۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و «کمونیسم کارگری»(1)


نقد یادداشت( نامه یا دلنوشته)سپیده قلیان در دو مقاله تنظیم شده است. در یکی به مسائل کلی تر پرداخته شده و نیز به واکنش گروه های سیاسی ترتسکیستی و رویزیونیستی به آن و در دیگری تا آنجا که نیاز بوده به جزء به جزء نوشته وی توجه شده است. سپیده قلیان در یادداشت خود از گروهی صحبت می کند که با آنها کار می کرده است.  در حال حاضر برای ما این که این گروه کدام بوده است اهمیتی ندارد. برای ما خود سپیده قلیان مهم است که همچون عنصری پیشرو در خدمت مبارزان کارگران هفت تپه بود، بخشی از بهترین سال های جوانی اش را در زندان به سر برد و نیز در تمام این سال ها دمی از مبارزه با حکومت اسلامی و افشای ستمی که به وسیله ی آن به زندانیان زن سیاسی و عادی می رود باز نایستاد. او در هر حال و همچنان که خود می گوید به «سنت چپ» تعلق داشته است و اکنون از این «سنت» و نه از گروه بخصوصی جدا شده است. همچنین این نقدها جوانانی را در نظر دارد که رو به انقلاب و کمونیسم می آورند و نوشته هایی از این گونه می تواند به روی آنها تاثیر منفی بگذارد.

امید آن که این نوشته ها به سپیده یاری دهد که در مورد نظرات اش بیشتر بیندیشد.

مقاله ی زیر نخستین است و بیشتر توجه به مهم ترین مسائل دارد.

م – دامون

28 تیرماه 1405

درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان

و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و «کمونیسم کارگری»(1) 

بخش نخست

مساله‌ی تغییر دیدگاه 

یک- حق تغییر دیدگاه و حق نقد

سپیده قلیان مبارز چپ اخیر چرخشی در دیدگاه‌های خود صورت داده است. وی در یادداشتی نوشته است «دیگر خود را در چارچوب چپ» تعریف نمی کند و «از آن سنت فکری» فاصله گرفته است. او همچنین گفته است نگاه اش «لیبرال‌تر از قبل» شده است.

 سپیده تا مرحله‌ی کنونی یک مبارز انقلابی در کنار طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان، زنان و خلق‌های زیرستم و زندانیان سیاسی در چارچوب انقلاب دموکراتیک نوین ایران و در مسیر برقراری حکومتی دموکراتیک و سوسیالیستی بوده است. او در میانه‌ی مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه که او با آنها همراه بود بازداشت شد و سال‌ها زندانی کشید و نیز طی این سال‌ها مبارزات جانانه‌ای که به بهای طولانی‌شدن مدت زندانی‌اش انجامید با حکومت پیش برد. او توانست تجارب غنی خود از دوران زندان و زندان های گوناگون و شرایط آنها را مستند و به شکل جزوه و کتاب در آورد و تصویری از ستمی که به زندانیان زن خواه سیاسی و خواه عادی می رود ترسیم کند. از فرازهای مبارزه ی او با حکومت تکرار شعار مشهور «خامنه ای جلاد می کشیمت زیر خاک» بود که پس از آزادی سر داد و منجر به زندانی شدن اش برای چندین سال دیگر شد. دیگر اوج در مبارزات وی به عنوان یک فرد مبارز شرکت و همراه شدن در برگزاری آیین هفته ی خسرو علیکردی وکیل مترقی به قتل رسیده به وسیله‌ی حکومت ولایت فقیه‌ بود که آن هم منجر به بازداشت‌اش و دگر بار زندانی شدن اش برای مدت شش ماه گردید.   

مبارزات سپیده تا مرحله ی کنونی بی تردید سرمشق بسیاری از دختران و پسران جوانی است که جستجوگر راه های سرنگون کردن این حکومت فاسد و متعفن و برقراری نظامی نو و انقلابی به نفع کارگران و زحمتکشان و زنان و دانشجویان و خلق های ایران هستند.

حال چرخشی در دیدگاه های وی صورت گرفته است. او گفته است که به دلیل تجارب و مطالعاتی که داشته است دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاه اش لیبرال تر از پیش شده است.

این حق سپیده قلیان است که تغییر دیدگاه و موضع دهد. از دیدگاهی کنده شود و به دیدگاه دیگری گرایش یابد. اما این نیز حق ما کمونیست هاست که نخست ببینیم که وی از چه دیدگاهی کنده شده و به چه دیدگاهی گرایش یافته است و چرا. و سپس در صورتی که این تغییر نه مثبت و بالنده بلکه منفی و واپسگرا باشد وی را مورد نقد قرار دهیم و این نقد را در صورتی که وی به عضوی فعال و دارای نقش در میان تشکل های دارای چنین دیدگاه‌هایی تبدیل شد ادامه دهیم و تا جایی که ممکن است به وی یاری دهیم که راه درست را بیابد.

در حال حاضر برای ما به دلیل اهمیت سپیده و سپیده ها علل چنین تغییر گرایشی مهم است. بخشی از مهم ترین فرازهای یادداشت وی این هاست:

«در زندان رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.» و

«امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.» و

«نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.»

«فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم.»

«همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.»

در میان آنچه در بالا آوردیم با اهمیت ترین این فرازها  یکی همان گرایش به «لیبرالیسم» است که سپیده آن را طبقاتی نمی بیند و دیگری تآیید برخوردهای چند زندانی سلطنت طلب از نقطه نظر «روابط انسانی و طرز مواجهه با زندگی و تجربه ی مشترک زندان» و در نهایت گسست از چپ.

به این ترتیب چرخش سپیده ی قلیان نه با نقد مثبت جریان چپ( و آن هم در حالی که نقد به این دیدگاه ها و مواضع و یا تشکل های خاصی که خود را منسوب به این دیدگاه‌ها می کند دارد) و پیگیری آن و تلاش برای زدودن اشتباهات و انحرافات آن که از وی انتظار می رفت، و یا حتی در مقابله با اشتباهات و انحرافات چپ که از آن صحبت می کند و گسست از آن، تآیید یک جریان دموکرات انقلابی و حتی لیبرال ملی، بلکه در یک مقایسه ی نه چندان در خور و قابل اعتنا و شایسته ی برخی از چنان نتیجه گیری های کلی ای، به گونه ای مهر تآیید زدن بر جریان پادشاهی خواه و سلطنت طلب است که یک جریان مزدور فاشیستی و تا مغز استخوان کثیف و ارتجاعی می باشد که تاریخ داوری خود را درباره ی آن کرده است و در یکی دو دهه ی اخیر و به ویژه در خلال خیزش «زن زندگی آزادی» و پس از آن نقشی مخرب در قبال جنبش و انقلاب خلق ما اجرا کرده است.

