۱۳۹۸ خرداد ۱۸, شنبه

درباره مبارزه دانشجویان علیه ارتجاع و امپریالیسم و رسوایی«کمونیسم کارگری» امپریالیستی(3)


درباره مبارزه دانشجویان علیه ارتجاع و امپریالیسم
و رسوایی«کمونیسم کارگری» امپریالیستی(3)

دعوای تروتسکیست ها با یکدیگر
 اکنون به نمونه هایی از جروبحث های  تروتسکیست- حکمتیست های کمونیسم کارگری یعنی تروتسکیست هایی که در دو حزب حکمتیست و حکمتیست - خط رسمی جمع شده اند با حضرات تقوایی و دوربری هاش بپردازیم.
رحمان حسین زاده لیدر حزب حکمتیست مقاله ای به نام «تز "اپوزیسیون، اپوزیسیون نشویم" راست روی افراطی است!»( 31 مه 2019) در رد نظرات تقوایی نوشته است. در این مقاله اشاراتی به برخی نکات شده که از نظر ما هم برای شناخت جریان تقوایی و هم خود حزب حکمتیست دارای اهمیت است. پس از بررسی این مقاله، به نظرات یکی از لیدرهای حزب حکمتیست- خط رسمی می پردازیم.
«راست روی» در کمونیسم کارگری
 حسین زاده در آغاز مقاله خویش چنین می نویسد:
«از مقطع تظاهراتهای گسترده و بزرگ دی ماه ۹۶ تا بحال رهبری حزب کمونیست کارگری ایران به نحو برجسته تر و لجوجانه بر تز راست روانه "اپوزیسیون، اپوزیسیون نشویم" میکوبد. معنی عملی این جهت گیری چیزی جز حرکت "همه با همی" با کل اپوزیسیون در مسیر سرنگونی جمهوری اسلامی نیست. این پافشاری راست و پوپولیستی در بطن شرایط پولاریزه سیاسی ای اتفاق میافتد...»
پس از نظر حسین زاده، رهبری حزب کمونیست کارگری از دی ماه سال 96 کارزارهای فریبنده خود را که مدت حدود 30 سال با آنها مانور می داد، یعنی آن خط تمایزی که ظاهرا بین طبقه کارگر و بقیه طبقات می کشید و کوچکترین اتحادی را بین طبقه کارگر و خرده بورژوازی و بورژوازی ملی(که آن را «اسطوره» می دانست) بر نمی تابید و بر همین مبنا هم کل جریانهای دیگر و از جمله کل جریان چپ«تا کنونی»(1) را جریان های بورژوایی می دانست، کنار گذاشته و از آن زمان به «نحو برجسته تر و لجوجانه بر تز راست روانه "اپوزیسیون، اپوزیسیون نشویم" میکوبد» و شعار«همه با همی» را می دهد.(2)
 به این  ترتیب و بر مبنای این نقد که یک تروتسکیست به تروتسکیست دیگر می کند، آن همه جار و جنجال بر سر«پوپولیسم» در جنبش چپ و آن استقلال دروغینی که حضرات کمونیسم کارگری ها همواره  وعده آن را به طبقه کارگر می دادند، و جهان بینی و خط ترتسکیستی خود را نماینده این استقلال می دانستند، تماما بر باد رفته و جای آن را خط «همه با همی» یعنی پوپولیسم و درهم شدن خطوط طبقات مختلف، که عملا تسلیم شدن به جهان بینی و خط بورژوایی است، گرفته است؛ و این حضرات که  الم شنگه ای بر سر نام بورژوازی ملی در ادبیات مارکسیست - لنینیست های خط سه و «اسطوره» بودن آن در جامعه ما به راه انداخته بودند، اینک با هر نیروی بورژوایی و البته به ویژه بورژوازی کمپرادور و سلطنت طلب سابق( چنانکه بر مبنای نظر حسین زاده هم خواهیم دید)حاضرند در یک «همه با همی»( و همچنانکه در ادامه مقالات خواهیم دید در یک«جبهه متحد» با بورژوازی بوروکرات - کمپرادور سلطنت طلب) برای سرنگونی حکومت اسلامی شرکت کنند.
اما گذاشتن نام« پافشاری راست و پوپولیستی» روی این خط ، نشانگر« اغماض» و«کم لطفی»!جناب حسین زاده است. زیرا این خط، «پافشاری روی راست» و «راست روی» در نیرویی که اصالتا جزو نیروهای مخالف بوده و در امر مبارزه  صداقتی داشته، نیست. این نیروی تروتسکیست، و البته  منصور حکمت، عزیز و دُردانه رحمان حسین زاده، در صدر آن، اساسا و از همان آغاز پادوی ارتجاعی ترین نیروها و امپریالیست ها بوده است. تنها در آغاز تلاش می کرده که ماهیت خود را بپوشاند و لو ندهد.
تروتسکیست ها و حکمت مبشر استقلال طبقه کارگر!؟
حسین زاده سپس به مسئله استقلال طبقه کارگر اشاره می کند که همواره ورد زبان تروتسکیست هاست، و البته منظورشان همانگونه که ما طی مقالات خود درباره آنها گفته ایم، خلاصه کردن مبارزات طبقه کارگر در مبارزه اقتصادی است که قاعدتا طبقه کارگر در آن تنهاست:
«اولین تجربه مهم برگرفته از انقلاب سال ۵۷ برای طبقه کارگر و کمونیستها این درس بدیهی بود که حتی در بطن جنبش عمومی برای سرنگونی یک رژیم مستبد و ارتجاعی، به مثابه صف مستقل و متمایز سیاسی، سازمانی و جنبشی باید عرض اندام کرد و مداوما فضای سیاسی را پولاریزه کرد و عرصه را بر نیروهای راست در مسیر سرنگونی و مدافع حفظ کاپیتالیسم تنگ کرد.»
 و آنگاه شروع می کند مشتی چرند سرهم کردن در مورد منصور حکمت:
 «پافشاری بر این درس و تجربه و حدادی کردن آن را در ابعاد تئوریک، سیاسی ، برنامه ای، استراتژی و تاکتیک و تحزب و سروسامان دادن به یک جنبش متمایز کمونیستی و کارگری آماده بکار که در بطن تحولات سیاسی و به ویژه در مقاطع حاد تعیین تکلیف سیاسی عرض اندام کند، قبل از همه و بیش از همه مدیون دیدگاه و حرکت مارکسیسم انقلابی و کمونیسم کارگری به رهبری منصور حکمت بوده و هستیم.»
اینها مشتی فریب و دروغ محض است که از جانب این تروتسکیست همچون گذشته به خورد هوادارانشان به ویژه در کردستان داده می شود.
 آنچه حکمت مروج و مبلغ آن بود نه استقلال «تئوریک، سیاسی، برنامه ای، استراتژی و تاکتیک و تحزب» طبقه کارگر و تدوین خط و مرزهای این طبقه با طبقه دیگر یعنی بورژوازی(زیرا از نظر حکمت و کمونیسم تروتسکیستی اش، طبقات دیگری در جامعه وجود نداشتند وهمه «اسطوره» شده بودند به جز بورژوازی کمپرادور یعنی طبقه نوکر امپریالیسم که تنها چیزی که حکمت نمی خواست، استقلال طبقه کارگر از جهان بینی و ایدئولوژی این طبقه  ارتجاعی بود) بلکه از یک سو استقلال ایدئولوژیک طبقه کارگر از مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم  یعنی جهان بینی خود طبقه کارگر و الحاق این طبقه به ایدئولوژی تخریب گر و منفور تروتسکیستی بود، و از سوی دیگر پیاده کردن برنامه های ایدئولوژیک - سیاسی امپریالیست ها در عمل  و تخریب مبارزه مستقلانه سیاسی طبقه کارگر.(3)
 شاهد مثال آنکه طبقه کارگر در طول این چهل سال اخیر هرگز نتوانسته استقلال تئوریک- سیاسی و تشکیلاتی ای را کسب کند، و به ویژه تا جایی که به حضرات تروتسکیست ها ربط می یابد، به وسیله آنها و یا رهبری آنها«در مقاطع حاد تعیین تکلیف سیاسی (که روشن نیست کدام مقاطع بوده اند!)عرض اندام کند».
تروتسکیست های«روشن بین» در مقابل تروتسکیست های تاریک اندیش
 حسین زاده سپس در نقد سران حزب کمونیست کارگری می نویسد:
« اکنون و درست سر بزنگاه طنز تلخ مساله اینست حزبی که خود را به آن سابقه و منصور حکمت منتسب میکند، آن هم خطاب به بخش مهمی از کمونیست کارگری های حکمتیست و چپ ها و کمونیستهای قاطع سرنگونی طلب در داخل و خارج اندرز میدهد، که "فرقه بازی" در نیاورید و "اپوزیسیون اپوزیسیون نشوید". صاف و ساده میگویند، "علیه راست شعار ندهید، شلوغ نکنید، فضا را به هم نزنید"، اجازه بدهید "همه با هم" رژیم را سرنگون کنیم. تازه آنوقت نوبت "شعار علیه راست ها میرسد". در تحولات سیاسی و قطبی شده این بار جامعه ایران، این خط مشی به شدت راست روانه نه از جانب صف چپ و کمونیست و به ویژه کمونیستهای کارگری روشن بین و نه از طرف نیروهای راست آگاه به منافع جنبشی و طبقاتی خود جدی گرفته نمیشود...»
 مواضع تروتسکیستی و ارتجاعی تقوایی که اکنون به فشرده ترین شکل خود در عبارت «اپوزیسیون، اپوزیسیون نشوید»(که منظور از آن این است که مخالف هر جریانی که می خواهید، بشوید، اما مخالف عملی نیروهای سلطنت طلب ارتجاعی وابسته به امپریالیسم غرب نشوید!) بیان شده و وی رابسی بیش از پیش رسوای عام و خاص کرده است، برآمده از ویژگیهای شخصی خودش و یا دیگر عناصر حزب «کمونیست کارگری» نیست، بلکه برآمده از مواضع حکمت و خود تقوایی است که در نظر و خط این دو( از همان نوشته های آغازین اتحاد مبارزان کمونیست و جزوات آنها) پنهان بود و اکنون «سربزنگاه» (4)آشکارا بیان می شود.
ممکن است که حسین زاده بگوید که «چرا ما که خود را منتسب به خط حکمت می کنیم به چنین  نظراتی نرسیده ایم».
به نظر ما، شما هم کمابیش پیرو همین نظرات هستید! تنها تفاوت شما با تقوایی این است که تقوایی باطن«تاریک اندیش» خود را هر چه بیشتر آشکار کرده و رسوایی دیگری به رسوایی های ببار آورده «تا کنونی» خود افزوده است، اما شما هنوز تلاش می کنید ماهیت واقعی خود را بپوشانید. ظاهرا شما «روشن بین»ترید و می دانید که مواضع تقوایی و حزبش موجب آن می گردد که کسی آنها را «جدی نگیرد». به این ترتیب، شما از ترس اینکه مبادا کسی در میان مخالفین حکومت شما را «جدی نگیرد» و هواداران خود را به ویژه در کردستان از دست بدهید، هنوز پیشه فریبکاری و دروغ را رها نکرده اید.  
آیا سلطنت طلبان و جمهوری خواهان وابسته به امپریالیسم نیروهای راست اپوزیسیون هستند؟
حسین زاده ادامه می دهد:
«نیروها و احزاب و سازمانهای رادیکال کارگری و کمونیستی که در تقابل و تمایز نیروهای راست اپوزیسیون هستند، "اپوزیسیون" آنها نیستند، به درست در تقابل جریانات راست و منزوی کننده آنها هستند...»
اینجا یکی از مهمترین مواضعی که بین حضرات حکمتیست ها مشترک است، بیان می شود: بورژوازی بوروکرات وابسته به امپریالیسم «اپوزیسیون راستی» (و نه نیرویی ارتجاعی) خوانده می شوند که باید «منزوی» شود. به عبارت دیگر بجای تعلق طبقاتی و سابقه آنها، واژه «اپوزیسیون راست» به کار می رود.
