۱۳۹۸ دی ۲۸, شنبه

جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(9) پیوست درباره بخش پیشرو طبقه کارگر


جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(9)

پیوست
درباره بخش پیشرو طبقه کارگر

آواکیانیست ها ضد بخش پیشرو طبقه کارگر هستند!
حضرات آواکیانیست حزب کمونیست ایران( م- ل- م) در بخش پایانی مقاله«تحلیل طبقاتی و جمعیت شناختی از خیزش آبان ۹۸ و نتایج حاصل از آن برای استراتژی راه انقلاب کمونیستی در ایران»( آتش، شماره 97) با نام «پرسشهایی برای تأمل بیشتر» می نویسند:
«اما خیزش آبان ۹۸ نکات مبهم و ناروشنی داشت که نیازمند تحقیق، تأمل، تحلیل و جمعبندی برای فعالیتهای آتی حزب است.» و پس از اشاره به مواردی بند زیرین نگاشته می شود:
« بند د- جنبش کارگری به معنای خاص کلمه، یعنی آن بخشهایی از پرولتاریای ایران که دارای شغل پایدار، تشکلهای ابتدایی و سندیکا و آگاهی صنفی و اقتصادی حداقلی است (مانند کارگران هفت تپه، هپکو، آذر آب، صنایع فولاد، ایران خودرو و سایپا، اتوبوس رانی و غیره) به خیزش آبان ۹۸ نپیوست. آیا علت فقط سرکوبهای قبلی و دستگیری و فشار بر رهبران جنبش کارگری بود، یا علل دیگری هم داشت؟»
آنگاه به جای بررسی و تحلیل مسئله، قافیه مورد علاقه خود( که همان «علل دیگر» است را تکرار می کنند:
«آیا می توان نتیجه گرفت «نیروهای اصلی انقلاب» در ایران، نه در میان این قشر از[کارگران]( یعنی در حقیقت در میان بخش پیشرو طبقه کارگر) بلکه در بین قشرهای تحتانی و فاقد شغل و آینده در چارچوب نظام سرمایه داری است. به قول رفیق آواکیان: «منظور این نیست که پرولتاریا یا طبقه کارگری که شاغل است، بخش مهمی از انقلاب پرولتری نیست.( گویا ریشه های این دیدگاهها در نظرات آواکیان است) نه! نکته این است که از درون دینامیکهای اتحادیه های کارگری، نیروهای پیشبرنده و نیروهای اصلی مبارزه برای انقلابی که در پیش است بیرون نخواهد آمد. (کمونیسم نوین ۲۶۲)( آتش97، ص4)
ظاهرا این عبارت پرسشی آواکیانیست که«آیا می توان نتیجه گرفت» چندان محلی از اعراب ندارد. زیرا وی سپس با نقل عبارتی از آواکیان نتیجه خود را گرفته و حکم خود را صادر می کند. این حکم چنین است:
 «نیروی های اصلی انقلاب نه در میان کارگران شاغل کارخانه ها و کارگاهها و موسسات، بلکه در میان قشر تحتانی طبقه کارگر یعنی کارگرانی است که یا بیکار هستند و یا دارای شغل موقت»
 اکنون ما به این حکم می پردازیم:
1-   اولا بحث تنها بر سر «نیروهای اصلی انقلاب»یا بنا به گفته آواکیان شان«بخش مهمی از انقلاب پرولتری»( راستی منظور از «بخش مهم» چیست؟) نیست، بلکه در عین حال بر سر نیروی رهبری کننده انقلاب یا رهبر انقلاب است. طبقه کارگر نه تنها نیروی اصلی انقلاب است( در کشورهایی با جمعیت بزرگ دهقانی، دهقانان نیروی عمده و به همراه طبقه کارگر نیروهای اصلی انقلاب هستند) بلکه در عین حال نیروی رهبری کننده انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی( خواه در کشورهای پیشرفته سرمایه داری و خواه در کشورهای عقب مانده مستعمره و نیمه مستعمره) است و باید باشد.
 بدون آماده شدن این طبقه به عنوان یک کل برای رهبری انقلاب، یعنی آگاهی یافتن از چگونگی تغییر دادن وضعیت و شرایط دردناک خود به عنوان طبقه استثمار شده و زیر ستم در نظام سرمایه داری( در کشور ما نظام سرمایه داری بوروکراتیک زیر سلطه امپریالیست ها) و بر این مبنا دریافت نقش تاریخی خود و مسئولیت خویش در قبال جامعه در از بین بردن و نابود کردن نظام استثماری و ستمگرانه سرمایه داری، و نیز سازمان یافتن و متشکل شدن در یک حزب انقلابی پیشرو، سخنی نه از پیروزی استراتژیک انقلاب دموکراتیک است و نه سوسیالیستی و بنابراین نه سخنی از کمونیسم. مسئولیت اساسی آگاهی بخشی به طبقه کارگر، به عهده روشنفکران کمونیست( مائوئیست) است.
2-   بخش پیشرو این طبقه، پرولتاریای صنعتی ایران است. یعنی آن بخش که در کارخانه ها، کارگاه ها و موسسات بزرگ کار می کند. بخش کوچکی از این کارگران همان ها هستند که در موسسات و کارخانجاتی کار می کنند که در این مقاله از آنها نام برده شده است. یعنی کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه، کارگران نیشکر هفت تپه، هپکو و اذرآب اراک، صنایع فولاد اهواز، ایران خودرو. و ما از خود برخی از مهم ترین و کلیدی ترین ها را اضافه می کنیم: کارگران نفت در سراسر کشور از جمله کارگران پالایشگاهها و پتروشیمی ها، کارگران ذوب آهن و صنایع فولاد اصفهان، تراکتور سازی و ماشین سازی تبریز و دیگرکارخانه های بزرگ در ایران، کل کارخانه های پارچه بافی و الکتریکی و دیگر صنایع سبک که به ویژه در استان های گیلان و مازندران و برخی دیگر از استانها متمرکز هستند ...این صورت به این راحتی به پایان نخواهد رسید!
3-    گرچه در این کارخانجات و موسسات نیز کارگران  لایه بندی دارند و به بخش پیشرو و میانه و عقب مانده طبقه کارگر تقسیم می شوند، اما تردیدی نیست که پیشروترین بخش طبقه کارگر یعنی بخش صنعتی آن در این موسسات و کارخانه ها کار می کند. و همین بخش است که رهبری طبقه کارگر را به عهده داشته و از طریق آن کل طبقه در رهبری طبقات دیگر و بطور کلی انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی شرکت می کند و یا رهبری آن را در دست می گیرد.
4-    طبقه کارگر از نظر درونی به بخش های دارای شغل  و بیکار، و یا  دارای شغل دائم و  شغل موقت تقسیم می شود. در میان بخش بیکار طبقه کارگر نیز ما هم با کارگران صنعتی و هم با کارگران میانی و ساده روبروییم. وقتی از طبقه کارگر صحبت می شود، تمامی  بخش های طبقه کارگر یعنی صاحب شغل، بیکار، دارای شغل دائم و یا موقت مد نظر است.
5-   اینکه در برهه ای از زمان به واسطه فشارهای اقتصادی کمرشکن بخش های بیکار و یا دارای شغل های موقت واکنش فوری تری نسبت به یک سیاست اقتصادی نشان دهند، در عین اینکه نشانگر واکنش و مبارزه بخشی از طبقه کارگر- بخشی که زیر فشار بیشتری است- به این سیاست است، اما این به این معنا نیست که این بخش«نیروی اصلی انقلاب»( تازه نیروی اصلی انقلاب!؟) می شود و بنابراین بخش دارای شغل پایدار نیروی اصلی انقلاب نیست. 
6-   از سوی دیگر در این دیدگاه نقش کارگران صنعتی که به تولید بزرگ مربوطند، بی اهمیت می شود و همچنین شکل اعتصاب که همواره  امر کانونی مبارزات طبقه کارگر است، و عموما زمانی که در کارخانه های بزرگ و کلیدی صورت گیرد، دارای اهمیت، نقش و تاثیر گذار می شود، بی ارزش می گردد. 
7-   در انقلاب سال 57 هم، تقسیم بندی های مورد ذکر وجود داشت و تازه کارگران تقریبا در هیچ کارخانه و موسسه و کارگاهی، سندیکا و یا تشکیلات صنفی نداشتند. با این وجود کارگران شاغل در موسسات و کارخانه ها و کارگاه های صنعتی نقش اصلی و اساسی در انقلاب داشتند. این طبقه به علت فقدان آگاهی سوسیالیستی و تشکیلات در حالی یکی از نیروهای اصلی انقلاب بود، اما نتوانست نقش رهبر انقلاب را داشته باشد، بلکه به زیر رهبری نیروهای بورژوایی و ارتجاعی رفت. از سوی دیگر، در دوره پس از قیام بهمن 57، بخش اصلی و مهم طبقه کارگر، بخشی بود که در کارخانه ها و موسساتی که در بالا از بخشی از آنها نام بردیم، کار می کرد. همین بخش بود که شوراهای کارگری، سندیکاها و نهادهای صنفی را درست کرد. در عین حال عمدتا همین بخش بود که نیروی کارگری اصلی سازمان های چپ و کمونیستی آن زمان را تشکیل داد.
8-   این وضع عموما در تمامی کشورهای سرمایه داری حاکم است. به ویژه در کشورهایی که باب رویزویونیست در مورد آنها صحبت می کند. بخش شاغل طبقه کارگر عموما بیش از بخش بیکار و یا بخش دارای شغل موقت است. ضمنا باید توجه داشت که کارگر بیکار به مفهوم مطلق وجود ندارد. کارگری که امروز بیکار است ممکن است که فردا دارای شغل موقت و یا دائم شود و کارگری که امروز سرکار و یا دارای شغل دائم است ممکن است فردا بیکار و یا دارای شغل موقت گردد. به این ترتیب در عین وجود یک ساخت نسبتا ثابت و تا حدودی پابرجا، دارای شغل دائم و موقت بودن و یا دارای کار بودن و یا بیکار شدن، در نظام سرمایه داری مداوما به هم تبدیل می شوند.
9-   «بدون آینده بودن» در جامعه سرمایه داری امری نسبی است و اساسا به این معنا نیست که کارگری که  شغل دائم دارد، آینده دارد و کارگری که شغل موقت دارد و یا بیکار است، بدون آینده است. در این نظام تمامی طبقه کارگر بدون آینده است و هیچ شغلی تضمین شده نیست و«گارانتی» ندارد. یک بحران اقتصادی حتی در کشورهای امپریالیستی ثروتمند، بسیاری از کارگران شاغل و دارای کار پایدار در بزرگترین کارخانه ها را به خیابان ها پرتاپ می کند( اخبار تعطیلی یا «تعدیل نیروی انسانی» کارخانه های آمریکا و بیرون ریختن کارگران از کارخانه های بسیار مهم، در یکی دو دهه اخیر، کم نبوده است). تورم، سطح زندگی آنها را مداوما پایین می آورد و فقر روزافزون نسبی و مطلق طبقه کارگر را موجب می شود. بخش هایی از این طبقه مداوما به بخش جمعیت ذخیره صنعتی رانده می شوند و ویلان و سرگردان از این سوی به آن سوی کشانده می شوند. روزگار بهبود و رونق، کار دارند و در دوره بحران و رکود کار را از دست می دهند. در نظام سرمایه داری- خواه پیشرفته و خواه عقب مانده- هیچ کارگری از آینده خود ایمن نیست؛ چه آنکه سرکار است و چه آنکه بیکار است؛
از سوی دیگر وضع کارگران بیکار و یا دارای شغل موقت، خواه مستقیم و خواه غیر مستقیم به روی وضع کارگران دارای کار اثر می گذارد. مزد آنان را پایین می آورد و شرایط کار آنان را سخت تر می کند. بیکاری همچون شتری حاضر و آماده همواره در کمین آنهاست و این امر، غم و اندوه و رنج های آنها و خانواده هاشان را بیشتر می کند و آینده خود و فرزندانشان را در نظرشان تیره و تار.
10-از این رو گرچه در برخی دوران ها و شرایط ممکن است بخشی از طبقه کارگر که وضعیت وی بیشتر در خطر قرار گرفته، نسبت به بخش دیگر واکنش فوری تری نشان دهد، اما از آن نمی توان  مثلا این حکم کلی را بیرون کشید که این بخش نیروی اصلی انقلاب است و بخشی که در آن موقعیت و شرایط واکنشی نشان داده، نیروی اصلی انقلاب نیست. طبقه کارگر به عنوان یک طبقه نه تنها نیروی اصلی انقلاب است، بلکه در عین حال به عنوان یک طبقه رهبر انقلاب است و باید باشد.
11- طبقه کارگر زمانی به عنوان طبقه ای «برای خود» می شود، که به آگاهی کمونیستی مجهز شده، حزب خود را تشکیل داده و به درک کامل نقش خود به عنوان  رهبر انقلاب رسیده باشد. این امر باید شامل اکثریت به اتفاق بخش های این طبقه شود.

