۱۳۹۹ اسفند ۲۵, دوشنبه

نقد نظرات آواکیانیست ها در مورد نیروی محرک عمده سرمایه داری(14)

 

 

نقد نظرات آواکیانیست ها در مورد نیروی محرک عمده سرمایه داری(14)

اکنون دوباره به ریموند لوتا بازمی گردیم:
وی مطمئن از به خیال خود ثابت کردن این که تضاد کار و سرمایه تضاد عمده ی سرمایه داری نیست و این تضاد تحرک خود را صرفا از تضاد میان سرمایه داران دارد می گوید:
«منتقدان ما در گوشه ی تنگی افتاده اند. آنان چاره ای ندارند جز این که چشم خود را بر پویایی آشکار سرمایه داری ببندند؛ پویایی ای که برخاسته از جبر گسترش بیاب یا بمیر است؛ اجباری که رقابت بر سرمایه تحمیل می کند.»( درباره «نیروی محرکۀ آنارشی» و دینامیک های تغییر، پیشین)
این به نوبه ی خود جالب است. لوتا نظرات مارکس و انگلس را تحریف( و نظرات لنین و مائو را مستقیما نفی)می کند و از آنها تضاد میان سرمایه داران تضاد عمده ی سرمایه داری است بیرون می کشد و آن گاه می گوید منتقدان وی« گوشه تنگی» افتاده اند! همان حکایت«خود می بُرد و خود می دوزد!».
 لوتا می گوید چنانچه مائوئیست ها بگویند تضاد کار و سرمایه تضاد عمده ی سرمایه داری است چشم خود را بر پویایی آشکار سرمایه داری بسته اند. زیرا این پویایی نه از این تضاد بلکه از تضاد میان خود سرمایه داران برمی خیزد. لوتا جبر و یا قهر رقابت را که مارکس و انگلس آن را به عنوان برعکس شدن روابط ذاتی در عرصه نمودها تحلیل می کنند، تبدیل به یک وجه متکی به خود و مستقل می کند.  
اشاره ای نظر مارکس در مورد علت اساسی پویایی تولید سرمایه داری
 مارکس پویایی سرمایه داری را از همان آغاز تحلیل «سلول» تولید بورژوایی یعنی کالا بر مبنای تضاد درونی کالا در تولید کالایی ساده، یعنی تضاد بین ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای قرار می دهد. وی سپس تکامل این تضاد را در مبادله و بروز بیرونی آن در پول به مثابه ارزش مبادله ای مستقل و کالا همچون نماینده ارزش مصرفی و سپس تبدیل ارزش مبادله ای یعنی پول به سرمایه و گسترش کالا یا ارزش مصرفی به نیروی کار کارگر دنبال می کند. در اینجا ما به اشاره ای به تبدیل ارزش مبادله ای به سرمایه و ارزش مصرفی به  نیروی کار بسنده می کنیم.
شرح مارکس از همان آغاز تحلیل سرمایه در فصل سوم کتاب  سرمایه بر مبنای دو روند متضاد گردش استوار است؛ یعنی«پول - کالا- پول» از جانب سرمایه دار یا پیش ریز سرمایه یا ارزش مبادله ای برای کسب ارزش مبادله ای و «کالا- پول- کالا» از جانب کارگر یعنی ارائه یک ارزش مصرف یا نیروی کار برای به دست آوردن ارزش های مصرفی و رفع نیازهای مصرفی کارگر. و همین استفاده ی فزونه از ارزش مصرفی نیروی کار است که روشنگر چگونگی کشیدن ارزش اضافی( یا ارزش مبادله ای اضافی) و استثمار طبقه ی کارگر و تضاد عمده ی سرمایه داری یعنی تضاد بین کار و سرمایه را می سازد و گسترش می دهد.
مارکس در مورد تفاوت دو دور گردش چنین می نویسد:
« دور ک- پ- ک از مبداء با کالایی آغاز می شود و در انتهای آن کالایی دیگری است که خود از دوران خارج می شود و در محیط مصرف می افتد. بنابراین هدف غایی آن مصرف، برآوردن نیازها و در یک کلمه ارزش مصرفی است.»( سرمایه، برگردان ایرج اسکندری، باز نویس عزیزالله علیزاده، چاپ نخست، 1379، ص 207)
 این حرکت فروش نیروی کار به عنوان کالا و خرید نیازهای مصرفی کارگر یعنی در اصل حرکت ارزش مصرفی است.
مارکس ادامه می دهد:
« دور پ- ک- پ به عکس از نقطه عزیمت با پول آغاز می شود و سرانجام به همان نقطه باز می گردد. پس عمل محرکه ی و هدف جازم آن ارزش مبادله به خودی خود است.»( همانجا)
این حرکت خرید کالاهایی از جانب سرمایه دار است برای فروش یعنی حرکت ارزش مبادله ای.
چنانکه در اینجا می بینیم تضاد درون کالا بین ارزش مصرفی و ارزش مبادله ای وجوهی بیرونی یافته و در سرمایه دار به عنوان نماینده شخصی ارزش مبادله ای و کارگر به عنوان نماینده ارزش مصرفی تکامل یافته است. پویایی اساسی سرمایه داری از طریق تکامل همین تضاد ماهوی است که تا پایان تحلیل مارکس در جلد سوم گسترش می یابد.(1)
تضاد طبقاتی علت اساسی پویایی سرمایه داری
لوتا ادامه می دهد:
  « این پویایی را آنان باید به طرق دیگری توضیح دهند تا بتوانند تضاد طبقاتی را به عنوان شکل عمده ی حرکت[تضاد اساسی عصر سرمایه داری- م] بنمایانند. بنابراین، استدلال دیگری می بافند که: در واقع مقاومت کارگر سرچشمه ی ابداع و مکانیزاسیون است.»
سرمایه ی مارکس تجزیه و تحلیل علمی یک کل مرکب و پیچیده است. شرح مارکس از به وجود آمدن و گسترش و تکامل سرمایه یک شرح مونیستی است که بر مبنای تضاد ساده ی درون کالا یا همان سلول تولید سرمایه داری استوار است. این «یک» است که گسترش می یابد و در«بسیار» نمود می یابد. مارکس با بررسی دقیق این تضاد بنیانی و مقولاتی که بر مبنای آن استوارند و زندگی سرمایه داری را می گشایند و می سازند و نیز زمینه ای تاریخی که این مقولات را به وجود می آورند به پیش می رود. پویایی سرمایه داری جز از مسیر این شرح و تحلیل از راه دیگری شناخته نمی شود. پس نیازی نیست که یک مائوئیست برای شرح این پویایی از این شاخه به آن شاخه بپرد.
رشد مکانیزاسیون در سرمایه داری چیزی جز تبدیل ارزش اضافی مطلق به ارزش اضافی نسبی و تکامل یک شکل استخراج ارزش مبادله ای به شکل دیگر و تکامل یافته تر آن و ایجاد مرحله ای نوین در تکامل سرمایه داری نیست که در بخش های پیشین به آن اشاره کردیم. آنچه بنیاد اساسی تبدیل یک شکل ارزش اضافی را به شکل تکامل یافته تر آن و بنابراین رشد مکانیزاسیون را می سازد، تضادهای بیرونی و از جمله رقابت میان سرمایه داران نیست، بلکه  تضادهای درونی خود ارزش اضافی مطلق است که موجب محدودیت در پویایی و تکامل این شیوه تولید می شوند. به عبارت دیگر اساس کسب ارزش اضافی است و هر محدودیتی در مقابل سرمایه برای گسترش ارزش اضافی باید برداشته شود.
آیا مارکس این تبدیل را بر اساس رقابت میان سرمایه داران یعنی یک رابطه ی بیرونی متکی می کند و یا برعکس آن را از درون خود رابطه اقتصادی میان کارگران و سرمایه داران استنتاج می کند؟ و نیز آیا وی مقاومت کارگران و مبارزه ی طبقاتی بین کارگر و سرمایه دار را سرچشمه ی اساسی این تبدیل و رشد مکانیزاسیون نمی داند؟
مروی بر آنچه وی نوشته است پاسخی است به نظرات تحریف گرانه ی لوتا.
 مارکس در همان آغاز فصل هشتم که در مورد روزانه کار است و پس از اشاره به کار لازم و کار اضافی و مرزهای حداقل و حداکثر روزانه کار چنین می نویسد:
« به عکس روزانه کار دارای مرز حداکثری است و در ورای حدود معینی قابل تمدید نیست. این مرز حداکثر قهرا از دو جهت محدود است: نخست در نتیجه ی حد جسمانی نیروی کار- هر انسانی در مدت طبیعی روز که 24 ساعت است تنها می تواند مقدار مشخصی از نیروی حیاتی خود را مصرف نماید. چنانکه یک اسب، اگر روزها را سرهم بگذاریم، تنها ممکن است روزانه 8 ساعت کار کند. در جریان بخشی از روز لازم است نیرو استراحت کند، بخوابد و در جزیی دیگر انسان باید احتیاجات جسمانی خویش، از گونه ی خوراک، شست و شو، لباس پوشیدن و غیره را رفع نماید. افزون بر این حدود کاملا جسمانی، امتداد روزانه کار با حدود معنوی نیز برخورد پیدا می کند. کارگر برای رفع نیازمندی های معنوی و اجتماعی خویش، که نوع و تعداد آن به وضع عمومی فرهنگ بستگی دارد، نیاز به وقت و زمان دارد. بنابراین روزانه کار در درون این حدود طبیعی و اجتماعی سیر می کند. ولی این هر دو مرز دارای ماهیت بسیار انعطاف پذیری هستند و گسترده ترین میدان را برای بازی ممکن می سازند. برای همین ما به روزانه های 8، 10، 12، 14، 16 و 18 ساعته و بنابراین به طول زمان های مختلفی بر می خوریم.»( همانجا، ص 292)
در اینجا دیده می شود که دو محدودیت اساسی رشد سرمایه داری محدودیت هایی است که شکل ارزش اضافی مطلق تحمیل می کند و نه رقابت سرمایه داران. به عبارت دیگر تضاد درونی ارزش اضافی مطلق و پویایی آن است که موجب تحرک آن و تبدیل آن به ارزش اضافی نسبی را نشان می دهد.
سپس مارکس در مورد محرک و انگیزه اساسی سرمایه دار به عنوان تجسم شخصی ارزش مبادله ای چنین می نویسد:
«  ... وی به مثابه ی سرمایه دار جز سرمایه شخصیت یافته چیز دیگری نیست. روح او همان روح سرمایه است. ولی سرمایه یک نیروی محرک دارد و بس و آن گرایش وی به ارزش افزایی، ایجاد اضافه ارزش، فروکشیدن بیشترین مقدار ممکن از کار زاید به وسیله بخش ثابت خود یعنی وسائل تولید است. سرمایه کار مرده ای است که مانند وامپیر تنها با مکیدن کار زنده جان می گیرد و هر قدر بیشتر کار زنده بمکد بیشتر زنده بماند.»( همانجا، ص293)
چنانکه دیده می شود مارکس می گوید«یک نیروی محرک و بس». این نیروی محرک که پویایی اساسی سرمایه داری را به وجود می آورد، بر مبنای گسترش و تکامل همان تضاد بنیانی درونی کالا یعنی تضاد بین ارزش مبادله ای و ارزش مصرفی استوار است.
درست پس از این عبارات است که مارکس از بلند شدن صدایی که تا کنون خاموش بوده است و خروش کارگر صحبت می کند و در صفحات با شکوهی از سرمایه به گونه ای فوق العاده زنده و جاندار از جانب وی سخن می گوید. در این فریاد، کارگر به سرمایه دار حد و حدودی را که وی می تواند اجازه دهد سرمایه دار از ارزش مصرفی نیروی کار بهره برداری کند، گوشزد می نماید و دفاع خود را از حفظ و بقای نیروی کارش بیان می کند.( سرمایه 294- 293)
می بینیم که این تضاد شکل رشد یافته ی همان تضاد ساده ای است که در کالا نهفته بود. سرمایه دار نماینده ی ارزش مبادله ای است و کارگر نماینده ی ارزش مصرفی. مقاومت و مبارزه ی کارگران با سرمایه داران و دفاع از حق زنده ماندن شان و در نتیجه مبارزه شان برای کوتاه شدن روزانه کار از یک سو و حرص سیری ناپذیر سرمایه دار برای کسب ارزش مبادله ای یا ارزش اضافی از سوی دیگر است که موجب تبدیل ارزش اضافی مطلق به نسبی می گردد. مارکس در نزدیک به 100 صفحه از کتاب سرمایه( با عنوان هایی گویا برای هر کدام از بخش های آن) به همان دو محدودیت جسمانی و فرهنگی، شرایط وحشتناک زیست کارگران از زن و مرد و بچه و به ویژه مقاومت کارگران در مقابل سرمایه داران و وحشیگری سرمایه داران در استثمار کارگران می پردازد و این چیزی است که لوتا نمی خواهد ببیند.(2) در هیچ یک از این دو محدودیت که به تولید و استثمار نیروی کار مرتبط است، رقابت میان سرمایه داران نقشی ندارد زیرا این این دو مساله برای همه ی سرمایه داران و به عنوان یک کل بدون استثنا یکسان است.
لوتا در جاخالی دادن خیلی وارد نیست! روشن است که این «منتقدان» لوتا یعنی مائوئیست ها نیستند که تضاد طبقاتی را به عنوان شکل عمده ی حرکت تضاد اساسی می دانند، این خود مارکس( وهمچنین انگلس) بود که این مبارزه را شکل عمده بروز تضاد بین اجتماعی شدن تولید و خصوصی بودن مالکیت وسایل تولید و اساسا نیروی محرک تاریخ جوامع طبقاتی دانست.
لوتا ادامه می دهد:
«در این روایت، سرمایه دار سرمایه گذاری می کند تا کارگران را بیرون کند، مزدها را پایین براند، و یا یک نیروی کارِ سرکش را بهتر کنترل کند. در این روایت، کنشِ رقابت جویانه هیچ جبری را تولید نمی کند، بلکه مسئله یک انتخاب آگاهانه فنی و یا استراتژی آگاهانه است برای کنترل کار.»
باید توجه کرد که تبدیل ارزش اضافی مطلق به ارزش اضافی نسبی و فرایند تکامل آن، همکاری ساده، مانوفاکتور و بالاخره ماشینیسم نتایج معینی دارد:
 یکم: تولید ارزش های مصرفی با ارزش مبادله ای کمتر. یعنی پایین آوردن ساعات کار لازم یا ساعاتی که کارگر ارزش نیروی کار را بازتولید می کند. این به معنای پایین آمدن قیمت نیروی کار یا دستمزد کارگران است.
دوم: افزایش سرمایه ثابت یعنی سرمایه ای که خرج وسائل تولید می شود نسبت به سرمایه متغیر یعنی سرمایه ای که خرج نیروی کار می شود. به این ترتیب برای کاری که بهره وری در آن بالاتر رفته است به نیروی کار کمتری نیاز است. این یعنی همان دادن جای کارگران به ماشین و بیکار شدن و بیرون کردن کارگران است از کار. این امر نتیجه ی تغییر شکل ارزش اضافی از مطلق به نسبی است و نه لزوما انگیزه ی نخستین تبدیل آن.
سوم: به وجود آمدن جمعیت ذخیره ی صنعتی که از یک سو موجب رقابت بیشتر میان کارگران می شود و از سوی دیگر به نوبه خود موجب پایین راندن دستمزدها می گردد. می دانیم که این جمعیت  در دوران رونق به کار سرمایه داران می آید و در دوران رکود باید در فقر و مسکنت فرو رود.
اما در مورد شرایط بیرونی یعنی بردن کالا به بازار و رقابت میان سرمایه داران و تاثیرات جبری آن.  این امر نیز به نوبه خود تاثیر بر شرایط درونی و رابطه ی کار و سرمایه می گذارد. اگر سرمایه داری در شرایط بهره وری کار پیشرفت نکرده باشد، نمی تواند کالایش را به قیمت مناسبی که ادامه تولید را برای وی ممکن کند بفروشد. اینجا رقابت میان سرمایه داران یعنی شرایط بیرونی نسبت به تولید عمده شده و به نوبه خود در تولید اثر می گذارد و موجب تحرک بیشتر سرمایه داران در بهبود ابزار کار و تکنولوژی می گردد.