دو-  تجدیدنظرطلبان

در تاریخ احزاب کمونیست انقلابی واقعی(مارکسیست پس از مارکس، مارکسیست- لنینیست پس از لنین و مارکسیست- لنینیست- مائوئیست پس از مائو - و نه احزاب رویزیونیستی، نه احزاب ترتسکیستی)که ملاک و معیار اصلی ماست، هم چرخش از دیدگاه وفادار به طبقه ی کارگر به دیدگاه و گرایش دیگر خواه خرده بورژوایی و خواه بورژوایی و ارتجاعی صورت گرفته و هم برعکس آن یعنی چرخش از دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به دیدگاه طبقه ی کارگرو گرویدن به احزاب کمونیست واقعی؛ هر دو بوده گرچه در کل این احزاب کمونیست انقلابی بوده اند که توانسته اند اکثریت نیروهای پیشرو طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و نیز نیروهای تحصیل کرده ی انقلابی را در خود جای دهند و رهبری مبارزات طبقه ی کارگر و زحمتکشان را به دست گیرند و حکومت های مرتجع و مزدور سرنگون کرده و حکومت های انقلابی بر پا کنند.

این گونه چرخش ها حتی در بزرگ ترین گستره های خود- مانند چرخش برنشتین آلمانی از مارکسیسم به رویزیونیسم و سپس پیوستن حزب سوسیال دموکرات آلمان و بین الملل دوم و صدر آن کائوتسکی سانتریست به بورژوازی امپریالیستی و یا چپ هایی که  پس از جنگ جهانی دوم از استالین و به گفته خودشان از «استالینیسم» و در لوای آن بیشتر از مارکسیسم- لنینیسم انتقاد می کردند و سپس «اروکمونیسم»، «مارکسیسم غربی» و «چپ نو» را بنیان گذاشتند، نتوانسته به چپ انقلابی آسیبی اساسی و استراتژیک برساند. زخمی و جراحتی وارد شده و پس از مبارزه ی انقلابی با آن رفع گردیده است. از میان آنها که به نفع احزاب سرمایه داران و مرتجعین تغییر دیدگاه دادند حتی یک تن از آنان و حتی صادق ترین شان نتوانست مبارز باقی مانده و یک دیدگاه و تئوری پیشرو که به درد انقلاب و برقراری حکومتی نوین و انقلابی شود تدوین کند.

 گفتتی است که گاه شرایط برای مبارزه به طور کلی نامساعد است و این بیشتر در مورد کشورهای امپریالیستی غربی در دوران پس از جنگ صدق می کند. در این دوران احزاب کمونیست عمده در کشورهای اروپایی و آمریکا به رویزیونیسم گرویدند و تک و توک افرادی هم که هم به برخی از سیاست های استالین انتقاد داشتند و هم با احزاب رویزیونیست شده مخالف بودند نتوانستند به دیدگاه های پیشرویی دست یابند و نقدی انقلابی از اشتباهات حزب کمونیست شوروی عرضه کنند و مارکسیسم- لنینیسم را پیش برند و سرمشق گردند. برای نمونه اینیاتسیوسیلونه که عضو حزب کمونیست ایتالیا و چنان که از سرگذشت وی بر می آید یکی از مبارزترین ها بود و رمان مشهور نان و شراب را نگاشت شعارش این بود:« من سوسیالیست بدون حزب و مسیحی بدون کلیسا هستم»!(1)

چنانکه اشاره شد تمام افراد دسته ها و احزاب کمونیست گرایش هایشان را به رویزیونیسم و سوسیال دمکراسی با نقد آنچه« دگماتیسم» و یا «استالینیسم» می خواندند پی گرفتند. اینها را مقایسه کنیم با رهبران انقلابی مانند لنین که با نقد رویزیونیسم و کائوتسکی و انترناسیونال دوم فاسد شده( و همچنین نقد «چپ روی» و «آنارشیسم»)، انقلاب اکتبر را رهبری کرد و یا مائو تسه دون که به نقد رویزیونیسم خروشچفی و همچنین بررسی خدمات و اشتباهات استالین از موضع مارکسیستی- لنینیستی پرداخت و تئوری مارکسیستی - لنینیستی را در زمینه سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه ی انقلاب در زیر پرچم دیکتاتوری پرولتاریا ارتقا داد و انقلاب فرهنگی- کارگری را در چین به پا و رهبری کرد. 

بنابراین این گونه تغییر دیدگاه‌ها و آن هم نه در حد یک فرد بلکه در حد یک حزب سیاسی غیرمعمول نیست بلکه جزیی از چرخش ها از یک دیدگاه و حزب سیاسی به دیدگاه و حزب سیاسی دیگر، از اردوی کارگران و زحمتکشان و خلق ها به اردوی سرمایه داران و مرتجعین و امپریالیست ها( و برعکس آن از اردوی ارتجاع به اردوی انقلاب)، و در کل جزیی از مبارزه ی طبقاتی موجود در جامعه است. آنچه که مهم است شرح علل این چرخش ها و نیز دیدگاه ها و گروه هایی است که گروه یا فردی که تغییر دیدگاه داده است به آن گرویده است و همچنین شیوه و راه های مبارزه با آنها و یا تشویق آنها( زمانی که تغییر از اردوی ارتجاع به اردوی انقلاب باشد) به وسیله ی نیروهای انقلابی.

 تا آنجا که چرخش به وسیله ی یک فرد یا به وسیله یک جریان، از ایرادات تئوریک - سیاسی و تشکیلاتی و یا پراتیک یک جریان و یا حزب انقلابی کمونیستی ناشی شده باشد تحلیل علل آن مهم است؛ زیرا در صورت وجود کمبودها و نارسایی ها و ایرادات و انحرافات در دیدگاه ها و مواضع و تشکیلات و نیز شیوه های مناسبات میان کمونیست ها، باید آن ها را شناخت و با آنها مبارزه کرد و آنها را رفع نمود و حزب و گروه و یا فرد یا افراد نقد شده را اصلاح کرد تا بتوان بهتر در خدمت اهداف و آرمان های کارگران قرار گرفت.

این همواره شعار انقلابیون کمونیست بوده است: ما کمونیست ها از نقد بیرحمانه ی ایرادات و ضعف های خود هراسی نداریم بلکه آن را پله ای برای پرش های بزرگ تر برای برقراری جهان کمونیستی می کنیم.

سه - اصول مارکسیستی، نظم وانضباط کمونیستی و داشتن اخلاق و خوی و صفات کمونیستی

چند عامل مهم در مورد نفی مارکسیسم به نفع لیبرالیسم( به ویژه در اشکال رویزیونیستی و ترتسکیستی) بیش از بقیه خود را نشان داده اند.

یکم، مساله ی اصول مارکسیسم. این امری است اساسی برای هر مارکسیست( اکنون مارکسیست- لنینیست- مائوئیست)که این اصول را به خوبی بداند و به آنها پای‌بند و برای آنها مبارزه کند. در صدر این اصول برقراری دیکتاتوری پرولتاریا و ادامه ی مبارزه ی طبقاتی در آن برای رسیدن به کمونیسم( تبدیل سوسیالیسم به کمونیسم) جای دارد.

رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف دیکتاتوری پرولتاریا هستند و به جای آن مفاهیم «آزادی» و «دموکراسی» را پیش می کشند. از نظر یک مارکسیست«آزادی» و «دموکراسی» در جوامع طبقاتی، طبقاتی هستند. آزادی و دموکراسی غیرطبقاتی وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت. منظور سرمایه داران از «آزادی» و «دموکراسی»، آزادی استثمار کارگر و دموکراسی میان خودشان( یعنی آزادی بورژوایی و دموکراسی بورژوایی) است و منظور مارکسیست ها از آزادی و دموکراسی، آزادی پرولتری و دموکراسی پرولتری است یعنی آن آزادی و دموکراسی که در آن توده های کارگر و زحمتکش و طبقات ستمدیده آزادند وآزادی و دموکراسی مال آنهاست. هیچ مارکسیستی برای این که رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف این دکترین مارکسی- لنینی- مائوئی هستند تغییری در پیروی اش و مبارزه اش در راه آن نمی دهد.

آنچه که در مورد دیکتاتوری پرولتاریا گفتیم در مورد انقلاب قهری همچون قاعده اساسی و قانون تحول از نظام استثماری به نظام سوسیالیستی نیز که رویزیونیست ها و ترتسکیست های«شبه چپ» مخالف آن‌اند و به جای آن «صلح طلبی» و «آشتی جویی» و «مسالمت» می نشانند، با تغییرات مورد نیاز راست در می آید.

دوم مساله ی مرکزیت دموکراتیک - دسته ی دیگری از رویزیونیست ها و ترتسکیست ها مخالف «مرکزیت» در مرکزیت دموکراتیک مارکسیستی و در تشکیلات انقلابی کمونیستی بوده‌اند. از دیدگاه آنها اگر به جای مرکزیت و انضباط، دموکراسی بی بندوبار و آنارشی در احزاب کمونیست حاکم بود این بیشتر خوش آیندشان می گردید. یعنی به جای تشکیلات کمونیستی خواهان تشکیلات لیبرالی بودند. در این دیدگاه ها، تبعیت فرد از تشکیلات، اقلیت از اکثریت و تمامی حزب از کمیته مرکزی جایی نداشت. مجادلات درون حزب سوسیال دموکرات روسیه پیش از انقلاب 1905 پیرامون همین مسائل بود. امثال مارتف خرده بورژوا از تشکیلاتی باز و بی در و پیکر و بی بندو بار دفاع می کردند که نه مرکزیت سفت و سختی داشته باشد و نه انضباط محکم و آهنین کارگری. لنین در کتاب خود با نام یک گام به پیش دو گام به پس (فوریه - مه 1904)از اصول و ضوابط تشکیلات پرولتری که در صدر آن مرکزیت و انضباط مستحکم هست و در مبارزه با نظریات لیبرالی- خرده بورژوایی دفاع کرد. اگر لنین  و لنینیست ها می خواستند به حرف های افرادی چون مارتف که از منشویک هایی خرده بورژوا بود، گوش دهند و یک تشکیلات لیبرالی ساخته می شد آن‌گاه بلشویک ها که با پانزده سال نبرد بی امان و فداکاری های و قربانیان فراوان مشهور به «سنگ خارا» شده بودند نمی توانستند رهبری طبقه ی کارگر را کسب کرده و انقلاب اکتبر را پیروزمندانه رهبری کنند و نظام سوسیالیستی را برقرار سازند. انقلابی که همچون برش و جهشی در تاریخ مسیر آن را دگرگون کرد. گونه‌ی لنینی- بلشویکی تشکیلات از آن پس برای تمامی احزاب کمونیست انقلابی یک نمونه ی اساسی بود.

سوم مناسبات کمونیستی درون حزب و بین کمونیست ها - برخی هم از مناسبات درون حزبی لیبرالی بیشتر خوش شان می آید. آنها مایل اند که در حزب مناسبات بر مبنای کمونیستی و آموزش و اخلاق و روحیات و سبک کار کمونیستی حاکم نباشد. مائو پس از بیست سال مبارزه در حزب کمونیست چین در دوران مبارزه برای سبک کار کمونیستی چندین مقاله در مورد چگونگی آموزش و سبک کار و مناسبات حزبی و اخلاق و مناسبات کمونیستی نوشت(آموزش خود را از نو بسازیم مه 1941، سبک کار حزبی را اصلاح کنیم 1 فوریه 1942 و مبارزه علیه سبک الگوسازی در حزب 8 فوریه 1942 همه در جلد سوم منتخب آثار مائو). وی پیش از آن هم  مقاله ی کوتاه علیه لیبرالیسم( 7 سپتامبر 1937 جلد دوم منتخب آثار) را نوشته و در آن اصول و ضوابط لیبرالی مناسبات درون حزب را به باد انتقاد گرفته بود و اصول و ضوابط مناسبات و روحیات کمونیستی را طرح و از آنها دفاع کرده بود.

 این ها عمده ترین ها در نبرد میان کمونیست ها از یک سو و انواع رویزیونیست ها و ترتسکیست ها از سوی دیگر بودند.

 اما قضیه تنها مبارزه با اشتباهات و انحرافات درون حزب انقلابی کمونیست از سوی خط درست و انقلابی نیست. در عین حال احزاب انقلابی کمونیست و همچنین رهبران و افراد انقلابی کمونیست می توانند خواه در تئوری و خواه در سیاست و یا در عمل خود اشتباه کنند و دچار انحراف گردند و بنابراین نه صرفا از داخل بلکه از بیرون نیز نیاز به نقد دارند. اما نقد مثبت و تکامل دهنده و نه نقدی مبنی بر نفی مطلق و طرد مطلق آنگاه که اشتباه و انحراف از جانب یک رهبر انقلابی و یا یک حزب انقلابی سر می زند، و بنابراین توجیهی برای دست شستن از یک آرمان انقلابی و ترک اردوی انقلابی کمونیستی و پیوست به یک جریان لیبرالی یا ارتجاعی. 

باری شاید کمونیست شدن آسان باشد، یعنی پذیرش یک نظریه در کلیت آن، اما کمونیست بودن و کمونیست ماندن سخت است زیرا این، پرنسیب ها و اعمالی را طلب می کند که یک فرد خرده بورژوا و یا بورژوا به راحتی به آنها تن نمی دهد و یا از آنها زود خسته می شود و رفیق نیمه راه می گردد.

می دانیم که بخشی از افراد که تغییر دیدگاه می دهند در واقع نقد ندارند و یا اگر هم دارند خواهان مبارزه برای تحقق آنچه درست است نیستند بلکه نقدشان تنها توجیهی برای برای گریز از یک دیدگاه انقلابی به دیدگاهی لیبرالی و یا ارتجاعی و یا اساسا برای انفعال است. از این گونه افراد و رفیقان نیمه راه در سال های 60 به بعد که مارکسیسم از مد روز خارج شده بود و دوران سخت و طاقت فرسا فرا رسیده بود، کم دیده نشد.

 م- دامون

تیرماه 1405

یادداشت 

1- در همین دوران و هم‌زمان با انقلاب فرهنگی - پرولتاریایی در چین، در کشوری مانند فرانسه با وجود شرایط بسیار نامساعد بین المللی جنیش مه 1968 به وجود می آید و مائوئیست ها تا حدودی در این کشور و تا حدودی در برخی از کشورهای دیگر رو می آیند و یا نقش شان بیشتر می شود اما در کل شرایط در کشورهای امپریالیستی غربی به نفع طبقه ی کارگر و مائوئیست ها رقم نمی خورد.

نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی دوم، بخش پایانی)

 

 

«هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده.»

اگر این تغییر مثبت بوده باشد در این صورت نشانگر ترازبندی درست تجارب، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده است.

اگر این تغییر منفی باشد نتیجه ی تراز بندی نادرست و منفی از آنها بوده است. ترازبندی های درست و نادرست در تحلیل نهایی با جایگاه اجتماعی - طبقاتی فرد و چگونگی تاثیر این فرایندها بر وی و نیز کنش وی و نقش‌اش در آنها توضیح داده می شوند. در اینجا نمی توان صرفا از بیرون فرد صحبت کرد بلکه باید از درون وی و نوع تاثیر گیری او از رویدادها هم صحبت کرد.

فردی چپ( یا کمونیست) که از مطالعه و تجارب اش ترازبندی ای ارانه داد که در جهت تکامل خود وی و طبقه ی کارگر و جامعه باشد در این صورت در رسیدن به جهان بینی انقلابی – پرولتری و یا غنی بخشیدن به آن گامی به پیش برداشته است و خود را تکامل یافته تر کرده است. اما فردی چپ که از مطالعه و تجارب اش ترازبندی ای ارائه داد که نه در جهت تکامل وی و طبقه اش بلکه برعکس در جهت بازگشت وی به طبقه ی خرده بورژوازی یا بورژوازی و یا ارتجاع باشد در آن صورت وی گامی به پس برداشته و خود را به عقب رانده است.

نفس مطالعه و تجربه و زندان رفتن و شکست و پیروزی و دوستی و طرد شدن و خلاصه زندگی درون سیاست، به وسیله ی خود، مشخص کننده ی ارزش ها و نقش شان نیستند. برای نمونه ممکن است یک بورژوا یا مرتجع باسواد و با تجربه بهتر از یک بورژوا یا مرتجع بی سواد و کم تجربه باشند اما این تغییری در ماهیت این افراد که بورژوا و مرتجع هستند نمی دهد. تازه این جا هم ممکن است که برخی از بورژواها و مرتجعین باسواد خون‌ریزتر از نوع بی سواد آن باشند.

 آنچه مهم است نخست این است که چنین مطالعه ای به چه دلیل صورت گرفته است و یا فرد با چه اهدافی خودش را درگیر این تجارب کرده و یا خود را در دل سیاست انداخته است؟ با دلیل و اهداف انقلابی - پرولتری و نزدیک شدن به آنها و در راه شان مبارزه کردن یا با دلیل و اهداف خرده بورژوایی و بورژوایی و ارتجاعی؛ و دوم اینکه این روندها و تجارب و این «زندگی در دل سیاست» چه تاثیری روی فرد گذاشته است؟ آیا وی را مصمم به راه اش کرده است و یا اینکه برعکس مثلا با دیدن برخی ناملایمات و اشکالات وی راه بازگشت به طبقات غیرپرولتری را در پیش گرفته است. فردی در ناملایمات و سختی ها آبدیده می شود و فردی در آنها شکسته می شود. کمبودها و اشتباهات و یا

هیچ تصمیم نادرستی را نمی توان به صرف این که فردی که چنین تصمیمی را گرفته «مطالعه» کرده و «تجربه» داشته و «زندان» رفته و ... خلاصه «تو دل سیاست» بوده است درست دانست و تایید کرد. 

جهان بینی کمونیستی( اصل چپ باوری) باوری نیست که فردی که واقعا به آن دست یافته اگر چند کمونیست و یا یک حزب کمونیست و یا دولتی کمونیستی را دید که ایراد دارند و راه اشتباهی را می روند از جهان بینی اش روی برگرداند و به جبهه ی مقابل( در اینجا لیبرالیسم) بگرود و سپس بگوید این ها نتیجه ی «مطالعه» و «تجربه» و غیره است.

انحرافات یک حزب طبعا در دور کردن صادق ترین و فداکارترین عناصر نقش دارد اما اینکه این عناصر چه واکنشی به آنها نشان می دهند و به چه می گروند تنها ربط به آن اشتباهات و انحرافات ندارد.

   

«سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست.

فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی می‌کنیم و بی‌عدالتی فقط تو خونه ما نیست، همه‌جا هست.

از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد مهم‌ترین دغدغه‌م.

طبیعی بود که برم سمت چپ.

اون ادبیات عدالت‌خواهی، دفاع از ضعیفا، نقد نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود، خیلی جذاب و پرامید بود. سال‌ها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم و زندان رفتم.

ولی حتی تو همون سال‌ها هم هیچ‌وقت خودمو فقط «فعال کارگری» نمی‌دیدم.

ارتباطم با هفت‌تپه واقعی و عمیق بود،

چون معیشت کل خانواده‌م به اون گره خورده بود.

اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛ مسئله آزادی بود.

فکر می‌کردم فعالیت کارگری یکی از راه‌های رهایی از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو.»

در این بخش دو مفهوم «عدالت» و «آزادی» طرح می شود. سپیده می گوید که خواست عدالت موجب کشش وی به سوی چپ شد، سپس می گوید مساله ی «آزادی» هم برای او مطرح بود.

ظاهرا این یکی از کلیدی ترین دلایل سپیده قلیان است: «آزادی». او می خواهد بگوید برای کمونیست ها و کمونیسم «عدالت اجتماعی» مهم است اما آزادی مهم نیست.

سپیده سپس انتظارات اش از آزادی را بازگو می کند: 

«من یه زن جوون بودم که می‌خواست آزاد زندگی کنه.

موهامو رنگاورنگ می‌کردم، از حجاب اجباری متنفر بودم و برای ساده‌ترین آزادی‌های شخصی می‌جنگیدم.

این تصویر نه برای خانواده سنتی‌م قابل قبول بود، نه برای بخش بزرگی از چپ‌ها که خودشون از آزادی حرف می‌زدن.

بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.

خیلی از فشارهایی که تو اون سال‌ها کشیدم، نه از طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم.»

ما نمی دانیم که آن جریان که سپیده جزوش بوده است و تا حدودی نقش در دلزدگی وی داشته کدام بوده است؛


«البته آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم.

مشکلم هیچ‌وقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ سیاسی‌ای بود که هر روز بیشتر حس می‌کردم باهاش فاصله دارم.

در این بخش از یادداشت، توجه سپیده قلیان به «آزادی»( آزادی سیاسی، آزاد زندگی کردن، آزادی های شخصی، «انسان» در مقابل «فعال سیاسی خوب»، فرهنگ سیاسی) است. او از آزادی شخصی مانند لباس و همچنین آزادی «انسان» بودن صحبت می کند و می گوید آن جریانی که وی در آن بود از وی انتظار داشت که در قالب« فعال سیاسی خوب» جای بگیرد و این «آزادی» او، «آزادی شخصی» وی و «آزادی انسان بودن»اش را از وی می گرفت. و همین ها موجب شد که احساس کند بین آنچه وی می خواهد و جریانی که از آن صحبت می کند فاصله هست. او می گوید چپ ها از آزادی دم می زدند اما چندان به آن پای‌بند نبودند.

