۱۴۰۵ مرداد ۱۰, شنبه

نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی یکم)

 

چنان که در توضیحی در آغاز مقاله ی نخست گفتیم نقد یادداشت سپیده قلیان در دو مقاله تنظیم شده است. نام مقاله ی نخست درباره ی تغییر دیدگاه سپیده قلیان و مواضع افراد وابسته به گروه‌های ارتجاعی ترتسکیستی و«کمونیسم کارگری» بود و مقاله ی دوم نام نقد یادداشت سپیده قلیان (نقد دوم) را دارد که خود دو بخش است.    


نقد یادداشت سپیده قلیان( نقد دوم – پاره ی یکم)


«حالا که دوباره فرصتی پیش اومده حرف بزنم، دوست دارم یه کم از مسیر فکری و سیاسی خودم براتون بگم.
راستش هیچ‌وقت نفهمیدم از کی این انتظار درست شد که یه فعال سیاسی باید همیشه مورد تأیید همه باشه، هیچ اشتباهی نکنه، همیشه تحسین بشه و تا آخر عمر همون آدمی بمونه که بقیه ازش انتظار دارن.»


« تایید همه»
هیچ کمونیستی نگفته و انتظار نداشته که یک «فعال سیاسی باید همیشه مورد تایید همه باشد».
نخست در مورد « تایید همه» تامل کنیم.
یک فعال سیاسی کمونیست( نه رویزیونیست، نه ترتسکیست) اساسا نمی تواند مورد تایید «همه» باشد. در درجه اول نمی تواند مورد تایید طبقه ی سرمایه دار و سپس طبقه ی خرده بورژوازی باشد. مگر در مراحل و دوره هایی در آن چه می گوید وحدتی بین طبقه ی کارگر و طبقات غیر کارگر برقرار گردد. اگر یک کمونیست شعارهایی به نفع کشاورزان و یا طبقات میانی بدهد و برنامه اش در عین حال توجه به منافع این طبقات را در چارچوب وفاداری به شعارها و برنامه های طبقه ی کارگر داشته باشد مورد تایید این طبقات قرار خواهد گرفت. اما آنجا که این کمونیست باید خط فاصل بین منافع طبقه ی کارگر و هر طبقه ی دیگری را ترسیم کند بی شک در چنین مراحل و دورانی به طور مطلقی مورد تایید آنها قرار نخواهد گرفت. این مساله در مورد خصوصیات اخلاقی و سبک کار یک کمونیست هم صدق می کند.
همچنین یک کمونیست می تواند در میان طبقه ی کارگر نوآوری کند و باورهای تازه ی خود را طرح کند و گاه در اقلیت قرار گرفته و با دیگر کمونیست ها در تضاد قرار گیرد و مورد تایید قرار نگیرد. اگر این باورها چیز واقعا تازه ای را پیش آورد که به نفع طبقه ی کارگرباشند و راه های تازه ای را برای پیشرفت و تکامل مبارزه ی طبقاتی این طبقه و کسب قدرت سیاسی و برقراری سوسیالیسم و کمونیسم ارائه دهند آنگاه چنانچه این کمونیست به مبارزه ی خود با دیگر کمونیست که پیرو باورهای پیشین خود که اکنون نادرست هستند و یا در شرایط کنونی نادرست هستند، ادامه دهد حتی اگر برای مدتی در اقلیت باشد بسته به شرایط مساعد می تواند با مبارزه ی ایدئولوژیک نظر خود را نظر اکثریت کند و مبارزه ی طبقه ی کارگر را پیش برد.
از سوی دیگر اگر یک فعال سیاسی کمونیست از جهانبینی خود دست بشوید و به جهان بینی طبقات دیگر خرده بورژوایی یا بورژوایی بگراید گرچه به احتمال مورد تایید طبقاتی که به جهان بینی آن ها گرویده قرار خواهد گرفت اما مورد تایید طبقه ی کارگر نخواهد بود.
اما اگر یک کمونیست جهانبینی و باورهای خود یا ایدئولوژی خود را به نفع جهان بینی و باورهای طبقات دیگر کنار بگذارد مورد تایید طبقه ی کارگر واقع نخواهد شد.
در مورد مسائل شخصی نیز ممکن است طرز لباس پوشیدن و یا مبادی آداب بودن با کمونیست های دیگر اختلاف داشته باشد و مثلا مورد تایید آنها نباشد. این امر تا جایی که مسائل شخصی به مبارزات آن فرد و گروه لطمه ای نزند مشکلی نیست و نباید مورد انتقاد قرار بگیرد اما اگر به مبارزه ی آن فرد و یا مبارزه ی طبقاتی گروه آسیب وارد کند باید مورد انتقاد قرار گرفته و کنار گذاشته شود.
 «اشتباه»
 یک کمونیست می تواند اشتباه کند( و کیست که اشتباه نکند!) و این به خودی خود اشکالی ندارد، اما در صورتی که متوجه اشتباه خود شد و یا دیگر دوستان اش وی را متوجه اشتباه اش کردند باید صداقت داشته باشد که اشتباه خود را بپذیرد و فروتتی و شهامت اصلاح اشتباه خود را داشته باشد و تلاش کند آن را اصلاح کند.
«تحسین»
قرار نیست که هیچ کمونیستی«همیشه تحسین بشود» اما دلیلی هم وجود ندارد که اگر نخواهد تحسین شود از راه درست خود دست بردارد و دست به کارهای اشتباه زند و تلاش کند که مورد تحسین واقع نشود. مضحک است که کسی راه اشتباهی را انتخاب کند و بگوید چون قرار نیست همیشه تحسین شود این راه را انتخاب کرده است!
او باید یک کمونیست باشد و راهی را که درست دانسته ادامه دهد. بی آنکه تحسین دیگران وی را مغرور کند و یا فقدان تحسین وی را افسرده و نفس وی را ضعیف سازد.
«همانی که هست باقی بماند»
قرار نیست که یک کمونیست تا آخر عمر همانی که هست باقی بماند. یک کمونیست همواره باید چندین مبارزه را هم زمان و با عمده و غیرعمده شدن برخی نسبت به برخی دیگر پیش ببرد.
 یک - مبارزه با طبقات استثمارگر و ستمگر( ارتجاع داخلی و امپریالیسم و نیروهای وابسته به آنها)؛
 دو- مبارزه با طبقات درون خلق غیر کارگر(و احزاب شان) برای زدودن اشتباهات و انحرافات آنها، پیروی شان از بورژوازی و یا و برای وحدت خلق و وحدت طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی؛
 سه - مبارزه درون طبقه ی کارگر و درون حزب طبقه ی کارگر برای برای زدودن تاثیرات منفی دیگر طبقات خلقی درون طبقه ی کارگر و یا تاثیر افکار بخش های عقب مانده تر طبقه بر بخش های پیشرو؛
چهار- مبارزه با خودش و با جهان بینی لیبرالی- بورژوایی( یا ارتجاعی- بورژوایی) که حاکم بر جامعه است و تمامی طبقات جامعه را زیر تاثیر خود قرار می دهد و برقراری جهان بینی مارکسیستی- پرولتری درون ذهن و احساسات پرولتری درون احساسات خودش.
درون چنین مبارزاتی یک کمونیست در حالی که همیشه کمونیست باقی خواهد ماند اما جهانبینی کمونیستی وی همواره نو خواهد گردید و کمال خواهد یافت. این تغییر، تغییر مثبت و کمال یابنده است.
اما اگر منظور از باقی نماندن به همان حدودی که هست به معنای تغییر به نفع جهان بینی های خرده بورژوایی و بورژوایی و ارتجاعی باشد آن گاه چنین تغییراتی نه مثبت بلکه منفی بوده و نه به نفع آن کمونیست است و نه به نفع دوستان اش و نه به نفع حزب اش و نه به نفع طبقه اش و نه به نفع خلق و کشورش . بنابراین باید دوستان و رفقایش با چنین تغییرات منفی ای در وی مبارزه کنند و تا جایی که ممکن است به وی یاری دهند اشتباهات و انحرافات خود را اصلاح کند و به جهان بینی کمونیستی اش بازگردانده شود.


«اگه قرار بود فقط همون حرفایی رو بزنیم که به دل مردم بشینه و با موج حرکت کنیم، که اساساً فعالیت سیاسی بی‌معنی می‌شد».


خلاف موج حرکت کردن کدام است و با موج حرکت کردن کدام؟
یک کمونیست قرار نیست که همیشه حرفایی را بزند که به دل مردم بشیند. گاه یک کمونیست باید با افکار و اخلاق مردم مبارزه کند و این در صورتی است که مردم اشتباه کنند و از اندیشه هایی پیروی کنند که نادرست هستند. یک کمونیست در عین یادگیری از توده ها و بودن در مقام یک شاگرد نزد آنها، با دنباله روی از توده ها مبارزه می کند و در عین آموختن از آنچه درست است با آنچه نادرست مبارزه می کند. یک کمونیست باید در پیشاپیش توده ها حرکت کند نه در پی آنها. روشن است که پیشاپیش حرکت کردن تضادهایی را با توده موجب گردد.
یک کمونیست باید خلاف جریان آب حرکت کند. حرکت خلاف جریان آب یک اصل مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی است. اما خلاف جریان آب حرکت کردن به معنای مبارزه با آنچه نادرست است می باشد و پیشرو بودن در یافتن و طرح اندیشه ها و مسائل نو و راه های نو برای مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر در راه ساختن سوسیالیسم و کمونیسم و نه به معنای گرویدن به اندیشه ها و جهان بینی خرده بورژوایی و بورژوایی( رویزیونیستی- ترتسکیستی- آنارشیستی و نیهلیستی و پسامدرنیستی و غیره). این خودش با موج آب حرکت کردن است و نه خلاف آن حرکت کردن.
رفتن از جبهه ی انقلاب به جبهه ی ارتجاع، حرکتی خلاف موج نیست.
رفتن از جبهه ی طبقه ی کارگر به جبهه ی خرده بورژوایی حرکتی خلاف موج نیست.
گرایش به امور انحرافی خلاف موج نیست.
مبارزه با کمونیسم و چپ خلاف موج حرکت کردن نیست.
کمونیسم ماندن در سخت ترین شرایط و مبارزه در راه برقراری حکومت دموکراتیک نوین، سوسیالیستی و کمونیستی و نشان دادن راه های نو برای این برقراری، خلاف موج حرکت کردن است.
این امر اساس قضیه است و روشن است که در مورد مسائل شخصی و فردی که به خود فرد مربوط باشد و تاثیری منفی بر مبارزه طبقاتی نداشته باشد، صدقی ندارد. مگر آن که بخواهیم بر سر پوشاک کمونیستی و در این چارچوب صحبت کنیم.
بی معنایی فعالیت سیاسی در صورت حرکت با موج
آری «فعالیت سیاسی بی معنا می شد» اگر می خواستیم همواره با موج حرکت کنیم. اما رفتن از جبهه ی طبقه ی کارگر به جبهه ی خرده بورژوایی( هر چند که این طبقه در شرایط کنونی جزو طبقات خلق به به شمار می آید فعالیت سیاسی را بی معنا نمی کند اما ماهیت آن را تغییر می دهد. فعالیت سیاسی در خدمت طبقه ی کارگر را به فعالیت سیاسی در خدمت خرده بورژوازی تبدیل می کند.  


