی»( به نقل از جودی یکی از شخصیت های فیلم) نقشه ی پلید خود می سازد، روانی(1960) که بخش نخست آن به تضاد و تقابل طبقات فقیر و پولدار می پردازد، حیاط پشتی (1954) که جدا از کنجکاوی در محیط زندگی مردم معمولی طبقات پایین و نوع شرایط زندگی شان به ویژه در مساله ی پیوند و دلبستگی و اشکال گوناگون و متضاد از علاقه و عشق در میان شان، وحدت و تقابل علائق و عواطف قهرمان فیلم که جزو ندارها به حساب می آید با زنی دلبسته به او که گرایش ها و دلبستگی های خرده بورژوایی دارد را نیز به عنوان یکی از تم های فیلم در خود دارد- و  مرد عوضی (1956) که تفاوتی آنچنانی با اسکاتی قهرمان سرگیجه در اسارت و درماندگی اش در نظام موجود ندارد و... عموما از همین طبقات و گروه های اجتماعی هستند. موجودات مال پرست، پلید، جاه طلب، توطئه گر و جنایتکار بیشتر فیلم ها نیز عموما به طبقه ی سرمایه دار فاشیست و گاه لیبرال تعلق دارند. مضمون اصلی بسیاری از این آثار مبارزه ی طبقاتی است که از خلال   شرایط زندگی دو طبقه، احساسات و عواطف، موقعیت ها و درگیری های شان با مسائل پیش نشان داده  است. این را هم اشاره کنیم که گرم ترین و زیباترین دلداده گی ها در بیشتر فیلم های هیچکاک که عموما در فضای سرد و زشت توطئه و پلیدی و جنایت شکل می گیرند و رشد می کنند، در میان افراد طبقات پایین و میان درستکارها است. بدنام یکی از شاخص ترین آنهاست.
در یک داوری کلی، هیچکاک بسیار بیش از آنکه در سمت بورژوازی لیبرال و یا خرده بورژوازی مرفه باشد، در سمت طبقه کارگر و لایه های پایین و میانی خرده بورژوازی است و مخاطبین اصلی فیلم هایش نیز بیشتر این طبقات هستند(ما بیشتر فیلم های مهم وی در دهه های سی و چهل و پنجاه را در نظر داریم).
آلمان  
برجسته ترین هنرمند آلمان و نماینده هنری طبقه کارگر در قرن بیستم، برتولت برشت است که نه تنها نویسنده ی نمایشنامه و رمان، شاعر و کارگران تئاتر است بلکه یک نظریه پرداز و دیالکتیسین بزرگ نمایش و به طور کلی هنر است. ما در این مقالات به طور جسته و گریخته به برخی از نظرات وی اشاره کرده ایم و از آثار وی نام برده ایم و در ادامه ی مقالات نیز به وی خواهیم پرداخت.
فریتس لانگ نیز از زمره ی فیلمسازان برجسته این کشوراست که برخی از شاهکارهای سینما در قرن بیستم از جمله متروپولیس( 1927) را ساخته است. فیلم تعقیب بزرگ نیز که به تقابل یک کارگاه معمولی با باندهای بورژواها و پلیس های فاسد آن ها می پردازد چنانکه اشاره کردیم از ساخته های همین فیلمساز است.
ایتالیا- نئورئالیسم
شاید یکی از کشورهایی که در آثار هنری و ادبی بیشترین توجه به زحمتکشان و طبقه ی کارگر و مبارزه طبقاتی شده است ایتالیا باشد. بخشی از ادبیات و هنر ایتالیا به ویژه رمان، داستان و فیلم بازگوکننده و تصویرگر زندگی و مبارزه ی طبقه کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و زیرستم است. آثار ایگناتیو سیلونه( فونتامارا و نان و شراب) شاخص ترین این آثار است که در عین حال جزو بهترین آثار داستانی قرن بیستم به شمار می آیند. اما بیش از آنکه آثار داستانی نمایشگر شرایط و وضعیت زندگی توده ها و مبارزات آنها باشند، آثار سینمایی امر مزبور را پیش بردند و در این زمینه جنبشی به پا کردند.
سینمای نئورئالیسم ایتالیا پس از سینمای انقلابی دهه بیست و سی شوروی، یکی از برجسته ترین نقطه ها در آفرینش هنر مردمی و مبارز است. ویتوریو دسیکا (دزد دوچرخه 1948 امبرتودی 1952)، روبرتو روسلینی( رم شهر بی دفاع 1945و استرومبولی 1949)، فدریکو فلینی (جاده 1954و شبهای کابیریا 1957) به همراه لوچینو ویسکونتی و پازولینی برخی از مهم ترین فیلم سازان در این زمینه و بیانگر شرایط زندگی دردمندانه ی توده های کارگر و زحمتکش هستند و از فقر، نداری، رنج، تلخی، و امیدها و آرزوهای این طبقه سخن می گویند. فیلم سازانی نیز مانند جیلو پونته کوروو( نبرد الجزایر 1966) ماریو مونیچلی (سازمان دهنده  1963) و الیو پتری( طبقه ی کارگر به بهشت می رود 1971) نیز وجود دارند که به گونه ای ویژه به مبارزات کارگران و زحمتکشان و نبرد آنان با طبقه ی سرمایه دار توجه کردند.
در کنار اینها امثال برناردو برتولوچی فیلمساز رویزیونیست( به نظر عضو حزب پیرو مارکسیسم غربی و رویزیونیست ایتالیا بود) نیز هستند که در برخی از فیلم هاشان به توده ها می پردازند اما در نهایت دیدگاه های رفرمیستی را تبلیغ می کنند و رواج می دهند. این کارگردان فیلم هایی همچون آخرین امپراطور (1987) نیز ساخته که در آن انقلاب فرهنگی چین و مائو را تحریف کرده و انقلابیون را «چپ رو» نشان می دهد. وی با انتخاب نمونه ی مثلا «کار درست» از کادرهای حزب که در انقلاب فرهنگی به وسیله ی توده ها محاکمه می شود برای ره روان راه سرمایه داری و طرفداران لیوشائوچی که آنها را «متعادل»، «خدمتگزار مردم» و«فروتن و مظلوم» هم نشان می دهد هورا می کشد. فیلم دیگری از وی به نام رویابین ها (2003)  نیز درباره رویدادهای مه 1968 فرانسه است که در آن انقلاب فرهنگی و مائوئیسم را به گونه ای دیگر به سخره می گیرد.
فرانسه
 در فرانسه ژان رنوار با فیلم هایی همچون در اعماق( 1936برگردان سینمایی نمایش گورکی)،  توهم بزرگ 1937 و قاعده ی بازی 1939و بعدها گودار- گورن با آثار مائوئیستی خود(مانند همه چیز روبراه است 1972، صداهای بریتانیایی 1969و  چینی  1967و ...) این امر را پیش بردند. به این نکته نیز باید اشاره کرد که موج نوی سینمای فرانسه در پایان دهه ی پنجاه و آغاز دهه ی شصت، صرفا تغییری در ساخت، اشکال بیان و فرم سینمایی نبود بلکه در عین حال یک جهت گیری به سوی طرح مسائل توده های مردم داشت. فیلم هایی که برخی از این فیلم سازان (گودار، فرانسوا تروفو و کلود شابرول و...) در همان دوره آغاز این موج ساختند در خدمت بیان وضعیت افراد وابسته به طبقه ی ستمدیده و نیز افشای پستی ها و کراهت های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، آموزشی  نظام سرمایه داری حاکم بود.(4)
در دوران کنونی برخی از فیلمسازان اروپایی از جمله برادران داردن امر پرداختن به مسائل طبقه ی کارگر و زحمتکشان و مهاجران تهیدست در کشورهای غربی را پیش برده اند. در برخی از فیلم های کن لوچ نیز که البته نیاز به حاشیه نویسی و نقد دارد به طبقه ی کارگر و مبارزان انقلابی پرداخته شده است.
اسپانیا
 در اسپانیا گارسیا لورکا با اشعار و نمایشنامه هایش به زحمتکشان می پردازد و لوئیس بونوئل نیز که اعتقادات مارکسیستی دارد افشاگر زندگی سخت و رنجبار کارگران و زحمتکشان و ددمنشی و پستی بورژواها و نظام حاکم است. آثاری مانند مستند مشهور سرزمین بی نان(یا هوردها 1932)، فراموش شدگان( 1950) و در کنار آن سوزانا (1951 - که به شرایط سخت و طاقت فرسا زنان در نظام های فئودالی و سرمایه داری و به ستمی که به آنها می رود توجه می کند و پایانی هولناک دارد) و یا فیلم  مرد خشن (1952) در همین زمینه است.
 بونوئل
در فیلم هایی مانند ویریدیانا( 1961) و یا خاطرات یک مستخدمه( 1964)، تریستانا( 1970 ) و جذابیت پنهان بورژوازی(1972) واساسا بیشتر آثار بونوئل، تصویری از تمامی طبقات جامعه هر کدام در جای خود ارائه می شود؛ اشراف رو به مرگ، بورژوازی تازه به دوران رسیده، خرده بورژوازی مرفه و میانه حال شهری، طبقه ی دهقان و کارگر و در کنار این ها نیمه پرولتاریای فقیر و بی چیز و لمپن پرولتاریا. در این آثار نه تنها چهره  ی اشراف بلکه بورژوازی استثمارگر سودجو و حریص و جاه طلب با ظرافت هر چه تمام تر ترسیم می شود. بونوئل به ویژه نقش ارتش و کلیسا را در خدمت به نظام های دیکتاتوری و فاشیستی بورژوازی افشا می کند.
یکی از وجوه اصلی و شاخص آثار بونوئل مبارزه با خرافات و باورهای خشک مذهبی، خواه در میان توده ها و خواه در میان روشنفکران طبقات میانی و فقیر است. در آثار وی دو جهان بینی آن دنیایی بودن مذهبی و این دنیایی بودن رئالیستی در کنار هم ترسیم می شوند. مشهورترین این آثار شمعون صحرا (1965) و نازارین(1959)است که از زمره ی بهترین آثار وی به شمار می روند. در این آثار ریاکاری و فریب کشیشان و مذهب حاکم و نقش آن در کنار اشراف و بورژوازی استثمارگر و همچنین نظامیان فاش و رسوا می شود و در کنار آن «شهود»، «جذبه»،«مکاشفه»،« اشراق» و«عرفان»( همان دو فیلم مورد اشاره و همچنین ویریدیانا) و خلاصه این گونه علائق روشنفکران دینی، از نظر سیاسی منفعل، بی مایه و گریخته از مردم و یا ضد مردمی و اساسا ضد حرکت و ضرورت های تاریخی به تمسخر گرفته و نقد می شود.
کافی است که این گونه افشاگری های بونوئل را با گرایش های دینی و عرفانی ای مقایسه کنیم که در برخی آثار سینمایی ( مثلا آثار تارکوفسکی و آلن کاوالیه و...) مورد پسند تاریک فکرانی که عملا مزدور سرمایه داران و دولت های ارتجاعی ای همچون جمهوری اسلامی هستند وجود دارد تا تفاوت ها و تضادهای ژرف بین این دو گرایش در هنر آشکار شود.