اما ای جناب تروتسکیست! اینها همان ارتجاع کریه سابق هستند که انقلاب 57 علیه حکومت پنجاه ساله آنها بود. طبقه ای که ایران را به  لجن خانه و ملک طلق امپریالیست های مرتجع غربی و در صدرشان دولت غارتگر و جنایتکار آمریکا تبدیل کرده بودند. همان سرمایه داران فراری، همان طبقه ای که گرد شاه سابق بود و استبداد سلطنتی بورژوازی بوروکرات - کمپرادور را اعمال می کرد و اینک بخشی از آنها پیرامون پسر وی گرد آمده اند و تمام هم وغمشان این است که به یاری امپریالیست ها به قدرت سیاسی برسند. زمانی که ما می گوییم که ریشه های شما با تروتسکیسم کمونیسم کارگری تقوایی مشترک است منظورمان چنین چیزهایی است. علت این است که آبشخور شما از جای واحدی است!
 از سوی دیگر، اینها طبقه و نیروی سیاسی ای هستند که هم اکنون از جانب امپریالیست ها پشتیبانی می شوند و در صورت تهاجم و تغییر حکومت اسلامی نخستین گزینه امپریالیستها برای تشکیل حکومت هستند و بنابراین کسی یا جریانی نمی تواند آنها را«منزوی» کند، همچنانکه کسی نمی تواند امپریالیسم آمریکا را«منزوی» کند.
معرفت یا مصلحت
سپس حسین زاده به  تحلیل علل اتخاذ این موضع از جانب سران حزب کمونیسم کارگری می پردازد:
 «اختراع و بکارگیری این تزپا درهوا از جانب رهبری حزب کمونیست کارگری ایران معرفتی نیست، بلکه در خدمت منفعت و مصلحت زمینی کنکرتی است.»
اینجا یک فریبکاری دیگر به وسیله حسین زاده صورت می گیرد. وی «معرفت» را از «مصلحت» جدا می کند با این نیت که بگوید ریشه های این مواضع در مواضع خود حکمت و خود این حضرات و به طور کلی تروتسکیسم، یعنی  دیدگاهی که در کشورهای زیر سلطه برای امپریالیست ها نوکر و مزدور تربیت می کند، نیست.
اما مصلحت و معرفت از یکدیگر جدا نیستند. مصلحت یا مفید طلبی هر طبقه ای (یا هر فردی) بر مبنای جهان بینی و معرفت یا شناخت آن طبقه و استراتژی آن برای تغییر جامعه صورت می گیرد. اگر در معرفت تقوایی هر گونه اتحاد با بورژوا- کمپرادورها ممنوع بود و باید همواره با آنها در تقابل می بود، خوب این باید خود را در مصلحت طلبی های وی هم نشان می داد. اما درست تقوایی و همپالگی هایش زمانی آتش می گیرند و کنترل خود را از دست می دهند که یکی از لبه های حمله دانشجویان متوجه مسیح علی نژاد و در حقیقت متوجه بورژوازی بورکرات - کمپرادور سلطنت طلب و نوکر امپریالیسم می شود.
و اما آن کدام منفعت و «مصلحت» است که باید مورد ملاحظه قرار گیرد. حسین زاده پس از شرح «راست روی» های حزب کمونیست کارگری بالاخره سراغ نیروهای وابسته به امپریالیسم می آید:
«اکنون و بعد از دی ماه ۹۶ قصد نزدیکی با ناسیونالیسم ایرانی پرو غرب، عمدتا حول و حوش رضا پهلوی و عناصر نزدیک به آن را با همین تز "اپوزیسیون، اپوزیسیون نمی شویم"توجیه می کنند. مساله این نیست، به طور کلی و عمدتا در شرایط عادی ناسیونالیسم پروغرب و "حقوق بشر کورش" را نقد نمی کنند، یا دلخوشی از آنها دارند(اگر دلخوشی از آنها نداشتند که اینگونه از شعارهای دانشجویان برافروخته نمی شدند و «سر بزنگاه» خود را لو نمی دادند!)، بلکه تلاش برای این نزدیکی با راست پرو غربی به این محاسبه گری سطحی و راست روانه متکی است، که فکر میکنند، در محاسبات "آلترناتیو سازی" آمریکا و غرب بخشهایی از اپوزیسیون راست پروغربی خواهان "براندازی" در بورسند. پس لازم دیده اند همگامی با "اپوزیسیون راست برانداز" داشته باشند. لازم می بینند، حلقه ارتباطی با آنها را بیابند. تقلای ماههای اخیر لیدر حزب کمونیست کارگری ، تحت نام "دیپلماسی کمونیستی" و تایید دیدار عنصردلالی مثل مسیح علینژاد با وزیرخارجه دست راستی ترین دولت تاکنونی آمریکا و...در خدمت این هدف زمینی است که بلکه رهبری حزب کمونیست کارگری در معادلات "آلترناتیو سازی" مورد نظر آمریکا و غرب و "اپوزیسیون راست" مورد توجه قرار گیرد. بلکه خانم علینژاد دلال و کارچاق کن به لابی آنها هم در کاخ سفید و نزد رضا پهلوی تبدیل شود. دیدارهایی را برای شخصیتهای رهبری حزب با مامورین دست چندم کاخ سفید و البته در "سورپرایزی" شاید با خود "جناب پمپئو" ترتیب دهد و به این ترتیب مسیر "دیپلماسی کمونیستی" با دولت آمریکا و سران اپوزیسیون راست هموار شود.»( عبارت داخل پرانتز از ماست)
می بینیم که آنچه ما از حدود بیش از ده سال پیش از این، آغاز به نقد مفصل آن نمودیم و از وابستگی عملی این جریان به نیروهای سلطنت طلب و جمهوری خواه هوادار امپریالیسم سخن گفتیم، اکنون آشکارا و به روشنی، از سوی یکی از افرادی که سالها در این جریان بوده، در مورد اهداف و اعمال آن بیان می شود.
فریبکاری حسین زاده در این است که وی این امر را تازه می بیند. در حالیکه برقراری چنین پیوندی، برای کسی که نظرات آنها را از همان آغاز فعالیت شان دنبال کرده باشد، به هیچوجه تازگی ندارد و تعجب آور هم نیست. علت این است که ریشه های چنین «دیپلماسی»  و اعمالی در اندیشه و خط تروتسکیستی آنها(و کلا جریانهای تروتسکیستی که خدمتگزار امپریالیست ها هستند) و در نظرات تئوریک - سیاسی منصور حکمت  و تقوایی  از همان آغاز نهفته بوده است، و حتی پیش از این هم می شد در حضور آشکار تروتسکیست ها در برنامه های مشترک با سلطنت طلبان(روابط پشت پرده و پنهانی آنها جای خود دارد) و ناز و عشوه های آنها برای یکدیگر دید.
 در بسط بیشتر گفته های خود، حسین زاده چنین ادامه می دهد:
«لابلای سخنرانیها و مصاحبه های لیدر حزب و "قطعنامه اخیر دفتر سیاسی شان" به روشنی می بینید که این راست روی بی پرده را به این شکل برای صفوف خود قابل توجیه کرده اند، که "آنها تنها حزب چپ و رادیکال هستند در پایین جامعه موقعیت شان محکم است"، الان نوبت آن است در بالا هم جزو بازیگران سیاسی به حساب آورده شوند. اگر به این طریق به قدرت نزدیک شوند، برنامه های انقلابی خود را فراتر از چارچوب "آلترناتیوسازی مورد نظر آمریکا و غرب و اپوزیسیون بورژوایی" اجرا میکنند و به این منظور بعد از "سرنگونی جمهوری اسلامی تازه نوبت قطبی کردن و منزوی کردن اپوزیسیون راست میرسد". این محاسبه گری سطحی و اپورتونیستی مبنای چنین راست روی افراطی است.»
در شرح حسین زاده از برنامه های حزب کمونیست کارگری، فرو رفتن آشکارا در چنین منجلابی، یک برنامه تاکتیکی است که وی آن را نوعی «محاسبه گری سطحی و اپورتونیستی و مبنای راست روی افراطی» این حزب می داند. حال آن در واقع، این تاکتیک نیست،بلکه یک استراتژی سیاسی است؛ و اکنون موضعی که دانشجویان گرفته اند و علی نژاد را نماد ارتجاع خوانده اند، آنها را به اجبار سوی آن رانده که مواضع واقعی خود را بی پرده تر و دریده تر از پیش آشکار کنند.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم خرداد 98
یادداشتها
1-   تکیه کلام دارودسته های تروتسکیست حکمتی که در مورد کل چپ، اما اساسا یا بیشتر در مورد مارکسیست - لنینیست ها و مائوئیست ها، به کار می رفت؛ زیرا به هر حال، اینها نیز خود عقبه ای داشتند که برخی از آنها تلاش می کردند آن را در خط سلطانزاده که با چنین خطوط وابسته به امپریالیستی بیگانه بود، و همچنین برخی افراد تروتسکیست نشان دهند.
2-   چنانکه ما در مقالات گوناگون و از جهات گوناگون در مورد لیدر اصلی این جریان یعنی منصور حکمت صحبت کرده ایم، مبارزه این جریان با پوپولیسم و خط و مرز با دیگر طبقات، همواره فریبکارانه و  دروغین بوده است. دروغین بودن آن، از همان آغاز در نظر و خط حکمت که آبشخور همه جریان های کمونیسم کارگری از جمله جناب حسین زاده و تروتسکیست های حکمتیست - خط رسمی است، نیز قابل ردیابی است. ضمنا اگر بخواهیم زمانی برای بیرونی و برجسته شدن بیشتر این خط بیابیم، باید آن را از زمان «بهار عربی» که بار دیگر نادرستی تزهای تروتسکیستی در مورد انقلاب سوسیالیستی را ثابت کرد، بدانیم.  نگاه کنید به مقاله نگارنده با نام تضادهای کنونی جهان و نظرات تروتسکیستی، بخش سوم که با نام پوپولیسم کمونیسم کارگری در مرداد 91 نوشته شده است.
3-   در این مورد نگاه کنید به مقالات نگارنده زیر نام نگاهی به نظرات اسطور شناسان اقتصاد ایران به ویژه بخش اول- قسمت دهم که به رابطه نظریات ترتسکیستی حکمت با امپریالیست ها می پردازد. در آن بخش ها آمده است که «اسطوره» کردن بورژوازی ملی برای پاک کردن چهره بورژوازی کمپرادور وابسته به امپریالیسم و حذف آن از ادبیات چپ است.
4-   چندان هم این« سر بزنگاه» نیست. مواضع حکمت از همان زمان حمله نخست امپریالیسم آمریکا به افغانستان«تابلو» بود و نشان می داد که این عنصر سرتا پا فریب و دروغ تا چه حد خود فروخته و وابسته به امپریالیست های غربی است. مواضع کنونی حضرات حزب حکمتیست و حزب حکمتیست - خط رسمی در مورد احتمال تجاوز امپریالیسم آمریکا به ایران(و کلا نظریات این جریان ها در مورد امپریالیسم) نیز در همان چارچوبی است که نظرات حکمت و کمونیسم کارگری قرار داشته و دارد. هم در همین مقاله و هم  بیشتر در ادامه مقالات مستقلی که با نام فتنه گری امپریالیسم آمریکا در خاورمیانه نوشته شده است، به ریشه های مشترک و هم سنخی نظرات آنها با تقوایی و حزبش که زمینه ساز آمدگی آنها برای هر گونه کنار آمدن با کمپرادورها و امپریالیست هاست، اشاره خواهد شد.

۱۳۹۸ خرداد ۱۶, پنجشنبه

درباره مبارزه دانشجویان علیه ارتجاع و امپریالیسم و رسوایی«کمونیسم کارگری» امپریالیستی(2)




 


 درباره مبارزه دانشجویان علیه ارتجاع و امپریالیسم

و رسوایی«کمونیسم کارگری» امپریالیستی(2)
تضاد در طرح مسئله
نخست در مسئله «اپوزیسیون، اپوزیسیون نباید شد!» دقت کنیم. این عبارت حاوی یک تضاد است. تضاد آن این است که اپوزیسیون تنها در مقابل قدرت حاکم یعنی در واقع طبقه یا طبقات حاکم یا پوزیسیون، حالت اپوزیسیون را دارد. به عبارت دیگر، هر نیروی دیگری در اپوزیسیون تنها زمانی اپوزیسیون است که مخالف طبقه یا طبقات حاکم بر قدرت باشد و تنها زمانی که مخالف طبقات حاکم است، می تواند اپوزیسیون باشد.
 بنابراین مخالفت و مبارزه با نیروی دیگری که قدرت سیاسی را در دست ندارد، اپوزیسیون آن نیرو شدن نیست، بلکه مبارزه ای است درون خود اپوزیسیون(1)یعنی مبارزه یک نیروی مخالف قدرت حاکم با نیروهای مخالف دیگری که قدرت سیاسی را ندارند؛ و یا اینکه مسئله وارونه است و آن نیرو ویژگی های معینی دارد که وی را از مخالف قدرت حاکم بودن بیرون می آورد و به معنایی، اگر چه نه مستقیم اما نامستقیم، به قدرت سیاسی حاکم  وصل می کند.
قدرت طبقات حاکم نیز صرفا سیاسی نیست بلکه در عین حال اقتصادی نیز هست. در کشورهای زیر سلطه امپریالیست ها، قدرت سیاسی و اقتصادی طبقات حاکم، به واسطه ویژگی وابسته و زیر سلطه بودن این کشورها، با برنامه های امپریالیست ها گره خورده است و این مسئله بر چگونگی نیروهای موافق و مخالف قدرت حاکم تاثیر می گذارد. پایین تر به این موضوع باز می گردیم.
تضادهای درون نیروهای مخالف قدرت حاکم
اما هیچ اپوزیسیونی نیست که درونش تضاد نباشد. خواه یک حزب تنها باشد، خواه جبهه متحدی از احزاب و خواه احزابی و سازمان هایی که میانشان اتحادی وجود ندارد و هر کدام  برای خود و تک و تنها با قدرت حاکم مبارزه می کنند. تضادهای درون نیروهای مخالف قدرت حاکم، نشانگر تضاد منافع میان طبقات گوناگونی مانند بورژوازی، خرده بورژوازی، دهقانان و طبقه کارگر است که این احزاب بیانگر منافع آنها هستند؛ جدا از اینکه تمامی طبقات در این نیروها نماینده سیاسی داشته باشند و یا نداشته باشند و منافع تمامی طبقات در این نیروها بازتاب یابد، یا نیابد.
اساس این اختلافات بر سر تضادهای اساسی جامعه است. این اختلافات، خواه درون یک حزب، خواه درون جبهه متحدی از احزاب طبقات گوناگون و خواه درون احزابی که با هم متحد نیستند و هر کدام سازی می زنند، وجود دارد یا بازتاب می یابد. این تضادها هم منجر به مبارزات  دامنه داری میان این احزاب و سازمان ها می گردد. بر این مبنا، درون نیروهای مخالف، جدا از وحدت و یا اتحادهایی که وجود دارد، مبارزاتی و یا تلاش هایی برای منفرد کردن نیروهای معینی نیز وجود داشته و دارد و این امری عادی است.
دو نوع تضاد و وابستگی آنها به یکدیگر
روشن است که در این جا دو نوع تضاد حاکم می شود: یکی تضاد طبقات و نیروهای مخالف به عنوان یک کل با قدرت حاکم؛ و دیگری تضادهای درون خود طبقات یا نیروهای مخالف.
اگر از این امر بگذریم که این تضادها در یکدیگر نفوذ می کنند، بر یکدیگر تاثیر می گذارند و یا تبدیل به یکدیگر می شوند، و همین امور هم  موجب وحدت بخش هایی از مخالفین قدرت حاکم و موافقین قدرت حاکم یا تغییر جایگاه آنها می گردد، روشن است که یکی از تضادها، یعنی تضادهای بین مخالفین قدرت حاکم و قدرت حاکم و هواداران آن اساسی است، و دیگری یعنی تضادهای درون نیروهای مخالف، نسبت به این تضاد، نقش جانبی و مکمل دارد. به بیانی دیگر، به وسیله تضاد اساسی تعیین می شود و دامنه، ژرفا و اهمیت  آن، نسبت و یا در رابطه با آنچه تضاد اساسی است، مورد سنجش قرار می گیرد .
 مبارزات با قدرت حاکم نیز بدون مبارزات درون مخالفین این قدرت نمی تواند به درستی پیش رود و به هدف طبقاتی که در این مبارزه هستند، نائل آید. زیرا همچنان که گفتیم در اینجا تضادهای زیادی پیرامون منافع طبقات گوناگون(مثلا میان طبقه کارگر و دیگر طبقات مخالف نظام حاکم) وجود دارد. تضادهایی که از چگونگی نظرات بر سر دوستان و دشمنان انقلاب، رهبری، برنامه، استراتژی و تاکتیک مبارزه تا شیوه های سازماندهی و مبارزه  در زمینه های مختلف سیاسی، فرهنگی و نظامی و اینکه بالاخره چه نوع سازمان حکومتی باید به جای قدرت کنونی بیاید را، در بر می گیرد. بدینسان، مبارزه درون نیروهای مخالف، خود بخشی از مبارزه با طبقات حاکم است و یا به بیانی دیگر چگونگی مبارزه با قدرت حاکم به ناچار درون نیروهای مخالف بازتاب می یابد.
 برای نمونه دفاع از مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و چگونگی انطباق آن با شرایط ویژه ایران، با مبارزه همه جانبه و بی امان با اپورتونیسم، رویزیونیسم و تروتسکیسم درون جنبش طبقه کارگر گره خورده است.  این دفاع و انطباق، خود بخشی از مبارزه با طبقات و قدرت حاکم و امپریالیست هاست و بدون آن، مبارزه با قدرت حاکم و نظام حاکم نمی تواند پیش رود. مبارزه مذکور می تواند از نفوذ جهان بینی خرده بورژوازی، بورژوازی، خواه ملی و خواه بوروکرات- کمپرادور و امپریالیستی درون جنبش طبقه کارگر و وابسته کردن این طبقه به برنامه های آنها جلوگیری کرده و استقلال طبقه کارگر را از جوانب گوناگون حفظ و نگهداری نماید.
از سوی دیگر، در تحلیل از تضادهای اساسی و دوستان و دشمنان انقلاب این مسئله مهم است که کدام طبقه در نیروهای مخالف طبقات حاکم به هر طبقه دیگری نزدیک تر است و کدام نیرو دورتر. روشن است که در مورد طبقه کارگر باید گفت که دهقانان، لایه های زحمتکش خرده بورژوازی و در شرایط معینی بورژوازی ملی، می توانند از نزدیکترین تا دورترین متحدین را تشکیل دهند.
دو ارتجاع و نقش امپریالیست ها
 یکی از ویژگی های حال حاضر نیروهای مخالف قدرت حاکم در ایران این است که در میان آنها، نیروهایی یافت می شوند که در حالیکه با طبقات حاکم در قدرت کنونی تضاد دارند، اما در تحلیل از تضادهای اساسی جامعه و دوستان و دشمنان انقلاب، خود دشمنان انقلاب به شمار می آیند.(2) از این امر بر می آید که نه تنها اتحادی بین طبقه کارگر و یا طبقات خلقی با این طبقات و سازمان های آنها نمی تواند صورت گیرد، بلکه در عین حال باید با آنها مبارزه شود. گرچه این مبارزه در شرایط معین ایران، و به این دلیل که این مخالفین از دیدگاه معینی قدرت سیاسی را در دست ندارند، ویژگی هایی پیدا می کند.
به دیگر سخن، در شرایط خاص ایران، ما با دو ارتجاع اصلی طرف هستیم. یکی ارتجاع حکام جمهوری اسلامی و دیگری ارتجاع سلطنت طلب و جمهوری خواه هوادار امپریالیسم.
این هر دو ارتجاع، هر کدام به نوعی به وسیله امپریالیست ها که دشمنان اصلی خلق ما هستند، پشتیبانی می شوند. هر دو طبقه ای به نام بورژوازی بورکرات - کمپرادور وابسته به امپریالیسم را می سازند. یکی از این دو یعنی طبقه بورژوازی بوروکرات - کمپرادور حاکم بر جمهوری اسلامی، از نظر سیاسی و فرهنگی کهنه گرا و قرون وسطایی است، و دیگری یعنی سلطنت طلبان مرتجعی که قدرت سیاسی را از دست داده است، شبه مدرن است.
از نگاه امپریالیست ها، آنکه قدرت دارد، تماما باب میل آنها نیست؛ اما چون این نیرو، قدرت سیاسی را در دست دارد، آنها به ناچار با آن کنار آمده و ممکن است که تا جایی که منافع آنها پیش رود و به مانعی جدی و اساسی بر نخورد، باز هم کنار بیایند. دیگری یعنی سلطنت طلبان و جمهوری خواهان هوادار امپریالیسم در حالیکه باب طبع امپریالیست ها هستند، اما قدرت سیاسی را ندارند.
