در بخش پیشین این پاره
از نوشتهی این منتقد مائو را آوردیم که«او هموارە بر مقولە خلق از یک سو و از سوی
دیگر امپریالیسم و تضاد میان این دو تأکید می کند.» و آن را از یک جهت مورد نقد
قرار دادیم. اکنون دوباره به آن برگردیم.
پرسش این است که چه جریانهایی با کاربرد مفهوم «خلق» و «تضاد
خلق با امپریالیسم» و تاکید بر آن در کنار «تضاد خلق و ارتجاع داخلی» مخالفاند؟
پاسخ روشن است در درجهی نخست و بیش از هم ترتسکیستها و جریانهای
مزدور ترتسکیستی- حکمتیستی و سپس بخشهایی از رویزیونیست- ترتسکیست هایی( در واقع
اینها امتزاجی از دیدگاههای رویزیونیسم
غربی یا مارکسیسم غربی، چپ نو و ترتسکیسم هستند) که خود را «مارکسی» مینامند
و هیچ بویی نه از مارکس بردهاند و نه از شیوهی کار و متد و منش مارکس.
بخش دیگری از جریانهای رویزیونیستی و خروشچفیستی و از جمله
دو طایفهی راه کارگریها در زمره ی
نیروهایی هستند که در حالیکه مخالف این مفاهیم هستند اما غیرمستقیم و در واقع به
شکلی خجولانه آنها را به کار می گیرند. اینها از جنبش های اجتماعی«کارگران و
کشاورزان و زنان و دانشجویان و فرهنگیان و ملیت ها و محیط زیستی ها و غیره» و
مفاهیمی از این گونه نام می برند و این ها با هم جز مفهوم «خلق» معنایی دیگر نمی
دهد.
چنانکه بارها گفته ایم زنان و دانشجویان و ملیت ها به طبقات
تقسیم می شوند و کسبه - گیریم کسبه ی جزء- و رده های متوسط و مرفه« طبقه ی متوسط»
و نه ردهی زیرین که از دیدگاه حضرات رویزیونیست«بخش هایی از طبقه ی کارگر» هستند -
جزو خرده بورژوازی به شمار میآیند.
از سوی دیگر طرح «جریان سوم» نیز جز دو تضادی که ما در بالا
نام بردیم بر دیدگاه دیگری اشاره نمی کند. زمانی که شما می گویید که«ما نه طرف ارتجاع
حاکم می ایستیم( زیر هر نامی، «بورژوازی حاکم»،«فاشیسم حاکم»،«مرتجعین مذهبی» و یا
«استبداد دینی» و غیره) و نه طرف امپریالیسم( باز هم با نام های گوناگون ...) این
به معنای آن است که شما با دو ارتجاع مرزبندی دارید: با «ارتجاع داخلی» و با «امپریالیسم»
یا «استعمار» و این دو نیرو را دشمنان خلق ایران( با نام بردن از «مردم» و یا
«توده» و یا گروه های اجتماعی بالا و غیره) می دانید.
به این ترتیب« تضاد خلق و امپریالیسم» به عنوان یکی از دو تضاد
مهم جامعه ی ایران در تمامی دیدگاه های جریان های میانی رویزیونیستی نیز مندرج
است.
بنابراین مخالفت با این مفاهیم و ترم ها و در عین حال کاربرد
آن در اشکالی دیگر و در واقع خجولانه تاثیری در نفس وجود آن در دیدگاه های گوناگون
ندارد.
می ماند ترتسکیست ها و دارودسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی
و «مارکسی» های مورد بحث.
این ها با این مفاهیم و ترم ها ظاهرا مخالفت اند( در واقع برخی
از آنها نیز زیر نام های دیگر آنها را به کار می برند) زیرا تنها یک تضاد را در
جامعه ی ایران میپذیرند: تضاد کار و سرمایه. از دیدگاه اینان حکومت و قدرت های
بزرگ خارجی هر دو نماینده ی سرمایه اند و یک پدیده اند. تمامی مردم ایران هم نیز
جز اقلیتی ناچیز نیز کارگراند( بنا به گفته ی ایشان 80 درصد).
مخالفت با وجود سرمایه داران ملی در اقتصاد ایران نیز مشکلی از
نفس به کار بردن «خلق» و یا «تضاد خلق و امپریالیسم» ایجاد نمی کند. زیرا مفهوم خلق می تواند تمام طبقات مردمی به جز
سرمایه داران ملی را نیز در بر گیرد( در زمانی که سرمایه داران ملی در سمت ارتجاع داخلی
و یا امپریالیسم می ایستند). در این صورت خلق می شود طبقه ی کارگر، کشاورزان و
لایه های تهیدست و میانی و مرفه خرده بورژوازی سنتی( شامل کسبه و تولیدکننده گان
سنتی جزء) و مدرن( تمامی کارمندان ادارات دولتی و خصوصی و نیز تکنیسین ها و مهندسین
و پزشکان و وکلای جزء و غیرسرمایه دار - زیرا بخش هایی از مهندسین و پزشکان و وکلا
خود سرمایه دارند و صاحب سهام در کارگاه ها و کارخانه ها و بیمارستان ها و موسسات
حقوقی و فرهنگی یا خدماتی).