با این حال در این بخش تمرکز بیشتر بر «آزادی های شخصی» است. در مورد مساله ی پوشش ما همیشه فکر می کردیم که لباس هایی که سپیده می پوشد و یا رنگ هایی که برای موهایش انتخاب می کند بیشتر از آنکه امری شخصی باشد امری سیاسی است و در مخالفت با تعیین نوع پوشش از سوی حکومت استبدادی است.

  

«تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمی‌شناسی، با رفتارشون می‌شناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمی‌شه انسان‌ها رو فقط با ایدئولوژی قضاوت کرد .

با زندانی‌های مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی از پیش‌فرض‌هایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی می‌ریزه.»

در این جا یکی از نتیجه گیری های نادرست سپیده قلیان وجود دارد. اگر فرض را بر آن قرار دهیم که همه ی آنچه سپیده می گوید درست باشد باز هم یک زندانی و یا چند زندانی متعلق به یک تشکیلات نماینده ی کاملی برای آن تشکیلات و یا آن جهان‌بینی و آرمان نیستند و کافی برای این نیستند که گفته شود:«چون این چند زندانی مثلا رفتاری انقلابی و یا مناسب نداشتند پس کل تشکیلات و سپس جهان بینی و آرمان انقلابی کمونیسم هم ماهیتا ایراد دارد».(مساله ی سپیده قلیان نه نفی یک تشکیلات خاص بلکه نفی آرمان انقلابی کمونیسم است)

طبیعی است که یک تشکیلات در رهبران و کادرها و اعضایش تبلور می یابد و بنابراین یک فرد تبلوری خاص از یک تشکیلات عام، و یک تشکیلات انقلابی( به شرط این که واقعا انقلابی باشد) جلوه ای از یک جهان بینی و آرمان انقلابی است، اما این تشکیلات و  یا این چند فرد به تنهایی نمی توانند نماینده ی کل یک جهان بینی و یا یک تشکیلات باشند و تنها به طور بخشی و جزیی و خاص تبلور آن آرمان و تشکیلات می باشند. اگر این گونه تشکل ها زیاد باشند و نیز در تاریخ شان همواره دارای چنین ایراداتی بوده باشند، آنگاه می توان حکمی عمومی تر داد و گفت این جهان بینی و یا تشکیلات اشکال دارد که گروه هایی که به آن باور دارند و یا اعضایشان این گونه اند و یا در مورد این یا آن مساله پایشان می لنگد. در هر صورت تجربه ی فردی سپیده برای استنناج کلی وی کفایت ندارد.

در تاریخ 150 ساله ی کمونیسم احزاب و سازمان بسیاری وجود داشتند که می گفتند کمونیست هستند اما کمونیست نبودند. همین گونه بسیاری از احزاب و سازمان های انقلابی کمونیستی وجود داشتند که اشتباهات و ایرادات و اشکالات زیادی داشتند اما با این همه به مبارزه ی انقلابی خود ادامه می دادند . کمونیست های بسیاری با وجود این که ایرادات را می دیدند اما از مبارزه در جهت اهداف انقلابی شان دست بر نمی داشتند و در عین حال با مبارزه ی درونی تلاش برای بهتر کردن حزب و تشکیلات می کردند. آن احزاب انقلابی کمونیستی که قدرت سیاسی را به دست آوردند نه بری از اشتباه بودند و نه بری از انحراف و تنها به یاری مبارزه ی با آن اشتباهات و انحرافات توانا به کسب قدرت سیاسی شدند. افرادی که به بهانه ی ایرادات و یا اشتباهات یک حزب یا تشکیلات انقلابی کمونیست از آن و از جهان بینی و آرمان کمونیستی می گسستند چنان‌که گفتیم نتوانستند جهان بینی و آرمان بهتری بیاورند. آنها یا به جهان بینی های خرده بورژوایی رو آوردند و یا به حبهه ی ارتجاع وامپریالیسم پیوستند.

 گذشته از این ها، به صرف اینکه یک نفر بگوید من به ایدئولوژی طبقه ی کارگر باور دارم او را درعمل وفادار به این دیدگاه نمی کند. پذیرش دیدگاه و جهان بینی طبقه ی کارگر تنها گام نخست در تحول یک فرد باورمند به دیدگاه های دیگر به دیدگاه تازه است.

از سوی دیگر بین جهان بینی فرد و اعمال او ممکن است تضاد وجود داشته باشد. یعنی دیدگاه های وی پیشرفته تر از اعمال وی باشد. این تا آنجا که این اعمال بیانگر دیدگاه های واقعی وی نباشد یعنی وی به داشتن آن دیدگاه تظاهر نکند بلکه واقعا به آن ایمان داشته باشد تنها نشانگر این است که فرد باید بیشتر روی خودش کار کند و تضادهای میان وجود و شعور را از میان بردارد و به یک وحدت میان اندیشه و عمل اش برسد.

و بالاخره جهان بینی و ایدئولوژی طبقه ی کارگر جهان بینی انقلابی کمونیستی کمال مطلق نیست بلکه باید بر مبنای پراتیک مبارزه طبقاتی در هر کشور مشخص و در حالی که بنیان و اصول خود را حفظ می کند آنها را به کمالی تازه رساند و به روز شود.

 

شرح سپیده ی قلیان از تجارب خود با پادشاهی‌خواهان( سلطنت طلبان)

«برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب

باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود.

نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه.

بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.»

این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.

همه این تجربه‌ها، به علاوه مطالعه و سال‌ها فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم.

فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم. »

سپیده بالاتر گفته بود که مشکل اش با آدما نبود و «آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائل»است و اکنون می گوید که رابطه اش نسبت به این آدم ها با زندانی های پادشاهی خواه نزدیک تر بود!

روشن نیست که چرا سپیده قلیان به یک‌باره به پادشاهی‌خواهان می پرد!

 آیا این برای طرح یک تضاد شدید میان چپ هایی که از آزادی حرف می زنند و پادشاهی‌خواهانی که مرتجع اند و برای طرح «چرا چنین است؟» می باشد؟ آیا برای این است که چپ ها به خودشان آیند؟ و یا برای اینکه از زندانیان پادشاهی‌خواهان تمجید کرده باشد و این نشانه ی تمجید از جریان پادشاهی‌خواهان و سلطنت طلبان و تایید ضمنی آنها باشد؟ 

چنان که در بالا دیدیم سپیده از «آزادی، آزادی سیاسی، آزاد زندگی کردن، آزادی های شخصی» و «انسان» در مقابل «فعال سیاسی خوب» و نهایتا «فرهنگ سیاسی» صحبت می کند. و این فرهنگ سیاسی را دلیل ایجاد فاصله و جدایی قید می کند. حال در این جا وی در نزدیک بودن رابطه اش با زندانی های پادشاهی‌خواه از «طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان» صحبت می کند.