جابجایی این دو طیف از طبقه ای واحد با یکدیگر و تبدیل حکومت کنونی به حکومتی باب طبع امپریالیست ها، امری است که از نظر امپریالیست ها به سادگی ممکن نیست. جنگ هم که این چند وقت صحبتش بوده و هست، آغازش شاید آسان باشد، اما پیش بینی پایان آن و یا اساسا پایان دادنش چندان آسان نیست. برای همین آنها ترجیح داده اند که در عین پیشبرد منافع اساسی خود و به شیوه های کجدار و مریز به وسیله همین حکومت کنونی، در عین حال آن را منکوب و مقید به تمامی اوامر خود سازند و تنها در صورت امکان و بروز حداقل خطرات، آن را براندازند و به جای آن سلطنت طلبان ویا جمهوری خواهان هواخواه خود را بیاورند.
 به این ترتیب و در تحلیل نهایی، از دید امپریالیستها، انتخاب بین ارتجاع سابق و ارتجاع کنونی، انتخاب بین دو نوکر است؛ یکی تمام عیار و دیگری عجالتا«نیمه عیار».
سلطنت طلبان و جمهوری خواهان وابسته به امپریالیسم
اکنون به سلطنت طلبان و جمهوری خواهان نوکر امپریالیست ها توجه کنیم:
این نیروها در شرایط کنونی ایران، در صف مخالفین حکام جمهوری اسلامی قرار دارند. اما اینها طبقه ای هستند که خود بخش دشمنان را در تضادهای اساسی خلق با ارتجاع مذهبی( سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور فئودال مسلک و طرفدار سیستم حکومتی قرون وسطایی ایران) و امپریالیست ها (که این جریان ها نمایندگی منافع آنها را به عهده دارند) تشکیل می دهند؛ اگر چه ظاهرا و در حال حاضر،حضورشان در این تضاد جانبی است.
 بر چنین مبنایی، این گونه نیست که چون اینها در صف مخالفین حکومت کنونی قرار دارند، پس بین طبقات مخالف خلقی یعنی طبقه کارگر، دهقانان، خرده بورژوازی و بورژوازی ملی، با این سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور ارتجاعی سابق، می تواند اتحاد یا ائتلاف هایی به وجود آید.(3)
باید توجه کرد که خواه ارتجاع حاکم کنونی یعنی حکام جمهوری اسلامی و خواه ارتجاع پیشین، هر دو وابسته به امپریالیسم (یکی عمدتا اقتصادی و دیگری همه جانبه) هستند. اما میان این دو ارتجاع، تضاد وجود  دارد. مشکل یکی از این دو این است که به طور کامل باب طبع امپریالیسم نیست. مشکل دیگری این است که قدرت سیاسی را در دست ندارد.
اختلاف دو ارتجاع
 از دید این نوکران، دعوا یا در واقع رقابت بر سر این است که چه کسی بهتر می تواند نوکر امپریالیست ها باشد. یکی قدرت سیاسی را دارد و این خود مزیتی است برای مانور های گوناگون دادن و مجبور کردن امپریالیست ها به پذیرش آنها و امکان دادن بقای آنها در قدرت؛ و دیگری همان نوکری است که امپریالیست ها، میل آن را دارند که وی را نماینده منافع خود کنند؛ زیرا خیال خود را با تسلط این نوکر اخیر بر قدرت سیاسی تا حدود زیادی راحت می کنند.
پس اینجا جدال بین دو نوکر ارتجاعی است. و اینکه یکی از این دو نوکر یعنی سلطنت طلبان و جمهوری خواهان هوادار امپریالیسم، در صف مخالفین دیگری است- مخالفینی که خود این طبقه ارتجاعی  با آنها تضادهای اساسی و ژرفی دارد و به اصطلاح می خواهد سر به تن هیچ کدامشان، از طبقه کارگر گرفته تا بورژوازی ملی، نباشد - اساس مسئله را تغییر نمی دهد.  
اینجا تنها تضادهای عمده و غیرعمده و تبعیت تضادهای غیر عمده از تضاد عمده وجود دارد. یعنی چنانچه ما با ارتجاع حاکم و استبداد مذهبی کنونی درگیر باشیم و تضاد با اینها عمده باشد، تضاد با امپریالیسم، در چارچوب ارتباطات این حکومت با امپریالیست ها (یعنی در حال حاضر عمدتا اقتصادی) طرح می شود. در صورتی که تضاد با امپریالیستها عمده شود، تضاد با تمامی نوکران آنها نیز در چارچوب تضاد و مبارزه با امپریالیسم  طرح می شود.  
فرض کنیم که امپریالیستها به ایران حمله کنند. در آن صورت سلطنت طلبان و جمهوریخواهان نوکر امپریالیسم، جایگاه خود را به عنوان دشمنان اصلی انقلاب، عمده می کنند.  زیرا آنها به عنوان نوکران و خدمتگزاران امپریالیسم، از سمت ظاهرا اپوزیسیونی خود در قبال قدرت حاکم در می آیند و جزیی از ساز و کار در حال اجرای برنامه های امپریالیست ها می شوند.
به عبارت دیگر، درست است که به دلیل استقلال نسبی سیاسی و فرهنگی نظام حاکم، سلطنت طلبان و جمهوری خواهان نوکر صفت، در قدرت حاکم نیستند، اما اینها کماکان نماینده  دشمنان اساسی انقلاب در تضادهای اساسی جامعه، یعنی تضاد خلق و امپریالیسم هستند؛ و بنابراین از نگاه معینی یا خود دارای نوعی ارتباط با قدرت حاکم( از طریق نوکری امپریالیست ها، و تا جایی که امپریالیست ها با نظام حکومتی در حال بده بستان اقتصادی و بند و بست های سیاسی هستند، در همین چارچوب  نیز بین سرمایه داران سابق و سرمایه داران کنونی نیز بده بستان هایی صورت می گیرد) هستند، یا برعکس، در صدد براندازی آن با تهاجم به ایران هستند.
 در حقیقت، ارزیابی نقش سلطنت طلبان و جمهوری خواهان نوکر امپریالیسم، بدون خود امپریالیست ها ارزش چندانی ندارد. اگر امپریالیست ها با همین نظام کنونی به گونه ای استراتژیک کنار بیایند، یا سلطنت طلبان اهمیت موجودیت خود را از دست می دهند و یا اینکه با سازش های که بین امپریالیسم و سران نظام کنونی صورت می گیرد، در سرمایه داران بورکرات - کمپرادور حاکم تحلیل می روند. یعنی به جزیی از قدرت حاکم تبدیل می گردند. اگر تجاوز صورت بگیرد و رای امپریالیست ها آن شود که این نوکران را سرکار آورند ، وضع همان گونه می شود که گفتیم. یعنی تضاد خلق و امپریالیسم جایگاه نخست را بدست می آورد و اینها نیز در این چارچوب، نقش اساسی خود یعنی دشمنان انقلاب بودن را به گونه ای عینی کسب می کنند.   
یک نتیجه گیری
بنابراین گفتن این که «اپوزیسیون اپوزیسیون نشوید» یک سفسطه است. زیرا پرسش این است که دانشجویان، اپوزیسیون کدام اپوزیسیون شدند؟ آیا آنها اپوزیسیون  نمایندگان جریانهای بورژوازی ملی یعنی جبهه ملی، نهضت آزادی، ملی- مذهبی ها شده اند؟ آیا اپوزیسیون نمایندگان طبقه خرده بورژوازی شده اند؟
 خیر! آنها اپوزیسیون امپریالیست ها و نوکرانشان( و یا هر شخص و سازمانی که به سلک نمایندگان آنها در آمده باشد) شده اند. آنها نیز اپوزیسیون نیستند، بلکه یا خود قدرت حاکم هستند، یعنی تا آنجا که بحث از سازش امپریالیستها با نظام کنونی طرح است و یا پشتیبانی چهل ساله آنها از این نظام برای اینکه منافع آنها را پیش برد؛ و یا اینکه می خواهند با براندازی این قدرت، قدرتی مطلقا باب طبع خود بر سرکار آورند.
در هر دو صورت، با توجه به اینکه تضاد با امپریالیست ها و بدست آوردن استقلال اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، جزو تضادهای اساسی جامعه به شمار می آید، امپریالیست ها به عنوان پوزیسیون در این بحث مطرحند، نه به عنوان اپوزیسیون. هر چند که در شرایط مشخص ایران و با توجه به وجود دو ارتجاع  کنونی و سابق و مخالفت نسبی امپریالیست ها با قدرت حاکم، در ظاهر این گونه به نظر می رسد که امپریالیست ها و به ویژه سلطنت طلبان نقش اپوزیسیون را دارند.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه نخست خرداد 98
یادداشتها
1-   از این پس به جای این واژه و واژه پوزیسیون، بیشتر و به تناوب، واژهای گوناگون فارسی، از جمله مخالفین قدرت حاکم را به جای اپوزیسیون، و قدرت حاکم و موافقین یا هواداران قدرت حاکم را به جای پوزیسیون به کار می بریم، و تنها در موقعی که همان واژه ها بهتر باشد، از آنها استفاده می کنیم.
2-  البته این امری است که به دلیل درهم شدن و پیچیدگی تضادها ممکن است در بسیاری دیگر از کشورها پدید آید و شاید نتوان آن را یک ویژگی شمرد.
3-   گفتنی است که در شرایطی که تضاد بین خلق و دو امپریالیسم مطرح است، وضع فرق می کند. در آن صورت، برای نمونه، در صورتی که امپریالیسم روس به ایران حمله کند و یا برعکس امپریالیسم آمریکا به ایران حمله کند، میتوان بطور مشروط با هواداران امپریالیسم دیگر، به شرط آنکه عملا با امپریالیسم مهاجم مبارزه کنند، وارد ائتلاف هایی شد. اما اکنون ما از چنین شرایطی به دوریم و بحث آن را باید به شرایطی واگذار کرد که واقعا به وجود آید.