متد و رویکرد مارکس و انگلس و یا متد لوتای آواکیانیست
لوتا در همان آغاز مقاله اش و پس از اشاره به این که مناظره جاری« مسایل مهمی از اقتصاد سیاسی را در بر دارد» می نویسد که این مناظره« در عین حال ـ و عمدتا ـ مسایل مربوط به متد و رویکرد را به میان می کشد» و سپس شروع می کند به موعظه کردن در مورد متد علمی:
«آیا ما جهان را به طور علمی تحلیل کرده و بر این پایه جهانی را که واقعا موجود است، پیچیده و مرتبا دست خوش تغییر است دگرگون خواهیم کرد؟ یا این که برای مکان یابی سرچشمه های تغییر از واژه های مارکسیستی به مثابه ی ابزاری پراگماتیستی سود خواهیم جست و با ساختن چارچوبه ای متافیزیکی از سیاست و فلسفه ضمانتی فراهم خواهیم کرد که تاریخ «به نفع ما» عمل کند و توده ها پیروز شوند؟»
اکنون که پس از مرور شرح نادرست لوتا از نظرات مارکس و انگلس در حوزه ی اقتصاد سیاسی به این گفته ها باز می گردیم هدف لوتا را از آنها بهتر در می یابیم.
پرسش این است که آیا قرار بوده در این باره صحبت شود که مارکس و انگلس در اقتصاد سیاسی در مورد تضاد سرمایه داری چه گفته اند و یا در این باره که جهان تغییر کرده است و بر این مبنا چه چیز درست است؟
 اگر در مورد این صحبت می کنیم که مارکس چه گفته است باید تمرکزمان روی آن چیزی باشد که مارکس گفته است و به دقت آن را طرح کنیم.
اما اگر در مورد جهان تغییر یافته صحبت می کنیم که بسیار هم خوب است، آن گاه باید در این مورد صحبت کنیم که آیا آنچه مارکس گفته( و مثلا هر دو بر سر آن با یکدیگر توافق داریم) اکنون نیز درست است و یا نادرست و یا آمیزه ای از هر دو. در نتیجه باید بر آن باشیم که بر مبنای تحلیل مشخص از شرایط مشخص تغییراتی در نظرات مارکس بدهیم و آنها را بر مبنای شرایط نو تنظیم کنیم.
 به هر حال، گویا تقابل لوتا با منتقدان اش بر سر ارائه ی درست نظرات مارکس و انگلس در حوزه ی اقتصاد بوده و دو شرح مخالف از نظرات اقتصادی مارکس:
یکی برداشت نادرستی که مائوئیست ها دارند و گمان می کنند که مارکس تضاد کار و سرمایه را عمده دانسته و دیگری نظرات لوتا که نظرات مارکس را این گونه می بیند که وی تضاد و رقابت میان سرمایه داران را عمده دانسته است. برای همین هم، ُخب، لوتا تلاش کرد که از خود نظرات مارکس و انگلس نشان دهد که حق با وی است و مائوئیست ها نیز با استناد به  کتاب های مارکس و انگلس نظرات وی را رد می نمودند.
اما بحث در مورد «متد و رویکرد» که لوتا آن را«عمده» می داند، مساله را به کلی تغییر می دهد. اینجا دیگر صحبت بر سر این نیست که مارکس چه گفته است و انگلس چه گفته است، بلکه صحبت بر سر این است که آیا تکیه به روی آنچه مارکس در شرح سرمایه داری گفته است، درست است یا نادرست؛ و نیز« متد و رویکرد» علمی در برخورد به نظرات گذشته از ما چه طلب می کند.  
روشن است که اگر مائوئیست ها در شرح نظر مارکس دچار اشتباه شده باشند، این اشتباهی است در شرح یک نظر، در شرح فاکت ها. اگر لوتا می توانست ثابت کند که این شرح اشتباه است و حق با وی است دیگر آنچنان نیازی به این نداشت که در مورد متد و رویکرد تغییر یافته صحبت کند و به« جهانی که واقعا موجود است، پیچیده و مرتبا دست خوش تغییر است» اشاره کند و یا مائوئیست ها را متهم به این کند که« از واژه های مارکسیستی به مثابه ابزار پراگماتیستی» استفاده کرده اند و«چارچوبه ای متافیزیکی از سیاست و فلسفه» ساخته اند. زیرا وی درست همان نظراتی را قبول داشت و اکنون به کار می بُرد که نظرات مارکس بود. آنجایی بحث بر سر انحرافاتی که لوتا طرح می کند در میان خواهد بود که نه صحبت بر سر این باشد که مارکس و انگلس در فلان و بهمان کتاب چه گفته اند و چه اصول و قواعد و قانون هایی را استنتاج کرده اند، بلکه بر سر این باشد که آیا ما این اصول و قواعد و قانون ها را در«چارچوبه ای متافیزیکی از سیاست و فلسفه» قرار می دهیم» و به شکل پراگماتیستی و یا دگماتیستی به کار می بندیم و یا همچون یک راهنمای انقلابی برای عمل انقلابی. 
وی ادامه می دهد( این بخش ها حسابی جالب است و لوتا از همان آغاز با درهم کردن مسائل خود را لو می دهد):
«چه نوع جنبش بین المللی کمونیستی خواهیم داشت: جنبشی که ریشه در علم و حرکت از جهان واقعی دارد یا جنبشی که از «روایت ها» حرکت کرده و جهان را بر مبنای نظام های اعتقادی تسلی بخش تجسم می کند؟»
می بینیم که از دیدگاه لوتا منتقدان وی با چسبیدن به نظرات مارکس و انگلس از مارکسیسم یک« روایت»( لوتا به کار گرفتن مفاهیم و اتهامات پسامدرن ها را علیه مارکسیست - لنینیست- مائوئیست ها خوب یاد گرفته است!)، یک« نظام اعتقادی»( ترجمه ای برای «ایدئولوژی» یا «جهان بینی») می سازند. بر مبنای این عبارات، از دید لوتا جهان «موجود» نسبت به جهان زمان مارکس« تغییر» کرده و اگر بخواهیم به این جهان موجود« علمی» برخورد کنیم باید نظرات خود را تغییر دهیم و در نتیجه باید استنتاجات مارکس  و یا دقیق تر جهان بینی مارکسیستی را کنار بگذاریم. وی نیاز به این کنار گذاشتن مارکس و کلا جهان بینی مارکسیستی را زیر واژه هایی مانند«پراگماتیستی» سود نجستن، نساختن «چارچوبه ای متافیزیکی ازسیاست و فلسفه» و عدم تلاش  برای اینکه جهان به نفع ما عمل کند، پنهان می کند.
حال دیگر لوتا جنبشی می خواهد که «ریشه در علم و حرکت از جهان واقعی» دارد. اما مارکسیسم: آن یک «نظام اعتقادی تسلی بخش» است و جهان را نمی توان بر مبنای «نظام های اعتقادی تجسم کرد».
 به این ترتیب مرکز ثقل قضیه به کلی تغییر می کند. به واقع هم تمامی مانورهای لوتا در اتکا به نظرات مارکس و انگلس و این که آنها چه چیز را تضاد عمده سرمایه داری دانسته اند جز مشتی مانور و فریب نبودند. صحبت بر سر این نیست که آنها چه گفته اند، بلکه صحبت بر سر این است که لوتا و آواکیان چه می گویند.
البته باید اشاره کرد که جهان سرمایه داری و امپریالیستی تغییر کرده و باز هم تغییر می کند، اما این تغییرات موجب تغییر تضاد اساسی و شکل عمده ی بروز آن یعنی تضاد کار و سرمایه نشده و نخواهد شد. این شرح است که لوتا آن را«پراگماتیستی» و« متافیریکی» می داند و تحریفات رویزیونیستی  خود را پشت آن پنهان می کند. شیره ی سخن او این است: جهان بینی مارکسیستی یک «روایت»، یک « دگم» است. آن را رها کنید و رویزیونیسم را پیشه سازید!      
بخش بعدی نظرات لوتا گویای کامل این توضیحات ماست:
«سنتز نوین کمونیسم در تقابل با دو پاسخِ دیگر به شکست سوسیالیسم در چین انقلابی تکامل یافته و توسط آن دو پاسخ مورد مخالفت قرار گرفته است: یکم، رد اصول پایه ای کمونیسم و در آغوش کشیدن دموکراسی بورژوایی؛ و دیگری، چسبیدنِ متحجرانه و مذهب گونه به تجربه ی قبلی سوسیالیسم و تئوری کمونیستی که در واقع رد یک رویکرد تماما علمی به جمع بندی از گذشته و تکامل تئوری کمونیستی است.»
می بینیم که این جا مطلقا صحبت بر سر شرح درست یا نادرست نظر مارکس در سرمایه نیست، بلکه بر سر«رد اصول پایه ای کمونیسم و در آغوش کشیدن دموکراسی بورژوایی»( پایین تر اشاره خواهیم کرد که این راهی است که لوتا و آواکیان در پیش گرفته اند) و یا «چسبیدن متحجرانه وو مذهب گونه به تجربه ی قبلی سوسیالیسم و تئوری کمونیستی» است.
 البته لوتا می توانست از جانب خودش اتهامی مانند« چسبیدن متحجرانه و مذهب گونه» به مارکسیسم به مائوئیست ها بزند اما نه در مورد شرح نظراقتصادی مارکس در مورد تضاد عمده سرمایه داری، بلکه در مورد آنچه در« سنتز نوین» اش به اصطلاح تازه و نو است و نشان از مثلا تکامل مارکسیسم به آواکیانیسم دارد و مائوئیست ها آن را رویزیونیسم می دانند و نمی پذیرند.
نفی نقش توده ها در تاریخ و مبارزه طبقاتی به عنوان نیروی محرک اصلی تاریخ
لوتا ادامه می دهد:
«تاکید بر «قوه ی محرکه ی آنارشی» به عنوان دینامیک عمده ی سرمایه داری موجب بروز همهمه و خشم بسیار از گوشه و کنار جنبش کمونیستی بین المللی شد (در اینجا منظورم نیروها و سازمان های مائوئیستِ آن زمان است و نه احزاب کمونیستِ رویزیونیست که طرفدار شوروی سوسیال امپریالیست سابق بودند و بسیار پیش از این دست از انقلاب کشیده بودند) 
برخی ها در جنبش مائوئیستی آن زمان می گفتند که این درک حتما موجب منحل کردن نقش توده ها و مبارزه ی طبقاتی در تاریخ می شود...
همچنین استدلال می شد که اصل مرکزی مارکسیسم آن است که توده ها تاریخ را می سازند و این که ستم به مقاومت پا می دهد که می تواند تبدیل به انقلاب شود؛ پس درنتیجه، مبارزه ی طبقاتی و ظرفیت انقلابی آن باید شکل عمده ی حرکت تضاد اساسی باشد.
به طور عینی، این حقیقتی است که توده ها تاریخ را می سازند. اما این نیز حقیقتی است که در عمل، شرایط عینی چهارچوبه ی کلی را برای مبارزه ی طبقاتی می سازد و توده ها نمی توانند تاریخ را در جهت عالی ترین منافع خود بسازند و نوع بشر نمی تواند به کمونیسم برسد مگر این که توده ها رهبری داشته باشند و این رهبری در وجود حزب پیشاهنگ فشرده می شود؛ حزبی که خود را بر پیشرفته ترین درک علمی از این که جهان چگونه هست و چگونه می توان آن را در جهت رهایی نوع بشر تغییر داد متکی باشد.»
 به لوتا و آواکیان گفته می شود که حضرات با نفی تضاد کار و سرمایه به عنوان تضاد عمده ی سرمایه داری و تصدیق تضاد میان سرمایه داران به عنوان تضاد عمده ی این نظام، نقش مبارزه ی طبقاتی را در سرمایه داری و در حقیقت نقش  توده ها را در تاریخ نفی می کنید و لوتا پس از تایید ظاهری حقیقت مزبور می گوید« اما این نیز حقیقتی است که در عمل شرایط عینی چهارچوبه کلی را برای مبارزه طبقاتی می سازد».
منظور از « شرایط عینی» و « چهارچوبه کلی» در اینجا چیست؟
 احتمالا منظور از «شرایط عینی ای [که] چهارچوبه کلی را برای مبارزه طبقاتی می سازد»، باید همان «رقابت میان سرمایه داران»باشد. با این حساب رقابت میان سرمایه داران می تواند چارچوبه کلی را برای مبارزه طبقاتی بسازد، اما خود تضاد میان کارگران و سرمایه داران نمی تواند به گونه ای مستقل چارچوبه ی کلی را برای مبارزه طبقاتی کارگران با سرمایه داران بسازد!
 به عبارت دیگر، اگر می خواهید تضاد میان کارگران و سرمایه داران را به پیش ببرید باید در چارچوب تضاد میان سرمایه داران و شرایط عینی ای که این تضاد می سازد، آن را پیش ببرید! یعنی تضاد کارگران و سرمایه داران که عمده نیست باید از تضاد میان سرمایه داران که عمده است تبعیت کند و چارچوب شرایط عینی ای که می شود در آن تضاد میان کارگران و سرمایه داران را در عرصه ی سیاسی پیش برد،همان تضاد میان سرمایه داران و رقابت میان احزاب بورژوایی است!
 این یعنی این که در دموکراسی های بورژوایی مانند آمریکا در دعوای بین دو حزب بورژوایی جمهوری خواه و دمکرات جانب یکی شان را بگیرید و به یکی رای دهید! به زبان بی زبانی یعنی پارلمانتاریسم. یعنی« رد اصول پایه ای کمونیسم و در آغوش کشیدن دموکراسی بورژوایی» یا همان رویزیونیسمی که لوتا بالاتر خود را از آن مبرا می دانست!؟  
لوتا سپس ادامه می دهد که مگر این که توده ها رهبری داشته باشند و ...!
البته مفهوم نیست که این مساله که توده ها باید رهبری داشته باشند چه ربطی به عینی بودن تضاد کار و سرمایه و عمده بودن آن دارد!؟
اما نتایجی که لوتا می خواهد بگیرد خیلی نامفهوم نیست.
 توده های برای اینکه نقش خود را در مقام سازندگان تاریخ اجرا کنند، باید به رهبری احزاب رویزیونیستی مانند حزب آواکیان و لوتا در انتخابات های بورژوایی شرکت کنند و به یکی از دوحزب بورژوا رای دهند!؟
این کاری است که جناب آواکیان و حزب اش در انتخابات اخیر آمریکا انجام داد و از این پس نیز انجام خواهند داد.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم اسفند 99
یادداشت ها
1-   به طور کلی در تولید کالایی ساده و به همراه آن گردش کالایی ساده، شکل ک - پ - ک  جهت عمده ی تحرک تولید و گردش است.  در کنار این جهت عمده است که جهت غیر عمده یا پ- ک- پ رشد می کند. این جهت، تولید کالایی سرمایه داری است که به همراه خود گردش کالایی سرمایه داری را شکل می دهد. به مرور و در شرایط معین تاریخی این جهت سرمایه داری بر جهت ساده مسلط شده و هدایت گر آن می شود.
2-   لوتا می نویسد:«دیگران معتقد بودند که چون استثمار کار مزدی پرولتاریا، منبع ارزش اضافه (سود) است و چون به حداکثر رساندن سود علت وجودی بورژوازی است، پس منطقا و تاریخا نتیجه می شود که مبارزه میان پرولتاریا و بورژوازی که ریشه در تولید ارزش اضافه دارد ضرورتا دینامیک عمده در توسعه ی سرمایه داری است.» وی مخالف این نظر است. اشارات مارکس درهمین بخش پاسخ امثال لوتا است.
 