 اگر ملاک را آن نکات در مورد «آزادی» در نظر گیریم آن گاه پرسش این است که آیا پادشاهی‌خواهان  دنبال «آزادی» اند و یا خیر؟ آیا «آزادی سیاسی» را قبول دارند و یا خیر دنبال حکومت استبدادی هستند؟ آیا اجازه می دهند که فردی «فعال سیاسی»( نه موافق خودشان) باشد و یا خیر تمامی راه های فعالیت سیاسی مخالفین را می بندند؟ اگر اجازه ی«آزاد زندگی کردن» از نگاه پادشاهی‌خواهان صرفا پذیرش آزادی پوشش و مشروبات الکلی و کلاب رفتن و از این گونه ها نباشد و مثلا «آزادی تن فروشی» و«تجارت سکس» و توزیع و رواج «مواد مخدر» نیز جزو آن باشد، در این صورت آیا به واقع آنها اجازه «آزاد زندگی کردن» به مردم می دهند و یا خیر؟ آیا برای « انسان» بودن ارزش قائل اند و یا انسان( به ویژه زنان را) را با فقر و گرسنگی و تحقیر زیر استبداد و ستم و استثمار له می کنند؟و بالاخره «فرهنگ سیاسی»؟ آیا پادشاهی‌خواهان وسلطنت طلبان کدام فرهنگ سیاسی را جز فرهنگ سیاسی«شاهی و سلطنتی» و «حزب رستاخیزی» و «بله قربان گویی» قبول داشتند و دارند؟

صحبت بر سر چند زندانی نیست بلکه صحبت بر سر جهان بینی و مرام یک جریان سیاسی، یک حزب سیاسی، حزب پادشاهی‌خواهی و سلطنت طلبی است که نوکران امپریالیسم و صهیونیسم هستند و نقشی تبهکارانه و کثیف در تاریخ 50 سال حکومت خود و همچنین در دوران کنونی و در قبال جنبش خلق و جنبش ژینا اجرا کرده اند.

ممکن است چند زندانی در برخورد با سپیده قلیان و یا دیگران برای «آزادی های شخصی» احترام قائل شوند و یا در مواردی در «روابط انسانی» با دیگران بازتر و گشاده تر برخورد کنند و... اما آیا این ها دلیلی برای نام آوردن از آنها در مورد پذیرش«آزادی» نیست!

نام بردن از آنها در چنین متنی چه معنایی دارد؟ آیا از آنها صحبت نمی شود که آب پاکی به روی دارودسته ی پادشاهی‌خواهان و سلطنت طلبان مزدور و مرتجع پاشیده شود و ورق در مقابل چپ و دیگر نیروهای انقلابی و مترقی به نفع آنها برگردد؟

آیا حس نزدیکی به آنها به معنای حس نزدیکی به گروه های پادشاهی‌خواهان و سلطنت نیست؟

اگر نیست و سپیده قلیان واقعا نمی خواسته چنین چیزی را بگوید و ما فرض کنیم که وی با پیش کشیدن مسائلی مانند«طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تجربه مشترک زندان» خواسته خط و مرز معینی بین دلایل این «احساس نزدیکی» به چند زندانی پادشاهی‌خواه و ایدئولوژی و دیدگاه سیاسی جریان سیاسی آنها بکشد، چرا این را بسط بیشتری نمی دهد و مرزها را به گونه ای روشن ترسیم نمی کند و این چند فرد پادشاهی‌خواه و نوع برخوردشان را از دارودسته ی پادشاهی‌خواهان و نوع فعالیت سیاسی آنها جدا نمی کند؟

 

«امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.»

این ظاهرا از کلیدهای مهم این گسست است و دو بخش دارد یکی این که این نقدی از کمونیسم است و دیگری تایید لیبرالیسم( جهان بینی بورژوازی) و با توجه به تایید شیوه ی برخورد چند زندانی پادشاهی‌خواه می تواند تایید ضمنی پادشاهی‌خواهی نیز به شمار آید. در زیر به صورتی کوتاه و در حد حوصله ی این مقاله به این باورهای سپیده قلیان می پردازیم.

آزادی فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدم ها.

اینها همه تابع منافع طبقات حاکم است.

آزادی فردی

همه ی طبقات از «آزادی» حرف می زنند. اما آزادی از آزادی شخصی گرفته - اگر در رابطه با مسائل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی باشد - تا آزادی های سیاسی، طبقاتی است.

در آمریکا این «آزادی فردی» است که فرد یا خانواده ای اسلحه داشته باشد. اما معنی ضمنی آن این است که جامعه و زندگی فرد ایمن و آزاد نیست و دزدی و خصومت شخصی و بیمار روانی و غیره وجود دارد. در جامعه ای که هیچ کدام از این ها وجود نداشته باشد چنین آزادی شخصی ای بی معناست.

در بسیاری از کشورهای سرمایه داری زن آزادی فردی و شخصی دارد که تن فروشی کند و این به این معناست که زن آزادی فردی واقعی ندارد. در جامعه ی کمونیستی هیچ زنی نیاز به خود فروشی ندارد.

همچنین در این گونه کشور بسیاری از دستورها در مورد مراقبت از خود( مالی، جانی و غیره ) در مورد این است که تهاجمی به شما صورت نگیرد. و این به این معناست که در چنین جامعه ای اساسا جایی برای اعتماد به دیگری وجود ندارد. فرد تنها می تواند به خویش اعتماد کندو تنها تلاش کند گلیم خود را از آب بیرون کشد.«آزادی فردی» در جوامع سرمایه داری و در لیبرالیسم، بورژوایی و مسخ شده است.

در این کشورها آنچه «آزادی فردی»خوانده می شود بیشتر از طریق بخش فرهنگی حکومت( فضای مجازی، مطبوعات، رادیو و تلویزیون، سینما و تاتر و موسیقی و دیگر هنرها، مذهب و ورزش و غیره) به افراد حقنه و یا جهت داده می شود( برای نمونه به «مُد» بنگریم). بسیاری از آن چه که فرد فکر می کند آزادانه و به میل شخص خود دنبال می کند در واقع محتوایی است که محصول یک نظام فرهنگی- سیاسی- اقتصادی است و در خدمت اسارت فرد است و در کل به منافع این نظام طبقاتی خدمت می کند.

برای نمونه ممکن است برخی زنان در یک چارچوب شخصی از فلان لباس خوش شان بیاید اما در مورد بسیاری از زنان این فرهنگ بورژوایی حاکم بر جامعه است که انگیزه و علت و محتوای این «خوش آمدن» را تعیین می کند.

و یا فرد دوست دارد ساعات فراغت خود را به سینما و تاتر برود، موسیقی گوش دهد و کتاب بخواند. در مورد تمام این ها به طورعمده این نظام حاکم است که محتوا را تعیین می کند و به علائق فرد جهت می دهد.

آزادی فردی در کمونیسم به کمال خود می رسد. محتوی و مضمون و همچنین حدود آن با سرمایه داری تفاوت کیفی دارد.

تکثر

در حال حاضر در دنیا «تکثر» به این معنا که هر کس هر چه دل اش می خواهد بگوید و یا انجام دهد وجود ندارد. «تکثر» از دیدگاه حکومت طبقاتی، هرگز مطلق نیست و نسبی است. هیچ حکومتی مخالف خود را اگر قصد اخلال در نظم جاری و یا تغییر و سرنگونی حکومت را داشته باشد آزاد نمی گذارد. این کار را یا مستقیما انجام می دهد و یا غیرمستقیم از طریق ده ها و صدها سازمان و گروه های غیر حکومتی که ساخته و پرورده است. در معنای «تکثر» در حکومت های پیشرفته ی غربی نه نژادها آزادند نه قوم ها و نه مهاجران و نه طبقات و نه زنان و نه جوانان و نه اندیشه ها و احزابی که مخالف سرمایه داری و خواهان سرنگونی حکومت طبقات سرمایه دار و نابودی سرمایه داری هستند. سرمایه داری همه گرایش های مهم و اساسی را بر طبق منافع طبقه ی سرمایه دار شکل می دهد و از تمامی گرایش های ضد خود تا آنجا که بتواند جلوگیری می کند.

