۱۳۹۸ آذر ۲۶, سه‌شنبه

درباره برخی مسائل هنر(8) پیوست های بخش نخست هنر، اجتماع و سیاست



درباره برخی مسائل هنر(8)

پیوست های بخش نخست

هنر، اجتماع و سیاست

مقاله ی زیر به همراه نوشته هایی که در پی آن خواهد آمد، در سال 1384 نگاشته شده اند. مقاله ی نخست، به نظرات محمد رحمانیان کارگردان تاتر می پردازد که به مناسبت اجرای نمایشنامه ی از بهرام بیضایی با نام مجلس شبیه در ذکر مصایب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین بر صحنه تاتر شهر، نگاشته شده و در روزنامه شرق، 5 مرداد1384 در صفحه تئاتر و تلویزیون انتشار یافته بود.( این مقاله با نام در توضیح سیاسی نبودن در برخی سایت ها در دسترس است). پاره های دیگر، که بی ارتباط با بخش نخست نیست، به برخی دیگر از نظرات رایج خرده بورژوایی در میان برخی از روشنفکران که نقد هنری می نویسند، می پردازد. این  مقالات را، از این رو که با مضامین مورد بحث ما در بخش نخست سروکار دارند، به عنوان پیوست بخش نخست درباره برخی مسائل هنر  و پیش از آنکه بخش دوم آن را آغاز کنیم قرار داده ایم.
یک
هملت و سیاست
محمد رحمانیان گویا بر آشفته است که چرا اثر بیضایی اثری سیاسی خوانده شده است. البته نه تنها این اثر بیضایی، بلکه اکثریت به اتفاق آثار نمایشی وی از همان آرش گرفته تا پهلوان اکبر می میرد و تا بنداربیدخش و شب هزارو یکم و افرا  یا روز می گذرد و این اجراهای آخری در آمریکا) و سینمایی بیضایی(رگبار، کلاغ، غریبه و مه ، چریکه تارا، شاید وقتی دیگر، باشو غریبه کوچک، مسافران، سگ کشی  و وقتی همه خوابیم)  آثاری اجتماعی و سیاسی هستند. آثار وی اساسا جدا از اجتماع  و سیاست روز و مسائل و تضادهای مهم اجتماعی ساخته نشده اند.
 محمد رحمانیان  مقاله خود را با پرسشی که ظاهرا خود پاسخ آن را می داند، آغاز می کند:
« آیا هملت نمایشنامه ای سیاسی است؟»
وی سپس به شرح حوادث سیاسی ماجرای هملت می پردازد، با این دید که در پی آن بگوید که پرداختن به حوزه سیاست و وجود و یا بروز حوادث و یا ماجراهای سیاسی در یک نمایشنامه دلیل سیاسی بودن یک نمایشنامه نیست.  
نکته ی مهم در مورد پرسشی که رحمانیان طرح می کند این است که بین دو مسئله مهم خدشه به وجود می آورد:
 اینکه اثری هنری سیاسی است به این معنا که موضوع و ماجرای آن درباره سیاست است، و یا اینکه درونمایه اثر هنری در نهایت سیاسی یا به زبانی عام تر، هنر فی نفسه و ماهیتا سیاسی است، حتی اگر موضوع و یا ماجرای اثر هنری در ظاهر به سیاست ربطی نداشته باشد و دور از آن باشد.
 در مورد هملت: هملت هم در شکل ظاهری حوزه مورد توجه و ماجرای خود تا حدود زیادی سیاسی است و هم درونمایه  یا ماهیت آن در نهایت سیاسی است.
 به این ترتیب ما در پاسخ به پرسش از دیدگاه مسئله نخست می گوئیم: نه بطور مطلق، امّا تا حدود زیادی آری! و در پاسخ به مسئله دوم می گوییم: آری! سیاسی است.
 به عبارت دیگر در اینکه هملت نهایتا اثری سیاسی است، کوچکترین تردیدی نیست، اما اینکه خود داستان هملت داستانی در مورد سیاست است، طبعا پاسخ این است که نه بطور مطلق، اما تا حدود زیادی آری!
اگر کسی بگوید هملت یک نمایشنامه سیاسی است و اگر بطور نسبی و با اندکی سنگینی این را بیان کند، اشتباه نکرده است. ولی اگر بگوید داستان هملت مطلقاً سیاسی است، بی گمان مرتکب اشتباه شده است. زیرا اگر چه هملت یک نمایشنامه سیاسی هم هست، اما موضوع و داستان آن تنها به سیاست محدود نشده، بلکه زمینه های فرهنگی( آداب و سنن ) و ویژگیهای روانی .... قهرمانانش رامورد کنکاش و ژرف نگری قرارمی دهد.
زمینه اساسی هملت بعنوان یک اثر هنری بزرگ، اجتماع انسانی و تاریخ آن است؛ و در این تاریخ آنچه مورد نظر شکسپیر است، بررسی سیاسی، فرهنگی، روانی انسانهای اجتماعی- تاریخی می باشد. ماهیت این نمایشنامه نیز در نهایت سیاسی است و نه چیزی دیگر. ما ماهیت سیاسی را در مقابل ماهیت غیر سیاسی و به ویژه «ماهیت هنر، صرفا هنر است» و یا ماهیت روانشناسانه، عرفانی و وجوهی از این گونه قرار می دهیم.   
 رحمانیان ادامه می دهد:
« به شوخی تلخی می ماند این حرفها. با این حرفها به همین راحتی میتوان اثرسترگی مثل هملت رابا انگ سیاسی بودن از سکه انداخت.»
 چقدر نامنصفانه و وحشتناک !؟ اگر گفته شود هملت اثری سیاسی است، این یک «انگ» است و اثر را از سکه می اندازد!؟
 اولا، گفتن اینکه هملت بطور نسبی و با وزن بالا سیاسی است و از آن بیشتر اثری سیاسی است، به هیچ عنوان« شوخی تلخی نیست» بلکه عین حقیقت است. بی گمان هملت، شاه لیر، مکبث، اتللو، ژولیوس سزار و... عموما آثار شکسپیر، حتی از نظر داستان نمایشنامه، بیشتر سیاسی هستند تا غیر از آن.
دوم: چرا گفتن اینکه یک اثر هنری، سیاسی است(1) باید«انگ» نامیده شود، اما نسبت های دیگر به اثر هنری«انگ» نامیده نمی شود؟! چرا با این«انگ» سیاست، اثر از سکه می افتد، اما با «انگ» های دیگری چون هملت یک اثر«روانکاوانه» است و یا یک اثر«عرفانی» است هملت از سکه نمی افتد و مضمون و جان مایه درونی آن ضعیف و حقیر نمی گردد؟ در واقع، بدترین نوع« شوخی تلخ» با هملت و آثار شکسپیر این است که به آن انگ غیرسیاسی بودن بزنیم.
و سپس ایشان می فرماید: و آن را« در چهارچوب تنگ و محصور یک نمایشنامه سیاسی محصور کند».
نخست گفتن اینکه یک نمایشنامه که وجه بارز آن سیاسی بودن آن است، سیاسی است، «تنگ و محصور کردن» آن به شمار نمی آید. مگر اینکه گفته شود داستان آن تنها و تنها سیاسی است و وجهی دیگر ندارد.    
دوما، ما می پرسیم که چرا اگر ما بگوئیم این نمایشنامه یک اثر سیاسی است، چارچوب آن را تنگ و محصور کرده ایم و امّا اگر بگوئیم اثر«روانکاوانه» یا «عرفانی» است، آن را تنگ و محدود نکرده، بلکه( لابد) به آن گستردگی و مرزهای بی پایانی بخشیده ایم؟
آیا این ضد سیاست بودن این هنرمندان و منتقدان ( که عموما به ضد کمونیسم بودن آنها نیز کشیده می شود) را نمی رساند و جو حاکم بر نقد هنری برخی روشنفکران ایران؟ جوی هولناک و بیمار گونه علیه توجه به سیاست در هنر و سیاسی بودن ماهیت هنر.
ظاهر برخی از روشنفکرانی که به کار هنری مشغولند، اسم سیاست یا اثر سیاسی که می آید، دچار احساس «تهوع» می شوند و رعشه بر اندامشان می افتد؛ ولی اسم هرچیز دیگری غیر از سیاست و اجتماع در هنر می آید، حالشان تغیر می کند،«گل از گلشان می شکفد» و آب از لب و لوچه شان سرازیر می شود!
 اینکه اثری هنری ماهیتا سیاسی باشد، خواه مستقیم و خواه غیر مستقیم،  نه تنها و به هیچوجه از ارزش اثر هنری نمی کاهد، بلکه در واقع آن را از دایره تنگ و محدود امور ساده و پیش پا افتاده، و یا در درجه دوم اهمیت، به مهم ترین، حیاتی ترین، عالی ترین، گسترده ترین و پیچیده ترین امر اجتماعی، یعنی سیاست می کشاند.  سیاست صدر تمامی مسائل اجتماع است. عالی ترین سطح زندگی اجتماعی است. سیاست آن حوزه ای است که تمامی مسائل( تمام طبقات اجتماعی) را در بر می گیرد. در جوامع طبقاتی هیچ مسئله ای نیست که از سیاست جدا باشد و یا بتواند از آن بگریزد. و هنر که یکی از جلوگاه های احساس و اندیشه بشری است و به روساخت ایدئولوژیک- فرهنگی تعلق دارد، در واقع و در عمل همواره با سیاست در ارتباط بوده و با آن سرو کار داشته است. یا به بیانی دیگر سیاست در هنر همواره وجود داشته و آن عنصر ماهوی بوده که به هنر تحرک می بخشیده است. بدون سیاست، هنر پشیزی ارزش نداشته و ندارد.(2)
 نگاهی به تاریخ هنر و به ویژه هنرهایی همچون شعر، داستان، نمایشنامه و سینما(همچنین نقاشی، موسیقی و مجسمه سازی)در کشورهای مشهور در هنر مانند یونان، انگلستان، فرانسه، آلمان، هلند، روسیه، ژاپن و ایران نشان می دهد که بزرگترین هنرمندان در این کشورها در طول تاریخ هنر، آنهایی بوده اند که آثاری اجتماعی- سیاسی خلق کرده اند؛ و مشهورترین، موثرترین و ماندگارترین آثار هنری در تاریخ هنر همانها بوده اند که جنبه اجتماعی – سیاسی داشته و شرایط دوران در آنها بارزتر از بقیه موارد بوده است. گرچه از نقطه نظر موضوع و داستان برخی از این مشهورترین ها به گونه ای غیر مستقیم به سیاست پرداخته اند و برخی دیگر از آنها مستقیم.
 برعکس، هر چه وجه اجتماعی- سیاسی آثار هنری کم شده و به وجه  شخصی، روانشناسانه فردی، گرایش های غیر اجتماعی و یا مثلا عرفانی و غیره ی آنها افزوده گردیده( که همان هم به نوعی و ماهیتا سیاسی است)از دایره نفوذ آنها بشدت کاسته شده و بهترین نوع این آثار، در محدوده محافل روشنفکری بورژوایی و خرده بورژوایی و به طور کلی اقلیتی ناچیز از محافل طبقات مرفه و یا نیمه مرفه باقی مانده اند.
 غریب نیست که اگر از برخی از روشنفکران خرده بورژوازی «تحفه نطنز»ی بپرسید بهترین آثار هنری کشورهای دیگر و یا ایران کدامند، مشتی آثار برای شما ردیف می کنند که 90 درصد آنها- اگر نگوییم صددرصد- خواستاران محدودی در جمع های روشنفکران بورژوازی و خرده بورژوازی دارد، و چنانچه آنها را کنکاش کنیم، اغلب نکات بدرد بخوری برای اکثریت به اتفاق توده های مردم هم در آنها یافت نمی شود.    
دو
«عظمت انسان» در چیست؟
رحمانیان ادامه می دهد:
« آیا آنتیگونه یک نمایشنامه سیاسی است؟ دراینجا نشانه های روشن تری برای انگ زدن وجود دارد.»
 باز هم «انگ زدن»! سیاسی بودن یا  سیاسی خواندن یک نمایشنامه برای برخی از روشنفکران طبقات میانی مساوی با کلمه تهوع برانگیز«انگ زدن» است. اما اگر بگوئیم آنتیگونه راجع به«عظمت انسان» است، آن وقت قید سیاسی بودن را از آن گرفته ایم و این نمایشنامه را در جای واقعی خود قرار داده ایم!؟
 وی پس از شرح داستان آنتیگونه به قنطوره بستن های رایج روشنفکری خرده بورژوایی علیه انقلابیون و چپ ها پرداخته چنین می نویسد:
« و ما به عنوان خواننده و منتقد و كارگردان دلمان غنچ مى رود كه از آنتيگونه يك جميله بوپاشا و رزا لوكزامبورگ كلاسيك بسازيم و آرمان هاى سياسى امروزمان را از آنتيگونه طلب كنيم.».  اگر از بی مزه گی بیرون از حد رحمانیان بگذریم، نگارنده تا کنون ندیده است که مبارزان چپ و دموکرات از آنتیگونه، روزا لوکزامبورگ بسازند. آنها این قدر قهرمان و مبارز واقعی داشته آن قدر نیز در آثار ادبی و هنری خویش  قهرمان مبارز و انقلابی خلق کرده اند که نیازی به اینکه بخواهند آنتیگونه را به زمان حاضر بیاورند، و وی را روزا لوکزامبورگ کنند، ندارند.
 از این گذشته، اگر چنین هم کنند، چرا باید به تریج قبای جناب رحمانیان بر بخورد. اینکه بهتر است که آنتیگونه پیشوای جمیل بوپاشا و لوکزامبورگ شود تا اینکه  این دختر مبارز را در محدوده دوران خویش و در چارچوب امری گنگ محبوس کنیم! و یا وی را تبدیل به بتی بزرگ کنیم که هیچ انسانی به پای وی نتواند رسد.
و سپس می افزاید:
« و از یاد ببریم همه عظمت انسان را که سوفکلس از آن سخن می گوید».
آقای رحمانی تمایل دارد که همه چیز بگوید تا هیچ چیز نگوید! اگر بجای اینکه بگوییم آنتیگونه نمایشنامه ای سیاسی هست، بگوییم نمایشنامه ای راجع به«عظمت انسان است»، همه محتوای نمایشنامه رابه آن برگردانده ایم؟ هنر را ارج نهاده و سیاسی بودن آن را منکر شده ایم!؟
    اما این «عظمت انسان» که رحمانیان از آن صحبت می کند، چیست؟ آیا می شود آن را روشن، مشخص  و ملموس کرد یا خیر! آیا چیزی آسمانی، در خلاء  و یا انتزاعی است یا مشخص و استوار بر مبانی عینی، مادی، اجتماعی و تاریخی و به همراه آن و یا از خلال روانشناسی فردی - اجتماعی - تاریخی؟
