۱۴۰۲ شهریور ۲۰, دوشنبه

درباره ی جنبش خودبه خودی کنونی طبقه ی کارگر

  
 وضعیت کنونی جنبش خودبه خودی طبقه ی کارگر
و نقش آگاهی کمونیستی
 
آنچه در مورد رشد آگاهی توده ها گفته می شود طبعا در مورد طبقه ی کارگر که یکی از پر جمعیت ترین و زحمتکش ترین طبقات خلق است صدق می کند. با این حال وضع طبقه ی کارگر از نقطه نظر انتظاری که از وی می رود به کلی با بقیه ی طبقات فرق می کند.
طبقه ی کارگر تنها بخشی از توده نیست بلکه باید رهبر جنبش توده ای باشد و بدون رهبری این طبقه سخنی هم از پیروزی نهایی انقلاب دموکراتیک نمی تواند در میان باشد.
اما بین آنچه که این طبقه اکنون هست و آنچه که باید باشد یک تفاوت اساسی و کیفی وجود دارد. در حال حاضر طبقه ی کارگر ایران آنی نیست که باید باشد. پیشروان این طبقه آنی نیستند که باید باشند. یعنی به هیچ وجه نه نشان چشم گیری از آگاهی سیاسی - انقلابی یک طبقه ی رهبری کننده در این طبقه و در درجه ی نخست در میان پیشروان این طبقه مشاهده می شود و نه نشانی از مبارزات عملی ای که شرایط را برای این امر بزرگ آماده سازد. در حال حاضر جز چند بخش نسبتا متشکل و نسبتا فعال در سیاست همچون کارگران شرکت واحد و هفت تپه و شورای پیمانی کارگران نفت نشان چشمگیری از این طبقه خواه از نظر تشکل و خواه از نظر فعالیت سیاسی مشاهده نمی شود. در یک سال گذشته تقریبا بیشتر طبقه همچون روال دهه ی های اخیر درگیر مبارزات محدود اقتصادی، اعتراض به عقب افتادن حقوق ها و طرح طبقه بندی مشاغل و در بهترین حالت اعتراض به  تورم و گرانی و سفره خالی و خواست افزایش حقوق ها بوده است.
 این وضع باید تغییر کند. به این معنا که شرایط آگاهی طبقه ی کارگر باید به گونه ای تغییر یابد که نه تنها این خواست ها را دنبال کند بلکه خواست سرنگونی حکومت و برقراری یک جمهوری دموکراتیک و رفتن به سوی سوسیالیسم و کمونیسم را در سر داشته و در راه آن مبارزه ی عملی کند. نقش مهمی در این تغییر به عهده ی انقلابیون کمونیست است.
تفاوت بین مبارزات اقتصادی پیش از خیزش بزرگ و در یک ساله ی اخیر
البته میان مبارزات اقتصادی در پیش از جنبش«زن زندگی آزادی» و پس از این جنبش یک تفاوت کیفی وجود دارد.
در پیش از خیزش بزرگ مبارزات اقتصادی کارگران بر بستر سیر به نسبه عادی تر امور صورت می گرفت و از این رو عموما محدود به محل کارخانه و کارگاه و در خودبسته بود و چندان با اوضاع سیاسی عمومی جامعه و حکومت مرتبط نمی شد و از این رو تا حدودی به وسیله ی حکومت قابل تحمل بود.
این میان اعتصاب های کارگران نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز و آذرآب و هپکوی اراک تا حدودی وضعی خاص یافتند و حکومت دست به سرکوب شدید آنها زد. این که در آن شرایط این اعتصاب ها شرایط ویژه ای یافتند نیز نخست به این دلیل بود که این ها شدیدترین و گسترده ترین اعتصاب ها در دو دهه ی اخیر بودند و توانستند در شهر و منطقه پشتیبانی عمومی زحمتکشان و توده ها را برانگیزند؛ و دوما خواست اساسی این اعتصاب ها لغو خصوصی شدن کارخانه و برگشت آن به دست دولت بود و از این رو به ناچار با دولت و سیاست درگیر می شدند و بالاخره به این دلیل که از دل برخی از این اعتصاب ها تشکل های پیشرویی شکل گرفت که تلاش کرد اتحاد کارگران را حفظ کند و وضع آگاهی و مبارزات کارگران را در سطح بالایی نگاه دارد. تردیدی نیست که این اعتصاب ها و جنبشی که ایجاد کردند به نوبه ی خود و از جهات معینی در ایجاد خیزش یک ساله ی کنونی موثر بوده است.
اما مبارزات اقتصادی و اعتصاب های اقتصادی در این برهه به ویژه اعتصاب های کارخانه های بزرگ و صنایع کلیدی این امکان را دارند که در خودبسته نمانند و پشتیبانی عمومی را برانگیزند و به این ترتیب خواست های خود را به حکومت که از گسترش اعتصابات در وحشت و هراس است تحمیل کرده و آن را مجبور به عقب نشینی کنند.
افزون بر آن این چنین مبارزات و اعتصاب هایی(همچون اعتصاب کارگران پیمانی نفت و هفت تپه و ذوب آهن و یا هفته های اخیر کارگران ماشین سازی تبریز و اراک و...) بر بستر خیزش  کنونی و شرایط سیاسی خاص فعلی می تواند بر رشد عمومی آگاهی سیاسی خود کارگران اثر گذارد و جزیی از خیزش بزرگ شود و به نوبه ی خود آن را پیش ببرد و به این ترتیب ضربات سنگینی به حکومت که خیال«عادی سازی امور» و خفه کردن خیزش بزرگ را دارد بزند.    
با این همه چنین مبارزاتی نمی تواند جای مبارزات مستقیما سیاسی و به ویژه مبارزات سیاسی آگاهانه را بگیرد. و از قضا یکی از وجوهی که قدرت طبقه ی کارگر در آن نشان داده می شود و می تواند دیگر توده ها را به گرد کارگران متحد کند همین مبارزات سیاسی و به ویژه نوع آگاهانه و با هدف آن است. 
جنبش آگاهی کمونیستی و جنبش خودبه خودی طبقه ی کارگر
در بالا در مورد عقب مانده گی طبقه ی کارگر از اوضاع جاری به ویژه از نظر وظیفه ای که که در انقلاب دارد صحبت کردیم. اکنون باید به این امر اعتراف کنیم که در این امر بی تردید ما کمونیست ها مقصرین اصلی هستیم.
جنبش خودبه خودی و جنبش آگاهی کمونیستی دو جنبه ی متضاد واقعیت هستند. این ها از یک سو با یکدیگر وحدت دارند و از سوی دیگر با یکدیگر در تضاد هستند. کمونیست ها در عین این که جنبش خود به خودی طبقه ی کارگر را ارج می گذارند وظیفه دارند که با وضع خودبه خودی آن به مبارزه بپردازند و آن را منحرف کرده به جنبشی آگاهانه و کمونیستی تبدیل کنند.
تایید مطلق این جنبش منحر به آن می شود که یک کمونیست دنباله روی جنبشی شود که ماهیتا بورژوایی است. یعنی نمی تواند از چارچوب های یک نظام سرمایه داری بیرون آید حتی اگر در اوج خود بتواند ضربات شدیدی به آن وارد کند. از سوی دیگر ما جدا از جنبش عملی و خودبه خودی طبقه ی کارگر جنبش عملی دیگری نداریم. از این رو همین جنبش است که باید به وسیله ی کمونیست ها تبدیل به جنبشی آگاهانه برای سوسیالیسم و کمونیسم شود. همین جنبش است که طبقه ی کارگر باید در آن پرورده و برای رهبری خلق در انقلاب دموکراتیک آماده گردد و جنبش را به سوی جامعه ی دموکراتیک هدایت کند و در جهت سوسیالیسم و کمونیسم پیش ببرد. نخستین گام این تبدیل نافذ کردن آگاهی کمونیستی در پیشروان طبقه ی کارگر است.
نقش «شبه چپ» در ایجاد وضع کنونی طبقه ی کارگر
با توجه به معجونی که به نام «چپ» در ایران وجود دارد وضعیت فعلی محدود بودن طبقه ی کارگر به جنبش خود به خودی و تازه اساسا اقتصادی و عموما بدون تشکل های صنفی به هیچ وجه امر غریبی نیست. مشتی سازمان و تشکل اپورتونیستی و رویزیونیستی سوسیال دموکرات و یا ترتسکیستی که نه چیزی از مارکسیسم در آنها یافته می شود و نه عملی انقلابی از آنها سر می زند از عاملین مهم وضع فعلی طبقه ی کارگرهستند. روشن است که با این«شبه چپ» و گروه ها و افرادی که این «شبه چپ» نام شان را«فعالین کارگری» گذاشته است(به جای «فعالین کارگری» بخوانید توده ای- اکثریتی ها و راه کارگری ها! بخوانید اکونومیست و رویزیونیست و سوسیال دموکرات! بخوانید ترتسکیست های اکونومیست و تخریب گر جنبش! ) و مورد انتقاد برخی از دلسوزان این طبقه نیز قرارگرفته است این که طبقه ی کارگر در وضع کنونی قرار گرفته است چیز غریبی نیست.
باید بر این وضع غلبه کرد و آن را تغییر داد. و برای این کار در دو سو باید مبارزه تداوم یابد: از یک سو باید با این گروه های«شبه چپ» مبارزه را ادامه داد و از جهان بینی طبقه ی کارگر و اصول اساسی آن دفاع کرد و از سوی دیگر با جنبش خودبه خودی که در حال حاضر به مبارزات صرفا اقتصادی محدود می شود به مبارزه برخاست. این نبرد دو جانبه باید کنار هم پیش برده شوند.
گرچه شرایط آنی نیست که ده بیست سال پیش بود و تسلط رژیم بر اوضاع تا حدودی در هم شکسته شده است، با این وجود رسوخ دادن آگاهی کمونیستی در میان کارگران و تبدیل مبارزات این طبقه به مبارزات سوسیالیستی و کمونیستی سخت است. اما از آنجا که صحبت بر سر طبقه ی کارگر است یعنی طبقه ای که باید برای رهبری انقلاب آماده شود، راه دیگری نیز وجود ندارد. باید توانست بر این مشکل بزرگ پیروز شد و شرایط تبدیل این طبقه به رهبر انقلاب را فراهم ساخت.
 هرمز دامان
 نیمه ی دوم شهریور 

سیاست طبقه ی کارگر در مورد ریزش های درون حکومت مرتجع

 
 
سیاست طبقه ی کارگر در مورد جریان های اصلاح طلب،
ریزش های درون حکومت مرتجع و جنگ گرگ ها