 




۱۳۹۸ خرداد ۱۱, شنبه

درباره مبارزه دانشجویان علیه ارتجاع و امپریالیسم و رسوایی«کمونیسم کارگری» امپریالیستی(1)


درباره مبارزه دانشجویان علیه ارتجاع و امپریالیسم
و رسوایی«کمونیسم کارگری» امپریالیستی(1)

مبارزه دانشجویان علیه حجاب اجباری
در روز 23 اردیبهشت ماه سال جاری گردهمایی و تظاهراتی به وسیله دانشجویان دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران در محوطه دانشگاه صورت گرفت. این گردهمایی در اعتراض  به طرحی بود به نام «طرح حجاب و عفاف» که قرار است در دانشگاهها اجرایی شود. اعتراض دانشجویان صرفا در حد مخالفت با حجاب اجباری باقی نمانده و شعارهایی که دادند چنین محدوده ای را پشت سر گذاشته و به مسائل کارگران و طبقات گوناگون مردم و تضادهای اساسی جامعه ایران کشیده شد.
 این گردهمایی و اعتراض دانشجویی در شرایطی برگزار شد که  دستگاههای امنیتی و پلیسی روی دانشگاهها نیروی ویژه ای را متمرکز کرده اند و می خواهند به هر رو که شده دانشجویان نتوانند آنچنان که باید و شاید در جنبش دموکراتیک جاری فعالیتی اساسی داشته باشند و نقش شایسته و پیشرویی را بازی کنند. آنها به خوبی می دانند که دانشگاه، دانشجو  در ایران  چه نقش سترگی را در ارتباط با جنبش های انقلابی پیش از انقلاب، انقلاب 57  و جنبش های پس از سالهای 70 داشته و چه نقشی را می تواند در ارتباط با جنبش کنونی و به ویژه در ارتباط با طبقه کارگر و زحمتکشان داشته باشد.
در واقع، آنها در 18 تیر 78 با ریختن نیروهای خود به دانشگاهها و مغول وار ضرب و شتم کردن دانشجویان تلاش کردند از دانشجویان و دانشگاهها چنان زهر چشمی بگیرند که آنها تا مدتها، دیگر هوس مبارزه کردن به سرشان نزند. از آن زمان تا کنون که بیست سال می گذرد، دستگاههای اطلاعاتی- امنیتی حاکم به شیوه های گوناگون دانشجویان را زیر فشارهای چند جانبه قرار دادند. از محرومیت موقت از تحصیل تا محرومیت دائمی،  از بازداشت ها و زندان های کوتاه مدت تا دراز مدت، از شکنجه تا کشتن. این دستگاهها تلاش کردند که  دانشگاهها را تبدیل به موسسات پلیسی تمام عیاری کنند و استاد و دانشجو را زیر کنترل خود درآورند، به این امید که بتوانند دانشگاهها را به سکوتی تاریخی بکشانند و خیال خود را از بابت دانشجو و استاد و دانشگاه راحت کنند.
آنها تا حدودی در این کار موفق شدند. زیرا دانشگاهها با فضای پلیسی که دستگاه امنیتی نظام حاکم از درون و بیرون ایجاد کردند، تا حدودی دچار ضعف، اختلال و کندی حرکت شدند. فضای مزبور از درون، با تلاش در تغییر بافت دانشجویان به وسیله راندن افراد وابسته به ارگان ها، سازمان ها و بنیادهای وابسته به حکومت و کلا دانشجویان مذهبی وفادار به خودشان به درون دانشگاه صورت گرفت و از بیرون  به وسیله فشارهای مداوم سپاه پاسداران، بسیجی ها و نیروهای لباس شخصی منسوب به این ارگانها.
 همچنین، این ضعف، اختلال و کندی حرکت، با حضور و تبلیغات جریان های منسوب به اصلاح طلبان در دانشگاهها و میان دانشجویان تشدید می شد که از سالهای خرداد 76 تا  دی ماه 96 که دانشجویان شعار«اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا» را سر دادند، تقریبا جریان مسلط بودند.
اما پیروزی دستگاههای امنیتی نظام تنها تا حدودی بود. دانشجویان، خواه درون دانشگاهها و موسسات عالی و خواه بیرون از دانشگاه، دسته دسته به  طبقات مبارز پیوستند و در جنبش های 88 و 96 و نیز بسیاری از گردهمایی ها و تظاهرات ها نقش قابل توجهی را از نظر آگاهی بخشیدن به مردم و تشویق آنها به پیشروی بازی کردند. بخش هایی از آنها که هوادار طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان  زیر ستم بودند(و هستند) در مبارزات این طبقه، از جمله در روز کارگر و یا روز آموزگار امسال که منجر به بازداشت تعدادی از آنها نیز شد، پنهان و آشکار به آن پیوستند و تلاش کردند نقش بزرگ خویش را در بالا بردن سطح آگاهی طبقاتی این طبقه اجرا کنند.با توجه به نکات بالاست که این گردهمایی اهمیت والایی می یابد.
شعارهایی که در این گردهمایی داده شد، نیز بسیار ریشه ای(رادیکال) بودند. دانشجویان هم چنانکه شایسته لایه های پیشرو جامعه  است، نگذاشتند که شعارها صرفا در چارچوب مبارزه با حجاب اجباری باقی بماند. آنها شعارها را گسترش داده و به مسائل مهم و اساسی جامعه کشاندند و بین مبارزه خود علیه حجاب اجباری با مسائل و مبارزات دیگر وحدت و هماهنگی ایجاد نمودند.
 توجه به این شعارها نشان می دهد که دانشجویان در اساس دو جبهه را نشانه گرفته بود: جبهه ارتجاع و جبهه امپریالیسم.
مهمترین شعارهایی که در ارتباط با ارتجاع حاکم بود، عبارت بودند از: «دانشگاه پول گردان، ستم علیه زنان»،«دانشجو می میرد، ذلت نمی پذیرد»،«بیکاری، بیگاری، حجاب اجباری»، حجاب اختیاری، حق مسلم ماست» و «نان، کار، آزادی، حجاب اختیاری» و بالاخره شعار بسیار مهم«علی نژاد و ارشاد، ارتجاع و انقیاد» که پایین تر درباره آن صحبت خواهیم کرد. شعارهایی نیز در چارچوب همین این دیدگاه بر پلاکاردهایی به رنگ سرخ دیده می شد.
 نظام، برای مقابله با این گردهمایی کارهایی را که در شرایط فعلی از دستش برمی آمد، انجام داد. از ضرب و شتم تا لشکرکشی های کلیشه ای همیشگی اش از بیرون محوطه دانشگاه. دستگاه پلیسی و امنیتی که به دانشجویان اجازه نمی دهد بیرون بروند و اگر آنها را در گردهمایی و تظاهرات کارگران، آموزگاران یا دیگر لایه های زحمتکش جامعه یافت، بازداشت و زندان می کند، دستگاهی که به غیر از دانشجو اجازه نمی دهد کسی به دانشگاه وارد شود، خود گروه گروه  افرادی را که دانشجو نبودند، به دانشگاه وارد می کند تا رعب و وحشت در دل دانشجویان ایجاد کند.
 اما ارتجاع دیگر نمی تواند به تیرماه 78 برگردد و گرچه تلاش می کند که دانشگاهها را در کنترل همه جانبه خود داشته باشد، اما دیگر توانا نیست وضعی مانند تهاجم تیرماه 78 به وجود آورد. وضع به واسطه به هم خوردن تعادل نیروهای اجتماعی و نیز شرایط ویژه پس از دی 96 تا حدود زیادی متفاوت شده و اعمالی این چنین می توانند نقطه آغاز یک شورش عمومی در شهر گردد. بنابراین ارتجاع و دستگاه پلیسی و سپاه و بسیج اش از شیوه هایی دیگر استفاده می کنند.
یک شعار ضد ارتجاع و انقیاد
برگردیم به شعار مورد بحث ما یعنی «علی نژاد و ارشاد، ارتجاع و انقیاد» و شعار دیگری با این عبارات که مسیح علی نژاد را هدف گرفته است.
