۱۴۰۵ تیر ۲۹, دوشنبه

یادداشت سپیده قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ به همراه یادداشت های دو تن از دارودسته ی ترتسکیست «کمونیسم کارگری»

 

آنچه در زیر آورده شده یادداشت سپیده ی قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ و همچنین واکنش های دو تن از دارودسته ی ترتسکیست کمونیسم کارگری است. ما جداگانه به نقد تغییر نظردیدگاه سپیده قلیان و نیز این واکنش ها و همچنین برخی واکنش های دیگر می پردازیم.

 م دامون

تیر 1405

         

یادداشت سپیده قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ
حالا که دوباره فرصتی پیش اومده حرف بزنم، دوست دارم یه کم از مسیر فکری و سیاسی خودم براتون بگم.
راستش هیچ‌وقت نفهمیدم از کی این انتظار درست شد که یه فعال سیاسی باید همیشه مورد تأیید همه باشه، هیچ اشتباهی نکنه، همیشه تحسین بشه و تا آخر عمر همون آدمی بمونه که بقیه ازش انتظار دارن.
اگه قرار بود فقط همون حرفایی رو بزنیم که به دل مردم بشینه و با موج حرکت کنیم، که اساساً فعالیت سیاسی بی‌معنی می‌شد.
وظیفه ما این نیست که همیشه با جریان پیش بریم؛ وظیفه ما اینه که حقیقتی رو که بهش رسیدیم بگیم، حتی اگه گرون تموم بشه.
برای همین از نقد و مخالفت نمی‌ترسم.
نه اینکه خودمو معصوم بدونم یا ادعا کنم حقیقت مطلق دستمه. همونقدر که بقیه حق دارن در مورد من قضاوت کنن، منم حق دارم تجربه‌هامو تعریف کنم، از جریانایی که باهاشون زندگی کردم تحلیل خودمو بدم و بر اساسش بگم امروز کجا ایستادم.
من یک‌شبه نیومدم تو سیاست که یک‌شبه هم در برم یا با هر موجی نظرمو عوض کنم.
هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده.
سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست.
فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی می‌کنیم و بی‌عدالتی فقط تو خونه ما نیست، همه‌جا هست.
از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد مهم‌ترین دغدغه‌م.
طبیعی بود که برم سمت چپ.
اون ادبیات عدالت‌خواهی، دفاع از ضعیفا، نقد نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود، خیلی جذاب و پرامید بود. سال‌ها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم و زندان رفتم.
ولی حتی تو همون سال‌ها هم هیچ‌وقت خودمو فقط «فعال کارگری» نمی‌دیدم.
ارتباطم با هفت‌تپه واقعی و عمیق بود،
چون معیشت کل خانواده‌م به اون گره خورده بود.
اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛ مسئله آزادی بود.
فکر می‌کردم فعالیت کارگری یکی از راه‌های رهایی از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو.
من یه زن جوون بودم که می‌خواست آزاد زندگی کنه.
موهامو رنگاورنگ می‌کردم، از حجاب اجباری متنفر بودم و برای ساده‌ترین آزادی‌های شخصی می‌جنگیدم.
این تصویر نه برای خانواده سنتی‌م قابل قبول بود، نه برای بخش بزرگی از چپ‌ها که خودشون از آزادی حرف می‌زدن.
بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.
خیلی از فشارهایی که تو اون سال‌ها کشیدم، نه از طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم.
البته آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم.
مشکلم هیچ‌وقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ سیاسی‌ای بود که هر روز بیشتر حس می‌کردم باهاش فاصله دارم.
تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمی‌شناسی، با رفتارشون می‌شناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمی‌شه انسان‌ها رو فقط با ایدئولوژی قضاوت کرد.
با زندانی‌های مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی از پیش‌فرض‌هایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی می‌ریزه.
برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود.
نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه.
بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.
این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.
همه این تجربه‌ها، به علاوه مطالعه و سال‌ها فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم.
فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم.
امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.
اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.
این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت سیاسی نیست؛ حاصل سال‌ها زندگیه.
همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.
ممکنه خیلی‌ها با این مسیر موافق نباشن.
حقشونه.
ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت و قابل پیش‌بینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم.
اگه از این سال‌ها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش رسیدی.
منم می‌خوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه همه باهاش موافق نباشن.