ضمنا اشاره کنیم که گرچه سبک فرا واقع گرایی (سوررئالیسم) در برخی از آثار وی نافذ است و البته سهم اش هم گاه کوچک نیست، اما وی به طور مطلق به سبک سوررئالیستی و به ویژه  پس از دوره ی نخست و دو فیلم سگ آندلسی(1929) و عصر طلایی (1930)به مبانی فلسفی- ایدئولوژیک سورئالیسم وفادار نبوده، بلکه این سبک را بر بستر واقع گرایی که وی بیشتر به آن وفادار است، در آثارش به کار می برد. بونوئل در بخشی از دوره ی مکزیک اش و نیز در برخی فیلم هایش در دوره ی بعدی بیشتر یک واقع گرا است تا فرا واقع گرا. مثلا در آثار برجسته ای همچون فراموش شدگان، سوزانا و مردخشن واقع گرایی است که حضوری کاملا مسلط  دارد.
 از سوی دیگر گرایش به دیدگاه های فروید و نقش «ناخودآگاه» در هدایت کنش و رفتار و اعمال انسان نیز در برخی از فیلم های بونوئل رگه ای قوی را تشکیل می دهد اما نه به قیمت غرق شدن در آن و فراموش کردن واقع گرایی و نقش  اساسی آگاهی در اعمال انسان.( مثلا فیلم ال  1953 که در واقع کنکاشی در روان مخرب یک بورژواست و یا زندگی جنایت بار آرچیبالدو دلاکروز 1955 که با پیروز شدن بر موانع ذهنی و بازگشت شخصیت  اصلی به واقعیت، وضع وی به کلی تغییر می کند).
برخی از روشنفکران و منتقدین شیفته ی وی دو جنبه ی سوررئالیستی و نیز گرایش های فرویدی ای را که در برخی از فیلم هایش وجود دارد، برجسته می کنند و جنبه ی واقع گرایانه فیلم هایش را در حاشیه قرار می دهند. در حالی که بونوئل در آثار خویش سبک سورئالیسم را عموما در خدمت نگرش بنیانی و ساخت واری واقع بینانه و ماتریالیستی خود در آورده است و از روانشناسی برای تحلیل شخصیت هایش بر یک زمینه ی واقع گرایانه و ماتریالیستی بهره می برد، بی آنکه به مبانی اساسی فلسفی سوررئالیسم وفادار باشد و یا تبدیل به یک فرویدیست شود و اعمال شخصیت هایش را در زندگی از روی «ناخودآگاه»ی انبان شده بداند.
برای نمونه در اثر مشهورش ویریدیانا در حالی که به شرح و تبیین واقعیت های عینی اجتماعی- طبقاتی و مبارزه ی طبقات با یکدیگر و کنش های احساسی و عاطفی آنها می پردازد، برای بیان اینها از سبک سوررئالیسم و یا دیدگاه های فرویدی نیز کم و بیش استفاده می کند و این گرایش ها نیز در فیلم حضور دارند. و یا در فیلم فرشته ی نابود کننده(1962) در حالی که در آن محدوده و آنچه  را در اجتماع انسان های طبقات بالا می گذرد، تماما بر بستری واقع بینانه استوارمی کند اما این میان از برخی تمهیدات سوررئالیستی نیز بهره می برد.
 با این همه، چنان استفاده و بهره هایی به وسیله بونوئل و رشته ای که نظرات او را به سبک سورئالیستی و نظرات فروید متصل می کند به آن درجه نیست که به غرق شدن وی در اندیشه های ایده آلیستی سورئالیست ها و یا فرویدیسمی که «ناخوداگاه» را بنیان و اساس فعالیت ها و کنش انسان قرار می دهد، بینجامد. از سوی دیگر این ها به این معنا نیست که دیدگاه های بونوئل در فیلم هایش از دیدگاه مارکسیستی کاملا درست است و یا هر موضوعی که وی مورد بررسی قرار داده به گونه ای مطلوب این کار را انجام داده است. روشن است که برای ما فیلم هایی سرزمین بی نان، فراموش شدگان، سوزانا، ویریدیانا، خاطرات یک مستخدمه، نازارین و جذابیت پنهان بورژوازیجایگاه بالاتری نسبت به دیگرفیلم های وی دارند.   
به طورکلی فیلم های بونوئل بر زمینه ی اجتماعی - تاریخی استوارند و امر اساسی هدایت کننده ی افکار و اعمال شخصیت های وی را منافع طبقاتی تشکیل می دهد و وجود سوررئالیسم و یا فرویدیسم در بونوئل این گونه نیست که ذهن تماشاگر را در ورطه امور فرا واقعی و یا خیال پردازی های بی مایه ی فرویدی غرق کند.
 ضمنا به این نکته اشاره کنیم که بسی از وجوه غیر واقعی( نمادها، وجوه و شرایط غیر واقعی و غیره) که بونوئل در آثارش به کار می گیرد شاید آن قدر که برای برخی فرهنگ ها مانند فرهنگ ما بیگانه است، برای مردمی که بونوئل به آنها تعلق دارد یعنی اسپانیایی ها و اروپایی ها بیگانه نباشد و آنها راحت تر با این گونه گرایش ها در فیلم هایش کنار بیایند.
ژاپن
 در ژاپن نیز کارگردانان سینما روی به سوی طبقات زحمتکش  می آورند. میزوگوشی با سانشوی مباشر(1954) که شرح اسارت بردگان یک فئودال ستمگر و رنجی که بر آنها می رود بخش مهمی از فیلم است) زندگی اوهارا (1952) و خیابان شرم (1956 که شرح زندگی زنان تن فروشی است که عموما از سر فقر و نداری به این کار روی آورده اند) و کوروساوا با هفت سامورایی 1954، در اعماق ( 1957بر مبنای نمایشنامه گورکی) و بالا و پایین ( 1963) دودسکادن ( 1970) و ماساکی کوبایاشی با فیلم های مشهورش هاراکیری (1962) و سرنوشت بشری( 1959فیلمی طولانی ) که شرح زندگی و مبارزات یک مبارز است.
هفت سامورایی را باید یکی از شاهکارهای سینمای پیشرو و مبارز در قرن بیستم نامید. مضمون اساسی این فیلم  تلفیق آگاهی و تخصص یا حرفه ای بودن با توده های زحمتکش دهقان در مبارزه ی طبقاتی است. همچنین نشان می دهد که در اینجا مهم اتکاء به خود توده های دهقان، سازمان دادن آنها و رساندن آنها به خود باوری و مبارزه ی خود آنهاست.
همچنان که می بینیم پیشروترین هنرمندان قرن نوزدهم و بیستم توجه اساسی خود را معطوف طبقه کارگر، دهقانان و نیز خرده بورژوازی تهیدست و نیز روشنفکران وابسته به این طبقات کرده اند. اینان در عین حال به لایه های میانی و مرفه خرده بورژوازی و نیز بورژوازی توجه کرده اند اما به هیچ وجه در جانب آنان قرار نگرفته اند بلکه برعکس یا آنها را افشا کرده اند و یا از بی حاصلی مسیری که در زندگی انتخاب می کنند، نقد به عمل آورده اند. تازه ما خلاصه وار و تنها برجسته ترین نمونه ها را آورده ایم که مشت اند نمونه خروار و تا حدودی شاخص ترین هایی بود که وجود داشته است و بی تردید موارد بسیاری هست که ما به آنها اشاره نکرده باشیم.
امریکای لاتین، افریقا، آسیا
تقریبا از اوائل نیمه نخست قرن بیستم و به ویژه پس از جنگ جهانی دوم آثار ادبی و هنری در کشورهای زیر سلطه ی آسیا، آمریکای لاتین( که در زمینه ی ادبیات یک دوره ی اوج داشته است) و نیز افریقا رو به سوی توده های زحمتکش و طبقه کارگر داشتند؛ گرچه به واسطه استبداد، دیکتاتوری های نظامی و اختناق و سانسوری که در این کشورها وجود داشت آن شرایط به نسبه آزادی  که در کشورهای امپریالیستی فراهم بود، وجود نداشت و بنابراین هنر و ادبیات برخی از این کشورها تا حدود زیادی زیر تسلط سانسور پا گرفت. در این مورد ترکیه یکی از شاخص ترین هاست و یلماز گونی سینماگر انقلابی ترک یکی از مشهورترین ها.
ادامه دارد.
م-  دامون
تیرماه 1400
 یادداشت ها
1-  می توان برخی از فیلم های الیاکازان را که پیش از وا دادن اش به طبقه ی حاکم آمریکا و لو دادن دوستان حزب کمونیست اش ساخته بود، در این چارچوب دانست. فیلم های پس از این دوره ی وی از جمله در بارانداز( 1954) و زنده باد زاپاتا( 1952) نیز نیازمند بررسی و تحلیل ویژه ای است که از حوصله ی این مقال بیرون است.  
2-   فیلم سرزمین شمالی به مساله ی ستم جنسی ای که بر کارگران زن در محیط کار می رود توجه دارد، اما در این مورد، بیشتر تضاد میان کارگران زن و مرد را برجسته می کند و به طور کلی دیدگاه اش در مسائل کارگری و نظام حاکم بر دادگاه ها و غیره در چارچوب لیبرالی - بورژوایی است.
3 -   وجود این گونه نگاه به زنان پیش از این گونه ی سینمایی، در فیلم سازانی مانند فریدریش ویلهلم مورنائو( طلوع: آواز دو انسان 1927) نیز وجود داشته است. آنچه که جلب توجه می کند این است که مرد این فیلم که به توده های زحمتکش روستا تعلق دارد، نه خود را بلکه زنی (افسونگر؟) را که در سر راه زندگی اش سبز شده است، مقصر گسسته شدن پیوندش با همسرش می داند و جدا از همسر خود که در بخش نخستین فیلم  قصد جان اش را می کند، پس از بازیابی دوباره ی احساسات نیک خود نسبت به همسرش، در صدد کشتن این زن« افسونگر» نیز بر می آید. گویی دو زن، هر دو در زمان های معینی، مانع خوشبختی و کامیابی وی بوده اند. یکی همچون مانعی در راه دلداده گی دروغین به زن«افسونگر» و دیگری همچون مانعی که روابط گذشته ی وی با همسرش که اینک علاقه ی خود را نسبت به وی دوباره بازیافته، تیره و تار کرده است. جالب این است که تحول مرد از آنجا آغاز می شود که همسرش محرک او در دوباره یابی گذشته و آوردن آن به حال می گردد و آن را زنده می کند.
4 -    کتاب های استعمار و ضد استعمار در سینما و نیز فصلی در سینما (هر دو ترجمه ی پرویز شفا) از کتاب های خوب در باره ی سینمای مبارز و انقلابی در کشورهای جهان و از جمله فرانسه است. در کتاب نخست چه باید کرد گودار و گورن در مورد سینمای پیشرو نیز درج شده است( و به گمانم عبارت مشهور و انقلابی ژان لوک گودار که« سینما سلاحی است که در هر فریم آن 24 گلوله شلیک می شود» در یکی از مقالات همین کتاب است.
 

