۱۳۹۹ مرداد ۳۰, پنجشنبه

جنبش توده ای آمریکا و روشنفکرانی که اذهان توده ها را متوهم و مسموم می کنند!

جنبش توده ای آمریکا
و روشنفکرانی که اذهان توده ها را متوهم و مسموم می کنند!

خبرنگار: به نظر می آید که در این کشور( انگلستان) بدون استفاده از ابراز خشونت آمیز انقلاب، راه حل های امیدوار کننده ای وجود داشته باشد. سیستم های حزبی و مطبوعات، تا زمانی که اقلیت به اکثریت تبدیل نشده اند، یک علامت امیدوار کننده ای است.
دکتر مارکس: من آن چنان که شما خوش بین هستند، نیستم. طبقه متوسط انگلستان نشان داده است که تا زمانی که از انحصار قدرت رای دادن برخورداراست حاضر به قبول  آرای اکثریت است.
اما، به نظر من، لحظه ای که این طبقه ببیند قدرت آنها از رای شان بر نمی خیزد، چیزی که برای آنها بسیار حیاتی است، خواهیم دید که یک جنگ ارباب - برده به راه می افتد.(مصاحبه  با تاریخ، گفتگوی خبرنگار مجله «نیویورک ورلد» آمریکا با مارکس در لندن در 18 جولای  سال 1871)

جنبش توده ای ضد نژادپرستی در آمریکا همچنان ادامه دارد. توده های کارگر و زحمتکش و طبقات میانی این جامعه کماکان در خیابان ها هستند. مرکز مهم رویدادهای اخیر پورتلند آمریکا است. پلیس آمریکا در حال سرکوب جنبش و انجام جنایات بیشتر است.
یکی از نکات بارزی که مبارزه توده های آمریکا نشان داد، ماهیت دموکراسی بورژوایی در این کشور است، اما  برخلاف توده ها که به مرور این ماهیت را در مبارزات شان درک می کنند، برخی از روشنفکران در خواب اند و برای دموکراسی دروغین بورژوایی اشک می ریزند. سلمان رشدی یکی از آنهاست.

***
 چندی پیش نوشته ای با این عنوان  در رسانه های آمریکا؛ هشدار سلمان رشدی به ظهور دیکتاتوری در آمریکا چیست؟ در سایت بی بی سی فارسی درج شد( ترجمه امیر پیام، بی‌بی‌سی، 5 ژوئن 2020 ، 16 خرداد 1399)