حقوق برابر

«حقوق برابر» خواه نا خواه در برابر قانون می توان طرح شود و نه حقوق برابر به طور مجرد. قانون هم در ماهیت امر طبقاتی است و بسته به طبقه ای دارد که قدرت سیاسی را در دست گرفته است. در قانون سوسیالیستی یک استثمارگر نمی تواند «حقوق برابر» با یک استثمار شده داشته باشد. در جامعه ای که قرار است در آن عدالت یا برابری اجتماعی( به مفهوم سوسیالیستی و نه کمونیستی این مفهوم) باشد چگونه می توان حقوق برابر مورد نظر سپیده قلیان را رعایت کرد و در عین حال مانع شکل گیری و بازگشت استثمار شد؟ این پرسش کلیدی در تحول جامعه ی سوسیالیستی به جامعه ی کمونیستی است. در کمونیسم «حقوق برابر»به معنای اقتصادی آن وجود ندارد. کسی که وضع جسمی بهتری دارد و بیشتر کار می کند برداشت بیشتری از درآمد جامعه( البته به گفته ی مارکس پس از کسر آنچه برای نیازهای عمومی لازم است)، نسبت به کسی که وضع جسمی خیلی خوبی ندارد و بنابراین کمتر می تواند کار کند نمی کند بلکه هر دو نسبت به نیازهاشان و در نتیجه «نابرابر» برداشت می کنند.

محدود کردن قدرت حکومت

 در هیچ نظام طبقاتی در تاریخ محدود کردن قدرت دولت(حکومت) وجود نداشته است بلکه اگر به دولت نگاه کنیم می بینیم که دولت در سرمایه داری( خواه لیبرالی و خواه فاشیستی) به گسترده ترین شکل خود می رسد.

کمونیست ها خواهان «محدود کردن قدرت حکومت» یا دولت در فراشد سوسیالیستی کردن اقتصاد و سیاست و فرهنگ و رفتن به سوی کمونیسم هستند. اما این چگونه صورت می گیرد؟ این تنها با انتقال وظایف دولت( یعنی اداره ی جامعه و نیازهای آن و نه حکومت بر جامعه) به وظایف جامعه می تواند صورت بگیرد. هر چقدر قدرت جامعه و توانایی برای کسب مسئولیت و انجام کارها بیشتر شود قدرت حکومت محدود می گردد.

در واقع کمونیست ها خواهان آن نیستند که تنها قدرت دولت( حکومت) محدود گردد، بلکه خواهان آن اند که قدرت دولت برداشته شود و جامعه جای دولت را بگیرد. این از راه همان محدود و کم کردن وظایف و نقش دولت می تواند انجام شود. آنچه مارکس و انگلس«به خواب رفتن دولت» و یا «محو شدن دولت» می نامند.

حق انتخاب

 «حق انتخاب» آدم ها امری نسبی است و گستره و چند و چون آن: یک- بستگی به حکومت طبقه ای که حاکم است دارد، دو- بستگی به درجه ی پیشرفت اقتصادی- سیاسی جامعه دارد و سه - بستگی به تحول فرهنگی آدم ها دارد. حق انتخاب زمانی واقعی است که آزادی وجود داشته باشد. در حکومت هایی که آزادی وجود ندارد آنچه که به شکل «حق انتخاب» دیده می شود در واقع انتخاب بر مبنای ایدئولوژی و جهان بینی حاکم است.

 حق انتخاب بر مبنای اکثریت و اقلیت مانع مبارزه ی اقلیت با اکثریت نیست و اقلیت می تواند در مقابل انتخاب اکثریت بایستد و با آن ستیز کند. این گونه نیست که اگر در نتیجه ی تبلیغات سرسام آور امپریالیست ها و ارتجاع شاهی، توده ها حکومت سلطنتی را انتخاب کردند کمونیست ها به آن احترام بگذارند و بگویند چون «حق انتخاب» را قبول دارندپس از ستیز با آن و تغییردادن راه توده ها خودداری می کنند. و البته روشن است که چنین مخالفتی را با صبر و حوصله ی زیاد و ضمن یک کار تبلیغی و ترویجی به پیش خواهند برد. یکی از وجوه مهم نظر و عمل کمونیست ها مبارزه با همین حق انتخاب های خودبه خودی و بورژوایی است. مبارزه ی کمونیست ها با اکونومیسم در طبقه ی کارگر و مبارزه با جریان خود به خودی در این طبقه مبارزه با «حق انتخاب» بورژوایی و جایگزین کردن حق انتخاب کمونیستی است. زیرا در ماهیت امر این حق انتخاب نیست که مبارزه ی توده های کارگر را در جهت تردیونیونیسم جهت می دهد، بلکه این فرهنگ سرمایه داری و جهان بینی بورژوایی حاکم است که به انتخاب آنها جهت می دهد و مبارزه ی آنها را در چارچوب اکونومیسم محدود می کند.

 در جامعه ی کمونیستی حق انتخاب آدم ها کیفیتا بیشتر و تکامل یافته تر از جامعه ی سرمایه داری است، اما در چنین جامعه ای ما با انسان های بافرهنگی روبروییم که انتخاب هاشان در هر مورد مشخص( سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری، شخصی همچون پوشاک و نوع علائق و رفتارها و غیره) بر مبنای آزادی واقعی و گسترده و آگاهی ای بسیار در سطح بالا و روابط انسانی بسیار پیشرفته خواهد بود . از سوی دیگر انتخاب صرفا یک سرگرمی یا دلخوشی نیست و یا حد سرگرمی و دلخوشی بودن آن حد اصلی آن نیست بلکه فرعی آن است.

 

«اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.»

آنچه سپیده می گوید به این معناست که سپیده پیش از این نگاه اش لیبرال بوده امروز لیبرال تر شده است. با توجه به آنچه سپیده پیش از این نوشته است، به نظر استفاده از «لیبرال» در این جا همان خواست آزادی های مورد بحث و نیز شیوه های برخورد به افراد گوناگون و انتخاب های شخصی شان و یا وابستگی های سیاسی شان باشد تا گرایش به یک حزب لیبرالی.

با این حال لیبرال تر شدن نگاه را اگر با گسست از چپ همراه کنیم نشانگر ایدئولوژی و جهان بینی کنونی سپیده قلیان است: لیبرالیسم.

یک چپ نمی تواند نگاه لیبرالی داشته باشد. زیرا لیبرال( اگر در مورد آن دست به سفسطه نزنیم) نگاه طبقه ی بورژوازی و در دوران اخیر بخشی از طبقه ی بورژوازی خواه در کشورهای امپریالیستی و خواه در کشورهای زیرسلطه است.