۱۴۰۰ مرداد ۳۰, شنبه

اطلاعیه ی حزب کمونیست(مائوئیست) افغانستان سقوط رژیم دست‌نشانده، شکست ننگین امپریالیسم امریکا و بازگشت بنیادگرایی طالبان در قدرت

 

اطلاعیه ی حزب کمونیست(مائوئیست) افغانستان  

 سقوط رژیم دست‌نشانده، شکست ننگین امپریالیسم امریکا و بازگشت بنیادگرایی طالبان در قدرت

 
۳۱ اگوست (۹ سنبله) آخرین موعد خروج نیروهای اشغالگر امپریالیستی از افغانستان بود، اما رژیم دست نشانده در ۱۵ اگوست (۲۴ اسد) سقوط کرد. با وجود تاکید مکرر مقامات آمریکایی بر این که «اتفاق سایگون» در افغانستان تکرار نخواهد شد، «اتفاق کابل» به مراتب بدتر از آن رقم خورد. در همان روزی که کابل به دست طالبان سقوط کرد، هزاران نفر از نیروهای نظامی آمریکا مشغول تخلیه سفارت این کشور و انتقال آن‏‏ها به فرودگاه کابل بودند و دود تیره از سفارتخانه آمریکا و دیگر سفارتخانه‏ های غربی بلند بود که گفته می‌شد اسناد محرمانه ‏شان را آتش می‏ زدند. در ‏زمانی ‏که طالبان در پشت دروازه‏ های کابل رسیده بودند، مقامات آمریکایی و غربی از آن‏ها با هشدار می‌خواستند تا پیشروی نکرده و منتظر انتقال «مسالمت ‏آمیز» قدرت باشند. کل ماجرا، از خروج مخفیانه ‏ی نیروهای اشغالگر امریکایی از پایگاه نظامی بگرام در نیمه شب تا ترک سفارتخانه امریکا در کابل، نمایش حیرت‏ انگیز و دراماتیک از شکست نظامی و سیاسی پروژه تجاوزکارانه امپریالیستی آمریکا در افغانستان بود.
اکنون امپریالیسم آمریکا، در تلاش است تا شکست بزرگ خود در افغانستان را کوچک جلوه دهد. آن‏ ها تاکید می‏کنند که پروژه آنها در افغانستان هدف مشخصی را دنبال می‌ کرد و آن عبارت از نابودی القاعده و کشتن اسامه بود که در سال ۲۰۱۱ انجام شد. بایدن و اطرافیان اش اهداف دولت سازی امپریالیستی در افغانستان را منکر می شوند. شعارهای ایجاد نهادهای دولتی مدرن، حقوق بشر و آزادی زنان فراموش شده است. بایدن در این شکست، مردم افغانستان را مقصر می داند که قادر به دفاع از خود و زندگی صلح‌آمیز نیستند. با مقصر دانستن مردم افغانستان، سردمداران امپریالیسم امریکا در تلاش اند تا نقش تجاوزگرانه شان را در ویرانی افغانستان و ایجاد بحران و هرجومرج ۴۰ ساله در این کشور پنهان کنند. اما جنایت امپریالیسم امریکا، در ویرانی و ایجاد بحران و حرکت قهقرایی افغانستان بر همگان واضح و روشن است.
شکست ننگین آمریکا در افغانستان، بیش از هر چیز بیان این است که امپریالیست‌ها ببر کاغذی هستند. این ببر کاغذی در مرحله زوال قرار دارد و نشان‌‏های افول هژمونی، کاهش نفوذ دیپلماسی و قدرت نظامی جنایتکارانه‏ اش هر روز بیشتر از پیش آشکار می گردد. ایالات متحده در ختم دوره ریاست جمهوری بوش به شکست خود در افغانستان پی برده بود. بههمین دلیل دولت اوباما در مورد کاهش تلفات و خروج از افغانستان صحبت می‏ کرد. اما برخلاف دولت او زیر فشار پنتاگون و صنعت اسلحه، به افزایش نیروهای اشغالگر آمریکایی برای سرکوب طالبان ادامه دادند.
ایجاد و تشکیل نیروهای امنیتی دفاعی رژیم دست نشانده مهم ترین و گرانترین بخش پروژه «بازسازی» و «دولت ‏سازی» نیروهای اشغالگر امریکایی در افغانستان بود. در ژانویه ۲۰۱۵ نیروهای اشغالگر امریکا به ‏گونه‌ ای رسمی به جنگ امپریالیستی آمریکا در افغانستان «پایان» دادند و مسئولیت جنگ را به نیروهای امنیتی رژیم واگذار کردند. با این وجود اشغال کشور ادامه یافت، هر چند نیروهای اشغالگر از میدان نبرد زمینی فاصله گرفته بودند و تنها به ‏حمایت هوایی و آموزش نیروهای امنیتی رژیم می‌ پرداختند، اما جنگ طالبان ادامه یافت و تلفات زیادی به نیروهای امنیتی وارد گردید.
در ماه اپریل، بایدن در یک کنفرانس مطبوعاتی که خبر خروج نیروهای آمریکایی را از افغانستان اعلام کرد، شمار نیروهای امنیتی رژیم را ۳۵۰۰۰۰ اعلام کرده و آن را قابل مقایسه با ۷۵۰۰۰ نیروی طالبان نمی‌دانست. بایدن همچنین تاکید کرد که نیروهای رژیم مسلح و مجهزتر هستند. بنابراین، دولت ایالات متحده براین باور بود که نیروهای رژیم می ‏تواند بدون حمایت هوایی نیروهای امریکایی به جنگ ادامه دهد. اما این ارزیابی اشتباه از آب در آمد، زیرا نیروهای امنیتی رژیم یک نیروی مزدور و فاقد تعهد و اراده جنگی بودند.
افزون برآن، رژیم دست نشانده ی فاسد، چنانچه اشرف غنی اعتراف نموده بود، وزارت داخله که قسمت اعظم نیروهای امنیتی رژیم را شامل می‏ شد، «قلب تپنده فساد» بود. مقامات رژیم دست‏ نشانده از جمله افسران و سربازان، موقعیت خود را فرصتی برای کسب سود و سرمایه میدیدند. چنانچه مقامات سیاسی و نظامی رژیم دست‏ نشانده و زورمندان برای ساختن قصرهای مجلل و داشتن بیشترین ماشین ضد گلوله  با هم رقابت داشتند. اما توده ‏های مردم از فساد، زورگویی و خشونت در نهادهای دولتی به ‏ستوه آمده بودند.
 طبقه ی حاکمه ی افغانستان در رژیم دست ‏نشانده که در بیست سال گذشته به امپریالیست‏ های اشغالگر خدمت کردند، متشکل از دو گروه بودند. یک گروه آن تکنوکرات ‏های تحصیل کرده غربی بود که مورد توجه سیاستمداران غربی قرار داشتند. آن‏ها در بیست سال گذشته سهم کلان ‌تری از قدرت سیاسی را در اختیار داشتند. اشرف غنی، رئیس جمهور فراری رژیم، نمونه‌ای از این گروه است. او قبل از آمدن به افغانستان در سال ۲۰۰۱، استاد دانشگاه جان هاپکینز بود. گروه دوم در ترکیب رژیم، جنگ سالاران و نیروهای جهادی بودند که برای اشغال افغانستان به امپریالیسم آمریکا خدمت کردند و به عنوان سربازان زمینی نیروهای متجاوز امپریالیستی نقش بازی کردند. هر دو بخش این رژیم به یک اندازه فاسد، ضدمردمی، ضدملی و مطیع اربابان امپریالیستی بودند. به‏عنوان مثال، کرزی، معاون اش فهیم و نزدیکان آنان حدود یک میلیارد دلار از یک بانک خصوصی در کابل غارت کردند. این یک انتقال ساده پول دولتی به چند فرد مشخص بود. در بیست سال گذشته مقامات ارشد دولتی بخش زیادی از زمین‏ های دولتی را غصب کردند، امری که در تاریخ کشور بی سابقه بود. بنابراین، سیستم رژیم دست‏ نشانده از بالا به پایین فاسد بود و افسران و سربازان دولتی نیز مهمات و بنزین را دزدیده و می فروختند.
سربازان در نهاد‏های امنیتی رژیم دست ‏نشانده که ماه ‏ها همین معاش ناچیز هم به ایشان نمی ‏رسد، هیچ اعتمادی به وعده ‏ها و شعارهای پوچ افسران فاسد و سران رژیم نداشتند. واضح بود که آنها حاضر نبودند برای رژیمی که متعلق به طبقه بورژوا فئودال کمپرادور است و زندگی اشرافی دارند و غرق در فساداند، بجنگند و بمیرند. دلیل اصلی سقوط این رژیم را باید در پوشالی بودن آن، عدم حمایت مردم و فساد مالی گسترده آن دید.
امپریالیسم آمریکا برای نجات رژیم دست نشانده روند «صلح» دوحه را آغاز کردند. اما این تلاش ‏های دیپلماتیک آمریکا در دوحه کاملاً شکست خورد و نتوانست جلوی سقوط رژیم دست ‏نشانده را بگیرد.
تصرف کابل توسط طالبان، پایان اشغال نظامی افغانستان و شکست نظامی امپریالیسم آمریکا در این کشور است. طالبان در اولین کنفرانس مطبوعاتی خود در کابل گفت که آن‏ها در حال رایزنی درباره سیستم سیاسی آینده هستند. به ‏نظر می‏ رسد که سرعت پیروزی طالبان، آن‏ها را نیز غافلگیر کرده است. طالبان ایده و طرح روشن برای سیستم سیاسی آینده ‏شان ندارند. آنان می‌گویند سیستم آینده اسلامی و فراگیر خواهد بود. اکنون که طالبان با حمایت کشورهای ارتجاعی منطقه به خصوص پاکستان در جنگ پیروز شده‌اند، ساختار سیاسی کشور را مطابق به باورهای تندروانه خود شکل خواهند داد. طالبان در منگنه ی خواست‏ ها و مطالبات جنگجویان اش که زیر پرچم امارت اسلامی جنگیده ‏اند و فشارهای کشورهای امپریالیستی و منطقه به منظور ایجاد دولت فراگیر و قابل قبول، گیر کرده است. این امر ممکن است اختلافات درونی آن‏ها را تشدید کند و یا همانند امارت اسلامی دو دهه قبل شان منزوی گردد. با این‏ حال، به ‏نظر می‏رسد که طالبان در تلاش کسب اعتماد از سوی کشورهای امپریالیستی و جامعه بین‌المللی هستند. سیستم حکومتی امارات اسلامی که توسط شورای آخوندها به رهبری یک امیرالمومنین اداره می‏ شود، مورد نفرت اکثریت از مردم افغانستان  قرار دارد. سخنگوی طالبان اشاره کرد که آن‏ها در حال رایزنی هستند و ممکن است نام دیگری برای این نظام‌ شان انتخاب کنند. تمایل طالبان برای تغییر نام امارت اسلامی و پرچم ‏شان، در حقیقت انعطاف‏ پذیری سیاسی و تلاش برای جلب رضایت قدرت‏ های امپریالیستی و سایر نیروهای داخلی و آمادگی تقسیم قدرت از طرف آن‏ها را نشان می‏ دهند.
با این ‏حال، بدیهی است که طالبان اکنون انحصار قدرت را در اختیار دارند. نظام سیاسی آن‏ها، جدا از هر عنوانی که به آن داده شود، یک حکومت تئوکراتیک و متحجر تحت سلطه ی طالبان خواهد بود و نظام آینده آن‏ها دیکتاتوری طبقه ی فئودال بورژوا کمپرادور با تازیانه تئوکراسی سختگیرانه خواهد بود. طبقات فئودال بورژوا  کمپرادور به محوریت طالبان در این رژیم به غایت مرتجع و واپسگرا جمع خواهند شد. ماهیت تئوکراتیک این دیکتاتوری باعث سرکوب شدید اجتماعی، افزایش خشن ستم بر زنان و ستم ملی و ستم مذهبی خواهد شد.
بنابراین، اردوگاه انقلاب برای مبارزه انقلابی علیه سلطه امارت اسلامی طالبانی باید آماده شود. تضاد عمده فعلی کشور تضاد بین خلق‌های تحت ستم کشور و حاکمان جدید فئودال بورژوا کمپرادور طالبانی و جهادی و حامیان امپریالیست شان است. تضاد و تبانی بین اردوگاه‌های ارتجاعی مختلف در طبقات حاکم همچنان ادامه خواهد داشت که نشان ‏دهنده تضادها و تبانی بین قدرت ‏های مختلف امپریالیستی و ارتجاعی جهانی است. علیرغم این تضادها، رژیم نیمه‏ مستعمراتی نیمه ‏فئودالی جدید در افغانستان تابع نظام امپریالیستی جهانی و قدرت‌‌های امپریالیستی خواهد بود. با عقب‏ نشینی و کاهش نفوذ امپریالیسم آمریکا در منطقه، رژیم جدید به امپریالیست‏ های روسیه و سوسیال امپریالیست‏ های چینی نزدیک می‌شود. اما با وجود آن مداخله امپریالیست‌های امریکایی و متحدان اش در امور کشور نیز ادامه خواهد داشت و افغانستان همچنان میدان رقابت قدرت‌های امپریالیستی و ارتجاع داخلی خواهد بود. اکنون که رژیم دست‌نشانده فروپاشیده است، قدرت‏ های امپریالیستی و از جمله آمریکا در تلاش اند نفوذشان را بر رژیم طالبان حفظ کرده و از آن حمایت کنند.
توده ‏های مردم با تجربه‌ای که از زندگی تحت رژیم طالبان دارند، از این گروه متنفراند و به ‏همین دلیل بسیاری از مردم از شهرها و روستاها در حال فرارند و بسیاری منتظراند تا فرصت فرار از کشور مساعد شود. رکود و وحشت بر کشور سایه افکنده است و همین شیرازه نیم ‏بند و ویرانه کشور در حال فروپاشی است. طبیعت ارتجاعی و سرکوبگر طالبان توده ‏ها را بیشتر به ‏مبارزه و مقاومت در برابر سیاست ‏های ارتجاعی و ضدمردمی این گروه سوق می‏ دهد. اردوگاه انقلابی باید چالش ‏ها و فرصت ‏های پیش رو را جدی گرفته و برای آن برنامه ‏ریزی کند. رژیم تندروانه مذهبی طالبان ترکیبی کشنده از استثمار و ستم طبقاتی، ستم جنسیتی و ملی بوده و ضامن روابط اجتماعی نیمه‏ فئودالی و نیمه‏ مستعمراتی منسوخ خواهد بود. حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان تلاش می‏ کند تا نقش خود را در تقویت اردوگاه انقلابی و ارائه یک جایگزین انقلابی ایفا کند.
 
حزب کمونیست (مائوئیست) افغانستان
۳۰ اسد ۱۴۰۰

۱۴۰۰ مرداد ۲۷, چهارشنبه

جایگزینی ارتجاع کهنه پرست طالبان به جای ارتجاع شبه مدرن غربی در افغانستان

 

جایگزینی ارتجاع کهنه پرست طالبان به جای ارتجاع شبه مدرن غربی در افغانستان

 
پس از مصالحه ی امپریالیسم آمریکا با سران طالبان و چراغ سبز آمریکا به طالبان برای فتح افغانستان، این نیروها با سرعتی فزون از حد پیشروی کردند و در کمتر از یک ماه شهرهای اصلی را متصرف شدند و کابل نیز در یک توافق به آنها هدیه شد. این گونه، طالبان نیروی حاکم جدید در افغانستان گردیدند.
مسائلی که در این قضیه اهمیت درجه اول دارند عبارتند از نقش امپریالیسم آمریکا، دولت دست نشانده ی اشرف غنی، طالبان و نیروهای پشتیبان طالبان که امپریالیسم روسیه و متحد کنونی اش چین هستند. نقش کشورهای زیر سلطه ای مانند پاکستان و جمهوری اسلامی در قضیه بیش از آنکه هویت مستقلی داشته باشد، در خدمت قدرت های بزرگ و دارای منافع اصلی است.
امپریالیسم آمریکا و متحدین غربی اش
برنامه ی امپریالیسم آمریکا (و کلا امپریالیست های غربی) بیرون بردن نیروهای نظامی اش از کشورهایی است که در آنها در گیر جنگ بوده است، و این به ویژه سه کشور سوریه، عراق و افغانستان را شامل می شود. علل این عقب نشینی ها در درجه ی نخست شکست هایی است که آمریکا و غرب در این کشورها خورده و نیز بحران اقتصادی درونی آمریکا و تلفات به بار آمده و مخارجی است که جنگ های مزبور و نیز تداوم حضور نیروهای آمریکایی در این کشورها به عهده ی طبقه ی کارگر و خلق آمریکا گذاشته است. در صورتی که همه چیز بر وفق مراد سران آمریکا و غرب بود، امپریالیست ها تن به بیرون بردن نیروهای خود از این کشورها را نمی دادند.
به طور کلی توانایی های امپریالیست های غربی و در راس شان آمریکا، دچار افت چشمگیری شده است. این امر در ناتوانی امپریالیسم آمریکا در برقراری«نظم نوین جهانی» خود را نشان می دهد. این کشور که در پی سقوط دولت سوسیال امپریالیسم شوروی قلدرتر از پیش شده بود و گمان می کرد که اکنون می تواند سروری امپریالیسم جهانی را برای چندین دهه برای خود بیمه کند، به مرور متوجه ناتوانی خود شد. آنها به ویژه با حمله به افغانستان و عراق و تبدیل این دو کشور به مستعمره ی خود سرمست شدند اما با تحمل تلفات فراوان نیروهای خود و هزینه های گزاف نظامی مجبور شدند که با واقعیت کنار آیند و به تدریج  نیروهای خود را از این کشورها بیرون برند. طرح مساله ی بیرون بردن نیروها، در زمان دولت اوباما شکل گرفت. ترامپ با هارت و پورت فراوان این کار را ادامه داد و بایدن به ویژه در مورد افغانستان کار را تمام کرد و در توافقی با طالبان پذیرفت که این کشور را از نیروهای خود تخلیه کند و عملا کشور را به طالبان سپارد.
مصالحه ی مزبور و توافق آمریکا با طالبان جدای از هر توجیه تاکتیکی و یا استراتژیکی که از جانب آمریکایی ها داشته باشد و هر نوع زدو بندی که در آن با طالبان صورت گرفته باشد و هر نوع عدول نسبی ای که از آن به وسیله ی طالبان صورت گرفته باشد، در مجموع نشانگر شکست آمریکا و ناتو در افغانستان است.
درمورد ضعف آمریکا و امپریالیست های غربی نباید زیادروی کرد. آمریکا و کشورهای متحد غربی اش تا کنون عمدتا از کشورهایی عقب نشینی کرده اند و یا در مورد آنها تغییر سیاست داده اند که پیش از این در دست سوسیال امپریالیسم شوروی بود و در پی ایجاد«نظم نوین جهانی» می خواستند که تجدید تقسیم امپریالیستی جدیدی را شکل دهند. این تجدید تقسیم تا حدودی پیش رفت اما مجددا به عقب برگشت. سوریه دوباره به دست امپریالیسم روسیه افتاد و وضع کنونی افغانستان نیز نشانگر آن است که کشوری که مشکل اساسی برای ارتباط با طالبان ندارد، امپریالیسم روس و متحد کنونی اش چین رویزیونیستی و سرمایه داری است.
«خیانت امپریالیست ها»!؟
«فتنه‌گری، شکست، باز هم فتنه‌گری ، باز هم شکست... و سرانجام نابودی ـ چنین است منطق امپریالیست ها و تمام مرتجعین جهان نسبت به امر خلق؛ آنها هرگز خلاف این منطق عمل نخواهند کرد و این قانونی است مارکسیستی. وقتی‌که ما می‌گوییم « امپریالیسم وحشی و درنده‌خوست»، منظورمان اینست که سرشت امپریالیسم هرگز تغییر نخواهد کرد. امپریالیست ها حتی تا دم مرگ هم ساطور قصابی خود را به زمین نمی‌گذارند و هیچ گاه به بوداییان نیک صفت تبدیل نمی‌شوند.»( مائو تسه دون، تصورات واهی ره به دور افکنید، و خود را برای مبارزه آماده کنید 14اوت 1949 آثار منتخب جلد4)
آنچه که مضحک است، نظر برخی از افراد و جریان ها سیاسی و نیز تا حدودی افکار رایج است که از«خیانت امپریالیسم آمریکا» به خلق افغانستان و یا دولت مزدور اشرف غنی صحبت می کنند.
 در مورد دولت مزدور و دست نشانده، باید گفت که امپریالیست ها پشیزی برای نوکران خود ارزش قائل نیستند. رضا خان نوکر بیست ساله شان را آن گاه که نخواستند به افریقا تبعید کردند و نیز از محمدرضا شاه زمانی که دیگر به دردشان نمی خورد خواستند که بار و بندیل اش را ببندد و از کشور بیرون برود. از آن گذشته در ایران دیدیم که چگونه سران ارتش را در خدمت دولت مرتجع اسلامی گماشتند تا اینها نیز بعد از استفاده از آنها یکی پس از دیگری به درک واصل کنند. دعواها و جروبحث ها درون امپریالیست ها آمریکا بین حزب جمهوری خواه و دمکرات و یا در انگلستان بین حزب مرتجع کارگر و حزب حاکم و اتهام وارد کردن به یکدیگر که دولت و یا مردم افغانستان را تنها گذاشتند، تا حدودی شامورتی بازی امپریالیست ها و اجرای نمایش«کی بود کی بود من نبودم» شان- زیرا پروژه ی مصالحه با طالبان از پیش شروع شده بود و همه ی جناح های حاکم در کشورهای امپریالیستی غرب از آن اطلاع داشتند- و نیز برای پنهان کردن نقاط ضعف شان است و تا حدودی نیز مورد استفاده ی یک حزب و یک جناح  برای ضربه وارد کردن به حزب و جناح دیگر برای دوره های آتی انتخابات قرار می گیرد.
اما در مورد خلق افغانستان، خیانت امپریالیست ها معنایی ندارد جز آنکه آنها را«بودائیان نیک صفت» بدانیم و برای آنها نقش «دوست» و یا «خدمتگزار» خلق قائل شویم. چرا که خیانت در مورد«دوست» معنا پیدا می کند. امپریالیست ها نه تنها هرگز دوست طبقه ی کارگر، دهقانان و خلق ها نیستند بلکه دشمن اصلی آنها خواه در  کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره و خواه در خود کشورهای امپریالیستی هستند. زمانی که امپریالیسم آمریکا و متحدین غربی اش و در صدر آنها انگلستان دسیسه چین به افغانستان حمله کردند و آن را اشغال و تبدیل به مستعمره نمودند بزرگترین دشمنی را در حق طبقه ی کارگر، دهقانان و خلق افغانستان کردند. و اکنون تنها آن کسانی که خوشبین به ورود امپریالیست ها به یک کشور زیرسلطه و برقراری «دموکراسی»،« اقتصاد پیشرفته» و «فرهنگ مدرن غربی» هستند گمان می کنند که امپریالیست ها به خلق افغانستان«خیانت» کردند. برای امپریالیست ها «خیانت» به هیچ خلقی معنایی ندارد. آنها به دنبال منافع اقتصادی و سیاسی خود هستند و هر زمان این منافع ملزم شان کند می آیند و هر زمان که مجبورشان کند می روند.         
