۱۳۹۸ بهمن ۱۴, دوشنبه

نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (2) دوستان در جبهه متحد



نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (2)

دوستان در جبهه متحد

 آواکیانیست ها خواهان «جبهه متحد تاکتیکی» با سلطنت طلبان و تقوایی
آواکیانیست ما ادامه می دهد:
«یکی از مهمترین وظایف کمونیست ها در این مسیر، ترسیم خط تمایز با راه حل ها و پاسخ های غیر پرولتری(بورژوایی و خرده بورژوایی) در دل همان جنبش و در همان محدوده خط اتحاد(و نه خط کمونیستی ) است. اگر چنین خطی ترسیم نشده و کمونیست ها برای کسب رهبری خطی و سیاسی بر آن جنبش تلاش و تبلیغ و ترویج نکنند، نمایندگان سایر طبقات توده ها را رهبری خواهند کرد.»( آتش 92 ، ص 5، تاکیدها از ماست)
 اینجا گفته شده است که کمونیست ها موظف به« ترسیم خط تمایز با راه حل ها و پاسخ های غیر پرولتری(بورژوایی و خرده بورژوایی) در دل همان جنبش و در همان محدوده خط اتحاد» هستند.
روشن نیست که این« خط اتحاد»( و «تمایز») با کدام جریان های بورژوایی و خرده بورژوایی است. یک برداشت این است که منظور اتحاد با جریان های کمونیسم سلطنت طلب از قماش تقوایی و کمونیسم امپریالیستی  دارودسته های حکمتی است و با توجه به اینکه آواکیانیست ما، دارودسته حکمتی ها را جزو جریان های خرده بورژوایی می داند( نگاه کنید به بخش نخست این نوشته)این برداشت می تواند درست باشد.
برداشت دیگر این است که این خط اتحاد باید با جریان های دیگر«خرده بورژوایی و بورژوایی» از جمله سلطنت طلبان و جمهوری خواهان هوادار امپریالیسم باشد که اساسا بحث تقوایی بر سر« اپوزیسیون اپوزیسیون نشدن» بر سر آنهاست.
 اگر چنین باشد، آنگاه منظور نویسنده این گونه می شود که آواکیانیست ها با جریان های سلطنت طلب و جمهوری خواه که ظاهرا در این بند آنها جریان«بورژوایی» بدون هیچ پسوندی- مثلا امپریالیستی و یا ارتجاعی- دانسته شده اند، می توانند اتحاد داشته باشند و در همان محدوده «خط اتحاد»، «خط تمایز» خود را با آنها ترسیم کنند. از دیدگاه نویسنده این تمایز البته می تواند شامل تقوایی و کمونیسم کارگری اش بشود که نماینده «گرایش های بورژوا- دموکراتیک» در جنبش هستند و خوب صد درصد آواکیانیست های ما می توانند با آنها وارد اتحاد در «جبهه متحد» بشوند.
استنتاج دیگر این است که حضرات آواکیانیست که اکنون در ظاهر خیلی «سوپرچپ» شده اند و دم از نیاز به «انقلاب کمونیستی» می زنند، اتحادشان برای انقلاب کمونیستی می تواند جریان های بورژوا- دموکراتیک و حتی سلطنت طلب و پیرو امپریالیسم را در برگیرد.  با توجه به این که در بند بعدی که نظریه ای بر عدم اتحاد استراتژیک با جریان های سلطنت طلب پیرو امپریالیسم داده شده، می توان این گونه نتیجه گرفت که در این بند صحبت بر سر اتحاد تاکتیکی است.
 اکنون به ادامه بحث توجه می کنیم:  
«از آنجا که به جز ما کمونیست ها، امروزه نمایندگان فکری و سیاسی طبقات دیگر، انواع گرایشات خرده بورژوایی و بورژوا دموکرات ها( از جمله تقوایی و حزبش ) هم در جنبش زنان و جنبش علیه حجاب اجباری حضور دارند، ترسیم خطوط تمایز با راه حل های طبقات دیگر در این مورد مشخص یکی از وظایف مهم کمونیست ها است. برخلاف درک ساده لوحانه و مکانیکی تقوایی چنین نیست که هر نوع مبارزه ای علیه حجاب، خودبخود و لاجرم رهبری و محتوایش در اختیار چپ ها قرار بگیرد.... به همین علت ترسیم خطوط تمایز با راست و راست طرفدار امپریالیسم بر خلاف ژست های لیبرال مسلکانه دفرمه تقوایی نه «فرقه گرایی چپ « و «عدم تحمل دیگر دیدگاهها» بلکه انجام وظایف عاجل کمونیست ها بر اساس یک خط و مشی صحیح و اصوب لنینی وحدت و مبارزه در جنبش های توده ای است. فرق کمونیسم و حکمتیسم در اینجا، فرق انقلاب و مبارزه طبقاتی انقلابی با رفرم های بورژوا دمکراتیک، ماندن در چارچوب راه حل های وضع موجود و سازش با راست و بورژوازی است.  فرقی که از سر تا ذیل خط و مشی ، استراتژی و جهان بینی منصور حکمت و کمونیسم کارگری را در بر می گیرد.» »(92، ص5)
 اینجا مسجل می شود که برداشتی که ما از بند نخست کردیم، درست بوده است.
1- «به جز ما کمونیست ها، امروزه نمایندگان فکری و سیاسی طبقات دیگر» در جنبش حضور دارند.
2- « انواع گرایشات خرده بورژوایی و بورژوا دموکرات ها از جمله تقوایی و حزبش» که «ژست های لیبرال مسلکانه» می گیرند نیز در این جنبش حضور دارند. 
روشن نیست که بالاخره تقوایی و حزبش بورژوا- دموکرات است یا بورژوا - لیبرال!
3- حضور در این جنبش، بیان «خط اتحاد» تمامی جریانات خرده بورژوایی و بورژوایی و آوکیانیستی در این جنبش است.    
4- «ترسیم خطوط تمایز با راه حل های طبقات دیگر در این مورد مشخص یکی از وظایف مهم کمونیست ها است»
5- « درک تقوایی» که معتقد است که «هر نوع مبارزه ای علیه حجاب، خودبخود و لاجرم رهبری و محتوایش در اختیار چپ ها» قرار می گیرد، «درک ساده لوحانه و مکانیکی» است.
6- «به همین علت ترسیم خطو«تمایز» در «اتحاد» ما آواکیانیست ها با راست و راست طرفدار امپریالیسم بر خلاف ژست های لیبرال مسلکانه دفرمه تقوایی...» «فرقه گرایی چپ» و «عدم تحمل دیگر دیدگاهها» نیست.
7- این امر « انجام وظایف عاجل کمونیست ها بر اساس یک خط و مشی صحیح و اسلوب لنینی وحدت و مبارزه در جنبش های توده ای است»
8- «فرق کمونیسم و حکمتیسم در اینجا، فرق انقلاب و مبارزه طبقاتی انقلابی با رفرم های بورژوا دمکراتیک، ماندن در چارچوب راه حل های وضع موجود و سازش با راست و بورژوازی است. فرقی که از سر تا ذیل خط و مشی ، استراتژی و جهان بینی منصور حکمت و کمونیسم کارگری را در بر می گیرد.»
بنابراین می توان این گونه برداشت کرد که ما آواکیانیست ها بر اساس اسلوب لنینی «وحدت و مبارزه» با جریان های طرفدارامپریالیسم وارد «وحدت» یا « اتحاد» می شویم( زیرا اینها نیز در جنبش زنان علیه حجاب اجباری مبارزه می کنند) و در عین حال «خط تمایز خود را با آنها ترسیم می کنیم». پس از نظر آواکیانیست ما، جریان های سلطنت طلب و پیرو امپریالیسم جریان هایی هستند که در مقوله « خرده بورژوایی و بورژوایی» جای می گیرند و می توان دیدگاههای آنها را «تحمل» کرد و با آنها وارد وحدت و اتحاد شد.
سوی دیگر قضیه متوجه حکمت و دارودسته کمونیسم کارگری و بنابراین حکمتی های جورواجور است. اینها نیز از نظر آواکیانیست ما جریانی طرفدار «رفرم های بورژوا- دموکراتیک» هستند. این ها حکمتیسم هستند و نه آواکیانیست و عیب و ایرادشان این است که  با «خط راست» یعنی« بورژوازی»( نه بورژوازی «ملی» یا بورژوازی «کمپرادور مرتجع»)« سازش » می کنند و مثل ما  نیستند که با آن در وحدت هستیم، اما خط تمایز می کشیم. باری «کمونیسم» ما آواکیانیست ها در حالیکه طبق اصول وحدت و مبارزه لنینی با سلطنت طلبان وحدت یا اتحاد می کند، اما خط تمایز با آنها را ترسیم می کند. و در حالیکه با حکمتیست ها وحدت می کند، خط تمایز خود را با آنها ترسیم می کند.
 و اینها نتایج این دیدگاهها است.
تازه این دیدگاهها از جانب کسانی ارائه می شود که اولا نظرات لنین در مورد ضرورت استفاده از تضادهای بین جناح های گوناگون بورژوازی را رد کرده اند( نقد آواکیانشان از نظرات لنین در بیماری کودکی« چپ روی» در کمونیسم).  دوما نظرات مائو  در مورد تضاد عمده و غیر عمده را رد کرده اند. سوما از زمانی که آواکیانیست شده اند خواهان «مقابله توامان با دو ارتجاع بنیادگرایی اسلامی و امپریالیسم» بوده اند. چهارما، همین حالا خواهان انقلاب کمونیستی هستند(  ای بابا! زیادی رادیکال شدید!؟ یک کم یواشتر با هم راه بریم!)
موضع آواکیانیست ها در قبال اپوزیسیون هوادار امپریالیسم و امپریالیست ها
آواکیانیست ادامه می دهد:
«اما مساله تقوایی و گرایش آن بخش هایی از توده های مردم به اپوزیسیون پروامپریالیست، اساسا مساله تاکتیک نیست و باز پای مبانی خطی اساسی و استراتژیک وسط کشیده شده..»(92،ص5)
«همین جا باید یقه سناریو سفید حکمتیست ها را گرفت ویاد آوری کرد که دولت های امپریالیستی یا اپوزیسیون پروامپریالیست - که حکمت و حکمتیسم آنها را متحدین شان می دانند- هم از قماش همان نیروهای ارتجاعی سرمایه داری هستند....»(92،ص5)
«آنها همواره این گرایش به امپریالیست ها و نظام جهانی سرمایه داری امپریالیستی – که بیشتر با لفظ «جهان متمدن » یا «جهان مدرن» از آن نام می برند- را نه به عنوان یک معضل در مبارزه بلکه به عنوان یک متحد در «سناریو سفید»علیه اسلام گرایان میبینند.»(92، ص6) دیدگاههای ارائه شده در این بند این هاست:
1- روش برخورد به اپوزیسیون سلطنت طلب از جانب تقوایی تاکتیکی نیست، بلکه «خطی و استراتژیک» است.
همچنانکه ما در بررسی بند های یک و دو نتیجه گرفتیم می توان این گونه برداشت کرد که حضرات در «خط اتحاد» در صورتی که «تاکتیکی» باشد، مخالفتی ندارند.
2- «دولت های امپریالیستی  یا اپوزیسیون پروامپریالیست - که حکمت و حکمتیسم آنها را متحدشان می دانند- هم از قماش نیروهای ارتجاعی سرمایه داری هستند.»
 البته صحبت بر سر اتحاد با سلطنت طلبان به عنوان متحد تاکتیکی نیست که آواکیانیست ها با آن موافقت دارند، بلکه صحبت بر سر متحد استراتژیک است. در ضمن این جا بی آن «بورژوازی» که در بالا از آن نام برده شده است و وحدت یا اتحاد با آن- در عین تمایز گذاشتن- مجاز بود، با «قماش نیروهای ارتجاعی امپریالیستی» فرق گذاشته می شود. بنابراین یا به جز جریان های خرده بورژوایی و بورژوایی( بورژوا- دموکرات و بورژوا- لیبرال) جریان های غیری وجود دارند که «نیروهای ارتجاعی سرمایه داری» را تشکیل می دهند و یا همه « بورژوایی» ها از یک قماشند و فرقی میان بورژوا- دموکرات و بورژوا- لیبرال و بورژوا- امپریالیست نیست.
3- گرایش  بخش هایی از توده های مردم به «دولت های امپریالیستی»را  که اتحاد با آن را نه تاکتیکی بلکه استراتژیک می بینند، باید«به عنوان یک معضل در مبارزه دید و نه به عنوان یک متحد».
 البته باز اینحا منظور استراتژیک است و گرنه آواکیانیست ما با اتحاد تاکتیکی با امپریالیست ها مخالفتی نداشت. در ضمن ما معنای «معضل»  بودن گرایش به دولت های امپریالیستی را متوجه نمی شویم! بد نبود آواکیانیست ما کمی درباره آن بیشتر صحبت می کرد.
4- تقوایی و حزبش گرایش برخی از توده های مردم به امپریالیست ها را به عنوان یک «معضل» نمی بینند. آنها این گرایش را به این شکل که امپریالیسم« متحد» استراتژیک  است در می آورند. به عبارت دیگر خودشان به عنوان یک جریان تروتسکیستی  امپریالیسم را متحد نمی بینند، بلکه «معضل» را «متحد» می کنند!
بنابراین جدای از خط تمایز نگذاشتن، مشکل جریان هایی مانند حکمت و دارودسته اش این است که به امپریالیست ها و جریان های پرو امپریالیست به عنوان یک متحد استراتژیک نگاه می کنند و نه به عنوان یک متحد تاکتیکی.
همچنانکه دیده می شود، عدم صراحت، اغتشاش و ابهام در این نظرات زیاد است و دیدگاه هایی که در این دو بند ارائه شده نه تنها با یکدیگر تضاد فاحش دارند، بلکه هر کدام سازی می زنند.