در ماهیت امر سپیده خود را دیگر در سنت چپ تعریف نمی کند اما در سنت بورژوازی( یا خرده بورژوازی) تعریف می کند. این امر ظاهرا با آن تعریف از پادشاهی‌خواهان جور در نمی آید و یا اینکه اگر بخواهیم آن را جور کنیم به این معنا خواهد بود که سپیده قلیان از دیدگاه لیبرال ها، به پادشاهی‌خواهان نگاه می کند.

در این صورت وی بهتر می بود که تمامی وجوه برخورد جریان لیبرال ایرانی را به سلطنت طلبان و تضادهای آنها را نیز بیان می کرد( می توانست در حالی که در مورد تضادهایش با چپ ها توضیح می دهد در مورد تضادهایش با پادشاهی‌خواهان نیز توضیح دهد). اما وی چنین نمی کند. نه تضادهایش را با پادشاهی‌خواهان توضیح می دهد و نه حتی تضادش با دیدگاه لیبرال سیاسی یعنی بورژوازی ملی لیبرال ایران.

به جای یک جهان بینی تام و تمام به جای «سنت چپ»، صرفا به این که نگاه اش «لیبرالی تر» شده است اشاره می کند.

 

«این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت سیاسی نیست؛ حاصل سال‌ها زندگیه.

همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.

ممکنه خیلی‌ها با این مسیر موافق نباشن.

حقشونه.

ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت و قابل پیش‌بینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم.»

این که قرار نیست سپیده یک تصویر ثابت و قابل پیش بینی از خودش در ذهن همگان داشته باشد به این معناست که وی باید نوآور باشد و نه کهنه آور. اما نه طرح مباحث سپیده در مورد «آزادی» نو است و نه گرایش اش به لیبرالیسم. لیبرالیسم چیز نویی نیست و باور آوردن به آن به معنای نوآوری نیست.

منظور از «تصویر ثابت و قابل پیش بینی» اگر آن را در وجهی منفی( یا نفی کننده ی گرایش های موجود یا آنچه موجود است) ارزیابی کنیم یعنی خلاف جریان آب حرکت کردن. و این تمامی وجوه سیاسی و فرهنگی و اقتصادی و نظامی و غیره را در بر می گیرد.

در عین حال تصویر ثابت و قابل پیش بینی همیشه منفی نیست بلکه می تواند مثبت باشد. اگر یک کمونیست( و یا یک زندانی انقلابی) که همواره مقابل ارتجاع محکم ایستاده باشد و توده ها از وی تصویر ثابت و قابل پیش بینی« همچون کوه ستبر و استوار» را ساخته باشند و آنگاه کمونیست و یا این زندانی بخواهد این تصویر ثابت و قابل پیش بینی را از بین ببرد و خود را متغیر و غیرقابل پیش بینی سازد و پس دیگر در مقابل ارتجاع نایستد و تسلیم شود، آن تصویر را به یک تصویر منفی از خودش در ذهن توده ها تغییر داده است، در حالی که اگر باز هم مستحکم تر بایستد بر بستر تصویر پیشین، تصویر مثبت تر و کامل تری از خود در ذهن توده هاترسیم کرده است. سپیده با رفتن به سوی «لیبرالیسم» تنها تصویر مثبت خودش را با تصویری منفی عوض کرده است. او به پیش نرفته بل‌ به پس رفته است. 

 

«اگه از این سال‌ها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش رسیدی.

منم می‌خوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه همه باهاش موافق نباشن.»

اگر من از دیدگاهی انقلابی به دیدگاهی ارتجاعی برگشت کنم و آن را به عنوان این که حقیقت است بلند اعلام کنم ممکن است کسانی از جبهه ی انقلاب و چپ آزادی مرا در گفتن حقیقت گرامی بدارند و حقیقت گویی و مسئولیت پذیری ام در قبال گفتن آن را تحسین کنند اما دیدگاه مرا نه تنها تایید نخواهند کرد بلکه با آن تا آنجا که من و جایگاهم برایشان اهمیت داشته باشد به مبارزه برخواهند خاست. 

این که فرد با همه به مقابله برخیزد و یا اینکه در موافق نبودن همه با خودش، نوعی «پیشرو بودن» برای خود لحاظ کند، تنها در صورتی ارزشمند و درست است که فرد به دیدگاهی انقلابی تر و پیشروتر از دیگران و جامعه رسیده باشد و حق به جانب فرد باشد. در صورتی که به دیدگاهی عقب مانده و یا ارتجاعی رسیده باشد این ارزش و اهمیت چندانی نخواهد داشت. گفتن این که من از «سنت چپ» جدا شدم و خودم را دیگر جزو آن نمی دانم و یا «لیبرال تر» از پیش شدم طبعا مخالفت انقلابیون را با فرد بر خواهد انگیخت. اما این میان من قهرمان راست گویی و حقیقت گویی نخواهم بود و عقب مانده ی مشهوری در مقابل پیشروان خواهم گشت.

در مورد سپیده قلیان، راست و صادقانه گفتن این که نظرات اش چه تغییری کرده است خوب است و ما صداقت و شجاعت اش را تحسین می کنیم، اما این تغییری در مورد داوری ما در مورد محتوی این تغییر نمی دهد. لیبرالیسم گامی به پیش برای کسی که در «سنت چپ» بوده نیست، گامی بزرگ به پس است.

نتیجه گیری

سپیده قلیان در کل از چپ جدا شده است و این بیشتر به دلیل آن نکاتی است که وی در زیر عنوان «آزادی» بازگو می کند. او به «لیبرالیسم بیشتر» گرایش یافته است و این در ماهیت امر نفی رادیکالیسم کمونیستی است و نه نفی اشکالات و ایرادات چند فرد یا تشکیلات چپ.

بیرون رفتن از چپ و رادیکالیسم کمونیستی و  گرایش به راست و لیبرالیسم( که طبعا صحبت نکردن از عدالت اجتماعی را هم در برخواهدداشت) منفی است. این ها به جای خود مهم هستند. اگر یادداشت سپیده در این حدود بود در همین حدود به نقد گرفته می شد. اما این ها همه مساله نیستند.

 یادداشت سپیده در عین حال و در ضمن این رفتن از کمونیسم به لیبرالیسم و تبلیغ لیبرالیسم به تایید برخوردهای چند زندانی پادشاهی خواه پرداخته است. سپیده با تایید برخوردهای چند زندانی در مقابل چپ ها خواسته و ناخواسته به دلیل روشن نکردن خط و مرزها و حدود آنچه که از آن صحبت می کند، به طور غیرمستقیم سلطنت طلبان را تایید می کند. و این تایید غیرمستقیم سلطنت طلبان مرتجع است که مخالفت با یادداشت سپیده را مهم تر می کند. او با عنوان کردن مساله ی «آزادی» ها تنها از رادیکالیسم به لیبرالیسم نرفته است، بلکه با تایید ضمنی سلطنت طلبان، خواسته و ناخواسته گامی از جبهه ی کارگران و طبقات خلقی، به سوی طبقات سرمایه داران مزدور و ضدخلقی وابسته به ارتجاع امپریالیستی برداشته است.    

م- دامون

تیرماه 1405