درباره نظر رویزیونیستی آواکیان درباره طبقه کارگر
 اکنون به نظر آواکیان بپردازیم. گفته های وی را دوباره می آوریم:
«منظور این نیست که پرولتاریا یا طبقه کارگری که شاغل است، بخش مهمی از انقلاب پرولتری نیست. نه! نکته این است که از درون دینامیکهای اتحادیه های کارگری، نیروهای پیشبرنده و نیروهای اصلی مبارزه برای انقلابی که در پیش است بیرون نخواهد آمد.
آواکیان در اینجا جز طرحی کاریکاتور وار از نظر لنین، نکته ای دیگر را طرح نمی کند. نظر لنین به گونه شسته و رفته چنین است:
امپریالیسم به واسطه تسلط بر مستعمرات و نیمه مستعمرات، غارت منابع و یا خرید مواد خام به قیمت بسیار پایین  و در عین حال استثمار نیروی کار ارزان طبقه کارگر(و نیز دهقانان) در این کشورها، این امکان را می یابد که بخشی ناچیز از مافوق سود خود را به بخش بالایی طبقه کارگر در کشورهای امپریالیستی دهد و این بخش را بخرد. این بخشی است که رهبران اصلی سندیکاها و اتحادیه های کارگری زرد در کشورهای امپریالیستی را تشکیل می دهند. به این ترتیب این بخش پیرو بورژوازی می گردد و پایگاه اجتماعی اصلی و عمده احزاب بورژوایی و یا رویویونیستی.( خواننده می تواند این مباحث لنین را در کتاب امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله سرمایه داری، به زیر پرچمی دروغین، انتزناسیونال دوم و انشعاب در سوسیالیسم پی جویی کند)
 لنین اما از این بحث،  نه این نتیجه را می گیرد که کارگرانی که در سندیکاها و اتحادیه های کارگری زرد متشکل هستند، «نیروی اصلی انقلاب»( از نظر لنین طبقه کارگر درعین حال رهبری انقلاب است و باید باشد) نیستند و نه اینکه در اتحادیه های زرد و یا ارتجاعی نباید کار آگاهگرانه کرد. وی ضمنا ایجاد «سندیکاهای سرخ» را در کشورهای سرمایه داری که « چپ روها»( و ما از «چپ رو» های آن زمان که انقلابی بودند صحبت می کنیم و نه از آواکیان رویزویونیست) طرح می کردند، به تمسخرمی گیرد.
 اما آواکیان بحث را مطابق درک نخبه گرانه و رویزیونیستی خود در مورد نقش روشنفکران در انقلاب و نفی رهبری طبقه کارگر بر انقلاب کمونیستی پیش می برد و مشتی اراجیف سرهم می کند. وی می گوید:
«از درون دینامیکهای اتحادیه های کارگری، نیروهای پیشبرنده و نیروهای اصلی مبارزه برای انقلابی که در پیش است بیرون نخواهد آمد.»
 بنابراین پرسش این است که پس این «نیروهای پیشبرنده و نیروهای اصلی» از کجا بیرون خواهند آمد؟ در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی ما دو طبقه اصلی داریم. طبقه بورژوازی و طبقه کارگر. بخش اصلی طبقه کارگر و از جمله لایه های میانی و تحتانی این طبقه نیز یا متشکل نیست و یا اگر متشکل است، عمدتا در همین اتحادیه های کارگری زرد متشکل است. کارگران زن و مرد آفریقایی- آمریکایی و بطور کلی رنگین پوستان، کارگران زن و مرد مهاجر یعنی لایه هایی که از رفاهی مانند بخش های از کارگران متعلق به «سفیدها» برخوردار نیستند، اگر بخواهند متشکل شوند، باید به این اتحادیه ها بپیوندند.
 براستی که روشن نیست که «نیروی پیشبرنده» و یا «نیروی اصلی» دیگری برای آواکیان باقی بماند جز عده ای از روشنفکران که گردش حلقه زده اند و در حزب رویزیونیست آر سی پی جمع شده اند. اما برای «انقلابی»(به راستی کدام انقلاب؟) که در پیش است، یعنی در واقع نه انقلاب، بلکه رفرم های بورژوایی که قرار است آواکیان دنبال کند، همین روشنفکران، آواکیان را بس است!؟
 بدل ایرانی آر سی پی، همین حزب به اصطلاح مارکسیست - لنینیست - مائوئیست و یا در واقع آواکیانیست ایران است. اینها نیز این بحث را که تازه حتی در مورد یک کشور امپریالیستی نیز از بن نادرست و ضد مارکسیستی است- بگذریم از این که ریشه این نظرات درمورد طبقه کارگر در درک های برخی از رهبران خود اتحادیه کمونیستهای ایران موجود بود - کپیه برداری کرده و نعل به نعل به کشوری زیر سلطه مانند ایران انتقال می دهند که «مرفه ترین» و « آینده دار» ترین کارگران آن را کارگران صنعتی نفت تشکیل می دهند. یعنی کارگرانی که یکی از نیروهای مهم پیشبرنده انقلاب دموکراتیک 57 بودند( و یک پای بسیار مهم جنبش های کارگری تقریبا هشتاد سال اخیر ایران). کشوری که کارگران شاغل آن نه می توانند سندیکا داشته باشند و نه اتحادیه صنفی. کشوری که کارگران چند موسسه و کارخانه مانند شرکت واحد و نیشکرهفت تپه، با هزار بدبختی و جان کندن و صدمات فراوان و مبارزه سخت و پیگیر با رژیم مستبد مذهبی و خونخوار توانستند سندیکایی بسازند. سندیکایی که تقریبا تمامی رهبران آن به زندان رفتند و زیر شکنجه قرار گرفتند.
 حالا به واسطه وجود دو سندیکا در کشور، حضرات یک دفعه یاد اتحادیه های زرد کشورهای امپریالیستی افتاده اند و حکم می دهند که کارگران شاغل و لابد به ویژه کارگرانی که سندیکا درست کرده اند، جزو نیروی اصلی انقلاب نیستند.
«جنبش کارگری به معنای خاص کلمه، یعنی آن بخشهایی از پرولتاریای ایران که دارای شغل پایدار، تشکلهای ابتدایی و سندیکا و آگاهی صنفی و اقتصادی حداقلی است (مانند کارگران هفت تپه، هپکو، آذر آب، صنایع فولاد، ایران خودرو و سایپا، اتوبوس رانی و غیره)...»  و از درون این نیروها« نیروهای پیشبرنده و نیروهای اصلی مبارزه برای انقلابی که در پیش است بیرون نخواهد آمد.»
بزودی روشن خواهد شد که برای حضرات آواکیانیست های ایرانی نیز چگونه «انقلاب کمونیستی» در پیش است! حضراتی که طی تمامی مبارزات کارگران هفت تپه، فولاد اهواز و هپکو و آذر آب  اراک سگرمه هاشان را درهم کرده بودند و سلانه سلانه، با اخم وتخم و نق نق کنان قضایایی که مطابق میلشان نبود، دنبال می کردند و ترس برشان داشته بود که مبادا کارگران رهبری انقلاب را از آنها بگیرند!؟حضراتی که با این جنبش آبان دوباره بل گرفتند که دیدید طبقه کارگرتان یا «جنبش کارگری به طور خاص» به جنبش آبان نپیوست! اینها بخش های تهیدست، بیکار و یا دارای شغل موقت را نیز که ظاهرا پس از جنبش آبان به عنوان نیروی اصلی انقلاب کشف کرده اند، برای اثبات نظرات خود می خواهند و نه اینکه از آن جنبش کارگری «غیر خاصی» را در بیاورند و با آن انقلاب را پیش برند. با چنین دیدگاهها و نظراتی، باید گفت که« انقلاب کمونیستی» حضرات قطعا باید دنباله رو «انقلاب آواکیانی» در آمریکا و به اصطلاح بدل ایرانی آن باشد و یا ملغمه ای از این چیزها! 