 آواکیانیست ها و تضاد عمده
«درست است که در چارچوبه انقلاب ایران، دشمن اصلی مردم تمامیت نظام جمهوری اسلامی است و بدون سرنگونی این دولت و رژیم هیچگونه حرکت رو به جلویی در مسیر منافع بلند مدت توده های مردم و در مسیر رهایی برداشته نخواهد شد، اما چه در جریان این مبارزه و چه از نظر اهداف و چشم اندازها، مبارزه کمونیست ها فقط به سرنگونی جمهوری اسلامی محدود نمی شود.»(92، ص 6)
استنتاجات ما از این بخش چنین است:
1-«دشمن اصلی مردم ایران تمامیت نظام جمهوری اسلامی است.»
دشمن غیر اصلی کدام است؟ آیا امپریالیسم «دشمن اصلی» نیست و  دشمن «فرعی» است؟ یا شاید نه گرایش توده های مردم، بلکه اساسا خود امپریالیست ها معضل و نه دشمن هستند؟! شاید منظور نه تنها دشمن اصلی و فرعی بلکه دشمن عمده و غیر عمده حال حاضر باشد. آیا امپریالیسم دشمن غیر عمده حال حاضر است؟  اگر این آخری درست باشد، یعنی حضرات آواکیانیست ها آب پاکی روی  دست آواکیان و نقد وی از تضاد عمده زده اند و همچنین همه نظراتی که خودشان تا کنون علیه نظریه تضاد عمده بلغور کرده اند.
2- «اما چه در جریان این مبارزه و چه از نظر اهداف و چشم اندازها، مبارزه کمونیست ها فقط به سرنگونی جمهوری اسلامی محدود نمی شود.»
آیا این به این معنی است که مبارزه کمونیست ها از «نظر اهداف و چشم اندازها» شامل امپریالیست ها هم می شود؟ رابطه بین دشمن «اصلی» و دشمن فرعی کدامست؟
آواکیانیست ادامه می دهد:
«همچنین درست است که خطوط و جریانات بورژوا - امپریالیستی مانند مسیح علی نژاد دشمن اصلی و خطر عمده جنبش زنان ایران نیستند، اما خط و مشی پروامپریالیستی شان، همکاری و همنشینی شان با زن ستیزهای فاشیست مستقر در کاخ سفید و عادی سازی معاشرت و همکاری با آن ها، یک خطر بالقوه برای انقلاب آتی ایران و جنبش زنان است. ندیدن این واقعیت و این خطر از خطوط و جریانات رفرمیست و غیر انقلابی و بورژوادمکراتیک سازشکار با امپریالیست ها چون کمونیسم کارگری بر می آید.»( 92ص 6)
1- «خطوط و جریانات بورژوا- امپریالیستی( احتمالا منظور بورژوا- کمپرادورهاست!؟  آوکیانیست ها از کاربرد این واژه خود داری می کنند و مانند حکمتی ها تمام دسته های بورژوازی را یکی کرده اند)«دشمن اصلی و خطر عمده جنبش زنان نیستند».
آیا تنها در جنبش زنان خطر اصلی و عمده نیستند و در بقیه هستند و یا اصلا در هیچکدام از جنبش ها و در کل جنبش، خطر اصلی و دشمن عمده نیستند؟
2- مشکل این جریانات بورژوا- امپریالیستی مانند مسیح علی نژاد، «همکاری و همنشینی با زن ستیزهای فاشیست مستقر در کاخ سفید و عادی سازی معاشرت و همکاری با آن ها»ست. این «خطر بالقوه برای انقلاب آتی ایران و جنبش زنان است».
 به این ترتیب مشکل، اندیشه های بورژوا- کمپرادوری اساسی مسیح علی نژاد و ایدئولوگ این جریانات شدن در جنبش زنان نیست، مشکل این است که وی «همکاری و همنشینی با زن ستیزهایی فاشیست» دارد.  
3- مشکل کمونیسم کارگری «ندیدن این واقعیت و این خطر» است.
4- ندیدن این خطر جریان کمونیسم کارگری را  جزو« خطوط و جریانات رفرمیست و غیر انقلابی و بورژوادمکراتیک سازشکار با امپریالیست ها» می کند.
استنتاج می کنیم:
ما خواه با تقوایی و حزب کمونیسم کارگری و خواه با اپوزیسیون پرو امپریالیسم حاضر به وحدت و همکاری بر سر تضاد اصلی که با ارتجاع سیاه است، هستیم. با تقوایی و حزبش به گونه ای استراتژیک و با اپوزیسیون پرو امپریالیسم به گونه ای تاکتیکی. زیرا تقوایی و حزبش نماینده جریان های خرده بورژوازی، بورژوا- دموکرات و یا بورژوا- لیبرال هستند و جریان های پیرو امپریالیسم طرفدار امپریالیست ها.
ادامه دارد.

 هرمز دامان
نیمه نخست بهمن ماه 98



۱۳۹۸ بهمن ۹, چهارشنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است(18) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا




  آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است(18)

بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

هال دریپر در ادامه بحث خود درباره سند مذکور( نگاه کنید به بخش 17) ادامه می دهد: 
« شکی نیست که اصطلاح [ دیکتاتوری پرولتاریا] و هم چنین " تداوم انقلاب"، بلانکیست ها را مورد خطاب قرار می دهد. جذبه این واژه ها برای بلانکیست ها که مضمون واقعی آن ها را درک نمی کردند(کذا!؟) به فرضیه ای اشاره دارد که چرا، و تحت چه شرایطی، مارکس‏ ناگهان واژه "دیکتاتوری پرولتاریا " را مورد استفاده قرار داد.»( مارکس درباره دیکتاتوری پرولتاریا، پیشین، ص11، عبارت درون کروشه از ماست)
اولا، عناصر جنینی دکترین دیکتاتوری پرولتاریا و یا  تداوم انقلاب در کتاب فقر فلسفه و از جمله در همان بندی که ما در بخش هفتم آوردیم و به ویژه مانیفست حزب کمونیست کاملا موجود بوده است و این عبارات تنها بیانی است دقیق تر و کامل تر از آنها. نگاهی دوباره و از زاویه ای دیگر به پاره نقل شده از فقر فلسفه در بخش هفتم همین مقال روشنگر است:
«طبقه کارگر در سیر تکاملی خود، سازمانی جانشین جامعه کهنه بورژوایی خواهد کرد که فاقد طبقات و اختلافات آنها بوده و دیگر در واقع قهر سیاسی ای در آن وجود نخواهد داشت، زیرا درست همین قهر است که مظهر رسمی اختلافات طبقاتی درون جامعه بورژوایی می باشد. در این فاصله، آنتاگونیسم بین پرولتاریا و بورژوازی ، مبارزه یک طبقه علیه طبقه دیگر است. مبارزه ایست که عالیترین تجلی آن، یک انقلاب کامل است...»( فقر فلسفه، برگردان فارسی دو جلدی، جلد دوم ص 57-56 ، تاکید از ماست)
در متن مزبور دو مفهوم «در این فاصله» و «انقلاب کامل» که ما روی آنها تاکید ورزیده ایم دارای اهمیت زیادی است. مفهوم «در این فاصله»، اشاره به مبارزه دو طبقه در نظام سرمایه داری و نیز نظامی دارد که طبقه کارگر پس از انقلاب قهری برقرار می سازد تا شرایط تبدیل سرمایه داری به کمونیسم را پیش برد. به عبارت دیگر بین جامعه سرمایه داری و کمونیسم «فاصله» ای موجود است و در این فاصله و بر مبنای مبارزه یک طبقه علیه طبقه دیگر، باید یک تحول انقلابی صورت گیرد. مفهوم «انقلاب کامل» به یک انقلاب گذرای دو سه ساله اشاره ندارد، بلکه برعکس، به انقلابی ( یا به تحولی) که طولانی است، اشاره دارد.( نگاه کنید به گفته مشهورمارکس  در مبارزات طبقاتی در فرانسه و اشاره وی به وجوه درونی ای که این انقلاب را  «کامل» می کنند)(1).
مفاهیم بالا روشنگر این هستند که مارکس تبدیل جامعه طبقاتی را به جامعه بی طبقه را به هیچ وجه در یک امروز و فردا و بدون گذر از «انقلابی کامل» میسر  نمی دانسته، بلکه برای آن فرایندی که فاصله ای بین دو جامعه ایجاد می کند، قائل بوده است.
 همچنین به مفهوم«قهر» توجه کنیم که مارکس آن را «مظهر رسمی اختلافات طبقاتی درون جامعه بورژوایی» می داند و در پی آن، و پس از ذکر «در این فاصله»، از «آنتاگونیسم بین پرولتاریا و بورژوازی و مبارزه یک طبقه علیه طبقه دیگر» صحبت می کند.
اگر این مجموعه را به درستی تفسیر کنیم، آنگاه ما می بینیم که مارکس از همان زمان فقر فلسفه عناصر اساسی دکترین دیکتاتوری پرولتاریا رابه گونه ای ابتدایی تدوین کرده است. به عبارت دیگر مولفه های اساسی نظریه «میان جامعه سرمایه داری و جامعه کمونیستی دوران تحول انقلابی اولی به دومی قرار دارد. دوران گذار سیاسی، مطابق با همین دوران است که در آن دولت چیزی جز دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا نمی تواند باشد.»(این عبارات از نقد برنامه گوتا و  فشرده ترین و عالی ترین بیان چگونگی ضرورت دیکتاتوری پرولتاریا از نظر مارکس است) در مفاهیم «در این فاصله» و «انقلاب کامل» و «قهر» به گونه ای جنینی مشاهده می شود.
 هال دریپر ادامه می دهد:
«همین فرضیه توضیح می دهد که چرا این واژه در ارتباط با بلانکیست ها ولی نه به وسیله بلانکیست ها ظاهر می شود. واژه معمولی مارکس‏ برای این اندیشه، همان گونه که تا به حال مشاهده کردیم، عبارت بود از " حاکمیت طبقه کارگر"، "قدرت سیاسی طبقه کارگر"، و ... »(همانجا، ص 11)
 گرچه کار بردن مفاهیم به گونه ای علمی حائز اهمیت فوق العاده ای می باشد و به ویژه جایی که صحبت بر سر مارکسیسم است، و تلاش تئوریسین های بورژوا و نیز اپورتونیست ها و رویزیونیست ها هم بر این باشد که جای مفاهیم علمی این جهان بینی را با مفاهیم غیرعلمی یا ناقص عوض کنند، باید همان مفاهیم و ترم ها را به کار برد، اما با کمی اغماض باید بگوییم که صحبت در درجه نخست بر سر این نیست که مارکس کدام عبارات را به کار برده است، بلکه این است که ماهیت و مضمون درونی آنها را چه می دانسته است. مخالفت هال دریپر با دکترین دیکتاتوری پرولتاریا درست به دلیل ماهیت درونی این دکترین است. یعنی کاربرد زور و اجبار و قهر علیه یک طبقه برای اینکه به تحول انقلابی سوسیالیستی کاملی تن در دهد و در مقابل آن مقاومت نکند و تلاش نکند راه آن را به سوی سرمایه داری کج کند. از نظر مارکس، این ماهیت در درون «حاکمیت طبقه کارگر»، «قدرت سیاسی طبقه کارگر» و بیان هایی از این گونه که گاه و بیگاه به کار برده است نیز، وجود دارد.
 اگر «حاکمیت طبقه کارگر» بدون کاربرد زور و اجبار و قهر علیه بورژوازی و تمامی رهروان راه سرمایه داری یعنی در یک کلام دیکتاتوری باشد، آن حاکمیت، حاکمیت طبقه کارگر نیست و یا اگر هم باشد، با در پیش گرفتن راههایی خلاف آنچه گفته شد، نمی تواند مدت مدیدی دوام آورد و دیر یا زود به دیکتاتوری بورژوازی تبدیل خواهد شد.
 چنانچه طبقه کارگر قدرت سیاسی خود را برقرار سازد، اما در آن اثری از کاربرد زور و اجبار و قهر برای مقابله با تلاش های بورژوازی برای ممانعت از پیشروی به سوی کمونیسم و به خاطر برگرداندن «بهشت سرمایه داران» نباشد و طبقه کارگر بخواهد با زبان«انتخابات آزاد» و«اکثریت و اقلیت» نظام سرمایه داری را به نظام کمونیستی تبدیل کند، این قدرت سیاسی چند روز هم دوام نخواهد آورد و خیلی زود «کله پا» خواهد شد.
 مارکس و انگلس درست برای اینکه طبقه کارگر در کمون پاریس از این قهر به اندازه کافی استفاده نکرد، آن را شایسته سرزنش دانستند. آنچه هم مارکس و انگلس در مورد کمون گفتند تنها در مورد یک برهه معین نیست. هر هنگام و هر زمان که رهروان سرمایه داری یعنی بورژوازی موجود در جامعه سوسیالیستی در مقابل تحول سوسیالیستی مقاومت کند و بخواهد سرمایه داری را برگرداند، باید با وی با زور و قهر برخورد کرد. این زور و قهر چنانکه انقلاب فرهنگی چین نشان داد با توجه به شرایط خاص مبارزه طبقاتی، وضع داخلی و خارجی و  فرهنگ پرولتاریا و مردم هر کشور ممکن است اشکال متفاوتی پیدا کند، اما ماهیت آن تفاوت نخواهد کرد.
و اما مارکس و انگلس درست برای اینکه مفاهیمی مانند«حکومت طبقه کارگر» و یا «قدرت سیاسی طبقه کارگر»کامل نیستند، عنوان علمی دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا را برگزیدند که مفهومی جامع است(جامع در چارچوب معینی. این مفهوم در انقلاب فرهنگی پرولتاریایی چین تبدیل به مفهوم کاملتر ادامه انقلاب زیر دیکتاتوری پرولتاریا گردید) و راه را برای برداشت های اپورتونیست ها، رویزویونیست ها و ترتسکیست های بین الملل چهارمی از قماش هال دریپر می بندد.
دریپر ادامه می دهد: 
«ولی هنگامی که مسئله قرار دادن این مفهوم طبقاتی در برابر دیکتاتوری نوع بلانکیستی بود، باید با فرمول "دیکتاتوری طبقاتی " بیان می شد. بدین ترتیب است که دیکتاتوری طبقاتی در برابر دیکتاتوری بلانکیستی قرار داده می شود تا تقابل آن ها آشکار گردد.»( همانجا)
 برخلاف نظر دریپر، مفهوم«طبقاتی»(یا «دیکتاتوری طبقه») به هیچوجه در مقابل  نظرات بلانکیست ها یعنی «اقلیت»(دیکتاتوری اقلیت) قدعلم نکرده است( در این صورت نیازی به استفاده از مفهوم دیکتاتوری نداشتند و «طبقه» را در مقابل «اقلیت»  قرار می دادند. اما همچنانکه دیدیم دریپر، پیش از این، پنبه معنای مفهوم دیکتاتوری را زده بود!)، گرچه از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی و نظریه دولت به عنوان دولت طبقاتی و یا دولت طبقه عموما از نظراقتصادی حاکم، به خودی خود این معنا را  دارد که منظور اساسا طبقه است و نه گروهی و یا اقلیتی.
مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا که نهایتا به دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا  تکامل یافت، در مقابل دیکتاتوری بورژوازی قدعلم می کند، و«آنتی تز» مفهومی- تئوریک و عملی آن است. این دیکتاتوری بورژوازی(و نه دیکتاتوری بلانکیستی) و دولت طبقه سرمایه دار است که به دیکتاتوری پرولتاریا یا دولت طبقه کارگر تبدیل می شود. این دیکتاتوری اقلیت یعنی اقلیت استثمارگران( و نه دیکتاتوری اقلیتی بلانکیست) است که به دیکتاتوری اکثریت، یعنی به دیکتاتوری استثمارشدگان تبدیل می شود.این دولت ابزار سرکوب یا به کار برد زور و اجبار و قهر علیه اکثریت است، که به دولت ابزار سرکوب یا به کار برد زور و اجبار و قهر علیه اقلیت تبدیل می شود. اقلیتی که هم در هنگامی که طبقه کارگر برای کسب قدرت برخیزد، علیه او از تمامی نیروی قهریه خویش استفاده می کند و خواست طبقه کارگر برای رفع استثمار را به جنگ داخلی(همچنانکه مارکس اشاره کرده است) تبدیل می کند و بنابراین طبقه کارگر ناچار از کاربرد قهر و نیروی سلاح است، و هم زمانی که طبقه کارگر قدرت سیاسی را کسب کند و برنامه های خود را برای تبدیل انقلابی روابط سرمایه داری به روابط سوسیالیستی  و نیز تحول سیاست و فرهنگ بیاغازد، خواه همچون سرمایه داران موجود و برای برگردان شرایط گذشته و «بهشت» از دست رفته، و خواه همچون مدافعین و نمایندگان بورژوازی که در نتیجه فساد بوروکراتیک، از درون حزب کمونیست سر می آورند، وحشیانه دست به هر مقاومتی در مقابل تحول بنیادی سوسیالیستی می زند و از هر نوع خراب کاری و جنایتی در حق طبقه کارگر و خلق رویگردان نیست .(2) 
حال این مجموعه  و بنیان های تئوریک را مقایسه کنیم با آنچه که هال دریپر نظر مارکس را به آن محدود می کند و می گوید که مارکس از دیکتاتوری طبقه صحبت می کند، اما منظور دیکتاتوری طبقه نیست، بلکه «دموکراسی انتخاباتی پارلمانی» است. و وی و انگلس مجبور هستند که به مدت بیش از نیم قرن و در شرایط متفاوت از واژه دیکتاتوری استفاده کنند، برای این است که با بلانکیست ها خط فاصله بکشند و به آنها بگویند نه دیکتاتوری اقلیت، بلکه دیکتاتوری طبقه یا دقیقتراز نظر دریپر« دموکراسی انتخابات پارلمانی» اکثریت. این است مضحکه ای که دریپر به راه انداخته است برای اینکه یک نظریه را مارکسیستی را بی اعتبار کند و به جای آن نظریه ای تروتسکیستی – بورژوایی را قرار دهد.
دریپر به تبدیل کردن نظریه انقلابی مارکس و انگلس به یک تئوری بی خاصیت بورژوا- دموکراسی ادامه می دهد:  