حال برگردیم به مائو تسه دون:
مائو این مفاهیم و ترم ها را درست در هر دو معنایی که گفتیم به
کار برده است. وی در انقلاب دموکراتیک، خلق را شامل طبقات کارگر و دهقان( هر سه
لایه ی تهیدست و میانی و مرفه) و نیز خرده بورژوازی شهری و روستایی سنتی و مدرن و
همچنین سرمایه داران ملی دانسته است و هر زمان هم سرمایه داران ملی به انقلاب
خیانت کرده و به دشمنان داخلی( یا ارتجاع داخلی که سرمایه داران بزرگ و فئودال ها
بوده اند)و یا خارجی( امپریالیست ها از ژاپن تا آمریکا و کشورهای اروپای غربی) پیوسته
اند این طبقه را از صف خلق بیرون و در صف ضد خلق دانسته است. در چنین شرایطی خلق
تنها شامل کارگران، دهقانان و خرده بورژوازی( سنتی و مدرن) گردیده است.
این مفهوم با این گونه طبقات که بر شمردیم در عین حال با مرحله
ی انقلاب چین که یک «انقلاب دموکراتیک تراز نوین» بود تطبیق می کرد اما نه تنها با
این مرحله از این انقلاب.
در واقع این مفهوم در وجهی بسته تر در مورد انقلاب سوسیالیستی
نیز صدق می کند. طرفه آنکه در انقلاب سوسیالیستی دو طبقه بزرگ در جامعه هستند که
باید متحد شوند. یکی طبقه ی کارگر است و دیگری طبقه ی کشاورزان( دهقانان) تهیدست
به همراه لایه های تهیدست خرده بورژوازی مدرن.
این مساله در زمانی که
انقلاب دموکراتیک نوین پیروز گردد و طبقه ی کارگر همچون رهبر انقلاب قدرت سیاسی را
در دستان خود و به همراه طبقات انقلابی و مترقی دیگر بگیرد تفاوت هایی با جوامعی
دارد که «انقلاب دموکراتیک تراز کهن» و به رهبری بورژوازی صورت گرفته است و قدرت
سیاسی در دستان این طبقه قرار دارد. در جامعه ای که طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی
و مترقی و ملی قدرت سیاسی را در دست دارند و دیکتاتوری دموکراتیک خلق و یا
دیکتاتوری پرولتاریا برقرار است به دلیل رهبری طبقه ی کارگر بر دولت، پیشبُِِرد انقلاب
سوسیالیستی بسته به شرایط، ترکیبی از راه های قهر و مسالمت است. در حالی که در
جوامع بورژوایی- دموکراتیک انقلاب سوسیالیستی جز از طریق قهر انقلابی از راه دیگری(
مگر به طور استثنایی) نمی تواند به پیروزی برسد.
جز این ها باید گفت که
مفهوم «خلق» صرفا برای کشورهای زیرسلطه ی امپریالیست ها نیست بلکه برای جوامع سرمایه
داری امپریالیستی کنونی نیز می تواند به کار می رود. در این جوامع انقلاب
سوسیالیستی است و خلق شامل طبقه ی کارگر و لایه های تهیدست خرده بورژوازی( سنتی و
مدرن) است که اکثریت توده های زحمتکش این جوامع را تشکیل می دهند. ما نه تنها می
توانیم از مبارزات طبقه ی کارگر آمریکا با سرمایه داران نام ببریم بلکه می توانیم
از مبارزات خلق آمریکا که شامل طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی و مترقی این
کشور می شود علیه انواع ستم ها( نژادی و قومی و مذهبی و ستم بر زنان و یا
دانشجویان و غیره) و یا مخالفت با جنگ طلبی سرمایه داران امپریالیست حاکم نام
ببریم.
وجه «تضاد خلق و امپریالیسم» نیز در شرایطی که یک امپریالیست
به امپریالیست دیگر حمله کند اما این تضاد و حمله ماهیت جنگ امپریالیستی تجدید
تقسیم را نداشته بلکه ماهیت زورگویانه یک امپریالیست به امپریالیست دیگر را داشته
باشد و مبارزه ی ملت مورد تجاوز قرار گرفته در چارچوب مبارزات ملت زیرستم قرار
گرفته باشد و بنابراین مبارزه ی دولت و ملت مورد تجاوز قرار گرفته با امپریالیسم
متجاوز خارجی رنگ و ماهیتی «ملی» به خود گیرد، با برخی پس و پیش ها و تدقیق در
مورد مشخص می تواند به کار رود.