 مختصری درباره رشد ناموزون جنبش کارگری در ایران
چند کلمه ای هم درباره اشاره ای که حضرات به نپیوستن بخش هایی از طبقه کارگر به جنبش آبان کرده اند، بگوییم.
1-   جنبش طبقه کارگر یک کل است که از اجزاء متضاد بسیارگوناگون تشکیل شده است. در این جنبش هم کارگران شاغل هستند و هم کارگران بیکار. هم کارگران دارای شغل دائم هستند و هم کارگران دارای شغل موقت. هم کارگران در شهرهای صنعتی هستند و هم در شهرهای نیمه صنعتی و یا عقب مانده. هم کارگران در صنایع سنگین هستند و هم صنایع سبک. هم کارگران در رشته های صنعتی کلیدی هستند و هم در صنایع غیر کلیدی. هم کارگران در صنعت هستند و هم کشاورزی. هم کارگران ماهر، نیمه ماهر و ساده وجود دارد، هم کارگران پیشرو، میانه و یا عقب مانده. هم کارگران با درجه ای از درآمد ماهیانه خوب یا قابل تحمل و زندگی خوب یا قابل تحمل - که دلایل بسیار زیادی برای آن وجود دارد - وجود دارد و هم کارگران با وضع بد و بسیار بد اقتصادی و غیر قابل تحمل...
2-   مبارزات طبقه کارگردر هیچ کجای جهان و از جمله در ایران بطور موزون پیش نرفته بلکه به طور ناموزون پیش می رود. این امر زمانی که یک حزب کمونیست وجود دارد و بخش پیشرو طبقه کارگر را متشکل کرده است و بخش های میانی و عقب مانده نیز در سندیکاها متشکلند وجود دارد، چه برسد به زمانی که نه حزبی هست و نه سندیکا و اتحادیه ای.
3-   ریشه ناموزونی جنبش طبقه کارگر در وضع متفاوت صنعتی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این طبقه و تفاوت های شهری و دیگر تقسیماتی که در بند نخست به آن اشاره کردیم، می باشد.
4-   در ایران به سبب استبداد مذهبی سرمایه داری بورکراتیک حاکم بر ایران و عدم وجود آزادی های سیاسی و اجتماعی، ناموزونی و نوسانات در جنبش طبقه کارگر شدیدتر است از کشوری که در آنها طبقه کارگر حداقل این امکان را دارد که سندیکا و اتحادیه های کارگری را در سطح کشور داشته باشد. سازمان هایی که می توانند تا حدودی جنبش طبقه کارگر را در سطح کشور متحد کنند.
5-   بر مبنای رشد ناموزون، ما شاهد مبارزات کارگران شرکت واحد در دهه هشتاد بودیم، زمانی که تقریبا هیچ موسسه و کارخانه دیگری دست به مبارزه برای احقاق حقوق حقه خود نزده بود. این کارگران در شرایط اختناق بسیار وحشتناکی نخستین سندیکای کارگری ایران را تشکیل دادند. از اوائل دهه هشتاد مبارزات کارگران هفت تپه نیز آغاز شد.
6-   در دوره اخیر در مقابل سیاست خصوصی سازی ها، کارگران کارخانه های هفت تپه، فولاد،هپکو و اذر آب به مقابله و مبارزه پرداختند.
7-   درعین حال در این دوران، مبارزات کارگران در بیشتر کارخانه ها، کارگاه ها و موسسات به دلایل صنفی به ویژه به دلیل عقب افتادن حقوق ها و یا قراردادهای سفید شکل گرفت. اینها همه فقدان یکدستی و یا به عبارت دیگر ناموزونی است.
8-   مبارزات اخیر در هفت تپه، اهواز و اراک مدت طولانی جریان داشت و بسیار پیش رفت. در این دوران مبارزات هیچ کارخانه دیگریمانند آنها نبود.
9- در مبارزات آبان 98، ما با خواست جنبش کارگری، خواست مشخص کارگران یک کارخانه یا کارگاه و یا خواست طبقه کارگر که به عنوان یک کل آن را پیش گذارد روبرو نیستیم، بلکه با واکنش بخش عمدتا تهیدست جامعه که بخشی از آن بیکاران و یا دارندگان کار موقت هستند، مقابل یک سیاست اقتصادی یعنی افزایش قیمت بنزین روبروییم. 
10- در این دوران، کارگران هفت تپه، فولاد، هپکو و آذر آب یک دوران طولانی مبارزه سخت را پشت سر گذاشته و تقریبا تمامی رهبران و فعالین اصلی آنها بازداشت شده و به زندان رفته بودند و یا زیر فشار شدید بسر می بردند. با این حال، سندیکای شرکت واحد و نیز سندیکای هفت تپه در قبال سرکوب های آبان موضع گرفتند.
11- تشکلات کارگری، سندیکاها و اتحادیه ها، نه تنها کارگران شاغل و دارای کار دائم را در بر می گیرد، بلکه کارگران بیکار و یا دارای شغل موقت را نیز در بر می گیرد.
12- شکل شرکت کارگران تهیدست، بیکار و یا داری کار موقت، به ویژه بخش جوان طبقه کارگر در این مبارزات به این دلیل بود که این بخش ها یا در جایی شاغل نیستند که از طریق آن واکنش نشان دهند و یا این امکان را ندارند که از طریق کارگاه ها و موسساتی که در آنها به گونه ای موقت شاغل هستند، واکنش نشان دهند. شکل بروز مبارزه اینان از طریق جنبش های شهری است. بنابراین در صورتی که این کارگران در کارخانه ای مانند فولاد و یا هپکو مشغول به کار شوند، مبارزات آنها تابع قواعد حاکم بر مبارزه کارگری در این کارخانه ها خواهد شد.
13- ناموزونی ای که در بالا در آن صحبت شد، معنایی جز آنچه به گونه ای مختصر شرح دادیم، ندارد. در شرایطی که نه تشکیلات سیاسی کمونیستی رهبری کننده ای وجود دارد و نه حتی تشکلات صنفی کارگری، این ناموزونی ها اجباری است و نیز شدیدتر از زمانی است که چنین تشکلاتی وجود داشته باشند. امروز این کارخانه و کارگاه و فردا کارگاه و کارخانه ای دیگر. امروز این شهر و فردا شهری دیگر. امروز متشکل، فردا بدون تشکل. امروز این بخش، فردا بخش دیگر طبقه کارگر. هر زمان بخشی، کارخانه ای، شهری، منطقه ای نقش پیشرو را بازی می کند.
این یک دیدگاه رویزیونیستی است که از این امر که بخشی از طبقه کارگر امروز پیشرو باشد و یا سریعتر و شدیدتر مقابل یک سیاست اقتصادی یا سیاسی ستمگرانه و بطور کلی علیه استثمار و ستم واکنش نشان دهد، این نتیجه ای استراتژیک گرفته شود که بخش صنعتی طبقه کارگر نیروی اصلی انقلاب و از آن مهمتر رهبر طبقه کارگر و انقلاب نیست.
هرمز دامان
28 دی ماه 98
       