اتکا خلق به نیروهای خود است
بنیان اتکا خلق به نیروهای خود خلق است. یعنی بنیان سیاست خلق نه اتکا به تضادها و یا ریزش های درون ارتجاع است و نه به سیاست ها و تضادهای امپریالیست ها در قبال خیزش توده ای و یا حتی پشتیبانی طبقه ی کارگر و خلق های دیگر کشورها از انقلاب ایران، بل به خود خلق ایران است.
از این دیدگاه اتکا با درجات اهمیت متفاوت به ریزش نیروهای دشمن و تضاد و چرخش ها در سیاست امپریالیست ها وهمچنین نگاه به یاری طبقه ی کارگر و خلق های دیگر کشورها به انقلاب ایران جنبه های ثانوی اتکای خلق در محاسبات خود است. در پیشبرد اهداف استراتژیک انقلاب اتکا به خود امر اساسی و امر محاسبه روی تضادها و یا ریزش نیروهای دشمن و همچنین نیاز به یاری خلق های دیگر کشورها اموری ثانوی هستند.
طبقات خلق در مرحله ی کنونی
خلق در هر مرحله ی تاریخی از طبقاتی تشکیل می شود که در آن مرحله ی تاریخی خواهان گذشتن از چارچوب نظام اقتصادی ارتجاعی حاکم و ساخت سیاسی و فرهنگی آن هستند و خواهان سرنگونی طبقاتی هستند که در آن مرحله ی تاریخی خواهان حفظ نظام تولیدی کهنه ی حاکم یعنی حفظ آن نظام تولیدی ارتجاعی هستند که مانع اساسی رشد نیروهای مولد جامعه است. 
به این ترتیب خلق را طبقات انقلابی و ترقیخواه تشکیل می دهند و دشمنان خلق نیروهای ارتجاعی و حامیان وضع موجود هستند.
 با توجه به این که در مرحله ی کنونی تاریخی تغییر نظام اقتصادی سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور موجود و ساخت سیاسی- فرهنگی استبداد دینی حاکم به نظام اقتصادی و سیاسی- فرهنگی دموکراتیک و مستقل از امپریالیست ها مد نظر است و انقلاب دموکراتیک نوین در دستور کار طبقه ی کارگر ایران قرار دارد طبقات انقلابی خلق عبارت از طبقه کارگر و کشاورز و خرده بورژوازی هستند و تنها طبقه ای که می تواند در برخی شرایط در این مرحله با خلق همراه گردد یعنی هنگامی که وجه عمده اش ترقیخواهی است سرمایه داران ملی هستند. از سوی دیگر دشمنان خلق طبقات مرتجع سرمایه دار و همچنین زمیندار بوروکرات - کمپرادور حاکم و امپریالیست ها از غربی و شرق هستند که پشتیبان و حامی این طبقات مرتجع می باشند. تکیه ی استراتژیک خلق به نیروها و طبقات خلقی پایه و اساس سیاست ما کمونیست ها در هر دوره ی تاریخی است.
خلق و ضد خلق یکدست نیستند و ایجاد یگانگی در خلق نیاز به مبارزه دارد
خلق یکدست نیست و دارای تضادهایی درون خود می باشد. طبقات خلق از بُرد انقلابی یکسانی برخوردار نمی باشند. روشن است که طبقه ی کارگر که انقلابی ترین و رادیکال ترین طبقه در میان خلق است باید بتواند نقش رهبری خلق را به عهده گیرد تا این انقلاب به پیروزی نهایی برسد. اما این امر تنها در صورتی ممکن است که این طبقه با واسطه ی تلاش مداوم انقلابیون کمونیست از حال کنونی خود و حرکت در چارچوب جنبش خودبه خودی که در حال حاضر عموما اقتصادی است بیرون آمده و پرورده و آگاه شود و جنبش وی به جنبش سیاسی آگاهانه ی انقلابی - کمونیستی تبدیل گردد.
نزدیک ترین متحد طبقه ی کارگر در ایران کشاورزان هستند و پس از آن لایه های خرده بورژوازی قرار می گیرند. این دو طبقه به ویژه کشاورزان نیز تنها در صورت رهبری طبقه ی کارگر می توانند نیرو و توان واقعی انقلابی و ترقیخواهانه خود را بروز دهند و در غیر این صورت اسیر رهبری بورژوازی ملی و یا رهبری نیروهای ارتجاعی خواهند شد و مبارزات شان به هرز خواهد رفت.
سیاست اساسی انقلابیون کمونیست ها حفظ و رشد اتحاد و وحدت صفوف طبقات خلق است. تضادهای میان طبقات خلق و میان برنامه ها و سیاست و تاکتیک های انقلابی و غیر انقلابی از طریق مبارزه ی ایدئولوژیک مداوم و انتقاد و انتقاد از خود درون صفوف خلق حل و فصل می شود.
تفکیک ضد خلق
اما خلق با ضد خلق روبرو است و همچنان که خلق یکدست نیست و از طبقاتی با منافعی متضاد تشکیل شده است، ضد خلق و دشمنان خلق نیز گروه یک دستی نیستند( یکدستی امری نسبی است). در شرایط کنونی نه ارتجاع داخلی بر خلاف خواست و یا تصورش یکدست است و نه امپریالیست های غرب و شرق که پشتیبانی آن را می کنند یکدست می باشند و نه درون سیاست های یک امپریالیست یکدستی وجود دارد. این ها همه دارای تضاد می باشند و بین سیاست های متضاد نوسان می کنند.
سیاست طبقه ی کارگر از یک سو تلاش برای حل و فصل تضادهای طبقات درون خلق و ایجاد گسترده ترین اتحاد درون خلق و جهت دادن تمامی نیروها علیه دشمن عمده ی کنونی یعنی ارتجاع خامنه ای و سپاه است و از سوی دیگر دامن زدن به اختلافات درون دشمن و استفاده از تضادهای میان دشمنان خلق می باشد. ایجاد یگانگی در میان خلق و دامن زدن به تضاد در میان نیروهای دشمن و استفاده از آنها در مبارزه ی خلق دو وجه متضاد سیاست کمونیست ها در قبال خلق و ضد خلق می باشند.
 توجه ما در این مقال به شکاف های میان اصلاح طلبان حکومتی و همچنین ریزش های درون جناح مرتجعین اصول گرا و کلا حکومت خامنه ای و سران پاسدارش است.
نگاه کلی به ریزش های مداوم در ارتجاع داخلی و سیاست طبقه ی کارگر
در مبارزه ی طبقاتی برای متحول کردن جامعه، طبقه ی کارگر دنبال انتقام از هیچ گروه و طبقه ای نیست بلکه بر مبنای منافع طبقاتی خود و آنچه که برای پیشیرد آن مفید است عمل می کند. «انتقام» در مبارزه ی طبقاتی چنان که لنین گفت مفهوم اخلاقی خرده بورژوایی است و نه پرولتری.(1) طبقه ی کارگر دنبال زیرو رو کردن ساخت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه و برقراری نظام دموکراتیک خلق و رفتن به سوی سوسیالیسم و کمونیسم بر بستر مبارزه ی طبقاتی است. طبقه ی کارگر به دنبال متحول کردن جامعه ی طبقاتی و تمامی انسان ها صرف نظر از طبقه ای است که اکنون به آن تعلق دارند. نظامی که برای تمامی انسان ها شرایط زندگی تکامل یافته ای فراهم می کند. جهان بینی طبقه ی کارگر مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم  در مورد هر طبقه بر مبنای جایگاه وی در اقتصاد و سیاست و فرهنگ داوری می کند و در عین حال نوسانات لایه های طبقات را بررسی می کند. از نقطه نظر این جهان بینی ارتجاع و مترقی و انقلابی بودن موقعیت های ثابت و خشک نیستند. یک انقلابی ممکن است مرتجع شود و یک مرتجع نظرات و جایگاه خویش را تغییر دهد و مترقی و یا انقلابی گردد. این دو روند همواره صورت می گیرند و جزیی از فراشد تکامل مبارزه ی طبقاتی در جامعه ی ما می باشند.
در شرایط کنونی که ریزش های درون حکومت خامنه ای بیش از پیش می شود و از افراد کمتر مشهور در ارتجاع به افراد مشهورتر کشیده می شود و جناح و باند خامنه ای در انفراد بیشتری قرار می گیرد، سیاست خلق و طبقه ی کارگر در قبال این افراد و جریان ها سیاستی مواج و متغیر است. از نظر طبقه ی کارگر جبهه ی خلق برای هر فرد و جریانی که بخواهد به این جبهه  بپیوندد و در مبارزه اش با خامنه ای و سران مرتجع سپاه در آن قرار بگیرد باز است. برای طبقه ی کارگر هر جریان و فردی به هر درجه ای از ارتجاع حاکم کنده شود و به هر درجه ای علیه آن مبارزه کند غنیمت است.
 بر این پایه، نه طبقه ی کارگر و نه خلق تاریخ زندگی سیاسی فرد را در مورد فردی که در گذشته مرتجع بوده و اکنون به فردی مترقی تبدیل شده است به گذشته اش محدود نمی کند و نمی گوید که این چون در گذشته این گونه بوده است باید«تقاص» گذشته اش را بدهد. شکی نیست که باید به جنایتکاران مرتجعی که خلق از آنها متنفر و کینه ی آنان را به دل دارد( و در میان این گونه جنایتکاران بسیار استثنایی است که فردی از گذشته ی خویش پشیمان شده و به نقد ارتجاع حاکم و خود نشیند و تلاش کند با مبارزه در راه منافع خلق جبران گذشته خویش کند) و همچنین فرصت طلبان و فریب کاران با کسانی که با نقد صادقانه ی گذشته ی خویش( صداقت و درستی نیز درجه دارد) به خلق می پیوندد تفاوت گذاشت. در این جا صحبت بر سر کسان و جریان هایی است که ضمن تجارب دوران جمهوری اسلامی به مرور متوجه تضادهای طبقات حاکم و منافع اساسی طبقات خلق شده اند و ضمن انتقاد و افشای سیاست های مرتجعین حاکم یا منفرد و منفعل شده و یا جبهه ی خود را تغییر داده و به صف خلق می پیوندند.  
تنها ملاک و معیار وحدت و انتقاد و یا افشا کردن گذشته ی افراد و جریان ها نیست
 در اطلاعیه ای با نام گذار خیزش انقلابی خلق ایران به مراحل پیشرفته تر در هفتم مهرماه 1401 و در پاره ای با نام بازداشت فاطمه سپهری، فائزه هاشمی و تاج زاده چنین نوشتیم:
«در شرایط کنونی تضاد عمده ی ما مبارزه برای آزادی و دموکراسی است و لبه تیز حمله ی جنبش خلق علیه باند خامنه ای و جناح اصول گرا و نیز دولت رئیسی و سران سپاه پاسداران می باشد. بنابراین وظیفه ی ماست که با بازداشت و زندانی کردن جریان هایی که با این باند و جناح مبارزه می کنند به جدال برخیزیم و سیاست وحدت و مبارزه ی توامان را با آنها در پیش گرفته و بنابراین در عین مبارزه ی نظری، پشتیبانی نسبی و مشروط از آن ها و مبارزه شان با حکومت، به نسبت جایگاهی که از نظر طبقاتی دارند، به عمل آوریم. 
توده ها گذشته ی بسیاری از این افراد را می دانند اما در حال حاضر مطلق کردن این که برخی از این ها در گذشته چه و چه بوده اند و گذشته ی آنها را ملاک برخورد کنونی قرار دادن، از یک سو به تنها گذاشتن آنها در مقابل ستم حاکمان یعنی ستمی که تمامی خلق از آن در رنج است می انجامد و این به هیچ وجه شایسته ی جنبش بزرگ خلق مان نیست، و از سوی دیگر به درهم کردن تضادها با یکدیگر کشیده می شود و به وحدت کنونی خلق و پیکان تیز حمله ی وی که باید متوجه باند خامنه ای در جناح اصول گرا باشد آسیب می رساند.
سیاست طبقه ی کارگر باید منفرد کردن جریان خامنه ای، دولت رئیسی، سران سپاه پاسداران و تمامی ارگان های حاکم از شورای نگهبان و شورای تشخیص مصلحت و مجلس شورای اسلامی و خبرگان و سازمان های حاکم مذهبی از جمله آستان قدس رضوی و علم الهدی جنایتکار باشد و با تمامی جریان ها و طبقات مستقلی که با این باند و جناح مبارزه می کنند بسته به جایگاه طبقاتی آنها سیاست وحدت و مبارزه ی توامان را در پیش گیرد. وحدت تا آنجا که با باند خامنه ای و جناح حاکم مبارزه می کنند و مبارزه آنجا که می خواهند جنبش طبقه ی کارگر و خلق را به زیر سیاست های ارتجاعی و یا رفرمیستی بکشانند.»
آیا این سیاست ها درست هستند؟ بله! درست هستند.
 آیا باید ادامه یابند؟ بله باید ادامه یابند و در عین حال گسترش و تعمیق پیدا کنند.
اصلاح طلبان
اصلاح طلبان کنونی به سه گروه بزرگ تقسیم می شوند:
یک: اصلاح طلبان راست. اصلاح طلبان راست به دو بخش بزرگ تقسیم می شوند:
بخشی که به امپریالیست ها پیوستند و علیرغم اختلاف با سلطنت طلبان مزدور، از امپریالیست ها تقاضای پشتیبانی می کنند. این ها راست ترین اصلاح طلبان و مزدور و یا متمایل به مزدوری امپریالیست ها هستند.
همپایه با این بخش گروهی دیگر از اصلاح طلبان وجود دارند که منافع اقتصادی و یا اقتصادی و سیاسی آنها با ارتجاع خامنه ای درهم شده اند. آنها نیز در همین گروه قرار می گیرند. دسته ی نخست با امپریالیست ها درهم شده اند و دسته ی دوم با ارتجاع خامنه ای و سران پاسدارش.
در مورد اصلاح طلبان راستی که با حکومت درهم شده اند، باید بین آنها که در پی مال و منال هستند و صرفا از دیدگاه داشتن موقعیت اقتصادی و منافع اقتصادی با حکومت همراه اند و آنها که هم در منافع اقتصادی با حکومت همراه اند و هم از نظر اطلاعاتی و نظامی با حکومت همکاری می کنند و در سرکوب خلق شرکت فعال دارند فرق گذاشت. در مورد بخش نخست سیاست افشای همکاری های اقتصادی و انتقاد از همکاری با ارتجاع حاکم و تلاش برای تغییر آنها به موضع میانه روانه تر را باید پیشه کرد و در مورد بخش دوم یعنی جریانی که منافع اش هم از نظر اقتصادی با حکومت در هم تنیده شده و هم از نظر نظامی و قضایی با آن همراهی می کنند افشای مطلق را. در شرایط کنونی بخش دوم، تفاوت چندانی با ارتجاع حاکم ندارند و گاه حتی بدتر از برخی از جناح های مخالف خامنه ای درون خود اصول گرایان هستند، گرچه ممکن است که در صورت پیشروی جنبش خلق فرصت طلبانه موضع خود را تغییر دهد.
دوم: اصلاح طلبان میانه؛ اصلاح طلبان میانه خود طیف ناهمگونی را تشکیل می دهند. این ها از یک سو با حکومت جمهوری اسلامی همکاری می کنند و مایل اند با برخی موازین و سیاست های آن راه بیایند(مثلا در انتخابات آتی مجلس شرکت کنند) و از سوی دیگر به آن انتقاد دارند.
اصلاح طلبان میانه نه همچون بخش راست آن به امپریالیست ها وابسته اند و نه کاملا به حکومت ارتجاعی حاکم پیوسته اند. آنها در چارچوب های معینی با حکومت و در چارچوب های معینی نقش منتقد ملایم و اندرزگو و پند دهنده به آن را اجرا می کنند و گاه نیز تا حدودی با مردم همراهی می کنند( برای مثال روشن است که بسیاری از این بخش پنهان و آشکار با مساله ی آزادی حجاب و درجه ای از آزادی های اجتماعی و  یا آزادی های سیاسی بورژوایی موافق هستند). محمد خاتمی تجلی برجسته ی این جریان است. راست ترین عناصر این بخش را افرادی مانند ابراهیم نبوی تشکیل می دهند که ترس و وحشت از جنبش توده ای داشته و می ترسند که رشد آن دودمان حکومت اسلامی را که این گونه افراد دل در گرو آن دارند برباد دهد و سر ایشان بی کلاه بماند.
سیاست ما کمونیست ها در قبال این جریان متضاد و دارای دو وجه است: یک وجه مبارزه با این جریان است و آن عبارتند از افشای سیاست های آنها در هر گونه همراهی با حاکمیت مرتجع و علیه خلق و تلاش برای منزوی و منفرد نگه داشتن آن ها هنگامی که با سیاست های حکومت همراه می شوند.
وجه دیگر سیاست ما را فعالیت برای تلاشی اتحاد نسبی آنها با حکومت، تقویت عناصر مخالفت آنها با حکومت و نیز گرایش آنها به تایید برخی خواست های خلق و تلاش برای مجاب کردن آنها برای پیوستن به خلق است.
 سوم: اصلاح طلبان کاملا بریده از حکومت و همراه جنبش مردم. رهبران اصلی این سیاست همچون موسوی و تاج زاده و فائزه و قدیانی و ... یا در زندان اند و یا زیر شدیدترین فشارها قرار دارند. آنها از هر فرصتی برای مبارزه با خامنه ای استفاده کرده به افشای آن بر می خیزند.
سیاست ما از یک سو پشتیبانی و تقویت سیاست های آنها علیه ارتجاع حاکم است و از سوی دیگر تلاش برای رایکالیزه کردن سیاست های آنها و گسیختن  از سیاست های اصلاح طلبانه و ایجاد گرایش در آنها به سوی سیاست های مبارزه جویانه و انقلابی است.