 *** 
واکنش دو تن از حکمتی های«کمونیسم کارگری»( یا درست تر کمونیسم سلطنت طلب- کمونیسم امپریالیستی) به تغییر دیدگاه سپیده قلیان

  
بابک یزدی
در دفاع از سپیده قلیان “من هم یک چپ لیبرال هستم
 
دوستی در انتقاد به سپیده قلیان و متلک به ماها نوشته بود:
 "این هم‌از سپیده قلیان که بعضی از چپهای ما بزرگش کردند
حالا شده پادشاهی خواه لیبرال"!
 
من در پاسخ این دوست نوشتم
... جان
سپیده هنوز هم بزرگ هست. سلطنت طلب نشده (که اگر هم بشود حق او هست). میگه در زندان زندانیان سلطنت طلبی هم بودند که از نظر روابط انسانی و عاطفی باهاشون نزدیکتر بودم. اجازه بده فکت را دقیقا از خودش بیارم.: "برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره"..
 
اما سپیده حتی اگر سلطنت طلب هم بشود کارهایی کرده که در تاریخ مبارزات مردم ما ثبت شده است. درست مانند توماج صالحی که از این نمونه ها کم ندارد! و او هم خود را لیبرال و دموکراسی خواه می داند.
: "خامنه ای ضحاک، می کشیمت زیر خاک" این یک نمونه سپیده بعد از آزادی قبلی اش از زندان که فریاد زد
که تاریخی شد، کافیست که سپیده قلیان  تا سپیده دمان انقلاب آتی ایران بدرخشد.
سپیده البته نگفته سلطنت طلب شده میگه تغییر عقیده داده و لیبرال تر شده. که اون هم به نظر من از چپ های سکت، غیر سیاسی، غیر اجتماعی،ایدئولوژیک و لوناتیک و بی ربط به جامعه و سرنوشت مردم  فاصله گرفتن امتیازی هست برای سپیده و سپیده ها و توماج ها نسبت به آن چپ شرقی مذهبی، ایدئولوژیک و عقب مانده. راستش من هم اگر امروز جوانی در سن و سال سپیده و توماج بودم و به فعالیت سیاسی روی می آوردم و این چپ پرت و بی ربط به جامعه را مشاهده می کردم حداقل کاری که می کردم از این چپ روی گردان می شدم!.
من شخصا امروز هم افراد آرمان خواه و شریف و مبارزی چون سپیده و توماج های غیر چپ (یا هر چه هستند) را به همه این گروه های ظاهرا چپ و یا مدعی چپ که اشاره شد ترجیح می دهم.
چپ سیاسی و ایدئولوژیک
ما  چپ سیاسی و اجتماعی داریم و راست سیاسی و اجتماعی. در مقابل آن هم چپ ایدئولوژیک و غیر سیاسی و راست ایدئولوژیک و غیر سیاسی.
چپ سیاسی و اجتماعی در جامعه فعال هست، کسی را نجس نمی داند، با همه نحله های سیاسی و اجتماعی نشست و برخاست دارد، بحث و گفتگو و مناظره و سمینار می گذارد. در کنگره ها و نشست هایش آنها را دعوت می کند و در کنگره ها و سمینارها و نشست های آنها هم شرکت می کند و متمدنانه حرف و بحث خودش را در هر کجا بتواند و امکانش فراهم شود مطرح می کند.
چپی هم داریم که به غیر از چند نفر خودش و اطرافیانش همه را بورژوا و ضد انقلاب و عامل امپریالیسم و نجس می داند. هر کس هم با غیر از این چپ حرف بزند و یا در نشست مشترکی با غیر آنها شرکت کند سوخته می پندارد. در خیال خودش قرار است  با چند نفر اطرافیانش دنیا را سوسیالیست کند. تازه شروعش را هم از بورژوازی و دولت خودی نیست اول قرار است امپریالیسم آمریکا را سرنگون کند!
راست سیاسی و ایدئولوژیک
در طیف راست هم جریانات و افرادی هستند که علیرغم دفاع از مواضع راست و ارتجاعی، ولی در بحث و گفتگو و سمینار ها  مدرن و متمدن شرکت می کنند و از نظر خود دفاع می کنند. نمونه اش  حزب مشروطه ایران، و یا افرادی چون افشین افشین جم، شهریار آهی و نازنین افشین جم و ... ما این ها را راست سیاسی می دانیم.