«تنها چنین فرمولبندی به ویژه در یک جبهه متحد با بلانکیست ها، می توانست برای مارکس‏ قابل قبول باشد. بر همین مبنا او می بایست تمام تلاش‏ خود را برای بازآموزی متحدینش‏ انجام می داد. همکاری مشترک با این متحدین بر مبنای فرمولی انجام می شد که خصلت طبقاتی آن چیزی را حفظ می کرد که برای مارکس‏ اساسی بود، در حالی که به موازات آن بلانکیست ها بدون هیچ گونه تردیدی از چاشنی انقلابی آن شادمان می شدند. برای درک این موضوع خواننده باید فضای جدیدی را کنار بگذارد که "دیکتاتوری " را برای ما به یک کلمه کثیف مبدل کرده است؛ این فضا در آن زمان هنوز به وجود نیامده بود. شما چگونه می توانستید با دریافت اولیه دیکتاتوری مقابله کنید درحالی که چنین دریافتی به ویژه در میان کسانی که می خواستند انقلابیون خوبی باشند به شدت رواج داشت.»(همانجا، تاکید از متن است)
می بینیم که هال دریپر چگونه وجوه اساسی یک دکترین و واژه های با دقت علمی و نگاه فلسفی- تاریخی( یا ماتریالیسم تاریخی)انتخاب شده آن را، تبدیل به یک کاریکاتور مضحک تروتسکیستی می کند.
اگر مارکس و انگس گفتند دیکتاتوری« پرولترها»، منظورشان دولت- دیکتاتوری کارگران به عنوان جایگزین دولت - دیکتاتوری سرمایه داران کنونی، در ادامه یک تحول بنیادی اقتصادی- اجتماعی تاریخی و برای تبدیل روابط تولید سرمایه داری به روابط تولید سوسیالیستی و کمونیستی نیست، بلکه منظورشان این است که دیکتاتوری «اقلیت» نباشد و دیکتاتوری «اکثریت» باشد.
اگر آنها گفتند حفظ و تداوم «انقلاب»( دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا)، منظورشان یک فرایند بی وقفه تغییرات پی درپی اساسی در ساخت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی که نه به طور عمده به شکل رفرم(گرچه از رفرم هم می توان بهره برد) بلکه به طور عمده به شکل دگرگون کردنی انقلابی باید به وجود آید، نیست، بلکه این واژه «تداوم انقلاب» یک «چاشنی» ای است که آنها به دیکتاتوری پرولترها افزودند تا بلانکیست ها را هم «شادمان» کرده و آنها را به عنوان متحد همراه خود داشته باشند.
 اگر گفتند« دیکتاتوری» منظورشان کنار گذاشتن هر گونه  فریب و دروغی در مورد نفس و ماهیت هر دولتی در تاریخ که خواه ناخواه دیکتاتوری است، نبود؛ منظورشان این نبود که از این نظر که« دولت» طبقه کارگر نیز ماهیتا «دیکتاتوری» است، فرقی با دولت بورژوایی و دیگر دولت ها در تاریخ ندارد، و این نبود که طبقه کارگر تنها به جهت نیاز به تلاش سازمان یافته، متمرکز و قدرتمند خویش برای سرکوب مخالفین بورژوای تحول سوسیالیستی به دولت نیاز دارد و چنین دولتی هم در واقع دیکتاتوری علیه طبقه استثمارگری که خلع قدرت شده، است؛
خیر! منظور مارکس و انگلس این همه نبود، بلکه این بود که این کلمه در آن زمان برای آنها و دیگر انقلابیون معنای دیگری جدای از آنچه دریپر مد نظر قرار می دهد، داشت و «کثیف» نبود( رجوع کنید به نظرات تحریف گرانه  دریپر در مورد معنای دیکتاتوری در قرن نوزدهم که ما در بخش های نخستین بخش دوم آنها را بررسی کردیم).
کاربرد«کثیف» در مورد کلمه دیکتاتوری به خوبی نظریه  موذیانه تروتسکیستی هال دریپر را نشان می دهد. انتخاب این واژه دریچه ای است که با واسطه آن می توان به خوبی عمق فریبکاری و سوء استفاده هال دریپر را رؤیت کرد. از دیدگاه وی در «فضای جدید»( یعنی در  دموکراسی های بورژوایی حاضر) تنها کلمه دیکتاتوری «کثیف» است و کلمه« دموکراسی» نمی تواند «کثیف» باشد. و این زمانی است که دموکراسی نیز همچون دیکتاتوری«طبقاتی» است و دموکراسی بورژوایی حاکم بر کشورهای سرمایه داری امپریالیستی  سرشار از دروغ، ریا، فریب و انواع و اقسام آلودگی ها و کثافات آشکار و نهان بورژوایی و خون و مرگ است.
البته دیکتاتوری می تواند« کثیف» باشد زمانی که علیه اکثریت استثمار شوندگان به کار رود و برای زنجیر بر گرده آنان انداختن و بار کشیدن از آنها باشد. اما برای طبقه کارگر، دیکتاتوری بر استثمارگران و ستمگرانی که عشاق سینه چاک«بهشت سرمایه داری» هستند، نه در گذشته و نه اکنون« کثیف» نیست، بل درست عین« پاک»ی است. چگونه می توان کاربرد به حق زور و اجبار و قهر را در مورد دشمنان طبقاتی که کارگران و خلق را می کشند، اموال را تخریب می کنند و تلاش می کنند نظام استثمارگرانه را برگردانند، «کثیف» دانست؟ چگونه ممکن است که کلاه بوقی گذاشتن بر سر رهروان سرمایه داری در چین را که سر از حزب در می آورند و هزار برنامه و پروژه قتل و کشتار و تخریب برای برگرداندن نظام استثماری و طبقه کارگر و خلق را به زنجیر کشیدن به راه می اندازند، «کثیف» دانست؟ چگونه می توان حق دفاع استتثمار شدگان، ستمدیگان و رنج کشیدگان را از برقراری جامعه ای که در آن اثری از استثمار و ستم و رنج اکثریت نباشد و در مقبل تهاجم کراهت بار رهروان سرمایه داری،« کثیف» دانست؟
 دیکتاتوری پرولتاریا باید این نظام استثمارگرانه و ستمگرانه را جراحی انقلابی کند، و این جراحی با «تیغ و کارد و دوخت و دوز» البته بدون زحمت و درد نخواهد بود. تنها زمانی که طبقه کارگر نتواند از دیکتاتوری به خوبی استفاده کند و در موقع لزوم و به اندازه نیاز علیه دشمنان طبقاتی خود به کار برد( همچون دولت کمون کارگران پاریس که آن را به اندازه کافی به کار نبرد)وضع چنان می گردد که نظامی که تا مغز استخوانش را غده های چرکین، خون و  لجن و کثافت فرا گرفته، به بقای خود ادامه دهد.
 این روشن است که برای طبقه کارگر دیکتاتوری پرولتاریا تنها برای دورانی ضروری است: دوران تبدیل انقلابی سرمایه داری به کمونیسم. از دید طبقه کارگر در کمونیسم به واسطه نبود طبقات و از بین رفتن استثمار انسان از انسان، دیکتاتوری، یعنی دولت از بین خواهد رفت و دموکراسی هم تبدیل به عادت رعایت اصول مناسبات ساده ای میان تمامی خلق خواهد شد.
هال دریپر در پایان این بخش به تکرار تم های آشنا و مورد علاقه خود بر می گردد:  
«به آن ها باید می گفتید: دیکتاتور؟ این چیزی جز حاکمیت نیست. آری ما خواهان حاکمیت پرولتاریا هستیم؛ ولی این به معنای آن نیست که این حاکمیت یک فرد، دارودسته و یا یک باند و یک حزب باشد؛ این به معنای حاکمیت یک طبقه است. حاکمیت طبقاتی به معنای دیکتاتوی طبقاتی است.»( ص 11 و 12)(3)
 اما معنای دیکتاتوری، «حاکمیت» نیست و معنای دیکتاتوری پرولتاریا نیز «حاکمیت پرولتاریا» نیست. معنای دیکتاتوری کاربرد زور و اجبار و قهر است و معنای دیکتاتوری پرولتاریا کاربرد زور و اجبار و قهر است از جانب دولت پرولتاریا علیه دشمنان طبقاتی خویش یعنی استثمارگران و ستم گران تا اینکه به مخالفت با راه سوسیالیستی بر نخیزند، از آن ممانعت نکنند، در مقابل آن مقاومت نورزند و به آن گردن گذارند.
اینکه تمام تلاش هال دریپر( و البته دارودسته های هوادار ایرانی او) این است که  این مفاهیم را با جایگزینی مفهوم« حاکمیت طبقاتی» از آن بزداید، تنها عمق  فریب دادن کارگران و «خام کردن» آنها را از جانب وی را می رساند. این  فریب دادن و خام کردن به شکل ضمنی صورت می گیرد. یعنی این مضمون به مخاطب منتقل می گردد که نه برای برقراری «حاکمیت پرولتاریا» به زور و قهر انقلابی نیاز است؛ زیرا با بدست آوردن «اکثریت» در پارلمان های بورژوایی می توان به حاکمیت رسید و حاکمیت طبقه کارگر را برقرار کرد؛ و نه در دوران تبدیل جامعه سرمایه داری به جامعه کمونیستی مقاومتی ارتجاعی از جانب بورژوازی و یا عمال آن صورت می گیرد که نیاز به درهم شکستن آن به وسیله اجبار و زور و قهر باشد. بورژوازی چون در دموکراسی بورژوایی خودش در اقلیت قرار گیرد، رعایت دموکراسی را کرده و به نظرات اکثریت حاکم در پارلمان( یعنی حزب های کارگری هال دریپری) یا همان «حاکمیت پرولتاریا» گردن خواهد گذاشت و همین تعهد را نیز در نظام حاکمیت طبقه کارگر( منظور تسلط حزب های طبقه کارگری غربی  از احزاب سوسیالیست و کمونیست تروتسکیستی و رویزیونیستی است) خواهد داشت. واقعا که چه تکامل ایده آل و انسانی ای!؟   
 هال دریپربه حقه بازی سیاسی خود ادامه می دهد:
«از آن چه که گفته شد آشکار می شود که این واژه چگونه از قلم مارکس‏ تراوش‏ کرده است: این وسیله ای بود برای بازآموزی جریانات بلانکیستی و ژاکوبن انقلابی که حول محفل مارکس‏ گرد آمده بودند. افسانه مارکس‏ شناسان که "دیکتاتوری پرولتاریا " را به مثابه یک اندیشه بلانکیستی قلمداد می کند در حقیقت تاریخ را وارونه میسازد. "دیکتاتوری پرولتاریا" تلاشی بود برای آنکه شبه انقلابیون متوجه شوند که شیوه دیگری برای انقلابی بودن وجود دارد، شیوه مارکس‏.»( ص 12)
 پس هال دریپر هوادار مارکس است و خود را در مقام دفاع از مارکس در برابر اتهام بلانکیستی ای که ایدئولوگ های بورژوا به مارکس وارد می کنند، قرار داده است!؟ این یک بند بازی محیر العقول تروتسکیستی، شارلاتانیسم سیاسی و یک شیادی تمام عیار از جانب دریپر است.
میدان مبارزه این گونه ترسیم می شود:
ایدئولوگ های بورژوازی می گویند که دیکتاتوری پرولتاریا «اندیشه ای بلانکیستی» است، زیرا منظور از آن دیکتاتوری «اقلیت» است و بنابراین مارکس بلانکیست بوده است. دریپر می گوید: اتفاقا اصطلاح دیکتاتوری پرولتاریا برای این انتخاب شد که در مقابل بلانکیست ها موضع گرفته شود، زیرا این« حاکمیت طبقاتی» است. به این ترتیب معنای مفهوم دیکتاتوری یعنی کاربرد اجبار، زور و قهر بساطش را جمع می کند و می رود پی کارش، و میدان می شود میدان مبارزه ای که در آن ایدئولوگ های بورژوا، مارکس را متهم می کنند که «حکومت اقلیت» را می خواسته و بلانکیست بوده و هال دریپری که همچون پهلوانی طرفدار مارکس وارد میدان شده و می گوید، خیر، خانم ها و آقایان بورژوا، منظور مارکس «حکومت اکثریت» است!؟
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه نخست بهمن 98
1-   منظورما همین عبارات مشهور است:«اين سوسياليسم اعلام تداوم انقلاب، ديکتاتورى طبقاتى پرولتاريا بمثابه نقطه گذار ضرورى به الغاء اختلافات طبقاتى بطور کلى است، به الغاء کلیه مناسبات توليدى‌اى که مبناى اين اختلافات هستند، به الغاء کلیه روابط اجتماعى منطبق با اين مناسبات توليدى، به دگرگونى کلیه ايده‌هايى که منبعث از اين روابط اجتماعى هستند.»
2-   در نظام های سوسیالیستی در روسیه و چین، رهروان سرمایه داری، تجلی مقاومت بورژوازی در مقابل تحول سوسیالیستی و خواست این طبقه برای برگرداندن نظام سرمایه داری بودند.  بررسی تاریخ چگونگی تسلط رویزیونیست ها بر حزب و دولت در روسیه و چین نشانگر شکل های مقاومت( و همچنین تهاجم) بورژوازی در دوره های متفاوت و نیز استفاده از اشتباهات و ضعف ها و کمبودها طبقه کارگر و رهبران وی و همچنین شرایط بین المللی که وجه بارز آن، تسلط امپریالیست ها بر بیشتر کشورهاست، برای  کسب دوباره قدرت و برقراری نظام سرمایه داری است.
3-    هال دریپر در پایان همین بخش  می نویسد:«اگر آنچه که گفته شد فهمیده شده باشد، ما میتوانیم تز اصلی مان که معنای این واژه برای مارکس‏ چه بوده است را برای بار دیگر مورد تاکید قرار دهیم. برای مارکس‏ و انگلس‏، از آغاز تا پایان زندگی شان و بدون استثناء، دیکتاتوری پرولتاریا، چیزی کمتر و یا زیادتر از "حاکمیت طبقه کارگر"- "تسخیر قدرت سیاسی" توسط طبقه کارگر و برقراری بی واسطه دولت کارگری در دوره بعداز انقلابی نبود.»