 آنتیگونه نمایشنامه ای است ظاهرا و ماهیتا سیاسی، در باره تسلیم نشدن به قدرت سیاسی ستمگر ضد مردم، به قدرت مداری که نماینده طبقه حاکم است، به مرد سالاری ضد زن و به تمامی صفات و خصائلی که مذموم است و عموما همراه آن می آید. آنچه مقابل آن قرار می گیرد، روان پاکباخته دختری مبارزه جو است که مرگ جلودارش نیست و  تا مرز جانباختن در مبارزه برای باورهای بزرگش به پیش می رود!
آنتیگونه تجلی یک انسان مبارز است با باورهایی در چارچوب های معین که محدود و مشروط به شرایط اجتماعی- سیاسی و فرهنگی زمانه خویش است. نمایشنامه برخلاف برخی نظرات و از جمله نظر محافظه کارانه و دولت مدار هگل، به هیچوجه هر دو سمت ماجرا یعنی آنتیگونه و کرئون را دارای وزنی یک سان و دارای باورهایی برحق و مجاب کننده از نقطه نظر آداب و سنن، اساطیر و غیره برای کنش خود نمی بیند. جهت و سمت گیری داستان و سوفوکل به نفع آنتیگونه (و نامزد وی هایمن) و بر علیه قدرت مداران خودکامه و جنگ طلب، مردسالاران و طبقات حاکم است که خصال جاه طلبانه و ضد مردمی پایه و اساس زندگی شان را تشکیل می دهد. اینکه آنتیگونه این مبارزه را در چارچوب باورهایی ویژه که خاص زمان وی است پیش می برد، مانع از خوانشی امروزی از آن و تعمیم دادن ما نمی شود.  
 و اما عظمت انسان که در مبارزه بزرگ آنتیگونه با کرئون نیز صورتی از آن مشاهده می شود و یا مبارزه آنتیگونه یکی از تجلیات آن به شمار می آید، عبارتست از تلاش برای ایجاد جهانی بهتر خواه از نظر مادی و خواه از نظر معنوی.
 بزرگی انسان، تنها در این دو بعد می تواند خود را نشان دهد. مادی و معنوی. چیزی غیر از این دو بعد وجود ندارد. زندگی مادی و معنوی نیز جز در وجوه مشخص اقتصادی- اجتماعی- سیاسی- فرهنگی جریان نمی یابد.
 مادی عبارتست از همه تولیداتی که اکنون پیرامون ما را گرفته و وسایل آسایش و راحتی ما را میسر کرده است. تلاش بی وقفه انسان بطور کلی عبارت بوده است از بازتولید تمامی وسائل مورد نیاز آسایش و راحتی خویش، هر بار گسترده تر از گذشته و هر بار کاملتر از گذشته و هر بار با انبوهی از چیزهای نو که پاسخگوی نیازهای افزایش یابنده وی بوده اند.
 اما معنوی عبارتست از تمامی اندیشه ها، احساسات، رفتارها و اعمال نیک و شایسته ای که بر علیه  خودکامگی و قدرت مداری، استثمار، جنگ طلبی، استبداد و دیکتاتوری و در خدمت  آزادی انسان از قیودی این چنین می باشند. این خصال در دوره کنونی بر اساس روحیه جمع گرایی و خدمت به جامعه و در راس آن میلیونها توده زحمتکش استوارند و تنها در این جهت به کار می روند و به کار می آیند. عظمت انسان در حوزه معنوی عبارتست از تلاش وی برای ایجاد  جهانی کاملتر، روابطی بهتر و کاملتر میان انسان ها به گونه ای که انسان ها یار و غمخوار یکدیگر باشند و نه دشمنان یکدیگر. به گونه ای که هر فرد بتواند شناخت، روحیات و شخصیت خود را به عالی ترین درجه کمال، کمالی که خواه ناخواه نسبی و وابسته به درجه تکامل جامعه است، برساند. کمالی که هدف اساسی و عالی آن  خدمت به همنوع خود و لذت بردن فرد از این خدمت بی چشمداشت باشد.
عظمت انسان، خواه وجه مادی آن را در نظر بگیریم و خواه وجه معنوی آن را، عبارتست از: تلاش و پیگیری بی وقفه، خستگی ناپذیر و بی پایان انسان اجتماعی - تاریخی و در جوامع طبقاتی بطور عمده زحمتکشان، در راه بهبود زندگی مادی و معنوی خویش و رساندن آن به کمال، از خلال فداکاری ها، دردها، رنجها، خوشیها و شادیها.
عظمت انسان عبارت از این است که انسان در راه آرزوها و آرمان های خویش هرگز از کار و کوشش و زحمت باز نایستاده و رنجهای بسیار به جان خریده است، شکست های فراوان خورده و پیروزیهای فراوان کسب کرده، تا هر بار همه ی آنچه خواه در حوزه مادی و خواه در حوزه معنوی به نسل پس از خویش تحویل می دهد، بهتر از آنی باشد که از نسل پیش از خود تحویل گرفته است.
عظمت، شکوه و بزرگی انسان اجتماعی- تاریخی بیرون از تلاشهای اقتصادی- اجتماعی- فرهنگی او هیچ نیست. همه تلاشهای نسل های بشریت در زمینه های بیان شده، آن چیزی است که کمال و اوج گیری و یا اگر خیلی دوست دارید«عظمت انسان» را موجب گشته است.
 تلاشها و یا مبارزات سیاسی این انسان اجتماعی، بخش بسیار مهمی از شکل گیری کمال و ارج یابی وعظمت و شکوه انسانها است.
انسانها، در مبارزات طبقاتی، که هسته مرکزی آن سیاسی و سیاست است، نشان می دهند که چگونه کمال فکری می یابند و رشد و تکامل پیدا می کنند. اگر در تلاش انسان به بخش مبارزه طبقاتی و سیاست بعنوان هسته مرکزی این مبارزه، اهمیت ندهیم و یا کم اهمیت بدهیم، به هیچ عنوان نخواهیم توانست آن عظمت انسانی را تام و تمام نشان دهیم.
بزرگی انسان، بیرون و یا خالی از این وجوه اساسی، بزرگی ای بی پایه و میان تهی است؛ تنها یک واژه انتزاعی بی خاصیت است و بس! و ظاهرش، برای روشنفکری که آنرا با آب و تاب بیان می کند، خیلی« احساس فراتر رفتن» از حد و حدود مادی و معنوی معمولی و قابل درک و پا گذاشتن در آسمان غیر قابل فهم انتزاع را می بخشد و گر نه بخودی خود هیچ چیز را نمی گوید و تنها تخیل بیمارگونه روشنفکرانه را ارضاء می کند.                           
سه
آیا انسان میتواند اسیر هیچ محبسی نباشد؟
رحمانیان می نویسد:
« و این گونه وی را در قفسی محبوس کنیم و چشم فرو بندیم بر این حقیقت که او به مرگی خود خواسته تن داده تا اسیر هیچ محبسی نباشد.»
بنابراین از نظر رحمانیان، «سیاست» قفس است و اگر انسان از سیاست بیرون بیاید، از قفس بیرون آمده است. و لابد بیرون از این قفس، سیاستی وجود ندارد و هر چه هست غیر از سیاست است.
اما اگر انسان – و آنتیگونه نیز- برای فرار از اسارت سیاست، به یک مرگ که آسان است، حتی اگر به هزار مرگ خود خواسته نیز تن دهد، عاقبت قادر نیست و نخواهد شد که از حوزه های ضروریات معین تاریخی- سیاسی که او را در برگرفته، فراتر رود. انسان خارج از زمان و مکان، یعنی بیرون از اقتصاد، سیاست و تاریخ، اصلا وجود ندارد. (بگذریم که از نقطه نظر آنچه در نمایشنامه سوفوکل می،گذرد، آنتیگونه، خود در بند خدایان اساطیری و باورهایی که از گذشتگان باقی مانده، اسیر است).
این عبارات ظواهر قشنگ دارند، اما پوچ و میان تهی هستند و تنها به درد ارضاء تمایلات و احساسات روشنفکرانی می خورند که مایلند همه چیز را بطور انتزاعی بیان کنند و دلشان غنچ می رود، زمانی که یک مشت کلمه و جملات پوچ تحویل خواننده خود دهند.
می پرسیم: «اسیر هیچ محبسی نبودن» یعنی چه؟
وقتی آزادی امری نسبی است که همواره با رنج و زحمت و تلاش توانفرسای بشریت و به طور اساسی زحمتکشان در زمینه های مختلف بدست آمده و درجه دارد و مطلق نیست، به خودی خود پذیرفته ایم که همواره «محبس ها» و در واقع ضرورت هایی وجود دارد که ما هنوز از آن خلاصی نیافته ایم و اگر این محبس ها را نیز بگشائیم، باز محبس های جدیدی ما را احاطه خواهد کرد. تکرار این دور، گر چه بی پایان است، اما باطل و بی نتیجه نخواهد بود. به عبارت دیگر نه گسترش آزادی پایان پذیر است و نه وجود «محبس ها».  
 آزادی و محبس و یا آزادی و قید و بندها و ضرورت ها، درواقع دو روی یک سکه هستند که همواره باهم ، ولی ناموزون رشد می یابند. اگر«محبسی» نباشد، تلاشی هم برای گسترش آزادی در کار نخواهد بود. و در این صورت ما به آزادی مطلق رسیده ایم( که این خود، واژه «آزادی» را به کلی بی معنا می کند) و چون به آزادی مطلق، و نبودن در هیچ محبسی بطور مطلق رسیده ایم، پس اینک دیگر نیازی به  تلاش برای گسترش بیشتر آزادی را نخواهیم داشت.
بنابراین «اسیر هیچ محبسی نبودن» یا دقیقتر در بند هیچ ضرورتی نبودن، یک آرزوی خام، خیالی و پوچ است و تنها در تخیل و در حوزه ذهن، جدا از جهان بیرونی، ممکن و مقدور است.
چهار
حدود مشروط تاریخی هنر
بطور کلی، شکل های مختلف زندگی اجتماعی انسان، وجوه اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی دارد و هیچ اثر هنری را راهی برای گریز از این وجوه و تاریخ آنها نیست.
اگر ما هزار بار بالا و پایین رویم، باز با آثار هنری یونان باستان- هر چقدر هم برخی از آنها و از جمله آنتیگونه جذابیت هایی امروزی داشته باشند- قادر به پاسخگویی به مسائل و معضلات روانی جامعه امروزی نیستیم. سوفوکل و هنرمندان دو هزار سال پیش، نه هیچگونه تصوری از انسان امروز داشتند و نه می توانستند داشته باشد. آنها فکر ماشین، کامپیوتر و موبایل را نمی کردند، و تصوری از مبارزه طبقه کارگر علیه طبقه سرمایه دار نمی توانستند داشته باشند. صد سال پیش انسانها تصوری جامعی از زندگی انسان کنونی نداشتند و حتی آنجا که همه چیز با حساب و کتاب علمی و دانش بود، باز محدودیت های تاریخی مانع پیش بینی های دقیق می شد. انسان های کنونی نیز با این همه ابزار و امکانات نمی توانند به دقت روشن کنند که صد سال دیگر زندگی چگونه خواهد بود. مرزهای تخیل، نسبی و محدود است. آنچه واقعیت از آینده به ما نشان می دهد، دارای محدودیت و حدو مرز است. این است که می گویند شناخت انسان، اجتماعی- تاریخی است. یعنی مشروط به اوضاع و احوال هست. و چون هنر گونه ای از شناخت است، هنر نیز اجتماعی- تاریخی، مشروط به شرایط و نسبی است.
 اگر هنر سوفوکل  و یا شکسپیر کامل  بود، ما پس از وی نیازی به هنرمندان دیگر نداشتیم و همان آثار آنان، بشریت را بس بود. اگر فردوسی، خیام، مولوی و حافظ کامل بودند، ما دیگر نیازی به هنر مشروطه نداشتیم. و اگر هنر مشروطه ما را بس بود، چه نیاز به نیما و هدایت و چوبک و شاملو و فروغ.  نه آثار سوفوکل و شکسپیر به همان شکل می توانند مسائل امروز ما را پاسخ دهند و نه اشعار فردوسی و خیام و حافظ. برای همین است که هنرمندانی که  این آثار را روی صحنه تئاتر ارائه می دهند و یا  به شکل فیلم در می آورند، خوانش امروزی خود را از آنها ارائه می کنند. نه هملت و شاه لیر کوزینتسف مانند هملت و شاه لیر شکسیپر است و نه  سریر خون و آشوب کوروساوا شبیه مکبث و  شاه لیر و نه آنتیگونه برشت مانند آنتیگونه سوفوکل. 
به این ترتیب خود آثار هنری نیز علیرغم توانایی نسبی هنر در گذر از زمان، باز هم در محبس تاریخ اسیر هستند.
م- دامون
بازنگری و تجدید نظر آبان ماه 98
افزوده ها
1-    توجه کنیم به خلط دو مسئله در نظر رحمانیان. یعنی رحمانیان داستان هملت را که تنها در مورد سیاست نیست با درونمایه هنری آن که ماهیتا سیاسی است درهم می کند. پاسخ وی بر مبنای شواهد مورد نخست، به مورد دوم است.
2-   در اینجا ما از زیر ساخت مادی هنر، یعنی مناسبات تولیدی صحبت نمی کنیم. عالی ترین تجلی این مناسبات تولیدی در سیاست است و هنر به مثابه روساخت ایدئولوژیکی با سیاست که آن نیز جزو روساخت به شمار می آید، رابطه نزدیک تری دارد تا با مناسبات تولیدی که با واسطه های گوناگون به آن مربوط می شود.
3-   از دیدگاه رحمانیان، انسان باید اسیر هیچ محبسی نباشد. چنین سخنانی به این معنا است که چنانچه موضوع اثر هنری حوزه های دیگری باشد، مانند روانشناسی یا عرفان و غیره، نیز اسیر محبس می شود. اما دریغ از یک کلمه در نفی تمرکز اثر هنری در مورد این امور. گویا این تنها سیاست است که داد و فغان برخی روشنفکران را در می آورد!