روشن است که صحبت تنها بر سر تک تک افراد این جریان ها نیست بلکه بر سر پایه های اجتماعی آنان است که عموما در خرده بورژوازی به ویژه بخش سنتی و بورژوازی کوچک سنتی جای دارد.
تردیدی نیست که بخش های دوم و سوم جریان هایی هستند که پایه هایشان را در سازمان های اطلاعاتی و نظامی حکومتی  از همراهی با خامنه ای باز داشته اند و یکی از علل در اقلیت و انفراد قرار گرفتن ارتجاع خامنه ای و سران سپاه همین مساله است.  
فائزه هاشمی
 در مورد فائزه هاشمی باید گفت که وی آنی نیست که پیش از اصلاحات و پیش از سال 88 بود. فائزه بسیاری از خط قرمزهای جمهوری اسلامی و به ویژه باند خامنه ای را شکست. مانند رفتن به دیدار بهاییان و عکس گرفتن با آنها و مخالفت با سیاست های اساسی خامنه ای و سپاه و پشتیبانی از جنبش زنان و خیزش زن زندگی آزادی و دادن بها برای آن و زندانی بودن تقریبا همیشگی.
ما کمونیست ها با هر گونه ستمی که به هر نیرویی در جمهوری اسلامی وارد شود که مخالف ولایت فقیه و حکومت استبدادی دینی است مبارزه می کنیم و از هر فردی در این راستا پشتیبانی می کنیم. آنچه ما  در حال حاضر از آن پشتیبانی می کنیم مبارزه با جناح خامنه ای و سران پاسدار به هر درجه است. آنچه با ان مبارزه می کنیم اندیشه و خواست هر جریانی درون خلق و یا آنان که به آن می پیوندند برای هر گونه سازش با خامنه ای و پاسداران اش، برای عدم تعمیق جنبش خلق و شعارهای آن و ... گذار مسالمت آمیز و یا برقراری یک جمهوری دموکراتیک بورژوایی است.
آنچه در مورد فائزه گفته شد با تفاوت هایی در مورد دیگر افراد این جریان مانند موسوی، کروبی و تاج زاده و بسیاری همچون آنها صدق می کند. ما در مباحث گذشته ی خود از یک سو به تفاوت کیفی بین موسوی با خامنه ای پرداخته ایم و از سوی دیگر به نقد سیاست های موسوی در مورد چگونگی تکامل مبارزات مردم توجه کرده ایم.
این ها سه دسته ی اصلی اصلاح طلبان هستند و بین این سه دسته ی اصلی افراد و لایه ها گوناگون دسته بندی می شوند. روشن است که در مورد هر فرد و جریانی باید تحلیل ویژه و مشخص صورت گیرد و درجات افشا و مبارزه و اتحاد به دقت تنظیم شود.
 سیاست ما در مورد اصول گرایان حاکم
در حال حاضر ارتجاع حاکم به دو قطب بزرگ تقسیم می شود: آنها که گرد باند خامنه ای و دفتر رهبری و سران سپاه پاسداران هستند و آنها که در جبهه ی مخالف خامنه ای و دفتر رهبری و سران سپاه پیرو خامنه ای قرار گرفته اند.
تنظیم سیاست در مورد قطب های مخالف خامنه ای- روحانی و لاریجانی ها و ...
ما با سیاست فرق گذاری بین جریان های مرتجع که با خامنه ای همراه اند و آنها که با خامنه ای مخالف اند اما با خلق نیز مخالف اند دو سیاست متضاد پیشه می کنیم.
در مورد آنها که با سیاست های خامنه ای مخالف اما با خلق نیز مخالف اند سیاست منفرد و منفعل کردن آنها را در قبال جنبش و انقلاب پیش می گیریم. از این دیدگاه آنها هر چند که به خلق نمی پیوندند اما همین که نیروهای خود را از چارچوب شراکت و همکاری با نیروهای اطلاعاتی و نظامی و قضایی وی در سرکوب خلق و یا تامین نیرو برای برنامه های سیاسی و فرهنگی فریبکارانه ی حکومت بیرون بکشند و در سرکوب و فریب خلق در کنار آن قرار نگیرند امر مثبتی است.
به این ترتیب از یک سو بین آنها و خامنه ای فرق می گذاریم و لبه تیز حمله مان متوجه آنها نیست و از سوی دیگر بین آنها و جریان هایی که به طور کامل مرتجع نیستند و بین مرتجعین و اصلاح طلبانی که با سیاست های حکومت همراهی نمی کنند نوسان می کنند فرق می گذاریم.  روشن است که هر کس از این جریان که تغییری اساسی در مواضع خود بدهد به نقد سیاست های حاکم و مبارزه با آنها برخیزد و به خلق بپیوندند از جانب خلق پذیرفته خواهد شد. صحبت ما در اینجا در مورد افرادی مانند مهدی نصیری سردبیر سابق کیهان است که از اصول گرایان گسسته و سیاست های آنها را افشا کرده و تلاش می کنند که در کنار مردم قرار گیرند. البته در این گونه موارد باید بین شامورتی بازها و شیادان سیاسی و افرادی که واقعا ناقد وضع کنونی هستند و به خلق می پیوندند فرق گذاشت.
 جریان های دسته ی نخست امثال روحانی و حزب اعتدال ملی و جریان های لاریجانی ها و تا حدودی احمدی نژادی ها و امثال آنها هستند. ما از هر گونه شکافی بین آنها و خامنه ای و تلاش آنها برای منزوی کردن خامنه ای و دفتر رهبری و سران سپاه استقبال می کنیم. ما از هر گونه خودداری آنها از پشتیبانی از سیاست های سرکوب گرایانه خامنه ای و سران سپاه استقبال می کنیم. ما از هر گونه بیرون کشیدن پایه های خود از همراهی با خامنه ای و سران سپاه استقبال می کنیم.
اما از سوی دیگر سیاست استقبال تنها بخشی از سیاست کمونیست ها در مورد این جریان هاست. بخش دیگر آن مبارزه با آنها در مورد مخالفت آنها با جنبش خلق و اخلال در مبارزات خلق است.
اما در مورد خامنه ای و دفتر رهبری و سران سپاه: این ها بخش اصلی ارتجاع حاکم هستند و در شرایط کنونی تمامی دستگاه های نظامی و بوروکراتیک قدرت را در دست دارند. این ها دشمنان عمده ی خلق در شرایط کنونی هستند و تمامی جهت مبارزه اساسی طبقه ی کارگر و خلق متوجه افشا و سرنگونی عملی آنهاست.  
سیاست ما در قبال امپریالیست ها - یک اشاره
 جمهوری اسلامی هم وابسته به امپریالیست های غربی است و هم وابسته به امپریالیسم روسیه و بلوک سیاسی این امپریالیسم شامل چین سرمایه داری و کشورهایی مانند کره شمالی و ونزوئلا و سوریه و کوبا و... ( آشکار است که چین از نظر اقتصادی تا مغز استخوان وابسته به امپریالیست های غربی است.)
خامنه ای و سران سپاه به هر دو بلوک وابسته اند. آنها به مبارزات و جنبش های توده ای انگ برانگیخته شدن بر اثر «توطئه های کشورهای خارجی» می زنند و افراد و جریان های مبارز را «جاسوس» می خوانند اما خودشان به عنوان یک طبقه عمیقا و تا مغز استخوان وابسته به این قدرت ها هستند و در میان نیروهای سیاسی و اطلاعاتی و نظامی شان جاسوس های امپریالیسم فراوان وجود دارد. یکی از  دلایل اساسی امپریالیست های غربی برای اعلام نکردن سپاه به عنوان نیروی تروریستی این است که سپاه بزرگترین بخش های اقتصاد کنونی به ویژه صنایع نفت و پتروشیمی و نیز تولیدات بخش نظامی را در دست دارد و نوکر و مزدور انحصارهای بزرگ امپریالیستی غربی در امور اقتصادی و نظامی و اطلاعاتی است و از آنها ابزار و آلات و وسایل مورد نیاز خود را برای این بخش ها می خرد و از این رو عزیز کرده و سوگلی ای برای این امپریالیست ها است و هر گونه خوش رقصی برای آنها انجام می دهد.
باری آنها هم نوکر روسیه و چین هستند و هم نوکر امپریالیست های غربی (آمریکا و اروپا و ژاپن). تضادهای آنها با امپریالیست های غربی سر سوزنی امری مترقی ندارد و کاملا از موضع ارتجاعی است. آنها تنها خواهان پشتیبانی دولت های غربی ها از ماندن شان بر سر قدرت هستند. آنها در عین حال از این که باز شدن درهای اقتصاد موجب روی کار آمدن بوروکرات ها و تکنوکرات های کمپرادور غربی شود شدیدا وحشت دارند و می ترسند این امر به تغییرات فرهنگی به ضرر برنامه های باند خامنه ای بینجامد. زیرا این گونه بوروکرات ها و تکنوکرات ها( برای نمونه جریان روحانی رئیس جمهور پیشین) گرایش به حکومت سکولار وابسته دارند و به محض قدرت گرفتن از نظر اقتصادی، خواهان برخی تغییرات در عرصه ی سیاسی و فرهنگی می شوند.
از این دیدگاه گرایش آنها به سوی کشورهای به اصطلاح بلوک شرق است. این گونه کشورها همچون چین و کره شمالی حکومت های به شدت خفه و بسته ای دارند و عموما از طریق یک حزب حاکم مرتجع که خود را«حزب کمونیست» می خواند حکومت خود را پیش می برند. تمایل جناح حاکم به حفظ ارتباط با این کشورها به این سبب است که احتمال می دهند این گونه کشورها بیشتر از ماندن آنها در قدرت پشتیبانی کنند تا کشورهای امپریالیست غربی. اما از سوی دیگر کشورهای قدر قدرت این بلوک مانند روسیه و چین کشورهایی مانند ایران را که سرشار از منابع معدنی و نیروی انسانی است صرفا می چاپند اما نمی توانند اقتصاد آن را با سرمایه های خود راه بیندازند. آنها همچنان که تا کنون انجام داده اند. بسیار زیاد می ستانند و بسیار کم می دهند. در نتیجه می توانند که اقتصاد کشور را به اقتصادهایی مانند کره شمالی و کوبا و یا ونزوئلا تبدیل کنند. این چنین اقتصادی با برنامه های جاه طلبانه خامنه ای و سران سپاه در منطقه نمی خواند.
با یک بلوک از امپریالیست ها از این نظر که از آینده سیاسی و ماندگاری خود بیمناک هستند تضاد دارند و با بلوک دیگر از این نظر که از آینده ی اقتصادی و قفل شدن برنامه های جاه طلبانه خود بیمناک هستند، دارای اختلاف هستند. این موجب وضع متضاد و سیاست های متضاد باند خامنه ای و دفتر رهبری و سران عمده ی سپاه و گردش های متناوب میان غرب و شرق شده است. آنها تلاش دارند که در تضاد میان این دو بلوک جای پایی برای خود دست و پا کنند اما دیر یا زود باید به طور عمده به یکی از دو بلوک وابسته شوند.    
جنگ گرگ ها و سیاست طبقه ی کارگر در مورد آن
 تضاد میان مرتجعین حاکم بر ایران و تضاد میان امپریالیست ها و نیز جناح ها و باندهای حاکم بر یک امپریالیسم تضاد و جنگ میان گرگ هاست. این جنگی است که طبقه ی کارگر از آن نفع می برد زیرا عملا به تضعیف این مرتجعین و امپریالیست ها کمک می کند. بنابراین روشن است که طبقه ی کارگر از هر گونه گسترش و تعمیق تضاد میان مرتجعین و  اینکه آنها یکدیگر را بدرند استقبال می کند. جنگ گرگ ها به نفع طبقه ی کارگر است و از این دیدگاه گرگ ها گرگ اند و جنگ شان جنگ گرگ ها.(2)
اما این به این معنا نیست که طبقه ی کارگر در این جنگ موضع منفعل و تماشاچی به خود می گیرد و برای هر کس برنده شد کف می زند. خیر! طبقه ی کارگر نه تنها موضع منفعل و تماشاچی به خود نمی گیرد بلکه برعکس تلاش می کند نقشی فعال داشته باشد. از یک سو به این تضادها دامن می زند و از سوی دیگر از آنها به نفع رشد جنبش خویش و انقلاب استفاده می کند. در این جا هر گونه انفعال در جنگ گرگ ها، به جای تقویت موضع و جنبش طبقه ی کارگر و خلق به نفع یک گرگ تمام می شود در حالی که باید جهت تلاش بر این باشد که گرگ ها همه به نفع طبقه ی کارگر و جنبش خلق یکدیگر را بدرند و تضعیف شوند.
از این رو سیاست ما کمونیست ها در برخورد با تضاد میان جناح های اصول گرای مرتجع و نیز امپریالیست ها و همچنین جناح های گوناگون یک امپریالیسم باید سیاست دامن زدن به تضادها، استفاده از تضادها به نفع تضعیف تمامی دشمنان و تقویت و رشد خیزش و انقلاب طبقه ی کارگر و خلق باشد.
 پایداری در اصول  و نرمش در تاکتیک
پایداری در اصول انقلابی مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و انعطاف و نرمش در تاکتیک های ما در برخورد به دوست و دشمن بنیان سیاست طبقه ی کارگر و کمونیست ها است. این ها وحدت اضداد را در سیاست ما کمونیست ها تشکیل می دهند.
ما به گونه ای محکم و استوار به روی تمامی اصول اساسی مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم (ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی، اقتصادسیاسی مارکسیستی، نظریه ی حزبیت مارکسیستی - لنینیستی، نظریه ی امپریالیسم لنین، دیکتاتوری پرولتاریا به مثابه ی دوران گذار از سرمایه داری به کمونیسم، انقلاب قهری و نیاز به درهم شکستن ماشین دولتی و انقلاب فرهنگی - پرولتاریایی در دوران دیکتاتوری پرولتاریا و ...) می ایستیم و از آنها در مقابل هر تعرض و تجدید نظری از جانب اپورتونیست ها و رویزیونیست ها و ترتسکیست ها و همچنین طبقاتی دیگر دفاع کرده و آنها را به گونه ای پیگیر منطبق با شرایط خاص کشور خود به کار می بریم. از دیدگاه ما هرگونه سازش بر سر و یا نفی اصول اساسی مارکسیسم - لنینیسم- مائوئیسم مساوی با اپورنیسم راست و رویزیونیسم است.
از سوی دیگر ما در سیاست های تاکتیکی خود حداکثر نرمش را پیش می گیریم. با بیشترین نیروها وارد درجات گوناگون وحدت، اتحاد و ائتلاف شده و این سان از یک سو جبهه ی خلق را به گسترده ترین درجه ی ممکن می رسانیم و از سوی دیگر دشمنان خود را به حداقل رسانده و از هر سو آنها را محاصره می کنیم تا بتوانیم ضربه ی قطعی و نهایی را به آنها وارد کنیم. از دیدگاه ما نفی نرمش و انعطاف و سازش در تاکتیک ها( سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و...) به گرایش اپورتونیستی «چپ» پا می دهد. گرایشی که به نوبه خود به تقویت اپورنیسم راست منجر می گردد و یا به آن می انجامد.
 هرمز دامان
 نیمه ی دوم شهریور 1402
یادداشت ها
1-    «اشتباهی بس بزرگ بود هر آینه تصور می شد پرولتاریای انقلابی می تواند به اصطلاح برای«انتقام جویی» از اس آر ها و منشویک ها و به خاطر پشتیبانی ای که آنها از عمل تارومارکردن بلشویک ها و تیرباران های جبهه و خلع سلاح کارگران کرده اند، از پشتیبانی آنان علیه ضد انقلاب استنکاف ورزد.  طرح مساله به این طریق اولا به معنای انطباق مفاهیم خرده بورژوایی اخلاق بر طبقه ی کارگر است( زیر پرولتاریا هر جا که برای کار سودمند شمرده همیشه نه تنها از خرده بورژوازی متزلزل بلکه از بورژوازی بزرگ نیز پشتیبانی خواهد کرد؛)... » پیرامون شعارها، منتخب آثار.
2-    ترور حجاریان به وسیله ی سازمان اطلاعات خامنه ای در اسفند 1388 از سوی«شبه چپ» به عنوان «جنگ گرگ ها» نام گذاری شد و عموما گفته شد که «خوب اش شد» و «حق اش بود» و« مگر او نبود که سازمان اطلاعات را راه انداخت و بسیاری از انقلابیون را در مقابل جوخه های اعدام قرار داد و ...». این ها در شرایطی گفته می شد که در آن شرایط و مقطع حجاریان نماینده ی گرگ ها نبود بلکه نماینده ی اصلاح طلبانی بود که با گرگ های حاکم تضاد داشت. بنابراین موضع تمامی جریان ها«شبه چپ» ظاهر«چپ» داشت اما ماهیتا راست بود. یک نماینده ی طبقه ی کارگر و یک کمونیست واقعی باید در مقابل هر ستمی که از جانب ارتجاع حاکم به هر جریان و طبقه ای می رود حتی اگر این جریان و طبقه موضعی اصلاح طلبانه برای تغییرات  در امور داشته باشد موضع تحلیل ستم و افشای ستم و مقابله همه جانبه با ستم وارد شده باشد. یک دیدگاه درست باید در مقابل ترور حجاریان موضع می گرفت و از حجاریان در مقابل ستمی که به وسیله ی جناح های حاکم بر وی و دیگر اصلاح طلبان وارد شده بود دفاع می کرد. این به هیچ وجه به معنای فراموش کردن گذشته ی حجاریان و همچنین نقد دیدگاه های اصلاح طلبانه ی وی و دیگر اصلاح طلبان نبود. این ها جنبه های متضاد یک سیاست واحد انقلابی بودند.