۱۳۹۸ بهمن ۷, دوشنبه

درباره برخی مسائل هنر(9) پیوست های بخش نخست هنر، اجتماع و سیاست( مقاله اول، قسمت دوم)





درباره برخی مسائل هنر(9)

پیوست های بخش نخست

هنر، اجتماع و سیاست( مقاله اول، قسمت دوم)

چهار
مبارزه طبقاتی در عرصه هنر
رحمانیان اینک به سراغ  تاریخ گذشته مباحث «سیاسی بودن» یا «سیاسی نبودن» هنر می رود:
«دهه چهل خورشيدى، دهه صف بندى نويسندگان، منتقدان و روشنفكران در مرز مخدوش «سياسى بودن» يا «سياسى نبودن» است. از شعر و داستان كوتاه و رمان تا فيلم و نمايش همه چيز تنها از اين منظر بررسى، نقد و ارزشگذارى مى شود. اينچنين است كه نويسنده بزرگى مثل غلامحسين ساعدى را به مسلخ پرواربندان مى كشند و چوب به دست هاى ورزيل دوره اش مى كنند تا همه نبوغ خود را در كفه برآوردن خواست هاى منتقدان سياست پيشه قرار دهد و تنها در لحظاتى كه اندكى آسوده اش مى گذارند در «عزاداران بَيَل» بدرخشد. در چنين دوره اى است كه سپهرى حذف مى شود چون از خانه دوست مى پرسد و تمناى گل نكردن آب را دارد. »( در توضیح سیاسی نبودن، پیشین)
آقای رحمانی مضمون  مباحث  آن زمان را درست و دقیق گزارش نمی کند. در واقع، تنها یکی از وجوه مباحث آن زمان در میان هنرمندان، «سیاسی بودن» و یا کار به سیاست داشتن و «سیاسی نبودن هنر» و یا گریز از سیاست و یا بی اعتنایی و بی تفاوتی نسبت به آن در هنر بود. تازه اینجا نیز بحث به هیچ وجه بر سر سیاسی بودن مستقیم هنر نبود و نظر عموما غالب هم این نبود که هنر باید مستقیما به مسائل سیاسی بپردازد. در حقیقت بخش مهمی از هنرمندان متعهد و مردمی از نیما و هدایت گرفته تا هنرمندان دهه چهل در عین اینکه باور داشتند که هنر ماهیتا سیاسی است و کار با سیاست دارد( گرچه با تفاسیر متفاوت )، اما این نظر را نداشتند که هنر لزوما و همواره باید به گونه ای مستقیم به مسائل سیاسی بپردازد. بسیاری از آثار نوشتاری و نمایشی در حالیکه ماهیتا سیاسی بودند و کار با سیاست داشتند، اما به هیچ وجه مستقیما به سیاست نمی پرداختند.
اما مباحث پیرامون نظرات دیگری نیز جریان داشت که در جای خود بسیار مهم بودند؛ از جمله این نظرات«هنر برای اجتماع» یا«هنر متعهد» (عموما به طبقات اصلی زحمتکش جامعه و برقراری جامعه ای بری از زور گویی، استبداد و استثمار) و هنری که محتوی را در درجه نخست اهمیت قرار می دهد از یک سو،(1) و «هنر دوری گزین از مسائل اجتماعی – سیاسی»، «هنر غیر متعهد»، هنر برای«دل هنرمند» و و «هنر برای هنر» یا هنری که پرستنده« زیبایی صرف» است و یا تنها شکل و ساختار هنری برایش مهم است و بس، از سوی دیگر بود. به این ترتیب« سیاسی بودن» یا«سیاسی نبودن» نفسانی و ماهوی  هنر، گرچه به هر حال مسئله ای عام بود و ماهیت مباحث را تشکیل می داد، اما به عنوان نظرات«هنر مستقیما سیاسی»( و نه هنر سیاست دولتی، هنر حزبی و یا به گونه ای هنر به گونه سطحی سیاسی) و یا «هنر غیر مستقیم سیاسی» تنها یکی از مضامین خاص مورد بحث در آن زمان بود.
«هنر اجتماعی» یا «هنر متعهد» که جریان غالب در هنر آن دوره خود را پیرو آن می دانست، به گونه ای ناگزیر وجوه اساسی زندگی اجتماعی انسان را برمی تابد، و سیاست که جزئی بسیار مهم در این زندگی اجتماعی است و مبارزه طبقات اساسا به گرد آن جریان می یابد، جایگاهی مهمی را در آثار هنر متعهد دارد.
 باید در نظرداشت که هنر برای اجتماع خود مقوله ای گسترده است. زیرا اجتماع به طبقات تقسیم می شود وهنر نیز به عنوان شکلی از بروز اندیشه ها وعواطف، خواه ناخواه طبقاتی و تاریخی است. بنابراین درون هنر برای اجتماع، نیز نظرات هنری طبقات مختلفی وجود دارند؛ نظرات طبقه کارگر، خرده بورژوازی و نیز بورژوازی و در جوامعی که دهقانان و کشاورزان بخش مهمی از اهالی هستند هنری که بازگو کننده موجودیت، منافع و مبارزه آنان است.
امّا هنر برای هنر: این مقوله ای دیگر است و هنر صرفاً برای لذت بردن از نفس خود هنر را می طلبد و در نهایت زیبایی( طبیعی و یا اجتماعی بیرون از زمان و مکان و بیرون از طبقات) ساخت اثر هنری، تکنیک و بیان است و بس. این هنر عموما مورد علاقه ارتجاع از یک سو و برخی از طبقات مردمی از جمله خرده بورژوازی گاه بی تفاوت به مبارزه طبقاتی از سوی دیگر بوده است.
پس درآن زمان  از یک سو میان خود آثار اجتماعی و سیاسی انقلابی و مبارزه جو و آثاری که از مبارزه طبقاتی دوری می کردند، جدال بود، و از سوی دیگر میان آثار هنری اجتماعی و آثاری که «هنر برای هنر» را موعظه می کردند. مثلا سهراب سپهری شاعر انسان باور، طبیعت گرا و عرفان پیشه، جزو طرفداران«هنر برای هنر» نبود، اما جزو جریان هنر انقلابی، مبارزه جو و پویا هم نبود.
هنرمندانی همچون شاملو به درستی می پرسیدند که آیا در این اوضاع واحوال باید به زیبایی هنری صرف پرداخت یا به اجتماع؟ و اگر قراراست به اجتماع بپردازیم، چه موضعی را باید در قبال مسائل اجتماعی و طبقات استثمارگر و استثمار شونده و مبارزه طبقاتی بین آنان بگیریم؟ آیا در خصوص این مبارزه طبقاتی باید موضعی منفعل داشت یا موضعی فعال؟ آیا باید گفت «آب را گل نکنیم چون در دور دست کفتری می خورد آب»(2) یا اینکه باید از زخم قلب آبایی( دختران دشت)، نازلی و... هرکدام به دلیلی و در جایگاهی و... سخن گفت.
رحمانیان برای پیش برد هدف خود مسائل را بدجوری درهم می کند. در آن دوره در درجه اول بحث «هنربرای اجتماع» و«هنربرای هنر» مطرح بود وپس از آن در میان «هنر برای اجتماع» بحث هنری که پیشرو، مترقی و انقلابی باشد و هنر منفعل و بی خطر، هنر موعظه کننده سازش طبقات، هنر دوری گزین از مسائل اجتماعی حاد.
 به این ترتیب  مبارزه ای در می گیرد بین هنری که زمینه های اجتماعی، فرهنگی، روانی و سیاسی دارد و بازتاب مسائل اساسی جامعه و مبارزه طبقاتی درون آن بوده و جانمایه یا روان درونی اش شرایط زمان و مکان است، و هنری که  از یک سو زیبایی زده، انتزاع زده و بی زمان و مکان است و از سوی دیگر هنری که حاوی اندیشه های انسان باورانه کلی و یا عرفان زده بوده و از «دردهایی» سخن بگوید که خاص لایه های ناچیزی از جامعه است. این مبارزه طبقاتی از یک سو بین نمایندگان هنری طبقات خلقی با ارتجاع است و از سوی دیگر بین طبقات خلقی.
پنج
جوامع سیاست زده
رحمانیان ادامه می دهد:
«نگوييم اين ناگزيرى جوامع «پوليتيزه» است كه همه چيز را سياسى مى بيند. برعكس معتقدم اين نگرش محصول جوامع دِ پوليتيزه» و سياست زده است كه چون هيچ دريافت روشنى از سياست ندارد به هر پديده اى انگ سياست مى چسباند تا هم زحمت نقد و بازانديشى را از دوش خود بردارد و هم به سادگى تكليف خود را با جهانش روشن كند.»
 نخست اینکه بد نبود که رحمانیان به جای دور زدن دور مسئله «سیاسی بودن» در هنر، درک خودش را از سیاست روشن می کرد. او به هیچ وجه و همچنانکه پایین تر نیز خواهیم دید، درک روشنی از ماهوی بودن سیاست در هنر یا «هنر نفسا سیاسی» ندارد.
هنر نفس و ماهیتا سیاسی است و این هرگونه هنری، از هنری که سرراست و غیر سراست سیاسی است تا هنری که می خواهد بگوید سیاسی نیست و از سیاست دوری می کند، را دربر می گیرد. سیاست، خواه هنرمند بخواهد و خواه نخواهد، خواه به آن آگاهانه بپردازد و خواه از آن بگریزد و به مسائلی بپردازد که به کلی از سیاست دورند و در آنها حتی یک ذره سیاست یافت نشود، همچون وصله ای جدا نشدنی، همچون امری درونی به آثار وی پیوسته خواهد بود. هنرمند در هنرش نماینده  روحیات، روان، خواست و منافع یک طبقه  و مبارزه آن با دیگر طبقات و از رو نهایتا سیاسی است.
دوما، در کشورهای زیر سلطه به دلیل فشارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی امپریالیست ها، توده های مردم همواره نسبت به سیاست حساس هستند و حساسیت نشان می دهند و مسائل آن را دنبال می کنند و خواهان مبارزه و انقلاب می باشند. به دلیل بحران های سیاسی و انقلابات، در این جوامع بندرت وضعیتی پیش می آید که حکومتی ثباتی طولانی( حداکثر پنجاه سال است) داشته باشد. در این کشورها مردم مسائل را سیاسی نمی بینند، بلکه مسائل اصلا سیاسی هستند. بر همین منوال، در این کشورها، کمتر مردمی پیدا می شوند که نسبت به سیاست بی اعتنا و بی تفاوت باشند و سرشان گرم زندگی فردیشان، و شعارشان هم این است که دو دستی به آنچه داری بچسب و «آسته برو آسته بیا که گربه شاخت نزند»! همان «چوخ بختیار»هایی که در آن روزگار صمد به وجوه گوناگون شان پرداخت. از آن بدتر در این جوامع هر هنرمندی که ادا و اطوارهایی از گونه « هنر غیر متعهد» و« هنر برای هنر» در بیاورد، زود انگشت نما می شود و کسی هم برایش تره هم خرد نمی کند.( نگاهی به هنرمندان مشهور آسیا- به ویژه کشورهای عربی و نیز ترکیه- آمریکای لاتین و افریقا، نشانگر این مسئله است).  
و این درست برخلاف بیشتر کشورهای ثروتمند امپریالیستی درجه یک( و تا حدودی هم درجه دو) است که علیرغم آمار بالای کتاب و روزنامه و مجله خواندن، مردم آنها کمتر نسبت به سیاست حساسند و کمتر درباره آن می اندیشند. در حقیقت جوامع «دپولیتزه» واقعی همین جوامع ثروتمند امپریالیستی هستند که لایه های از مزد بگیران آنها( از بخشی از کارگران گرفته تا کارمندان و تکنیسین ها و... تازه اینها لایه میانه و مرفه خرده بورژوازی نیستند) رفاه نسبتا مطلوبی دارند و غرق در زندگی عادی.
 از سوی دیگر در همین جوامع است که فرهنگ امپریالیستی کارش حسابی می گیرد و می تواند با محاصره فرهنگی مردم و شستشوی مغزی آنها به وسیله رسانه های نوشتاری و دیداری شرایطی را پدید آورد که مردم این کشورها نسبت به سیاست بی اعتنا و بی تفاوت شوند و سرگرم زندگی فردیشان. این نوع برنامه را دولت های امپریالیستی در کشورهای زیر سلطه نیز به وسیله نوکران خویش پیش می برند، اما در این کشورها به دلایلی که فوقا به آن اشاره کردیم، کمتر کارشان می گیرد.