 مسیح علی نژاد، در گذشته وابسته به اصلاح طلبان بود، اما با چرخش هایی در گرایش های سیاسی اش، وابسته به سلطنت طلبان و جمهوری خواهان هوادار امپریالیسم آمریکا و غرب گردید و اینک نماینده و نماد این نیروها شده است. مبارزه وی و دسته وی با حکومت کنونی و برای رفع حجاب اجباری و حقوق زنان، در چارچوب مبارزه فرهنگی- حقوقی سلطنت طلبان و هواداران امپریالیسم آمریکا و غرب  با حکومت جمهوری اسلامی است و نه چیزی بیشتر. دیدار او با مایک پمپئو بورژوا - امپریالیست وزیر امور خارجه دشمن شماره یک طبقه کارگر و تمامی زحمتکشان و خلقهای ایران و جهان یعنی آمریکا، اکنون شهره آفاق است و تردیدی باقی نمی گذارد که وی در جبهه نیروهای وابسته به امپریالیسم آمریکا و غرب قرار دارد و این آنها هستند که از وی پشتیبانی می کنند.
 حمله به علی نژاد، حمله به یک فعال دموکرات یا لیبرال حقوق زنان، حمله به یک فمینیست صرف غیر وابسته به بلوک های سیاسی، حمله به یک اصلاح طلب غیرحکومتی نیست؛ که اگر چنین بود، نه لزوما می توانست در این ابعاد(یعنی قرار دادنش در کنار ارتجاع حاکم) درست باشد و نه می توانست اهمیت کنونی را در مبارزه دانشجویان کسب کند. حمله به علی نژاد، حمله به امپریالیسم آمریکا و اساسا امپریالیست ها و جیره خواران سلطنت طلب و جمهوری خواه آنها است، و تلاشهای این امپریالیست ها، خواه در سازش هایشان با حکومتگران بورژوا- بوروکرات مرتجع کنونی و خواه در پشتیبانی از دارودسته مستقیما وابسته به خود یعنی سلطنت طلبان.
به این ترتیب واژه های «ارتجاع» یا «انقیاد»هر کدام را در نظر بگیریم واژه هایی شایسته برای توضیح امپریالیسم هستند. امپریالیسم یعنی نهایت ارتجاع، یعنی نهایت انقیاد ملی.
مگر همین چند روز پیش ترامپ، که گویی اخبار رسیده به وی حکایت از آن دارد که خامنه ای حاضر به مذاکره است و تنها شرطش، پذیرش باند وی برای حکمفرمایی بر ایران است، چنین نگفت که «ما قصد تغییر حکومت ایران را نداریم و گمان می کنیم که ایران با همین حاکمان نیز می تواند آینده خوب و روشنی داشته باشد.»(نقل به معنی از سخنان ترامپ در ژاپن)
 از سخنان ترامپ پیداست که آنها به روال عمومی و همیشگی خود، آماده کنار آمدن با یک ارتجاع متعفن و قرون وسطایی مانند حکومت کریه جمهوری اسلامی ایران هستند، تنها به این شرط که اوامر امپریالیسم را اجرا و منافع وی را در کشور خویش پاسداری کنند. پس چه جای مدرنیت و فرامدرنیت!
بنابراین، شعار بالا در ماهیت خود یک شعار ضد امپریالیستی است و این نکته ای اساسی است.
 و درست همین نکته اساسی در شعار بالا است که لیدر حزب کمونیست کارگری یعنی جناب تقوایی را  از کوره بدر برده است.
 اگر این شعار، ضد یک فعال لیبرال حقوق زنان همچون شیرین عبادی و یا یک فمینیست غیر وابسته به امپریالیسم بود، تقوایی نه تنها ککش هم نمی گزید، بلکه (به ویژه در مورد فعال ملی لیبرال) بسیار خوشحال هم می شد.

نقره داغ شدن جریان تروتسکیسم حکمتی
هم چنانکه اشاره شد، این شعار و یکی دیگر از شعارهایی که با مضمونی همانند و با این عبارات«علی نژاد و گشت ارشاد، یکی با دوربین یکی با چماق، دو یک سوی ارتجاع، علیه زنان»به روی پلاکاردی سرخ رنگ نوشته شده بود، مذاق لیدر حزب کمونیست کارگری(بخوانیم حزب تروتسکیست سلطنت طلبان و امپریالیستها) را خوش نیامده، و وی این جملات اکنون شهره در میان دوستان پیشین خود یعنی شبه چپ های حزب حکمتیست(ایضا تروتسکیست و امپریالیستی) را به زبان آورده است:
«نباید اپوزیسیون اپوزیسیون بود.»
و به این وسیله ممنوعیت مبارزه اپوزیسیون علیه اپوزیسیون را اعلام کرده است.
براستی که برای بیان این جملات، باید مجسمه ای از تقوایی درست کنند و در موزه های تروتسکیستی قرار دهند. زیرا که او توانسته با بیان این عبارت که در تقابل با شعارهای دانشجویان علیه مسیح علی نژاد و امپریالیست ها است، ماهیت خود و ژرفای یک جریان سیاسی تروتسکیستی را به خوبی نشان دهد.
باید توجه داشت که این عبارت از زبان شخصی و جریانی بیان می شود که از آغاز درست شدنش، درست اپوزیسیون اپوزیسیون بوده است. یعنی چپ ترتسکیستی با نامگذاری حکمت تروتسکیست به نام«کمونیسم کارگری».
این تروتسکیسم ایرانی درست در تقابل اساسی با مارکسیسم- لنینیسم و مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم به میان آمد. اندکی مطالعه در تاریخ این حزب نشان می دهد که اینها در حقیقت اپوزیسیون حکومت جمهوری اسلامی نبودند، بلکه اپوزیسیون اپوزیسیون جمهوری اسلامی یعنی چپ های انقلابی خط سه و دیگر جریانهای مارکسیستی - لنینیستی و تمامی جریانهای دموکرات و لیبرالی بودند که به درجات متفاوتی علیه جمهوری اسلامی مبارزه می کردند.
 کار اپوزیسیون اپوزیسیون بودن این حضرات از حد چند تا مقاله و اعلامیه و شعار و پلاکارد هم گذشت. آنها در کردستان جز اینکه مّشوق مبارزه کومله، یکی از اپوزیسیون های چپ حکومت در کردستان، با اپوزیسیون دیگر حکومت در کردستان یعنی حزب دموکرات شوند که نیروی پیشمرگه زیادی داشت و به ویژه در لایه های خرده بورژوا و بورژوازی خلق دارای نفوذ بود، کاری نکردند.
وظیفه امپریالیستی محول شده به حکمت و تقوایی تروتسکیست و دارو دسته شان، داغان کردن جنبش مسلحانه خلق کرد از طریق نفوذ در سازمان های پیشرو این خلق بود. آنها از نیروهای وابسته به خود همچون عبدالله مهتدی به خوبی بهره بردند؛ و هم از درون و هم از بیرون شرایط را برای تاثیر تروتسکیسم حکمتی آماده کردند. آنها نیروی  پیشمرگه های خلق کرد را در این مبارزه هدر دادند و خدمتی دو گانه، هم به امپریالیست ها  که آرزوی نابودی نیروهای پیشمرگه  را داشتند و هم حکام جمهوری اسلامی(یا بنا به قول خودشان«اسلام سیاسی»)کردند که تمامی هدفشان از پس از تابستان 58 نابودی جنبش خلق کرد بود. جای شکی نیست که هم امپریالیست ها و هم حکام سرمایه دار جمهوری اسلام سیاسی برای این حکمت و تقوایی و دیگر« کمونیست کارگری» ها کف فراوان زدند و از آنها تشکر فراوان کردند!
 آیا از این اپوزیسیون اپوزیسیون بودن بیشتر می توان سراغ گرفت؟
آنها بسیاری از کادرهای روشنفکر و کارگر جریان های کمونیستی را به چنان  فساد و تباهی ای دچار کردند که اکنون جز مشتی موجود بی خاصیت، منفعل،  وراج و بد دهن که با یکدیگر ذره ای پیوند و الفت واقعی ندارند و در فضای مجازی به ویژه در فیسبوک مشغول دادن بدترین دشنام ها به یکدیگرند، چیزی از آنها باقی نمانده است.
 آیا از این اپوزیسیون اپوزیسیون بودن بیشتر می توان سراغ گرفت؟
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه نخست اردیبهشت 98