۱۳۹۸ دی ۲۵, چهارشنبه

تداوم مبارزه دانشجویان علیه باند جنایتکار خامنه ای



تداوم مبارزه دانشجویان علیه باند جنایتکار خامنه ای

با برخی اضافات -27 دی ماه 98

اکنون چهار روز از اعتراضات اخیرعلیه شلیک به هواپیمای مسافری بری اوکراینی و سرنگون کردن آن به وسیله حکومت اسلامی به ویژه دارودسته خامنه ای و شرکا پاسدارش می گذرد. این مبارزه  به وسیله دانشجویان دانشگاهها زنده نگاه داشته شده، به بیشتر دانشگاههای کشور کشانده شده و کماکان ادامه دارد.
سیاست های حکومتی و مبارزات مردمی
مبارزات موجود در جامعه ایران عموما با واسطه انگیزهای متفاوت اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی صورت می گیرد. هر نقشه و برنامه ای، هر سیاست داخلی و یا خارجی و یا هر اقدامی و در هر زمینه ای که به گونه ای فشار اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را روی مردم بیشتر کند، به برخاستن بخشهایی از جامعه منجر می گردد. سیاست های اقتصادی که فشار اقتصادی را بیشتر کند، نخست طبقه کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و فقیر و محروم جامعه را بر می انگیزد که در زیر فشار خرده کننده ای به سر می برند.(1) سیاست های خفقان آوردر زمینه محدود کردن آزادی های سیاسی و اجتماعی و یا فرهنگی، لایه ها و طبقات میانی جامعه به ویژه دانشجویان و روشنفکران را به غلیان در می آورد. سیاست های ضد زن، ضد ملیت ها و یا ضد اقلیتهای مذهبی، مبارزات زنان، ملیت ها و پیروان جریان مذهبی غیر حاکم را سبب می شود.
 این گونه، هر مسئله ای که رژیم روی آن دست می گذارد، با واکنش اعتراضی لایه ها و طبقات معینی روبرو می شود و مبارزات آنها را به همراه دارد. در عین حال و عموما این گونه است که هر کدام از این مبارزات که بر اثر یک سیاست معین در زمینه ای معین برانگیخته می شوند، تبدیل  می شود به خواستی عمومی یعنی سرنگونی حکومت اسلامی.
 اکنون سرنگون کردن هواپیمای مسافری آن مسئله ای است که نخست خشم و اعتراض دانشجویان را بر انگیخته است و مبارزات تداوم یافته آن ها را سبب شده است.
خصال مبارزه دانشجویان
 نخست این مبارزات واکنش بخش روشنفکری جامعه نسبت به سرنگون کردن هواپیما می باشد. این از یک سو واکنشی است نسبت به یک اقدام جنایتکارانه حکومت که به گونه ای عامدانه و طبق نقشه ای از پیش تعیین شده به هواپیمای مسافربری اوکراینی موشک شلیک کرده است، و از سوی دیگر واکنشی است نسبت به کشته شدن بیش از 150 نفر ایرانی که بیشترین آنها دانشجو و یا دارای رتبه های دانشگاهی بودند، و از سوی سوم واکنشی است نسبت به دروغ ها و فریب های بی شمار از جانب حکومت و از جمله دروغ ها در مورد اینکه سانحه و نقص فنی موجب سقوط هواپیما شده و نیز حکایت ضجه و ناله های سران جمهوری اسلامی نزد آمریکا و حکایت مضحک «انتقام سخت» و شیره مالیدن سر مردم، و بالاخره از سوی چهارم واکنشی عملی است و به مثابه یک آلترناتیو عملی، درست در برابر برنامه های عزاداری و سوگواری برای قاسم سلیمانی قرار می گیرد که جمهوری اسلامی برایش سنگ تمام گذاشت و توده ها را با فریب به آن کشاند.
 نکته اخیر یک مسئله دیگر را در خود دارد و حکایت از تضادی درون خلق می کند. تضادی که به شکل مباحث و جدل های مفصل میان لایه های گوناگون جامعه، به ویژه در فضای مجازی وجود داشت. در تمامی چند روزی که پس از ترور سلیمانی گذشت و واکنش ایران و سرنگونی هواپیما رویدادهای آن بودند، تضاد بین بخش آگاه جامعه و بخش ناآگاه که به وسیله شخصیت پردازی های فریبکارانه حکومتی و نیز مذهب مسخ شده اند، به شدت جریان داشت. روشن است که بخش هایی از جامعه به ویژه میان لایه های زحمتکش و تهیدست و به طور کلی بخشی از مردم عادی تصوراتی بسیار نادرست و از ریشه خطا در مورد شخصیت سلیمانی داشته اند.
و به راستی زمانی که نویسنده ای مانند محمود دولت آبادی با دست انداختن به اندیشه های شبه انسان گرایانه( اومانیستی) و پنهان شدن پشت  «استعدادهای وطن» و «فرزندان میهن»، چهره جنایتکار و جلادی مانند سلیمانی را رنگ آمیزی می کند، چه انتظاری می توان از فرد عادی داشت که می تواند اسیر داستان پردازی ها و شخصیت پردازی های تماما دروغ حکومتی شود؟
و یا زمانی که برای هنرمندان به اصطلاح تراز اول کشور، سلیمانی مانع آمدن داعش به کشور شده است و داعش هم از دید اینان یعنی سر بریدن جلو دوربین، و بنابراین سنگسار کردن زنان و قطع انگشت و دست، کاری داعشی نیست، آنگاه چه انتظاری می توان از فرد عادی داشت که  همیشه هشتش  گرو نه است و هزار و یک گرفتاری آب و نان دارد و اساسا فرصتی برای اندیشیدن درباره مسائل کشوری ندارد؟
 این جا جامعه از نقطه نظر آگاهی و در مورد مسئله ای واحد دو پاره می شود. بخش آگاه و پیشرو در آن مسئله مشخص در مقابل بخش نا آگاه موضع گیری می کند و به مبارزه نظری و عملی بر می خیزد.(2)این مبارزه به شکل پاره کردن عکس ها و بنرهای تبلیغاتی در مورد سلیمانی که از سوی حکومت در جای جای شهرها نصب شده بود، روی داد.(3)
و بالاخره این نخستین مبارزات دانشجویی است که به این ابعاد گسترده و با چنین شعارهایی که در مجموع رادیکال هستند، رسیده است. خامنه ای و دارودسته اش همواره تلاش کرده اند که با گسیل بسیجی ها و لباس شخصی ها به سراغ دانشجویان نگذارند این کانون مهم مبارزه انقلابی فعال شود. در وضعیت پس از سرکوبی خونبار مبارزات آبان امسال  آنها نتوانستند واکنش همیشگی و دلخواه خود را در مقابل دانشجویان نشان دهند. اینک چگونگی سرنگونی هواپیمای مسافری دوباره آنها را در همان وضعیت نگاه داشته و آنها نمی توانند دانشجویان را آن گونه که می خواهند سرکوب کنند. 
پروژه به میدان آمدن «گروه نفوذی»
 خامنه ای و سران پاسدارش نیز حسابی قافیه را باخته اند و تا بیایند و بر اوضاع مسلط شوند- اگر بتوانند مسلط شوند- زمان می برد. عجالتا قرار است گروهی مانند «گروه خودسر در وزارت اطلاعات» و البته این بار در سپاه و زیر نام «گروه نفوذی»به کمکشان بیایند. گویا حضرات پس از اینکه تمام سناریوها و  فرضیه را مرور کردند و دیدند راهی برای در رفتن از زیر زدن عمدی هواپیما وجود ندارد، قرار شده به سراغ« گروه نفوذی»  رفته، این حضرات را به میدان بیاورند. این گروه نفوذی( ویا خودسر)همیشه این جور مواقع پیدایش می شود. یعنی زمانی که رژیم اقدام جنایتکارانه ای انجام داده و مانده که چگونه از زیرش در برود. «گروه خودسر» خودی و خیرخواه حکومت است و «گروه نفوذی» بدخواه.  اینجا وضع گونه ای است که باید گروه نفوذی وارد معرکه شده و قبول مسئولیت نماید. گروه نفوذی که دال بر حضور شیطان در جمهوری اسلامی است، می خواهد شیرینی اتحاد مردم زیر پرچم جمهوری اسلامی را به کام خامنه ای و حکومتیان تلخ کند. این ها گروههای آمریکایی و اسرائیلی هستند که درون سپاه پاسداران نفوذ کرده اند. با به میدان آمدن «گروه نفوذی» دیگر هیچکس حق ندارد درباره هواپیما صحبت کند و سرنگون کردن هواپیمای اوکراینی و جان باختن 176 انسان به پایان می رسد!
 در ضمن برای دلایل زدن هواپیما فرضیه های گوناگونی همچون «نسبت دادن آن به آمریکا» و نیز «وجود برخی دانشمندان هسته ای در آن» و یا «خواست روسیه برای فشار وارد کردن به اوکراین» طرح شده است.  ظاهرا دلایل گروهی که می گویند که هدف جمهوری اسلامی، زدن هواپیما را به گردن آمریکا انداختن بوده است-  زیرا سرنگون کردن هواپیمای مسافری ایران در جنوب به وسیله آمریکا پیش از پایان جنگ با عراق را به خاطر مردم می آورد - از بقیه قوی تر است. از دید اینان، این پروژه به علت عدم واکنش آمریکا به حملات موشکی سپاه به پایگاه آمریکایی در عراق، شکست خورد.
درعین حال، اگر حتی آمریکا واکنش نشان می داد، باز هم بر خلاف ادعاهای سران سپاه که «اگر خودمان نمی گفتیم کسی نمی فهمید»، روشن کردن این قضیه که کار آمریکا نبوده، خیلی مشکل نمی نمود. اما اگر به واقع چنین برنامه ای بوده باشد آنگاه باید گفت این عمل ناشیانه و نشان از محاسباتی بسیار احمقانه بوده است. اما حکومت قرار است حماقت ها و سفاهت هایی از این بیشتر مرتکب شود!؟
تحلیل طبقاتی و مبارزه طبقاتی
 در بالا ما صحبت از رویارویی بخش آگاه با بخش ناآگاه صحبت کردیم. و گویا اینجا ما صرفا «آگاهی» و یا روشنفکران را ملاک گرفته ایم و نه طبقات را. اما مسئله ورود دانشجویان به گونه ای گسترده، تنها به معنای ورود بخش آگاه جامعه به مبارزه نیست، بلکه در عین حال به معنای ورود بخش های پیشرو طبقات مردمی از چپ و دموکرات و حتی لیبرال، و واکنش بخش آگاه و پیشرو این طبقات که در میان دانشجویان نماینده دارند، به مسائل نیز هست.  از سوی دیگر، این به معنای ورود بخش هایی از خرده بورژوازی به ویژه بخش های میانی و مرفه این طبقه به مبارزه عمومی کنونی نیز می باشد.  
این نکته در مورد هنرمندان نیز راست در می اید که برای نخستین بار در به شکلی گسترده به مبارزه ای غیر انتخابات ریاست جمهوری و یا مجلس و عموما پیروی از اصلاح طلبان پیوسته اند. اگر ما هنرمندان را( جدا از اینکه هنرمندان همچون دانشجویان، ایدئولوگ های هنری طبقات گوناگون  و بیانگر منافع طبقات متفاوتی هستند) نیز عمدتا جزو بخش میانی و مرفه خرده بورژوازی به شمار آوریم، ورود گسترده هنرمندان ( و نیزتا کنون لایه های از روزنامه نگاران) به معنای ورود طبقه خرده بورژوازی( بیشتر بخش های میانی و مرفه این طبقه) یا« طبقه متوسط» به مبارزه نیز هست. زیرا هنرمندان نیز از یک سو به واسطه موقعیت خود در جامعه و جایگاه طبقه ای خود و از سوی دیگر به سبب این که بیشتر بیانگر اندیشه های منظم این طبقات( و نه طبقه کارگر یا طبقه خرده بورژوازی فقیر) هستند، نیز جزو این طبقه به شمار می روند.
 طبقه خرده بورژوازی( در اینجا بخش های میانی و مرفه آن مد نظر است) در جنبش دموکراتیک انقلابی ای که از سال 1376 ابعادی گسترده یافت، کمابیش و همواره حضور داشته است؛ گرچه با حاکمیت اصلاح طلبان بر جنبش، بیشتر پیرامون آنها حلقه زده بود و به دنبال تغییر و تحولی «تدریجی، آرام و صلح آمیز» در حاکمیت بوده است. فرایند شکست اصلاح طلبی و پیوستن بخش های راست این جریان به حکومت کنونی و جیره خوار حکومت شدن، و نیز تجزیه و پخش و پلا شدن بخش های میانه و به اصطلاح چپ این جریان از یک سو، و درندگی ها و وحشیگری های بی پایان حکومتگران کنونی به ویژه باند خامنه ی از سوی دیگر و نیز سقوط مداوم سطح زندگی این لایه ها و طبقات، بخش های آگاه این طبقات را بیشتر از گذشته فعال کرد.
البته هنوز دیگر لایه های این طبقات، یعنی تولید کنندگان کوچک، کسبه بازار و کارمندان ادارات و موسسات و...، فعال نشده اند. امری که دیر یا زود به وقوع خواهد پیوست.
هرمز دامان
بیست پنجم دی ماه 98
یادداشت ها
1-   صحبت ما در مورد مجموع مبارزات طبقه کارگر و در شرایط کنونی است. روشن است که کارگران در قبال فشارهای سیاسی و یا فرهنگی همواره حساس بوده اند. از یک سو این طبقه، آنجا که متشکل حرکت نکرده است، اغلب دنباله رو طبقات دیگر در مبارزه بر سر مسائل سیاسی و فرهنگی بوده و از سوی دیگر، هرکجا توانسته به گونه ای متشکل حرکت کند( سندیکای کارگران شرکت واحد تهران، سندیکای هفت تپه و نیز مبارزات کارگران کارخانه های نیشکرهفت تپه، ملی فولاد اهواز و نیز هپکو و آذرآب) واکنش های خود را در مورد مسائل سیاسی و فرهنگی  تا حدودی و به خوبی نشان داده است. در مجموع فعالیت و مبارزه سیاسی همه جانبه طبقه کارگر تنها زیر رهبری تشکیلات سیاسی این طبقه می تواند به اوج شکوفایی برسد.
2-   باید توجه داشت که ما در مورد یک مسئله مشخص صحبت می کنیم.  تقسیم بندی عام مردم به مردم آگاه و مردمان عادی یا نخبه و عامی: ( و نه طبقاتی آنها و بنابراین تقسیم  درون هر طبقه به پیشرو، میانه و عقب مانده) تقسیم بندی دقیقی نیست و این گونه نیست که همواره جواب دهد( مگر اینکه از نمایندگان آگاه طبقات مختلف در مقابل توده های میانی و عقب مانده آن طبقات صحبت شود و تازه این نیز شامل آنچه در پی می آید خواهد شد). به این معنا که آگاهی یک سو و در سمت نخبگان و فقدان آگاهی در سوی دیگر و در مورد عوام باشد. برخی اوقات مردم عادی( یا عوام) بسیار بهتر از مردم به اصطلاح آگاه و یا نخبه ها می اندیشند. در همین مسئله مورد بحث بسیاری از مردمان عادی بهتر از دولت آبادی و فلان هنرپیشه سینما می اندیشیدند.
3-   گفتنی است که گروهی فرصت را غنیمت شمرده و شروع کردن به مشتی اراجیف در مورد مردم ایران ردیف کردن. حضرات این دیدگاه مشمئز کننده را رواج دادند که مردم ایران « هرهری اندیش( همان «هرهری مذهب» کذایی) هستند و امروز یک چیز می گویند و فردا چیز دیگر. بعد هم یک مثال بی مسما و نادرست از نظر اسناد و مدارک تاریخی را برای نظرات سخیف خود می آوردند که مگر نبود در زمان مصدق که دیروزمی گفتند «زنده باد مصدق» و روز بعد گفتند «مرگ بر مصدق» و «زنده باد شاه».
در مورد وقایع تاریخی سرهم شده ای که در این موردگفته شده، در تاریخ های قابل اعتماد از جمله کتاب گذشته چراغ آینده است صحبت شده است؛ اما در این مورد ویژه: به وسیله دیالکتیسن ها ی بزرگ گفته شده که برای برخی«تصور تضاد امر دشواری است». تصور یگانگی بهتر با مذاق اینان جور در می آید. برای همین آنها نمی توانند تصور کنند که امروز مردم یک جور باشند و فردا جور دیگر. امروز یک تضاد عمده شود و فردا تضادی دیگر، امروز یک جهت یک تضاد عمده شود و فردا جهتی دیگر در یک تضاد و بنابراین بین دیروز و امروز تضادی به وجود آید. مسائل و صفوف را هم تضادها از یک دیگر تفکیک می کنند. پرسش این است که مردم ایران چه باید می کردند؟ چون عده ای از این مردم در مراسم عزاداری دیروز- و البته با تصوراتی نادرست- شرکت کرده بودند، امروز باید در مقابل زدن هواپیما سکوت می کردند تا متهم به «هرهری مذهب» بودن نشوند؟