اینجا رحمانیان یک باره « اوج» می گیرد و خیلی «بالا» می رود و حسابی می شود دست نیافتنی!؟ وی می گوید که مردم (و حتما به ویژه روشنفکران مبارزه ی جوی) این جوامع ( ومنظورش در درجه نخست جامعه خود ما ایران است که از دید وی «دپولیتیزه» است) دریافت روشنی از سیاست ندارند و به هرچیز انگ سیاست می زنند. بد نبود که وی بالاخره می گفت که «دریافت روشن» از سیاست اصلا چیست و چه جوری می شود اثری هنری را سیاسی خواند، بی آنکه این «انگی» به آن باشد! ظاهرا او هیچ اثری را سیاسی نمی داند و آنها را که سیاسی می داند نیز هنر به حساب نمی آورد. از مقاله وی هم نکته ای را در این مورد نمی توان دریافت و بیرون کشید، جز مشتی به تمسخر گرفتن آثاری که مستقیما به سیاست( همانگونه که خواهیم دید «حوض کوچک» )از نظر وی پرداخته اند. او بهترین مثال ها را نمی آورد. نه پروار بندان و نه چوب بدست های ورزیلی که وی به عنوان مثال می آورد، جزو بهترین آثار سیاسی غلامحسین ساعدی نیستند.
 و بالاخره وی اشاره می کند که«انگ سیاسی» زدن به آثار هنری، «زحمت نقد و باز اندیشی» را از دوش «انگ زنندگان» بر می دارد. پایین تر خواهیم دید این «زحمت نقد و بازاندیشی» نوع رحمانیانی همه چیز را در بر می گیرد، مگر محتوی و مضمون اجتماعی- سیاسی اثر هنری! 
شش
زندگی و سیاست
 رحمانیان ادامه می دهد:«می گویند هنر از زندگی می گوید و سیاست هم جزئی از زندگیست این مغلطه ای دردناک است؟»( همانجا)
 می بینیم که بحث اساسا بر سر «زندگی» است، آن هم نه انتزاعی به نام زندگی یا زندگی در خلاء، نه زندگی فردی و یا زندگی در انزوی یک فرد، بلکه «زندگی اجتماعی» و فردی که جایگاه و موقعیت وی اجتماعا تعریف می شود. پس بحث بر سر هنر اجتماعی و هنر غیراجتماعی است.
 اما کجای این «مغلطه» است که سیاست را جزئی از زندگی اجتماعی بدانیم و آن هم جزء بسیار مهم؟ آیا سخن درست این است که بگوییم سیاست جزیی از زندگی نیست؟ و یا آن را با مشتی تعابیر کج و کوله  و لقمه را دور سرگرداندن، جزیی از زندگی بدانیم؟ البته سیاست جزیی از «زندگی» یک فرد تنها نیست، اما جزیی از «زندگی اجتماعی» هر فردی که در اجتماع زیست می کند، هست.
در حقیقت، سیاست نه تنها جزیی از زندگی اجتماعی است، بلکه همچنان که  اشاره کردیم مهم ترین جزء زندگی اجتماعی و «سر بیت» آن است. سیاست، حلقه کلیدی و مرکزی در آگاهی اجتماعی از زندگی اجتماعی در جوامع کنونی است. در این جوامع بدون سیاست هیچ چیز معنای خود را نمی یابد.
به مثال رحمانیان در مورد سهراب سپهری اشاره کردیم، اکنون به مثال دیگر وی توجه کنیم: وی ساعدی را مثال می زند و بین پروار بندان و چوب بدست های ورزیل از یک سو و عزداران بیل از سوی دیگر تمایزی ماهوی قائل می شود( از قنطوره رحمانیان و تمسخر دو اثر نخست می گذریم). جدا از بحث ساخت هنری، تکنیکی و مهارت های هنری به کار رفته در این آثار، فرق این آثار تنها این است که دو اثر نخست تقریبا به طور مستقیم سیاسی(  نمادین)هستند و اثر سوم به طور غیرمستقیم.
عزداران بیل به «زندگی» می پردازد. زندگی مردمی زحمتکش در یک روستا که اسیر فقر و بدیختی و خرافات هستند. آیا پرداختن به «زندگی» مردم روستا و دوری ظاهری از سیاست، عزداران بیل را اثری غیر سیاسی می کند؟ خیر! به هیچ وجه!  البته ممکن است این اثر بهتر از پروار بندان و یا چوب بدست های ورزیل باشد، اما این بدان علت نیست که اثری سیاسی نیست( زیرا این نیز اثری اجتماعی و در نهایت سیاسی است) بلکه به این علت است که روی برخی بخش های آن کار بیشتری صورت گرفته است و ساخت هنری بهتری یافته است. تازه می دانیم آثار ساعدی به علت نمادین بودن بیشتر کارهایش (ازجمله همین عزاداران بیل) مورد انتقاد هواداران نظریه «هنر برای اجتماع» از جمله صمد بهرنگی قرار گرفت.
 به طور کلی ساعدی هنرمندی بسیار پر کار بود و آثارش همچون بسیاری از نویسنده ها طیفی از کیفیات گوناگون را شامل می شد. از آثاری که گاه مسائل را بسیار سطحی طرح می کرد تا آثاری که به عمق می رفت و ژرفناها را می کاوید. از آثاری که روی ساخت و پرداخت آنها کار صورت گرفته بود تا آثاری که خیلی سریع نگارش یافته بودند. دو اثری که رحمانیان از آنها نام می برد، گر چه مضامین و ساخت نسبتا خوبی دارند(به ویژه چوب به دست های ورزیل) اما جزو کارهای پرداخته شده تر ساعدی نیستند.
 رحمانیان گونه ای صحبت می کند که انگار خود ساعدی از زمره نویسندگانی نبوده که  خود را به هنر متعهد ، اجتماعی و سیاسی ملتزم می دانسته است و این هواداران سیاسی بودن هنر بودند که وی را احاطه و تشویق به نوشتن آثاری همانند دو اثر ذکر شده می کرده اند. کسانی که ظاهرا  هنگام نگارش عزداران بیل دورو برش نبوده اند. از کجا معلوم که یکی از آثاری که بنا به نظریه سیاسی بودن هنر از جانب ساعدی نگاشته شده همین عزداران بیل نبوده باشد؟
جدای از آنچه اشاره کردیم، تمایزی که رحمانیان می گذارد حاوی نکته مهمی است؛ نکته ای که در آن، رحمانیان با بسیاری از داوران خرده بورژوای آثار هنری اجتماعی مشترک است.
لازم به قید است که برخی از آثار اجتماعی به وضع زندگی توده های زحمتکش و ستمدیده ای می پردازند که اسیر فشارهای اقتصادی، موهومات فرهنگی و عقب ماندگی سیاسی هستند، و برخی دیگر به فرایند آگاهی یافتن از موقعیت خویش و تلاش برای تغییر انقلابی آن و یا وضع زندگی نمایندگان سیاسی آنها که در حال مبارزه طبقاتی برای تغییر موقعیت  اجتماعی و نظام موجود اقتصادی - سیاسی هستند. بخشی از ناقدان ادبی خرده بورژوا و بورژوا تمایل داشته اند که آن آثاری را که وضع عمومی مردمان کارگر، کشاورز و زحمتکش را که در فقر و بدبختی غوطه ورند و اسیر هزار و یک نوع عقب ماندگی فرهنگی  و خرافات، ستایش کنند، اما اگر این آثار پا پیش گذاشته و از فرایند آگاهی یافتن این توده ها از وضع رنج باری که در آن زندگی می کنند و یا زندگی پیشروان و نمایندگان سیاسی آنها سخن گفتند و مبارزاتی که برای تغییر وضعیت و شرایط موجود می کنند، آنگاه شروع به اخ و تخ و نالیدن کرده  که این آثار مانند آن آثار نیستند و ای چه بد شد که هنر سیاسی شد؟!(3)مثلا در غرب برخی از ناقدان خرده بورژوا و بورژا نمایشنامه در اعماق گورکی را اثری هنری می نامد، اما نمایشنامه دشمنان و یا رمان مادر را آثاری «شعاری».  و یا در کشور خودمان سنگ صبور چوبک اثری هنری نامیده می شود، اما تنگسیر وی خیر!
م- دامون
بهمن 98
یادداشت ها
1-    شاملو حتی مخالف نامگذاری اشعار سیاسی خودش( مثلا نازلی) به عنوان«شعر سیاسی» است. او از مفهوم« شعر اجتماعی» استفاده می کند.(گفتگوی فرج سرکوهی با شاملو،  آدینه، مرداد سال 71 شماره 72 )
2-    شاملو به روشنی در مقابل این دیدگاه موضع گرفت. وی در پاسخ به این پرسش که «درباره سهراب سپهری نظرتان چیست» گفت:
«باید فرصتی پیدا کنم یک بار دیگر شعرهایش را بخوانم شاید نظرم در باره کارهایش تغییر پیدا کند. یعنی شاید بازخوانیش بتواند آن عرفانی را که در شرایط اجتماعی سال های پس از کودتا 32 در نظرم نامربوط جلوه می کرد امروز به صورتی توجیه کند . سر آدم های بی گناهی را لب جوب می برند و من دو قدم پایین تر بایستم و توصیه کنم که« آب را گل نکنید»!- تصورم این بود که یکی مان از مرحله پرت بودیم؛ یا من یا او . شاید با دو باره خوانی اش به کلی مجاب بشوم و دست های بی گناهش را در عالم خیال و خاطره غرق بوسه کنم. آن شعرها گاهی بیش از حد زیبا است. فوق العاده است. اما گمان نمی کنم آب مان به یک جو برود. دست کم برای من « فقط زیبایی» کافی نیست . چه کنم. اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شاید گناه از من است که ترجیح می دهم شعر شیپور باشد نه لالایی؛ یعنی بیدار کننده باشد نه خواب آور.» (در باره هنر و ادبیات، گفت و گوی ناصر حریری با احمد شاملو( متن اینترنتی)
 از این دیدگاه مبارزه جویانه،«آب» جامعه سرمایه داری (و اساسا جوامع طبقاتی ) چنان گل آلود، کثیف، سمی و خونآلود است که تنها می توان با تغییری انقلابی و بینادی آن را عوض کرد و با اصلاح درست نمی شود. سپهری با این قطعه، به گونه ای نمونه ای و کلاسیک، آویزان بودن خرده بورژوازی بین دو طبقه استثمار گر و استثمار شونده و خود را فراتر و بر فراز دو طبقه اصلی جامعه دیدن، نشان داده است. خطاب وی طبقات آشتی ناپذیر است اما عملا بیشتر متوجه طبقات استثمار شده و زیر ستم می شود. او می خواهد که «آب را گل نکنند» و صلح و آشتی را پیشه کنند. دهکده «صلح و صفای» وی آرمانشهری است که هرگز با توصیه هایی از گونه «آب را گل نکردن» تحقق نخواهد یافت.   
 نکته دیگری که جالب است وجود همین« درویش و نان خشکیده»( سپهری در پاسخ به نقادی ها به دیدگاه هایش می گوید که با وجود اینکه هزاران گرسنه در هندوستان دیده است، اما هیچ وقت از گرسنگان حرف نزده است!) در این قطعه شعر است که گویا سپهری مخالفتی با نفس وجودش ندارد( شاید از نظر سپهری او گرسنه نیست، بلکه نماد عارفان و یا نمونه ایرانی جوکی های هندی است!).
 از سوی دیگر، هنرمند متعهد  نه تنها می پرسد که«خانه دوست کجاست»، بلکه در عین حال می پرسد که دشمن کیست و«کنامش کجاست»؟ در جامعه طبقاتی، دوستی و دشمنی طبقاتی است. روشن نیست که منظور سپهری «خانه کدام دوست» بوده است؟ دوست عارف مسلک، دوست مبارز و هم طبقه ای و یا دوست مستبد، دیکتاتور و استثمارگر؟ اگر یک کارگر مجبور شود با یک سرمایه دار دوستی ای داشته باشد، این «دوستی» به هیچ وجه نمی تواند دوستی ژرف و پایداری باشد و با دوستی یک کارگر با یک کارگر و یا یک کشاورز اساسا فرق می کند.
 بطور کلی سپهری شاعر میان مایه ای بود و بیشتر نماینده گرایش های انفعالی لایه های طبقات میانی و مرفه خرده بورژوازی در قبال اوضاع اجتماعی - سیاسی، که پیش از انقلاب به واسطه فضای آن دوران، شعرهایش بردی نداشت، و پس از انقلاب نیز به وسیله عده ای از منتقدان ضد چپ و ضد هنر اجتماعی - سیاسی که در دوران شکست وافول چپ، یکه تاز میدان شدند، در مقابل شاملو و نیز دیگر شاعران متعهد  با گرایش ها چپ و دموکراتیک علم شد و به مدد فشار دستگاه ارتجاع مذهبی حاکم روی جریان های مخالف و نیز تا حدودی تقویت عرفان گرایی رایج شده پس از شکست سال 60 انقلاب، تا حدودی توانست جای پایی برای خود بیابد. تشدید تضادهای اجتماعی- طبقاتی، حتی قرص ترین طرفداران شاعرانی مانند سپهری را نیازمند به هنرمندانی دیگر خواهد کرد که پاسخ گوی این تضادها و روحیات تغییر طلبانه آنها باشند.
3-    در اینجا منظور دو اثر پرواربندان و چوب بدست های ورزیل نیست.