در چنین زمینه هایی می توانیم به جنگ داخلی اسپانیا و مبارزات
علیه فاشیسم در جنگ جهانی دوم اشاره کنیم.
در اسپانیا ما با مبارزه علیه بورژوازی مرتجع داخلی و
امپریالیست های خارجی که به فاشیست ها کمک می کردند روبرو بودیم و جبهه ی خلق
متشکل از تمامی طبقات خلقی بود و گرچه طبقه ی کارگر و کمونیست ها در این جنگ نقشی
بسیار فعال داشتند اما این تنها طبقه ی کارگر و کمونیست ها نبودند که علیه فاشیست
ها و امپریالیست های دیگر می جنگیدند.
در مورد مبارزات علیه
فاشیسم می توانیم به«جبهه های مقاومت» اشاره کنیم که در جنگ جهانی دوم علیه فاشیسم
در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی از جمله فرانسه به وجود آمد و به معنای تشکیل«جبهه
های خلق»علیه امپریالیسم بود.( در اینجا ما وارد اشتباه جهت گیری صرف علیه فاشیسم
و فراموش کردن ماهیت جنگ که جنگی امپریالیستی بود نمی شویم.)
همچنین است جبهه های مبارزه خلق علیه امپریالیسم در کشورهای
اروپای شرقی که مبارزه طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی علیه سرمایه داران داخلی با
مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی خارجی گره خورده بود و آزاد سازی کشور از
امپریالیست متجاوز با انقلاب داخلی علیه سرمایه داران و نظام سرمایه داری با هم
صورت می گرفت.
در شرایطی گوناگونی که در بالا برشمردیم کار برد ترم«تضاد طبقه
ی کارگر و امپریالیست ها» به تنهایی گویای وضع واقعی که شرکت تمامی طبقات انقلابی
و مترقی داخلی غیرکارگر علیه امپریالیست های خارجی را در بر می گرفت نیست.
به این ترتیب مفاهیم «خلق» یا «تضاد خلق و امپریالیسم»( که گاه
به شکل تضاد«ملت» زیرستم و ملت ستمگر زورگو یا امپریالیست متجاوز در می آید) آن
گونه نیستند که صرفا منحصر به کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم و آن هم محدود به
دوران نیمه فئودالی و انقلاب دموکراتیک تراز نوین این جوامع باشد و با ورود جوامع
به نظام سرمایه داری( بوروکراتیک - کمپرادو و زیرسلطه ی امپریالیسم) و یا
سوسیالیستی دیگر نیاز به آنها نباشد.
«خلق»( و دیگر شکل های مانند آن یا نزدیک به آن «توده»، «مردم»
و «ملت» که ممکن است بار معنایی و ژرفا و غنای «خلق» را نداشته باشند و یا مانند
«ملت» تا حدودی از آن قابل تفکیک باشند) به خودی خود مفهومی است عام و تا زمانی که
مبارزات انقلابی و مترقی در هر تحول اقتصادی- سیاسی و فرهنگی آنها شامل یک طبقه
نشود و دو یا چند طبقه را دربر گیرد می تواند به کار رود. با توجه به اینکه در
جوامع سوسیالیستی طبقات وجود دارند و حتی با وجود اکثریت داشتن طبقه ی کارگر این
طبقه بی نیاز از همراهی دیگر طبقات( کشاورزان و خرده بورژوازی سنتی و مدرن زحمتکش
و تهیدست) نباشد می توان آن را به کار برد. مائو در مقاله ی«درباره ی تضادهای درون
خلق» نشان می دهد که در سوسیالیسم، طبقات وجود دارند و خلق در سوسیالیسم شامل چه
طبقاتی است و چرا.
«تضاد خلق و امپریالیسم» نیز تا زمانی که امپریالیسم وجود دارد
می تواند به کار رود. تفاوت این مفهوم در جوامع زیر سلطه که اقتصاد عقب مانده
دارند با مثلا جوامع سوسیالیستی در کمیت از این نظر است که در این جوامع طبقه ی
کارگر از اکثریت بیشتری برخوردار است و نیز از نظر کیفی وزن وی در مبارزات بسیار
بالاتر از نقش رهبری صرف است. به بیانی دیگر نه تنها رهبر است و باید باشد بلکه در
عین حال جمعیت اصلی را نیز دارد.