  

۱۳۹۹ اسفند ۱۹, سه‌شنبه

درباره مائوئیسم(12) مائو و تئوری متافیزیکی «تعادل»(بخش سوم)

 

درباره مائوئیسم(12) 

مائو و تئوری متافیزیکی «تعادل»(بخش سوم)

    «نئی رسته بر بالای دیوار: گران سر، ناتوان ساقه و نازک ریشه؛
نهال خیزرانی بر کوهسار: نوک تیز، ستبر پوست و میان تهی»

مائو تسه دون درباره ی تئوری تعادل
در بخش نخست این نوشته ما عبارتی از مائوتسه دون را آوردیم که در مورد لزوم مبارزه با تئوری تعادل بود. این عبارت در پایان بخشی در مقاله ی درباره ی تضاد می آید که مائو به دو مساله می پردازد: جهت عمده و غیر عمده ی تضاد و تضاد عمده و تضادهای غیر عمده. چگونگی بررسی و تحلیل این دو مساله فلسفی می تواند راهنمای ما در مورد نادرستی تئوری تعادل و ضد دیالکتیکی بودن آن باشد.
به طور کلی، وجود تعادل یا در مورد رابطه بین دو سر یک تضاد است و یا رابطه بین تضادهای موجود در فرایندی مرکب و پیچیده. ما نخست نظر مائو را در مورد رابطه بین دو سر یک تضاد بررسی می کنیم و سپس نظر وی را در رابطه ی تضادها در یک فرایند مرکب.
جهت عمده و جهت غیر عمده در یک تضاد
مائو در شرح چگونگی برخورد به  دو سر یک تضاد چنین می نویسد:
«...آیا می توان در یک تضاد معین ...نسبت به دو جهت متضاد آن برخورد یکسان داشت؟ خیر، چنین برخوردی... به هیچ وجه جایز نیست. در هر تضاد دو جهت متضاد به طور ناموزون رشد و تکامل می یابند. گاهی چنین به نظر می رسد که میان آنها تعادلی برقرار است، ولی این تعادل فقط موقتی و نسبی است، در حالیکه تکامل ناموزون همچنان اساسی باقی می ماند. یکی از دو جهت متضاد لاجرم عمده و دیگری غیرعمده است. جهت عمده جهتی است که نقش رهبری کننده را در تضاد برعهده دارد. خصلت یک شیئی یا پدیده اساساً بوسیله جهت عمده تضاد معین می شود – جهتی که موضع مسلط گرفته است.»( منتخب آثار، جلد نخست، درباره تضاد، بخش چهار، تضاد عمده و جهت عمده تضاد، تمامی بازگویه ها از همین بخش است)
بنابراین شکل حرکت، تغییر و تکامل هر تضاد، خودش یک تضاداست. و آن به این شکل است که یا دو سوی هر تضاد در حرکت و تکامل خود در حالت برابری و تعادل به سر می برند و حرکتی موزون و همراه با یکدیگر دارند یا این که در حالت نابرابری و عدم تعادل اند و بنابراین حرکتی ناموزون دارند.
رشد و حرکت نامتعادل، نابرابر و ناموزون، حالت یا شکل اساسی حرکت تضاد است که خود نشانگر زندگی و پویایی تضاد و مطلق بودن آن است. در مقابل، رشد و حرکت متعادل، برابر و موزون، حالت و یا شکل جانبی تضاد است که به سهم خود در زندگی تضاد نقش دارد اما سهم آن در کل حرکت، گاه به گاه، موقتی و از این رو نسبی است.   
 در اینجا دو نظریه ی نادرست می تواند به وجود آید: نظریه ای که تعادل را مطلق می کند و نظریه ای که در حالی که تضاد را مطلق می کند، اما تعادل و برابری نسبی را کنار می گذارد.
اگر حالت برابری و تعادل حالت و شکل اصلی باشد، آنگاه این وحدت است که شکل اساسی یا مطلق حرکت می شود و این خود نافی حرکت است.
اما اگر حالت نابرابری و عدم تعادل در حرکت اضداد شکل اساسی و مطلق حرکت باشد و در عین حال تعادل و برابری نسبی نفی گردد، آنگاه این تضاد مطلق بیان بی رابطه گی دو سر تضاد گردیده و هیچگونه محمل اجرایی برای تحرک خود نمی یابد. به جای دو سر یک تضاد که با یکدیگر در همگونی به سر می برند، ما با دو سر تضادی روبرو هستیم که هیچ گونه رابطه و ارتباطی و بنابراین وحدتی با یکدیگر ندارند.
بر این مبنا پذیرش تضاد مطلق و وحدت نسبی و مشروط بین دو سر یک تضاد، یگانه شکل درست حل مساله و بنیان و اساس دیالکتیک است.  
مائو به این مساله  به این شکل اشاره می کند:
«در هر تضاد دو جهت متضاد به گونه ای ناموزون رشد و تکامل می یابند. گاهی چنین به نظر می رسد که میان آنها تعادلی برقرار است، ولی این تعادل فقط موقتی و نسبی است، در حالی که تکامل ناموزون همچنان اساسی باقی می ماند.»
بنابراین حرکت موزون یا تعادل از دیدگاه دیالکتیک تنها می تواند موقتی و یا نسبی باشد. در حالیکه برعکس، حرکت ناموزون یا نامتعادل مطلق است.
نمونه ی ساده فرایندهای طبیعی که ما در بخش نخست آوردیم یعنی حرکت شب و روز خود گواه بارزی است. تعادل میان این دو نسبی و موقتی است و برای آنات و دقایقی در سحر و غروب چنین است، در حالی که  عمده شدن روز به عنوان روز یعنی حفظ عدم حرکت برابرش در مقابل شب و عمده شدن شب به عنوان شب، یعنی حفظ عدم حرکت برابرش در مقابل روز، عمده است و بخش اساسی کل یک 24 ساعت شبانه روز را در بر می گیرد.
همین مساله در تغییر فصول سال به یکدیگر راست در می آید. بهار به تابستان گذار می کند تابستان به پاییز، پاییز به زمستان و زمستان به بهار. تعادل میان بهار و تابستان و به همین ترتیب هر کدام از فصول به دیگری، نسبی است، در حالی که« تلون و بی ثباتی» آنها یعنی تبدیل آنها به یکدیگر مطلق است. در هر کدام از این چهار تبدیل، تعادل میان دو فصل یعنی نقطه ی گذار و انتقال یا برابری حرکت و نیرو، یک مرحله ی کوتاه، موقتی و گذرا را تشکیل می دهد، در حالی که تبدیل یکی به دیگری، نشستن یکی بر جای دیگر و جهت عمده شدن فصل تازه وجه مطلق این جایگزینی را تشکیل می دهد.
در این مورد مائو می نویسد که:
« یکی از دو جهت متضاد لاجرم عمده و دیگری غیرعمده است. جهت عمده جهتی است که نقش رهبری کننده را در تضاد برعهده دارد. خصلت یک شیئی یا پدیده اساساً به وسیله جهت عمده تضاد معین می شود یعنی جهتی که موضع مسلط گرفته است.»
به این ترتیب از میان دو سر تضاد تنها یکی از آنها می تواند جهت عمده باشد و نه هر دو سر آن. در مثال یاد شده ما یا می تواند روز عمده باشد و یا شب. نمی تواند در یک حالت مساوی و هم روز و هم شب تداوم یابد و در میان فصول بهار و تابستان و یا تابستان و پاییز و... نیز به همچنین.
به عبارت دیگر چنانچه دو سر تضاد عمده باشد، نخست اینکه دیگر بحث از عمده و غیرعمده بی معنا است. و دوم در این صورت برابری و تعادل میان دو سر تضاد مطلق می شود و تعین مشخص و کیفی پدیده نفی می گردد. و چنانچه دو سر یک تضاد در یک برابری مطلق قرار بگیرند، آنگاه دیگر جای حرکت، تغییر، و تضاد مطلق را سکون، ثبات و بنابراین وحدت مطلق می گیرد. بر این مبنا دیگر روشن نیست که پس حرکت چگونه صورت می گیرد. چگونه نیروی این ها علیه یکدیگر کم و زیاد می شود و یا شدت و ضعف می گیرد و چگونه پدیده کیفیتا به چیز دیگری تبدیل می شود.
مساله ی دیگر این است که در حرکت اضداد، ما با اشکال تغییر و تکامل گوناگونی روبروییم که مساله ای باز است و در حال حاضر مورد بررسی ما نیست. در برخی فرایندهای طبیعی، مانند تغییر فصول در گذار از یک شکل به شکل دیگر، امر نو مستقر می شود( زمستان پس از پاییز)، امر پیشین به مرور تحلیل می رود( پاییز در زمستان تحلیل می رود) و در عین حال از درون امر تازه مستقر شده( زمستان) امری که نو و نماد آینده است( بهار) به عنوان جهت غیر عمده با جهت عمده همگون می شود و با آن همزیستی پیدا می کند. اما در حرکتی مارپیچی و تا زمانی که شرایط این تبدیلات وجود دارد، این دورهای تبدیل فصول، تکراری تکامل یابنده، تکاملی که در آن تغییرات کمی عمده است، می یابند.
 وضعیت و شرایط دیگری نیز در امور اجتماعی پدید می آید. طی یک فرایند انقلاب دموکراتیک، بارها همزیستی ارتجاع و انقلاب( استبداد و آزادی، وابستگی و استقلال) تغییر می کند و جهات عمده و غیرعمده به یکدیگر تبدیل می شوند تا زمانی که فرایند به اوج کمال خویش رسیده و تغییر نهایی پدیده به وسیله آخرین حلقه صورت می گیرد و جهت نو( جمهوری دموکراتیک خلق) به گونه ای اساسی مسلط می شود.
مائو در مورد جابجایی جهات عمده و غیر عمده چنین می نویسد: 
«ولی این وضع ثابت نیست: جهت عمده و جهت غیرعمده یک تضاد به یکدیگر تبدیل می شوند و خصلت اشیاء و پدیده ها نیز طبق آن تغییر می یابد. در بخشی از یک پروسه و یا در مرحله معینی از تکامل یک تضاد،  Aجهت عمده و B جهت غیر عمده آن تضاد را تشکیل می دهد؛ در مرحله دیگر و یا در بخش دیگراز پروسه جای این دو جهت با یکدیگر بنا بر شدت افزایش یا کاهش نیروی هر جهت تضاد در مبارزه علیه جهت دیگر طی جریان تکامل شیئی و یا پدیده عوض می شود.»
 از این دیدگاه بنیان حرکت بر مبنای تبدیل شدن جهات عمده و غیر عمده به یکدیگر صورت می گیرد. این تبدیل یا جابجایی در عین حال به معنای گونه ای دیگر از نابرابری یا عدم تعادل است. یعنی تغییر به این شکل نیست که مثلا آن سر تضاد که عمده بوده با آن سر که غیر عمده است، به یک برابری و تعادل برسند. برعکس این تغییر به این شکل است که جهتی که غیر عمده است، جای جهتی را که عمده است بگیرد.
 به نمونه ی ساده راه رفتن دقت کنیم. ما نخست یک پای خود( پای راست) را جلو می گذاریم. در این حالت پای دیگرمان( پای چپ) عقب است. زمانی که می خواهیم حرکت را ادامه دهیم پای چپ مان با حرکت به سوی جلو و پای راست مان در حالت ثبات نسبی قرار می گیرد و موقعیت  آن به سوی عقب قرار گرفتن سیر می کند. برابری حرکت میان آنها یعنی گذار از یکی به دیگری موقتی است. پای چپ به پیش می رود و حرکت با عمده شدن نقش آن تداوم می یابد و سپس وضع برعکس می گردد.
 مائو در اینجا اشاره به شدت افزایش یا کاهش نیروی هر جهت در مبارزه علیه جهت دیگر می کند. این افزایش و یا کاهش یک جنبه و حرکت کمی دارد و یک جنبه و حرکت کیفی. جنبه کمی آن می تواند به گونه ای پیش رود که در مرحله معینی یک نوع تعادل بین دو نیرو را ایجاد کند یعنی مثلا توازن 50- 50 برقرار شود. اما به علت تداوم افزایش نیرو از یک سو و کاهش نیرو از سوی دیگر این تعادل تنها می تواند موقتی و گذرا باشد. به محض آنکه مثلا 50 – 50 به 51- 49 تبدیل شد آن تعادل جای خود را به عدم تعادل نوینی می دهد. یعنی جهت غیر عمده پیشین جای جهت عمده ی کنونی را می گیرد. تغییر کیفی صورت گرفته و آن برابری و تعادل از بین می رود.(1)
دو نکته
 نکته ی نخست این است که در کلیه موارد حرکت اضداد، وجه دیگر حضور دارد اما به عنوان جهت غیرعمده و بنابراین حرکت آن برابر با حرکت جهت عمده که نقش تعین کننده و جهت دهنده دارد نیست. بنابراین در حالی که در این وضع جهت عمده رشد می کند و به مسیر حرکت و تکامل پدیده جهت می دهد اما وجه غیرعمده عمدتا در وابستگی به آن رشد و تکامل می یابد. منظور از ناموزونی حرکت درست همین است که هر دو سر تضاد تحرکاتی مستقل و برابر ندارند، بلکه زمانی که یکی عمده می شود نقش تعیین کننده، رهبری کننده و جهت دهنده را به عهده می گیرد و بنابراین وجهی است که تحرک، گسترش و رشد اصلی را دارد. در حالی که جهت غیرعمده تنها می تواند در تابعیت از آن تحرک، گسترش و رشد خود را ادامه دهد.
 نکته دیگر این است که مائو در متن بالا به این مساله اشاره می کند که با نشستن یک جهت به جای جهت دیگر و بنابراین عمده شدن جهت غیرعمده خصلت شی یا پدیده تغییر می کند. ما باید این را به معنایی استراتژیک و بنیادی درک کنیم. زیرا ممکن است که خصلت پدیده با جابجایی بین جهت غیر عمده و غیر عمده تغییر کند، اما این یک تغییر به یک تغییر استراتژیک و نهایی تبدیل نگردد.
مثلا در طول یک انقلاب بارها پیروزی و شکست جای خود را با یکدیگر عوض کنند. انقلاب و ارتجاع به تناوب جای یکدیگر را بگیرند و یا قدرت سیاسی بارها دست به دست گردد. در این صورت جهات عمده و غیرعمده به یکدیگر تبدیل می شوند و کیفیت پدیده تغییر می کند، اما به دلیل موقتی بودن آن هنوز نمی توان گفت این تغییر یک تغییر استراتژیک کیفی اساسی و نهایی بوده است.
در همین چارچوب در حالی که دیکتاتوری پرولتاریا به جای دیکتاتوری بورژوازی در کشورهایی که انقلابات سوسیالیستی رخ داد نشست و نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی تبدیل شد و بنابراین جهات عمده و غیرعمده جای خود را عوض کردند، اما با شکست  دیکتاتوری پرولتاریا و نظام های سوسیالیستی ما دوباره به وضع پیشین برگشتیم. به این ترتیب از دیدگاه تغییر کیفی استراتژیک و نهایی، این تغییرات هنوز در چارچوب تغییرات و جابه جایی های موقتی و گذرا و نه استراتژیک و نهایی قرار می گیرند.
مائو در این خصوص می نویسد:
«ما اغلب می گوییم :« نو بر جای کهنه می نشیند ». این قانون عام و الی الابد تخطی ناپذیر عالم است. گذار یک پدیده به پدیده ی دیگر به وسیله جهشی انجام می یابد که طبق خصلت خود آن پدیده و شرایط خارجی آن اشکال مختلفی به خود می گیرد- این است پروسه ی نشستن نو بر جای کهنه. در درون هر شی یا پدیده بین جهات نو و کهنه تضادی موجود است که منجر به یک سلسله مبارزات پر فراز و نشیب می شود. جهت نو در نتیجه ی این مبارزات از خرد به کلان رشد می کند و بالاخره موضع مسلط می یابد، در حالی که جهت کهنه از کلان به خرد بدل می شود و به تدریج زایل می گردد. و به محض اینکه جهت نو بر جهت کهنه چیره گشت، پدیده ی کهنه از نظر کیفی به پدیده ی نو بدل می شود. از اینجا مشاهده می گردد که خصلت یک شی یا پدیده اساساً به وسیله ی جهت عمده تضاد معین می شود- جهتی که موضع مسلط گرفته است. چنانچه در جهت عمده تضاد که موضع مسلط را به دست آورده تغییری رخ دهد، خصلت شی یا پدیده نیز طبق آن تغییر می یابد
شکی نیست که مائو در اینجا از تغییر کیفی استراتژیک و اساسی صحبت می کند و نه از تغییراتی که هنوز شکل استراتژیک و نهایی به خود نگرفته اند.
گفتنی است که در زمان نگارش این بخش ها با وجود اینکه تصوری از احیای سرمایه داری موجود بود و لنین نیز در همان چند سال نخست در مورد آن بارها هشدار داده بود اما هنوز آنچنان تصوری از شکست های دیکتاتوری های پرولتاریا و جوامع سوسیالیستی بدان گونه که به وجود آمد در میان نبود. تصور حاکم  که وجه خوشبینانه آن عمده بود – و آن هم به دلیل عدم شناخت تضادهای جوامع سوسیالیستی و چگونگی مبارزه طبقاتی در آن- این بود که با جهت عمده شدن دیکتاتوری پرولتاریا و تغییر نظام سرمایه داری به نظام سوسیالیستی، جهت غیرعمده یعنی نظام سرمایه داری تحلیل رفته و به مرور از بین می رود. اما شکست های دیکتاتوری پرولتاریا و نظام های سوسیالیستی در شوروی و چین نشان داد که این هنوز یک پیروزی استراتژیک، اساسی و نهایی نبوده است و این پیروزی ها و شکست ها را باید در مداری گسترده تر، همچون جنگ و پیروزی و شکست های به دست آمده و یا جابجایی قدرت سیاسی در طول یک مرحله بررسی کنیم و نه پایان یک جنگ و پیروزی استراتژیک اساسی یک جهت.
 این مساله به ویژه پس از روی کار آمدن دولت رویزیونیستی و ارتجاعی خروشچف و شکست دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی و از بین رفتن نظام سوسیالیستی و برقراری نظام سرمایه داری طرح شد و پس از بروز رویزیونیسم  در چین و طی فرایند انقلاب فرهنگی شکل نهایی تئوریک خود را یافت. از دیدگاه نوینی که طی انقلاب فرهنگی شکل گرفت، جابجایی های مداوم قدرت یعنی تبدیل جهات عمده و غیرعمده در طول یک فرایند به یکدیگر می تواند به وجود آید بی آنکه خصلت اساسی و کلی فرایند به یک تغییر کیفی اساسی و استراتژیک بینجامد و راه هر گونه برگشتی به وضع پیشین بسته شود. از این دیدگاه دیگر نظام سوسیالیستی در وضعی نیست که وقتی یک بار پیروز شد و به جهت عمده تبدیل گردید، این پیروزی، استراتژیک تلقی گردد. در حقیقت باید نیروها نه صرفا در سطح یک کشور- هر چند این به جای خود است- بلکه به ویژه در سطح جهانی و دی یک مدار کلی و درازمدت ارزیابی شوند. 
آنچه که مائو در عبارات زیر بیان می کند، می تواند راهنمای ما در برخورد به این وضعیت باشد:
«صفت مشخصه یا خصلت خاص این دو حالت تضاد، نمودار ناموزونی نیروهای متضاد است. هیچ چیزی در جهان مطلقاً موزون رشد و تکامل نمی یابد ، از این رو ما باید با تئوری رشد و تکامل موزون یا با تئوری تعادل مبارزه کنیم. به علاوه درست همین حالت مشخص تضاد و تبدیل جهات عمده و غیرعمده تضاد در پروسه تکامل به یکدیگر است که نمودار نشستن نیروی نو برجای کهنه می باشد.»
 به این ترتیب نشستن نو به جای کهنه  به ویژه در امور اجتماعی از یک دیدگاه جامع، فرایندی نیست که با یک یا چند بار عمده شدن جهت نو و نشستن آن به جای کهنه به پایان برسد. بارها باید این حالات مشخص طی شود و جهات عمده و غیرعمده به یکدیگر تبدیل شوند تا فرایند نشستن نو به جای کهنه به مرحله ی نهایی و استراتژیک خود پا گذارد. به عبارت دیگر هر چند پیروزی های بدست آمده به وسیله ی طبقه کارگر در جهان نموداری از نشستن نو به جای کهنه بود اما با توجه به برگشت های رخ داده، ما باید این پیروزی ها و شکست ها را در چارچوبی گسترده تر وهمچون فرایندهایی از جابجایی جهات عمده و غیرعمده بررسی نماییم. زمانی از پیروزی نهایی و استراتژیک نو بر کهنه می توان سخن گفت که نه تنها جهت نو به جای کهنه نشسته باشد، بلکه دیگر هیچ گونه جابجایی بین نو کنونی و کهنه ی پیشین مقدور نباشد و هر گونه برگشتی به وضع پیشین غیرممکن شده باشد.
 در بخش بعدی به نظر مائو در مورد تضاد عمده و تضادهای غیر عمده می پردازیم
ادامه دارد.
م- دامون
نیمه نخست اسفند 99
یادداشت
1-   بازی آلاکلنگ را می توان یک بازی دیالکتیکی نامید. در این بازی هر وقت یکی از دو نفر بالا می رود نفر دیگر پایین می آید. شخص اخیر پس از پایین آمدن، از محکم زدن پاهای خود به زمین که در این بازی نقش شرایط بیرونی را ایفا می کند، استفاده کرده و نیروی خود را افزایش می دهد و با افزایش آن فرد دیگر را که شرایط بیرونی به نفع نیروی وی نیست و آن را کاهش می دهد پایین می کشد. در این بازی نقطه ی تعادل میان دو سو کوتاه و موقتی است.  