 

۱۴۰۲ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

کشتار فرزندان خلق کرد در آستانه ی برگزاری سالگرد به قتل رساندن مهسا


خلق کرد را با کشتن فرزندان مبارزش نمی توان ستم پذیر کرد!

نفرت خامنه ای و سران پاسدارش از خلق دلاور و مبارز کرد بی پایان است. کینه ی این کفتارهای خون آشام که تجلی تباهی و فساد و جنایت هستند نسبت به این خلق بزرگ حدود و حدودی نمی شناسد. چهل و اندی سال است که از این خلق می کشند. می کشند و می کشند تا شاید که این خلق آرام شود و تن به ستم دهد.
اما نه!
کردستان یوغ به گردن نمی گذارد و به مبارزه ی تاریخی خویش ادامه می دهد. خلق کرد ستم پذیر نیست و برای حقوق خود مبارز می کند و این مبارزه را تا رسیدن به خواست های خود و خلق ایران ادامه می دهد.
این برای خفاشان حاکم قابل تحمل نیست و همچون تیری در چشمان شان می نشیند.
خون آشامان و دنائت پیشه گان اینک اعدام های این یک ساله را ادامه می دهند و اگر نه در زندان و با طناب دار بلکه با ترسی حقارت بار و کثیف و در پس پرده مبارزین کرد را به قتل می رسانند. دو فرد مبارز کرد با نام های حسن جوجه گلانی در 9 شهریور و آرمان سنگی در 12 شهریور 1402 یکی در پی دیگری و پس از به اصطلاح آزاد شدن از زندان به طرق مشکوکی می میرند و روشن است که دست این پست فطرتان جانی در کار است.
 چنین شیوه ای از کشتن در آستانه ی برگزاری مراسم سال به قتل رساندن مهسای کرد و ایران و یکساله گی خیزش بزرگ دموکراتیک خلق جز نشان وحشت و ترس این بزدلان نیست.
اینان از خلق و جنبش و انقلاب خلق در هراس اند. این است که در خفا می کشند و پیام مرگ به خلق دلیر کرد و ایران می دهند تا شاید خلق کرد و خلق ایران آرام گیرند و از مبارزه علیه ستم و برای آزادی دست بردارند.
اما اکنون همه و حتی بسیاری از میان خودشان پی برده اند که این خیالی است بیهوده و باطل!
چهل سال است که می کشند و اگر قرار بود آرامشی به وجود آید به وجود آمده بود!
برعکس، آرامش روز به روز کمتر می شود و جای خود را به توفان و گردباد جنبش ها و خیزش ها می دهد. دیر نیست روزی که توفان مبارزات خلق کرد و ایران بساط این جرثومه های تباهی و فساد و جنایت را برچیند و حکومت خود را برپا کند.
زنده باد مبارزه ی خلق کرد و دیگر خلق های ایران
مرگ بر جانیان و دنائت پیشه گان حاکم
مرگ بر جمهوری اسلامی
برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر
 گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
 15 شهریور 1402     

۱۴۰۲ شهریور ۱۰, جمعه

خون آشامان را جز خون جوان راهی برای بقا نیست!

 
 
خون آشامان را جز خون جوان راهی برای بقا نیست!
 
 روز پنجشنبه 9 شهریوی 1402 جواد روحی یک مبارز جوان و جسور شمالی را کشتند. سه بار به اعدام محکوم اش کردند و چون از ترس و وحشت شان از توده ها نتوانستند آن را به عمل  درآورند، با مسموم کردن وی جان اش را ستاندند. حکومت خامنه ای و سران پاسدار و آخوندهای مومیایی سر از گور برآورده را جز با ریختن خون جوانان آگاه و برومند ادامه نتوان داد.
جواد روحی اهل آمل بود و در حین شرکت در مبارزات بزرگ توده های آمل در شهریور 1401 بازداشت شد. او بی تردید به دلیل پایداری و مقاومت یک ساله اش در زندان و نه گفتن به ستم حاکمان است که به قتل می رسد. خامنه ای و سران پاسدار و آخوندهای متعفن حاکم از نه گفتن به زور و ستم بیمناک اند. آنان تنها جوانانی مطیع و برده می خواهند که تن به ستم و زور و برده گی دهند. آنها خلق ایران را بنده و ستم پذیر می خواهند.    
این قربانی کردن جوانی دیگر است در آستانه ی فرا رسیدن سالگرد خیزش بزرگ خلق، خیزش ژینا و خیزش زن زندگی آزادی برای اینکه خاموشی جای فریاد را گیرد.
اما جوانان مبارزه و مقاومت جواد را در مقابل ستم و استبداد مذهبی حاکم به سرمشق دیگری برای خود تبدیل می کنند و آن را ادامه خواهند داد. توده های آمل و شمال و ایران جواد را همچون فرزند مبارز خلق گرامی خواهند داشت و در مبارزات سترگ خود علیه حکومت مستبدان و جانیان راه او را تداوم خواهند بخشید.

زنده باد مبارزات جوانان جسور و شجاع توده ها
مرگ بر خامنه ای و سران پاسدار و آخوندهای متحجر
برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر
گروه مائوئیستی راه سرخ
 ایران
ده شهریور 1402

به یاد صمد سرخ

 به یاد صمد سرخ

 صمد یک اندیشه پرداز انقلابی کمونیست در عرصه ی آموزش و پرورش و به معنای دقیق کلمه سرخ بود. دنبال امر مبهمی چون«عدالت اجتماعی» نبود که قافیه ی همه ی گروه های«شبه چپ» و سوسیال دموکرات های این روزهاست. او در پی برقراری جامعه ی بی طبقه ی کمونیستی بود. هدف اساسی او کمونیسم بود.

*** 
صمد باور عمیق به کارگران و دهقانان و زحمتکشان و دل در گرو آنان داشت. او به این طبقات عشق می ورزید و تمامی زندگی خودش را وقف آگاه کردن آنها کرد.
بر این مبنا صمد دارای مشی عمیقا توده ای بود و از این نظر به راستی نمونه ای برای تمامی روشنفکران و پیشروانی بوده و هست که دنبال انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر و نزدیک ترین متحدش دهقانان و دیگر توده های زحمتکش هستند.
او همچون یک انقلابی راستین دنبال پیوند با توده های کارگر و دهقان و زحمتکشان بود و تمامی زندگی خود را صرف همین پیوند و هر روز عمیق تر کردن آن کرد. با این پیوند با توده های زحمتکش و فرزندان نونهال و نوجوان آنهاست که صمد توانست دیدگاه و جهان بینی خود را گستره و غنا بخشد و آثار مردمی خود را به نگارش درآورد.

گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
نهم شهریور 1402

۱۴۰۲ شهریور ۱, چهارشنبه

حکومت پاسداران و آخوندها و سرکوب های شدیدتر مبارزات توده ها

 
حکومت پاسداران و آخوندها و سرکوب های شدیدتر مبارزات توده ها
در آستانه ی برگزاری سالگرد قتل مهسا
 
حکومت خامنه ای و پاسداران در سرکوب خواست ها و جنبش توده ها روز به روز هارتر و وحشی تر می شود. ثروت و قدرتی که هرگز به خواب نمی دیدند صاحب شوند مست شان کرده است و حاضر نیستند آن را از دست بدهند.
اما خیزش انقلابی یک ساله ی اخیر پاک خواب از سرشان ربوده است. ضربات مرگباری از این خیزش خورده اند و ترس و وحشت شان از این است که ضربات مرگبارتری بخورند و برج و باروی شان فرو ریزد. مقدم ترین امر برای اینان ایجاد چنان درجاتی از سرکوب جنبش است که مانع هر اقدام و مبارزه ی انقلابی در روز 25 شهریور سالگرد به قتل رساندن مهسا امینی شود. از نظر آنان هرگونه تداومی در امر مبارزه ی انقلابی می تواند بنیان و پایه های این جنبش را قوی تر از پیش گرداند و خواه از نظر وضع خیزش انقلابی و خواه از بی درو پیکر شدن خودشان، شرایطی برگشت ناپذیر به وجود آورد.  
دانشجویان، استادان دانشگاه و فرهنگیان
آنچه اجزای این سرکوب نشان می دهد این است که لبه ی تیز حمله ی پاسداران و نیروهای امنیتی به روی دانشجویان و فرهنگیان است که از نظر آنها در حال حاضر آگاه ترین و پیشروترین و خطرناک ترین بخش از جنبش توده ها هستند. آنها نه تنها جنبشی از آن خود دارند بلکه می توانند نقش آگاهی دهنده و سازمان دهنده و هادی جنبش توده ها را اجرا کنند. در همین راستا است که دانشجویان و استادان دانشگاه ها و نیز آموزگاران مبارز شورای فرهنگیان بیش از پیش مورد سرکوب قرار گرفته اند. ( این سرکوب ها از جمله شامل برنامه ی امنیتی اخراج استادان دانشمند و مبارز و محبوب میان دانشجویان و جایگزینی 15000 استاد از میان خودشان و یا وفادار به حکومت شده است.)
دو برنامه ی اساسی اینان که چهل سال است نتوانسته اند اجرایش کنند یعنی تبدیل دانشگاه به حوزه ی دینی و تبدیل مدارس به مکتب خانه اکنون و در کنار سرکوب دانشجویان و استادان و فرهنگیان پیگیری می شود. آخوندها و پاسداران و اطلاعاتی ها و دیگر وابستگان را معلم مدارس و استاد دانشگاه می کنند و فضای تحجر مذهبی را بر هر دو مکان علم و دانش حاکم می گردانند.
 این برنامه در مورد دیگر طبقات و زنان به ویژه به اشکال دیگری پیگیری می شود.
زنان
در سرکوب همه جانبه ی کنونی، بازداشت و ایجاد محدودیت برای زنان پیشرو در هر زمینه ای نه تنها کماکان همچون گذشته پیش می رود بلکه وجوهی به مراتب وحشتناک تر پیدا کرده است. جدا از لایحه ی حجاب و عفاف که بوی گند و تعفن تحجر آن بلند است و جدا از جانیان گشت مرگ که دوباره به خیابان ها برگشته اند و به آزار زنان می پردازند ده ها دختر و زن مبارز یا بازداشت شده اند و یا برای آنها که در زندان به سر می برند به دلایل گوناگون پرونده های تازه درست کرده اند تا بتوانند بیش از پیش آنها را در زندان ها نگه دارند.
مقاومت و مبارزه ی دختران و زنان ایران اما مثال زدنی است. تاریخ ایران و جهان چنین سدی استوار و چنین نبرد فرسایشی سترگی بین شیرزنان مبارز و آزادیخواه از یک سو و مومیایی های جانی و حامیان تحجر و اسارت و بنده گی از سوی دیگر را کمتر دیده است.
مردم بلوچ
همین امور برای دو خلق بزرگ کشور یعنی خلق های کرد و بلوچ نیز وجود دارد. روزی نیست که از مردم بلوچ نکشند. روزهای اخیر آنها با ترس و وحشت و بنابراین با توطئه مولوی فتحی محمد نقشبندی امام جمعه راسک را بازداشت کردند و موجب تحرک جسته و گریخته ی توده ها در شهرهای بلوچستان و اعتصاب کسبه و بازاریان در راسک شدند. به این ترتیب و چنانکه مولوی عبدالحمید و دیگر سران بلوچ می گویند با این سرکوب ها خود حکومت در ریختن هیزم روی آتش خشم توده های بلوچ  و دامن زدن به جنبش دموکراتیک و آزادیخواهانه ی خلق بلوچ نقش موثری اجرا می کند.
در پی برآمدهای جنبش توده ای بلوچ هایمان و برای اینکه مردمان دلاور و بی باک را بترسانند سراغ زندانیان رفته و هفت بلوچ را اعدام کرده اند. اما اگر اعدام های چهل ساله توانسته امید سران سران متحجر جمهوری اسلامی به بقا و ماندن در قدرت نگه دارد این اعدام ها نیز خواهد توانست!
خلق کرد
همین وضع کمابیش در کردستان نیز به وجود آمده است. از پدر مهسا گرفته که زیر فشارش قرار داده اند که سالگرد مهسا برگزار نکند تا توده های شهرهای پر جوش و خروش کردستان همچون سقز و بوکان و مهاباد و سنندج و ... که به آنها هر گونه فشاری که می توانند می آورند و هر سرکوبی که می توانند می کنند؛  جدا از این که همچون روال همیشگی هر از چند گاهی یک یا چند زندانی( از مبارزان با حکومت گرفته تا قربانیان همین نظام کثیف شان) را بالای چوبه دار می برند.
کارگران و بازنشسته ها
وضع کارگران بدتر ازهر طبقه ی دیگری است. مبارزان چند تشکل موجود کارگری همچون سندیکای شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه و تشکل های هفت تپه و فولاد اهواز و به همراه شان کارگران پیشرو نفت یا در بازداشت و زندان هستند و یا چنانچه بیرون اند زیر شدیدترین فشارها قرار دارند. فضای خفه کننده ای نیز در محیط کار این طبقه ایجاد کرده اند تا هرگونه که آنان می خواهند کار کنند و دم بر نیاورند. اگر کاری داشته باشند صبح تا شب مجبورند کار کنند و آنچه در مقابل می گیرند با این تورم وحشتناک بسیار ناچیز از آب در می یاید. نتیجه این وضع چنین است که اکثریت توده ی کارگران در فقر مطلق دست وپا زنند و هیچ حقی هم برای اعتراض به این استثمار و ستم وحشتناک آشکار نداشته باشند.
بیکارشدن از کار و خودکشی کارگران
هولناکی وضع چنان است که هر از چند روز خبر تکان دهنده ی خودکشی کارگر مشغول به کار و یا از کار بیکار شده ای از جمله کارگران پیمانی نفت شنیده می شود. خودکشی شده تنها راه علاج برای برخی از اعضای طبقه ی کارگر که نه تنها امیدی به بهبودی موقعیت خود زمانی که کار می کنند، ندارند، بلکه انگار تنها راه موجود و درمان مشکلات زندگی در زمانی است که کار خود را از دست می دهند.
باید اشاره کرد که این امید نداشتن به آینده در برخی لایه های طبقات پایین و متوسط جامعه در کنار امید به پیروزی و دست زدن به اشکال مثبت مبارزه که جنبه ی عمده ی مبارزات جاری بوده و هست، به اشکال منفی مبارزه با حکومت همچون مهاجرت و خودکشی دامن زده است و موجب این گردیده که این ها بخشی از شکل های مبارزه موجود به ویژه در دوره های عقب نشینی و افت نسبی جنبش توده ای شوند.
خانواده های جانباخته گان
در کنار این بخش ها که برشمردیم خانواده های جانباخته گان پیشرو خلق هستند که به تمامی طبقات از کارگر و کشاورز گرفته تا لایه های گوناگون طبقات میانی تعلق دارند. آنها نیز زیر شدیدترین فشارها و سرکوب ها قرار گرفته اند. از آنها خواسته شده که مراسم سالگرد عزیزان شان را برگزار نکنند. بسته گان آنها را از پدر و مادر و برادر و خواهر تا خاله و دایی و عمو و عمه و دیگر نزدیکان بازداشت می کنند تا هم تهدید کرده باشند و هم برای 25 شهریور گروگان داشته باشند.
همچون نمونه ای از خروار خروار بازداشتی های روزهای اخیر پدر دردمند کارگر مبارز محمد مهدی کرمی را بازداشت کرده اند. این جانیان متحجر فرزند جوان اش را به بهانه های واهی اعدام کردند و اکنون از وی می خواهند که سکوت کند و هیچ نگوید. وضع پدر محمد مهدی کرمی وضع اکثریت خانواده های جانباخته گان و یا زندانی ها و بازداشتی ها است. به این ترتیب آن جنایتی که برای به سکوت کشاندن ماه منیرمولایی مادر کیان پیرفلک و شیرزن مبارز مرتکب شدند بقیه را نیز به اشکال گوناگون تهدید می کند. 
به این درجات فشار و سرکوب بسنده نکرده و در کنار آنها دسیسه هایی مانند حمله ی دوباره به شاهچراغ به راه می اندازند و عده ای از مردم را قربانی می کنند تا توده ها را به انفعال و خاموشی رانند و همچنین بهانه هایی برای سرکوب های بیشتر مبارزات به وجود آورند.
آیا حکومت از این سرکوب های گسترده نتیجه ای خواهد گرفت؟
این امکان هست که چنین درجه ای از سرکوب و این همه بازداشت و زندانی و کشتن در حرکت جنبش توده ها تاثیر گذارد و مانع از این شود که جنبش حداقل برای مدتی قوی تر از پیش به حرکت خود ادامه دهد. این گرچه سست بنیاد و پوشالی اما به هر حال سدی است که حکومت در مقابل پیشروی توده ها برپا می کند.
اما چنانکه اشاره شد تنها یک امکان است نه امری محتوم و جبری؛ زیرا جنبش خلق، حتی در وضع کنونی که بیشتر جنبشی خود به خودی است امری منفعل نیست بل فعال است و می تواند در شرایط مساعد، که نه تنها ناشی از بالا رفتن سطح آگاهی و خشم و خروش و میل مبارزاتی خود توده هاست بلکه بخشا با فشارهای بی در و پیکری که جمهوری اسلامی در تمامی زمینه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی  وارد می کند، ایجاد می شود، نیروهای تازه نفس در مبارزه وارد کند و نیز اشکال مبارزه ی تازه ای بیافریند و وضع صف آرایی و موازنه ی نیروها را به نفع خود به هم زند. چنین فراشدی در گذشته رخ داده و جنبش توده ها سدهای سرکوب های خشن حکومت را در هم شکسته و پیشروی کرده است و بنابراین در آینده نیز می تواند رخ دهد.
در هر صورت حتی چنانکه این امر به این زودی واقعیت نپذیرد تاثیرات سرکوب حکومت آنی نخواهد بود که حکومت در نظر دارد. یعنی آنچه را که موجد این برآمدها و جنبش ها می شود از بین نخواهد برد. این گونه سرکوب ها در بهترین حالت می توانند سرعت جنبش را کند کنند و نه این که آن را از بین ببرند و یا حتی برای مدتی طولانی خاموش سازند.
خیزش کنونی در راستای جنبش انقلابی - دموکراتیک سی سال اخیر قرار دارد. برکشیده شدن این جنبش از اقتصاد عقب مانده و وابسته و همچنین تخریب شده و سیاست و فرهنگ استبدادی دینی حاکم است. از این رو شدیدترین سرکوب ها نیز نمی تواند مانع آن شود که جنبش پس از اندکی تجدید قوا و ترمیم زخم ها دوباره سربلند نکند.
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد مبارزات توده ها
برقرارباد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
دوم شهریور 1402   

درباره ی کودتای 28 مرداد- ناصر زرافشان

 
درج دو متن زیر به معنای تایید گرایش ها و نظرات حزبی ناصر زرافشان و یرواند آبراهامیان و یا تایید کامل نظرات آبراهامیان در دیگر کتاب هایش در مورد تاریخ ایران( ایران بین دو انقلاب و یا تاریخ ایران مدرن ) نیست. در مورد کتاب کودتا نوشته ی یرواند آبراهامیان همچنان که زرافشان می گوید کتابی است متکی به آخرین اسناد منتشر شده و به نظر ما کتابی است که باید آن را خواند.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
1 شهریور 1402
 
متن نخست
از سایت وکلا پرس
گفت و گو با وکیل ناصر زرافشان درباره کودتای ۲۸ مرداد به بهانه ترجمه کتاب «کودتا» از یرواند آبراهامیان
۲۹مرداد ۱۴۰۱
 
وکلاپرس -  وکیل ناصر زرافشان مترجم کتاب « کودتا » نوشته « یرواند آبراهامیان » درباره ماهیت کودتای ۲۸ مرداد و نقش شاه و مصدق در این واقعه با شرق به گفت و گو پرداخت.
به گزارش وکلاپرس، وکیل ناصر زرافشان در گفت و گویی با روزنامه شرق دیدگاه خود درباره ماهیت کودتای ۲۸ مرداد، عوامل طراحی و اجرای این کودتا و نقش آمریکا و انگلیس در این رخداد را بیان کرده است.
آقای زرافشان انگیزه شما از ترجمه کتاب «کودتا» چه بود؟ آیا تشابه خط فکری شما با آقای آبراهامیان در این زمینه مؤثر بوده است؟
کتاب «کودتا» بیان اعتقادات یا نظرات شخصی آبراهامیان نیست تا تشابه خط فکری من با مؤلف در انتخاب این کتاب برای ترجمه تأثیری داشته باشد. آبراهامیان یک تاریخ‌نگار صاحب اعتبار است و کتاب هم یک بررسی تاریخی مستند است که ربطی به خط فکری آبراهامیان ندارد. به انبوه مدارک و مستندات و مآخذ آن نگاه کنید تا متوجه این ویژگی کار او بشوید.
اما در مورد انگیزه‌های من در ترجمه این کتاب: در این کتاب اولاً جنبه‌های تازه‌ای از کودتای ۲۸ مرداد مورد بررسی قرار گرفته است که در کارهایی که پیش از این کتاب در این زمینه منتشر شده به آن توجه نشده است و ثانیاً کتاب از جهت مستندات متکی بر اسناد و مدارک تازه‌ای است که در زمان بررسی‌های قبلی درباره این کودتا هنوز این اسناد علنی نشده بودند. مؤلف خود در این زمینه به شرح زیر توضیح می‌دهد:
«درباره کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ بسیار نوشته‌اند. درباره بحران نفتی ۳۲-۱۳۳۰ هم مطالب بسیاری نوشته شده است. پس، این پرسش ممکن است برای کسی مطرح شود که چرا با این وصف باز هم باید کتاب دیگری راجع به همین موضوعات نوشته شود؟
 هدف کتاب حاضر این است که تصور عرفی و رایجی را که تحت تأثیر نوشته‌های قبلی در‌این‌باره شکل گرفته است در دو زمینه متفاوت به چالش بکشد: کتاب، نخست این تصور عمومی و رایج را زیر سؤال می‌برد که انگلیسی‌ها با حسن نیت مذاکره می‌کرده‌اند و ایالات‌ متحده به‌عنوان یک «میانجی درستکار» اقداماتی جدی برای پادرمیانی به عمل آورده است. اما مصدق به دلیل کله‌شقی‌اش که منشأ آن - بنا به این ادعا- به «ساختار روان‌شناختی» شخصی او مربوط می‌شده، نتوانسته است با آنها به سازشی برسد.
حتی نویسندگانی هم که نسبت به مصدق همدلی دارند اعلام می‌کنند که اگر او فقط کمتر کله‌شقی می‌کرد، می‌توانست با آنها به یک سازش عادلانه و منصفانه برسد و باید این کار را می‌کرد. مثلا ویلیام راجر لوئیس که نویسنده برخی از کامل‌ترین آثار درباره انحطاط امپراتوری بریتانیا به‌طور اعم و بحران انگلیس و ایران به‌طور اخص می‌‌باشد، استدلال می‌کند که بریتانیا اصل ملی‌شدن را پذیرفت اما به همراه آمریکا متفقاً تصمیم گرفتند مصدق را به دلیل «رفتار غیرمنطقی‌اش» سرنگون کنند».
کتاب حاضر به‌عکس ثابت می‌کند که چنین سازشی به این دلیل ساده قابل حصول نبود که در قلب این کشمکش، این سؤال رک و راست و بی‌تعارف قرار داشت که صنعت نفت -اکتشاف، تولید، ‌استخراج و صدور آن- تحت کنترل چه کسی باشد؟ آیا قرار است این صنعت تحت کنترل ایران باشد، یا تحت کنترل شرکت نفت انگلیس و ایران یا احتمالاً تحت کنترل کنسرسیومی از شرکت‌های بزرگ نفتی که در آن زمان به «هفت‌ خواهران» معروف بودند؟
برای ایران ملی‌‌شدن، به معنای کنترل دولت بر این صنعت بود. برای شرکت‌های نفتی هم ملی‌شدن مورد نظر ایرانی‌ها به معنای از دست رفتن کنترل غرب بر این صنعت بود؛ چیزی که در سال‌های اولیه دهه ۱۹۵۰ هنوز برای آنها غیرقابل قبول بود. ملی‌شدن ظاهری و کاذب -‌ملی‌شدن در شکل نه در ماهیت، در حرف اما نه در عمل- اگرچه از طرف انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها در همه‌جا به‌عنوان یک «سازش عادلانه» جار زده شد، اما در واقعیت امر، این ادعا در بهترین حالت آن یک نقیض‌گویی بی‌معنی و در بدترین حالت آن یک پوشش عوام‌فریبانه برای پنهان نگه‌داشتن واقعیت امور بود. در فاصله سال‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ نه انگلیسی‌ها و نه آمریکایی‌ها، هیچ‌یک به هیچ طریق، حاضر به قبول ملی‌‌شدن واقعی نفت نبودند.
در مرحله بعد، ‌کتاب این تصور عمومی و رایج را زیر سؤال می‌برد که کودتا را مستقیماً و یکسره در متن جنگ سرد -‌در متن تضاد بین شرق و غرب، بین اتحاد شوروی و ایالات ‌متحده، بین بلوک کمونیست و به‌اصطلاح «دنیای آزاد»- قرار می‌دهد.
مارک گازیورُوسکی -‌نویسنده دقیق‌ترین آثار درباره کودتا- وقتی استدلال می‌کند که کودتا ارتباط چندانی با نفت نداشت، اما بسیار به ژئوپلیتیک، به ترس از کمونیسم و تهدید شوروی مربوط می‌شد، نظر بسیاری از کسانی را بیان می‌کند که دراین‌باره مطلب نوشته‌اند. گازیوروسکی می‌نویسد:
«در ابتدا ایالات ‌متحده تصمیم گرفت خارج از این نزاع بماند. این کشور بریتانیا را تشویق کرد ملی‌شدن نفت را بپذیرد و کوشید برای حل‌وفصل این منازعه، پادرمیانی کند و بریتانیا را از حمله به ایران منصرف سازد.ایالات ‌متحده این موضع بی‌طرفی را تا پایان دولت ترومن در دی‌ماه ۱۳۳۱ حفظ کرد، گرچه در همین زمان هم بسیاری از مقامات رسمی ایالات ‌متحده فکر می‌کردند خودداری مصدق از حل‌وفصل منازعه نفت دارد بی‌ثباتی سیاسی ایجاد می‌کند که ایران را در خطر سقوط به پشت پرده آهنین قرار می‌دهد».
به‌عکس، این کتاب سعی می‌کند کودتا را به‌طور کامل و قطعی در چارچوب تضاد بین امپریالیسم و ناسیونالیسم، بین جهان اول و جهان سوم، بین شمال و جنوب، و بین اقتصادهای توسعه‌یافته صنعتی و کشورهای توسعه‌نیافته‌ای قرار دهد که به صادرات مواد خام خود وابسته‌اند. از آنجا که نزاع بر سر نفت بود، این کتاب توضیح می‌دهد که ایالات ‌متحده در این بحران همان‌قدر سرمایه‌گذاری کرده بود که بریتانیا کرده بود. به این ترتیب آن‌قدرها که ترس ایالات ‌متحده از بازتاب‌های ملی‌شدن نفت در جاهای دوری مانند اندونزی و آمریکای جنوبی، در شرکت‌کردن این کشور دخیل بود، ترس آن از خطر کمونیسم در ایران، در این کار دخیل نبود و این تازه در حالتی است که از بازتاب‌های این ملی‌‌شدن در بقیه خلیج‌فارس هم سخنی به میان نیاوریم.
«کنترل بر تولید نفت سرانجام در اوایل دهه ۱۹۷۰ میلادی (دهه ۱۳۵۰ شمسی) از شرکت‌های غربی به دولت‌های محلی منتقل شد. اما چنین باختی برای غربی‌ها در اوایل دهه ۱۹۵۰ میلادی (اوایل دهه ۳۰ شمسی) غیرقابل قبول تلقی می‌شد».
من از آن‌رو این سه پاراگراف نسبتاً طولانی را از زبان خود مؤلف در اینجا نقل کردم که این پاراگراف‌ها نشان‌دهنده تفاوت‌های اساسی کتاب حاضر با نوشته‌های دیگری است که پیش از این در مورد کودتای ۲۸ مرداد منتشر شده‌اند.
  برخی تاریخ‌نگاران می‌گویند در ۲۸ مرداد کودتا رخ نداده و این مصدق بوده است که کودتا کرده. دراین‌باره چه می‌گویید؟
ادعای بچگانه و بسیار مضحکی است. با قبول این ادعا باید به این نتیجه رسید که همه اسناد و مدارک موجود در این زمینه از قبیل اسناد وزارت امور خارجه انگلیس و وزارت امور خارجه آمریکا و متن مکاتبات روزمره وزارت خارجه آمریکا که سالانه زیر عنوان «روابط خارجی ایالات ‌متحده» منتشر می‌شوند و مطالب و مندرجات کتاب‌های تاریخ که دهه‌ها پیش در خود آمریکا منتشر شده است (مثلاً کتاب «از یالتا تا ویتنام» نوشته دیوید هوروویتس که یک کتاب تاریخ دانشگاهی است) و مطالب و مندرجات روزنامه‌های انگلیسی‌ و آمریکایی همان زمان، گزارش‌های مأموران اطلاعاتی ام.‌آی.‌سیکس و سیا از قبیل خاطرات کرمیت روزولت و از همه مهم‌تر سند ویلبر… و اسناد دیگر از همین قبیل همگی ساختگی است و آنها را از دهه‌ها پیش ساخته‌اند تا نظر این به قول شما تاریخ‌نگاران وطنی را بی‌اعتبار کنند که معتقدند در ۲۸ مرداد کودتایی رخ نداده! حتی پوزش‌خواهی رسمی وزارت خارجه آمریکا (در دوران تصدی خانم آلبرایت) بابت کودتا در ایران هم باد هوا بوده است، زیرا اصلا کودتایی در ایران صورت نگرفته و کرمیت روزولت لابد برای خوردن فالوده‌شیرازی به ایران آمده بوده است!
می‌گویند مصدق خود کودتا کرده. علیه کدام دولت؟ علیه خودش؟ کودتا، اقدام سیاسی یا نظامی علیه قدرت مستقر است، البته نه از سوی مردم بلکه به ‌وسیله بخش دیگری از طبقه حاکم. در آن مقطع مصدق نخست‌وزیر و خود در قدرت است. آیا او علیه خود کودتا کرده است؟ یعنی مصدق خانه خود را به توپ بسته، خود و اعضای دولت خود را بازداشت کرده و موجی از سرکوب و اعدام علیه هواداران خود و کسانی که برای ملی‌‌کردن نفت مبارزه کرده بودند به راه انداخته است. آیا برای لجبازی با واقعیت باید زبان را هم تحریف و واژه‌ها را هم از معنا تهی کرد؟
  تاریخ‌نگارانی که از آنها نام بردید می‌گویند در زمان تعطیلی مجلس، شاه می‌توانسته نخست‌وزیر را عزل کند. نظر شما چیست؟
اولاً این ادعا که در زمان تعطیلی مجلس، شاه می‌توانسته نخست‌وزیر را عزل کند، حرفی بی‌اساس است. قانون اساسی رژیم گذشته پیش‌روی ما است. این ادعا را از کجا آورده‌اند؟ ثانیاً چگونه می‌توان یک رستاخیز بزرگ ملی مانند جنبش ملی‌‌کردن نفت و مسائل آن را صرفاً به یک بحث اخته حقوقی تقلیل داد؟
کودتای ۲۸ مرداد در ایران جزئی از مجموعه رویدادهای یک دوره پرتلاطم تاریخ معاصر ایران، یعنی جنبش ملی‌‌کردن نفت است و بحث درباره این کودتا و درک ماهیت و منشأ آن، با جدا‌کردن این جزء از کل آن جنبش و بدون اطلاع از چگونگی شکل‌گیری آن جنبش و آگاهی از صف‌بندی نیروهای اجتماعی و سیاسی در آن مقطع تاریخ ما ممکن نیست.
کودتا واکنش بریتانیا و آمریکا در برابر این جنبش است و بدون شناخت این جنبش که آن واکنش را برانگیخته، شناخت ماهیت این کودتا هم ممکن نیست. من می‌خواهم از این هم فراتر بروم و بگویم جنبش ملی‌‌کردن نفت در ایران هم خود بخشی از یک سلسله‌‌جنبش‌های مشابه این و شاید نخستین این جنبش‌ها در کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین برای به دست گرفتن کنترل منابع طبیعی و ثرو‌ت‌های ملی خویش بود که در جریان جنبش‌های رهایی‌بخش ملی این کشورها در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در این کشورها پا گرفت.
در‌خصوص نفت، این جریانی است که در دهه‌های بعد بالاخره به تشکیل اوپک منجر شد. اما برای تهی‌کردن رویدادها از مضمون و معنای واقعی آنها، سر و دُم آنها را می‌زنند، موضوع را به گوشه کوچکی از یک کل بزرگ محدود می‌سازند و همان رویداد را هم که ذاتاً و صد درصد سیاسی است به یک بحث حقوقی بی‌معنی تقلیل می‌دهند تا بتوانند با این ترفندها تفسیر مضحک خود را مطرح کنند.
به همین دلیل هم یکی از دغدغه‌های بزرگ بریتانیا و ایالات‌ متحده در جریان مذاکراتی که پیرامون مسئله نفت ایران بین آنها صورت می‌گیرد و رد این نگرانی را در اسناد و مدارک مختلف مربوط به این مذاکرات می‌بینیم، نگرانی از بازتاب و تأثیر ملی‌شدن نفت ایران در سایر کشورهای خاورمیانه و دورتر است.
برای اینکه نمونه‌ای از این بازتاب و تأثیر را ملاحظه کنید به‌عنوان مثال نگاه کنید به کتاب «فلسفه انقلاب مصر» نوشته جمال عبدالناصر، رئیس‌جمهور این کشور که در آن خود را «طفل دبستان مصدق» می‌نامد. ثالثاً به گواهی اسناد موجود، در جریان این کودتا شاه کاره‌ای نبوده است که بتوان از تقابل او با مصدق و اینکه شاه علیه مصدق کودتا کرده یا مصدق علیه شاه سخن گفت.
کودتا را بریتانیا و ایالات‌ متحده علیه مصدق سازمان‌دهی و اجرا کرده‌اند. شاه در ابتدا با کودتا موافق نبوده زیرا با توجه به تجربه قیام سی تیر از آن بیم داشته است که این بار اساس سلطنت بر باد رود و از این‌رو از امضا و ارسال‌ آن دو نامه کذایی ابا داشته است. روزولت وقتی از تردید شاه اطلاع می‌یابد شبانه به دیدار او می‌رود و وقتی شاه دلیل تردید خود را بیان می‌کند، مأمور سیا به او می‌گوید «تصمیم به انجام این کودتا گرفته شده است با شما یا بدون شما». شاه آن دو نامه را امضا می‌کند و به کلاردشت می‌رود تا در صورت عدم موفقیت کودتا بتواند از ایران خارج شود که پس از شکست کودتای ۲۵ مرداد به همین شکل هم عمل کرده و به رم می‌رود. رفتن شاه به کلاردشت هم به همین دلیل صورت می‌گیرد که تصمیم کودتا، تصمیم شخصی او نبوده است و او پس از امضای نامه‌ها هم به موفقیت کودتا اطمینان نداشته است، زیرا اگر این تصمیمی بود که خود او شخصاً گرفته بود برای اجرای آن نیز خود در ایران می‌ماند.
به این ترتیب هم تصمیم به انجام کودتا در ایران را انگلیس و آمریکا از پیش گرفته بودند و هم سازمان‌دهی و اجرای آن به‌ وسیله خود آنان و مأموران آنها صورت گرفته است. مخصوصاً بریتانیا به دلیل سابقه دیرینه حضورش در منطقه و ایران، امکانات و شبکه‌ای را در کشور داشته که بدون واسطه با آنها در ارتباط بوده و کار می‌‌کرده است.
آبراهامیان در این زمینه می‌نویسد «انگلیس با پنج قلم آورده عمده خود» همراه آمریکا برای کودتا به میدان آمد و امکانات پنج‌گانه بریتانیا را در ایران به شرح زیر توضیح می‌دهد:
«آنها در مرتبه نخست کارشناسان خبره‌ای داشتند که چون در ایران کار کرده بودند تجارب بسیار داشتند، زبان این کشور را خوب می‌دانستند و پیوندهای شخصی نزدیکی با نخبگان قدیم کشور [هزار‌فامیل] به وجود آورده بودند. این مجموعه کارشناسان خبره را لانسلوت پایمان… که از اواخر دهه ۱۳۱۰ در وزارت خارجه انگلیس همواره مسئول میز ایران بوده بود، نورمن داربی شایر، افسر ام.‌آی.‌سیکس که در طول بخش اعظم جنگ جهانی دوم در ایران مستقر بوده بود، ‌سرهنگ جئوفری ویلر، افسر دیگر ام.‌آی.‌سیکس که از ۱۲۹۹ به بعد مکرراً و به‌تناوب گاه در ایران و گاه خارج از ایران بوده، روبین زاهنر، وابسته مطبوعاتی سفارت انگلیس که کارشناس عرفان بوده و مدت کوتاهی بعد استاد مذاهب و اخلاق شرقی در آکسفورد می‌شود… سم فال، دستیار زاهنر که عمدتاً مسئول امور سیاست‌مداران جوان‌تر بود، و خانم آن لمبتون، وابسته مطبوعاتی پیشین سفارت انگلستان در تهران… تشکیل می‌دادند.
در مرحله دوم، انگلیسی‌ها در بطن نیروهای مسلح ایران یک شبکه غیررسمی داشتند. این شبکه از همان زمان جنگ جهانی دوم از افسران محافظه‌کاری تشکیل شده بود که بیشتر آنان به خانواده‌های اعیان تعلق داشتند و عبارت بودند از سرلشکر حسن ارفع، رئیس سابق ستاد ارتش که رقیبش رزم‌آرا زیرآب او را زده بود و دوره بازنشستگی خود را در املاکش در ورامین می‌گذراند، سرهنگ تیمور بختیار پسرعموی ملکه ثریا، سرهنگ هدایت گیلانشاه خلبان تربیت‌شده انگلیس و آجودان شاه، سرهنگ حسینقلی اشرفی فرمانده تیپ پادگان تهران، و مهم‌تر از همه سرهنگ حسن اخوی که سالیان متمادی رئیس رکن ۲ ستاد ارتش -‌سازمان اطلاعاتی نیروهای مسلح- بود (که حسین فردوست، عضو محفل خصوصی شاه بعدها او را «مغز متفکر واقعی» جناح ایرانی کودتا که در پشت این رویداد قرار داشت توصیف می‌کند). ام.‌آی.‌سیکس به کمک این شبکه یک بانک اطلاعاتی درخور توجه از نظامیان را حاوی اطلاعاتی راجع به بسیاری از افسران معروف ارتش در اختیار داشت که سیا به‌شدت به آن نیازمند اما فاقد آن بود -‌به گفته دونالد ویلبر، بخش بزرگی از تدارکات کودتا در لندن شامل بررسی این پرونده‌های شخصی بود
سوم، ام.‌‌آی.‌سیکس از مدت‌ها قبل یک شبکه غیرنظامی بومی و ثابت در ایران داشت که سه برادر ظاهراً تاجر به نام‌های اسدالله، سیف‌الله‌ و قدرت‌الله رشیدیان آن را اداره می‌کردند… آنها در ظاهر با انگلستان یک رابطه تجاری برای واردکردن فیلم‌های انگلیسی به ایران داشتند و از این پوشش به‌صورت کانالی برای منتقل کردن پول‌های ام.‌آی.‌سیکس به هواداران بومی انگلیس از‌جمله سیدضیاء و حزب اراده ملی او استفاده می‌کردند… وود هاوس تخمین می‌زند که رشیدیان‌ها هر ماهه بیش از ۱۰ هزار پوند بین برخی روحانیون، روزنامه‌نگاران و سیاست‌مدارانی که نام آنها فاش نمی‌شد -به‌ویژه نمایندگان مجلس- پخش می‌کردند… منشأ قدرت اصلی و عمده رشیدیان‌ها در بازار تهران بین اصناف قصاب، نانوا و شیرینی‌فروشی‌ها، ‌بین میدانی‌هایی که در کار عمده‌فروشی تره‌بار بودند، بین کشتی‌گیران زورخانه‌های محلی و بین وعاظ سطح پایین بود. در یک تحلیل طولانی راجع به فداییان اسلام که مدت کوتاهی پس از آنکه این گروه سعی کردند فاطمی را ترور کنند، نوشته شده است، روبین زاهنر به بیان مرموزی می‌نویسد هیچ دلیلی وجود ندارد که انگلستان و فداییان اسلام نتوانند همکاری با یکدیگر علیه جبهه ملی را «ادامه دهند»… . ارتباط رشیدیان‌ها با زورخانه‌ها از طریق دو لوطی معروف برقرار بود: شعبان بی‌مخ و طیب حاج‌رضایی… .
چهارم، سفارت انگلیس جلسات منظمی با مجموعه بزرگی از سیاست‌مداران بانفوذ داشت که عبارت بودند از ارنست پرون، ‌دوست دوران کودکی شاه در سوئیس، احمد هومن نایب‌رئیس تشریفات دربار، شاهپور ریپورتر… شیخ هادی طاهری و هاشم ملک‌مدنی نمایندگان کهنه‌کار مجلس و البته سیدضیاء که در جلسات منظم خود با سفارت درباره ملاقات‌های هفتگی خود با شاه به آنها گزارش می‌داد. او علاوه بر این درباره دیدارهای هرچند یک‌ بار خود با آیت‌الله کاشانی هم به آنها گزارش می‌داد
و سرانجام انگلیسی‌ها با سرلشکر فضل‌الله زاهدی از همان مهرماه ۱۳۳۱ تماس برقرار کرده بودند… او خود را به‌عنوان رهبر ایده‌آل کودتا به آنها عرضه کرده و لاف زده بود که در نیروهای مسلح هواداران گسترده‌ای دارد… در کانون افسران بازنشسته هم به‌ویژه در میان آن ۱۳۵ نفری که رزم‌آرا و مصدق آنها را تصفیه کرده بودند، حمایت‌هایی از زاهدی وجود داشت… .
آمریکایی‌ها هم به‌نوبه خود سفارتشان در تهران و روابط آن را با محافل محلی، اصل چهار ترومن و عوامل آن و سه هیئت مستشاری نظامی و تعداد زیادی عوامل اطلاعاتی داشتند.
به ترتیبی که گفته شد بریتانیا و ایالات‌ متحده، مستقیماً و به کمک عوامل و ایادی خود کودتایی را که از یک سال پیش در مورد آن تصمیم‌گیری و طرح آن ریخته شده بود، به اجرا درآورده‌اند و از این‌رو این بحث که شاه علیه مصدق یا به‌عکس مصدق علیه شاه کودتا کرده موضوعاً و ماهیتاً منتفی است. کودتا را انگلیس و آمریکا مستقیماً و با همراهی ایادی و عوامل ایرانی خود طراحی و اجرا کرده‌اند.
منبع - شرق
 
متن دوم
 سخنرانی ناصر زرافشان در نشستی با عنوان «۲۸ مرداد؛ دردهمیشه ماندگار!» جمعه 27 مرداد 1402
به نقل از سایت تاریخ ایران

به شکل وقیحانه‌ای با تحریف تاریخ در زمینه کودتای ۲۸ روبرو بوده‌ایم
هسته سخت و اصلی بحث بین مصدق و آمریکا و انگلیس، کنترل بر منابع ملی و ثروت ملی بود
ناصر زرافشان
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران، واکنش آمریکا و انگلیس در برابر جنبش ملی شدن نفت بود. بنابراین، بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخچه آن جنبش، بخش نامبارک آن بود که به سرکوب جنبش مردم منجر شد. اما طی ۷۰ سالی که از این کودتا می‌گذرد از سوی برخی محافل و نهادهای سیاسی داخلی و خارجی به شکل وقیحانه‌ای با تحریف تاریخ در این زمینه روبرو بوده‌ایم؛ گرچه هرچه بیشتر گذشته واقعیات روشن‌تر شده است. این ماهیت تاریخ است. زمان قاضی بی‌رحم و منصفی است و امروز در وضعیتی نیستیم که حتی ۱۰ سال پیش بودیم که حتی کسانی که نسبت به مصدق و ملی شدن نفت همدلی و همدردی داشتند، دچار توهم و اشتباه هستند که مصدق می‌توانست جز این کند که آثارش آثار کودتا نباشد و امروز ما در وضع بهتری باشیم.
این فعال سیاسی تاکید کرد: آنچه حساسیت داشت، هسته سخت و اصلی بحث بین دکتر مصدق و آمریکا و انگلیس، کنترل بر منابع ملی و ثروت ملی بود. خوشبختانه در ۱۰ سال اخیر و به خصوص سه چهار سال آخر به اندازه کافی مدارک و مستندات افشا شده که این توهم که می‌شد بهتر از این اتفاق بیفتد را باطل کرده است. من متأسفم که هنوز این توهم در بین بعضی از دوستان وجود دارد. اما از کسانی که دوست دارند در این زمینه بیشتر آگاه شوند دعوت می‌کنم کتاب آبراهامیان را بخوانند.
وی تصریح کرد: یکی از مسائل اصلی مورد بحث در این کتاب این است که هسته اصلی بحث درصد دریافتی‌ها، وام گرفتن، چگونگی اداره نفت و مدیریت آن نبود؛ تمام یک سال و نیم آخری که به تصور خودشان سرگرم بازی با مصدق بودند، وقت می‌خریدند؛ تصمیم کودتا ابتدا به وسیله وزرای خارجه آمریکا و انگلیس گرفته شده و به امضای رئیس‌جمهور آمریکا آیزنهاور و صدراعظم انگلیس هم رسیده بود و فقط برای تدارکش وقت می‌خریدند.
به مرور که اسرار ۲۸ مرداد ۳۲ رو شد، چهره، سناریو و برنامه‌هایشان را عوض کردند
در هر جامعه طبقاتی هر جنبش مردمی دشمنانی هم دارد
زرافشان افزود: به مرور که اسرار ۲۸ مرداد ۳۲ رو شد، چهره، سناریو و برنامه‌هایشان را عوض کردند. البته این طبیعی است که در هر جامعه طبقاتی هر جنبش مردمی دشمنانی هم دارد. صاحبان ثروت و قدرت و نظام سیاسی آنان که تأمین‌کننده و نگهبان ثروت و قدرت آن‌ها است، در حفظ وضع موجود تلاش می‌کند چون این وضع موجود تأمین‌کننده و دربردارنده منافعشان است. اما این تضاد منافع از سده نوزدهم میلادی به بعد که پدیده منحوس استعمار و قدرت‌های استعماری و امپریالیستی در نتیجه تحولات نظام سرمایه‌داری به وجود آمد، دیگر محدود به چهارچوب یک کشور نیست.
وی ادامه داد: غالبا قدرت‌های استعماری بزرگ که به منابع طبیعی، ثروت‌ها و بازارهای کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره دست‌اندازی و تجاوز می‌کردند، در غارت منابع و ثروت‌های ملی با طبقات حاکم این کشورها شریک و متحد بودند. به همین دلیل در جنبش‌های رهایی‌بخش ملی که پس از جنگ جهانی دوم در این‌گونه کشورها از طرف مردم پا می‌گرفت، شاهد هستیم طبقات حاکم که سرگرم غارت ثروت‌های ملی هستند، معمولا دستشان در دست قدرت‌های استعماری و نواستعماری و نیروهای ضد مردمی است و با آن‌ها هم جهت هستند. در جنبش ملی کردن نفت ایران هم با همین پدیده روبرو هستیم.
این فعال سیاسی گفت: من در طول سه دهه اخیر دست‌کم با سه سناریو طرف بوده‌ام. اول کسانی از قیام ملی صحبت می‌کردند و اصلا بحث کودتا نبود؛ ملت قیام کردند برای اینکه پادشاه خودشان را برگردانند؛ زمانی که سرفصل «کودتای آمریکا در ایران» را در کتاب‌های درسی آمریکا تدریس می‌کردند. در شرایطی که وزیر خارجه آن کشور بابت کودتا در ایران عذرخواهی می‌کرد، هنوز ایرانیانی که کاتولیک‌تر از پاپ بودند، از قیام ملی صحبت می‌کردند. تا اینکه آنقدر مدارک و اسناد رو شد که واقعا دیگر این حنا رنگی نداشت.
وی افزود: آن وقت بحث دیگری را پیش کشیدند که شاه علیه مصدق کودتا نکرده، دربار یا آمریکایی‌ها علیه مصدق کودتا نکردند و مصدق علیه شاه کودتا کرده است. چطور پیرامون این عوام‌فریبی بحث می‌کردند؟ من معتقدم چهارچوب و بستر طبیعی آن فقط ایران هم نیست، بخشی از جنبش‌های رهایی‌بخش ملی کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره دنیا بعد از جنگ جهانی دوم است. اگر جنبش ملی شدن نفت در ایران بخواهد درست بحث شود، در بستر طبیعی و با بررسی همه نیروهای دخیل و همه شرایطی که موجب به وجود آمدن آن شد، صحبت کنند.
زرافشان یادآور شد: بحث را به یک بحث حقوقی ساده تقلیل داده بودند که آیا به موجب قانون اساسی شاه می‌توانسته مصدق را معزول کند؟ گویی ما با خرید و فروش یک باغ طرف هستیم که رستاخیز یک ملت برای به دست گرفتن کنترل منابع طبیعی و ثروت‌های ملی خودش را به یک بحث ابتر حقوقی تقلیل داده‌اند، نه از این بیشتر؛ رستاخیزی که بخشی از جنبش ملت‌های تحت ستم بعد از جنگ دوم جهانی است که بعد به تشکیل اوپک و قراردادهای ۵۰، ۵۰ منجر شد.
وی تأکید کرد: سال ۳۲ سالی نبود که کشوری که همواره بریتانیا در آن دخالت داشت، پیش از تشکیل اوپک و جنبش‌های سه قاره خواهان کنترل بر ثروت‌های ملی خود باشد. اصلا شاه کاره‌ای نبود و اصلا طرفین دعوا شاه و مصدق نیستند. عامل اصلی سازمان‌دهنده کودتا در ایران این است که وقتی شاه زیر بار نوشتن نامه عزل مصدق و نصب زاهدی نمی‌رفت، به او گفتند این تصمیم گرفته شده است. رستاخیز یک ملت است. تحولات و زیر و زبر شدن‌های اجتماعی قواعد خاص خودش را در دارد؛ نه تنها قوانین کهنه بلکه شرایط مادی و اقتصادی که این قوانین را به وجود آورده هم از بین می‌برد.
این فعال سیاسی اظهار داشت: کشوری که متولی این کودتا است و بعد از ۷۰ سال هنوز جان‌سختی می‌کند، اسناد و مدارکی که شریک دیگر (آمریکایی‌ها) یک بخشی از آن را رو کرده‌اند را هنوز در مورد کودتا رو نمی‌کند، برنامه‌ای گذاشته و می‌خواهد در مورد کودتا صحبت کند. بعد یک پادوی سابق حزب رستاخیز را آورده‌اند با یک آقایی که نماینده شورای مرکزی جبهه ملی بود و به گمان من آن‌طور که حق بود جواب پادوی سابق حزب رستاخیز را نداد که می‌گفت در مورد کودتا دو نظر هست که شاه کودتا کرده یا مصدق کودتا کرده است.
وی افزود: هر پدیده و رویداد تاریخی را اگر بخواهی درست درک کنی باید در بستر طبیعی تاریخی بررسی کنی. یعنی با در نظر گرفتن همه شرایط و عواملی که آن جنبش را به وجود آورده و با در نظر گرفتن همه نیروهایی که در آن دخیل بوده‌اند. جنبش ملی کردن نفت را حتی نمی‌توان به چهارچوب ملی ایران محدود کرد. جنبش ملی کردن نفت بخشی از جنبش‌های مردم سه قاره آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین بعد از جنگ جهانی دوم است.
این که ایران چین دوم است و پشت‌ پرده آهنین خواهد رفت، قصه موهومی بود
وی تأکید کرد: این قصه که ایران چین دوم است و پشت پرده آهنین خواهد رفت، قصه موهومی بود که بریتانیا بعد از خاتمه دوران ریاست‌جمهوری ترومن و روی کار آمدن دو برادر خبیثی که دچار هیستری شدید ضد کمونیستی بودند، ساز کردند برای اینکه آن‌ها را به همکاری برای کودتا در ایران تحریک کنند. جنبش ملی کردن نفت ایران اگرچه بخشی از جنبش مردم است، ولی به هیچ وجه داستان آن‌گونه که آن حضرات وانمود می‌کردند، رفتن ایران به پشت پرده آهنین نبود. بیش از هر چیزی نیاز داریم از دیروزمان آگاهی باشیم؛ بفهمیم چه خبر بوده، چراغ راه امروز و آینده ما است.