۱۴۰۴ بهمن ۶, دوشنبه

درباره ی حمله نظامی امپریالیسم آمریکا به ایران


1

آخرین خبرها حاکی است که امپریالیسم آمریکا  ناو هواپیمابر «یو‌اس‌اس آبراهام لینکلن» و تعدادی ناوشکن مجهز به موشک هدایت‌شونده تاماهاوک را به منطقه عملیاتی سنتکام فرستاده و در نزدیکی مرزهای آبی ایران مستقر کرده است. جدا از این ها تجهیزات بسیاری دیگری در منطقه مستقر کرده چندان که به گفته ی سایت کانال 14 اسرائیل:«با چنین آرایش نیرویی، ایالات متحده توان اجرای هر اقدام نظامی‌ را در اختیار دارد؛ از حمله‌ای محدود و هدفمند گرفته تا یک کارزار نظامی طولانی‌مدت».

خبرهای دیگر این است که شماری از شرکت های هواپیمایی همچون ایرفرانس و بریتیش ایرویز و ک ال ام بخشی از پروازهای خود را در منطقه متوقف کرده اند. به همراه این ها تهدیدهای ترامپ و نیز جنب و جوش هایی در میان کشورهای عرب منطقه به چشم می خورد.

در کنار اینها خبرهایی دال بر فرستادن پیامی از جانب عراقچی به کاخ سفید به گوش می رسد. پیامی که پزشکیان آن را تضمین کرده است. پیام حاوی این درخواست است که آمریکا حمله ی خویش به جمهوری اسلامی را به عقب اندازد و حل اختلافات را از طریق دیپلماتیک پیش برد.

هنوز روشن نیست که آمریکا نیروهایش را برای زیر فشار قرار دادن جمهوری اسلامی برای سازش به منطقه فرستاده و یا اینکه قصد جنگ با جمهوری اسلامی و سرنگونی و تغییر حکومت را دارد. با این حال زمانی که چنین حجمی از نیرو به نزدیک مرزهای ایران فرستاده می شود امکان جنگ بسیار بالاتر می رود.

2

جنگ و سازش آمریکا و ترامپ با خامنه ای و سران سپاه گذشته ای دراز دارد و هر بار و در هر رویداد مهم هر دو جهت یعنی جنگ از یک سو و مصالحه و تسلیم خامنه ای و سران سپاه از سوی دیگر وجود داشته است.

مهم ترین فرازهای جنگ، ترور قاسم سلیمانی و پاسخ سپاه و حمله به عین الاسد و همچنین حمله ی دوازده روزه در سال 1403 است. در کنار اینها دولت صهیونیستی اسرائیل در طی سال های گذشته بسیاری از فرماندهان سپاه در منطقه و ایران و همچنین دانشمندان اتمی را ترور کرده است.

از سوی دیگر گرایش های رسیده به مذاکره و سازش کم نیستند و از برجام گرفته تا دیدارهای مکرر با واسطه ی عمان و مذاکرات دوره ای در عمان و قطر و ایتالیا و پیغام هایی که در همین دوره ای اخیر از سوی جمهوری اسلامی فرستاده شده است را در بر می گیرند.

در هر صورت هر دو هم جنگ وهم سازش و کنار آمدن در کنار یکدیگر پیش رفته اند. گاه این و گاه آن عمده شده است، اما تضاد به طور نهایی حال نشده و بنابراین هر دو وجه ادامه یافته اند. علل تداوم دو وجه این بوده که از یک سو مسائل و تضادها حل نشده است و از سوی دیگر امپریالیسم آمریکا نخواسته وارد یک جنگ تازه در منطقه شود و همچنین برای آن، حفظ حکومت کنونی گزینه ی بهتری تا جابجایی آن با حکومت های دیگر و به ویژه سلطنت طلبان بوده است.

3

اگر قرار به جنگ باشد و این فرستادن نیرو و تجهیزات برای جنگ باشد باید گفت برای امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی بهترین زمان برای جنگ حداقل طی دهه های اخیر اکنون است. یعنی زمانی که خامنه ای و سران سپاه در ضعیف ترین موقعیت خود در منطقه به سر می برند و این به دلیل ضرباتی بوده که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به نیروهای نیابتی آن زده اند و به ویژه مورد سوریه که سپاه را از آن جا بیرون رانده اند.

همچنین با کشتار و نسل کشی اخیر خامنه ای و سران سپاه، توده های مردم که مخالف و متنفر از حکومت بوده اند به جای خود حتی ته مانده ی هواداران خویش را از دست داده اند و مشکل که برایشان جز دستگاه سرکوب چیزی باقی مانده باشد. دستگاه سرکوب نیز به ویژه در بخش های پایین و میانی از مردم تاثیر می گیرند و کشتار اخیر تاثیرات خود را در آنها نشان خواهد داد. از این رو موقعیت برای امپریالیست های آمریکا و اروپای غربی از بسی جهات بهتر از موقعیت های پیشین است.

اما درست در همین زمان این امکان که خامنه ای و سران سپاه به دنیال سازش بروند نیز بسیار زیاد است. به ویژه این که اگر در مساله ی جنگ کردن جناح خامنه ای و سران سپاه و کلا هسته ی اصلی قدرت کمابیش تنها هستند در مساله سازش تمامی جناح های دیگر خواه روحانی و خواه پزشکیان و اصلاح طلبان به آنها پیوسته و از آن استقبال می کنند. افزون بر این جنگ ممکن است هست و نیست طبقه ی حاکم یا حداقل هسته ی سخت قدرت را به باد دهد و این با فکر« حفظ حکومت اوجب واجبات است» که استراتژی خامنه ای و سران سپاه بوده است سازگاری ندارد.

چنان که در بالا اشاره کردیم برای امپریالیست ها بهترین گزینه ی موجود همین حکومت مرتجع و متعفن است. نگه داشتن این حکومت، ضمن آنکه ریسک جنگ و تداوم و نتایج ناروشن و غیرقابل پیش بینی آن را در بر ندارد، می تواند از بسیاری از نگرانی های امپریالیست ها که در صورت سرنگونی آن بروز می کند بکاهد. از سوی دیگر خامنه ای و سران سپاه با جنایاتی که در این چهل و اندی سال کرده اند، نشان داده اند که در صورتی که وارد بلوک غرب شوند و سیاست های آنها را بپذیرند و اجرا کنند، نوکرانی قابل اطمینان برای سرمایه داران امپریالیست غربی خواهند بود. آنها می توانند امنیت سرمایه های امپریالیستی را در داخل تضمین کنند و نقش حفاظ منافع امپریالیست ها را در منطقه اجرا کنند.

از این رو تا زمانی که حمله ای صورت نگرفته هر آن امکان سازش نیز وجود دارد. هر دو گزینه پا به پای یکدیگر رشد می کنند.

4

از شواهد این گونه بر می آید که امپریالیسم آمریکا تمایلی به پیاده کردن نیروی نظامی و جنگ زمینی ندارد و در صورت جنگ می خواهد «عملیات نقطه زنی» را اجرا کند و سران رژیم و نهادهای اصلی نظامی، امنیتی و سیاسی آن را بزند. در عین حال این امکان هست که در صورت تداوم و واکنشی حاد از جانب خامنه ای و سپاه مثلا شلیک موشک به پایگاه های آمریکا و یا برخی از کشورها عرب منطقه و همچنین اسرائیل کار به زدن زیرساخت ها و تاسیسات اقتصادی بکشد و شرایطی به وجود آید که حتی جنگ زمینی را اجتناب ناپذیر کند.

از سوی دیگر اگر واقعا قصد امپریالیسم آمریکا نه زیر فشار قرار دادن جمهوری اسلامی برای سازش، بلکه برای تغییر حکومت و به گفته ی ترامپ «تغییر رهبری« باشد این که گفته شود نیروهای نظامی آمریکا سران سپاه و حکومت را می زنند و باید مردم در این وضع همکاری کنند و در زمین و در شهرها به مراکز سیاسی حکومت حمله کنند خیلی با واقعیت جور در نمی آید. چگونه مردم بی سلاح می توانند چنین کنند در حالی در همین دی ماه خامنه ای و سران سپاه و بسیج هولناک ترین کشتار تاریخ جمهوری اسلامی و صد سال اخیر ایران را به راه انداختند. سپاه و بسیج حتی با وجود ضربات می توانند کشتار را ادامه دهند و توده های بی سلاح را به شکل های گوناگون به رگبار بندند.

 از این رو احتمالا منظور از همکاری مردم که تمامی دارودسته ی سلطنت طلب نیز تبلیغ اش می کنند، همکاری گروه هایی از نظامیان باشد و این جز معنای کودتا نمی دهد. به عبارت دیگر اگر نقشه ای وجود داشته باشد زدن مراکز نظامی و سیاسی حکومت از یک سو و کودتایی در تهران و برخی شهرهای بزرگ از سوی دیگر است.

5

با توجه به شرایط کنونی مشکل بتوان گفت که مردمی که چنین سوگوار عزیزان خود هستند و خشم و کینه شان از حکومت جنایتکار هزاران بار بیش از پیش شده است در مقابل حمله ی آمریکا آن واکنشی را نشان دهند که در زمان حمله ی اسرائیل و جنگ دوازده روزه نشان دادند. بخش مهمی از آنها به احتمال زیاد تماشاچی خواهند بود و بخش هایی نیز تلاش خواهند کرد که توصیه های آمریکا را عمل کنند و انتقام قربانیان را با واسطه ی دخالت خارجی بگیرند.

ما چنانکه بارها گفته ایم مخالف هر گونه حمله نظامی به خاک ایران به وسیله ی امپریالیسم آمریکا و متحدین اروپایی اش برای تغییر حکومت مرتجع ولایت فقیه هستیم. سرنگونی و تغییر حکومت باید طبق منافع کارگران و زحمتکشان و تمامی خلق های ایران و به وسیله آنها و با اتکای اساسی به نیروی خود صورت گیرد و نه بر مبنای منافع امپریالیست ها و به وسیله ی نیروی نظامی آنها.

تجارب تاریخی چنین حملات و تجاوزات امپریالیستی و نتایج آنها در پیش روی ماست. در هیچ کدام از آنها امپریالیست هادر قید منافع ملت های دربند و زیرستم نبوده بلکه تنها در پی منافع اقتصادی و سیاسی و ژئوپلتیکی خود بوده اند. 

چیزی به نام «یاری بشردوستانه» ی امپریالیست ها در مورد خلق های کشورهای زیرسلطه وجود ندارد. امپریالیسم آمریکا  در صورت سرنگون کردن حکومت دستی به ساختار امنیتی و نظامی حکومت نخواهد زد بلکه آن را برای دولتی که خود انتخاب خواهد کرد حفظ خواهد کرد. امپریالیسم آمریکا سرنگونی حکومت را اگر عملی کند برای منافع خود عملی می کند و نه برای منافع خلق ایران و نه برای «کمک بشردوستانه» به ملت ایران.

از این رو ما بر آنیم که طبقه ی کارگر و زحمتکشان و تمامی خلق ایران باید مقابل هر گونه حمله ی نظامی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست ها و دولت صهیونیستی اسرائیل برای تغییر حکومت موضع بگیرند و آن را پیشاپیش محکوم کنند.

 طبقه ی کارگر و خلق ایران این توانایی را دارند که خود حکومت کنونی را سرنگون کند و یک جمهوری دموکراتیک انقلابی برقرار سازند.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

شش بهمن 1404

۱۴۰۴ بهمن ۵, یکشنبه

دی ماه خونین

فیلمی تلخ و دردناک از جنایات هولناک و نسل کشی خامنه ای

 نزدیک به نیم میلیون کشته و مفقود و زخمی و نابینا شده و بازداشتی
 و اعدام روزمره ی بازداشتی ها و افزودن آنها به

 قربانیان خیابانی
 روزهای 18 و 19 دی
 
اکنون
 دریایی از خون
 بین توده ها 
و حکومت قاتلان و جانیان 
ایجاد شده

 دی ماه خونین حدفاصل پیش و پس از آن خواهد بود
برگشت به گذشته دیگر ممکن نخواهد بود
حکومت بر این توده خشمگین 
و سرشار از 
حس نفرت و کینه و انتقام
 دیگر 
ساده و آسان نخواهد بود  

انقلاب ادامه خواهد یافت
و توده ها با تداوم مبارزات خود در اشکال نوین راه پیروزشدن و سرنگونی حکومت را خواهند یافت
و آن را عملی خواهند کرد
 
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
 بهمن 1404


A bitter and painful film about Khamenei's horrific crimes and genocide




 

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(2)

  In the hairdresser's a "psychologist"(2)


«داوری اخلاقی» نکنید و نظام سلطنتی را به عنوان یگانه جایگزی بپذیرید!

روانشناس سلطنت طلب ما پس از اینکه مخالفت خود را با نام نهادن«بازگشت ارتجاع» به روند پذیرش رضا پهلوی و بازگشت به استبداد سلطنتی اعلام می کند ادامه می دهد:

«نتیجه آن است که تحلیل جای خود را به داوری اخلاقی و تحقیر اجتماعی می‌دهد؛ داوری‌ای که بیش از آنکه درباره‌ی جامعه‌ی ایران سخن بگوید، از موضع و موقعیت روانیِ خود تحلیل‌گر پرده برمی‌دارد.»

منظور از این که« بیش از آنکه درباره جامعه ایران سخن بگوید» چیست؟

آیا منظور این است که نوه رضا خان «محبوب» شده و برخی از میان مردم می گویند«جاوید شاه» و «این آخرین نبرده، پهلوی بر می گرده» و «مرگ بر سه مفسد، ملا چپی مجاهد»، و شما حضرات «تحلیل گران سیاسی» باید گرایش های درون توده ها را خوب و بد و درست و نادرست نکنید و با گرایش ها بد و نادرست مبارزه نکنید بلکه واقعیت آنها را بپذیریید و با آن ها کنار بیایید و همچنین پسر محمدرضا پهلوی را تحقیر نکنید و از نظام سلطنتی و استثمار و ستم سرمایه داران مزدور امپریالیسم و آن کسانی که می خواهند آن را چون شکلاتی خوشمزه به خورد خلق دهند در خشم نباشید و به آن کینه نورزید؟

 و نتیجه این که اگر چنین کنید شما«پیشداوری ایدئولوژیک» و«داوری اخلاقی» و«تحقیر اجتماعی» ( نقد و نکوهش هر چه انحرافی، اشتباه و عقب مانده و ارتجاعی است در میان توده ها و در مقابل ستایش هر چه در آنها که درست و پیشرو و عالی است) کرده اید و این نیز به نوبه ی خود به این معناست که شما خود «تحقیر» شده اید اما با تحقیر سلطنت طلبان و شاه شان، آن را تعکیس یا فرافکنی می کنید!

باری این شیوه ی تحلیل خیلی نخ نماست و نشانگر این است که روانشناس ما خیلی کم آورده و نمی تواند مبانی اساسی تحلیل جامعه شناختی و از دیدگاه ما تحلیل ماتریالیستی - دیالکتیکی یک پدیده ی اجتماعی و چگونگی موضع گرفتن در مقابل آن و دگرگون کردن آن را بفهمد. از نظر وی آنچه که وجود دارد«واقعیت»ی« قابل توضیح»( پایین تر توضیح وی را درباره ی چرا این«واقعیت»به وجود آمده در خواهیم یافت) است. و پس اگر شما می خواهید« واقعیت» را فارغ از «پیشداوری های ایدئولوژیک» و «داوری اخلاقی» و « تحقیر اجتماعی» دریابید آن را همان گونه که «هست» دریابید و توضیح دهید( به آن گردن گذارید) و در پی نقد و تغییر آن بر نیایید.

وحدت و تضاد پیشرو و توده

 او همچون مزدوری و از سر میل و رغبت به عقب مانده ترین گرایش ها و دلبستگی های عمدتا ظاهری نسبت به نظام استبداد سلطنتی گذشته درون بخش هایی توده ها( این گرایش ها و دلبستگی ها ظاهری واقعیت است) «تمکین» و آنها را برجسته می کند. گرایش هایی که بسیار بیش از آنکه از دانسته هایشان از نظام سلطنتی گذشته و آن چه بر توده های زیر ستم در آن نظام می گذشت برخیزد، از نفرت شان از نظام ولایت فقیه و بی رهبری بودن شان و ناتوانی کنونی شان در سرنگونی این نظام ستمگر بر می خیزد( و این توضیح واقعیت و حقیقت مندرج در آن است که هم بر درستی نفرت از این نظام و هم بر اشتباه و انحراف گرایش به نظام مستبد گذشته در بخش هایی از توده ها گواهی می دهد).

او همچنین به بی آرمانی بخش هایی از نسل جوان کنونی و تا حدودی بی علاقه گی شان به سیاست و به اسارت شان در چنگال تکنولوژی های مدرن و بوق و کرنای سردسته های میلیاردر امپریالیست های غربی( این شرح واقعیت است) و کاهش خواست و آرزوهاشان به ابتدایی ترین امور زندگی( کار عموما نیمه وقت و زندگی ای گاه حداقل، آزادی انتخاب لباس، داشتن گوشی اپل، لپ تاپ و ماشین و دوست پسر یا دوست دختری و ...) تکیه می کند. وضعی که از دیدگاه یک فرد انقلابی و مترقی به هیچ وجه شایسته ی یک جوان آگاه و یا کافی برای جوان معمولی امروزی نیست( و این نقد واقعیت و برای آن چیزی است که باید به جای این واقعیت بنشیند. جوان آگاه و سیاسی نقاد واقعیت های گذشته و حال می باشد. او یک آرمان خواه و یک فعال در راه تغییر واقعیت کنونی به واقعیتی دیگر به واقعیتی کمال یافته است که در بطن واقعیت کنونی نهفته است).

او این همه را به عنوان «فضیلت» و چگونگی «توضیح واقعیت اجتماعی» بی دخالت دادن« داوری اخلاقی»( در واقع داوری با جهان بینی انقلابی و مترقی و نقاد واقعیت نادرست و بد موجود) جا می زند. 

اکنون به دلیل سوم روانشناس بپردازیم: این دلیل «تقلیل پدیده به نوستالژی: حذف عاملیت» است. روانشناس ما در توضیح این دلیل می نویسد:
«حتی در تحلیل‌های به‌ظاهر بی‌طرفانه و جامعه‌شناسانه – برای مثال در برخی برنامه‌های رسانه‌ای – رشد محبوبیت رضا پهلوی اغلب با دو عامل توضیح داده می‌شود: فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی سایر نیروهای سیاسی و
نوستالژی نسبت به دوران پهلوی»

ما در حال حاضر کاری به عوامل دیگر نداریم و صرفا روی همین دو دلیل تامل می کنیم. آیا این ها دلایل اشتباهی هستند و یا درست اند؟

آیا اگر نیروهای سیاسی انقلابی و مترقی می گویند ما دارای ایرادات زیادی هستیم و درون مردم کشور دارای نفوذ منسجم نیستیم و نیروهای ارتجاعی مانند سلطنت طلبان به دلیل امکاناتی که دارند می توانند از ضعف ما استفاده کنند و درون بخش هایی از مردم نافذ شوند، نادرست است؟ و آیا بخش هایی از طبقات میانی و مرفه، حال و جمهوری اسلامی و گذشته و نظام سلطنتی را مقایسه نمی کنند و برخی از شرایط اقتصادی و اجتماعی و یا فرهنگی آن را( برخی از آزادی های فرهنگی تنها در مقایسه با جمهوری اسلامی، زیرا آزادی فرهنگی واقعی در زمان شاه وجود نداشت) نسبت به آن دوران نمی سنجند و نمی گویند آن زمان از این نظر بهتر بود؟

 اگر نادرست نیست پس اشکال در خود این دلایل یا عوامل نیست اما چنانکه خواندیم روانشناس ما از «تحلیل های به ظاهر بی طرفانه» سخن می گوید. یعنی این تحلیل ها«بی طرفانه» و لابد«جامعه شناسانه» نیست. و چون بی طرفانه نیست آغشته به ندیدن واقعیات است.

می بینیم که جناب روانشناس دچار عقده های کمی نیست. آنچه وی می خواهد «اقناع» مخالفین استبداد سلطنتی و دارودسته ی ساواکی ها و امپریالیست های پشتیبان آن است و ملزم بودن آنها به پذیرش آن چیزی که وجود دارد حالا می خواهد هر چه باشد. او اینان را مانعی جدی در راه بازگشت رضا پهلوی به سلطنت و نیز دارودسته ی نوکران امپریالیسم به همراه وی می بیند.  

«عاملیت» رضا پهلوی

اینک روانشناس سلطنت طلب ما خودش پا به میدان می گذارد و«عاملیت» خود رضا پهلوی را رو می کند: 

«مسئله‌ی محوری اینجاست که در این چارچوب‌ها، عاملیت خود رضا پهلوی عملا حذف می‌شود. گویی آنچه امروز رخ داده، نه نتیجه‌ی کنش، موضع‌گیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او، بلکه صرفا میراثی است که از پدر و پدربزرگش به او رسیده است.

این نوع تحلیل، ناتوان از دیدن این واقعیت است که در سیاست معاصر، «فضیلت» لزوما به معنای نظریه‌پردازی، سابقه‌ی زندان، یا تولید متون ایدئولوژیک نیست.»

بسیار عالی! حال رسیدیم به «عاملیت» رضا پهلوی! و این عاملیت در چه چیزهایی نمود می یابد: در «کنش، موضع گیری، گفتار و سبک حضور سیاسی او». و این آن چیزی است که با تجارب فراوان «مبارزه» طی چهل سال و «خود ساخته گی» و «تحلیل مستقل» بدان رسیده است.

این آن مرکز ثقل و کلید و راز جادویی پنهانی است که تحلیل گران سیاسی «ظاهربین» ندیده اند و نمی بینند. و ندیدن این کلید مشکل گشا یعنی ندیدن واقعیت بدون حب و بغض و کینه و نفرت. تحلیل گران سیاسی اگر زندان رفته اند و اگر متون ایدوئولوژیک می نویسند و نظریه پردازی می کنند این ها در «سیاست معاصر» فضیلت نیست. «فضیلت» را باید از رضا پهلوی یاد گرفت. و این فضلت در چه چیزهایی نمود می یابد: 

«مهره ی مار» رضا پهلوی

روانشناس سلطنت طلب ما اکنون آستین بالا می زند و رازهای «دشوار» فهم این «عاملیت» را برای ما یک به یک بازگو می کند:

«دشواری پدیده‌ی پهلوی: سیاست بدون الگوی کلاسیک
رضا پهلوی نه فیلسوف است، نه نظریه‌ی سیاسی مدون دارد، نه کتاب مرجع نوشته، نه سابقه‌ی مبارزه‌ی چریکی یا زندان دارد. همین ویژگی‌ها او را برای ذهنیت سنتی تحلیل‌گران ایرانی که سیاست را در قالب الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک می‌فهمند، به پدیده‌ای «نامفهوم» بدل می‌کند.

 اما دقیقا همین فقدان‌هاست که می‌تواند به منبعی برای جذب اجتماعی بدل شود:»

رضا پهلوی نه فیلسوف است و نه نظریه ی سیاسی مدون دارد و نه کتاب مرجع نوشته و نه سابقه ی مبارزه چریکی یا زندان دارد. این ها چنانکه روانشناس می گوید واقعیت دارد اما اگر وی چنین نیست و نکرده است به این معنا نیست که فاقد بخش هایی از این ها یعنی فلسفه و نظریه ی سیاسی و کتاب مرجع است. دیگرانی که ایدئولوگ های سلطنت طلب و استبداد شاهی بوده و هستند برایش نوشته اند و کسانی هم به تعداد محدود برایش نقش «گارد» را بازی کرده اند.

روانشناس ما می گوید این ها «الگوهای کلاسیک روشنفکری، انقلابی یا ایدئولوژیک» است. این ها دیگر در سیاست مدرن جایی ندارند. و درست نبود این ها است که به «منبعی برای جذب اجتماعی» بدل می شود.

پس ای تحلیل گران سیاسی! به جای این که مطالعه و تحقیق کنید، فلسفه و اقتصاد و سیاست بخوانید، نظریه پردازی کنید، کتاب های مرجع بنویسید، علیه ستم مبارزه ی عملی کنید و به زندان بیفتید، ایرادات و اشتباهات کمبودهای خود و توده ها را ترازبندی کنید و پیش بروید، بیایید و ببینید رضا پهلوی چه کرده که«محبوب» شده است!

و وی چه کرده و چه است:
«سیاست‌ورزی کم‌ادعا، غیرایدئولوژیک، فاقد زبان تحقیرگر، و عاری از بار سنگین گذشته‌های فرقه‌ای.».

ما نمی دانیم که چگونه نظرات روانشناسی را تحلیل کنیم که تمامی تحلیل گران سیاسی را متهم به ظاهر بینی و ندیدن واقعیت می کند و خودش چشمانش را بر واقعیتی چنین آشکار که چشم را می زند، بسته است.

چگونه می توان فردی را که ادعای سلطنت و پادشاهی دارد و قرار بر این شده که همه ی دستگاه های تبلیغی «شاه زاده» اش بخوانند( در مقابل «عوام زاده» و معنای این جز ادعای موجودی فراتر از موجودات دیگر بودن نیست)کم ادعا خواند؟ آیا این فرد کم ادعا نمی توانست از دارودسته های فاشیست اش بخواهد که وی را چنین نخوانند و فراتر از دیگر مردمان قرار ندهند؟ آیا یکی از دلایل این تاکید و شاه و شاه به راه انداختن ها این نیست که در برخی از مردم ما گرایشی به «شاه داشتن»(و یا « ملکه داشتن») و «مردم یا عوام شاهی بودن» وجود دارد و باند سلطنت طلب می خواهد از این گرایش به شدت عقب مانده به نفع تحکم کردن مردم و بازگشت استبداد تخت و تاج استفاده کند؟  

در مورد«غیر ایدئولوژیک» بودن نیز باید گفت که هر فردی یک جهان بینی دارد و فردی بالغی که جهان بینی و ایدئولوژی نداشته باشد وجود ندارد. اما جهان بینی رضا پهلوی:

این جهان بینی هیچ پیوندی با حتی راست ترین اشکال جهان بینی لیبرالی ندارد چون یک جهان بینی تا مغز استخوان ارتجاعی و فاشیستی و مزدوری است. این فرد عاری از هر گونه پیوندی با جریان های سیاسی داخل و خارج ایران به جز فرقه ی سلطنت طلب بوده و در این راستا به راستی که هر آنچه به وی رسیده از پدر و پدربزرگ اش است که هر دو در مزدوری امپریالیسم و گردآوردن ثروت و قدرت و ستم بر خلق سنگ تمام گذاشتند. وانگهی جناب روانشناس:

 آیا گمان می کنید که رضا پهلوی بدون وجود دم و دستگاه سیا و موساد و رشته ای از مشاوران ساواکی و پول های کلان سرمایه داران پیرامون می توانست «جهش» کند و« محبوب» شود؟ و در مورد«فاقد زبان تحقیرگر» بودن:

 رضا پهلوی چه باید می گفت و انجام می داد تا این روانشناس ما بر «زبان تحقیرگر» وی گواهی دهد؟ قرار بود بیاید و آشکارا لیبرال ها و دمکرات ها و چپ ها و کلا نیروهای سیاسی مخالف اش را تحقیر کند؟ در چنین صورتی چگونه می توانست از «آزادی» و «دموکراسی» صحبت کند و بگوید می خواهد نقش «رهبری دوران گذار» را به عهده گیرد؟

با این حال این همه نه اصل بل حاشیه است. کافی است نگاهی به یک یک آنها که برایش تبلیغ می کنند( و از جمله همین روانشناس ما) بیندازیم: آیا این حضرات مزدور سیا و ساواکی ها و نیز حزب اللهی های سابقی که دور برش هستند سیاست ورزان «کم ادعا» و «غیرایدئولوژیک» و «فاقد زبان تحقیر گر» و «عاری از بار سنگین گذشته های فرقه ای» هستند؟ و اگر این ها چنین نباشند که آشکار است نیستند، چگونه ممکن است خود رضا پهلوی چنین باشد؟

 آیا شما روشن نیستید که آنچه به عنوان «خصال رضا پهلوی» می آورید درست همان وظیفه ای است که برای «در فراز بودن» و «جلوه ی آسمانی و اساطیری - شاهان ایران - داشتن» و عهده دار« رهبری دوران گذار» بودن، به وی محول شده است؟

آیا روشن نیستید که قرار شده تمامی کارهای«کثیف» را همان همسرش که شعار متعفن «مرگ بر سه فاسد، ملا، چپی، مجاهد»( تابلو است که خودش نمی تواند این شعار را بدهد!) را داد و ساواکی های پیرامون اش و دارودسته های فاشیست اش که اعمال کثیفی نیست که انجام نداده باشند( از پر کردن ویدیو و یادداشت های تماما فحاشی به مخالفین سلطنت سابق و رضا پهلوی در یوتیوب، اینستاگرام، تلگرام و  X تا تک گویی ها و مصاحبه های سراسر پر از حقد و حسد و کینه نسبت به مخالفان در تلویزیون های «من و تو» و «اینترناشنال» و «بی بی سی» و حمله به گروه های دیگر و فحاشی و کتک زدن آنها و ...) به همراه حزب اللهی های دورو و جاه طلب سلطنت طلب شده انجام دهند تا بر مقام قدسی و« شاه زاده»گی و «رهبر دوران گذار» بودن وی لکه ای نیفتند؟

آیا شما روشن نیستید که وقتی این خصال را بر می شمارید درست از خصالی یاد می کنید که تنها قرار شده در شخص وی تجلی یابند؟ یا بهتر بگوییم آیا شما جزو افرادی نیستید که به خوبی می دانند که قرار شده رضا پهلوی کدام رفتارها را انجام ندهد و برای همین در این مقاله تان این خصال را با خصالی متضاد که به مخالفین انقلابی و مترقی وی و دم دستگاه پوشالی اش نسبت می دهید مقایسه می کنید؟

اما اگر روانشناس ما از جهتی دروغ را راست می نماید از جهتی دیگر راست می گوید.

در واقع در این دوره و زمانه که امثال ایلان ماسک و بیل گیتس بر تارک جهان حکفرمایی می کنند و اپل و پلی استیشن جزو خدایان مقدس شده اند و دور بودن از جهان بینی و فلسفه و سیاست و فرهنگ و مبارزه ی عملی برای آرمان های والای انسانی در بخشی از نسل جوان( که نسل زد نام اش نهاده اند) رخنه و وی را از هر چیزی که به ذره ای مطالعه ی منظم و اندیشه و تفکر نیاز داشته باشد دور و به خواندن و نوشتن چند یادداشت کوتاه در اینستاگرام و X   مشغول اش کرده اند باید هم که فردی که هیچ کدام از این خصال را ندارد جاذبه داشته باشد. باید هم که افرادی درست با تکیه بر این خصال نسل کنونی مشتی آت و آشغال و مرتجع و فاشیست را به عنوان رهبران سیاسی تحویل اش دهند و به گونه ای پیش اش ببرند که ادعاهای آنها را  بپذیرند. باید هم که این نسل را با نمایش سراپا دروغ و فریب در مورد گذشته در رسانه هاشان بفریبند.

م- دامون

بهمن ماه 1404

۱۴۰۴ بهمن ۳, جمعه

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(1)

 In the hairdresser's a "psychologist"

آقای رضا کاظم‌زاده که خود را روانشناس معرفی کرده است مقاله ای نوشته با نام «چرا بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی ایران از فهم جهش محبوبیت رضا پهلوی درمانده‌اند؟» ( 10 ژانویه 2026، در سایت ایران امروز) و همان گونه که از نام مقاله پیداست به نقد« تحلیل گران سیاسی ایران» و از نظر خودش به شرح علل جهش«محبوبیت» رضا پهلوی می پردازد.

در زیر نگاهی می کنیم به دلایل نامبرده برای حکم خویش و چگونگی نقد وی از «تحلیل گران سیاسی ایران».

وی در مقدمه اش با نام« یک پدیده‌ی پیش‌بینی‌نشده» می نویسد:  

«رشد جهشی و ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی در ماه‌های اخیر، به ویژه بازتاب گسترده‌ی نام او در تظاهرات، نه‌تنها برای حاکمیت، بلکه برای بخش بزرگی از تحلیلگران و کنشگران سیاسی ایرانی نیز غافل‌گیرکننده بود.»

نخست این که چیزی به نام «محبوبیت رضا پهلوی» به گونه ای عام در میان نیست. برای این محبوبیت مورد ادعا، نویسنده هیچ شواهدی ارائه نمی دهد. این شخص بسیاری فراخوان در بیرون و داخل کشور داده است و در این فراخوان ها در خارج جز سلطنت طلبان و عده ای محدود کسی شرکت نکرده است و در داخل نیز اساسا کسی به فراخوان وی- برای نمونه 25 آبان همین امسال - عمل نکرده است. راهپیمایی روزهای پنچشنبه و جمعه 18 و 19 دی ماه نیز دنباله راهپیمایی های روزهای پیش بوده و بدون فراخوان رضا پهلوی نیز مردم برای راهپیمایی می آمدند و در بهترین حالت فراخوان وی تعدادی بر جمعیت افزوده است.

و اما منظور از «بازتاب گسترده ی نام او در داخل تظاهرات» این است که در برخی راهپیمایی ها در تهران و برخی از شهرستان ها و نه در همه ی استان ها و همه شهرها، شعارهایی مانند «جاوید شاه» ( که در مقابل «مرگ بر شاه» در زمان انقلاب داده می شود) و «این آخرین نبرده پهلوی بر می گرده» داده شده است. سر دادن این شعارها نسبت به پیش از این، یعنی دوره ای که شعار «رضا شاه روحت شاد» که در گردهمایی ها و راهپیمایی های پیش  از این به ندرت و به وسیله ی عده ای معدود از مردم داده می شد بی گمان یک «جهش» است. اما این جهش به دلیل محبوبیت شخصی و سیاسی فرد رضا پهلوی نیست.( پایین تر به دلایل خود در این زمینه باز می گردیم).

ما در این جا از مقاله ای دیگر با نام« زوال چپ، اصلاح‌طلبی و ملی‌مذهبی‌گری در خیابان» که به وسیله ی شخصی به نام آلن شندلیر Alain Chandelier نوشته و در سایت «یورونیوز فارسی» و همچنین همین سایت «ایران امروز» درج گردیده است نکاتی را می آوریم که در مورد گروه ها و طبقاتی است که رضا پهلوی در میان شان «محبوب» است. جالب این که عنوان نخستین بند این نوشته «رمزگشایی از اقبال معترضان داخل ایران به رضا پهلوی»است؛ چیزی همانند همین مساله ای که نویسنده ی روانشناس ما دنبال می کند. گفتنی است که خواننده در صورتی که هر دو متن را بخواند به اشتراکاتی میان آنها پی خواهد برد. در این مقاله آمده است:

« طنین نام رضا پهلوی در خیابان‌های ایران، فراتر از هر حزب، جریان و شخصیت سیاسی دیگری به گوش رسید.»

و در مورد بافت هواخواهان رضا پهلوی:

«طیفی از نسل طغیان‌گر زد در کنار گروهی از طبقه متوسط ایرانی» و « برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض» و «در چشم نسل جدید و طیفی از طبقه متوسط»، « در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی» و ... «بخشی قابل توجهی از نسل زد و طبقه متوسط» و «طیف قابل اعتنایی از نسل جدید و طبقه متوسط ایرانی و ...»( تاکیدها از ماست)

از مجموع این عبارات می توان این گونه برداشت کرد که بخش های از جوانان و بخش هایی از طبقه ی متوسط آنهایی هستند که رضا پهلوی در میان شان «محبوب» است. اگر کسی مقالات گروه ما را در مورد لایه های هوادار سلطنت طلبان خوانده باشد می داند که در آنها به این دو گروه اشاره شده است. بخش هایی از لایه مرفه و میانی خرده بورژوازی و بخش هایی از جوانان و آن هم بیشتر در شهرهای بزرگ به ویژه تهران. در عین حال در میان بخش هایی از طبقه ی متوسط و نیز بخش هایی از جوانان به ویژه در میان دانشجوبان نه تنها رضا پهلوی محبوب نیست بلکه آنها بیشتر پیرو شعار « مرگ بر ستمگر، چه شاه باشه چه رهبر» و شعارهایی در این راستا می دهند. 

روانشناس ما ادامه می دهد:

«این درماندگی تحلیلی خود را در دو سطح نشان داد:

نخست، ناتوانی در پیش‌بینی فراگیری این پدیده؛ و دوم، ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجهه‌ی عینی با واقعیت.

این یادداشت استدلال می‌کند که این ناتوانی صرفا ناشی از کمبود داده یا خطای تحلیلی نیست، بلکه ریشه در پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک، روانی و هویتی دارد که امکان مشاهده‌ی بی‌واسطه‌ی واقعیت اجتماعی را از بسیاری از تحلیل‌گران سلب کرده است.»

به این ترتیب نویسنده دو دلیل در مورد آنچه وی آن را«غافلگیری» می نامد می آورد:

نخستین دلیل: «درماندگی تحلیلی در ناتوانی در پیش بینی فراگیر این پدیده؛»

اگر نگاهی به سیر مبارزه ی ایدئولوژیک - سیاسی درون جنبش مخالفین حکومت بیندازیم می بینیم که از همان زمان خیزش «زن، زندگی، آزادی» مبارزه ی افشاگرانه با باند رضا پهلوی و ساواکی هایش شدتی بی سابقه گرفت. تقریبا تمامی احزاب و گروه هایی که به گروه های انقلابی و مترقی چپ و دموکرات و لیبرال تعلق دارند به یک مبارزه ی منظم و پیوسته با این باند و وابسته گی اش به دولت صهیونیستی اسرائیل وآمریکا و تمامی افراد آن و بلندگوهای تبلیغاتی اش دست زدند. این مبارزه پس از خیزش مزبور نه تنها قطع نشد بلکه به طور مداوم ادامه یافت. مقایسه ای میان این دور مبارزه با دارودسته ی رضا پهلوی با مبارزات دورهای پیشین با این دارودسته نشانی می دهد که مخالفین جمهوری خواه انقلابی و مترقی خطر رشد این جریان و« فراگیرشدن این پدیده» و تاثیرات مخرب اش را در میان بخش هایی از جامعه بیش از پیش احساس می کردند و برای همین هم مبارزه را با آن همه جانبه تر کرده و شدت بخشیدند.

از این رو برخلاف تصور این «روانشناس» چندان «درماندگی تحلیلی» در بینش مخالفین و «ناتوانی در پیش بینی این پدیده» نمی بینیم. برعکس این «جهش»( که بازگویه های ما از مقاله ی یورنیوز دال بر آن است که تنها در بخش هایی کمی از جامعه شکل گرفته است) نشان داد که آنها چنین روزهایی را پیش بینی می کردند و به درستی مبارزه را علیه این دارودسته شدت بخشیده بودند.

می رسیم به دلیل دوم یعنی «ناتوانی مستمر در توضیح علل آن، حتی پس از مواجهه‌ی عینی با واقعیت.»

به نظر ما قضیه برعکس است. اتفاقا تحلیلگران سیاسی مورد بحث( که بیشتر همان جمهوریخواهان چپ و مترقی هستند) تمامی علل بروز این قضیه را پیش از وقوع به دفعات متذکر شدند و پس از راهپیمایی های مزبور علل آن را مورد بررسی دوباره قرار دادند.

البته نویسنده آنچه برای تحلیل گران علل است قبول ندارد و دلایل دیگری می آورد.

حال به دلایل علل پی نبردن تحلیل گران سیاسی به جهش ناگهانی محبوبیت رضا پهلوی از دیدگاه نویسنده می پردازیم.

دلیل نخست روانشناس ما:

« پیش‌فرض‌ها به‌مثابه مانع شناخت
بخش قابل‌توجهی از تحلیل‌گران سیاسی ایرانی، سال‌ها با تصویری نسبتا تثبیت‌شده از جامعه‌ی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیسته‌اند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی می‌شد، یا حداکثر به‌عنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته می‌شد.

همین پیش‌فرض‌ها باعث شد که نه‌تنها امکان پیش‌بینی رشد محبوبیت او از میان برود، بلکه حتی پس از وقوع آن نیز، تحلیل‌گران در پذیرش خود «واقعه» دچار مقاومت شوند.

واکنش‌هایی از جنس نسبت دادن تصاویر به صداگذاری، برجسته‌سازی یکسویه‌ی رسانه‌ها، یا تقلیل پدیده به عملیات تبلیغاتی، بیش از آنکه تحلیل باشند، مکانیسم‌های دفاعی در برابر واقعیت هستند.»

از همین عبارات پایانی آغاز می کنیم. نویسنده برای این که نشان دهد این ها«مکانیسم های دفاعی در برابر واقعیت هستند» نخست باید به این امر می پرداخت که آیا بخشی( زیرا این ها همه ی دلایل نیستند) از آنچه تحلیل گران برای رشد گرایش به رضا پهلوی در میان بخش هایی از مردم به عنوان دلیل بیان می کردند درست است یا خیر؟

آیا «تصاویر صداگذاری» نشده بود؟ آیا رسانه هایی مانند «من و تو« و «انترناشنال» و این اواخر «بی بی سی» در «برجسته سازی» رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی اش نقش نداشتند و یا کلا عملیات تبلیغاتی و از جمله 50 هزار حساب جعلی در X  هیچ تاثیری در رشد گرایش مزبور به نفع ایشان نداشت؟ آیا بدون این رسانه ها و تبلیغات دروغین شان رضا پهلوی می توانست امیدی به رشد گرایشی نسبت به خودش در میان آن دو لایه ی مورد اشاره داشته باشد؟

اگر در پاسخ گفته شود بله می توانست، اما اساس قضیه محبوببت مورد ادعا چیز دیگری است، آنگاه پرسش این است که اگر وی می توانست گرایش نسبت به خودش را در میان توده ها با توجه به دلایلی که بعدا نویسنده بیان می کند رشد دهد پس چه نیازی به این همه مخارج و این دفتر و دستک ها و این دروغ پردازی ها و کلاشی ها و شیادی ها داشت؟

به نظر ما رضا پهلوی بدون این رسانه ها که وی را پفکی باد کردند نمی توانست گرایش مزبور را نسبت به خودش رشد دهد. پاسخ ما به دلایل دیگر روانشناس مان نشان دهنده این خواهد بود که آیا پرداختن به نقش رسانه ها و تبلیغات دروغین شان«مکانیسم‌های دفاعی در برابر واقعیت» و یا چنان که پایین تر می گوید«مقاومت در مقابل خود واقعه»هستند و یا خیر بخشی از دلایلی که منجر به رشد جهشی رضا پهلوی در میان بخش هایی از مردم شد.

دلیل دیگر نویسنده  این است که تحلیل گران سیاسی «سال هابا تصویری نسبتا تثبیت‌شده از جامعه‌ی ایران، آرایش نیروهای سیاسی، و جایگاه خاندان پهلوی زیسته‌اند. در این تصویر، رضا پهلوی یا اساسا فاقد وزن سیاسی تلقی می‌شد، یا حداکثر به‌عنوان نمادی نوستالژیک و غیرموثر در نظر گرفته می‌شد.» واقعیت این است که این تصویر یک تصویر از خود در آوردنی به وسیله ی تحلیل گران مزبور نبوده است. نگاهی به تمامی جنبش های پیشین نشان از این نمی دهد که رضا پهلوی نقش خاصی داشته است و یا صاحب یک «وزن سیاسی» معینی حتی در میان جوانان بوده است.

به خیزش «ژینا» که زنان و جوانان در آن نقش اصلی را داشتند نگاه کنیم، می پرسیم چند بار جوانان «جاوید شاه» گفتند؟ پاسخ این است که حتی یک بار چنین شعاری شنیده نشد. چنان که گفتیم در تمامی خیزش «زن، زندگی، آزادی» شاید چند بار بیشتر«رضا شاه روحت شاد» شنیده نشد. و در عین حال تمامی فراخوان های رضا پهلوی در خارج کشور با شکست سنگین روبرو شد و همین شکست ها و نامحبوب بودن(همچون یکی از دلایل مهم) بود که دارودسته های ساواکی اش را وادار کرد که سیاست های فاشیستی و تهاجمی را در قبال این گونه گردهمایی ها در پیش بگیرند( تا پیش از خیزش «زن، زندگی، آزادی» در گوشه ای برای خودشان جمع می شدند).

وجود چنین وضعی در داخل و خارج نشان از آن دارد که در طول تمامی این سال ها آن «تصویر نستبا با ثبات از آرایش نیروهای سیاسی» درست بوده است و جایگاه «خاندان پهلوی» تغییر محسوسی نسبت به گذشته در میان مردم نداشته است. بخش هایی از جوانان ناراضی از شرایط فعلی گرایش به زمانی پیدا کردند که «آزادی های اجتماعی» وجود داشت و بخش هایی از طبقه ی متوسط نیز از قیاس وضع کنونی خود و وضع دوره ای از زندگی خود در زمان سلطنت سابق گرایشی به آن دوران پیدا کردند.

دلیل دوم نویسنده«انکار واقعیت و نگاه از بالا» به وسیله ی تحلیل گران سیاسی است. وی می نویسد:
«در میان بخشی از تحلیل‌گران – عمدتا برآمده از سنت‌های چپ، ملی–مذهبی و اصلاح‌طلب –( به عنوان مقاله ی یورونیوز نگاه کنید) نوعی نگاه تحقیرآمیز و از بالا به پدیده‌ی پهلوی همچنان حفظ شده است.»

در مورد واقعیت تا حدودی صحبت کردیم حال از روانشناس می پرسیم به راستی قرار بوده است که مثلا انقلابیون چپ چه نگاهی به دارودسته ی رضا پهلوی داشته باشند؟ آیا  قرار بوده نگاهی «از پایین به بالا» و یا مثلا «برابر» و غیر تحقیر آمیز به مرتجعی مانند وی و دارودسته های ساواکی فاشیست اش و نیز دولت های پشتیبان اش( یعنی دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و امپریالیست های آمریکا و اروپای غربی) داشته باشند؟

 اگر صحبت بر سر این باشد که مضمون این نگاه این بوده که مثلا توده ها رضا پهلوی را قبول ندارند اما مثلا گروه های ما را قبول دارند( قبول به معنای نافذ و دارای پایه در میان توده ها) که کاملا نادرست است. اکثر انقلابیون و جمهوری دارای حزب و سازمان به خوبی می دانند که هیچ گروهی در میان مردم پایه ی قدرتمندی ندارد و همواره هم این را به عنوان یک ضعف خود و همچنین ضعف جنبش توده ها- یعنی بی رهبری بودن این جنبش - بیان کرده اند.

نویسنده به «روانشناسی» خود ادامه می دهد:    

«این نگاه که ریشه در تاریخ منازعات ایدئولوژیک دهه‌های گذشته دارد، اغلب با نوعی خشم فروخورده یا کینه‌ی حل‌نشده همراه است.»

 روانشناس ما زیادی در روانشناسی غرق شده است و این اجازه نمی دهد که واقعیت را ماتریالیستی و آن گونه که هست نگاه کند.«خشم فرو خورده» و «کینه ی حل نشده» در چه موردی و برای چی؟ اگر صحبت بر سر نفرت از نظام گذشته و کینه نسبت به آن( یعنی طبقات حاکم بر آن و امپریالیست هایی که طبقات حاکم نماینده شان بودند) است، آری! نفرتی وجود دارد و خواهد داشت. اگر خشمی علیه کسانی که شبانه روز می کوشند که آن نظام کثیف و تا مغز استخوان جنایتکار و وطن فروش را جلوه ی زیبایی ببخشند و بهشت برین تصویرش کنند و مردم را فریب دهند، آری چنین خشمی وجود دارد و باید هم وجود داشته باشد. اگر فردی انقلابی و مترقی باشد و خشم و کینه از نظامی استثماری و ستمگر نسبت به اکثریت مردم کشور خویش نداشته باشد اساسا باید در انقلابی و مترقی بودن وی شک کرد.

اما اگر منظور این است که مثلا تحلیل گران سیاسی «عقده ای» هستند و مثلا «حسودیشان« می شود که رضا پهلوی در میان بخش هایی از جوانان پایه پیدا کرد و آنها پایه ای پیدا نکردند و مثلا از این نظر است که به وی کینه می ورزند که این دیگر تحلیل روانشناسی نیست.

چنان که در بالا اشاره کردیم تمامی احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی چپ و دموکرات و لیبرال ملی به خوبی روشن اند که خودشان نفوذی آنچنانی حتی در طبقاتی که خود را  نماینده ی آنها می دانند ندارند. در مورد «اقبال نسبی» و در میان لایه های مورد بحث به رضا پهلوی نیز با توجه به مبارزه ای که از گذشته تا کنون با جریان سلطنت طلبان صورت گرفته است، تحلیل تفاوت چندانی نکرده است. اقبال چنانکه گفتیم و امثال نویسنده می گویند، در میان بخش هایی از طبقات مرفه و میانی و به ویژه جوانان و نسل جدید است. یعنی کسانی که دوره ی پیشین را ندیده اند. اما این اقبال در میان طبقه ی کارگر، فرهنگیان، کشاورزان، دانشجویان، بخش هایی زیادی از زنان و جوانان و... تمامی طبقات زیر ستم در میان خلق های کرد و ترک و بلوچ و عرب و ترکمن نیست.        

«در چنین چارچوبی، محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی نه به‌عنوان یک واقعیت اجتماعیِ قابل توضیح، بلکه به‌مثابه «خطا»، «فریب توده‌ها» یا «بازگشت ارتجاع» فهم می‌شود.»

از این عبارات روشن می شود که جناب روانشناس ما یک فردی خیرخواه که می خواهد واقعیت را به دور از هر گونه پیشداوری و بر مبنای آنچه که هست توضیح دهد و مثلا راه تحلیل به گروه های چپ و ملی – مذهبی و اصلاح طلب نشان دهد نیست، بلکه کاملا جانبدار است و آن هم جانب سلطنت طلبان و شاه پرستان را!

از نظر وی اگر قرار است که«تحلیل‌گران سیاسی ایرانی»ما در تحلیل های خود در این خصوص «درمانده گی تحلیلی»نداشته باشند، در تحلیل این پدیده و علل آن«ناتوانی مستمر» از خود نشان ندهند، به «مواجهه ی عینی با واقعیت» بپردازند، و اسیر« پیش فرض های ایدئولوژیک» نباشند و خلاصه« مشاهده ی بی واسطه ی واقعیت اجتماعی » را به ذهن و اندیشه ی خود بازگردانند، باید« محبوبیت اجتماعی رضا پهلوی» را نه به عنوان گرایش«خطا»یی درون و از جانب توده ها، نه  نتیجه ی کنش سازمان یافته از جانب سازمان سیا و ساواکی ها و موساد جهت «فریب توده ها» و برای « بازگشت ارتجاع» و استبداد سلطنتی فهم نکنند، بلکه برعکس آن را چون «واقعیت اجتماعی قابل توضیح»( در بخش بعد در این خصوص بیشتر صحبت خواهیم کرد) یعنی آنچه که توده ها به درستی و بر مبنای منافع واقعی شان تشخیص می دهند و آگاهانه و با اطلاع از آنچه در زمان شاه سابق گذشته است وی را می خواهند به شمار آورند و «بازگشت»رضا پهلوی و دارودسته ی ساواکی اش را «بازگشت ارتجاع» ندانسته بلکه احتمالا بازگشت«حق و حقیقت و ترقی و پیشرفت» فهم کنند! در صورتی که چنین کنند آنگاه  پیرایشگر ما تیغ «واقعیت گرایی» یا دقیق تر«تسلیم به گرایش های عقب مانده و ارتجاعی در میان توده ها شوید!» را از بیخ گلویشان برخواهد داشت و به آنها دست مریزاد خواهد گفت.

پاسخ این است: خیر! از این خبرها نیست جناب روانشناس که یا سلطنت طلب هستی و یا از ایشان مزد گرفتی که چنین اراجیفی سرهم کنی. 

م - دامون

نیمه ی دوم دی ماه 1404

۱۴۰۴ بهمن ۲, پنجشنبه

در ویژگی های خیزش جاری(8)

 

مواضع برخی از گروه های «شبه چپ» رویزیونیست و ترتسکیست در مورد خیزش جاری 

In the characteristics of the current uprising(6) 

The positions of some "pseudo-left" revisionist and Trotskyist groups on the current uprising 