۱۳۹۹ اسفند ۱۴, پنجشنبه

هشت مارس روز جهانی زن گرامی باد

هشت مارس روز جهانی زن گرامی باد 

سال گذشته همچون سال های پیش، سال مبارزه  بود و از جمله سال مبارزه زنان برای رهایی از قید و بندگی قوانین مرد سالار نظام حاکم و نیز تمامی قوانین عهد عتیقی و متحجری که مذهب و فرهنگ حاکم علیه زنان و هویت مستقل و آزادگی و بالندگی آنان اعمال می کند.
ستم بر زنان بدون استثناء در تمامی کشورهای جهان از مستعمره و نیمه مستعمره تا امپریالیستی  وجود دارد. این ستم هم در اشکال کهنه ی خود جریان دارد و به ویژه در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم یعنی کشورهای آسیا، افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی که هنوز ساخت های قبیله ای، عشیره ای، فئودالی، نیمه فئودالی در آنها وجود دارد، و هم در اشکال نو خود که نتیجه ی برقراری نظام سرمایه داری و امپریالیستی است.
به همین دلیل در تمامی کشورهای جهان و از جمله در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی، به نسبت های گوناگون مبارزه ی زنان علیه ستم های پدرسالاری، مردسالاری، استثمار و ستم طبقاتی که به ویژه به زنان کارگر و زحمتکش وارد می شود و تمامی جنایات و تضییقات علیه زنان، جریان داشته و دارد و تا چنین نظام های گندیده و متعفنی وجود دارد، ادامه خواهد یافت.
کشور ما به سبب برقرار نظام مرتجع استبدادی دینی یکی از کشورهایی است که محل بروز و تجلی تقریبا تمامی ستم هایی است که به زنان به ویژه زنان طبقات زحمتکش، در طول تاریخ تا کنون اعمال شده و می شود.
 اینجا همه ی انواع استثمار و ستم و نابرابری به هم آمیخته است: بازمانده ی روابط ستمگرانه پدرسالاری قبیله ای و عشیره ای و نقشی که زنان در این گونه روابط به عنوان سایه ای ناچیز از مردان دارند، روابط نیمه فئودالی که خواه در تاروپود روابط اقتصادی سرمایه داری زیر سلطه در آمیخته و وجوه بسیار عقب مانده آن را سفت و سخت تر کرده اند و خواه در اشکال کهنه پرستانه فرهنگی و دینی و مذهبی همین روابط، بسی بیشتر از اشکال اقتصادی آن حضور دارند و به وسیله دین و مذهب نظام حاکم تا آنجا که امکان داشته تقویت شده اند. به همین روال تمامی آنچه که از نظام مردسالار سرمایه داری و تمامی نابرابری های جنسیتی اش برمی خیزد، در روابط سرمایه داری بوروکراتیک وابسته به امپریالیسم جامعه ما حضور دارد. اینجا یکی از منفی ترین نمونه های منفی است و استثمار مضاعف و ستم چندین و چند لایه بر زنان حضوری سهمگین دارد.
اینجا زنان با تحقیرآمیز ترین نابرابری های اجتماعی و قوانین تبعیض آمیز حقوقی روبرویند. قوانین حقوقی در مورد مالکیت، ازدواج، طلاق، ارث، گواهی حق حضانت فرزندان، حق خروج از کشور، پوشش و پویش های فرهنگی و ورزشی و غیره که یکی بدتر و کراهت بارتر از دیگری است . اینجا، در ایران بخشی از شنیع ترین و خشونت بارترین اشکال مجازات اسلامی همچون سنگسار کردن زنان و قطع عضو وجود دارد.
اما هر جا که ستم هست، مقاومت و مبارزه نیز هست. و هر جا که ستم در تمامی وجوه خود حضور داشته باشد و به اوج خود برسد مبارزه ای که بر می انگیزد را نیز همه جانبه خواهد کرد و به اوج خود خواهد رساند. برای همین است که در دوران چهل ساله اخیر مبارزه ی زنان ایران یکی از جاندارترین، سخت ترین، پیگیرترین و برجسته ترین مبارزات زنان در تاریخ و در سطح جهان شده است و راستی که از این نظر نمونه گشته است.
چهل سال ستم حکام مستبد و مرجع مذهبی و در تمامی اشکال آن و چهل سال مبارزه زنان علیه تمامی اشکال ستم.
 بازداشت، شکنجه، زندان های درازمدت و کشتار و اعدام به اشکال گوناگون اشکال اساسی تقابل حکومت متحجر با مبارزات زنان بوده است. و این همه نه تنها خللی در اراده بزرگ زنان آگاه برای احقاق حق خود و پایان دادن به این ستم ها و نابرابری ها به وجود نیاورده بلکه آنها را در چنین مبارزه ای چون صخره های سهمگین و کوه های استوار و پرشکوه در آورده است و بسی قهرمانان زن پرورده است.
آنچه که نیاز اساسی مبارزه زنان است این است که این مبارزه برنامه داشته باشد، تشکیلات پیدا کند و سمت و سو یابد. چنین برنامه و تشکیلات و مبارزه ای باید در خدمت برقراری آن چنان نظامی باشد که برقراری برابری همه جانبه زن و مرد را به رسمیت شناخته و در آن سو گام بردارد. چنین نظامی تنها می تواند سوسیالیسم و کمونیسم باشد.
 در نظام های سوسیالیستی که در پی جنگ جهانی اول و دوم و به همت و کوشش زنان و مردان کارگر و زحمتکش و احزاب کمونیست برقرار شد، به استثمار زنان و ستم های پدرسالارانه و مردسالارانه پایان داده شد و زنان وجوه اساسی حقوق برابر خود با مردان را به دست آوردند؛ شوروی لنین و استالین و نیز چین مائوئیستی از این نظر نمونه اند.
برعکس وضع و شرایط زنان در نظام های سرمایه داری امپریالیستی حتی در پیشرفته ترین آنها به هیچوجه قابل مقایسه با نظام  سوسیالیستی نبوده و نیست. در این کشورها زنان گرچه از قیود فئودالی آزاداند، اما در چنبره ی نظام های سرمایه داری، استثمار و ستم سرمایه دارانه، مرد سالارانه و نیز تمامی نابرابری های برخاسته از آن گرفتارند. در این کشورها نه تنها زنان حقوق برابر برای کار برابر با مردان ندارند بلکه در عرصه ی اقتصاد، سیاست و فرهنگ تبدیل به کالاهای نمایشی و جنسی می شوند و به موجودات قابل خرید و فروش تبدیل می گردند.   
برای همین مبارزه ی زنان ایران هرگز به سامان نخواهد رسید اگر در خدمت برقراری نظامی های وابسته به امپریالیستی همچون نظام سلطنتی سابق در آید که صد پله از خود نظام های امپریالیستی عقب مانده تر و بدترند. در نظام شاه سابق اساس استثمار و ستم بر زنان به همراه بسیاری ستم هایی که از مذهب و فرهنگ مسلط بر می خاست وجود داشت. این حکومت متحجر از دل همان نظام سلطنتی شاه بیرون آمد و بنابراین نشانگر بسیاری ستم هایی است که پنهان و آشکار در آن زمان وجود داشت و بر زنان اعمال می شد.      
طبقه کارگر ایران باید مبارزه زنان به ویژه مبارزه زنان کارگر و کشاورز، زنان طبقات زحمتکش  شهری و روستایی و نیز زنان لایه های گوناگون خرده بورژوازی را بخش مهمی از مبارزه برای جمهوری دموکراتیک خلق بداند و در آن مسیر جهت دهد و از سوی دیگر پیشروترین و مبارزترین زنان باید مبارزات خود را با برنامه برای جمهوری دموکراتیک خلق سامان دهند و پیش روند. تنها پیشگیری چنین راهی است که ایرانی سرخ با زنان و مردانی که خود را شایسته زندگی بهتر کرده اند، پا به وجود خواهد گذاشت.

هر چه پیگیرتر و پایدارتر باد مبارزات دلاوارانه زنان
پیش به سوی پیوند مبارزه و جنبش زنان با جنبش کارگری
سرنگون باد حکومت متحجر ستم و استثمار جمهوری اسلامی
برقرارباد جمهوری انقلابی دموکراتیک خلق ایران
 
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
15 اسفند99

 

 

 

 

 
 
 
 
 
 

  

۱۳۹۹ اسفند ۷, پنجشنبه

خروش ستمدیده گان بلوچ

 
خروش ستمدیده گان بلوچ
 
 سپاه پاسداران و جنایت های بی پایان
روز دوشنبه 4 اسفند نیروهای سپاه پاسداران در منطقه  صفر مرزی ایران و پاکستان به سوی توده های زحمتکشی که خود راهی برای شان جز سوختبری نگذاشته اند آتش گشودند و عده ی زیادی( بنا به برخی خبرها بین 37 تا 50 نفر) را کشتند.
 این گونه کشتار کردن به ویژه در دو استان بلوچستان و کردستان و از دو خلق زیر ستم بلوچ و کرد که سنی مذهب اند و جز مذهب حاکم مستبدین دارند، همواره رخ داده و باز هم رخ خواهد داد.
پاسداران را عطش ریختن خون زحمتکشان پایانی نیست. آن زمان که می گفتند«مستضعف» می کشتند و اکنون که رهبرشان خامنه ای سفاک گفته که اینها که می کشید مستضعف نیستند، خون ریزتر شده اند! در بلوچستان سوختبران را می کشند و در کردستان کولبران را و هر بار خانواده ای، فامیلی و خلقی را داغدار می کنند و به سوگ می نشانند.
 این دغلکاران و فریبکاران  یا دروغ می گویند و کشتار زحمتکشان بلوچ را به  نیروهای نظامی پاکستان نسبت می دهند و یا جا می اندازند که اینها که کشته می شوند«قاچاقچی» هستند!
قاچاقچی کیست؟
قاچاقچی اما چه کسانی هستند؟
 سران سپاه پاسداران که رئیس جمهوری خودتحمیل کرده و تقلبی شان احمدی نژاد، آنها را به واسطه اسکله های غیر قانونی شان «برادران قاچاقچی» نامید؟
 کمیته انقلاب اسلامی سابق و بعدها خود پاسداران که خرید و فروش مواد مخدر را در دست خود گرفتند و اینک به اروپا هم صادر می کنند و هر از چندی یکی شان دستگیر می شود و بوی تعفن و گند کارشان در می آید؟
 آنها که قاچاق دختران کم سن و سال و جوان را به کشورهای عربی در دست خود دارند و از این راه خروار خروار پول جمع می کنند؟
آنها که یا خود دست اندرکار قاچاق سوخت آن هم در سطح کلان هستند و یا از باندهای بزرگ قاچاق سوخت باج می گیرند و راه را برای آنها باز می گذارند؟
 و یا مردمان ساده ی کارگر و زحمتکش بلوچ و کردی که از درد بیکاری و نداری به این شغل های مرگبار روی می آورند و جان شان را برای بردن لقمه ای برای خانواده خود به خطر می اندازند؟
کدام را نام قاچاقچی شایسته است؟
 یکی از حرص و آز مالدار شدن و سرمایه به هم زدن قاچاق می کند و دیگری از روی ناچاری و نبود منفذی برای زندگی ای ساده؟
استان های محروم و خلق های ستمدیده
استان های بلوچستان و کردستان جزو فقیرترین و محروم ترین استان های ایران هستند. محروم از هرگونه تحرک اقتصادی صنعتی حتی از نوع کمپرادوری آن؛ نه آنچنان کارخانه ای و نه اکنون آنچنان کشاورزی ای. بیکاری، فقر و بینوایی است و دربدری و در جستجوی کار به استان های دیگر مهاجرت کردن. این است سهم خلق های به ویژه این دو استان از توسعه ی دوران نظام سلطنتی سابق و اکنون مشتی آخوند و پاسدار متحجر و جانی صفت.
 خلق های بلوچستان و کردستان به همراه خلق عرب در حال حاضر ستمدیده ترین و رنج کشیده ترین خلق های ایران هستند و نه تنها در فقر و مسکنت به سر می برند بلکه روزی و هفته ای و ماهی نیست که آنها را به گلوله بندند و روشنفکران شان را بازداشت و زندانی و یا اعدام کنند. بخش مهمی از نیروی این نظام متحجر و کثیف برای بقا مصروف کشتن و اعدام فرزندان این خلق های مبارز می گردد.  
بلاهت ها و حماقت های سپاه پاسداران
بلاهت ها و حماقت های سپاه و حکومت مستبد بیش از پیش شده است. به گلوله بستن مردم زحمتکش بی سلاح و کشتن تعداد زیادی از آنها بی هیچ موجبی و صرفا به دلیل تقاضای آنها برای باز کردن مرز، حماقت است. هر چه تضادهای توده های زحمتکش با این نظام استبدادی شدیدتر شود این بلاهت ها بیشتر خواهد شد.
غرش خلق زحمتکش
 اما خلق زحمتکش و دردمند ساکت نمی نشنید آن هم در این استان ها که استثمار و ستم ملی و مذهبی با هم وجود دارند. مردم زحمتکش سراوان به خشم آمدند و بغض فروخورده و کینه ی انباشته را با خروش خود بروز دادند. آنها پرشور سلاح های خود را در دست گرفتند و آماده مبارزه شدند. آنها مسلحانه به پاسگاه و مراکز نظامی سپاه حمله کردند و به زور سلاح آنها را به تصرف خویش درآوردند. مردمان شهرهای دیگر بلوچستان نیز با آنها همیاری کردند. راه های انتقال نیروهای نظامی را بستند. اعتصاب عمومی کردند و بازارها بستند و این چنین خلقی توان اتحاد و مبارزه را از خود نشان داد و می دهد.
توده های بلوچ را دعوت به آرامش نکنید!
امام جمعه اهل سنت زاهدان از مردم بلوچ خواسته که «آرام باشند»! اما مدت هاست که زمان آرامش به پایان رسیده است!  اکنون زمان خروش است. اکنون زمان افروختن آتش است! چرا باید آرام باشند زمانی که می کشندشان؟ چرا باید دست به شورش نزنند زمانی که این چنین زیر ستم و رنج به سر می برند، بغضی فروخورده دارند و غم و اندوهی بزرگ بر قلب و روح
شان سنگینی می کند؟
آیا سپردن دنبال کردن امور و بازداشت جنایتکاران به دست خود این رژیم که بارها آزمایش خود را پس داده راهی است برای حل مشکل خلق بلوچ؟
گرامی باد راه مردم زحمتکش شهر کوچک
کارگران و زحمتکشان و تودهای استثمار شده و ستمدیده ایران به همراه تمامی طبقات مردمی، خلق بلوچ، خلق کرد، خلق عرب و اقلیت های مذهبی را تنها نمی گذارند. مبارزه شان، خیزش و 
شورش آنها را گرامی می دارند، از آن دفاع می کنند و به آن می پیوندند.  
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
هفتم اسفندماه 99