«وظیفه ما این نیست که همیشه با جریان پیش بریم؛ وظیفه ما اینه که حقیقتی رو که بهش رسیدیم بگیم، حتی اگه گرون تموم بشه.«


گفتن حقیقت یک چیز است و ماهیت آنچه گفته می شود چیزی دیگر!
حقیقت را گفتن خوب است اما لزوما به معنای خلاف موج و جریان آب حرکت کردن نیست. چیستی و ماهیت و خصلت حقیقت است که می تواند همراه جریان باشد و یا خلاف جریان. 
ما باید حقیقتی را که بهش رسیدیم بگوییم حتی اگر گران تمام بشود. این خوب است اما به خودی خود تعیین کننده ی ماهیت آن چه می گوییم نیست.
نخست باید دید این حقیقت اصلا چیست و در چه موردی است. حقیقت است یا ناحقیقت. ممکن آنچه ما به آن رسیدیم حقیقتی نوین و به درد بخور و راهگشا برای مبارزه ی طبقه ی کارگر باشد، در این صورت آنچه در بالا درباره ی آن گفتیم راست در می آید. فرد کمونیستی که حقیقت نوینی را که به آن رسیده بازگو می کند آن را به معرض بازخورد قرار می دهد و در راه آن مبارزه می کند و تلاش می کند که آن را بر کرسی بنشاند و به مبارزه ی طبقاتی طبقه ی کارگر یاری دهد پیش برود.
 اما همچنین ممکن است که آنچه وی حقیقت می پندارد، حقیقت چندان بزرگی نباشد و حقیقت کوچکی باشد.
 ممکن است حقیقت باشد اما کیفیت و ماهیت آن حقیقت ضد انقلابی و ارتجاعی باشد. کمونیستی که از مبارزه برای کمونیسم دست می کشد و به جریان های دیگر می پیوندند و یا به انفعال می گراید و آن را با صدای بلند اعلام می کند بهتر از کمونیستی است که از کمونیسم دست کشیده و به جریان دیگر و یا به انفعال گراییده اما حاضر نیست آن را آشکارا اعلام کند و در خفا آن را پیش می برد. اما تفاوتی ماهوی بین راهی که این دو فرد برگزیده اند اگر یکسان باشد( گرویدن به ضد انقلاب و ارتجاع و یا انفعال) ایجاد نمی کند. هر دو در نهایت به ضد انقلاب و ارتجاع گرویده اند و یا هر دو در نهایت منفعل گردیده اند.


«برای همین از نقد و مخالفت نمی‌ترسم»


نترسیدن از نقد و مخالفت و در عین حال آماده بودن برای تصیحیح اشتباهات خود در صورت اثبات
یک کمونیست از نقد و مخالفت نمی ترسد اما اگر آنچه حقیقت می داند و در معرض بازخورد قرار گرفت مورد تایید واقع نشد و روشن شد که ممکن است بخش ناچیزی از آن حقیقت باشد و یا در کل حقیقت آنچنان مهم و تاثیر گذاری در مبارزه طبقاتی نباشد و یا آنچه گفته می شود اصلا به ضرر کمونیسم و دارای ماهیت ضدانقلابی و ارتجاعی باشد، در این صورت باید در عین این که از نقد و مخالفت نترسد در عین حال آماده باشد تا درک خود را تصحیح کند. نترسیدن از نقد و مخالفت زمانی که یک فرد به دیدگاه های نادرستی رسیده و یا راه اشتباهی در پیش گرفته و مصرانه از آنچه اشتباه است دفاع کردن و یا در قبال آنها بی اهمیت بودن و سخن خود را تکرارکردن، نشانه ی «شجاعت» نیست.
تصحیح کردن خود به معنای شجاعت و نترسیدن و نهراسیدن از اشتباه و یا ارزیابی غلوآمیز از امری است که آن را «حقیقت» دانسته است.


«نه اینکه خودمو معصوم بدونم یا ادعا کنم حقیقت مطلق دستمه. همونقدر که بقیه حق دارن در مورد من قضاوت کنن، منم حق دارم تجربه‌هامو تعریف کنم، از جریانایی که باهاشون زندگی کردم تحلیل خودمو بدم و بر اساسش بگم امروز کجا ایستادم.»

«کجا ایستاده ام»!
 یک کمونیست باید صادق و رک و راست باشد. اما صادق بودن و رک و راست بودن به معنای این نیست که هر چه یک کمونیست گفت درست است. کمونیستی که جبهه ی طبقه ی کارگر را نقد می کند برای این که مبارزه ی طبقاتی را پیش ببرد فرق می کند با کمونیستی که جبهه ی طبقه ی کارگر را نقد می کند برای آینکه مبارزه ی طبقاتی را به پس ببرد. این دیگر کمونیست نیست. یک خرده بورژوا است. کمونیستی که جبهه ی طبقه ی کارگر را ترک می کند و به جبهه ی خرده بورژوازی و یا بورژوازی لیبرال و یا بورژوازی مرتجع و نوکران امپریالیسم می پیوندد دیگر کمونیست نیست.
این خوب است که فردی خودش را «معصوم» نداند و ادعا نکند که «حقیقت مطلق» در دستان وی است. این خوب است که تجربه هاش را تعریف کند و شجاعت نقد بقیه را( جریان ها را) داشته باشد که از آنها تجربه داشته سخن بگوید و بالاخره بگوید کجا ایستاده است. اما همه ی این ها زمانی خوب است که این «کجا» جایی باشد که در آن بشود به طبقه ی کارگر و خلق خدمت کرد. اگر نه چنین جایی بلکه جایی باشد که در خدمت طبقه ی کارگر و خلق نباشد، آنگاه در حالی که «گفتن» اهمیت دارد( زیرا اگر نگوید کجا ایستاده است شاید نتوان به راحتی فهمید) «شنیدن» نیز اهمیت دارد. به ویژه شنیدن نقد این «کجا»! 


«من یک‌شبه نیومدم تو سیاست که یک‌شبه هم در برم یا با هر موجی نظرمو عوض کنم.»

 دو گونه ی فرصت طلبی
این مساله تفاوتی در اصل مساله کجا ایستاده ام نمی دهد. «الان کجا ایستاده ام» مهم است. این که برخی با هر موج رنگ عوض می کند و برخی دیگر می آیند و پس ده و یا بیست سال مبارزه و با کلی تجارب رنگ عوض می کنند، تفاوتی اساسی در رویکرد نهایی آنها نمی دهد. نهایت این که در مورد افرادی که با هر موج رنگ عوض می کنند اصلا کمونیست نمی گویند در حالی که دسته ی دوم ممکن است کمونیست بوده باشند اما با تغییر دیدگاه های خودشان که آن را البته به تجاربی که با کمونیست ها( چپ ها) داشته اند نسبت می دهند همان راه هایی را می روند که در مجموع همان افراد با «هر موج نظر تغییر داده» رفته اند. یکی از آغاز اپورتونیست و مد روزی بود و دیگری نخست کمونیست بود و خدماتی هم کرد( یا شاید کرده باشد) سپس اپورتونیست( رویزیونیست، ترتسکیست و سلطنت طلب و پادشاهی خواه و یا منفعل) شد. 

م- دامون

تیرماه 1405

 

 

یادداشت سپیده قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ به همراه یادداشت های دو تن از دارودسته ی ترتسکیست «کمونیسم کارگری»

 

آنچه در زیر آورده شده یادداشت سپیده ی قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ و همچنین واکنش های دو تن از دارودسته ی ترتسکیست کمونیسم کارگری است. ما جداگانه به نقد تغییر نظردیدگاه سپیده قلیان و نیز این واکنش ها و همچنین برخی واکنش های دیگر می پردازیم.

 م دامون

تیر 1405

         

