۱۳۹۸ مهر ۱۳, شنبه

امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه (8)



امپریالیسم آمریکا و فتنه گری تازه در خاورمیانه (8)

به نظر می رسد که نشست سازمان ملل  تا آنجا که می توانست فرصتی برای مذاکره بین حکومت ایران و دولت آمریکا به وجود آورد، بدون نتیجه ای از این نظر پایان یافت. این فرصت  بیشتر و عملا تبدیل به آن چیزی شد که ما در این مقالات نام آن را «بازی با مذاکره» نامیدیم تا اقدامانی جدی برای مذاکره. یعنی سخنرانی های صورت گرفته از جانب روحانی و ظریف( و ترامپ از آن سو که منتظر این بود که حکومت ایران با توجه به خواسته های وی پای میز مذاکره بنشیند) بیشتر از آن که نشانگر تمایلی جدی برای مذاکره باشد، نشانگر تمایل حکومت ایران برای گرفتن ابتکار عمل در خصوص مذاکره شد؛ و با توجه به روشن بودن عدم موفقیت حکومت ایران در گرفتن دست بالا، عملا به  گذران وقت و زمان که عمدتا بر ضد حکومت ایران جریان دارد، گردید. به این ترتیب، در تکامل مناسبات کنونی حکام ایران با کشور آمریکا، این حلقه، و تلاش های صورت گرفته از جانب آنها، نکته مثبتی به نفع ایران به همراه نداشت و بر عکس تا حدودی بر ضد حکام ایران پیش رفت. 
 مسئله ابتکار عمل
همانگونه که انتظار می رفت هدف گرفتن مناطق نفتی عربستان به تضعیف برجام و نزدیک شدن هر چه بیشتر قطب امپریالیستی اروپا به ویژه آلمان و فرانسه به آمریکا انجامید. دو کشوری که - به ویژه فرانسه - تلاش می کردند راه هایی برای خروج از این وضعیت و به اصطلاح نجات برجام بیابند.  
 به نظر می رسد که این هدف قرار دادن، در شرایط ویژه ای انجام گرفته است. اگر سخن حکومت ایران پذیرفته شود که حمله به وسیله خوثی های یمن انجام یافته است، قطعا آنها بدون در جریان گذاشتن ایران سر خود این کار را نمی کردند و به ویژه در مورد زمان حمله طبق نظر حکومت ایران عمل می کردند. به طور کلی این حمله در زمان نزدیک به  برقراری مجمع عمومی سازمان ملل، نزدیک به سالگرد زمان حمله عراق به ایران، نزدیک به زمان مانور روسیه و چین با ایران و... صورت گرفته است. آنچه که محتمل است این است که تمامی این شرایط و نزدیکی و دوری ها در زمان حمله نقش داشته اند.
 نکته ای که در میان این مجموعه  کلیدی به نظر می رسد، نزدیک بودن نشست سازمان ملل بوده است. گویا آنچه خامنه ای و دارودسته اش می خواسته اند از یکسو بی نتیجه کردن هر گونه اقدام دولت های آمریکا و اروپای غربی برای نزدیک شدن به روحانی و ظریف و تقویت این جناح در حاکمیت ایران بوده است، و از سوی دیگر و در وضعی مخالف - همچنانکه در بخش پیشین همین نوشته به آن اشاره کردیم-  اگر قرار شود پای میز مذاکره بنشینند، از موضع، اگر نگوییم قدرت، حداقل از موضع ضعف نیز نباشد و در وضعیتی مثلا «آبرومندانه» باشد. به اصطلاح حضرات می خواسته اند که ابتکار عمل را در دست خود بگیرند و یا حداقل این ابتکار عمل در دست آمریکا و متحدین آن نباشد.
 روشن است که اگر دولت  آمریکا با روحانی و ظریف پای میز مذاکره می نشست و مذاکرات تا حدودی طبق پیشنهادات ایران پیش می رفت، این موفقیتی برای جناح روحانی و ظریف  به شمار نیامده، بلکه موفقیتی برای جناح خامنه ای و سپاه پاسداران به شمار می رفت و اقدامات ماجراجویانه آنها در طی دوران گذشته همچون زدن کشتی های تجاری، توقیف کشتی انگلیسی و اینک زدن مناطق نفتی عربستان سعودی.
 این توجه به نکته اخیر یعنی تلاش برای ابتکار عمل را در دست خود گرفتن، از چند سو پیش رفت. حوثی ها یمن بلافاصله پس از حملات به عربستان پیشنهاد صلح دادند و باصطلاح در حالی که با یک دست پس زدند، با دست دیگر پیش کشیدند، تا هم آب سردی بر حکام عربستان بریزند و هم خود را از حملات احتمالی که می توانست متوجه آنها شود، مصون دارند. عین همین سیاست منتهی به شکلی دیگر از جانب روحانی و ظریف در سازمان ملل و در دیدار با وزرای کشورهای اروپایی پیش رفت. حضرات پیشنهاد دادند که آمریکا تحریم ها، و یا آن گونه که پس از آن ترامپ گفت، بخشی از تحریم ها را حذف کند و آن ها هم آماده اند پای میز مذاکره بنشینند و از سوی دیگر هم  یک پیمان منطقه ای به نام «پیمان هرمز» را طرح کردند و از کشورهای منطقه خواستند آن را مد نظر قرار داده به آن بپیوندند تا منطقه نیازی حضوری امپریالیست ها نداشته باشد. گویی که کشورهای منطقه که همه وابسته به امپریالیست های غربی هستند، بدون اجازه آنها کاری می کنند و می توانند دست به اقدامی بزنند. 
 درباره روحانی و ظریف باید این نکته را نیز اشاره کنیم که این دو نفر، حالا دیگر بدون اجازه خامنه ای و سپاه پاسدارانش، حتی نفس هم نمی توانند بکشند، چه برسد به این بتوانند طرح هایی را سرخود پیشنهاد کنند. به راستی که چنین درجه ای از تحقیر دولتیان تا کنون در ایران سابق نداشته است.(1)
اما نشست سازمان ملل:
 از همان آغاز هم روشن بود که پیشبرد امر مذاکره، خواه با برنامه های روحانی و ظریف که به وسیله خامنه ای به شکست کشیده شده و می شوند و خواه برنامه تدوین شده به وسیله خامنه ای که از زبان روحانی و ظریف طرح شد و به اصطلاح از موضع قدرت می خواست پای میز مذاکره بنشیند، محکوم به شکست است. در عمل، بیشترین سود اقدامات ماجراجویانه و آخرین آنها حمله به عربستان، و نیز پا پس کشیدن از برجام،  نزدیک کردن امپریالیست های اروپایی به آمریکا بوده است. فرانسه و آلمان در حال حاضر بیشتر به برنامه های آمریکا نزدیک شده اند و امکان اینکه ائتلاف در منطقه علیه حکومت ایران هر چه بیشتر گسترده شود، بسیار زیاد است. از تکامل این وجه و در صورتی که به مانعی جدی برخورد نشود، جز بوی اقدامات نظامی چیز دیگری به مشام نمی رسد. اقدامات نظامی ای که در صورت بروز، دود آن در درجه اول و بیش از همه به چشم ملت ستمدیده و رنج کشیده ایران می رود. 
مسئله ویژه- برخورد ویژه
نکته ای که این میان قابل اشاره است، سرمست شدن حکام ایران از برخی اقدامات خود به واسطه عدم نشان دادن واکنش مستقیم از جانب دولت آمریکا و «در باد آنها خوابیدن» است.
نگاهی به اقدامات بیست ساله اخیر امپریالیسم آمریکا و نیز دولت های امپریالیست اروپایی نشان می دهد که آنجا که پای منافع حیاتی آنها مطرح است از هیچ گونه حمله مستقیم نظامی روی گردان نیستند. از حملات به افغانستان و عراق گرفته تا لیبی و سوریه. این منافع حیاتی می تواند هم از جانب مبارزات ملل زیر سلطه در معرض خطر قرار گیرد و هم از جانب رقیب آنها امپریالیسم روس.
آنجا هم که  مثلا در مقابل  انقلاب ملل زیر سلطه، تهاجم نظامی نکرده اند، دست به انواع گوناگون توطئه ها زدند و تا آنجا پیش رفته اند که این مبارزات را به شکست کشانند. مورد مصر یکی از آخرین آنها و از این نظر بسیار نمونه است.
 مورد حکام ایران برای آنها - حداقل تا کنون- ظاهرا نه موردی از مبارزات ملل زیر سلطه بوده است و نه – حداقل تا کنون- محلی برای رقابتی جدی با امپریالیسم روس. اینجا  آنها- باز تاکنون- در مقابل یک حکومت مرتجع قرار گرفته اند که همچون وصله ای ناسازگار و نچسب به شرایط کنونی بین المللی است و می خواهد این حالت  را با چنگ و دندان حفظ کند و میخ خود را، تا آنجا که  آشکارا از زبان برخی از این حکام بیرون زده، برای پانصد سال بکوبد! حال این تضاد خاص که در شرایط خاصی از اوضاع بین المللی و نیز اوضاع داخلی ایران طرح شده، تا کنون شکل ویژه ای از تکوین را دنبال کرده که تا حدودی هم از اشکال تکوین تقابل امپریالیست ها با انقلابات ملل زیر سلطه در کشورهایی که طی بیست سال اخیر این انقلابات در آنها رخ داده، تفاوت دارد و هم تا از  اشکال رقابت های آنها با امپریالیسم روس. این اشکال در عین حال – به واسطه شرایط ویژه کنونی - با شرایط  زمان حمله به افغانستان و عراق- که حداقل از لحاظ حکومت هایشان مانند دولت ایران، ارتجاعی بودند، فرق دارد.(2)
این اشکال ویژه تکوین تقابل امپریالیست ها با یک دولت ارتجاعی«عهد  دقیانونسی»  و نیز شرایط ویژه بین المللی و داخلی  که این اشکال ویژه تقابل با توجه به آنها و درون آنها جریان دارد، گرچه خواه ناخواه اشکالی مشترک با اشکال پیش گفته خواهد داشت، اما ویژگیهای دارد که آن را از آنها متمایز می کند. همین تمایزات و ویژگی ها است که باعث شده که حکام جمهوری اسلامی را خیال بردارد که گویا  امپریالیسم آمریکا  ضعیف است و یا آنها قدرتشان- با توجه به داشتن نیروهای هوادار و یا عمالی در کشورهای مانند لبنان، سوریه و عراق-  زیاد است.(3)
در این خصوص خامنه ای تا آنجا پیش رفت که سپاه پاسداران را تشویق کرد که در کشورهای دیگر به دنبال برنامه های گسترش انقلاب اسلامی باشد. اگر این سخنان خامنه ای را در چارچوب همان حرکتهای ماجراجویانه و بر مبنای تحلیل پیش گفته پنداریم، و نه مشتی صحبت هایی صرفا تاکتیکی از برای ژست گرفتن مقابل پایه ها و یا حرص و جوش امپریالیست ها را در آوردن و به آنها قدرت پوشالی خود را باوراندن، یعنی در واقع منبعث از شرایط تکامل ویژه تضاد میان امپریالیست ها با حکومت وی، و تصورات نادرستی که این تکامل ویژه پدید می آورد، پنداریم، آنگاه باید بگوییم که گویا حضرات فعلا ترمزشان بریده و گمان می کنند راه باز است. و همین تصور نادرست از باز بودن راه مشوق آنهاست برای این که تا آنجا که می توانند پیش برانند.
 روشن است که چنین تاختن بدون پشتوانه ای اگر صورت عملی به خود گیرد، قطعا برگشت به عقب عملی و واقعی را در خود دارد. برگشتی که در صورت انجام اقدامات تهاجمی نسبی امپریالیست ها می تواند خامنه ای و دارودسته اش را به «لجن خوردن» وادار کند.  
   
ادامه دارد.
هرمز دامان
14 مهر 98
یادداشتها
1-    البته موقعیت رضا شاه و پسرش نسبت به مثلا نخست وزیر و یا سایر وزرای دولت بسیار بالا بود. ولی نخست وزیر در یک انتخابات همگانی و با رای میلیونی بر سرکار نیامده بود. اما وضع تحقیر آمیز روحانی که چنین چار چنگولی به قدرت چسبیده است اساسا با دور بری های رضا شاه و یا با نخست وزیری مانند هویدا قابل مقایسه نیست. به نظر می رسد که  قتل رفسنجانی و تهدید روحانی کار خودش را کرده است.
2-   می دانیم که دولت های افغانستان و عراق و همچنین لیبی عمدتا به بلوک شوروی امپریالیست تعلق داشتند و تهاجم به آنها به معنای تلاش برای تقسیم مجدد جهان بین امپریالیست ها به شمار می رفت. این تهاجمات در شرایط ضعف امپریالیسم شوروی و درگیری های درونی این امپریالیست صورت گرفت.
3-   باید توجه داشت که حکومت ارتجاعی ایران حاضر است تا مغز استخوان از نظر اقتصادی وابسته به فروش نفت و وابسته به کشورهای امپریالیست غربی باشد و به اصطلاح مشکلی از این نظر با امپریالیسم آمریکا و دولتهای اروپای غربی ندارد. تضادهای آنها در مورد این وابستگی از این نظر است که امپریالیست ها کدام جناح را در حاکمیت ایران مورد پذیرش قرار دهند. جناح مرتجع کهنه پرست و یا جناح به اصطلاح «تجدد طلب» را. عدم پذیرش جناح کهنه پرست، یعنی بخشی از تمایلات این جناح و نه حتی تمامی تمایلات آن- است که آنها را وادار می کند تا به ماجراجویی های مانند دست یافتن به بمب اتمی و یا اقداماتی در کشورهای دیگر برای به وجود آوردن گروه ها و دسته ها و یا حکومت هایی مانند خود در آنها دست بزنند.

۱۳۹۸ مهر ۱۰, چهارشنبه

نگاهی به نقد آواکیانیست ها از ترتسکیست های حکمتی(1) مغازله آواکیانیست ها با دارودسته های مزدور کمونیسم کارگری


نگاهی به نقد آواکیانیست ها از  ترتسکیست های حکمتی(1)

مغازله آواکیانیست ها با دارودسته های مزدور کمونیسم کارگری

 این نقد انقلابی نیست. نمی شود نامش را نقد گذاشت؛ چه برسد به نقد انقلابی و آن هم مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی، که حضرات ادعای پیروی از آن را دارند، و یا آن گونه که در این مقالات نامیده اند،«مارکسیستی»! که لابد باید استفاده از آن را یکی از«پل های انتقالی» برای «انتقال» هواداران به رویزیونیسم آواکیانیستی دانست. این یک مشت مغازله آواکیانیستی است با تروتسکیست ها و دارودسته کمونیسم کارگری و دیگر حکمتیست ها، این عشاق امپریالیسم غرب و دارودسته های سلطنت طلب، از جانب حضرات آواکیانیست ها که ظاهرا با آنها رابطه بده بستان« زیرمیزی» دارند.
آنچه موجب شده است که ایشان به این نقد دست بزنند، گردهمایی دانشجویان در دانشگاه و برخی پلاکاردها علیه مسیح علی نژاد است و پس از آن سرو صدای بی خاصیت های مزدوری همچون تقوایی که چرا دانشجویان با متحد عزیز و جان جانی ما که ما قدم مبارک اش را به کنگره های خود تکریم داشته و می داریم، و با آنها هر برنامه  مشترکی را برپا داشته و باز برپا خواهیم داشت، چنین و چنان کردند.
حالا این ها آمده اند و نظرات دارودسته های تروتسکیست های حکمتی را مثلا نقد کرده اند. احتمالا زیر فشار بخشی از هوادارانشان! نام مقاله را هم گذاشته اند«آناتومی بورژوا- دموکراسی چپ ایران». یک نام با کبکبه و دبدبه که ظاهر از یکی از مقالات حکمت گرفته شده است؛ تا کنون هم چهار بخش آن در نشریه «آتش» شان- بلندگوی آواکیان و دارودسته اش- که هر خصلتی دارد جز روشنایی و سوزندگی، درج کرده اند.
بخش کمیک و بامزه قضیه،  دیدگاه کلی آواکیانیست هاست نسبت به حکمت و کمونیسم کارگری که آنها را نماینده جریان های خرده بورژوایی در ایران می دانند.
 اکنون بیش از چهل سال از حضور این دارودسته در جنبش چپ ایران می گذرد. مواضعی که این جریان از نظر تئوریک، سیاسی و عملی گرفتند، کوچکترین جای تردیدی باقی نمی گذارد که این جریان است  ضد مارکسیستی، ضد انقلابی و نمایندگان بورژوا- کمپرادوریسم و وابسته به دارودسته سلطنت طلبان وابسته به امپریالیسم آمریکا و از سوی این جریان ها هم بطور کامل پشتیبانی مالی می شود.
 حال نگاهی می کنیم به برخوردهای حضرات با این نفوذی ها و مزدوران امپریالیسم:  

مغازله نخست: جریان حکمت یک جریان«غیر مارکسیستی» است!
در بخش نخست و توضیح نشریه آتش در مورد مقاله نامبرده می خوانیم:
«موضوع هر شماره یکی از محورهای اصلی این خط غیر مارکسیستی است. شماره نخست از این مجموعه به بررسی مواضع اخیر حمید تقوایی (رهبر حزب کمونیست کارگری ایران علیه تجمع روز 23 اردیبهشت دانشجویان چپ در دانشگاه تهران و گرایش سازشکارانه تقوایی و حزبش در مورد جریانات طرفدار امپریالیسم(پرو امپریالیسم ) اختصاص پیدا کرده است.»(آتش، شماره 92، ص4، تمامی تاکیدها در تمامی باز گفت ها از ماست. در صورتی که از متن باشد قید خواهد شد)
 آیا این  مضحک نیست:«گرایش سازشکارانه تقوایی و حزبش در مورد جریانات طرفدار امپریالیسم»!
«  .. تفاوتی که از نظرات غیر مارکسیستی منصور حکمت درباره امپریالیسم و انقلاب سوسیالیستی بر می آیند.»(92، ص4)
«...خط غیر مارکسیستی کمونیسم کارگری در تضاد بین دو پوسیده اسلام گرایی (بنیاد گرایی اسلامی ) و امپریالیسم  بر اساس استراتژی «سناریوی سیاه- سناریوی سفید» منصور حکمت در نهایت طرف یکی از دو پوسیده یعنی امپریالیسم را گرفته و نوک حمله را فقط متوجه اسلام گرایان(در این جا جمهوری اسلامی) می کند.«»(92، ص5)
توجه کنیم که حکمت «طرف یکی از دو پوسیده یعنی امپریالیسم» را می گیرد. اما به راستی «طرف امپریالیسم» را گرفتن یعنی چه؟
«مساله رویکرد ایده ­آلیستی و غیرعلمی است که نسبت به این تجربه اتخاذ شد و راه را برای انبوهی از گرایشات مختلف غیرمارکسیستی، اکونومیستی و کارگریستی، آنارشیستی و شبه آنارشیستی باز کرد. انکار موجودیت سوسیالیسم در اتحاد شوروی و چین و نادیده گرفتن دستاورد های آن ها برای خط حکمت ضروری بود تا در خلأ ناشی از انکار هر نوع دستاورد و تجربه عملی سوسیالیستی، خط اکونومیستی و بورژوا دموکراتیکش را طرح و تثبیت کنند.»( آتش93 ص3)
نه تنها غیر مارکسیستی بلکه ضد مارکسیستی 
 قطعا استفاده از واژه «غیر مارکسیستی» و تکرار آن در این حد در این  چند مقاله، عامدانه و حسابگرانه است. و نه مثلا برای اینکه حکمت خود را منسوب به «مارکسیسم انقلابی» می داند و در رد ادعاهای وی در مورد «مارکسیست» بودنش.   
 خط حکمت و دارودسته اش ممکن است غیر آواکیانیستی باشد!
 و حتما هست و شاید یکی از دلایل آواکیانیست ها برای نقد آن همین باشد! و ضمنا تمایل آنها به اینکه حضرات را به راه راست آواکیانیسم هدایت کنند و با حضرات «وحدتی» و یا «جبهه متحدی» تشکیل دهند!؟
اما این خط نه تنها یک خط غیر مارکسیستی( نه غیر مارکسیستی بلکه غیر مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی) است، بلکه یک خط ضد مارکسیستی( نه تنها ضد مارکسیستی بلکه ضد مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی) است.
 این خط از همان آغاز نه تنها هیچ کدام از اصول اساسی مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم را قبول نداشت، بلکه کاملا در قطب مقابل اصول و اندیشه های این جهان بینی قرار داشت و به جز نفی مطلق اصول و ضوابط آن از تئوریک - سیاسی گرفته تا تشکیلاتی و عملی و مبارزه با آنها  کاری نکرد.
در بخش سوم این نوشته چنین آمده است: «برای نشان دادن ماهیت ایده‌آلیستی و ضد مارکسیستی نظرات منصور حکمت و کمونیسم کارگری...»(آتش 94، ص 4)
 «ضد مارکسیستی» و نه غیر مارکسیستی! اینجا مفهوم به کار رفته با ماهیت حکمت و کمونیسم  کارگری اش تطابق دارد. البته همان گونه که گفتیم نه تنها ضد مارکسیستی بلکه ضد مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی.
همین جا اشاره کنیم که خط حکمت و دارودسته اش آنارشیستی(  و یا شبه آنارشیستی!؟) هم نیست. خط آنارشیستی در شرایط کنونی انقلاب ایران می تواند خطی مبارزه جویانه و مترقی یا انقلابی باشد. خط حکمت  و کلا کمونیسم کارگری اش و یا حکمتیست های رنگارنگ همه چیز هست الی مبارزه جویانه، مترقی و انقلابی.
 در مورد  مفهوم«کارگریستی» که واژه ابداعی آواکیانیست های اساسا نا آشنا با کارگرو طبقه کارگر و نقش این طبقه در انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی ایران است، در مطالبی که درمورد این مفهوم نوشته ایم، صحبت کرده ایم و جداگانه نیز صحبت خواهیم کرد. ناگفته نماند که اگر حکمتی ها در جنبش کارگری مواضعی چنین می گرفتند، قطعا به پر قبای آواکیانیست ها بر نمی خورد.

مغازله دوم : جریان حکمت یک جریان «بورژوا- دموکراتیک» است!
«طرح چنین شعارها و جا افتادن چنین خطوطی، خط تمایزی را در جنبش در حال شکل گیری مجدد دانشجویی ترسیم می کند که به سختی جایی برای خط و مشی بورژوا دمکراتیک و سانتریستی منصور حکمت در مواجهه با راست و امپریالیسم باقی می گذارد.»( آتش92، ص4)   
«برای بیرون کشیدن خط انحرافی او و حزبش در مواجهه با امپریالیسم آمریکا، اپوزیسیون راست ایران... »(92، ص 4 ستون چهارم )
« فرق کمونیسم و حکمتیسم در اینجا، فرق انقلاب و مبارزه طبقاتی انقلابی با رفرم های بورژوا دموکراتیک، ماندن در چارچوب راه حل های وضع موجود و سازش با راست و بورژوازی است. فرقی که از سر تا ذیل خط و مشی ، استراتژی و جهان بینی منصور حکمت و کمونیسم کارگری را در بر می گیرد.» (92، ص5)
«و اساسا چیزی به نام مبارزه ضد امپریالیستی در استراتژی این جریان جای ندارد و راه حل شان هم چیزی جز مجموعه ای از رفرم های بورژوا- دموکراتیک نیست.»(92، ص6)
« ... با این چشم انداز است که برای کسب قدرت سیاسی در یک کشور یا منطقه و ایجاد جمهوری سوسیالیستی نوین در آن مبارزه می کنند و نه مانند کمونیسم کارگری رسیدن به رفرم های بورژوا- دموکراتیک یا مدرنیزه کردن جوامع عقب مانده.»(92، ص6)
«درک ایده ­آلیستی و نادرست حکمت و کمونیسم کارگری از سوسیالیسم چگونه در مقابل درک و تعریف مارکس و انگلس از سوسیالیسم قرار می­گیرد و چگونه حمله این جریان با رهبری حکمت به مائو و مائوئیسم، مقدمه انکار لنین و لنینیسم و ترویج نوعی بورژوا دمکراتیسم خالص بود.... اين خط نه تنها محتوي نظرات مارکس و انگلس را تحريف کرد بلکه با ادعاي «بازگشت به کمونيسم مارکس» عملا منکر تکامل و تحول در مارکسيسم شد » (آتش 93، ص 3)
«این جریان لیبرالیستی چپ»( آتش 94، ص 4)
«اومانیسم حکمتیستی با علنی شدن کامل ماهیت بورژوا دموکراتیک خط و نظرات منصور حکمت در دهه ۱۳۷۰ و بعد از فروپاشی شوروی تطابق داشت.»(94، ص5)
« و ما هم نشان خواهیم داد که ضدیت حکمت و کمونیسم کارگری با این اصل لنینی و کمونیستی...و در درجه دوم از خاستگاه طبقاتی بورژوا- دموکراتیک کمونیسم کارگری که نهایتا خواسته و یا ناخواسته در کنار شوینیسم ملت مسلط قرار گرفته و بر خلاف ادعاهایش از انترناسیونال پرولتری فاصله می گیرد.»( آتش 95، ص6)
بورژوا دموکراتیک یا بورژوا - کمپرادور امپریالیستی
 خط حکمت و دارودسته اش یک خط بورژوا- دموکراتیک نیست. خط بورژوا - دموکراتیک به خطی گفته می شود که در چارچوب منافع ملی کشور ملت زیر ستم باقی می ماند و نه خطی که اتفاقا در مورد وجه ملی و همچنین بورژوا- دموکراتیک انقلاب از همان آغاز مسئله داشته است. حکمت مخالف مبارزه برای استقلال و آزادی ملی بود. احزاب کمونیسم کارگری مخالف مبارزه برای استقلال و آزادی ملی بوده و هستند.
 مواضع این خط در مورد امپریالیسم« انحرافی» نیست. زیرا کار برد واژه « انحراف»  به این معنی است که طرف مورد بحث  صادق است و تنها در خط « انحراف» پیدا  کرده است. اما این خط  نه صادق است و نه «انحراف» پیدا کرده است. این خطی است تروتسکیستی  و بین الملل چهارمی و مطیع و منقاد امپریالیست ها و تئوریزه کننده خواست های آنها. این خط بورژوا- کمپرادوری  و ارتجاعی است و نه بورژوا- دموکراتیک، ملی و نهایتا ترقیخواه در چارچوب خرده بورژوازی و یا بورژوازی ملی.
 این خط «سانتریستی» یعنی بین جنبش انقلابی و سلطنت طلبان و وابستگان به امپریالیسم و خود امپریالیست ها هم نیست. این خط کاملا یک جانبه و در سمت و سوی خط  تاریک فکران خود فروخته به مزدوران کمپرادور امپریالیسم و خط هواداران امپریالیسم(پرو امپریالیسم) در کشوری زیر سلطه است.
 این خط خواهان «رفرم های بورژوا- دموکراتیک» در ایران نیست.  سردمداران این خط، رفرم های بورژوا- دموکراتیک را به خط سه و کلا خط ضد امپریالیستی نسبت داده و آنها را نماینده بورژوازی مثلا صنعتی ایران  دانسته و می داند. رفرم هایی که این خط  غرب پرست زیر نام «مدرنیسم غربی» تبلیغ و ترویج می کند، کاملا در خط و چارچوب همان رفرم هایی است که رضا شاه و پسرش در ایران ایجاد کردند و نه رفرم های بورژوا - دموکراتیکی که مصدق و کلا احزاب بورژوازی ملی و نیز خرده بورژوازی مرفه ایران خواستار آن بوده و به خاطر آن با امپریالیست ها در افتادند و یا در می افتند. اساس رفرم های مزبور بر استقلال اقتصادی از امپریالیست ها استوار است. این استقلال اقتصادی به هیچوجه خواست احزاب کمونیسم کارگری و حکمتی نیست.  به همین دلیل خط حکمت خط لیبرالی هم نیست، بلکه خط کمپرادوری - ارتجاعی است که کاملا حاضر است با هر نوکر مستبد و فاشیست امپریالیسم کنار بیاید.( توجه کنیم به تجربه تروتسکیست ها در چین که بر طبق نظر تروتسکی به نیروهای امپریالیسم ژاپن پیوستند)

مغازله سوم-: جریان حکمت یک جریان سازشکار است!
«این مجموعه به بررسی مواضع اخیر حمید تقوایی (رهبر حزب کمونیست کارگری ایران علیه تجمع روز 23 اردیبهشت دانشجویان چپ در دانشگاه تهران و گرایش سازشکارانه تقوایی و حزبش در مورد جریانات طرفدار امپریالیسم(پرو امپریالیسم ) اختصاص پیدا کرده است.»(آتش، شماره 92، ص4)
و « درست به این علت که مرزبندی همزمان دانشجویان با دو خط سیاسی و ایدئولوژیک ارتجاعی در برخورد با مساله زنان، یعنی خط حاکم بر جمهوری اسلامی( در اینجا طرح ارشاد) و خط پرو امپریالیستی اپوزیسیون راست( در اینجا مسیح علی نژاد)، به طور غیر مستقیم و ثانوی خط سازش این حزب با امپریالیسم آمریکا و بخشی از اپوزیسیون پرو امپریالیست راست را زیر ضرب می برد...»(92، ص 4)
 سازشکار یا مرید  بورژا- کمپرادورها و امپریالیست ها
حکمت و تقوایی و دیگر رهبران و کادرهای اصلی احزاب کمونیسم کارگری و حکمتی جریان هایی سازشکار با امپریالیسم نیستند. آنها نماینده امپریالیسم در جنبش چپ ایران هستند. وظیفه آنها نابود کردن جنبش چپ و در خدمت بورژوا- کمپرادورها و  امپریالیست ها در آوردن آن است.
ادامه دارد.
هرمز دامان
10 مهر 98



۱۳۹۸ مهر ۸, دوشنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(16) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا



آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(16)
بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

سلطه پرولتاریا یا دیکتاتوری پرولتاریا
در پایان بخش 15 ضمن آوردن نظر هال دریپر به این نکته اشاره کردیم که هال دریپر بر آن است که خودسرانه معنای دیکتاتوری را با سلطه عوض کند.(1) اما سلطه معنای دیکتاتوری را ندارد. سلطه می تواند برتری ای باشد که  حزب و یا نیرویی با کسب اکثریت پارلمانی، بدست آورد. یعنی برتری اکثریت بر اقلیت باشد. مثلا در کشورهای امپریالیستی هر گاه یکی از دو حزب بورژوازی اکثریت را در انتخابات به دست می آورد، بر حزب دیگر «سلطه» می یابد. اما سلطه یافتن به خودی خود به معنای دیکتاتوری نیست. به عبارت دیگر هر دیکتاتوری ای با سلطه همراه است، اما هر سلطه ای، دیکتاتوری نیست. اکنون هال دریپر می خواهد خواننده را قانع کند که هر کجا مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا سخن به میان آورده است، منظور وی برقراری سلطه بوده است و نه خود دیکتاتوری. برتری ای مانند برتری یک حزب بورژوا بر حزب دیگر در یک دموکراسی پارلمانی.   
هال دریپر سپس فعالیت مارکس و انگلس را به سه دوره تقسیم می کند. دوره 1850 تا 1852 و 1871تا 1875 و نیز دوره ای که انگلس این مفهوم را به کار می برد. او ضمنا اشاره می کند که« در فواصل  این دوره ها این اصطلاح غایب است».
دوره نخست - مبارزات طبقاتی در فرانسه
 اکنون هال دریپر به بررسی موارد کاربرد این مفهوم در آثار مارکس و انگلس می پردازد. وی می نویسد:
«مورد اول در اولین فصل جنگ طبقاتی در فرانسه، مارکس‏ اشاره می کند که درجریان انقلاب فرانسه "شعار شجاعانه مبارزه انقلابی پدیدار شد": سرنگونی بورژوازی! دیکتاتوری طبقه کارگر!" ... از آن جا که مطلقاً مدرکی دال بر وجود این شعار در میدان واقعی مبارزه وجود ندارد، من بر آنم که منظور مارکس‏ این نبوده که این شعار به طور واقعی مطرح شده است؛ بلکه او این شعار را وجه اثباتی شعار"سرنگونی بورژوازی" می داند که در جریان مبارزه مطرح شده بود و در حقیقت او توضیح می دهد که معنای شعار اول چه بوده است. در همان عبارت مارکس‏ با فراغ بال " تروریسم بورژوائی " و " دیکتاتوری بورژوائی " را معادل سلطه بورژوائی و برای خصلت بندی "جمهوری بورژوائی " به کار می برد.»(هال دریپر، مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا)
در مورد معنای سخن مارکس یعنی «سرنگونی بورژوازی، دیکتاتوری طبقه کارگر» که به این متن اشاره دارد:
«پرولتاریا تازه پس از شکستش به این حقیقت ایمان آورد که کوچکترین بهبود وضعش در محدوده جامعه بورژوایى خیالى بیش نیست، و این تخیل اگر بخواهد بخود واقعیت بخشد چونان جنایتى تلقى خواهد شد. پرولتاریا بجاى خواستهایى که بکمک آنها میکوشید از جمهورى فوریه آوانس بگیرد، خواستهایى که ظاهرا پُر شور و حرارت ولى در محتوا تنگ‌نظرانه - و گذشته از آن - بورژوایى بودند، این صلاى جنگى جسورانه و انقلابى را در داد: سرنگونگى بورژوازى! دیکتاتورى طبقه کارگر!» (مبارزات طبقاتی در فرانسه، برگردان محمد پورهرمزان، نسخه اینترنتی در دو بخش، بخش نخست، فصل نخست، ص 22 و 23 ، تمامی تاکیدها در این عبارات و عبارات دیگری که در زیر می آوریم، از مارکس است)
 باید گفت که چنین شعاری خواه از جانب کارگران پاریس داده شده باشد و خواه داده نشده باشد، نه تنها به معنای وجه اثباتی شعار« سرنگونی بورژوازی» است، بلکه در عین حال و بسیار مهمتر، نشانگر خصوصیت ویژه این وجه اثباتی است؛ یعنی دیکتاتوری، یعنی قهر علیه بورژوازی.  این صلایی است که مارکس به عنوان خواست کارگران پاریس به مثابه امری که بر آمد مبارزات آنان باید به آن پایان یابد، سر می دهد. ما فرازهایی از سخنان مارکس در این کتاب که  تقابل دو طبقه را شرح می دهد را در زیر می آوریم:
«پرولتاریاى پاریس نباید پیروزیش را به قهر آلوده نماید (از سخنرانى ٢٤ فوریه لامارتین)، بورژوازى به پرولتاریا تنها در یک مورد اجازه اِعمال قهر میدهد: در مورد جنگ.» (ص9)
به عبارت دیگر، از دیدگاه طبقه کارگر و بر مبنای اجازه خود این طبقه به خویش( امری که بخشی از آن به ناچار در نتیجه هم به کار گیری قهر به وسیله بورژوازی و راندن طبقه کارگر به استفاده از قهر برای سرنگونی وی و هم مقاومت این طبقه در جریان برقراری سوسیالیسم و اجبار طبقه کارگر به دیکتاتوری و استفاده از قهر دارد) و جهت برقراری نظام کمونیستی، قهر موارد گوناگونی را شامل می شود و از جمله برقراری آن در هنگامی که خود پرولتاریا دولت را در دست دارد و علیه مقاومت استثمارگران برای برگرداندن نظامی که برای آنها بهشت است.
« همانطور که جمهورى فوريه، با آن کنار آمدنهاى سوسياليستى‌اش، مستلزم پيکار پرولتاريا در اتحاد با بورژوازى عليه سلطنت بود، اکنون هم پيکار دومى لازم بود تا جمهورى را از قيد سازشهاى سوسياليستى‌اش خلاص کند و جمهورى بورژوايى را رسما به عنوان عامل مسلط به کرسى بنشاند. بورژوازى مجبور بود اسلحه در دست، مطالبات پرولتاریا را رد کند. زادگاه واقعى جمهورى بورژوایى پیروزى فوریه نیست، بلکه شکست ژوئن است.»( ص 20)
اینجا به روشنی به نوع مقابله بورژوازی با طبقه کارگر هنگامی که این طبقه مطالبات خود را طرح می کند، اشاره شده است. مطالبات پرولتاریا با اسلحه بورژوازی رد می شود. در چنین شرایطی برای طبقه کارگر جز استفاده از اسلحه راهی باقی نمی ماند.
«همه میدانند که کارگران با چه شجاعت و نبوغ بی نظیرى، بدون رهبر، بدون نقشه مشترک، بدون وسیله - و عمدتاً بدون اسلحه - به ارتش، گارد متحرک، گارد ملى پاریس و گارد ملى شهرستانها،  که به پاریس آمده بودند، پنج روز اجازه تکان خوردن ندادند. همه می دانند که بورژوازى با چه شکل بیسابقه‌اى وحشت مرگى را که دچارش شده بود تلافى کرد - بیسابقه به لحاظ قساوت - با قتل عام بیش از ٣٠٠٠ زندانى»(ص21)
شیوه برخورد بورژوازی با مطالبات طبقه کارگر. قتل عام سه هزار زندانی. این یعنی دیکتاتوری بورژوازی.
«فراترنیته، برادرى طبقات متخاصمى که یکى استثمارگر دیگرى است، برادرى‌اى که در فوریه اعلام شد و با حروف درشت بر پیشانى پاریس، بر سردر هر زندان و بر دیوار هر سربازخانه نقش بست - این برادرى بیان حقیقى، کامل و ملال‌آورش را در جنگ داخلى پیدا کرد، جنگ داخلى به وحشتناکترین شکلش، جنگ کار علیه سرمایه. این برادرى آتشى بود که در مقابل پنجره‌هاى پاریس در غروب ٢٥ ژوئن میسوخت، هنگامى که پاریسِ بورژوازى چراغانى کرده بود، و پاریسِ پرولتاریا در آتش می سوخت، در خون غرقه بود، و از دردى مرگ‌آور ضجه می کشید. »(ص21 و 22)
 جنگ داخلی راه حل اصلی مقابله دو طبقه متخاصم است که مارکس بارها در همین فصل نخست به تضاد آشتی ناپذیر منافع آنان اشاره می کند و سپس به این اینکه این تضاد آشتی ناپذیر این طبقات را به چگونه رویایی هایی می کشاند.
«انقلاب فوریه انقلابى پُر ملاطفت بود، انقلابى مملوّ از همدردى همگانى، زیرا تضادهایى که در آن علیه سلطنت به انفجار کشیده شدند، هنوز نامتکامل و بشکلى صلح‌طلبانه نافعال بودند، زیرا آن مبارزه اجتماعى‌اى که زمینه آنها را شکل میداد تنها به موجودیتى زودگذر دست یافته بود، موجودیتى در عبارات، در کلمات.
انقلاب ژوئن انقلابى کریه است، انقلابى بى ملاطفت، زیرا در پى حرف عمل آمد، زیرا جمهورى تاجى که کلاه‌خود محافظ و پنهان کننده چهره هیولا بود را از سرش برداشت.»(ص22)
راستش هال دریپر نمی تواند از این روشن تر تقابل این دو طبقه متخاصم و آشتی ناپذیر را ببیند. جمهوری کلاهش را برداشت و چهره هیولا یعنی بورژوازی را نمایان ساخت که مبارزه را به خاک و خون کشید. این «هیولا» را با « اکثریت در دمکراسی پارلمانی» نمی توان رام کرد.  
بخش دیگر عبارات هال دریپر به این متن اشاره دارد:
«پرولتاریا با تبدیل گورستان خود به زادگاه جمهورى بورژوایى، این جمهورى را مجبور کرد تا به شکل اصیلش بمثابه دولت، دولتى که هدف آشکارش جاودانگى سلطه سرمایه و اسارت کار است نمودار گردد. سلطه بورژوازى که اینک از همه قیود آزاد شده بود، با توجه دائم به دشمن جنگ دیده، آشتى‌ناپذیر و مغلوب ناشدنى - مغلوب ناشدنى از آن جهت که موجودیتش شرط حیات خود بورژوازى است - طبعا بایستى به تروریسم بورژوایى بدل گردد. پرولتاریا براى یک چند از صحنه ناپدید گردید و دیکتاتورى بورژوازى رسمیت یافت.»( مبارزات طبقات در فرانسه، برگردان محمدپورهرمزان، فصل نخست، ص 23)
روشن است که معنای سلطه در متن مزبور بیش از آنکه سیاسی باشد، اقتصادی است، و بعد به وسیله سلطه سیاسی یعنی همان دیکتاتوری و قهر که مارکس به  روشن ترین وجه با عبارت «تروریسم بورژوایی» به آن اشاره می کند-  و این تروریسم علیه طبقه کارگر است آنگاه که خواست های اساسی اقتصادی و  سیاسی خویش را طرح کند- تکمیل می شود.«تروریسم بورژوازی» یکی از نشانه های بارز دیکتاتوری بورژوازی بر طبقه کارگر است.
این هم معنای سلطه در فصل دوم همین اثر:
«ارتش و طبقه دهقان براى یک لحظه تصور کردند که اکنون با حکومت نظامى، جنگ در خارج و شکوه و افتخار در داخل در آن واحد در دستور کار قرار می گیرد. اما کاوانیاک عامل دیکتاتورى شمشیر بر جامعه بورژوایى نبود، بلکه او دیکتاتور بورژوازى از طریق شمشیر بود و بورژوازى اکنون در میان سربازان فقط به ژاندارم ها احتیاج داشت. کاوانیاک زبونى رنگ و رو باخته منصب بورژوایى‌اش را در زیر ماسک یک جمهوریخواهى سر خورده کلاسیک پنهان میکرد. او این شعار رسته سوم ...را که "پول ارباب ندارد" ایده‌آلیزه کرده و همگام با مجلس مؤسسان آن را به زبان سیاسى تکرار می کرد: بورژوازى پادشاه ندارد؛ شکل واقعى حکومتش جمهورى است.»( همانجا، ص28، تاکید از ماست)
سپس هال دریپر به فصل دوم می پردازد:
«در فصل دوم، مارکس‏ توضیح می دهد که پرولتاریا هنوز به حد کافی تکامل نیافته است که بتواند قدرت را در دست بگیرد: "پرولتاریا …. هنوز نمی توانست از طریق تکامل بقیه طبقات، دیکتاتوری انقلابی را به دست آورد…" . با نوشتن آنچه که آورده شد، مارکس‏ مانند همیشه، اندیشه کسب قدرت سیاسی به وسیله یک اقلیت به سبک بلانکی را مردود می شمارد.»
 این مسئله که پرولتاریا در شرایط آن روز فرانسه نمی توانست دیکتاتوری انقلابی خود را برقرار سازد، ربطی به مسئله بلانکی ندارد. در واقع ناتوانی طبقه کارگر در این مورد به این معنا نیست که مثلا طبقه کارگر نمی خواست به سبک بلانکی «دیکتاتوری انقلابی» را بر قرار سازد. و یا به بیانی دیگر چون می خواست  به وسیله اکثریت( همان اکثریت کذایی پارلمانی!) قدرت سیاسی را بدست آورد، از روش بلانکیستی ایجاد «دیکتاتوری انقلابی» سر باز می زد.
متن مزبور به این شرح است:
« این انتخابات راز حزب دموکرات- سوسیالیست را بر ما آشکار می کند. از یک سو مونتانی، پیشاهنگ پارلمانی خرده بورژوازی دموکرات، ناگزیر از همگامی و اتحاد با آیین پردازان سوسیالیست پرولتاریا شد؛ پرولتاریا هم که، بر اثر شکست مادی وحشتناک ژوئن، ناگزیر بود از لحاظ فکری قد علم کند و، به علت توسعه طبقات دیگر، که هنوز آمادگی دستیابی به دیکتاتوری انقلابی را نداشتند، ناچار شد خود را به دامن آیین پردازان رهایی خویش، یعنی بنیان گذاران فرقه سوسیالیستی بیندازد.»( مبارزات طبقاتی در فرانسه، برگردان باقر پرهام، ص97)
بطور کلی طبق شرح مارکس در این کتاب طبقه کارگر برای نخستین بار به قدرت سیاسی حمله می برد و مجموع شرایط عینی، کمی و کیفی وی در کل فرانسه( تنها در پاریس طبقه کارگر صنعتی مجتمع و متشکل بود و در شهرستان ها پراکنده و غیر متشکل بود) وضعیت ذهنی( طبقه کارگر تازه پس از تجربه  قیام 20 ژوئن به برخی از خیال بافی های خود غلبه کرد و به دیدگاه هایی عینی در مورد واقعیت دیکتاتوری بورژوازی رسید) به این طبقه امکان برقراری دیکتاتوری خود را نمی داد؛ امری که در 1970 و در کمون پاریس جامه عمل به تن کرد. مارکس در همان فصل نخست چنین می نویسد:
«به مجرد قيام، طبقه‌اى که منافع انقلابى جامعه در آن متمرکز شده است، مستقيما در موقعيت خودش محتوا و ماتريال فعاليت انقلابيش را پيدا مي کند: دشمنان بايد بى اثر شوند، اقداماتى که نيازهاى مبارزه ديکته مي کنند بايد بعمل در آيند؛ پيآمدهاى عمل خودِ طبقه، او را به جلو ميرانند. او هيچ تحقيقات تئوريکى در مورد وظايف خودش نمي کند. طبقه کارگر فرانسه به چنين سطحى دست نيافته بود؛ او هنوز از انجام انقلاب خودش ناتوان بود.»( ص 11، تاکید از ماست)
و
« از آن سو، بنابراين، پرولتارياى فرانسه در لحظه انقلاب، در پاريس صاحب قدرت واقعى و نفوذى است که او را به خيز برداشتن به فراسوى امکاناتش ترغيب ميکند، در بقيه فرانسه پرولتاريا در مراکز صنعتى پراکنده و جُدا از همديگر گِرد آمده است، تقريبا گم شده در ميان تعداد بسيار بيشترى از دهقانان و خرده بورژواها. مبارزه عليه سرمايه در شکل مدرن و تکامل‌يافته‌اش - از جنبه تعيين کننده‌اش، يعنى مبارزه کارگر مزدى صنعتى عليه بورژوازى صنعتى - در فرانسه يک پديده غير فراگير است، که بعد از روزهاى فوريه بسا کمتر مي توانست تأمين کننده محتواى انقلاب در سطح ملى باشد، چرا که مبارزه عليه شيوه‌هاى ثانوى استثمار توسط سرمايه، مثل مبارزه دهقانان عليه ربا و رهن يا مبارزه خرده بورژوا عليه تجار بزرگ، بانکداران و کارخانه‌داران - در يک کلام عليه ورشکستگى - هنوز در درون قيام عمومى عليه اشرافيت مالى پنهان بود.هيچ چيز بنابراين از اين قابل فهم‌تر نيست که پرولتارياى پاريس کوشيد تا منافع خود را در کنار منافع بورژوازى متحقق کند، به جاى اينکه اين منافع را به عنوان منافع انقلابى خودِ جامعه به کرسى بنشاند، يعنى اجازه داد تا پرچم سرخ تا سطح پرچم سه رنگ ...پايين آورده شود. کارگران فرانسه نمي توانستند قدم به جلو بردارند، نمي توانستند مويى از سر نظم بورژوايى کم کنند، تا وقتی که سير انقلاب توده ملت، دهقانان و خرده بورژواهاى قرار گرفته در بين پرولتاريا و بورژوازى را عليه اين نظم، عليه سلطه سرمايه برانگيخته باشد و آنها را مجبور کرده باشد که به پرولتاريا بعنوان حاميانش بپیوندند. کارگران اين پيروزى را فقط به قيمت شکست سهمناک در ژوئيه مي توانستند بخرند.» (همانجا، ص 12، تاکیدها از ماست)
می بینیم که در اینجا هیچ صحبتی از خط و مرز با بلانکیسم برای کسب قدرت نیست و مارکس علل اساسی ضعف و شکست طبقه کارگر در انقلاب 1848 نخست در ناتوانی وی برای کسب قدرت را در وضعیت خود این طبقه و ناپختگی شرایط عینی و ذهنی آن و سپس در عدم آمادگی طبقات دیگر به ویژه دهقانان و خرده بورژوازی می بیند. طبقاتی که هنوز آمادگی پیوستن به طبقه کارگر و برقراری دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا را نداشتند.
اما مشکل بتوان گفت که طبقه ای که به دلیل چنین وضعیتی( ضعف های خود طبقه و عدم پیوست دهقانان و طبقه خرده بورژوازی به طبقه کارگر) قدرت سیاسی را بدست آورد و جامعه ای انقلابی بسازد، می تواند به وسیله شیوه های بلانکیستی کسب قدرت کند و از آن مهمتر از آن حفاظت نماید.  
ادامه دارد.
هرمز دامان
 9 مهر 98
یادداشتها
1-    این عبارات هال دریپر است:«ما خواهیم دید که مارکس‏ دقیقاً به همان شیوه ای که از" سلطه پرولتاریا" و یا سایر عناوین برای دولت کارگری استفاده می کند از اصطلاح "دیکتاتوری پرولتاریا" استفاده کرده است» و«از نقطه نظر جایگاه کلمه دیکتاتوری، اکنون مسئله مشکلی در تمایل مارکس‏ در جایگزینی "سلطه" با "دیکتاتوری" در برخی از متون وجود ندارد. ولی مروری بر این متون می تواند روشنگر باشد.»


۱۳۹۸ مهر ۷, یکشنبه

درباره برخی مسائل هنر(6) هنرمند و سیاست (ادامه)



درباره برخی مسائل هنر(6)
هنرمند و سیاست (ادامه)

هنرمند و جانبداری آشکار و پنهان
در بخش پیش از جانبداری هنرمند در اثر هنری صحبت کردیم. در مورد این مسئله به چند نکته دیگر نیز باید اشاره کرد.
نخست اینکه موضع جانبدارانه هنرمند، نه در بازتاب و تجزیه و تحلیل عینی واقعیت آن گونه که هست- گرچه در آن نیز تا حدودی موجود است زیرا دیدن واقعیت آن گونه که هست و حقیقت مستتر در آن نیز چشم بینا و گوش شنوا می خواهد - بلکه عموما در آفرینش هنرمندانه واقعیت یا جهان هنری صورت می گیرد.(1) در واقع جانبداری در نوع نگاه  یا زاویه ی دیدی که در اثر هنری به واقعیت وجود دارد، شکل می گیرد.
از سوی دیگر همچنانکه در بخش دوم هم اشاره شد، بازتاب باید پویا و فعال باشد و هنرمند نمی تواند صرفا به بازتاب سر و ساده و جزء به جزء واقعیت بسنده کند، بلکه باید بتواند از آن فراتر رود. یعنی ذهن هنرمند در بازتاب فعالانه نه تنها به آنچه که وجود دارد، بلکه به انتقاد از آن، وآنچه که باید و می تواند بجای آن وجود داشته باشد، بپردازد. و این مگر با فعال کردن تخیلات، آرزوها و ایجاد تصاویر ایده آلی در اثر هنری- ایده آل و آرزوهایی بر مبنای واقعیت موجود-  که در واقعیت کنونی موجود نیست، و نیز مبارزه به خاطر آنها، به گونه ای دیگر نمی تواند پیش رود.
پرسشی دیگری که در این زمینه طرح بوده این است که آیا جانب داری هنرمند در اثر هنری باید آشکار باشد یا پنهان.
این مسئله را می توان به دو صورت مورد تحلیل قرار داد: نخست از این دیدگاه که هنرمند عقاید، باورها و نظرات سیاسی و اجتماعی خویش را آشکارا بیان کند و یا پنهان نگاه دارد؛ صحبت از جانب داری عموما به این امر ربط یافته است؛
 و دوم اینکه هنرمند جانب داری خویش را از قهرمانان و اعمال درست و نادرست، خوب و بد، و زشت و زیبای آنها پنهان نگه دارد و بدون آنکه نشان دهد، جانب کدام اندیشه و رفتار و یا واکنش است تنها و بطور مطلق به نشان دادن آن گونه ای که قهرمانان در روبرویی با رویدادها و وقایعی که از سر می گذرانند( در هنرهایی مانند داستان و رمان نویسی، تآتر و سینما) فکر و عمل می کنند، بسنده نماید.
عقاید و باورهای و نظرات هنرمند
در مورد نخست، اغلب برخی نظرات مارکس و انگلس را عنوان می کنند که گفته اند هنرمند نباید در اثر خویش جانبداری آشکار کند، بلکه باید آن را در اثرش پنهان سازد. اما  نظرات و مواضع مارکس و انگلس در مورد هنرمندان و آثار هنری نشان می دهد که آنها صرفا دارای این نظر نبوده اند که نظرات نویسنده اگر نامشهود و پنهان باشد یا هر چه نامشهود و پنهان تر باشد، بهتر است. آنها  در عین حال از آثاری که  اجتماعی و یا سیاسی در آنها وجود دارد، پشتیبانی کرده اند.(2)
 از سوی دیگر این امر همواره درست نیست که هنرمند بخواهد باورهای سیاسی و اجتماعی خود را پنهان سازد. هنر یک امر زنده است. قرار نیست به بهای پنهان نگاه داشتن دیدگاه و یا مثلا جاویدان شدن اثر هنری، هنر از پاسخ به شرایط خاص اجتماعی- سیاسی معین شانه خالی کند. و شرایط اجتماعی - سیاسی خاص گاه از هنرمند می خواهد موضع آشکار بگیرد و البته منظور از موضع آشکار در اثر هنری هم بیانیه دادن و این نیست که هنرمند در اثر هنری اش اعلام کند که پیرو فلان جهان بینی است و این شعر و یا داستان و نقاشی و...را برای این خلق کرده که در مورد فلان قضیه موضع گرفته باشد.
وقتی جنگ جهانی امپریالیستی در می گیرد، نمی توان مخالف جنگ نبود و عقاید و افکار خود بر علیه جنگ امپریالیستی را پنهان کرد. وقتی فاشیسم (برای نمونه در کشورهایی مانند آلمان، ایتالیا و اسپانیا در پیش از جنگ جهانی دوم) برقرار می گردد و یا می رود که برقرار گردد، نمی توان در هنر به گونه آشکارا آن را تقبیح نکرد و مذموم نشمرد و با آن مبارزه نکرد. زمانی که طبقه کارگر و توده های زیر ستم نیاز وافر دارند که مبارزه ی طبقاتی آنها با بورژوازی و ارتجاع، خواه در کشورهای امپریالیستی و خواه در کشورهای زیر سلطه، جلوه ای هنری یافته و هنرمند نماینده این طبقات به آنها یاری کند تا در آیینه هنر سیمای خود و مبارزه شان، جهات مثبت و منفی و خوب و بد آن، وجوه قدرتمند، کمبودها و ضعف های آن را ببیند، هنرمند نمی تواند این همه را بدون آشکارکردن عقاید سیاسی و اجتماعی خویش نشان دهد. در تمامی این زمینه ها، هم آثار ماندگار خلق شده است و هم آثاری که گرچه ماندگاری آن چنانی ندارند، اما در پاسخ به شرایط معین بسیار مفید و دارای نتایج عملی با ارزش بوده اند.
نگاهی به هنر آفریده شده در کشورهای آلمان، ایتالیا و اسپانیا در دوران جنگ جهانی دوم و برقراری فاشیسم امپریالیستی در این سه کشور نشان می دهد که بسیاری از هنرمندان آشکار علیه جنگ و فاشیسم موضع گرفتند و در آثار هنری خود به ستایش مبارزه بر علیه آن پرداختند. شعر، رمان و داستان، نقاشی، موسیقی، تاتر و سینمای این کشورها پر است از آثار ضد جنگ و ضد فاشیسم و هواداری از نیروها و طبقات مترقی و انقلابی و نیروهای دموکرات و کمونیست.
همچنین است مواقعی که در یک اثر هنری باید موضعی نسبت به مسئله ای، یک اعتصاب، یک مبارزه مترقی و یا انقلابی و یا ارتجاعی گرفته شود. اینجا نیز عموما موضع  آشکار بوده و نه پنهان. مثلا موضع هنرمند مترقی نسبت به انقلاب مشروطیت، سالهای حکومت رضا شاه، 20 شهریور که ایران به وسیله متفقین اشغال شد، مبارزات آذربایجان و کردستان، ملی شدن صنعت نفت، کودتای 28 مرداد و دسیسه های استعمار و امپریالیسم ، اصلاحات ارضی و غیره ... نمی توانسته پنهان باشد.
  در مورد عموم این شرایط، در ایران آثاری هنری بارازشی آفریده شد و هنرمندان  در آثار هنری خود به ویژه شعر و داستان، آشکارا نسبت به رویدادها واکنش نشان دادند. جدا از آثار هنرمندان مبارزی که از آنها پیش از این نام برده ایم و در مورد مشروطیت و رویدادهای پس از آن در آثار خویش موضع گرفتند، می توان اثر بهرام بیضایی به نام اِشغال را مثال زد که در آن مواضع نویسنده در مورد شرایط  دوران پس از شهریور 20 روشن و آشکار است.(3)
جانبداری از قهرمانان و مواضع آنها در برابر رویدادها
در مورد جانبداری از قهرمانان و نظرات و مواضع و اعمالی که آنها در رویدادها و وقایعی که از سر می گذرانند پیشه می کنند، نیز این امر کمابیش- و چه بسا بیشتر - راست در می آید.
 نگاهی به آثار هنری مشهور نشان می دهد که آفرینندگان آنها جانب قهرمانان مثبت خویش را داشته و نظرات، مواضع و واکنش های درست آنها را در برابر رویدادها و وقایع ستایش گرانه وصف کرده اند.
این مورد بد نیست که به روش نمایندگان هنری بورژوازی نگاه کنیم. بسیاری از آنها در هنر خویش موضع جانبدارانه ای در قبال قهرمانان خویش و نظرات و رفتار و اعمال آنها اتخاذ کرده اند. 
برای نمونه، دو هنرمند برجسته شکسپیر و گوته - که مورد توجه مارکس و انگلس هم بوده اند- در آثار خویش ستایشگر نیروهای نوین تاریخی بودند و این موضع به روشنی و آشکارا از آثارشان پیداست. مثلا موضع شکسپیر در آثارش، شرح صرف واقعیت و یا موضع جانبداری پنهان نسبت به شخصیتهای خوب و بد نمایشنامه های خویش و یا رفتارها و اعمال  زیبا و زشت آنها نیست. این که وی در شاه لیر، هاملت، مکبث، اتللو و... جانب کدام شخصیت ها، کدام افکار، رفتارها و اعمال را می گیرد، کدام را ستایش می کند و کدام را تحقیر، روشن است. و یا این روشن است که قهرمان دوران نوین بورژوایی فاوست است که گوته کنار وی ایستاده است.
حتی مواضع بالزاک که طرفدار اشراف است، در مورد شخصیت های رمان های خویش و نظرات، رفتارها و اعمال آنها نیز پنهان نیست. مثلا در بابا گوریو، بالزاک به هیچوجه در کنار اشراف داستان، دختران گوریو و همسرانشان نمی ایستد و برعکس  در سوی سه شخصیت متفاوت یعنی  بابا گوریو، راستیناک و ووترن ایستاده است؛ گذشته از بابا گوریو، در جهت ووترن نیز، از این رو که افشاگر تمامی پستی ها و کراهت نظام موجود است و خود نیز قربانی آن؛ یا به ویژه راستیناک که شخصیت نو و آینده داستان است. در پایان همین داستان،« این کلمات پرشکوه بر زبان» راستیناک خطاب به پاریس و خانه های اشراف جاری می شود: «اینک من و تو!».(4) و  آنگاه بالزاک ادامه می دهد:« و به عنوان اولین پرده اعلام نبردی که جامعه را بدان می خواند...» راستیناک آماده نبردی - نبردی با اشراف و نظام فئودالی- می شود. این جز جانبداری عملی  روشن و آشکار بالزاک از نیروهای نوین تاریخی یعنی بورژوازی نیست.(5)
مارکس و انگلس همچنین موضعی این چنین در مورد برخی هنرمندان که یا نماینده هنری طبقه کارگر بوده اند، و یا به چنین دیدگاهی نزدیک بوده اند، داشته اند. برای نمونه موضع مارکس نسبت به هاینریش هاینه که اشعاری با موضع گیری صریح، روشن و آشکار در مورد مذهب دارد.(و یا شعر« فردوسی شاعر» وی).
به نظر ما هر دو رویه، یعنی هم جانبداری آشکار و هم جانبداری پنهان می تواند وجود داشته باشند. اینکه هنرمند کدام یک را درست بداند، کاملا وابسته به شرایط اجتماعی - تاریخی، مرحله تاریخی، موضوع اثر و مخاطبان  است. در برخی مواقع  این جانبداری باید روشن و آشکار باشند. در برخی مواقع نیز پنهان . برای نمونه، گورکی، فادایف، شولوخوف، مایاکوفسکی، سینماگران نخستین روس ( آیزنشتاین، پودوفکین، ورتوف، داوژنکو) و همچنین برشت و بسیاری از هنرمندان نماینده طبقه کارگر در آثار اجتماعی - سیاسی خویش جانبداری روشن دارند و بسیاری از آثار اینان جزو شاهکاری هنری قرن بیستم در زمینه ادبیات و سینما به شمار می رود.
در بسیاری از آثاری که از ادبیات کشورهای دیگر و ادبیات خودمان نام بردیم، و  بیشترشان جزو شاهکارهای هنری هم هستند، هنرمند جانب دار است و موضع  آشکار می گیرد. بسیاری از این آثار دارای تاثیر و نفوذ روی توده ها بوده اند و در مبارزه طبقاتی جاری میان طبقه کارگر و توده های زحمتکش و بورژوازی و یا ارتجاع کشورهای زیر سلطه نقش مهمی داشته اند.
مواضع نیما، شاملو، اخوان، فروغ - ما از شاعرانی که افکار روشن و صریح  چپ داشته اند مانند فرخی یزدی، افراشته، لاهوتی، هوشنگ ابتهاج، سیاوش کسرایی، خسرو گلسرخی، سعید سلطانپور و...صحبت نمی کنیم - در بسیاری از اشعارشان روشن است. موضع شاملو در مدایحی که در مورد قهرمانان طبقه کارگر و خلق سروده است، موضع فروغ در برخی از اشعار سیاسی اش و اخوان در برخی از اشعارش اجتماعی - سیاسی اش روشن است.
همچنین این در مورد نویسندگان داستان و رمان و یا حتی سینماگرانی که دموکرات مبارز و یا گرایش چپ داشته اند، راست در می آید. مثلا موضع هدایت در داستان حاجی آقا، که  برخلاف نظر روشنفکران عموما خرده بورژوا و بورژوا، علیرغم برخی ضعف ها و کمبودها، جزو بهترین کارهای اجتماعی- سیاسی وی است و یا داستان هایی مانند داش آکل و علویه خانم روشن است. مواضع چوبک، احمد محمود، علی محمد افغان، ساعدی، دولت آبادی در آثارشان جانبدار و روشن است.
حتی هنرمندانی که خیلی آشکار موضع چپ نگرفته اند، اما گرایش چپ  داشته و یا دموکرات بوده اند در بسیاری از کارهایشان مواضعشان روشن است. مثلا این روشن است که موضع بیضایی در رگبار، غریبه و مه، چریکه تارا، آثاری مانند مسافران، باشو و سگ کشی و یا نمایشنامه هایی مانند بندار بیدخش، شب هزارویکم و یا فیلمنامه هایی مانند شب سمور چه است و یا موضع تقوایی در ناخدا خورشید و ای ایران( و حتی در نفرین)، مهرجویی در آثاری مانند گاو یا دایره مینا و یا کامران شیردل در آثار سینمایی اش( آن شب که بارون اومد و صبح روز چهارم)و یا کیارستمی در آثاری مانند کلوزآپ، زیر درختان زیتون و یا ده چه است.
 مسئله مخاطبین
  تا جایی که صحبت بر سر ادبیاتی متعهد است که جانب استثمار شدگان و ستمدیدگان را می گیرد و نه جانب استثمارگران و ستمگران را و مخاطبین آن طبقه کارگر، دهقانان و توده های زحمتکش خرده بورژوازی شهری و روشنفکران وابسته به این طبقات هستند و نه روشنفکران ارتجاعی و یا خود فروخته و یا نوکران بی جیره و مواجب  فرهنگ کشورهای امپریالیستی غربی، می توان گفت که جانبداری هنرمند هم می تواند آشکار باشد و هم پنهان. در اینجا مسئله اینکه مخاطب کیست، بسیار مهم است. در آثاری که برای روشنفکران آفریده می شود، شاید خیلی ضرورتی نباشد که مواضع هنرمند آشکار باشند، اما هرچه  مخاطب اثر توده هایی باشند که سطح آگاهی آنها پایینتر است، اثر هنری باید  دارای مواضع  صریح تر و به دور از ابهام و گیج کنندگی و نیز جانب داری نویسنده آشکار و روشن تر باشد. هر چه خطاب به سطح آگاهی بالاتری باشد، این جانبداری می تواند پنهان تر گردد.
مسئله موضوع
مورد بعدی مسئله یا موضوعی است که در اثر هنری برجسته می شود. برخی از موضوعات  که توده ها با آنها و یا زمینه ی آنها آشنایی دارند، موضع هنرمند اگر هم پنهان باشد، می تواند بهتر باشد. زیرا خلاقیت توده ها بیشتر بکار می افتد. اما در مورد موضوع های مشکل و یا شرایطی که پیچیده است، عموما این روش بهتر جواب داده است که موضع هنرمند آشکار باشد، و در فرایند درک اثر هنری، مخاطب اثر یاری شود تا بتواند با هنر اخت بگیرد و به آن علاقمند شود. هر گونه ابهامات غیر لازم در اثر هنری برای توده هایی که محروم از هنر بوده اند و به ویژه در کشورهایی مانند کشور ما که بخش بزرگی از توده های زحمتکش از هنر راستین به دورند و به دور هم نگه داشته می شوند، به جز زدن توی ذوق و علاقه و شور و نشاط آنها و فراری دادن آنها از آثار هنرمندانه و روی آوری به سوی آثار دم دستی، بی مایه و تجاری اثری ندارد.
 در کل اساس قضیه از یک سو تفاوت بین پیشرو و توده است. و از سوی دیگر تفاوت بین آنجا که موضع هنرمند، دارای تاثیر به روی بسیاری از توده هاست. به عبارت دیگر چشم توده ها به هنرمندان پیشرو دوخته شده است و منتظرند که در آثار هنری خویش مواضع آنها را بفهمند. در چنین مواقعی نمی توان موضع آشکار نگرفت.
سانسور
 و نیز در این مورد سانسور حکومت ها هم دخالت دارد. این سانسور هنرمندان دموکرات، مترقی و یا چپ را وادار می کند که مواضع خود را پنهان کنند، زبانشان به ابهام هر چه بیشتر بگراید و حتی به سراغ بسیاری از مسائل و موضوعات نروند. اما در کشورهای زیر سلطه که فلاکت اقتصادی بیداد می کند، بدبختی های اجتماعی یکی و دو تا نیست، استبداد سیاسی وجود دارد و اختناق فرهنگی همچنین، به ناچار هنرمندان بسیاری که گرایشهای دموکراتیک و یا چپ داشته به طبقات خلقی تعلق دارند، برای اینکه با مردم کشور خویش و مخاطبین رابطه پیدا کنند راه هایی را جستجو می کنند و دیر یا زود بسیاری علائم و یا نشانه ها که در آغاز ابهام دارند به روشنی می گرایند و مواضع  و جانبداری هنرمند از طبقاتی که نمایندگی هنری آنها را به عهده دارد، به وضوح درک می گردد.
رئالیسم و رئالیسم سوسیالیستی - یک اشاره کوتاه
همچنین جانبداری و موضع  آشکار این نیست که هنرمند، اگر دارای گرایش چپ و یا به گونه مشخص نماینده هنری طبقه کارگر است و به جهان بینی این طبقه مسلح، و هنرش نیز در خدمت این طبقه، یا به طور کلی نیروهایی باشد که پیش برنده و نه بازدارنده هستند، باید در آثارش صرفا افراد گوناگون این طبقه از ناآگاه تا آگاه را بیان کند، و یا تنها موقعیت هایی که لایه های گوناگون این طبقه در اجتماع با آن روبرو است، و یا صرفا مبارزه طبقاتی این طبقه را در آثار هنری خویش بازتاب دهد. هنرمند طبقه کارگر می تواند به خرده بورژوازی، دهقانان، بورژوازی، فئودال ها یا اشراف و یا نیروهایی که بازدارنده هستند، بپردازد و در آثارش اسمی هم از کارگر و دهقان و زحمتکش نباشد- گرچه عموما این مقدور نبوده است زیرا هرجا اشراف، فئودال  و بورژواها باشند، اگر حتی خدمتکار و نوکر و مزدوران دیگر را نداشته باشند و یا عامدانه حذف شوند، حداقل«سایه» کارگر و دهقان در زندگی شان وجود دارد- اما شرح هنری وی از این طبقات بر مبنای جهان بینی، دیدگاه و موضع طبقه کارگر باشد و نه از دیدگاه خود این طبقات و آن گونه که درباره خود داوری می کنند. اینجا محتوای اثر هنری به گونه ای عمده در جهت افشا طبقات استثمارگر، مفت خوری، تن پروری، لاشی گری و مال خوری و... است. روشن است که این افشاگری ها خواه ناخواه از یک موضعی صورت می گیرد. این  موضع نیز می تواند جانبداری از طبقاتی باشد که به وسیله این طبقه استثمارگر زیر ستم و استثمار قرار گرفته و می گیرند. چنین موضعی کماکان می تواند هم آشکار و هم پنهان باشد.
 آثار ادبی و هنری بسیاری وجود دارند که تنها به طبقات خرده بورژوازی یا بورژوازی و یا صرفا اشراف پرداخته اند، اما در آنها این طبقات، پندارها، کردارها، عادات، سنن، سرگرمی ها خرافه ها و لذات و خلاصه تمام یا بخشی که اثر هنری به آنها پرداخته است، تماما در معرض دید و داوری مخاطبین قرار گرفته است. مثلا  شخصیت اصلی حاجی آقای هدایت  یک نیمه خرده بورژوا - نیمه بورژوا است. اما در این اثر وی از موضع طبقات زیر ستم نگریسته می شده است و نه از موضع خود این طبقات. و یا در آثار صادق چوبک مانند روز اول قبر شخصیت اصلی  به طبقه اشراف تعلق دارد. اما از دیدگاه طبقات ستمدیده به وی نگریسته شده است. همچنین است در برخی از آثار بیضایی مانند تاریخ سری سلطان در آبسکون  که به سلطان محمد شاه نه از دید خود وی- گرچه در اثر هنری تصورات و دیدگاه های خود این طبقات در باره خودشان نیز قطعا شرح و نشان داده می شود- بلکه از دید طبقات ستمدیده و یا مترقی و یا از دیدگاه پندارهایی درست شرح داده می شود. و یا شخصیت سرهنگ امنیتی در آرامش در حضور دیگران که فیلم اساسا در مورد زندگی او و خانواده اش و روابط آنهاست، اما به آنها از دیدگاه خودشان نگاه نشده است، بلکه از یک دیدگاه پیشرو نگریسته شده است.
 در عرصه بین المللی ما در سینما برخی از کارهای پازولینی که فیلمسازی مارکسیست بود( سالو یا صد وبیست روز در سدوم )، رنوار(قاعده بازی) و بخشی از آثار لوئیس بونوئل (مثلا تریستانا)  را داریم که به ویژه به طبقات مرفه و بورژوازی پرداخته اند و به وجهی بسیار زنده این طبقات را افشاء کرده اند.
همین جا باید اشاره کرد که وقتی می گوییم افشا کردن، این به این معنا نیست که این طبقات بطور مطلق فاسدهستند. ممکن است در این طبقات افراد و عناصری یافت شوند که به طبقه خود انتقاد دارند و یا از این طبقه بریده اند و با این طبقه در تضاد هستند. می توان به این افرد، دسته ها هم پرداخت، اما نه اینکه آنها همچون نمونه هایی نشانگر روندهای عمده در این طبقات نشان داده شوند، بلکه به مثابه استثنائات یا اقلیتی بسیار ناچیز. چنین دیدگاهی، مانع از اتخاذ یک دیدگاه تک بعدی به این طبقات و یک کاسه کردن مطلق آنها می شود.
 نمونه ای از برخورد به افراد استثنایی- یا اقلیت ناچیز- در طبقات دارا را در فیلم روسری آبی رخشان بنی اعتماد می یابیم. در این فیلم یک فرد ثروتمند سن و سال دار عاشق دختری کارگر و جوان می شود و دختر نیز همچنین دلبسته این مرد ثروتمند. این به خودی خود ایرادی ندارد که چنین  وضع و شرایطی در آثار هنرمندی که بیشتر نماینده استثمار شدگان و ستمدیدگان بوده است( و ما رخشان بنی اعتماد را با کارهایی مانند نرگس، زیر پوست شهر و یا قصه ها... که عموما به طبقه کارگر و زحمتکشان می پردازد و با این دیدگاه می شناسیم) نشان داده شود. اما آنچه که ضروری است این است که هنرمند باید این وضعیت ها را به شکل روندهایی که قاعده نیستند نشان دهد و نه قاعده. قاعده جاری طبقاتی این است که روسری آبی باید با فردی از طبقه خویش ازدواج کند( و در مقام انتقاد از این اثر می گوییم که کارگردان بیهوده می کوشد جوان کارگری را که به وی علاقمند است و اساسا نمونه ای است، «نچسب» نشان دهد). فیلم تا آنجا که به فرد ثروتمند سرمایه دار می پردازد، وی را استثنایی در طبقه خویش نشان می دهد، و نشان می دهد که در پی این ازدواج، از طبقه خود طرد و بیرون انداخته می شود؛ اما در مورد جوان مرد کارگر«نچسب»، وی را بیشتر نمونه ای از طبقه خویش معرفی می کند و این خوب نیست. آیا باید همه روسری آبی ها یا دختران کارگر در پی همسرانی همچون آن مرد ثروتمند باشند؟ و آیا اساسا در جامعه طبقاتی این امر ممکن است و از سوی آن طبقات ثروتمند حتی نگاهی هم از این جهات به این سو می شود؟ البته نگاه می شود اما عموما به عنوان کارگر یا به عنوان مواردی برای ارضاء تمایلات فاسد.
نکته دیگر اینکه قرار نیست که هنرمند موضع گیری یا جانبداری را تبدیل به سخنرانی در اثر هنری کرده و بگوید باید چنین و چنان کرد(گرچه اینها اگر در اثر هنری- در اینجا ادبی- از زبان شخصیت ها جاری گردد و به این شرط که تحمیلی نباشد، بلکه در بستر خود اثر پدید آید، نادرست نیست)، بلکه او افراد و موقعیت های آنها و نیز رویدادها و شیوه برخورد افراد به آنها را به گونه ای  نشان می دهد که خواننده، بیننده را وادار به اندیشیدن بکند و خود تلاش کند راه و چاه را دریابد.
 در اینجا می توان برای نمونه به ننه دلاور و فرزندانش برشت رجوع کرد که زمانی که بر نمایش نامه وی خرده گرفته شد که چرا این همه بلا بر سر این افراد و از جمله ننه کوراژ می آید، و اینها واکنشی نشان نمی دهند و همان گونه می مانند که پیش از این بودند، برشت چنین نظر می دهد که « که اگر مردمی هستند که درک بدبختی هایشان فقط نومیدترشان می کند، و چشم انتظار شعار و دستورالعمل هستند، دیگر از دست هنرمند کاری ساخته نیست...»(6)
البته در همین ننه دلاور و فرزندانش زن جوانی به نام کاترین نیز هست که با شیپور شهر را از حمله دشمن باخبر می کند و خود فدا می شود که اغلب این به رمانتیسم اثر منسوب شده است.
ادامه دارد.
م- دامون
شهریور 98 
یادادشتها
1-   ما در مورد مسئله بازتاب به دفعات در نوشته های فلسفی خود سخن گفته ایم. بازتاب همان شناخت است. بازتاب یا شناخت هم بر دو نوع است: بازتاب حسی که مرحله  ابتدایی و پایینی بازتاب را تشکیل میدهد و بازتاب منطقی یا عقلانی که مرحله تکامل یافته تر و عالی آن را تشکیل می دهد .  بازتاب در مرحله عقلانی با مفاهیم، مقولات، و شیوه های استقراء  یا از خاص به عام رفتن و قیاس یا از عام به خاص رفتن صورت می پذیرد. اغلب  تلاش می شود که بازتاب یا شناخت منطقی یا شناخت به وسیله مفاهیم، مقولات، متد و فرمول بندی های منطقی را مغایر با واژه بازتاب که اغلب آن را به نادرست«عکسبرداری» معنا می کنند، نشان دهند. در حالیکه بحث بر سر واژه و یا شکل شناختی نیست. صحبت بر سر تضاد اشکال شناختی و اشکال واقعی نیز نیست که این تضاد در هر حال وجود خواهد داشت. صحبت بر سر وحدت یا تطابق اشکال شناختی با اشکال واقعی است. صحبت بر سر این است که ذهن و شناخت برای این وحدت و کشف حقیقت از درون واقعیات تلاش می کند. شناخت بشری همواره این وحدت را در ابعادی گسترده تر و ژرف تر بازتولید می کند و نیز همواره عنصر نوی وارد آن می سازد. در هنر این شناخت به شکل اموری قابل حس خود را عرضه می کنند. به عبارت دیگر تصاویر هنری صرفا بیان بازتاب یا شناخت حسی نبوده، بلکه در واقع فرایند تبدیل شناخت حسی به منطقی را طی کرده و سپس دوباره در اشکال و تصاویر حسی خود را نشان می دهند. ما در بخش های آتی به این مسئله باز می گردیم.
2-    مارکس و انگلس نیز آثاری را که مستقیما سیاسی بوده اند، ستایش کرده اند. افزون بر این در زمان آنها هنر و ادبیات طبقه کارگر تازه در آغاز رشد بود و هنوز تضادهای درونی این هنر خود را به روشنی نشان نداده بود.
3-   اِشغال، فیلمنامه، انتشارات روشنگران، چاپ دوم 1369
4-    باباگوریو، برگردان م. ا. به آذین، انتشارات دوستان، چاپ نهم، ص 210 تمامی عبارات داخل گیومه در اینجا از همین اثر است.
5-   اغلب این امر به وسیله رئالیسم یعنی نشان دادن و شرح واقعیات توجیه می شود. شرح واقعیات بدون جانبداری حداقل نباید به این نتیجه ختم شود که هنرمند ستایشگر نیروهای نوین گردد. مثلا ایوان تورگنیف نیز در بسیاری از آثار خویش به شرح واقعیات می پردازد. او در برخی از آثار خود جانب قهرمانان نوین را نمی گیرد( مثلا بازارف در پدران و پسران) و گاه تلاش می کند که آنها را به بدترین اشکال توصیف کند. اما شرح واقعیات به خودی خود، موجب آن می گردد که بازارف به صورت قهرمان محبوبی در آید. همین مسئله در مورد قهرمانانی چون رودین در رودین و انصارف در آستانه فردا و یا قهرمانان مثبتی مانند سالومین در خاک بکر وی راست در می آید. در مورد بالزاک وی نه تنها به شرح واقعیات به گونه ای نمونه ای می پردازد، بلکه در عین حال وی به هیچوجه تلاش نمی کند نیروهای نوین تاریخی را بد نشان دهد، بلکه برعکس گاه با زیباترین توصیفات به آنها می پردازد. نگاه کنید به همان موردی که در مورد نبرد راستیناک در بالا آوردیم و یا به اوژنی در اوژنی گرانده و یا دوشیزه فانی که در گوبسک رباخوار  شخصیتی در سایه است. 
6-    زندگی گالیله، برگردان عبدالرحیم احمدی، انتشارات نیلوفر، چاپ ششم1385، مقدمه مترجم، ص 71-72