۱۳۹۹ فروردین ۲۷, چهارشنبه

نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (8 و 9)


نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (8 و 9)

در بخش گذشته دیدیم که باب اعظم، حزب کمونیست را مرکب از کمونیست ها دانست. کمونیست هایی که از جنبش کارگری جدا شده اند و بنابراین خویشتن را موظف نمی دانند که این طبقه را پایگاه اجتماعی خود بدانند. حزب کمونیست باب، مرکب از تعدادی «کمونیست» است که پایگاه اجتماعی مشخصی ندارند- یا ما نمی دانیم که پایگاه اجتماعی شان کدام طبقه است- و از دیدگاه خودشان نماینده هیچ طبقه ای نیستند و  خود را مکلف به داشتن پایگاه اجتماعی معینی نمی بینند.(1) بدین ترتیب، پاپ اعظم، آواکیان، یکی از احکام اساسی مارکسیسم را که اندیشه ها، جهان بینی ها، برنامه ها، سازمان ها و احزاب سیاسی تبلور منافع مادی طبقات اجتماعی( یا گروه های از یک طبقه) هستند، نفی می کند و حزب فرا طبقاتی را موعظه می کند. در یکی از پانوشت ها در بخش هفتم نوشتیم که این امر بر مبنای برخی از دیگر افکار باب آواکیان استوار است و به گونه ای فشرده به برخی نکات آن اشاره کردیم.  
درک «ماتریالیستی» آواکیانیست از پرولتاریا
اکنون آواکیانیست ما به نتیجه گیری از نقد خود از حکمت می پردازد. نتیجه گیری هایی که زیر لوای نقد انحرافات حکمت صورت می گیرد، اما نظریات اساسی مارکسیسم در مورد جایگاه طبقه کارگر در روابط تولیدی سرمایه داری و منافع مادی و نقش اساسی وی در نابودی نظام سرمایه داری و برقراری کمونیسم را نفی می کند.
 وی می نویسد:
«منشأ اکونومیسم کارگری حکمت مثل هر اکونومیست دیگری ریشه در یک درک ایدئالیستی و غیر ماتریالیستی از طبقه پرولتاریا و جایگاه پرولتاریا در جامعه هم دارد.»
اما آن«درک ماتریالیستی» که این جناب آواکیانیست از «طبقه پرولتاریا و جایگاه پرولتاریا در جامعه» دارد، کدام است؟ این درک ها و تحریف ها از وضع جنبش کارگری و جایگاه طبقه کارگر در نظریه مارکسیستی، اگر بدتر از نظرات مزدور حلقه به گوشی مانند حکمت نباشد، قطعاً بهتر از وی نیز نیست! اگر شارلاتانی مثل حکمت به دروغ و موذیانه پشت طبقه کارگر پنهان می شد و سنگ آن را به سینه می زد، آواکیانیست نیز موذیانه زیر طرد اکونومیسم، به بی اهمیت کردن نقش این طبقه در انقلاب و یا نفی و طرد کامل آن دست می زند؛ و بد نبود حال که در این «سنتز نوین» اثری از طبقه کارگر باقی نمانده است، گفته می شد که کجای این سنتزی که در «مانیفست» اش به گفته لنین به زور حفاری، می توان دو کلمه درباره طبقه کارگر- حتی درمورد کمون پاریس- پیدا کرد، درک ماتریالیستی از« پرولتاریا» است؟!
آوکیانیست ادامه می دهد:
« درک ذات گرایانه ای که به پرولتاریا یک قداست جوهری و ذاتی می دهد. گویی پرولتاریا به نفس کارگر بودن حاوی حقیقت و حقانیت و جایگاه ویژه در جامعه است.»
این نشد جناب آواکیانیست! شما ظاهرا دارید حکمت را نقد می کنید، اما به جای حکمت، مارکسیسم را نشانه گرفته اید! مارکسیسم بر این باور است که طبقه کارگر به این دلیل که استثمار می شود، نیروی مولد اجتماعی نوین است، جایگاه مشخصی در اقتصاد، روابط تولیدی و اجتماع دارد، هم منافع مادی اساسی وی ایجاب می کند که انگیزه مند برای برقراری روابط نوین سوسیالیستی و کمونیستی  باشد و هم نیروی تحقق بخش این نظام اجتماعی تولیدی است. به سبب این وضع اقتصادی- اجتماعی ویژه و متفاوت از بقیه ی طبقات استثمار شده و بی چیز است که در جوهرش، غریزه ای صحیح به حرکت در می آید. جوهر و غریزه ای که مایه اتکاء مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم به این طبقه، و تبدیل این جوهر و غریزه و گرایش به آگاهی انقلابی و دگرگون ساز است.(2) اما قر و قاطی کردن و یکی کردن یک امر علمی با امری مذهبی یعنی «قداست بخشیدن به پرولتاریا»، و نفی آن امر علمی، و بر این مبنا، نفی جایگاه اجتماعی طبقه کارگر، تنها کاری است که از یک تحریف گر و یک ضد مارکسیسم بر می آید.
نتیجه عملی این دیدگاه که آواکیانیست ها، پرولتاریا را تهی از هر گونه «جوهر و ذات» انقلابی می بینند، و به این طبقه، نه ایده آلیستی، بلکه ظاهرا ماتریالیستی نگاه می کنند،  این است که روز به روز جنبش کمونیستی را جداتر از این طبقه، ارزیابی می کنند.
وی ادامه می دهد: 
« در حالی که اهمیت پرولتاریا به مثابه یک طبقه (و نه افراد یا گروه های کارگری خاص) برای انقلاب کمونیستی از اینجا نشأت می گیرد که این طبقه حامل تولید اجتماعی و آن روابط اجتماعی است که رفتن جامعه بشری به سوی کمونیسم را هم ضروری و هم ممکن می کند. این گرایش فقط با کار آگاهانه کمونیستی است که می تواند تبدیل به یک نیروی مادی سازمان یافته شود.»
اما اگر طبقه ای «حامل تولید اجتماعی و آن روابط اجتماعی» باشد «که رفتن به سوی کمونیسم را هم ضروری و هم ممکن می کند»، آنگاه این ها معنایش این است که این طبقه جوهری دارد که از جوهر دیگر طبقات استثمار شده و زحمتکش متفاوت است. همین جوهر منبعث از وضع مادی این طبقه است که زمینه داشتن و مساعد بودنش برای تبلیغ و ترویج کمونیسم  و«گرایش» وی به سوی پذیرش چنین تبلیغات و برنامه ای را موجب می گردد. اگر در جوهرش نبود، می توانست مانند خرده بورژوا و یا دهقان شود.
حال اگر ما در اندیشه، به اسم «حامل تولید اجتماعی و روابط اجتماعی»، از این طبقه یک وجود کلی و ایده آل، جدای از موجودیت مادی آن بسازیم، و اسماً و در حرف، خویشتن را متعهد  و مکلف به آن وجود ایده آل معرفی کنیم، در حالی که در عمل و در زندگی  واقعی، خود را روز به روز از آن وجود مادی و از جنبش آن طبقه جدا شده تر بدانیم( در حالی که به عکس اگر آن وجود ایده آل به درستی استنتاج شده باشد، و ما واقعا به آن متعهد باشیم، باید با جنبش طبقه هر چه بیشتر در آمیخته و آن را به آن وجود ایده آلی که باید باشد و می تواند باشد، ارتقاء دهیم)، آیا در بهترین حالت، این جز دیدگاهی ایده آلیستی از این طبقه، چه می تواند باشد؟
اما در مورد آن کار آگاهانه کمونیستی که قرار است حضرات برای تبدیل گرایش( عینی یا ذهنی) این طبقه به یک نیروی مادی سازمان یافته کنند:
به نظر ما این ها شامورتی بازی است! برای رد گم کردن است!
شما پیش از این از جدایی روز افزون جنبش کمونیستی از جنبش کارگری سخن گفته اید و تکلیف خود را با این جنبش روشن کرده اید، حال چگونه می خواهید با «کار آگاهانه کمونیستی» «گرایش» وی را تبدیل به نیروی مادی سازمان یافته کنید؟
ظاهراً شما طبقه کارگر را به مثابه یک طبقه قبول دارید، اما تنها در تئوری و به عنوان یک طبقه ی ذهنی. و ظاهراً به نام این طبقه و به ظاهر دنبال کمونیسم هستیدف اما بدون آن می خواهید به کمونیسم برسید. گویا روشنفکران و طبقات دیگر حی و حاضرند و جور طبقه کارگر را می کشند. آنان کمک می کنند که کمونیسم بر قرار گردد و طبقه کارگر آزاد گردد!
«اکونومیسم کارگری حکمت و درک جسمیت بخشی شده اش از پرولتاریا به اِشکال او در درک از سرمایه و نیروی محرکه نظام سرمایه داری هم باز می گردد.»
و به نظر ما هم بخشی از درک ضد کارگری آواکیانیست ها، درست به اشکال درک آنها از سرمایه و نیروی محرکه نظام سرمایه داری بر می گردد. این مسأله ای است که ما در پانوشت بخش هفتم به آن اشاره ای مختصر کردیم و اکنون می خواهیم آن را دنبال کنیم.

نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (9)

در بخش ششم مقاله، آواکیانیست پس از اشاره به  این که حکمت برخی مفاهیم پایه ای و مقولات سرمایه را« یا به شکل نادرستی متوجه شده و یا درک های التقاطی و ناقص از آن»ها داشته( بی گناه حکمت! لابد قرار بوده که درست متوجه شود و نشده است، آوکیانیست های دلسوز ترتسکیست ها چقدر زحمت می کشند و عرق می ریزند تا دوستان کمونیسم کارگری خود را «متوجه» کنند!)می نویسد:
«در این نوشته به اشکالاتِ درک او از نظام سرمایه‌داری به‌طور عام پرداخته شده و کمبود درک او از عملکرد سرمایه در زمانه ما یعنی سرمایه‌داری امپریالیستی... درک نادرست منصور حکمت و حکمتیست‌ها از نظام سرمایه‌داری و قانونمندی‌ها و عملکرد آن، به درک غیر مارکسیستی این خط از ماهیت و چیستی سوسیالیسم منتهی شد...» و
«ما در این‌جا فقط به اثبات این مسأله می‌پردازیم که چرا و چگونه منصور حکمت تضاد اساسی نظام سرمایه‌داری و دینامیسم و نیروی محرکه عملکرد و حرکت آن را درک نکرد و اساساً فهمی محدود و قِسمی و غیر علمی (غیر مارکسیستی) از نظام سرمایه‌داری داشت.» (آناتومی بورژوا دموکراسی چپ ایران، بخش ششم، چرا منصور حکمت، نظام سرمایهداری و سرمایه مارکس را نفهمیده است؟ آتش، شماره 100، تمامی بازگفت های ما در این نوشته از همین بخش است)
 پیش از هر چیز اشاره کنیم اینجا «فهم و درک» یک ترتسکیست کلاش که مشتی تئوری شبه مارکسیستی که بخش مهمی از آنها یا از نوشته های ترتسکیست های غربی رونویسی شده و یا عامدانه سنبل شده و یا اساسا نمی دانسته و یا«کمبود درک»(کم هوش یا بیسواد؟) داشته، به خورد بخشی از چپ ایران داد، تبدیل شده به «اشکالات درک»،«درک نادرست»،« درک ناقص»، «درک غیر مارکسیستی»، «فهم غلط» و چنان که پایین تر خواهد آمد« التقاط»( التقاط با چی؟ با مارکسیسم؟) و «اشتباه» و هاکذا!؟ لابد قرار بود درک کند و نکرد، و یا می باید درک و فهمی کامل و مارکسیستی داشته باشد و نداشت! آواکیانیست در این مقاله در مغازله خود با حکمت پیش تر از پیش رفته است و به گمان ما مقاله به مقاله  پیش تر خواهد رفت و خود را به وی نزدیک تر احساس خواهد کرد و احتمالا آن گاه که به پایان مقالات خویش برسد، چنان خود را جفت و جور با وی خواهد دید که از برخی «اشتباهات دوست عزیزش حکمت» حرف خواهد زد. ما از جانب خود جداً به وی به دلیل جستجوی خیرخواهانه اش و برای اصلاح «درک های نادرست» حضرات کمونیسم کارگری ها تبریک می گوییم.
اکنون آواکیانیست ما ذهن خود را متوجه مسائل مهم تری می کند. یکی از این مسائل «تضاد اساسی سرمایه داری و نیروی محرکه عملکرد و حرکت آن» است.
وی می نویسد:
«یکی از علل اصلی درک نادرست منصور حکمت از نظام و جامعه سرمایه‌داری، فهم غلط او از مفاهیم پایه‌ای ماتریالیسم تاریخی مارکس است. حکمت در یک دنیای بهتر می‌گوید: «تاریخ کلیه جوامع تاکنونى تاریخ مبارزه و کشمکش طبقاتى است... این جدال طبقاتى است که منشاء اصلى تحول و تغییر در جامعه است... تقابل این دو اردوگاه (بورژوازی و پرولتاریا) در پایه‌اى‌ترین سطح، سرمنشاء و مبناى کلیه کشمکش‌هاى اقتصادى، سیاسى و حقوقى و فکرى و فرهنگى متنوعى است که در جامعه معاصر در جریان است»
سپس ادامه می دهد:
«اما این نقل قول از مانیفست، بیانگر اساس و تمامیت نظریه ماتریالیسم تاریخی مارکس نیست. مارکس در تحلیل جامعه و آن تضاد پایه‌ای که بستر و زمینه کلیه تحولات و تضادهای اجتماعی است، از «طبقات» شروع نمی‌کند بلکه از مفهوم پایه‏ای‏تر «تولید و روابط تولیدی» می‌آغازد.»
عبارت نخست نقل شده کمابیش همان متن مانیفست حزب کمونیست است:«تاريخ کليه جامعه‌هايى که تا کنون وجود داشته تاريخ مبارزه طبقاتى است». عبارت دوم، اگر از«منشاء اصلی» که ظاهرا مورد مخالفت آواکیانیست است، بگذریم، از گفته ها و نوشته های مارکس و انگلس است در دیگر کتاب ها، مقالات و نامه هاشان به این اشکال:« مبارزه طبقاتی نیروی محرکه مستقیم تاریخ»،« مبارزه طبقاتی نیرومندترین اهرم انقلاب اجتماعی» و نهایتا،«انقلاب ها لکوموتیو های تاریخ هستند».
اینجا ما کاری به این نداریم که مثلاً حکمت این نکته را که تضاد عام و پایه ای در جوامع بشری بین نیروهای مولد و روابط تولید بوده است، نفهمیده، از روی بیسوادی اش نمی دانسته، از روی عمد و یا سهو قید نکرده است و یا اصلا موضوع اش این نبوده است. آنچه اینجا برای ما مهم است معنا و جایگاه این عبارت یعنی«تاريخ کليه جامعه‌هايى که تا کنون وجود داشته تاريخ مبارزه طبقاتى است» و عبارات دیگری که آوردیم، در نظریه مارکس و انگس است، و این که در این عبارات بحث بر سر تاریخ جوامع، عرصه ی اجتماعی، و چگونگی اشکال مشخص یافتن وجوه تئوریک ماتریالیسم تاریخی است و نه خود آن وجوه تئوریک. اینها هم ربطی به «درک» درست و نادرست و یا «متوجه نشدن» های حکمت ندارد. جایگاه این نظرات در ترتسکیسم و درک کج ومعوج حکمت از ماتریالیسم تاریخی یک چیز است و جایگاه آنها در نظریه مارکسیستی چیزی دیگر.  
 نیاز بود به این نکات اشاره شود، زیرا چنان که پایین تر خواهیم دید، مشکل  آواکیانیست ما تنها با جایگاهی که حکمت برای این نظرات قائل است و غلط و غلوط های او نیست، بلکه با خود این نظرات مارکسیستی است؛ و علی رغم این که وی این گونه موضع می گیرد که مثلا مبارزه طبقاتی را منشاء اصلی تحول و تغییر در جامعه دانستن و تضاد پایه ای قلمداد کردن، نادرست است و بیانگر اساس و تمامیت نظریه ماتریالیسم تاریخی نیست( که این ها به خودی خود درست هستند) اما وی حتی جایگاه مبارزه طبقاتی به عنوان نیروی محرک جامعه سرمایه داری را نیز انکار و یا بی اهمیت و غیر عمده خواهد کرد.    
اما پیش از آن که به نکته اصلی مد نظر آواکیانیست برسیم، مروری می کنیم بر نکاتی که وی در برخوردش با حکمت به عنوان نکاتی که «بیانگر اساس و  تمامیت  نظریه ماتریالیسم تاریخی مارکس» است می آورد:
الف- « ...مارکس در تحلیل جامعه و آن تضاد پایه‌ای که بستر و زمینه کلیه تحولات و تضادهای اجتماعی است، از «طبقات» شروع نمی‌کند بلکه از مفهوم پایه‏ای‏تر «تولید و روابط تولیدی» می‌آغازد. تضاد میان نیروهای تولیدی (مُوَلِده) و روابط تولیدی، آن تضاد اساسی است که باعث حرکت و تغییر و تحولات جامعه بشری در طول تاریخش بوده است. این تضاد مادامی‌که جامعه بشری وجود داشته باشد، خواهد ماند»
ب- «تضاد اساسی سرمایه‌داری چنان‌که مارکس تبیین کرد و انگلس آن را به بهترین شکل ممکن فرمولبندی کرد، تضاد میان تولید اجتماعی و تَمَلُک و تصاحب خصوصی است. این تضاد است که به هستی سرمایه‌داری موجودیت می‌دهد.»
پ- «حال‌آن‌که، روند واقعی تولید سرمایه‌داری در بستری اجتماعی و رویارویی تولیدکنندگان مستقیم و شرایط کارِ تحمیل شده توسط صاحبان ابزار تولید در هیئت یک طبقه اجتماعی بروز پیدا می‌کند. به این ترتیب در بستر اجتماعی اساسی به شکل تضاد و رویارویی یا نبرد تولید کنندگان مستقیم یعنی طبقه کارگر و صاحبان ابزار تولید یا سرمایه داران بروز می یابد.»
یا«تنها در چند هزار سال اخیر تاریخ بشر یعنی جامعه طبقاتی است که این تضاد[ یعنی تضاد پایه ای جوامع] خود را در تضاد میان طبقات متخاصم متبلور کرده است»
از مجموع آن چه آواکیانیست در این بخش می نویسد این بر می آید که تضاد پایه ای در جامعه، تضاد بین نیروهای مولد و روابط تولید است. سپس این تضاد پایه ای در نظام سرمایه داری در تضاد اساسی بین  تولید اجتماعی شدن و تملک و تصاحب خصوصی و این تضاد هم در مبارزه طبقاتی بین کارگر و سرمایه دار خود را نشان می دهد.
 اینک آواکیانیست وارد فاز اصلی مورد نظر خود می شود. وی در ایراد شمار 3 خود به حکمت می نویسد:
«  اما اشکال اساسی( گفتیم که بحث «تضاد اساسی» باید به یک جای «اساسی» برسد!) فرمولبندی حکمت و کلیت ساختمان متزلزل و التقاطی درک او از نظام سرمایه‌داری در تبیین نیروی محرکه این نظام( آمدیم سر اصل مطلب!) نهفته است. نیروی محرکه به این معنی که چه تضادی و چه عاملی باعث پویایی و حرکت سرمایه‌داری می‌شود.( فرقی نمی کند! چه علی خواجه، چه خواجه علی، چه نیروی محرکه را، تضاد و مبارزه و عامل تغییر بدانیم، و چه  تضاد و مبارزه و عامل تغییر را، نیروی محرکه!) می‌دانیم( مقدمه چینی ها آغاز شد!) که سرمایه‌داری برخلاف فرماسیون‌های اجتماعی پیشین، ماهیتی بسیار دینامیک و در حال پویش و گسترش دارد( یک چیز «ویژه» و «استثنائی» است و بنابراین آنچه مارکس و انگلس در مورد تاریخ جوامع بشری گفتند در مورد آن صدق نمی کند!) سرمایه با قانون ذاتی «گسترش بیاب یا بمیر» روبه‌رو است و در راه کسب و انباشت سود از طریق استثمار نیروی کار، مدام مرزهای جغرافیایی را درنوردیده، تکنولوژی و نیروهای تولیدی را ارتقا داده و تبعات و تحولات جهانی را رقم زده است. براساس درک و فرمولبندی حکمت و بسیاری دیگر از طرفداران نظریه اقتصاد سیاسی مارکسیستی( این دومی برای ما خیلی مهم است، چون خودمان را طرفدار نظریه اقتصاد سیاسی مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی می دانیم)، این تحرک و پویش را براساس تضاد کار و سرمایه و ولع و اجبار سرمایه‌دار به انباشت سود و سرمایه بیشتر و استثمار بیشتر نیروی کار می‌توان توضیح داد.( این را طرفداران اقتصاد سیاسی مارکسیستی نگفته اند، مارکس و انگلس گفته اند. تحرک و پویش بر اساس تضاد کار و سرمایه یک چیز است، متکی شدن مطلق به تضاد  اساسی کار و سرمایه و ندیدن تضادهای دیگر در تحرک سرمایه داری چیزی دیگر!) اما واقعیت چنین نیست!( منظور آواکیانیست این است که واقعیت، بر خلاف نظریه مارکسیستی موجود است) نیروی محرکه نظام سرمایه‌داری، نه استثمار پرولتاریا بلکه آنارشی موجود در این شیوه تولیدی و تضاد آنارشی-اُرگانیزاسیون (سازمان‌یافتگی) در تولید است( این راستی راستی  نوبر است! تازه است!). آناتومی تضاد اساسی سرمایه‌داری، آن‌چنان که حکمت یا تفاسیر سطحی( ما بعدا «تفسیر عمیق» حضرات را بررسی خواهیم کرد) و به‌اصطلاح کارگریستی( این اتهام آواکیانیست ها به مارکس و انگلس است) از بحث مارکس و سرمایه نتیجه می‌گیرند، فقط با تضاد کار و سرمایه (پرولتاریا و بورژوازی) قابل توضیح نیست( شما ریل عوض کردید! و تفسیر« نخبه ایستی» می کنید، مارکسیسم چه گناهی کرده است!). تضاد اساسی سرمایه‌داری یعنی تضاد تولید اجتماعی-تملک خصوصی از در هم تنیدن دو رشته تضاد به‌وجود می‌آید: یکی تضاد کار و سرمایه و دیگری تضاد آنارشی و ارگانیزاسیون. و در این میان، جنبه عمده یا نیروی محرکه سرمایه‌داری، تضاد دومی یعنی آنارشی- ارگانیزاسیون است.»( و این هم تاپ ترین بیت این غزل-  به جز سازمان یافتگی و پرولتاریا و بورژوازی بقیه عبارات داخل پرانتز و همچنین تأکیدها از ماست)
پس قضیه این است! تضاد کار و سرمایه و مبارزه طبقاتی بین کارگر و سرمایه دار نیروی محرک سرمایه داری نیست! اما اگر این تضاد نیست، و تضاد بین آنارشی و ارگانیزاسیون است آن تضاد در کدام تضاد اجتماعی متبلور می شود؟احتمالا این پاسخ آواکیانیست ما خواهد بود: در تضاد بین سرمایه داران. بنابراین تضاد بین سرمایه داران و مبارزه میان آن ها نیروی محرک نظام سرمایه داری است! و لابد رفتن آن به سوی کمونیسم!؟
 می بینیم که این مقدمه چینی ها و جولان دادن ها بر روی تضاد پایه ای میان نیروهای مولد و روابط تولید، صرفا در چارچوب مجادله با حکمت طرح نمی شود و یا تنها  به واسطه مشکل آواکیانیست ها با دیدگاه حکمت نیست( این بیشتر بهانه است)، بلکه به دلیل مشکل آنها با طرفداران اقتصاد سیاسی مارکسیستی و اساسا مارکس و انگلس است. این مارکس و انگلس بودند که مبارزه طبقاتی را نیروی محرک تاریخ و از جمله سرمایه داری دانستند. این که جناب آواکیانیست لازم دیده که بگوید که «نیروی محرکه به این معنی که چه تضادی و چه عاملی باعث پویایی و حرکت سرمایه‌داری می‌شود» از آن بر می خیزد که نمی خواهد در مقابل حکم مارکس و انگلس که مبارزه میان طبقه کارگر و سرمایه دار را مشمول همان حکم دانسته اند، مستقیماً رد کند و بگوید این حکم یا کلا درست نیست و یا در مورد سرمایه داری صدق نمی کند.
پیش از آنکه پیش رویم اشاره به چند مورد ضروری است.
 نخست این که خود این آواکیانیست در افاداتش علیه حکمت پذیرفت که بر مبنای کاوش واقعیت به وسیله مارکس و انگلس در نظریه ماتریالیسم تاریخی، تضاد پایه ای، تضاد بین نیروهای مولد و روابط تولید است. وی نوشت که«تضاد میان نیروهای تولیدی (مُوَلِده) و روابط تولیدی، آن تضاد اساسی است که باعث حرکت و تغییر و تحولات جامعه بشری در طول تاریخ بوده است.»( موردالف)
سپس وی در تقابل با حکمت  پذیرفت که این تضاد پایه ای، در تضاد اساسی میان تولید اجتماعی شده و تصاحب خصوصی متبلور می شود. وی نوشت که«تضاد اساسی سرمایه‌داری ...تضاد میان تولید اجتماعی و تَمَلُک و تصاحب خصوصی است.»( مورد ب)
 و بالاخره وی گفت که این تضاد« در بستر اجتماعی اساسی به شکل تضاد و رویارویی یا نبرد تولید کنندگان مستقیم یعنی طبقه کارگر و صاحبان ابزار تولید یا سرمایه داران بروز می یابد.»(مورد پ)
بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که تضاد میان تولید کنندگان مستقیم یعنی کارگران و صاحبان وسائل تولید یعنی سرمایه داران، شکل تجلی تضاد پایه میان نیروهای مولد و روابط تولید و نیز شکل نزدیک تر تضاد میان تولید اجتماعی شده یا «کار اجتماعی‌شده و جمعی‌شده»(همین مقاله) و مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است.
اکنون می توانیم بپرسیم که بر مبنای چنین استنتاجاتی چگونه تضاد پایه ای و اساسی یک دفعه راهش را کج می کند و عمده تجلی خود را در تضاد میان ارگانیزاسیون یا سازمان یابی اجتماعی تولید و آنارشی که نیز یکی از اشکال تجلی تضاد اساسی این نظام است، بروز می دهد؟
وی ادامه می دهد:
«کشف دوباره این واقعیت که درک دیالکتیکی و صحیح‌تری از شیوه تولید سرمایه‌داری را به دنبال دارد، یکی از دستاوردهای سنتز نوین کمونیسم و باب آواکیان است. آواکیان در اوایل دهه 1980 نوشت:
«در واقع آنارشی تولید سرمایه‌داری است که نیروی محرکه یا راننده این فرآیند است.  هرچند که تضاد میان بورژوازی و پرولتاریا بخشی لاینفک از تضاد میان تولید اجتماعی و تملک خصوصی است. استثمار نیروی کار شکل و وسیله ایجاد و تصاحب ارزش اضافه است. اما روابطِ پر هرج و مرج میان تولیدکنندگانِ سرمایه‌دار (و نه صرفِ وجودِ پرولترهای بی‌چیز و به این معنا وجود تضاد طبقاتی) است که تولیدکنندگانِ سرمایه‌دار را می‌راند که طبقه کارگر را در بُعد تاریخا شدیدتر و بسط‌یافته‌تر استثمار کنند... تولیدکنندگانِ کالایی سرمایه‌دار از یک‌دیگر جدا هستند اما از طریق عملکرد قانون ارزش به یکدیگر متصل می‌شوند. اگر چنین نبود، آن‌ها با این حد از اجبار در استثمار پرولتاریا مواجه نبودند و تضاد طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا قابل تخفیف بود. اجبار درونی سرمایه به بسط و گسترش است که موجب دینامیسم تاریخا بی‌سابقه این شیوه تولیدی است. فرآیندی که دائما روابط ارزش را دستخوش دگرگونی کرده و به بحران می‌انجامد.»
بخش ششم مقاله آواکیانیست با بندی از ریموند لوتا ادامه می یابد.
ما در حال حاضر از بحث درباره ی این قسمت می گذریم و بررسی و نقد آن را به مقاله ی مستقلی می سپاریم که صرفاً در همین خصوص و عمدتا در مورد نظرات ضد مارکسیستی ریموند لوتا، یکی دیگر از رویزیونیست ها آر، سی، پی و تئوریزه کننده اصلی این مباحث، خواهد بود. اکنون تنها اشاره کنیم که این نتیجه گیری ها که خود را متکی به برخی از نظرات انگلس در بخشی از آنتی دورینگ( یا سوسیالیسم تخیلی و علمی) می داند، ربطی به نتیجه گیری های انگلس از اشکال تجلی تضاد اساسی سرمایه داری ندارد. اینها همان اکتشافات «سنتز نوینی» پاپ اعظم و حواریون است که منجر به آن می شود که جناب باب آواکیان طبقه کارگر را پایگاه اجتماعی حزب کمونیست نداند و جدایی روز افزون جنبش کمونیستی از جنبش کارگری را موعظه کند. درست همان ها که ما به دلیل آن، آواکیانیسم و «سنتز نوین»اش را رویزیونیستی دانسته ایم. اما در مورد این که درک « دیالکتیکی و صحیح تری از شیوه تولید سرمایه داری می دهد»، به گمان ما برعکس است. زیرا با استنتاجی انحرافی از فرمول های انگلس و مارکس، فهم نادرست از یکی از اشکال تجلی تضاد اساسی، و عمده کردن تضادی که در مجموع جنبه غیر عمده دارد، تفکری متافیزیکی و نادرست از تکامل تضادهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ارائه می دهد. تفکری که نتایج عملی نهایی آن در گذشته این بود که حضرات منتظر جنگ سوم جهانی شوند و اکنون احتمالا و در نهایت با لیبرال و فاشیست کردن جناح های گوناگون سرمایه داران (که البته در جای خود مهم است) به دنبال تضاد میان آنها بیفتند.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم فروردین99

یادداشت ها
1-    نباید تصور کرد که حضرات مثلا با نفی  بخش صنعتی طبقه کارگر، مثلا چشم به لایه های میانی و تهیدست این طبقه، بیکاران، مهاجران، اقلیت های قومی، فعالان محیط زیست، زنان و جوانان در کشورهای امپریالیستی( و همچنین با تغیرات کوچکی در کشورهای زیر سلطه) دارند. یعنی  لایه ها و گروه های اجتماعی ای که در دوران اخیر( از 1970 به این سو) هر از چندگاهی از سوی یکی از این حضرات ضد مارکسیست مانند هربرت مارکوزه و یا  سران جریان پسامدرن و امثال آنها عنوان می شوند. اگر این گونه بود دیگر نیازی به این ادا و اطوارها نبود. هدف آنها اساسا مبارزه با مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و تخریب بنیان های تئوریک- سیاسی آن بوده و هست.
2-     ( لنین بارها در آثار خود به این غریزه صحیح طبقه کارگر اشاره کرده است:«...علیرغم تئوری های غلط[ بلانکیست ها و پرودونیست ها ] غریزه انقلابی طبقه کارگر راه خود را تشخیص می دهد.» (طرح یک سخنرانی آموزشی درباره کمون،  درباره کمون پاریس، مارکس، انگلس، لنین) و همچنین« مارکس رهبران را از یک قیام زودرس بر حذر می داشت ولی برای شیردلان پرولتاریا یک مشاور عملی بود یک شرکت کننده در نبرد توده ها بود. توده هایی که علیرغم تئوری های غلط و اشتباهات بلانکی و پرودون تمام جنبش را به مرحله بالاتری ارتقاء دادند.»( درباره نامه های مارکس به کوگلمان، همان مجموعه، تأکیدها از لنین است) همچنین نگاه کنید به بخش چهارم همین سلسله نوشته ها که ما عباراتی از چه باید کرد لنین در مورد گرایش خودبه خودی(یا غریزی) طبقه کارگر به کمونیسم آوردیم.