یادداشت سپیده قلیان در مورد تغییر دیدگاه وی و فاصله گرفتن از چپ
حالا که دوباره فرصتی پیش اومده حرف بزنم، دوست دارم یه کم از مسیر فکری و سیاسی خودم براتون بگم.
راستش هیچ‌وقت نفهمیدم از کی این انتظار درست شد که یه فعال سیاسی باید همیشه مورد تأیید همه باشه، هیچ اشتباهی نکنه، همیشه تحسین بشه و تا آخر عمر همون آدمی بمونه که بقیه ازش انتظار دارن.
اگه قرار بود فقط همون حرفایی رو بزنیم که به دل مردم بشینه و با موج حرکت کنیم، که اساساً فعالیت سیاسی بی‌معنی می‌شد.
وظیفه ما این نیست که همیشه با جریان پیش بریم؛ وظیفه ما اینه که حقیقتی رو که بهش رسیدیم بگیم، حتی اگه گرون تموم بشه.
برای همین از نقد و مخالفت نمی‌ترسم.
نه اینکه خودمو معصوم بدونم یا ادعا کنم حقیقت مطلق دستمه. همونقدر که بقیه حق دارن در مورد من قضاوت کنن، منم حق دارم تجربه‌هامو تعریف کنم، از جریانایی که باهاشون زندگی کردم تحلیل خودمو بدم و بر اساسش بگم امروز کجا ایستادم.
من یک‌شبه نیومدم تو سیاست که یک‌شبه هم در برم یا با هر موجی نظرمو عوض کنم.
هر تغییری که در من اتفاق افتاده، نتیجه تجربه، مطالعه، زندان، شکست، دوستی، طرد شدن و زندگی تو دل سیاست بوده.
سیزده سالم بود که اولین بار موسیقی رپ گوش دادم و فهمیدم مسئله فقط خانواده و زندگی شخصی من نیست.
فهمیدم ما زیر یه حکومت استبدادی داریم زندگی می‌کنیم و بی‌عدالتی فقط تو خونه ما نیست، همه‌جا هست.
از همون موقع، با همون حرارت نوجوانی، عدالت شد مهم‌ترین دغدغه‌م.
طبیعی بود که برم سمت چپ.
اون ادبیات عدالت‌خواهی، دفاع از ضعیفا، نقد نابرابری و کار تشکیلاتی برای دختری که تو خانواده سنتی و کارگری بزرگ شده بود، خیلی جذاب و پرامید بود. سال‌ها با همین باور زندگی کردم، فعالیت کردم، هزینه دادم و زندان رفتم.
ولی حتی تو همون سال‌ها هم هیچ‌وقت خودمو فقط «فعال کارگری» نمی‌دیدم.
ارتباطم با هفت‌تپه واقعی و عمیق بود،
چون معیشت کل خانواده‌م به اون گره خورده بود.
اما چیزی که منو اونجا کشوند فقط مسئله کار نبود؛ مسئله آزادی بود.
فکر می‌کردم فعالیت کارگری یکی از راه‌های رهایی از نظامی هست که هم آزادی سیاسی رو گرفته هم امنیت اقتصادی رو.
من یه زن جوون بودم که می‌خواست آزاد زندگی کنه.
موهامو رنگاورنگ می‌کردم، از حجاب اجباری متنفر بودم و برای ساده‌ترین آزادی‌های شخصی می‌جنگیدم.
این تصویر نه برای خانواده سنتی‌م قابل قبول بود، نه برای بخش بزرگی از چپ‌ها که خودشون از آزادی حرف می‌زدن.
بارها حس کردم ازم انتظار دارن قبل از اینکه انسان باشم، تو قالب «فعال سیاسی خوب» جا بگیرم.
خیلی از فشارهایی که تو اون سال‌ها کشیدم، نه از طرف حکومت، بلکه از داخل همون جریانی بود که خودم جزوش بودم.
البته آدم‌های درست و بزرگی هم اونجا بودن که کلی ازشون یاد گرفتم و هنوز براشون احترام قائلم.
مشکلم هیچ‌وقت با آدما نبود؛ مشکلم با فرهنگ سیاسی‌ای بود که هر روز بیشتر حس می‌کردم باهاش فاصله دارم.
تو زندان آدما رو با برچسب سیاسی نمی‌شناسی، با رفتارشون می‌شناسی. اونجا بیشتر از هر جای دیگه فهمیدم نمی‌شه انسان‌ها رو فقط با ایدئولوژی قضاوت کرد.
با زندانی‌های مختلف گرایش زندگی کردم و دیدم کلی از پیش‌فرض‌هایی که درباره هم ساخته بودیم، تو مواجهه واقعی می‌ریزه.
برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود.
نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه.
بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم.
این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره.
همه این تجربه‌ها، به علاوه مطالعه و سال‌ها فعالیت، آروم آروم باعث شد کلی از باورهای قبلیم رو دوباره بررسی کنم.
فهمیدم دیگه خودمو تو چارچوب چپ تعریف نمی‌کنم.
امروز بیشتر از قبل به آزادی‌های فردی، تکثر، حقوق برابر، محدود کردن قدرت حکومت و حق انتخاب آدما باور دارم.
اگه بخوام یه کلمه بگم، نگاهم امروز لیبرال‌تر از قبله.
این تغییر، نتیجه یه تصمیم ناگهانی یا مصلحت سیاسی نیست؛ حاصل سال‌ها زندگیه.
همون‌طور که روزی با صداقت خودمو چپ می‌دونستم، امروز هم با صداقت می‌گم از اون سنت فکری فاصله گرفتم.
ممکنه خیلی‌ها با این مسیر موافق نباشن.
حقشونه.
ولی من حاضر نیستم فقط برای اینکه یه تصویر ثابت و قابل پیش‌بینی از خودم نگه دارم، چیزی که بهش رسیدم رو پنهان کنم.
اگه از این سال‌ها چیزی یاد گرفته باشم، اینه که آزادی فقط یه مطالبه اجتماعی نیست؛ آزادی یه مسئولیت فردیه در برابر حقیقتی که بهش رسیدی.
منم می‌خوام این مسئولیت رو قبول کنم، حتی اگه همه باهاش موافق نباشن.


 *** 
واکنش دو تن از حکمتی های«کمونیسم کارگری»( یا درست تر کمونیسم سلطنت طلب- کمونیسم امپریالیستی) به تغییر دیدگاه سپیده قلیان

  
بابک یزدی
در دفاع از سپیده قلیان “من هم یک چپ لیبرال هستم
 
دوستی در انتقاد به سپیده قلیان و متلک به ماها نوشته بود:
 "این هم‌از سپیده قلیان که بعضی از چپهای ما بزرگش کردند
حالا شده پادشاهی خواه لیبرال"!
 
من در پاسخ این دوست نوشتم
... جان
سپیده هنوز هم بزرگ هست. سلطنت طلب نشده (که اگر هم بشود حق او هست). میگه در زندان زندانیان سلطنت طلبی هم بودند که از نظر روابط انسانی و عاطفی باهاشون نزدیکتر بودم. اجازه بده فکت را دقیقا از خودش بیارم.: "برای همین شاید برا بعضی‌ها عجیب باشه که بگم تو خیلی از بندها، رابطه‌م با زندانی‌های پادشاهی‌خواه نزدیک‌تر بود. نه اینکه یهو عقیده‌م عوض شده باشه، نه. بلکه تو طرز مواجهه با زندگی، تو روابط انسانی و تو تجربه مشترک زندان، حس نزدیکی بیشتری می‌کردم. این تجربه بهم یادآوری کرد که هیچ جریانی انحصار اخلاق، شجاعت یا حقیقت نداره"..
 
اما سپیده حتی اگر سلطنت طلب هم بشود کارهایی کرده که در تاریخ مبارزات مردم ما ثبت شده است. درست مانند توماج صالحی که از این نمونه ها کم ندارد! و او هم خود را لیبرال و دموکراسی خواه می داند.
: "خامنه ای ضحاک، می کشیمت زیر خاک" این یک نمونه سپیده بعد از آزادی قبلی اش از زندان که فریاد زد
که تاریخی شد، کافیست که سپیده قلیان  تا سپیده دمان انقلاب آتی ایران بدرخشد.
سپیده البته نگفته سلطنت طلب شده میگه تغییر عقیده داده و لیبرال تر شده. که اون هم به نظر من از چپ های سکت، غیر سیاسی، غیر اجتماعی،ایدئولوژیک و لوناتیک و بی ربط به جامعه و سرنوشت مردم  فاصله گرفتن امتیازی هست برای سپیده و سپیده ها و توماج ها نسبت به آن چپ شرقی مذهبی، ایدئولوژیک و عقب مانده. راستش من هم اگر امروز جوانی در سن و سال سپیده و توماج بودم و به فعالیت سیاسی روی می آوردم و این چپ پرت و بی ربط به جامعه را مشاهده می کردم حداقل کاری که می کردم از این چپ روی گردان می شدم!.
من شخصا امروز هم افراد آرمان خواه و شریف و مبارزی چون سپیده و توماج های غیر چپ (یا هر چه هستند) را به همه این گروه های ظاهرا چپ و یا مدعی چپ که اشاره شد ترجیح می دهم.
چپ سیاسی و ایدئولوژیک
ما  چپ سیاسی و اجتماعی داریم و راست سیاسی و اجتماعی. در مقابل آن هم چپ ایدئولوژیک و غیر سیاسی و راست ایدئولوژیک و غیر سیاسی.
چپ سیاسی و اجتماعی در جامعه فعال هست، کسی را نجس نمی داند، با همه نحله های سیاسی و اجتماعی نشست و برخاست دارد، بحث و گفتگو و مناظره و سمینار می گذارد. در کنگره ها و نشست هایش آنها را دعوت می کند و در کنگره ها و سمینارها و نشست های آنها هم شرکت می کند و متمدنانه حرف و بحث خودش را در هر کجا بتواند و امکانش فراهم شود مطرح می کند.
چپی هم داریم که به غیر از چند نفر خودش و اطرافیانش همه را بورژوا و ضد انقلاب و عامل امپریالیسم و نجس می داند. هر کس هم با غیر از این چپ حرف بزند و یا در نشست مشترکی با غیر آنها شرکت کند سوخته می پندارد. در خیال خودش قرار است  با چند نفر اطرافیانش دنیا را سوسیالیست کند. تازه شروعش را هم از بورژوازی و دولت خودی نیست اول قرار است امپریالیسم آمریکا را سرنگون کند!
راست سیاسی و ایدئولوژیک
در طیف راست هم جریانات و افرادی هستند که علیرغم دفاع از مواضع راست و ارتجاعی، ولی در بحث و گفتگو و سمینار ها  مدرن و متمدن شرکت می کنند و از نظر خود دفاع می کنند. نمونه اش  حزب مشروطه ایران، و یا افرادی چون افشین افشین جم، شهریار آهی و نازنین افشین جم و ... ما این ها را راست سیاسی می دانیم.
راست ایدئولوژیکی هم داریم که جز فحاشی، حتاکی، لمپنی و توهین و شعبان بی مخی سرمایه ای ندارد و در هر کجا هر فرد و یا جریان غیر پادشاهی خواه حضور پیدا کند اگر بتواند سعی در بر هم زدن آن را دارد. در این چند سال بعد از زن زندگی آزادی بیشتر و بیشتر شاهد عروج این نمونه از راست بودیم. از پرچم  چرخانی ساواک، تا فحاشی های جنسیتی و توهین به چپ و مجاهد، تا حامد و مسیح و احزاب کردستانی و ... این ها را هم ما راست ایدئولوژیک می دانیم.
من شخصا خود را چپ می دانم و یک ذره هم از سوسیالیسم و آزادی خواهی و برابری طلبی کوتاه نیامده ام.  ولی همزمان افتخار می کنم که در کنار افراد و جنبش های سیاسی دیگر از مشروطه خواه، لیبرال، ملی، سوسیال دموکرات و...  هم در مبارزه علیه اعدام  و هم برای آزادی زندانیان سیاسی و ... مشترکا کار و حتی سازماندهی کرده ایم.
اجازه بده مشخص تر و با ذکر نام اشاره کنم. در کانون خاوران ما با غیر چپ ها و به قول خودشان دموکراسی خواهان کار کردیم.
در کارزار جهانی نه به اعدام من نزدیک دو سال با افراد مشروطه خواهی چون مرجان اروندی علیه اعدام کارکردم.  ولی از این چپ ها کمتر خبری بود.من در کنار و همراه  افشین افشین جم مشروطه خواه و رضا مریدی لیبرال ده ها تظاهرات  علیه رژیم سازمان دادیم.  بارها در کنار هم برای آزادی زندانیان سیاسی، (کمیته آزادی زندانیان سیاسی) کمپین علیه اعدام،  برای آزادی نازنین فاتحی (کمپین دو نازنین) و ... کار کردیم.
ما در سمینارها و جلسات  اسلو جمهوریخواهان، و کنگره آزادی ایران  و شبکه وکلای یک کلمه (به ادعای خودشان غیر ایدئولوژیک) و شبکه جهانی زن زندگی آزادی، دانشجویان دانشگاه تورنتو  و... شرکت و مواردی همکاری کردیم. ما در تظاهرات های گروه "عاشقان ایران" علیرغم اختلافات جدی شرکت کردیم. از خیلی از  برنامه های خانواده های پرواز حمایت کردیم. در برنامه های احزاب کردستانی شرکت و یا بعضا حمایت کردیم.
همه آنها هم  می دانستند که ما کمونیست هستیم و هم ما می دانستیم آنها مشروطه خواه. یا لیبرال، ملی، دموکرات و ... هستند ولی ضمن حفظ اختلافاتمان در عرصه های مختلف کار و یا همکاری کردیم.
برای تعطیلی دادگاه های شریعه در بیست سال پیش طیف های مختلف غیر چپ چه ایرانی و چه غیر ایرانی با ما کار و همکاری کردند ولی کمتر حزب و گروه چپی از ما حمایت کرد!
ما البته همیشه شفاف و بی پروا نقد خود را به دیگر جریانات و نهادها و به ویژه به مشروطه خواهان و سلطنت طلب ها مطرح کرده ایم. من شخصا مدعی هستم حد اقل در تورنتو کسی بیشتر از من طیف راست و سلطنت طلب و شخص رضا پهلوی را نقد نکرده است. اگر کسی چنین ادعایی در عمل را دارد خوشحال می شوم بدانم! ولی ا ین ها باز دلیلی نمی شود که اگر از طیف های مختلف (حتی مشروطه خواهان) تمایل همکاری در عرضه های علیه اعدام و برای آزادی زندانیان سیاسی و یا حتی  سرنگونی رژیم داشته باشند ما خودداری کرده و روی بگردانیم.
در پایان و در یک جمله من هنوز خودم را به سپیده قلیان (غیر چپ) نزدیک تر می دانم تا بسیاری از این چپ های بی ربط به اجتماع و مالیخولیائی!
بابک یزدی
۱۴ جولای ۲۰۲۶

***
نامه سپیده قلیان و بحران مشروعیت چپ سنتی
ناصر اصغری
نامه اخیر سپیده قلیان فقط روایت تغییر عقیده یک فعال سیاسی نیست. این نامه کیفرخواست نسلی است علیه چپی که روزی با شعار آزادی و برابری نسل جوان را جذب کرد و امروز چنان اعتبار خود را از دست داده که بسیاری از همان نسل حاضر نیستند حتی نام "چپ" را بر خود بگذارند. وقتی سپیده قلیان می نویسد دیگر خودش را چپ نمی داند و نگاهش لیبرال تر شده است، بسیاری این را تغییر موضع یک فرد تلقی می کنند. اما این فقط داستان یک نفر نیست. این داستان دهها و صدها فعال جوانی است که با آرمان عدالت وارد سیاست شدند و با واقعیت چپی روبرو شدند که در مهمترین آزمون سیاسی، درست در نقطه مقابل همان آرمانها ایستاد.
سپیده قلیان خود پاسخ این پرسش را می دهد که چرا روزی به چپ گرایش پیدا کرد. ادبیات دفاع از کارگر، مبارزه با نابرابری، مخالفت با جمهوری اسلامی و امید به آزادی، برای دختر جوانی که در یک خانواده کارگری بزرگ شده بود، طبیعی ترین انتخاب بود. او با همین باورها فعالیت کرد، زندان رفت و هزینه داد. اما آنچه او را از چپ دور کرد، کنار گذاشتن آرمان عدالت نبود. او از فرهنگی سیاسی فاصله گرفت که آزادی انسان را قربانی ایدئولوژی می کرد. از محیطی که فعال سیاسی را نه یک انسان آزاد، بلکه سرباز یک دستگاه فکری می خواست. از جریانی که تحمل تفاوت، استقلال فکری و حتی سبک زندگی متفاوت را نداشت.
اما بحران اصلی جای دیگری بود. چپی که سپیده قلیان در آن رشد کرد، تا زمانی که همه چیز روی کاغذ بود، از کارگر، سوسیالیسم، آزادی و مبارزه با جمهوری اسلامی سخن می گفت. اما وقتی جامعه ایران وارد یکی از بزرگترین بحرانهای سیاسی خود شد، همه آن شعارها دود شد و به هوا رفت. در شرایطی که جمهوری اسلامی مردم را می کشت، زندانی می کرد، اعدام می کرد و جامعه را به فقر و فلاکت بیشتر می کشاند، همین چپ اعلام کرد که اکنون زمان مبارزه با جمهوری اسلامی نیست. حتی دستور سیاسی صادر کرد که همه نیروها باید علیه اسرائیل و آمریکا صف ببندند و نقد جمهوری اسلامی را کنار بگذارند. جمهوری اسلامی دیگر نه تنها دشمن اصلی نبود، بلکه اصلا دشمن نبود! این فقط یک خطای سیاسی نبود. این اعلام ورشکستگی کامل یک سنت سیاسی بود. از همان لحظه، چپ موجود دیگر پرچمدار آزادی نبود. به حاشیه جمهوری اسلامی رانده شد و در عمل به پیاده نظام سیاستی تبدیل شد که مردم ایران را به سکوت در برابر حکومت فرا می خواند. وقتی جریانی به نام چپ، در اوج سرکوب مردم ایران، در اوج بحران جنگی، عملا به بلندگوی سیاستهای جمهوری اسلامی تبدیل می شود، دیگر نباید تعجب کرد که نسل جدید از آن فاصله بگیرد. وقتی جمهوری اسلامی مردم را در خیابان می کشد و همان چپ از مردم می خواهد فعلا چیزی علیه جمهوری اسلامی نگویند، نتیجه فقط یک چیز است. نفرت از آن چپ. من که تعجب نمی کنم نسل جوان از چنین چپی فرار کند. اتفاق غیرطبیعی این نیست که سپیده قلیان دیگر خودش را چپ نمی داند. اتفاق غیرطبیعی این بود که این چپ هنوز انتظار داشت نسل جوان همچنان به آن اعتماد کند.
سپیده قلیان تنها نیست. توماج صالحی نیز امروز خودش را لیبرال و دموکراسی خواه معرفی می کند. او نیز فعالیت سیاسی را در فضایی آغاز کرد که خود را چپ می نامید. اما حاضر نیست با جریانی تداعی شود که آزادی مردم ایران را قربانی اردوگاه گرایی کرده و دشمن اصلی جامعه را به حاشیه رانده است. حاضر نیست که زائده حماس و جنگ و جدال نتانیاهو و حزب الله و جمهوری اسلامی شود.به همین دلیل امروز واژه "چپ" برای بسیاری از فعالان جوان دیگر تداعی کننده آزادی، برابری و رهایی نیست. تداعی کننده فرقه گرایی، دفاع از حکومتهای مستبد زیر نام مبارزه با امپریالیسم، بی اعتنایی به آزادیهای فردی و سکوت در برابر جمهوری اسلامی است.
اما این پایان ماجرا نیست. مشکل در کمونیسم نیست. مشکل در سنتی است که سالها خود را به جای کمونیسم جا زده است. کمونیسم دیگری وجود دارد. کمونیسمی که نه از اردوگاه شوروی می آید، نه استالین را الگو می داند، نه مائو را مقدس می کند و نه جنایتهای جمهوری اسلامی را با پرچم مبارزه با امپریالیسم توجیه می کند. این کمونیسم از سنت دیگری برخاسته است. به مذهب نقد دیگری دارد. به ناسیونالیسم نقد دیگری دارد. به لیبرالیسم نقد دیگری دارد. به تجربه شوروی، به استالین، به مائو، به انقلاب اکتبر، به انقلاب ۱۳۵۷ و حتی به مفهوم حزب و انقلاب نقدی کاملا متفاوت دارد. این همان کمونیسم کارگری است. جریانی که خود چپ ایران را متحول کرد. نگاه چپ به آزادی، دموکراسی، حقوق فردی، مذهب و ناسیونالیسم را زیر و رو کرد و اعلام کرد که آزادی نه نتیجه سوسیالیسم، بلکه شرط سوسیالیسم است. اعلام کرد که هیچ پرچم، هیچ دولت و هیچ آرمانی ارزش آن را ندارد که انسان و آزادی او قربانی شود.
امروز اگر بسیاری از فعالان جوان از چپ فاصله می گیرند، نباید تصور کرد از عدالت یا برابری گریزان شده اند. آنان از چپی فاصله می گیرند که اعتبار خود را با دفاع عملی از جمهوری اسلامی، با اردوگاه گرایی و با دشمنی با آزادی از دست داده است. بحران امروز، بحران کمونیسم نیست. بحران چپی است که آنقدر از آزادی فاصله گرفته که حتی کسانی که با آرمان عدالت وارد آن شدند، امروز برای فاصله گرفتن از آن، خود را لیبرال معرفی می کنند.
این بزرگترین شکست آن چپ است. نه این که چند فعال سیاسی از آن جدا شده اند، بلکه این که واژه "چپ" را برای یک نسل به واژه ای منفور تبدیل کرده است.
۹ ژوئیه ۲۰۲۶
 

 

 

نگاهی به بیانیه ی اخیر شش گروه «شبه چپ»

 

 

اخیرا بیانیه ای با نام «جنگ ویرانگر و موقعیت و ماهیت اپوزیسیون جنگ طلب»( تاریخ 15 تیرماه 1405) از جانب«شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست»(در بر گیرنده ی شش گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری، حزب کمونیست ایران، حزب کمونیست کارگری- حکمتیست، سازمان راه کارگر، سازمان فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت) انتشار یافته است.

در این بیانیه گروه های مزبور به انحرافات جاری در مورد جنگ می پردازند و زیر نام های« 1- سلطنت طلبان 2- ناسیونالیسم کرد و «هم پیمانی» شش جریان ناسیونالیست کرد، 3- مجاهدین 4- جنگ طلبان مدعی چپ،( و سپس) ب- ناسیونال - شوونیسم و مؤتلفین متفرقه در دفاع از جمهوری اسلامی و "دفاع از ایران( و پس از آن) جریان های پیروان مدعی «ضد امپریالیست»همسو با جمهوری اسلامی، محور مقاومتی ها» آنها را دسته بندی و نقد می کنند.( عبارات داخل هلال از ماست. راست اش ما از دسته بندی و گذاشتن اعداد و حروف الفبا همچون «ب» بدون بخش «الف» چیزی سر در نیاوردیم!؟)

در اینجا قصد بررسی و نقد متن این اعلامیه را نداریم و آن را به فرصتی اگر دست آید می سپاریم. در حال حاضر بیشتر بخش «پیروان "ضد امپریالیست" ارتجاعی همسو با جمهوری اسلامی!» مورد توجه ماست و و در کنار آن بخش مربوط به «ناسیونالیسم». نخست به بخش «ضد امپریالیست» ارتجاعی می پردازیم.

(«ضد امپریالیست» ارتجاعی)

 در این بخش به جریانی پرداخته می شود که از نظر بیانیه نویسان «ضد امپریالیست»ارتجاعی( ضد امپریالیست را خودشان در گیومه گذاشته اند) است.