۱۳۹۸ آذر ۲۲, جمعه

جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(6)


جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(6)

از هم پاشیدگی و انسجام در طبقه حاکم
نخستین نکته ای که باید در مورد طبقه ارتجاعی حاکم گفت، توانایی های این طبقه و در واقع باندی است که بر این طبقه حاکم است.  تردیدی نیست که این رژیم از نظر درونی، هم در حال سست شدن، از هم پاشیدگی و تخریب است و هم در حال  انسجام یافتن، تمرکز و استحکام . از هم پاشیدگی  و تخریب آن، جدا از بحران اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مزمن، به باندهای گوناگونی باز می گردد که هر یک گوشه ای از قدرت و ثروت را در دست خود گرفته و به سوی خود می کشند و هر بار که باندی سرنگون شده و از دایره قدرت کنار رفته، باند دیگری سر برآورده است. نگاهی به تاریخ چهل ساله جمهوری اسلامی نشان از وجود فرقه و فرقه گرایی و باند و باند بازی و بلعیدن یکدیگر در این نظام دارد. امری که همواره و به ویژه در دوران اخیر موجب تضعیف تمرکز، استحکام و ثبات طبقات حاکم گردیده است.
 طی سالهای اخیر، روند مزبور بیش از گذشته تشدید شده است. چنانچه بخواهیم نه از موارد متوسط و کوچک بل از موارد بزرگتر سخن به میان آوریم، باید به زدن باند احمدی نژاد، کشتن رفسنجانی و این اواخر به تشدید تضاد با باند لاریجانی ها و گوشه نشین کردن آنها اشاره کنیم. اما روند سست شدن و از هم پاشیدن، یکی از دو روند متضاد درون طبقه حاکم و نظام کنونی است.
 از سوی دیگر و همراه با روند تشدید تضادهای درونی طبقه حاکم، روند شکل گیری هسته سختی از ارتجاع  به مرکزیت خامنه ای و هر چه بیشتر متشکل شدن، انسجام و مسلط شدن این هسته بر اوضاع داخلی طبقه حاکم و نیز کل جامعه به چشم می خورد.
 البته این تا جایی است که ما در مورد نهادهای نظامی این رژیم صحبت می کنیم و نه نهادهای سیاسی و حتی امنیتی آن. هر کدام از این نهادهای اخیر را بنگریم، به انبوهی از تضادهای حاد در آنها  برمی خوریم. از مجالس شورای اسلامی تا خبرگان و از خبرگان تا تشخیص مصلحت نظام و شورای نگهبان و از وزارت اطلاعات تا سازمان حفاظت اطلاعات سپاه و خود دفتر خامنه ای. البته این تضادها در برخی ارگان ها شدیدتر و در برخی هنوز خفیف تر است.
 اما چنانچه از نهادهای سیاسی به نهاد های نظامی گذر کنیم، تا حدودی آن تمرکز، انسجام، تسلط و نظم مشاهده می شود. در سطح این نهادها، به ویژه سپاه و بسیج که نقش اصلی را در سرکوب های تمامی چهل ساله اخیر و به خصوص از 78 به این سو به عهده داشته اند، هنوز پیوستگی و استحکامی به چشم می خورد. و این اساسا به دلیل نظم سفت و سخت در این ارگان ها و تصفیه های مداوم آنها از عناصر مخالف یا«ناباب» است.
 این که آیا این نظم، پیوستگی و استحکام آنجا که مقابل جنبش رشد یابنده طبقه کارگر و توده ها در تمامی اشکال آن  قرار می گیرد، می تواند دوام آورد، و آیا  می تواند جنبش خلق را در تمامی ابعاد آن در هم شکند و توده های را برای دورانی وادار به تمکین کند، و یا خیر، خود در نتیجه رشد و تکامل جنبش متلاشی می شود، مسئله ای است که هنوز روشن نیست و با اطمینان نمی توان در مورد آن سخن گفت.(1)
 به این ترتیب، اگر ما به دو صف ارتجاع و توده ها نگاه کنیم، صف ارتجاع را دارای رهبری ای متمرکزتر، سازمان یافته تر، دارای برنامه ریزی بهتر و دارای آمادگی و انعطاف بیشتری مشاهده می کنیم. توده ای بدون رهبری و با دست خالی در مقابل نیروهای نظامی متشکل و به انواع و اقسام سلاح مسلح ارتجاعی حاکم قرار گرفته است و این وضع گرچه پیروزی استراتژیک ارتجاع مقابل توده ها را رقم نخواهد زد و موفقیتی برای هسته مرکزی قدرت نخواهد داشت، اما حداقل برای دورانی، کار گره گشایی از اوضاع را پیچیده و مشکل می کند.

ارزیابی های غلو آمیز از قدرت رژیم و ضعف مردم - خط تروتسکیستی
در بالا به این نکته اشاره کردیم که هسته مرکزی که پیرامون خامنه ای گرد آمده، پس از شورشهای دی ماه 96، تلاش کرد که ضعف های خود را در مقابله با رویدادهایی که چندان به طور دقیق نمی توان پیش بینی کرد، برطرف کند و در عین حال با رویدادهایی مانند فرایند ده روزه دی ماه 96 آماده کند. همین آمادگی همه جانبه و تقریبا در تمامی شهرها، و نیز اتخاذ خط  سرکوب به وسیله کشتار، موجب شد که جنبش به گستردگی و بزرگی جنبش آبان 98  به زور سلاح و در عرض چند روز، به شکست و عقب نشینی کشانده شود.
این شکست و عقب نشینی، موجب پاگیری هر چه بیشتر، قُرص شدن و رواج گسترده تر اندیشه ای به غایت نادرست گردیده است. اندیشه ای منفعل مبنی بر اینکه در ایران کاری از توده ها بر نمی آید و رژیم هر گونه مبارزه آنها را درهم خواهد شکست و قفل مبارزه تنها به وسیله تهاجم خارجی امپریالیستی شکسته می شود. به عبارت دیگر، سرنگونی این رژیم به هیچوجه به وسیله طبقه کارگر و توده های مردم نمی تواند انجام شود، بلکه به وسیله نیروی امپریالیستی قدر قدرت که دارای نیروی نظامی قوی است و توانایی تجاوز به ایران و سرنگونی این رژیم را دارد، می تواند صورت گیرد. بنابراین از این نظریه این نتیجه بدست می آید که ارتقاء و تکامل مبارزه  طبقاتی در ایران به مراحل بالاتر و به وسیله خود توده ها، مقدور و ممکن نیست.
این دیدگاه، قدرت یکی از دو نیرو، یعنی قدرت حاکم را مطلقا قدر قدرت و نیروی دیگری یعنی قدرت توده را مطلقا ضعیف ارزیابی می کند. شاید به گونه ای همان داستان «دو مطلقی» که در دوره ای در مورد رژیم شاه میان بخشی از چپ حاکم شد، با این تفاوت که از درون مبارزه با نظریه «دو مطلق» در زمان شاه سابق، مشی مسلحانه جدا از توده پدید آمد، اما از درون این نظریه، و به اصطلاح برای گذر از« دو مطلق» مورد بحث، نظریه  نگاه به امپریالیست ها و تکیه به آنها برای ورود به مبارزات طبقاتی در ایران بیرون می آید.   
البته پیروان این دیدگاه را باید به دو بخش تقسیم کنیم: بخشی که سالم و صدیق هستند و بخشی که ناسالم و نا راستند. خط اصلی در بخش  دوم، نه صرفا از یک درک انفعالی، بلکه از یک بی باوری ژرف به قدرت لایزال توده ها سرچشمه می گیرد و در عین حال در مقابل آن، مبنی بر اعتقاد کامل به قدرت امپریالیست ها است. حاملین این نظریه که بیشتر خیل  تاریک فکران تروتسکیست های حکمتی هستند، در تکامل  خدمت به امپریالیسم و مزدوری آن، این نظریه را طرح، تبلیغ  و ترویج می کنند.  

مسئله واکنش های توده به سرکوبی ارتجاع
اگر بر مبنای سیر تحولی که تا کنون بر قرار بوده است، ما فرض را بر این بگذاریم که یکی از واکنش های بعدی جنبش توده های تهیدست، به ویژه توده های منسوب به طبقه کارگر و بخصوص جوانان کارگر، گرایش به کاربرد سلاح است، آنگاه روشن است که نیروهای نظامی ای که از مرکزیت قوی و پخته ای برخوردارند و تا حدود زیادی و حداقل تا کنون از یکدستی نسبی و نظم برخوردار بوده اند، در حالی که گردهمایی و راهپیمایی های مسالمت آمیز توده ها را چنین به گلوله می بندند، با نیروهایی که سلاح بدست به مبارزه برخیزند، به چه شکلی رفتار خواهند کرد.
در واقع، در وضعیت فعلی، هسته مرکزی قدرت و نیروهای نظامی آن ممکن است بدشان نیاید که بخش هایی از توده های جوان به مبارزه مسلحانه ای روی آورند تا به شدیدترین وجه آن را  درهم کوبیده و سرکوب کنند و بدینسان هم خود را شکست ناپذیر نشان دهند و هم توده ها را به افسردگی، انفعال و تمکین به نظام بکشانند.
 بحث و یا نتیجه این نیست که توده ها نباید به اشکالی از مبارزه مسلحانه توده ای، به عنوان شکلی در کنار دیگر اشکال در جریان، روی بیاورند، امری که اساسا یکی از وجوه اندیشه هایی است که راه مسالمت آمیز را موعظه می کنند و ما در مورد آن در بخش های پیشین صحبت کرده ایم، بلکه بحث بر سر این است که در شرایطی که مبارزه خودبخودی است و رهبری ندارد، سازمان دادن و پیش بردن چنین مبارزه ای بسیار سخت است و چنانچه عجالتا محافل کوچک توده ای متشکل، دست به این کار زنند، باید تا حد ممکن، اندیشمندانه و با دقت و حساب و کتاب چنین کنند. بی گدار به آب نزنند و به تدریج پیش روند.
همین جا باید اشاره کنیم که قدرت توده ها و خلاقیت و توانایی آنان برای آفرینش  شیوه ها و راه های نوین مبارزه پایان ناپذیر است و تردیدی نیست که راه برون رفت از اوضاع کنونی در نهایت با واسطه تجارب خود آنها نشان داده خواهد شد. 

 راه های تکامل مبارزه طبقاتی، خطی نیست، بلکه مارپیچی است
همچنانکه پیش از این اشاره کردیم، زمانی که در امری کار پیش نمی رود، و یک جنبه از آن تضاد، و بنابراین تضاد در آن شکل، دچار ضعف نیرو برای پیشروی شده است و در عوض در دیگر تضادها و یا تضادها در اشکال دیگر، می توان پیشروی کرد، آنگاه  تا زمان بر طرف شدن اشکالات در آن امر یا آن تضاد، باید کار در امور دیگر و اشکال دیگر تضاد پیش رود.
 به بیانی دیگر، زمانی که شکلی از مبارزه توده ها به دلیل ضعف نیروی توده ها در آن شکل به بن بست می رسد، گاه برای حل آن بن بست، باید اشکال دیگری را در دستور قرار داد و به اصطلاح از راه های دیگری باید رفت. این امر نوعی گره گشایی در تکامل ناموزون است. زمانی که دوباره به شکلی از حرکت برمی گردیم که در آن در زمان پیشین مفروض، نمی توانستیم تحرک بیشتری در آن داشته باشیم، و به اصطلاح راهها بسته شده بود، ما ضعیف بودیم، یا آن شکل از مبارزه در آن زمان دیگر نمی توانست جواب اوضاع تکامل یابنده را بدهد، آنگاه می بینیم که ما در وضعیت نوینی هستیم که با وضعیتی که آن را ترک کردیم، متفاوت بوده و امکانات تکامل در آن شکل باز شده، یا در حال باز شدن است، و یا به سبب داشتن نیرو برای پیشروی و به یاری تلاش های فکری و عملی معین و به  اصطلاح با کمی تلاش فکری و زور راه ها باز می شود و کار پیشروی به روی غلطک می افتد.
 تغییر اشکال مبارزه طبقاتی و «افتادن از یک ریل روی ریل دیگر» نیز از همین مقوله است.  

کدام حلقه انتقال مبارزه توده ای به مراحل بالاتر را ممکن می کند؟
در بالا به استحکام و قدرت هسته مرکزی ارتجاع و هر چه بیشتر متمرکز شدن پیرامون خامنه ای صحبت کردیم. با توجه به تسلط این هسته بر ارگانهای نظامی رژیم به ویژه سپاه و بسیج و صف آرایی این هسته در مقابل  طبقه کارگر و توده های تهیدست و ستمدیده، این مسئله که جنبش بتواند به سادگی در اشکال مبارزه خیابانی تکامل یافته و به قیامی ختم شود، مشکل به نظر می رسد. برای اینکه وضع به گونه ای شود که شرایط فعلی بتواند به وضع تکامل یافته تری ارتقاء یابد، باید جنبش خودبخودی به حلقه های دیگری از مبارزه چنگ زند، تا توده ها در موقعیت بهتری قرار گرفته، شرایط مبارزه و پیشروی برای آنها بهتر شود.
 اکنون به نظر می رسد که چنین حلقه ای، اعتصابات گسترده طبقه کارگر و دیگر طبقات باشد. نمونه هایی از این اعتصابات همواره اینجا و آنجا بوده است، اما این اعتصابات عموما اقتصادی بوده و به هیچوجه پشتیبانی عملی از یکدیگر نداشته اند. روشن است که وضع از این نظر در اعتصاب آتی باید فرق کند. از سوی دیگر،همچنانکه در چند روزه آبان ماه، با خیل شهرهایی که در آنها اعتراضات توده ای صورت گرفت، روبرو بودیم، باید اعتصابات آتی نیز در کارخانه ها، کارگاه ها و موسسات گوناگون  صورت گیرد و نه تنها از جانب طبقه کارگر، بلکه از جانب تمامی طبقات مردمی باشد.

برخی تضادهای مسئله اعتصاب همگانی
اگر ما نگاهی گذرا به وضع طبقه کارگر کنیم می بینیم  که بین دو بخش طبقه کارگر از نظر شاغل بودن، در حال حاضر تضادی به چشم می خورد. از سویی با کارگرانی روبروییم که در کارخانه ها و موسسات مهم کار می کنند و دارای کار دائم هستند و از سوی دیگر با کارگرانی که کار دائم نداشته و نیز گاه نیمه وقت کار می کنند و از آن بدتر بیکار هستند. این تضادی است که همواره در طبقه کارگر وجود داشته است.
 با توجه به اینکه کارگران فاقد مشاغل دائم، نقشی در موسسات و کارخانه های کلیدی ندارند، روشن است که اگر قرار باشد که اعتصابی صورت گیرد، باید این اعتصاب به وسیله کارگرانی باشد که شاغل در این موسسات هستند.
  اما اکنون وضع به واسطه فقر و فلاکت همگانی طبقه کارگر به گونه ای است که فرد کارگری که کار می کند، نمی تواند از پس مخارج زندگی بر آّید، چه برسد به این که بیکار شود. یعنی در صورت بروز اعتصاب در موسسات و کارخانه ها، کارگران بدتر از حال، نمی توانند از پس مخارج زندگی خود بر آیند و صندوق بیکاری ای هم که کارگران اعتصابی هر کارخانه بتوانند با برداشت از آن، مدتی اعتصاب را ادامه را دهند، وجود ندارد.
 از سویی دیگر، نگاهی گذرا به اعتصابات کارگران نیشکر هفت تپه، فولاد اهواز و نیز هپکو و آذرآب  نشان می دهد که دلیل اعتراض کارگران این کارخانه ها، جدا از مسئله عقب افتاده حقوق ها و برخی مسائل صنفی دیگر، به دلیل مسئله واگذاری این کارخانجات به بخش خصوصی بوده است. این امر در مورد بسیاری از موسسات و کارخانه ها صدق نمی کند. بنابراین این که چون این کارگران اعتصاب کردند، دیگر کارگران نیز باید اعتصاب کنند، بدون اینکه شرایط ویژه آنها را- حداقل در این شرایط و اوضاع - داشته باشند، حکم بدون دلیل و منطقی است.
از اینها گذشته، وضع وسایل تولید، مواد اولیه و نیز بازار اجناس و خدمات در بسیاری از کارخانه و موسسات - به ویژه متوسط و کوچک - به گونه ای که برخی سرمایه داران در صورت اعتصاب، ترجیح می دهند که در کارخانه را ببندند.
 سوی دیگر و مهمی از قضیه هم به سطح آگاهی طبقه کارگر بر می گردد. این سطح به دلیل عدم حضور مستمر نیروهای آگاه در میان طبقه کارگر، در سطح مناسبی به سر نمی برد. لذا این توقع که امر اعتصاب طبقه کارگر بتواند سریعا آغاز گردیده و گسترده و همگانی شود، نمی تواند وجود داشته باشد.
  اما این ها دلیل آن نمی تواند باشد که برای آن کار نشود.
ادامه دارد.
هرمز دامان
 نیمه دوم آذرماه 98
یادداشت ها
1-   ما در مقالات خود بارها به خصلت خودبخودی جنبش توده ای و فقدان رهبری و سازماندهی در آن اشاره کرده ایم. تمامی تلاش گروههای«شبه چپ» بی خاصیت بیرون کشور در این زمینه بوده است که این جنبش را از زیر رهبری اصلاح طلبان بیرون بکشند، به این امید که به زیر رهبری آنها در آید. اما توده ها گرچه خود را از زیر رهبری اصلاح طلبان بیرون کشیده - و نه به دلیل تلاش این حضرات، بلکه به دلیل تجارب عینی خود- و تا حدودی از این نظر رها و آزاد شده اند، اما هیچ سازمان سیاسی «شبه چپی» در خارج کشور نبوده است که توده ها حتی گرایشی به آن نشان دهند و یا اسم آن را زمزمه کنند، چه برسد به اینکه از آن تبعیت کرده و زیر رهبری آن در آمده باشند.( به واقع این سازمان ها عددی نیستند که حتی توانایی رهبری را داشته باشند. بسیاری از آنها حتی ترجیح می دهند کار را به حرکت های خودبخودی بسپارند و آن را تئوریزه کنند. پنهان شدن پشت نظریه شوراها نمونه ای از آن است) نتیجه اینکه در حالیکه توده ها از رهبری پیشین کنده شده اند، اما رهبری نوینی را نپذیرفته اند و یا پیدا نکرده اند. جنبش کماکان خودبخودی بوده و به نظر می رسد که به این زودی ها هم رهبری ای پیدا نخواهد کرد.