 

 

 

   

 

 

۱۳۹۹ اسفند ۶, چهارشنبه

خشم زحمتکشان و شورش در سراوان بلوچستان

 

خشم زحمتکشان

و شورش در سراوان بلوچستان

 

مبارزه ی کارگران و زحمتکشان در بلوچستان

 

اعتصاب بازاریان در بلوچستان

 

اتحاد و شور مبارزه ی خلق محروم و ستمدیده بلوچ

علیه حکومت مرتجع

 

 

 حکومت سلاح را جز با سلاح نمی توان سرنگون کرد!

 

 

توده های زحمتکش و رنجدیده ی سراوان:

ای خلق ایران! ای توده های کارگر و کشاورز، ای زحمتکشان شهر و روستا!

 ما را یاری شما طلب است!

 

 سراوان، بلوچستان

 ایران را به یاری می طلبد

تنهاشان نگذاریم!


جرقه را به شعله

 شعله را به حریق

 و حریق را به آتشی بزرگ تبدیل کنیم! 


گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

شش اسفند 99

رئیسی جلاد و تداوم کشتار دراویش

 

رئیسی جلاد و تداوم کشتار دراویش

این بار بهنام محجوبی بود که به وسیله ی دستگاه قضایی پلید و سران زندان هایش به قتل رسید. مرده اش را به بیمارستان بردند و از ترس و وحشت شان ادای توجه و مراقبت در آوردند و پس از دو سه روزی جسد را با شرایط خاص حکومتی بزدل و هراسان از جنبش توده ها برای به خاک سپردن به خانواده اش دادند و خانواده ی داغدار نیز وی را به اجبار در روستایی دورافتاده به خاک سپردند.
بهنام محجوبی یکی از دراویش بود. اقلیتی مذهبی که مرامشان با حاکمان مستبد فرق داشته و دارد و برای همین هم زیر ستم مذهب حاکم است.
آنچه بهنام محجوبی  و دراویش مسالمت جو خواسته و می خواهند جز آزادی بیان و تشکل و در حوزه ای بسیار محدود نبوده و نیست. دراویش نه تشکل سیاسی دارند و نه در پی قدرت سیاسی هستند. اقلیتی هستند با تفاسیر خاص خودشان از متون دینی و مذهبی و در راه و روش عرفان پیشین ایرانی. مشکل اساسی برای حکام مستبد و دستگاه مذهبی حاکم این است که سلک دراویش به جز آن می اندیشند که حکام می اندیشند. و حکام سالوس و متحجر که در میان توده های مردم روز به روز بیشتر مورد نفرت و غضب و کینه قرار می گیرند، از هر اندیشه ای حتی اندیشه هایی بدین سان مذهبی و عرفانی می ترسند و توان تحمل آن را ندارند. متحجرین مذهبی تکثر را بر نمی تابند و یگانگی می خواهند؛ یگانگی مطلق زیر پرچم استبداد و سروری شان و تفسیرشان از دین و مذهب حاکم.
 در مرام و روش دستگاه جنایتکار قضایی و در راس آن رئیسی پلید و جلاد و نیز زندان های جمهوری اسلامی مجاز است که افراد را زنده بگیرند و پس از محکومیت و زندان بریدن برای آنها، اجساد آنها را تحویل خانواده های آنها دهند و حقیرانه و مزورانه دروغ بگویند که زندانی بیمار بوده است!
شکی نیست که بهنام جوان در زندان ها به آنها تسلیم نشده بلکه مبارزه و مقاومت کرده است و آنان نیز وی را کشتند چرا که ایستادگی را در برابر خود بر نمی تابند.
از نظر حکام مستبد مذهبی، مبارزه و ایستادگی بهنام اکنون دیگر صرفا مبارزه در راه خواست های دراویش نیست؛ او یکی از جوانان مبارز این مرز و بوم است و مبارزه اش جزیی از مبارزه این جوانان و توده های مردم برای آزادی است. از نظر این حکام چنین صداهایی را باید خفه کرد، چرا که می تواند صداهای دیگری را برانگیزد برخروشاند و به فریاد رساند.  
طبقه کارگر خواهان آزادی است؛ آزادی بیان، آزادی تشکل، آزادی گردهمایی و راهپیمایی. طبقه کارگر از آزادی تمامی اقلیت های  دینی و مذهبی دفاع می کند.
در اطلاعیه سی ام اسفند 96 که درباره دراویش بود چنین نوشتیم:
« دروایش گنابادی، دروایش حق، حلقه عرفان و دیگر گروه های مانند آنها باید از حق آزادی بیان که در کنار حق آزادی احزاب و تشکل ها از مهم ترین وجوه دموکراتیک انقلاب ایران هستند، برخوردار باشند. برای طبقه کارگر باید روشن باشد که ستم بر دراویش گنابادی و دیگر دراویش درست از همان گونه ستمی است که بر بهائیان و سنی مذهبان می رود؛ و ستم بر بهائیان و سنی مذهبان درست از جنس همان ستمی است که بر تمامی خلق های ایران و محدود کردن حقوق ملی و آزادی آنها می رود، و ستم بر اینها نیز از جنس همان ستمی است که بر زنان، دانشجویان و جوانان می رود؛ و اینها همه  نیز درست هم پیوند است با ستمی که در حوزه آزادی بیان و تشکلات صنفی و سیاسی به طبقه کارگر می رود.
اگر طبقه کارگر بخواهد از حق خود برای داشتن تشکلات صنفی و سیاسی دفاع کند و آن را به پیش برد، باید از حق آزادی بیان و تشکل دراویش گنابادی دفاع کند و به آنها در رسیدن به خواست های خود، به تمامی شکل های فکری و عملی یاری رساند. طبقه کارگر (وهمچنین پیشروان درستکار این طبقه) به هیچوجه نباید چنین فکر کند که این امر به او مربوط نیست. برعکس، کوچک ترین ظلم و ستم و به کوچک ترین و محدودترین گروه های مذهبی، ملی،  جنسی و غیره به طبقه کارگر مربوط بوده و به نوعی ستم به طبقه کارگر است؛ و طبقه کارگر چنانچه کوچک ترین کوتاهی در این پشتیبانی کند شرایط را برای ستم به خود برای حکومتگران آسان تر می کند.»
باید که از حقوق اقلیت ها دفاع کرد. باید که از مبارزه شان برای حق خود پشتیبانی کرد. باید علیه این کشتارها موضع گرفت. باید که علیه آنها دست به مبارزه زد. باید راه های موضع گرفتن، دفاع و پشتیبانی کردن و مبارزه متحد و مشترک را یافت و در آن گام برداشت. نباید این گونه باشد که حکومت استبداد بتواند با تکه تکه کردن ما و محدود کردن هر کدام از گروه ها، دسته ها و طبقات خلق بتواند نیروهای خود را به راحتی متمرکز کند و آنها را سرکوب کند. از نبود اتحاد و مبارزه ی منفردانه ی هر کدام از اقشار و طبقات خلق، از مبارزه منفردانه ی زنان، دانشجویان، خلق های زیر ستم، اقلیت های مذهبی و...  تنها استبداد مذهبی حاکم سود خواهد برد. باید به این وضع پایان دهیم و راه های عملی مبارزه ی مشترک و متحدانه را جستجو کنیم و پی گیریم.
مرگ بر نظام مستبد جمهوری اسلامی
زنده و پرتوان باد مبارزه مشترک توده ها
    6 اسفند 99
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران

 

 

۱۳۹۹ اسفند ۱, جمعه

یورش هواداران ترامپ به کنگره و الم شنگه ی آواکیان و رویزیونیست های آواکیانی درباره«کودتای فاشیستی» در آمریکا(6- بخش پایانی)

 

یورش هواداران ترامپ به کنگره و الم شنگه ی آواکیان 

و رویزیونیست های آواکیانی درباره«کودتای فاشیستی» در آمریکا(6- بخش پایانی)
 