اما منظور از««ضد امپریالیست» ارتجاعی» کدام گروه ها هستند؟ در بیانیه آمده است:

«در حاشیه جریانات اصلی جنگ طلب، پیروان "ضد امپریالیست" ارتجاعی نیز عملا همسو با اهداف جنگی جمهوری اسلامی بودند. بخشی از جریانات سنتی چپ در اروپا و سایر نقاط جهان، دراین جنگ ارتجاعی علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و نقش ضلع سوم این جنگ، یعنی جمهوری اسلامی را نادیده می‌گیرند و عملا در کنار جمهوری اسلامی می‌ایستند؛ از حق حاکمیت جمهوری اسلامی، در مواجهه‌ با آمریکا و اسرائیل، از ارتجاع "محور مقاومت" و متحدین منطقه‌ای و جهانی‌اش نیز دفاع می‌کنند. در اپوزیسیون ایران و ایرانیان خارج کشور افراد و محافل مختلفی با همین استدلال‌ها در این جنگ علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و در "کنار ایران" ایستادند. "دفاع از ایران"، در بسته ‌بندی حمایت از جمهوری اسلامی و خامنه‌ای است. "الان ایران مهم است، مهم نیست چه کسی سر کار است"، ترجیح‌بند "استدلال"های دفاع از رژیم اسلامی است.»

 می توان تصور کرد که منظور از «چپ سنتی»( واژه ای بیشتر مورد علاقه ی دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و حکمتیست!) رویزیونیست ها( مانند حزب توده و اکثریت)(1) و دیگر گروه های همسو باشد.(2) سپس اشاره به این می شود که« در اپوزیسیون ایران و ایرانیان خارج کشور افراد و محافل مختلفی با همین استدلال‌ها در این جنگ علیه دولت‌های آمریکا و اسرائیل و در "کنار ایران" ایستادند.» در اینجا به جای جمهوری اسلامی از واژه ی «ایران» استفاده شده است. ( البته ایران و «جمهوری اسلامی» یکی نیستند!»)

 در بخش بعدی به «محور مقاومتی» ها پرداخته می شود و گفته می شود که:

«محور مقاومتی‌ها عمدتاْ طرفدار صریح خامنه‌ای و راست‌ترین جناح خشکه مقدس رژیم اسلامی‌اند. محافلی از محور مقاومتی‌ها هم خود را "چپ" و "مارکسیست" معرفی می‌کنند، اما چهارچوب تحلیلی و سیاست و برخوردشان به جنگ با دیگر اجزای این اردوی جنگ طلب تفاوتی ندارد. اینها اعتراض مردم علیه فقر و حکومت را "اغتشاش" و "بلوا"، نامیدند. مردم را "اغتشاشگر"، "خرابکار" و "بازیچه دسیسه‌های اسرائیل و آمریکا" نامیدند و از نیروهای نظامی و امنیتی برای کنترل اوضاع تشکر و تقدیر کردند. محور مقاومتی‌ها با هر ویترینی ظاهر شوند، مدافع حکومت و زائده ماشین سرکوب حکومت‌اند. یکی از شاخص‌های این طیف، مواضع ضد امپریالیتسی"، «ضد آمریکایی" و مبارزه با امپریالیسم، از موضع ارتجاعی و دفاع از میهن، به مدافعان جمهوری اسلامی در این جنگ ارتجاعی تبدیل شدند. این خط منحط، بخشی از عناصر و محافل دیروز چپ و سرنگونی طلب را تحت تاثیر قرار داد و دچار عقب گرد کرد. این محافل اصولاً با هیچ معیاری، انقلابی و چپ‌ و سوسیالیست نیستند؛ چون نه فقط علیه سرمایه داری نیستند، بلکه مؤتلف بخش‌هائی از سرمایه و ارتجاع و دولت‌هایی هستند که خود یک پای جنگ‌ طلبی‌اند.»

 به این ترتیب در این بیانیه علیه گروهای ««ضد امپریالیست» ارتجاعی» موضع گرفته می شود. از نظر بیانیه نویسان که به نظر ما بیشتر ترتسکیست ها(شامل حزب کمونیسم کارگری(حکمتیست - خط رسمی) و گروه اتحاد سوسیالیستی کارگری) و شبه ترتسکیست ها - رویزیونیست ها (مانند حزب کمونیست ایران) و خروشچفیست ها و رویزیونیست ها( سازمان راه کارگر - کمیته مرکزی سازمان و فدائیان (اقلیت) و هسته اقلیت)هستند هر گونه دفاع از ایران در مقابل تجاوز امپریالیستی جریان سیاسی را در کنار جمهوری اسلامی قرار می دهد. حال برخی به طور آشکار از این در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتن استقبال می کنند و اصلا مدعی ضد امپریالیست بودن جمهوری اسلامی هستند و برخی نیز می گویند «ایران» و منظورشان صرفا ایران است اما با این همه این ها نیز در کنار جمهوری اسلامی قرار می گیرند. در مورد تفاوت این دسته ها با گروه های «محور مقاومتی» گفته می شود که «محور مقاومتی‌ها عمدتاْ طرفدار صریح خامنه‌ای و راست‌ترین جناح خشکه مقدس رژیم اسلامی‌اند»و بنابراین دسته های دیگر ضد امپریالیست ارتجاعی نه طرفدار صریح خامنه ای( خوب حتما به طور غیر صریح این ها نیز شامل این خصلت «محوری مقاومتی» ها هستند!) بلکه «در "کنار ایران" ایستادند.»

گویا این مواضع می تواند مورد پذیرش هر جریانی که مخالف جمهوری اسلامی از یک سو و مخالف آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر است قرار گیرد!

اما خیر!

نخست این که این مفهوم««ضد امپریالیست» ارتجاعی» مفهومی غلط انداز و رد گم کن است. بین مفهوم «از یک موضع ارتجاعی مخالف امپریالیسم بودن» با مفهوم ««ضد امپریالیست» ارتجاعی» یک تفاوت وجود دارد. در نخستین این ضدیت از موضع ارتجاعی با امپریالیسم به گونه ای است که آن ضد امپریالیست بودن را تا حد زیادی خنثی می کند. یعنی حزب و گروهی که از یک موضع ارتجاعی مخالف امپریالیسم باشد نمی تواند به درستی و به معنای واقعی ضد امپریالیست(  امپریالیسم به معنای آخرین مرحله ی سرمایه داری) باشد. در مورد« «ضد امپریالیست» ارتجاعی» وضع به این شکل می شود که طرف واقعا ضدامپریالیست است اما ارتجاعی است. دسته هایی مانند «محور مقاومتی»ها به مفهوم واقعی«ضد امپریالیست» نیستند! زیرا یک ضد امپریالیست نمی تواند مدافع حکومتی باشد که از نظر اقتصادی وابسته به امپریالیست های غربی و از نظر سیاسی تا حد زیادی وابسته به امپریالیسم روسیه و چین است!

دوم و برای ما بسیار مهم تر اینکه در اینجا هیچ اشاره ای به ضد امپریالیست انقلابی و یا مترقی نمی شود. زمانی که دسته هایی ضد امپریالیست ارتجاعی وجود دارند باید دسته هایی هم باشند که ضد امپریالیست انقلابی و یا مترقی باشند.

 قطع به یقین امضا کننده گان این بیانیه( در درجه ی نخست گروه های ترتسکیستی و در راس شان حزب کمونیسم کارگری(حکمتیست) ) با این حرف ما موافق نیستند و بر این باور اند که جریانی که ضد امپریالیست انقلابی و مترقی باشد وجود ندارد. در متن کوچک ترین اشاره ای اساسا به امپریالیسم نمی شود و در دو بخش پایانی با نام های «صف کمونیسم، کارگران و آزادیخواهی» و«به اراده آگاهانه و سازمان‌یافته کارگران و مردم باید متکی شد!» که قرار است خط درست ( که شامل همین گروه های امضا کننده است) و چگونگی برنامه و اقدامات آن را معرفی کند تنها یک بار به «دخالتگری امپریالیستی» اشاره شده و بیشتر از «مخالفت با سرمایه داری»صحبت می شود.

اما می دانیم « مخالفت با سرمایه داری» یک کلید است.

در این بخش آمده است:

در مقابل جنگ و جریانات ارتجاعی جنگ‌طلب، صف چپ انقلابی و کمونیست، تشکل‌ها و فعالین کارگری، معلمان، بازنشستگان، فعالین جنبش زنان و گرایشات پیشرو و مترقی، بخش‌هائی از طبقه کارگر در سطح جهان، احزاب کمونیست و سازمان‌های سوسیالیست و آزادیخواه وجود داشت، که جنگ جاری را جنگ ارتجاعی دولت‌های سرمایه داری و جنگ طلب می‌دانست؛ جنگ و اهداف طرفین جنگ و پیامدهای آن را در خدمت تحکیم ارتجاع سرمایه داری، بقای جمهوری اسلامی و علیه روندهای انقلابی و مبارزاتی در ایران و منطقه ارزیابی می‌کردند.»

چنانچه در این جا دیده می شود جنگ کنونی«جنگ ارتجاعی دولت های سرمایه داری و جنگ طلب» دانسته می شود. یعنی آمریکا یک امپریالیسم ( به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری)نیست بلکه صرفا یک«دولت سرمایه داری جنگ طلب» است. همچنین حکومت ولایت فقیه یک دولت زیر سلطه ی سرمایه های غربی و شرقی نیست بلکه دولتی است از نظر اقتصادی و سیاسی مستقل و قائم به خود و این دولت نیز سرمایه داری و جنگ طلب است. به این ترتیب تفاوتی میان این دو دولت وجود ندارد و هر دو دارای کیفیت واحد یعنی« سرمایه داری» هستند.

در بخش دوم آمده است:

«بار دیگر باید تأکید کرد مادام که نظام سرمایه داری برجاست و طبقه سرمایه‌دار هژمونی و سلطۀ طبقاتی خود را اعمال می‌کند؛ جنگ، میلیتاریسم، دخالتگری امپریالیستی هرگز نمی‌توانند از بین برود، چرا که مکانیسم رقابت و کشمکش سرمایه‌اند»

اینجا نیز از «نظام سرمایه داری» صحبت می شود. «دخالتگری امپریالیستی» که در اینجا آمده است صرفا یک واژه است و طبق روش های حکمت(سردسته ی مزدوران ترتسکیست) برای خالی نبودن عریضه و اقناع مخاطب( یا گروهای دیگری از این دسته که وجود امپریالیسم را قبول دارند) که ما به امپریالیسم هم اشاره کرده ایم آمده و کوچک ترین نقشی در برنامه و استراتژی و تاکتیک کمونیستی ایجاد نمی کند و مثلا به این نتیجه نمی انجامد که باید در مقابل این «دخالتگری امپریالیستی» به جنگی ملی و آزادیبخش برای رهایی کشور دست زد.