راست ایدئولوژیکی هم داریم که جز فحاشی، حتاکی، لمپنی و توهین و شعبان بی مخی سرمایه ای ندارد و در هر کجا هر فرد و یا جریان غیر پادشاهی خواه حضور پیدا کند اگر بتواند سعی در بر هم زدن آن را دارد. در این چند سال بعد از زن زندگی آزادی بیشتر و بیشتر شاهد عروج این نمونه از راست بودیم. از پرچم  چرخانی ساواک، تا فحاشی های جنسیتی و توهین به چپ و مجاهد، تا حامد و مسیح و احزاب کردستانی و ... این ها را هم ما راست ایدئولوژیک می دانیم.
من شخصا خود را چپ می دانم و یک ذره هم از سوسیالیسم و آزادی خواهی و برابری طلبی کوتاه نیامده ام.  ولی همزمان افتخار می کنم که در کنار افراد و جنبش های سیاسی دیگر از مشروطه خواه، لیبرال، ملی، سوسیال دموکرات و...  هم در مبارزه علیه اعدام  و هم برای آزادی زندانیان سیاسی و ... مشترکا کار و حتی سازماندهی کرده ایم.
اجازه بده مشخص تر و با ذکر نام اشاره کنم. در کانون خاوران ما با غیر چپ ها و به قول خودشان دموکراسی خواهان کار کردیم.
در کارزار جهانی نه به اعدام من نزدیک دو سال با افراد مشروطه خواهی چون مرجان اروندی علیه اعدام کارکردم.  ولی از این چپ ها کمتر خبری بود.من در کنار و همراه  افشین افشین جم مشروطه خواه و رضا مریدی لیبرال ده ها تظاهرات  علیه رژیم سازمان دادیم.  بارها در کنار هم برای آزادی زندانیان سیاسی، (کمیته آزادی زندانیان سیاسی) کمپین علیه اعدام،  برای آزادی نازنین فاتحی (کمپین دو نازنین) و ... کار کردیم.
ما در سمینارها و جلسات  اسلو جمهوریخواهان، و کنگره آزادی ایران  و شبکه وکلای یک کلمه (به ادعای خودشان غیر ایدئولوژیک) و شبکه جهانی زن زندگی آزادی، دانشجویان دانشگاه تورنتو  و... شرکت و مواردی همکاری کردیم. ما در تظاهرات های گروه "عاشقان ایران" علیرغم اختلافات جدی شرکت کردیم. از خیلی از  برنامه های خانواده های پرواز حمایت کردیم. در برنامه های احزاب کردستانی شرکت و یا بعضا حمایت کردیم.
همه آنها هم  می دانستند که ما کمونیست هستیم و هم ما می دانستیم آنها مشروطه خواه. یا لیبرال، ملی، دموکرات و ... هستند ولی ضمن حفظ اختلافاتمان در عرصه های مختلف کار و یا همکاری کردیم.
برای تعطیلی دادگاه های شریعه در بیست سال پیش طیف های مختلف غیر چپ چه ایرانی و چه غیر ایرانی با ما کار و همکاری کردند ولی کمتر حزب و گروه چپی از ما حمایت کرد!
ما البته همیشه شفاف و بی پروا نقد خود را به دیگر جریانات و نهادها و به ویژه به مشروطه خواهان و سلطنت طلب ها مطرح کرده ایم. من شخصا مدعی هستم حد اقل در تورنتو کسی بیشتر از من طیف راست و سلطنت طلب و شخص رضا پهلوی را نقد نکرده است. اگر کسی چنین ادعایی در عمل را دارد خوشحال می شوم بدانم! ولی ا ین ها باز دلیلی نمی شود که اگر از طیف های مختلف (حتی مشروطه خواهان) تمایل همکاری در عرضه های علیه اعدام و برای آزادی زندانیان سیاسی و یا حتی  سرنگونی رژیم داشته باشند ما خودداری کرده و روی بگردانیم.
در پایان و در یک جمله من هنوز خودم را به سپیده قلیان (غیر چپ) نزدیک تر می دانم تا بسیاری از این چپ های بی ربط به اجتماع و مالیخولیائی!
بابک یزدی
۱۴ جولای ۲۰۲۶