هذیان گویی آواکیانیست ها
اکنون به مقاله ی ضرورت به رسمیت شناختن واقعیت و خدمات باب آواکیان و تغییر جهان( آتش 111) می پردازیم.
مقاله این گونه آغاز می کند:
«پنج ماه پیش هنگامی که باب آواکیان در اول آگوست ۲۰۲۰ بیانیۀ تاریخی اش دربارۀ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا را منتشر کرد»
  منظور حضرات از «بیانیه تاریخی» بیانیه ای است در مورد خطر فاشیسم در آمریکا و لزوم شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و رای به بایدن! راستی این حضرات در خواب و خیال نیستند؟ آیا هذیان نمی گویند؟
 و این جالب است که در تاریخ احزاب کمونیست هیچ کشوری، بیانیه دادن در مورد تهدید فاشیسم و یا شرکت در انتخاباتی این چنین و رای دادن به نماینده یکی از دو حزب  سرمایه دار حاکم، موجب نامگذاری چنین بیانیه هایی به«بیانیه تاریخی» نشده است. راستی که حضرات چیزی نداده و زیاد می گیرند و تازه باد هم به آستین خود می اندازند!؟
مقاله ادامه می دهد:
«...همانها و بسیاری دیگر(1) در تمام چهار سال پس از روی کار آمدن ترامپ، تحلیل رفیق آواکیان از این واقعیت که رژیم ترامپ/پنس شکل فاشیستی از دولت دیکتاتوری بورژوازی (متفاوت از شکل رایج دولت دیکتاتوری بورژوایی) را نمایندگی میکند و بشریت را با خطری جدید مواجه کرده است، انکار کردند.
اما اشغال کنگرۀ آمریکا توسط جنبش فاشیستی هوادار ترامپ، با رهبری شخص او و با کمک نیروهای فاشیست نظامی و پلیس طرفدار فاشیستها و تلاش کودتاگرانۀ این رژیم برای در قدرت ماندن، تکان سختی به بسیاری داد. حتی پس از شکست خوردن این کودتا( عجب کودتایی بود که به این سادگی شکست خورد و جمع شد!؟ باز صد رحمت به کودتای پیزوری ترکیه!) نزدیک به صد و پنجاه نفر از نمایندگان کنگره حاضر نشدند پیروزی بایدن را به رسمیت بشناسند. طبق گزارش اف.بی.آی جنبش فاشیستی هوادار ترامپ در تدارک حمله مسلحانه به مجالس نمایندگان در پنجاه ایالت آمریکا و راه پیمایی مسلحانه در روز تحلیف جو بایدن است.»
خوب! اکنون که نزدیک به یک ماه از تحلیف بایدن می گذرد و ظاهرا نه تنها در آن روز تحلیف بلکه پس از آن هم حمله ی مسلحانه ی ای رخ نداده است و نه تنها از آن نوع که اینجا با آب و تاب بازگو می شود بلکه حتی بسیار کوچک تر از آن. و این تازه در شرایطی است که در مجلس نمایندگان، استیضاح ترامپ در جریان بوده و ادامه یافته است. خود ترامپ نیز بالاخره به نتایج انتخابات تسلیم شد و از هواداران اش هم خواست که تا چهار سال دیگر که برمی گردند به آرامی دنبال کار خود باشند. این مجموعه در حالی است که درون حزب جمهوری خواه شکاف ها شدیدتر شده و کمیت جناح ترامپ با این همه رای که وی آورد عجالتا از 30 درصد این حزب بالاتر نرفته است.
 داستان آن« نزدیک به صد و پنجاه نماینده» کنگره نیز به این دلیل نبوده است که مثلا اینها می خواستند کودتا کنند و برای همین هم پیروزی بایدن را به رسمیت نشناختند بلکه از یک سو برای این بود که نمی خواستند ترامپ را آنچنان تنها بگذارند که در انزوا قرار بگیرد و حزب دموکرات بتواند وی را و با وی حزب جمهوری خواه را بکوبد و از سوی دیگر آن 75 میلیونی را که به ترامپ رای دادند یک جوری برای خود نگاه دارند. اکنون نه تنها از آن نزدیک به 150 نفر خبری نیست بلکه حتی تعدادی از آنها به مخالفین ترامپ در حزب جمهوری خواه پیوسته اند.( در بخش های چهارم و پنجم این مقاله ما تحلیل برخی از اعضا حزب جمهوری خواه را که در گذشته در دولت آمریکا مقام داشته اند بررسی کردیم).
به این نکات باید بیفزاییم که مباحثی در مورد روی کار آمدن فاشیسم در آمریکا، حتی پیش از تجاوز به افغانستان و عراق و در دوره ی جرج بوش پسر و روی کار آمدن راست ترین محافظه کارهای حزب جمهوری خواه در آمریکا طرح شده بود.   
آواکیانیست های ایرانی ادامه می دهند:
«اینها و دیگر وقایع این ماه در ایالات متحده، بسیاری را از لیبرال و محافظه کار و چپ تا جمهوری خواه و دمکرات را بُهت زده کرد. «هر آنچه سخت و استوار بود، دود شده و به هوا رفته( و در راس آنها همین به اصطلاح کودتای فاشیستی سفت و سختی که آواکیان شما در بوق و کرنا کرده بود!)از توهمات لیبرالی مؤمن به «خدشه ناپذیر بودن دمکراسی آمریکایی» تا آیه های توهم توطئۀ «ترامپ و بایدن سر و ته یک کرباسند». سختی و پیچیدگی واقعیت، فراتر از تمامی تمایلات و «پایمردی های» دُگماتیستها و رفرمیستها، وجود یک جنبش فاشیستی جدی در ایالات متحدۀ سال ۲۰۲۱ را پیش چشم همگان عریان کرد.»
راست اش ما نمی دانیم که منظور حضرات از دیگر وقایع این ماه کدام وقایع است! بد نبود به جای شلوغ بازی راه انداختن مواردی از آن بیان می شد.
 از سوی دیگر شکی نیست که ترامپ و باند وی در حزب جمهوری خواه جزء کوچکی از طبقه ی حاکم در آمریکا است؛ یک جزء در حال حاضر ناجور و نچسب! ترامپ با اینکه این همه هوادار برای این حزب گرد آورده است در خود حزب جمهوری خواه نیز در اقلیت است و نظر بخشی مهمی از حزب این است که وص لطمات سختی به این حزب زده است. از سوی دیگر حزب دموکرات نیز در قدرت حاکمه نقش دارد و این حزب توافقی با ترامپ ندارد. بنابراین می بایستی به وسیله ی عقلای این طبقه ی حاکم، گفتار و رفتار و اعمال اجق وجق ترامپ کنترل می شد که ظاهرا تا اینجا شده است.( در بخش پنجم این مقاله خواندیم که سرهنگی... گفت که این حمله به کنگره تعجب وی را برانگیخته است و بنابراین می تواند تعجب مقامات امنیتی و نظامی را نیز برنینگیخته باشد)
اما در مورد:
 تصور«خدشه ناپذیر بودن بودن دموکراسی آمریکایی»
 این راست است که تصور بسیاری و بیش از همه لیبرال ها و همچنین برخی از چپ ها و یا شبه چپ ها بر این بوده و هست که این «دموکراسی آمریکایی» طبقه ی حاکم آمریکا را نمی توان تغییر داد. زیرا از دیدگاه اینان این دموکراسی( یا در حقیقت دموکراسی بورژوایی) ریشه هایی  درازمدت در زمین سیاست آمریکا یافته و نیرویی بی کران دارد. شکی نیست که چنین تصوری از ریشه اشتباه است.
برعکس چنین تصوراتی گمان ما بر این بوده و هست که این دموکراسی هر زمان واقعا کل منافع طبقه ی حاکم و یا حداقل بخش عمده ی آن ایجاب کند در خطر که چه عرض کنیم به کلی جمع خواهد شد و جای خود را به شکل های آشکار از دیکتاتوری( و از جمله و یا بیش از همه فاشیستی) خواهد داد. یعنی شکل هایی که با منافع این طبقه و یا بخش عمده ی آن انطباق یابد.  شکل هایی که پس از رفع خطر و چنانچه شرایط زمان بطلبد می تواند دوباره به شکل دموکراسی بورژوایی برگردد؛ گرچه در هر چرخش این شکل ها و در نتیجه مبارزه ی طبقاتی بین سرمایه داران امپریالیست و خلق آمریکا و در راس آنها طبقه کارگر این کشور و نیز مبارزه بین امپریالیست های رقیب برای گسترش نفوذ خود و به دست آوردن سرزمین های بیشتری از کشورهای زیر سلطه، در خود این شکل ها تغییرات عدیده ای بروز خواهد کرد. این تغییرات بدین گونه است که در حالی که این امکان هست که دیکتاتوری به سوی نهایی ترین حدود خود یعنی دیکتاتوری فاشیستی برود، اما برگشت آن به شکل دموکراسی بورژوایی به نهایی ترین حدود آن نخواهد بود بلکه به حداقل حدود آن خواهد بود. علت این است که در هر کدام از این مراحل و در نتیجه ی مبارزه طبقاتی، بورژوازی امپریالیست کنونی رو به کهنگی و گندیدگی بیشتری و در نتیجه ارتجاع بیشتری خواهد نهاد. کافی است که ما دموکراسی بورژوایی کنونی را در کشورهای امپریالیستی با اشکال همین دموکراسی در قرن گذشته و حتی در فاصله دو جنگ مقایسه کنیم. این مقایسه به ما نشان می دهد که در حالی که شکل های فاشیستی به اشکال شدیدی سوق یافت( آلمان، ایتالیا، اسپانیا) اما دموکراسی های بورژوایی ای که پیش از این تغییر شکل به فاشیسم موجود بود بسیار بهتر از آنی بود که پس از این دیکتاتوری های فاشیستی رخ نمود. این را هم بیفزاییم که اگر پس از جنگ جهانی دوم، بیشتر احزاب کمونیست در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی به احزاب رویزیونیستی( زیر نام کمونیسم اروپایی، مارکسیسم غربی، چپ نو و یا جریان مارکسی) و یا ترتسکیستی تبدیل نمی شدند این دموکراسی بورژوایی از این هم که بود، از شکل افتاده تر و سرو دم بریده تر می شد. در واقع یکی از علل تداوم این دموکراسی سر و دم بریده همانا فقدان احزاب کمونیست انقلابی در این کشورها و از جمله آمریکا بوده است.   
اکنون بپردازیم به:
 سر و ته یک کرباس بودن ترامپ و بایدن
 در این مورد شکی نیست که اینها« سرو ته یک کرباسند» زیرا این ها دو بال یک طبقه واحد یعنی بورژوازی امپریالیستی آمریکا و جزوی از طبقه واحد بورژوازی امپریالیستی بین المللی هستند، اما نه به این معنا که در هر شرایطی از مبارزه طبقاتی بین طبقه کارگر و سرمایه داران و یا شرایط بین المللی مبارزه ی طبقاتی بین خلق های مستعمرات و نیمه مستعمرات با امپریالیسم، وجود هر کدام در قدرت، مساوی و برابر است با وجود دیگری در قدرت.
از نظر یک مارکسیست- لنینیست- مائوئیست اگر شرایط مبارزه ی طبقاتی ایجاب کند می توان از یکی از این دو علیه دیگری و یا از یک حزب لیبرال علیه یک حزب امپریالیستی پشتیبانی کرد(2) مشروط بر این که این پشتیبانی اولا تاکتیکی باشد و دوما به رشد شرایط مبارزه طبقاتی و گذار آن به انقلاب توده ای، تصرف قدرت سیاسی، برپایی دیکتاتوری پرولتاریا و رفتن به سوی کمونیسم  یاری رساند.
اما در صورتی که نه تاکتیکی بلکه به امری استراتژیک تبدیل شود که در مورد خط آواکیان چنین است، آن گاه این سروته یک کرباس« نبودن» دو جناح یک طبقه واحد تبدیل می شود به اینکه این دو جناح تفاوتی کیفی و اساسی دارند و نماینده طبقه ی واحدی یعنی سرمایه دار امپریالیست نیستند. از این دیدگاه حزب دموکرات نماینده بورژوازی لیبرال آمریکا است(که نیست زیرا بورژوازی لیبرال آمریکا اگر حتی لایه های ناچیزی از آن در حزب دموکرات وجود داشته باشند، در قدرت سیاسی کنونی حضور ندارد بلکه در حاشیه ی آن قرار دارد) و حزب جمهوری خواه نماینده فاشیست هاست( که آن هم در حاضر به طور مطلق نمی توان گفت زیرا اولا از همان آغاز ریاست جمهوری ترامپ، در دولت اش تضادهای زیادی بین وی و جناح های دیگری از حزب جمهوری خواه، برخی راست تر از وی و برخی دیگر در جهتی معتدل، وجود داشت و از سوی دیگر فاشیسم در هر دو حزب به مثابه ی رویه ی پنهانی شکل حکومتی می تواند وجود داشته باشد). و به این ترتیب یک دوگانه ی «فاشیسم» و «لیبرالیسم» آفریده می شود که تاکتیک متداوم طبقه کارگررا بدین گونه تنظیم می کند که باید از لیبرال ها مقابل فاشیست ها پشتیبانی کرد. این دیگر تقابل مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم با دگماتیسم نیست بلکه  خود رفرمیسم و اصلاح طلبی است و تقابل آن با مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم. 
و بالاخره درباره ی:
«جنبش فاشیستی» در آمریکا
به نظر ما هنوز چیزی به عنوان یک جنبش فاشیستی در آمریکا شکل نگرفته است. پشتیبانی 75 میلیونی از ترامپ را نمی توان «شکل گیری جنبش فاشیستی» نام نهاد. بخشی از این پشتیبانی به وسیله لایه های از طبقه کارگر و خرده بورژوازی صورت گرفته است که امید بسته اند با جلوگیری از آمدن مهاجران بیشتر به کشور و نیز مانع شدن از خروج سرمایه ها و کارخانه ها به کشورهای زیر سلطه، امکانات بیشتری برای کار و بالا رفتن ارزش نیروی کار و درآمدشان فراهم گردد.