 و برنامه کمونیستی( بخوانید ترتسکیستی) چیست؟

«تجربه این جنگ ارتجاعی نشان داد که رهایی از حکومت اسلامی سرمایه‌داری و تبعیض و نابرابری و استبداد و استثمار حاکم بر ایران، بر خلاف طرفداران این جنگ ویرانگر، نه از طریق جنگ‌های ارتجاعی و دخالت دولتهای خارجی، بلکه تنها از طریق مبارزات توده‌ای، گسترش جنبش‌های اجتماعی و جنبش طبقه کارگر، سازمان یافتگی و حضور و نقش پررنگ فعالین و رهبران سوسیالیستی و کارگری ممکن و عملی است .»

در اینجا اشاره صریح و صرف به «رهایی از حکومت اسلامی سرمایه داری» است. و طبعا اگر قرار باشد که از «تبعیض و نابرابری و استبداد و استثمار» نظامی که «سرمایه داری» است رهایی یافته شود باید انقلابی «سوسیالیستی» صورت گیرد. و «رهبران سوسیالیستی و کارگری» هم باید چنین انقلابی را تحقق بخشند. یک انقلاب سوسیالیستی که هیچ کدام از این 6 گروه به آن باوری ندارند و فعالیت شان مطلقا در خدمت تحقق آن نیست.

نتیجه این که آن« «ضد امپریالیست» ارتجاعی» صرفا برای اشاره به گروه هایی مانند محور مقاومتی به کار نرفته بلکه منظور از آن این است که هر گروهی که به جای « ضد سرمایه داری» یک گروه «ضد امپریالیست» باشد، ارتجاعی است.

نکته ی دیگر اینکه در اینجا زبان هم غیر صریح و مغشوش است. زمانی که شما از«صف انقلابی و کمونیست» صحبت می کنید باید همان هم ادامه دهید. دیگر بازی با مفاهیم معنایی ندارد. اگر قرار است که در کنار کمونیست ها به «سوسیالیست»ها همچون گرایشی اشاره شود باید تفاوت میان یک کمونیست و یک سوسیالیست مشخص شود و نه این که به گونه ای صحبت شود که انگار این دو مفهوم یکی هستند.

در واقع سوسیالیست در گذشته و درکنار سوسیال دموکرات برای نامگذاری احزاب کمونیست( مانند حزب سوسیال دموکرات آلمان در سده ی نوزدهم و اوائل سده ی بیستم و یا حزب سوسیالیست فرانسه در قرن نوزدهم و پیش از بروز رویزیونیسم در این حزب) به کار می رفت و امروز احزاب سوسیالیست، اگر آنها را مد نظر قرار دهیم( حزب سوسیالیست فرانسه، حزب سوسیالیست پرتغال و یا اسپانیا) احزابی عموما امپریالیستی و ارتجاعی هستند و در جایی که احزاب کمونیست( پیرو مارکسیسم غربی و یا اروکمونیسم) نیز چنین اند چه می توان در مورد احزاب سوسیالیست گفت.

«ناسیونالیسم»

اکنون به مفهوم ناسیونالیسم توجه کنیم. عنوان بخش دو چنین است: « ۲- ناسیونالیسم کرد و "هم پیمانی" شش جریان ناسیونالیست کرد».

در این بخش آمده است:

« احزاب و سازمان‌های ناسیونالیسم کرد که همواره استراتژی حاکمیت از بالای سر مردم را داشته‌اند، در جنگ اخیر نیز با وجود تفاوت‌هایی، عملا همگام و همسو با آمریکا و اسرائیل اعلام آمادگی کردند که در این جنگ ویرانگر شرکت کنند. ناسیونالیسم کرد و نئوفاشیست‌های سلطنت طلب، در عین اختلاف با هم، هر دو مؤتلف ترامپ و نتانیاهو هستند، و هر دو آماده اجرای هر نوع دستورند. رضا پهلوی در باد ترامپ و نتانیاهو و "کمک در راه است"، علیرغم اطلاع از دستور تیر و کشتار برای ۱۸ و ۱۹ دیماه، فراخوان داد و مردم را جلوی گلوله فرستاد. سران ناسیونالیست کُرد هم به عنوان نماینده خود گماردۀ "مردم کردستان" گفتند؛ اگر آمریکا حمایت کند هزاران جوان اسلحه بدست می‌گیرند. این موضع جنگ طلبانه، علاوه بر اینکه به درستی از سوی نیروهای چپ انقلابی کردستان، نهادها و تشکل‌های اجتماعی، کارگران پیشروی کردستان و سراسر ایران به شدت مورد نقد و افشا قرار گرفت، درباره تبدیل کردستان به باتلاق جنگ ارتجاعی نیز هشدار دادند.»( برجسته شده ها از ما است)

در اینجا صحبت از شش گروه کرد است که «ناسیونالیست» هستند. اما هر ناسیونالیست کردی موضعی مانند این شش گروه نمی گیرد. بخشی از ناسیونالیست های کرد که مترقی هستند موضع علیه جنگ تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل می گیرند. و تازه برخی از چنین گروه هایی ادعای سوسیالیسم و کمونیسم هم دارند.

در اینجا نیز باید روشن می شد که در میان خلق های زیرستم ایران هم «ناسیونالیسم ارتجاعی» وجود دارد و هم ناسیونالیسم مترقی. اما این حضرات چنین نمی گویند.

نتیجه گیری

نتیجه این که اگر به بخش هایی که بیانیه به گروه هایی که مورد نقد قرار می گیرند می پردازد توجه کنیم می بینیم که دو مفهوم تکرار شده و همچون مرکز ثقل نقد گروه ها در آمده اند: مفهوم «ناسیونالیسم» و مفهوم «ضد امپریالیست ارتجاعی». این دو مفهوم یک رابطه ی معینی با یکدیگر دارند و در این بیانیه بی خودی طرح نشده اند و در یک کلام اهداف معینی را دنبال می کنند.

اشاره به«ضد امپریالیست ارتجاعی» بدون آوردن نامی از ضد امپریالیسم انقلابی و مترقی و تکرار«ناسیونالیسم» در کنار نامی نبردن از ناسیونالیسم مترقی و انقلابی خلق های زیرستم ایران و همچنین تمامی خلق ایران مقابل استثمار و ستم امپریالیستی مشخص کننده ی خط ترتسکیستی حکمتیست ها است.

این خطی است که نه تنها به مبارزه ی انقلابی علیه نظام سرمایه داری که ادعای آن را می کند و همچنین به انقلاب سوسیالیستی باوری ندارد، بلکه خطی است منحط و تفرقه افکن در میان طبقه ی کارگر و تمامی خلق و نقش تخریب هر گونه مبارزه متحدانه ی تمامی طبقات خلق ایران به رهبری طبقه ی کارگر علیه امپریالیسم و استبداد داخلی سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور را دارد.

هرمز دامان

نیمه ی دوم تیرماه 1405

یادداشت

1- از نظر ما تنها این دو گروه رویزیونیست نیستند بلکه بخشی از همین امضا کننده گان بیانیه نیز رویزیونیست و خروشچفیست هستند.

 گرچه منظور اصلی گروه های امضا کننده ی بیانیه این گروه ها نیست زیرا که خودشان در نفی مبانی مارکسیسم و لنینیسم با این گروه ها همسو هستند، بلکه اساسا گروه های مارکسیست- لنینیست و مارکسیست- لنینیست - مائوئیستی است. در ماهیت امر«چپ سنتی» یعنی چپ مارکسیست- لنینیست- مائوئیست.

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه ی هفدهم)

 

این بیانیه در پی توقف دو روزه‌ی جنگ و پیش از حملات تازه ی روز چهارشنبه 7 مرداد نگاشته شده است. دور تازه ی حملات آمریکا به ایران در پی شلیک موشک های بالستیک سپاه به یک پایگاه نظامی آمریکا در اردن و همچنین شلیک به یک کشتی آغاز شده است. همچنین در همین دو روز توقف جنگ از جانب آمریکا، این کشور به همراه عربستان سعودی به تلافی حملاتی که که به پالایشگاه های عربستان سعودی شده بود به عراق حمله کرده و تعدادی از نیروهای حشدالشعبی را کشتند. گفته می شود شش پاسدار نیز در این حملات کشته شدند.


محدودیت ها و مشکلات امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه برای جنگی ادامه دار

توقف موقت جنگ

پس از سیزده روز بمباران مراکز نظامی و زیرساخت های ایران همچون پل‌ها و مخازن و تآسیسات برق و آب و اسکله و جاده و غیره به وسیله‌ی امپریالیسم متجاوز آمریکا از یک‌سو( بر مبنای برآوردها مبلغی بین 270 تا 300 میلیارد دلار خسارت به زیرساخت ها) و از سوی دیگر شلیک موشک ها و پهپادها به سوی کشورهای منطقه و در کنار آن حملات حوثی های یمن به تآسیسات عربستان سعودی و کشتی های نفتی در دریای سرخ، دوباره توقفی در جنگ به وجود آمد. 

ترامپ گفته است که میانجی‌ها از وی خواسته‌اند که فرصتی به پیشرفت مذاکرات بدهد و برای همین او در حال حاضر بمباران‌ها را متوقف کرده است و حکومت اسلامی نیز اعلام کرده است که تا زمانی که آمریکا حمله نکند دست به حمله نخواهد زد.

مشکلات و محدودیت‌های ترامپ و امپریالیسم آمریکا برای جنگ ادامه دار

تضادهای درون طبقه ی حاکم

ترامپ و جناح جمهوری‌خواه حاکم بر دولت آمریکا دو پاره‌اند. بخشی از آنها خواهان ادامه ی جنگ و گسترده‌تر شدن آن هستند. در میان این لایه گروهی تا آنجا پیش می‌روند که خواهان سرنگونی حکومت اسلامی و جایگزینی حکومتی دیگر به جای آن هستند. مهم ترین دلایل اینان همان امکان اتمی شدن حکومت اسلامی و خطرناک بودن این امر برای امنیت دولت اسرائیل و کشورهای منطقه است. اینها هارترین بخش جناح جمهوری‌خواه طبقه ی حاکم آمریکا هستند.

بخشی دیگر که شامل سازمان پشتیبان ترامپ (ماگا) برای انتخاب اش به ریاست جمهوری هستند خواهان تداوم جنگ به ویژه گسترده شدن آن نیستند.

در کنار این بخش حزب دموکرات آمریکا نیز حضور دارد که به‌ طور کلی علیه گسترده شدن جنگ با ترامپ و دولت او در جدال است. وضعیت حزب دموکرات چنین است: در حالی که بخشی از دموکرات‌ها در کنار هارترین جناح‌ها در حزب جمهوری‌خواه قرار دارند، پاره‌ای دیگر نیز در کنار بخش هایی از حزب جمهوریخواه هستند که در حال حاضر خواهان درگیر شدن آمریکا در جنگی گسترده نیستند.