۱۳۹۹ فروردین ۲۳, شنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(22) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا





آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(22)
بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

پیش از آنکه بحث درباره کمون پاریس را پایان دهیم و بقیه افاضات هال دریپر را دنبال کنیم، بد نیست به نظرات مونتی جانستون(2007- 1926)عضو حزب منحل شده کمونیست انگلستان(یکی از احزاب اروکمونیسم، اعلام انحلال پس از سقوط حکومت های رویزیونیستی در شوروی و اروپای شرقی )و مورد پذیرش«شبه چپ» های خروشچفیست، ترتسکیست و لیبرال ایران اشاره کنیم. وی مقاله ویژه ای در مورد کمون پاریس نگاشته است با نام كمون  پاریس‏ و دریافت ماركس‏ از دیكتاتورى پرولتاریا که م- مهدی زاده (یا روبن مارکاریان یکی از سر دسته های طوایف خروشچفیست راه کارگری)مترجم مقاله هال دریپر(مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا) آن را به فارسی ترجمه کرده است.(1)
نظرات این شخص در بسیاری از نکات، با نظرات هال دریپر تفاوت دارد. از جمله این که وی مانند هال دریپر، دیکتاتوری پرولتاریا را به بلانکی نسبت نمی دهد و یا کلی صفحه سیاه نمی کند تا ثابت کند دیکتاتوری پرولتاریا را مارکس در مقابل نظریه ی بلانکیست ها به وجود آورد. با این همه، وی نیز در مورد مسأله اساسی مارکسیسم یعنی انقلاب قهری و دیکتاتوری پرولتاریا، علیرغم مانورهایی که می دهد و بالا و پایین های که می رود(چیزی مشابه همان از «یک طرف، از طرف دیگر»ی که مارکس در مورد پرودون می گفت)نظریه مارکس و انگلس را تحریف می کند. مروری بر دیدگاه های وی در مقاله مورد بحث که با کمی رنگ و لعاب شبه مارکسیستی، این جا و آن جا  وَر رفتن با احکام مارکسیستی و تلاش برای نشان دادن خود به عنوان یک معتقد همراه است، هم تا حدودی روشنگر مزخرفات هال دریپر است و هم در عین حال اشکال دیگری از تحریف نظرات مارکس و انگلس را نشان می دهد و روشن می کند که شبه چپ هایی که سر در قفای« مارکسیست» های غربی می گذارند، دنبال چه هستند.
دیکتاتوری و دموکراسی
 وی نخست می نویسد:   
«براى ماركس‏ ...كمون تنها فرصتى در سراسر زندگى­اش‏  بود كه به اتكا آن می­توانست به بحث پیرامون مشخصات تفصیلى دوران گذارى بپردازد كه از نظر او فاصله میان سرمایه­دارى و جامعه بى طبقه كمونیستى را می­پوشاند. و بالاخره مطالعه نوشته­هاى ماركس‏ درباره كمون پاریس‏ براى درك آن بخش‏ از اندیشه او: مفهوم دیكتاتورى پرولتاریا و رابطه آن با دموكراسى، كه براى یك قرن بیش‏ از هر موضوع دیگرى رویاروئى­هاى حاد نظرى را دامن زده ضرورى است...» و
«در واقع ماركس‏ اصطلاح دیكتاتورى پرولتاریا را براى توصیف كمون به كار نبرده است. او این اصطلاح را معادل "حاكمیت پرولتاریا" یا " قدرت سیاسى طبقه كارگر" كه مكررا در آثارش‏ مورد استفاده قرار گرفته­اند به كار برده است.» (کمون پاریس و دریافت مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا)
اینجا مونتی جانستون درست همان رویه ی هال دریپر را پیش می گیرد: مارکس «اصطلاحی» خلق کرده است که برای وی معادل «حاکمیت پرولتاریا» و یا« قدرت سیاسی طبقه کارگر» بوده است.(2)
این روشن است که دیکتاتوری پرولتاریا برای مارکس حاکمیت پرولتاریا و یا قدرت سیاسی طبقه کارگر است، اما بحث بر سر این است که ما « حاکمیت» و یا « قدرت سیاسی» یک طبقه را چگونه معنا و تعریف کنیم. دیکتاتوری پرولتاریا معنای مشخص تر و علمی تری به این مفاهیم کلی می بخشد و آنها را روشن تر می کند. 
 از سوی دیگر، این مفهوم رابطه معین درونی ای با مفهوم دموکراسی دارد. اما نه دموکراسی انتزاعی، نه دموکراسی به طور کلی و یا هر دموکراسی ای. دیکتاتوری پرولتاریا در عین حال دموکراسی پرولتاریا، و دموکراسی پرولتاریا، برعکس، دیکتاتوری پرولتاریا است. این ها دو وجه اساسی و مکمل یک حکومت هستند، بی آنکه خارجیت، حضور مستقل، خصال ویژه، معنا و محتوی اساسی یکدیگر را محو و نابود سازند. حاکمیت طبقه کارگر، دیکتاتوری این طبقه علیه دشمنان طبقه کارگر و هر گونه جریان یا طبقه ای است که علیه سوسیالیسم به مبارزه برخیزد و در مقابل تغییرات و جهت گیری کمونیستی در نظام سوسیالیستی مقاومت کند، و در عین حال این حاکمیت، گسترده ترین دموکراسی در تاریخ بشر برای طبقه کارگر و توده هاست. این معنای واقعی دیکتاتوری دموکراتیک پرولتاریا است. تعریف دیکتاتوری از طریق رابطه صرفش با دموکراسی و یا تحلیل بردنش در ترم هایی مانند «حکومت طبقه کارگر» و یا «قدرت سیاسی طبقه کارگر»، بی آنکه معنای اساسی دولت، حکومت و قدرت سیاسی از نظر مارکس و انگلس روشن شده باشد، فریبنده و چیدن زمینه برای تحریف مارکسیسم است.(3)
دوران «انتقال طولانی» و مسئله اقتصاد سوسیالیستی
جانستون پس از شرح مختصری از تاریخچه این مفهوم در آثار مارکس و انگلس - و البته با جا انداختن یکی از اشارات مهم مارکس در این مورد که پایین تر به آن اشاره می کنیم- می نویسد:
«همه این نقل قول­ها نشان می­دهد كه براى ماركس‏ دیكتاتورى پرولتاریا معادل یك جامعه بى طبقه با اقتصاد كامل سوسیالیستى نیست. این یك دوران انتقال طولانى است كه در آن قدرت سیاسى به دست طبقه كارگر افتاده و او از آن براى نابودساختن شالوده اقتصادى موجودیت طبقات استفاده خواهد كرد.»
پس، از دیدگاه مارکس و انگلس، دیکتاتوری پرولتاریا یک « دوران انتقال طولانی» است. بدیهی است که آنچه در این دوران برقرار می شود، یک جامعه بی طبقه یعنی کمونیسم نیست،اما این که جانستون آن را یک «اقتصاد کامل سوسیالیستی»( اگر مفهوم «کامل» را نه مطلق بلکه نسبی بدانیم) نیز نمی داند، جای پرسش دارد.
 از نظر ما که بر مبنای اندیشه های مائوتسه دون استوار است، دیکتاتوری پرولتاریا کل دورانی که سوسیالیسم را از کمونیسم جدا می کند، در بر می گیرد. هم مرحله نخست آن که از سرمایه داری به سوسیالیسم است و هم مرحله دوم که از سوسیالیسم به کمونیسم می باشد. در مرحله اول دیکتاتوری پرولتاریا گسترش می یابد و به وسیله یک سلسله انقلابات( و نیز اصلاحات) در روابط تولید، نیروهای مولد و نیز ساختار سیاسی و به ویژه فرهنگی به پیش می رود. در مرحله دوم که از سوسیالیسم به کمونیسم است، بستر مناسب برای رویش کمونیسم فراهم شده و کمونیسم بر پایه های واقعی خویش و زمینه ای از آن خویش و نه سرمایه داری، رشد می کند و مسلط می شود و دیکتاتوری پرولتاریا و به همراه آن طبقات از بین می روند. پس، بی آنکه بخواهیم که بر سر مفهوم« کامل» که خواه ناخواه در مورد هیچ امری مطلق نیست، درنگ کنیم، باید بگوییم که در دیکتاتوری پرولتاریا در پایان مرحله نخست، یک اقتصاد سوسیالیستی برقرار خواهد شد و از آن پس یعنی از آغاز مرحله دوم، مبارزه دیگر نه بین راه سوسیالیستی و راه سرمایه داری، بلکه بر سر تداوم و ثبات وضع موجود و یا تداوم تغییرات انقلابی و رفتن به سوی جامعه بی طبقه کمونیستی خواهد بود.
تداوم مبارزه طبقاتی در اقتصاد، سیاست و فرهنگ
وی ادامه می دهد:
«ماركس‏ در اولین پیش‏ نویس‏ بر جنگ داخلى باز هم كمون را به مثابه یك رژیم دوران انتقال تشریح كرد. این عبارت بود از: "اشكال سیاسى رهائى اجتماعى، رهائى كار از سودجوئى­هاى (برده­دارى) انحصارگران ابزار كار." در پیش‏­نویس‏ نهائى خطابیه این جمله معروف دیده می­شود كه كمون"اساسا"حكومت طبقه كارگر بود... آن شكل سیاسى كه سرانجام كشف شده و وظیفه­اش‏ رهائى اقتصادى كار است ... كمون باید به مثابه اهرمى در خدمت ریشه كن كردن پایه­هاى اقتصادى موجودیت طبقات و بنابراین حاكمیت طبقاتى عمل كند."»
با توجه به اشاره مونتی جانستون در عباراتی که پیش از این آوردیم، یعنی«نابود ساختن شالوده اقتصادی موجودیت طبقات» به عنوان وظیفه قدرت سیاسی طبقه کارگر، به نظر می رسد که توجه عمده یا مطلق وی به «پایه های اقتصادی» موجودیت طبقات است و گویا مارکس- بر مبنای اشاراتی این چنین- وظیفه دیکتاتوری پرولتاریا را تنها - و یا حتی بیشتر- نابودی پایه های اقتصادی طبقات و بر این مبنا حذف حاکمیت طبقاتی دیده است.
اما این درست نیست  و نه تنها تئوریک بلکه تجربی نیز! دیکتاتوری پرولتاریا تنها وجه اقتصادی ندارد، یعنی تنها برای « نابودی شالوده های اقتصادی طبقات» اقدام نمی کند، بلکه، نه چندان کم اهمیت تر از آن، برای نابود ساختن شالوده های سیاسی و به ویژه فرهنگی موجودیت طبقات که ریشه های بسیار ژرفتر و چغرتری در اذهان توده ها دارد، نیز اقدام می کند.
مارکس، دیکتاتوری پرولتاریا را شکل سیاسی یک دوران تاریخی، و برای این دوران ضرور می بیند، اما این به این معنا نیست که وظیفه این شکل سیاسی، تنها توجه به نابودی شالوده های اقتصادی طبقات است. مارکس اندیشه های کامل تری در مورد این دوران تاریخی بیان می کند که اتفاقا مونتی جانستون آن را در بخشی که نظرات مارکس و انگلس را در این خصوص ذکر می کند، نمی آورد. این اندیشه ها که در کتاب مبارزات طبقات در فرانسه آمده است، چنین است:
«پرولتاریا هر چه بیشتر به گِرد سوسیالیسم انقلابى، به گِرد کمونیسم که بورژوازى خود براى آن نام بلانکى را اختراع کرده است، جمع میشود. این سوسیالیسم اعلام تداوم انقلاب، دیکتاتورى طبقاتى پرولتاریا بمثابه نقطه گذار ضرورى به الغاء اختلافات طبقاتى بطور کلى است، به الغاء کلیه مناسبات تولیدى‌اى که مبناى این اختلافات هستند، به الغاء کلیه روابط اجتماعى منطبق با این مناسبات تولیدى، به دگرگونى کلیه ایده‌هایى که منبعث از این روابط اجتماع هستند.»( مبارزات طبقاتی در فرانسه در دو بخش، بخش دوم، ص24، تأکیدها همه از مارکس است)
 بر مبنای این سخنان مارکس که باید آن را حامل محوری ترین و برجسته ترین اندیشه های مارکس و انگلس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا دید، توجه این حکومت تنها و یا حتی بیشتر روی شالوده های اقتصادی طبقات یا مناسبات تولیدی نیست- گرچه این ها پایه و اساس هستند- بلکه به موازات آن، متوجه تمامی روابط اجتماعی منطبق با این مناسبات و نیز متوجه تمامی افکار و اندیشه هایی است که از این روابط بر می خیزند. پایین تر خواهیم دید که این دیدگاه جانستون، چگونه منجر به تحریف این اندیشه سترگ مارکسیستی می شود.
نقش کمون در تکامل اندیشه های مارکس و انگلس
جانستون در پاره بعدی نوشته اش با نام «كمون چه چیزى به تئورى ماركس‏ افزود» می نویسد:
« در باره این موضوع كه آیا ماركس‏ دیكتاتورى پرولتاریا را "به مثابه یك توصیف اجتماعى و بیانى براى سرشت طبقاتى قدرت سیاسى"(55) یا علاوه برآن، توصیفى از خود قدرت سیاسى ارزیابى می­كرد،(56) بحث زیادى شده است. بر اساس‏ آنچه كه من خوانده­ام معتقدم كه ماركس‏ ابتدا این مفهوم را در معناى آخرى مطرح كرده است. حاكمیت طبقه كارگر كه منافعش‏ در دگرگونى سوسیالیستى جامعه است و مستقیماً در قطب مقابل "دیكتاتورى بورژوائى" قرار دارد آن گونه كه ماركس‏ حاكمیت سرمایه را توصیف می­كرد.»
 این جا جانستون دیکتاتوری پرولتاریا را نه تنها ناظر بر «سرشت طبقاتی» بلکه همچنین  «توصیفی از خود قدرت سیاسی» ارزیابی می کند. او با ناز و کرشمه ی یک لیبرال می گوید که «بر اساس آنچه که  من خوانده ام»، مارکس «ابتدا» این مفهوم را در معنای آخری یعنی «توصیفی از خود قدرت سیاسی ارزیابی» می کرد. بنابراین گویا مارکس «بعداً»( مثلا در نقدی بر برنامه گوتا) در این معنا مطرح نکرده است و احتمالا در همان معنای نخستین یعنی « توصیف اجتماعی و بیانی برای سرشت طبقاتی قدرت سیاسی» یعنی همانی که هال دریپر در مورد آن وراجی می کند، و خود وی نیز در آغاز مقاله اش به آن اشاره کرده است، مطرح کرده است.
البته این که منظور وی از «توصیفی از خود قدرت سیاسی» چیست، روشن  نیست. آنچه از متن مقاله اش بر می آید، و پایین تر به آن اشاره خواهیم کرد این است که وی، علیرغم  برخی مانورها  روی برخی از اندیشه های مارکس و انگلس که در آثار هر اپورتونیست، رویزیونیست، ترتسکیست، چپ نویی و مارکسیست غربی می توان دید، به هیچ وجه آن معنایی را که آنها برای دیکتاتوری پرولتاریا قائل بودند، قائل نیست. اینجا در ضمن نباید از این نکته گذشت که وی بر خلاف هال دریپر، و جفتک زدن هایش، دیکتاتوری پرولتاریا را در«قطب مقابل دیکتاتوری بورژوایی» قرار می دهد.
 جانستون در توضیح این «بعدا» چنین می نویسد:
 «با این وصف بعداً، پس‏ از تجربه كمون پاریس‏، او شاخص‏­هاى عمومى براى آن نوع از دولت و آن اشكال حكومتى را معین ساخت كه از نظر او باید كاركردشان در راستاى ایجاد جامعه­اى بدون طبقه و دولت باشد. این­ها وسیعاً در اشارات او به كمون توصیف شده است "جامعه به جاى آن كه زیر سیطره و انقیاد قرار گیرد، قدرت دولتى را با اتكاء به نیروهاى زنده خود جذب می­كند و به جاى تشكل نیروهاى سركوب­گر، نیروهاى توده­اى خود را سازمان می­دهد. شكل سیاسى رهائى اجتماعى، به جاى آنكه نیروى تصنعى... جامعه به نیروى سركوب آن­ها توسط دشمنان­شان مبدل گردد."»
 به این ترتیب او با بر شمردن« شاخص های عمومی» دیکتاتوری بورژوازی از دیدگاه مارکس، یعنی اموری مانند «سیطره» بر جامعه و «انقیاد» آن، به راه انداختن«نیروی تصنعی و سرکوب گر»، و از طریق یک همسانی صرف در نفس مفهوم دیکتاتوری، یا «دیکتاتوری، دیکتاتوری است»، در واقع به روی نقش دیکتاتوری در دیکتاتوری پرولتاریا که ماهیتا از دیکتاتوری در دیکتاتوری بورژوازی متمایز است، خط قرمز می کشد. روشن است که در صورت تعمیم چنین شاخص هایی، دولت طبقه کارگر نباید بورژوازی و استثمار گران را زیر کنترل و سیطره خود داشته باشد و یا مقاومت آنها را در مقابل تغییر و تحول سوسیالیستی سرکوب کرده و در هم بشکند. جانستون مشخصه های مارکس علیه دیکتاتوری اقلیت بورژوا علیه اکثریت طبقه کارگر و توده ها را ذکر می کند تا مشخصه های دیکتاتوری پرولتاریا علیه اقلیت بورژوازی را نفی کند. بر مبنایی  این چنین، پس دیگر چه جای بحث از دیکتاتوری در دیکتاتوری پرولتاریا. باید نشست و ثابت کرد که منظور مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا، دیکتاتوری نبوده و همان «حکومت طبقه کارگر» بوده است، یعنی همان کاری که هال دریپر خودش را خفه می کند تا انجام دهد!   
روشن است که در عبارات مارکس، سیطره داشتن دولت بورژوازی بر توده های استثمار شده کثیر و در انقیاد داشتن آنها، جای خود را به نیروهای زنده ی توده طبقه کارگر و زحمتکشی می دهد که با جذب قدرت دولتی در خود، خودشان قدرت دولتی و حاکم خود شده اند؛ و یا به جای نیروهای سرکوب گر بورژوازی و ماشین نظامی بورژوازی، نیروی مسلح توده ای خود را سازمان داده اند. اما آیا این روشن نیست که این نیروی توده ای که در دولت بورژوایی به نیرویی تصنعی در جهت سرکوب خود طبقه کارگر و توده ها به وسیله دشمنان شان یعنی بورژوازی در آمده است، اینک به مثابه یک نیروی حقیقی و واقعی، به مثابه قدرت مسلح توده ای می تواند علیه اقلیت دشمنان استثمارگرشان، به کار رود و هر زمان و هر جا که آنها بخواهند وضع را به شکل سابق برگردانند، به سرکوب آنها دست زند؟
سرکوب مقاومت طبقات استثمارگر
جانستون ادامه می دهد:       
«شرط مقدماتى دستیابى به آن­ها درهم شكستن "ماشین بوروكراتیك - نظامى" دولت سرمایه­دارى است نه در انتقال آن از این دست به آن دست...چنین اندیشه­اى را نمى­توان در مانیفست كمونیست مشاهده كرد كه ماركس‏ و انگلس‏ اكنون "آن­را در برخى از جزئیات كهنه شده" ارزیابى می­كردند. آن­ها بدین ترتیب در مقدمه چاپ آلمانى در سال 1872 جمله­اى را از خطابیه در باره جنگ داخلى وارد كردند كه به ترتیب زیر بود: "طبقه كارگر به سادگى نمى­تواند ماشین دولتى حاضر و آماده را تصرف كرده و آن را در خدمت اهداف خود قرار دهد." به نظر آن­ها نكته یاد شده به وسیله " كمون به اثبات رسیده بود".»
در اینجا جانستون بر مهم ترین نکته در مباحث مارکس و انگلس در مورد تجربه کمون صحه می گذارد؛ یعنی درهم شکستن ماشین بوروکراتیک - نظامی دولت سرمایه داری. اما آنچه تا اینجا دیده ایم این است که وی وجهی از نظریه مارکسیسم را ظاهراً تأیید می کند، اما سپس یا آن را رد و یا تحریف می کند. این اشاره به درهم شکستن ماشین بوروکراتیک- نظامی نیز از این حکم بری نیست.
 جانستون پس از بیان اشارات مارکس به اقدامات کمون برای درهم شکستن ماشین دولتی، در بخشی که زیر نام«تدابیر سركوب­گرانه» آمده است می گوید:
«این احكام كه در اكثر موارد داراى خصلت رهائی­بخش‏ هستند با انتقادات ماركس‏ از كمون در باره" اعتدال بیش‏ از حد" نسبت به دشمنانش‏ منافاتى ندارد.»
و پس از بیان انتقادات مارکس به کمون، مانند« اعتدال بیش از حد» آن نسبت به دشمنان، توجه نداشتن به اینکه تی یر جنگ داخلی را آغاز کرده است، جوانمردی بیش از حد و وسواس گونه، دست نزدن به ابتکارات ضروری، حمله نکردن به ورسای، برگزاری بی موقع انتخابات کمون و گرفتن قدرت از کمیته مرکزی، می نویسد:
«...انتقاد ماركس‏ از ملاحظات اضطرارى زمان جنگ ناشى می­شد.»
 روشن است که انتقادات مارکس در مورد اشتباهات خاص کمون، ناشی از شرایط ویژه ای بود که کمون در آن به سر می برد، اما این به این معنا نیست که  آنچه مارکس در مورد مثلا  اشتباهاتی مانند اعتدال نسبت به دشمنان می نویسد، مشروط به شرایط خاصی باشد که کمون در آن به سر می برد. بر عکس، این گونه آموزش ها، به رفتارهایی که طبقه کارگر در طول دوران انتقال طولانی از سرمایه داری به سوسیالیسم و در برخورد با نیروهای ضد انقلاب و رهروان راه سرمایه داری از خود نشان می دهد، صدق می کند. چه فرقی می کند که شما این اعتدال اشتباه را در زمانی بکنید که مثلا درگیر یک جنگ داخلی و یا در محاصره هستید و یا زمانی که نیروهای بورژوایی درون یک جامعه سوسیالیستی برای گرفتن قدرت از طبقه کارگر خیز بر می دارند. شکی نیست که دیکتاتوری پرولتاریا در برخورد با بورژوازی همچنان که لنین گفت از روش های گوناگونی استفاده کند که روش قهر آمیز یکی از آن ها است، اما شکی هم نیست که استفاده از روش های قهر آمیز، تنها به شرایطی که کمون در آن بود، محدود نمی شود. لنین و بلشویک ها بسیار از همین اشتباهات کمون درس گرفتند، نه تنها زمانی که می خواستند قدرت را  تصرف کنند، بلکه هم چنین پس از تصرف قدرت. همین  مسأله در مورد انقلاب چین و به ویژه انقلاب  فرهنگی طبقه کارگر چین صادق است.
 وی چنین ادامه می دهد:
 «هم­چنین تنها از این زاویه بودكه او دو هفته بعد از آن­كه نیروهاى ورساى اطراف پاریس‏ را مورد حمله قرار داده و شهر را بمباران می­كردند، توقف انتشار روزنامه­هائى را مورد تائید قرارداد كه با كمون دشمنى می­ورزیدند. او نوشت"با توجه به جنگ وحشیانه ورساى كه در خارج از پاریس‏ جریان داشت، و با تلاش­هائى كه آن­ها براى رشوه­دهى و توطئه در داخل انجام می­دادند كمون اگر می­خواست همانند یك دوره صلح عمیق... تمام مبادى و ظواهر لیبرالیسم را رعایت كند آیا به طرز شرم­آورى به اعتمادى كه به او شده بود خیانت نكرده بود؟ چگونه انقلاب پرولترى پاریس‏ از 18 مارس‏ تا زمان ورود قواى ورساى به پاریس‏ از هر اقدام قهرآمیزى سر باز زده بود.» و
 «اگر براى ماركس‏، دیكتاتورى پرولتاریا باید آمادگى آن را می­داشت كه به تدابیر قهر و سركوب متوسل شود، این تنها به وكالت از سوى اكثریت مردم و علیه اقلیتى از دشمنان فعال طبقاتى كمون آن هم در شرایط یك جنگ داخلى بود.»
به این ترتیب از نظر جانستون «تدابیر قهر و سرکوب» تنها زمانی است که یک جنگ داخلی وجود داشته باشد. و چون ظاهراً و احتمالا چنین جنگ داخلی ای تنها در حین تصرف قدرت از سوی طبقه کارگر رخ خواهد داد، در بقیه شرایط، جنگ داخلی در کار نخواهد بود و بنابراین  قهر و سرکوب دشمنان نیز ضرورتی نخواهد داشت. در نتیجه در این دوران«انتقال طولانی» از سرمایه داری به کمونیسم که دیکتاتوری پرولتاریا را ضروری می سازد، همه چیز در صلح و صفا و با خوشی و آرامش طی خواهد شد.
 اما در صورتی که قهر و سرکوب دشمنان وجود نداشته نباشد، و قرار باشد بورژوازی راست راست راه برود و از آزادی ای همپایه  طبقه کارگر برخوردار باشد، آنگاه دیگر معنای این دیکتاتوری پرولتاریا چیست؟
باری، این ها مشتی خیال بافی چرت است که گمان شود طبقه استثمار کننده سرنگون شده، اجازه می دهد که « صلح عمیق» بین او و طبقه استثمار شونده برپا شود و حکومت طبقه کارگر هر کاری که دلش خواست بکند و او نشئه از این «صلح عمیق» از تمامی« مبادی و ظواهر لیبرالیسم» که طبقه کارگر برای او رعایت کرده است به شکل یک «بچه خوب و حرف شنو» استفاده کند.
 خیر! از این خبرها نبوده، نیست و نخواهد بود.
تمامی تجربه طولانی طبقه کارگر در حکومت های برقرار شده به وسیله وی گواهی می دهد که طبقه استثمارگر پس از سرنگونی و پس از طی جنگ داخلی اولیه، دست از مقاومت و مبارزه با حکومت طبقه کارگر بر نخواهد داشت؛ که وی نخواهد پذیرفت که «مشتی بی سروپا» امتیازات آباء و اجدادی وی را غصب کرده باشند و او هیچ نگوید؛ که او برای برگردندان «بهشت» از دست رفته خویش دست به مبارزه نزند؛ که او به واسطه شرایط خاص دوران گذار، همچون مرده ی هنوز زنده ای در روابط تولید و سیاست و فرهنگ از جاذبه های پنهان خویش برای اقشار هنوز خرده بورژوا استفاده نکند و محرک نیروهای وا رفته نشود و در اشکال نوینی خود را بازتولید نکند؛ که مقاومت و مبارزه وی همچنان که لنین بارها به آن اشاره کرد، صد بار فزون تر و تا پای جان نگردد و این مقاومت منجر به اعمال مشخصی علیه حکومت طبقه کارگر نشود.
 بر چنین مبنایی است که مارکس از «گذار انقلابی سرمایه داری به کمونیسم» صحبت می کند و از نیاز به «دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا» حرف می زند. و این بدان دلیل است که مبارزه طبقاتی در تمامی دوران گذار به کمونیسم وجود خواهد داشت، که جنگ داخلی به شکل های ظریف تر و پیچیده تری به وجود خواهد آمد و برای طی کردن دوران گذار به انقلابات متعدد و گوناگون دیگری علیه بورژوازی نیاز خواهد بود.
 آیا اگر قرار بود آن گونه که جانستون می گوید، یعنی با یک جنگ داخلی، سر و ته بورژوازی به هم می آمد، بهتر نبود مارکس پس از پشت سرگذاردن تجارب طبقه کارگر در کمون، به جای این که می گفت« « بين جامعه سرمايه‌دارى و کمونيستى دوران گذار انقلابی اولی به دومی قرار دارد. منطبق با اين دوران يک دوران گذار سياسى نيز وجود دارد که دولت آن چيزى جز ديکتاتورى انقلابى پرولتاريا نمی تواند باشد»و بر دیکتاتوری پرولتاریا هم تأکید می کرد، می نوشت که بین نظام کنونی و نظام آتی حکومت طبقه کارگر( مورد پسند حضرت جانستون و شرکا) یک دوران کوتاه مدت جنگ داخلی وجود دارد که دولت هم پای آن دیکتاتوری پرولتاریاست و پس از اینکه جنگ داخلی تمام شد (4)و همه چیز به خیر و خوشی گذشت، ما دیگر به این دیکتاتوری پرولتاریا نیازمند نیستیم و می توانیم آن را با حکومتی یک پارچه دموکراسی، یک دموکراسی ناب و خالص که بورژوازی در آن آزادی های جاری لیبرالی دارد، عوض کنیم؟  
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم فروردین 99

یادداشت ها
1-    این مقاله به همراه مقاله دیگری با نام مارکس، بلانکی و حاکمیت اکثریت ترجمه ح. ریاحی و نیز دو مقاله ای که از هال دریپر نام بردیم در مجموعه ای با نام مارکسیسم و دیکتاتوری پرولتاریا از جانب نشر بیدار 1373 منتشر شده است.
2-    در ادامه همین مقاله وی می نویسد:«از نظر من این نقطه نظر كه توسط برخى از ماركسیست­هاى قرن بیستم ابراز شده و بر اساس‏ آن گویا ماركس‏ بین حكومت كارگرى و دیكتاتورى پرولتاریا تفاوت قائل شده به لحاظ تاریخى یك اشتباه است.هم­چنین براى من قانع­كننده نیست كه انگلس‏، كه توافقش‏ در همه مسائل اساسى سیاسى با ماركس‏ در طول بیش‏ از چهار دهه مكاتبه ثبت شده است، كمون یا مفهوم دیكتاتورى پرولتاریا را به گونه­اى متفاوت از همفكر خود تفسیر نموده باشد. این انگلس‏ بود كه با صراحت در 1891 در مقدمه جنگ داخلى ماركس‏ نوشت: "دیكتاتورى پرولتاریا ... آیا می­خواهید بدانید كه این دیكتاتورى چگونه است؟ به كمون پاریس‏ نگاه كنید. این دیكتاتورى پرولتاریا بود."» این ها از قماش همان وَر رفتن هایی است که نام بردیم. مهم این نیست که کمون را حتی دیکتاتوری پرولتاریا بدانیم. مهم این است که اولامضمون این مفهوم را کم و زیاد در کدام اقدامات کمون بدانیم و دوماً نتایج تئوریک - سیاسی آن را چگونه به سراسر دوران بین سرمایه داری و کمونیسم تعمیم دهیم.
3-    در همین بخش وی در مورد این که چرا مفهوم دیکتاتوری پرولتاریا در جنگ داخلی در فرانسه غایب است، می نویسد:«به سختى می­شد انتظار داشت كه او از این اصطلاح در یكى از آثارش‏ خطابیه درباره جنگ داخلى در فرانسه استفاده كند زیرا این اثر نه به نام او بلكه از طرف شوراى عمومى انترناسیونال اول و اعضاء انگلیسى آن انتشار یافته كه لاجرم كاربرد چنین اصطلاحى می­توانست براى آن­ها نامانوس‏ و به طور بالقوه هراس‏ انگیز باشد. اما با این­وصف اگر ما شیوه­اى را كه او براساس‏ آن كمون را خصلت­بندى می­كند با تعاریف او از كاركرد دیكتاتورى پرولتاریا مقایسه كنیم، انطباق آن­ها با هم آشكار می­شود.»
بنابراین مونتی جانستون بر خلاف هال دریپر که کلی آسمان و ریسمان می بافد که بی ارتباط بودن مارکس با بلانکیست ها را در زمان نگارش جنگ داخلی در فرانسه، دلیل عدم اشاره به دیکتاتوری پرولتاریا در این اثر بداند، توضیح قانع کننده تری برای این امر به میان می آورد: این مسأله  ربطی به بود و نبود بلانکیست ها در مقابل مارکس و نیز این که «آنها از برقراری هر نوع رابطه ای با انترناسیونال امتناع می کردند» نداشت.  و این هم عبارات هال دریپر:
«به همین خاطر [ به خاطر بی ارتباط بودن  بلانکیست ها با مارکس]در جنگ داخلی در فرانسه، که مارکس‏ به جهت دفاع و تحلیل از کمون پاریس‏ برای شورای عمومی انترناسیونال نوشت، اصطلاح "دیکتاتوری پرولتاریا" دیده نمی شود. در این دوره، و تا زمانیکه پناهندگان کمون به سوی لندن سرازیر شدند بلانکیست ها از برقراری هر نوع رابطه ای با انترناسیونال امتناع می کردند؛ زیرا انترناسیونال برای آن ها به اندازه کافی " انقلابی" نبود.»(  هال دریپر، مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا و نیز بخش 20 از همین سلسله مقالات، عبارت داخل قلاب از ماست)
4-   بدیهی است که با شیوه های مبارزه( باید بنویسیم مسامحه و یا معامله) احزاب ارو کمونیست- که با سقوط رویزیونیسم در اروپای شرقی دیگر بورژوازی به آنها نیاز نداشت و بساط بیشترشان جمع شد- با حکومت های بورژوایی، کار به هیچ وجه به جنگ داخلی و از این حرف ها کشیده نخواهد شد. جانستون وقتی از جنگ داخلی صحبت می کند در مورد کتاب مارکس و گذشته حرف می زند و نه در مورد خودش و حزب اروکمونیست انگلستان و زمان حال!


۱۳۹۹ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (7)



نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (7)

به زیر پرچم دروغین مبارزه با اکونومیسم
اکنون «سنتز نوینی» ما به نقل بیشتر نظرات یکی از پیامبران اولوالعزم یعنی جناب باب آواکیان  می پردازد:
« آواکیان این مساله را چنین تشریح کرد که: «در دوران اولیه مارکسیسم کم و بیش به طور مستقیم طبقه کارگرِ متشکل شده در تولید مقیاس بزرگ و طبقه کارگری که به شکل روزافزون در اتحادیه های کارگری سازمان می یافت، پایگاه اصلی و ستون فقرات انقلاب و یا سوسیالیسم به حساب می آمدند … اما مهم است که جدایی روز افزونی که در طول زمان بین جنبش کمونیستی و جنبش کارگری پیش آمده را تشخیص دهیم …»(1)
 پس از دیدگاه آواکیان، بر مبنای «جدایی روز افزونی که در طول زمان بین جنبش کمونیستی و جنبش کارگری پیش آمده»(و این جدایی قطعا بیشتراز این ادامه خواهد یافت)، وضع به گونه ای گردیده که خواه طبقه کارگر متشکل شده در تولید مقیاس بزرگ و خواه طبقه کارگری که در اتحادیه های کارگری سازمان یافته است، دیگر پایگاه اصلی و ستون فقرات انقلاب و سوسیالیسم( باید گفت انقلاب و سوسیالیسم آواکیانیستی) به شمار نمی آیند.
ضمناً این پاپ اعظم، اینجا، از اقشار درونی طبقه کارگر یعنی ماهر، نیمه ماهر و ساده، و یا مرفه، متوسط و فقیر، صحبت نمی کند، که به هر حال و کمابیش، خواه در تولید مقیاس بزرگ و خواه در اتحادیه های کارگری حضور دارند. از دیدگاه وی، این تولید بزرگ و این اتحادیه های کارگری- و صحبت بر سر اتحادیه های زردی است که توده های طبقه کارگر در آنها متشکل اند- تنها منحصر به بخش بالایی طبقه کارگر، یعنی بخش اقلیت اشرافی این طبقه اند و یا به بیانی دیگر، هر کارگری که در تولید بزرگ و یا در اتحادیه های کارگری است، کارگر اشرافی و مرفه است.
به این ترتیب، آواکیان، زیر عنوان موضع گیری در مقابل اقلیتی از یک طبقه یعنی لایه بالایی و اشرافی آن، شاغلان اصلی یک طبقه ،«اکثریت»، و دقیق تر کل طبقه کارگر را پیوسته به بورژوازی، بیرون از انقلاب و حذف شده از آن می داند، و این طبقه و کل تشکیلات صنفی وی را دود کرده و به هوا می فرستد.
اینجا دیگر، بحث بر سر اکونومیسم و ضرورت مبارزه با آن نیست، بلکه بر سر مارکسیسم (و در پی آن لنینیسم و مائوئیسم) است که همان اوان کار و به ویژه پس از بروز انحرافات تردیونیونیسم در انگلستان در دهه هفتاد سده گذشته، با مبارزات صرفا اکونومیستی خط و مرز داشت. آواکیان علیه اقلیت اشرافیت کارگری و جریان اپورتونیستی و رویزیونیستی مبارزه نمی کند، بلکه علیه آنچه مارکس، انگلس و لنین درباره طبقه کارگر و اتحادیه های کارگری گفته اند، مبارزه می کند و بر آنها خط بطلان می کشد.
از دید آواکیان، مارکسیسم که در دوران اولیه، طبقه کارگر صنعتی را پایگاه اصلی و ستون فقرات انقلاب می دانست، به مرور از این درک خود فاصله گرفت و به مرور این طبقه را «پایگاه اصلی و ستون فقرات انقلاب» ندانست.
البته آواکیان نمی گوید که از چه زمانی و در کدام کشورها این «جدایی روز افزون» به وجود آمد! و کدامین یک از رهبران کلاسیک مارکسیسم در مورد آن صحبت کردند! او تاریخی تصنعی، «تاریخی آواکیانیستی» می نگارد که خلاف تاریخ واقعی احزاب کمونیست وفادار به طبقه کارگر است.
تازه ما اینجا از کشورهای زیر سلطه امپریالیسم که نوچه های آواکیان نظرات ضد مارکسیستی وی را به آنها تعمیم می دهند، صحبتی نمی کنیم. تعمیم این مزخرفات آواکیانیستی به کشورهای زیر سلطه که طبقه کارگرش نه تنها « اشرافیت کارگری» ندارد، بلکه بخش گسترده ای از این طبقه عموما در فقر و بدبختی دست و پا می زند، و نه تنها در بیشتر کشورها سندیکا و اتحادیه کارگری ندارد، بلکه در استبداد و ارتجاع و خفقان و بی تشکیلاتی دست و پا می زند، مضحک و مسخره است.(2)
آواکیان و نوچه هاش که پشت چه باید کرد لنین پنهان می شوند و پرچم مبارزه اکونومیسم به دست می گیرند، علیه اکونومیسم مبارزه نمی کنند- خودشان نوعی اکونومیسم هستند- بلکه علیه مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم مبارزه می کنند.آنان جلوی تمایلات افرادی پر سر و صدا و پرهیاهو که از خالی، پُرند! «سپر می اندازند»! قیل و قال این حضرات علیه اکونومیسم جریان های حکمتیستی – تروتسکیستی و رویزیونیستی ( توده ای- اکثریتی- راه کارگری) نیست، بلکه علیه مارکسیسم است.
 دودوزه بازیهای آواکیان
نقل قول مزبور ادامه می یابد: 
«منظور این نیست که پرولتاریا یا طبقه کارگری که شاغل است بخش مهمی از انقلاب پرولتری نیست. نه! نکته این است که از درون دینامیک های اتحادیه های کارگری، نیروهای پیش برنده و نیروهای اصلی مبارزه برای انقلابی که در پیش است بیرون نخواهد آمد».
 آواکیان موذی تر و دو دوزه بازتر از آن است که راحت دم به تله دهد. او نظر اصلی خود را سر راست نمی گوید. نخست از طبقه کارگر در مقیاس تولید بزرگ، پایگاه اصلی انقلاب و ستون فقرات بودن آن رابرای انقلاب، سلب می کند و سپس می گوید « پرولتاریا یا طبقه شاغل  بخش مهمی از انقلاب پرولتری است» و در آخر می گوید که از درون «دینامیک های اتحادیه های کارگری»( یعنی همان طبقه کارگر یا پرولتاریا) نه نیروهای پیش برنده انقلاب و نه نیروهای اصلی انقلاب بیرون نمی آید.
 این روشن است که از مبارزات خود به خودی طبقه کارگر و یا از درون اتحادیه های کارگری صرف و اهدافی که آنها برای خود قرار می دهند، انقلاب کمونیستی بیرون نمی آید( و مگر قرار است در بیاید؟)، اما از این حکم درست، این نتیجه ضد مارکسیستی و تهوع آور را نمی توان گرفت که پس طبقه کارگر نیروی اصلی انقلاب و پایگاه اجتماعی حزب کمونیست نیست؛ برعکس، از آن این نتیجه بیرون می آید که باید حزب انقلابی کمونیستی تلاش کند که هر جا طبقه کارگر حضور دارد، هر جا متشکل است، هر کجا جنبشی کارگری وجود دارد، برای ارتقاء سطح آگاهی و تشکل این طبقه کار کند و جنبش و مبارزات خود به خودی کارگری را تبدیل به مبارزات آگاهانه کمونیستی کند.
و سپس این گفته های آواکیان می آید:
«این به معنایِ جدایی جنبش کمونیستی از پرولتاریا یا از ماتریالیسم نیست و نباید این معنا را داشته باشد. اتفاقا برعکس! صحبت بر سر این است که جنبش کمونیستی باید یک جنبش انقلابی باشد و نه یک جنبش کارگری.»
این هم یک مغلطه دیگر از آواکیان! مشتی شِر و وِر سر هم می کند و اسمش را می گذارد «سنتز نوین»!
می دانیم که ماتریالیسم تاریخی بر این است که نیروی مولد نوین در نظام سرمایه داری یعنی طبقه کارگر که با تولید اجتماعی بزرگ و صنعتی رشد می کند و سازمان می یابد ، به واسطه این که در این نظام زیر استثمار و ستم است، خواهان تغییر و تحول اساسی در نظام و روابط تولیدی سرمایه داری است و بر این مبنا، انقلابی ترین و پیگیرترین طبقه، نیروی ذهنی و مادی تحقق بخش کمونیسم و اهرم اساسی در تحول جامعه از نظام کهنه سرمایه داری به نظامی کمونیستی می باشد.
و حال آواکیان می گوید که منظور وی« جدایی جنبش کمونیستی از پرولتاریا یا از ماتریالیسم نیست». و بنابراین می خواهد به شنونده خود بباوراند که اگر وی معتقد است این طبقه نه پایگاه اصلی و نه ستوان فقرات انقلاب است، این نظر وی نه ضد طبقه کارگر است و نه ضد ماتریالیسم تاریخی، و بنابراین ضد مارکسیسم نیست. 
  سپس سفسطه ای دیگر می کند ومی گوید که «جنبش کمونیستی باید یک جنبش انقلابی باشد و نه یک جنبش کارگری»؛ و به این ترتیب تمامی آموزش مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم را تحریف می کند. در واقع این جنبش طبقه کارگر است که باید از یک جنبش صنفی- اقتصادی و تردیونیونی با کار آگاه گرانه کمونیست ها بیرون آمده و تبدیل به یک جنبش انقلابی کارگری -کمونیستی شود. در غیر این صورت، جنبش کمونیستی ای که جنبش انقلابی باشد و نتواند جنبش کارگری را با کار مداوم آگاه گرانه و سازمانده خود و اتخاذ سیاست های انقلابی، از جنبشی خود به خودی در آورد و به جنبش کارگری کمونیستی تبدیل کند، به چه درد می خورد. اگر جنبش کمونیستی  در این مسیر کوشش نکند که جنبش طبقه کارگر را با توجه به شرایط و اوضاع و احوال به جنبشی کمونیستی و در خدمت اهداف و آرمان های طبقه کارگر یعنی برقراری نظام کمونیستی تبدیل کند، خودش نیز نخواهد توانست انقلابی باقی بماند.
از سوی دیگر، جنبش کمونیستی بدون امتزاج با جنبش کارگری، در نفس خود و در بهترین حالت، جنبشی روشنفکرانه است. حزب کمونیست، بدون این که حزب طبقه کارگر و رهبر جنبش کارگری باشد، و یا سمت و سوی فعالیتش در این راه باشد، یا حزبی در خود و بی یال و دم و اشکم است و یا حزبی پرگو و وراج. چنین جنبشی و چنین حزبی حتی اگر چند کارگر به آن بپیوندند،  نمی تواند جای جنبش کارگری انقلابی و کمونیستی شده را بگیرد.
آواکیان ادامه می دهد:   
« این گرایش در تاریخ جنبش کمونیستی بین المللی گرایش قدرتمندی بود و همچنین خط کسانی مانند تروتسکیست ها و سوسیالیست های رفرمیست گوناگون بود که مخالف کمونیسم بودند اما به نام سوسیالیسم حرف زده اند.»
 اما شما جناب آواکیان و حضرت آواکیانیست، دو مسئله را درهم می کنید! گرایش تروتسکیست ها و سوسیال رفرمیست این بود که جنبش کارگری را در چارچوب تحرکات خود به خودی این جنبش و نهایتاً تردیونیونی و رفرمیستی محصور کنند. مارکس، انگلس، لنین با آنها مبارزه می کردند برای اینکه جنبش کارگری را به جنبشی کمونیستی تبدیل کنند.
 شما می گویید که چون جنبش کارگری محصور در مبارزات اقتصادی و تردیونیونی است، پس اصلا نه پایگاه اصلی  ونه ستوان فقرات انقلاب است و نه به درد می خورد که کمونیستی شود. بنابراین شما به ظاهر دارید علیه تروتسکیست ها و سوسیال رفرمیست ها موضع می گیرید، اما در واقع نظرات اساسی مارکسیسم- لنینیسم مائوئیسم را نفی می کنید. علیه  طبقه کارگر و بنیان نظریه ماتریالیسم تاریخی موضع می گیرد و آن را تخریب می کنید!  
«ما نیازمند یک جنبش انقلابی هستیم که هدفش دست یافتن به «چهار کلیت» است و نه جنبش کارگری با هدف دست یافتن به «مزد منصفانه در مقابل یک روز کار منصفانه». ما نیازمند جنبشی هستیم که هدفش مبارزه برای رهایی کامل و محو کلیه موانعی است که در مقابلِ رهایی تمام (و نه نیمی و نه بخشی) از بشریت قرار گرفته است.» 
 به این می گویند دغل بودن و شارلاتان بازی آوردن! از بحث اصولی و منطقی طفره رفتن و پشت مارکس و انگلس و لنین پنهان شدن برای رد نظرات اساسی آنها. و این رویزیونیست و نوچه هایش در ایران مدام غرغره  کرده و می کنند که وی تنها «اشتباهاتی» که در مارکسیسم غیر عمده بوده است، و برخی زمان ها عمده شده است، مورد نقد و بررسی قرار داده است! حال آنکه تمامی بنیان های انقلابی مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم را مورد حمله قرار داده اند. به راستی که در «سنتز نوین» اینان چیزی از مارکسیسم باقی نمانده است.(3)
 شرط این که هدف جنبش کارگری«مزد منصفانه درمقابل یک روز کار منصفانه» نباشد، شرط این که جنبش طبقه کارگر جنبشی باشد«که هدفش مبارزه برای رهایی کامل و محو کلیه موانعی» باشد«که در مقابلِ رهایی تمام (و نه نیمی و نه بخشی)(4)از بشریت قرار گرفته است» این نیست که حزب کمونیست، جنبش طبقه کارگر را به حال خود رها کند و بگوید که بین حزب  کمونیست و جنبش طبقه کارگر جدایی و شکاف عینی پدید آمده است و آن را تئوریزه کند.
نتیجه این ایراد و کمبود و نقص جنبش کارگری، این نیست که طبقه کارگر را نه پایگاه اصلی و نه ستون فقرات انقلاب به شمار آورد. برعکس، این است که با مبارزه با تفکر بورژوایی درون جنبش خود به خودی و نیز هر آن جریانی که در مقابل آن سر فرود می آورد، مبارزه کرده و آن را به جنبشی کمونیستی تبدیل کند.
 و باز دودوزه بازی در آوردن و حقه بازی کردن و یکی به نعل و یکی به میخ زدن:
«منظورم از “جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری”… آن نیست که ما نباید با مبارزات کارگران علیه کارفرمایان و برای بهبود شرایطشان همراه شویم. اما باید از موضع و نقطه نظر و اهداف کمونیستی با آن همراه شویم نه از موضع و اهداف و نقطه نظر تردیونیونی و ماندن در حصارهای جنبش کارگری که اساسا تعریفش دست یافتن به مزدی بهتر در قبال یک روز کار است. به همین علت لنین در چه باید کرد؟ تأکید کرد که کمونیست ها باید «تریبون مردم» باشند نه منشی  و دنباله روی مبارزات خودبه خودی کارگران و تمایلات لحظه ای توده ها. کمونیست ها باید مبارزات توده ها را به سمت اهداف استراتژیک انقلابی که برای رهایی شان ضروری است هدایت کنند.»
خب !این ها چه ربطی به آن اراجیف و مزخرفات درباره طبقه کارگر و «جدایی روز افزون جنبش کمونیستی از جنبش کارگری» دارد! این ها نشان نمی دهد که تغییر تازه ای در مناسبات حزب کمونیست و جنبش کارگری نسبت به آغاز جنبش کمونیستی به وقوع پیوسته باشد. نماندن در «حصارهای جنبش کارگری» نشان نمی دهد که طبقه کارگر و جنبش این طبقه، پایگاه انقلاب و ستون فقرات آن نباشد.  
و پس از مانورهایی گمراه کننده از زمره همین ها که در بالا آوردیم، و پشت لنین پنهان شدن سفسطه هایی دیگر سرهم می کند ومی گوید:
 «زیرا جنبش کارگری و جنبش کمونیستی یک چیز و مترادف هم نیستند. حزب کمونیست، حزب کارگران نیست و موجه و مُحق بودنش هم از تعداد کارگران درون حزب نتیجه نمی شود. حزب کمونیست، حزب کمونیست ها است و هدف انقلاب کمونیستی است که وجود آن را ضروری و تعریف می کند.»
حزب کمونیست، حزب کمونیست ها نیست، حزب طبقه کارگر و پیشروان آگاه و کمونیست شده وی است. حزب کمونیست های دارای روحیات انقلابی کارگری( پرولتریزه) شده و کارگران آگاه و کمونیست شده است. چنانچه حزب کمونیست حزب طبقه کارگر، یعنی نماینده سیاسی طبقه کارگر و مبارز پیشرو این طبقه نباشد، و بر چنین مبنایی نتواند پیشروترین افراد این طبقه را در خود جذب کند، حزب کمونیست هم نیست. حزب کمونیست که نتواند نقش خود را در تبدیل جنبش طبقه کارگر به جنبشی سیاسی و کمونیستی و برای هدف تغییر انقلابی جامعه ایفا کند، حزب مشتی روشنفکر است که اگر چنانچه  بخواهند ادا و اطوارهای آواکیان را در آورند، عاقبت شان همین است که با ردیف کردن مشتی چرند، مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم را نفی کنند.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم فرودین 1399
یادداشت ها
1-    عباراتی که از آواکیان نقل می شود از متنی است به نام«امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم یا انشعاب در پرولتاریا. جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری»(حقیقت، شماره ۶۳، خرداد ۱۳۹۲). بر خلاف نظر آواکیان، انشعاب در سوسیالیسم یا در درون احزاب کمونیست به جدایی جنبش کمونیستی و یا احزاب انقلابی که دوباره بازسازی شدند، از جنبش کارگری کشیده نشد و نشده است. کافی است نگاهی به  خود تجریه روسیه و جدایی بین حزب بلشویک و منشویک ها و یا احزاب دوباره شکل گرفته در مقابل احزاب سوسیال دمکرات در کشورهای امپریالیستی(مثلا حزب سوسیال دمکرات آلمان و پدید آمدن اسپارتاکیست ها به رهبری روزا لوکزامبورگ و لیبکنخت در همان زمانی که 50 سال از مباحث اقلیت اشرافیت کارگری در انگلستان می گذشت) بکنیم تا عمق چرندیاتی که آواکیان در مقاله اش سرهم می کند، بیشتر درک شود. رکود نسبی مبارزات کمونیستی در غرب و رشد احزاب رویزیونیست در این کشورها پس از جنگ جهانی دوم، اگر از مسائلی مانند شکست سوسیالیسم در شوروی و بعدها چین، دوره  رونق اقتصادی پس از جنگ جهانی دوم و نیز افت کلی جنبش کمونیستی در تمامی جهان سخن نرانیم، بیشتر ناشی از انتقال مرکز ثقل انقلاب کمونیستی به کشورهای زیر سلطه بوده است. نگاهی به وضعیت مبارزات در کشورهای امپریالیستی، نشانگر گرایش ها و روندهای متضاد در جنبش کارگری  و توده ای این کشورهاست.
2-    در این خصوص نگاه کنید به نوشته م- دامون با نام جنبش کمونیستی و مبارزات طبقاتی کارگران و همچنین پیوست به مقالاتی زیر نام جهش های تازه در جنبش دموکراتیک و ضد استبدادی و نیز کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب«چپ» هر دو نوشته از هرمز دامان. تلاش نگارنده بر این است که تنها به نکاتی اشاره کند که در این نوشته ها به آنها اشاره نشده است و یا کمتر اشاره شده است. برای نمونه  از بحث درباره کشورهای زیر سلطه و نیز نظرات مائو تسه تونگ پرهیز شده است، زیرا در نوشته م- دامون به گونه ای در خور به این مسائل پرداخته شده است. همچنین از بحث در باره اتحادیه های کارگری در کشورهای امپریالیستی؛ زیرا در همان فصل پنجم مارکسیسم و نقادی آن ... که درباره اتحادیه های کارگری است، به دیدگاه ه های ضد کارگری آواکیان پرداخته شده است.
3-     دیدگاه آواکیان در مورد طبقه کارگر، ظاهرا پیامد( و نه تنها پیامد بلکه آغاز کننده) برخی نظرات تئوریک اقتصادی- سیاسی این حضرات در مورد نیروی محرکه سرمایه داری است. این نظرات، شکل بروز تضاداساسی در تولید سرمایه داری یعنی تضاد بین اجتماعی شدن تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید را، در تضاد بین طبقه کارگر و سرمایه دار، و مبارزه طبقاتی بین این دو طبقه، کم اهمیت می کند و برخلاف نظرات مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست، منکر نقش مبارزه طبقاتی به عنوان نیروی محرکه پیشرفت در نظام سرمایه داری(و تاریخ؟) است و یا آن را بسیار کم اهمیت جلوه می دهد. اینان این مسئله را که  تضاد اساسی سرمایه داری در جامعه، در تضاد میان سازماندهی کار در مؤسسات جداگانه و آنارشی تولید در کل جامعه خود را نشان می دهد، این گونه تفسیر می کنندکه گویا نیروی «آنارشی» نیروی محرکه اساسی تولید سرمایه داری است و بنابراین رقابت بین سرمایه داران یا در حقیقت تضاد بین سرمایه داران، نیروی محرکه تکامل نیروهای مولد و پیشرفت این نظام تولیدی است. چنین دیدگاه هایی یا به بی اهمیت کردن مبارزات طبقه کارگر و توده ها و یا به نفی مطلق آنها می انجامد.
4-    آواکیان از همین حالا حسابی به فکر سرمایه داران است تا مبادا از قلم بیفتند. باید بورژواهای آمریکایی قول بدهند که هوای او را داشته باشند!؟