۱۳۹۸ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

درباره برخی مسائل هنر(5) هنرمند و سیاست


درباره برخی مسائل هنر(5)
هنرمند و سیاست

هنرمند و جایگاه طبقاتی- رابطه نمایندگی هنری با طبقه
همچنان که در بخش های پیشین اشاره شد، به این دلیل که در جوامع طبقاتی اجتماع به طبقات تقسیم می شود، وجود غیر طبقاتی در جامعه وجود ندارد. در جوامع طبقاتی هر فرد عضوی از یک طبقه است و به گونه ای عام بر مبنای منافع طبقاتی خود حرکت می کند.  پایه و اساس مسئله همین نکته است. اما در این جوامع، هم جابجایی طبقاتی وجود دارد، یعنی این امکان که فردی طبقه خود را ترک کند و به طبقه دیگری بپیوندد و منافع طبقاتی طبقه جدید را بازتاب کند، و هم اینکه فردی که در یک طبقه است، بین وجود طبقاتی وی و شعور طبقاتی اش تضاد به وجود آید و در حالی که مثلا به طبقه خرده بورژوازی و یا بورژوازی تعلق دارد، منافع کارگران را بازتاب دهد؛ و با برعکس در حالیکه به طبقه کارگر تعلق دارد، منافع سرمایه داران را نمایندگی کند.
البته در هنر وضع دیگری نیز که آن در بخش گذشته اشاره کردیم وجود دارد و آن این است که  در حالی که فردی به طبقه ای مثلا اشراف تعلق دارد و در سیاست و دیگر باورها هم تابع آن است، در آثار هنری خویش، منافع طبقه ی دیگری- مثلا بورژوازی - را بازتاب نماید.
فهم و درک مسئله اخیر در هنر حائز اهمیت ویژه است؛ زیرا در حالی که این امر یکی از روندهای موجود غیر اساسی در نمایندگی هنری است، اما برخی افراد آن را تبدیل به قاعده ای اصلی و یا بسیار مهم می کنند. از دیدگاه این کسان یکی از اصول اساسی نمایندگی هنری این می شود که فرد هنرمند در پایگاه طبقاتی و اعتقادات سیاسی و یا مذهبی و کلا باورهای خود وابسته به طبقه دیگری باشد، اما در هنرش نماینده طبقه دیگری. آنها این وضع را که قاعده ای در تاریخ هنر نبوده است،« اصل تناقض» نام می گذارند. عموما هم به تحلیل مارکس و انگلس به بالزاک رجوع می کنند و به اصطلاح  دور آن چرخ زده و با آوردن چند مثال دیگر از تاریخ هنر، آن را تبدیل به قاعده اساسی می کنند. این گونه افراد، چشمشان را بر ده ها و صدها هنرمندی می بندند که «اصل تناقض»  در موردشان بدین گونه ظاهر نگشته و این افراد نمایندگان هنری طبقات خود بوده اند، بدون آنکه در سیاست دارای عقاید و منافعی متضاد با دیدگاه هنری خود باشند. (1)
 در مورد نمایندگی هنری طبقات، دو نکته دیگر را نیز در این خصوص باید تاکید کرد:
 یکی اینکه بین نمایندگان سیاسی و یا هنری هر طبقه - چنانکه مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت اشاره کرد - با خود آن طبقه رابطه مستقیم و سر راست نیست.  به این معنا که مثلا حتما یک بقال نماینده هنری بقالان و یا خرده بورژواها باشد، یک  تولید کننده کوچک و یا دهقان نماینده هنری دهقانان و یا  یک کارگر، نماینده هنری کارگران. هم این ممکن است و هم آنکه چنین رابطه مستقیمی وجود نداشته باشد و مثلا یک پروفسور، یک استاد دانشگاه، یک کارمند اداره و یا یک روشنفکر ساده مزد بگیر، چنین نمایندگی را به عهده داشته باشد. آنچه مارکس به آن اشاره می کند این است که نماینده سیاسی یا هنری یک طبقه به آن حدودی در اندیشه و ذهن می رسد که طبقه مزبور در عینیت می رسد.(2)
و دیگر اینکه رابطه نماینده هنری یک طبقه با طبقه به هیچوجه بر مبنای توافق مطلق قرار ندارد، بلکه بر مبنای وحدت اضداد است. به این معنا که  هم وحدت و هم تضاد بین نماینده هنری  طبقه و طبقه برقرار است.
این مسئله به شکل های متفاوتی به وجود می آید و از جمله  به این شکل  که وی ممکن است که از طبقه خود پیش افتد و یا عقب. در صورت پیش افتادن باید تلاش کند ضمن مبارزه با طبقه خود، این طبقه  را به درک های پیشرفته خود برساند و با آموزش طبقه خویش، تلاش وی را برای رفع عقب ماندگی ها و نواقص و کمبودها برانگیزد. در صورتی که عقب ماند، باید از جنبش طبقه بیاموزد، و نظرات خویش را بر مبنای امور نوینی که در مبارزه پدید آمده است، تغییر دهد.
نقش پیشرو نماینده هنری نسبت به طبقه خویش - مبارزه با جهان بینی حاکم
در جوامع طبقاتی ایدئولوژی حاکم، ایدئولوژی یا جهان بینی طبقه حاکم است، که وظیفه اش نگاه داشتن تمامی طبقات در چارچوب دیدگاه حاکم و پذیراندن روابط اقتصادی- اجتماعی موجود به مثابه اموری طبیعی و ازلی و ابدی در ذهن و جان تمامی طبقات استثمار شده و زیر ستم است. این جهان بینی در تمامی اقشار و طبقات، و از جمله  روشنفکران نفوذ می کند و به مثابه وجه حاکم ذهن آنها در می آید و خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه آن ها را در تمامی امور زندگی ذهنی، فلسفی، اخلاقی، مذهبی، آداب و سنن، آیین ها و مراسم  رهبری کرده و جهت می دهد و واقعیتهای جاری و استحکام یافته  را آن گونه که نفع طبقه  تمامی اقشار مسلط است، در نظر آنان جلوه گر می سازد؛ چندان که تمامی افراد تمامی طبقات جامعه، تمامی مسائل، رویدادها، اتفاقات و روند ها را در چارچوب و به یاری ابزارهای این جهان بینی تبیین و ترسیم می کنند و جهت گیری های اجتماعی و سیاسی خود را در چارچوب آن بر می گزینند.  این جهان بینی به یاری ابزارهایی که برای تبلیغ و نفوذ خویش در دست طبقه حاکم دارد، دارای نیرویی نافذ بوده، نقشی بازدارنده داشته و این امکان را نمی دهد- و باید توجه داشت که موجودیتی زنده  و زور و نیروی فوق العاده ای، که بخشی از آن از نیروی عادت می آید، دارد، چندان که نبرد با آن به ویژه در زمینه جهان بینی به هیچوجه ساده و آسان نیست -  نیروهای علیه آن، به سادگی آن را خنثی کنند.
 از سوی دیگر و در روندهای  مخالف و متضاد با طبقه حاکم و تلاشش برای تثبیت اوضاع،  مبارزه ای طبقاتی پیش برنده ای و اساسا بین استثمار شدگان و ستمدیدگان با استثمارکنندگان و ستمگران در عرصه عملی جامعه وجود دارد. این مبارزه ی طبقاتی نیز به سهم خود اجازه نمی دهد که همه چیز آن گونه که حاکمین می خواهند برقرار بماند. این یک وجه قضیه در تضاد با روندهای حاکم و مسلط است.
 وجه دیگری که امکان نمی دهد اوضاع همواره بر وفق مراد استثمارگران پیش رود و یا همچنان باقی بماند، بازتاب مبارزه و تحرکات  مبارزات طبقاتی مزبور- گاه مستقیم و گاه پیچیده و با واسطه و غیر مستقیم - در پویش های ذهنی جامعه است که عموما نخست در میان اقلیتی بازتاب می یابد. این پویش ها، تلاش  ذهنی اندیشگران جامعه  در زمینه ی سیاسی، علمی و هنری است که  با وجود اینکه  طبقه حاکم به طور کلی تلاش می کند، آن را کنترل کرده و همسو با منافع و سیاستهای خود پیش راند، اما در روندی متضاد با خود و منافع خود، ضد خود را نیز  به وجود می آورد.
 برای نمونه، هگلیسم روند حاکم فلسفی در آلمان اوایل سده نوزدهم بود؛ اما همین هگلیسم  به دلیل تضادهای درونی خود - خواه از دید فلسفی و خواه از جهت انطباق دریافت های فلسفی با مسائل سیاسی و اقتصادی- از درون خود، فیلسوفان هگلی جوان را بیرون داد، که به مثابه متحد استاد و ضد استاد، نظرات فلسفی- سیاسی (مقولات، مفاهیم، روابط منطقی مقولات، انطباق ها و غیره ) وی را دنبال کرده تا جایی که این روندها به یکباره و جهش وار به ضد  برخی از وجوه اندیشه خود هگل تبدیل شدند. مارکس و انگلس به مانند بنیانگزاران جهان بینی طبقه کارگر، میوه های این روند متضاد بودند.(3)
به این ترتیب در جامعه نه تنها جهان بینی حاکم، بلکه جهان بینی طبقات استثمار شده یا زیر ستم نیز پدید می آیند که در حالی که هر کدام از این جهان بینی ها می کوشند استقلال داشته باشند، اما به واسطه در هم شدگی عینی طبقات و روابط، پیوستگی ها و تاثیرات متقابل آنها در یکدیگر،  نماینده هنری هر طبقه معینی،  نه تنها  جهان بینی طبقه خود را دارد، بلکه کماکان زیر نفوذ و تاثیر جهان بینی های طبقه حاکم و نیز طبقات دیگر موجود قرار می گیرد، و نه تنها باید با برخی از وجوه طبقات هم منفعت خود، پیوستگی داشته باشد، بلکه باید با نفوذ جهان بینی ها دیگر طبقات در خود مبارزه کرده و مرزهای این وابستگی و یا نفوذ را در چارچوب منافع طبقه خویش حفظ کند.
این جهان بینی ها در مجموع زیر تسلط جهان بینی حاکم موجودند و از دل آن هم در می آیند، اما ساخت و تسلط آن را می شکنند و نیروهای خفته ای را که زیر تسلط  و در اسارت آن جهان بینی و در چنبره شرایط موجود حاکم، تمامی نیرو و حیات  خود را از دست داده اند، بیدار کرده، به تغییر اوضاع و شرایط و بازگشودن راههایی برای آزادی خود بر می انگیزند. 
 باری این چنین مبارزه و نبرد فکری  جانانه ای در تمامی شئون احساسی و ذهنی جامعه و از جمله احساس و ذهن هنرمند نیز بوجود می آید.  اینجا گاه ما نه تنها هنرمندانی را که در زمینه ی فکری به اندیشه های نو و پیشرو جهان بینی طبقه نو می رسند، مشاهده می کنیم، بلکه تلاقی هایی از به هم پیوستگی دو جهان بینی و گاه حتی امتزاجی از جهان بینی حاکم، جهان بینی نو و جهان بینی ای که بین کهنه و نو مانده است، را در طبقات دیگر جامعه می بینیم. با توجه  این نکات،  نماینده هنری هر طبقه معینی، جهان بینی طبقه خود را دارد اما در عین حال با نفوذ جهان بینی ها دیگر طبقات در خود در حال وحدت و مبارزه است.
هنرمند نمی تواند هنر نو خود را از آسمان به بزمین بیاورد و یا  در انتظار چیزی باشد که به وی الهام گردد. وی باید به فرهنگ  و ادبیات گذشته و از جمله بورژوایی اتکاء کند و بر مبنای آنها بنیان هنر نو خویش را بنا کند.  پایه و اساس هنر نو، هنر گذشتگان و فرهنگی - و از جمله فرهنگ بورژوازی - است که ثمره تمامی تاریخ بشر است. نه اتکاء یا وحدت می تواند به عدم  مبارزه و انتقاد از این فرهنگ بینجامد و نه انتقاد، می تواند وحدت نسبی با این فرهنگ و اتکاء  بدان را از بین ببرد. اتکاء یا وحدت با فرهنگ بورژوازی و انتقاد یا مبارزه با آن در جهت ایجاد فرهنگ نوین عالی تر وحدت اضدادند. مارکسیسم خود ثمره این وحدت و انتقاد بوده و هنر نوین نیز بدینسان بوده و خواهد بود. بدین ترتیب تمامی هنرمندانی  که در تمامی دوران تاریخی گذشته نقش مترقی در تکامل جامعه داشته اند، و با هنر خود به روی آن تاثیر گذار بوده و آن را پیش برده اند، جزوی از هنر قابل اتکاء برای هنرمند پیشرو در می آید.
  نمایندگان طبقه نوین و بالنده و یا طبقات مترقی که این جهان بینی را بر نمی تابند،  با جستجوی حقایق از درون واقعیات  و کنار زده پرده ای که آنها را در بر گرفته در زمینه هنری، به طبقه نوین یاری می  کنند تا اندیشه های خود را به کار اندازد، نگاهی نوین به واقعیت ها و جهان پیرامون خود یابد و در صدد دگرگون کردن آن در جهت منافع خود برخیزد.
 از سوی دیگر هنرمند - و در اینجا هنرمند با جهان بینی طبقه کارگر مد نظر است-  باید نه تنها گسترده ترین و ژرف ترین رابطه را با افراد طبقه خود داشته باشد، و به گفته مائو، افراد زیادی از این طبقه را بشناسد با آنها نشست و برخاست داشته و دوستان صمیمی از میان آنها داشته باشد. بلکه باید با افراد طبقات دیگر نیز آشنا باشد و بطور کلی شناخت معقولی از افرادی از طبقات گوناگون  از حاکم و محکوم داشته باشد.(4)
هنرمند و مسئول بودن
روشن است که بر مبنای چنین پایه ای اینکه نماینده ذهنی و هنری یک طبقه باید نسبت به طبقه خویش تعهد داشته باشد، امری بی معناست. زیرا روشن است که چنانچه این تعهد وجود نداشته باشد، امر نمایندگی هنری طبقه نیز بی معنا می شود. چگونه می شود هنرمندی ادعای نمایندگی هنری طبقه ای را به عهده بگیرد، اما نسبت به منافع آن تعهد نداشته باشد؟ پرسش اساسی این نیست که تعهدی باید باشد و یا نباید باشد، بلکه پرسش این است که تعهد چگونه  و به یاری چه اندیشه ها و وسایلی جلوه گر می شود.
 هم چنانکه گفتیم جهان بینی طبقات مسلط جهان بینی حاکم است. این جهان بینی تمامی افراد تمامی  طبقات  استثمار شده و زیر ستم را زیر سیطره خود می گیرد. سیطره و تسلط این جهانبینی که در وجوه فلسفی، اخلاقی، مذهبی و غیره موجود است،  دست و پای طبقات  استثمار شده و زیر ستم را می بندد . این طبقات عموما به هر واقعیتی، به هر اتفاق و رویدادی، از دیدی که طبقات حاکم در آنها رسوخ داده و اکنون آشکار یا پنهان آنها را هدایت می کند، نگاه کرده و بر مبنای آن ارزیابی و تحلیل می کنند. پس وظیفه فرد هنرمندی که پیشرو است، و نقش نماینده هنری طبقه استثمار شده و یا زیر ستم را به عهده دارد، شکاف انداختن در این جهان بینی و شکستن سدهایی است که در برابر تغییر و تحول جامعه ایجاد کرده است.  
 و این به این معناست که وی باید به مبارزه با فریب ها و نیرنگ ها بر خیزد. فریب ها و نیرنگ هایی که گاه خود را بسیار معقول و منطقی و در جامه ای آراسته و متکی به هزار و یک دلیل «موجه» و «قانع کننده» نشان می دهند. این فریب ها  در فرد  زیر استثمار و ستم چنان نفوذ می کنند که  وی در نهایت نه تنها به اینکه دیگران وی را فریب دهند، عادت کرده و گاه بسیار هم آن را می پسندد، ، بلکه حتی خود به هزار و یک روش، وادار به فریب خویشتن  شده و به اصطلاح کلاه گشاد بر سر خویشتن گذاشتن و دلشاد و خرم بودن از آن می نماید. هنرمند باید این همه را بدرد و چهره کریه آنها را نشان دهد. 
هنرمند این همه را با ایجاد فضاها و چشم اندازهای نوینی برای احساس کردن و اندیشیدن به پیش می برد. احساس و اندیشه ای یکسره متفاوت با احساس و اندیشه ای که موجود است. این فضاها و چشم اندازها از طریق ایجاد شکاف در سطح واقعیات، رسوخ در ژرفای آنها و رسیدن به حقایق  صورت می گیرد. حقایقی که اینجا و در زمینه هنر به وسیله هنر می توانند کشف و در معرض دید قرار گیرند. این واقعیات هم خود انسانها و ژرفا و زوایای حسی و ذهنی آنها و هم تمامی واقعیت بیرونی را در بر می گیرد. اینجا هنرمند از یکسو تصورات رایجی که به خورد طبقات ستمدیده داده شده است می شکند و تصورات نوینی را جایگزین می نماید، و از سوی دیگر به وسیله هنر خویش شرایطی را ایجاد می کند تا چنین احساس و اندیشه ای ممکن و مقدور شود. تجربه کردن احساسی تازه و اندیشه هایی نوین که از مرزهای موجود می گذرد و به فراسوی آنها می رسد. به این ترتیب تعهد هنرمند نسبت به طبقه خویش، در ایجاد شرایطی است که در آن امکان تجربه احساسات و اندیشه های نوین میسر گردد. 
بطور کلی اشکالی که هنر کوشیده و می کوشد به وسیله آنها  نقش خویش را در پیش بردن طبقه نوین ایفا کند اینها بوده و هست:
بررسی تمامی طبقات جامعه، موقعیت های اقتصادی- اجتماعی - سیاسی و فرهنگی( فلسفه، اخلاق، مذهب، اسطوره های حاکم و محکوم)، و نقد احساسات و دیدگاه های تمامی طبقات جامعه  در مورد تمامی مسائل، بررسی روابط متقابل واقعی طبقات، نقد دیدگاه های طبقات حاکم  و درهم کوبیدن دیدگاههای ارتجاعی به ویژه اندیشه ی جاودانگی روابط حاکم که استثمارگران و ستمگران تلاش می کنند آن را به طبقات محکوم بباورانند، موضع گیری در مقابل مسائل و واقعیتهای جاری و رویدادهای مشخص، تلاش برای تبدیل شناخت های حسی که عموما در سطح ظواهر پدید ه ها می ماند و موجب گاه تصوراتی معکوس  در مورد حقایق می شود به شناخت های خردمندانه از درون نمایشگری هنری واقعیات، بررسی، تخریب و ویران کردن تمامی درک ها و توهم هایی که در طبقات نوین به عنوان دیدگاه های درست از واقعیت  وجود دارد و در واقع به خوردشان داده شده است و موجب ضعف ها، ایرادات و کمبودهای آنها برای تغییر جهان می گردد، نشان دادن حقایقی که گذرنده هستند، تلاش برای تغییر جهان درونی و جهان بیرونی و برعکس. یعنی در یک کلام بررسی  تمامی واقعیات عینی و ذهنی.
اما تعهد هنری صرفا به ایجاد احساس و اندیشه نو پایان نمی پذیرد. تمامی هدف تمامی هنرمندان  طبقه حاکم  این است که از منافع این طبقه  نگه داری کنند و به وسیله هنر خویش همین نگه داری و پایداری  را در ذهن  طبقات محروم بکارند. در مقابل هدف هنرمند ان طبقات محروم این است که شرایطی را به وجود آورند تا این طبقات در فرایند مبارزه طبقاتی خویش با طبقات حاکم،  با عمل خویش از سدهای موجود بگذرند، وضع عمومی را به گونه ای عملی تغییر دهند، به آزادی از قیود و رسوم کهن نایل آیند و جهانی تازه بیافرینند.
 به عبارت دیگر، همه تفسیر جهان- و از جمله تفسیر هنری آن- برای تغییر آن است؛ خواه جهان بیرونی و خواه جهان درونی. این است که نماینده هنری یک طبقه به عنوان فردی پیشرو، متعهد به این امر است که طبقه خویش را در مسیر چنین عملی بارور کند. وی را به پیش رفتن برانگیزد و در وی برای تغییر جهان موجود شور و نشاط و شجاعت و شهامت ایجاد کند. چنین نماینده ای به تمجید تمامی آن احساسات و افکاری که درست است و نیز تشویق و مدح مبارزات عملی توده ها و پیشروانشان و ایجاد انگیزه های و جسارت و شهامت بیشتر برای مبارزه ای هر چه گسترده تر و ژرف تر با جهان موجود بر می خیزد و به  نقد( و نه تحقیر) دوستانه و شفیقانه طبقات استثمار شونده از موضع  وحدت و یکی شدن با خود آنها، آگاهی دادن به آنها  برای تغییر جهان درونی و جهان برونی،  بیدار کردن نیروهای خفته  در احساس و اندیشه آنها، باور به خود، اعتماد به نفس داشتن،  نیروی اراده، عزم جزم خویش را جزم کردن و تلاش برای تغییر موقعیت و شرایط خویش  دست می زند و مبارزه وی را تقویت می کند. اینجا هنر از طریق آفریدن رویدادها مثبت و منفی، انسانهایی که  تغییر می کنند و انسانهایی که تغییر نمی کنند و خلاصه  از تمامی وجوه گوناگون و متضاد جاری استفاده می کند تا طبقات زیر ستم را به تفکر برانگیزد و اندیشه ها و احساسات نویی ایجاد کند و به اعمال نوینی منجر گرداند.
 این را هم بگوییم که اغلب این وجه از هنر را هم به پرسش گرفته اند. هنر نمی تواند برانگیزاننده انسان به عمل و تغییر جهان کهنه باشد؛ هنر هدایت کننده نیست و رابطه ای با عمل پیش برنده ندارد. این ها مشتی سفسطه و فریب یا طبقات استثمارگر و یا روشنفکران و پرفسورهای خرده بورژوازی است. هنری که نتواند چنین کند،هنر نیست. در تاریخ مبارزه طبقاتی به ویژه در  دویست سال اخیر، هنر نقش بسیار قدرتمندی در برانگیختن  برای عمل داشته است. بسیاری از آثار هنری در زمینه  شعر، داستان، نقاشی، موسیقی  و سینما نقش بسیار بارزی در پیش بردن توده ها داشته اند. شعرها، داستان و رمان هایی بوده اند که تاثیر توده ای شان  در امور بالا فوق العاده بوده است. ما در بخش مربوط به محتوا به برخی از آنها اشاره خواهیم کرد.   
 هنرمند و جهان بینی- ارزش گذاری و جانبداری
هر هنرمند نه تنها یک جایگاه طبقاتی معین و یک نمایندگی طبقاتی معین دارد، بلکه یک ایدئولوژی یا جهان بینی دارد.
 هم چنانکه پیشتر اشاره کردیم هنر بیان واقعیت ها و حقایق روابط اجتماعی - تاریخی است. از این دیدگاه هنر با علم تفاوتی ندارد. علم – خواه علم طبیعی خواه علم اجتماعی-  با آزمایش اشیاء و پدیده های گوناگون و بررسی تاریخ و شرایط کنونی آنها، حقایق و قوانین و قواعدی را در مورد آنها و روابط میان آنها کشف می کند؛ حقایق و قوانینی که می توان از آنها برای دگرگونی شرایط کنونی اشیا و پدیده ها استفاده کرد و آنها را در چارچوب نیازهای خود بکار گرفت. هنرمند نیز با در رابطه قرار گرفتن با افرادی زیادی از هر طبقه، گروه، دسته و صنف، کارگر، بورژوا، خرده بورژوا، زن، مرد، شرایط شغلی متفاوت و  بررسی و تحقیق فراوان نمونه های تجربی بیشمار از انسان ها، مکان ها، شرایط و موقعیت های مختلف و مناسبات اقتصادی-  اجتماعی موجود، تضاد های طبقاتی، مبارزه طبقاتی، حقایق را درباره وضعیت جامعه خویش انکشاف می کند و آنها را در جهان هنری که می آفریند، به شکلی هنرمندانه نشان می دهد. 
تا اینجا هنرمند، یک ناظر بی طرف، یک محقق تاریخ، یک جامعه شناس، یک روانشناس و هنرمندی است که شرحی واقع گرایانه از آنچه موجود است، البته به شکل  هنری، در قالب شناختی هنری(که در عین پیوند با شناخت فلسفی و علمی از آنها متمایز است) در تصاویر هنری ای که می آفریند، نشان می دهد. تا اینجا هنرمند بی طرف و بی غرض است و دخل و تصرفی در واقعیت از جهت روابط موجود و حقایق موجود نمی کند.
 اما از این به بعد، هنرمند موظف و مجبور به  ارزش گذاری است. طبقه سرمایه دار، طبقه کارگر را استثمار می کند، خون دهقان و کشاورز به وسیله مالک و دولت کشیده و مکیده می شود. مرد سالاری و پدر سالاری حاکم است و زنان زیر سلطه و ستم مردان هستند، خلق هایی دربند هستند و شونیسم بیداد می کند، کودکان در سنین کودکی مجبور به کار طاقت فرسا می شوند، محیط زیست به نابودی کشیده می شود، کشورهای غارتگر، استعمار و امپریالیسم، کشور زیر سلطه را غارت می کنند و تمامی تحرکات و آزادی و پویایی فرهنگی آن را می گیرند و تمامی طبقات استثمار شده و زیر ستم را از هرجهت - تاریخی، فرهنگی، احساسات و علائق-  تحقیر کرده و در انقیاد خود نگه می دارند. مذهب ، خرافات، سنت ها و آداب دست و پا گیر کهنه و ارتجاعی دست و پای مردم  ستمدیده را بسته و همچون باری گران بر دوش آنها، تمامی شیره جانشان را می مکد. طبقات زیر استثمار و ستم به مبارزه برمی خیزند؛ زنان، ملیت ها، مذاهب زیر ستم، برای آزادی، استقلال و برابری به مبارزه بر می خیزند.
 در مقابل این واقعیات، هنرمند نمی تواند بایستد و بگوید ناظری بی طرف و یا شارحی بی غرض است. وی چه بخواهد و چه نخواهد مجبور به ارزش گذاری می شود:
 آیا آنکه استثمار و ستم و مستعمره می کند، برحق است یا آنکه علیه استثمار، ستم و مستعمره بودن می ستیزد؟ آیا مردان که از قوانین پدرسالارانه و مردسالارانه پشتیبانی می کنند برحقند یا زنانی که برای گرفتن حق خود مبارزه می کنند؟ آیا ملیت های زیر ستم که آزادی خود را می خواهند، برحقند و یا شونیست هایی که به نفع ملتی، ملتهای دیگر را در بند می کنند؟ کدام برحقند؟ آینده این مبارزه چگونه است؟ تاریخ در کدام سو می تواند پیش رود؟ آیا باید در سمت استعمار گران، غارتگران امپریالیست، استثمارگران و ستمگران ایستاد و یا در سمت آزادی هان، استقلال جویان، استثمار شدگان و ستمدیدگان؟
 اینجا دیگر هنرمند نمی تواند بگوید وظیفه من شرح واقعیات است. من بی طرف هستم و نمی توانم طرف هیچ سویی را بگیرم. باید توجه کرد که بی طرفی و انفعال در قبال واقعیات و مبارزات، خود یک موضع است که عموما به نفع طبقات حاکم تمام می شود. او مجبور و موظف است که ارزش گذاری کند و بر مبنای این ارزش گذاری، جانب سمتی را بگیرد و جانبدار شود. اینجاست که هنرمند که شرح دهنده واقعیات است، با ابراز نظرات خویش در مورد واقعیات، از شارح یا مفسر بی طرف، از یک جستجوگر واقعیات بیرون آمده و نماینده  و ایدئولوگ یک طبقه معین می شود. طبقه ای که از نظر او در مبارزه برحق است و وی امر وی را درست، خوب و در شآن انسان پیشرو دانسته است. او با شناخت هنری خود، با آثار خود، با آفرینش راهها و چاه هایی که در مسیر این مبارزه است، یار طبقه مورد علاقه  خود شده به آن یاری می رساند. پس چنانچه هنرمند از نیروی های نو پشتیبانی کند، نماینده آینده در حال می گردد.
البته در اینجا صحبت از اشکال متفاوت این  روشنگری و یاری کردن نیست. هنرمند برای نشان دادن حقیقت هزار و یک راه دارد.
این ارزش گذاری و جانب داری هنرمند را به یک سلسله احساسات، اندیشه ها، باورها مسلح می کند. این دیگر صرفا شرح واقعیت نیست. بلکه از آن فراتر رفته و در قبال آن موضع گیری کرده است. او دیگر صاحب نظر است و اندیشه هایی در این باب دارد که واقعیت می تواند به کدام سمت جهت یابد و اگر به کدام سو جهت یابد، خوب است.  او نه تنها از خوبی و بدی و زشتی و زیبایی صحبت می کند بلکه می گوید کدام بد و  زشت و کدام خوب و زیبا است و چگونه خوب و زیبا میتواند به جای بد و زشت نشیند و خود نیز در فرایند، نقشی پیشرو را به عهده می گیرد.
اینجا دیگر صحبت بر سر این نیست که آنچه وجود دارد چیست، و طرف های درگیر کیانند، بلکه صحبت برسر این است که هنرمند کجا ایستاده است. این جایگاهی که هنرمند می ایستد، دیگر یک ناظر خوب ترسیم کننده واقعیت نیست، بلکه همان ایدئولوژی یا جهانبینی هنرمند را تشکیل می دهد. بر مبنای همین جانبداری است که هنرمند از شارح واقعیت بیرون آمده و به صاحب نظر در مورد واقعیت و تاثیر گذار بر آن تبدیل می شود.
ادامه دارد.
م- دامون
شهریور 98
 یادداشتها
1-   برای نمونه نگاه کنید به تری ایگلتون، مارکسیسم و نقد ادبی، ترجمه اکبر معصوم بیگی   ص 70، 77 و 87. درک این استاد درهم نگر، چپ نویی و عمدتا تروتسکیست دانشگاه از مسئله «تناقض» فوق العاده سطحی و مبتذل است. از دید وی «اصل تناقض» بدین گونه است که شما باید از نظر سیاسی مثلا محافظه کار، هوادار اشراف، و یا متعصب مسیحی ( و لابد فاشیست، فالانژ، مرتجع و غیره) باشی تا بتوانی هنر مترقی و انقلابی و یا کلا پیشرو که نماینده طبقات پیشرو- بورژوازی و احتمالا طبقه کارگر- است، تولید کنی. از این مزخرف تر نمی توان  مسئله تضاد در هنرمند و تاریخ هنر را تبیین کرد. جالب اینجاست که در تمامی کتاب این فرد، به جز از برشت که وی چگونگی«اصل تناقض » کذایی را در مورد وی توضیح نمی دهد، از هیچ هنرمند بورژوای متعهد به بورژوازی و یا هنرمند طبقه کارگری متعهد به طبقه کارگر نامی برده نمی شود. در بخشی که به بررسی چند کتاب در زمینه فلسفه هنر می پردازیم در مورد پاره ای از نکات این کتاب بیشتر سخن خواهیم گرفت.
2-   «از اين تصور هم که گويا تمامى نمايندگان دمکراتيک (خرده‌بورژوازى) از دکانداران ...يا شيفته دکانداران هستند بايد برکنار بود. چون ممکن است فرهنگ و موقعيت شخصى آنان فرسنگها با اين گروه فاصله داشته باشد. خصوصيت خرده‌بورژوايىِ اين نمايندگان از اينجاست که ذهنيت آنان نيز محدود به همان حدودى است که خرده‌بورژوازى در زندگى واقعى بدان ها برمي خورد و قادر به فراتر رفتن از آنها نيست، و در نتيجه، آنها نظرا به همان نوع مسائل و راه‌حل‌هايى می رسند که منفعت مادى و موقعيت اجتماعى خرده‌بورژوازى در عمل متوجه‌شان است. اين است خطوط کلىِ رابطه‌اى که ميان نمايندگان سياسى و ادبى يک طبقه و خود آن طبقه وجود دارد.»( هجدهم برومر لوئی بناپارت، ترجمه باقر پرهام، ص 63 و 64)
3-   اجمالا اشاره کنیم  که مخالفت در زمینه فلسفی، تنها بخشی از تحرک  دیدگاه نوین علیه جهان بینی طبقات حاکم بود. اینجا مارکسیسم تنها در یکی از اجزا توانسته بود جهان بینی حاکم را بشکافد و به پیش رود. مارکسیسم سپس از وجهی دیگر، یعنی وجهی ماده گرایانه نیز در تفکر حاکم شکاف ایجاد کرده و وجه فلسفی خود را کامل کرد. سپس مارکسیسم در سوسیالیسم خرده بورژوایی، به مثابه روندی از جهان بینی طبقات مترقی، که خود به نوبه خود در جهان بینی حاکم شکافی به وجود آوردند، شکافی دیگر ایجاد کرد، و خویشتن را تکامل بخشید و در پایان این «هفت خوان» فکری، این اقتصاد علمی بود که باید تضادهای آن به تکامل منطقی خویش می رسید تا مارکسیسم  تقریبا شکلی  به نسبه کامل و به مثابه یک جهان بینی علیه جهان بینی حاکم قد علم کرده بایستد و آن را به هماوردی بطلبد.
4-     سخنرانی در محفل ادبی هنری ینان، منتخب آثار جلد سوم، ص 109- 117


۱۳۹۸ شهریور ۶, چهارشنبه

در مورد شیوه برخورد طبقه کارگر به طبقات بورژوایی و خرده بورژوایی


در مورد شیوه برخورد طبقه کارگر به طبقات بورژوایی و خرده بورژوایی

پاره نخست
برخی نکات عام

1- چگونگی تدوین شیوه برخورد به طبقات دیگر، در فهم وضعیت اقتصادی جامعه، ماهیت مرحله کنونی انقلاب، تحلیل طبقات گوناگون، چگونگی برخورد آنها به انقلاب، و بر این مبنا، تقسیم طبقات به دو صف خلق و ضد خلق و درک دوستان و دشمنان واقعی انقلاب می باشد.
 بر مبنای ساخت اقتصادی موجود، یعنی سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور، وجود استبداد سیاسی، وابستگی عمیق و همه جانبه به امپریالیسم و در نتیجه نبود استقلال  اقتصادی، سیاسی و فرهنگی، ماهیت انقلاب کنونی ایران، دموکراتیک - بورژوایی است. این به این معناست که مسائلی که این انقلاب باید حل کند، به گونه ای عمده، مسائلی است که در یک انقلاب بورژوا- دموکراتیک باید حل شوند. تمامی طبقاتی که منافع آنها و به هر نسبت و درجه ای، آنها را به هواداری انقلاب برمی انگیزد و به پیشرفت آن یاری می رسانند، در صف خلق جای داشته و جزو دوستان انقلاب قرار می گیرند.  تمامی طبقات و گروه های اجتماعی ای که در مقابل انقلاب می ایستند و مانع و رادع آن هستند، دشمنان انقلاب  می باشند. در مقالات و نوشته های ما به دفعات در مورد این مسائل صحبت شده است.
 یادداشت یک
این که وجه عمده این انقلاب دموکراتیک و بورژوایی است، نخست به این معناست که وجه مسلط و محرک اساسی آن تغییرات اساسی دموکراتیک است؛ و دوم این که این انقلاب وجهی غیر عمده دارد که  انقلاب سوسیالیستی است. وجه سوسیالیستی انقلاب در شرایط کنونی ایران در حالی که در کل جامعه و در مجموع تحرکات انقلاب مسلط نیست، اما در برخی از اجزاء آن موجود و مسلط است. این وجه مسلط در برخی از اجزاء، در درجه نخست به این نکته بر می گردد که این انقلاب دموکراتیک به نوع انقلابات دموکراتیک  نوین تعلق دارد. انقلاب دموکراتیک نوین به این معناست که تنها باید با رهبری طبقه کارگر یعنی رادیکال ترین و پیگیرترین طبقه موجود به وقوع بپیوندد و گرنه پیروزی ای نصیب آن نخواهد شد. تسلط و رهبری طبقه کارگر بر انقلاب دموکراتیک، نشانگر تسلط وجه سوسیالیستی بر یکی از اجزاء یعنی رهبری انقلاب است که مسئله ای کلیدی و اساسی است. در صورتی که طبقه بورژوازی ملی و یا خرده بورژوازی رهبر انقلاب گردند، انقلاب شکست خواهد خورد و حتی در صورت پیروزی، دولتی که پس از آن حاکم می گردد به استحاله و وابستگی به امپریالیسم و زیر پا گذاشتن استقلال اقتصادی و آزادی و دموکراسی دچار شده و در نتیجه در جهت نفی اهدافی حرکت خواهد کرد که به دلیل آنها صورت گرفته است. وجه دیگری که در اجزاء مسلط است و خصلت غیر عمده سوسیالیستی بودن انقلاب را می رساند، به این نکته  برمی گردد که تمامی سرمایه های متعلق به سرمایه داران وابسته به امپریالیسم ملی شده و در دست دولت خلق به رهبری طبقه کارگر متمرکز خواهند شد. وجه سوم این تسلط بدین گونه است که این موسسات در تسلط طبقه کارگر بوده و به وسیله شوراهای کارگری که در شرایط مشخص ایران، ارگان های سیاسی- اجرایی طبقه کارگر می باشند، کنترل و اداره خواهند شد. این وجوه سوسیالیستی در فرهنگ، فلسفه، علم، هنر، قوانین حقوقی و غیره نیز تا حدود زیادی متجلی خواهند گشت. با وجود تسلط در برخی از اجزاء، اما در کل این وجوه مسلط نیستند و در مجموع، تغییرات دموکراتیک و نه سوسیالیستی در ساختار اقتصادی و سیاسی و فرهنگی مسلط و عمده است.
یادداشت دو
 وجه غیرعمده سوسیالیستی که در برخی از اجزاء مسلط است، پس از پیروزی انقلاب دموکراتیک به تمامی و یا بیشتر اجزاء گسترش یافته و به وجه عمده تبدیل خواهد شد و بدین ترتیب وجه مسلط انقلاب را در مجموع تشکیل خواهد داد. بنیان این تسلط بدین گونه است که حرکت و تغییرات  اقتصادی در جهت رشد سوسیالیسم  و محدود کردن هر چه بیشتر سرمایه داری خواهد بود. این به معنای ایجاد تعاونی های صنعتی و کشاورزی از سوی دولت کارگری با طبقات غیر کارگر( خرده بورژوازی و احتمالا بورژوازی ملی) یعنی تعاونی های مشترک دولتی- خرده بورژوایی در موسسات صنعتی و یا دولتی – دهقانی در مزارع  از یک سو، و تعاونی های مشترک خلقی( تعاونی های مشترک خرده بورژوایی و یا دهقانی) از سوی دیگر خواهد بود. این تعاونی های شکل های انتقالی هستند و  وظیفه انتقال از سرمایه داری به سوسیالیسم را به عهده خواهند داشت و به مرور جای خود را به تعاونی های مشترک بیشتر و بالاخره به تعاونی های عمومی کارگری خواهند داد. همراه این تغییرات، تغییرات سیاسی و فرهنگی نیز شکل سوسیالیستی به خود گرفته و در جهت سوسیالیستی پیش خواهد رفت و نه در جهت سرمایه داری. و نکته پایانی، اینکه  وجود وجه سوسیالیستی در انقلاب به گونه ای عمده و در آن شرایط، به معنای وجود مسلط وجه کمونیستی انقلاب  و بروز کمون های خلقی در برخی از اجزاء، اما در مجموع به گونه ای غیرعمده خواهد بود.
یادداشت سه
تسلط حکومت جمهوری اسلامی به این انقلاب ویژگی های می بخشد که تا حدودی آن را از انقلاب دموکراتیک نوین در زمان نظام سلطنتی و بورژوا - کمپرادوری سابق متفاوت می کند. این ویژگی ها، تسلط  نهاد روحانیت به به همراه بخش مکلای متحد آن و بطور کلی یک جریان مذهبی مستبد بر ساختار سیاسی و فرهنگی کشور است. این حکومت در ساخت اقتصادی، علیرغم برخی ویژگی ها که خاص حکومت مذهبی است، به گونه ای اساسی بازتولید کننده تمامی روابط بوروکراتیک - کمپرادوری می باشد که در زمان شاه سابق و از دهه های نخستین پس از انقلاب مشروطیت و به ویژه از سالهای 32 به این سو موجود بوده و در این زمینه تغییر چندانی ملاحظه نمی گردد. اما در ساختار سیاسی و فرهنگی، حکومت کنونی، استبداد مذهبی ولایت فقیهی را بر سیاست و وجه مذهب شیعه اثنی عشری را بر ارکان فرهنگی کشور حاکم کرده است. اساس شکل سیاسی و فرهنگی حکومت کنونی را بازگشتی مرجعانه به عقب، به گذشته، تشکیل می دهد. آنها به زور خواسته اند و می خواهند که این وجوه مرتجعانه را بر کشور حاکم کرده و بقای خویش را بدان واسطه تحمیل کنند. به واسطه تسلط این ساختار، تضاد خلق با ضد خلق بر سر قوانین مذهبی حاکم بر ساخت اقتصادی و به ویژه سیاسی و فرهنگی شدیدتر شده است. این مسئله به ویژه خود را در محدود کردن آزادی های ساده، خواه در موسسات و ادارات و خواه در عرصه عمومی جامعه برای تمامی خلق و به خصوص در ستم هولناک بر زنان و تقویت  شدید روابط مردسالاری و پدرسالاری، ستم به اقلیت ها مذهبی به چشم می خورد. بروز حکومت مذهبی کنونی و تسلط  روحانیون و نهادهای آنها بر سیاست و تسلط مذهب بر فرهنگ را، گرچه هولناک، دهشت زا و خوف انگیز بوده و زندگی نسل هایی را به فقر و فلاکت و تباهی و پوسیدگی کشانده، اما باید به «فال نیک» گرفت و «غنیمتی» برای  مردم ایران به شمار آورد که در هر آنچه بد است، خوبی نیز موجود است. زیرا بروز این حکومت برای تمامی خلق ایران به ویژه طبقه کارگر و زحمتکشان شهر و روستا، فرصتی تاریخی ایجاد کرده تا یک انقلاب فرهنگی تمام عیار مدرن سوسیالیستی را علیه ارتجاع مذهبی سامان دهند و ذهن خویش و «روح» جامعه  نیمه سنتی را از تمامی عقب ماندگی ها، خرافات، افکار، عادات، آداب و سنن پوسیده و کهنه و گندیده و تمامی کثافات فکری قرون و اعصار، هر چه گسترده، هر چه همه جانبه تر و هر چه ژرف تر، پاکیزه گردانند و خود را نو کرده، شایسته زندگی نوین در سوسیالیسم و کمونیسم سازند.
2- در تحلیل جامعه ایران طبقه کارگر، دهقانان و کشاورزان، خرده بورژوازی شهری و روستایی و در شرایط کنونی بورژوازی ملی در صف خلق هستند.
از دیگر سو، سرمایه داران بوروکرات – کمپرادور و وابسته به امپریالیسم( خواه تجاری و خواه شبه صنعتی یعنی سرمایه داران وابسته مونتاژ کار و خواه تمامی نمایندگان سیاسی آنها در چنین دولتی) در صف ضد خلق جای دارند.
یادداشت یک
طبقه کارگر ایران خواه از نظر کمی و خواه از نظر کیفی یکی از بزرگتری طبقات موجود در جامعه ایران است. انقلاب 57 و همچنین مبارزات اخیر به ویژه در هفت تپه، اهواز و نیز اراک و نیز فعالیت های سازمان یافته این طبقه- هرچند کوچک، هرچند نه چندان گسترده - ثابت کرد که در صورت برخی شرایط ویژه، به خصوص وجود حزب انقلابی اش، می تواند به رهبر بلامنازع انقلاب ایران تبدیل شود و تمامی دهقانان و کشاورزان و طبقه خرده بورژوازی را به سوی پیروزی رهبری کند و به سوی سوسیالیسم و کمونیسم پیش رود.
3-  نزدیک متحد طبقه کارگر در انقلاب دموکراتیک نوین دهقانان و کشاورزان و لایه های خرده بورژوازی است.  در مرحله کنونی که بورژوازی ملی برای آزادی و دموکراسی مبارزه می کند و قربانی می دهد، طبقه کارگر سیاست اتحاد با بورژوازی ملی را نیز دنبال می کند.
 یادداشت یک
اتحاد طبقه کارگر با دهقانان و کشاورزان و نیز خرده بورژوازی در انقلاب دموکراتیک دراز مدت است و با بورژوازی ملی، بستگی تام به نظرات، سیاست ها، رفتار و کردار این طبقه در مقابل مسائل پیش پای انقلاب و خلق دارد. طبقه کارگر تا جایی که این طبقه با انقلاب همراهی کند وبرای استقلال ایران و آزادی و دموکراسی، با امپریالیسم و ارتجاع مستبد مبارزه کند، با وی در اتحاد خواهد بود. تا جایی که این طبقه در مبارزات خویش برای استقلال و آزادی و دمکراسی رویه سازش با امپریالیست ها و ارتجاع را دنبال کند و  بخواهد مبارزات خلق را به انحراف و ساز بکشاند، با ناپیگیری ها و سازش های وی مبارزه خواهد کرد و تلاش خواهد کرد این طبقه را به انفراد و انزوا بکشاند، و آنجا که این بورژوازی به همکاری با امپریالیسم و ارتجاع برخیزد و مقابل خواست ها و مبارزات طبقه کارگر و خلق بایستد وی را در صف ضد خلق جای داده و در مبارزه با وی تا نبرد مسلحانه پیش خواهد رفت.
یادداشت دو
 طبقه کارگر در انقلاب دموکراتیک نوین  دوستان و متحدین اصلی خویش را تمامی لایه های دهقانان و خرده بورژوازی( مرفه، میانی و تهیدست) می داند. در انقلاب سوسیالیستی اتحاد طبقه کارگر بر اساس اتحاد با لایه های دهقانان و کشاورزان تهیدست و لایه پایین خرده بورژوازی شهری خواهد بود. در چنان تحولی، طبقه کارگر در مورد لایه های میانی طبقات مذکور سیاست دوگانه در پیش خواهد گرفت.
 4 - طبقه کارگر با تمامی متحدین خود از نزدیکترین تا دورترین بر مبنای وحدت و مبارزه اقدام خواهد کرد. این طبقه، ضمن تجزیه و تحلیل رئوس برنامه ها، استراتژی و تاکتیک این طبقات در انقلاب دموکراتیک کنونی، با تمامی درستی ها و وجوه مثبت آنها همراهی  و از اشتباهات، انحرافات، سازش ها، مماشات ها و ناپیگیری های آنها انتقاد به عمل خواهد آورد. هرچه طبقه ای انقلابی تر و پیگیرتر باشد، نزدیک تر به طبقه کارگر بوده و وجه وحدت  و اتحاد قوی تر و پایدارتر خواهد بود. هر چه طبقه ای سازش کارتر و ناپیگیرتر بوده وجه مبارزه با وی قوی تر خواهد بود و امر اتحاد ناپایدارتر خواهد بود. در مجموع روش برخورد طبقه کارگر به متحدین خویش در انقلاب دموکراتیک، از نظر کیفی، با برخورد این طبقه با دشمنان خود متفاوت خواهد بود.
یادداشت یک
در شیوه برخورد طبقه کارگر اساس بر اصل نظرات، برنامه، راهها و روش ها و استراتژی و تاکتیک خود این طبقات گذاشته خواهد شد و نه اینکه دیگر طبقات یا گروههای دیگر چه موضعی در قبال این نظرات، برنامه ها و اعمال خواهند گرفت.
یادداشت دو
برخورد طبقه کارگر به نظرات و سیاستهای هر طبقه متحد، طیفی گوناگون از برخوردها را تشکیل می دهد. برای نمونه، ممکن است در مورد یک سلسله نظرات، سیاست ها، تاکتیک ها و یا استراتژی یک طبقه، با برخی اجزاء و خطوط آن موافق باشد، با برخی از اجزاء و خطوط آن تا حدودی موافق باشد و تا حدودی مخالف و آن را هم مورد پشتیبانی و هم مورد انتقاد قرار دهد و در مورد برخی دیگر، به کلی مخالف باشد و تنها انتقاد کند. بنابراین همراهی و انتقاد، دو قطب یک سلسله برخورد را تشکیل می دهند. این برخوردها « نه وحدت به تنهایی است و با اعراض از مبارزه و نه مبارزه است به تنهایی و با اعراض از وحدت»(نقل به معنا از مائو). طبقه کارگر برخورد نفی مطلق به نظرات متحدین خویش نمی کند. منافع و جایگاه هر طبقه، اشکال مبارزه و حد وحدود توانایی آن را در انقلاب می سنجد و تلاش می کند با نظرات، سیاستها و تاکتیکهای خود آن طبقات را به پیش راند و به مواضع پیشرفته تر و رادیکال تری بکشاند. طبقه کارگر در قبال دوستان انقلاب نه نافی مطلق است نه متحد مطلق.

پاره دوم
برخورد به بیانیه های چهارده نفری ها

با این مقدمات کلی اکنون به بررسی شیوه برخورد به بیانیه های 14 نفره ها می پردازیم.
1-ملاک و معیار طبقه کارگر در برخورد به نظرات، سیاست ها، اعمال و اشکال مبارزه هر گروه و طبقه، نظرات، سیاست ها و اشکال مبارزه خود آن گروه و طبقه است.
نخستین اشتباه و یا انحراف در برخورد به  این بیانیه ها، این است که به جای برخورد به مضمون این بیانیه ها و خواست ها، بر اینکه چه افراد، گروهها و یا طبقاتی از آنها  پشتیبانی کرده اند، انگشت گذاشته شود. مثلا گفته می شود که سلطنت طلبان، تروتسکیست ها و اِله و بِله از این بیانیه ها پشتیبانی کرده اند و برخی از حکومت جدا شده ها نیز در آن نقش داشته اند.  و چون اینها نقش داشته اند و آن دیگری ها پشتیبانی کرده اند، پس این بیانیه ها باید به گونه ای مطلق نفی گردند. این اشتباه بزرگی است.
 البته در برخی موارد، برخورد مرتجعین گوناگون، امپریالیست ها و دسته های گوناگون وابسته به آنها می تواند شک برانگیز باشد و این سخن به میان آید که مگر چه گفته شده یا چه اقدامی انجام شده که این مرتجعین به پشتیبانی و یا نفی آن برخاسته اند. اما این اساس برخورد طبقه کارگر به نظر و عمل معینی نیست. در واقع، در برخورد  طبقه کارگر به نظرات، برنامه ها و اعمال طبقات دیگر، نه اینکه دیگران و از جمله مرتجعین رنگارنگ چه برخوردی با این نظرات می کنند، بلکه اساسا بر این مبنا استوار است که خود این گروه ها و یا طبقات چه می گویند و چه اعمالی انجام می دهند. آیا در آنچه می گویند نظرات و نکاتی وجود دارد که طبقه کارگر با آنها اتحاد داشته باشد و یا خیر اصلا چنین نکاتی وجود ندارد و با این نظرات باید به گونه ای مطلق مبارزه شده و نفی گردند.
اگر ملاک و معیار طبقه کارگر در برخورد به دوستان خویش، برخورد دیگر طبقات و به ویژه دشمنان خلق به هر نظر، رفتار و عملی درون خلق، از خود طبقه کارگر گرفته تا بورژوازی ملی، استوار باشد، آنگاه ما باید حتی مبارزات طبقه کارگر، آموزگاران و فرهنگیان، راننده ها و غیره و غیره را نیز نفی کنیم.  زیرا دشمنان انقلاب از جمله سلطنت طلبان، تروتسکیست ها، رویزیونیست توده ای - اکثریتی ، برخی اصلاح طلبان و حتی امپریالیست ها از این مبارزات - گرچه به سبک و سیاق و گونه خودشان- پشتیبانی کرده اند. و یا برعکس باید هر جریانی را، اگر چنانچه امپریالیست ها و مرتجعین با آن در ستیز افتادند، تایید کنیم. بر این منوال ما باید داعش و یا همین جمهوری اسلامی را تایید کنیم، زیرا در شرایط کنونی امپریالیست ها و دسته هایی از ارتجاع( در جهان و منطقه) مخالف آنها هستند.
2- در بررسی نظرات و اعمال دیگر طبقات، طبقه کارگر به تجزیه و تحلیل و  بررسی جزء به جزء خود این نظرات و سیاست ها پرداخته و آنچه را با آن موافق و به درجه ای در اتحاد است از آنچه با آن ناموافق و نافی آن است، تفکیک می کند و به هر کدام جداگانه می پردازد. تفکیک دقیق محتوای اتحاد( و در عین حال اختلاف در نکات مورد اتحاد) و محتوای اختلافات از مسائل مهم در شیوه برخورد است.
 در مورد بیانیه های چهارده نفر نیز روشن است که این بیانیه ها برخی خواست های انقلاب  دموکراتیک را پیش می گذارند. این خواست ها البته نه کامل است و نه دقیق و پیگیرانه و مترتب به برخی نتایجی که باید منجر شوند. طبقه کارگر از یکسو باید آنچه را در این خواست ها می پذیرد، تایید و پشتیبانی کرده، و از سوی دیگر ناکاملی و نا دقیق بودن خواست ها را مورد نقد قرار دهد و در مقابل آنها خواست های کامل، دقیق و پیگیرانه پیش گذارد. این وجه وحدت نسبی طبقه کارگر با این گروه ها و طبقات است.
برای نمونه، در بیانیه دوم چهارده نفره از خواست« جدایی کامل دین از سیاست»، «پذیرش مفاد منشور ملل متحد و اعلامیه ی جهانی حقوق بشر و میثاق های آن»،«تاکید بر حقوق برابر همه ی اقوام ایرانی»،«حفظ تمامیت ارضی و استقلال ایران»، «تاکید بر برابری حقوق زن و مرد» ،« تاکید بر دموکراسی، حقوق بشر و آزادی های اساسی» و برقراری« حکومتی دموکراتیک برخاسته از رای مستقیم ملت و انتخابی بودن کلیه نهادها و مسئولیت ها بر پایه حکومتی غیر متمرکز» صحبت می شود. طبقه کارگر به طور صد در صد مخالف این خواست ها نیست و برخی از آنها، البته با تدقیق و حذف برخی نکات و همچنین گسترش دادن به برخی نکات دیگر، مورد پذیرش نسبی طبقه کارگر است. حال اگر ما بیاییم کل بیانیه را مثلا چون این خواست ها کامل و دقیق نیست و برخی نکات آن جای برای برداشت و یا تفسیر انحرافی باز می گذارد( مثلا در «حفظ تمامیت ارضی و استقلال ایران» وجه استقلال ایران خواه ناخواه به معنای استقلال از امپریالیست ها است و اما وجه تمامیت ارضی، تفسیر پذیر است و هم  می تواند نافی تهاجم امپریالیست ها و تجزیه ایران را از آن برداشت کرد و هم مخالفت با مبارزه ملیت های غیر فارس برای تعیین سرنوشت خود، که نخستین مثبت و دومی منفی است، و یا «حقوق برابر همه ی اقوام» و نه ملیت های ایران و بنابراین به طور ضمنی نوعی نفی حق تعیین سرنوشت ملت ها تا مرز جدایی) و نیز این همه با راه پیش گذاشته مسالمت آمیز همراه شده است، نفی کنیم، این به این معناست که به گونه ای مطلق روش مبارزه را با طبقات دیگر در پیش گرفته ایم. این به معنای « تنها مبارزه کردن و اعراض از وحدت» با طبقات خلقی است. ظاهر «چپ» دارد و ماهیتا راست است. زیرا به امر اتحاد  طبقه کارگر با دیگر طبقات خلقی ضرر می رساند وبه جای یاری رساندن به وحدت و اتحاد در صفوف خلق، خلق را پراکنده ساخته در تضادهای درون خلقی غرق می کند.
 از سوی دیگر در بیانیه های داده شده، گروه نگارنده خود را یک گروه «فراجناحی» و کار خود را «فرا ملی» خوانده است. تردیدی نیست که آنها نه «فراجناحی»( در اینجا نه تنها به معنای فراتر از دو جناح به اصطلاح اصول گرا و اصلاح طلب حاکم، بلکه به معنای هر جناحی در خلق) و نه «فرا ملی»( به معنای عدم طرح خواستهای طبقه مشخص بلکه طرح خواستهای تمامی ملت) هستند. اصولا این امر امکان ناپذیر است که از طبقات خواسته شود که از جانب خود حرف بزنند. زیرا هر گروه و هر طبقه ( به ویژه بورژوازی)خود را نماینده همه جا می زند و یا چون خواست هایی را پیش می گذارد که بعضا خواست تمامی خلق نیز هست، گمان می کند و یا امر بر وی مشتبه می شود که از جانب تمامی خلق صحبت می کند. نکته اخیر به ویژه در مورد طبقه خرده بورژوازی صادق است. تنها طبقه ای که همواره از جانب خود صحبت می کند و  حدود خویش و حدود طبقات دیگر را روشن می کند، طبقه کارگر است.
3-  طبقه کارگر باید طبقه و یا بافتی را که دست به تدوین نظرات و سیاست ها می زند و اعمال و اشکلی معینی از مبارزه را که پیش می گذارد، مورد شناسایی قرار دهد.
نکته دیگر بافت کسانی است که این بیانیه ها را امضاء کرده اند. ما در مورد این بافت صحبت کرده ایم.  این بافتی خرده بورژوایی و بورژوایی است و نه بافتی از عناصر هیئت حاکمه و یا اصلاح طلبان به تنهایی، و یا بافتی از هواداران امپریالیست ها. و در نتیجه خود این بافت به ما می گوید که  طبقه کارگر می تواند با این افراد و گروهها اتحاد و مبارزه داشته باشد. وجه اتحاد ناظر بر دو وجه مبارزه و اتحاد است که اساسا برای هدایت این طبقات صورت می گیرد و نه برای نفی این طبقات. تحلیل این امر که بیانیه مذکور از جانب لایه های معینی از طبقات معینی است و بطور کلی نشان دادن ماهیت طبقاتی هر نظر، سیاست و عملی، از جمله وظایف مهم طبقه کارگر در جهت شفاف سازی مبارزه طبقات و اهداف و سیاستهای آن ها است.
 در مورد وجود برخی از اصلاح طلبانی که از حکومت کنده شده اند، نیز برخورد ما اساسا دو گانه است. طبقه کارگر اصلاح طلبان را به سه بخش کلی تقسیم می کند. بخشی که به حکومت پیوسته و بر سفره یغمای خلق نشسته اند و یا به حد اعلا با حاکمیت کنونی و باند خامنه ای و شرکا مماشات و سازش کرده اند، بخشی که میان جنبش مردم و حکومت ایستاده اند و مدام مردم را به  سازش فرا می خوانند( و در راس شان در دوره کنونی خاتمی رئیس جمهوری سابق ایستاده است) و بخشی که عمده اصلاح طلبان و بدنه اصلی آن را تشکیل داده و در مجموع یا در نزدیک به خلق به سر می برند و یا به خلق پیوسته اند. روش طبقه کارگر با این سه دسته متفاوت است. بخش نخست را در کنار حکومتیان مرتجع قرار داده و با آنها مبارزه می کند. در مورد بخش دوم، سیاست منفرد کردن آنها را دنبال می کند و در مورد بخش سوم که بافت آن اساسا خرده بورژوایی( لایه های میانی و بالای خرده بورژوازی و نیز تا حدودی بورژوازی ملی است)  به نسبت تعلق آن به هر کدام از این طبقات و لایه ها، برخوردهای متفاوت و مختلفی می کند. تقلیل پیچیدگی های برخورد طبقه کارگر به طبقات گوناگون، به لایه های متفاوت و متضاد هر طبقه معین و به هر گروه و دسته و فرد صاحب نقش از هر طبقه، به یک برخورد یک دست، تنها از «چپ ها» و «شبه چپ ها» یی بر می اید که بویی از دیالکتیک و «انبوه درجات در آن برای هر گونه برخورد و نزدیکی به واقعیت »(لنین و مائو) نبرده اند.
 مسئله دیگر، مسئله جایگاه اشکال مبارزه طبقات دیگر در مجموع اشکال مبارزه طبقات در مرحله کنونی مبارزه است.
هر طبقه و لایه های گوناگون و متفاوت هر طبقه، در مبارزه،  نظرات، استراتژی و تاکتیک، سیاست و اشکال ویژه مبارزه  خود را دارد. طبقه کارگر یک جور، خرده بورژوازی یک جور و بورژوازی ملی یک جور دیگری نظر و عمل دارد و مبارزه می کند. اینکه ما از همه طبقات شاکی باشیم که چرا نظرات طبقه کارگر را ندارند و یا به شیوه طبقه کارگر مبارزه نمی کنند و بخواهیم خواستهای طبقه کارگر را پیش گذارند و به شیوه و مانند طبقه کارگر مبارزه کنند، یک  سیاست و رفتار نادرست « چپ روانه»می باشد و در نفس خود یک امر تخیلی پوچ و بی معنایی است. این مانند آن است که فکر کنیم که هیچ طبقه دیگری جز طبقه کارگر در جامعه وجود ندارد و همه مانند طبقه کارگر هستند. اما اگر طبقات دیگری در جامعه وجود دارند، آنگاه مسئله مهم تفاوت های این طبقات است که اساسا جایگاه آنها در ساخت اقتصادی و اجتماعی آن را مشخص می کند. اینکه ما انتظار داشته باشیم که نظرات، سیاست و مبارزه طبقات دیگر درست به گونه نظرات، اهداف و اعمال طبقه کارگر باشد و مثلا به گونه دقیق و قاطع  تمامی خواست های اکثریت طبقات خلقی ایران را در هر زمینه ای بیان کنند، علیه امپریالیست ها و ارتجاع به سبک و شیوه و با درجه قاطعیت و پیگیری طبقه کارگر مبارزه کنند، بتوانند حکومتی مستقل و بر سر کار آورند و آزادی کامل ملیت ها را تا حد حق تعیین سرنوشت و جدایی تایید کنند، حقوق زنان را به گونه ای کامل تامین کرده و از آن دفاع نمایند و از همه  اینها بدتر و مضحک تر نظام سرمایه داری را از میان بردارند و سوسیالیسم و کمونیسم بر پا کنند، و در صورتی که نتوانستند، زبان به گله و شکایت باز کنیم که آیا چنین مبارزاتی چنین و چنان نتایجی ببار می آورد یا خیر، تنها تعمیم نقطه نظر و اعمال طبقه کارگر و نتایجی که بر این اعمال مترتب است، به دیگر طبقات است. و این جز تصور ساده لوحانه و مضحکی و خیالبافی محضی  در مورد دیگر طبقات، بیش نیست.
  طبقه کارگر مصمم ترین، رادیکال ترین و پیگیرترین طبقه در انقلاب و در برخورد به ارتجاع و امپریالیسم است. هیچ طبقه دیگری در جایگاهی نیست که بتواند  نظر و هدفی همچون طبقه کارگر و برنامه های استراتژیک و تاکتیکی وی را در مبارزه با دشمنان انقلاب  داشته باشد و به سبک وی و با اشکال مبارزه وی مبارزه کند (کافی است ما همین مبارزه هنوز نه چندان همه جانبه و کامل طبقه کارگر را در هفت تپه و اهواز و اراک با مبارزات دیگر طبقات مقایسه کنیم تا تفاوتهای زیادی بر ما آشکار گردد). نمی توان  چون طبقه کارگر در برخورد به دشمنان انقلاب، با اعتصاب و گردهمایی و تظاهرات به مبارزه بر می خیزد و تا شورش و قیام مسلحانه و جنگ پیش می رود، از بقیه طبقات هم خواست که به همان درجه پایبندی  طبقه کارگر به این اشکال بوده و در این اشکال هم به همان درجه و قاطعیت طبقه کارگر مبارزه کنند. باید توجه داشت که اولا خواستها و اشکال مبارزه هر طبقه ای با دشمنان اصلی انقلاب یعنی ارتجاع داخلی و امپریالیسم، مشروط به درجه پیشرفت مراحل  مبارزه و انقلاب است و از سوی دیگر و به طور کلی دارای محدوده و بُرد معینی  می باشد. علیرغم اینها، سیاست ها و اشکال مبارزات طبقات، تنها با یکدیگر تضاد قرار ندارند، بلکه در اتحاد نیز هستند. وظیفه طبقه کارگر نه تنها بررسی خطوط اختلافات در اشکال مبارزه، بلکه در عین حال بررسی خطوط دقیق ویژگیهای همانند این اشکال است.
 در مرحله کنونی  طبقه کارگر می تواند و باید پیشرفتر ترین نظرات و پبشرفته ترین درجه و اشکال مبارزه را در مد نظر قرار دهد و بقیه اشکال مبارزه را نسبت به آن بسنجد. مثلا مبارزات دی ماه 96 و نیز مبارزات طبقه کارگر را در هفت تپه، اهواز و اراک را ملاک پیشرفته ترین نقطه ها در نظر گیرد و بقیه مبارزات را، با شعارهای داده شده در آنها و نیز آن اشکال مبارزه بسنجد، و اشکالات، ضعف ها و کمبودهای آنها را مورد انتقاد قرار دهد، اما درست نیست که طبقه کارگر در مرحله کنونی که مبارزات لایه های طبقه خرده بورژوازی به آن سطح نرسیده (مبارزه بسیاری از بخش های طبقه کارگر هم به سطح این پیشرفته ترین نقاط نرسیده است. مثلا نگاه کنیم به رشته های مانند صنعت نفت و بسیاری از کارخانه بزرگ در شهرهای صنعتی تهران، تبریز، کرمانشاه و ...)هر گونه شکل دیگری از مبارزه را به این دلیل که مانند این اشکال جاری نیست، نفی کند. بیانیه دادن، طرح خواستهای دموکراتیک با وجوهی گسترده تر از سابق، برای طبقه خرده بورژوا و بورژوا در مرحله کنونی و به ویژه برای کشاندن توده های وسیع این طبقه به میدان مبارزه می تواند در مجموع مثبت و مفید باشد، حتی اگر در این بیانیه ها بر خلاف جنبش دی ماه «مرگ بر خامنه ای» گفته نشده و  به جای آن خواست استعفای وی طرح شده باشد. درست آن است که هر لایه و طبقه را در جایگاه خود آن و نخست نسبت به گذشته مبارزات خود آن طبقه سنجید و سپس در صدد قیاس با مبارزات پیشرفته تر و یا مبارزه طبقات دیگر در آن مرحله برآمد. خواست استعفای خامنه ای به وسیله این طیف و آن هم در یک بیانیه رسمی، گرچه در قیاس با جنبش دی ماه و شعار مرگ بر خامنه ای عقب مانده جلوه نماید، اما نسبت به خود این گروهها و طبقات گامی به پیش است. در گذشته از سوی این طبقات و به گونه علنی و رسمی خواستی مبنی بر استعفای خامنه ای طرح نمی شد، اما اکنون طرح می شود. مبارزه و انقلاب که پیشرفت کند و در نتیجه مبارزه اشکال مبارزه طبقات با یکدیگر( به ویژه  اشکال مبارزه طبقه کارگر)، می تواند روی طبقات دیگر تاثیر گذارد و آنها را به پیش راند و این طبقات خواست های خود را رادیکال تر ارائه کرده و اشکال مبارزه خود را به مراحل پیشرفته تری ارتقاء دهند.
 نکته پایانی در مورد مسئله عبور و سرنگونی است. اکنون و پس از چهل سال پیش بردن اشکال گوناگون مبارزه و به ویژه از سالهای 76 به این سو، این امر بر بسیاری از مردم روشن شده که این حکومت باید سرنگون شود و جز به زور قهر و انقلاب، قیام مسلحانه و یا در نهایت جنگ داخلی هم، سرنگون شدنی و رفتنی نیست. آنان میخ خود را به زمین کوبیده اند و گرچه این میخ چندان محکم نیست اما این گونه هم نیست که با چهار تا اعلامیه و بیانیه از میدان به در روند، بلکه جری تر شده و در تهاجم به خلق از هر فرصتی و از هر افتی در جنبش خلق که پیش آید، نهایت استفاده را کرده و دیوانه وارتر و وحشیانه تر حمله خواهند کرد( همین حکم های دادگاههای رئیسی- خامنه ای برای کارگران و زنان مبارز مشت نمونه خروار است). به این ترتیب وجه اساسی مبارزه با این بیانیه ها را باید در همین  وجه یعنی مسئله سرنگونی مسالمت آمیز دید. توضیح آنکه تجزیه و تحلیل بیانیه ها نشان می دهد که درجه دوری و نزدیکی طبقه کارگر به هر کدام از این خواست ها متفاوت است. در برخی موافق، در برخی تا حدودی موافق و تا حدودی مخالف است و در مورد برخی دیگر به کلی مخالف است. مثلا در حالیکه در خواست های پیش گذاشته شده به درجاتی متفاوت، وحدت و یا وحدت و اختلاف تواما،  بین طبقه کارگر و این طبقات وجود دارد، اما اینجا در مورد نفس سرنگونی و راه سرنگونی، مخالفت طبقه کارگر با راه مسالمت آمیز پیش گذاشته، به اوج خود می رسد و شدیدترین و ژرفترین اختلافات بر روی آن متمرکز می شود.
4- مهمترین خواست مائوئیسم (م- ل- م) در سیاست و در هر زمینه ای، قاطعیت و پایداری در اصول و نرمش در تاکتیک است.
 مائوئیسم از ما می خواهد که روی اصول اساسی مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم بایستیم و در مورد آنها  قاطعیت، پایداری و پیگیری به خرج دهیم. گذشت نکنیم و همچون مردمک چشم از آنها نگهداری کنیم. چون اصول اساسی و عام باید با شرایط مشخص کشور ما انطباق یابد، باید به دقت مراقب تبدیل آنها به اشکال مشخص نظری و عملی خاص انقلاب ما و همچنین عدم سازش بر سر آنها، طی این انطباق باشیم.
از سوی دیگر مائوئیسم از ما می خواهد در تاکتیک نرمش به خرج دهیم و انعطاف پذیر باشیم. بخشی از این نرمش و انعطاف در برخوردهای تاکتیکی ما به طبقات دیگر نمود می یابد. ما باید ضمن حفظ اصول طبقه کارگر، با طبقات دیگر وارد مناظره شویم و در مورد اتحادها، گذشت ها و سازش هایی داشته باشیم. زمانی که گروهها و طبقات خرده بورژوا نسبت به گذشته گامی به پیش می گذارند، باید ضمن انتقاد از ضعف ها و کمبودها، از گام های پیش گذاشته که بخشا و یا حداقل نشانگر پیشرفت درک ها و نظرات آن طبقات در مورد برخی از مسائل انقلاب دموکراتیک کنونی است، پشتیبانی کنیم. طبقه کارگر باید به طبقات دیگر یاری کند که نظرات  و خواستهای خود را به گونه درست تنظیم کنند، از اوهام خویش دور شوند و در مبارزه گامهای جدی تر و پیگیرانه تری بردارند. این با برخوردهای تاکتیکی توام با نرمش و انعطاف و معقول و منطقی  صورت تحقق به خود می گیرد و نه با نفی مطلق هر گونه حرکت این طبقات و یا با عمده کردن وجه منفی مبارزه این طبقات که به هر حال و به درجه ای در مقابل اشکال مبارزه رادیکال تر و پیشرفته تر هم قد علم می کنند.
گفتنی است که بسیاری از این گروههایی که برخورد تاکتیکی به اصطلاح نفی مطلق را در برخورد به نظرات و اعمال طبقات دیگر به ویژه خرده بورژوازی و بورژوازی  پیش می گیرند و خود را خیلی خیلی انقلابی و رادیکال نشان می دهند، سالهاست که اصول اساسی مارکسیسم - لنینیسم - مائوئیسم را کنار گذاشته اند. آنان در اصول سازش می کنند و در تاکتیک، مترسکی از «قاطعیت» نشان می دهند!  
5-  انقلاب و رفرم وحدت اضداد هستند. «حرکت روی دو پا»(مائو) اساس حرکت های انقلابی در نظر و عمل است.
 لایه ها مختلف بورژوازی ملی و لایه میانی و مرفه خرده بورژوازی عموما نه به انقلاب، بلکه به رفرمیسم گرایش دارند و خواه ناخواه وجه عمده حرکت سیاسی و تاکتیک های آنها را حرکت های تدریجی و اصلاح طلبانه تشکیل می دهد. طبقه کارگر در شرایط کنونی در حالیکه به گونه ای اساسی طرفدار انقلاب و حل قاطعانه  تضاد بین خلق و ضد خلق جمهوری اسلامی از راههای انقلابی است، در عین حال تا حدودی و به درجاتی از حرکت های رفرمیستی طبقات خلقی پشتیبانی می کند. وفاداری اساسی و عمومی طبقه کارگر به راه انقلابی به این معنا نیست که طبقه کارگر ازهیچ  حرکت رفرمیستی از جانب طبقات دیگر پشتیبانی نخواهد کرد و یا در شرایط معین، به ویژه در سوسیالیسم، دست به رفرم نخواهد زد. امتزاج پیگیری در انقلاب و تمامی حرکت ها، مبارزات، خیزش ها و  شورشهای انقلابی از یک سو و سازش نسبی با حرکتهای رفرمیستی از سوی دیگر، دو وجه حرکت تاکتیکی طبقه کارگر را در شرایط کنونی می سازند. نباید اجازه داد که حرکت های رفرمیستی مانع از گسترش انقلاب گردند و جای آن را بگیرند. این جا و در این حدود، مبارزه بین راه انقلابی و راه رفرمیستی است و راه انقلابی، راه رفرمیستی را طرد و دفع می کند. و نیز به دلیل انقلاب، نمی توان هرگونه مبارزه رفرمیستی را که به هر حال از سوی طبقاتی که عموما جز مبارزه رفرمیستی نمی توانند و قادر نیستند مبارزه دیگری را پیش ببرند، را تماما و به گونه ای مطلق نفی کرد. اینجا و در حدود معینی انقلاب و رفرم در رابطه، پیوستگی و اتحاد هستند. تنها زمانی که انقلاب به درجه ای تکامل یابد که هرگونه مبارزه رفرمیستی، مانع اساسی حرکت آن شود، وجه مبارزه بر جدال انقلابیگری و رفرمیسم حاکم  می شود و انقلاب، رفرم را طرد می نماید.  
هرمز دامان
ششم شهریور 98
     
 




۱۳۹۸ شهریور ۵, سه‌شنبه

مبارزات کارگران هپکو اراک ادامه دارد!


 مبارزات کارگران هپکو اراک ادامه دارد!

کارگران هپکو اراک  از روز شنبه 2 شهریور 98 دور تازه ای از مبارزات خود را علیه خصوصی سازی و عقب افتادن حقوق ها آغاز کرده اند که اکنون هنگام نگارش این متن چهارمین روز خود را پشت سر گذارده است.
کارگران نخست طی بیانیه ای خطاب به دولت در تاریخ چنین نوشتند:
«کارگران هپکو اراک از سال‌های ۹۵، ۹۶ و ۹۷ معوقات دستمزدی دارند که مجموعاً به حدود ۳ میلیارد تومان می‌رسد. این درحالی است که طی این مدت مرخصی اجباری نیز به کارگران تحمیل شده و این مسئله کاسه صبرمان را لبریز کرده است.
مشکلات مدیریتی در هپکو به گونه‌ای است که پرسنل طی دو ماه اول امسال بخشی از حقوق خود را دریافت کرده‌اند و حقوق ماه‌های تیر و مرداد به کلی پرداخت نشده است. در واقع فقط حقوق خرداد ماه به طور کامل به کارگران پرداخت شده است.
میزان تولیدات هپکو دیگر پاسخگوی حقوق و هزینه‌های شرکت نیست. در سال ۹۷ تنها ۴۸ دستگاه در هپکوی اراک به تولید رسیده و بخش عمده‌ای از حقوق پرسنل از طریق استقراض از بانک تأمین شده است و اکنون پس از گذشت ۵ ماه از سال جدید هیچ دستگاهی در هپکو تولید نشده است...
اکنون با بازداشت پوری حسینی (رئیس سازمان خصوصی‌سازی) که در زمان ریاست ایشان هپکو کمتر از ارزش واقعی واگذار و سپس خریدار آن خلع ید شد، امید داریم که سران قوا فکری اساسی برای هپکو به عنوان یکی از صنایع مهم کشور بکنند.... پوری حسینی رفت، ولی اصل خصوصی‌سازی به قوت خود باقی است. همین امسال ۶۰۰ بنگاه دولتی در فهرست انتظارند تا در اولین فرصت همراه با کارگرانشان به زیر تیغ گیوتین خصوصی‌سازی بروند...
ما پرسنل هپکو در گذشته نیز نسبت خصوصی‌سازی هپکو و مشکلات تولید اعتراضاتی داشته‌ایم اما پس از گذشت دو سال هنوز هیچ فکری برای مشکلات این کارخانه نشده است؛ لذا از مسئولان می‌خواهیم به جای دادن وعده اقدامات اساسی در راستای نجات هپکو انجام دهند.» 
روز دوم
سپس کارگران در پیگیری خواستهای خود صبح  روز یکشنبه ۳ شهریور ماه ۹۸ دست به راهپیمایی زدند.
آنها ساعت ۱۱ صبح پس از طی مسیر میدان شهدا تا میدان دارایی، با گرد آمدن مقابل دفتر نمایندگان مجلس اراک، نسبت به بلاتکلیفی وضعیت سهامداری، مدیریت شرکت، حقوق‌های پرداخت نشده و مشکلات بیمه‌ای خود اعتراض کردند.
کارگران در راهپیمایی خود از جمله شعار می‌دادند: «همشهری با غیرت، حمایت، حمایت»
کارگران در پیشاپیش صفوف راهپیمایی خود پلاکاردی را با خود حمل می‌کردند که بر روی آن خواسته خود مبنی بر تعیین تکلیف نهایی مدیریت و سهامداری شرکت هپکو پس از پنج سال بلاتکلیفی نوشته بودند.
روز سوم
کارگران روز دوشنبه ۴ شهریورماه ۹۸ در سومین روز از اعتراض و اعتصاب خود مقابل استانداری در شهر اراک اقدام به تجمع اعتراض کردند. آنها در تجمع امروز خود مقابل استانداری خواستار رسیدگی مسئولان به وضعیت شرکت، راه‌اندازی تولید و پرداخت حقوق عقب‌افتاده‌شان شدند.
یکی از کارگران در سخنرانی خود چنین نکاتی را گوشزد کرد:
«چرا مسولان میخواهند با من بجنگند؟ چرا تلاش می کنید هدف مرا گم کنید؟ چرا خودت را کور کرده ای؟ چرا نمیخواهی بفهمی؟ آقای روحانی تازه از خواب بیدار شده. من خسته شده ام. میروی دادگاه میبینی قاضی با دزد همدست است. کارخانه را چرا به ده میلیون تومان واگذار کرده اید؟»
روز چهارم
روز سه شنبه 5 شهریور کارگران هپکو در چهارمین روز گردهمایی های خود با حضور در مسیر خط آهن شمال – جنوب  مسیر قطارها را برای چند ساعت مسدود کردند.( خلاصه شده از اخبار سایت های کارگری)
نکته مهم همانا مبارزه کارگران از یک سو و شمشیر را از رو بستن برای خفه کردن مبارزات کارگری از جانب رئیسی جنایتکار و دستگاه قضایی از سوی دیگر است.
این دم و دستگاه ولایت فقیهی به جای اینکه مسائل و مشکلات کارگران و دیگر طبقات استثمار شده و زیر ستم را حل و فصل کند، پیش از هر چیز و به گونه ای مداوم به کارگران هشدار می دهد که مبادا اعتراضات آنها مورد سوء استفاده قرار گیرد. بجای حل مشکل، آنها کارگران را مجبور می کنند که دست به عصا راه بروند و از طرح تقاضاهای برحق خود خود داری ورزند. گویا کارگران باید بدون حقوق کار کنند، اجازه دهند که آنها را بیکار کنند و هر بلایی که حاکمیت  سرمایه داران وابسته و مفتخور خواست، بر سر آنها و خانواده شان بیاید، تا خیال دستگاه  فرعونی راحت باشد که کسی از مبارزات آنها سوء استفاده نمی کند. 
علت تهدید های رئیسی دزد بزرگ آستان قدس رضوی و باند تازه ای که بر دستگاه قضایی حاکم شده کاملا روشن است:
آنها نه تنها نمی تواند مشکلات کارگران را حل کند بلکه نمی خواهند حل کند و اساسا خود مسبب و علت همه این بدبختی ها و فلاکت های کارگران هستند. 
همچنانکه کارگران خواسته اند، وظیفه همه ما پشتیبانی همه جانبه از مبارزات برحق کارگران است.

گروه مائوئیستی راه سرخ
5شهریور 98



۱۳۹۸ شهریور ۱, جمعه

رئیسی جنایتکار و سرکوب کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان و فعالان سیاسی و مدنی


رئیسی جنایتکار و سرکوب کارگران، معلمان، زنان، دانشجویان و فعالان سیاسی و مدنی
هنوز مدتی از گماردن رئیسی به ریاست دستگاه قضایی نمی گذرد که حادثه پشت حادثه و محدودیت پشت محدودیت در دستگاه زیر نظر این جانی برای مبارزان مردمی به وجود می آید. از شکنجه و کشتار جوانان در زندان و ایجاد تضییقات و محدودیت های فراوان همچون طولانی کردن بازداشت ها و سلول های انفرادی، گذاشتن زندانیان سیاسی در بند زندانیان عادی مرتکب قتل شده، عدم رسیدگی به وضع بهداشتی و درمانی زندانیان از زن و مرد و پیر و جوان گرفته تا دادگاههای فرمایشی برای پیشروان طبقه کارگر، آموزگاران، زنان، دانشجویان و فعالان سیاسی و مدنی و بریدن زندانهای طولانی برای «جرم» های به دروغ نسبت داده شده؛ دادگاه هایی که قاضی های آنها گروهی از خبیث ترین سرسپردگان نظام کراهت بار ولایت فقیه هستند. در کمتر دورانی این تعداد بازداشتی، این تعداد  زندانی و این درجه از زندانی بریدن های طویل داشته ایم.
 باری، رئیسی جلاد آمده است تا از فرصت کنونی که جنبش تا حدودی دچار افت نسبی گردیده استفاده کند و سرکوب خلق را به نهایت آن برساند، شاید عمر این نظام اندکی درازتر گردد. طبقه کارگر، آموزگاران و فرهنگیان، زنان، دانشجویان و دیگر اقشار به جان آمده از این حکومت، با مبارزات خود چنین امکانی را از وی و دارو دسته کثیف و جنایتکار وی سلب خواهند کرد.


بیانیه ۱۱۱ نفر از معلمان آزادی طلب و عدالت خواه علیه سرکوب های اخیر

در حالی که تعدادی از معلمان عدالتخواه به جرم مطالبه‌گری و حق‌طلبی در زندان هستند، و این روزها شاهد احضار و پرونده سازی برای فعالان صنفی توسط اطلاعات و اطلاعات سپاه هستیم و هیات های تخلف اداری زمینه ساز سرکوب معلمان هستند، طی روزهای گذشته شاهد دور جدیدی از سرکوب فرهنگیان بخاطر فعالیت مدنی بودیم.
نزدیک به یک ماه از بازداشت غیرقانونی همکارمان هوشنگ کوشکی در معمولان لرستان می گذرد و حالا آموزش و پرورش به قطع حقوق این معلم زندانی اقدام نموده است.
در اقدامی دیگر روز یکشنبه بیستم مرداد ماه هاشم خواستار معلم و فعال صنفی برجسته به همراه تعدادی از فعالان مدنی به‌خاطر شرکت در یک تجمع مسالمت آمیز دستگیر شدند.
هاشم خواستار در دو دهه گذشته بارها به خاطر فعالیت صنفی بازداشت و زندانی شده است اما به مطالبه‌گری ادامه داده است او به راستی وجدان آگاه و بیدار جامعه فرهنگیان در دو دهه گذشته است. علاوه بر وی جواد لعل محمدی و محمدحسین سپهری از دیگر فرهنگیان بازداشتی در تجمع مشهد هستند.
ما امضاکنندگان به عنوان جمعی از معلمان آزادی‌خواه و عدالت‌طلب بازداشت و حبس همکاران خود و فعالان مدنی را محکوم می کنیم.
ما باور داریم تحصن، تجمع، اعتصاب و هر شکلی از اعتراض مدنی حق مسلم تمام شهروندان است و بخشی از آزادی های اجتماعی و حقوق شهروندی است.
ما خواهان آزادی بدون قید و شرط تمام معلمان، زنان، کارگران و دانشجویان و فعالان سیاسی و مدنی از زندان هستیم که در یک روند ناعادلانه محاکمه و زندانی شده اند. ما معتقدیم اگر دادرسی عادلانه باشد بسیاری از زندانیان فعلی باید آزاد و دزدان و اختلاسگران و مسئولان فاسد زندانی گردند.
                                                                                          27 مرداد 98

به پشتیبانی از کارگران، آموزگاران، زنان شجاع، وکلای مبارز، فعالان محیط زیست و تمامی مبارزان سیاسی و مدنی دربند برخیزیم
سرنگون باد نظام سراپا جور و ستم جمهوری اسلامی
گروه مائوئیستی راه سرخ
1 شهریور98