۱۳۹۸ خرداد ۱۰, جمعه

به خشم آمدن از ستم بر حق است! کینه از ستمگران به دل گرفتن برحق است! مبارزه برحق است!



به خشم آمدن از ستم بر حق است! کینه از ستمگران به دل گرفتن برحق است!
 مبارزه برحق است!

درباره ترورهای انفرادی آخوندها و عوامل حکومتی

جامعه ایران هر روز آبستن پیشآمدهای تازه ای است. هر روز و هر آن، خبری و رویدادی، و گاه هر کدام دارای وجوهی گسترده تر از پیش و همچنین تاثیراتی بیشتر و ژرف تر بر توده های مردم.
بطور کلی، به نظر می رسد که شرایط عمومی جامعه، وضعی را به وجود آورده که طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان ایران و همچنین قشرهای میانی جامعه  را درگیر دو احساس متقابل کرده است:
 از یک سو صبر و تحمل آنها از استثمار، ستم، فساد، ریا، پلیدی و فشار و خفقان حاکم به  سر آمده و این همه، آنها را دچار خشم و کینه ای ژرف کرده است؛ خشم و کینه ای که گاه در اعتصاب ها، اعتراض ها، گردهمایی ها و جنبش ها علیه گرانی، تورم، پایین آمدن ارزش پول، عقب افتادن حقوق ها، خصوصی سازی و غیره و غیره بیرون می زند؛ و گاه فرو خورده شده، آنها را در  نوعی از غم زدگی و افسردگی فرو می برد. فرو خوردگی مزبور هم به واسطه سرکوب های خشن پلیسی دستگاه حاکم است و هم در حال حاضر نبودن راهی گره گشا برای پیشبرد جنبش مبارزاتی علیه حکومت. همه میخواهند هر چه زودتر از دست این نظام ستمگر و کثیف خلاص شوند و اما گویا این «هر چه زودتر»، نمی خواهد زود فرا رسد.(1)
راهها، اما جستجو می شود و مبارزه ادامه خواهد یافت.
***
این اواخر دو آخوند ترور شدند. یکی در همدان و یکی در کازرون.
 این ترورها نشانگر آن است که بخش هایی از مردم که زیر فشارهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی کمرشکن، خرد شده و مال و زندگی و آینده خود را دستخوش امیال و هوس مشتی سرمایه دار بوروکرات و وابسته بی صفت، فاسد، دزد و پست، از آخوند و کت پوش ریاکار و اختلاس گر گرفته تا پاسدار و بسیجی مزدور می بینند، دچار خشم و کینه، میل بیرون ریختن آن و انتقام شوند و رو به ترور فردی آورند.
اکنون ما در مرحله ای گام گذاشته ایم که ترس مردم، اگر نگوییم به تمامی اما در مجموع ریخته شده است. دیگر مردم، از طبقات و از دسته ها و گروههای گوناگون زیر فشار، به حرف های سران حکومت و آخوندها و افراد وابسته به آن اهمیتی نمی دهند و مدام آنها را به تمسخر می گیرند. زنان و دختران، شجاع تر از پیش در مقابل رفتار خشونت آنها می ایستند و با آنها درگیر می شوند و از آنها فیلم می گیرند. بسیاری از مردم، از عواقب مبارزه، شکنجه و زندان و حتی مرگ، وحشتی به دل راه نمی دهند و به مبارزه ادامه می دهند.
به خشم آمدن بر حق است. کینه  برحق است. مبارزه برحق است.
***
یکی از برجسته ترین موارد ایستادگی، حدود دو سال پیش(در 24 تیر 96) و به وسیله اصغر نحوی پور صورت گرفت. وی در امر به اصطلاح ارشاد دختری جوان به وسیله آخوندی دخالت کرد و آخوند را که با وی درگیر شده بود، کشت. سخنان وی در آن زمان دارای اهمیت است:
«من بچه ایرانم، از هیچ چیز نمی ترسم، ما خسته شدیم از دست اینها، این چه مملکتیه که آخوندا درست کردن؟، این چه اسلامیه که این آخوندا آوردن. ما از دست آخوند ها جونمون به لبمون رسیده.»
این خسته شدن، جان به لب رسیدن و نترسیدن، درست وصف آن چیزی است که در مورد بیشتر توده ها راست در می آمد.
 اینها دو سال پیش از این گفته شده است. در دی ماه همان سال شورشهای بزرگ پیش آمد و جنبش مردم گامهایی  غول آسا به پیش برداشت.  پیش و پس از آن نیز، همواره در جامعه، مبارزات طبقه کارگر، آموزگاران، کشاورزان، زنان و جوانان، دانشجویان، راننده های کامیون، کشاورزان، مالباختگان، دراویش و... جریان داشته و دارد.
***
 از خرداد 88 به این سو، جنبش دموکراتیک طبقات مردمی ایران وارد دوران نوینی شد. این جنبش بین خود و پیش از خود یک خط فاصل کشید. این خط فاصل این بود که در مبارزات پیش از آن، جنبه مسالمت آمیز عمده بود و از آن پس، به سوی ایستادگی، تهاجم و کاربرد زور در مبارزه گام برداشت. و این علیرغم میل رهبران سازشکار بورژوای این جنبش که از جریان سیاسی اصلاح طلبان در نظام جمهوری اسلامی بودند، صورت گرفت. درست به همین دلیل هم این رهبران خود را از این مبارزات کنار کشیدند و هرگونه نسبت آن را به خود مردود دانستند.
 جنبش دی ماه 96 تکامل جنبه ای از مبارزات سال 88 بود که رو به سوی مبارزات تهاجمی توده ای بیشتری داشت. این  جنبه در این مبارزات از نقطه نظر عملی بطور عمده حاکم شد. دیگر بحث از این که بتوان این نظام را اصلاح کرد در میان نبود. نه تنها هیچ شعار اصلاح طلبانه ای داده نشد، بلکه برعکس خود محتوا و شکل جنبش، ضد اصلاح طلبی و بیان خواست توده ها برای سرنگونی قهری نظام بود. درست برای همین هم اصلاح طلبان در این جنبش عملا هیچ کاره شدند. آنها رهبر نبودند و چون رهبر نبودند، حاضر نبودند، پیرو هم باشند و از جنبش پشتیبانی کنند. آنها جنبشی تنها در چارچوبی که خود تشخیص می دهند و به رهبری خود می خواستند و جنبش دی ماه از آن گونه نبود؛ و درست برای همین اصلاح طلبان به نفی و مواخذه آن دست زدند.  
اما نفی اصلاح طلبی  و در پی آن نفی مبارزه مسالمت آمیز صرف، و بروز اشکالی که سرنگونی نظام را هدف قرار می دهد، هنوز به خودی خود کاربرد قهر در اشکال عالی توده ای آن یعنی شورش ها و قیام های مسلحانه توده ای و یا گشودن جبهه های جنگ و ورود به جنگ نامنظم پارتیزانی یا جنگ منظم خلق نیست. جنگ خلق و یا قیام مسلحانه توده ای، اشکال عالی نبرد طبقه کارگر و توده های زحمتکش استثمار شده و ستمدیده برای کسب قدرت سیاسی هستند و میان وضع فعلی جنبش و این اشکال عالی، هنوز فاصله ای زیاد است.
اما این فاصله ها می توانند پر شوند. اشکال پایین تر می توانند به اشکال عالی تر تبدیل شوند.
***
سرکوب اعتراضات و جنبش های توده ای قهر آمیز در طی دی ماه 96 و نیز مبارزات پس از آن، ضرب و شتم، بازداشت و شکنجه، کشتار در زندان و بیان اینکه «خودکشی» بوده است، زندان های دراز مدت بریدن و غیره، نتوانست و نمی تواند جنبشی را که زیرش آتشی بزرگ روشن است، خاموش کند.
تمامی جنبش های اجتماعی که به هر شکل از خرداد 76 بروز جدی تری یافتند، اکنون هر کدام رشد جداگانه خود را طی کرده و می کنند. جنبش کارگری اوج نوینی را در مبارزات اراک، هفت تپه و اهواز دنبال کرد. جنبش های کشاورزان در مناطق مختلف کمابیش ادامه یافت. جنبشهای خرده بورژوازی به شکلهای گوناگون ابراز شده و می شوند. جنبش زنان، ملیت ها، مذاهب و یا جریانهای زیر ستم از جمله دراویش با آن سرکوب بی رحمانه باز سر می کشند و هر بار که بلند می شوند هم قوی تر از پیش هستند و هم اشکال نوینی را از خود بروز می دهند.
***
 میان اشکال مبارزات توده ای قهر آمیزی که ما در پس از خرداد 88 و به ویژه در ده روز نخست دی ماه 96 شاهد آن بودیم و قیام های مسلحانه و یا جنگ توده ای، هنوز اشکال دیگری از قهر وجود دارد که در شرایط معینی می توانند نقش انتقال از حلقه هاو سطوح پایین تر به حلقه ها و سطوح عالی تر را بازی کنند. یکی از این اشکال، مبارزه مسلحانه انفرادی است.
