۱۳۹۹ فروردین ۱۳, چهارشنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(21) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا



آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(21)
بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا
مارکس و کمون- ادامه
در بخش پیش، این عبارت را از هال دریپر آوردیم:«کمون دولتی کارگری بود با عمری بسیار کوتاه و طبیعتاً با همه نوع محدویت و نارسائی». اینجا مهم است بدانیم که این «محدودیت ها و نارسایی ها»( حالا می گذریم از این که منظور هال دریپر از «محدودیت و نارسایی ها» چیست؟) تا آنجا که مارکس و انگلس به آنها اشاره کرده اند، کدام ها بوده اند و ارتباط آنها با مسئله مورد بررسی ما چیست.
این هاست بخشی از مهم ترین محدودیت هاو نارسایی یا در حقیقت ضعف ها و اشتباهات اساسی کمون:
 سرکوب نکردن مرتجعین و نشان دادن« بزرگواری» و «گذشت» نسبت به ضد انقلاب
در جنگ داخلی در فرانسه مارکس می نویسد:
«مردان نظم» مرتجعان پاریس، از پیروزی 18 مارس به خود لرزیدند. این پیروزی، از نظر آنان، نشانه کیفر عدالت مردمی بود که از راه می رسید. شبح قربانیانی که، از ایام ژوئن 1848 تا 22 ژانویه 1871، به دست آنان به قتل رسیده بودند در برابر چشمان شان قد علم می کرد. وحشتی که، از این رهگذر، بر آنان دست یافت یگانه تنبیه شان بود.[در عمل] حتی استوارها و سرپاسبان ها، به جای آنکه خلع سلاح شده، چنانکه سزاواراشان بود بازداشت شوند، روز روشن با استفاده از دروازه های باز پاریس راهی مکان امن ورسای گردیدند. «مردان نظم» نیز به همچنین. نه تنها کسی دستی به روی شان بلند نکرد بلکه پررویی شان آن قدر بود که دور هم جمع شدند و چند محل از استحکامات مرکز پاریس را به تصرف خود در آوردند. این عطوفتی که کمیته مرکزی از خود نشان داد، این بزرگواری کارگران مسلح پاریسی، که به هیچ وجه با عادت های «حزب نظم» نمی خواند، آن چنان عجیب می نمود که از سوی آنان به عنوان نشانه ای از ضعف تلقی شد.»( ترجمه باقر پرهام، ص 98 و 99، تأکیدها در این متن ودر متن های پیش رو از ماست)
و پس از بیان داستان واقعی « تظاهرات مسالمت آمیز» ارتجاع پاریس در تاریخ 22 مارس می گوید:
 « کمیته مرکزی 1871 به حدی نسبت به [جنایات] قهرمانان آن«تظاهرات مسالمت آمیز» کذایی گذشت و بی اعتنایی نشان داد که هنوز دو روز از آن ماجرا نگذشته آن افراد دوباره زیر فرمان دریادار سه سه جمع شدند تا این دفعه به تظاهراتی مسلحانه بپردازند، همان تظاهراتی که سرانجام اش به فرار مشعشعانه به سمت ورسای ختم شد.»( ص 101- 100)
حمله نکردن به ورسای محل تجمع مرتجعین
این هم یکی از اساسی ترین و مشهورترین انتقادات مارکس به یکی از اشتباهات استراتژیک کمون که از کاربرد دیکتاتوری و سلاح از سوی کمون آنجا که زندگی حکومت طبقه کارگر در خطر است و به شدت به آن نیاز دارد، خودداری کرد:
« کمیته مرکزی[ گارد ملی]، از بس از تن در دادن به جنگ داخلی، که تی یر با صدور دستور حمله های شبانه اش در مونمارتر آغازش کرده بود، می ترسید، این بار با ایستادن سر جای خود، به جای آنکه دنبال فراری ها- که آن زمان کاملا بی دفاع بودند- به ورسای ( محل تجمع ارتجاع فرانسه) حمله ور شود و بدین سان به توطئه های تی یر و دهاتی های مجلس هواداراش یک بار برای همیشه پایان دهد، اشتباه سرنوشت سازی مرتکب شد. کمیته مرکزی به جای این کار دوباره به حزب نظم فرصت داد که روز 26 مارس، که انتخابات کمون بود، از نیروهایش در سر صندوق های رأی گیری استفاده کند. در همین روز بود که اعضاء حزب نظم، در شهرداری های پاریس، با فاتحان جوانمرد خود تعارف های شیرینی رد و بدل می کردند در حالی که در درون خود می غریدند که در روز موعوود چه گونه ریشه شان را بر خواهند کند.» (همانجا، ص 101)
نیاز به شمشیر در کف انقلاب
«زمانی که سازمان کمونی در سطح کشوری بطور قطع مستقر گردد، هنوز این امکان باقی میماند که قیام های پراکنده بردهداران، آن را با شرایط سختی مواجه گردانند. این شرایط سبب خواهد شد که کارِ پیشرفت آرام دچار وقفه گردد، ولی با قرار دادن شمشیر در کف انقلاب اجتماعی، جنبش را تسریع خواهد کرد.»( خصلت کمون، از پیش نویس اول جنگ داخلی در فرانسه، برگردان فرهاد نیکو، نسخه اینترنتی)
جنگ داخلی غیر قابل اجتناب است
«  به نظر می رسد که پاریسی ها مغلوب شده اند. تقصیر خودشان است اما تقصیری که عملا از خوش نیتی آنها ناشی می شود. کمیته مرکزی [گارد ملی] و بعداً  کمون به تیرس- این فسقلی بد نهاد- فرصت دادند که نیروی خصم را متمرکز سازد. زیرا: 1- آنها به نحوی ابلهانه مایل نبودند جنگ داخلی را شروع کنند. مثل این که تیرس با تلاش خود برای خلع سلاح پاریس آن را آغاز نکرده بود. مثل این که مجلس ملی – که فقط برای آن فراخوانده شده بود که درباره جنگ با پروسی ها تصمیم بگیرد- فورا به جمهوری اعلان جنگ نداده بود! 2- به خاطر آن که نسبت غصب قهر آمیز به آنها داده نشود، لحظات گرانبهایی را تلف کردند( بایستی بعد از به زانو در آوردن ارتجاعیون در پاریس، بلافاصله به سوی ورسای پیشروی می کردند)با انتخابات کمون و سازماندهی آن و غیره موجب اتلاف وقت شدند.»( نامه مارکس به ویلهلم لیبکنشت، لندن 6 آوریل1871، منتخب مارکس، انگلس، لنین درباره کمون پاریس، ترجمه بی نام، تأکید از مارکس است)
 و باز
« آنها اگر شکست بخورند تقصیر هیچ چیز دیگری جز« خوش قلبی» خودشان نیست. بعد از آنکه ونیوی و بعداً بخش بخش ارتجاعی گارد ملی پاریس میدان را خالی کردند، انها می بایستی بلافاصله به سوی ورسا پیشروی می کردند. لحظه مهم و حساسی به خاطر وجدان معذب به هدر رفت. آنها نمی خواستند جنگ داخلی را شروع کنند، مثل این که تیرس – این فسقلی بد نهاد- با تلاش خود برای خلع سلاح پاریس آنرا قبلا شروع نکرده بود! و اما اشتباه دوم آنها: کمیته مرکزی [گارد ملی] خیلی زود قدرت را تحویل داد تا میدان را برای کمون باز گذارد و باز هم از روی عذاب وجدان« شرافتمندانه»!» ( همانجا، نامه به لودویگ کوگلمان، لندن 12 آوریل 1871، تاکید از مارکس است)
انتقام بورژوازی از دست یازیدن طبقه کارگر به قدرت سیاسی
برای بورژوازی این که طبقه کارگر چگونه نسبت به وی رفتار نماید، دارای کمترین درجه اهمیت است.  درحالی که«از 18 مارس تا لحظه ورود سپاهیان ورسای به پاریس، انقلاب پرولتری به قدری از دست یازیدن به اعمال خشونت آمیز مرسوم در انقلاب ها، و از آن بالاتر در ضد- انقلاب های « طبقات بالا» پرهیز کرد که رقبایش هیچ حرف و حدیثی برای گفتن و ابراز خشم خود نیافتند.»(مارکس، جنگ داخلی در فرانسه، ص95)، بورژوازی مرتجع چنان کشتار و حمام خونی در پاریس به راه انداخت که تا آن زمان مانندش در تاریخ دیده نشده بود.   
 نظر انگلس در مورد ضعف کمون در کاربرد اتوریته طبقه کارگر
انگلس نیز به درهم شکستن قدرت دولتی به وسیله طبقه کارگر پاریس یعنی ویژگی ای که کمون را تبدیل به دیکتاتوری پرولتاریا می کرد، اشاره می کند:
« این طرز درهم شکستن[پایه های] قدرت دولتی به نحوی که تا آن زمان مرسوم بود و نشاندن قدرتی جدید، قدرتی به راستی دموکراتیک، به جای آن موضوعی است که در بخش سوم جنگ داخلی در فرانسه، به تفضیل شرح داده شده است.»( همان، ص 46)
اما وی نیز همانند مارکس ضعف ها و اشتباهات کمون را بر می شمارد. خصال مشترک این ضعف ها و اشتباهات در عدم کاربرد دیکتاتوری پرولتاریا به قدر نیاز و برای بقای حکومت طبقه کارگر است:
« مهم ترین مطلبی که درک آن دشوار به نظر می رسد رعایت توأم با تقدسی است که اعضاء کمون برای بانک فرانسه قائل شدند و در مقابل درهای آن متوقف گردیده، دست به اقدامی نزدند. این کار البته یک خطای سیاسی سنگینی هم بود. اگر بانک به دست مبارزان کمون می افتاد آن قدر مهم بود که به بیشتر از ده هزار گروگان در دست شان می ارزید. معنای این کار آن بود که تمامی بورژوازی فرانسه یک پارچه روی حکومت ورسای برای عقد قرارداد صلح با کمون فشار بیاورد.» ( جنگ داخلی در فرانسه، ص40-41، تأکید از ماست)
« ... تا وقتی ورسای ناتوان بود، باید عملی بر ضد آن صورت می گرفت ولی این فرصت به هدر رفت و اکنون چنین به نظر می رسد که گویا ورسای تفوق حاصل کرده و پاریسی ها را به عقب می راند.»( سخنرانی انگلس درباره کمون پاریس، 11 آوریل 1971، منتخب مارکس، انگلس، لنین درباره کمون پاریس)
«... من چیزی اتوریته ای تر از یک انقلاب سراغ ندارم و وقتی اراده ی خود را به وسیله بمب ها و گلوله های تفنگ به دیگران می قبولاند- مثل هر انقلاب- در این صورت به نظر من اتوریته به کار برده می شود. کمبود اتوریته و مرکزیت بود که منجر به نابودی کمون شد...»( نامه انگلس به کارلو ترزاگی در تورین، 14 ژانویه 1872، طرح دوم، منتخب آثار مارکس، انگلس، لنین، درباره کمون پاریس)
 لنین درباره کمون پاریس
 لنین نیز به همین نکاتی که از جانب مارکس در مورد اشتباهات کمون شد، صحه می گذارد:
«اما دو اشتباه ثمرات پيروزی شکوهمند را نابود کردند. پرولتاريا در نيمه ‌راه متوقف شد: به جای اقدام به« مصادره مصادره کنندگان» [سلب مالکیت از سلب کنندگان]، به خود اجازه داد با رؤياهای برقراری يک عدالت برتر در کشوری که با يک وظيفه ملی مشترک متحده شده بود به بيراهه برود؛ به عنوان مثال، مؤسساتی مانند بانک‌ها مصادره نشدند، و تئوری‌های پرودونيستی در بارۀ يک «مبادله عادلانه» و غيره، هنوز در ميان سوسياليست‌ها رايج بود. دومين اشتباه بزرگواری بيش از حد از طرف پرولتاريا بود: به جای نابود کردن دشمنانش درصدد برآمد تأثير اخلاقی بر آن‌ها بگذارد؛ پرولتاريا به اهميت عمليات نظامی مستقيم در جنگ داخلی کم بها داد، و به جای شروع يک تهاجم قاطعانه عليه ورسای که می‌توانست پيروزی آن را در پاريس تأمين کند، تأخير نمود و به دولت ورسای زمان داد تا نيروهای سياه خود را گرد آورده و هفته غرق به خون ماه مه را تدارک ببيند.»( لنین، درس های کمون)
و
«با خبر از درس‌های کمون، [پرولتاريای روسيه] می‌دانست که پرولتاريا نبايد شيوه‌های مسالمت‌آميز مبارزه را ناديده بگيرد- آن‌ها به منافع معمولی، روزمرۀ آن خدمت می‌کنند، آن‌ها در دوره‌های تدارک انقلاب ضروری اند- اما پرولتاريا هرگز نبايد فراموش کند که در شرايط مشخصی مبارزه طبقاتی شکل درگيری مسلحانه و جنگ داخلی به خود می‌گيرد؛ اين‌ها زمان‌هايی است که منافع پرولتاريا نابودی بی‌رحمانه دشمنان آن را در برخوردهای مسلحانه علنی می‌طلبد. اين اول بار توسط پرولتاريای فرانسه در کمون به نمايش گذاشته شد و پرولتاريای روسيه به طور درخشان در قيام دسامبر تأييد نمود.»( همانجا)
بدون تردید مسئولیت این اشتباهات حیاتی و مرگبار به عهده رهبری کمون است. از دیدگاه انگلس مسئولیت کردارهای اقتصادی کمون به عهده پرودونیست هاست،«هم چنانکه مسئولیت کردارهای سیاسی و اشتباهات سیاسی اش از آن هواداران بلانکی  است.»( همان، ص 41) و بنابراین همچنان که در بخش پیشین اشاره کردیم چه جایی بهتر از کمون برای جدال با  بلانکیست ها درباره دیکتاتوری پرولتاریا!
شرایطی که دیکتاتوری پرولتاریا را برای یک دوره تاریخی ضروری می سازد
 واینهاست آن نکاتی که مارکس برای نیاز طبقه کارگر به دیکتاتوری پرولتاریا بر می شمارد، نکاتی که  کوچکترین ربطی به مجادله با بلانکیست ها ندارد:
«طبقه کارگر مي داند که بايد از مراحل مختلف مبارزه طبقاتی عبور کند. او مي داند که تفوق شرايط کار آزاد و اشتراکی بر شرايط بردگی کار نياز به زمان دارد. اين طبقه واقف است که (تحول اقتصادی)نه تنها در گرو تحول در توزيع است، بلکه همچنين مستلزم يک سازمان جديد توليد هم هست؛ يا به عبارت ديگر، [اين تحول مستلزم] رها ساختن اَشکال اجتماعی توليد در کار سازمان يافته کنونی (منبعث از صنعت کنونی) از قيد و بند بردگی و از خصلت طبقاتی کنونی آنها، و نيز هماهنگ نمودن آنها در سطوح کشوری و بينالمللی است. کارگران مي دانند که اين کار نوسازی بارها بخاطر مقاومت منافع انحصارطلبانه و خودخواهیهای طبقاتی ترمز خواهد شد و از آن ممانعت بعمل خواهد آمد. آنها مي دانند که “عملکرد خودبه خودی قوانين طبيعی سرمايه و مالکيت ارضی” تنها طی يک پروسه تکامل شرايط نوين جای خود را به “عملکرد خودبه خودی قوانين کار آزاد و اشتراکی” خواهد داد؛ درست همان طوری که “عملکرد خودبه خودی قوانين اقتصادی بردهداری” جای خود را به عملکرد خودبه خودی قوانين اقتصادی سرواژ” داد. اما کارگران در عين حال واقف هستند که از طريق شکل کمونی سازماندهی سياسی مي توان در اين راه گام های بزرگی برداشت، و مي دانند که زمان آن فرارسيده است که اين جنبش را برای خود و بشريت آغاز کنند.»( خصلت کمون، جنگ داخلی در فرانسه، پیش نویس اول، تأکیدها از ماست)
حال بد نیست به هال دریپر باز گردیم که طبق معمول دنبال راست و ریس کردن نظرات انقلابی مارکس و انگلس با نظرات تروتسکیستی – لیبرالی خودش است.  
وی می نویسد:
«روشن است که از نظر مارکس‏، کمون به هیچ اقدام "دیکتاتورمنشانه ای" - اگر معنای امروزی این کلمه مد نظر باشد- متوسل نشد.»(مارکس درباره دیکتاتوری پرولتاریا، پیشین، ص14)
 بنابراین لابد به معنای «آن روزی» آن، دیکتاتوری ای در کار بوده است و همین جور خشک و خالی «حکومت طبقه کارگر» نبوده است!
البته کمون نه به اقدامات «دیکتاتور منشانه»(عبارت مسخره دریپر) بلکه به دیکتاتوری واقعی( به معنای آن روزی که «امروز» هم معتبر است و البته نه به معنای «استبداد فردی» که هال دریپر دیکتاتوری را به آن محدود می کند) متوسل شد. چه چیز بیشتر از این دیکتاتوری که کل دستگاه سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی طبقه حاکمه ی بورژوازی را درهم شکست و نخستین کمون طبقه کارگر را در تاریخ برپا کرد.
 اما از مباحثی که ما از مارکس و انگلس و لنین در بالا آوریم، این نیز روشن است که به معنای آن روزی که امروز هم معتبر است- این دیکتاتوری را به قدر کفایت به کار نبرد و آنجا که باید به شدت هر چه تمام تر از آن بهره می گرفت ؛ «عطوفت » و«گذشت» نشان داد. 
دریپرادامه می دهد:
«  از آن جا که کمون پاریس‏ آشکارا هیچ نشانی از "دیکتاتوری" به معنای مدرن آن ندارد همواره برای کسانی که "دیکتاتوری پرولتاریای " مارکس‏ را نه صرفاً دولت کارگری بلکه به معنای اخص‏ "دیکتاتوری" می فهمند، مایه دردسر بوده است. این حقیقت که مارکس‏ (و نه فقط انگلس) بدون دغدغه ای خاطر کمون را "دیکتاتوری پرولتاریا" می نامد بهتر از صدها کتاب تزهای بنیادی ما را به اثبات می رساند. »( ص 15)
برعکس، این تنها برای هال دریپر و تروتسکیست مانند اوست که اثبات این که کمون پاریس دیکتاتوری پرولتاریا نبوده «مایه دردسر»است و برای همین هم بود که وی نه تنها  کاری به کار عبارات مارکس در مورد خرد کردن« ماشین سرکوب بورژوازی» نداشت، بلکه همچون وحشت زده ها، از کوچک ترین مکثی روی آن «محدودیت و نارسایی های» های که مارکس، انگلس و لنین برای کمون بر شمردند، طفره رفت. 
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه نخست فروردین
1399


۱۳۹۹ فروردین ۹, شنبه

نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (6)




نگاهی به نقد آواکیانیستی از ترتسکیست های حکمتی (6)

«جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری»
در بخش گذشته دیدیم که آواکیانیست ما در حالی که به «انحراف اکونومیستی »حکمت و کمونیسم کارگری اش می پردازد، این میان فرصت را «غنیمت» شمرده و تیرهای بی خاصیت خود را به سوی مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و آموزش های اساسی آن شلیک می کند، چندان که به جای نقد اکونومیسم حکمت، به نفی اندیشه های اساسی مارکسیسم می پردازد. این رویه ای است که زیر نام«جدایی جنبش کمونیستی و جنبش کارگری» در ادامه همان مقاله، دنبال می شود.  
آواکیانیست می نویسد:
«یک اشکال جدی دیگر خط حکمت و تمامی شعبه های منشعب از آن یکی دانستن جنبش کمونیستی و جنبش کارگری است. به باور او «حزبى که ما امروز تشکیل می دهیم… در سنت مبارزه کارگرى براى برابرى اقتصادى که مداوما در متن جامعه سرمایه دارى جریان داشته است، تشکیل میشود و قدرت و نیروى خود را اینجا جستجو می کند...»(آناتومی بورژوا- دموکراسی چپ ایران، بخش پنجم، آتش 98، ص 5)
این  ظاهراً انتقادی است از دیدگاه« یکی دانستن جنبش کمونیستی و جنبش کارگری» که از نظر نویسنده یکی از اشکال انحرافات اکونومیستی حکمت و دارودسته اش است. این انحراف اکونومیستی بر این است که جنبش کمونیستی و یا سیاست حزب کمونیست مساوی با جنبش خود به خودی اقتصادی و تردیونیونی طبقه کارگر و یکی با آن است. نتیجه انتقاد از این انحراف، چندان فرقی با آنچه در بخش پیش آوردیم، و لنین مداوما در مورد آن در چه باید کرد صحبت می کند، ندارد.
از دیدگاه مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم جنبش کمونیستی و جنبش کارگری یک وحدت اضداد را تشکیل می دهند. این دو با یکدیگر هم وحدت دارند و هم تضاد. جنبش کمونیستی و عالی ترین شکل آن یعنی حزب کمونیست طبقه کارگر، بخش آگاه و پیشرو طبقه کارگر است که وظیفه رهبری این طبقه را به عهده دارد. وظیفه جنبش کمونیستی یا حزب کمونیست، آگاهی بخشیدن، سازماندهی کردن و هدایت مبارزات طبقه کارگر برای سرنگونی طبقات ارتجاعی و نظام حاکم و برقراری نظام سوسیالیستی و کمونیستی است. حزب کمونیست باید جنبش طبقه کارگر را به جنبشی کمونیستی تبدیل کند، نه اینکه خود به جزیی از جنبش صنفی و تردیونیونی طبقه کارگر تبدیل شود.   
چنانچه نیرویی خود را چپ بنامد و تنها از وحدت این دو و یا تنها از تضاد بین این دو سخن بگوید، در هر دو حال حکمی نادرست داده است. ضمن این که این مسئله به نوبه خود بسیار مهم است که بدانیم که منظور یک نیروی چپ از وحدت و تضاد، وحدت در چه مواردی و تضاد در چه مواردی است. در این موارد دو گرایش راست و «چپ» وجود دارد. و البته گاه در زیر «چپ» ترین شعارها، راست ترین اندیشه ها پنهان می شود.
 یک نیروی اپورتونیست و رویزیونیست عموما با وجوه عقب مانده جنبش طبقه کارگر و یا صرفا با مبارزات اقتصادی و تردیونیونی این طبقه وحدت دارد و با هر گامی که جنبش این طبقه بیرون از این حدود بردارد و با نظام موجود به مبارزه بر خیزد، زیر نام « زیاده روی» در تضاد قرار گرفته و با آن به مبارزه بر می خیزد.
 یک حزب کمونیست مبارز و جنگنده در حالی که با وجوه اقتصادی مبارزه طبقه کارگر و مبارزات سیاسی غیر کمونیستی طبقه کارگر همبستگی دارد، اما به آنها بسنده نمی کند و تلاش می کند با مبارزه با وجوه عقب مانده و یا بورژوایی جنبش طبقه کارگر که این جنبش را در چارچوب نظام موجود نگاه می دارد، به مبارزه بر خیزد. در ضمن این نیرو هر گاه طبقه کارگر به گونه ای خودبه خودی به تعرضات انقلابی علیه نظام موجود دست زند، با آن همبسته بوده و در عین حال تلاش می کند که چنین جنبش هایی را به یک مبارزه کمونیستی انقلابی و در جهت اهداف عالی ارتقاء و سازمان دهد.   
از سوی دیگر، محتوی وحدت و تضاد بین بخش پیشرو طبقه کارگر و جنبش کارگری مداوما و بسته به شرایط گوناگون مبارزه طبقاتی، متغیر است. امروز در این مسئله، وحدت و یا تضاد وجود دارد و فردا در مسئله ای دیگر.
 در عین حال این مسئله حائز اهمیت است که در امر تضاد بین این دو، آیا یک نیروی انقلابی همواره حقیقت را به سمت نیروی کمونیستی می داند و یا بسته به تجزیه و تحلیل مشخص از شرایط مشخص، این امر را که در مسئله مورد اختلاف، حق با کدام یک از این دو سر، یعنی جنبش کمونیستی و یا جنبش کارگری است، تعیین می کند.
حال ببینیم آواکیانیست ما که می خواهد ثابت کند جنبش کمونیستی از جنبش کارگری جداست، این امر را چگونه و با چه مضمونی انجام می دهد. نخست آواکیانیست  به نظر لنین اشاره می کند: 
«لنین در دسامبر ۱۹۱۶ در مقاله ای به نام «امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم» نشان داد که سرمایه داری امپریالیستی از قِبَل فوق استثمار کشورهای جنوب (جهان سوم) به کارگران «کشور خود» سطحی از رفاه اقتصادی و اجتماعی را می دهد که باعث شکل گیری یک قشر اشرافیت کارگری می شود که منافع اساسی اش در رشد و توسعه سرمایه داری امپریالیستی است.»(همانجا)
در اینکه لنین در مقالاتی همچون امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم و نیز تمامی نوشته هایی که در مورد ریشه ی اقتصادی و اجتماعی اپورتونیسم و رویزیونیسم در احزاب موجود در کشورهای امپریالیست غربی نگاشت، بر وجود قشراشرافیت کارگر به مثابه پایگاه اجتماعی اپورتونیسم صحه گذاشت، تردیدی نیست.
اما در اینجا و در تشریح نظر لنین دو مسئله درهم می شود:
 مسئله نخست نظر لنین است در این مورد که سرمایه داری امپریالیستی از طریق دریافت مافوق سود از کشورهای زیر سلطه و دادن بخشی از آن-  بسته به شرایط، گاه ناچیز و گاه چشمگیر- به اقلیتی از طبقه کارگر در کشورهای امپریالیستی، یک قشر، قشربالایی طبقه کارگر را به قشری بورژوا زده و یا بنا به عبارت مشهور، اشرافیت کارگری تبدیل می کند. قشری که بخش مهمی از رهبری اتحادیه های کارگری را در دست خود متمرکز کرده و از احزاب بورژوایی پیروی می کند و تلاش می کند که جنبش کارگری را به آلت دست بورژوازی تبدیل کند. این قشر بنا به گفته لنین تنها می تواند در برخی از شرایط و عموما در ثروتمندترین کشورهای امپریالیستی که دارای شرایط اقتصادی خوب و موقعیت برتر در اقتصاد جهانی و گرفتن سهم از کشورهای زیر سلطه هستند، به وجود آید.
 نکته دوم در مورد عبارت:« به کارگران کشور خود سطحی از رفاه اقتصادی و اجتماعی را می دهد» می باشد. از این عبارت چنین برمی آید که گویا نه تنها اقلیتی از طبقه کارگر یا همان اشرافیت کارگری، بلکه کل طبقه کارگر «مرفه» شده، و کم از آن قشر اشرافیت کارگری نداشته باشد.
این مسئله که سطحی از رفاه در کل طبقه کارگر- نسبت به وضع کارگران در کشورهای زیر سلطه- در کشورهای امپریالیستی ایجاد می گردد، با این مسئله که قشری به نام اشرافیت کارگری ایجاد می شود، دو مسئله متفاوت است. اولی ناشی از ارزش نیروی کار در این کشورها است که محصولی تاریخی است و از شرایط کلی اقتصادی و سیاسی - فرهنگی و نیز مبارزات طبقه کارگر در این کشورها سرچشمه می گیرد.(1) بر این مبنا، تفاوت بین سطح درآمد طبقه کارگر در کشورهای اروپایی و کشورهای زیر سلطه، حتا زمانی که سرمایه داری به مرحله امپریالیسم نرسیده بود، وجود داشت و هم اکنون نیز در خود اروپا و بین کشورهای اروپایی، با درجات متفاوت پیشرفت صنعتی و موقعیت اقتصادی جهانی، وجود دارد.
می دانیم که ارزش نیروی کار نیز ثابت نیست و بالا و پایین رفته و موجب نوسان وضع طبقه کارگر بین رفاه و فقر می شود. رفاه نسبی طبقه کارگر که به ویژه در دوران رونق وجود دارد، موجب به تعویق افتادن شرایط انقلاب در این کشورها می شود. با این همه،  در همان نیمه نخست قرن بیستم، در بسیاری از کشورهای امپریالیستی درجه یک از جمله آلمان، فرانسه و آمریکا، جنبش های کارگری نیرومندی به وجود آمد که در نتیجه بحران های اقتصادی و سقوط وضع زندگی طبقه کارگر و فقر نسبی و مطلق این طبقه بود (برای نمونه به مبارزه طبقه کارگر در آلمان در دهه بیست و سی و نیز  بحران 1932- 1929 آمریکا توجه کنیم).
پس از بیان عبارات لنین آواکیانیست خود نتیجه می گیرد که:
« به این ترتیب، اولین بار میان جنبش کارگری و جنبش کمونیستی شکاف عینی ایجاد می شود که لنین به طور تئوریک نیز نشان داد.»
 آنچه لنین به طور تئوریک انجام داد، تحلیل اقتصادی- سیاسی امپریالیسم و نشان دادن پایگاه اجتماعی اپورتونیسم و رویزیونیسم در کشورهای امپریالیستی بود. اما لنین نگفت که اولا تمامی طبقه کارگر پایگاه اجتماعی اپورتونیسم و رویزیونیسم است، و دوما، حال که امپریالیسم بخشی از مافوق سود خود را به دهان لایه ای از کارگران می ریزد، پس بین احزاب کمونیست و کل طبقه کارگر یا بین طبقه کارگر و جنبش کمونیستی «شکاف عینی» ایجاد شده است. برعکس، لنین در همه کشورهایی که احزاب سوسیال دمکرات و یا سوسیالیست، رویزیونیست شده بودند، در جهت بنیان گزاری احزاب نوین کمونیستی تلاش کرد و انترناسیونال سوم را پدید آورد. احزاب این انترناسیونال تماما بسته به شرایط آن کشورها و درجه نوپایی آنها، با طبقه کارگر در پیوند بوده و گمان نمی کنیم که «شکاف عینی» بین خود و جنبش کارگری مشاهده کرده باشند.
اگر منظور از « شکاف عینی» این است که  بین حزب کمونیستی که واقعا نماینده طبقه کارگر باشد، با لایه بالایی و مرفه طبقه کارگر شکافی به وجود آمده و این جنبش با آن ها در تضاد قرار گرفته و نه تنها به دنبال این قشر کارگران بورژوا شده و منافع آن ها نمی افتد، بلکه با آن ها و نمایندگان سیاسی آن ها که اپورتونیست ها، رویزیونیست ها، سوسیال شوینیست ها، سوسیال امپریالیست ها و کلا احزاب کارگری بورژوایی هستند، در گیر نبردی سخت می شود، این کاملا درست است.
 اما اگر منظور این است که لنین از استنتاجات خود از مافوق سود امپریالیسم و به وجود آمدن اقلیت اشرافیت کارگری، این نتیجه را گرفت که بین احزاب کمونیست به عنوان یک کل و جنبش کارگری «شکافی عینی» ایجاد می شود، بدان سان که مثلا احزاب کمونیست در تضاد مطلق با تمامی جنبش کارگری قرار گرفته و دیگر این احزاب نه تنها نماینده طبقه کارگر نیستند، بلکه به واسطه این« شکاف عینی» به طور استراتژیک در مقابل آن قرار گرفته و در نتیجه، این جنبش کارگری اشرافی شده و به بورژوازی پیوسته، یکی از آماج های حمله آنها است( و یا حداقل نسبت به آن بی تفاوت می شوند)، خیر لنین چنین نتایج ارتجاعی ای را که آواکیانیست( به پیروی از آواکیان) می خواهد بگیرد- در واقع از خودش در می آورد- نگرفت.(2)
ادامه دارد.
هرمزدامان
نیمه نخست فروردین 99

1-     کافی است که حداقل یا متوسط دستمزد یک کارگر را نسبت به قیمت وسائل معیشت در این کشورها در نظر گرفت تا درجه آن را مشخص کرد. مطالعه ای ابتدایی در مورد برخی از این کشورها نشان می دهد که لایه مرفه یا اشرافیت کارگری، اقلیتی از طبقه کارگر است و بخش بزرگ این طبقه حتا در این کشورها، در وضع متوسط یا فقیر به سر می برند. وسائل خورد و خوراک گران است و اغلب لایه های متوسط و فقیر طبقه کارگر باید اجناس مورد نیاز خود را از میان بی کیفیت ترین و گاه حتی آشغال ترین مواد خوراکی( گوشت، میوه، سبزیجات، شیرینی ها و غیره ) تهیه کنند. بخش مهمی از کارگران و کارمندان (حتا«سفید ها»)، پوشاک و لوازم خانه را از« استوکی» ها(اصطلاحی که در ایران هم به کار برده می شود و اینها فروشگاه هایی هستند که لوازم خانگی دِمده و پوشاک های از مد افتاده و دارای رنگ بندی و سایزهای ناقص را از کمپانی های تولید کننده می خرند و عرضه می کنند مانند« Marshalls» در آمریکا) و یا« تاناکوراها»( عرضه کننده لوازم خانگی و پوشاک دست دوم) که روز به روز به تعداشان افزوده می شود، تهیه می کنند. قیمت خانه و اجاره خانه بسیار بالاست و محلات کارگری و فقیر نشین از دور جار می زنند. اغلب برای ایجاد یک رفاه نسبی برای دو نفر، هر دو باید کار کنند.  کارها اغلب پاره وقت است. شدت کار بالا و استرس آن زیاد است. ترس از بیکاری همواره وجود دارد و...
2-    در مقاله مورد اشاره لنین، کوچک ترین اشاره ای به چیزهایی از قبیل« شکاف عینی»  و «جدایی جنبش کمونیستی از جنبش کارگری نشده است». در پیوست به همین مقاله، ما بندهایی از آن را می آوریم.

پیوست بخش 6
یادداشت ها از مقاله لنین به نام امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم
«پرولتر رومی از قِبل اجتماع زندگی می کرد. اجتماع نوین از قِبل پرولتاریای نوین زندگی می کند. مارکس به خصوص روی این اظهار نظر عمیق سیسموندی تأکید می کرد. امپریالیسم تا حدی اوضاع را تغییر می دهد. یک قشر فوقانی ممتاز پرولتاریا در کشورهای امپریالیستی، بخشاً از قِبل صدها میلیون نفر در ملت های غیرمتمدن زندگی می کند.»
« و این که به طور واقعی اپورتونیست ها یک بخش از خرده بورژوازی و یک قشر معین از طبقۀ کارگر هستند که به وسیله سود عظیم امپریالیست ها خریده شده­اند و به سگ نگهبان سرمایه داری و مفسدین جنبش کارگری بدل گردیده­اند.»
حقیقت این است که« که گروه های معینی از کارگران هم اکنون به اپورتونیسم و به بورژوازی امپریالیستی پناهنده شده­اند،...»
«پرولتاریا فرزند سرمایه داری است – سرمایه داری جهانی، و نه فقط سرمایه داری اروپایی یا سرمایه داری امپریالیستی. در یک مقیاس جهانی، پنجاه سال زودتر یا پنجاه سال دیرتر – با سنجش در مقیاس جهانی این نکتۀ کوچکی است – «پرولتاریا» حتماً متحد «خواهد شد»، و سوسیال دمکراسی انقلابی «ناگزیر» در درونش پیروز خواهد شد.»
«به اپورتونیست ها تملق می گویید، اپورتونیست هایی که با پرولتاریا به عنوان یک طبقه بیگانه بوده، خدمتگزاران، عاملین و وسیلۀ اعمال نفوذ بورژوازی اند و اگر جنبش کارگری خود را از دست اینان نجات ندهد، یک جنبش کارگری بورژوایی باقی خواهد ماند. با دفاع از «اتحاد» با اپورتونیست ها، با لژین ها و داویدها، پلخانف ها، چخنکلیس ها، پوترسف ها و غیره، شما به طورعینی از به بند کشیدن کارگران توسط بورژوازی امپریالیستی با کمک بهترین عاملین اش در جنبش کارگری دفاع می کنید پیروزی سوسیال دمکراسی انقلابی در سطح جهانی مطلقاً ناگزیر است، منتها این پیروزی بر ضد شما حرکت کرده و خواهد کرد، پیش رفته و خواهد رفت، پیروزی بر علیه شما خواهد بود.»
«این دو گرایش، حتی می توان گفت این دو حزب در جنبش کارگری امروزی که در سال های 16- 1914 بطور واضحی در سراسر جهان از یکدیگر جدا شدند، توسط انگلس و مارکس در انگلیس در طول ده ها سال تقریباً از سال های 1858 تا 1892 دنبال شده بودند
«این که این عقاید که توسط انگلس در طول ده ها سال تکرار شدند، همچنین توسط او در مطبوعات به صورت علنی اظهار شدند، از مقدمۀ او بر دومین چاپ «شرایط طبقۀ کارگر در انگلیس»، 1892 به اثبات می رسد.[7] در اینجا او از یک «اشرافیت در میان طبقۀ کارگر»، از یک «اقلیت ممتاز در میان کارگران»، در تضاد با «تودۀ وسیع مردم کارگر» صحبت می کند. «یک اقلیت کوچک، ممتاز، حفاظت شده» از میان طبقۀ کارگر به تنهایی از موقعیت ممتاز انگلیس در 68-1848 «بطور دائمی استفاده برد»، در حالیکه «بخش عظیمی از آنها حداکثر فقط یک بهبود موقتی را تجربه کردند» … «با فروریختن آن انحصار [صنایع انگلیس]، طبقۀ کارگر انگلیس آن موقعیت ممتاز را از دست خواهد داد …» اعضاء اتحادیه­های «جدید»، اتحادیه­های کارگران بی مهارت، «این امتیاز بزرگ را داشتند، که افکارشان بمثابۀ خاک دست نخورده بود، کاملا آزاد از قید میراث تعصبات بورژوائی «قابل احترام» که مغزهای «اتحادیه گرایان قدیمی» که موقعیت بهتر داشتند را از کار بازمی داشت» … «به اصطلاح نمایندگان کارگران» در انگیس کسانی هستند «که از واقعیت عضویت آنان در طبقۀ کارگر صرف نظر می گردد زیرا که آنها خودشان می خواهند کیفیت کارگری شان را در دریای لیبرالیسم شان غرق کنند» …
«استثمار تمام کشورهای دیگر توسط یک کشور ممتاز و از نظر مالی ثروتمند باقی است و شدیدتر شده است. تعداد انگشت شماری از کشورهای ثروتمند – اگر ما ثروت مستقل، واقعاً بزرگ و «مدرن» را در نظر داشته باشیم، فقط چهار تا از آنان موجودند: انگلیس، فرانسه، ایالات متحده و آلمان – انحصار را در ابعاد وسیعی رشد داده­اند، آنها مافوق سودهایی که به صدها، اگر نه به هزارها میلیون می رسد به دست می آورند، آنها «بر پشت» صدها و صدها میلیون مردم کشورهای دیگر «سوار» هستند و بین خودشان برای تقسیم غنایم به ویژه فربه و به ویژه سهل الوصول می جنگند.
این، در حقیقت، مضمون اقتصادی و سیاسی امپریالیسم است، که کائوتسکی بجای افشای تضادهای عمیق آن، آنرا پرده پوشی می کند.»
«بورژوازی یک قدرت «بزرگ» امپریالیستی می تواند از نظر اقتصادی قشر بالای کارگرهای «خود» را با مخارج حدود یک صد میلیون فرانک در سال رشوه دهد، زیرا که مافوق سودش به احتمال قوی حدوداً به هزار میلیون می رسد. و چگونگی تقسیم این رشوۀ کوچک بین وزراء کار، «نمایندگان کارگری» (تحلیل عالی انگلس را از این عبارت بخاطر داشته باشید)، اعضاء کارگر کمیته­های صنایع جنگی، مسئولین کارگری، کارگرانی که متعلق به اتحادیه­های کوچک حرفه­ای اند، کارمندان ادارات، غیره و غیره، مسئلۀ درجه دومی است.»
«در آن روزها رشوه دادن و فاسد کردن طبقۀ کارگر یک کشور برای ده ها سال امکان داشت. این امر اگر امروز غیرممکن نباشد، غیرمحتمل است. اما از طرف دیگر، هر یک از قدرت های «بزرگ» امپریالیستی قادر است به قشر کوچک تری (کوچک تر از انگلیس بین سال های 68-1848) از «اشرافیت کارگری» رشوه داده و می دهد.»
«سابقاً یک «حزب کارگری بورژوائی» اگر عبارت واقعاً ژرف انگلس را بکار بریم، می توانست تنها در یک کشور به وجود آید، زیرا آن کشور به تنهایی از انحصار بهره مند بود؛ لیکن از طرف دیگر، می توانست برای مدتی طولانی دوام بیاورد. امروزه یک «حزب کارگری بورژوائی» در تمام کشورهای امپریالیستی اجتناب ناپذیر و عادی می باشد؛ اما با توجه به مبارزۀ سختی که آنها به منظور تقسیم غنائم انجام می دهند، چنین حزبی محتمل نیست که بتواند برای مدتی طولانی در تعدادی از کشورها چیرگی داشته باشد. زیرا که تراست ها، الیگارشی مالی، قیمت های بالا، و غیره، در حالی که رشوه دهی به عدۀ قلیلی را در لایه­های فوقانی امکان پذیر می سازند، لیکن تودۀ پرولتاریا و نیمه پرولتاریا را تحت ستم، نابودی، خانمان براندازی و شکنجۀ روزافزون قرار می دهند.»
«از یک طرف، تمایل بورژوازی و اپورتونیست ها به تبدیل چند ملت بسیار غنی و ممتاز به انگل های «ابدی» بر بدن بقیۀ نوع بشر وجود دارد، تمایل به «لمیدن بر تخت افتخار» استعمار سیاهان، هندی ها و غیره، در بند نگاه داشتن آنها با کمک سلاح های نابود کنندۀ عالی که توسط میلیتاریسم مدرن تهیه شده­اند. از طرف دیگر، تمایل توده­ها، که بیشتر از سابق تحت ستم بوده و تمام فشار جنگ های امپریالیستی را متحمل می شوند، برای دور انداختن این یوغ و سرنگونی بورژوازی وجود دارد. تاریخ جنبش کارگری بدون شک در پرتو مبارزه میان این دو گرایش تکوین خواهد یافت.»
«انگلس مابین «حزب کارگری بورژوائی»، اتحادیه­های کارگری قدیم – اقلیت ممتاز – و «پایین ترین توده­ها»، [یعنی] اکثریت واقعی، تمایز قائل است، و به این دومی ها که با «حرمت بورژوائی» آلوده نشده­اند استیناف می جوید. اینست جوهر تاکتیک های مارکسیستی»( تمامی تأ کیدها از لنین است)

می بینیم که مارکس، انگلس و لنین از اقلیت ممتاز صحبت می کنند نه از کل طبقه کارگر.
این امر منجر به جدایی مارکسیست - لنینیست ها از اپورتونیست ها و رویزیونیست ها می شود و نه جدایی از بدنه و توده طبقه کارگر.
 تضاد شدید بین مارکس و انگلس با این جریان ها برای ده ها سال موجود بود.
این اپورتونیست ها هستند که نسبت به طبقه کارگر بیگانه هستند و نه مارکسیست ها. مارکسیست- لنینیست ها وظیفه خود را مبارزه در درون جنبش کارگری برای بیرون راندن اپورتونیست ها و رویزیونیست ها قرار می دهند، نه اینکه بگویند که چون اقلیتی از کارگران به وسیله بورژوازی امپریالیستی خریداری شده اند، پس بین جنبش ما و طبقه کارگر جدایی به وجود می آید و دیگر طبقه کارگر پایگاه اجتماعی مارکسیسم نیست.
تنها معدودی کشور ثروتمند که دارای انحصارهای با ابعاد وسیع هستند و برای مدتی که دارای وضع اقتصادی ویژه و جایگاه در میان قدرت های جهانی هستند، می توانند اقلیتی از طبقه کارگر را بخرند. این امر همیشگی و  دیر پا نیست و در افول این کشورها ضعیف می شود و یا از بین می رود.
 دو گرایش اساسی در کشورهای امپریالیستی، گرایش  بورژوازی و اپورتونیست ها به دفاع از وضع موجود و مبارزه توده های گسترده کارگر برای تغییر این وضع است.
 جوهر تاکتیک های مارکسیستی را در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی، اتکاء به توده های طبقه کارگر و  مبارزه با بورژوازی و رویزیونیست ها تشکیل می دهد.





۱۳۹۹ فروردین ۵, سه‌شنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(20) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا



 آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(20)

بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

 تجدید نظر دوم در 21 فروردین 99
مارکس و کمون
هال دریپر اکنون به سراغ «دوره دوم» استفاده از دیکتاتوری پرولتاریا می رود. وی در این خصوص می نویسد:
« در دو دهه قبل از کمون پاریس‏، مارکس‏ در هیچ موردی از "دیکتاتوری پرولتاریا" استفاده نکرده است. مانند همیشه، او برای تأکید به کسب قدرت سیاسی توسط طبقه کارگر به "حاکمیت پرولتاریا"، "تسخیر قدرت سیاسی"، "دولت کارگری" و اظهارات مشابه دیگر استناد می کرد. آیا این امر تصادفی بوده است؟ در پرتو تزهائی که در بالا اشاره کردیم این امر کاملاً قابل توضیح است. در طی این دو دهه که جنبش‏ چپ در رکود به سر می برد، فعالیت ها و اقدامات مارکس‏ هیچ نوع ارتباطی را با عناصر بلانکیست التزامی نمی کرد. و بنابراین پرداختن به دریافت آن ها از دیکتاتوری هم دیگر لزومی نداشت.»( مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا، پیشین، ص 14)
آنچه که ما می دانیم این است که در این دوره نه تنها جنبش چپ در رکود نسبی و موقتی به سر می برد، بلکه از آن مهم تر انقلابی به وقوع نپیوست. 
در مورد جنبش چپ باید بگوییم که برخلاف نظر هال دریپر، رکود نه برای دو دهه، بلکه برای مدتی تقریبا کمتر از ده سال طول کشید؛ زیرا در همین دوره و از سال های بحران اقتصادی 1857ما با  فعالیت ها و مبارزات تشکل های کارگری، و به ویژه از سال 1964 با فعالیت های متشکل متمرکز انترناسیونال اول روبروییم که خود در نتیجه اوج گیری جنبش کارگری تشکیل شد. ضمنا در همین دوره، مبارزات استقلال طلبانه ایتالیا، قیام آزادیخواهانه لهستان و نیز جنگ داخلی در آمریکا به وقوع پیوست که همه در ایجاد شور و علاقه در کارگران و نزدیک شدن کارگران پیشرو جریان های چپ به یکدیگر موثر بودند.
اما در مورد انقلابات کارگری باید گفت که پس از شکست نخستین دور انقلابات کارگری و دموکراتیک در اروپا، برای مدت تقریبا بیست سال از سال های 1852 تا کمون پاریس1870 اثری از انقلابات کارگری در اروپا نبود. در عوض آنچه بود- حداقل برای مدتی-  نتایج شکست انقلابات و توی سر و کله یکدیگر زدن مهاجران و جروبحث های بیهوده بود.(1)
 بنابراین، در این بیست سال گرچه جنبش کارگری و فعالیت جنبش چپ کمابیش موجود است، به ویژه از 1957 به بعد، اما از انقلاب های کارگری خبری نیست. در پی همین دوره ی به طور نسبی رکود است که مارکس و انگلس، حداقل تا سال آغاز انترناسیونال، عمدتا به کار تحقیقی اقتصادی و علمی اشتغال یافتند که برای پیش برد جنبش کمونیستی و طبقه کارگر حائز اهمیت بود. بر این سیاق، تقریبا روشن است که برخلاف دوره سال های 47 تا 52 که دوره انقلابات بود و وجه عمده نوشته های مارکس وجه سیاسی داشت( مانیفست حزب کمونیست، دو کتاب در مورد مبارزه طبقاتی در فرانسه و مقالات کوتاه و بلند در روزنامه ها) در این دوره، وجه عمده کارهای مارکس و انگلس تحقیقات اقتصادی و علمی بود.
از این رو برای ماتریالیست های دیالکتیسینی مانند مارکس و انگلس که  نه از تئوری به واقعیت، بلکه برعکس از واقعیت به تئوری حرکت می کردند، و آن را به پیش برده و تکامل می دادند، با توجه به اینکه عناصر نخستین آموزه دیکتاتوری پرولتاریا پس از نخستین دور انقلابات کارگری به ویژه مبارزات طبقاتی در فرانسه، شکل گرفته و این آموزه پا به وجود گذارده بود، اما شواهد تجربی مشخص و ملموسی برای سخن گفتن بیشتر از آن و گسترش و تکامل بعدی آن در ابعاد سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، تا کمون پاریس پدید نیامد. می دانیم که  تجارب کمون نقش بسیار بزرگی در تکامل این آموزش داشت.(2)
از سوی دیگر، در این دوره برخلاف نظر هال دریپر، رابطه با بلانکیست ها نه تنها قطع نشده بود، بلکه خواه پس از پیروزی کودتا در سال 1852 و خواه مهم تر، پس از گشایش انترناسیونال نخست ادامه یافته بود. می دانیم که بخشی از کارگران و روشنفکران پیشرویی که از بنیان گزاران انترناسیونال بودند- به همراه کارگران پیشرو انگلیسی- همانا از فرانسه و از میان پرودونیست ها و بلانکیست ها بودند. همچنین از اواخر این دهه و پیش از کمون پاریس مارکس از طریق پل لافارگ با بلانکیست ها در رابطه نزدیک قرار داشت.(3)
هال دریپر ادامه می دهد:
«به همین خاطر در جنگ داخلی در فرانسه، که مارکس‏ به جهت دفاع و تحلیل از کمون پاریس‏ برای شورای عمومی انترناسیونال نوشت، اصطلاح "دیکتاتوری پرولتاریا" دیده نمی شود. در این دوره، و تا زمانیکه پناهندگان کمون به سوی لندن سرازیر شدند بلانکیست ها از برقراری هر نوع رابطه ای با انترناسیونال امتناع می کردند؛ زیرا انترناسیونال برای آن ها به اندازه کافی " انقلابی" نبود.»( همانجا)
 عدم اشاره به دیکتاتوری پرولتاریا در جنگ داخلی در فرانسه به هیچ وجه ربطی به عدم ارتباط بلانکیست ها با انترناسیونال ندارد. و اگر قرار باشد برای آن دلیلی پیدا کنیم بیشتر باید این نام نبردن را به این برگردانیم که در آن زمان جریان مارکس در انترناسیونال در اکثریت نبود. در این دوران، تردیونیونیست های انگلیسی، باکونینست ها، پیروان لاسال، پرودونیست ها و بلانکیست ها در بین الملل بودند که هیچ کدام مارکسیست نبودند. در نتیجه مارکس به احتمال مقید بود که بر سر برخی نکات مورد اختلاف - و به خصوص مفاهیمی که ویژه مارکسیست ها بود- ترم هایی را به کار برد که اختلاف برانگیز نباشند.
 از سوی دیگر اگر قرار بود که مارکس  خط و مرزهای دقیق تری با بلانکیست ها بکشد که مارکس و انگلس جریان خود را به آنها بیش از هر خط دیگری می دانستند، چه جایی بهتر از بررسی خود تجارب طبقه کارگر در کمون پاریس؛ یعنی جایی که  به گفته انگلس  بلانکیست ها و پرودونیست دو جریان اصلی آن بوده و بلانکیست ها اکثریت را در رهبری آن داشتند(4) و بلانکی نیز غیابی به عضویت کمون انتخاب شده بود.
و اتفاقاً همین جاست هم که مارکس به انتقاد از ضعف های سیاسی کمون که به گفته انگلس بیشتر بلانکیست های کمونار مسئول آن بودند، می پردازد و از کاربرد ناکامل قهر و دیکتاتوری سخن می گوید.( در بخش بعدی این مقال به این مسئله بر می گردیم)
هال دریپر ادامه می دهد:
«در جنگ داخلی در فرانسه، مارکس‏ کمون را به عنوان "حکومت طبقه کارگر"، "شکل سیاسی سرانجام کشف شده برای رهائی اقتصادی کار" مطرح می کند. کمون دولتی کارگری بود با عمری بسیار کوتاه و طبیعتاً با همه نوع محدویت و نارسائی! خصلت بندی مارکس‏ از کمون از این نقطه نظر آن چنان جامع است که جای شکی باقی نمی ماند که برای او، کمون به عنوان نمونه ای از حاکمیت (یا دیکتاتوری) پرولتاریا به شمار می رفت.»( همانجا)
 و کمی پایین تر می نویسد:
«از آن جا که کمون پاریس‏ آشکارا هیچ نشانی از "دیکتاتوری" به معنای مدرن آن ندارد همواره برای کسانی که "دیکتاتوری پرولتاریای " مارکس‏ را نه صرفاً دولت کارگری بلکه به معنای اخص‏ "دیکتاتوری" می فهمند، مایه دردسر بوده است. این حقیقت که مارکس‏ (و نه فقط انگلس) بدون دغدغه ای خاطر کمون را "دیکتاتوری پرولتاریا" می نامد بهتر از صدها کتاب تزهای بنیادی ما را به اثبات می رساند. »( ص 15)
در این که کمون برای مارکس هم (همچون انگلس که در پیشگفتار اشاره شده کمون را دیکتاتوری پرولتاریا خواند)(5) چیزی جز شکل سیاسی حکومت طبقه کارگر یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به شمار نمی رفت، شکی نیست.
اما آیا این دیکتاتوری پرولتاریا تنها حکومت طبقه کارگر بود از آن جنس که هال دریپر انتظار دارد یا می خواهد نشان دهد آن گونه بوده است و به خوانندگان اش زورچپان کند و بگوید اگر مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا نام نبرده، دال بر درستی نظریه ی ترتسکیستی و بورژوا- لیبرالیستی مزخرف وی است؟
آیا «خصلت بندی مارکس از کمون» نشان می دهد برای مارکس کمون« هیچ نشانی از "دیکتاتوری" به معنای»)کاربرد زور و اجبار و قهر نداشت( و نه به معنای «مدرن» از نظر دریپر یعنی استبداد یا دیکتاتوری فردی) و نشانه هایش همان هاست که مورد نظر دریپر بوده است و یا خیر، درست به همان معنایی است که ما بر مبنای آموزش های مارکس، انگلس، لنین، استالین و مائو آوردیم؟ آیا دیکتاتوری پرولتاریا از نظر مارکسیست- لنینیست- مائوئیست ها صرفا به معنای «دیکتاتوری» غیر طبقاتی بوده است و اگر قرار است که آنها بر اینکه کمون دولت طبقه کارگر بوده، صحه بگذارند، باید این مفهوم دیکتاتوری را یا به همان معنای دولت و یا حکومت طبقه کارگر در نظر گیرند و یا آن را حذف کنند؟  آیا دولتی که دیکتاتوری نباشد تضادی در مفهوم دولت یعنی ابزار سرکوب نیست؟
برای اینکه ما این نکات را تحلیل کنیم باید مروری گذرا به برخی نکات در خطابه مارکس مشهور به جنگ داخلی در فرانسه داشته باشیم . زیرا این یکی از آن جاهاست که دریپر با انداختن چند تا تیله، موذیانه از زیر تحلیل آن در می رود. این مرور در عین حال نشان می دهد که این آموزه، نه ربطی به اختلافات مارکس و بلانکی دارد و نه آن حکومت طبقه کارگری است که ترتسکیست هایی از قماش هال دریپر و خیل لیبرال های شبه چپ ایران موعظه می کنند و فکر می کنند با قایم شدن پشت کمون، کلک انقلاب اکتبر طبقه کارگر روسیه و نیز انقلاب چین و دیکتاتوری پرولتاریا در این دو کشور را کنده اند.
ما در حال حاضر از اشاره دریپر به «طبیعتاً باهمه نوع محدویت و نارسائی!» می گذریم و در بخش بعدی توجه خود را به این محدودیت ها و نارسایی ها معطوف می کنیم، و البته نه تنها «محدودیت و نارسایی» بلکه ضعف ها و اشتباهات استراتژیک که نقشی اساسی در شکست طبقه کارگر داشتند و بخشی از دلایل کوتاه شدن عمر کمون بودند.
تملک و قبضه کردن قدرت سیاسی
 نخستین مورد، اشاره به تصرف قدرت سیاسی است. نکته مزبور این سان در بیانیه 18 مارس کمون آمده است:
«...پرولتاریا دریافت که وظیفه اجتناب ناپذیر و حق مطلق اوست که سرنوشت خود را خود به دست گیرد و با تملک قدرت، پیروزی این سرنوشت را تضمین کند»( جنگ داخلی در فرانسه، ص 105، تاکید از ماست)
 می دانیم که این تصرف قدرت سیاسی به وسیله نیروی مسلح کارگران و در مقابله با ارتش تی یر که نقشه خلع سلاح کارگران پاریس را داشتند و با مقابله کارگران مسلح به وجود آمد. همین نکته است که مارکس در پیش نویس نخست جنگ داخلی در فرانسه به آن اشاره می کند.
کسب قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر مسلح
«اینکه کارگران پاریس ابتکار انقلاب حاضر را در دست گرفته اند و با فداکاری قهرمانانه هر گونه سختی این نبرد را تحمل می کنند، این چیز تازه ای نیست. این واقعیتِ قابل توجه همه انقلاب های فرانسه است! تنها تکرار گذشته است! اینکه این انقلاب بنا به نام و اعتراف به وسیله توده های مردم یعنی توده های تولید کننده، شکل گرفته شد، این ویژگی ای است که در آن این انقلاب با تمامی [انقلابات] پیشینان مشترک است. ویژگی نوی [این انقلاب] این است که توده ها، پس از نخستین خیزش، اسلحه خود را زمین نگذاشتند و قدرت خود را به دستان جمهوری خواهان شارلاتان طبقه مسلط ندادند.»(6)  
خرد کردن و درهم شکستن ماشین دولتی
اما طبقه کارگر پس از «تملک قدرت» و با این «اهرمی»( پایین تر در خطابه همین واژه به کار می رود) که خود قدرت سیاسی یعنی اساسا همان قدرت نیروی مسلحش است، چه کار می توانست انجام بدهد که نام آن کاربرد دیکتاتوری یعنی کاربرد زور نباشد؟
 در بخش سوم خطابه در شورای عمومی انترناسیونال درباره جنگ داخلی در فرانسه 1871  که پس از همین بخش از بیانیه 18 مارس کمون می آید مارکس به  آن وجه اساسی که دیکتاتوری پرولتاریا باید انجام دهد، و کمون انجام داد، وجهی که هال دریپر در مورد آن زبان در کام می کشد و خفقان می گیرد، اشاره می کند:
« ولی طبقه کارگر نمی تواند به این بسنده کند که ماشین دولتی به صورت موجودش به دست وی بیفتد( و یا آن را تصرف کند) و او فقط بکوشد که این ماشین را در جهت منافع خودش به کار بیندازد»( همانجا، عبارت داخل پرانتز از ماست)
 می دانیم که این یکی از درس های بزرگ انقلابات قرن نوزدهم بود که «طبقه کارگر باید این ماشین دولتی را در هم شکسته و خرد کند.»  
«...اگر تو نظرى به فصل آخر کتاب «هیجدهم برومر» من بيفکنى، خواهى ديد که من اقدام بعدى انقلاب فرانسه را چنين اعلام مي دارم: بر خلاف سابق ماشين بوروکراتيک و نظامى از دستى به دست ديگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود وهمين نکته هم شرط مقدماتى هر انقلاب خلقى واقعى را در قاره تشکيل مي دهد و اين درست همان چيزى است که رفقاى پاريسى قهرمان ما در انجامش مي کوشند» (مارکس، نامه به لودویگ کوگلمان لندن 12 آوریل 1871 به نقل از لنین، دولت و انقلاب، ترجمه م- پ، منتخب آثار یک جلدی، ص530،  تأکید از مارکس است)
ماشین دولتی بورژوایی، ماشین سرکوب طبقه کارگر و خلق
« در برابر تهدید به شورش از سوی پرولتاریا، طبقه  متحد شده دارا، از ابزار قدرت دولت، بدون ملاحظه و به صورت علنی، به وسیله جنگ ملی سرمایه با کار استقاده کرد. آنان، در جنگ صلیبی دائمی خویش با توده های تولید کننده نه تنها ناگزیر شدند که قوه اجرایی را با توانایی های سرکوب گرانه دائما فزاینده ای مجهز کنند، بلکه حتی دژهای پارلمانی خاص خودشان، مانند مجلس را نیز از هر گونه وسیله دفاعی در برابر قوه اجرایی به تدریج محروم ساختند. شکل توسعه یافته این جامعه[ جامعه بورژوایی] اما، همان قدرت را به وسیله ای برای به بردگی کشیدن کار در خدمت سرمایه تبدیل کرده بود...»(ص 110- 108)
دیکتاتوری طبقه کارگر
 و همین ماشین سرکوب طبقه کارگر و توده ها است که ضد خود را ایجاد می کند:
« برابر نهاد مستقیم امپراطوری، کمون بود. آن ندای «جمهوری اجتماعی» ... بیانگر چیزی جز تمایلی مبهم به نوعی از جمهوری که نه تنها می بایست قالب پادشاهی سلطه طبقاتی بلکه ذات خود سلطه طبقاتی را براندازد نبود. کمون... قالب داده شده این  نوع جمهوری بود... »( ص 110)
به این ترتیب کمون دیکتاتوری پرولتاریا بود ولی نه از آن جنسی که دریپر در نظر دارد یعنی حکومت طبقه کارگری که سیاست های خود را از طریق صرفا مسالمت آمیز و بدون کاربرد زور پیش می برد. برعکس، این حکومت محصول جنگ طبقاتی کارگران با سرمایه داران و قهر مسلحانه  توده پرولتاریا علیه ارتش سرمایه داران بود و بسیاری از سیاست های آن مبتنی بر کاربرد زور و ارتش مسلح کارگران بود که همچون نگهبان و عامل انجام زور عمل می کرد. 
این را اشارات ساده و اساسی مارکس که دریپر مزدور«یکی در میان» و با «پرش» های فرصت طلبانه اش آنها را نقل می کند، به خوبی نشان می دهد؛ اشاره که برای هر مارکسیستی کافی است تا کمون پاریس را نخستین دیکتاتوری پرولتاریا در تاریخ بداند:
« راز حقیقی کمون این بود: این اساسا حکومتی بود از آن طبقه کارگر، زاییده نبرد طبقاتی تولید کننده بر ضد طبقات بهره مند از برخورداری و تملک، یعنی خلاصه شکل سیاسی سرانجام به دست آمده ای بود که رهایی اقتصادی کار [از قید سرمایه] از راه آن ممکن بود تحقق پذیر گردد.» و به دنبال آن این عبارات می آید:
«بدون این شرط آخری، پدید آوردن چیزی به نام قانون اساسی کمونی جز دست به امری ناممکن زدن و ادا در آوردن نمی توانست باشد. سلطه سیاسی تولید کننده[ مستقیم] نمی تواند با ابدی شدن بردگی اجتماعی او همزیستی داشته باشد. بنابراین، کمون می بایست در حکم اهرمی باشد برای برافکندن پایه های اقتصادی وجود طبقات، و برافکندن خود سلطه طبقاتی.» (ص117)
 حکومتی که «زاییده مبارزه طبقاتی پرولتاریا بر بورژوازی» باشد، دولتی که «اهرمی سیاسی در دست طبقه کارگر برای برافکندن پایه های اقتصادی وجود طبقات و برافکندن خود سلطه طبقاتی»، باشد، ناگزیر باید دیکتاتوری پرولتاریا باشد و نمی تواند جز آن باشد.
در اینجا نخستین نکته ای که مارکس در شکستن ماشین دولتی به آن اشاره می کند، الغاء ارتش دائمی است.
« پاریس، پایگاه مرکزی قدرت حکومتی قدیم، و، در عین حال، دژ اجتماعی طبقه کارگر فرانسه، در مقابل اقدام تی یر و دهاتی هایش به منظور احیاء همان قدرت حکومتی قدیم به ارث رسیده از امپراطوری  و تداون بخشیدن به آن، دست به اسلحه برده بود. پاریس فقط از آن رو می توانست مقاومت کند که، به علت محاصره شدن از سوی دشمن، از شر ارتش [موجود] خلاص شده و جای آن را به نوعی گارد ملی داده بود که توده بدنه آن از کارگران تشکیل می شد. همین وضع داده شده عینی بود که اکنون می بایست آن را به نهادی پایدار تبدیل کرد. به همین دلیل، نخستین فرمان کمون در مورد الغاء ارتش دائمی و جانشین کردن آن با مردم مسلح بود.»(ص 110)
«نیروی انتظامی، به جای آنکه همچنان ابزار حکومت مرکزی باشد، بی درنگ از عناوین سیاسی اش محروم گردید، و تبدیل به ابزاری در دست کمون شد، ابزاری پاسخگو که در هر لحظه می توانست مقامش را از دست بدهد. در مورد تمامی کارکنان همه دیگر شاخه های خدمات اداری نیز به همین سان عمل شد.»
« به محض برانداختن ارتش دائمی و نیروی انتظامی این دو ابزار مادی [اعمال] قدرت در حکومت سابق، کمون همت بر آن گماشت که ابزار معنوی سرکوب یعنی قدرت کشیشان، را براندازد؛ فرمانی در جهت جدایی کلیسا و دولت، و خلع مالکیت از همه کلیساها، البته در حدی که آنها به هیأت های زمیندار و مالک تبدیل شده بودند، صادر گردید.»( همان، ص 111)
ما به دیگر اقدامات کمون اشاره نمی کنیم. تنها قید می کنیم که آنچه کمون در تمامی این موارد کنار گذاشتن پارلمان بازی و نیز دستگاه قضایی و تسلط بر نظام آموزشی و علم و غیره انجام داد همه و همه تنها اقداماتی است که در جهت خرد کردن ماشین دولتی بورژوایی و برپایی نوع دولت نو، دولت از نوع کمون صورت گرفت و اینها تماما با زور بود و نه با خواهش و تمنا از بورژوازی که به چنین اقداماتی تن در دهد و همین هاست که خصلت دیکتاتوری نخستین حکومت طبقه کارگر را تشکیل می داد.
 هال دریپر اینجا چار چنگولی به اقدامات دموکراتیک کمون می چسبد بدون آن که روشن کند که همزاد این اقدامات دموکراتیک چه بوده است. او از این همزاد مثل «جن از بسم الله» فرار می کند. وی می نویسد:
«جنگ داخلی در فرانسه در عین حال صفحات زیادی را به تشریح و ستایش‏ پیشرفت دموکراسی در شکل و اقدامات حکومت کمون اختصاص‏ می دهد. کمون "شالوده واقعی موسسات دموکراتیک را به جمهوری ارزانی کرد."؛ تدابیر کمون چیزی نبود مگر مظهر گرایشی که بازتاب حکومت مردم به وسیله مردم است ".»(همانجا)
 می بینیم که هال دریپر تمامی اقدامات کمون در خرد کردن ماشین دولتی را کنار گذاشته است و به گرد نظر مارکس در مورد وجوه دموکراتیک تدابیر و اقدامات کمون می چرخد، و بدون آنکه روشن کند این اقدامات بدون وجه متضاد آن اساسا نمی توانست صورت گیرد.
باری، این روشن است که وجه دیگر اقدامات طبقه کارگر در خرد کردن ماشین دولتی بورژوازی، در از بین بردن ابزار دیکتاتوری بورژوازی و برقراری دیکتاتوری بر بورژوازی، می باید وجه پایه گذاری دولتی از طراز نوین و وجوه دموکراتیک آن یعنی برقراری دموکراسی پرولتری باشد.حکومتی که برای پیشبرد امور خود تنها بر ابزار سرکوب تکیه نمی کند، بلکه توجه اساسی خود را معطوف به تغییر تمامی مناسبات تولیدی و روساخت بنا شده بر این پایه قرار می دهد.»(ص 117)
زمانی که ارتش دائمی بورژوازی از بین می رود و جای خود را به ارتش کارگری می دهد، این امر نیروی مسلح را دموکراتیزه یعنی مبتنی بر اکثریت اهالی می کند. زمانی که انتخابات آزاد در هر منطقه صورت می گیرد و کارگران و زحمتکشان نمایندگان خود را انتخاب می کنند، نمایندگانی که برای مدت محدود، هر زمان قابل عزل و نیز با دستمزی معادل یک کارگر انتخاب می شوند، این در حالی که از بین بردن پارلمانتاریسم یعنی گل سرسبد دموکراسی دروغین بورژوایی است، در عین حال بنیان گزاری دموکراسی انقلابی طبقه کارگر است. زمانی که کلیسا و کشیش ها به زور برچیده می شوند، زمانی که نظام آموزشی از زیر کنترل دولت و کلیسا بیرون می آید، یک سویه این اقدامات دیکتاتوری و زور است برای درهم شکستن ماشین دولتی بورژوازی و نظام ایدئولوژیک و فرهنگی آن و  سوی دیگر بنیان گزاردن بنیان های دموکراتیک آموزشی جامعه ای نوین و برای توده ها.
 مارکس انجام این اقدامات را که همواره دوگانه است و تنها به تناوب وجوه آن عمده و غیر عمده می شود، به  فرایندی از مبارزه طولانی مشروط می کند:
« طبقه کارگر از کمون انتظار معجزه نداشت. این طبقه هیچ ناکجا آباد ساخته و پرداخته ای که بخواهد آن را به ضرب و زور فرمانی صادر شده از مرجع خلق مستقر سازد ندارد. این طبقه می داند که برای تحقق بخشیدن به رهایی خودش و همراه با آن تحقق بخشیدن به این شکل عالی تر زندگانی اجتماعی که تمامی حرکت جامعه کنونی به اقتضای ساخت اقتصادی خویش به نحوی اجتناب ناپذیر به سمت آن پیش می رود، ناگزیر است دورانی طولانی از مبارزه را پشت سر بگذارد که طی آن، از راه رشته ای از فرایندهای تاریخی، شرایط و اوضاع و احوال حاکم بر جوامع و خود آدمیان یکسره دگرگون خواهند شد. هدف طبقه کارگر تحقق بخشیدن به آرمان کمال مطلوب نیست، بلکه هدف وی فقط رها کردن عناصری از جامعه نوینی است که نطفه آن در بطن همین جامعه کهن بورژوایی که در حال فروریختن است نهفته است...»(119، تمامی تأکید در عبارات آورده شده از جنگ داخلی در فرانسه از ماست)
 این ها درست نکاتی است که مارکس سال های پس از انقلابات 1852-  1848 بیان کرده بود و گفته بود که طبقه کارگر باید از یک جنگ داخلی طولانی 15،10 تا 50 ساله عبور کند تا بتواند شرایط را تغییر دهد.
  این درست همان نکاتی است که چندی بعد به شکل روشن تر و کارآمدتری در نقد برنامه گوتا درباره دیکتاتوری پرولتاریا بیان می شود.  
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم اسفند 98
یادداشت ها
1-   و این وضعی است که انگلس در همان آغاز مقاله  برنامه کمونارهای فراری و با بررسی اوضاعی که پس از شکست انقلابات، از 1879 به این طرف، بین مهاجران پدید می آمد، به آن اشاره می کند.
2-    هال دریپر در مقاله دیگری در مورد نظریه ی الغاء دولت در آثار مارکس و انگلس پس از«دوره دوم 1851-1847»چنین می نویسد: «...‍­فكر می­كنم این آخرین باری است كه تا دو دهه از "الغاء دولت" ذكری به میان می­آید،[درهیجدهم برومر(1852) به طور روشن به این ایده اشاره نمی­شود، ولی درچند بخش‌ ممكن است ‍­ارتباطی باشد،...]­  یعنی ‍­تا زمانی­كه كمون پاریس‌ و پی­آمدهای آن تمام مسئله را مجددا مطرح كرد. تصادفا، این درست ‍­همان وقفه­ای است كه در رابطه با فرمول "دیكتاتوری پرولتاریا" پیش‌ آمد- بخشا به همان ‍­دلیل، یعنی عدم تمایل به حدس‌ و گمان در مورد آینده تا وقتی كه تجربه مسئله را در دستور ‍­قراردهد.»( مرگ دولت در نظر مارکس و انگلس، ترجمه سوسن روستا) این را باید مقایسه کرد با آنچه که در بالا از وی آوردیم  مبنی بر این که« فعالیت ها و اقدامات مارکس‏ هیچ نوع ارتباطی را با عناصر بلانکیست التزامی نمی کرد. و بنابراین پرداختن به دریافت آن ها از دیکتاتوری هم دیگر لزومی نداشت».
3-     در این خصوص نگاه کنید به مرتضی محیط، کارل مارکس: زندگی و دیدگاه های او، جلدسوم، ص242
4 - پیشگفتار 1892 انگلس به جنگ داخلی در فرانسه نوشته مارکس، ترجمه باقر پرهام، نشر مرکز، ص 47)
5-   « ... خیلی مایلید بدانید که این دیکتاتوری چه گونه چیزی است؟ نگاهی به کمون پاریس بیندازید، خواهید دید که این همان دیکتاتوری پرولتاریا است.»( همانجا ص 47)
6-   متن انگلیسی، بخش اقدامات اجتماعی، همچنین نگاه کنید به درس های بزرگ کمون پاریس به مناسبت نود وپنجمین سال کمون پاریس، نوشته چنگ چیه زو، 1966، برگردان، غلام، و نیز تاریخ جنبش بین المللی کمونیستی، گروه نویسندگان شانگهای، برگردان بهمن احمدی، آبان 1358،، جلد اول، ص 117   





















۱۳۹۸ اسفند ۲۹, پنجشنبه

سال نو، ویروس، مرگ، حکومت کفتاران و امید های بی پایان


سال نو، ویروس، مرگ، حکومت کفتاران و امید های بی پایان

سال جاری به گذشته می پیوندند و سال نو فرا می رسد.
نیمه دوم سال گذشته و به ویژه از آبان ماه به این سو، خلق ایران مبارزات طوفانی، مصایب و رنج ها داشت. این دردها و رنج ها را شیوع ویروس کرونا صد چندان کرد. اکنون مردم در حالی به پیشواز سال جاری می روند که شیرینی و گرمی سال نو برای جمع بزرگی از مردم ایران به تلخی و سردی گراییده است.
خانواده های جان باختگان و زندانیان مبارزات سال گذشته و به ویژه مبارزات بزرگ آبان، خانواده های مسافران هواپیمای مسافربری اوکراینی، و اینک نیز خانواده های آنها که مصایب طبیعی سال گذشته و نیزشیوع ویروس جانشان را گرفت، و باید به این همه بیفزاییم  زنان و مردان، کارگران و زحمتکشان، دانشجویان، مبارزان دختر و پسر جوانی که در زندان ها به سر می برند و بیم آن می رود که با توجه به وضع کنونی شیوع ویروس و نبود واقعی و یا عامدانه امکانات بهداشتی، جانشان تهدید شود؛ این همه در حالی سال نو را پذیرا می شوند که سنگینی دردهای این سال بر دوششان سنگینی می کند.
می توان اطمینان داشت که خامنه ای و دارودسته اش از زمانی که متوجه شدند این ویروس در شهر قم گسترش یافته و موجب مرگ و میر شده است، نه تنها اقدامی اساسی برای پیش گیری از گسترش آن نکردند، بلکه گویا که آن را «موهبتی نیک» و «هدیه ای خدادادی» به شمار آوردند که به کمک او و آخوندها و سپاه پاسدارنشان آمده است تا بقای نظام کریه و کثیف شان را تأمین کند، پس تا جایی که توانستند نه تنها مانع شیوع و گسترش آن نشدند، بلکه با سستی و اهمال کاری شیوع آن را تسریع کردند . در نتیجه در حالی که این امکان وجود داشت که با قرنطینه کردن کامل یک شهر و بسیج تمامی امکانات برای آن شهر، به سرعت نسبت به حفظ سلامت مردم تمامی ایران و نیز مردم گرامی آن شهر اقدام کنند، نه تنها از چنین امکانی استفاده نکردند، بلکه برعکس گذاشتند تا جایی که می شود مرگ و میر همه جا را فرا گیرد و مردم ایران درگیر چنین فاجعه و مصیبت بزرگی گردند.
 این سان- اگر از نگرانی های آنها از شرکت مردم در تظاهرات 22 بهمن و انتخابات مجلس بگذریم- آنها نه تنها این مسئله را مسئله اساسی جامعه کردند و به این ترتیب  فضای جامعه و اتحاد روز به روز گسترش یابنده تمامی طبقات خلقی را در مقابل نظام کریه خود، تحت الشعاع شیوع این ویروس و مرگ و میر ناشی از آن ساختند، بلکه به این ترتیب با رها کردن بیماری درون جامعه، به نوعی انتقام از مردمی گرفتند که حکومت  آنان را بر نمی تافتند.
روشن است که تا زمانی که خامنه ای و آخوندهای مومیایی و سران جنایتکار سپاه پاسداران هستند، وضعیت های این چنین که بارها در این 40 سال مردم ایران شاهد آن بوده اند، وضعیت هایی که هنگام زلزله ها، سیل ها و نیز دیگر رویدادهای طبیعی به خصوص در سال گذشته پیش آمد، هرگز پایان نخواهد یافت. از آنان که از هر اقدام کثیف و جنایتکارانه ای برای بقای خود فروگذار نیستند و مردم را به راحتی به گلوله تیربار می بندند هرگز نمی توان انتظار داشت که مسئولیتی در خود به عنوان سران حکومت، در حفاظت از جان مردم در مقابل بلایای طبیعی احساس کنند.
 از سوی دیگر، چنین غیر مسئول بودنی در مقابل حفظ جان مردم کشور خویش به ویژه کارگران، کشاورزان و زحمتکشان که جمعیت اصلی کشورها را تشکیل  می دهند، در مقابل بلایای طبیعی، تنها در مورد این حکومت صادق نیست، گرچه این حکومت عقب مانده و مرتجع  یکی از بدترین آنها در این زمینه است.
شیوع این ویروس در کشورهای جهان به ویژه کشورهای صنعتی و ثروتمند غربی و آمار بالای مبتلایان و مرگ و میر بار دیگر نشان داد که جایی که سرمایه داران و خوک های پول پرست قدرت را در دست دارند، کم یا زیاد، جان مردم برای شان ارزشی ندارد. نگاهی به آمار بالای مبتلایان و فوت شدگان در ایتالیا، اسپانیا، فرانسه و انگلستان و اکنون آمریکا نشان می دهد که این سرمایه داران چقدر در برخورد به جلوگیری از شیوع این بیماری و به این دلیل اساسی که هر گونه قرنطینه کردنی در درجه نخست به چرخش و سود آوری سرمایه های آنها در زمینه های گوناگون ضربه می زد، کند و ضعیف و غیر مسئولانه عمل کردند. سرمایه دارانی که میلیاردها خرج ساخت کشنده ترین سلاح های خود می کنند تا حکومت خود را در مقابل هر رویدادی بیمه کنند، از عهده چگونگی تقابل با شیوع یک ویروس طبیعی بر نمی آیند. حالا کافی است که جایی شورشی کارگری و یا مبارزات خلقی دربند به وقوع پیوندد، باید اینان را دید که چون برق و باد تمامی سلاح های خود از ریز و درشت را به کار می گیرند و با کشتار کارگران و خلق ها بسیار«مسئولانه» در حفظ حکومت خویش عمل می کنند و از بقای آن حراست می کنند.
 ما ضمن همدردی عمیق با خانواده های تمامی جانباختگان مبارزات و مصایب سال های گذشته ، سال نو را گرامی می داریم و امید داریم که مبارزات طبقه کارگر و تمامی طبقات خلقی ایران برای سرنگونی کفتارهای حاکم  در سال نو گام های ارزش مندی بردارد و به سرانجام برسد.
 گروه مائوئیستی راه سرخ
پنجشنبه 29 اسفند98