۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

درباره ی قتل یک جوان چگونه تعصب و تنگ نظری، بلاهت و حماقت به وجود می آورد و اینها به قتل می انجامد!

 

 

درباره ی قتل یک جوان 

چگونه تعصب و تنگ نظری، بلاهت و حماقت به وجود می آورد

 و اینها به قتل می انجامد! 

1
قتل یک جوان به دلیل همجنس گرا بودن!
در روز سه شنبه 14 اردیبهشت 1400 یک جوان عرب  20 ساله به نام علی فاضلی منفرد ساکن محله مسیر تصفیه شکراهواز را چند مرد از افراد خانواده اش(گویا برادران وی) به بیرون شهر به منطقه ی برومی اهواز بردند و با بریدن گردن وی، جانش را گرفتند.
علت این قتل همجنس گرا بودن علی فاضلی منفرد بوده است. یعنی وی نه جرمی مرتکب شده بود و نه کسی را آزار داده بود، بلکه صرفا هویت جنسی اش یعنی همجنس خواهی، موجب به قتل رسیدن وی شده است.
گفته می شود که پاکتی که در آن کارت معافیت علیرضا پست شده بود به وسیله ی برادران وی باز شده و آنها به هویت همجنس گرا بودن اش که دلیل معافیت وی بوده است( دلیل معافیت با اشاره به بندهایی در کارت قید می شود، و این امر در مورد برخی اقلیت ها موجب محرومیت از حقوق اجتماعی می شود) پی برده اند و همین موجب این شده که تصمیم به کشتن وی بگیرند.
 البته در مواردی این چنین می توان گمانه هایی دیگر( گمانه و نه استنتاجی متکی به فاکت های انکار ناپذیر) را نیز طرح کرد و مثلا اندیشید که پیش از بازکردن پاکت مزبور، این افراد از گرایش جنسی وی آگاهی داشته اند( زیرا پنهان کردن این مساله در مقابل عموم به ویژه خانواده و اقوام اگر ممکن باشد کار بسیار دشواری است) و احتمالا برنامه ی کشتن وی از پیش در فکرشان بوده است؛ منتها باید قتل را به گونه ای انجام می دادند که دلیل و مدرک محکمه پسندی برای انجام آن داشته باشند و بدانند که پس از انجام این کار مجازاتی نخواهند داشت. بنابراین پیش از انجام قتل، افراد مطلعی را در دادگاه ها دیده اند و از آنها شرایط این کار را پرسیده و سپس نه به شکل فردی بلکه به شکل گروهی از افراد خانواده یا فامیل و اقوام که وجه دیگر به قتل رساندن شخص مزبور برای گریز از مجازات است، آن را انجام داده اند.
 این روال بسی از این گونه قتل ها در جمهوری اسلامی و نوع «خدمت» دادگاه های این حکومت به خانواده و یا فامیل و اقوامی است که می خواهند یکی از بستگان خود را (دختری که در رابطه ای بیرون از ازدواج آبستن شده باشد، دختری که با ایجاد روابط آزاد با دوستان پسر، از نظر خانواده، خود را متعهد به «عرف» و نگه داری «شآن» و « آبروی» خانواده نمی بیند، افراد همجنس خواه و غیره که موارد بسیاری از اینها آشکار شده است) به قتل برسانند. به این ترتیب «احکام شرعی» برای اجرای خود به جای دادگاه رسمی و«قانون» از افراد بیرون از دادگاه و به شیوه ای غیرقانونی استفاده می کنند. 
2
چگونه اقدام به این قتل ها توجیه می شود
در کشور ما باورهای عقب مانده ی دینی و مذهبی و احکام و قوانین متحجری که دین و مذهب جاری و تدوین می کند، آداب و سنن کهنه و رایج و روابط حاکم پدرسالارانه و مردسالارانه، بسی از این قتل ها را مجاز می شمارد.
در این گونه مسائل، معمولا خون چشمان شان خانواده فرد مزبور را می گیرد( برادر، پدر، پسر عمو و عمو و غیره) و رگ های گردن شان باد می کند و از آن پس هیچ چیز برای کشتن جلودارشان نیست.
 در موردی که صحبت بر سر آن است باید گفت اینکه فردی از افراد خانواده، به ویژه برادر و نه حتی خواهر( شاید پنهان کردن همجنس گرایی زنان به سختی مردان نباشد) نسبت به جنس موافق خود گرایش و کشش داشته باشد، در کنار رابطه ی بیرون از ازدواج دختران، می تواند  یکی از سنگین تر«جرم ها» به شمار آید. اینها در میان خودشان، از اینکه چنین «بلایی» بر سرشان آمده، «سر در گریبان» می برند و دچار«شرم» و «خجلت زدگی» و «اندوه» و«افسردگی» می شوند. می اندیشند که چگونه« سر خود را میان دروهمسایه بلند کنند»!؟ و از نگاه شماتت بار همسایه ها که متاسفانه در بسیاری موارد همچون آنها پای بند افکار کهنه و متحجراند، بگریزند:
«خواهر شما، دختر شما بیرون از ازدواج آبستن شده( و یا با مردی که وی را دوست دارد گریخته...) و شما بنشینی و نگاه کنی! خونت به جوش نیاید و نشان ندهی که«مردانگی» داری!؟ اگر زورت به پسر نمی رسد که وی را مجبور به ازدواج با خواهر و دختر... خود کنی( معمول این است که در مواردی که عشقی در میان نیست، پسر از زیر مساله در می رود و می گوید ممکن است بچه مال او نباشد!) زورت به دخترت و خواهرت می رسد که وی را بکشی و این «لکه ی ننگ» را از خانواده ات پاک کنی!
اگر برادر و پسر شما هویت جنسی اش یک همجنس گرا بود و به جای این که یک «مرد» باشد، فردی که خود و درو همسایه ات وی را با واژه هایی ضد زن و تحقیر آمیز همچون  ... و ... و... می نامید، بود، چه جای این است که بنشینی و نگاه کنی!
پس«دادگاه» خانواده و فامیل و اقوام را همانجا تشکیل می دهی و خود دادستان و قاضی می شوی و حکم مرگ برادر و پسر همجنس گرای خود را صادر می کنی. آن گاه افرادی را از میان خود انتخاب و نقش جلاد را به آنها می دهی و«ننگ» را از روی خود پاک می کنی! بدان که از این پس هم  در خودت و هم میان اهل محل و شهر می توانی سرت را بلند کنی! تو«مرد» بوده ای! و اکنون دیگر کسی در این امر شکی نخواهد داشت»!؟  
3
باورهای متحجر مذهبی و تسلط روابط پدر سالارانه و مرد سالارانه
 رنج آور و تاسف بار است که در جامعه ی ما هنوز بسیاری مسائل حل نشده است و از جمله ساده ترین آنها؛ اینکه ما حق نداریم که به واسطه گرایش جنسی شخصی( و یا روابط بیرون از ازدواج خواهر و یا دخترمان)، خواه خود نپسندیم و خواه در و همسایه نپسندند، حکم به مرگ فردی دهیم و زندگی را از وی بستانیم.
نخستین امر در این مورد اعتقادات دینی و مذهبی است. نه تنها دین اسلام که همجنس گرایی را امری مذموم می داند - و این در حالی است که از همان آغاز این گونه روابط میان آخوندها کم نبوده است و به ویژه در محل های تدریس که افراد محروم روستایی بخشی از طلاب را تشکیل می داده اند - بلکه در باورهای زرتشتی نیز این رابطه همچون امری کریه قلمداد شده است. این نوع نگاه و باورها در نگرش بسیاری از مردم تداوم یافته و به شکل یک تابو بر جامعه حاکم شده است. جمهوری اسلامی که مذهب را بر کرسی فرمانروایی فرهنگ نشاند، این باورها و تابوها را با شدتی بسیار رو آورد و به آنها غلظت و قوت و قدرت بیشتری بخشید.
 آداب و سنن مردم و اندیشه هایی که از تصورات فلسفی نادرست و غیرعلمی بر می خیزد نیز به این باورها یاری کرد تا خود را سفت و سخت تر گردانند. این باورها بر مبنای تصورات نادرست از «مردی» و «زنی» استوار گشته و چگونگی توضیح و تبیین خود اینها نیز اساسا بر پایه ی روابط پدرسالاری و مردسالاری صورت گرفته است؛ و از آنجا که این روابط اخیر در تاریخ سفت و سخت بوده و هزاران سال تداوم یافته به مرور در امور و روابط دیگر نیز متجلی گشته است.
عام ترین و رواج یافته ترین و پیش پا افتاده ترین این باورها این است که مردان متکی به عقل و منطق، دارای شعور و فهم بالاتر و اراده ی قوی بوده و قدرت تحقق بخشیدن به اندیشه هایشان را دارند، در حالی که زنان متکی به احساس و عاطفه، دارای سطح پایین تر اندیشه و تعقل، اراده ای ضعیف و ناتوان از اشکال عام تحقق بخشیدن به اندیشه ها و خواسته هایشان را دارند( و چنانچه بخواهند آنها را تحقق بخشند به«مکر و حیله» پناه می برند). بنابراین از مرد خواسته می شود که همواره «مرد» و«فاعل» باشد و به «زن» تبدیل نشود زیرا این نزولی بزرگ و تحقیری بزرگ برای وی خواهد بود!
به نظر درک و فهم اینکه چگونه این دیدگاه های مردسالارانه می تواند در نوع نگاه به همجنس گرایی به ویژه همجنس گرایی مردان موثر باشد، خیلی مشکل نباشد. روشن است که از این دیدگاه، همجنس گرایی زنان- همچون اندیشه ها و علائق فکری شان- اساس امری بیرون از اهمیت آنچنانی برای مردان و جامعه است و همچنین اگر در روابط همجنس گرایی مرد،«مرد مردخواه» نباشدیعنی از دیدگاه مردسالارانه و تعصب آلود، حکم«مفعول» را نداشته باشد، اهمیت آن کمتر است.
4
طبقه ی کارگر و همجنس گرایان
گرایش های همجنس گرا، دو جنس گرا و ترانس جندرها جزو اقلیت های زیر ستم در ایران هستند. حکومت مستبد دینی کنونی از همان آغاز بیشترین فشارها را به روی آنها وارد کرده و همچون پیروان ادیان و مذاهب دیگر، یا آنها را در زیر انواع آزارها و محرومیت ها قرار می دهد و یا مجبورشان می کند از کشور بیرون روند و به کشورهای دیگر پناهنده شوند. افکار و باورهای مردم نیز آنها را مجبور کرده است که یا گرایش های خود را پنهان کنند و یا به انزوا گرایند و درون گروه های خود مهجور به سر برند.
همان گونه که طبقه کارگر باید از حقوق زنان، ملیت ها، اقلیت های دینی و مذهبی دفاع کند باید از حقوق اقلیت های جنسی نیز که در خود این طبقه هم وجود دارند، دفاع کند و به آنها در دست یابی به حقوق شان یاری کند.
 در بیشتر کشورها اقلیت های جنسی هر روز بیشتر رو به سوی طبقه کارگر می آورند و امید به این طبقه می بندند که در راه برداشتن آزارهای فیزیکی و روانی از روی آنها به ایشان یاری  کند. یکی از بهترین روزها برای اقلیت های جنسی روز برگزاری روز اول ماه روز کارگر است. آنها به گردهمایی ها و راهپیمایی های طبقه ی کارگر می پیوندند و در کنار کارگران احساس آرامش و اطمینان می کنند.
در ایران، طبقه کارگر باید دیدگاه ها و مواضع خود را بر مبنای احترام به حقوق همجنسگراها، دو جنسگراها و ترانسجندرها استوار کند. باید در مقابل هر تابو، هر آداب و سنن، هر نوع دیدگاه دینی و مذهبی، هر نوع گرایش های متعصابه و تنگ نظرانه رایج که این روابط را تحقیر می کند، آن را طرد می کند، این افراد را مجبور به خروج از کشورمی کند، با آن برخوردهای تحقیرآمیز و دشمنانه تا حد اعدام و کشتن می کند و یا با کاربرد هر واژه ای در نامیدن همجنس خواهان که جنبه ی تحقیرآمیز و سرکوب گر داشته باشد و موجب آسیب روانی به شخص و تخریب وی شود، به مبارزه برخیزد و آن ها را طرد و دفع کند. مبارزه برای حقوق هر اقلیت زیر ستمی، بخشی از وظیفه ی بزرگی طبقه ی کارگر در راه برقراری جمهوری دموکراتیک خلق و جامعه سوسیالیستی و کمونیستی است و طبقه ی کارگر باید این وظیفه را به شکلی شایسته و قدرتمند اجرا کند.
م دامون
اردیبهشت 1400
 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

رانده شده گان از درگاه خامنه ای و کاندید شدن برای ریاست جمهوری

 

رانده شده گان از درگاه خامنه ای و کاندید شدن برای ریاست جمهوری

بخش مهمی از خیل رانده شدگان از بارگاه خامنه ای یکی پس از دیگری خود را کاندیدای ریاست جمهوری کرده اند. از تاج زاده اصلاح طلب مغضوب دستگاه ولایت و حمید مطهری یکی به میخ و یکی به نعل زن و محمود صادقی و امثال محسن هاشمی گرفته تا احمدی نژاد دزد؛ و این یکی نه تنها خودش بلکه حمید بقایی و دیگر افراد دار و دسته ی آدمخوارش نیز، که هیچ  یک از او کم نداشتند. و این دار و دسته تا همان لحظه ای که دوره شان به پایان رسیده بود و داشتند از قصر ریاست جمهوری بیرون می آمدند هر چه دم دست شان بود برای روز آخرت شان توی کامیون می ریختند، مبادا دقیقه ای از زمان در دست داشتن این غنیمت به دست آمده هدر برود؛ و باز نه تنها اینها بلکه جهانگیری که برادرش از زمره ی اختلاس گران است و بسی مختلسین و دزدان و حریصان قدرت و ثروت دیگر؛ خلاصه اینها یکی  پس از دیگری برای ریاست جمهوری ثبت نام کرده اند.
 بسیاری از این افراد به خوبی می دانند که مطلوب خامنه ای و جناح او نیستند و بنابراین شورای نگهبان، حتی چنانچه مصوبه ای را که همین تازگی ها داده و در آن شرایط جدیدی برای کاندید شدن از آستین درآورده، نداده بود و خیلی بی پرده و صریح به آنها نگفته بود که:«ای حضرات ثبت نام نکنید! زیرا شما شرایطی که  برای نامزد ریاست جمهوری شدن نیاز است ندارید!» بازهم طبق سیاست های همواره ی این شورا که همه می دانند که مطیع و «نگهبان» اوامر خلیفه ی اعظم است، آنها را رد صلاحیت خواهد کرد.
اگر این شورا این مصوبه را داد و به وزارت کشور ابلاغ کرد به این دلیل بود که نمی خواست زحمت رد کردن آنها را هنگام بررسی کاندیداها درون شورای نگهبان به عهده گیرد. می خواست با همین اعلام شرایط که هر کدام اش یکی دو تا از کاندیداها را از معرکه بیرون می کند مساله را حل و فصل کند.
 افزون بر این همان گونه که در مقاله ای دیگر اشاره کرده ایم می خواست بار این رد کردن را به دوش روحانی و وزارت کشور بیندازد و خلاصه قضیه را پیش از آنکه حاد و معضلی شود و مثلا در طول مدت بررسی کاندیداها در شورای نگهبان،« توطئه ای» از سوی جریان «انحرافی» جدیدی، صورت گیرد، در سکوت حل و فصل کند.
وانگهی، گیریم که شورای نگهبان مخالف نظر خود و مصوبه اخیرش عمل کرد و اینها را تایید صلاحیت کرد - مثلا ارزیابی ای از اوضاع به عمل آورد و متوجه شد که کاندیدا شدن این افراد، نه تنها حضرات را متضرر نخواهد کرد و به این نخواهد انجامید که اینها رای بیاورند بلکه موجب این خواهد شد که انتخابات به اصطلاح آزاد به شمار آورده شود و رقابتی تر شده تعداد بیشتری و از جمله پایه های این افراد هم شرکت کنند - چگونه می خواهند در این وضع رای بیاورند؟ آن هم زمانی که این درجه نفرت و کینه ی تمامی مردم، از طبقات پایین گرفته تا میانی، از این حکومت وجود دارد و تازه پس از آن شرکت نکردن تقریبا اکثریت واجدین شرایط در انتخابات مجلس در اسفند 98.
 روشن است آنها که در انتخابات شرکت می کردند و به این امید که شاید اینها بتوانند کاری برای آنها انجام دهند، به آنها رای می دادند، اکنون دیگر به این ساده گی ها و راحتی ها پای صندوق رای نمی آیند. بیشتر آنها از هر گونه تغییری از بالا ناامید شده اند؛ 8 سال اصلاحات خاتمی و 8 سال «خدمت محرومان» احمدی نژادی و 8 سال اعتدال روحانی را دیده اند؛ یعنی 24 سال. و دیده اند که یا حضرات انتخاب شده از ریاکاران و دزدان بارگاه خامنه ای اگر ریاکارتر و دزدتر نباشند کم تر هم نیستند (احمدی نژادی ها) و یا به صرف دادن وعده و وعید بسنده می کنند و پای عمل که می رسد مواضع آنها صد و هشتاد درجه تغییر می کند و«غنیمت» به دست آمده را به خدمت ملت ترجیح می دهند( روحانی) و اگر حتی چنانچه همه شان و به طور کامل حل هم نشدند و مثلا ذره ای هم خواستند اصلاحی بکنند، خلیفه اعظم و «سپاه»اش اجازه ی چنین اصلاحی را نیز به آنها نخواهد داد.
در نتیجه، این وضعی خواهد بود با حداقل تعداد شرکت کنندگان، یعنی تقریبا محدود به همان پایه ها و هوادارانی که هر کدام از اینان دارند!
حال چگونه می توانند مطمئن باشند که حتی اگر تایید شوند، کسانی باشند که به آنها رای دهد و آنها را پیروز این میدان کنند! آن هم در شرایطی که مثلا رئیسی که اکنون کاندید شده است حداقل پایه های اجتماعی جناح خامنه ای و بخش عمده ی اصول گرایان را خواهد داشت!
از این ها گذشته، چگونه می توان از دست این انتخابات«مهندسی» شده قسر دررفت و انتخاب شد. خامنه ای و دم و دستگاه اش از مدت ها پیش برنامه ی دولت آینده را چیده اند و می خواهند همین دولت را سر کار بیاورند. مجلس شان را درست کردند و دولت شان را نیز می خواهند درست کنند.
این میان ممکن است اگر و اماهایی در بین خودشان بوده باشد و جدال هایی درونی بر سر این دولت در میان خودشان در گرفته باشد. شاید به دلیل وجود همین جدال ها است که خامنه ای اینک«دولت جوان حزب اللهی اش» را تعدیل کرده و «جوان» بودن را به معنای سنین سی تا چهل تعبیر نمی کند، و یا در مورد برداشت درست از «تحول» ( که شعار سعید محمد پاسدار کاندید شده است) و شیوه ی درست «تحول» اسلامی در کشور، کلی برای دانشجویان بر سر منبر می رود!
با وجود اینکه چنین جدال هایی درون جناح خامنه ای و باندهایی که از آنها تشکیل شده هنوز ادامه دارد و کاملا حل نشده و به این ساده گی ها هم حل نخواهد شد، اما نتیجه انتخابات از نظر آنها روشن است. یکی باید انتخاب شود که خودشان انتخاب کرده اند.
این نکته پایانی ما را به سوی مساله ای دیگر می کشاند:
 حضراتی که می خواهند رئیس جمهور شوندهمه به خوبی می دانند که پست ریاست جمهوری یک « تدارکات چی» بیشتر نیست و آنها اجازه کوچک ترین کاری خلاف نظر خامنه ای و«دولت پنهان»اش نمی توانند بکنند. این نه تنها در مورد اصلاح طلبان صدق می کرد، بلکه در مورد 8 سال دولت احمدی نژاد هم که به خامنه ای «نزدیک تر» بود صدق کرد و در مورد  8 سال روحانی نیز. همه ی این حضرات از این شکایت داشته اند و نتوانسته اند کوچک ترین تغییری در دوران خود در امر مزبور ایجاد کنند.
 
انگیزه های اصلی کاندید شدن مغضوبین
حال پس از این نکته ها، پرسش این است که پس چرا اینها خود را کاندید می کنند؟
 در این مورد می توان نکات زیر را برشمرد:
یکم: اینها همه از همین دم و دستگاه بوده اند. بیشتر آنها مزه ی داشتن قدرت را چشیده اند و دیده اند که چگونه می توان از مزایای مادی آن بهره مند شد. آنها چنانکه در بالا اشاره کردیم آن را «غنیمتی» گرانبها و نان و آبدار می دانند که باید به دست آورد. این در مورد هر سه جناح اکنون مورد غضب یعنی اصلاح طلبان، احمدی نژادی ها و جریان اعتدالی روحانی صادق است.
دوم: اینها همه می دانند که افراد جناح و باند خامنه ای همه در حال «بُردن» هستند. آنچه مردم به عنوان افشاگری اختلاس ها و دزدی ها می شنوند و یا می خوانند، نوک کوه یخ است. توده ی انبوه یخ پایین در آب است و تا کنون رو نشده است. اما آنچه برای مردم رو نشده است برای امثال جهانگیری، احمدی نژاد و بقایی و اصلاح طلبان حکومتی رو شده است. بیشتر آنها کاندید نشده اند که رئیس جمهور شوند- زیرا می دانند این ممکن نیست-  بلکه کاسه به دست به دور خامنه ای حلقه زده اند و با استغاثه و التماس خواهان آن هستند که راهی به درگاه پیدا کنند. آنها سهم می خواهند.
سوم: این رانده شدگان از بارگاه می خواهند توی روی خامنه ای بگویند که آنها هم جزو همین دم و دستگاه بوده اند و برای روی کار آمدن و بقای آن کلی خدمت کرده اند( در انقلاب و جبهه بوده اند، جوانان مردم را کشته اند! در خارج از کشور مخالفان را ترور کرده اند!) و اگر وی آنها را در این دزدی ها و«بُردن» ها و این دم و دستگاه شریک نکند، آنها هزینه این کار را برای او بالا خواهند برد.
در صدر این عده احمدی نژاد است که با توجه به اینکه باند وی نماینده ی بخشی از جناح های حاکم را تشکیل می دهد از موقعیت کنونی باند خود و اندازه ی مال و اموالی که دزدیده است رضایت ندارد و سهم مادام العمری می خواهد. وی از همین الان گفته که «اگر شورای نگهبان وی را رد صلاحیت کند، در انتخابات شرکت نخواهد کرد و به کسی هم رای نخواهد داد». در کنار وی روحانی و اعتدالی ها هستند که بسی از وزرایشان( وزرای دولت روحانی) کاندید شده اند و آخر از همه اصلاح طلبان حل شده در حکومت ایستاده اند.
چهارم: این حضرات سهم می خواهند. یا باید رئیس جمهور شوند و دولت تشکیل دهند و یا اینکه  
جایگاهی که جناح خود را شایسته  آن می دانند به دست آورند. یعنی از حال طرد شده گی بیرون آیند و به کار گرفته شوند. بخشی از این سروصداهایشان برای همین است. چنانچه پست ریاست جمهوری به نام رئیسی نوشته شده باشد - که شواهد کنونی یعنی توافق نسبی جناح اصول گرا به روی وی و تبلیغات صدا و سیما برای او چنین نشان می دهد - و این شخص این مقام را به دست آورد، این سرو صداها و التماس ها ممکن است به این نتیجه بینجامد که دست احمدی نژادی ها و برخی از وزرای دولت اعتدالی روحانی را در دولت اش جایی بند کنند.( بعید نیست که کاندید شدن شخص جلیلی که گویا گفته بود اگر رئیسی بیاید کاندید نخواهد شد، برای به دست آوردن رای های  جریان احمدی نژاد و یا برخی زد و بندها باشد)
پنجم: تمامی موارد بالا شامل بخش اصلی اصلاح طلبان نیز می شود، گرچه اینها شاید زورشان از احمدی نژاد کمتر باشد و تیغ شان مانند وی نبُرد.
 افرادی مانند تاج زاده نیز که کم و بیش تلاش کرده اند با حضور در عرصه ی سیاسی و بیان هر از چند گاهی مخالفت ها و اعتراضات خود، به نفع جریان اصلاح طلبان تبلیغات کنند و این جریان را که مرده است زنده کنند، کاندید شدن خود را نیز در همین راستای زنده نگه داشتن این جریان انجام می دهند. این میان البته اگر کاندیدای اصلاح طلبی تایید شد، امثال وی می توانند مردم را ترغیب کنند تا در انتخابات شرکت کرده و به وی رای دهند.
 
لاریجانی
به جز این دسته ها که صحبت شان شد، علی لاریجانی است که تایید صلاحیت خواهد شد و از آنچه تا کنون صورت گرفته می توان حدس زد که دو فردی که قرار است با هم رقابت را پیش ببرند ابراهیم رئیسی و جواد لاریجانی هستند.
افراد فامیل لاریجانی همه به نحوی مساله دار بوده اند که در دعواهای جناحی و به ویژه باند احمدی نژاد با آنها، رو شده است. یا جاسوسی برای انگلستان( جواد لاریجانی و این اواخر دختر وی)، یا گذاشتن وثیقه هایی که در اختیار دستگاه قضایی بود در بانک و بالا کشیدن سودهای کلان آنها و همچنین داشتن یک معاون رشوه گیر و دزد در کنار خود( صادق لاریجانی رئیس پیشین دستگاه قضایی و عضو کنونی شورای نگهبان) و یا کارچاق کنی و اختلاس و رشوه گیری و رشوه دهی( فاضل لاریجانی). گویا فردی که هنوز فساد وی رو نشده همین علی لاریجانی است.
در کل جناح این شخص و برادرانش از سوی دیگر باندها تضعیف شده اند و از آنجا که توافقی میان اصلاح طلبان بر سر رای دادن به وی نیست، مشکل بتواند با رئیسی رقابت کند. با این همه، در مورد لاریجانی و رقابت وی با رئیسی باید دید اینها چگونه چنگال هاشان را به صورت یکدیگر خواهند کشید!

رئیسی
ابراهیم رئیسی یکی از اعضای «دولت پنهان» بوده و هست و با آمدن وی بخشی از دولت پنهان رو خواهد آمد.
به نظر می رسد که بخش هایی از جناح راست با روی کار آمدن یک دولت نظامی مخالف بوده است. این اواخر بادامچیان عضو هیئت موتلفه به صراحت مخالفت خود را با روی کار آمدن دولت پاسداران اعلام کرد و احتمالا برخی از عقلای صاحب نفوذ این جناح - امثال ناطق نوری و دیگر سران روحانیت مبارز- با نظر بادامچیان موافق هستند.
از اخبار نیز پیداست که در خود سپاه نیز تضادها برای اینکه کدام جناح و باند پاسدار سر کار بیاید تشدید شده است. کاندید شدن سعید محمد و شیوه ی تبلیغات وی این امر را آشکار کرد که این باندها در حال مشاجره هستند.
بنابراین چنانچه فرض را بر این بگذاریم که تعدیلی در نظر خامنه ای صورت گرفته- و این تا زمانی که نام معاونان و وزرای رئیس دولت مشخص نشود روشن نیست- دو دلیل اساسی برای چنین تعدیلی یکی مخالفت بخش هایی از جناح راست با وی در مورد چنین دولتی است و دیگری تشدید اختلافات درون سپاه برای اینکه کدام یک از جناح های آن دولت را به دست گیرد و تاثیرات آن بر یگانگی این نیرو.
از این ها گذشته، ممکن است که یک دولت از نظامیان پاسدار برای پیش بردن برجام چندان مناسب نباشد و به اصطلاح دایره تاثیر و نفوذ سران سپاه را در میان بسیجی ها و پایه های حزب اللهی خامنه ای کاهش دهد و به اصطلاح جای مانور را برای خامنه ای و سپاه خواه در ایران و خواه در منطقه تنگ کند.
از اینها چنین بر می آید شخص رئیسی که در انتخابات پیشین ریاست جمهوری  تمامی رای پایه ی جناح راست را مال خود کرد، اکنون نیز توانسته بیشتر جریان و افراد این جناح را با خود همراه کند.
 بنابراین آن چه باید دولت جوان و حزب اللهی و ضد فساد و ... خواه تا زمانی که خامنه ای زنده است و خواه دوران انتقالی پس از مرگ وی انجام دهد، وظیفه ی دولت رئیسی است.
 
و نکته ی آخر:
آیا رئیسی از هر شخص دیگر به خامنه ای«نزدیک تر» است؟
حتی چنانچه فرض بر این گذاشته شود که رئیسی به خامنه ای از هر شخص دیگر «نزدیک تر» است و رسالت وی یک دست کردن کامل کل حکومت، یعنی تصفیه ی باندها و جناح های حاکم و رها کردن آن از این همه تضاد، با این حال و با توجه به تجربه ی 24 ساله ی اخیر و دولت های خاتمی، احمدی نژاد و روحانی و اینکه هر کدام از این دولت ها بخش هایی از تضادهای درون طبقه ی حاکم در ایران را رو آوردند و آشکار کردند، به احتمال زیاد این دولت نیز به سهم خود می تواند بخش های مهمی از تضادهای درون باندهای« دولت پنهان» را رو بیاورد و جدال هایی تازه در هسته ی مرکزی قدرت برانگیزد.
 هرمز دامان
نیمه دوم اردیبهشت 400 
 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۳, پنجشنبه

نبرد مردم فلسطین با اشغالگران

 

نبرد مردم فلسطین با اشغالگران

دور تازه ای از مبارزه ی توده های فلسطینی و عرب با صهیونیست های غاصب آغاز شده است.
 سرآغاز این دور، به اواخر سال گذشته و تلاش های دولت صهیونیست اسرائیل برای غصب خانه های مردم فلسطینی در شیخ جراح در قدس(یا اورشلیم) شرقی و بیرون راندن آنها از این منطقه و جایگزین کردن آنها به وسیله شهرک نشین های یهودی برمی گردد.
 این خانه ها به عناوین مختلف از جمله اینکه مالکین اصلی سند مالکیت زمین ها را که مربوط به قرن نوزدهم است در دست دارند، به وسیله ی دادگاه ها از دست مردم این مناطق گرفته می شود. این امر مقاومت فلسطینی های منطقه را برانگیخته و برگزاری گردهمایی ها و راهپیمایی های متعدد و مبارزات زیادی را علیه دولت مرتجع اسرائیل در شهر قدس شرقی و نوار غزه سبب شده است. مبارزاتی که با تهاجم وحشیانه نیروهای اسرائیلی و سازمان های افراطی یهودی روبرو گردیده و موجب زخمی شدن و آسیب دیدن بسیاری از مردم عرب منطقه گردیده است.
تداوم این مبارزات به شلیک راکت و موشک از جانب نیروهای حماس به اسرائیل و شلیک موشک از جانب اسرائیل به  نوار غزه و بمباران این مناطق به وسیله هواپیماها شده است که در یکی از حملات اسرائیل یک ساختمان بزرگ 13 طبقه ای فروریخته است. راستی که شیوه های کشتار مردم از سوی سران جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران خواه در ایران و خواه در کشور سوریه مانند این گونه حملات وحشیانه ی دولت اسرائیل است؛ گویی سران پاسداران و حکومتگران جمهوری اسلامی شیوه های کشت و کشتار مردم بی دفاع را از سران اسرائیل یاد گرفته اند و علیه مردم ایران و خلق های منطقه به کار می برند.
 بنا به اعلام خبرگزاری ها بیش از 70 نفر از مردم غزه که تعدادی از آنها کودک و نوجوان بوده اند، جان خود را از دست داده اند. اکنون و با آماده کردن نیروی زمینی اسرائیل برای حمله به نیروهای فلسطینی و فلسطینی های نوار غزه، جریان این درگیری ها رو به سوی شدت گرفتن بیشتر دارد.
برخی از دولت های امپریالیستی غرب از جمله آمریکا، آلمان، فرانسه و ... که پشتیبانان اصلی دولت صهیونیستی و اشغالگر اسرائیل هستند، به نفع دولت اسرائیل اعلام موضع کرده و حق وی دانسته اند که در قبال حمله به آن کشور از خود دفاع کند، بی آنکه از سرکوب ممتد و خونین تظاهرات مسالمت آمیز فلسطینی ها علیه غصب خانه هایشان سخنی به میان آورند. برخی دیگر طبق روال معمول به محکوم کردن خشک و خالی برخی از اقدامات سرکوب گرانه ی اسرائیل بسنده کرده اند.
 دولت های ارتجاعی منطقه نیز همچون ترکیه، مصر، عربستان و... که برخی از آنها روابط شان را با اسرائیل بهبود بخشیده اند، نیز روال برخی از این دولت های امپریالیستی را در پیش گرفته و صرفا تلاش های دولت اسرائیل را در غصب خانه های فلسطینی ها محکوم کرده اند. برخی دیگر مانند دولت اردن تلاش کرده اند که دولت اسرائیل را«مجاب» کنند که از بیرون راندن فلسطینی ها از خانه های خود خود داری کند. به این ترتیب آنچه که در اعلام مواضع دولت های امپریالیستی غربی و دولت های ارتجاعی منطقه به چشم می خورد، یا حق دفاع را به اسرائیل دادن است و یا محکوم کردن های بی حاصل تلاش های دولت صهیونیستی اسرائیل در اشغال قدس شرقی.
در مورد سازمان های فلسطینی ای همچون حماس و جهاد اسلامی که از سوی حکومت جمهوری اسلامی پشتیبانی می شوند، باید گفت که آنها بیش از آنکه با دولت صهیونیستی اسرائیل مبارزه کنند، یهودی ستیزی را پیشه کرده اند. این ها در عین حال انواع فرصت طلبی و سازش کاری با ارتجاع منطقه و امپریالیسم و نیز دسیسه ها و سرکوب ها را علیه مردم خودی و یا کشورهای دیگر پیش برده و می برند.
 تجارب سال های طولانی نشان داده است که جنگ این ها با دولت اسرائیل در یک چارچوب ارتجاعی است و مطلقا حاوی امری پیشرو و مترقی ای نیست؛ گرچه تا جایی که مبارزه ی این سازمان ها با دولت مرتجع اسرائیل - و نه مردم یهودی- است و نتیجه ی آن ضربه به این دولت غاصب - و نه توده های مردم یهودی - است، باید این گونه اقدامات آنها را همچون کشورهای امپریالیستی که آنها را« تروریستی» می نامند و این سازمان ها را به واسطه ی چنین اقداماتی  «تروریست» خطاب می کنند، محکوم نکرد. از سوی دیگر تا جایی که آنها ایدئولوژی و اعتقادات ارتجاعی و از جمله یهود ستیزی دارند، باید این ایدئولوژی و اعتقادات آنها را افشا کرد و به باد حمله گرفت و هر کجا دست به معامله با قدرت های امپریالیستی و یا دولت صهیونیستی اسرائیل بر سر منافع مردم فلسطین می زنند، بر علیه منافع این خلق موضع می گیرند و یا به معامله  با نیروهای ارتجاعی منطقه و دسیسه چینی در کشورهای دیگری منطقه برای سرکوب خلق های کشورهای منطقه می پردازند، با آنها مبارزه کرد.
در دوران کنونی جنبش جهانی طبقه کارگر و نیروهای کمونیست ها دچار ضعف است. تجلی این ضعف در خاورمیانه و در مبارزات فلسطینی ها موجب این گردیده که سازمان های انقلابی دموکرات انقلابی و کمونیست فلسطینی تحلیل روند و به حاشیه رانده شوند و نیروهای مذهبی عموما مرتجع رو بیایند و قدرت بگیرند. تجارب تاریخ سه دهه اخیر نشان داده است که این نیروها به هیچ وجه توان مبارزه با امپریالیسم و صهیونیسم را ندارند.
برای نیروهای انقلابی و کمونیست، اساس، مبارزات طبقه ی کارگر و خلق فلسطین است که برای به دست آوردن حقوق تاریخی خویش در مبارزه اند. باید از هر گونه مبارزه ی به حق توده ها علیه غاصبان صهیونیست خواه در سرزمین های اشغالی، خواه در نوار غزه و کرانه باختری یا در هر جای دیگر جهان به هر شکل ممکن پشتیبانی کرد.
 روشن است که بدون اتکا واقعی به این مبارزات توده ای، آگاهی بخشیدن و سازمان دادن به آنها، متحد کردن طبقه کارگر و توده های زحمتکش فلسطینی با طبقه کارگر و توده ی مردم عرب کشورهای منطقه و همچنین طبقه ی کارگر و توده ی زحمتکش یهودی و برپایی یک مبارزه و جنبش انقلابی همه جانبه علیه امپریالیسم، دولت صهیونیستی اسرائیل و دولت های ارتجاعی منطقه، جنبشی که در برای جمهوری دموکراتیک انقلابی و سوسیالیسم و کمونیسم می جنگد، هیچ گونه پیشرفت اساسی در مبارزات توده های فلسطینی حاصل نخواهد شد.
پرتوان باد مبارزات طبقه ی کارگر و خلق فلسطین
نابود باد دولت صهیونیستی اسرائیل
  گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
24 اردیبهشت 1400
 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

خیز باندهای حریص حاکم برای در دست گرفتن دولت آینده

 

 خیز باندهای حریص حاکم برای در دست گرفتن دولت آینده

نتایج فایل ظریف
داستان«فایل ظریف» فعلا تا حد کاندیدا نشدن وی برای ریاست جمهوری ادامه یافته و احتمالا بسته به جدال ها برای از میدان به درکردن یکدیگر و همچنین معاملات سیاسی میان باندهای حاکم بر سر قدرت ادامه خواهد یافت.
نتایج نهایی صحبت های ظریف هنوز کاملا مشخص نیست. اینکه آیا این نتایج، انصراف ظریف از کاندیدا شدن برای ریاست جمهوری است و وی خود را در راه جناحی که به آن وابسته است یعنی جناح بوروکرات - تکنوکرات غربی یا همان اعتدالی ها«قربانی» کرده- زیرا با وجود این فایل مشکل که شورای نگهبان صلاحیت وی را تایید می کرد- و این جناح خواهد توانست از ضرباتی که وی در فایل مزبور به جناح به اصطلاح روسیه ای( سپاه قدس و پیروان سلیمانی) وارد کرده، استفاده تبلیغاتی کند و پست ریاست جمهوری و در نتیجه دولت بعدی را به دست آورد؛ و یا اینکه خیر، نتایج این فایل در خدمت جناحی خواهد بود که صحبت های ظریف علیه آنهاست و به آنها این امکان را داده و می دهد که به یکی از نقطه های قوت جریان روحانی و اعتدالی ها که گویا قوی ترین رقیب جریان مورد علاقه ی خامنه ای در این انتخابات است، یعنی ظریف حمله کند و خلاصه با واسطه قرار دادن این فایل، جناح مزبور را در منگنه بگذارد و در انتخابات ضعیف و علیل اش سازد.
 در واقع اینکه این صحبت ها بالاخره به نفع کدام جناح تمام خواهد شد احتمالا در فرایند تبلیغات کاندیداها و نتایج انتخابات مشخص خواهد شد.
 
سخنرانی خامنه ای درباره ظریف
 بخشی از سخنرانی پیشین خامنه ای(یکشنبه 12 اردیبهشت 1400) حمله به ظریف بود، حال آنکه همین ظریف نماینده ی اعظم جناب خامنه ای در مذاکرات وین بوده و بدون اجازه ی وی و دفترش نمی توانست کوچکترین قدمی بردارد و توافقی را پیش ببرد.
 اینکه ظریف همواره رفوگری حکومت خامنه ای را می کرده، روشن است. این فرد چاپلوس در صحبت هایش در فایل مزبور، از یک سو در این مورد افشاگری می کند که سران شرکت کننده در جلسه ای که در مورد سرنگونی هواپیمای مسافربری برگزار شده بود- از جمله سران پاسدار- از شلیک موشک خبر داشتند، و از سوی دیگر از آنها می خواهد تا حقیقت را بگویند تا وی این جنایت بزرگ را در روابط خارجی رفوگری کند.   
همچنین خامنه ای با گفتن اینکه هر تصمیمی درباره ی سیاست خارجی در شورای امنیت ملی گرفته می شود پرده از نقش اصلی و کریه خود و جناح اش در تمامی امور سیاست خارجی برداشت. نه تنها چگونگی سیاست در خاورمیانه، بلکه چگونگی روابط با غرب و چین( از جمله قرارداد ننگین کنونی) و روسیه ( بذل و بخشش های دریای خزری و گوشت دم توپ شدن نیروهای ایرانی در سوریه برای منافع امپریالیسم روسیه) و کشورهای منطقه، همه و همه زیر سر خود خامنه ای است که از طریق عوامل اش بر شورای امنیت ملی تسلط کامل دارد.
 سوی دیگر این سخنرانی، مواضع وی در پشتیبانی از دخالت ها و ماجراجویی های سپاه قدس و سلیمانی در منطقه بود. او نام این  دخالت ها و ماجواجویی های نظامی را گذاشت« نفوذ معنوی جمهوری اسلامی در منطقه».
 البته وی پس از آن به« برنامه نظامی» در کنار برنامه های دیگر و ازجمله « مناسبات دیپلماسی و سیاست خارجی» اشاره کرد و گفت که «سیاست یک کشور از آنها تشکیل می شود و نباید این بخش آن بخش را نفی کند» و در نتیجه منظور وی از این «برنامه نظامی» همان قضیه دخالت های نظامی سپاه قدس بود.
 او این گونه تببین کرد که همین «نفوذ معنوی» که عامل آن سپاه قدس و سلیمانی بوده اند موجب این گردیده اند که «دیپلماسی انفعالی» در مورد آمریکا و غرب اتخاذ نشود. خامنه ای برای فرار از این توضیح این نکته که نقش این «نفوذ معنوی» در پیشبرد توافق برجام که وی همواره خود را بی اعتماد به آن نشان می داد چه بود، اسم آن را گذاشت «دیپلماسی انفعالی در منطقه ی غرب آسیا»!
بنابراین از نظر خامنه ای منافعی که این «نفوذ معنوی» (یا به گفته ی ظریف دخالت ها در امور کشورهای منطقه و جنگ های مال مردم برباد ده) برای حکام داشته و دارد تاثیر آنها بر «دیپلماسی انفعالی» و تبدیل آن به «دیپلماسی فعال» در منطقه ی غرب آسیا بوده است. و این در ماهیت امر و تا اینجا یعنی این ماجراجویی ها نه حتی برای منافع مردم لبنان، فلسطینی ها و یمنی ها که جمهوری اسلامی دم از آنها می زند( خلق سوریه را سپاه قدس و سلیمانی قصابی کردند) بلکه حفظ بقای خود در کشور و امتیاز گیری از امپریالیست های غربی سر میز مذاکرات در این منطقه بوده است؛  
از سوی دیگر، اگر« نفوذ معنوی» اصل است نه «دیپلماسی انفعالی»، پس آن سازش بزرگ برجام را چرا «پیروزی بزرگ» متاثر از« نفوذ معنوی جمهوری اسلامی» در «آسیای غربی» نام ننهادند و « نرمش قهرمانانه» در مقابل امپریالیست ها نام نهادند؟ چرا اجازه دادند آژانس به ایران بیاید و فعالیت های اتمی آنها را کنترل کنند؟ و از آن  مهم تر چرا بساط سانترفیوژها را تا حدودی برچیدند؟ چه می خواستند از امپریالیست های آمریکا و اروپا که چنین عقب نشینی هایی کردند؟ اگر ماجراجویی های سپاه قدس و سلیمانی و «نفوذ معنوی» ای که جمهوری اسلامی از فعالیت های آنها به دست آورده بود، موجب این شده بود که بتوانند برجام را پیش را ببرند، و به چنان « پیروزی» های بزرگی دست یابند که امپریالیست ها یکی پس از دیگری برای بستن قرارداد به ایران هجوم بیاورند، آن گاه دیگر آن های و هوی و«هجمه» ی حضرات خامنه چی ها علیه برجام و«شکست برجام» چه بود؟
روشن است که سر امپریالیست ها به راحتی کلاه نمی رود و«اگر صد نگیرند ده نمی دهند». چنانچه خامنه ای و عمله و اکره اش آن پشت و پسال ها به واسطه « نفوذ معنوی» کذایی سپاه قدس و سلیمانی، کفش امپریالیست ها را نلیسیده بودند، آنها به رقابت نمی افتادند که کی زودتر بیاید ایران و قرارداد درست و حسابی ببندد! آن گاه کمپانی های امپریالیستی آمریکا راحت قرارداد برای فروش بوئینگ با ایران نمی بستند!
 بنابراین ریاکاری های خامنه ای تنها برای فریب مشتی حزب اللهی و پایه های اجتماعی هنوز موجود اش است که چشمانشان را سیاهی و تا مغز استخوانشان را نادانی و بلاهت فرا گرفته است. آنچه او دنبال می کند این است که روحیه ی تخریب شده ی حزب اللهی ها و بسیجی هایی که به سپاه قدس و جنایتکاران مرتجعی همچون قاسم سلیمانی باور و امید دارند حفظ و یا بازسازی کند. همچنین او می خواهد این پایه های ناآگاهی را که همواره در حال ریزش اند، برای انتخابات ریاست جمهوری سرپا نگه دارد.

درباره قانونگذاری اخیر شورای نگهبان و مرافعه روحانی با آن
از زمره مسائل پیش آمده در چند روز اخیر مصوبه ی تازه شورای نگهبان و ابلاغ آن به وزارت کشور است. در این مصوبه شورای نگهبان شرایطی تازه ( حداقل ۴۰ سال سن و حداکثر ۷۵ سال، داشتن مدرک کارشناسی ارشد یا معادل آن، قبول قانون اساسی و نداشتن سابقه ی کیفری و بالاخره حداقل چهار سال سابقه در کارهای ارشد مدیریتی) را برای کاندیداها در نظر گرفته است. درخواست این شورا از وزارت کشور این بوده که افرادی را ثبت نام کند که دارای این شرایط باشند. این امر موجب شد که جدالی میان روحانی رئیس جمهوری با شورای نگهبان در بگیرد.
 شورای نگهبان مَثل«میمون هر چه کریه تر ادایش بیشتر!» را می ماند(بینوا میمون! کاش می شد  نام دیگری بر این موجودات کریه و مال مردم خور گذاشت). این به اصطلاح شورا را- همین جوری اش را - به جز خامنه ای و باندهای دورو برش، هیچ کدام از جناح های دیگر یعنی اصلاح طلبان، اعتدالی ها، احمدی نژادی ها و بالاخره حتی اصول گرایان که پیرامون امثال لاریجانی ها و یا ناطق نوری و حتی هیئت موئلفه هستند، قبول ندارند و یا حداقل آن جور که خامنه ای قبول دارد( زیرا این شورا دست چین خودش است و هرگز کاندیدهای او را رد نکرده و نمی کند) قبول ندارند و آن وقت این فسیل های مرتجع مفت خور هر دفعه یک ادا و اطوار در می آورند و مصوبه و قانونی تازه وضع می کنند!
مصوبه ی اخیر صدای همه ی جناح های حکومتی و نه تنها روحانی را در آورد و همه آن را قانون گذاری دانستند. امری که به مجلس مربوط است و نه به شورای نگهبان. روحانی که همیشه  زمان انتخابات ها «شیر» می شود حسابی جوش آورد و به وزارت کشور دستور داد که از قوانین موجود تبعیت کنند و نه از مصوبه ی شورای نگهبان. روحانی با این کار توپ را دوباره در زمین شورای نگهبان انداخت.
در مورد این مرافعه باید به دو سوی آن اشاره کرد:
نخست اینکه دعوای روحانی و باندش را با شورای نگهبان که به معنای دعوا با خامنه ای نیز هست، نباید جدی گرفت. روحانی همان موش موذی و مکار است. او به دسته ی آخوندهای فرصت طلب و ریاکار و مردم فریبی تعلق دارد که گاه لباس شیر می پوشند، لباسی که به تن آنها خیلی خیلی گشاد است. بخش هایی از مردم در دو انتخاب ریاست جمهوری که او همواره در بزنگاه آن گلوی خودش را در هارت و پورت با جناح خامنه ای وعده دادن به مردم پاره می کرد، به وی رای دادند و او هر بار پس از انتخاب شدن حتی به ابتدایی ترین وعده های خود به مردم، وعده هایی که در چارچوب باند و جناح و طبقه ی خود می توانست آنها را دنبال کند، عمل نکرد و به جای آن شروع کرد به ابراز مخلصی و ارادت به خامنه ای و چاپلوسی وی. او یک دزد حقه باز و شارلاتان و همین طور جنایتکار است که هم سر مردم کلاه گذاشت و هم  در کنار خامنه ای دستان اش به خون جوانان وطن آلوده است. از این روی است که تقریبا تمامی توده هایی که این روزها برای گرفتن حق خود به خیابان می آیند، از وی عمیقا متنفرند و علیه وی و دولت اش شعار می دهند.
 از آن سوی شورای نگهبان نیز چنانکه گفتیم دست نشانده های خامنه ای هستند و برده و مطیع اوامرولی نعمت خویش. با این مصوبه آنها می خواهند مسئولیت و زحمت رد کاندیداها را از دوش خود بردارند و به دوش دولت بیندازند. به ویژه اینکه کاندیداهایی که مشمول مصوبه مزبور می شوند- و مصوبه بیشتر برای حذف آنهاست- افرادی هستند که رد صلاحیت آنها در شورای نگهبان برای این شورا هزینه بر است و آن را در انظار و اکنون بیشتر پایه های باقی مانده ی این حکومت و از جمله پاسداران و بسیجی ها رسواتر و بدنام تر از آن چه هست می کند. زیرا بخش هایی از پاسداران، بسیجی ها و مردمی که پایه های این حکومت را تشکیل می دهند، از برخی از همین کاندیداهایی پیروی می کنند که شامل شرایط  مصوبه می شوند؛ از جمله برخی کاندیداهای اعتدالی، سعید محمد، احمدی نژاد و اصلاح طلبان. 
و نکته سوم این است که به احتمال نزدیک به یقین شورای نگهبان حتی اگر روحانی و وزارت کشور به مصوبه عمل نکنند کار خود را دنبال می کند.
 سیاست های این شورا به طور تقریبا مطلق در چارچوب سیاست های خامنه ای و دفتر وی است. اینکه تحلیل خامنه ای و باند وی از فرایند انتخابات و تقابل نیروها چگونه خواهد بود تماما در سیاست های این شورا متجلی خواهد گشت. این شورا نیمه نگاهی هم به پرونده ی 99 درصد کاندیداها نخواهد کرد. آنها تنها افرادی را تایید می کنند که در لیست داده شده از جانب خامنه ای و دفترش موجود باشند. بنابراین حتی اگر شورای نگهبان در اجرای این مصوبه به وسیله وزارت کشور پافشاری نکند به این معنا نخواهد بود که آنچه را اکنون در مصوبه گفته اند زیر پا خواهند گذاشت. خیر! آنها آن کاری را انجام خواهند داد که خامنه ای به آنها دیکته کرده و یا خواهد کرد.      
 
خامنه ای و تقابل دولت و شورای نگهبان
خامنه ای در سخنرانی اخیر خود به تقابل روحانی با نوچه هایش در شورای نگهبان اشاره نکرد و خود را از آن مرافعه برکنار داشت. یک سوی مساله، به اشارات تندش در سخنرانی پیشین به ظریف بر می گردد و به هر حال پس از آن حمله به ظریف، باید کمی شق و رق بودنش را کنترل می کرد و به جای یک جارو جنجال تازه و حمله، سکوت می کرد!
اما از سوی  به نظر می رسد که این انتخابات جایگاه خاصی برای خامنه ای دارد و وی گویا می خواهد با مدیریتی «خونسردانه» و «پرحوصله» آن را به سوی هدفی که در نظر دارد سوق دهد، تا آنجا که زمانی که نامی از صندوق رای درآمد، حداقل واکنش را خواه در میان کاندیدهای جناح های شکست خورده و خواه در میان مردمی که اکثریت آنها کوچک ترین اعتمادی به این حکومت ندارند، بر انگیزد.
به بیان دیگر می خواهد «دولت جوان، حزب اللهی و ضد فسادش» (گویا این آخری باید اشاره به رئیسی داشته باشد که قرار شده کاندید شود- گرچه هنوز مسجل نیست) برخلاف دولت های پیشین به ویژه دولت احمدی نژاد در انتخابات سال 88 که خامنه ای متهم به تقلب در نتایج آرا شد، در بهترین شرایط به روی کار آید و کمترین مخالفت  را برانگیزد.
 
خامنه ای و دولت جوان و حزب اللهی کذایی اش
در مورد این دولت کذایی که خامنه ای در آخرین سخنرانی اش دوباره به آن اشاره کرد، باید گفت هنوز دقیقا مشخص نیست که چه ویژگی هایی خواهد داشت. آن چه روشن است این است که برنامه ای دارند و برنامه ی خود را می خواهند پیش ببرند.
در کنار آن، این مساله که کاندیدای خامنه ای برای ریاست جمهوری، رئیسی- که ظاهرا بخش هایی از جناح خامنه ای با وی توافق دارند- است و یا یکی از سران پاسدار کاندید شده نیز هنوز کاملا مشخص نیست. شاید آنها بخواهند این کاندید را ناروشن و به اصطلاح در سایه نگه دارند تا کمترین میزان افشاگری و کمترین برانگیختگی در مورد شخص انتخابی صورت گیرد؛ شاید بخواهند با یک «احمدی نژاد» دیگر مردم را خام کنند و رای بیشتری از آنها بیرون بکشند! شاید این پاسداران کاندید شده معاونان دولت جوان کذایی شوند و شایدهای دیگر!
 خلاصه تا تمامی کاندیداها ثبت نام نکنند و برنامه های خود را اعلام نکنند و جدال هایشان رو نشود مشکل بتوان در مورد کاندید خامنه ای و برنامه های دولت حزب اللهی خامنه ای و همچنین در توان وی در تحقق بخشیدن به آنها- یعنی آنچه وی می خواهد از آن بیرون بکشد - در جدال با دیگر جناح ها و مردم سخن گفت.   
 
خامنه ای و سخنرانی هنگام انتخابات
سخنرانی های خامنه ای هنگام انتخابات زیاد می شود. دلایلی چند موجب این امر می شود.
 یکم این که وی با این سخنرانی ها می خواهد پایه های جناح اش در میان سپاه و بسیج و حوزه ها و مدارس مذهبی و خلاصه دستگاه های خودی امنیتی و نظامی و آموزشی و اقتصادی و غیره را مدیریت کند؛ از یک سو آنها را به فضای انتخابات بیاورد و از سوی دیگر آنها را کنترل کند و اجازه ندهد که از دست اش در روند و«خوراک» دیگر جریان ها، جناح ها و باندها شوند.
 دو دیگر، می خواهد به جناح ها و باندهای مقابل اش- جناح هایی که کمابیش مخالف زیاده طلبی هایش هستند و روز به روز بیشتر هم می شوند- فرصت ندهد که از شرایط ویژه ی چند هفته ای انتخابات و به ویژه تبلیغات انتخاباتی استفاده کنند و به مثابه خورنده ی پایه های وی و یک قدرت جناحی در مقابل وی علم شوند و به اصطلاح سیاست و برنامه های وی را تخریب کنند و خلاصه کار از کار بگذرد.
همچنین وی می خواهد به امپریالیست ها نشان دهد که همه کاره اوست؛ و بالاخره این میان تلاش کند که مردمی را که این حکومت را قبول ندارند اما هنوز به راهکاری درون این حکومت امید دارند، در خدمت جناح خود به انتخابات بکشاند. وی در بخش زیادی از سخنرانی 12 اردیبهشت خود به مسائل معلمان و کارگران پرداخت و جدا از خالی نبودن عریضه، بخشا می خواست آنها را به خود و جناح اش امیدوار کند.
باید پذیرفت که در میان مردم از همه ی طبقات، عده ای هستند که نه از سیاست چیزی می دانند و نه می خواهند بدانند. آنها زندگی را صرفا بر مبنای عادات خود پیش می برند و از روی عادت هم رای می دهند. این عده هزارو یک دلیل می تراشند که باید در انتخابات شرکت کنند و شرکت هم خواهند کرد گاه حتی در لحظات آخر. و اینها از جمله اهداف نخستین خامنه ای در این گونه سخنرانی ها هستند.    
 
طبقه کارگر و زحمتکشان و انتخابات ریاست جمهوری
بخش عمده ی کارگران و کشاورزان و توده ی زحمتکش شهر و روستا، زنان و مردان و جوانان در انتخاب نمایندگان مجلس در اواخر سال 98 کمترین درجه ی شرکت را داشتند. از آن زمان تا کنون حدود یک سال و اندی گذشته و نه تنها تمامی طبقات زحمتکش بلکه حتی لایه های میانی و مرفه خرده بورژوازی شهری و روستایی نیز که شاهد سقوط مداوم سطح زندگی خویش و افزایش گرفتاری ها هستند، بیش از گذشته از این حکومت روی برگردانده اند.
 اکثریت مردم نه تنها تورم، گرانی، بیکاری و فقر و فلاکت بیشتری را دیده اند و رنج بیشتری کشیده اند، بلکه دزدی، اختلاس، فساد، تجاوز به حقوق مردم و به ویژه زنان و جنایات بیشتری را در تمامی نقاط کشور به ویژه مناطق محروم کردستان و بلوچستان شاهد بوده اند.
چگونگی کنترل کرونا، مساله ی جلوگیری از ورود واکسن های خارجی و غیره، بازی با جان مردم و از بین رفتن روزانه بیش از 400 نفر( تازه طبق آمار حکومتی ) نیز به خوبی نشان داد که حکومت مستبد دینی و در راس آن خامنه ای نه تنها حتی در چارچوب یک حکومت عادی استثمارگر و ستم گر که حفظ فیزیکی نیروی مولد جامعه و جمعیت برایش درجه ای اهمیت دارد، به مردم نمی پردازد، بلکه کوچک ترین ارزشی برای جان مردم قائل نیست و اساسا دشمن خونین مردم است . آنها به خوبی پی برده اند که هر گونه شرکتی در انتخابات یعنی رای دادن به فقر و بدبختی بیشتر؛ رای دادن به دزدی و اختلاس و فسادی افزون تر؛ رای دادن به حکومت برای کشتن مردم و جوانانی باز هم بیشتر؛ یعنی فروش کشور به دولت های دیگر و حقارت ها و بدبختی های بیشتر.
این است که بخش عمده ی واجدین شرایط در این انتخابات شرکت نخواهند کرد. انتخابات شکاف میان مردم و حکومت را آشکارتر از پیش خواهد کرد. یک سو مردمی خواهند بود که سراسر وجودشان را کینه و نفرت از این حکومت فرا گرفته و سوی دیگر را مشتی ریاکار و دزد و اختلاس گر و جانی که پشت دین و مذهب پنهان شده اند و آن را دستاویز پلیدترین حکومت ها کرده اند.
ناروشنی در تکامل اوضاع
این نکته که این شکاف به کجا کشیده خواهد شد هنوز روشن نیست. علت ناروشنی بیش از آنکه در سیاست های کشت و کشتار حکومت گران و کنترل اوضاع از جانب آنان باشد، در شرایط فعلی طبقه کارگر و توده های مردم زحمتکش نهفته است که نه حزب و سازمان رهبری کننده ی مبارز و انقلابی  دارند و نه حتی به گونه ای خود به خودی متشکل اند.
 آیا تکامل واقعیات، موجب بروز امکانات نوینی از پایین خواهد شد و این امکانات وضع را به کلی تغییر خواهد داد و یا خیر، وضع کنونی تا تغییر شرایط از بالا پابرجا خواهد ماند، امری است که در حال حاضر نمی توان به روشنی به آن پاسخ گفت!
 هرمز دامان
نیمه دوم اردیبهشت 400 
 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۷, جمعه

درباره شناخت(4) بخش نخست ماتریالیسم تاریخی

 

 

درباره شناخت(4)
 
بخش نخست
ماتریالیسم تاریخی
ساخت اقتصادی مرکب
1-   زمانی که یک ساخت اقتصادی جای خود را به ساخت اقتصادی نوینی می دهد، ساخت کهنه نابود می شود اما وجوهی از آن در ساخت اقتصادی نوین به زندگی خود ادامه می دهد. این گونه، ساخت نو با عناصر یا بازمانده هایی از ساخت کهنه آمیزش یافته و ساخت مرکب شکل می گیرد. مثلا زمانی که ساخت اقتصادی برده داری از دل اشتراکی در آمد وجه اخیر مدت ها به زندگی خود در ساخت برده داری ادامه داد. بنابراین ساخت برده داری عموما یک ساخت مرکب بود.
2-   ساخت مرکب را باید به دو معنا درک کرد: یکی این که در همان زمانی که ساخت اقتصادی برده داری در یک کشور معین وجود دارد، در همان زمان و در کنار آن ساخت اقتصادی اشتراکی نیز تا مدت ها به زندگی خود ادامه می دهد. و دوم اگر این ساخت اقتصادی را عام تر در نظر گیریم و کشورهای گوناگون یا تمام کشورهای موجود را در نظر گیریم، به این شکل درمی آید که در حالی که در کشوری معین ساخت برده داری ساخت اقتصادی مسلط است، در کشورهای و یا مناطق دیگر هنوز ساخت اقتصادی اشتراکی وجود دارد.
3-   آمیزش ساخت ها را نیز باید به دو معنا در نظر گرفت. یکی از این دو معنا ناظر به این است که ساخت ها آمیزشی بیرونی می یابند و در کنار یکدیگر و عموما با ارتباطات بیرونی زیست می کنند. و دوم اینکه این آمیزش درونی می شود و ساخت مسلط اقتصادی، ساخت های کهنه موجود را منطبق با اشکال توسعه و تکامل خود شکل داده و از یک سو آنها را حفظ کرده و از سوی دیگر ساز و کار آنها را تابع خود می کند. به مرور و با گسترش ارتباطات جهانی و درهم شدن جوامع، ارتباطات بیرونی به مرور جای خود را به ارتباطات درونی می دهد.
4-   به مرور که ساخت های نوین تری جای ساخت های کهنه را می گیرند، ترکیب ساخت اقتصادی کشورها مرکب تر و پیچیده تر می شود. برای همین در دورانی که ساخت اقتصادی فئودالیسم برقرار است، خواه در این ساخت، نظام های اشتراکی و برده داری وجود دارد و خواه در کشورهای دیگر هنوز امر نو به وجود نیامده و ساخت های کهنه برقرار است. این نشانگر ناموزونی رشد و تکامل خواه در یک پدیده و خواه در شماری از پدیده هاست.
5-   در ساخت اقتصادی سرمایه داری که یکی از مرکب ترین ساخت هاست در کشورهای گوناگون ساخت های متعددی در کنار یکدیگر زیست می کنند.
6-   برای نمونه در کشورهای زیر سلطه ساخت سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور در کنار فئودالیسم( در برخی این و یا آن یکی مسلط است) و یا نیمه فئودالیسم دیده می شود و حتی در برخی موارد هنوز نظام های عشیره ای، قبیله ای و حتی اشکالی از برده داری و اشتراکی، نه لزوما در یک کشور، بلکه در کشورهای گوناگون پراکنده اند.
7-   این امر تنها به کشورهای زیر سلطه ی استعمار و امپریالیسم محدود نمی شود بلکه در برخی از کشورهای امپریالیستی نسبتا عقب مانده تر( برای نمونه روسیه اوائل قرن بیستم) این امر وجود داشته است.  لنین در مقاله ی مالیات جنسی خود در مورد بافت اقتصادی روسیه چنین می نویسد: «ولی معنای کلمه انتقال چیست؟ آیا معنای این کلمه، هر آینه آن را بر اقتصاد اطلاق نماییم، این نیست که در نظام موجود عناصر و اجزاء و قطعاتی خواه از سرمایه داری و خواه از سوسیالیسم یافت می شود؟ همه کس تصدیق می کند که آری چنین است. ولی همه کس، ضمن تصدیق این موضوع، در این باره نمی اندیشد که پس عناصر شکل های اجتماعی- اقتصادی گوناگونی که در روسیه وجود دارد چگونه است. حال آنکه کنه مطلب در همین است. این عناصر را بیان می کنیم:
1)   اقتصاد پاتریارکال، یعنی اقتصادی که به درجه زیادی جنبه طبیعی و دهقانی دارد؛
2)   تولید کالایی کوچک( اکثریت آن دهقانانی که غله می فروشند جزو این گروه هستند)؛
3)   سرمایه داری خصوصی؛
4)   سرمایه داری دولتی؛
5)   سوسیالیسم؛
روسیه چنان پهناور و چنان رنگارنگ است که همه ی این شکل های گوناگون اجتماعی- اقتصادی در آن با هم آمیخته شده است... حال این سئوال پیش می آید که چه عناصری تفوق دارند؟ روشن است که در کشور دهقانان خرده پا، تفوق با عناصر خرده بورژوا است و نمی تواند چنین نباشد، اکثریت  و ن هم اکثریت عظیم کشاورزان، عبارتند از مولدین خرده پای کالا. معامله گران گاه در اینجا و گاه در آنجا پوسته ی سرمایه داری دولتی ( انحصار غله، کارفرمایان و سوداگرانی که زیر کنترل هستند، کئوپراتورهای بورژوایی ) را پاره می کنند.»( منتخب آثار تک جلدی، ترجمه ی پورهرمزان، ص 799، تاکید از لنین است).
 آنچه لنین در مورد کشور روسیه بیان می کند که پیش از انقلاب اکتبر یک کشور سرمایه داری امپریالیستی بود و فئودالیسم نیز در کنار برخی از ساخت های مذکور وجود داشت، می تواند در مورد بسیاری از ساخت های مرکب کاربرد داشته باشد.      
8-   حتی در کشورهای سرمایه داری این امر پیش آمده که ساخت برده داری با ویژگی هایی تا حدودی متفاوت از اشکال کلاسیک آن، در کنار ساخت سرمایه داری به زندگی خود ادامه دهد. جامعه آمریکا در قرن نوزدهم ترکیبی از سرمایه داری در صنعت در شمال و برده داری در کشاورزی در جنوب بود.
9-   حتی در کشورهای امپریالیستی پیشرفته که تعدادشان زیاد نیست، تنها ساخت انحصار امپریالیستی وجود ندارد، بلکه ساخت های تولید خرد صنعتی و کشاورزی کماکان به زندگی خود ادامه داده اند.
10-  این امر البته روند تجزیه ی مداوم خرده بورژوازی( و در اینجا تولید خرد مد نظر است) را در نظام سرمایه داری نفی نمی کند. خرده بورژوازی از یک سو در دو طبقه ی کارگر و سرمایه دار تحلیل می رود و از سوی دیگر به وسیله ی طبقه کارگر و سرمایه دار بازتولید می شود. بدیهی است که تولید خرد در جامعه فئودالی و یا در مراحل نخستین جوامع سرمایه داری جایگاهی قوی تر داشت تا در جامعه ی سرمایه داری تکامل یافته.  
11-  اشاره به  این ویژگی های متمایز به این منظور صورت می گیرد که با توجه به تحولاتی که ساخت اقتصادی عمده و مسلط در هر ساخت کلی به وجود می آورد، نظام های پیشین عموما در اشکالی تغییر یافته می توانند به زندگی خود ادامه دهند. این اشکال تغییر یافته، متاثر از نقش غیر عمده آنها و نیز زیر تاثیرات و تغییراتی است که تسلط ساخت مسلط در آنها به وجود می آورد.  به عبارت دیگر ساخت مسلط آنها را منطبق با رشد و توسعه ی خود جهت می دهد.
12-  این امر مطلق نبوده و نیست. زیرا گاه در صورتی که نیازهای امپریالیستی بتوانند با ساخت های کهنه به همان شکل موجود و نقش غیرعمده اما با هویت مستقل شان ادامه دهند با آنها کنار می آید. تنها در صورتی که رشد و توسعه ی بیشتر سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور در کشور زیر سلطه ایجاب کند این ساخت ها یا از بین برده می شوند و یا منطبق با این رشد و توسعه شکل های تازه تری پیدا می کنند. مثال دوران بیست ساله ی رضاخان و نیز «انقلاب سفید» در ایران این هر دو شکل را نشان می دهد. در دوران رضاخان در حالی که در کل کشور سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور قدرت بیشتری به دست می آورد، اما در بسیاری از بخش های کشور ساخت فئودالی به همان شکل پیشین خود ادامه می داد و دو ساخت در عین آمیزش در عین حال نسبتا مستقل اند. در تحولات موسوم به «انقلاب سفید» اشکال پیشین فئودالیسم یا منطبق با نیازهای سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور و امپریالیسم در اشکال نوینی درمی آیند و یا در حالی که تا حدودی حوزه ی قدرت آنها در امور اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برجای می ماند، به طور کامل در اقتصاد از بین می روند و جای خود را به تولید خرد روستایی و یا اشکال سرمایه داری کمپرادوری می دهند.  
 
روساخت سیاسی و فرهنگی مرکب
1-   آنچه در مورد ساخت اقتصادی گفته شد در مورد روساخت سیاسی و فرهنگی نیز صدق می کند. در نظام های سیاسی و یا فرهنگی نو همواره اشکالی از نظام های سیاسی و فرهنگی کهنه باقی می ماند. مثلا اشکال سیاسی حکومت های قبیله ای( طایفه ای یا عشیره ای)، استبداد سیاسی سلطنتی، استبداد نظامی یا مذهبی، اشکال متفاوت دیکتاتوری، دموکراسی نسبی میان طبقات استثمارگر و یا فقدان آن و غیره. این امر هم در یک کشور، زمانی که یک کشور مبنای تحلیل قرار گیرد و هم شماری از کشورها زمانی که مبنا کشورهای گوناگون باشد، وجود دارد. نظام فئودالیستی در کشورهای گوناگون با یک نظام واحد سیاسی معرفی نمی شود. نه تنها در کشورهای گوناگون اشکالی متفاوتی از تسلط سیاسی وجود دارد بلکه حتی در یک کشور، اشکال متفاوتی از نظام سیاسی وجود دارد. این مساله گاه در گستره و درجه و شدت استبداد و دیکتاتوری در مناطق مختلف یک کشور و البته نه تنها برای دوره ای کوتاه بلکه به شکل موجودیت متداوم، نیز خود را نشان می دهد. با این وجود باید پذیرفت که تسلط یک طبقه و یا چند طبقه ی متحد بر یک کشور یا منطقه موجب این می شود که وجوه سیاسی کمتر از وجوه اقتصادی و یا فرهنگی ترکیبی باشند.
2-   امر آمیزش و ترکیب در مورد روساخت فرهنگی بسیار بیشتر از ساخت اقتصادی و یا روساخت سیاسی صدق می کند.  اگر وجوه گوناگونی را که فرهنگ  یک جامعه از آنها به وجود می آید( فلسفه، علوم طبیعی و اجتماعی، حقوق، اخلاق، هنر، مذهب ، آداب و سنن و اسطورها و غیره...) در نظر گیریم می بینیم که گاه آمیختگی و امتزاجی غریب از عناصر فرهنگی بسیار متضاد در یک کشور وجود دارد و اینها گاه برای مدتی دراز در کنار یکدیگر زندگی می کنند. عناصر فرهنگی پیشین در یک بافت نوین فرهنگی عموما به زیر تسلط آن عناصر فرهنگی در می آیند که بیشترین هماهنگی را با ساخت اقتصادی نو دارند. مثلا در یک ساخت اقتصادی سرمایه داری( خواه امپریالیستی و خواه سرمایه داری کمپرادور) عناصر مسلط  در بافت فرهنگی را در زمینه های گوناگون ( فلسفه، اخلاق، هنر و ...)عناصری تشکیل می دهند که بهتر به نوع سرمایه داری مسلط  خدمت می کنند.
3-   این البته به این معنا نیست که چنین امری موارد متضاد و یا استثنا ندارد. در برخی از ساخت های مرکب مانند ساخت اقتصادی ایران در دوران چهل ساله اخیر، در حالی که سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور وجه غالب است و ساخت های فئودالی و قبیله ای نه در اقتصاد، بلکه در بافت اجتماعی- طبقاتی، سیاسی و فرهنگی حضور دارند، اما در بافت فرهنگی، عناصری حاکم نیستند که با ساخت سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور بیشترین خوانایی و هماهنگی را دارند، بلکه برعکس عناصری حاکم اند که با آن در تضاد هستند و بیشتر برآمده از حضور فئودالیسم در بافت اجتماعی و نیز سیاست هستند. مانند مذهب که تمامی امور ساخت فرهنگی را اشغال کرده است و همه بخش ها را زیر سیطره و کنترل خود در آورده است. این مذهب حتی همانند مذهب پروتستانیسم  نیست که در دوران گذار از فئودالیسم به سرمایه داری در اروپا پدید آمد تا با ساخت سرمایه داری مدرن همراه شود، بلکه مذهبی است بر آمده از قرون کهن و با مضمون و شکلی بی نهایت متحجر و ارتجاعی.   
4-   بخشی از این عناصر به ویژه اسطوره ها و خرافات گاه از عهود باستان تا کنون به زندگی خود ادامه داده اند. آنچه که از آداب و سنن و غیره نیز باقی ماند گاه بخش هایی نیستند که خوب و مفیدند و می توان آنها را حفظ کرد و تکامل بخشید، بلکه بخش هایی هستند که عقب مانده، زیان آور و مخرب هستند و نیرو و قوای روحی طبقات نوین را تحلیل می برند. این مساله در مورد موجودیت اشکال کهنه ی خطوط فلسفی، حقوق، اخلاق، هنر و مسائلی از این قبیل بیشتر صدق می کند تا در مورد علوم. در مورد علوم روشن است که آن چیزی می تواند به بقای خود ادامه دهد که یا درست باشد و کماکان صدق کند و یا در سطح معینی از شناخت راست در بیاید. اما اگر شناخت هایی در علوم با رسیدن با ژرفای بیشتر و فهم قوانین ژرف تر، دیگر صدق نکند، کنار گذاشته خواهد شد. اما این امر نیز مانع آن نخواهد بود که در کنار علوم که جامعه را به پیش می برند، انواع امور خرافی دارای نیرو و قدرت نباشند و به زندگی خود ادامه ندهند و جامعه را به عقب سوق ندهند. برای نمونه در حالیکه بسیاری از شناخت های علمی دوران باستان اکنون دیگر ساده و بچگانه جلوه می کند اما برخی درک های کهنه ی فلسفی هنوز که هنوز است آگاهانه یا ناآگاهانه در بسیاری امور مورد استناد مردم است.
5-   با این همه و به طورعام در هر ساخت معین فرهنگی، عناصری در هر یک از بخش های مشخص فرهنگ رو می آیند و نقش مسلط را پیدا می کنند که بیش از همه بازتاب ساخت اقتصادی و در خدمت آن هستند. همین وجوه بقیه را در عرصه فرهنگ در زیر تسلط خود در آورده و به آنها اشکال معین و ویژه ای را دیکته می کنند.
6-   وجود بازمانده های کهنه در روساخت جامعه و به ویژه در عرصه ی فرهنگ است که پس از انقلاب در مناسبات تولید و نیروهای مولد، انقلابات پی در پی فرهنگی را در دوران سوسیالیسم ایجاب می کند. بدون چنین انقلاباتی نمی توان از بسیاری از اندیشه های نادرست سیاسی، فلسفی، اخلاقی، حقوقی، هنری و آداب و سنن کهنه و زیان آور گسست و رشد و توسعه و تکامل جامعه را به پیش برد.
م - دامون
اردیبهشت 400
 
 
 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

درباره مائوئیسم(13) مائو و تئوری متافیزیکی «تعادل»(بخش چهارم)

 

درباره مائوئیسم(13)
 
مائو و تئوری متافیزیکی «تعادل»(بخش چهارم)
 
«نئی رسته بر بالای دیوار: گران سر، ناتوان ساقه و نازک ریشه؛
نهال خیزرانی بر کوهسار: نوک تیز، ستبر پوست و میان تهی»
 
تضاد عمده و تضادهای غیرعمده در یک فرایند مرکب
همچنان که در یک تضاد، رشد و حرکت دو سر تضاد ناموزون است و تعادل بین دو سر تضاد گذرا و نسبی است، در اشیاء و پدیده های مرکب نیز که تضادهای گوناگونی دارند حرکت تضادهای گوناگون مواج و ناموزون است و تعادل ها و موزونی هایی که پدید می آید موقتی و نسبی است.
مائو مساله را این گونه طرح می کند:
«درپروسه مرکب تکامل یک پدیده تضادهای بسیاری موجودند که یکی از آنها حتماً تضاد عمده است؛ موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تأثیر می گذارد.»( منتخب آثار، جلد اول، درباره تضاد، ص501)
 به این ترتیب اینجا نیز همچون مورد دو سر یک تضاد، به دلیل شرایط دائما در حال تغییر و افزایش و کاهش نیروهای متضاد درون هر شی یا پدیده معین، تضادها با یکدیگر در حرکت ناموزون و نامتعادل قرارمی گیرند و برابری و تعادل میان آنها در حرکت شان نسبی و گذرا است در حالی که عمده شدن یکی از آنها و تبدیل شدن بقیه به تضادهای غیرعمده در فرایند، مطلق است. به عبارت دیگر در اینجا نیز یک تضاد حکمفرماست. تضاد میان آن که عمده می شود و آنهایی که غیر عمده می گردند.
روشن است که آنچه که در مورد رابطه بین دو سر یک تضاد بررسی کردیم به شکلی دیگر بین یک تضاد و تضادهای دیگر به وجود خواهد آمد. مائو پس از اشاره به پیچیده و بغرنج بودن تضادها در پدیده های مرکب به ویژه در مورد کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره، سه وضع ویژه ی کلی را در چین بر می شمارد. این سه وضع چنین هستند:
1-   تجاوز امپریالیسم به کشور نیمه مستعمره و تبدیل آن به مستعمره - در این شرایط تضاد عمده بین خلق و امپریالیسم و جنگ با امپریالیسم در شکل ملی جریان خواهد یافت. به عبارت دیگر شکل جنگ ملی شکل عمده جنگ و مبارزه ی طبقاتی خواهد بود.
2-   پشتیبانی امپریالیسم از ارتجاع فئودالی و سرمایه داران کمپرادور بدون دخالت مستقیم نظامی - در این حالت تضاد با ارتجاع فئودالی و سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور تضاد عمده خواهد بود و  شکل جنگ داخلی بر ضد ارتجاع داخلی شکل عمده جنگ و مبارزه طبقاتی خواهد بود.
3-    امپریالیسم به نفع ارتجاع حاکم مستقیما وارد جنگ شده و مبارزه با ارتجاع و امپریالیسم  به تضاد عمده  خواهد شد. در این وضع که می توان تا حدودی آن را در وضعیت های مورد بحث، وضع متعادل نام نهاد، جنگ داخلی در عین حال جنگ ملی خواهد بود.( استنتاج از ص 503-502، تاکیدها از ماست)
پس از این مثال ها که از تاریخ و شرایط خاص چین استنتاج شده اند مائو فرمولبندی نهایی را چنین بیان می کند: 
«هر گاه فرایندی حاوی تضادهای متعدد باشد، یکی از آنها ناگزیر تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعیین کننده است، در حالی که بقیه ی تضادها نقش درجه دوم و تبعی خواهند داشت. از این رو در مطالعه ی یک پروسه مرکب که حاوی دو یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده معین شد، کلیه ی مسایل را می توان به آسانی حل کرد. این اسلوبی است که مارکس در تحقیق جامعه سرمایه داری به ما آموخته است. لنین و استالین نیز در مطالعه ی امپریالیسم و بحران عمومی سرمایه داری و همچنین در مطالعه اقتصاد اتحاد شوروی چنین اسلوبی را به ما نشان داده اند. هزاران دانشمند و پراتیسین وجود دارند که قادر به درک این اسلوب نیستند و در نتیجه، در پیچ و خم کوره راه ها حیران و سرگردان می مانند؛ آنها از یافتن حلقه عمده زنجیر ناتوان و عاجزند و از این رو است که قادر به یافتن راه حل تضادها نیستند.»( همان، ص 504- 503)
چنانکه می بینیم خواه در رابطه میان دو سر تضاد و خواه در میان رابطه میان تضادها، توازن و تعادل یک امر نسبی است، در حالی که موجودیت ناموزونی، خواه از جهت عمده و غیر عمده شدن یک سر تضاد و خواه در مورد عمده شدن یا غیر عمده شدن تضادی میان تضادهای یک پدیده مرکب، امری مداوم و همیشگی است.
باید به تضاد عمده توجه کرد و در عین حال تضادهای غیر عمده را از نظر دور نداشت
زمانی که در یک پدیده ی مرکب و پیچیده، تضادهای گوناگونی پدید می آید، اگر فرق بین تضاد عمده و تضادهای غیرعمده در نظر گرفته نشود، آن گاه باید همه ی تضادها و یا حداقل مواردی از آنها را هم جایگاه، برابر و دارای اهمیت یکسان ارزیابی کرد و نیروی خود را در آن واحد و به صورت مساوی در بین تضادهای گوناگون به کار برد. این امر موجب می شود که از یک سو نیروها پخش و توانایی در تمرکز روی یک یک دشمن و یا یک نقطه با اهمیت کاهش یابد و از سوی این امکان برای نیروی مخالف در تضاد عمده فراهم شود تا از این تشتت و پراکندگی  نیروی مخالف خود به نحو احسن بهره برداری کند و آن را سرکوب کند و شکست دهد.
همچنین عمده و غیر عمده نکردن در کارهای فکری و عملی روزمره، هفتگی، ماهیانه و...  که  نه با یک دشمن، بلکه با مسائل و امور گوناگون درگیری به وجود می آید، و اهمیت برابر قائل شدن برای آنها، به شکل عدم تمرکز و پراکندگی فکر و نیرو و انرژی بروز می کند. نتیجه این است که یا کارها هیچ کدام و به ترتیب اهمیت پیش نمی روند و یا این که به طور ناقص و با کمبودهای فراوان انجام می شوند. ضرب المثل ایرانی«با یک دست دو هندوانه نمی توان برداشت» اشاره ای است به همین نکته.
 از سوی دیگر باید هر زمان که تمرکز فکر و انرژی روی یک امر عمده است در عین حال به امور غیرعمده نیز توجه داشت و آنها را از نظر فرو نگذاشت. زیرا این درست است که در شرایط معین یک تضاد عمده می شود و باید به آن توجه ویژه کرد، اما در عین حال این نیز درست است که آنچه امروز غیرعمده است، ممکن است که فردا عمده شود. و چنانچه به دشمنی که امروز غیرعمده است بی توجهی مطلق شود و یا به اندازه ای که در چارچوب توجه به دشمن عمده می گنجد و لازم است توجه نشود و در آن چارچوب و شکاف هایی که ایجاد می کند با آن مبارزه صورت نگیرد، آن گاه  طبقه کارگر و حزب کمونیست اش در زمان برآمدن و تبدیل شدن آن تضاد به امر عمده، به یکباره با وضعیتی روبرو می شود که در مورد آن هیچ سیاست، تاکتیک و مواضعی نداشته است و بنابراین آمادگی توجه عمده به وی و مبارزه با آن را به سرعت نخواهد داشت و به این ترتیب غافلگیر خواهد شد.
هنگام تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین بخش مهمی از حزب کمونیست چین دچار گیجی و ابهام شده بودند. آنها از 1927 با گومیندان و دیکتاتوری نظامی جنگیده و به نظر به این مساله که چین نیمه مستعمره است و امپریالیست های اروپایی، آمریکایی و یا ژاپن ممکن است بخواهند آن را به مستعمره تبدیل کنند، اهمیت کافی نمی دادند. همین امر موجب شد که مائو مقاله ی درباره ی تاکتیک های مبارزه علیه امپریالیسم ژاپن( 1935) را به نگارش در آورد و از رفتن تضاد با گومیندان به رده ی دوم صحبت کند.
 لنین گفت که«از ُخرد چشم نپوشید که از خرد است که کلان بر می خیزد». این امر هم در مورد دشمنان گوناگون، هم درمورد مبارزه ی ایدئولوژیک با انحرافات اپورتونیستی و رویزیونیستی و هم در امور و مسائل زندگی روزمره صدق می کند.
بنابراین همان گونه که جایگاه و اهمیت و درجه بندی تضادها تغییر می کند و بنابراین به همراه آن توجه فکری و عملی به مسائل گوناگون باید با این ناموزونی و عدم تعادل پیش برود، در عین حال تمرکز عمده ی فکری و عملی روی یک دشمن و موضوع باید با تقسیم و پخش نسبی فکر و انرژی روی موضوعات دارای اهمیت گوناگون و بسته به جایگاه و اهمیت آنها در هر مرحله صورت گیرد.      
تضاد عمده وضعیت بغرنجی در قرار گرفتن نیروهای طبقاتی مختلف در یک خط ایجاد می کند!
مبارزه ی طبقاتی بر مبنای خواست طبقه کارگر و انقلابیون کمونیست پیش نمی رود. در این مبارزه نیروهای طبقاتی درگیرند و دشمنان طبقه ی کارگر یکی و دوتا نیستند. در این مبارزه همچنان که نبرد و جنگ هست، سازش و صلح نیز وجود دارد. نبرد و جنگ، سازش و صلح است، و صلح و سازش، جنگ و نبرد. آنچه که جنگ با یک دشمن است، صلح نسبی با دشمن دیگری است و آنچه نبرد با یک دشمن است، سازش نسبی با دشمن دیگری است. در عین حال در این مبارزه نبرد و سازش نافذ در یکدیگر و توامان در مورد یک دشمن موتلف و یا یک دوست متحد و با درجاتی متفاوت از هر کدام از این دو وجه، نیز صدق می کند.
 در مبارزه ی طبقاتی شرایط گوناگونی به وجود می آید که عناصر و وجوه آنها با یکدیگر در تضاد قرار می گیرند. یک واقعه و اتفاق ضد دیگری است؛ یک رویداد ضد رویداد دیگر است. به عبارت دیگر همه چیزهست الی مسیری سرراست و موزون و متناسب و متعادل و به اصطلاح تک خطی. چنین اوضاع و شرایط متضادی که از برخورد نیروهای طبقاتی و افزایش نیروها و یا کاهش نیروی شان و نیز از تغییرات در مسائل گوناگون از اقتصادی تا سیاسی و فرهنگی و ایجاد شرایط نوین و تضادهای تازه برمی خیزد، همواره بین نیروهای طبقاتی دوست و دشمن در یک مرحله معین شکاف می اندازد و شرایط تازه ای را برای مبارزه با یک دشمن که عمده می شود و نیز وحدت، اتحاد و ائتلاف میان  ایجاد دوستان و دشمنانی که در مرحله پیشین مقابل یکدیگر صف آرایی کرده بودند، ایجاد می کند.
مائو تسه تونگ این مساله را در مقاله ی بسیار مهم درباره سیاست این گونه بسط می دهد:
«امروزه سیاست ما درمورد جبهۀ متحد ملی ضد ژاپنی عبارت نیست ازوحدت به تنهایی و اعراض از مبارزه، و نیزعبارت نیست ازمبارزه به تنهایی واعراض از وحدت، بلکه وحدت و مبارزه را با هم ترکیب می کند »( منتخب آثار، جلددوم، ص 666)
مائو در همین مقاله با دو خط انحرافی اپورتونیسم «چپ» و راست مبارزه می کند. از دیدگاه اپورتونیسم «چپ»، همه ی طبقات و نیروها، دشمن طبقه کارگرند. از دیدگاه اپورتونیسم راست، همه به جز یک نیرو، دوستان و متحدین طبقه کارگر هستند. و این هر دو خطاست.
سپس مائو سیاست ها و تاکتیک های حزب را با توجه به تفاوت های نقش و جایگاه تضاد هر طبقه و هر نیرو و جریانی با طبقه ی کارگر و اهمیت و بُرد هر تضاد در این چارچوب تنظیم می کند و نمونه ای برجسته( در 10 مورد و در مورد نیروهای طبقاتی داخلی و خارجی)از چگونگی پیشبرد تضادها و وحدت ها یا سازش ها با نیروهای طبقاتی متفاوت که با طبقه ی کارگر تضاد دارند، پیش می گذارد. وی هنگام شرح مورد نهم می گوید:
« سیاست ما برروی این تفاوت ها ساخته می شود. سیاست متنوع ما که اینک تشریح شد از آن تفاوت هایی سرچشمه می گیرد که در مناسبات طبقاتی وجود دارد.»(همانجا، ص 669) و آن را
 در مورد دهم باز تکرار می کند:« سیاست ما به روی این تفاوت ها ساخته می شود.»( ص 670)
در این مقاله مائو بارها از عبارت باید« فرق گذاشت» استفاده می کند.«تمایز» و«تفاوت» قائل شدن و«فرق» گذاشتن که در مقابل یگانگی، هماهنگی و تعادل به میان می آید همان «دوگانه کردن یک واحد کل» است که مبنای اساسی دیالکتیک می باشد. ترکیب( یا سنتز)که معین کننده ی سیاست های تاکتیکی در هر مرحله ی معین و همچنین استراتژیک در یک دوره و فرایند کلی و حل نهایی تضاد است، مشروط است به این تجزیه، و تحلیل عناصر متشکله ی آن. این شیوه ای است برای رسوخ در ژرفای اشیاء و پدیده ها و نیز تنظیم چگونگی برخورد به آنها و بنابراین تلاش عملی در جهت تکامل و گذار آنها به مرحله و فرایندی نو و بالاتر.
در بخش بعدی ما به ادامه نظرات مائو در مورد تئوری تعادل توجه می کنیم.
ادامه دارد.
م- دامون
اردیبهشت 400