وضع بدین گونه بود که سرکوب مبارزات عمومی، باید به گرایشی دامن می زد- و تا حدودی زده است - به نام مبارزه مسلحانه انفرادی و در حال حاضر بیشتر در شکل ترورهای فردی. این گرایش، درست در تضاد با گرایش گردهمایی ها و تظاهراتهای عمومی و در کنار آنها شکل گرفته است و از جنبه های معینی بیانگر سطحی بالاتر از آنهاست.
روشن است که مبارزه مسلحانه انفرادی، شکلی از کاربرد قهر است. این مبارزه زمانی که به وسیله توده ها، همچون ضرورتی که آنها به آن پی برده اند،، یا یکی از راههای چاره را در آن یافته اند، و یا به گونه ای بیرون از اختیار خود، به آن گرایش یافته اند، انجام شود، از مبارزه مسلحانه انفرادی که روشنفکران به شکل تئوریزه و استراتژی در  در می آورند و آن را در هر اوضاع و احوالی و از آغاز تا پایان درست می دانند، به کلی متفاوت است. این مبارزه ای است که توده ها به آن روی می آورند، زمانی که می پندارند، که همه راهها برای بیان اعتراض بسته است و راهی دیگر برای آنها باقی نمانده است. به عبارت دیگر، نظام حاکم با بستن راههای اعتراض، مردم را به اجبار به سوی این شیوه ها می راند.
 همچنین، این گرایش و مبارزه بر بستر مبارزات عمومی جاری خود توده ها به وجود می آید، زمانی که افرادی از میان توده ها می اندیشند مبارزات عمومی به این شکل کنونی خود نمی تواند امر و خواست آنها را پیش ببرد و نیاز به شکلهای تازه ای در کنار آن است. بدین ترتیب، این شیوه ها انتخاب می شوند، به این سبب که جنبش در اشکال کنونی خود نمی تواند پیش رود و نیازمند گذار به اشکال عالی تری از مبارزه است.
***
 در تاریخ مبارزات مردم ایران و به ویژه از دوران مشروطیت به این سو، این گونه مبارزه مسلحانه انفرادی( در اینجا دقیق تراست که بگوییم ترورهای فردی) وجود داشته است. گرچه گاه آگاهانه و به وسیله گروههای سیاسی به شکل ترورهای سران و مقامات کشور سازمان داده شده و گاه بدون سازماندهی آگاهانه و به گونه ای خودبخودی به وسیله افرادی از میان توده ها(و گاه روشنفکران، اما بر بستر جنبش توده ها) انجام شده است.
ترورهای که در چند سال اخیر و به ویژه پس از شورشهای دی ماه 96 صورت گرفته، خواه آنها که بازتابی در مطبوعات داشته اند و خواه آنها که رژیم بهتر دیده در مورد آنها سکوت کند، بسیار بیشتر از پیش از آن است. افرادی که از رفتار آخوندهای حکومتی، بسیجی های مزد بگیر و پاسداران مال خور به خشم آمده و کینه خود را بروز می دهند، هر روز بیشتر از پیش می شوند.
***
 کسانی که در حال حاضر درگیر چنین مبارزاتی می شوند، شجاع هستند و روح مبارزه جویی فراوان دارند. آنها اغلب به فکر جان خود نیستند، و همچنان که نحوی پور گفت از هیچ چیز نمی ترسند. نه از کشتن دشمنان و نه از جان باختن در راه هدف خود. به دلیل خودبخودی بودن این حرکات و عدم سازماندهی دقیق و گروهی، تعدادی از آنها به سادگی و مفت دستگیر و اعدام می شوند. روشن است که جامعه و جنبش جاری در جامعه و استثمار و ستم چندین لایه نظام حاکم به همراه سرکوب اعتراضات، این نوع افراد را مداوما بازتولید می کند.
اینکه آیا این افراد با انگیزه های انقلابی و پیشرو دست به ترور آخوندها و افراد حکومتی می زنند و یا با اندیشه های نه چندان پیشرویی همچون تعصب، ناموس گرایی و... (یا انگیزه هایی که نظام به دروغ به برخی از آنها نسبت می دهد و حتی آنها را از نظر روانی دچار اختلال نشان می دهد و به طور کلی بر آن است که امر ترورها را غیر سیاسی جا زند)، اینکه آنها به لایه هایی از طبقات میانی تعلق دارند یا به طبقه کارگر و یا دیگر طبقات زحمتکش، چندان تفاوتی در اصل قضیه یا آنچه مد نظر ماست، ایجاد نمی کند. نظام کنونی و پاسداران و بسیجیان مسلح و لشکرکشی های خیابانی آنها با موتورسوارها و لباس شخصی های مسلح و سرکوب هر اعتراضی، راههای بروز جنبش را بسته و جنبش و عناصری که از آن برمی خیزند و یا به آن سمپاتی دارند را وادار می کند که  کینه، نفرت، خشم، و شور انقلابی خود را به گونه ای دیگری نشان دهند. یعنی به سوی کاربرد سلاح روی آورند. از سوی دیگر هم چنانکه اشاره شد، روی آوردن به کاربرد سلاح در مبارزه، نشانگر نیاز جنبش به تکامل در راههای نو و تازه است.
***
این نوع مبارزات مسلحانه انفرادی که اکنون عمدتا در شکل ترورهای فردی جریان دارد، گرچه شکلی از ارتقائی نسبی در مبارزات جاری است، اما به شکل کنونی خود نمی تواند موفقیت و پیروزی آن چنانی کسب کند، زیرا در بهترین حالت، برخی عناصر درجه سه نظام ترور می شوند و دل مردم هم کمی خنک می شود؛ اما اینها می تواند مقدمه ای بر ایجاد و گسترش اشکال مسلحانه گروهی نبرد و حلقه ای انتقالی  به این مبارزات باشد. برای نمونه کافی است که گروهی از مردم و جوانان در جریان شورشی، مقر نیروهای انتظامی، پاسداران یا بسیجیان را اشغال کرده و اسلحه بدست آورند و دست به شورش مسلحانه زنند و شهری را به تسخیر خود درآورند. وضع پس از آن می تواند تغییر کند و از مبارزه مسلحانه انفرادی به سوی مبارزات مسلحانه گروهی گام برداشته شود.
از سوی دیگر زمانی که اشکال گروهی نبرد مسلحانه ایجاد گردد، این نوع مبارزات می توانند در خدمت به این اشکال گروهی نبرد و جوش و خروش دادن به احساسات توده ها، نقشی درخور و شایسته بیابند.
آنچه چپ اصیل و انقلابی در تداوم بخشیدن به اوضاع کنونی و ارتقاء جنبش توده ها باید انجام دهد، اینهاست:
 برجسته کردن چنین اعمال مسلحانه ای، پیش بردن امر آموزش نقش کاربرد سلاح در مبارزه انقلابی جاری، تلاش در راه بنیان نهادن هسته های گروههای مسلح محلات و مناطق کارگری از میان پیشروترین افراد منسوب به طبقه کارگر، آموزش انقلابی دادن به آنها و جهت دادن به اعمال و رفتار انقلابی آنها. این هسته ها می توانند، نطفه هسته های مسلح شورش ها، قیام ها، جنگ های پارتیزانی و در یک کلام جنگ خلق آینده ایران را با ارتجاع و امپریالیسم باشند.
هرمز دامان
 نیمه نخست خرداد 98
یادداشت
1-    در کنار چنین احساس هایی، عصبیتی که ناشی از فشارهای همه جانبه از جانب حکام جمهوری اسلامی است، میان توده های مردم فراگیر شده و آستان تحمل آنها را بسیار پایین آورده است. این عصبیت به خشونت در میان مردم میدان داده است. گاه برای اموری بسیار جزیی، کار به خشونت و کشتار کشیده می شود. جدای از مردان، اینک زنان نیز در میان خود خشونت به کارمی برند و به زد و خورد می پردازند. مسابقات ورزشی برای هیچ و پوچ به خشونت های غریبی کشیده می شود. دیدن پسر بچه ای ده دوازده ساله که یک چشمش را به دلیل مسابقه فوتبال از دست داده است، قلب هر انسانی را از آنچه این نظام بر سر مردم آورده، به درد می آورد. چنان چه مبارزه انقلابی پیش نرود و گشایشی در احساسات توده ها حاصل نگردد، ممکن است که وضع به نوعی تحلیل رفتن و پوسیدگی روانی کشیده شود.