نکته ی مهم این است که امپریالیست ها در حالی که- خواه از نظر شرایط درونی کشور و خواه از نظر شرایط بیرونی - ناچارند سرمایه ها و کارخانه های بیشتری را به بیرون بفرستند تا از کار ارزان و تولید ارزان و دیگر مزیت های کشورهای زیر سلطه استفاده کنند و به این ترتیب سود خود را افزایش دهند، در حالی که ناچارند در رقابت در عرصه ی داخلی با جناح های رقیب و در عرصه ی بیرونی با سرمایه داران امپریالیست رقیب عقب نمانند و بالاخره با تولید ارزان تر وسائل معیشت طبقه ی کارگر، ارزش نیروی کار داخل کشور خود و دستمزد کارگران را پایین بیاورند، در عین حال ناچارند نیروی کار ارزان یا قانع تری را از کشورهای دیگر وارد کنند تا هم جمعیت داخلی با پیر شدن آن رو به تحلیل نرود و در نتیجه، آنها کمیت لازم جمعیت ذخیره صنعتی را همواره حفظ کنند و هم با پایین آوردن ارزش تولید و خدمات در داخل کشور خودی از این زاویه هم، از بالا رفتن ارزش نیروی کار داخلی جلوگیری کنند.
 این کارگران و لایه های خرده بورژوازی نه فاشیست هستند و نه دنبال فاشیسم گرچه ممکن است در شرایط معین و ویژه ای بخش هایی از آنها به نیروی فاشیسم تبدیل شوند. به همین گونه هست بخش هایی از پشتیبانی زنان، سیاه پوستان و نیز مهاجرین از ترامپ. اگر فرض را بر وجود هسته ای از فاشیسم در اردوگاه ترامپ بگذاریم( که می توان چنین فرضی را گذاشت) گرچه این هسته سفت و سخت است اما عجالتا هسته ی بزرگ و قدرتمندی نیست. برای اینکه این هسته بزرگ و قدرتمند شود، نیاز به پشتیبانی نه تنها حتی  یک سوم از حزب جمهوریخواه، بلکه بخش عمده ی طبقه حاکم دارد و از سوی دیگر نیاز به شرایط درونی و بیرونی ای که این پشتیبانی و پذیرش را به حد کمال رشد دهد.
«سنتز نوین» چه کمکی به آواکیان در فهم فاشیسم کرد؟
 نویسنده مقاله مزبور پس از رُقات کردن تحلیل های« شش ماه پیش و چهار سال پیش و شانزده سال پیش» و از نظر وی درست آواکیان در مورد خطر فاشیسم در آمریکا که گویا اکنون« جلوی چشمها رژه می رفت» و به وجود آوردن«جنبش رفیوژ فاشیسم» و اینکه بسیاری این تحلیل را نپذیرفتند، می نویسد:
«اما چرا باب آواکیان حتی شانزده سال پیش توانست چنین نیرو و پدیده ای را در بطن جامعۀ آمریکا تشخیص دهد؟ جواب، داشتن روش و رویکرد علمی نسبت به تحلیل واقعیت و درک ضرورت مبارزه علیه این واقعیت و تغییر آن در خدمت به باز کردن راه انقلاب کمونیستی در آمریکا است.»
تا اینجا ظاهراعلت اینکه دیگران نتوانستند این فاشیسم ادعایی آواکیان را در آمریکا ببینند به اینکه آواکیان« روش و رویکرد علمی نسبت به تحلیل واقعیت» را داشت و آنها نداشتند نسبت داده می شود. اما «روش و رویکرد علمی نسبت به واقعیت» به خودی خود چیزی خاصی را معرفی نمی کند. این«روش و رویکرد علمی نسبت به واقعیت» همواره و از زمان مارکس طرح بوده است.
مساله ی مهم و اساسی این است که این روش و رویکرد علمی باید با آن چه که آوکیان «سنتز نوین» می نامد و خود از آن پیروی می کند و دیگران نداشتند تبیین شود. به عبارت دیگر پرسش این است چه وجوهی در«سنتز نوین» آواکیان بود که وی را توانا می کرد فاشیسم را از سال 1999 ببیند( که البته آن زمان سنتز نوین اش را هنوز آشکارا طرح نکرده بود) اما بقیه چون آن را نداشتند نمی توانستند ببینند؟ 
نویسنده مشتی کلی گویی و عبارت پردازی های بی محتوی ردیف می کند که توضیحی در آنها در مورد اینکه آواکیان چه داشت که بقیه نداشتند وجود ندارد:
« آواکیان نه تنها ضرورت مبارزه علیه فاشیسم را تشخیص داد بلکه، بازهم با به کاربست روش و رویکرد علمی، سیاستی را برای رهبری این مبارزه تبیین کرد که به واقع با عملی کردنش راه تحقق ضرورت بزرگتر یعنی انقلاب کمونیستی و ریشه کن کردن منبع فاشیسم و تمام فجایع دیگر بشری که همانا نظام سرمایه داری امپریالیستی است، بازتر میشود. به عبارت دیگر سیاست آواکیان جواب به این ضرورت فوری را به جواب به ضرورت بزرگتر انقلاب کمونیستی متصل میکند.»
ما منتظر این هستیم که این آواکیانیست، ویژگی خاص روش و رویکرد علمی آواکیان را بازگو کند. چرا؟ زیرا وی پس از یک کاسه کردن دگماتیست ها و رفرمیست  آنها را لوله کرد و طومارشان را در یادداشت هایش چنین درهم پیچید:
«در این مورد عمدتا در فضای مجازی با طیفی روبرو بودیم متشکل از کاستریست های طرفداران مشی چریکی، کارگریست ها و اکونومیست ها، شبه آنارشیست ها و تروتسکیست ها و پسماندگانِ گذشتۀ به اصطلاح مائوئیست. طیفی که همگی به جز وحدت و همگونی در حمله به رفیق آواکیان و حزب کمونیست ایران (م ل م) در دُگمارویزیونیسم (ندیدن حقیقت و چپگرایی ضد مارکسیستی) با یکدیگر اشتراک داشتند.»
بنابراین زمانی که وی«پسماندگان گذشته به اصطلاح مائوئیست» یعنی کسانی که مارکسیسم لنینیسم مائوئیسم پرچم راهشان است و بنابر قاعده باید از «روش و رویکرد علمی به واقعیت» پیروی کنند نفی می کند باید تغییری در این روش روی داده باشد که آن را نو کرده باشد و همین نو شدن باید به تشخیص بروز فاشیسم در آمریکا به آواکیان کمک کرده باشد. این نکته ای است که وی باید توضیح می داد و وی نه تنها از این توضیح خودداری می کند بلکه چهار نعل، گویی  آواکیان وی مقبول همه ی آنها که وی را نفی می کردند شده است، با عبارت پردازی های بی مایه می تازد و یک آش شله قلمکار حسابی به وجود می آورد:   
« آواکیان نه پیشگو است نه رویاباف؛ بلکه رهبر کمونیست و دانشمندی است متعهد به روش و رویکرد علمیِ مبتنی بر جمع آوری شواهد از دل واقعیت پیچیده و متغیر جامعه و تحلیل و جمعبندی از تضادها، نیروهای موجود و روندهای محتمل در اجزای مختلف جامعۀ آمریکا، پیوند این نیروها و تضادها با یکدیگر و در تعامل و کنش و واکنش با اوضاع جهانی و تضادهای بین المللی نظام سرمایه داری امپریالیستی. طی کردن چنین روندی برای فهم واقعیت و رسیدن به چنین سنتز و جمعبندی­ای نیازمند رویکرد و روش علمی بود. چیزی که نه از ساده سازی تئوری­های توهم توطئه بر می آید، نه از تردیدهای نسبی گرایانه و نه از ماندن در چارچوبهای ساکن و از «پیش مشخص» تفکرات پیشین و سنتزهای کهنۀ ولو سابقا کمونیستی.»
ولی این اندیشه های به اصطلاح «کهنه سابقا کمونیستی» برای تشخیص بروز فاشیسم در کشورهایی که این جریان روی کار آمد، دچار مشکل عجیب و غریبی نشده بودند. به بیانی دیگر مارکسیست - لنینیست هایی که در آلمان، ایتالیا و اسپانیا با فاشیسم مبارزه کردند با همان« روش و رویکرد علمی» به فهم موجودیت و رشد آن رسیدند. اینها نه دچار«توهم توطئه» بودند و نه دچار«تردیدهای نسبی گرایانه».
 ما دنبال این هستیم که ببینیم که آوکیان چه داشت که توانست بروز فاشیسم را در آمریکا تشخیص دهد و این نویسنده گوشش بدهکار نیست. وی در عالم خلسه و از خود بی خبری و گویی آواکیان اش را اکنون همه ی آنها که چندی پیش نفی اش می کردند پذیرا شده اند و تنها برخی توضیحات پیرامون این «رهبر مقبول » مورد نیاز است، چنین به هذیان گویی های خود ادامه می دهد:
«این به معنای آن نیست که آواکیان اشتباه نمی کند. بلکه همانطور که خودش در جایی گفته است: «همه ما اشتباه خواهیم کرد. همه. اصلا نمیتوان بدون اشتباه کاری کرد و به ویژه کار بزرگ و به ویژه تغییر کلیت جامعه بشری و کلیت روابط میان مردم در جهان علیه نیروهای قوی و ریشه دار… نکته این است که آیا از اشتباهات درس میگیرید، آیا آنها را جمعبندی میکنید… و دیگران را قادر میکنید که از اشتباهات شما بیاموزند؟ این کلید است.»
حالا چه وقت رفتن سر اشتباه کردن آواکیان بود جناب! آن هم زمانی که این حضرت والا با این تشخیص فوق العاده اش درست اش به قلب قضیه زده و از چیزی سر در آورده که این همه عالم و آدم چیزی از آن سر  درنیاورده بودند؟!
«چرا بخش قابل توجهی از مردم و حتی روشنفکران و آنها که با تئوری سر و کار دارند، حقیقتِ فاشیسم در آمریکا را حتی در دل جنبش شکوهمند پس از قتل جورج فلوید ندیدند و به این فراخوان گوش فرا ندادند؟ جواب این است که پنجاه سال حاکمیت ضد انقلابِ جهانی به شکل غلبۀ تفکرات و گرایشات ضد علمی و علم ستیزانه در سطح جهان از دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی و رسانه های جریان غالب تا احزاب و سازمانها و محافل لیبرال و مترقی و چپ، مانع از دیدن واقعیت جهان و روندهای عمدۀ آن میشود. جهان دهه ها است با مزخرفات پست مدرنیستی و نسبی گرایانه فکر میکند.»
ولی ای آواکیانیست هذیان گو! پیش از این پنجاه سال، مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم بود و این آموزه ی انقلابی مسائل را تشخیص می داد و تجزیه و تحلیل می کرد. آنچه شما باید به توضیح آن می پرداختید این بود که این«سنتز نوین» کذایی تان چه کمکی به آواکیان در فهم روی کار آمدن فاشیسم کرد.
«در مقابل صف طویل انواع گرایشات ضد علمی و غیر مارکسیستی، آنچه که باب آواکیان در سنتز نوین کمونیسم به طور عام، و در مورد تحلیل و سیاست گذاری پیرامون فاشیسم در آمریکا به طور خاص پیش گذاشت که...»
ظاهرا اینجا داریم به این سنتزنوین حضرت اش نزدیک می شویم. نویسنده می گوید سنتز نوین یک امر عام است که به آواکیان کمک کرد تا امر خاص را تجریه و تحلیل کند. بنابراین شاید در توضیحات بعدی وی بتوان چیز دندان گیری پیدا کرد:
« آواکیان...تجلی زندۀ ماتریالیست پیگیرو دیالکتیسین خلاق در صحنۀ پیچیدۀ عمل اجتماعی و مبارزاتی بود. وفاداری به حقیقت و پیروی از آن بدون هیچ گونه مصلحت اندیشی. آواکیان در مبارزۀ ضد فاشیستی که در آمریکا رهبری کرده است، هدف «پیروز شدن» را دنبال می کند. زیرا معنی پیروز نشدن را عمیقا حس میکند و این حس رنج آور همیشه با او هست که انسانها در شمار میلیاردی هر روز زیر غلتک شکنجه قرار میگیرند و لای چرخ دنده های سرمایه داری خرد میشوند. او نه از مشاهدۀ واقعیت توازن قوای نامساعد جهانی و نه از قطب بندی های منفی داخل جامعۀ آمریکا، به تسلیم، رفرمیسم و ناامیدی از انقلاب در نغلتید. تسلیم گرایش جان­سخت واقعگرایی قدرگرایانه (رئالیسم دترمینیستی) نشد و مهمتر آنکه امکان و احتمال تغییر اوضاع به سمت جهش جنبش انقلابی در قلب امپریالیسم آمریکا را دید. آنچه به او در اتخاذ چنین موضعی کمک کرد، قدرتِ حقیقت و دیدن تضادمندی های واقعیت بود و اینکه یک نیروی کمونیست کوچک اما سازمان یافته و مسلح به رویکرد علمیِ سنتز نوین کمونیسم، میتواند نقش تاریخی ویژه ای در اوضاع مشخص ایفا کند.باب آواکیان، رهبری است که تفکر و رهبری اش نقطه قوت میلیاردها انسانِ تحت ستم و استثمار در جهان است و صدایش نیازمند شنیده شدن در چهار گوشۀ عالم.»
راستی که حضرات چه روضه خوانی ای به راه انداخته اند و چه سینه ای برای این آواکیان شان چاک می دهند! پاسخ به اینها جز اتلاف وقت نیست!  
همچنان که دیده می شود جستجویی بی ثمر و انتظاری بی سرانجام است. بازهم مشتی عبارت پردازی بی خاصیت که برای این نوشته می شود که صفحات نشریه ای پر شود. دریغ از یک اشاره و تحلیل فاکت.(3)
اما چرا این همه های و هوی و چرا این همه گرد و خاک به پا کردن و چرا این همه دور قضیه تاب خوردن؟
پاسخ خیلی مشکل نیست. سیاست آواکیان و حزب اش در بزرگ کردن فاشیسم در آمریکا تنها برای توجیه رفرمیسمی است که در پیش گرفته اند. وی می خواست پشت سر حزب دموکرات حرکت کند و کرد:
«این [ترامپ] را باید شکست داد. باید از انتخاب بایدن حمایت شود. بایدن باید تحلیف شود. ترامپ باید استیضاح شود، و با شرمساری از زندگی عمومی رانده شود- و تا آنجا که مرتکب جنایات علیه مردم شده است، باید تحت پیگرد قانونی قرار گیرد. چنین محاکمه‌ای، متکی به شواهد و اسناد قانونی، باید به‌شدت کشف و روشن کند که چگونه چنین اتفاقی رخ‌داده و تا چه حد تبانی بین بخش‌های دولت(پلیس و غیره) و اراذل ‌واوباش فاشیست وجود داشته یا نداشته است.»( کودتای فاشیستی شکست‌خورده، نبردی خشمناک که هنوز با شدت ادامه دارد و راه پیشروی از این جنون،  ۱۶ ژانویه ۲۰۲۱، نشریه انقلاب، ارگان حزب کمونیست انقلابی آمریکا، برگردان هواداران سنتز نوین، سایت های فارسی)
 می بینیم که «رادیکالیسم» آواکیان و حزب اش دنبال حزب دموکرات چه گردو خاکی به پا کرده است!؟
 