۱۳۹۸ دی ۲۱, شنبه

آغاز اعتراضات مردمی علیه حکومت


  آغاز اعتراضات مردمی علیه حکومت 

همان گونه که متصور بود، در واکنش به سرنگون کردن هواپیمای مسافربری اوکراینی به وسیله موشک سپاه پاسداران و قربانی کردن 176 نفر اعتراضاتی به وجود آمد. این مبارزه به وسیله دانشجویان شجاع دختر و پسر دانشگاه های امیر کبیر و پلی تکنیک و شریف تهران یعنی بخش روشنفکری آغاز شد و به مردم کوچه و خیابان گسترش یافت. در عین حال این مبارزه از تهران به شهرستان ها گسترش یافت و تا کنون اصفهان، رشت و همدان، شیراز، مشهد، کرمان  شهرهایی بوده اند که اعتراضات در آنها به وقوع پیوسته است. این مبارزات هر لحظه گسترش و شدت می گیرد.
نکاتی در مورد این مبارزه :
1-   این مبارزه بر خلاف مبارزه علیه افزایش قیمت بنزین  که به وسیله تهیدستان آغاز شد، به وسیله حساس ترین بخش جامعه یعنی دانشجویان آغاز شد و به توده های مردم گسترش یافت و یا در حال گسترش یافتن است.
2-   این امر دور از انتظار نیست که در این مبارزه، نه تنها توده های محروم و ستمدیده  شرکت کنند، بلکه  مبارزه به گونه ای پیش رود که طبقات میانی نیز به اعتراضات بپیوندند. فاجعه به وجود آمده مسئله تمامی مردم ایران است.
3-   شعارهای محوری مبارزه علیه خامنه ای، سپاه پاسداران، آخوندها، نظام ولایت فقیه و کل نظام جمهوری اسلامی است.
4-   شعارهای مبارزه در مجموع  دقیقتر، هدف های آن روشنتر و نیز رادیکال تر است.
5-   عجالتا نظام در شرایط  قفل شده ای(آچمزی) قرار دارد؛ تمرکزش را از دست داده و قادر به حرکت با برنامه و نقشه نیست. از یک سو تازه مراسم عزاداری برای سلیمانی را پشت سر گذاشته و به اصطلاح اتحاد مردم را زیر رهبری خودش زیر زبان مزه کرده و کلی« قند تو دلش آب شده» که کشتار جوانان به ویژه جوانان معترض کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و ستمدیده در آبان به این تجمع برای سوگواری کشیده شده است و اکنون نمی خواهد این مزه از زیر زبانش در رود و به این زودی به وسیله به گلوله بستن تظاهر کنندگان، وضع را به  پیش از ترور سلیمانی برگرداند. از سوی دیگر، خود به طور رسمی اعلام گناهکاری کرده و گرچه به دروغ گفته که شلیک به هواپیما اشتباهی انسانی بوده است اما با اعتراف به گناه آن هم پس از سه روز دروغ گویی و فریب مردم، حق را به جانب مردم و اعتراض آنها داده است. این وضع بیشتر موقعیت آنها را  حداقل در روزهای نخستین اعتراضات مانند رویدادهای دی ماه 96 می کند تا آبان 98.
6-   روشن است که این بار هم همچون مسئله افزایش بنزین، شلیک به هواپیمای مسافربری و قربانی کردن مسافران آن علت اساسی این اعتراضات نیست، بلکه تضاد کل طبقات مردمی ایران با این نظام قرون وسطایی علت آن است. خواه افزایش قیمت بنزین و خواه این واققه تنها جرقه هایی هستند که تضاد مزبور را شعله ور کرده و اجزاء آن را گسترش و رشد بیشتری می دهند.
7-   این امر احتمال زیاد دارد که در صورتی که مبارزه هرچه بیشتر گسترش و تکامل یابد، رژیم دنباله سرکوب آبان را از سر بگیرد.
8-   از سوی دیگر با توجه به این که ایران یکی از پر تنش ترین کشورهای خاورمیانه است، این احتمال که در صورتی که این بار رژیم و پاسدارانش دست به سرکوب خونین بزنند- که در این صورت امکان تعمیق جنبش بیشتر است- پای دخالت امپریالیست ها را برای مداخله باز کنند، زیادتر از سابق است.
   9-   رویدادها شتاب گرفته اند. وقایع به سرعت یکی پس از دیگری رخ می دهند. هر چه مبارزه بیشتر پیش رود، این را که رژیم بیشتر دست و پایش را گم کند و مرتکب حماقت ها و اشتباهات بیشتری شود، بسیار زیاد است. ترور سلیمانی ضربه ای شدید به آنها وارد کرده است و آنها نه در چارچوب تضادشان با امپریالیست ها و نه در چارچوب تضاد تمامی طبقات خلقی ایران با آنها در موقعیت مناسبی قرار ندارند.
   10-   شکی نیست که اکنون بیش از همیشه نیاز به گسترش مبارزات است. شکل خیابانی یکی از اشکال مبارزه است و باید شکل اعتصابات سراسری هم به آن اضافه گردد.
   11-   در صورت بروز اعتصاب از جانب بخش هایی از مردم به ویژه دانشجویان، آموزگاران و فرهنگیان و نیز بازاریان این امکان که سرعت و شدت جنبش بیشتر شود موجود است.

پر توان باد مبارزات ملت ایران علیه جمهوری اسلامی
مرگ بر ولایت فقیه
برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق ایران
 گروه مائوئیستی راه سرخ ایران
22 دی ماه 98

هیولایی به نام جمهوری اسلامی


هیولایی به نام جمهوری اسلامی

امروز 21 دی ماه 98 ستاد مشترک کل نیروهای مسلح و نیز حسن روحانی رئیس جمهور ایران طی بیانیه های جداگانه ای اعلام کردند که هواپیمای اوکراینی در نتیجه شلیک اشتباهی پدافند ضدهوایی سپاه پاسداران سرنگون شده است.
به این ترتیب سقوط هواپیمای اوکراینی و کشته شدن فاجعه بار 176 نفر بر اثر اصابت موشک بوده است و دلایل دیگری که این چند روزه به خورد مردم دادند، تماما دروغ و فریب بوده است.
اطلاعیه های ستاد کل نیروهای مسلح و حسن روحانی اعترافی است آشکار بر یک جنایت هولناک دیگر.
تنها نکته نادرست و در واقع دروغ عیان و آشکار در این اعترافات این است که« خطای انسانی» رخ داده و حادثه مزبور« غیرعمد» و بر مبنای «شلیک اشتباه» پدافند سپاه پاسداران بوده است. برعکس این امر به هیچ وجه نتیجه «خطای انسانی» و «غیرعمد» نبوده، بلکه کاملا طبق برنامه و از پیش تنظیم شده بوده است. همچون بسیاری از حوادث دیگر مانند انفجار ساختمان پلاسکو، سقوط هواپیمای محیط زیستی ها در یاسوج و کشتی  نفت کش سانچی و... که یا قرار بوده حوادثی بیافرینند که حوادث و رویدادهای مضر برای آنها را در سایه برد و یا عده ای مخالف  سیاست های نظام را از بین ببرند.
 دروغ دیگر این است که خامنه ای در جریان نبوده است و تازه پس از دور روز مسائل به اطلاع ایشان رسیده است. حال آنکه این امور تماما زیر نظر خامنه ای انجام شده و می شود.
شکی نیست که این اعتراف، نفرت و خشم مردم ایران را بر خواهد انگیخت و مبارزات نوینی را سبب خواهد شد. اکنون زمانی نیست که خامنه ای و حکومت اش بتوانند به راحتی سال های گذشته هر کاری خواستند، انجام دهند. هر اتفاق و حادثه و رویدادی به یاری افشاگری ها و فعالیت های انقلابی و مترقی می تواند ورق را کاملا بر ضد آنها بر گرداند.
ما ضمن همدردی عمیق با خانواده، فامیل و بستگان قربانیان و ملت ایران اطمینان داریم که خلق ایران دیر یا زود بساط این حکومت ننگین، نکبت بار و هیولایی را جمع کرده و به گورستان تاریخ روانه خواهد کرد.
 گروه مائوئیستی راه سرخ ایران
21 دی ماه 98    


در مورد هواپیمای اواکراینی و کشته شدن 176 نفر


در مورد هواپیمای اواکراینی و کشته شدن 176 نفر
بخشی از یک مقاله:
نتایج تحقیقات انجام شده تا کنون نشان از زده شدن هواپیما با پدافند است. بدون تردید دولت آمریکا و ترامپ( و همچنین روسیه) اطلاعات جامعی دارند و تا حدودی بخشی از آن را بیرونی کرده اند. دولت های اوکراین و کانادا صریحا گفته اند هواپیما در نتیجه شلیک موشک سقوط کرده است. شرکت های هواپیمایی یکی پس از دیگری پروازهای خود به ایران را حذف کرده اند. از این سو، موسسات و سران جمهوری اسلامی صحبت های متضاد فراوان کرده اند و دروغ های شاخدار ردیف، که آخرین آنها حمل بنزین قاچاق و آتش گرفتن هواپیما در نتیجه احتراق آن بوده است.
 روشن است که کسی موشک حواله هواپیما نمی کند، مگر آنکه به عواقب آن اندیشیده باشد و مگر اینکه فکر کرده باشد که خواهند فهمید با موشک زده شده است. اما برای جمهوری اسلامی چه اهمیتی دارد.
اگر کار سران جمهوری اسلامی باشد که به احتمال فراوان است، آنها به مقاصد خود رسیده اند. اکنون در تمامی رسانه های بین المللی بجای اینکه  درصدر اخبار، ترور سلیمانی و حکایت انتقام کذایی جمهوری اسلامی باشد، صحبت از سقوط هواپیمایی با بیش از 176 سرنشین است. جمهوری اسلامی عجالتا شکاف را پر کرده بود. خسارات را تحمل کردن و سرزنش ها را شنیدن، ساده تر از تحمل آن شکاف مهلک بین مردم  و نظام بود!
می ماند این پرسش اساسی که آیا بهره برداری از تجمع  یک ملت در سوگ یک ضد قهرمان تا کجا می تواند ادامه یابد؟ به نظر ما تا جایی که فعالیتهای آگاه گرانه انقلابی و مترقی و سلسله ای از رویدادهای و یا جرقه ای وضع را بر نگرداند. در بخش گذشته اشاره کردیم که ترور سلیمانی جرقه ای بود که وضع را به سود جمهوری اسلامی برگرداند. اکنون حکایت انتقام و نیز هواپیمای اوکراینی وضع را تا حدودی به ضد جمهوری اسلامی برگردانده است. احتمالا حوادث دیگری نیز در راه است. دیر نیست که فعالیت های آگاه گرانه  و یا اتفاق و رویدادی نقش همان جرقه را بازی کند و وضع را به نفع رشد تضاد تمامی خلق ایران با این رژیم هیولایی برگرداند و آن را رو آورد.( به نقل از مقاله امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه، بخش 10)
 هرمز دامان
20 دی ماه 98


۱۳۹۸ دی ۲۰, جمعه

امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه(10)


امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه(10)

اهداف و استفاده های امپریالیسم آمریکا و جمهوری اسلامی از ترور سلیمانی
 ظاهرا ترور سلیمانی هم به نفع امپریالیسم امریکا تمام شده و هم به نفع طبقات حاکم بر جمهوری اسلامی. بازی ای  با اصطلاحات رایج «دو سر برد».
اما در حالیکه برای سران آمریکا استفاده از این ترور اساسا وجوهی بیرونی  داشت، و در سیاست خارجی این کشور برای ایجاد امنیت سرمایه های آمریکایی در خاورمیانه جای می گرفت، برای جمهوری اسلامی برعکس این ترور نفعی و استفاده ای اساسا درونی داشت و در سیاست داخلی این کشور جای گرفت.