افزایش بهای انرژی

بخش مهم مشکلات ترامپ در بالا رفتن بهای نفت و فراورده های آن به ویژه بنزین است. بالا رفتن بهای نفت به روی تمامی کالاهای اساسی تاثیر گذاشته و تورم و گرانی این کالاها و در صدرشان مواد غذایی را بالا برده است. این نیز به خودی خود به روی وضعیت خانوارها به ‌ویژه کارگران و حقوق‌بگیران جزء تاثیر گذاشته و سبد خوراکی آنها را کوچک و کوچک تر کرده است. امری که به مخالفت‌های بیشتری با ترامپ و حزب جمهوری‌خواه پا داده و بیش از این خواهد داد.

در کنار آن انتخابات میان‌ دوره ای نوامبر در پیش است و اگر وضعیت جنگی کنونی ادامه یابد و اوضاع سیاسی چنان که هست پیش رود امکان پایین آمدن رای جمهوریخواهان زیاد است و این نیز از جمله مسائلی است که ترامپ را مجبور می کند که در مورد گسترده شدن جنگ تا حدودی با احتیاط برخورد کند.

هزینه های سرسام آور جنگ

مساله دیگر، هزینه های سرسام آور جنگ است که تا پایان تیرماه به میزان 37.5 میلیارد رسیده است یعنی کمی کمتر از یک میلیارد دلار در روز که بیشتر آن هم صرف موشک های کروز و تجهیزات پیشرفته، هزینه های لجستیکی و سامانه های رهگیر دفاعی گردیده است و قطعا بار آن به روی مالیات دهندگان به ویژه کارگران و زحمتکشان و حقوق بگیران آمریکا خالی خواهد شد.

تلفات و زخمی های جنگ

در کنار آن باید از تلفات و زخمی های امپریالیسم آمریکا( 18 کشته و 624 زخمی به همراه اسرائیل 69 نفر کشته که ممکن بیشتر از این‌ها باشد) نیز نام برد که با تداوم این تجاوز و جنگ به تعداد آنها افزوده می‌شود. برای امپریالیسم آمریکا تحمل تلفات غیرقابل مقایسه با حکومت اسلامی است. حکومت ولایت فقیه تلفات در جنگ را به هیچ می گیرد و هر گونه مخالفتی با  آن را با تفنگ و سرکوب خونین پاسخ می دهد. امری که برای امپریالیسم آمریکا با توجه به جامعه ی رشد یافته ی آن به ساده گی امکان پذیر نیست و باید توجیه کافی برای آن وجود داشته باشد. ضمن آنکه کشته شدن نیروهای آمریکایی در جنگ برای جایگاه بین المللی آمریکا نیز به ساده گی قابل تحمل نیست. 

تحلیل رفتن تسلیحات

نکته دیگر چنانکه برخی از منابع بازگو کرده اند، تحلیل رفتن تسلیحات آمریکا، به ویژه تجهیزات موشکی و سامانه های رهگیر دفاعی است. آن گونه که از ظواهر پیداست مصرف با تولید همخوانی ندارد و صنایع نظامی آمریکا نمی توانند تسلیحات مصرف شده در چند ماه اخیر را به ساده‌گی با تولیدات تازه جایگزین کنند.

اکراه متحدین اروپای غربی

جدا از این مسائل که همه داخلی است، ترامپ تا کنون با پشتیبانی جدی ای از سوی متحدین ناتو روبرو نشده است. همراهی نکردن و مخالفت‌ها به ویژه به دلیل سیاست آمریکا در مورد جنگ اوکراین، سیاست تعرفه ها و نیز برخوردهای ترامپ در مورد پیمان ناتو از یک سو و وجود روابط اقتصادی کلان با حکومت اسلامی بوده است و این ها جدا از این است که همگی کشورهای سرمایه داری امپریالیستی اروپای غربی همگی بحران اقتصادی و رکود و تورم و گرانی و مخالفت‌های داخلی کارگران و زحمتکشان و حقوق بگیران هستند.

گفتنی است که برخی از این کشورها مانند انگلستان و فرانسه گام هایی به نفع ترامپ و سیاست وی برداشته‌اند اما وضع به هیچ وجه مانند جنگ های افغانستان و عراق و لیبی و غیره که ناتو دخالت کرد نیست و گویا امپریالیست‌های اروپایی بدشان نمی‌آید که ترامپ و آمریکا در این جنگ تا حدودی تضعیف شوند.

نکته ی اساسی این است که تمامی این محدودیت ها و موانع تا کنون نتوانسته جلوی ترامپ و دولت وی را برای ادامه ی جنگ بگیرد. در واقع امپریالیسم آمریکا به گفته ی یکی از مقامات «کار را نیمه تمام رها نخواهد کرد». بسیاری از این موانع و حتی بیشتر از آنها در هنگام جنگ های دیگر از ویتنام و جنوب شرقی آسیا گرفته تا افعانستان و عراق برای دولت های حاکم به وجود آمد اما مانع ادامه ی جنگ از جانب امپریالیسم آمریکا نشد. در مورد ویتنام مخالفت داخلی به ویژه برای کشته شدن سربازان آمریکایی بسیار زیاد بود اما این دلیل اصلی پایان یافتن جنگ نبود. دلیل اصلی شکست آمریکا از ویت کنگ ها و طبقه ی کارگر و دهقان و خلق ویتنام بود.

از این رو امید حکومت ولایت فقیه به این که با تهاجم به پایگاه های آمریکا و یا کشورهای منطقه و بستن تنگه ی هرمز و دارالمندب و غیره می تواند آمریکا را مجبور کند که جنگ را بدون رسیدن به اهداف اش پایان دهد امیدی واهی است. سرکوب انقلاب خلق ایران و ایجاد شرایطی در حکومت که بتواند به اهداف و منافع اقتصادی و سیاسی و ژئوپلیتیک آمریکا خدمت کند(و یا سرنگونی آن در صورتی که آمریکا نتواند تغییر لازم را ایجاد کند) و بنابراین گسترش منطقه‌ی نفوذ خود هدف امپریالیسم آمریکا است و مشکل که تا رسیدن به این هدف از جنگ و تحمیل خسارت دست بردارد. ‌

مشکلات و محدودیت های حکومت اسلامی برای ادامه ی جنگ

تضادهای بین جنگ‌طلبان و هواداران مذاکره و توافق

در حکومت ولایت فقیه چنان که در بیانیه های پیشین اشاره کرده ایم تضاد و درگیری شدیدی بین دو جناح خواهان ادامه جنگ زیر نام «انتقام» و جناح خواهان مذاکره و تفاهم وجود دارد.

به نظر می‌رسد که مجتبی خامنه ای اکنون بیشتر با جناح خواهان ادامه جنگ همراهی نشان می‌دهد و تریبون های مهمی هم در دست این جناح است که استخوان بندی آن را جناح اصول گرای پایداری با عناصری مانند صادق محصولی و سعید جلیلی و هوچیانی مانند سیدمحمود نبویان و حمید رسایی و امیر حسین ثابتی تشکیل می‌دهند.

مقایسه ی نتایج حملات آمریکا و حکومت اسلامی

نگاهی به نتایج حملات امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه نشان می‌دهد که حملات آمریکا مستقیم است و به روی تضعیف نظامی و اقتصادی و سیاسی حکومت اسلامی نشانه رفته است. در حالی که حکومت ولایت فقیه با بستن تنگه‌ی هرمز و نیز اکنون با دستور به حوثی ها برای ایجاد اختلال در تنگه دارالمندب و درگیری با عربستان سعودی و همچنین حمله به پایگاه های آمریکایی در منطقه بیشتر ضربات اش غیرمستقیم بوده و عمده توجه‌اش ضربه زدن به کشورهای منطقه و در کنار آن تا حدودی نیز خود آمریکاست. در مجموع کیفیت و کمیت این ضربات قابل مقایسه با ضرباتی که امپریالیسم آمریکا در تمامی عرصه ها می زند و خسارات مالی و جانی که مستقیما وارد می کند نیست. آنچه که ضربات حکومت اسلامی به آمریکا را موثر می کند در واقع نه کمیت و کیفیت آنها، بلکه جایگاه دولت آمریکا در کشور خود و همچنین جایگاه وی در میان امپریالیست‌ها و کشورهای زیرسلطه ی جهان است.

در مجموع این ضربات و این حد تلفات نیروهای آمریکایی قادر نیست نه آن«انتقام» کذایی را بگیرد و نه جلوی محدودیت های حکومت اسلامی را در تداوم جنگ مانع شود.

مشکل جبران خسارات برای حکومت اسلامی

نخستین و مهم ترین مانع برای حکومت اسلامی این است که ضرباتی که در عرصه‌های نظامی و اقتصادی و سیاسی می خورد به ساده‌گی جبران‌پذیر نیست. هم اکنون میزان خسارات وارده چنان‌که اشاره کردیم حدود 300 میلیارد برآورد شده و همگان بر آن‌اند که بازسازی آنها کمتر از ده سال ممکن نیست.

شدت تضادها بین جناح های حکومت

از سوی دیگر درون حکومت اسلامی تضادهای شدیدی وجود دارد که بسیار شدیدتر از تضادهای درون جناح های سیاسی بورژوازی آمریکا است. در مورد آمریکا اگر از دیدگاه طبقه ی بورژوازی امپریالیستی حاکم نگاه کنیم در نهایت امر از دست دادن دولت به وسیله ی یک حزب و به دست آوردن آن به دست حزبی دیگر است، اما در حکومت اسلامی ادامه ی جنگ به شکل کنونی ممکن است به بهای بقای آن و رفتن کل حکومت منجر شود. این امری است که تضادهای میان جناح جنگ طلب و جناح خواهان مذاکره را به شدیدترین صورت خود در آورده است.

 تاثیر جنگ به روی زندگی توده ها

مساله ی سوم تاثیر جنگ به روی زندگی توده‌هاست. در ایران پیش از جنگ هم بحران اقتصادی به شدیدترین شکل آن وجود داشت وهم بحران سیاسی و فرهنگی و اینها  موجب مبارزات طولانی دست‌کم سی ساله ی توده ها با حکومت گردیده بود، مبارزاتی که سال به سال اوج بیشتری می‌گرفت. حکومت ولایت فقیه تا کنون تنها با سرکوب و شکنجه و زندان و کشتارهای هولناک( به ویژه کشتار 18 و 19 دی 1404) توانسته این بحران‌ها را از سر بگذراند و حکومت خود را حفظ کند.

 اعدام ها و سرکوب مبارزات توده ها

اکنون و در گیرودار جنگ نیز هر روز و هر هفته عده ای از زندانیان سیاسی و عادی را به دار می کشد و اعدام ها را به گسترده ترین درجه ی خود در سی سال اخیر در می‌آورد با این خیال که شاید توده ها را در ترس و وحشت از جان خویش نگه دارد و مانع آمدن آنها به خیابان ها و رشد دگرباره ی اعتراضات و شورش‌های خیابانی شود.