 دولت دست نشانده ی اشرف غنی
 این دولت نماینده سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور و فئودال- کمپرادور افغانستان و نوکر امپریالیسم آمریکا و غرب بود. طی بیست سالی که از عمر این دولت می گذشت نه تنها هیچ گونه اصلاحات اساسی اقتصادی ساختاری در افغانستان صورت نگرفت بلکه وضع افغانستان از آنچه بود بدتر شد. فقر، بیکاری و اعتیاد شدت گرفت و افزون بر آنها فشارهای همه جانبه بر اقلیت های  ملی و قومی و مذهبی کماکان به موجودیت خود ادامه داد. تنها اموری که تفاوت این دولت سرمایه دار- فئودال کمپرادور را با دولت پیش از آن یعنی طالبان رقم می زد، آزادی های نسبی اجتماعی، رفع جزیی از فشارها به زنان و البته در کنار آن تبدیل زنان به ابژه های جنسی طبقه ی حاکم و نیز اندکی گشایش در نظام آموزشی بود.
علت اساسی سقوط این دولت در مدتی بسیار کم، مخالفت عمیق خلق افغانستان با امپریالیست های اشغالگر غربی و در راس آنها آمریکا و دولت دست نشانده ی اشرف غنی، تبدیل افغانستان به مستعمره و تداوم جنگ خانمان سوز طولانی مدت در افغانستان بود. به دلیل وجود و ادامه جنگ در افغانستان، طبقه ی حاکم، سران دولت و عمده ی کسانی که پستی و مقامی در این دولت داشتند در پی استفاده از موقعیت برای دزدی و مال جمع کنی بودند و از این رو فاصله ی طبقاتی به شکلی وحشتناک در افغانستان گسترش یافت و خشم و کینه ی توده های تهیدست و فقیر مردم از دولت را به شدت دامن زد.
جدا از مخالفت عمومی و عمیق طبقات خلقی افغانستان با امپریالیست های و دولت اشرف غنی، نیروهای ارتش مزدور افغانستان که گفته می شد نزدیک به 200 تا 300 هزار نفر هستند و اکنون گفته می شود که در حدود 50 هزار نفر بوده اند، نفرت عمیقی از حکومت افغانستان و سران آن و همچنین نیروهای امریکایی و غربی داشتند. آنها می دانستند که گوشت دم توپ امپریالیست های آمریکایی و غربی و نیز حکام دست نشانده افغانستان بوده و هستند و از این رو تمایلی جدی برای جنگ با طالبان نداشتند.
به این ترتیب علل اساسی تسلیم شدن سریع شهرهای بزرگ افغانستان، نفرت عمومی خلق افغانستان از امپریالیست های اشغالگرو دولت حاکم، بی علاقه گی سربازان ارتش برای جنگ به خاطر امپریالیست ها و دولت حاکم و آگاهی سران ارتش مزدور از زد و بند امپریالیست ها با طالبان برای تسلط بر افغانستان و در نتیجه بی فایده بودن مقاومت بود. به اینها باید تاکتیک ایجاد رعب و وحشت در نیروهای مخالف و مردم به وسیله ی طالبان و نیز کمک های نظامی پاکستان را نیز اضافه کرد.    
 طالبان
« طرح ايجاد طالبان از سوی انگلستان، آموزش آنان از سوی آمريكا، كمك های مالي به آنان از سوی عربستان و زمينه و محل حضور و آموزش آنان پاكستان بوده است.» این ها سخنان بی نظیر بوتو یکی از روسای جمهور پیشن پاکستان است.
طالبان هیچ گونه زمینه ی اصیل ملی ندارد. این جریان از نظر اقتصادی بیشتر نماینده فئودال - کمپرادورها و نیز تا حدودی سرمایه داران کمپرادور سنتی افغانستان می باشد و از نظر اجتماعی به عقب مانده ترین، سنتی ترین و کهنه پرست ترین لایه های دهقانان و خرده مالکین شهر و ده متکی است. طالبان خواهان پیاده کردن احکام شریعت اسلامی و بنابراین عملا از نظر سیاسی برقراری حکومت استبداد دینی و از نظر فرهنگی و آموزشی کهنه ترین و مرتجع ترین گرایش های مذهبی است. طالبان یک جریان انحصار طلب است و همه ی قدرت را برای خود می خواهد و بر خلاف وعده هایی که می دهد نه تنها نمی تواند از نظر اقتصادی، افغانستان مستقلی بنا نهد، بلکه قادر نیست ستم های ملی، قومی و مذهبی را به طور ریشه ای رفع کند. بدترین وجه طالبان رفتار آن در مورد زنان بوده است و سیاست های کنونی آنها نیز نشان می دهد که جز ستم و رنج برای زنان و آینده ی آنان چیزی نخواهند داشت. آنها در همین روزهای نخست نشان داده اند که اگر هم تغییراتی کرده اند در بنیاد و اساس بینش های مرتجعانه شان نیست، بلکه در این است که چگونه برای کنترل وتسلط یافتن بر اوضاع سیاستمدارانه تر رفتار کنند و یا چگونه با مرتجعینی همانند خودشان از جمله جمهوری اسلامی کنار بیایند. از این رو حکومت آنها همچنان که پیش از این تجربه شد نمی تواند ثبات و بقا یابد و حتی چنانچه به پشتیبانی قدرت های غربی و یا روسیه و چین تداومی پیدا کند، تداوم آن در امنیت نخواهد بود و بدون تردید جنگ های نوینی را بر انگیخته و دامن خواهد زد.
 روسیه و چین
این دو کشور در پشتیبانی از طالبان ظاهرا چیزی کم نگذاشته اند تا حدودی به این امید که با بیرون رفتن امپریالیسم آمریکا و غرب و یا ضعیف شدن نفوذ اقتصادی- سیاسی آنها در افغانستان از خوان یغمای  این کشور بهره ای بیشتر از سابق بگیرند. با توجه به این که هنوز سران طالبان دولت خود را بنیان ننهاده اند و مواضع سیاسی و اقتصادی آنها اعلام نشده است و همچنین هنوز شکل ایجاد روابط نوین سیاسی و اقتصادی بین امپریالیست های غربی با حکومت طالبان و چگونگی به اصطلاح «کمک های غرب» به افغانستان و حکومت طالبان که احتمالا در مصالحه ی کذایی بین آمریکا و کشورهای غربی با طالبان مقرر گشته، روشن نشده است، مشکل بشود بدون تردید و با دقت تمام در مورد آینده روابط اقتصادی - سیاسی طالبان با قدرت های امپریالیستی سخن گفت. به طور کلی، چنانچه وضع نه مطابق برنامه ی امپریالیست های غربی، بلکه مطابق میل این دو کشور مورد اشاره و نیز کشورهای دارای منفعت دیگری از جمله ایران پیش رود، افغانستان به سوی روسیه و چین چرخش خواهد کرد.
خلق افغانستان
 خلق افغانستان بیش از چهار دهه است که درگیر جنگ داخلی با امپریالیست های شرق و غرب می باشد. حضور سوسیال امپریالیسم شوروی و بلوک شرق، سپس امپریالیسم آمریکا و بلوک غرب صدمات فراوان به خلق افغانستان و در درجه ی نخست به طبقه ی کارگر و دهقانان و خرده بورژوازی افغانستان وارد کرده و این طبقات را به فلاکت و بدبختی کشانده و افغانستان را نیز به ویرانه ای تبدیل کرده است. حکومت استبدادی طالبان نیز وضع را بسیار بدتر از گذشته خواهد کرد. امید به آن که حکومت طالبان و در پشتیبانی از آن غرب و یا مثلا روسیه و چین بتوانند نقشی مثبت در توسعه ی اقتصادی افغانستان بازی کنند امید و خیالی باطل است. امپریالیست غربی که نشان داده اند، روس ها و چینی ها دندان تیز کرده برای چاپیدن افغانستان  نیزجز در پی منافع اقتصادی خویش نیستند و پروژه های احتمالی آنها بی تردید افغانستانی ویران تر به بار خواهد آورد و این گونه تضاد ملی و طبقاتی دامن زده خواهد شد. از نظر سیاسی نیز برقراری «امارات اسلامی» و انحصار طلبی طالبان تمامی تضادهای قومی، مذهبی و جنسی را شدت خواهد بخشید.   
به این ترتیب تضاد و جنگ بین  دو جبهه ی خلق و ضد خلق در افغانستان ادامه خواهد یافت و در صورت رشد نیروهای نوین و ایجاد یک جبهه متحد خلق در افغانستان به رهبری طبقه ی کارگر افغانستان و حزب کمونیست (مائوئیست) آن و تبدیل جنگ های پراکنده ی کنونی به یک جنگ انقلابی، توده های استثمار شده و ستمدیده ی افغانستان در راهی نو گام خواهند گذاشت.  
 
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
28 مرداد 1400

۱۴۰۰ مرداد ۲۴, یکشنبه

« خانه تکانی» های بی پایان حکومتگران اشاره

 

« خانه تکانی» های بی پایان حکومتگران

اشاره 

 اشخاص انتخاب شده به عنوان معاون و وزرای کابینه ی رئیسی که «دولت حزب اللهی» خامنه ای به شمار می آید نشانگر انتقال قدرت به دزدترین، جانی ترین و کثیف ترین عناصر دفتر خامنه ای، سپاه پاسداران و نزدیک ترین متحدین خامنه ای یعنی دارودسته ای است که در دولت احمدی نژاد حضور داشته اند. با این وجود، تضادهای گوناگونی خواه از درون دفتر خامنه ای و خواه از درون افرادی که در رهبری بخش های اقتصادی و امنیتی سپاه هستند بیرون زده است که  اجازه سرباز کرده به آنها داده نشد و تلاش شد که به سرعت خفه شوند. از جمله متنی که به وسیله وحید حقانیان معاون دفتر خامنه ای نگاشته شد و در آن از کاندیداهایی که از انتخابات پا پس نکشیدند و اجازه ندادند که انتخابات نمایشی( یعنی آن گونه که واقعا بود- دامان) به نظر برسد قدردانی کرده بود و مورد شماتت سپاه قرار گرفت و همچنین لو رفتن گفتگوی مهدی چمران در مورد فشارهایی وارد شده در مورد انتخاب زاکانی به عنوان شهردار تهران و جار و جنجال های پیرامون آن که نشان از پاره کردن گرگ ها به وسیله یکدیگر داشت.
 این امور با عدم شرکت صادق لاریجانی در مراسم تحریف رئیسی و نیز نامه ی لاریجانی به شورای نگهبان که در آن خواسته بود که مهر محرمانه را از روی نامه بردارند تا وی بتواند آن را برای اطلاع عموم منتشر کند تشدید شد. این اعمال نیز نشان از آن دارد که بخش هایی از محافظه کاران پشت این دو فرد هستند و آنها را تشویق می کنند که پا پس نکشند و ایستادگی کنند تا مبادا «حق و حقوق» جناح اینان نابود گردد.
 از سوی دیگر با توجه به وجود تضادهای بی شمار بین جناح ها و باندهای حاکم شده، مشکل به نظر می رسد که رئیسی( و دولت اش) بتواند شوکی به اقتصاد و یا سیاست خارجی وارد کند( در مورد سیاست داخلی و فرهنگ وارد کردن چنین شوک هایی بسیار مشکل تر و دور از ذهن تر است) و جز مشتی سیاست بازی ها( مثلا درخواست رئیسی از افراد گوناگون از جمله اصلاح طلبان برای نوشتن نظرات شان در مورد مسائل و مشکلات کشور) و یا مردم فریبی های بی مایه  برای این که مثلا گذشته خود و نوع افکار عمومی نسبت به خود را پاک کند، چیز بیشتری عاید نخواهد شد.
متن زیر کوتاه شده ی مقاله ای است که با عنوان مردم خشمگین، حکومت خامنه ای و تضادهای پیش رو چندی پیش در وبلاگ گذاشته شد. متن کامل مقاله ی مزبور کماکان در وبلاگ است.
24 مرداد 400       
 
« خانه تکانی» های بی پایان حکومتگران
اهداف کنونی باند خامنه ای و شرکا، بیرون کردن نشسته گان بر سفره ی غنایم و یکدست کردن هیئت حاکمه ایران است. این امر اکنون دیگر پوشیده نیست و حتی به گونه ای آشکارا به وسیله ی نوچه های خامنه ای جار زده می شود. آنها به صراحت می گویند که حکومت می خواهد«خانه تکانی کند». نتیجه آنکه «گرد و خاک» ها باید گرفته شوند و«آل و آشغال» ها باید بیرون انداخته شوند.
اما آیا این امر برای نخستین بار است که صورت می گیرد و یا چنانچه این حکومت بپاید برای آخرین بار خواهد بود؟ آیا اساسا برای حکومت کنونی شدنی است که به امر دو پاره گی ها و چند پاره گی های درونی پایان دهد؟
فرایند یکدست و یا یکپارچه شدن امری نسبی است و همواره نسبت به تضادهای موجود سنجیده می شود. این بدین معناست که آنچه به عنوان «یکدست» شده قد بر می افرازد خود حاوی تضادهای درونی ای است که به محض حل و فصل تضادهای جاری، بیرون می زنند و آشکار می شوند. مروری بر تجارب گذشته نشانگر «خانه تکانی» های مداوم  حکام جمهوری اسلامی است.
زمانی که خمینی جریان جبهه ملی و سپس نهضت آزادی لیبرال را از هیئت حاکمه بیرون ریخت هدف اش یکدست کردن حکومت و انتقال قدرت به دست روحانیون بود.
 زمانی که وی در زمان جنگ علیه آذری قمی و رسالتی ها سخنرانی کرد و از توزیع روزنامه ی رسالت در جبهه ها جلوگیری به عمل آورد، هدف اش این بود که قدرت حاکم را یکپارچه کند. این جا دیگر تضاد با لیبرال ها نبود بلکه با روحانیون بود.
زمانی که وی داماد منتظری را کشت و خود وی را از قدرت بیرون انداخت هدف اش یکدست کردن بود.
زمانی که رفسنجانی و خامنه ای در اتحاد با یکدیگر روحانیون مبارز و احمد خمینی را جارو کردند و بساط «سازندگی» شان را به راه انداختند هدف شان یگانه کردن حکومت بود.
زمانی که خامنه ای علیه موسوی و کروبی کودتای انتخاباتی کرد و احمدی نژاد را روی کار آوردهدف اش یکدست کردن حاکمیت به نفع اصول گرایان بود.
زمانی که خامنه ای سوگلی خود یعنی احمدی نژاد را جارو کرد و دور و بری هایش را به زندان انداخت هدف اش یکدست کردن حاکمیت بود.
زمانی که خامنه ای رفسنجانی را به قتل رساند، هدفش یکدست کردن حکومت اش بود.
و بالاخره زمانی که به یورشی علیه طایفه ی لاریجانی ها دست زد هدف اش یکدست کردن حکومت بود و اینک نیز که ته مانده ی قدرت آنها را جارو می کند و از حاکمیت بیرون می اندازد هدف اش یکدست کردن حاکمیت است.
نکته ی جالب در این« خانه تکانی» ها این است که بخش هایی از این«گرد و خاک» ها و «آل و آشغال»هایی که بیرون ریخته می شدند، جریان هایی بودند که می خواستند از تحجر حکومت بکاهند، اصلاحی در برخی وجوه آن صورت دهند و این هیولای زشت روی خبیث را بزک و دوزکی بکنند. به عبارت دیگر بیشتر این «خانه تکانی» ها برای این نبوده که مثلا اصلاحی صورت گیرد، بلکه برای این بوده که  خود آل و آشغال ها، خود این هیولای خبیث به خالصی بیشتری برسند. به یک معنا هر چه زمان بر این حکومت گذشته، این فساد، دزدی، جنایت، تحجر و خلاصه در یک کلام کثافت و آشغال است که بیشتر بالا آمده و خلوص و«یکدستی» بیشتری یافته است.
فرقه گرایی و باندبازی های تمام نشدنی
آیا اکنون می توان گفت که این حکومت به پایان فرایندی رسیده است که هدف اش یکدست کردن حاکمیت بوده است و بالاخره پس از 40 سال توانسته به این امر نائل شود؟ آیا فرقه گرایی و باند بازی را می توان در جریان های مسلط بر روحانیت و کت پوش و انیفورم پوش این جریان پایان داد؟
خیر! چنین فراشدی پایانی ندارد. نگاهی گذرا به تاریخ ایران نشان می دهد که در کنار تسلط دین بر ارکان جامعه و حضورش در حکومت در کنار سلطنت، خانخانی و ملوک الطوایفی درونی روحانیون و دین سالاران، آیت الله ها، حجه السلام ها، آخوندها و ملاها همواره وجود داشته است و فرقه گرایی تا مغز استخوان آنها نافذ بوده است.
 این ها هر کدام برای خود مفسری یگانه از آیات قرآن و احادیث بوده اند و موسس فرقه های مخالف. اینها همواره منطبق با منافع« دنیوی» خود تفاسیری متفاوت و متضاد با دیگر تفاسیر ارائه داده اند و علیه دیگر فرقه ها اقامه ی دعوا کرده اند. این امری تمام نشدنی بوده و تمام نشدنی خواهد بود.
 یکی از علل اساسی وجود آن، جایگاه متضاد جناح ها و باندها و گروه ها و دسته ها در مجموعه روحانیت و کت پوش های وابسته و یا در ارتباط با آن بوده است. جایگاهی که در دوران کنونی و زمانی که حکومت هر کی به هر کی شده و فساد در تمامی منافذ آن به امری عادی و پایدار تبدیل گردیده است، به وجهی غیر قابل مقایسه با گذشته، انگیزه های دزدی و چپاول و غارت را به شدت گسترش داده و به اوج خود رسانده است.
بیرون زدن تضادهای درونی جناح خامنه ای
نگاهی به وضعیت جریان های متحد کنونی که ظاهرا زیر پرچم خامنه ای گرد آمده اند نشانگر تضادهایی بیرون جهیده و بارز شده است. تضادهایی که به ویژه آنجا که ظاهرا یکدست ترین بخش حاکمیت بود، یعنی سپاه پاسداران، و نباید بیرون می زد، بیرون زد و موجب شد خامنه ای پیش از آنکه شدت بیابند و مایه «آبروریزی»اش  شوند، با دستور به حذف پاسداران ثبت نام کرده و خیز برداشته برای ریاست جمهوری( و یا مجبور کردن آنها به اعلام انصراف) مانع از آبروریزی بیشتر گردد.(از اطلاعات بیرون آمده این گونه بر می آید که حتی قرار بوده که نام محسن رضایی نیز از لیست خط بخورد.)
روشن است که این پاسداران پس از طرح «دولت جوان حزب اللهی» که مدت زمانی خامنه ای پیرامون آن مانور داد بُل گرفته بودند.
 به نظر، قرار بود که یک دولت نظامی و یا نیمه نظامی بر سر کار بیاید و درست در گیرودار بیان این گونه نظرات خامنه ای بود که بسیاری از سران مرتجع پاسدار از این که تمامی حفاظت از حکومت و کشتار مخالفین و نیز ماجراجویی های بیرونی را تا کنون پاسداران انجام داده اند و پس چرا نباید آنها در قدرت سیاسی باشند، علیه نظرات نه تنها مخالفین این نظر در جریان های دیگر، بلکه حتی در خود جناح خامنه ای، کلی دلیل اقامه کردند.
در کنار همین های و هوی دولت نظامی بود که ثبت نام دهقان پاسدار مشاور خامنه ای در امور دفاعی که می توانست کاندیدای اصلی باشد و سعید محمد که ثبت نام وی دعواها و جارو جنجال هایی در سپاه بر انگیخت و باند بازی های درونی سران جاه طلب و مرتجع این نهاد را نشان  داد، صورت گرفت؛ و احتمالا اگر کار به درازا می کشید ما شاهد پاسداران دیگری بودیم  که یکی پس از دیگری خود را کاندید ریاست جمهوری می کردند.
نگاهی به مضمون و شکل کنونی تبلیغات افراد این جناح، خواه آنها که کنار گرفتند مانند سعید محمد و خواه آنها که  تایید صلاحیت شده اند مانند رضایی نشان می دهد باندهای متعددی درون جناح خامنه ای  و پاسداران لانه دارند و حریصانه می خواهند خود قدرت اجرایی را به دست آورند و اهمیتی آنچنانی هم به توصیه ها و بر سر منبر رفتن های خامنه ای مشرف به مرگ نمی دهند.
به هر حال این که یکباره و پس از آن همه صغری و کبری چیدن های خامنه ای خواسته شود که پاسداران ثبت نام کرده کنار بروند، مساله ای مهم است و نشانگر اختلافات شدیدی است که در درون این جریان وجود داشته است.
البته هنوز آشکار نشده است که افراد کابینه ی رئیسی چه کسانی هستند. چه بسا دولت وی« دولت حزب اللهی» کذایی خامنه ای باشد با تغییراتی چند. اعلام افراد کابینه، که احتمالا باید با سازشی میان جریان های پیرامون خامنه ای صورت گیرد، بسیاری از نکات را درباره ی جناح خامنه ای روشن خواهد کرد.
نکته دیگر این است که تضادهای درونی این جناح محدود به سپاه پاسداران نمی شود بلکه از یک سو درون خود روحانیون اصول گرا، کت پوشان دین سالار و نیروهای امنیتی گوناگون وجود دارد و از سوی دیگر میان اینها با یکدیگر. در گذشته دیده ایم که بین سران ارتش با سپاه نیز اختلافات شدیدی وجود داشته است؛ اختلافاتی که بر آن سرپوش گذاشته شد، اما به محض اینکه شرایط مساعد گردد به بیرون جهش کرده و وضع واقعی خود را آشکار خواهند کرد. به احتمال، دولت رئیسی تبلور باندهای پیرامون خامنه ای و کلا اصول گرایانی خواهد شد که در آینده باید به دریدن و تکه پاره کردن یکدیگر برخیزند.
در مورد مضمون کنونی این تضادها جز آنها که در بالا اشاره شد و تا حدی که آشکار شده اند، باید به اختلاف نظر میان آخوندهای اصول گرا بر سر برگزاری انتخابات ریاست جمهوری به شکل کنونی و شیوه های دخالت شورای نگهبان در آن اشاره کرد. این تضادها حتی اکنون که زمان انتخابات است و به هر حال تلاش هایی صورت می گیرد تا در ظاهر این جریان یکدست بنماید، بیرون زده است چه برسد که فردا قرار باشد وزرا، معاونان، استانداران و ... انتخاب شوند.
تضادهای پیش رو
برخی از مخالفین یکدست کردن حکومت درون جناح اصول گرایان دلیل مخالفت خود را عدم توانایی یک جناح در حل بحران های جاری در جامعه می دانند و بهتر می دانند که جناح های موجود همه در حاکمیت حضور داشته باشند تا بتوانند مشکلات موجود را حل و فصل کنند.
تا آنجا که صحبت بر سر بحران های مثلا اقتصادی و سیاسی است( و نه فرهنگی- ایدئولوژیک) بحران های موجود ربط آنچنانی به چند جناحی بودن و یا یکدست بودن حکومت و یا حتی توانایی ها و ویژگی ها افرادی که قرار است در حاکمیت نقش اجرا کنند ندارد، گرچه وجود این تضادها به آن شدت و عمق بیشتری بخشیده است.
حل و فصل بحران های اقتصادی و سیاسی در کشور تنها با پذیرش وابستگی اقتصادی( که کمابیش وجود دارد یعنی ایران یک کشور سرمایه داری بوروکراتیک متکی به درآمد نفت و وابسته به امپریالیست هاست) و سیاسی تمام عیار( یعنی امپریالیست کمابیش می پذیرند که یک استبداد سیاسی در ایران وجود داشته باشد) به امپریالیست ها و پذیرش جایگاه و نقشی که آنها دیکته می کنند می تواند صورت بگیرند. در چنان شرایطی خود امپریالیست ها در مستحکم کردن موقعیت حکومت کنونی و افرادی که انتخاب می شوند- حال می خواهد «عُرضه ای» درست و حسابی داشته باشند و یا صرفا در حد نیاز امپریالیست ها و ایفای نقش به عنوان نوکر و مزدور داشته باشد - نقش به عهده می گیرند.
 در زمان رضا خان و پسرش حکومت با تسلط جناح رضاخان و محمدرضا  بر جناح های دیگر«یکدست» شد و ثبات یافت. در هر دو این حکومت ها بحران های گوناگونی وجود داشت اما به دلیل سرکوب های خونین جنبش های توده ای و پشتیبانی امپریالیسم انگلستان از رضا خان و امپریالیسم آمریکا از پسرش محمدرضا، این حکومت ها هر کدام تقریبا برای دو دهه ثبات نسبی پیدا کردند. افزون بر این چنانچه مثلا از نظر توانایی های فردی، مساله را در نظر گیریم رضا خان قلدرتر از پسرش بود که عموما همچون فردی فاقد توانایی لازم برای «شاه» یک مملکت بودن ارزیابی شده است. خلاصه، این خود امپریالیست ها هستند که با نفوذ در یک کشور موقعیت تسلط عمده را به یک جناح از مزدوران خود می دهند و از بقیه ی جناح های موجود می خواهند از آن تبعیت کنند.
بنابراین و در صورتی که همه چیز منطبق با امیال و اهداف خامنه ای پیش رود، این احتمال هست که این حکومت بتواند برای دوره ای کوتاه ثبات بر قرارکند، مشروط بر آن که دست از شعار دادن های پوچ و یاغی گری های دروغین و ماجراجویی های توخالی خود در منطقه بردارد و به صورتی آشکارا به امپریالیسم غرب یا شرق وابستگی سیاسی پیدا کند و نوکر محض و چکمه لیس آنها شود و جایگاه و نقش های دیکته شده ی آنها را بپذیرد. همچنان که در گذشته مثلا محمدرضا نوکر و مزدور امپریالیسم غرب بود و یا سران عراق، لیبی نوکر امپریالیسم روس بودند و اکنون سوریه و کره شمالی هستند. اینها و امثال اینها در چارچوب شرایط جهانی تسلط امپریالیست ها که یکی از مهم ترین وجوه دوران را تشکیل می دهد، موقعیت و نقشی را پذیرفته بودند و از مرزهای آن عموما نمی گذشتند و چنانچه می گذشتند و یا «جور» نبودند، ترتیب شان با یک کودتای امپریالیستی داده می شد.  
به این ترتیب در مسائل خارجی اساسی ترین و کلیدی ترین مساله برقراری رابطه با امپریالیست ها و روشن شدن وابستگی نظام به غرب و یا به شرق است. جهت گیری در این مورد می تواند   جدال های بعدی درون جناح خامنه ای را در پی داشته باشد و یا آن را رو آورد و تجزیه های بیشتری دامن بزند. در اینجا دیگر خامنه ای با جناح های دیگر روبرو نیست بلکه از یک سو با تجزیه ی سران پاسدار و بسیح و نیز جناح خود روبرو خواهد بود و از سوی دیگر با پایه های اجتماعی خود در کشور و منطقه.
هرمز دامان
نیمه نخست خرداد 400