در این نوشته خلاصه ای از نظرات جناب سلمان رشدی رمان نویس که در یادداشتی در واشنگتن پست با نام  من ظهور و سقوط دیکتاتورهای زیادی را دیده ام، آمریکا حواست جمع باشد( سوم ژوئن 2020) آمده، بیان شده بود. مروری بر این نظرات که درباره ی دموکراسی در آمریکا است، نشان می دهد که چگونه روشنفکران لیبرال خرده بورژوا، مسخ ظواهر دموکراسی بورژوایی امپریالیستی شده اند و از فهم ژرفای این ظواهر که همانا دیکتاتوری یک طبقه استثمارگر و ستمگر است، غافل اند.
 در متن مورد اشاره چنین نوشته شده است:
این لینک‌ها خارج از بی‌بی‌سی است و در یک پنجره جدید باز می‌شود
پنجره همرسانی را ببندید
« سلمان رشدی به مردم آمریکا هشدار می دهد که «"گمان نکنند" ظهور دیکتاتوری در آمریکا "هرگز ممکن نیست".»
بنابراین از نظر سلمان رشدی آنچه اکنون به عنوان حکومت وجود دارد، دیکتاتوری نیست و ممکن است دیکتاتوری در آینده ظهور کند. یعنی از نظر وی تنها زمانی که فاشیسم و استبداد بیایند. پس آنچه وجود دارد باید دموکراسی - و منظور از دموکراسی در قاموس این حضرات دموکراسی واقعی است - باشد.
 وی در یادداشت خود دو نمونه از هند و پاکستان می آورد. در مورد هند می نویسد:
«نخست‌وزیر وقت هند، ایندرا گاندی در سال ۱۹۷۵، به اتهام تخلف در انتخابات مقصر شناخته شد اما با اعلام وضعیت فوق‌العاده عملا استبداد را حکمفرما کرد. او "وضعیت اضطراری" را تنها هنگامی لغو کرد که درخواست برگزاری انتخابات کرد، با این تصور که برنده خواهد شد، اما در انتخابات شکست سختی خورد. تکبر او علت سقوطش شد. بخشی از این داستان عبرت‌آمیز را در رمان "کودکان نیمه‌شب" آورده‌ام.»
بنابراین آنچه از نظر وی ضد دیکتاتوری و یا ضد استبداد است، انتخابات پارلمانی و یا انتخاب ریاست جمهوری است. وی می گوید:« ایندیرا گاندی در انتخابات شکست سختی خورد. تکبرش علت سقوطش شد». می توانیم نتیجه بگیریم  که پس از شکست ایندیرا گاندی، استبداد (یعنی همان وضعیت فوقالعاده!)از میان رفت و دموکراسی برقرار شد. رهبرانی که پس از وی آمدند دیگر نه تخلف کردند و نه تکبر دارند! لابد همه چیز در هندوستان نور الی نور شد.
و در مورد پاکستان:
«در سال ۱۹۷۷، ژنرال محمد ضیاءالحق با کودتا ذوالفقار علی بوتو را در پاکستان برکنار و دو سال بعد (۱۹۷۹) او را اعدام کرد. این فصل تاریک (از تاریخ پاکستان) الهام‌بخش رمان "شرم" من شد. مشاهده وقایعی این چنین در زندگی به من تاحدودی امکان درک ذهن دیکتاتورها را داده... به غایت خودشیفته، از واقعیت گریزان، مجذوب سایکوپات‌ها و بی‌اعتماد به حقیقت‌گویان (رک‌گویان)، وسواس شدید به حفظ ظاهر در منظر عموم، نفرت از روزنامه‌نگاران و خلق و خویی همچون یک بولدوزر غیرقابل کنترل، اینها تنها چند ویژگی شخصیتی آنها (دیکتاتورها) است.»
می توانیم نتیجه بگیریم که ذولفقارعلی بوتو دیکتاتور نبود و«ذهنیت دیکتاتورها» را نداشت( لابد شیفته مردم بود، واقع بین بود، روزنامه نگاران و گفتن حقیقت را دوست داشت و...!) و این درحالی است که می دانیم در پاکستان استبداد و دیکتاتوری طبقه حاکم، صرف نظر از این جناح یا آن جناح آن، همواره وجود داشته است و عمده ی جابجایی ها و کودتاها در پاکستان به وسیله دولت های امپریالیستی آمریکا و انگلیس و سازمان های امنیتی آنها و بنا به منافع کشوری و منطقه ای آنها صورت گرفته و می گیرد. شکل دموکراسی دروغین این کشور قبیله ای تنها پوششی بر استبداد آمریکایی و انگلیسی و طبقه بورژوا- کمپرادور و فئودال پاکستان است.
سلمان رشدی اکنون به  دونالد ترامپ و آمریکا می پردازد.
«به لحاظ خلق و خوی، دونالد ترامپ در زمره حاکمان ستمگر خرد و کوچک است. اما از دست روزگار او رییس جمهور کشوری شده که به طور تاریخی خودش را همیشه طرفدار آزادی دانسته - که به هیچ وجه هم همیشه درست نبوده.»
آیا مضحک نیست که فردی که نماینده یکی از دو حزب بورژوایی ارتجاعی حاکم آمریکا یعنی حزب جمهوری خواه است و گرایش های لایه های به غایت ارتجاعی بخشی مهمی از طبقه سرمایه دار آمریکا را نمایندگی می کند، «ستمگری خرد و کوچک» نامید. اگر این چنین است پس آنان که ستمگر بزرگ بوده اند، چه کسانی هستند؟
 ایراد اساسی این روشنفکران این است که برای آنها تنها هیتلر، موسولینی و فرانکو حاکمان ستمگر بزرگ هستند. و راستی روشن نیست که آنها از کجا در آمدند؟! از آسمان یا از دل همین طبقات حاکم، احزاب بورژوازی و همین دموکراسی های بورژوایی؟
 و اما در مورد آزادی خواهی آمریکا: در واقع به جز دوران نخستین حکومت های آمریکا، که طبقه حاکم بورژوا تا حدودی طرفدار آزادی بود ( و منظور ما آزادی بورژوایی منطبق با بیانیه حقوق بشر انقلاب فرانسه است) طبقه حاکم هرگز طرفدار آزادی نبوده است. به ویژه در قرن بیستم و پس از جنگ جهانی دوم، نه تنها آمریکا طرفدار آزادی نبوده است، بلکه به عنوان سرکرده امپریالیسم جهانخوار و یکی از دو ابرقدرت جهان یک آزادی کش واقعی، به ویژه در کشورهای زیرسلطه بوده است.
وی ادامه می دهد:
« او تا اینجا، به لطف هم دستی حزب جمهوری‌خواه، کم و بیش بدون این که جوابگو باشد پیش رفته.»
آیا این مضحک نیست که رفتار حزبی که با تبلیغات فراوان ترامپ را به عنوان نماینده خود برای تسلط بر دستگاه دولتی برگزید، این گونه نمود یابد که گویا یا این حزب «لطفی» نثار ترامپ کرده و با وی «همدستی» نموده است و یا برعکس، ترامپ «لطف همدستی» این حزب را از طریق لابی های خود در حزب شامل حال خود کرده است و چنانچه این «لطف» نبود، ترامپی هم در کار نبود؟ آیا این نشان گر تارهای خرافی دموکراسی بورژوایی نیست که بر اذهان این گونه روشنفکران تنیده شده است چندان که نمی توانند واقعیت زنده را ببینند.
شکی نیست که در حزب جمهوری خواه هم همچون هر حزب دیگری تضادهایی، جناح هایی و باندهایی وجود دارد. و باز می توان مطمئن بود که در این حزب لایه ها و باندهایی با انتخاب ترامپ موافق نبوده و نیستند. اما آنچه در زمان وی تسلط داشته است و احتمالا تا کنون تسلط آن ادامه یافته است جناحی است که انتخاب ترامپ را بهترین انتخاب برای پیروزی بر حزب دموکرات و نیز گذراندن جامعه آمریکا از بحرانی که گریبانگیرش بود، می دانست. این امر را با واژه « لطف»تعبیر کردن تنها نشان از خرافی بودن سلمان رشدی و روشنفکران خرده بورژوایی مانند او دارد. اندیشه ی افرادی مانند او این است:
«ترامپ یک فرد است و مشتی دوربری دارد. حزب جمهوری خواه منزه است و برای این که ترامپ  و دوربری هاش نرنجد به وی «لطف» می کند. این دوران تمام خواهد شد و حزب جمهوری خواه دیگر چنین لطفی به امثال ترامپ نخواهد کرد»!؟ و در بهترین حالت«مردم مراقب باشید که این «لطف» و «همدستی» ادامه نیابد»!
 لابد ریگان، جرج بوش پدر و پسر اصلا با ترامپ قابل مقایسه نیستند! لابد جناحی از حزب جمهوری خواه( مشهور به جناح بازها) که حمله به افغانستان و عراق را سازمان داد، از جنس امثال ترامپ نبودند! ترامپ استثناء است!؟
رشدی ادامه می دهد:
 «اما حالا انتخابات نزدیک است و او نامحبوب شده و همچون کسی که گرزی چرخان به دست دارد به دنبال (نقطه فرود) استراتژی برنده شدن است. و اگر این استراتژی منجر به پایمال شدن آزادی‌های آمریکایی شد که شد.»
 خیر! ترامپ نماینده یک جریان نیست، نماینده بخشی از طبقه حاکم نیست( لابد همان گونه که هیتلر، موسولینی و فرانکو نبودند!) یک فرد است که «گرزی» در دست گرفته و می خواهد «استراتژی »فردی خود را به انجام رساند و «آزادی های آمریکایی» را نیست و نابود کند. از دیدگاه روشنفکرانی مانند سلمان رشدی گویا یک فرد می تواند هر کاری دلش خواست، انجام دهد، حتی اگر این ها علیه خواست ها و منافع کل طبقه حاکم باشد. 
سلمان رشدی در ادامه به این اشاره می کند«که با وجود اقامت ۲۰ ساله در آمریکا تنها حدود ۴ سال است که شهروند ایالات متحده شده و علت آن هم ستایش و احترامی است که برای متمم اول قانون اساسی آمریکا قائل است.»
 سپس رشدی به بخش مورد ستایش خود در این متمم اشاره می کند:
"به ترامپ که علاقه‌اش به متمم دوم قانون اساسی (مالکیت اسلحه) را بارها اعیان کرده، باید جزییات متمم اول را یادآوردی کرد که در بخشی از آن می‌گوید: کنگره حق تصویب هیچ قانونی را ندارد که محدود کننده آزادی بیان، محدودگر رسانه‌ها و منافی حق تجمع مسالمت‌آمیز یا دادخواست علیه دولت شود... »
پس همه ی داستان از این قرار است! آزادی بیان در جامعه آمریکا وجود دارد؛ رسانه هامحدود نیستند؛ هر گونه تظاهرات مسالمت آمیز آزاد است  و ... و این یعنی دموکراسی واقعی، و نبود اینها یعنی دیکتاتوری. ظاهر تنها ترامپ مزاحم شده است که می خواهد آنها را با «گرز» خود از بین ببرد!
آیا این بزک کردن دموکراسی بورژوایی که اکنون نسبت به قرن نوزدهم و حتی پیش از جنگ جهانی دوم واقعا سرودم بریده شده به وسیله یک روشنفکر خرده بورژوا نیست؟
هر فرد که مدتی در کشورهای سرمایه داری و امپریالیستی زندگی کرده باشد و در مورد این مسائل جستجو کرده باشد، می داند که آزادی بیان در این کشورها از یک طرف کاملا محدود و کنترل شده است و نیروهای واقعا انقلابی آزادی بیان ندارند( نگاه کنید به لیست سیاه مک کارتی و بلاهایی که بر سر هنرمندان مبارز و کمونیست در دهه پنجاه آورد و یا آنچه بر سر سرخپوستان، سیاه پوستان و افراد و سازمان های مبارز آنها در آورده و می آورند) بلکه می داند این آزادی بیان با وجود سرمایه هایی که نیروهای حاکم برای درکنترل گرفتن فضای سیاسی و اجتماعی و افکار عمومی از طریق تمامی وسائل ارتباط جمعی خرج می کنند، جای استفاده و مانور بسیار ناچیزی برای نیروهای اصیل و انقلابی باقی می گذارد. حدود صد سال پیش از این یعنی زمانی که این دموکراسی گونه ای بود که مبارزین، دموکرات های انقلابی و کمونیست های واقعی می توانستند به پارلمان راه یابند، لنین چنین نوشت:
«دمکراسى بورژوایى در عین این که نسبت به نظامات قرون وسطایى پیشرفت تاریخى عظیمى به شمار می رود، همواره دمکراسى محدود، سر و دُم بریده، جعلى و سالوسانه‌اى باقى می ماند(و در شرایط سرمایه‌دارى نمی تواند باقى نماند) که براى توانگران در حکم فردوس برین و براى استثمار شوندگان و تهیدستان در حکم دام و فریب است.»( مجموعه آثار تک جلدی، انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، فصل دوم، دموکراسی بورژوایی و دموکراسی پرولتری، ص 633) و
«قوانین اساسى دولت هاى معاصر را بردارید، اداره امور آنها، آزادى اجتماعات یا مطبوعات و «برابرى افراد در برابر قانون» را در نظر گیرید و ببینید که چگونه در هر گام با سالوسى دمکراسى بورژوایى، که هر کارگر شریف و آگاه از آن مطلع است، روبرو هستید. حتى یک دولت دمکراتیک، ولو دمکراتیک‌ ترین دولت ها هم، وجود ندارد که در قوانین اساسى آنها روزنه یا قیدى یافت نشود که امکان به کار بردن ارتش علیه کارگران و برقرارى حکومت نظامى و غیره را، «در صورت بر هم زدن نظم» و در واقع در صورتى که طبقه استثمار شونده وضع برده‌وار خود را «بر هم زند» و بکوشد خود را از حالت بردگى خارج سازد، براى بورژوازى تأمین نکند. کائوتسکى بیشرمانه دمکراسى بورژوایى را آرایش می دهد و مثلا اَعمالى را که دمکرات‌ترین و جمهوری خواه‌ترین بورژواها در آمریکا یا سوئیس علیه کارگران اعتصابى مرتکب می شوند، مسکوت می گذارد.»(همانجا، 634)
 زمانی که یک روشنفکر که قطعا ادعای زیادی هم  دارد، تصور کند که آزادی بیان واقعی در جامعه آمریکا وجود دارد، هر گونه تظاهرات مسالمت آمیز آزاد است( آزاد است البته به شرط  این که از نظر بورژوازی خواست هایی «معقول» داشته باشد و از خط قرمزهای این طبقه عبور نکند، امثال  رشدی سرکوب مبارزات کارگری از قرن گذشته تا کنون را در این کشور اصلا نمی بینند)، آنگاه باید گفت که چنین روشنفکری یا غرض دارد و می خواهد همین دموکراسی بورژوایی را تقدیس کند و یا خود مسموم شده است و چنانچه لنین بارها اشاره کرد به خرافات لیبرالی خرده بورژوایی در مورد دموکراسی غیر طبقاتی خو گرفته است.
 سلمان رشدی پس ذکر انتقاداتی از ترامپ مانند« بی کفایتی» او در کنترل کرونا و «جان گرفتن نژاد پرستی» و نیز سرکوب تظاهرات مسالمت آمیز با «گاز اشک آور و گلوله پلاستیکی » در زمان وی، گویی ترامپ صرفا یک فرد است و یک طبقه و یا حداقل جناحی از یک طبقه پشت وی و سیاست های وی نیست، می نویسد:
«در رمان آخرم، (دن) کیشوت، دنیای امروز را مکانی خوانده‌ام که هر چیزی در آن ممکن است روی دهد و اکنون روی سخنم با مردم آمریکاست که خودتان را با این حرف فریب ندهید که "نه! امکان ندارد چنین چیزی اینجا اتفاق بیفتد".»
و منظور از این که« چنین چیزی اینجا اتفاق بیفتد» برقرار دیکتاتوری است. گویا اکنون دیکتاتوری نیست و دموکراسی تمام عیاری وجود دارد که توده ها باید آن را ارج گذارند و تقدیس کنند!
و یا حتما باید دیکتاتوری فاشیستی برقرار شود تا از نظر سلمان رشدی بتوان نام آن را دیکتاتوری گذاشت! آیا این ها خام کردن توده ها نیست؟
معنای هشدار سلمان رشد به توده های آمریکا که خیال نکنند و خود را فریب ندهند که در آمریکا امکان برقراری دیکتاتوری وجود ندارد، جز این نیست که آنچه وجود دارد، دیکتاتوری طبقه حاکم بورژوا - امپریالیست نیست! بلکه یک دموکراسی ناب است!
وی ادامه می دهد:
«این مرد که تا پیش از قرار گرفتن در منصب فعلی‌اش، تقریبا هرگز کسی او را در عبادتگاهی ندیده بود، حالا انجیل به دست می‌گیرد تا تقوایش را به رخ بکشد... اگر به او اجازه داده شود، از اقدامات گروه بسیار کوچکی از تبه‌کاران و نفوذی‌های راست افراطی که برای بی‌اعتبار کردن معترضان به مرگ جورج فلوید و خشونت پلیس علیه جامعه سیاهپوستان وارد عمل شده‌اند، برای هموار کردن راهش به سوی استبداد استفاده خواهد کرد. او همین حالا هم تهدید کرده که از ارتش علیه مردم آمریکا استفاده کند؛ تهدیدی که ممکن است شما انتظار شنیدنش در اتحاد جماهیر شوروی سابق انتظارش را داشتید اما نه در آمریکا.»
می بینیم که ذهن این روشنفکر چنان کور است که گمان می کند طبقه حاکم آمریکا به فردی( و یا به «گروه بسیار کوچکی از تبه کاران و نفوذی های دست راستی») درون طبقه خود اجازه می دهد که برای این که مثلا تمایلات جاه طلبانه و یا خودشیفتگی فردی اش (یا گروهی شان) را برآورده سازد، استبداد برقرار کند و یا از ارتش علیه مردم استفاده کند.
 و یا خود طبقه حاکم از ارتش علیه مردم استفاده نمی کند، بلکه تنها افراد مستبدند که مردم را به استفاده از آن تهدید می کنند و یا از آن استفاده می کنند. به راستی که یک روشنفکر باید مسخ شده باشد که پس از جنگ جهانی دوم این همه طبقه حاکم آمریکا از ارتش خویش برای سرکوب جنبش ها و انقلابات در کشورهای زیر سلطه استفاده کرد و او نبیند. 
 او حتی متوجه نیست که انجیل در دست گرفتن ترامپ و استفاده از مذهب، جان دادن به تمایلات نژاد پرستی در جامعه آمریکا و غیره نیز به طور عمده کارهایی فردی یا منطبق با تمایلات یک فرد نیستند، بلکه گرایشی قدرتمند هستند در بخش مهمی از طبقه حاکم برای تداوم دادن به قدرت اقتصادی و سیاسی خود بر جامعه آمریکا. نهایت این که عامل پیشبرد این گرایش در زمان کنونی فردی است به نام ترامپ.  ترامپ جدا از برخی خصوصیات شخصی اش که توانسته و می تواند برخی ویژگی ها و اشکال معین در بروز روند های عام وارد کند، در مجموع تبلور خاص خواست ها و تمایلات جناحی از طبقه بورژوا- امپریالیست حاکم بر آمریکاست نه چیزی بیشتر.
[ضمنا مقایسه ی میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سابق( کدام شوروی سابق؟ شوروی لنین و استالین شوروی سابق است شوروی خروشچف هم شوروی سابق!) جز آنچه گفتیم چیز بیشتری را نشان نمی دهد. بررسی بیشتر این مقایسه هم از حوصله این مقال بیرون است.]
هرمز دامان
نیمه دوم مرداد99 
   



۱۳۹۹ مرداد ۲۵, شنبه

نقد نظرات آواکیانیست ها در مورد نیروی محرک عمده سرمایه داری(9)



نقد نظرات آواکیانیست ها در مورد نیروی محرک عمده سرمایه داری(9)

تکامل تحلیل سرمایه - وحدت تولید و گردش
نکاتی که در پایان بخش پیش آوردیم، در نخستین فصل جلد سوم سرمایه بیان شده است. مارکس هنگام گذار از تحلیل سرمایه به گونه ای مجرد به تحلیل سرمایه به طور مشخص یعنی زمانی که سرمایه وارد مراوده و مبادله با سرمایه های دیگر می شود و آنچه در این عرصه ی واقعی و در توزیع ارزش اضافی روی می دهد، عبارات زیر را می نویسد:
« در کتاب اول پدیده هایی مورد بررسی قرار گرفت که روند تولید سرمایه داری را به خودی خود و به مثابه روند تولید بلاواسطه عرضه می دارند. در آن بررسی از تأثیرات کلیه عوامل فرعی ای که نسبت به این روند بیگانه هستند چشم پوشی شد. ولی این روند بلاواسطه، جریان زندگی سرمایه را تماماً در بر نمی گیرد. جریان زندگی سرمایه در جهان واقعی به وسیله روند دوران، که موضوع بررسی های کتاب دوم بود تکمیل می گردد. در بخش سوم کتاب دوم، به ویژه آنجا که روند دوران به مثابه واسط روند تولید اجتماعی مورد توجه قرار گرفت این نکته نمایان گردید که روند تولید سرمایه داری چنانچه در مجموع خود ملاحظه گردد، عبارت از وحدت روند تولید و روند دوران است. آنچه در این کتاب سوم مطرح می شود نمی تواند مبین اندیشه های کلی درباره وحدت مزبورباشد. سخن به ویژه بر سر آن است که اشکال مشخصی جستجو و توصیف گردند که از روند حرکت سرمایه به مثابه یک کل ناشی می گردند. سرمایه ها در حرکت واقعی خود با چنین اشکال مشخصی در برابر هم قرار می گیرند، به نحوی که برای آنها سیمای سرمایه در روند بلاواسطه تولید و نیز چهره آن در روند دوران، فقط به منزله مراحل ویژه ای از آن اشکال نمودار می گردند. بنابراین آن چهربندی هایی از سرمایه که ما در این کتاب مطرح می کنیم تدریجا به همان شکلی نزدیک می شوند که در سطح جامعه، در عمل متقابل سرمایه های مختلف، در رقابت و در ضمیر عادی خود عاملین تولید ظاهر می گردند.»(سرمایه، ترجمه ا. اسکندری، جلد سوم، ص25 ،تمامی بازگویه های ما از این کتاب است.)
 در جلد نخست سرمایه مارکس به تولید می پردازد و سرمایه ی منفرد(همچون نمونه ای از تمامی سرمایه ها) را صرفا در تولید مورد بررسی قرار می دهد. اینجا وحدت اضداد درون سرمایه ی منفرد و میان جنبه های گوناگون آن دیده می شود. وحدت اضداد میان ارزش مبادله و ارزش مصرف، کالا و پول، سرمایه ثابت و متغیر، بازتولید ساده و بازتولید گسترده(انباشت). ... تمامی این تضادها به وسیله مارکس در یک شرایط مجرد و ایده آل مورد بررسی قرار می گیرند و تا حدودی که تحلیل اجازه می دهد، تاریخ تکامل کالا، پول و سرمایه و نیز تئوری های که در مورد تضادهای آن پرداخت شده است، بررسی و مرور می گردند.
در جلد دوم سرمایه مارکس به گردش می پردازد و تضادهایی را که در سرمایه ی منفرد در گردش به وجود می آید مورد بررسی قرار می دهد. در این جلد روند پول- کالا- پولَ( پول بیشتر) تحلیل می شود و وظایف هر کدام از سرمایه ها، سرمایه پولی، سرمایه مولد، سرمایه کالایی ( این همه در همان تک سرمایه یا سرمایه نمونه ملاحظه می گردد) با بررسی گردش ویژه هر کدام( برای نمونه پول - کالا- پول و یا کالا- پول - کالا) تحلیل می شود. اینجا نیز مارکس از شرایط واقعی و مشخص بخش تبدیل سرمایه پولی به سرمایه کالایی و در پایان دوباره تبدیل سرمایه کالایی به پولی، یعنی دو فرایندی که سرمایه ها را در وحدت و تضاد با یکدیگر قرار می دهد، چشم پوشی می کند و فرایند را در سطح مجرد و ناب آن مورد بررسی قرار می دهد. در ادامه و در همین جلد در بخش دوم تضاد میان سرمایه استوار و سرمایه گردان و نیز در بخش سوم بازتولید سرمایه اجتماعی در سطح ایده آل تحلیل می شوند.  چنان که مارکس در عبارات بالا اشاره می کند در بخش سوم که صحبت بر سر بازتولید ساده و گسترده است، وحدت تولید و گردش و وابستگی این دو به یکدیگر طرح می شود.  
به این ترتیب در جلدهای نخست و دوم کتاب سرمایه، مارکس به طور کلی از درون سرمایه منفرد بیرون نمی آید. در بخش سوم جلد دوم نیز که تحرک مجموع سرمایه اجتماعی پای سرمایه های گوناگون و بده و بستان و مساله فروش کالاها و تحقق ارزش اضافی و از سر گرفتن دوباره تولید را به میان می کشد، این روابط و بده و بستان ها در سطح ایده آل و کلی تحلیل می شوند.
 اکنون و در جلد سوم این وحدت دو روند تولید و گردش است که برجسته می شود. یعنی چگونگی تبدیل پول به کالا و کالا به پول یا به بیان دقیق تر چگونگی تبدیل ارزش اضافی به دست آمده در تولید به سرمایه پولی و تحقق بازتولید گسترده یا انباشت. این روند در شرایط واقعی با شرایط مجرد تضادهایی بسیار مهم دارد و مشخص کننده چگونگی تبدیل ذات سرمایه به آنچه در ظاهر آن و وجود و حرکت واقعی آن مشاهده می گردد، می باشد.   
دو روند تولید و گردش روندهایی هستند که با یکدیگر وحدت و تضاد دارند. آنچه که در تولید به ثمر رسیده یا سرمایه کالایی که ارزش اضافی درون آن جای گرفته است نمی تواند تحقق یابد و انباشت صورت گیرد مگر از طریق گردش. زمانی که این دو فرایند در وحدت شان و همچون یک کل مورد بررسی قرار گیرند، دیده می شود که آن ارزش اضافی که در تولید به  دست آمده، تغییر شکل می دهد و به «سود» سرمایه تبدیل می شود. پس ارزش اضافی در تولید، ارزش اضافی که نتیجه ی سرمایه متغیر است و سود که افزوده ای بر و یا نتیجه و زاییده ی کل سرمایه( یعنی وحدت سرمایه متغیر و ثابت) و ناشی از روند گردش انگاشته می شود، دو شکل پدیده ای واحد هستند که زمانی که وحدت تولید و گردش به عنوان یک کل بررسی شوند، مشاهده می گردد. آنچه موجب تبدیل شکل نخست به شکل دوم می شود، همانا ملاحظه ی سرمایه به عنوان یک کل و نه این بخش یا آن بخش آن، حرکت مداوم سرمایه، بده و بستان میان سرمایه های متعدد و رقابت میان سرمایه داران است. 
گذار از سرمایه منفرد به سرمایه های متعدد و روابط میان آنها
مارکس در مورد رابطه دو روند تولید و گردش چنین می نویسد:
 «... این هر دو روند، روند بلاواسطه تولید و روند دوران، پیوسته درهم می دوند، درهم می آمیزند و از این طریق پیوسته وجوه تمایز یکدیگر را قلب می کنند. ... تولید اضافه ارزش، مانند ارزش به طور کلی، در روند دوران تعینات تازه ای به دست می آورد. سرمایه دور دگرسانی های خود را می پیماید و سرانجام از به اصطلاح زندگی درونی ارگانیک خود بیرون آمده و وارد مناسبات خارجی می شود یعنی مناسباتی که در آن سرمایه و کار در مقابل هم قرار ندارند، ( این عبارات از دیدگاه بررسی و تحلیل ما بسیار مهم هستند- دامان) بلکه از سویی سرمایه و از سوی دیگر افراد هستند که دوباره مانند خریداران و فروشندگان ساده در برابر یکدیگر واقع می شوند. زمان دوران و زمان کار در مسیر خود با یکدیگر تلاقی می کنند و آن گاه چنین نمود می کند که گویی هردوی آن به طور یکسان تعیین کننده اضافه ارزش هستند. شکل بدوی که در آن سرمایه و کار مزدور در برابر هم قرار می گیرند، به وسیله مداخلاتی که به ظاهر مستقل از آن هستند تلبیس می گردد، خود اضافه ارزش دیگر به مثابه حاصل تصاحب زمان کار به نظر نمی آید بلکه مانند فزونی قیمت فروش کالاها بر قیمت تمام شده آنها جلوه گر می شود و از این روست که قیمت تمام شده به آسانی به سان ارزش حقیقی آنها ( ارزش ذاتی) نمود پیدا می کند، به نحوی که سود هم به منزله مازاد قیمت فروش کالاها بر ارزش جوهری آنها تلقی می شود.»( ص 44- 43 )
در بخشی از عبارات بالا، مارکس به روشنی چگونگی بررسی و تحلیل خود را بازگو می کند: نخست زندگی درونی ارگانیک سرمایه یعنی وحدت اضداد درون سرمایه منفرد به عنوان نمونه ای از تمامی سرمایه ها و سپس مناسبات خارجی یعنی وحدت و تضاد سرمایه ها با یک دیگر؛
از سوی دیگر همچنان که مارکس اشاره می کند اینجا و در مناسبات بیرونی میان سرمایه ها، کار و سرمایه مقابل یکدیگر قرار ندارند بل که سرمایه ها هستند که در مقابل یکدیگر قرار دارند. بنابراین مناسبات سرمایه و کار و رویارویی آن دو با یکدیگر به زندگی ارگانیک درونی سرمایه، به نفس سرمایه تعلق دارد، در حالی که بر عکس، رویارویی سرمایه ها با یکدیگر به مناسبات بیرونی سرمایه مربوط است.
البته چنان که خواهیم دید سرمایه ها در مناسبات میان خود و در نقطه های معینی به عنوان یک کل در مقابل  طبقه کارگران به عنوان یک کل قرار می گیرند؛ و نیزاستثمار هر چه بیشتر هر تک سرمایه دار و یا سرمایه داران یک رشته از کارگران، به نفع سرمایه داران دیگر و یا سرمایه داران دیگر رشته هاست. بنابراین چنانچه از دیدگاه کل فرایند به مساله نگریسته شود مناسبات خارجی در مناسبات درونی سرمایه نفوذ و بر آن تأثیر می گذارد و برعکس. آنچه باید روشن شود اهمیت نقش هر کدام از این دو و عمده بودن و غیر عمده بودن کلی شان است.    
ارزش اضافی و سود
 نخستین تغییراتی که اینجا صورت می گیرد تبدیل شدن ارزش واقعی کالا به قیمت تمام شده برای سرمایه دار، تبدیل ارزش اضافی به سود و نرخ ارزش اضافی به نرخ سود است. پایه اساسی، ارزش اضافی و نرخ آن است. در مورد اخیر مارکس می نویسد:
«مبدل شدن نرخ اضافه ارزش به نرخ سود را باید از تبدیل اضافه ارزش به سود انتزاع کرد و نه برعکس. ولی در واقع نرخ سود است که از لحاظ تاریخ نقطه عزیمت قرار گرفته است. اضافه ارزش و نرخ اضافه ارزش عبارت از مفاهیم نسبتا نامریی هستند که تحقیق درباره آنها جنبه جوهری دارد، در حالی که نرخ سود، و لذا شکل اضافه ارزش به مثابه سود، در سطح پدیده ها نمایان می گردند.»( ص 43-42)
قیمت تمام شده پایه رقابت است
مارکس می نویسد:
« ... در آن محیط های مختلف که برای تولید محصولات شان سرمایه های هم مقدار پیش ریز شده اند، قیمت تمام شده، صرف نظر از هر اختلافی که ممکن است در ترکیب آلی سرمایه های مزبور وجود داشته باشد، یکسان است. در قیمت تمام شده برای سرمایه دار اختلاف میان سرمایه متغیر و ثابت از بین می رود... قیمت های تمام شده همواره برای سرمایه گذاری های هم مقدار در محیط های مختلف همانندند، هر قدر هم که ارزش ها و اضافه ارزش های تولید شده متفاوت بوده باشند. این برابری در قیمت های تمام شده پایه رقابت در سرمایه گذاری هاست که از آنجا سود متوسط به وجود می آید.»( ص 166- 165)(1)
 قانون اساسی رقابت
اکنون می رسیم به رقابت. ما در بخش پیشین و در عباراتی که از مبانی نقد اقتصادی سیاسی( گروندریسه) مارکس آوردیم نظر وی را درباره قانون بنیادی رقابت بیان کردیم. اکنون نظر وی را در جلد سوم سرمایه در مورد این مساله مرور می کنیم.
مارکس می نویسد:
« با آنچه گفته شد تنها پدیده های روزمره رقابت، همچون برخی موارد نازل فروشی، سطح پایین غیرعادی قیمت های کالا در برخی از رشته های صنعتی و غیره روشن نمی گردد... قانون اساسی رقابت سرمایه داری، که تا کنون برای اقتصاد سیاسی مفهوم نبوده  است و منظم کننده نرخ عمومی سود و آن به اصطلاح قیمت های تولید است که ملزوم این نرخ هستند، بر پایه همین تفاوت میان ارزش کالا و قیمت تمام شده آن قرار گرفته و لذا بر اساس امکان ناشی از آن استوار است که به موجب آن می توان کالا را به پایین تر از ارزشش فروخت و سود برد.»(ص 36)
بنابراین پایین تر فروختن کالا از ارزش واقعی آن کانون اصلی رقابت در سرمایه داری است که بر پایه قیمت تمام شده استوار است.
رقابت
رقابت میان سرمایه داران در دو عرصه صورت می گیرد. در عرصه ی یک رشته واحد و نیز میان رشته های مختلف.
 رقابت در یک رشته واحد موجب پدید آمدن نرخ سود فوق العاده می شود. رقابت میان رشته های گوناگون موجب شکل گرفتن نرخ سود متوسط می شود.
رقابت در یک رشته
 افزایش سود از طریق افزایش بارآوری کار صورت می گیرد.همچنان که در بخش هفتم همین مقاله اشاره کردیم «نیروی بارآور کار به وسیله اقدامانی همچون بالا بردن سطح علمی و تکنیکی کارخانه با به کار گیری دانش پیشرفته تر و جایگزینی وسائل تولیدی نو و تکامل یافته تر، به کار گرفتن مدیریتی مستبد و برقراری نظم و سازماندهی دقیق تر و آمرانه تر، تبدیل کارخانه به یک پادگان و محیط نظامی و چنان که مارکس می گوید با فرماندهان و گروهبان ها، عدم اجازه به اتلاف و ِپرت شدن دقیقه ای برای بالا بردن سرعت و شدت کار، بالابردن سطح مهارت، تقسیم کار دقیق تر، پیچیده تر و گسترده تر از یک سو، و بالا بردن درجه پیوست و همکاری کارگران با یکدیگر از سوی دیگر صورت می گیرد». به این ترتیب زمان کار انفرادی تولید کالا در یک کارخانه از زمان کار اجتماعا لازم برای آن پایین تر می آید و همین موجب می شود که در حالی که سرمایه دار کالا را پایین تر از ارزش اجتماعا لازم آن تولید کرده است، آن را به همان ارزش بفروشد( البته وی جای مانور و بازی با قیمت را نیز دارد) و به این ترتیب ارزش اضافی بیشتر از حد معمولی تصرف کند.
این بار اما مارکس مساله را از چشم انداز رقابت سرمایه ها با یکدیگر می نگرد. همان فرایند موجب پیش افتادن یک سرمایه دار از سرمایه داران دیگر می گردد و همین امر موجب انگیزش آنها برای تصاحب سود فوق العاده می گردد. همه تلاش می کنند که با وسائل گوناگون به ویژه بهبود تکنیک، ارزش انفرادی قیمت تمام شده تولید کالای خود را نسبت به ارزش بازار پایین بیاورند و سود فوق العاده را به جیب زنند. به مرور بهبود در شیوه های افزایش بارآوری کار( تکنیک و ...) تبدیل به استاندارد های تازه شده و چون شرایط تولید کارخانه ها مانند یکدیگر می گردد، سود فوق العاده از بین می رود.
مارکس درباره سود فوق العاده
سود فوق العاده شکل تغییر یافته ارزش اضافی فوق العاده است که در بخش هفتم به آن اشاره کردیم. مارکس در این خصوص می نویسد:
«  علاوه بر این باید همواره میان ارزش بازار... و ارزش انفرادی تک کالاها که به وسیله تولید کنندگان مختلف تولید می شود، فرق گذاشت. ارزش انفرادی برخی کالاهای مزبور پایین تر از ارزش بازار قرار دارد( یعنی برای تولید آنها زمان کاری کمتر از آنچه ارزش بازار مبین آن است لازم بوده است) و از آن برخی دیگر بالاتر از آن. ارزش بازار را باید از سویی به مثابه ارزش متوسط کالاهایی مورد توجه قرار داد که در محیط واحدی تولید می شوند و از سوی دیگر آن را به مثابه قیمت انفرادی کالاهایی، که تحت شرایط متوسط محیط، تولید می شوند و توده بزرگ محصولات آن محیط را تشکیل می دهند، ملحوظ داشت. فقط در صورت مقارنات فوق العاده است که کالاهای تولید شده در بدترین یا در بهترین شرایط، ارزش بازار را در اختیار می گیرند، ارزشی که به به نوبه خود مرکز نوساناتی را برای قیمت های بازار به وجود می آورند- در حالی که قیمت های بازار خود برای کالاهای هم جنس یکسانند. هر گاه عرضه کالاها بر حسب ارزش متوسط ، و لذا طبق ارزش میانه مقادیری که بین دو قطب مقابل قرار گرفته اند، تقاضای عادی را برآورده سازند، آن گاه کالاهایی که ارزش انفرادی آنها پایین تر از ارزش بازار واقع است اضافه ارزشی فوق العاده یا اضافه سودی را به سامان می رسانند، در حالی که آن کالاهایی که ارزش انفرادی شان بالاتر از ارزش بازار قرار دارد نمی توانند به جزیی از ارزش نهفته در کالاهای خود سامان بخشند.»( ص191، تاکید از مارکس است)
و باز:
« در نتیجه آنچه بیان شد روشن گردید چگونه ارزش بازار،( که تمام آنچه درآن باره گفته شد در مورد قیمت تولید نیز، با محدودیت های لازم مربوط به آن، صادق است)، متضمن یک سود اضافی برای آنهایی است که در هر محیط خاص تولید تحت بهترین شرایط تولید می نمایند. چنانچه موارد بحران ها و اضافه تولید را مستثنی کنیم، این حکم درباره همه قیمت های بازار، هر قدر هم آنها از ارزش های بازار یا از قیمت های تولید بازار انحراف داشته باشند، صادق است. قیمت بازار در واقع متضمن آن است که همه کالاهای از یک نوع به قیمت واحد پرداخته شوند، هر چند کالاهای مزبور تحت شرایط انفرادی بسیار متفاوتی تولید شده و لذا دارای قیمت های تمام شده به کلی متفاوتی باشند.» ( ص 213- 212 )
 رقابت بین رشته ها گوناگون
 در مورد بین رشته های گوناگون وضع اما به گونه ی دیگری است. اینجا  به دلیل وجود سرمایه هایی با ترکیب  های آلی متفاوت، نرخ های نابرابر سود وجود دارد. منظور از ترکیب آلی( یا ارگانیک) سرمایه، نسبت سرمایه ثابت و سرمایه متغیر به یکدیگر است. با توجه به این که ارزش اضافی به وسیله سرمایه متغیر به کار انداخته شده، یعنی سرمایه ای که مصرف خرید نیروی کار می شود، صورت می گیرد، هر چه نسبت این سرمایه نسبت به سرمایه ثابت بیشتر باشد ارزش اضافی ایجاد شده بیشتر و هر چه نسبت آن کمتر و در نتیجه سرمایه ثابت به کار انداخته شده یعنی سرمایه ای که صرف خرید وسائل تولید می شود، بیشتر باشد، ارزش اضافی تولید شده کمتر خواهد بود.
 مارکس می نویسد:
«پس بدین سان نشان داده ایم که در رشته های مختلف صنعت، برحسب ترکیب آلی متفاوت سرمایه ها، و نیز در درون مرزهای مشخص، بنا بر زمان های واگرد مختلف آنها، نرخ های نابرابر سود حکومت می کنند. و نیز از آنجا نتیجه می شود که با یکسان بودن نرخ اضافه ارزش، فقط در مورد سرمایه هایی که دارای ترکیب آلی برابر هستند- با مفروض داشتن برابری در مورد زمان های واگرد- قانونی( در گرایش عمومی آن) صدق می کند که طبق آن نسبت سود ها به یکدیگر مانند نسبت سرمایه ها به یکدیگر است و بنابراین سرمایه های هم مقدار در مدت های زمان های برابر سودهای یکسان به بار می آورند. اعتبار آنچه بیان شد بر پایه ای قرار دارد که به طور کلی تا کنون گفته های ما بر مبنای آن استوار بود. و آن عبارت از این است که کالاها بنا به ارزش خود فروخته شوند.» ( ص 165)
بنابراین سود در رشته هایی که سرمایه متغیر بیشتر از سرمایه ثابت باشد بیشتر از رشته هایی است که سرمایه ثابت بیشتر از سرمایه متغیر است. به همین دلیل سرمایه ها برای کسب سود بیشتر مداوما از رشته کمتر سود آور به سوی رشته بیشتر سود آور در حرکت اند و همین امر در تناوب و توالی خود به برابری نرخ های سود، شکل گیری سود متوسط و قیمت تولید می انجامد. در اینجا ما با شکل های دگردیسی شده ارزش اضافی و ارزش کالا ها طرف می شویم.
قیمت تولید و سود متوسط
مارکس می نویسد:
« در نتیجه اختلاف در ترکیب آلی سرمایه هایی که در رشته های مختلف تولید گذاشته شده است، و لذا در نتیجه این امر که در هر سرمایه کل با مقدار معین، بنا بر درصد مختلفی که جزء متغیر آن داراست کمیت های متفاوتی از کار به وسیله سرمایه های هم مقدار به حرکت در می آیند، مقادیر بسیار متفاوتی نیز اضافه کار به وسیله سرمایه های مزبور تصاحب می شود، یا به دیگر سخن مقادیر مختلفی اضافه ارزش به وسیله آنها تولید می گردد. به همین سبب نرخ های سودی که در رشته های مختلف حکمفرما هستند در ابتدا با یکدیگر بسیار متفاوتند. این نرخ های گوناگون سود در نتیجه رقابت به صورت یک نرخ عمومی سود، که میانگین هم این نرخ های مختلف سود است، یکسان می گردند. آن سودی که طبق این نرخ عمومی سود، نصیب  سرمایه معین،  صرف نظر از ترکیب آلی آن، می گردد، نرخ متوسط سود خوانده می شود. قیمت تولید یک کالا عبارت از آن بهایی است که برابر است با قیمت تمام شده آن، به اضافه حصه ای که از سود متوسط سالانه، که به نسبت شرایط واگردهای کالای مزبور نصیب سرمایه به کار رفته در تولید آن( نه فقط آن قسمتی که در تولید کالا مصرف شده است )می گردد.(ص 171- 170)
 و نیز:
« ولی هر گاه کالاها بنا به ارزش خود فروخته شوند، آن گاه چنان که گفتیم، در محیط های گوناگون تولید برحسب ترکیب آلی متفاوت حجم سرمایه هایی که در آنها گذاشته شده است، نرخ های سود بسیار مختلفی به وجود می آید. اما سرمایه از محیطی که نرخ سود پایین تری را دارد بیرون کشیده می شود و به محیط دیگری روی می آورد که سود بیشتری دهد. از طریق این رفت و آمد دائمی و در یک کلمه به وسیله تقسیم سرمایه میان محیط های مختلف بر حسب آنکه در جایی نرخ سود تنزل  می کند و جای دیگر ترقی می نماید، سرمایه موجب چنان رابطه ای میان عرضه و تقاضا می گردد که سود متوسط در محیط های مختلف تولید یک سان می شود و بنابراین ارزش ها به قیمت های تولید مبدل می گردند. موفقیت بیش و کم سرمایه در نیل به این هم ترازی بسته به درجه تکامل سرمایه داری در جامعه ملی مشخص است، یعنی بر حسب آن است که شرایط کشور مزبور بیشتر با شیوه تولید سرمایه داری تطبیق یافته باشد. با پیشرفت تولید سرمایه داری شرایط آن نیز گسترش پیدا می کنند و تولید مزبور تمام آن مبانی اجتماعی ای که در درون آن روند تولید انجام می گیرد، خصلت ویژه تولید و قوانین ذاتی آن را تحت استیلای خود در می آورد.» (ص 210- 209)(2)
 به این ترتیب وضع به گونه ای در می آید که سرمایه ای با مقدار مشخص که بخش متغیر آن نسبت به بخش ثابت اش بیشتر است و در نتیجه نیروی کار بیشتری در اختیار گرفته و ارزش اضافی بیشتری آفریده است، به همان میزان سود می برد که سرمایه ای به همان مقدار، اما با سرمایه ثابت بیشتر نسبت به سرمایه متغیر، سود می برد. به عبارت دیگر سرمایه هایی که هم مقدارند صرف نظر از ترکیب آلی آنها و در نتیجه صرف نظر از این که کدام یک در محیط تولید ارزش اضافی بیشتری تولید کرده اند، سودهای هم مقدار می برند. و به همین دلیل یک سرمایه کمتر از ارزش اضافی تولید شده به وسیله خود، سود گیرش می آید و سرمایه دیگر بیشتر از ارزش اضافی تولید شده در محیط اش. یا به گونه ای دیگر قیمت تولید کالای یک سرمایه دار کمتر از ارزش کالاهایش می باشد و قیمت تولید دیگری بیشتر و تنها سرمایه هایی با ترکیب آلی متوسط است که قیمت تولید کالاهای شان با ارزش آنها برابر است.(3)
نرخ متوسط سود امری مستقل از ارزش کالا نیست. مارکس به این مساله چنین اشاره می کند:
« این نرخ های ویژه سود در محیط تولید...و همچنان که در بخش نخست این کتاب عمل کرده ایم، باید از ارزش کالاها انتزاع گردند. بدون چنین انتزاعی، نرخ عمومی سود( و در نتیجه قیمت تولید کالا) به صورت تصوری خالی از معنا و بی مفهوم باقی می ماند»( ص 170)
مجموع سودها با مجموع اضافه ارزش تولید شده برابر است
همچنان که بالاتر اشاره کردیم، آنچه در مناسبات خارجی سرمایه تجلی می کند، وجوه اساسی مناسبات درونی سرمایه است. آنچه زیر نام «سود متوسط» تصرف می شود همان ارزش اضافی است. «قیمت تولید» شکل تغییر یافته ارزش کالا است. اما برخلاف این تفاوت ها در ارزش اضافی و ارزش کالا ها و اشکال بروز آنها و نیز تفاوت ها میان قیمت تولید کالاهای یک سرمایه دار و ارزش کالاهای ایجاد شده به وسیله وی، مجموع قیمت های تولید در کل جامعه و مجموع ارزش های آفریده شده در تولید از یک سو و نیز سودهای تصرف شده به وسیله کل سرمایه های موجود با مجموع ارزش اضافی تولید شده به وسیله کل آنها از سوی دیگر، تطابق دارد.
 مارکس این نکات کلیدی را چنین توضیح می دهد:
« رقابت، سرمایه اجتماعی را به نحوی میان محیط های مختلفه تولید توزیع می کند که قیمت های تولید در هر یک از محیط ها بنا بر الگوی قیمت های تولید محیط هایی که دارای ترکیب میانه هستند تنظیم می گردد. ...ولی این نرخ متوسط سود به غیر از محاسبه سود بر حسب درصد، در آن محیطی که دارای ترکیب میانه است و لذا در آنجا سود با اضافه ارزش انطباق پیدا می کند، چیز دیگری نیست. بنابراین نرخ سود در همه محیط های تولید یکی است، زیرا با نرخ سود این محیط های میانه، که در آنها ترکیب متوسط سرمایه حکمفرماست، برابری یافته است. پس چنین نتیجه می شود که مجموع سودهای همه محیط های مختلفه تولید باید برابر با مجموع اضافه ارزش ها باشند و مجموع قیمت های تولید محصول کل اجتماعی نیز مساوی با ارزش های آن باشند.»(ص 185)
همچنین:
« بدیهی است که سود متوسط نمی تواند جز حجم کل ارزش ها تقسیم بر حجم سرمایه های هر یک از محیط های تولید به نسبت بزرگی آنها چیز دیگری باشد. آنچه نصیب سرمایه داران می شود عبارت از تمام کار بی اجرت انجام یافته ای است که به سامان رسیده است، و این مجموع کار بی اجرت عینا مانند کار پرداخت شده، اعم از کار مرده یا زنده در توده کل کالاها و پول انعکاس پیدا می کند.»(ص 186)
 و بنابراین:
« از آنجا که ارزش کل کالاها تعیین کننده اضافه ارزش کل است و اضافه ارزش کل، سطح سود متوسط و در نتیجه نرخ عمومی سود را - به مثابه قانون عام یا قانونی که حاکم بر نوسانات است- تنظیم می کند، بنابراین انتظام دهنده قیمت های تولید همانا قانون ارزش است.» ( ص 193)
 به این ترتیب علیرغم تضاد شدید میان جنبه های ذاتی با اشکال ظاهری، میان تولید و گردش، اما این دو وحدت خود را در مقدار کل ارزش های ایجاد شده در تولید و مجموع قیمت های تولید محصول کل اجتماعی در سطح جامعه و همچنین مجموع ارزش اضافی تولید شده در تولید و مقدار کل سود تقسیم شده در گردش میان سرمایه داران نشان می دهند.
سرمایه به عنوان یک نیروی اجتماعی
 تا اینجا ما نظر مارکس را در مورد رقابت میان سرمایه داران مرور کردیم. اما سرمایه داران تنها به عنوان سرمایه داران منفرد در مقابل یکدیگر قرار نمی گیرند، بلکه در عین حال به عنوان یک کل در مقابل طبقه کارگر قرار می گیرند. شرح این مساله در تداوم این نکته است که سرمایه ها باید به نسبت مقدار سرمایه به کار برده خویش و در نتیجه به نسبت سهمی که بنا به  مارکس در شرکت سهامی سرمایه داران دارند، سود برند.
 مارکس می نویسد:
« در تولید سرمایه داری مساله تنها بدین قرار نیست که در ازاء مقدار ارزشی ای که به شکل کالا در دوران ریخته شده است مقدار ارزشی برابری در شکل دیگر- خواه به صورت پول یا در شکل کالای دیگر - از دوران بیرون کشیده شود، بلکه سخن بر سر این است که در مقابل سرمایه پیش ریخته در تولید یا به نسبت بزرگی آن، همان مقدار اضافه ارزش یا سود از دوران بیرون کشیده شود که هر سرمایه دیگر هم مقدار، صرف نظر از هر رشته تولید که در آن به کار رفته است، به دست می آورد. پس سخن دست کم بر سر این است که کالاها لاقل به قیمت هایی فروخته شوند که سود متوسط تحویل دهند، یعنی بنا بر قیمت های تولید به فروش روند. سرمایه در این شکل، خود را به مثابه یک نیروی اجتماعی باز می شناسد، نیرویی که در آن هر سرمایه دار به نسبت سهمی که در کل سرمایه اجتماعی دارد شرکت می کند.»( ص 209، تاکید از مارکس است)
وحدت سرمایه داران در مقابل طبقه کارگر
بر چنین مبنایی از دیدگاه کل سرمایه داران هر چه بیشتر ارزش اضافی تولید شود به نفع تمام طبقه می گردد.
مارکس در این خصوص می نویسد:
« از آنچه گفته شد چنین نتیجه می شود که هر تک سرمایه دار، مانند مجموعه تمام سرمایه دارات هر محیط تولیدی ویژه، در استثمار مجموع طبقه کارگر به وسیله سرمایه کل و در درجه بهره کشی آن شرکت دارد، و این شرکت نه تنها از لحاظ داستانی کلی طبقاتی است بلکه مستقیما جنبه اقتصادی دارد زیرا با مفروض بودن وجود تمام شرایط دیگر، از جمله ارزش سرمایه ثابت پیش ریخته، نرخ متوسط سود به درجه بهره کشی از کار کل  به وسیله سرمایه کل بستگی دارد.» (ص 211)
اینجا دیگر صحبت بر سر رقابت بر سر توزیع ارزش اضافی نیست، بلکه در مورد سرمایه به عنوان یک کل در مورد تولید ارزش اضافی است. این امر نشان می دهد که در حالی که سرمایه داران با یکدیگر رقابتی سهمگین دارند، اما در مقابل طبقه کارگر و استثمار وی یک کل یگانه شده و متحدند وهر سرمایه معین از استثمار دیگر سرمایه ها از طبقه کارگر و تولید ارزش اضافی بیشتر پشتیبانی کرده و نفع می برد. به عبارت دیگر، علیرغم تضادهای شدیدی که در مناسبات سرمایه ها با یکدیگر بروز می کند، اما این سرمایه های انفرادی رقیب در مقابل طبقه کارگر به عنوان یک کل، به عنوان یک نیروی واحد اجتماعی شکل می گیرند و تضاد سرمایه هاشان با یکدیگر در مقابل تضادشان با کار رنگ می بازد.
مارکس  در این خصوص توضیحات مفصل زیر را می نویسد:
« در واقع علاقه ویژه یک سرمایه دار یا سرمایه یک محیط مشخص در مورد بهره کشی از کارگرانی که مستقیما به وسیله او به کار واداشته شده اند به این محدود می شود که بتواند خواه از راه اضافه کاراستثنایی خواه به وسیله پایین آوردن دستمزد به زیر حد متوسط و یا از طریق بارآوری استثنایی کار مورد استفاده یک سود غیر عادی بالاتر از سود متوسط به دست آورد. گذشته از این، سرمایه داری که در محیط تولیدی خویش هیچ سرمایه متغیر و لذا هیچ کارگری را مورد استفاده قرار نداده باشد( امری که در واقع فرض مبالغه آمیزی است)، به همان اندازه در استثمار کارگر به وسیله سرمایه [ دیگر]علاقه مند است و کاملا همان طور سود خود را از کار بی اجرت بیرون می آورد، که آن دیگر سرمایه داری که فقط سرمایه متغیر به کار برده و لذا تمام سرمایه خود را در دستمزد نهاده باشد( فرضی که باز مبالغه آمیز است). ولی درجه بهره کشی از کار، با روشن بودن روزانه کار، به شدت متوسط  آهنگ کار بستگی دارد و با روشن بودن شدت، منوط به طول روزانه کار است. میزان نرخ اضافه ارزش وابسته به درجه بهره کشی از کار است، و لذا با معلوم بودن حجم کل سرمایه متغیر، مقدار اضافه ارزش و بنابراین نرخ سود به آن بستگی دارد.همان علاقه ویژه ای که سرمایه یک محیط، به خلاف سرمایه کل، در بهره کشی از کارگران مشخصی دارد که خود به کار گمارده است نزد تک سرمایه دار با این تفاوت وجود دارد که وی بر خلاف محیط تولیدی خود به بهره کشی کارگرانی علاقه مند است که شخصا مورد استثمار قرار می دهد.
 از سوی دیگر، هر محیط ویژه سرمایه و هر تک سرمایه دار نسبت به بارآوری کار اجتماعی ای که به وسیله سرمایه کل مورد استفاده قرار می گیرد علاقه یکسانی دارد. زیرا دو چیز به آن وابسته است: نخست حجم ارزش های مصرف که سود متوسط در آنها بیان می گردد، و این خود از دو لحاظ اهمیت دارد، هم از لحاظ این که سود متوسط مزبور به مثابه انباشت - مایه برای سرمایه نو به کار می رود و هم از این جهت که همچون در آمد- مایه به منظور مصرف مورد مورد استفاده قرار می گیرد. دوم میزان ارزش کل سرمایه پیش ریخته( سرمایه ثابت و متغیر)، که با روشن بود مقدار اضافه ارزش یا سود مجموع طبقه سرمایه دار، تعیین کننده نرخ سود یا سودی است که نصیب کمیت مشخصی از سرمایه می شود. بارآوری ویژه کار در یک محیط خاص تولید یا تنها در یک شعبه ویژه این محیط، تنها تا آنجا مورد علاقه سرمایه دارانی است که مستقیما در آن شرکت دارند که بار آوری مزبور به آن محیط مشخص اجازه دهد نسبت به کل سرمایه و به آن سرمایه امکان دهد که نسبت به محیط خود، سود فوق العاده به دست آورد.
 بنابراین در اینجا با دقتی ریاضی نموده می شود که چرا سرمایه داران هر قدر هم در میدان رقابت رفتار بسیار نابرادرانه نسبت به هم داشته باشند، در برابر مجموع طبقه کارگر یک اتحاد فراماسونی را تشکیل می دهند.» ص 212 - 211)
 اتحاد فراماسونی طبقه سرمایه دار مقابل طبقه کارگر. این اشاره به وحدت طبقه سرمایه دار در مقابل طبقه کارگر درست در مقطعی صورت می گیرد که مارکس در حال تحلیل رقابت سرمایه داران با یکدیگر است. رقابت نمی تواند آن قدر توسعه یابد که مانع وحدت طبقه سرمایه دار به عنوان یک کل در مقابل طبقه کارگر شود؛ امر مزبور خواه در اقتصاد و خواه در سیاست صدق می کند.
وارونه شدن قوانین در رقابت
 رقابت به اشکال ظاهری بروز قوانین ذاتی سرمایه تعلق دارد. در گروند ریسه چنین بود و در جلد سوم سرمایه چنین است. رقابت همه چیز را وارونه نشان می دهد. همچون ظاهر شی یا پدیده ای که وارونه ی محتوی و یا باطن آن است.
 مارکس به این مساله چنین اشاره می کند:
«ولی آنچه را که رقابت نشان نمی دهد عبارت از ارزش گذاری حاکم بر حرکت تولید یعنی ارزش هایی است که پشت سر قیمت های تولید قرار گرفته اند و در آخرین تحلیل تعیین کننده آنها هستند. ولی به عکس آنچه که رقابت نشان می دهد از این قرار است1- سودهای متوسط که مستقل از ترکیب آلی سرمایه در محیط های مختلفه تولید و لذا نیز مستقل از انبوهه کار زنده ای هستند که یک سرمایه مشخص در محیط بهره کشی معینی تصاحب می کند. 2- ترقی و تتزل قیمت های تولید که از تغییر در میزان دستمزد ناشی می شود- پدیده ای که در نظر اول به کلی با رابطه ارزشی کالاها مباینت دارد. 3- نوسانات قیمت های بازار که موجب می شوند در دوره مشخصی قیمت متوسط بازار کالاها به قیمتی تحویل گردد که ارزش بازار نیست بلکه قیمت تولید بازار است، یعنی قیمتی است که از ارزش بازار انحراف یافته و با آن تفاوت بسیار دارد.همه ی این پدیده ها چنین نمود می کنند که گویا با تعیین ارزش به وسیله زمان کار و همچنین با اضافه ارزش که ذاتا مبتنی بر اضافه کار اجرت نیافته است، مباینت دارد. بنابراین در رقابت همه چیز وارونه جلوه می کند. سیمای حاضر و آماده مناسبات اقتصادی، آن چنان که در سطح دیده می شود، در وجود محسوس خود و لذا در تصوراتی نیز که بر اساس آن حاملین یا عاملین این مناسبات می کوشند روابط مذکور را درک نمایند، در مقابل سیمای درونی و اصلی آن مناسبات نهانی و مفهومی که با آن انطباق دارد قرار گرفته و سخت با آن تفاوت دارد و در واقع وارونه آن به شمار می آید... پایه تصور را در این مورد خود سود متوسط  به وجود می آورد، یعنی این تصور که سرمایه های هم مقدار در طول زمان  واحد سودهای یکسانی ببار آورند و این تصور به نوبه خود بر این اساس قرار دارد که سرمایه هریک از محیط های تولید باید به تناسب مقدار خود در مجموع اضافه ارزشی که کل سرمایه اجتماعی از کارگران بیرون کشیده سهیم باشد. یا به دیگر سخن هر سرمایه مشخص باید فقط به مثابه جزیی از سرمایه کل به شمار آید و در واقع هر سرمایه دار باید به منزله سهام دار بنگاه کلی تلقی شود که بر حسب بزرگی سهم سرمایه خویش در مجموع شرکت دارد.»(ص 223  تاکید از مارکس است)
در اینجا،  در جلد سوم سرمایه، مارکس به سیمای مناسبات اقتصادی آن چنان که در سطح و بنابراین در واقعیت حی و حاضر دیده می شود اشاره می کند و این که این سیمای ظاهری در مقابل و در تضاد با آن سیمای درونی قرار می گیرد که ما در جلد های نخست و دوم سرمایه مشاهده کردیم. سیمای دوم یعنی سیمای ظاهری در رقابت میان سرمایه ها دیده می شود و بنابراین رقابت آنچه را که در ذات سرمایه مشاهده می شود، به شکل وارونه و متضاد با آنچه به واقع هست، نشان می دهد.
 مارکس اشاره خود را مؤکد می سازد:
«...هر اوضاع و احوالی که سرمایه گذاری معینی را کمتر و دیگری را بیشتر سود آور می سازد- و در درون مرزهای معلومی همه سرمایه گذاری ها به طور یکسان لازم شمرده می شوند- یک بار برای همیشه به مثابه دلیل معتبر موازنه در محاسبه وارد می شود، بی آنکه هر بار برای توجیه این علل یا تشخیص درستی حساب مداخله رقابت ضرور گردد. فقط سرمایه فراموش می کند، و یا بهتر بگوییم نمی بیند - زیر رقابت این امر را برای او نمایان نمی سازد- که همه این دلایل موازنه ای که سرمایه داران به وسیله محاسبات متقابل قیمت کالاها در رشته های مختلف تولید در برابر یکدیگر توجیه نموده اند در کمال سادگی به این امر مربوط می شود که همه آنها به نسبت سرمایه خود بر این خوان یغمای مشترک یعنی اضافه ارزش کل، ادعا  دارند. چون سود به جیب زده آنها با اضافه ارزشی که بیرون کشیده اند متفاوت است در نظر آنها این طور جلوه می کند که علل موازنه آنها نیست که شرکت شان را در اضافه ارزش کل هم تراز می نماید بلکه جهات مزبور خود سود را می آفرینند، زیر به نظر آنها سود به طور ساده و اعم از هر علتی که داشته باشد، از افزوده ای بر قیمت تمام شده کالاها ناشی می گردد.»( ص224)
نتایج 
اکنون روشن است که آنچه در رقابت بروز می کند وبه ظاهر نقش تعیین کننده می یابد، وقتی که حرکت سرمایه به عنوان یک کل مشاهده گردد، چیزی نیست که از خود رقابت برخیزد، بلکه همان قوانین درونی سرمایه است که شکل وارونه به خود گرفته است. به بیان دیگر آنچه سرمایه ها در رقابت بایکدیگر و همچون فشار یا جبری وارد شده از جانب سرمایه های دیگر به خود مشاهده می کنند، چیزی نیست مگر شکل تغییر یافته قوانین درونی و ذاتی سرمایه. یعنی این قوانین ذاتی سرمایه است که در مناسبات خارجی سرمایه شکلی دگردیسی یافته و به ظاهر مستقل  و بیگانه با قوانین درونی به خود گرفته است.
از سوی دیگر روشن است که تضاد کار و سرمایه به زندگی ارگانیک سرمایه، به ذات سرمایه تعلق دارد و از آن بر می خیزد، حال آنکه رقابت به مناسبات خارجی سرمایه تعلق دارد. اما اینجا در مناسبات خارجی سرمایه، در مجموع و در کل، این تضاد کار و سرمایه نیست که تحت الشعاع تضاد میان سرمایه داران و رقابت میان آنها قرار می گیرد، بل که برعکس، این رقابت و تضاد میان سرمایه داران است که در کل تحت الشعاع تضاد کار و سرمایه قرار می گیرد. همچنان که مارکس تحلیل کرد، سرمایه داران در اوج رقابت بر سر تقسیم و توزیع ارزش اضافی، آنجا که همچون سگ های هار و گرگ های درنده ای بر سر تقسیم ارزش اضافی به جان یکدیگر افتاده اند، یادشان نمی رود که در مقابل طبقه کارگر کل واحدی هستند، الفتی دوستانه دارند و باید از یکدیگر و از مَکش هر چه بیشتر کار اضافی از طبقه و استثمار هر چه بیشتر وی پشتیبانی کنند و یا یکدیگر را در در این کار هر چه بیشتر ترغیب نمایند و با انگیزه تر کنند. زیرا استثمار هر چه بیشتر کارگران به وسیله هر تک سرمایه دار، به مجموع ارزش اضافی تولید شده در کل جامعه می افزاید و بنابراین سهم مشخص هر سرمایه دار معین  را از ارزش اضافی نسبت به سرمایه اش، افزایش می دهد.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه نخست مرداد99
یادداشت ها
1-    اگر ارزش اضافی را از ارزش کالای تولید شده کم کنیم قیمت تمام شده به دست می آید. قیمت تمام شده قیمتی است که کالای تولید شده برای سرمایه دار تمام می شود. مارکس می نویسد:« ...این جزء ارزشی کالا، که جایگزین بهای وسائل تولید مصرف شده و بهای نیروی کار مورد استفاده است، تنها جانشین مبلغی است که کالای مزبور برای سرمایه دار تمام شده است و بنابراین برای وی قیمت تمام شده کالا را تشکیل می دهد.» و« البته آنچه کالا برای سرمایه دار هزینه بر می دارد و آنچه تولید خود کالا می ارزد دو مقدار متفاوت هستند. آن جزء ارزش- کالا که از اضافه ارزش تشکیل شده درست به این دلیل که کارگر در برابر آن مزدی دریافت نکرده، برای سرمایه هیچ خرجی بر نداشته است. اما نظر به این که بر اساس تولید سرمایه داری، کارگر پس از ورودش به روند تولید، خود جزیی از ترکیب سرمایه بارآوری می گردد که در جریان عمل است و به سرمایه دار تعلق دارد و لذا سرمایه دار تولید کننده حقیقی کالاست، ضرورتا چنین جلوه می کند که آنچه برای سرمایه دار قیمت تمام شده کالا به شمار می آید قیمت واقعی خود کالاست.»( ص 26) 
2-    در پاره ای دیگر نیز مارکس چنین می نویسد:«گفته شد که رقابت، نرخ سود محیط های مختلف تولید را به صورت نرخ متوسط سود هم تراز می کند و درست از همین راه ارزش های محصولات این محیط های گوناگون را به قیمت های تولید مبدل می سازد. و این به وسیله انتقال دائمی سرمایه از محیطی به محیط دیگر که در آنجا در لحظه معین سود بالاتر از متوسط است، انجام می گیرد. با این وجود در این مورد باید نوسان های سود را که با تناوب سال های فربه و لاغر بستگی دارند و در رشته معینی از صنعت در دوران معلومی در پی یکدیگر پدید می شوند، در نظر داشت. این رفت و آمد پیوسته سرمایه، که میان محیط های گوناگون تولید روی می دهد، موجب حرکت افزاینده یا کاهنده نرخ های سود می گردد، نرخ هایی که کمابیش یکدیگر را جبران می کنند و لذا گرایش دارند که نرخ سود را در همه جا به سطح مشترک و عمومی یکسانی برسانند.
     این حرکت سرمایه ها در مرحله اول همواره از وضع قیمت های بازار ناشی می شود که در جایی سودها را به بالاتر از سطح متوسط ترقی می دهد و در جای دیگر آنها را از سطح متوسط پایین تر می آورد.»( ص 222)
3-    مارکس درباره قیمت تولید می نویسد:
«قیمت هایی که از طریق میانگین گیری نرخ های گوناگون سود در محیط های مختلف تولید و اضافه کردن این میانگین به قیمت های تمام شده محیط های تولیدی متفاوت به دست می آیند، عبارت از قیمت های تولید هستند. شرط مقدم این قیمت ها وجود یک نرخ عمومی سود است و این نرخ عمومی نیز به نوبه خود مستلزم آن است که نرخ های سود در هر یک از محیط های ویژه تولید به نرخ های متوسط مربوط به خود جداگانه تحویل شده باشند.»(ص 170  تاکید از مارکس) و
« بنابراین  قیمت تولید کالا برابر است با قیمت تمام شده آن به اضافه درصد سودی که طبق نرخ عمومی سود حساب شده و به آن ضمیمه می شود یا به دیگر سخن برابر است با قیمت تمام شده کالا به اضافه سود متوسط»( ص 170)
مارکس در مورد چگونگی نمودار شدن قیمت تولید بر ذهن اقتصاددانان عامی عبارت روشنگر زیر را می نویسد: « این نکته نیز مفهوم است که چرا اقتصاددانانی که برایشان تعیین ارزش کالاها به وسیله زمان کار، به وسیله مقدار کاری که در آنها قرار دارد، چندش آور است، همواره از قیمت های تولید به مثابه مرکزی سخن می رانند که قیمت های بازار در حول آنها نوسان می کنند. اینان از آن جهت می توانند چنین اجازه ای به خود دهند که قیمت تولید دیگر در شکل کاملا بیگانه شده و به ظاهر خالی از مفهومی از ارزش کالا در آمده است، همان شکلی را یافته که در رقابت بروز می کند و لذا در شعور سرمایه دار عامی پدید می شود و از آنجا نیز در ذهن اقتصاددان عامی می نشیند.( ص 212)


















۱۳۹۹ مرداد ۲۰, دوشنبه

فجایع بی پایان و نیاز بشریت به کمونیسم- درباره انفجار بیروت


فجایع بی پایان و نیاز بشریت به کمونیسم

در تاریخ  14 مرداد 99 انفجاری مهیب بندر بیروت لبنان را لرزاند و آن را ویران کرد. انفجاری که تا کنون کمتر مانند آن در این کشور مشاهده شده بود. تا کنون نزدیک به دویست نفر در این  حادثه مرگبار کشته شده، هزاران نفر مجروح گشته و صدها هزار نفر از مردم خانه و کاشانه خود را از دست داده اند. و این همه در کشوری به وقوع پیوسته که دچار تورم و گرانی و بحران اقتصادی و سیاسی بوده، جنبشی دموکراتیک و توده ای را از سر می گذراند.   
ظاهر قضایا این گونه است که انبار مهماتی که در این بندر بوده است آتش گرفته و کنار گیری پیش از آن یک کشتی حامل آمونیوم نیترات نیز در این بندر، موجب سرایت آتش به این کشتی و شدت و گسترش هولناک انفجار شده است. 
 تا کنون روشن نشده که  آیا این انفجار به وسیله کشوری خارجی (عموما اسرائیل) و یا احزاب و یا گروه های داخلی حاکم انجام شده است. اما آنچه در پی این حادثه رخ داده است خشم و خروش توده ها، تداوم جنبش بزرگ مردمی - دموکراتیک خلق لبنان و اوج گیری دوباره آن و یورش به مراکز دولتی بوده است. ادامه این جنبش پس از استعفای چندین تن از وزرای این کشور، به کناره گیری دولت لبنان انجامیده است.
برخلاف نظرات سران این کشور مشکل می توان باور کرد که این فاجعه نتیجه سهل انگاری و تنها یک اتفاق بوده است. انگشت اتهام توده های رنج کشیده و ستم دیده لبنان که دهه هاست آب خوش از گلوشان پایین نمی رود و فجایع پی در پی برای آنها به وجود می آید، متوجه بی کفایتی دولت و مسئولین این کشور و به ویژه گروه حزب الله است. جریانی که هنوز روشن نیست که آیا دست خودش در ماجرا بوده است یا خیر!
آنچه برای توده های لبنان روشن است این است که این حزب از مردم همچون سپر بلا برای نگهداری از انبار اسلحه و مهمات خویش استفاده کرده است.همین امر مایه خشم بیش از پیش آنها شده است(گویا همزمان با این حادثه حسن نصرالله به شهر مشهد سفر کرد). مردم برای ابراز نفرت و کینه خود در گردهمایی ها و راهپیمایی های خود سران دولت بی کفایت لبنان و نیز حسن نصرالله را اعدام نمادین کردند.
 اما آنچه این حادثه و امثال آن را برجسته می کند، اسارت توده های مردم و زندگی شان در چنگال سرمایه داران انحصار طلب ، قدرت طلبان مرتجع و کلا نظام سرمایه داری و امپریالیستی است.  طبقات صاحب موقعیت اقتصادی و سیاسی، جهان را محل استثمار و شکنجه گاه توده های گسترده مردم کرده اند چندان که زندگی ساده ای برای بخش بزرگی از توده ها رنج آور و تنگ و به کام آنان تلخ گشته است. به ویژه در دوران اخیر، یاس و ناامیدی در میان جوانان بیش از پیش گشته است. کم اند کسانی از میان توده های زحمتکش و ستمدیده که به آینده خود مطمئن و امید وار باشند.  
طبقات حاکم برای دفاع از موقعیت اقتصادی و سیاسی خود و گسترش آن، تا می توانند اسلحه و مهمات ذخیره می کنند، بمب های جورواجور می سازند و دستگاه نظامی خود را تا آنجا که می شود با پول مردم گسترش می دهند و به سلاح های تازه مجهز می کنند. آنان این دستگاه را برای این بنا می کنند تا اگر توده های ستمدیده شورشی بر علیه آنان به راه انداخته و خواستند که به موقعیت برتر اقتصادی و سیاسی آنها پایان دهند، بتوانند با کشتار مردم از موقعیت خود دفاع نمایند و آن را نگاه دارند. توده های لبنان این روزها در نبرد با نظامیان لبنانی این پرسش ها ساده را طرح کرده اند:
« چطور است که دولت پول دارد که هزینه ارتش کند و برای سرکوب ما به خیابان بفرستد، گاز اشک آور بخرد و برای ساکت کردن ما از ان استفاده کند، اما پول ندارد که برای درمان ما خرج کند؟»
 برای توده های مردم باید روشن شود که تا جهان این گونه در دستان این استثمار گران و ستمگران مرتجع است و نظام سرمایه داری و امپریالیستی برپاست، آنها هرگز روز خوش نخواهند دید.  ستمگران ددمنشی که در دفاع از منافع  و موقعیت برتر خود توده های مردم و بهترین جوانان آنها را سلاخی می کنند، در رقابت با یکدیگر مردم را سپر بلای خود قرار می دهند، بی ارزشی قائل شدن برای آنها، زندگی و جان شان را وثیقه ی پیشبرد درگیری های کریه و نکبت بار خود می سازند و یا بالاخره هر از گاه جنگی را ایجاد می کنند و برای پیشبرد منافع خویش مردم را به کشتن یکدیگر وادار می کنند، تنها شایسته سرنگونی هستند.
 حوادثی از گونه حادثه انفجار بیروت بیش از پیش نشان می دهد که با این استثمارگران و خونخواران که جان مردم برای شان پشیزی ارزش ندارد، نمی توان در یک جهان زیست و با موقعیت و منافع آنان کنار آمد.
 از این گذشته، این حادثه و حادثه های از این گونه نشان می دهد که با وجود این طبقات ستمگر  در قدرت، در این جهان نمی توان از سیاست بر کنار بود و آهسته آمد و شد داشت و زندگی ای کوچک و ساده ای برای خود برپا کرد.
اغلب در مورد سیاست این سخنان را می شنویم:
« سیاست همه اش دروغ و فریب است! حقه بازی است! از سیاست بدم می آید! نمی خواهم در سیاست شرکت کنم! می خواهم در گوشه ای برای خودم زندگی کنم و کاری به کار کسی نداشته باشم!»
 اینها را مداوما در کشور خود و از جانب لایه هایی از طبقه خرده بورژوازی و به ویژه لایه های میانی و مرفه می شنویم. بی تردید در لبنان نیز مردمی که این گونه بیندیشند، وجود داشته و دارند. اما افسوس که بی علاقه گی این گونه مردمان به سیاست، تغییری در این واقعیت نمی دهد که سیاست به دنبال شان رود و آنها را درگیر خود کند.
این گونه نبود که همه ی میلیون ها مردمی که در جنگ های جهانی اول و دوم و یا بسیاری جنگ های ریز و درشت دیگر در جاهای گوناگون درگیر شدند، از سیاست خوش شان بیاید و به آن علاقه داشته باشند، اما سیاست آنها را به میدان کشتار کشاند و میلیون ها از آنها را نابود و یا بی خانمان و آواره کرد.  
باید به سیاستی این گونه پایان داد! باید به سیاست فریب و حقه و نیرنگ و کشتار پایان داد. به سیاستی که جان میلیون ها مردم برای اش کوچک ترین ارجی ندارد و به این راحتی در دعواهای درون باندها و جناح های مسلط و یا بین طبقات حاکم کشوری با کشور دیگر، به زندگی آنها پایان می دهد، نباید تمکین کرد. تا سیاست دست سرمایه داران استثمارگر و انحصار طلب است و نظام سرمایه داری و امپریالیستی وجود دارد، وضع همین گونه خواهد بود؛ و برای این که وضع این گونه که هست نباشد، باید به حکومت اینان پایان داد.
 راه چاره بشریت در برقراری نظام کمونیستی است. این نظام، نجات بخش بشر از چنگال این استثمارگران و ستمگران است. ما نباید تبلیغات کریه آنها را علیه کمونیسم باور کنیم. آنها برای این چنین تبلیغاتی را به راه می اندازند تا مانع خواست سوسیالیسم و کمونیسم از سوی کارگران و زحمتکشان، رنج دیده گان و ستمدیده گان شوند. آنانی که خواهان یک زندگی ساده انسانی، زندگی ای شایسته انسان هستند.
می توان زندگی ای بر پا کرد بدون جنگ با یکدیگر و در صلح و دوستی؛  زندگی آن گونه که هر کسی نان زحمت خود را بخورد و فردی به فرد دیگر ستم ننماید؛ زندگی با آزادی برای شکوفایی خود و دیگران؛ و زندگی ای بدون این همه سلاح های کشتار، بدون چنین استثمارگران و ستمگران وحشی ای که همچون موجودات حریص از زندگی کام می گیرند و آن را به کام میلیاردها انسان زهر می کنند؛
 تنها نظام کمونیستی است که می تواند آرزوی آتشین استثمارشده گان و ستمدیده گان را برای یک زندگی شایسته در کنار یکدیگر برآورده کند و آنها را به آنچه در آرزوی آن همواره سوخته اند، برساند.  

گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
 20 مرداد99