حکومت ولایت فقیه طبق معمول می خواهد علاج واقعه را پیش از وقوع بکند در حالی که از درون و با کشته شدن رهبران کلیدی سیاسی و نظامی اش و همچنین وضع بودجه اش برای نیروهای نظامی و امنیتی سرکوب، در شرایط ضعیف تری برای سازماندهی سرکوب های کلان نسبت به دی ماه 1404 به سر می برد( و این امری است که نباید توده ها بفهمند و کار را به آنجا بکشانند!) و از بیرون نیز تهدید از جانب توده ها به دلیل شرایط وخیم اقتصادی- سیاسی و همین اعدام‌ها بیش از پیش می شود.  

جنگ این بحران ها را شدیدتر از پیش کرده است و به ویژه بحران اقتصادی را. کشته و مجروح شدن بسیاری از مردم( آخرین اعلام کشته ها 3468 نفر و تعداد زخمی ها26500 - در جنگ 13 روزه ی اخیر 60 کشته و 670 مجروح) توده ها را برانگیخته و تخریب یا آسیب دیدن بسیاری از تاسیسات زیرساختی جدا از بیکار کردن هزاران کارگر، وضعیت وخیم اقتصادی را بیشتر کرده و بر شدت نارضایتی ها افزوده است.

دو درگیری مهم در پایان جنگ برای حکومت ولایت فقیه

روشن است که در صورت پایان جنگ حکومت اسلامی با دو درگیری مهم روبرو خواهد شد. از یک سو درگیری شدید دو جناح جنگ‌طلب و جناح خواهان توافق که به احتمال وارد مراحل کیفی بالاتری خواهد گردید. و از سو دیگر درگیری و نبرد کارگران و کشاورزان و توده های فقرزده و گرسنه و بیکار که مبارزات پیشین شان همگی به خاک و خون کشیده شده و به ویژه مبارزات دی ماه 1404 و نه تنها وجودشان مملو از خشم از این وضعیت کشور و وضعیت اقتصادی خودشان هست بلکه پر از کینه از حکومتی است که جز به بقای مشتی مال خور و دزد و جانی نمی‌اندیشد و پشیزی برای کشور و مردم‌اش ارزش قائل نیست.

 تجلی کوچکی از این مخالفت ها را در هفته ی پیش در گردامدن راننده گان تاکسی دیده ایم. در روز گذشته نیز توده های اصفهانی در مخالفت و مبارزه با حکم اعدام دو جوان مبارز خیزش دی ماه و برای پیشگیری از آن به محل اعدام( میدان علیخانی اصفهان ملک شهر اصفهان) آمدند که با سرکوب حکومت روبرو شدند. در کنار این ها باید به مبارزات و اعتصاب غذای زندانیان محکوم به اعدام اشاره کرد که اکنون حدود پانزده روز است ادامه دارد. در کل و در این شرایط جنگی توده ها از هر فرصتی استفاده کرده و اعتراض خود را به خیابان ها می کشانند.

اگر مقایسه ای میان دو وضعیت حکومت اسلامی و آمریکا کنیم می بینیم که دولت کنونی آمریکا محدودیت خود را در ادامه ی جنگ دارد و اما حکومت اسلامی ده ها برابر محدودیت دارد زیرا تداوم جنگ بهای سنگین تری برای حکومت دارد و در حالی که ممکن است آن را برای مدتی از گزند مبارزات عمومی و همه جایی توده ها مصون دارد که نداشته و توده‌ها از فرصت‌های بسیار کوچک برای ادامه‌ی مبارزات استفاده می‌کنند، اما در دراز مدت با وضعیتی بسیار بدتر روبرو خواهد شد.

جناح جنگ طلب روی مشکلات پیش روی آمریکا و محدودیت های دولت ترامپ برای ادامه ی جنگ و به ویژه حمله ی زمینی همه جانبه و همچنین برخی پشتیبانی های روسیه و چین حساب می کند و تصور می کند می تواند از این ضعف ها و محدودیت ها استفاده کند و آمریکا را مجبور کند دست از ادامه ی جنگ بردارد. اما چنانکه اشاره کردیم این بیشتر خیال خامی است. امپریالیسم آمریکا و ترامپ تا به خواست های خود در مورد حکومت ولایت فقیه نرسند نه تحریم ها را لغو می کنند و نه دست از جنگ بر می دارند. به ویژه این که آنها از ادامه ی انقلاب در ایران بیشتر می ترسند و برای همین حاضرند همین حکومت اسلامی را با تغییراتی که آنها دنبال اش هستند نگاه دارند. 

وضع کنونی

 سخنان ترامپ

ترامپ در علل توقف حملات 13 روز اخیر به اکسیوس گفته است که«برای دادن فرصت دوباره به مذاکرات، تصمیم گرفته حملات آمریکا به ایران را متوقف کند». او تأکید کرد«در صورت شکست دیپلماسی، ممکن است دستور ازسرگیری عملیات نظامی گسترده را صادر کند». وی همچنین گفت که در حال مذاکرات با حکومت اسلامی است و«اگر این مذاکرات به نتیجه نرسد، به اقدامات نظامی بسیار شدید بازخواهیم گشت.»

سخنان منصور حقیقت‌پور

در مقابل منصور حقیقت‌پور عضو هیئت رئیسه ی کمیسیون امنیت مجلس در مورد وضع جناح جنگ طلب و جایگاه کنونی آن در حکومت نکات قابل توجهی را گفته است. در زیر فرازهایی از گفته های وی را می آوریم:

«پدیده‌ای به وجود آمده که دنبال منافع خاصی است و هر مسئول یا جریانی با این پدیده موافق نباشد به‌دست پیاده‌نظام و مرکز فرماندهی این جریان طرد و منکوب می‌شود.»

«این جریان از همان ابتدا مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی را هدف قرار داد و انواع اتهامات را متوجه او کرد تا جایگاهش نزد افکار عمومی تخریب شود. پس از آن نوبت حجت‌الاسلام ناطق نوری رسید و سپس حجت‌الاسلام سیدحسن خمینی و بعد شهید لاریجانی و حالا هم سراغ قالیباف، عراقچی، پزشکیان و سایر کارگزاران ارشد نظام رفته‌اند تا آماج حملات این جریان، قرار گیرند.»

«این جریان جمع‌بندی سیاسی نامبارکی دارد و همه مسائل را با نگاهی آخرالزمانی تحلیل می‌کند. تصور این جریان این است در آخرالزمان باید با همه دنیا جنگید و تنها راه رسیدن به اهداف، همین است. آنان در داخل کشور نیز هر موضوعی که مطابق دیدگاه خودشان باشد در اولویت قرار می‌دهند. این جریان به رفتار مبتنی بر دیپلماسی و مذاکره اعتقادی ندارد. اکنون مدام از جنگ سخن می‌گویند و گاهی اهدافی مطرح می‌کنند که دست‌یافتنی نیست.»

«این جریان پول، نیرو و امکانات دارد. برای نیروهایش انگیزه ایجاد کرده‌ است و دیدگاه خود را بر نظر دیگران ترجیح می‌دهد».

«امروز تریبون‌هایی در فضای عمومی و مجازی( حقیقت پور به صدا و سیما هم اشاره می کند که در دست این جناح است) در اختیار این جریان قرار دارد و هر کار بخواهند انجام می‌دهند؛ جریانی که می‌توان آن را«فرقانیسم جدید» نامید. البته تعدادشان زیاد نیست و اگر با عوامل‌شان که کمتر از ۳۰ نفر هستند، برخورد شود بسیاری از مسائل پایان می‌یابد و ریشه بخشی از چالش‌های فعلی خشک می‌شود. آنان از اقداماتشان نفعی نمی‌برند و در نهایت بازیچه هستند.»( ایسنا، 5 مرداد 1405)

سران پایداری

احتمالا اشاره ی حقیقت پور به «بازیچه»بودن، می تواند وابستگی این دسته ها به امپریالیسم روسیه باشد و در این صورت آنها دنبال قدرت و ثروت هستند همچنان که سران اصلی جریان پایداری از مصباح یزدی گرفته تا مرتضی آقا تهرانی و صادق محصولی و بقیه بوده اند. کافی است به دولت های احمدی نژاد و رئیسی که اسکلت آنها را جناح پایداری و «حزب‌اللهی»ها تشکیل می دادند نگاه کنیم تا مشخص شود این دارودسته دنبال چه بوده اند. 

دو جریان در جناح جنگ طلب

به نظر ما دیدگاه «آخرالزمانی» عمدتا شامل نیروهای جزء می شود که ایمانی کور به مذهب دارند و تصورشان این است که آنها جنگ می کنند و اگر کشته شدند در راه خدا بوده و به بهشت می روند و از این گونه حرف ها. اما سران اصلی جریان پایداری آن توده را قربانی مطامع خود می کنند.

از سوی دیگر حقیقت‌پور در مصاحبه ی خود طبق معمول بیشتر سران هوادار مذاکره«دیپلماتیک» سخن گفته و سران حکومت، خامنه ای و اکنون مجتبی خامنه ای را افرادی فرا جناحی تصویر می کند که نه با آنچه خامنه ای بود تطبیق می کند و نه با آنچه اکنون مجتبی هست. با آن بیانیه ی نخستین اجق وجق اش و این میدان دادن اش به پایداری ها برای قرق کردن سیاست حکومت.

 با توجه به آنچه حقیقت‌پور و بخش دیگری از سران هوادار مذاکره و همچنین جناح جنگ طلب می گویند تصور پایان جنگ به این زودی ممکن نیست. هر حرکتی از جانب جناح هوادار توافق به وسیله ی جناح جنگ طلب نفی می شود و جنگ نیز به دلیل خسارات جانی و مالی و تهدید بقای حکومت به وسیله ی جناح هوادارمذاکره و توافق نفی می شود.

توده های مردم بازنده ی اصلی ادامه ی جنگ به شکل کنونی و همچنین این کش و قوس ها بین حرکت های این دو جناح اند.

تداوم مبارزات توده ها علیه جنگ، علیه اعدام و برای سرنگونی حکومت

راه چاره ی توده مخالفت تمام عیار آنها با جنگ و برپایی جنبش ضد جنگ و جنبش ضداعدام ها و تداوم اعتراضات و مبارزات صنفی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی است. برای ما کمونیست ها در کنار این ها تبلیغ و ترویج جنگ مسلحانه، جنگ توده ای در دستور کار است. در نهایت حکومت را با سلاح و لوله ی تفنگ می توان سرنگون کرد و جمهوری انقلابی - دموکراتیک خلق را بنا نهاد. 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

هفت مرداد 1405