 چنان که در ادبیات ما دیده می شود ما گروه های «شبه چپ» ایران را به دو گروه بزرگ تقسیم کرده ایم؛ یک سو رویزیونیست ها شامل حزب توده و اکثریت و حال حزب چپ و سوی دیگر ترتسکیست ها. بین دو گروه اصلی، جریان های خروشچفیست راه کارگری و نیز گروه هایی که عموما سایت های اکادمیک دایر می کنند و بیشتر به ترجمه ی متن های تئوریک و سیاسی تئوریسین های غربی می پردازند( نقد اقتصاد سیاسی، واکاوی سوسیالیستی، نقد و ...) قرار دارند که بیشترشان خود را « مارکسی» می دانند. از دیدگاه این دسته ها «مارکسی» یعنی ضد جهان بینی مارکسیستی( لنینیستی- مائوئیستی) و این ها هم شکل های دیگر و درهمی از رویزیونیسم و ترتسکیسم هستند که بیشتر متاثر از مارکسیسم غربی، چپ نو و از این دسته ها می باشند. در کل این مجموعه محال است اثری از آنچه مارکس آن را مهم ترین کشف خویش در سیاست یعنی دیکتاتوری پرولتاریا و لنین «جوهر انقلابی مارکسیسم» می نامد پیدا کرد.
رویزیونیست ها
رویزیونیست ها شامل حزب توده و آکثریت و حزب چپ هستند. بیشتر این ها طرف اعتراضات را گرفته اند. آنها جریان لیبرال - شبه دمکرات های جمهوری خواه را تشکیل می دهند و بیشتر افرادشان «گذار طلبی» و «مبارزه ی خشونت پرهیز» را تبلیغ می کنند. یکی از این افراد که وابسته به اکثریتی ها است، اخیر در تحلیل مبارزات جاری توده ها در تهران و شهرستان ها چنین تحلیل می کند که این مبارزات «بن بست خط مشی سرنگونی قهرآمیز» را نشان داد( احمد پورمندی از هواداران پروپاقرص و لیبرال «گذار خشونت پرهیز» در ویدئویی با نام «ارزیابی میدان سیاست در ایران پس از دی ماه خونین»، گفتگوی اکبر کرمی و احمد پورمندی) و بنابراین راهی جز «گذار دموکراتیک» و «خشونت پرهیز» وجود ندارد. از نظر این اکثریتی مافوق راست، مبارزات اخیر توده ها«مبارزات قهرآمیز» بوده است و لابد آنچه هم خامنه ای و شرکای پاسدار می گویند که این ها اسلحه داشته اند حقیقت داشته است!  
 گروه دیگری که به گروه «محور مقاومتی ها» مشهور شده است در کنار آنها وجود دارد که البته برخی از افراد توده ای - اکثریتی آنها را نقد می کنند و می گویند که این ها بی ربط به خط حزب توده هستند.
به نظر می رسد دارودسته ی «محور مقاومتی» ها رابطه ی مستقیم با سازمان های اطلاعاتی جمهوری اسلامی و سپاه دارند زیرا با تمام نیرو از سیاست های ارتجاعی آنها زیر پوشش ضد امپریالیسم پشتیبانی می کنند. در هر صورت روشن است که این جریان در مورد رویدادهای دی ماه جاری چیزی برای گفتن نداشته باشد و در بهترین حالت و با توجه به تبلیغات مسموم سلطنت طلبان و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و ترامپ، خجولانه این مبارزات را به امپریالیست های غربی منسوب کند. در واقع  هم تمام صحبت های این دارودسته درباره ی نقش آمریکا و اسرائیل و سلطنت طلبان در این اعتراضات است. آنها چیزی جز آمریکا و اروپای غربی به عنوان امپریالیسم نمی شناسند و همه ی هویت شان در همین به اصطلاح «مبارزه با امپریالیسم غرب» خلاصه می شود. مواضع این دارودسته آب پاکی روی جنایات هولناک خامنه ای و سپاه و بسیج می ریزد و آنها را عملا در کنار مرتجعین قرار می دهد.
مواضع گروه های ترتسکیست
بیشتر ترتسکیست ها که در ایران با نام «حکمتیست» و «کمونیسم کارگری» شناخته می شوند، در سه گروه اصلی که آنها را حزب می نامند گرد آمده اند. حزب کمونیست کارگری( با سردسته شان حمید تقوایی ) حزب کمونیست کارگری( حکمتیست) و حزب حکمتیست( خط رسمی).
پایه ی اساسی فکری حضرات ترتسکیست «سرمایه داری» بودن ایران، در «اکثریت مطلق» بودن طبقه ی کارگر و در اقلیت بودن طبقات غیر کارگر است که از نظر آنها جز بورژوازی طبقه ی دیگری هم نیست. از دیدگاه آنان انقلاب قرار است «سوسیالیستی» باشد و هر جنبشی غیر از جنبش طبقه ی کارگر( که منظورشان هم عمدتا مبارزات صنفی و اقتصادی طبقه ی کارگر است) متعلق به طبقات دیگر و «ارتجاعی» است. از این رو آن ها جنبش ها را به دو بخش تقسیم می کنند: «جنبش طبقه ی کارگر» و «جنبش طبقات دیگر»( که طبق نظر آنان اقلیت هستند). جنبش طبقه ی کارگر که اکثریت مطلق جامعه است برای سوسیالیسم و کمونیسم( عبارتی که در دستگاه فکری شیادان ترتسکیست تهی از هر معنای واقعی است) مبارزه می کند. «جنبش»(یا«کنش») طبقات دیگر( یعنی همان بورژوازی) در درون سرمایه داری و برای سرمایه داری است. طبقه ی کارگر به این سبب که برای «سوسیالیسم» مبارزه می کند نمی تواند وارد جنبش طبقاتی شود که برای سرمایه داری با یکدیگر مبارزه می کنند. از این رو بهترین راه همان کناره گیری طبقه ی کارگر از چنین جنبش هایی و «آلوده» نشدن طبقه ی کارگر به آنها است.
از این دیدگاه اعتصاب بازاریان در تضاد درونی سرمایه داران و برای بقای سرمایه داری صورت گرفته و بنابراین ربطی به طبقه ی کارگر که جنبش اش سوسیالیستی است ندارد.
اگر بگوییم که از این پنج شش دسته یی که از هنگام از هم پاشیدن حزب کمونیست کارگری شکل گرفتند هیچ کدام به طور کامل به این دیدگاه اصلی وفادار نماندند پر بیراه نگفته ایم. در واقع تمامی آنها بین دیدگاه پیشین و دیدگاهی که حزب کمونیست کارگری( به لیدری تقوایی) اتحاذ کرد و در پایین به آن اشاره می کنیم در نوسان بوده اند.
اعتصاب و مبارزه ی بازاریان و کسبه و موضع ارتجاعی احزاب کمونیسم کارگری و حکمتیست
می دانیم که آغاز خیزش کنونی را بازاریان رقم زدند. بازاریان در قاموس گروه های ترتسکیست یعنی«بورژوازی» یعنی «ضد انقلاب» و «ارتجاع». این از همان آغاز کار دارودسته ی حکمت در دیدگاه هاشان مندرج بود و در جایی که اینان نه تنها سرمایه داران ملی بلکه سرمایه داران خرده پا(عموما خرده بورژوازی سنتی) را «اسطوره» می نامیدند، روشن است که کل بخش های بورژوازی ایران تنها می توانند «ارتجاعی» باشند.
حزب کمونیست کارگری به سردسته گی حمید تقوایی
با این حال «حزب کمونیست کارگری» مادر تمامی احزاب ترتسکیست بعدی که نخست به وسیله ی حکمت مزدور و در جدایی از حزب کمونیست ایران( حزبی که با پیوستن کومه له کردستان و اتحاد مبارزان کمونیست و برخی از واداده های خط سه به وجود آمد) شکل گرفت و در فرصت طلبی و مزدوری هیچ جریانی به پایش نمی رسد اعلامیه ای با نام «یکی از بزرگترین اعتصابات بازار در جریان است»( 7 دی 1404) در شرح اعتصاب بازاریان و کسبه نوشت. در سراسر این اعلامیه کوچک ترین  اشاره ای به مثلا «سرمایه دار» بودن بازاریان و کسبه و «ارتجاعی» بودن آنها نشده است و لحن آن نیز کاملا پشتیبانانه است.
این موضع دارودسته ی تقوایی تازه گی ندارد و از زمان مبارزات سال 88 در ایران به ویژه از سال های پس از دی 96 و آبان 98 و جنبش «زن، زندگی، آزادی»( که طبعا از نظر ترتسکیست ها می باید «بورژوایی» و «ارتجاعی» ارزیابی می شد) این چرخش های فرصت طلبانه کاملا آشکار شده است.
 البته این تغییر دیدگاه و از این سو به آن سو پریدن، مطلقا از موضعی مترقی و بر مبنای انتقاد از خود و غیره و تحلیل بافت طبقاتی و لایه بندی بازاریان و کسبه و موضع طبقه ی کارگر و درجه ی اتحاد و مبارزه ی وی با هر یک از این لایه ها صورت نگرفته و صرفا بر مبنای بی پرنسیپی و فرصت طلبی و یکی بودن با جریان سلطنت طلب و ساواکی های مطیع امپریالیست های غربی اتخاذ شده و در واقع چیزی جر بروز همان ترتسکیسم هوچی و فرصت طلب و ارتجاعی مزدور نیست. حزبی که عموما شریک غافله ی سلطنت طلبان مزدور و مرتجع بوده است تغییر مواضع اش نفعی برای جنبش انقلابی طبقه ی کارگر ندارد. 
 حزب حکمتیست( خط رسمی)
حزب دیگر حزب حکمتیست( خط رسمی) است. این حزب همان دیدگاه پایه ای را حفظ کرده است: ما یک جنبش طبقه ی کارگر داریم که برای سوسیالیسم است و یک «جنبش» طبقات دیگر که در چارچوب سرمایه داری است و بنابراین جایی نه برای شرکت طبقه ی کارگر در پیوند با مبارزات آنها موجود است و نه پشتیبانی از این اعتراضات.
پس طبقه ی کارگر باید چه کند. طبقه ی کارگر باید به اعتصابات اقتصادی خویش ادامه دهد زیرا اگر طبقه ی کارگر در مبارزات سیاسی وارد شود «چون رهبر ندارد» به زیر پرچم طبقات دیگر می رود و در نتیجه برای سرمایه داری مبارزه می کند.
این حزب از تاریخ 7 دی که مبارزات جاری آغاز شد تا 14 دی هیچ اعلامیه ای در مورد مبارزات جاری نداد و پس از حمله امپریالیسم آمریکا به ونزوئلا اعلامیه ای داد با نام «کانگستریسم دولتی و آدم ربایی» که در آن به محکوم کردن حمله ی آمریکا پرداخت. این اعلامیه تاریخ 3 ژانویه را دارد یعنی درست همان روزی که آمریکا ربودن مادورو را اعلام کرد. تاریخ نشر این اعلامیه در سایت 14 دی است که 7 روز از اعتصاب بازاریان و دور نوین مبارزات خلق ایران گذشته است. ظاهرا این اعلامیه قرار بوده جای خالی اعلام موضع در مورد اعتصاب بازاریان را پر کند!   
اعلامیه ی بعدی حزب حکمتیست( آنهایی که نگارنده دارد) با نام «گورتان را کم کنید و دست از سر مردم ایران بردارید!»(عنوانی به ظاهر تند و با هارت و پورت - که عموما شگرد ترتسکیست ها است - اما تهی و پوچ!) تاریخ 14 دی ماه را دارد که به اصطلاح به مبارزات جاری پرداخته است. در بند نخست این اعلامیه چنین نوشته شده است:
«یک هفته از اعتراضات علیه افزایش قیمت دلار و گرانی و تورم سرسام آور می گذرد. اعتراضاتی که روز یکشنبه ۷ دیماه با اعتصاب بازار و کسبه در تهران شروع و به شهرهای مختلف ایران گسترش یافت. جمهوری اسلامی موفق شد با دادن امتیازاتی به بازاریان و اصناف، بازار را آٰرام کند.( می دانیم چنین نشد و بازاریان و کسبه تا کنون یک پای مبارزات بوده اند) اما اعتراضات علیه فقر و فلاکت و گرانی لجام گسیخته نه از بازار شروع شد و نه به بازاریان محدود ماند.( ما کشف این «حقیقت بزرگ» را مدیون حزب حکمتیست هستیم و جدا به آنها تبریک می گوییم!). جامعه ایران مدت زیادی است میدان یک کشمکش همه جانبه طبقه کارگر و بخش محروم جامعه و مردم‌ آزادیخواه با بورژوازی ایران و حکومتش( توجه کنیم «بورژوازی و حکومت اش»- در این معنا بازاریان و کسبه همه و همه جزو بورژوازی ارتجاعی قرار می گیرند و جمهوری اسلامی هم حکومت شان است)، علیه فقر، گرانی،‌ بی حقوقی، زن ستیزی، زندان، اعدام و استبداد است.  ورود بازاریان و اصناف به اعتراض علیه گرانی، بیان عمق فاجعه در این جامعه است که حتی صدای بازار را( یعنی صدا بخشی از بورژوازی) را هم در آورده است (عبارات داخل پرانتز از ماست).
به عبارتی که در این متن در مورد شرایط به صدا در آمدن بازاریان است توجه کنیم؛ معنای آن این است که کسبه و بازاریان در شرایط دیگر صدای شان در نمی آید. ولی می دانیم که حکومت شاه نه از جانب امپریالیست ها تحریم اقتصادی بود، نه زیر فشار جنگ با دولت اسرائیل و تهدیدهای امپریالیسم آمریکا قرار داشت، نه به غزه و لبنان کمک می کرد و نه گروه های نیابتی داشت و ... اما کسبه و بازاریان علیه آن برخاسته و اعتصاب کردند. همچنین در تمامی کشورهایی که انقلاب های مشهور به بهار عربی در آنها شکل گرفت کسبه و بازاریان همچون یک طبقه ی  در میان خلق های هر کشور در مبارزه با ارتجاع حاکم بر این کشورها قرار گرفتند.
 از سوی دیگر در تمامی دوران بیست سی سال اخیر کسبه و بازاریان خلق کرد، خلق بلوچ و عرب و ترکمن و ترک علیه حکومت برخاسته بودند و جالب این که مثلا حزب کمونیست ایران و کومه له که گرایش های شدیدا ترتسکیستی دارند از همین بازاریان و کسبه هم خواسته بودند که دست به اعتصاب بزنند.  با این تفاصیل حزب حکمتیست( خط رسمی) باید یقه ی این احزاب را می گرفت که چرا آنها از «اسطوره ی بورژوازی ملی)( یکی اش بخشی از همین بازاری ها) و «اسطوره ی خرده بورژوازی» ( یکی اش همین کسبه ی جزء) خواسته اند که برای احقاق حقوق خلق کرد دست به اعتصاب بزنند!
چنین نمی کنند زیرا این ها فرصت طلبان مرتجع و نان به نرخ روز خور هستند.
و سپس:
«طبقه کارگر و بخش محروم جامعه وارد دوره ای حساس از جدال خود با بورژوازی ایران و حکومت آن،‌ برای بهبود و برای جامعه ای مرفه،‌ آزاد و برابر شده اند و برای پیروزی در تلاش متحد کردن و سازمان دادن صفوف نیروی عظیم خود هستند. جدالی که رنگ خود را به همه تحولات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و همه معادلات در ایران و حتی منطقه زده است. جدالی که نه تنها بورژوازی حاکم و حکومتش که بعلاوه کل ارتجاع در اپوزیسیون  را از ترس تحولات انقلابی بر رهبری طبقه کارگر آگاه را، به تکاپو انداخته است. بی تردید در این مسیر نه تنها مقابله همه جانبه با بورژوای ایران و حکومتش که بعلاوه افشا نقشه های شوم دولتهای قلدر و جنگ طلب و تروریست از جمله اسرائیل و امریکا و سربازان سینه چاک آنان در میان اپوزیسیون جمهوری اسلامی، بخشی جدی از تلاش ما برای رهایی واقعی است.»( تاکیدها از ماست)
 اگر از مشتی عبارت پردازی بی خاصیت و دهن پرکن مانند « تحولات انقلابی به رهبری طبقه کارگر آگاه» بگذریم که در حال حاضر مابه ازایی در جامعه ندارد و طبقه ی کارگر ما نه آگاهی لازم یعنی آگاهی انقلابی- سوسیالیستی دارد و نه رهبر جاری تحولات جامعه است، می رسیم به «جدال» و « «مقابله همه جانبه با بورژوای ایران و حکومتش».
 با توجه به این که اعتصاب بازاریان و کسبه جزیی از تضادهای درونی بورژوازی است و نیز با توجه به این که حکومت بورژوازی حکومت همه ی لایه ها و اقشار بورژوازی است می توان به این نتیجه رسید که طبقه ی کارگر نه تنها باید با بخش هایی از بورژوازی که برخی از دیگر بخش با آنها مخالف اند بلکه با آنها که اعتصاب کرده اند و تضادی با آن بخش از بورژوازی دارند نیز «مقابله» کند. پس جنبشی که به بازار «محدود نمانده است»، از همان آغاز باید با بازاریان همچون دیگر حکومتیان برخورد کند و با آنها نیز مبارزه کند.
چنانکه دیده می شود خطی که حزب حکمتیست پیش می گذارد به این نتیجه می رسد که باید مردم همانگونه که با حکومت «جدال» و «مقابله» می کنند با بازاریان هم مقابله کنند! یعنی با آنها بجنگند.  
این درست همان خطی است که مزدوری مانند حکمت در برابر کومله گذاشت و جنگ دموکرات و کومه له را توجیه تئوریک و سیاسی کرد: این جنگی است بین طبقه ی کارگر و بورژوازی( یا در آن زمان فئودال ها).  
طبقه ی کارگر باید با بورژوازی وارد مبارزه شود و روشن است که هر طبقه ای جز طبقه ی کارگر جزو بورژوازیست و حکومت هم حکومت بورژوازیست. و بنابراین طبقه ی کارگر با تمام این طبقات باید وارد مقابله شود.     
  نتایج عملی این گونه نظرات روشن است:
طبقه ی کارگر نه تنها باید با هیچ طبقه ی دیگری در مبارزه با حکومت ولایت فقیه وارد اتحاد استراتژیک یا تاکتیکی نشود بلکه باید با تمامی طبقات دیگر مقابله کند. زیرا این طبقات دیگر همه اقشار گوناگون بورژوازی حاکم هستند، همه دشمنان حی و حاضر طبقه ی کارگرند و همه هم حکومت شان یکی یعنی همین ولایت فقیه است.
 این جز در انفراد مطلق قرار دادن طبقه ی کارگر، بی تفاوت کردن آن نسبت به هر مبارزه ای جز مبارزه ی طبقه ی خودش، محصور کردن آن در خویش و مبارزات خویش که در بهترین حالت مبارزات صنفی – اقتصادی خواهد بود چیز دیگری نیست.
ترتسکیست ها دشمنان طبقه ی کارگر بوده و هستند. یکی از دلایل این که طبقه ی کارگر در مبارزات سیاسی شرکت نمی کند رسوخ اندیشه های اینان به شکل های گوناگون در بخشی از افراد و گروه های دیگری است که در میان طبقه ی کارگر فعالیت سیاسی می کنند و همچنین در برخی از کارگران پیشرو. افکار آنها  تخریب گر است و همواره مانع وحدت درونی طبقه ی کارگر و نیز اتحادهای استراتژیک و تاکتیکی این طبقه با دیگر طبقات خلقی در مرحله ی انقلاب دموکراتیک می شود. این درست منطبق است با خواست سرمایه دارانی که آنها ادعای مبارزه با آنها را دارند. ترتسکیست ها در ماهیت امر تجلی نفوذ سرمایه داران امپریالیست و مزدوران رنگارنگ شان درون طبقه ی کارگر هستند. باید آنها را افشا کرد و مانع از تاثیر آنها بر طبقه ی کارگر شد.

هرمز دامان

نیمه ی دوم دی ماه 1404