هرمز دامان
نیمه نخست دی ماه 99
یادداشت ها
1-   منظور نویسنده  از «همان ها و بسیاری دیگر» این است که«  در چپِ ایران عده ای به علت رویکرد و شیوۀ تفکرشان با آن « بیانیه تاریخی» مخالفت کرده و عده ای نیز از سر گرایش ضد کمونیسم معمولشان مخالفت کردند.»
2-   لنین در کتاب بیماری کودکی «چپ روی» در کمونیسم  در بخش های «آیا هیچ گونه صلح و مصالحه ای مجاز نیست؟» و «آیا باید در پارلمان های بورژوایی شرکت جست؟» وجوه اساسی چنین شرایطی را بر شمرده است و در ضمن شرح تجارب بلشویک ها طی بیست سال، خواهان آن شده که کمونیست ها اساس کار خود را نه بر کپیه برداری بلکه بر تحلیل مشخص از شرایط مشخص کشور خویش و اوضاع جاری بین المللی بگذارند.
3-   نه تنها در این مقالات حضرات بلکه در بیانیه ی اخیر آواکیان درباره سال نو میلادی 2021 نیز چیزی در این مورد که سنتز نوین چه کمکی به وی کرده است وجود ندارد. برگردان این بیانیه به وسیله هواداران وی در سایت های فارسی درج شد.