۱۳۹۸ آذر ۲۰, چهارشنبه

جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(5)


جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(5)

پیش از اینکه بررسی خود را ادامه دهیم نیاز است که به برخی مسائل در یکی دوهفته گذشته اشاره ای داشته باشیم.

آمادگی نیروهای سرکوب پاسدار و بسیجی
فرایند رویدادهای چند روز آبان ماه نشان داد که هسته مرکزی ارتجاع که پیرامون خامنه ای گرد آمده است و همچنین سران پاسداران و بسیج، پس از شورش های ده روزه دی ماه 96، این نیروها را برای درگیری در تمامی شهرهای بزرگ و کوچک آماده کرده بودند. افزون بر این و با توجه به اینکه این احتمال داده می شد که پس از اعلام افزایش قیمت بنزین، اعتراضات و شورش هایی رخ دهد، به این نیروها از مدتی پیش اعلام آماده باش داده شده و برنامه سرکوب و کشتار به شکلی که انجام شد، کاملا طرح و برنامه ریزی و در مانورهایی تمرین شده بود. به همین دلیل است که در حالی که توده هایی که در گردهمایی و راهپیمایی ها و اعتراضات شرکت کردند، به این مسئله که به سادگی مورد تهاجم مسلحانه نیروهای پاسدار و بسیجی قرار گیرند و به آنها به اشکال گوناگون شلیک شود، توجه نکرده بودند، و اساسا و یا خیلی نیندیشیده بودند، نیروهای پاسدار و بسیجی آماده بودند. از این رو، در حالیکه نیروهای رژیم با برنامه عمل می کردند، توده ها و جوانان در صحنه به اجبار باید برنامه های خود را به گونه ای عکس العملی  و عمدتا با طرح  و اجرا در صحنه پیش می بردند.
اکنون  و پس از این سرکوب چند روزه، وضع تا حدود زیادی فرق کرده است و به نظر می رسد که توده های زحمتکش و جوانان، جدا از اینکه به احتمال، اشکال دیگری از مبارزه را پیش خواهند برد، در مورد گردهمایی ها و اعتراضات خیابانی آینده، چندان بی گدار به آب نزنند و برنامه ها و نقشه های نوینی را برای درگیری پیش گذاشته و عمل کنند. بدین سان، اینکه مبارزه در اشکال آتی بروز خویش به مراحل نوینی تکامل یابد که بعضا غیر قابل پیش بینی است، چندان دور از انتظار نیست.  

سخنان خامنه ای در مورد تحرک بسیج در محلات
 از سوی دیگر خامنه ای پس از سرکوب شورش ها تلاش کرد تا با ارج گذاری به بسیج، به نوعی نقش گرفتن این نیروها را در سرکوب های آینده جنبش های توده ای متمایز و برجسته  کند. با توجه به اینکه مرکز درگیری ها بیشتر محلات  فقیرنشین و توده های درگیر، کارگران و زحمتکشان شهری بودند، وی از نیروهای بسیج خواست تا همچون کمیته های انقلاب اسلامی سابق، در محلات حضور داشته باشند، و هم به شناسایی رهبران و فعالین مبارز در منطقه و محل دست زنند و هم در صورت وقوع رویدادهایی، آمادگی داشته و به سرکوب شورشهای محلی بپردازند.
 جدا از تاکید بر حضور بسیج در محلات و هماهنگی بین این ارگان با دیگر ارگان ها، یکی دیگر از نکات مهم در دیگر سخنران های خامنه ای این بود که از کل نیروهای وفادار به خویش خواست که همواره «یک قدم جلوتر از دشمن» یعنی توده های مردم باشند.
معنای «یک قدم جلوتر از دشمن» هم در نظر خامنه ای و دارودسته مرتجعی که پیرامون وی جمع شده اند، این است که اگر  برای نمونه روز 16 آذر  یعنی روز دانشجو در پیش بود و حدس زده می شد که در دانشگاه ها گردهمایی هایی به وسیله دانشجویان مبارز به وجود آید، ما بگوییم که  دشمن( آمریکا، اسرائیل، سلطنت طلبان و مجاهدین) در صدد است که فلان و یا بهمان طرح را در دانشگاه اجرا کند و نیروهای خود را بسیج کنیم و آماده سرکوب گردهمایی و یا راهپیمایی دانشجویان کرده و یا به آن دست زنیم. همین امر در مورد هر گردهمایی، راهپیمایی توده ها و یا اعتراض و اعتصاب طبقه کارگر و دیگر طبقات صدق می کند.
بستن توده های خلق به مجاهدین خلق و سلطنت طلبان، جدا از اینکه دلیل و شرایط سرکوب جنبش توده ها از جانب ارتجاع را توجیه می کند، در عین حال با یادآوری دوران پس از انقلاب 57 و نیز پس از برخی از عملیات ها به وسیله مجاهدین، آماده کردن فکری نیروهای سرکوب نظامی و قضایی را پیش برده و نیز توجیه گر درجه شدت این سرکوب از جانب ارتجاع می باشد.

بسیج «مستضعفین» و بسیج ایدئولوژیک بسیجیان
خامنه ای در سخنان دیگری که مربوط به شک و شبهه هایی است که در مورد مسئله «بسیج مستضعفین» در میان نیروهای خودی و به ویژه  رده پایین و میانی بسیج و سپاه ایجاد شده و اینکه اگر این «بسیج مستضعفین» است، پس چرا باید نقش اصلی وی سرکوب مستضعفین باشد، برای اینکه هرگونه شک وشبهه  ای را در میان پایه های خود در این نیروها از بین ببرد و این نیرو را از نظر ایدئولوژیک برای هر گونه سرکوب و کشتار توده های زحمتکش مردم تجهیز و دارای آمادگی بیشتری کند، به تشریح معنای مستضعفین پرداخت و گفت که مستضعف به ائمه اطهار گفته می شود.
البته باید به این نکته اشاره کرد که این «بسیج مستضعفین» گر چه در دوران جنگ، برخی از توده های زحمتکش به آن می پیوستند، اما از آغاز، هیچگاه تعلقی به این طبقات و «مستضعفین» نداشته، بلکه در خدمت طبقات ارتجاعی مسلط، و سپاه پاسداران و برنامه های ضد توده ای آن ها بوده است و منبعی برای شناختن حزب اللهی های، لباس شخصی ها و چماقداران«مومن» به حکومت و برای حمله به کارگران و زحمتکشان.
با این وجود، خامنه ای لازم می بیند به همین بسیج که در تمامی طول سالهای پس از انقلاب 57 در خدمت قدرت سیاسی ارتجاع بوده، نیز اندیشه جدیدی که ظاهرا برای آن بیگانه است، تزریق کند و شستشوی مغزی این نیروها را کامل تر کند. اینکه «مستضعف» به معنای زحمتکش و تهیدست و زیر ظلم ستم واقع شده نبوده، بلکه منظور از آن«ائمه اطهار و نمایندگان و جانشینان آنها» در هر دوره می باشد.
 به این ترتیب برای نخستین بار پس از تقریبا چهل سال معنای مستضعف در  ادبیات مذهبی طبقات و نیروهای ارتجاعی حاکم تغییر کرد. با توجه به تفسیر تازه از واژه مستضعف ، خامنه ای به روشنی می گوید که از نظر وی توده های زحمتکش  طبقه کارگر و به همراه این طبقه، زحمتکشان شهری و روستایی اساسا مستضعف نیستند و نیروهای بسیج هم هیچ تعلق مرامی و احساسی به این طبقات ندارند. بنابراین نیروهای بسیجی می توانند به راحتی توده های طبقات تهیدست را در صورت شورش به گلوله ببندند و بکشند و به طور کامل در خدمت او و دارودسته اش باشند.
 چنین تاکیدی که وجه تغییر هویت اندیشه ای و ایدئولوژیک این نیروها را، از طریق تغییر معنای برخی  مفاهیم و واژه ها باقی مانده در این نهادها، دنبال می کند، نشان از مباحث و تردیدهایی است که در رده های پایین و میانی بسیج و حتی برخی پاسداران این جا و آنجا پدید آمده است. یعنی کسانی که با این مفاهیم فریفته و مسخ شده و به خدمت بسیج و سپاه در آمده اند و اکنون سخت مردد گشته اند.
همچنانکه خامنه ای تلاش می کند که بسیج را از نظر ایدئولوژیک در جهت اهداف سرکوبگرانه خود تجهیز کند، نیروهای وابسته  به طبقه کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و تهیدست باید کار آگاه گرانه ای را در نیروهای رده پایین و میانی بسیج و سپاه و ارتش، پیش ببرند و شرایط انفکاک و ریزش این نیروها را هر چه بیشتر فراهم نمایند.

 سران پاسداران و بسیج
 یکی از نکاتی که در مورد رهبران سپاه و بسیج جلب توجه می کند این است که از این سران در هنگامی که نیروهای رژیم در حال سرکوب مبارزات مردم هستند، هیچ سخنرانی و ادعای برنامه ای و خط و نشان کشیدنی به گوش نمی رسد، چندان که برخی اوقات این گمان پیش می آید که اصلا این نیروها نه دارای برنامه ریزی بوده و نه  در «صحنه» حضور داشته اند و این تنها نیروهای انتظامی بوده اند که در برنامه ریزی سرکوب ها و اعمال سرکوب نقش داشته و دارند.   اما پس از سرکوب اعتراضات، سران درجه یک و دو این نیروها، یکی یکی و از در و دیوار پیدایشان می شود و شروع می کنند به اینکه جریان از چه قرار بود و کی یک و کی یک می خواستند چه و چه کنند و نیروهای پاسدار و بسیجی « یک قدم جلوتر» بوده و  از پیش برنامه ریزی کرده بودند و نگذاشتند که چنین و چنان شود. اینجا روشن می شود که نیروهای اساسی در سرکوب جنبش توده ای و یا اعتصاب جاری نیروهای پاسدار و بسیج بوده اند.
اما سکوت آنها تا پیش از کسب نتایج دلخواه در سرکوب،  به این دلیل است که تا آنجا که امکان دارد نمی خواهند سرکوب ها به نام آنها نوشته شود و آبروی نداشته خود را در میان مردم از بین ببرند. همچنین این امر به این دلیل است که کاملا به نتایج کار مطمئن نیستند و احتمالا می خواهند چنانچه چرخشی در اوضاع پدید آمد، بیشترین امکان مانور را داشته باشند. براستی که از این نیروها بزدل و ترسوتر کجا می توان یافت؟       

موزونی و ناموزونی
 ما به دفعات از ناموزونی در تکامل مبارزه طبقاتی در ایران صحبت کرده ایم. اکنون ناموزونی درون جنبش طبقه کارگر را در نظر می گیریم و برای اشاره بیشتر به وجوه و دامنه صدق ناموزونی نکاتی را در مورد آن بیان می کنیم:
 اولا، تمامی لایه طبقه کارگر به گونه ای یکسان نبوده، بلکه پیشرو، متوسط و عقب مانده و ماهر، نیمه ماهر و ساده دارند؛ دوما، در حالی که در منطقه ای لایه های پیشرو متمرکز شده اند، در منطقه ای دیگر لایه های میانی و عقب مانده تمرکز دارند؛ سوما، اشکال مبارزه طبقه کارگر ( و به گونه ای گسترده تر توده های زحمتکش) با یکدیگر از هر نظر در یک ردیف نیستند و دارای سطوح گوناگون بوده و درجه بندی دارند؛ چهارما، تمامی این اجزاء یا صور گوناگون و متضاد وجود یک طبقه و اشکال مبارزه آن، به گونه متعادل و در تناسب با یکدیگر گسترش و تکامل نمی یابند، بلکه یکی پیشرفته و دیگری عقب مانده است، و بالاخره عموما این گونه است که هر زمان که یکی یا بخشی از مبارزه پیش رفت و به هر دلیلی متوقف شد، بخش دیگری که عقب مانده بوده به راه می افتد و پیش می رود.
 باید توجه داشت که هنگامیکه فرایند تکامل ناموزون به نقطه ای معین که اوج حرکت طبقه و اشکال مبارزه وی است، رسید، موزونی و تعادلی پدید می آید و تقریبا بخش های گوناگون طبقه و  مبارزه در تناسبی معین به تکامل و جهش می رسند.
 در اینجا ما تنها به نمونه بافت یک طبقه و اشکال مبارزه آن اشاره کردیم، اما مسئله موزونی و ناموزونی و رابطه متقابل میان آنها، باید همچون قانونی طبیعی( و اجتماعی و  ذهنی - شناختی) در تمامی موارد اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و در روابط متقابل آنها به کار رود و از آن در تاکتیک و استراتژی حزب سیاسی طبقه کارگر یعنی حزب کمونیست استفاده شود. روشن است که آنچه که در مورد طبقه کارگر گفتیم در مورد توده مردم زحمتکش و در کل در مورد طبقات مردمی در وجوهی  گسترده تر راست در می آید.

توده مردم و اشکال مبارزه آن ها
 در کشور ما، توده های زحمتکش، اشکال مبارزه گوناگونی دارند که هر کدام دارای درجاتی از گسترش و در مرحله رشد و تکامل جداگانه ای بوده و هستند.  برخی از این اشکال در مجموع اشکال مبارزه، دارای گسترش بیشتر، آماده تر، پیشرفته تر، رشد یافته تر و تکامل یافته تر و برخی دیگر برعکس ناآماده تر، رشد نایافته تر و تکامل نایافته تر هستند. برخی اوقات یکی از این اشکال در گوشه ای از دیگر اشکال پیش می افتد و برخی دیگر از اوقات، دیگری و در گوشه ای دیگر. مثلا در حالیکه در دی ماه 96 ، اشکال اعتراض توده ای و مبارزه خیابانی، در عین گسترش به سرعت رشد و تکامل یافت و در طی ده روز به اوج خود رسید، در دو سال بعدی نسبتا توقف داشت.  در حالیکه در همین دوران، یکی از اشکالی که تا حدودی گسترش و رشد و تکامل داشت، مبارزه اعتصابی طبقه کارگر و همچنین آموزگاران بود. در همین دوره و پس از رویدادهای دی ماه 96، ما با اشکال مبارزه رانندگان و بازاریان و نیز همواره باز نشسته ها و مالباختگان روبرو بوده ایم.
علت اساسی این امر این است که توده مردم، شکیل، یکدست و از یک طبقه واحد، در مناطقی از نظر ساخت اقتصادی، بافت اجتماعی و شرایط سیاسی و فرهنگی همگون،  و درگیر رویدادهایی کاملا همانند در مناطق خویش نیستند.  روشن است که آنچه در مورد  توده های زحمتکش می گوییم، در مورد مبارزه طبقه کارگر نیز صدق می کند.

طبقه کارگر
در مورد طبقه کارگر، امر مورد نظر ما، همان مبارزه اعتصابی است که به ویژه در مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز و همچنین در پی آنها هپکو و آذرآب اراک تجلی یافت، در یک فرایند به پیش رفت و در نقطه معینی توقفی نسبی یافت.
 نکته ای که در مورد این اعتصابات می توان گفت این است که اینها صرفا اعتصاب نبوده و با اشکال گردهمایی و راهپیمایی خیابانی در هم آمیخت. گرچه گردهمایی ها و راهپیمایی کارگران نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز با شکل عمومی مبارزات و شورش های خیابانی تفاوت داشت، اما اجزایی از این شکل را در بطن خود و در تبعیت از مبارزه اعتصابی حمل می کرد. در عین حال در حالیکه در مبارزات خیابانی پس از 96، ما با توده بی شکلی طرف هستیم که منسوب به طبقات فقیر و تهیدست هستند، در مبارزات کارگران مورد بحث ما، با بخش هایی از یک طبقه طرف هستیم که توده ی تهیدست و مبارزین جوان را در پی خویش و زیر رهبری خویش می کشاند.   
 همچنانکه ما در مباحث خود در مورد مبارزات کارگران هفت تپه و فولاد اهواز و نیز هپکو اراک گفتیم، پیشرفت مبارزات در این شهرها، بیانی از آینده انقلاب ایران است؛ یعنی قرار گرفتن طبقه کارگر در صدر مبارزات توده  تهیدست شهری و رهبری و هدایت مبارزه به وسیله این طبقه.

اشاره ای به برخی روابط میان دو شکل موجود
در بالا به توده زحمتکش به شکل یک کل اشاره کردیم. اگر ما تکیه را روی یک طبقه یعنی طبقه کارگر قرار دهیم، آنگاه به سادگی در می یابیم که نه تنها کارگران کارخانه های مورد بحثی که اعتصاب کردند، کارگر هستند، بلکه بخش اصلی و مهم توده ای که در آبان ماه امسال مبارزه و جنگ خیابانی را پیش بردند، کارگرند. تفاوت آن است که بخشی که کار اعتصاب را پیش بردند، کارگران شاغل در کارخانه های صنعتی و عموما دارای کار دائم هستند و تشکلی نسبی دارند، در حالی که بخشی که مبارزه خیابانی را پیش برد، از تهیدست ترین و فقیرترین کارگران تشکیل شده است. کارگران  نیمه وقت و یا  کارگرانی که کار دائم ندارند، بیکاران و لایه هایی که به این بخش ها متصل هستند.  روشن است که این بخش ها همچون جزایر دور افتاده ای از یکدیگر نبوده و  بین آنها روابطی همه جانبه موجود است.  روابطی هم در وجه اجتماعی و هم در وجوه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، که موجب تاثیرات آنها از یکدیگر بر زمینه  موجود در هر شهر بزرگ و کوچک می شود.
مبارزه اعتصابی از مبارزه خیابانی تاثیر می پذیرد و در عین حال محرک جنبش ها، مبارزات و نبردهای خیابانی است
مهمترین نکته ای که در مورد رابطه بین شکل مبارزه و نبرد خیابانی و اعتصابات اقتصادی- سیاسی باید تاکید کرد، ناموزون بودن تکامل این دو شکل است. یعنی در مرحله ای معین مبارزه خیابانی آغاز، ادامه، تکامل و متوقف می شود. در این مرحله مبارزات اعتصابی غیر عمده است. سپس در مرحله بعدی مبارزات اعتصابی از اشکال ریز و درشت، آغاز، ادامه، تکامل و متوقف می شود. در این مرحله مبارزات خیابانی غیر عمده می شود. به عبارت دیگر، ناموزون بودن به این شکل جریان می یابد که در هر مرحله، تحرک و پویایی و پیشرفت یکی عمده، و تحرک، پویایی و پیشرفت دیگری غیر عمده می شود. در هر دو حال، این دو شکل مبارزه  روی یکدیگر تاثیر گذاشته و یکدیگر را پیش می برند.
 البته گاه این گونه بوده که این دو با یکدیگر به گونه ای متناسب و متعادل جریان می یابند، اما چنین تعادلی در مراحل نخستین جنبش ها و انقلابات کم مشاهده می شود. موزون و متعادل شدن مبارزه، همانگونه که بالاتر اشاره کردیم، تنها و عموما در مراحل تکامل یافته جنبش ها و انقلابات به وجود آمده و می آید. قانون اصلی رشد و تکامل، ناموزونی است و نه موزونی.
ادامه دارد.
هرمز دامان
 نیمه دوم آذرماه 98






۱۳۹۸ آذر ۱۵, جمعه

جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(4)


جهش هایی تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی(4)

جنبش اعتصابی طبقه کارگر
شکل دیگر مبارزات توده های استثمار شده و زیر ستم ایران، اعتصابات صنفی، اقتصادی و سیاسی است.
تاریخچه این نوع اعتصابات همچون مبارزات و نبردهای خیابانی به زمان انقلاب مشروطه برمی گردد. به واسطه کمیت ناچیز کارگران در آن دوران و نیز بافت تازه شکل گرفته کارگری که عموما در صنایع نوپا و یا بخش های خدمات بود، تعداد این اعتصابات هم در آن زمان ناچیز بود. برعکس، شکل گردهمایی و راهپیمایی و نبرد و جنگ خیابانی، شکلی بود که در زمان انقلاب مشروطیت در ابعاد گسترده ای پدید آمد؛ امری که  با جنگ های پارتیزانی دهقانی در مناطق گوناگون ایران و نیز جنگ های منظم کلاسیک کامل می شد.
 بروز این امور، به دلیل عدم رشد صنایع نوین ایران، تسلط ساخت اقتصادی فئودالی و عشیره ای، و بر این مبنا، بافت روستایی و عشیره ای کشور و وجود دهقانان، توده فقیرعشایر و نیز تهیدستان و فقرای شهری بوده است که نیروی اصلی و عمده تمامی درگیری های خیابانی و نیز جنگ های پارتیزانی و منظم بوده اند.
در دوران های استبداد و اختناق، تعداد اعتصابات کارگران و بقیه طبقات زحمتکش شهری بسیار ناچیز، گرچه از نظر کیفی بسیار با اهمیت و دارای نقش در تکامل جنبش طبقه کارگر هستند. در سه دوره تاریخی 1300 تا 1320، 1332 تا 1357 و 1360 تا 1376 تعداد اعتصابات را کمابیش می توان با انگشت های دست شمرد. برعکس، در دوران های باز شدن نسبی جامعه یعنی سال های 20 تا 32 و به ویژه سال های 56- 60  یعنی سال های انقلاب، تعداد اعتصابات بسیار زیاد بوده است.
افزون بر این دو وضع، دوران هایی هم بوده که گرچه استبداد بسیار شدید و فضای سیاسی بسیار خفقان آور بوده است، اما به واسطه لبریز شدن صبر تحمل کارگران و طبقات زحمتکش و فقیر شهری در زیر فشارهای اقتصادی و مقاومت آنها برای اینکه بیش از این در دامان فقر و فلاکت نیفتند، اعتصابات اقتصادی ریز و درشت بسیاری به وقوع پیوسته است. خصلت ویژه اعتصابات در دوران 76 تا 98 از این گونه بوده است. امری که در تاریخ صد ساله ایران تقریبا بی سابقه است.

اعتصابات اقتصادی و سیاسی
به دلیل نبود تشکل های کارگری  و نیز آزادی اعتصاب، عموم اعتصابات در دوران ثبات نسبی استبداد، صنفی و اقتصادی بوده و جنبه سیاسی ناچیزی داشته اند. برعکس، در دوران بازگشایی جامعه و به ویژه زمان هایی که  جامعه وارد دوران انقلابی گردیده، وجه اساسی اعتصابات کارگری را سیاسی بودن آنها تشکیل داده است. برای نمونه، مشخصه و نیروی اعتصابات کارگری در دوران انقلابی 56- 57 جنبه اقتصادی آنها نیست، بلکه وجه سیاسی آنهاست. در واقع طی 70 سال اخیر، یکی از ستون های اساسی جنبش انقلابی دموکراتیک  طبقه کارگر و توده های  ایران را همین اعتصابات سیاسی تشکیل داده است. اعتصابات سیاسی، جدا از فلج کردن روند عادی تولید نظام سرمایه داری بوروکراتیک حاکم، همچون ستونی قدرتمند از توش و توان مبارزه توده ای در کنار مبارزات خیابانی و همچنانکه اشاره خواهیم کرد مبارزات پارتیزانی و جنگ های توده ای بوده است.  

اعتصابات اقتصادی- سیاسی امکان تشکل های طبقه کارگر را فراهم می کند
تاریخ تشکل هایی مانند سندیکا و اتحادیه به زمان مشروطیت بر می گردد. در دوران مشروطیت و پس از آن، هر زمان فضای سیاسی نسبتا باز بوده، تشکل های کارگری به سرعت  به وجود آمده و گسترش  یافته است.  تشکلات کارگری در ایران در فضاهای نسبتا باز سیاسی و عموما به وسیله احزاب و سازمان های کمونیستی و یا  در جریان اعتصابات اقتصادی و سیاسی و در هنگامه جنبش ها و انقلابات شکل گرفته است..
در مملکت ما به سبب استبداد مذهبی و پیش از آن استبداد سلطنتی، امکان تشکل های صنفی مستقل کارگری( و نه تنها کارگری بلکه زحمتکشان نیز) موجود نبوده است. به همین دلیل در تمامی این سال ها هر اقدام کارگران و دیگر طبقات زحمتکش برای ایجاد چنین با واکنش های سرکوب گرانه مستمر رژیم های مستقر روبرو بوده است.
در دوران اخیر که استبداد مذهبی سرمایه داری بوروکراتیک و وابسته برقرار گردیده، سندیکاهایی معدود در فضای اختناق آمیز کنونی شکل گرفته است. سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و نیز کارگران نیشکر هفت تپه  دو سندیکای استثنایی کارگری هستند که در بطن استبداد و اختناق به وجود آمدند و با مبارزه و مقاومت یک پارچه و ستایش آمیز کارگران این دو مجموعه توانستند تداوم یابند.

مبارزات در محل کار، رهبری های کارگری را ایجاد می کند
 اعتصابات اقتصادی - سیاسی افراد پیشرو طبقه کارگر را از خود بیرون می دهد. بدین طریق رهبران طبقه کارگر پدید آمده و شکل می گیرند. این رهبران می توانند نقش بارزی در آگاه کردن، متشکل کردن و برنامه ریزی برای جنبش کارگری داشته باشند.عموم سازمان های صنفی طبقه کارگر به وسیله  تلاش و هدایت این رهبران شکل گرفته است.
در حقیقت رهبران طبقه کارگر، نه از دل مبارزه خیابانی، بلکه عموما از دل همین اعتصابات اقتصادی و سیاسی بیرون می آیند. همچنین تشکل های صنفی و سیاسی کارگران همچون سندیکا و یا شورا نیز در درجه نخست، نه محصول مبارزات خیابانی کارگران، بلکه محصول مبارزاتی است که این طبقه در محل کار خود یعنی در کارگاه ها، کارخانه ها و موسسات دولتی و خصوصی صنعتی و خدماتی انجام می دهد. اعتصاب، مدرسه جنگ طبقاتی کارگران است.
 این امرالبته این نکته را نفی نمی کند که کارگری که از طریق محل کار خود به آگاهی سیاسی نرسیده است، اما از دل مبارزات خیابانی این آگاهی را کسب کرده است، در محل کار خود فعال شده و به عنوان و پیشرو و رهبر کارگری نقش معینی در تکامل آگاهی و تشکل کارگران داشته باشد. سخن ما بر سر قواعد است.

ارائه خواست های سیاسی طبقه کارگر، ارائه مقدماتی برنامه حکومتی این طبقه است
 اعتصابات اقتصادی- سیاسی نه تنها رهبری های کارگری و تشکل های کارگری را فراهم می کند، بلکه امکان ارائه برنامه طبقه کارگر برای حکومت را اعلام می نماید. خواست های مشخص طبقه کارگر، از درون مبارزات خیابانی بیرون نمی آید، بلکه از درون همین اعتصابات سیاسی بیرون می  آید. در فرایند انقلاب 56- 57 طبقه کارگر نخست با اعتصابات اقتصادی وارد انقلاب شد، اما چیزی نگذشت که این طبقه در فرایند رشد مبارزات خیابانی و ارتقاء آنها به درگیری های مداوم روزمره، و نیز تغییرات ممتد سیاسی، خواست های سیاسی خود را پیش گذاشت.
 این خواست ها در حالیکه عمدتا خصلت دموکراتیک داشتند، در عین حال برخی وجوه سوسیالیستی را با خود حمل می کردند. گرچه در مجموع، رادیکالیسم نسبی ای از جانب طبقه کارگر را در بر داشتند و نه تمامی رادیکالیسم طبقه کارگر را. دلیل این امر این بود که ارائه این خواست ها در زمانی صورت می گرفت که خود طبقه کارگر در زیر رهبری حاکم بر انقلاب یعنی خمینی و طبقه تجار و تولید کنندگان خرد و کسبه سنتی قرار داشت. در مقابل و پس از پیروزی نسبی انقلاب پس از قیام بهمن ماه 57، خصالی که رادیکالیسم دموکراتیک بیشتری داشته و تا حدودی و به گونه ای جنینی عناصری از سوسیالیسم را دنبال می کرد، در مبارزات طبقه کارگر آغاز به خودنمایی کرد و  طبقه کارگر را مقابل رهبری و تمامی  طبقات  بورژوایی حاکم بر انقلاب قرار داد. دوران پس از انقلاب 57 و تا خرداد سال 60، یکی از دوران های با شکوه مبارزات طبقه کارگر ایران است.   

اعتصابات سیاسی، اشکال تشکل طبقه کارگر را ارتقاء می دهد - تشکیل شورا
در دوران ثبات نسبی، امر مبارزات صنفی و اقتصادی طبقه کارگر را سندیکاهای کارگری پیش می برند. در دوران انقلابی، عموما وضع بدان گونه نیست که بتوان به وسیله سندیکاها، مبارزات انقلابی را پیش برد، لذا نیاز به تشکیلات دیگری است که جلوه تکامل مبارزه انقلابی طبقه کارگر بوده و نخست بتواند نماد تسلط همه جانبه قدرت کارگران بر تمامی امور کارخانه، کارگاه و موسسه و سپس خیز وی برای کسب قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری طبقه کارگر باشد. (1)
 از این رو، در کنار سندیکا، در این دوران شکل دیگری از تشکیلات در میان طبقه کارگر به وجود آمد که شورا نام گرفت. این شوراها به عنوان تشکل سیاسی کارگری تنها در بستر انقلاب 57  و به ویژه بر مبنای اعتصابات سیاسی طبقه کارگر و خواست های تا حدودی ضد سرمایه دارانه این طبقه شکل گرفتند. شوراهای مورد ذکر نیز عموما خودبخودی بوده و بدون رهبری منظم احزاب و سازمان های کمونیستی و یا دارای باورهای سوسیالیسم خرده بورژوایی، به وجود آمدند.
نکته مهم در مورد خصوصیت شوراها در ایران این است که در حالی که این شوراها به نیروی توده کارگران کارخانه ها و موسسات تولیدی متکی بودند، اما از بطن مبارزه عمومی دموکراتیک و یا سوسیالیستی ای  که طبقه کارگر دارای نقش رهبری سیاسی در آن باشد، و یا حداقل در رهبری سیاسی، اشتراکی نسبی داشته باشد، بیرون نیامدند. برعکس، این شوراها در شرایطی شکل گرفتند که طبقه کارگر نقشی کاملا تابع در رهبری سیاسی مبارزات  طبقات مختلف ایران داشت.
 به دلیل خصلت مزبور، سخن گفتن از این که شوراهای کارگری به وجود آمده در سالهای 57- 60 بیان قدرت دوگانه ای بوده است درست همانند قدرت دوگانه ای که در روسیه در فاصله بین انقلاب فوریه و اکتبر 1917  بین شوراهای کارگری از یک سو و دولت بورژوایی از سوی دیگر شکل گرفت ، نادرست است.  