***
نامه سپیده قلیان و بحران مشروعیت چپ سنتی
ناصر اصغری
نامه اخیر سپیده قلیان فقط روایت تغییر عقیده یک فعال سیاسی نیست. این نامه کیفرخواست نسلی است علیه چپی که روزی با شعار آزادی و برابری نسل جوان را جذب کرد و امروز چنان اعتبار خود را از دست داده که بسیاری از همان نسل حاضر نیستند حتی نام "چپ" را بر خود بگذارند. وقتی سپیده قلیان می نویسد دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاهش لیبرال تر شده است، بسیاری این را تغییر موضع یک فرد تلقی می کنند. اما این فقط داستان یک نفر نیست. این داستان دهها و صدها فعال جوانی است که با آرمان عدالت وارد سیاست شدند و با واقعیت چپی روبرو شدند که در مهمترین آزمون سیاسی، درست در نقطه مقابل همان آرمانها ایستاد.
سپیده قلیان خود پاسخ این پرسش را می دهد که چرا روزی به چپ گرایش پیدا کرد. ادبیات دفاع از کارگر، مبارزه با نابرابری، مخالفت با جمهوری اسلامی و امید به آزادی، برای دختر جوانی که در یک خانواده کارگری بزرگ شده بود، طبیعی ترین انتخاب بود. او با همین باورها فعالیت کرد، زندان رفت و هزینه داد. اما آنچه او را از چپ دور کرد، کنار گذاشتن آرمان عدالت نبود. او از فرهنگی سیاسی فاصله گرفت که آزادی انسان را قربانی ایدئولوژی می کرد. از محیطی که فعال سیاسی را نه یک انسان آزاد، بلکه سرباز یک دستگاه فکری می خواست. از جریانی که تحمل تفاوت، استقلال فکری و حتی سبک زندگی متفاوت را نداشت.
اما بحران اصلی جای دیگری بود. چپی که سپیده قلیان در آن رشد کرد، تا زمانی که همه چیز روی کاغذ بود، از کارگر، سوسیالیسم، آزادی و مبارزه با جمهوری اسلامی سخن می گفت. اما وقتی جامعه ایران وارد یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی خود شد، همه آن شعارها دود شد و به هوا رفت. در شرایطی که جمهوری اسلامی مردم را می کشت، زندانی می کرد، اعدام می کرد و جامعه را به فقر و فلاکت بیشتر می کشاند، همین چپ اعلام کرد که اکنون زمان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. حتی دستور سیاسی صادر کرد که همه نیروها باید علیه اسرائیل و آمریکا صف ببندند و نقد جمهوری اسلامی را کنار بگذارند. جمهوری اسلامی دیگر نه تنها دشمن اصلی نبود، بلکه اصلا دشمن نبود! این فقط یک خطای سیاسی نبود. این اعلام ورشکستگی کامل یک سنت سیاسی بود. از همان لحظه، چپ موجود دیگر پرچمدار آزادی نبود. به حاشیه جمهوری اسلامی رانده شد و در عمل به پیاده نظام سیاستی تبدیل شد که مردم ایران را به سکوت در برابر حکومت فرا می خواند. وقتی جریانی به نام چپ، در اوج سرکوب مردم ایران، در اوج بحران جنگی، عملا به بلندگوی سیاستهای جمهوری اسلامی تبدیل می شود، دیگر نباید تعجب کرد که نسل جدید از آن فاصله بگیرد. وقتی جمهوری اسلامی مردم را در خیابان می کشد و همان چپ از مردم می خواهد فعلا چیزی علیه جمهوری اسلامی نگویند، نتیجه فقط یک چیز است. نفرت از آن چپ. من که تعجب نمی کنم نسل جوان از چنین چپی فرار کند. اتفاق غیرطبیعی این نیست که سپیده قلیان دیگر خودش را چپ نمی داند. اتفاق غیرطبیعی این بود که این چپ هنوز انتظار داشت نسل جوان همچنان به آن اعتماد کند.