                                                                                        

۱۳۹۸ بهمن ۳, پنجشنبه

یادداشت هایی پیرامون سخنرانی خامنه ای، تضادهای درون هیئت حاکمه و رد نشدن از روی پرچم آمریکا


یادداشت هایی پیرامون سخنرانی خامنه ای،
 تضادهای درون هیئت حاکمه و رد نشدن از روی پرچم آمریکا

 سخنرانی خامنه ای
خامنه ای بالاخره پس از هشت سال خود را مجبور به حضور در نماز جمعه و سخنرانی کردن دید. سخنرانی خامنه ای مشتی هارت و پورت های معمولی پوچ و میان تهی علیه آمریکا داشت؛ مانند «سیلی زدن به آمریکا»( البته آن چنان یواش و تازه غیر مستقیم که با نوازش یکی گرفته شد!) که تبدیل شد به «ضربه حیثیتی به هیبت این کشور» و نهایتا«اخراج از عراق»( کسی نیست به حضرات بگوید خود شما آنجا چکاره اید؟). همچنین وی به تحقیر کردن توده های مردم و مبارزات آنها پرداخت و این کار را با مقایسه سلیمانی با مردمی که شعار « نه غزه و نه لبنان» داده اند و یا مردمی که برای کشتن 176 مسافر هواپیما به اعتراضات گسترده ای دست زدند، انجام داد. اگر از این موارد بگذریم، این سخنرانی بیشتر با انگیزه پاسخ به نیازهای داخلی جریان اصول گرا و با چند هدف اساسی صورت گرفت:
یکی اینکه وضع از هم پاشیده و در حال اضمحلال دم و دستگاه هواداران حکومت را، که بد جوری دچار ریزش شده جمع و جور کند؛ و این شامل هم بخش  حکومتی و ارگان های سیاسی، قضایی و نظامی به ویژه سپاه و بسیج بود که حسابی به هم ریخته اند و سروصدای بیشتر بخش ها در آمده؛ هم آنها که غیر حکومتی هستند؛ یعنی توده دنباله رو به اصطلاح حزب اللهی که پس از « انتقام سخت» عنقش تو هم بود و لابد باید با مشتی دروغ و فریب تازه شارژ می شد. اشارات خامنه ای به  دو«یوم الله»( ترور سلیمانی جلادتوده های زحمتکش سوریه و عراق و نیز شلیک های موشکی بی خاصیت به پایگاه آمریکایی الاسد در عراق) و نیاز به «تحمل شرایط سخت»ی که حکومت در مبارزه با«کفر» با آن روبرو است، برای نیرو و انرژی دادن به این دارو دسته ها و جمع و جور کردن آنها بود.
بخش دیگر آن متوجه معترضین رسمی و متشکل اصول گرا درون دستگاه های گوناگون از مجلس گرفته تا مراکز آموزشی به ویژه دانشگاه ها بود. اینها به مرور دارند صبر و حوصله خود را از دست می دهند، اعتراضات خود را به صورت رسمی و آشکار در می آورند، در قالب تشکلاتی معین  سخن می گویند، لب به شکوه و اعتراض نسبت به سیاست های جاری باز می کنند و از آینده  تیره و تاری که در انتظار  طبقه حاکم و کلا جمهوری اسلامی است، گله و شکایت می کنند. آنها بیش از پیش پی می برند که خود خامنه ای و باند گرد آمده پیرامونش که تمامی قدرت امنیتی و نظامی را در دستان خود متمرکز کرده، مانع اساسی در راه بقای حاکمیت طبقه سرمایه دار کمپرادور مستبد مذهبی هستند. خامنه ای تلاش کرد که به نارضایی و شکایت این دسته ها نیز پاسخ دهد و آینده را روشن بنمایاند. سخنان وی دائر بر «صبار و شکور» جدای از تمجید از دسته نخست که گویا دارای این خصال هستند، دسته های اخیر را در بر می گرفت.
وی در تعریف صبار و شکور گفت:«صبّار یعنی مردمی که یکپارچه اهل صبر و استقامت هستند و با اندک چیزی از میدان خارج نمی‌شوند و شکور یعنی کسانی‌که با شناسایی نعمتها و دیدن ابعاد آشکار و پنهان آن، قدرشناس هستند.»( سخنرانی خامنه ای در نماز جمعه 27 دی ماه 98)
 و این ها یعنی حضرات حزب اللهی ها از هر صنف و قماش، صبور باشید و با اندک مشکلی( خامنه ای مشکلات کلان در تداوم حکومتش را «اندک چیزی» می نامد)از میدان به در نروید. اگر به مدد ما از خوان یغمای طبقه کارگر و توده های زحمتکش ایران برخوردارید، کفران نعمت نکنید و شکر گزار باشید و یاری کنید که باز و بیشتر بمانید و خوان مردم زحمتکش را بچاپید و بخورید»!
 انگیزه سوم سخنرانی خامنه ای صحه گذاشتن بر تصفیه درونی حکومت از جریان های پیرو، هوادار و یا متمایل به دولت و شخص روحانی بود. این تصفیه از رد صلاحیت خود نمایندگان مجلس به وسیله  شورای نگهبان آغاز شده و قطع به یقین به رد صلاحیت اکثریت باتفاق اصلاح طلبان کشیده خواهد شد. بطور کلی برنامه خامنه ای تبدیل حکومت به یک حکومت یکدست از اصول گرایان به ویژه و در درجه نخست اصول گرایان وفادار به دم و دستگاه خود و دفترش خواهد بود. صحبت های خامنه ای خواه در مورد کسانی که تلاش می کنند ایام الله را «به‌دست فراموشی بسپارند و مسائل دیگر را مطرح کنند»،«هیچ مسئله ای نباید آن روزهای به‌یادماندنی را تحت الشعاع قرار دهد»،«کسانی که سعی می کنند تصویر دیگری از این ملت در داخل و خارج تبلیغ و ترسیم کنند، با صدق و صفا با ملت رفتار نمی کنند» و نیز حمله به کشورهای اروپایی و مهمتر خواست سکوت و تنها پشتیبانی از اقدامات دارودسته اش در شورای نگهبان در مورد انتخابات مجلس در اسفند پیش رو، بیشتر این جناح را در بر می گرفت.
 به این ترتیب، این مسئله که خامنه ای پس از رویدادهای آبان، ترور سلیمانی، شلیک به هواپیمای مسافری اوکراینی و بلبشویی که در حکومت افتاده و بالاخره در باتلاق گیر کردن خودش، یعنی مواردی که تضادها را بسیار حادتر از سابق کرده است، عقب نشینی کرده و اصلاحاتی را انجام دهد، حداقل تا این زمان منتفی است. خامنه ای به  واسطه توطئه های موفقیت آمیز سی ساله اش در بیرون کردن تمامی رقبای خود از عرصه قدرت و نیز گسترش دایره نفوذ خود در برخی کشورهای منطقه، به نیروی فکری و توان عملی خود غره تر از آن است که احساس شکست کند و تن به اصلاحاتی دهد- خواه به وسیله خودش و خواه به وسیله دیگران-. اصلاحاتی که نمی تواند و نخواهد توانست آینده آن را پیش بینی کند و ممکن است گسترش و تکامل آن دامن خود وی را گرفته و از قدرت پایین بیاورد. 
 روحانی و ترک نماز جمعه
 در هفته های اخیر دو موضع روحانی حائز اهمیت بود. یکی موضع وی در قبال شلیک به هواپیمای مسافری که وی آن را « خطای نابخشودنی» اعلام کرد؛ «خطایی» که از جانب سپاه پاسداران صورت گرفت و ظاهرا بخش عمده دولت روحانی از آن بی اطلاع بود. و دیگری موضع وی در قبال رد صلاحیت داوطلبان اصلاح طلب به وسیله شورای نگهبان. هر دو موضع وی نشان از شدید شدن تضادها- حالا دیگر نخ نما شده - در هیئت حاکمه کنونی داشت. یکی متمرکز بر تضادهای دولت روحانی با سپاه پاسداران و دیگری متمرکز بر تضادها با شورای نگهبان، هر دو با خامنه ای و باند وی.
اینکه تضادها با شورای نگهبان به واسطه انتخابات پیش رو حادتر هم بشود دور از انتظار نیست. در نامه های اخیر دولت و شورای نگهبان به یکدیگر واژه هایی به کار رفته که  نشانگر تشدید تضادها و کنار گذاشتن بیشتر حجاب هاست. مثلا روحانی خطاب به شورای نگهبان گفته بود:
«مردم تنوع می‌خواهند. بگذارید در میدان انتخابات همه احزاب و گروه‌ها شرکت کنند، قطعا ضرر نمی‌کنید. با یک جناح نمی‌شود، کشور را اداره کرد.» و یا
«به مردم نگوییم که در برابر یک صندلی مجلس ۱۷ نفر، ۱۷۰ و یا۱۷۰۰ نفر کاندیدا هستند، ببینیم از چند جناح ۱۷۰۰ نفر کاندیدا هستند؟ ۱۷ نفر از چند جناح، از یک جناح؟ اینکه انتخابات نمی‌شود. مثل اینکه در مغازه‌ای از یک جنس، ۲ هزار عدد وجود داشته باشد».
و شورای نگهبان پاسخ داده بود:
«نمی‌دانستیم عدم تایید بستگان به معنی حذف جناح‌های دیگر است.» و «جنجال برای تایید افراد فاقد صلاحیت تازگی ندارد، اما پیشگامی رییس جمهوری در این پروژه ضدملی تاسف‌بار است.»
سپس دولت در جواب گفته است:«با شخصی کردن یک موضوع ملی، این دعوت رئیس جمهور را که زمینه‌سازی در راستای وحدت و انسجام ملی برای برگزاری انتخاباتی با شکوه بوده، ضد ملی خوانده و با به‌کار بردن ادبیات و کلماتی سخیف، نسبت به سخنان رئیس جمهور اعلام موضع کرده است.» و این حکایت همچنان ادامه خواهد داشت.( سخنان روحانی وپاسخ های کدخدایی در 25 دی ماه، سایت های خبری)
 از سوی دیگر، روحانی در اوضاع کنونی باید خامنه ای را خیلی زیر فشار و در انزوا و ضعیف دیده باشدکه حاضر شده ریسک ترک نماز جمعه را به آن شکل«تابلو» بپذیرد. او خواسته خامنه ای را تحقیر کند و به وی ضربه ای بزند و نشان دهد که او دیگر حتی در میان جناح خودش تحویل گرفته نمی شود و به انزوا رانده شده است. از سوی دیگر وی ظاهرا عملی «قهرمانانه» کرده که با این شکل و شیوه قهر مانند( گویا به واسطه حرف های سخنران پیش از خامنه ای علیه دولت وی) نماز جمعه را ترک کرده است.
البته روحانی و دولتش بی عرضه تر از آنند که بتوانند دست به مبارزه ای جدی بزنند.( وی می توانست پس از زدن هواپیما استعفا دهد و علی و حوضش را تنها بگذارد). آنها همچون موم در دستان خامنه ای و باند وی هستند و به اسیری می مانند که برای ساعت کشتن خود ثانیه شماری می کند، اما خود را به نفهمی زده است و گویا نمی داند که بزودی «درو» خواهد شد. اگر هم روحانی امیدی به پیشرفت مبارزه با خامنه ای داشته باشد، این به واسطه حضور بخش اصول گرایی است که هر آن امکان شدت گرفتن تضادهایش با خامنه ای می رود. جناح و باند او برای ماندن در قدرت تلاش خود را احتمالا پیرامون متشکل  و یکی کردن این بخش از محافظه کاران با اصلاح طلبان، متمرکز خواهد کرد.   
پرچم آمریکا
گویا بساط«انتقام سخت» به طور اساسی جمع شده و تنها چیزی که از آن باقی مانده، این است که کارخانه هایی دست به تولید پرچم آمریکا بزنند و خامنه ای هم اینها را گوشه و کنار خیابان ها، ورودی نماز جمعه ها و یا مراکز آموزشی بگذارد تا مردم از روی آن رد شوند و او هم دلش خنک شود که بالاخره راهی برای بیرون ریختن عقده و انتقام پوچش گرفته است!
 اما از دانشجویان گرفته تا مردم عادی تن به این خواست حکومت نداده و حاضر نیستند از روی پرچم آمریکا رد شوند.
 این امر به هیچوجه به این دلیل نیست که مثلا دانشجویان یا توده های مردم ایران علاقه خاصی به آمریکا داشته و دارند و یا پیدا کرده اند و بنابراین حاضر نیستند که روی پرچم آن رد شوند، بلکه پیش از هر دلیلی و بیش از هر دلیلی نشان می دهد که آنها از خواست حکومت سرپیچی می کنند و نمی خواهند که به امری که حکومت مرتجع ایران و باند خامنه ای می خواهد، تن دهند. این به طور عمده، مخالفت با برنامه های حکومت است و نه پذیرش مثلا دوستی آمریکا و یا فراموش کردن تضاد اساسی با امپریالیسم آمریکا.
 و به راستی که اگر امپریالیسم آمریکا(و نیز دیگر امپریالیست های غربی و شرقی) تنها به مخالفت با حکومت کنونی مبادرت می ورزید و مثلا از مبارزات مردم ایران علیه آن پشتیبانی می کرد، ما می توانستیم از نظر تاکتیکی، پشتیبانی وی را امتیاز مثبتی به شمار آوریم. ولی در ذات امپریالیسم آمریکا چنین چیزهایی نیست و هرگز تن به چنین موضع یکدست و خالی از فریبی نمی دهد. آنها در خفا همه گونه توطئه ای می کنند: از پیشبرد هر گونه سازش و بند و بست با حکومت موجود، تا پنهان و آشکار حاضر و یراق کردن خود تا در صورت نیاز دست به جنگ بزنند، و نیز آماده هواداران خود یعنی سلطنت طلبان و جمهوری خواهان نوکر صفت برای تحمیل حکومتی امپریالیسم خواسته به مردم ایران.
 بنابراین در وهله نخست، این واکنشی است مستقیما علیه حکومت و بساط تبلیغاتی و شعارهای دروغین وی برای منحرف کردن افکار به سوی آمریکا و آن هم در شرایطی که بیشتر توده ها عمق فریب های این حکومت در مبارزه با آمریکا را که به مدت چهل سال است ادامه داشته، فهمیده اند.
 به عبارت دیگر، در حال حاضر تضاد طبقه کارگر و توده های مردم با حکومت ارتجاعی خامنه ای و دم و دستگاهش، تضاد عمده است. برای آنها تضاد با امپریالیسم آمریکا  در حال حاضر تضاد عمده نبوده و غیر عمده است. اما عمده نبودن این تضاد در شرایط کنونی، به این معنا نیست که روی غیرعمده، روی پنهان و نهفته در امر تضاد توده های مردم با طبقه حاکم به ویژه جناح و باند خامنه ای ونظام ارتجاعی سرمایه داری بوروکراتیک استبدادی مذهبی، یعنی  تضاد اساسی تمامی طبقات مردمی ایران با امپریالیست ها و در راسشان امپریالیسم آمریکا، از دایره تضاد اساسی جامعه ما بیرون رفته و امپریالیسم آمریکا، دوست طبقه کارگر و تمامی طبقات مردمی ایران شده است. کوچکترین حرکت، واکنش و یا توطئه ای از جانب امپریالیسم آمریکا بر علیه ملت ایران، وضع و شرایط کنونی را تغییر می دهد و تضاد با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست ها را عمده می کند و آنچه پنهان و نهفته است، آشکار و برملا می گردد.
باید اشاره کنیم  که زمانی که تضادی عمده می شود، تضادهای دیگر را تحت الشعاع خویش قرار می دهد و آنها به طور موقت به ردیف دوم اهمیت می روند. بر مبنای همین تضاد عمده جاری و درست برای جدا کردن صف خود از صف حکومت کنونی و نیز قرار دادن لبه تیز حمله به روی این حکومت و تقابل با آن است که شعار« دشمن ما همین جاست، دروغ میگن آمریکاست» یکی از شعار توده ها( و البته عمدتا بخش هایی از توده های مردم و نه دانشجویان)شده است.
 قواعد مبارزه چنین است که وقتی یکی از تضادها عمده می شود، در حالیکه باید توجه عمده روی تضاد عمده و پیشرفت و تکامل آن استوار باشد، در عین حال باید مواظب تضادهای غیر عمده نیز بود و نیز در حالیکه به جهات عمده هر تضاد توجه می شود، در عین حال متوجه وجه غیر عمده یا پنهان و پوشیده آن تضاد یا جهت غیر عمده آن بود تا اشتباه صورت نگیرد و یکباره از این روی به آن روی افتاده نشود. مثلا در حالیکه در حاضر دشمن عمده جاری امپریالیسم آمریکا نیست، اما نباید این گونه تصور شود که مثلا آمریکا دوست است. بین آنکه در حال حاضر و شرایط کنونی مبارزه طبقاتی، دشمن عمده نیست و آنکه دوست است، تفاوتی اساسی وجود دارد.
البته دشمن به دوست تبدیل می شود و دوست به دشمن. اما این امر یا در مورد اشخاص است و یا در مورد دولت یا دولت هایی که تغییر ماهیت داده و مثلا از سرمایه داری به سوسیالیسم و یابه حکومتی ملی تبدیل شده باشند. این امر در مورد  تضاد اساسی جامعه ما که بین تمامی طبقات مردمی و امپریالیسم و نیز ارتجاع داخلی بورژوا- کمپرادور مستبد مذهبی است، صدق نمی کند. نه امپریالیسم دشمنی است که بتواند به دوست تبدیل شود و نه ارتجاع بورژوا- کمپرادور مذهبی مستبد داخلی چنین است. نه امپریالیسم تغییر ماهیت داده و نه ارتجاع داخلی. بنابراین بحث بر سر این است که کدام دشمن در حال حاضر عمده است و کدام دشمن عجالتا غیر عمده.        
آنچه ما در اینجا به عنوان  شیوه تاکتیکی مائوئیستی طرح می کنیم، زمانی می تواند به طور درست و دقیق  به کار رود که از جانب حزب طبقه کارگر یعنی حزب کمونیست با یک رهبری انقلابی به کار برده شود. و تازه ممکن است که زمانی که به وسیله چنین حزبی به کار رود باز هم اشتباهات وانحرافات و «چپ» و راست زدنهای درون حزبی و میان پیشروان پدید آید، چه برسد به جنبش های خودبخودی و واکنش های خودبخودی.
 روشن است که زمانی که این گونه تغییرات در تضادها به وجود می آیند، جنبشی که خودبخودی است، نمی تواند شعارهایی را بدهد که کاملا با دقت و نگاه به همه اطراف و جوانب تدوین شده است و در حالیکه به روی آشکار نظر دارد، روی پنهان را نیز مد نظر داشته باشد. به عبارت دیگر در حالیکه شعارهایش بطور عمده متوجه تضاد عمده و در چارچوب آن است، در عین حال متوجه تضادهای غیر عمده باشد و وجوهی از خود را به  تضادهای غیر عمده و رویه های پنهان و پوشیده تضادها معطوف دارد.
شعار اخیر یعنی «دشمن ما همین جاست، دروغ میگن آمریکاست» از آن دسته موارد است. می توان این شعار را این گونه تفسیر کرد که دشمن عمده ما هم اکنون اینجا و در حال حاضر حکومت ارتجاعی ایران است و نه به گفته این حکومت مثلا آمریکا. اما چنین شعاری که برآمد جنبش خودبخودی است به هیچوجه دقیق و اصولی نیست و از مصادر آن شعارهایی است که تنها به یک روی قضیه نظر دارد و آن را مطلق می کندوروی دیگر را به طور مطلق از قلم می اندازد. زیرا اینکه حکومت به دروغ می گوید که من دشمن شما نیستم، بلکه آمریکا دشمن شماست، ربطی به این مسئله ندارد که یکی از دو دشمن اصلی طبقه کارگر و تمامی توده های زحمتکش و بطور کلی طبقات مردمی ایران و عموما کشورهای زیر سلطه، امپریالیست ها و در راسشان آمریکا نیز هست.
به دنباله صحبت خود بازگردیم: در وهله دوم، واکنش مزبور، به هیچ عنوان و بسیار سخت تر از وهله نخست، به این معنا نیست که چون دانشجویان و توده مردم حاضر نیستند از روی پرچم آمریکا رد شوند، پس آنها هر گونه دخالتی را از جانب این امپریالیسم در امور داخلی خود را می پسندند و یا بدتر از آن تمایل دارند که آمریکا برایشان دولتی مورد علاقه خویش و وابسته به خودش سرکار بیاورد. حکومتی از سلطنت طلبان و یا جمهوری خواهان نوکر صفت طرفدار آمریکا.  دانشجویان در بیشتر گردهمایی و راهپیمایی های اخیر خود در دانشگاهها علیه دخالت قدرت های خارجی در امور کشور موضع گیری کرده و شعارهای نه به ارتجاع داخلی و خارجی را داده اند( می توان شعارهای علیه مسیح علی نژاد«علی نژاد و ارشاد، ارتجاع و انقیاد»  و نیز همین چند وقت پیش در روز دانشجو شعار« مجاهد، پهلوی، دو دشمن آزادی» علیه مجاهدین و پهلوی چی ها را برای نمونه آورد که  هر دو موجب هوارهای مزدور ترتسکیستی مانند حمید تقوایی و دارودسته کمونیسم امپریالیستی وی هم شد).
اگر  مردم را ملاک بگیریم ، آنها نیز به هیچوجه ترور سلیمانی ( اینجا کاری به نادرستی نظر بسی از آنها در مورد شخص سلیمانی نداریم) را به وسیله دولت آمریکا، برنتابیدند و همچنانکه در مقالات دیگر اشاره کردیم، یکی از دلایل شرکت در مراسم عزاداری وی همین دلیل بود.
 و بالاخره در وهله سوم، رد نشدن از روی پرچم آمریکا نشانگر تمایل نیمه غریزی و نیمه آگاهانه و در عین حال فروتنانه و صلح طلبانه مردم ایران است که نه علاقه ای دارند که آغازگر جنگی علیه امریکا باشند و نه تمایل دارند که آمریکا آغازگر آن باشد. آنها با رد نشدن از روی پرچم آمریکا نشان می دهند که حاضر نیستند دنباله رو ادا و اطوارهای فریبکارانه و ماجراجویی های بی حاصل طبقه ارتجاعی حاکم به ویژه باند خامنه ای باشند و همواره سایه جنگی را بر سر خود حس کنند که هر بار با الم شنگه دروغین به راه انداختنی از جانب باند خامنه ای، بیم و امکان آن می رود.
به این ترتیب، از رد نشدن از روی پرچم آمریکا می توان هر گونه برداشتی کرد، الا اینکه مردم ایران امپریالیسم آمریکا را دوست خود پنداشته اند.
 هرمز دامان
دوم بهمن 98