مقایسه ای بین شوراهای کارگری در ایران و روسیه
برای اینکه بتوانیم خصلت شوراهای کارگری را در ایران بهتر بیان کنیم، بد نیست مقایسه ای بین این شوراها و شوراهای کارگری که در روسیه پدید آمدند و تفاوت های کیفی آنها بکنیم:
 شوراها در روسیه که یکی از دو قدرت موجود را شکل دادند، از بطن انقلابی که طبقه کارگر نقش سیاسی مهمی  در رهبری سیاسی( به وسیله احزاب پرولتری و خرده بورژوایی) و کسب قدرت داشت، طبقه کارگر در آن مسلح شده بود و در انقلاب فوریه 1917 و قیام های مسلحانه نقشی مشخص و اساسی داشت، بیرون آمدند.  در ایران چنین امری رخ نداد یا حداقل در این ابعاد رخ نداد.
در انقلاب روسیه، کارگران مسلح، کنترل کارخانه ها را به وسیله نیروهای مسلح خود به عهده گرفتند. در انقلاب ایران چنین وضعی رخ نداد.
طبقه کارگر در روسیه به وسیله احزاب  سیاسی پرولتری( بلشویک ها) و خرده بورژوایی( منشویک ها و سوسیال رولوسیونرها) رهبری می شد . در حالیکه در انقلاب ایران، طبقه کارگر طی مبارزه عمدتا خودبخودی توانست به تشکل شوراها دست یابد.
بنابراین، آن وضع قدرت دوگانه ای که در روسیه پدید آمد، به این معنا که شوراهای کارگری به عنوان یکی از دو قدرت واقعی موجود در کشور قد علم کنند، دارای قدرت قانونگذاری و اجرا باشند و نیروی مسلحی که ضامن اجرای احکام آنها باشد، داشته باشند و نیز در مقابل قدرت دولتی مرکزی بتوانند بایستد، در انقلاب ایران پدید نیامد.
مقایسه ساده ای بین طبقه کارگر روسیه که به مدت بیش از بیست سال کار ممتد دموکراتیک و کمونیستی در آن شده بود و طبقه کارگر ایران، که به واسطه استبداد شاهی و اختناق سیاسی در ایران و نیز تسلط نظریات تئوریک - سیاسی نادرست بر جنبش چپ ایران، از چنین کاری آگاه گرانه، سازمان دهنده و رهبری کننده ای محروم بود، تا حدود زیادی توضیح دهنده تفاوت های بالا است.

تفاوت های موجود بین وضع فعلی با سال 57
 اکنون وضع با انقلاب 57 از نقطه نظر سازمان های سیاسی چپ یک تفاوت کیفی دارد که موجودیت آن به هیچوجه به نفع طبقه کارگر ایران و جنبش خلق نیست. این تفاوت آن است که در انقلاب 57، سازمان های موجود چپ( و ما از توده ای ها و تروتسکیست ها صحبت نمی کنیم) عموما انقلابی بودند و توانستند در زمان کوتاهی، نفوذ قابل توجهی در میان کارگران بدست بیاورند، سطح آگاهی کارگران را ارتقاء دهند و تا حدودی در تشکلهای سندیکایی و نیز شوراها موثر باشند.
 اما در دوره کنونی، عمده سازمان های موجود به هیچوجه انقلابی نیستند، بلکه به سبب تغییر ماهوی تئوریک - سیاسی، یا سوسیال دموکرات و تروتسکیست شده اند و یا نخبه گرا و شدیدا ضد کارگر. همچنین به واسطه سال ها اقامت در کشورهای اروپایی و آمریکایی و شرایط عموما مرفه سرانشان، در انفعال و بی عملی محض غوطه ورند و تنها ادعا دارند. این سازمان ها به این علت که ماهیت انقلابی ندارند، حتی اگر ما برخی از آنها را در بهترین حالت، به لایه های میانی و مرفه طبقه خرده بورژوازی ایران منسوب کنیم، بر این مبنا، بازتاب وجه پیشرو و انقلابی خرده بورژوازی نبوده، بلکه بازتاب وجه اصلاح طلبانه این طبقه هستند. به بیانی ، آنها حتی با منشویک ها و سوسیال رولوسیونرها روسی یعنی دو حزب خرده بورژوایی نافذ در طبقه کارگر روسیه، که تا حدودی بیانگر افکار کارگران میانه و یا عقب مانده طبقه کارگر هم بودند نیز قابل مقایسه نیستند.
در هر صورت از نظر ما، بروز اعتصابات اقتصادی و سیاسی توان تشکل یابی خودبخودی کارگران را ارتقاء می دهد. اما شکل شورا که شکل سیاسی کسب قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر است، نیازمند وجود یک حزب انقلابی در راس جنبش طبقه کارگر، نقش گسترده کارگران در انقلاب، ایجاد نیروی مسلح کارگری و در ابعاد گسترده تر کارگری- دهقانی و نیز نقش داشتن در سرنگونی استبداد مذهبی سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور موجود و کسب قدرت سیاسی و یا حداقل اشتراک داشتن با دیگر طبقات در کسب قدرت سیاسی است. روشن است که  در صورتی که جنبش طبقه کارگر به وسیله یک حزب انقلابی کمونیست رهبری شود، وضع تا کسب قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر در اتحاد با دیگر زحمتکشان و به ویژه زحمتکشان روستایی اعم از کارگران روستایی، دهقانان و کشاورزان و برقراری جمهوری دموکراتیک مردمی ایران تداوم خواهد داشت.

تشکیل شوراهای کارگران و کارکنان
در بخش پیش به نیاز جنبش به رشد فرایند اعتصابات کارگری و کارمندی و نیز دیگر طبقات و گروههای اجتماعی اشاره کردیم.  فرایند اعتصابات می تواند به تشکیل شوراهای کارگران و یا کارکنان در تمامی موسسات تولیدی، آموزشی و خدماتی بینجامد. در واقع هم شکل تکامل مبارزات اعتصابی در ایران در شرایط انقلابی این گونه بوده است که در پی آنها در موسسات تولیدی و خدماتی شوراهای کارگران و یا کارکنان تشکیل شده است. این امر در مورد طبقه خرده بورژوازی( تولیدکنندگان کوچک، کسبه، معلمین، کارمندان ادارات دولتی و خصوصی) و بورژوازی کوچک و متوسط( در حال حاضر به ویژه بنکداران کوچک و بزرگ بازار) نیز صدق می کند.
 دوران کنونی نیز از این امر مسنثنی نیست. این شوراها در هر بخش می تواند از پیشروترین و مبارزترین عناصر تشکیل شوند و به این ترتیب سازمان های خودجوش از میان توده ها سر برآورند. در شرایط کنونی شوراهای طبقاتی، شرایط اتحاد هر طبقه را آماده خواهد کرد. رهبران شوراهای مردمی و تشکل های خودجوش توده ای، شورای توده ای شهرها را تشکیل خواهند داد. این شوراها مبارزه برای ایجاد جمهوری دموکراتیک طبقات مردمی ایران را پیش خواهند برد.

مسئله ناموزون بودن تکامل مبارزه و نظرات نادرستی که از درک نکردن آن بر می خیزد
 نکته ای که باید در مورد اعتصابات اقتصادی- سیاسی گفت این است که این اعتصابات عموما نسبت به جنبش های توده ای دیگر با کمی تاخیر صورت گرفته است. به عبارت دیگر، اعتصابات در شرایطی به شکل گسترده و همگانی و عمدتا با وجه سیاسی در آمده  که کل جامعه درگیر مبارزه فراگیر سیاسی شده است.
این ها به این معناست که اولا، تمامی طبقه کارگر، دیرتر از سایر طبقات به شکل یک طبقه به مبارزه و انقلاب پیوسته است؛ و دوما، باز تا روزهای آخر، شکل سیاسی مبارزه را به عنوان تنها شکل یا شکل عمده مبارزه اتخاذ نکرده و هنوز در برخی مناطق، کارخانه ها، موسسات و کارگاه ها، یا کارگران اعتصاب نکرده اند و یا اگر اعتصابی بوده است، اعتصابی اقتصادی بوده است.
بروز این خصوصیات در مبارزات طبقه کارگر موجب گردیده است که هم طبقات دیگر در انقلاب از نظر شکل هایی که  به وسیله آن وارد مبارزه می شوند، جلوتر و به گونه ای پیشروتر از طبقه کارگر باشند(2) و هم اینکه رهبری انقلاب را کسب کنند. به این ترتیب، وضع به گونه ای شده که کارگران «دیر آمده» و «دیر پیوسته»، نتیجه ای منطبق با خواستها و ماهیت خواست های خود، از انقلاب و یا جنبش ها نگیرند.
نکته اخیر تنها از نظر شرکت کارگران به عنوان یک طبقه در مبارزه عمومی جاری راست در می آید، و گر روشن است که این طبقه در مبارزات خیابانی شرکت دارد، اما شرکتش را به حساب دیگران می نویسند، و این رهبری های خرده بورژوایی و بورژوایی هستند که از این امر به نفع خود استفاده می کنند.
یکی از علل وضع مورد بحث این است که در دوران استبداد فعالیت تمامی احزاب و سازمان های سیاسی چپ ممنوع است و هیچ سازمانی نتوانسته در این دوره ها کارآگاه گرانه ادامه داری را درون طبقه کارگر پیش برد. سازمان های روشنفکرانه انقلابی موجود، هم به سبب کار سنگین آگاه گرانه روزمره در میان کارگران در این دوره ها،عطای آن را به لقایش بخشیده و تلاش کرده اند تا از راه هایی همچون مبارزه مسلحانه انفرادی، کار مبارزه با نظام مستبد موجود را پیش برند.
 جدا از این علت، علت دیگر، وجود بافت ناهمگون و ناموزون صنایع ( پیشرفته، میانه، عقب مانده) و همچنین خود طبقه کارگر ایران است. در مورد طبقه کارگر می توان گفت که فواصل میان لایه های پیشرو طبقه کارگر و لایه های میانی و عقب مانده بسیار زیاد است و افزون بر این خود این بافت کارگری در کشور و در مناطق و  صنایعی با ویژه گی های مورد بحث پراکنده است. در واقع در بیشتر صنایع ایران کارگرانی کار می کنند که از نظر آگاهی عقب مانده هستند. از سوی دیگر، موسساتی که در جنبش ها و انقلاب ها نقش کلیدی دارند، رشته های صنعتی و خدماتی ویژه ای هستند. به هرحال تضادهای زیادی در این خصوص وجود دارد.
 این مسائل و به ویژه شورش های آبان 98 که تا حدودی در شهرهای غیر مرکزی و در محلات حاشیه ای و فقیر نشین بود و عمدتا به وسیله  اقشار زیر فشارتر طبقه کارگر( کارگرانی که کار تمام وقت و مداوم ندارند، بیکاران، حاشیه نشین ها، نیمه پرولتارها و...) و زحمتکشان شهری و نیمه روستایی صورت گرفت، موجب گشته که عده ای نخبه گرای شبه تروتسکیست بُل بگیرند که مثلا بخش صنعتی و دارای کار دائم طبقه کارگر، که بخش رهبری کننده طبقه کارگر است قابل اتکاء نیست.(3)
ادامه دارد.
 هرمز دامان
نیمه نخست آذرماه 98
یادداشتها
1-   در خصوص گرفتن قدرت سیاسی به وسیله اتحادیه های کارگری یعنی سازمان های صنفی طبقه کارگر( و ارتقاء این سازمان ها به سازمان سیاسی) می توان  به مبارزات طبقه کارگر لهستان و تجربه اتحادیه همبستگی در کسب قدرت سیاسی و نیز استحاله سیاسی آن اشاره کرد. شرایط اجتماعی- سیاسی ایران به کلی متفاوت است با شرایط لهستان. در صورتی که همانندی هایی پدید آید می توان در مورد آن صحبت کرد.
2-   نه از نقطه ماهیت خواست ها، بلکه از نظر شکل مبارزه، زیرا اگر طبقه کارگر با خواستهای خود در انقلاب شرکت کند، اما زیر رهبری طبقات دیگر رود، این امر نیز ربطی به ماهیت خواست های این طبقه  ندارد.
3-    نگاه کنید به مقاله تحلیل طبقاتی و جمعیت شناسی از خیزش آبان 98، نشریه آتش شماره 97 . در خصوص این مقاله و نیز برخی دیگر از نظرات آواکیانیست ها در مورد جنبش آبان در ادامه این مقالات صحبت خواهیم کرد.