سپیده قلیان تنها نیست. توماج صالحی نیز امروز خودش را لیبرال و دموکراسی خواه معرفی می کند. او نیز فعالیت سیاسی را در فضایی آغاز کرد که خود را چپ می نامید. اما حاضر نیست با جریانی تداعی شود که آزادی مردم ایران را قربانی اردوگاه گرایی کرده و دشمن اصلی جامعه را به حاشیه رانده است. حاضر نیست که زائده حماس و جنگ و جدال نتانیاهو و حزب الله و جمهوری اسلامی شود.به همین دلیل امروز واژه "چپ" برای بسیاری از فعالان جوان دیگر تداعی کننده آزادی، برابری و رهایی نیست. تداعی کننده فرقه گرایی، دفاع از حکومتهای مستبد زیر نام مبارزه با امپریالیسم، بی اعتنایی به آزادیهای فردی و سکوت در برابر جمهوری اسلامی است.
اما این پایان ماجرا نیست. مشکل در کمونیسم نیست. مشکل در سنتی است که سالها خود را به جای کمونیسم جا زده است. کمونیسم دیگری وجود دارد. کمونیسمی که نه از اردوگاه شوروی می آید، نه استالین را الگو می داند، نه مائو را مقدس می کند و نه جنایتهای جمهوری اسلامی را با پرچم مبارزه با امپریالیسم توجیه می کند. این کمونیسم از سنت دیگری برخاسته است. به مذهب نقد دیگری دارد. به ناسیونالیسم نقد دیگری دارد. به لیبرالیسم نقد دیگری دارد. به تجربه شوروی، به استالین، به مائو، به انقلاب اکتبر، به انقلاب ۱۳۵۷ و حتی به مفهوم حزب و انقلاب نقدی کاملا متفاوت دارد. این همان کمونیسم کارگری است. جریانی که خود چپ ایران را متحول کرد. نگاه چپ به آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، مذهب و ناسیونالیسم را زیر و رو کرد و اعلام کرد که آزادی نه نتیجه سوسیالیسم، بلکه شرط سوسیالیسم است. اعلام کرد که هیچ پرچم، هیچ دولت و هیچ آرمانی ارزش آن را ندارد که انسان و آزادی او قربانی شود.
امروز اگر بسیاری از فعالان جوان از چپ فاصله می گیرند، نباید تصور کرد از عدالت یا برابری گریزان شده اند. آنان از چپی فاصله می گیرند که اعتبار خود را با دفاع عملی از جمهوری اسلامی، با اردوگاه گرایی و با دشمنی با آزادی از دست داده است. بحران امروز، بحران کمونیسم نیست. بحران چپی است که آنقدر از آزادی فاصله گرفته که حتی کسانی که با آرمان عدالت وارد آن شدند، امروز برای فاصله گرفتن از آن، خود را لیبرال معرفی می کنند.
این بزرگترین شکست آن چپ است. نه این که چند فعال سیاسی از آن جدا شده اند، بلکه این که واژه "چپ" را برای یک نسل به واژه ای منفور تبدیل کرده است.
۹ ژوئیه ۲۰۲۶
 

 

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر