۱۳۹۹ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

فرار به جلو رویزیونیست های آواکیانیستی



فرار به جلو رویزیونیست های آواکیانیستی

با تجدید نظر جزیی در
21 اکتبر 2022

اخیراً باب عظیم الشان جناب آواکیان بیانیه ای صادر کرده و از مردم آمریکا خواسته است که در انتخابات ریاست جمهوری پیش روی به ترامپ رأی ندهند و به جرج بایدن نامزد حزب دموکرات آمریکا رای دهند. این امر نشان می دهد این رویزیونیست یا خود را به ندانستن زده و یا فراموشکار است، زیرا تمامی آنچه در گذشته خواه در مورد شرکت در انتخابات بورژوایی و خواه در نفی اصل فلسفی مارکسیستی تضاد عمده و غیره گفته، به باد فراموشی سپرده است.
صحبت ما در این مقال بر سر این نیست که اتخاذ این تاکتیک از طرف این حزب درست یا نادرست است و اساسا اولویت دادن به بحث در درستی یا نادرستی چنین تاکتیکی با آواکیانیست ها را منطقی نمی دانیم. دلیل ما این است که پیش از چنین بررسی ای باید دید که آیا آن متد و نظریات تئوریکی که بر پایه ی آنها این سیاست انتخاب شده است، موردپذیرش این حضرات بوده است یا خیر، تا بعد در در مورد درستی و نادرستی این تاکتیک صحبت شود.        
بر این مبنا، مساله اصلی ما تضادهایی است که بین این سیاست و آنچه این حضرت آواکیان در گذشته بیان کرده است، وجود دارد. این را هم اضافه کنیم که حتی اگر نفس این سیاست درست باشد، آن گاه مسئله این است که آن حزبی که این سیاست را به کار می برد، چگونه حزبی است. حزبی پرولتری و مائوئیستی است و یا یک حزب غیر پرولتری. چرا که یک حزب غیر پرولتری مثلا یک حزب سوسیال دموکرات و یا متعلق به طبقات میانی نیز ممکن است که در شرایط کنونی خواهان آن گردد که برای جلوگیری از به قدرت رسیدن ترامپ و مثلا« فاشیسم» به نامزد حزب دموکرات رای داده شود.
  تا آنجا که به جنبش ما مربوط است، گروه دنباله رو و زبونی که در ایران مبلغ رهبری آواکیان بر جنبش جهانی است، جور باب را کشیده و به توجیه تمامی مواردی که آواکیانیسم در نقد مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم بیان کرده است- و خود این ها نیز مبلغ آن ها در ایران بوده اند- و این تاکتیک آواکیان آنها را نفی می کند، پرداخته است.
 حضرات که همواره چون کبک سرشان را زیر برف می کنند، در مقاله ای با نام چند نکته در مورد بیانیه اخیر باب آواکیان در مورد انتخابات آمریکا (امید بهرنگ، 28 مرداد 1399) نفس نفس زنان و عرق ریزان با یک فرار به جلو به توجیه  این تاکتیک بر مبنای تمام موارد تاکتیکی مارکسیستی که در گذشته نفی کرده اند و اکنون اتخاذ این تاکتیک، نشانگر توسل آنها به آن موارد است، پرداخته اند.
دراین مقاله آمده است:
«این موضع گیری برخی ها را شوکه کرد. عده ای نیز از این مسئله استفاده کرده و به کمونیسم نوین و باب آواکیان حمله ور شدند. آنان هیاهو به راه انداخته و از او به عنوان کمونیستی که در عقایدش تجدیدنظر کرده و مدافع بورژوازی شده نام برده اند. این هیاهو و هوچی گری هیچ کمکی به کشف حقیقت نمی کند و جداً باید از آن احتراز کرد.»
 البته ممکن است برخی ها که گمان می کردند چیزی بار باب و «کمونیسم نوین» اش است شوکه شده باشند، اما جریان ما را که تقریبا از ده سال پیش نوسانات باب را دنبال کرده ایم به هیچ وجه شوکه نکرده است. برعکس ما منتظر اتخاذ چنین تاکتیک هایی بودیم و حتی در مورد این که باب نهایتا چنین خواهد کرد، نوشتیم( پایین تر به چارچوب اتخاذ چنین تاکتیک هایی از جانب باب اشاره خواهیم کرد).
 وانگهی، ما اصلا و ابدا فکر نمی کنیم که باب در افکارش تجدید نظر کرده است و از یک مبارز انقلابی به یک اپورتونیست- آن هم به واسطه اتخاذ یک تاکتیک که نفسا می تواند درست هم باشد- تبدیل شده است؛ برعکس، ما گمان می کنیم آن گاه که وی در جزوه اش به نام فتح جهان به نقد  ظاهرا«چپ» از نظرات لنین و مائو دست زد، یک اپورتونیست شد( کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب«چپ» نوشته ی هرمز دامان در مورد مواضع وی در همان جزوه است) و سپس با گردش به راست در «سنتز نوین» حزب بی خاصیت اش، تبدیل به یک رویزیونیست گردید( کتاب بضاحت حقیرانه در مورد مواضع اتخاذ شده در «سنتز نوین» است). ما در نوشته های خویش همواره بر این امر تاکید کرده ایم که خط باب یک خط لیبرال- رفرمیستی است و نه خطی در تکامل مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و انقلابی.
استفاده از ابزار انتخابات در دموکراسی های بورژوایی
آواکیان در نوشته اش با نام فتح جهان خودش را به در و دیوار زد تا ثابت کند که شرکت در انتخابات بورژوایی زمانی که قرار است به نمایندگان یکی از دو حزب بورژوا رأی داده شود، درست نیست.( برای شرح مفصلی از این مباحث باب و نقد آن نگاه کنید به کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب «چپ» نوشته ی هرمز دامان، فصل سوم و چهارم). اکنون ظاهرا شرکت در انتخابات ریاست جمهوری درست است و قطعا در آینده درست تر خواهد بود(گویا «جاده» ی لیبرالی «سنتز نوین» به سوی کمونیسم کوبیده شده و آماده می شود!).
روشن است که باید تمرکز بررسی را در مورد بنیان های سیاست های پیشنهادی کسی نهاد که در گذشته به نفی شرکت در انتخابات بورژوایی پرداخته است و اکنون بدون اینکه این گذشته را نقد کند، مردم را به شرکت در انتخابات بورژوایی و رای به یکی از دو حزب حاکم سرمایه دار دعوت می کند.
در این مقاله نوشته شده است:
«چند هفته پیش باب آواکیان رهبر حزب کمونیست انقلابی آمریکا (آر سی پی) بیانیه ای در شش نکته صادر کرد. او در این بیانیه ضمن توضیح وضعیت خطرناک و اضطراری پیشاروی و تأکید بر استراتژی انقلابی حزب شان و ضرورت پیشبرد مبارزه مستقیم در خیابان علیه فاشیسم خواهان آن شد که مردم با دادن رأی به بایدن مانع از انتخاب مجدد ترامپ شوند.»
پس حضرت باب می خواهد ترامپ انتخاب نشود و برای همین از مردم می خواهد در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به جو بایدن نماینده حزب دموکرات رای دهند!؟
نویسنده ی پیرو و مطیع ادامه می دهد:
«در این مورد مشخص اگر ترامپ مجدداً در انتخابات پیروز شود، تناسب قوا بشدت به ضرر جنبش انقلابی خواهد چرخید. پرسش این است که چگونه می توان مانع نامساعدتر شدن این تناسب قوا شد؟»
تناسب قوا؟
و:
«این پرسش جایگاهی خاص به این انتخابات بخشیده است. به جرئت می توان گفت که برای اولین بار طی دهه های اخیر در تاریخ این کشور، نتیجه انتخابات برای پیشبرد امر مبارزه انقلابی علی السویه نیست. این انتخابات با کلیه انتخاباتی که تا کنون در آمریکا صورت گرفته، متفاوت است( نه بابا!؟همین یک دفعه است! استثنایی است!). زیرا برای جلوگیری از تثبیت حاکمیت فاشیستی در آمریکا مهم است.» (عبارات داخل پرانتز از ماست)
 جایگاه خاص این انتخابات؟ جلوگیری از به قدرت رسیدن دوباره«فاشیسم» و تثبیت حاکمیت فاشیستی در آمریکا؟
 بالاخره باید یک جوری آغاز شود! حالا به بهانه دوباره به قدرت نرسیدن «فاشیسم» می توان جایگاهی خاص برای این انتخابات بورژوایی قائل شد و در آن شرکت کرد. در آینده حتما می توان دلایل دیگری می توان ردیف کرد.
و:  
«استفاده از ابزار انتخابات برای جلوگیری از به قدرت رسیدن مجدد ترامپ، می تواند در حد خود – هرچند محدود و کوچک – به تغییر تناسب قوای ذکرشده یاری رساند. زیر ضرب رفتن نیروهای انقلابی را به تعویق اندازد و امکان بیشتری برای سازماندهی و بسیج گسترده توده ای فراهم کند. حداقل حزبی باقی بماند تا بتواند با تلاش های بیشتر توان مقابله با فاشیسم را افرایش دهد و امر انقلاب را با هدف سرنگونی کلیت نظام به پیش راند. در تغییر این تناسب قوای نامساعد استفاده از هر نیروی ولو کوچک و محدود، جلب نظر هر نیروی متزلزل و بینابینی و استفاده از تضاد میان دشمنان ضروری و مجاز است، زیرا به امر بزرگتری یاری می رساند.»
 استفاده از نیروی ولو کوچک و محدود؟ جلب نظر هر نیروی بینابینی؟
اما حکایت؟
 
های و هوی آواکیان و آواکیانیست ها در مورد کتاب بیماری کودکی«چپ روی» در کمونیسم
حکایت این است که خود آواکیان و آواکیانیست های مطیع وی در ایران، سال ها «مخ  همه را به کار گرفتند» که کتاب مزبور لنین، ایراد زیاد دارد و دارای وجوه «راست روانه» است و اصلا لنین در این کتاب از « لنینیسم» فاصله گرفته و بنابراین«لنینیست نیست» .( نگاه کنید به کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب «چپ»، فصل های اول تا چهارم)
اما اکنون آواکیانیست ها خود به این کتاب رجوع می کنند و اتقاقا آن بخش از عبارات لنین را می آورند که یکی از نکات مرکزی اصول اساسی تاکتیکی کتاب لنین است.
آواکیانیست می نویسد:
«صد سال پیش لنین به درستی متذکر شد که:
«پیروزی بر دشمنی نیرومندتر از خود فقط در صورتی ممکن است که به منتهی درجه نیرو به کار برده شود و از هر "شکافی" در بین دشمنان هرقدر هم که کوچک باشد و از هرگونه تضاد منافع بین بورژوازی کشورهای مختلف و بین گروه ها و انواع مختلف بورژوازی در داخل هر یک از کشورها و نیز از هر امکانی هرقدر هم که کوچک باشد برای به دست آوردن متفق توده ای، حتی متفق موقت، مردد، ناپایدار، غیرقابل اعتماد و مشروط حتماً و با نهایت دقت و مواظبت و احتیاط ماهرانه استفاده شود. کسی که این مطلب را نفهمیده باشد هیچ چیز از مارکسیسم و به طور کلی از سوسیالیسم علمی معاصر نفهمیده است. کسی که طی یک مدت نسبتاً طولانی و در اوضاع و احوال سیاسی گوناگون قابلیت خود را در به کار بستن این حقیقت عملاً به ثبوت نرسانده باشد، هنوز یاد نگرفته است که چگونه باید به طبقهٔ انقلابی در مبارزه اش به خاطر رهائی تمام بشریت زحمت کش از قید استثمارگران کمک نمود. این مطلب به طور یکسانی هم به دوران قبل از تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا، مربوط است و هم به دوران بعد از آن.»
 «به درستی»!؟ راستی لنین «درست» گفت؟
بسیار خوب! پس این همه های و هوی بر سر این کتاب به وسیله آواکیان و شما حضرات کجا رفت؟ مگر شما این کتاب و اصول تاکتیکی آن را «راست روانه» نشمرده بودید؟ مگر نگفتید که توده ای ها از این کتاب استفاده زیاد کرده و می کنند؟
 نکته جالب این است که در دوران کنونی نه تنها آواکیانیست ها، بلکه برخی از جریان ها به اصطلاح چپ همین عبارات لنین را نقل می کنند. جریان هایی که اصول اساسی مارکسیسم را سال هاست به دور ریخته اند. آنچه که این رویزیونیست ها، ترتسکیست ها و سوسیال اپورتونیست ها عمدا از یاد می برند این است که این تاکتیک ها بیان وجه سازش نسبی با گروه های نماینده ی طبقات دیگر هستند، و در حالی که لنین وجه سازش نسبی با متحدان طبقه کارگر را برای به کار بردن حداکثر نیرو علیه دشمن عمده با وجه مبارزه مطلق با همین متحدین( و البته به تناسب دوری و نزدیکی آنها با طبقه کارگر) برای حفظ استقلال طبقه کارگر و پرورش این طبقه و توده ها در جهت تکامل مبارزات انقلابی، توام می کند، حضرات وجه مبارزه را از این تاکتیک سلب می کنند و تنها وجه سازش آن را باقی می گذارند.
 توجه کنیم که تمامی بحث لنین در استفاده از این تاکتیک ها برای این است که «به طبقهٔ انقلابی در مبارزه اش به خاطر رهائی تمام بشریت زحمت کش از قید استثمارگران کمک نمود». یعنی این تاکتیک در خدمت استراتژی برقرار کردن دیکتاتوری پرولتاریا، سوسیالیسم و کمونیسم است. نفی اصول اساسی مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و در نتیجه نفی استراتژی مارکسیستی، از این تاکتیک چیزی باقی نمی گذارد. در واقع در چنین صورتی این دیگر تاکتیک نخواهد بود، بلکه به یک استراتژی رویزیونیستی تبدیل خواهد شد.
تضاد عمده
باب در جزوه اش به نام فتح جهان خودش را به درو دیوار زد تا ثابت کند که اصل فلسفی دیالکتیکی تضادعمده نادرست است و مائو به بیراهه ی «راست روی» رفته، زمانی که این اصل فلسفی را که بنیان تاکتیکی یک حزب انقلابی کمونیستی واقعی را تشکیل می دهد، به عنوان اصل راهنما برگزیده است.
 اکنون در این نوشته ی توجیه کننده آمده است:
«او بایدن را نماینده و ابزار سیستم استثمارگر و ستم گر و آدمکش سرمایه داری- امپریالیستی آمریکا دانست، به عنوان کسی که در پایه ای ترین و اساسی ترین مفهوم امر "خوبی" را نمایندگی نمی کند و در هیچ جنبه محتوایی "بهتر" از ترامپ نیست؛( لابد همه منتظر بودند که آواکیان بگوید که بایدن خوب است!؟) جز اینکه او ترامپ نیست و بخشی از تلاش برای تحکیم حاکمیت فاشیستی نیست.»( عبارت داخل پرانتز از ماست)
جز این که بایدن«ترامپ نیست»! و بنابراین ترامپ «بدتر» از بایدن است و تضاد عمده در حال حاضر، ترامپ و فاشیسم وی است و نه بایدنی که «بخشی از تلاش برای تحکیم حاکمیت فاشیستی نیست»!
و حضرات یادشان نمی رود که کجاها در نقد تضاد عمده-  صرف نظر از درستی یا نادرستی به کار گیری آن - نوشته اند و اکنون باید قضیه را یک جوری سرهم بندی کنند:
«آواکیان تاکنون تحلیل همه جانبه و کاملی از این روند ارائه داده و به پشتوانه جمع‌بندی علمی - انتقادی که از اشتباهات کمینترن و شوروی زمان استالین در مقابله با فاشیسم صورت داده، درک تئوریک صحیح تر و عمیق تری از ماهیت فاشیسم و دلایل شکل گیری و عملکرد آن تدوین کرده است. او نشان داد که چگونه می توان و باید امر انقلاب را از کانال مبارزات ضد فاشیستی به پیش برد و به ناسیونالیسم و بورژوا دمکراسی در نغلتید.»
« کانال مبارزات ضد فاشیستی» یعنی تضاد عمده، فاشیسم است و بنابراین مبارزات ضد فاشیستی عمده است!  
و:
«تاکتیک باید بر پایه محاسبه هشیارانه و قویاً ابژکتیو کلیه نیروهای طبقاتی یک کشور و نیز کلیه کشورها در مقیاس جهانی و همچنین بر روی تجربه جنبش های انقلابی استوار باشد.»
 پس  برقراری فاشیسم در جامعه آمریکا خطر عمده است!(1) و «انقلاب را باید از کانال مبارزات ضد فاشیستی به پیش برد».
آواکیان برای این مردم را دعوت به رای دادن به بایدن می کند که خطر عمده را فاشیسم می داند. وی در مورد وی به روی این انگشت می گذارد که «در پایه ای ترین و اساسی ترین مفهوم امر "خوبی" را نمایندگی نمی کند و در هیچ جنبه محتوایی "بهتر" از ترامپ نیست، جز این که او ترامپ نیست و بخشی از تلاش برای تحکیم حاکمیت فاشیستی نیست.» به عبارت دیگر انتخاب میان خوب و بد نیست، میان بهتر و بدتر نیست، میان بد و بدتر است!
اما با این که بایدن و دموکرات ها«خوب» و «بهتر» نیستند، اما می توان گفت که آنها نسبت به ترامپ و حزب جمهوری خواه و خلاصه جریانی که می خواهد« فاشیسم» را تثبیت کند، تضاد غیرعمده هستند.
 می بینیم که چه راحت تمامی آنچه را پس از جزوه آواکیان فتح جهان نفی کردند، اکنون دوباره برقرار می کنند!
نکته بسیار مهم و کلیدی این است که این برگشت آواکیانیست ها به آنچه در مارکسیسم نفی کردند به هیچ وجه برگشت یک جریان«چپ رو» انقلابی به اصول درست تاکتیکی انقلابی و اصلاح مواضع  نادرست گذشته خود نیست، بلکه دستاویز قرار دادن اصول انقلابی به وسیله یک جریان راست رو و رویزیونیستی برای پیش برد اهداف خود و مسخ کردن این اصول است. درست همان کاری که توده ای ها پیش برده و می برند.
بد و بدتر
آواکیانیست اینک بین «بد و بدتر» انتخاب می کند:
«تنها کسانی که گمان می کنند هیچ تفاوتی میان فاشیسم و بورژوا دمکراسی موجود نیست و بود و نبودش برای مردم آمریکا و جهان یکسان است می توانند در بررسی این وضعیت مشخص لاقید و سهل انگار باشند و سَبُکسرانه برخورد کنند. همان اندازه که به قدرت رسیدن یا نرسیدن هیتلر برای مردم آلمان و جهان تفاوتی نداشت به قدرت رسیدن یا نرسیدن مجدد ترامپ نیز توفیری ندارد؟!»
 و آواکیانیست که می داند اتخاذ این سیاست، با آنچه در گذشته داد و هوار بر سرش راه انداخته بودند در تضاد صد و هشتاد درجه قرار دارد( در این مورد نگاه کنید به کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب چپ، فصل چهارم، بخش 5، دموکراسی بورژوایی و فاشیسم بورژوایی) فورا می نویسد:
«همان گونه که در بیانیه باب آواکیان منعکس است مسئله به هیچوجه انتخاب میان "بد" و "بدتر" نیست.( جداً؟) تأکید اصلی بیانیه در پیش گرفتن روش انقلابی مبارزه در خیابان است و در این زمینه هیچ امتیازی به "راه مزخرف انتخاباتی" نمی دهد( راستی؟!). این تاکتیک فقط می خواهد با استفاده از تضاد و شرایط معین تغییری - هرچند کوچک اما مهم - در تناسب قوا به وجود آورد. مخاطب اصلی این تاکتیک عمدتاً کسانی هستند که در انتخابات شرکت می کنند ولی به دلیل نارضایتی از ترامپ و حزب دمکرات به برخی از کاندیدهای دیگر که شانسی برای پیروزی ندارند رأی اعتراضی می دهند. بحث اساساً بر سر این "رای اعتراضی" است که می تواند در بیرون راندن ترامپ از قدرت مؤثر باشد. امری که اگر اتفاق نیفتد جنبش انقلابی در آمریکا را در موقعیت دشوارتری قرار می دهد.»( عبارات داخل پرانتز از ماست)
 می بینیم که حضرات آواکیانست های وطنی که سال هاست در این خصوص وراجی می کنند که انتخاب بین «بد و بدتر» درست نیست(2) و یکی از شعارهاشان این بود که «اعدام با گیوتین و طناب دار با هم فرقی ندارد»( یا چیزی مانند این!) اینک و زمانی که آواکیان بحث «فاشیسم ترامپ بدتر از دموکراسی بایدن است» را پیش می کشد، به«انتخاب بین بد و بدتر» دست می زنند و معتقد می شوند که «اعدام با طناب دار بهتر از اعدام با گیوتین است!».
 اما این که این سیاست انتخاب بین «بد و بدتر» نیست، چیز چرتی است. این استدلال آنهاست:
 «جو بایدن بد است، ترامپ بدتر است. بدتر را نفی کنید! خوب! چه نتیجه ای حاصل می شود؟ بد به قدرت می رسد!»
 این که حالا شما پشت کدام دلایل پنهان می شوید و مثلا چه کسانی را مخاطبان این تاکتیک  می دانید، تغییری در این نتیجه تاکتیک شما ندارد!
آواکیانیست که موظف به بزک دوزک کردن مواضع آواکیان و توجیه آنهاست، می نویسد(به این قسمت باید خوب دقت کرد):
«تا جایی که به وظایف روشنگرانه حزب کمونیست انقلابی آمریکا بر می گردد، از قبل به ویژه از زمانی که جنبش "رفیوز فاشیسم" توسط آنان سازماندهی شد، تا حدودی مشخص بود که دیر یا زود لازم است در برخورد به تضاد میان دمکرات ها و جمهوری خواهان فاشیست دخالت گری های سیاسی معینی صورت گیرد.»
«دیر یا زود»؟ «دخالت گری سیاسی معین» در تضاد میان دمکرات ها و جمهوری خواهان فاشیست؟
معنای« دخالت گری سیاسی معین» چیست؟ قطعا به این معنا نیست که باید «منفعل» بود، زیرا قرار است«دخالت گری» صورت گیرد. همچنین به این معنا نیست که باید دو طرف را به یکسان نفی کرد، زیرا ظاهرا این سیاست تا کنونی حزب آواکیان بوده است.
بنابراین معنای آن این است که «دیر یا زود» باید از میان دو طرف تضاد یعنی تضاد میان دمکرات ها و جمهوری خواهان فاشیست، طرف یکی را گرفت!
و خوب این امر می تواند نه تنها در این انتخابات، بلکه در تمامی انتخاباتی که در آینده برگزار می شود، نیز صورت گیرد.  
البته این را هم اضافه کنیم که برای آواکیانیست این که مثلا دموکرات ها «بد» هستند و جمهوریخواهان «بدتر» نیز« دیر یا زود» از بین می رود. چرا که آواکیانیسم از نظر اصول اساسی مارکسیسم یک رویزیونیسم کامل و منحط است. پس به مرور در سیاست آنها جمهوری خواهان و دموکرات ها اگر حتی «خوب» و «خوب تر» نشوند، اما لزوما«بد» و «بدتر» نخواهند بود و شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و یا پارلمانی، حالا یا از طریق رای دادن به این نمایندگان این احزاب و یا از طریق معرفی نماینده از جانب خودشان – اگر امکان اش به وجود آید - اساس استراتژی آنها. آنها نیز مانند احزاب اروکمونیسم اروپای غربی هستند منتهی با نامی دیگر و ادا و اطفارهایی دیگر.   
و:
«علت اصلی کسانی که در شوک به سر می برند این است که هنوز درنیافته اند که به قدرت رسیدن فاشیسم و تلاش برای تثبیت حاکمیت فاشیستی امری واقعی و جدی است و نیاز به بسیج همه نیروها برای مقابله با این خطر است. البته نباید فراموش کرد که صحنه عینی مبارزه طبقاتی همواره شوک آور خواهد بود.»
باری یک جا رقابت بین سرمایه داران و جنگ بین آنها مساله ی اصلی می شود و جای دیگر تقابل فاشیسم و دموکراسی بورژوایی.
در این مورد که«صحنه عینی مبارزه طبقاتی همواره شوک» است نیز همچنان که در بالا اشاره کردیم اتخاذ تاکتیک هایی این گونه، صرف نظر از درستی یا نادرستی نفس چنین تاکتیک هایی(3)، برای کسانی شوک آور است که خط اواکیان را پس از ادعاهای گنده تر از ذهن اش در مورد ایجاد تغییر و تکامل در مارکسیسم دنبال نکرده اند، خطی که در برخی از مواضع اش شکل«چپ نمایی» دارد. روشن است که برای این گونه اشخاص نظریات آینده وی شوک آورتر خواهد بود، زیرا این مواضع بر مبنای رویزیونیسم عریان وی و رفرمیسم اتخاذ خواهد شد.
 مبارزه مسلحانه در آمریکا
نویسنده که عرق ریزان در حال توجیه مواضع آواکیان است یادش نمی رود که اشاره ای هم به مبارزه مسلحانه در آمریکا بکند تا آن فردی را که هنوز در فهم رویزیونیسم«سنتز نوین» خام است، خام تر سازد. یعنی درست اتخاذ شکلی از مبارزه که با شکل کنونی مبارزه به وسیله آواکیان صد و هشتاد درجه مخالف است. وی هن هن کنان می نویسد:
«حزب کمونیست انقلابی آمریکا در پرتو استراتژی سیاسی (و نظامی) کلانش در برخورد به وضعیت کنونی به درستی تأکید می کند باید از هر وسیله و عمل غیر خشونت آمیز مناسب برای بیرون راندن این رژیم از قدرت استفاده شود. کسانی که با مباحث راه انقلاب مشخصاً سند "چگونه می توانیم پیروز شویم" باب آواکیان آشنا باشند می دانند که در هر شرایطی نمی توان مبارزه مسلحانه در جامعه آمریکا را آغاز کرد. هرگونه اقدام عجولانه و زودرس موجب نابودی مقاومت توده ای و حزب خواهد شد. از این زاویه تأکید بر راه حل غیر خشونت آمیز در شرایط کنونی قابل درک است.»
 می بینیم که چگونه این ساده لوحان می خواهند دیگران را فریب دهند و «خام» کنند!
استراتژی حزب کمونیست انقلابی آمریکا و حضرات آواکیان در آمریکا «مبارزه مسلحانه» است، یعنی حزب آواکیان قرار است در آینده در آمریکا مبارزه مسلحانه انقلابی توده ای انجام دهد! (راستی که به گفته ی لنین انسان نمی تواند جلوی شلیک خنده اش را بگیرد!)اما اکنون زمان آن نیست و چون زمان آن نیست و «اقدام» در راستای آن « عجولانه و زودرس» است، پس باید از« هر راه حل» و «هر وسیله و عمل غیر خشونت آمیز(یعنی همان مبارزه ی مسالمت آمیز در این کشور- این آواکیانیست گویا می خواهد این واژه را به کار نبرد )برای بیرون راندن این رژیم از قدرت استفاده شود» و «از این زاویه تاکید بر راه حل غیر خشونت آمیز در شرایط کنونی قابل درک است.»
خوب !چون حالا زمان مبارزه مسلحانه نیست، پس زمان و دوره مبارزه مسالمت آمیز است و شرکت در انتخابات هم جزیی از مبارزه مسالمت آمیز است.
 از آن طرف می گوید «راه مزخرف انتخاباتی» و از در بیرون می رود، از این طرف زیر نام «مبارزه غیر خشونت آمیز» از پنجره وارد می شود! گفتنی است که باب در فتح جهان تمامی راه های مبارزه مسالمت آمیز( شرکت در انتخابات بورژوایی، فعالیت در سندیکاها و اتحادیه های کارگری و ...) را نفی کرده بود.  
می بینیم که چگونه تاکتیک هایی که زیر نام «راست روی» در نظرات لنین و مائو (4) نقد شده بود، تبدیل به تاکتیک که چه عرض کنیم در واقع استراتژی این حزب می شود.
در بخش بعدی زیر نام« چند پرسش برای فکر بیشتر» آواکیانیست ما که کاملا متوجه تضاد این تاکتیک با مواضع پیشین آواکیان است، تلاش می کند که به خواننده خط بدهد و اتخاذ مواضع بالا را با انداختن چند تیله در میان به گونه ای غیرمستقیم توجیه کند.
وی می نویسد:
«آیا اتخاذ تاکتیک به توان کمی و کیفی یک حزب وابسته است؟ این توان چه تأثیری در اتخاذ یک تاکتیک و پیشبرد آن خواهد داشت؟»
ظاهرا پاسخ روشن است: توان کمی حزب کم است، تناسب قوا به نفع حزب نیست، پس باید به  مبارزه «غیر خشونت آمیز» روی آورد!
 در گذشته نه چندان دور، یعنی از زمانی که آواکیان علیه «راست روی» لنین و مائو در فتح جهان به وراجی پرداخت، از این حرف ها نمی زدند، اکنون می زنند!؟
می دانیم که در کشورهای زیر سلطه امپریالیسم  که عموما راهی جز جنگ خلق نیست، در آغاز جنگ خلق کمیت نیروها و تناسب قوا به هیچ وجه به نفع طبقه کارگر و احزاب انقلابی اش  نیست.   
 آواکیانیست ما ادامه می دهد:
«چرا اتخاذ این تاکتیک در دوره پیشین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا (در جریان رقابت میان هیلاری کلینتون و ترامپ) درست نبود؟»
 احتمالا در آینده یا آواکیان در مورد عدم شرکت در آن انتخابات و ندادن رای به هیلاری کلینتون سکوت خواهد کرد و یا آن را جزو اشتباهات خود قرار خواهد داد!
«این تاکتیک چه تأثیرات مثبت و منفی بر طبقات میانی خواهد گذاشت؟»
اسم این ها را بیشتر باید «آسمان و ریسمان بافتن» برای « آماده ساختن اذهان» برای آینده نهاد!
و بالاخره:
«آیا وضعیت این انتخابات در آمریکا قابل مقایسه با انتخابات در ایران (رقابت خاتمی با ناطق نوری، موسوی با احمدی نژاد و روحانی با رئیسی) است؟ چرا در آن انتخابات اتخاذ چنین تاکتیک هایی صحیح و مجاز نبود؟»
 خوب! روشن است که این آواکیانیست به خوبی متوجه تضاد این مواضع آواکیان با مواضع گذشته خودشان و آواکیان هست!؟
 هرمز دامان
نیمه نخست شهریور99
یادداشت ها
1-    بگذریم از این  که این آواکیانیست ها مسئله ترامپ و جریان وی را زیادی گنده کردند. البته ممکن است زمانی در جامعه آمریکا فاشیسم هم حاکم شود، اما آن زمان اکنون نیست. در واقع ترامپ و جریان وی بیشتر طرح یا شکلک فاشیسم است تا خود فاشیسم. استفاده این بخش از حزب جمهورخواه از راسیسم ضد مهاجر و برخی دیگر از شعارها و برنامه ها که یاد آور فاشیست هاست، برای جذب نیروهای گوناگونی در جامعه آمریکا( و از جمله بخشی از کارگران یقه سفید) بود که هر دسته و گروه به دلایلی ضد مهاجران بودند و یا از برنامه های عملی حزب دموکرات خسته شده بودند. مشکل که حتی اگر ترامپ دوباره انتخاب شود، ما از مرزهای کنونی این شکلک« فاشیسم»خیلی فراتر برویم؛ مگر این که صحنه تقابل و تناسب نیروهای انقلاب( طبقه کارگر و دیگر نیروهای خلقی) و ضد انقلاب( امپریالیسم غرب و شرق و ارتجاع در کشورهای زیر سلطه) و نیز نیروهای خود ضد انقلاب یعنی تناسب نیروهای امپریالیست ها غرب و شرق، در عرصه جهانی برخی تغییرات جدی و اساسی بکند.
2-     از نظر ما اصولا بحث انتخاب بین «بد و بدتر» نیست، گرچه ممکن است گاه این نامگذاری را به خود گیرد. بنیان تاکتیک حزب که طبقاتی است و بر همین مبنا مناسبات وحدت و تضاد میان طبقه کارگر و تمامی طبقات دیگر را در هر شرایط معین تعیین می کندهمان است که در همان بخشی که در بالا از لنین( از کتاب بیماری کودکی «چپ روی» در کمونیسم نقل شده، به گونه ای فشرده آمده است و در مقاله درباره سیاست مائو( منتخب آثار، جلد دوم، ص 678-665) به دقت و روشنی بررسی شده است. بدیهی است که این سیاست ها باید با مناسبات طبقه کارگر با دیگر طبقات دوست خلقی و دشمن ضد خلقی در هر کشور معین و در هر شرایط معین تنظیم گردد. اتخاذ موضع در مورد اختلاف میان دو دشمن که یکی بد و دیگر بدتر است، بر مبنای اصول همان مناسبات طبقاتی و بر مبنای تحلیل شرایط مشخص صورت می گیرد. 
3-    تاکید می کنیم که صحبت ما بر سر درستی یا نادرستی چنین تاکتیک هایی نیست. همچنان که اشاره کردیم احزاب انقلابی در کشورهای امپریالیستی نیز طی دوره های معینی که مبارزه مسالمت آمیز است، ممکن است که در شرایط معینی چنین تاکتیک هایی را به کار برد.
4-     آن نظرات مائو که مورد انتقاد آواکیان و آواکیانیست ها بود، از این قرارند:
« در کشورهای سرمایه داری، صرفنظر از دوران فاشیسم و دوران جنگ، شرایط از این قرارند: دمکراسی بورژوائی برقرار است؛ این کشورها در مناسبات خارجی خود زیر ستم ملی نیستند، بلکه بر ملت های دیگر ستم روا می دارند. با توجه به این ویژگی ها، وظیفه حزب پرولتاریا در کشورهای سرمایه داری عبارت از این است که طی یک دوران طولانی مبارزه قانونی کارگران را آموزش و پرورش دهد و نیرو مجتمع سازد و بدین ترتیب خود را برای سرنگون ساختن نهائی سرمایه داری آماده نماید. مسایلی که در این کشورها مطرح اند، عبارتند از: مبارزه قانونی طولانی، استفاده از تریبون پارلمان، اعتصابات اقتصادی و سیاسی، سازماندهی سندیکاها و آموزش کارگران. در این کشورها شکل سازمان قانونی است؛ شکل مبارزه خونین نیست ( از طریق جنگ نیست ). در مسئله جنگ، احزاب کمونیست کشورهای سرمایه داری بر ضد هر جنگ امپریالیستی که به دست کشورهای شان برپا می شود، به مبارزه برمی خیزند؛ هرگاه چنین جنگی برپا شود، سیاست این احزاب فراهم آوردن موجبات شکست دولت ارتجاعی کشور خود خواهد بود. جنگی که این احزاب می خواهند، جنگ داحلی است که آن را تدارک می بینند... اما تا زمانی که بورژوازی واقعاً ناتوان نگردد، تا زمانی که اکثریت عظیم پرولتاریا برای اقدام به قیام مسلح و جنگ مصمم نشوند، تازمانی که توده های دهقان آماده نباشند داوطلبانه به پرولتاریا یاری رسانند، این قیام و این جنگ نباید برپا شود. و آن گاه که چنین قیام و یا جنگی برپا شد، نخستین گام اشغال شهرها و سپس حمله به دهات خواهد بود، نه برعکس. این است آنچه که احزاب کمونیست کشورهای سرمایه داری انجام داده اند؛ این است آنچه انقلاب اکتبر روسیه بر آن صحه گذاشته است.»( منتخب آثار، جلد دوم، مسائل جنگ و استراتژی، ص 326- 225 )
اکنون حضرات آواکیانیست ها در تغییر تاکتیک خود« توجه دقیق به واقعیات عینی» و«تناسب قوا» را پیش می کشند.
در ضمن به این نکته هم اشاره کنیم که درحال حاضر دموکراسی بورژوایی در کشورهای غربی امپریالیستی همچون گذشته نیست و شرایط در این دموکراسی ها برای فعالیت مسالمت آمیز کمونیست ها بدتر و دامنه و امکان تحرکات آن ها محدودتر شده است ( این امری است که مائو نیز چند سال بعد از جنگ جهانی به آن اشاره کرد) اما این به معنا نیست که مثلا و به ناچار باید در این کشورها دست به مبارزه مسلحانه زد.

۱۳۹۹ شهریور ۱۰, دوشنبه

درباره برخی مسائل هنر(15) بخش دوم هنر و مخاطب



درباره برخی مسائل هنر(15)

بخش دوم
هنر و مخاطب

در بخش پیشین درباره موانع بیرونی رشد فرهنگ و علائق هنری کارگران و دهقانان و دیگر زحمتکشان صحبت کردیم. اینک به موانع درونی آن بپردازیم.
موانع درونی
1-    کار طولانی و شاق- اوقات فراغت کم
نخستین مانعی که همواره به عنوان یک مانع درونی در روی آوری توده ها به هنر نقش بازی کرده ، امکان فراغت ناچیز تقریبا اکثریت به اتفاق کارگران و دهقانان بوده است. این امر در سال های پس از مشروطیت همچون مانعی جدی برای پیشرفت توده ها در امور فکری و در اینجا ذائقه هنری(هنر های نو و نه هنر فولکولوریک که توده ها خود آفرینشگر آن هستند) و رشد و تعالی احساسات آنها عمل می کرد. در این دوران، اکثریت کارگران حتی در پیشروترین مناطق صنعتی محبور به کار طولانی شاق روزانه گاه تا 14 ساعت بودند. افزون بر این، شدت و سنگینی کار نیز بالا بود و کارگران پس از کار روزانه دیگر رمقی برای شان باقی نمی ماند که بخواهند به کار جدی فکری ای بپردازند. بنابراین هنر که جای خود دارد، حتی برای مطالعه اخبار روزمره سیاسی و اجتماعی نیز وقت کارگران ناچیز بود. به همین دلیل در زمانی طولانی نیازهای اکثریت کارگران پیشرو عموما از طریق گوش دادن به رادیو( اخبار و دیگر برنامه ها) رفع می شد.
2-    گرایش توده ها به طرف هنرمبتذل
 در اینجا متأسفانه گرایشی منفی رشد می کرد. این گرایش بدین گونه بود که بخش مهمی از کارگران و زحمتکشان برای رفع خستگی و تمدد اعصاب و وقت گذرانی به هنر دم دستی-   موسیقی، فیلم و سریال های رایج، داستان های پیش پا افتاده روزنامه ها و مجلات، کتاب های پیش افتاده عامیانه و غیره روی می آوردند.
 گرایش کارگران و زحمتکشان به این گونه آثار، از یک سو بر مبنای گرایش های خود به خودی درونی در ذهن و روان کارگران و نیز زیر تأثیر جو رایج بر جامعه بود و همچنین از تسلط ایدئولوژی و فرهنگ طبقات حاکم بر جامعه ( و نه تنها جامعه موجود بلکه گذشته نیز ) و شیوه شکل دهی این فرهنگ به اذهان توده ها حکایت می کرد؛ از سوی دوم نشان از ذائقه پرورش نیافته توده ها و عدم فعالیت انقلابی و آموزشی پیشرو میان آنها داشت.
در اینجا باید توجه داشت که ما مخالف هنری که گاه حتی وجه عمده اش مفرح و سرگرم کننده باشد نیستیم . اما فرق می کند هنر سالم، نشاط آور و لذت بخش با هنری مبتذلی که ایضا به چنین قصد و نیاتی تولید می شود. حتی اگر هنری وجه عمده اش سالم و نشاط آور باشد و وجه آموزنده در آن عمده نباشد، خوب است که باشد. زیرا نمی توان خواست که تمامی کارگران تمامی ساعات بیکاری و استراحت خود را صرفا و یا به طور عمده وقف آموزش کنند. هر انسانی به استراحت و رفع خستگی و ایجاد نشاط  و سرحالی در خود نیاز دارد و هنر نیز می تواند سرگرم کننده و متفنن باشد و این گونه نیازها را پاسخ دهد.
در مورد نخست یعنی تسلط گرایش های خود به خودی به سوی هنرهای فئودالی و یا سرمایه داری، این نکته باید مد نظر قرار گیرد که حتی در یک جامعه سوسیالیستی نیز تا زمانی که سوسیالیسم به طور کامل پیروز نشده- و زمانی که سوسیالیسم پیروز شود عموما زمانی است که ما در آستانه پا گذاشتن به جامعه کمونیستی هستیم- گرایش های متضاد درمورد هنر و دیگر امور، در ذهن توده های زحمتکش و حتی افراد پیشرو در میان آنها و یا میان روشنفکران وجود دارد. دو گرایش اساسی عبارت است از گرایش به سوسیالیسم و گرایش به سرمایه داری. باید توجه کرد که نیروی کهنه با کهنه شدنش افزون تر می شود و و همچون اختاپوسی دست و پای ذهن و عمل را می بندد. از میان برداشتن آن به زمان طولانی و تلاش و کوشش فراوان نیازمند است. بنابراین تا زمانی که سرمایه داری به عنوان شکل عمده آلترناتیو سوسیالیسم در کشورهای سرمایه داری و به عنوان شکل غیر عمده در کشورهای سوسیالیستی موجود است، نسبت به خود گرایش و تمایل ایجاد می کند. بنابراین گرایش به طرف سرمایه داری در تمامی ارکان جامعه سوسیالیستی وجود دارد و مبارزه سیاسی، اقتصادی و  فرهنگی و از جمله هنری بین دو تمایل و گرایش وجود خواهد داشت.
از این رو در جامعه ای که سرمایه داری عقب مانده حاکم است و ترکیبی از بافت های اقتصادی و فرهنگی نظام های گذشته وجود دارد، این که گمان کرد توده ها به راحتی می توانند خود را از شر این فرهنگ ها آزاد کنند، امری نادرست و غیر قابل تصور است. 
  آنچه در مورد کارگران گفتیم در مورد دهقانان با شدت بیشتری  عمل می کرد. برای همین نخستین و بیشترین مبارزات کارگران ایران پیرامون ساعات کار روزانه و شرایط سنگین کار و عموما برای هشت ساعت کار روزانه بود.
البته این امر با خود پرداخت پول بابت خرید کتاب کامل می شد که در دوران هایی به ویژه در سی سال اخیر که کتاب بسیار گران شده است و الویت خرید آن حتی برای اقشار پیشرو خرده بورژوازی تهیدست در درجات پایین قرار گرفته است، تبدیل به یک مشکل اساسی گردیده است و رابطه توده ها با هنر تبدیل شده به برنامه های هنری تلویزیون ها و ماهواره ها.
3-     فرهنگ کتاب خوانی، ثانوی شدن فرهنگ کتابخانه رفتن و کتاب گرفتن
مانع دیگری که این وضع را دامن می زند خود فرهنگ توجه به هنر و به ویژه کتابخوانی است. در حالی که از یک سو نظام های ارتجاعی حاکم به گسترش نشر کتاب ها و گونه های هنری دامن می زنند، از سوی دیگر دامنه آن را به شدت محدود می کنند.
به گسترش آن دامن می زنند زیرا می خواهند تا آنجا که ممکن است از طریق هنر به ترویج ایدئولوژی حاکم بپردازند و حکومت خود را تا آنجا که هنر می تواند در تثبیت و استحکام آن نقش داشته باشد، پایدار کنند. از سوی دیگر می خواهند مردم را مشغول کنند و تمامی ساعات استراحت و یا بیکاری آنها را اشغال کنند و اجازه ندهند که گرایش های دیگری این ساعات را در اختیار بگیرند.
 اما محدود می کنند، از یک سو با واسطه عدم گسترش فرهنگ توجه به هنر و به ویژه کتاب خوانی و رواج افکار نادرست و تا حدود زیادی منفی در مورد کتاب خوان ها ( که مثلا این ها مشتی روشنفکر بی کار و بی مسئله و مشکل هستند، فکر آب و نان نیستند و ...) و تمامی روشنفکران، و از سوی دیگر با عدم گسترش کافی امکانات هنری. در مورد اخیر می توان برای نمونه از محدود شدن سالن های تاتر به تهران و تا حدودی نیز چند شهر مهم دیگر و تازه محدود بودن تماشاگران نمایشنامه های جدی به اجرا در آمده در آنها به دانشجویان و روشنفکران نام برد. به طور کلی تاتر و نقاشی جزء هنرهای اختصاصی بخش هایی از روشنفکران بوده است و برای مردم به ترتیب موسیقی، فیلم و سریال و شعر و داستان اهمیت بیشتری داشته است.
 اما اگر از نقشی که نظام های حاکم در امر رواج کتاب خوانی دارند بگذریم، فرهنگ کتاب خوانی به طور کلی در ایران نسبت به کشورهای دیگر ضعیف است. بسیاری از توده ها و حتی گاه درس خوانده ها بیشتر تمایل دارند که از طریق گوش دادن به حرف های دیگران و به اصطلاح شفاهی، اطلاعات و دانش خود را بیشتر کنند تا از طریق خواندن کتاب و زحمت و رنج فرا گیری فردی علم و دانش و هنر. 
 یکی از دیگر محدودیت ها، گسترش کتابخانه ها و محل های نمایشی بوده است.  در واقع کتابخانه ها بیشتر تبدیل شده اند به محلی ساکت و آرام برای خواندن درس تا محلی برای گرفتن کتاب و کتاب های هنری، و تا آنجا که به توده های مردم مربوط است، پیشروان این توده ها نیز کمتر با کتابخانه سروکار داشته اند.
4-    تمایلات و گرایشات هنری روشنفکران خرده  بورژوا و بورژوا
چهارمین مانعی که موجب می گشت که هنر خصلت توده ای نیابد این بود که کار فکری و هنری در انحصار روشنفکران طبقات بورژوا و خرده بورژوا بود. در این دوران عموما راه آشنایی با هنر کشورهای دیگر، یا تحصیل در بیرون کشور و یا فراگیری زبان و خواندن متن های خارجی بود و امکان چنین کارهایی را کسانی بیشتر داشتند که متعلق به طبقات دارا و مرفه بودند.
 از سوی دیگر و جدای از تعلقات طبقاتی و بنابراین ویژگی های فکری و روحی این گونه هنرمندان، تأثیر آنها از متن های ادبی خارجی و نیز گرایش ها وسبک های هنری منجر به این می شد که حتی در بهترین هنرمندان که دارای صداقت و صمیمت کلی نسبت به توده ها بودند، توان بنیان گذاردن هنری برای تودهای مردم ممکن نگردد. این  امر موجب می شد که چنین هنرمندانی ، اسیر و دلمشغول  تضادها و تلاطمات روحی و شخصی خویش، که بخشا از جایگاه طبقاتی اینان و بخشا از اوضاع استبدادی حاکم سرچشمه می گرفت،گردند و توش و توان خلق هنری پیشرو و به راستی برای توده ها را کسب نکنند. (حتی در سالهای 20تا 40 نیز کمتر آثار هنری توده ای اصیل و  باارزشی خلق شد).
توجه کنیم که در سال های کمی به ویژه در دهه 40 و 50 که هنر متعهد تسلطی نسبی به دست آورد و آثار با ارزشی خلق شد، چه همان زمان و چه به ویژه در سال ها پس از انقلاب با چه مقاومتی از جانب این گونه روشنفکران – برای نمونه گلشیری و گروهش -  روبرو شد.  نگاهی به مقالاتی از همان زمره که ما در بخش پیوست... مورد بررسی قرار دادیم به طور گویایی نشانگر این امر است.
از سوی دیگر، اینها تازه روشنفکرانی بوده و هستند که مثلا مخالف نظام های استبدادی وابسته به امپریالیسم بوده اند. گروه هایی دیگر نیزوجود داشته اند که دشمنان همیشگی  هنر و ادبیات متعهد و  توده ای  بوده و هستند. تبلیغ و ترویج این هنر از دهه هفتاد به بعد شکل همه جانبه تری به خود گرفت و بخش فرهنگی جمهوری اسلامی به طور غیر مستقیم از آن ها پشتیبانی کرد و اجازه به رواج هنر آنها داد.
نمونه برجسته هنرمندان نوع نخست صادق هدایت بود. و زمانی که در مورد یکی ازبرجسته ترین هنرمندان  وضع چنین باشد، آنگاه روشن است که در مورد هنرمندانی که تعهد و شرافت هدایت را نداشتند، وضع چگونه می توانست باشد. در واقع بیشتر آثار داستانی هدایت برای توده های مردم و حتی روشنفکران طبقات پایین نیستند. برخی از آنها مانند بوف کور همچون نمونه ای برجسته، تأثیر زیادی بر ادبیات ایران گذاشت و تبدیل به یک خط در ادبیات داستانی ایران شد( کتاب دیگری که به همراه آن قرار گرفته است ملکوت بهرام صادقی است که او نیز روشنفکر و هنرمندی متعهد بود). گرایش به خلق چنین آثاری تا حدود زیادی موجب می گشت که آثار هنری به سوی خطی متمایل به ارتباط با مخاطبان محدود در میان طیف هایی از روشنفکران لایه های مرفه و میانی خرده بورژوازی گرایش یابند و توده های مردم از یاد بروند.
 البته ما به هیچ وجه منکر ارزش هنری آثاری مانند بوف کور و یا ملکوت حتی با وجود انتزاعی و غیر ملموس بودن نیستیم و نیز منکر این نیستیم که این آثار خود در جهت مبارزه با نظام حاکم و افشای گنداب و تعفن موجود در طبقات حاکم به وجود آمدند( گرچه مضامین آنها بسیار درهم بود و از یک خط معین پیروی نمی کرد)اما مخاطبین این آثار همان لایه هایی بود که بر شمردیم. و با توجه به این که این نوع آثار هنری در نقد نظام حاکم بر ایران بوده و برای برانگیختن ذهنیت مبارزه با نظام حاکم به وجود آمدند، اما بیشتر مخاطبین- اگر نگوییم همه- آنها نمی توانستند آنچه که هنرمندان آفریننده این آثار می خواستند، انجام دهند. از این رو، این آثار علیرغم میل و خواست آفرینندگان شان تبدیل شدند به موضوعاتی برای بحث های روشنفکرانه و ارضای تمایلات روشنفکرانی که هنر را برای خود و معدودی لایه های روشنفکر می خواهند.
در پیرامون همین خط ، داستان ها و  فیلم ها- برخی از فیلم ها- ساخته شد؛ خواه در آثار هنری در سال های پس از کودتای 32 و خواه در دوران جمهوری اسلامی. برخی آثار نوشتاری و یا فیلم های ابراهیم گلستان که زمانی روشنفکری چپ و عضو حزب توده بود، یک نمونه است. آثار خسرو هریتاش و نیز آربی آوانسیان و حتی برخی فیلم های داریوش مهرجویی و بیضایی که هنرمندان متعهدی بودند به شکل دیگری همین راه را دنبال کرده است.هنری که مخاطب بسیار محدودی دارد. مخاطبی که اساسا در تکامل فرهنگی توده های مردم ایران غیرموثر است. 
 همین خط تا حدودی در خط ترجمه ی آثار هنری کشورهای دیگر و تبدیل کردن آنها به نمونه های قابل پیروی در ادبیات ایران نیز بازتاب یافت( به ویژه کامو، جویس، بکت، اوژن یونسکو، آثار ادبی سارتر و نیز تا حدودی کافکا). مترجمین برخی از این آثار خود روشنفکرانی بودند که زمانی به عنوان«توده ای»( عضو حزب توده ایران) فعالیت می کردند.(1)  
ارتباط برقرار کردن با مخاطبان گستره یکی از معیارهای هنر ممتاز است
یکه و ممتاز بودن یک اثر هنری، صرفا بر مبنای وجوه درونی آن یعنی ساخت و شکل هنرمندانه اثر و یا مضامین عالی آن، مضامینی که با ارزش های طبقات استثمار کننده و ستمگر حاکم( و نیز استعمار، امپریالیسم، فاشیسم و ...) هم در مبارزه است، تعیین نمی شود، بلکه این ممتاز بودن، یک وجه بیرونی، عینی و ارتباطی دارد که دارای اهمیتی فوق العاده است. آثار هنری ای که یکه و ممتاز دانسته شده و محبوب گشته اند( آثار فردوسی، خیام، حافظ، مولوی، نظامی و یا در کشورهای غربی آثار هنری سوفوکل و اوریپید، شکسپیر، سویفت و دیکنز، گوته و شیلر، بالزاک و استاندال، فلوبر، پوشکین و تولستوی، گورکی و شولوخوف، برشت و...) توانایی آنها در نفوذ در مخاطبان گسترده و تأثیرات اساسی آنها  در تکامل فرهنگی و تاریخی به ویژه در برهه ای است که پدید آمده اند. اثر ممتازی که حتی محتوی و شکلی عالی و بی نقص داشته باشد، اما نتواند در حد نامش ارتباط با مخاطبان گسترده بیاید، اسما اثری یکه و ممتاز است.
هزار بار بگویند که فلان نویسنده بهترین نویسنده و هنرمند قرن بیستم  است، اما زمانی که چنین نویسنده ای نمی تواند از راه آثار خویش با توده های میلیونی و میلیاردی زحمتکش و یا روشنفکران پیشرو آنها ارتباط درخور و ارزشمندی بیابد و نقش اساسی در تحول تاریخی کنونی بازی کند، چنین نویسنده و هنرمندی در خور این القابی که به وی می دهند، نیست. چنین هنرمندی همان بهتر که در محیط های دانشگاهی و رشته های دانشگاهی هنر( تازه اگر مقبول تمامی دانشجویان رشته هنر قرار گیرد که چنین نیست) در محافل روشنفکران بورژوا و خرده بورژوا( از ارتجاعی گرفته تا لیبرال و نیمچه دموکرات) مورد بحث قرار گیرد و شاهد وراجی های عموما تمام نشدنی آنها پیرامون خود و آثارش باشد.
روشن است که ما اینجا درباره نو آوری های هنری صحبت نمی کنیم. برخی از این گونه نوآوری ها، خواه در شکل و خواه در مضمون ممکن است که درآغاز مخاطبان محدودی داشته باشند، اما اگر بر مبنای تحلیلی درست از مضامین و شکل های هنری گذشته، نفی اصولی آن و بر این مبنا تدوین مضامین و آفریدن شکل های نوین صورت گرفته باشند، دیر یا زود مخاطبان خود را گسترش خواهند داد. در عین حال باید فرق گذاشت بین نوآوری هایی که بر مبنای تحلیل مشخص از شرایط مشخص و در پاسخ به نیازهای توده ها و یا روشنفکران مردمی صورت می گیرد و پس از مدتی با اقبال توده ای و یا لایه های روشنفکران پیشرو روبرو می شود با نوآوری هایی که همچون تیری عموما بی هدف در هوا شلیک می شود.
برخی از هنرمندان این گونه اخیر خود را دلداری می دهند که آثار آن ها نمی تواند درک شود و مثلا مال دوره و عصر و قرن خودشان نیست و مال قرن بعد و یا  دو قرن دیگر است. برخی از مخاطبین نیز در دوران کنونی به آثاری توجه می کنند که مثلا 150 سال پیش آفریده شده اند و گویا متوجه مثلا شکل های هنری نویی می شوند که در این آثار به کار برده شده و درک نشده باقی مانده بوده اند.
هر چند که به طور کلی در عرصه هنر نمی توان از این ناموزونی ها جلوگیری کرد، اما اگر معیار ما پاسخ به اوضاع و شرایط جامعه ای معین باشد، این گونه هنرمندان نمی توانند برای زمانه ی خودشان مفید باشند. از آن سوی، درک این که در فلان اثر هنری شکل هایی سنت شکن به کار رفته که در زمان خودش درک نشده و برای زمانه ما نیز مدرن است، امتیازی برای این آثار هنری نیست.  زیرا این آثار در زمانه خودشان مبدع اثر ارزش مندی در جامعه و فرهنگ آن نبوده اند.
دو معیار اساسی برای هنر پیشرو عبارت اند از پاسخ دادن آن به مسائل اساسی است که اوضاع و شرایط عمومی جامعه و عصر هنرمند ایجاد کرده است و نیز توانایی ایجاد شکل های هنری که به وسیله ی آنها بتوان این مضامین را به بهترین طریق ممکن ارائه کرده و به مخاطبان توده ای انتقال داد.   
ادامه دارد.
 م- دامون
مرداد 99
یادداشت ها
1-   صحبت ما به هیچ وجه این نیست که این آثار نباید ترجمه و در موردشان صحبت شود، صحبت مان بر سر خطی است که از طریق سرمشق قرار دادن این آثار به اصطلاح مدرن، بر هنر ایران غالب شده و می شود. دوری هنر از طبقه کارگر و توده های مردم


۱۳۹۹ شهریور ۳, دوشنبه

نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (10) حکمت و مسئله امپریالیسم



نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (10)
حکمت و مسئله امپریالیسم

در بخش هفتم مقاله آناتومی بورژوا دمکراسی چپ ایران با نام «چرا منصور حکمت نظام سرمایهداری حاکم بر جهان ما را نفهمیده است؟» نویسنده می خواهد «با تشریح زاویۀ دیگری از کمبود و اشکال اساسی درک و نگاه حکمت از نظام سرمایهداری در زمانۀ ما یعنی سرمایهداری امپریالیستی» نقد خود را پیش برد.
وی می نویسد:
«منصور حکمت در دورۀ پایان کار فکری و سیاسیاش اساسا به مقولۀ امپریالیسم باور نداشت.»( آتش 102، ص7، تمامی بازگویه ها از همین بخش ص 7 و 8 است)
 در واقع از همان اولش هم باور نداشت و برخی از جریان های چپ و امثال این نویسنده را «سر کار» گذاشته بود( اگر فرض را بر این بگذاریم که این نویسنده آنچه را که واقعا گمان می کند، می نویسد).
حکمت و دارودسته اش از همان آغاز علیه جریان های مبارز چپ و نظرات اساسی تئوریک - سیاسی آنها بودند و به پدیده ای به نام امپریالیسم هم به هیچ عنوان باوری نداشتند. آنها اساسا برای این آمده بودند که امثال این مفاهیم و بورژوازی کمپرادور را از ادبیات چپ حذف کنندو جای پایی برای امپریالیست های غربی و نوکران بورژوا- کمپرادورشان در جنبش چپ باز کنند و این جنبش را به قهقرا ببرند؛ نظرات و عمل آنها جز این چیز دیگری نبوده است.
 نویسنده ادامه می دهد:
« در سند«یک دنیای بهتر»(برنامه حزب کمونیست کارگری) فقط در دو جا از کلمۀ امپریالیسم استفاده کرد.»
 این نوع استفاده ها را از ایده هایی که قبول نداشت همه جا داشت؛ مثلا انقلاب قهری و یا حتی دیکتاتوری پرولتاریا. اما به هیچ کدام از این ها نه تنها مطلقا باوری نداشت، بلکه کاملا برعکس، او و دارودسته مزدورش می خواستند که بنیان این نظرات را در چپ ایران بزنند و مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم از بین ببرند.
و:
 «یک بار در نقد چیزی که آن را «کمونیسم جهان سومی» مینامید و از زبان آنها گفت: «خروج از سلطۀ سیاسی علنی قدرتهای امپریالیستی...»
 به راستی که چه کشف نابی این آواکیانیست  در مرقومات جناب حکمت نموده است!
«و بار دیگر در بخش مربوط به روابط بینالمللی که خواستار «تلاش برای لغو همۀ نهادها و پیمانهای مراجع بین المللی امپریالیستی» شده است...»
واقعا که دست مریزاد! آواکیانیست ما چه عرقی ریخته و چه جستجویی کرده تا «قدرت های امپریالیستی» و «مراجع بین المللی امپریالیستی» را در نوشته های حکمت یافته است.
وی ادامه ادامه می دهد:
 «بهعبارت دیگر امپریالیسم را بهعنوان یک سیاست و شکلی از روابط بینالمللی دیده است نه آنچنان که لنین از واقعیتِ حرکت و تغییرات کیفی سرمایهداریِ عصر ما یعنی سرمایهداری امپریالیستی تحلیل کرد.»
 راستی راستی که آواکیانیست ما یا زود باور است و یا خود را به زود باوری زده است! حکمت اصلا و ابدا و مطلقا امپریالیسم را قبول نداشت، حتی «به عنوان سیاست و شکلی از روابط بین المللی». او یکی از دست پروده گان و فرستاده گان امپریالیسم  به درون جنبش چپ ایران بود که قرار بود در شرابطی که جنبش چپ می رفت، رشد کند، از یک سو مانع از شکل گیری یک خط انقلابی صحیح مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی شود و از طرف دیگر نقطه مقابل حزب توده را پر کند و چپ را به طرف غرب بکشد.
 گفتنی است که در آن زمان با این که حزب توده نفوذ زیادی در روشنفکران انقلابی و طبقه ی کارگر نداشت و به اصطلاح امتحان خود را پس داده بود، با این همه، گرایش در جریان های مبارز به طرف شوروی و پذیرش این کشور به عنوان یک کشور سوسیالیستی هنوز نیرومند بود، و حتی با وجود اعلام موضع در مقابل حزب توده از سوی جریان های چپ، دایره ی نفوذ و تأثیر نسبی آن در برخی از آنها، به ویژه جریان چریک های فدایی خلق و راه کارگر کم نبود.
 به این دلیل از سوی امپریالیست های غربی بیم آن می رفت که بر بستر رویدادهای انقلاب، در جریان های چپ، گرایش های انقلابی لنینیستی و به ویژه مائوئیستی نیرومند شوند. از این رو، از جانب این امپریالیست ها این گونه تصور می شد که اگر روی جریان های ترتسکیستی در ایران که البته ریشه های عمیقی نداشتند، کار شود و اینها تقویت شوند و رو بیایند، مشکل از دو سو حل خواهد شد:
 از یک سو، گرایش به سوی شوروی و در نهایت حزب توده تضعیف خواهد شد و در نتیجه از روی کار آمدن این ها جلوگیری خواهد شد و در نتیجه ایران به کشوری متمایل به بلوک شرق تبدیل نخواهد شود، و از سوی دیگر گرایش های لنینیستی و مائوئیستی ناتوان شده و امکان ایجاد یک جمهوری انقلابی دموکراتیک خلق از بین خواهد رفت.
توجه کنیم که از این جور فرستاده گان و دست پروده گان دانشگاه های اروپایی و آمریکایی همین الان هم تو «شبه چپ» ها زیادند. هر کدام از این ها دور یکی دو تا از پروفسورهای بی مایه  تاریک اندیش و تولید کنندگان سموم فکری در غرب می چرخند. پروفسورهایی که در غرب جایگاه و اهمیت آن چنانی ندارند، اما به وسیله این روشنفکران ضعیف النفس و واداده مقابل غرب تبدیل به امام زاده شده و برای دانشجویان و جوانان جویای حقیقت در ایران علم می شوند.
 سپس نویسنده به دنبال شرح مسئله امپریالیسم  در ادبیات مارکسیستی می رود و می نویسد:
«بدون در نظر گرفتن قانونمندیها و ویژگیهای حرکت سرمایه و علمکرد جهانی آن در عصر امپریالیسم، نمیتوان نظام سرمایهداری را بهطور همهجانبه فهمید و تحلیل کرد. درنتیجه، امکان ارائۀ یک بدیل و راه حل واقعی برای گسست از این نظام و حرکت بهسمت یک نظام تولیدی-اجتماعی بنیادا متفاوت هم وجود نخواهد داشت. و این دقیقا کاری است که تفکر منصور حکمت، برنامۀ سیاسی مورد نظر او و جامعۀ «سوسیالیستی» که مدعی آن هستند، انجام میدهد. آنها قادر به شناخت صحیح و همهجانبۀ سرمایهداری، سرمایهداریِ عصر ما (امپریالیسم) نیستند و در نتیجه از ترسیم آلترناتیو واقعی رها شدن از سرمایهداری هم عاجزند.»
 یا این حضرات آواکیانیست دچار اوهام و خیالات شده است و یا خود را به اوهام زدگی و خیالاتی بودن زده است.
گوش کن آواکیانیست! این حکمت تو، اصلا دنبال این چیزها نبود. برای او نه انقلاب مهم بود نه امپریالیسم مهم بود و نه سرمایه داری. او یک ضد انقلابی و شیفته و عاشق امپریالیسم و سرمایه داری بود. او دنبال آلترناتیو دادن برای انقلاب نبود. آلترناتیو او رژیم شاه سابق بود. آلترناتیو او آلترناتیوی بود که امپریالیست های غربی برای ایران در نظر گرفته بودند. این ها زیر عباراتی که حتی شبه مارکسیستی هم نبودند، به گونه ای روشن تجلی می کرد. این که یک عده روشنفکر پر مدعا «فریب» این شخص را خوردند - البته تا جایی که بشود نامش را «فریب خوردن» گذاشت و گرنه همان گونه که در مقالاتی دیگر صحبت کرده ایم، این روشنفکران آنچه را حکمت می گفت در راستای بیان خواست انفعال خود دیدند- نشان از زرنگی های وی نداشت، یا نشان از ساده لوحی این روشنفکران داشت- اگر فریب خورده بودند- و یا نشان از زیرکی های شان که وادادن و انفعال خود را با پناه گرفتن پشت نظرات حکمت، پنهان کردند.
آواکیانیست ادامه می دهد:
«حکمت در دهۀ 60 و پیش از انحلال کامل مفاهیم تئوریک و سیاسی مارکسیستی...»
 این آواکیانیست حسابی ما را مچل کرده است:
اصلا مفاهیم تئوریک و سیاسی مارکسیستی ای در کار نبود که بخواهد انحلال پیدا کند. همش نمایش و فریب و کشک بود. و این نماینده دروغ و نیرنگ شد نماینده سیاسی چارتا چپی که عقل شان توی چشم شان بود البته تا جایی که این ها چپ ها واقعا فریب خورده بودند.
 «و بدل شدن به یک سوسیال دمکرات متعارف...»
حکمت تنها در کلام برخی از عبارات مارکسیستی را به کار می برد که تازه پس از مدتی همین عبارات مارکسیستی را نیز رها کرد. او از ابتدا یک ترتسکیست مزدور بود. هدف اساسی او و امثال او که همچنان که گفتیم همین الان هم وجود دارند، مبارزه با مائوئیسم و هر گونه انقلابیگری مارکسیستی - لنینیستی بوده و هست.
« در برخی از آثار و نوشتههای اولیهاش میکوشید به بحث امپریالیسم لنین، سرمایهداری امپریالیستی و کارکرد و عملکرد آن در نظام تولیدی و اجتماعی ایران بپردازد. چیزی که آن را باعنوان «سرمایهداری وابسته» تعریف میکرد و از آغاز دهۀ هفتاد به کل از بحثهای او حذف شد.»
 برخی از افراد ساده دل بودند که آن حرف ها را باور می کردند. حکمت یک مشت تیله وسط انداخت تا جریان های خط سه متزلزل مانند پیکار و رزمندگان و ...را بفریبد.
 حکمت حتی با« سرمایه داری وابسته» یعنی آن تحلیل هایی که در آن زمان در چپ بین المللی رایج بود، نیز میانه ای نداشت. در حقیقت حکمت می خواست سرمایه داری ایران وابسته باشد. وابسته به  امپریالیست های غربی.(1)
  نویسنده سپس می نویسد:
«اما عناصر غلط در مورد امپریالیسم در همان بحثهای دهۀ شصت حکمت هم موجود بودند.
ناتوانی منصور حکمت در فهم سرمایهداری امپریالیستی به مبانی غیر مارکسیستی تفکر او، بهویژه فهم غلطش از جوهر و چیستی نظام سرمایهداری برمیگردد. او تضاد اساسی سرمایهداری (تضاد میان تولید اجتماعی و مالکیت خصوصی) و قوۀ محرکۀ این نظام (تضاد بین سازمانیافتگی (ارگانیزاسیون) در تولید و هرج و مرج (آنارشی) در بازار) را ندیده و سرمایهداری را به تضادِ کار و سرمایه تقلیل میدهد.»
آمدیم سر اصل مطلب!
 این آواکیانیست ما چنان که از همان آغاز نشان داده است نمی خواهد از یک دیدگاه مائوئیستی با ترتسکیسم حکمت بستیزد. برعکس، او به حکمت امتیاز می دهد. گویی حکمت انقلابی و مبارز بود و واقعا به تضاد کار و سرمایه باور داشت. وی حکمت را بهانه می کند تا با مارکسیسم بستیزد- و این یکی از دلایل نگارش مقالات ماست - و بر مبنای درک آواکیانیستی خویش تضاد کار و سرمایه را یا بی اهمیت و یا محو کند.  
اولا، حکمت به تضاد کار و سرمایه مطلقا باور نداشت، بلکه به انحلال آن باور داشت. وی برای گول زنک، چند تایی مطلب در مواردی مانند کار و سرمایه نوشت، در حالی که هدف اصلی وی نه بالا بردن اهمیت تضاد کار و سرمایه در عمل و مبارزه انقلابی، بلکه تقابل با خط مارکسیست - لنینیست ها و زدن تضادهای دیگر به ویژه بی اهمیت کردن و از درجه اعتبار ساقط کردن تضاد طبقه کارگر و کشاورزان و توده های خلق با سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور و امپریالیسم  بود.
حال اگر این آواکیانیست می آید و این نظراتی را که حکمت داده گونه ای نشان می دهد که انگار واقعا به آنها باور داشته، آن هم بعد از این همه تجربه، این دیگرنشان می دهد که  وی خود را به کوچه علی چپ زده و ریگی به کفش دارد.
دوما، ما مخالف نقد کردن آنچه حکمت گفته نیستیم، اما نه این که فرض را بر این قرار دهیم که آنچه گفته عین باورها و اعتقادات وی بوده است. در واقع اینجا باید هم تضاد میان ظاهر و ماهیت حکمت را دید و هم آن آنچه را که در ظاهر می گوید، نقد کرد.
آنچه در مورد بی اهمیت کردن تضاد بین طبقه کارگر و کشاورزان و توده های خلق گفتیم در همین متن آواکیانیست ما در بندی با نام «امپریالیسم و کشورهای تحت سلطه» به این شکل آمده است: 
«در برنامۀ حزب کمونیست کارگری و اندیشۀ منصور حکمت چیزی به نام استقلال سیاسی و اقتصادی از نظام جهانی سرمایهداری امپریالیستی مطرح نشده است. گویی میتوان اقتصاد سوسیالیستی را بدون گسستِ کامل از بندهای وابستگی اقتصادی به نظام سرمایهداری جهانی بنا کرد.»
البته اگر فرض را بر این قرار دهیم که حکمت و دارودسته تروتسکیست اش می خواستند اقتصاد سوسیالیستی بنا کنند که فرض اساسا غلطی است. آنها اصلا و ابدا در چنین فکرهایی نبودند.
و:
« عدم وجود چنین فاکتوری در برنامۀ کمونیسم کارگری، صرفا یک کمبود سیاسی نیست. بلکه بیانگر محدودیتها و اشکالات نگاه حکمت و کمونیسم کارگری به دو مقولۀ سرمایهداری در عصر ما و بدیل آن یعنی سوسیالیسم است... در تفکر متأخر منصور حکمت چیزی به نام ستم ملی در ابعاد جهانی میان ملل امپریالیست و ملل تحت ستم وجود ندارد و سرمایه در همهجا تبارزات و ویژگیهای یگانهای دارد. پس لازم نیست وقت طبقۀ کارگر را با «دغدغههای بورژوازی ناسیونالیست جهان سومی» و مفاهیمی چون «مبارزه ضد امپریالیستی» یا «اقتصاد مستقل از سرمایۀ جهانی» بگیریم!»
 این ها دلیل اصلی برجسته کردن تضاد کار و سرمایه به گونه ای صوری و در عبارت پردازی های حکمت بود.
 اما در مقابل حکمت، خود این آواکیانیست، نه تضاد کار و سرمایه را دارای اهمیت می داند و نه بر مبنای جایگاه طبقه کارگر اهمیتی برای تضاد خلق و امپریالیسم  و در نتیجه مبارزه برای رفع ستم ملی و استقلال اقتصادی، سیاسی و فرهنگی از امپریالیسم قائل است.
در مورد نخست ما درباره ی دیدگاه های وی در مورد اهمیت این تضاد، اهمیت طبقه کارگر و نقش وی در انقلاب، در بخش های گذشته همین مقاله و نیز در مقاله ی نقد نظرات آواکیانیست ها در مورد نیروی محرک سرمایه داری صحبت کرده ایم( این مقاله ادامه دارد) و در اینجا تنها اشاره ای به فشرده ای از نظرات وی می کنیم:
« حکمت تلاش دارد امپریالیسم را چه در سطح جهانی و چه در کشورهای تحت سلطه از همین زاویه یعنی «چپاول کارگران» و تقابل کار و سرمایه توضیح بدهد.»
از نظر حکمت: «توليد فوق سود امپرياليستى بر مبناى استثمار کار ارزان و بازتوليد شرايط اقتصادى و سياسى لازم آن است. اين جوهر عملکرد امپرياليسم در کشور تحت سلطه است»
 اما از نظر این آواکیانیست:
«... تلاش برای کسب فوق سود امپریالیستی از طریق صدور سرمایه، معلول پدیدۀ دیگری یعنی انحصار است که در روند حرکت سرمایه بهسمت تمرکز و در اثر فشارهای ناشی از تضاد آنارشی ارگانیزاسیون و رقابت ایجاد میشوند... نیروی محرکه، تضاد کار و سرمایه و «میل سیریناپذیر بورژوازی به استثمار کار مزدی» نیست. بلکه فشار ناشی از تضاد آنارشی و ارگانیزاسیون است که در کل پیکر شیوۀ تولید سرمایهداری در هیئت قانون «گسترش بیاب یا بمیر» خود را فشرده میکند.
همین جبر و فشار ناشی از آن است که قدرتهای امپریالیستی و بلوکهای سرمایهداری را ابتدا به تقسیم تمام جهان به مناطق تحت نفوذ و سلطه و سرمایهگذاریشان وامیدارد. ..امپریالیسم یعنی جنگ و لنین جزوۀ تاریخیاش را در تشریح علل و ریشههای بروز جنگ جهانی اول نوشت و آن را توضیح داد...اما شما در تحریفات ضد لنینی منصور حکمت از امپریالیسم، هیچ توضیح روشنگری درباره رقابت میان قدرتهای امپریالیستی و تأثیر آن بر اوضاع جهان و جنگهای امپریالیستی و فشاری که از دل ضرورتهای سرمایهداری امپریالیستی برآمده و این جنگها را محتمل میکنند، نمیبینید!
 می بینیم که تضاد کار و سرمایه نسبت به تضاد خلق با امپریالیسم غیر عمده نشده (حکمت تضاد کار و سرمایه را مطلق می کند) بلکه نسبت به رقابت و تضاد میان امپریالیست ها غیر عمده شده است.
 در مورد دوم یعنی تضادخلق و امپریالیسم نیز وی این تضاد را هم با ادامه پرگویی درباره تضاد و رقابت میان امپریالیست ها بی ارج و اعتبار می کند.
 پس از آنچه در بالا از وی در نقد حکمت در مورد بی اهمیت کردن مبارزه برای رفع ستم ملی( یعنی تضاد خلق و امپریالیسم) نقل کردیم، خود  وی نیز با پنهان شدن زیر این مسئله که نظر حکمت درباره«جوهر امپریالیسم» صرفا بر مبنای«توليد فوق سود امپرياليستى، استثمار کار ارزان و بازتوليد شرايط اقتصادى و سياسى لازم آن» استوار است و این ها از نظر وی کافی نیست، به آنجا می رود که دوباره بر سر رقابت میان امپریالیست ها جولان می دهد: 
«در اقتصاد سیاسی حکمتیستی، رقابت میان بلوکهای انحصاری سرمایه و قدرتهای امپریالیستی و ریشهیابی دلایل اقتصادی و زیربنایی نظامیگری امپریالیستها جایی ندارد. گویی در جهانی بدون دو جنگ جهانی با هفتاد میلیون کشته و دهها جنگ و مناقشۀ گرم و سرد امپریالیستی زندگی میکنیم.»
 و پس از بیان پنج اصلی که لنین برای امپریالیسم بر می شمارد:  
«سرمایۀ امپریالیستی تضادها و بحرانهای سرمایهداری عصر رقابت آزاد را در ابعاد بیمانند و کیفیتا شدیدتر و حادتری بازتولید کرده و به جنگ و نظامیگری امپریالیستی منتهی میشود.»
 می بینیم که جناب آواکیانیست  از دو جنگ جهانی چنان صحبت می کند، انگار که تنها رویدادهای جهان آنها بوده اند. وی بیش از یک صد و پنجاه سال مبارزه توده های مردم( طبقه کارگر، دهقانان، خرده بورژوازی و نیز بورژوازی ملی) در آسیا، افریقا و آمریکای لاتین را در سایه این دو جنگ قرار می دهد.
 به این ترتیب، خود نویسنده نیز طبق درک های آواکیانیستی خود که تضاد و رقابت بین امپریالیست های را همواره عمده می بیند، چندان به تضاد خلق و امپریالیسم اهمیتی نمی دهد.  ظاهرا و طبق درک های این حضرات ما باید به جای تضاد طبقه کارگر و کشاورزان و توده های خلق با سرمایه داری بوروکرات کمپرادور و امپریالیسم منتظر رشد تضادهای امپریالیست ها و وقوع جنگ جهانی دیگری بنشینیم.
هرمز دامان
 نیمه نخست شهریور99
یادداشت ها
1-    نگارنده از همان بخش نخست مقاله نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران به دروغین بودن ادعاهای مارکسیستی ترتسکیست ها اشاره کرده ام.
این ها دو بند از همان بخش نخست این مقاله است:
«این بسی حیرت انگیز اما حقیقتی است که بخشی از شبه چپ ایران تلاشی  فراوان کرده و می کند که با نقض، ضدیت و مقابله با تئوری های اساسی مارکسیستی- لنینستی- مائوئیستی که او نمی خواهد آنها را راهنمای پراتیک قرار دهد، واقعیت را بر مبنای یک تئوری از پیش تعیین شده (گویا همان مارکسیسم) تبیین کند. جالب این که که این حضرات «مارکسیست ها» یا «مارکسی های» دروغین چنان از پراتیک حرف میزنند، گویی در همه نظرات خود تابع واقعیت های عینی هستند که به وسیله پراتیک در معرض دریافت احساس و تعقل انسان قرار می گیرد.» و
«یک بار، در زمان های قدیم، شخصی که ترتسکیست بود و درس «اسطور شناسی» را در دانشگاه های انگلستان خوانده بود، به مملکت ما آمد و طبقات را زیر «میکروسکپ» ترتسکیسم خود که او آن را «مارکسیسم انقلابی» اسم گذاری کرده بود، گذاشت و«اسطوره بورژوازی ملی» را کشف کرد. او شاد و و به وجد آمده از اینکه  نه به عنوان یک ترتسکیست، بلکه به عنوان یک اسطوره شناس متبحر شناخته شد، شروع کرد دیگران را دعوت به اسطوره شناسی کردن!»