اهداف و استفاده های دولت آمریکا از ترور سلیمانی
آمریکا با ترور سلیمانی اهداف چندگانه ای را پیش برده است:
ضربه شست
 نخست ضربه شستی نشان جمهوری اسلامی داده است و گفته که در همین چارچوب های موجود هم اگر پا را از گلیم خود درازتر کند و بخواهد برای تغییر شرایط خود در عراق یا دقیقتر نجات خود از زیر ضربات جنبش مردم عراق، مثلا امپریالیسم آمریکا را قربانی کند، آنگاه آمریکا به هیچوجه این را تحمل نخواهد کرد.
در این مورد تنها اشاره کنیم که بخشی از پیکان حمله جنبش عراق متوجه جمهوری اسلامی و دخالت هایش در عراق و به ویژه کشتار کارگران و زحمتکشان این مرز و بوم بود و حملات  اخیر جمهوری اسلامی و گروههای نیابتی اش به پایگاههای آمریکا و سفارت این کشور در عراق این هدف را دنبال می کرد، که پیکان تیز حمله جنبش را کج کرده و متوجه آمریکا کند. یعنی کشوری که در عراق حضور دارد اما عجالتا( احتمالا) کمتر از جمهوری اسلامی زیر ضرب جنبش مردم عراق است و کمابیش شعارهایی جانبی علیه وی در این جنبش داده می شود.
محدود کردن سپاه قدس
 دوم اینکه سرکرده سپاه قدس را که وجه اساسی وجودش، درست زیاده خواهی های( یا بلند پروازی ها) سران جمهوری اسلامی در منطقه و در میان مسلمانان شیعه، از خمینی تا کنون و به ویژه جناح خامنه ای بوده است، حذف کرده است. این امر سپاه قدس را در شرایط افت شدید قرار می دهد. هم اکنون گفته می شود که سران جمهوری اسلامی از نیروهای نیابتی خود در کشورهای لبنان، سوریه، عراق و یمن خواسته اند که دست به حمله ای علیه پایگاه های آمریکا، نیروهای  این کشور و یا منافع آن نزنند.
به این ترتیب یکی از اهداف آمریکایی ها که همانا مبارزه با گسترش نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه و تبدیل منطقه به یک محیط ناآرام برای انتقال نفت و انرژی و  نیز سرمایه های امپریالیستی  است، حداقل به گونه ای «نمادین» تحقق یافته است.
علت «نمادین» بودن قضیه این است که سپاه قدس کماکان هست و گرچه با حذف سرکرده مهم اش، ضربه ای شدید و خرد کننده به آن وارد شده، اما می تواند پس از مدتی آن را ترمیم کند. بنابراین تضادها در خصوص گسترش نفوذ جمهوری اسلامی در منطقه، بین امپریالیسم آمریکا و سران جمهوری اسلامی کماکان پابرجاست و دعواها کماکان ادامه خواهد یافت.
راندن سران ایران به پشت میز مذاکره
 و سوم:  ضربه ای که با این ترور به جمهوری اسلامی وارد شد، شآن و جیثیت سران این کشور و به ویژه هواداران متعصب آن را به زیر سئوال برد. ترامپ رئیس جمهور آمریکا به «نامتناسب» بودن این ترور در قبال اقداماتی که تا کنون باند خامنه ای و سپاه پاسدارانش انجام داده( زدن پهپاد آمریکا، توقیف یک کشتی انگلیسی و نیز تاسسات نفتی آرامکو) کاملا واقف بوده است و تکرار کرده است که اگر سران جمهوری اسلامی اقدامی علیه آمریکا انجام دهند، پاسخ آمریکا  باز هم نامتناسب خواهد بود. از نظر ترامپ، این امر نامتناسب بودن، همچون زدن هواپیمای مسافربری پیش از پایان جنگ با عراق، شوک لازم را به سران جمهوری اسلامی به ویژه خامنه ای و سپاه پاسدارانش وارد می کند و به آنها نشان می دهد که نمی توانند از طرق بازی با جنگ و مذاکره و انتظار کشیدن برای انتخابات آینده ریاست جمهوری آمریکا مسائل خود را پیش برند.
به این ترتیب یکی از دیگر اهداف آمریکا  پیش راندن جمهوری اسلامی به سوی انتخاب گزینه مذاکره و نشستن پشت میز مذاکره و فراموش کردن جنگ بازیهای کودکانه است. 
 بنابراین و به طور خلاصه اهداف اصلی امپریالیسم آمریکا، مبارزه با تحرکات جمهوری اسلامی در منطقه و مجبور کردن آنها به نشستن پشت میز مذاکره بوده است.

ضرر ها و استفاده ها سران جمهوری اسلامی
شکست بیرونی
برای جمهوری اسلامی بعد بیرونی قضیه یک شکست کامل بود. یکی از سران مهم نظامی این کشور که مسئول پیشبرد سیاست های منطقه ای جمهوری اسلامی بود و در سرکوب  مبارزات خلق های سوریه و عراق و همچنین سرکوب مبارزات طبقات مردمی ایران در داخل ایران نقش اساسی داشت، ترور شده بود. این مسئله ضربه ای نامتناسب با اقدامات خامنه ای و سپاه علیه آمریکا و یک شوک کامل بود.
 در واقع،  ترور سلیمانی ضربه ای کمر شکن بر پیکر سپاه قدس و در نتیجه سیاست بیرونی سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی در منطقه وارد کرد و تا این سپاه قدس بیاید و از این ضربه، قد راست کند، زمان زیادی می برد. به ویژه اگر قرار باشد که جمهوری اسلامی بر سر اهداف خود در منطقه باقی بماند و پس از ترور، یک عقب نشینی استراتژیک  و تسلیم شدن به خواست های دولت آمریکا و شرکای اروپایی اش را سامان ندهد و گردن به اوامر آنها نگذارد.
لازم به اشاره است که از دیدگاه سران جمهوری اسلامی، سپاه قدس با پیشروی های خود در منطقه، دست جناح های حاکم در ایران به ویژه جناح خامنه ای را برای بده و بستان و گرفتن امتیاز از امپریالیست ها و دول منطقه و در تحلیل نهایی تلاش برای بقاء در جهان کنونی باز گذاشته است.بر این مبنا به نظر می رسدآنها تا زمانی که مطمئن نشوند که بقای آنها تضمین می شود به بندبازی های این چنین مشغول خواهند بود.  
 به این ترتیب، از نظر بیرونی، ترور سلیمانی مسئله ای می شود بطور عمده برای مظلوم نمایی و داد و جنجال های پوچ و توخالی ضد آمریکایی. اما حتی در مورد این وجه از نتایج این ترور باید گفت که وجه مزبور یعنی مظلوم واقع شدن جمهوری اسلامی در مردم عراق که جنبش خویش را ادامه می دهند، تاثیری نگذاشته است.
تغییر تضاد داخلی به تضادی بیرونی
اما جمهوری اسلامی تنها و یا بیشتر در بعد داخلی توانست که از ترور سلیمانی استفاده کند. با توجه به این که تضاد بین  طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی با حکومت مرتجع جمهوری اسلامی پس از افزایش قیمت بنزین رشد بیشتری کرده و به حدود نوینی گسترش یافته و فضای داخلی زیر تاثیر شکاف عمیقی بین مردم و حکومت بود، ترور درست نتایجی را داد که جمهوری اسلامی به ویژه جناح خامنه ای دنبالش بود.
ما در این مورد در مقالات جهش های تازه در جنبش دموکراتیک بخش 8 و نیز مقاله درباره ترور سلیمانی سرکرده سپاه قدس، به این مسئله مکرر اشاره کردیم که سران جمهوری اسلامی با اقدامانی معینی در عراق( حمله به پایگاههای آمریکا و بعد سفارت آمریکا در عراق) در صدند شکاف بزرگ واقعی ایجاد شده در داخل( و نیز مردم  زحمتکشان عراق با جمهوری اسلامی) را با ایجاد شکافی تصنعی میان خود و امپریالیسم آمریکا پر کرده و وضع تضادها را تغییر دهند. این امر البته، نه با حمله به پایگاه آمریکایی و نه با حمله به سفارت نتوانست انجام شود؛ اما آنچه این اقدامات نتوانست صورت دهد، ترور سلیمانی انجام داد و درست همان نتایجی را برای سران جمهوری اسلامی به بار آورد که آنها با چنگ و دندان، با ماجراجویی در منطقه و به بهای پیش روی به سوی جنگ( و یا حداقل بازی با جنگ) در جهت آن اقدام کرده بودند.
در واقع پس از ترور سلیمانی تمامی جناح های حاکم سنگ تمامی گذاشتند و از تمامی تجارب خود استفاده کردند تا از یک جلاد خلق ایران و برخی از دیگر خلق های منطقه، یک قهرمان ملی بسازند و حداقل در ایجاد این توهم که فرد مزبور قهرمان بوده است در لایه های از طبقات مختلف مردم موفق بودند. آنها تلاش کردند تا  با استفاده از این فرصت، شکاف به وجود آمده را ترمیم کنند و وحدت کاذبی را که میان حکومت و مردم به وجود آمده، جار بزنند.   
سه روز مراسم عزاداری برپا شد و بخش مهمی از مردم ایران در این عزاداری شرکت کردند. در مورد توهماتی که در مورد سلیمانی وجود داشته و دارد هم به کرات اشاره شده و هم خود ما در همین سلسله مقالات در بخش 9 اشاره کردیم.
دربالا در مورد واکنش مردم عراق نسبت به ترور سلیمانی صحبت کردیم؛ اکنون باید اضافه کنیم که چنانچه وضع مردم ایران را در برگزاری سوگواری با مردم عراق و تکامل ویژه جنبش ها در این دو کشور مقایسه کنیم ، به نظر می رسد که ملت ما درگیر تنش ها و تضادهایی روانی، مذهبی، فرهنگی- تاریخی و به ویژه اسطوره سازیهایی مذهبی و ملی شدیدی است که مردم عراق درگیر آنها نیستند و فراغ بال بیشتری دارند. گرچه اینجا این تمایز به میان می آید که ابومهدی المهندس معاون رهبری یک گروه فرعی در عراق بود و سلیمانی فرمانده سپاه قدس و یکی از سران مهم نظامی حکومت مستقر.  

واکنش ایران به ترور و «انتقام سخت»
نخست فریادهای سادیستی سران کشور به ویژه فرماندهان چاق و چله و فربه( بهتر است بگوییم مرفه یا غوطه ور در رفاه که شامل آنها که ظاهری چاق و چله ندارند نیز بشود!) سپاه بود که فرق آسمان را می شکافت و همه موجودات عالم را از پرندگان و چرندگان مجبور به جستجوی سوراخی و پناه گرفتن در مکانی امن می نمود! و سپس خود «انتقام سخت» آمد. مضحکه ای تمامی عیار صد و هشتاد درجه مخالف آن فریادهای آسمان خراش!
در واقع، انتقام سختی که سران جمهوری اسلامی از دولت آمریکا گرفت یک انتقام باسمه ای و یک شوی تمام عیار و یک کمدی واقعی( واژه های دم دست نیز برای بیان «انتقامی» چنین مضحک کفایت نمی کنند!) بود. یک مسخره کردن انتقام!
 چند تایی موشک به سوی پایگاهی آمریکایی( احتمالا برخی از آنها را به بیابان های اطراف) انداختند و پیش از آن هم «مودبانه» به دولت عراق اطلاع دادند که می خواهند حمله موشکی کنند و برای دولت آمریکا هم پیام فرستادند که:
«می خواهیم برای حفظ آبروی خود و برگرداندن «عزت» لگد مال شدمان، واکنشی نشان دهیم که اگر نشان ندهیم پایه هایمان از دستمان می رود. قصدمان این نیست که خونی از دماغ کسی از نیروهای شما بیاد. ما آدم کش نیستیم. شما کمک کن، رحم کن و به اقدام ما واکنشی نشان نده و ما را در وضعیت بدتری قرار نده».( نگاه کنید به ضجه و ناله هایی که در پس نامه های پررنگ و لعاب سران جمهوری اسلامی به ویژه ظریف وجود دارد)
 بعد هم  ترامپ و شورای امنیت ملی آمریکا تشکیل جلسه دادند، و چون اطلاعات و داده ها و پیغام و پسغام ها را مرور کردند، ترامپ نظر خود را برای سخنرانی در آن شب تغییر داد و به روز بعد محول کرد و آنگاه همه رفتند و آسوده خوابیدند تا روز بعد! ترور سلیمانی برای آنها موفقیتی بزرگ به همراه آورده بود. روز بعد مقامات آمریکا از اینکه جمهوری اسلامی بچه خوبی بوده و کسی  در حملات موشکی آن کشته نشده، و آنها واکنشی نشان نخواهند داد، صحبت کردند. ترامپ هم یواش یواش آماده شد تا «صلح را در آغوش» کشد.
 از این سوی هدایت عملیات موشک پرانی به عهده فرمانده کل قوا یعنی جناب خامنه ای بود. ایشان تنها می خواست« سیلی» ای کوچک به گوش آمریکا بزند. خامنه ای در جریان جزیی ترین امور بود و به خوبی می دانست موشک ها قرار است کجا بخورد. برای همین او از اصطلاح «سیلی» استفاده کرد و بعد هم گفت که انتقام یعنی بیرون رفتن آمریکا از منطقه!
اما پس از اینکه «گند کار درآمد» و روشن شد که ترقه ای درشده و همه صحبت ها پیرامون صدای ترقه است، همه شروع کردند به توجیه پایه هایی حزب اللهی خود که خشمگینانه  دنبال «انتقام» بودند و از حضرات چاق و چله ها و مرفه های سپاه می خواستند برای خاطر آنها با آمریکا در بیفتند. تمامی بلندگوها از فارس و تسنیم و کیهان  و ...  پر بود از مشتی دروغ و قوت قلب دادن به هوادارانی که منتظر بودند صدای ناله های آمریکاییان را بشنوند و شرح آنها از  عملیات بزرگ انتقام جمهوری اسلامی. شرحی از این گونه:
 «جمهوری اسلامی ایران بزرگترین حمله ممکنه را به یکی از بزرگترین پایگاههای آمریکایی کرد. حمله ای که از جنگ دوم جهانی تا کنون مانندی نداشته است. صدها آمریکایی کشته شدند و هزاران نفر مجروح شدند. دهها هواپیمای نظامی از بین رفت؛ تاسسیات نظامی نابود شد و ...»!
 اما خیر! از این خبرها نبود. و اکنون دروغ می شنیدند که «آمریکا با هلی کوپتر کشته ها و مجروحین را برد»؛ و یا« ما نمی خواستیم آدم بکشیم» و بالاخره رسوایی ها که بیشتر شد و  اعتراض ها که بالا گرفت گفتند که« این تازه اولین گام از انتقام سخت است و دنباله دارد» و «ما می خواهیم آمریکا را از منطقه بیرون کنیم».
 فضاحتی واقعی! و این ها در حالی است که مثلا محسن خان رضایی  و دیگر سران رژیم گفته بودند که« ما جنگ نمی خواهیم و اگر آمریکا واکنش نشان ندهد، بساط «انتقام سخت» جمع می شود و دنباله ای نخواهد داشت. روشن است که پایه ها اقناع نشده اند.
 به این ترتیب نظر آن نیروهایی در طبقات حاکم رای آورد که پس از زدن هواپیمای مسافربری ایرانی در سال         1367 به وسیله آمریکا، هارت و پورت های توخالی و «راه قدس از کربلا می گذرد» را کنار گذاشته و نوشیدن جام زهر را به خمینی توصیه کردند. این بار نیز ترور سلیمانی - حداقل تا کنون - همان نقش را بازی کرده است. ترور وی حضرات را از عرش اعلی به زمین آورد. گویا جام زهر کذایی بار دیگر آماده شده و می خواهد که نوشیده شود.

اتحادی با وجوه متضاد
 نکته دیگری را هم در مورد گردهمایی مردم در مراسم عزاداری اضافه کنیم. تردیدی نیست که موضوعی که مردم را متحد کرد، تا آنجا که پای شخصی به نام سلیمانی و کارهای وی مطرح است، تماما نادرست و از توهم در مورد این شخص سرچشمه می گیرد. اما نباید فراموش کرد که سلیمانی را امپریالیسم آمریکا ترور کرد. بنابراین یک وجه ضدامپریالیستی شدید در نفس حرکت مردم نهفته است که باید آن را هم از موضوع مشخصی که به دلیل آن گرد آمدند یعنی سلیمانی جلاد و هم از وجه ضدامپریالیستی دروغینی که حکومت جمهوری اسلامی به دلقک بازی های خود می دهد، و یا استفاده ای که از این گردهمایی به نفع خود می کند، تمیز داد. این ها باید از یکدیگر جدا شده و هر کدام  چون رشته هایی جداگانه بررسی شوند.
 همین وجه ضد امپریالیستی و ضد« خارجی» تاریخی و ضد تحقیری که امپریالیست ها در حق مردم ایران روا می دارند، بود که اشک ترامپ و امپریالیست های آمریکایی را در آورد.  بیخود نبود که ترامپ از زدن آثار فرهنگی ایران صحبت کرد و تلاش کرد تا مردم ایران را تحقیر کند. او اینها را از دق دلش گفت.
 این اتحاد در واقع هشداری بود به امپریالیست ها. از اینکه اگر امپریالیست ها به سرزمین ایران تجاوز کنند، چه اتحادی می تواند بین مردم ایران پدید آید. البته چنین اتحادی قطعا زیر پرچم حکومت مرتجع کنونی نمی تواند پدید آید، بلکه تنها می تواند در زیر رهبری طبقه کارگر و حزب این طبقه به عالی ترین شکل خود تکامل یابد.

در مورد هواپیمای اوکراینی و کشته شدن 176 نفر
نتایج تحقیقات انجام شده تا کنون نشان از زده شدن هواپیما با پدافند است. بدون تردید دولت آمریکا و ترامپ ( و همچنین روسیه) اطلاعات جامعی دارند و تا حدودی بخشی از آن را بیرونی کرده اند. دولت های اوکراین و کانادا صریحا گفته اند هواپیما در نتیجه شلیک موشک سقوط کرده است. شرکت های هواپیمایی هم یکی پس از دیگری پروازهای خود به ایران را حذف کرده اند. از این سو، موسسات و سران جمهوری اسلامی صحبت های متضاد فراوان کرده اند و دروغ های شاخدار ردیف، که آخرین آنها حمل بنزین قاچاق و آتش گرفتن هواپیما در نتیجه احتراق آن بوده است.
 روشن است که کسی موشک حواله هواپیما نمی کند، مگر آنکه به عواقب آن اندیشیده باشد و مگر اینکه فکر کرده باشد که خواهند فهمید با موشک زده شده است. اما چه اهمیتی دارد که بفهمند!
اگر کار سران جمهوری اسلامی باشد که به احتمال فراوان است، آنها به مقاصد خود رسیده اند. اکنون در تمامی رسانه های بین المللی بجای اینکه در صدر اخبار، ترور سلیمانی و حکایت انتقام کذایی جمهوری اسلامی باشد، صحبت از سقوط هواپیمایی با بیش از 176 سرنشین است. جمهوری اسلامی عجالتا شکاف را پر کرده بود. خسارات را تحمل کردن و سرزنش ها را شنیدن به دلیل زدن یک هواپیما که نهایتا می شود گفت اشتباهی رخ داده است، ساده تر از تحمل آن شکاف مهلک بین مردم و نظام بود!
 می ماند این پرسش اساسی که آیا بهره برداری از تجمع  یک ملت در سوگ یک ضد قهرمان تا کجا می تواند ادامه یابد؟
 به نظر ما تا جایی که سلسله ای از فعالیت ها، رویدادهای و یا جرقه ای وضع را بر نگرداند. در بخش گذشته اشاره کردیم که ترور سلیمانی جرقه ای بود که وضع را به سود جمهوری اسلامی برگرداند. اکنون حکایت انتقام و نیز هواپیمای اوکراینی وضع را تا حدودی به ضد جمهوری اسلامی برگردانده است. احتمالا حوادث دیگری نیز در راه است. دیر نیست که بر بستر فعالیت های آگاهگرانه و مبارزه جویانه و جنب و جوش توده ها، اتفاقی یا رویدادی نقش همان جرقه را بازی کند و وضع را به نفع رشد تضاد تمامی  خلق ایران با این رژیم هیولایی برگرداند و آن را رو آورد.
ادامه دارد.
 هرمز دامان
 نیمه دوم دی ماه 98