نکته ی پایانی این که این «منتقد مائو» تصور می کند( یا درست
تر اینکه نسبت می دهد) که زمانی که دارودسته های «محور مقاومتی» از «تضاد خلق و
امپریالیسم» صحبت می کنند درست همان درک مائوئیست ها را از این مفاهیم و جایگاه
آنها در تحلیل مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی دارند. در حالی که این اصلا با واقعیت
نظرات«محورمقاومتی»ها تطبیق نمی کند.
زمانی که «محور مقاومتی» ها از «خلق» صحبت می کنند طبقات حاکم
بر حکومت ولایت فقیه( به جز بخش هایی از
آن را که موافق رابطه با امپریالیست های غربی هستند، در زمره ی خرده بورژوازی و
جزو خلق به شمار می آورند و تمامی تضاد خلق ایران با این حکومت را تقریبا به طور مطلق
به حاشیه برده و بی اهمیت می کنند. و این در حالی است که از نظر مائوئیست ها تمامی
بخش های طبقه ی حاکم بر حکومت ولایت فقیه در زمره ی سرمایه داران بوروکرات -
کمپرادور رانت خوار( در اونیفورم نظامی، عبای روحانی و یا کت و شلوار که بخش زیادی
از این دسته ی اخیر در حکومت و دولت نیز خود از سران و فرماندهان پاسدار بوده اند)
به شمار می آیند و تمامی شریان های اقتصادی و موسسات و بنیادهای اقتصادی را در دست
دارند.
دو دیگر این که این ها تنها امپریالیست های غربی را امپریالیسم
می شناسند و روسیه را امپریالیسم نمی دانند و ضمنا بر این باورند که در کشور چین
«سوسیالیسم با ویژگی های چینی»!( و در ویتنام « سوسیالیسم با ویژگی های ویتنامی» و
در کره شمالی« سوسیالیسم با ویژگی های کره شمالی»!) برقرار است و با سیاست های
نئولیبرالیستی که رهبران کوبا حدود دو دهه است که آغاز کرده اند و سیاست های جدید
نیز یک جهش کیفی در آنهاست کوبا نیز «سوسیالیسم با ویژگی های کوبایی» خود را گسترش
می دهد و بنابراین این کشورها را جزو جبهه ی ضد امپریالیست های غربی به شمار می
آورند.
از سوی دیگر برای آنها «خلق» یک مفهوم جامعه شناسانه ی
مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی نیست که شامل طبقات انقلابی و مترقی در هر مرحله
ای از انقلاب خواه دموکراتیک و خواه سوسیالیستی و خواه در کشوری زیرسلطه و یا در
کشوری امپریالیستی شود.
ترتسکیست ها و مارکسی ها با این مفاهیم خلق و ضد خلق و تضاد میان خلق و امپریالیسم مخالف
اند زیرا آنها تنها یک تضاد را به شمار می آورند: تضاد طبقه ی کارگر و سرمایه
داران.
از نظر آنها طبقه ی
کارگر اکثریت جمعیت ایران را در بر می گیرد و سرمایه داران نیز خواه داخلی باشند(
و هر گونه نقش و جایگاهی در تولید و اقتصاد داشته باشند) و خواه خارجی، تفاوتی در
جایگاه اجتماعی – سیاسی سرمایه دار بودن آنها به وجود نمی آورد.
از نظر آنها تضادهای میان سرمایه داران در کشوری زیرسلطه ی
امپریالیسم( که آنها آن را نمی پذیرند و اساسا مفهوم زیرسلطه ی امپریالیسم – یا
نیمه مستعمره - را قبول ندارند) تضاد میان خود طبقه ی سرمایه دار همچون یک طبقه ی
واحد است و در هیچ شرایطی نمی تواند تضادی باشد که از جانب بخشی از آنها که ما «ملی»
می نامیم ماهیتی مترقی داشته باشد.
هدف اساسی این دیدگاه ها و تقسیم بندی ها نفی مرحله ی
دموکراتیک و نفی تضاد خلق و امپریالیسم در این مرحله( و بنابراین نفی انقلاب
سوسیالیستی) و ایجاد تفرقه و تجزیه و انحلال طلبی در مبارزات داخلی و به کجراه
بردن جنبش انقلابی توده های مردم است و نه دفاع از یکدستی طبقه ی کارگر که حتی در
جوامع سوسیالیستی و یا سرمایه داری های امپریالیستی نیز وجود ندارد و تا زمانی که
طبقات وجود دارند نمی تواند وجود داشته باشد و تنها در فراشد انحلال طبقات در
جامعه ی سوسیالیستی و تبدیل تمامی طبقات به «کارکن»های جامعه ی کمونیستی می تواند
به وجود آید.
هرمز دامان
نیمه ی نخست تیرماه 1405
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر