۱۳۹۸ تیر ۲۹, شنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(12) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا


آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(12)

بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

از آنچه تا کنون در شرح تاریخ«اصطلاح» دیکتاتوری به وسیله هال دریپر آمد، این نکات به دستمان می آید:
1-   «دیکتاتوری» اشاره به «نهاد مهمی در جمهوری رم باستان بوده است که بیش از سه قرن تداوم داشته»است.
2-   دیکتاتوری «برای اعمال قدرت در شرایط اضطراری توسط یک شهروند مورد اعتماد و برای مقاصد موقت و محدود و حداکثر تا شش ماه، در نظر گرفته شده بود».
3-   دیکتاتوری یعنی حکومت نظامی موقتی.
 اینجا دیکتاتوری یک نهاد موقتی است که گویا قانون منع  آمد و شد شبانه رابر قرار می کند، و یا چند نفری را که مقررات را رعایت نکرده اند، بازداشت کرده و پس از بررسی مدارک احتمالا آزاد می کند!؟
4-   دیکتاتوری عموما یعنی دیکتاتوری فرد یا دیکتاتوری فردی= ژولیوس سزار.
5-   معنای امروزی دیکتاتوری یعنی اعمالی ضد دموکراسی.
6-   دیکتاتوری یعنی حکومت« کنوانسیون ملی» یا «کمون پاریس»
به طور کلی، هال دریپر در مورد این مسئله که «اعمال قدرت»ی که به وسیله این نهاد موقتی ( دیکتاتوری) باید انجام شود، چه اعمالی است و آیا ماهیت طبقاتی دارد و در صورتی که دارد، مثلا از جانب کدام طبقه و علیه کدام طبقه است، سکوت می کند و اساسا علاقه ای ندارد وارد بحث آن شود. گویا سر و کار این نهاد با کسانی است که می خواهند دیکتاتوری اعمال کنند. اما   اینجا هم(مانند تمامی جاهای دیگری که این واژه را بکار می برد) نمی گوید که دیکتاتوری در قاموس این کسان، چه بوده است. دریپر را همین بس است که بگوید منظور از دیکتاتوری نهادی بوده است موقتی و برای انجام اعمالی در دوران اضطراری.
نظر دریپر درباره تاریخ«اصطلاح» دیکتاتوری میان کمونیست ها
درپیر در ادامه تاریخ نویسی خود به تاریخ این اصطلاح میان کمونیست ها می پردازد و پس از اشاره به بابوف و سازمان«توطئه برای برابری» به نظر بوناروتی معاون بابوف می رسد. وی در این بخش می نویسد:
« بوناروتی بحث های توطئه گران را در مورد حکومت موقت پس‏ از پیروزی درکسب قدرت تشریح کرده است. او به خاطرآن که از واژه دیکتاتوری، معنای تسلط فردی آن را می فهمد از استعمال این کلمه خودداری کرده اما جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمی ماند که حکومت انقلابی، دیکتاتوری یک گروه کوچک از انقلابیون است که انقلاب را انجام داده و وظیفه خود را آموزش‏ مردم تا مرحله ای می دانند که احتمالاً باید به آن ها دموکراسی اعطاء کنند. این مفهوم از دیکتاتوری آموزشی، تاریخی طولانی قبل از این دوره دارد. در برقراری "دیکتاتوریِ" توده مردم و یا "دیکتاتوری" به وسیله توده مردم تردیدی وجود ندارد، که باید از طریق سرنگونی جامعهِ مبتنی بر استثمار تحقق یابد که آن ها را فاسد کرده است. تنها گروه انقلابی دیکتاتورهای آرمان گرا، باید دیکتاتوری دوران انتقال را برای یک دوره نامعین، حداقل تا یک نسل اعمال کنند.»(مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا، برگردان م - مهدیزاده)
در تمامی این قطعه بلند بالا شرحی از خود مفهوم دیکتاتوری داده نمی شود. تنها این گونه گفته می شود که بوناروتی«معنای تسلط فردی» را از آن می فهمد. و سپس به این اشاره می شود که «حکومت موقت» و «انقلابی» ای که پس از کسب قدرت به وسیله سازمان« توطئه گران» برقرار می گردد، قرار است که« دیکتاتوری یک گروه کوچک از انقلابیون باشد». اما به این پرسش اساسی پرداخته نمی شود که این دیکتاتوری اساسا یعنی چه و واجد چه مشخصاتی است. تنها چیزی که ما می فهمیم این است که این یک « دیکتاتوری آموزشی»( دیکتاتوری آموزشی یعنی چه؟ طبق تعاریف دریپر عمدتا یعنی دموکراسی آموزشی موقتی اقلیت) است و انقلابیون باور دارند که بطور کلی، دیکتاتوری باید«به وسیله توده مردم  و پس از سرنگونی جامعه مبتنی بر استثمار» برقرار شود، اما پیش از رسیدن این  دوره« گروه انقلابی دیکتاتورهای آرمان گرا، باید دیکتاتوری دوران انتقال را برای یک دوره نامعین، حداقل تا یک نسل اعمال کنند.» به عبارت دیگر، تنها بین انقلابیون آرمان گرا و توده فرق گذاشته می شود، اما در این باره که اصلا خصوصیت دیکتاتوری و یا«اعمال قدرت» چیست، صحبتی نمی شود؛ درست همان گونه که در مورد نهاد روم صحبتی نشده بود.
و بالاخره دریپر به بلانکی می رسد. یعنی همانی که اساسا مارکس «اصطلاح» دیکتاتوری پرولتاریا را در مقابل نظرات وی پرورده است. وی می نویسد:
«این همان محتوای دریافت دیکتاتوری به وسیله اگوست بلانکی و گروه های بلانکیست در دهه های سی و چهل بود.»
منظور از«محتوای دریافت دیکتاتوری» نه محتوی خود دیکتاتوری، نه این که اصلا دیکتاتوری چیست، بلکه این است که آیا«نهاد  موقتی» در دست توده است یا در دست اقلیت آرمان گرا. این هم درجه ای است از خود را به بلاهت زدن. بحث نه بر سر خود دیکتاتوری و اشکال اجرای آن، بلکه بر سر یک «نهاد» موقتی است: اقلیت یا توده. بنابراین، دیکتاتوری یعنی نهاد موقتی اقلیت یا نهاد موقتی توده!؟
وی ادامه می دهد:  
 «علاوه بر این، بلانکیست ها(و نه فقط آن ها) از "دیکتاتوری پاریس‏" بر شهرستان ها و کشور حمایت می کردند- که معنای آن، بالاتر از همه، اعمال دیکتاتوری بر دهقانان و پیشه وران بود؛ مگر شهرستان ها در انقلاب کبیر نشان نداده بودند که متمایل به ضد انقلاب هستند؟ پس به نام مردم، ناجیان انقلابی از انقلاب علیه مردم دفاع خواهند کرد.»
 در اینجا باز هم انحراف از معنای دیکتاتوری را می بینم. دیکتاتوری یعنی« دیکتاتوری پاریس» بر شهرستان ها. «دیکتاتوری پاریس» بر شهرستان ها یعنی «اعمال دیکتاتوری بر دهقانان و پیشه وران»، دیکتاتوری یعنی «ناجیان انقلابی که از انقلاب علیه مردم دفاع خواهند کرد».
 البته اینجا، هال دریپر مقداری «شیر» می شود و جایی که «دیکتاتوری علیه پیشه وران و دهقانان» است و یا «علیه مردم»، دیگر منظورش  نه دموکراسی بلکه خود دیکتاتوری است، و اشاره می کند که از دیدگاه جریان های بلانکیست!؟ طبقات مزبور نماینده یا« متمایل به ضد انقلاب» هستند. بنابراین این نتیجه به دست می آید که دیکتاتوری به وسیله انقلاب علیه آنچه (درست یا نادرست) ضد انقلاب نامیده می شود، به کار می رود. اما همین جا نیز مضمون طبقاتی این دیکتاتوری که علیه ضد انقلاب و علیه «پیشه وران و دهقانان» است، و ماهیت آن و اشکال اجرایی آن در آن زمان روشن نمی شود.
 پس تا اینجا درپیر همه معنایی برای دیکتاتوری متصور می شود، جز معنای خود دیکتاتوری، یعنی اعمال قهر، اعمال زور، اعمال اجبار و مجبور کردن نیروی مخالف به تمکین و گردن گذاشتن به اوامر دولت طبقه یا طبقات حاکم.
 سپس هال دریپر در مقام مدافع مارکس، مقابل ایدئولوگ های بورژوا قرار می گیرد و از« دیکتاتوری پرولتاریا» دفاع می کند؛ دفاعی به کلی مسخره و مضحک!
«ضمناً انتساب واژه "دیکتاتوری پرولتاریا" به بلانکی افسانه ای است که مکرراً به وسیله مارکس‏ شناسانی که می خواهند اثبات کنند که مارکس‏ یک کودتاگر بلانکیست بوده، از کتابی به کتاب دیگر کپی شده است. ولی در واقعیت امر، همه مراجع صاحب نظر درمورد زندگی و آثار بلانکی اعلام کرده اند (و برخی اوقات با ابراز تاسف) که چنین واژه ای در آثار بلانکی وجود ندارد.»
البته اینکه دیکتاتوری پرولتاریا به بلانکی منتسب می شود، درست نیست. اما قصد دریپر از این دفاع از مارکس چیست؟
اگر بلانکی « واژه "دیکتاتور پرولتاریا"» را به کار برده باشد و مارکس از او گرفته باشد، در آن صورت مارکس یک «کودتا گر بلانکیست» بوده است. اما چرا؟ زیرا در آن صورت، منظور از دیکتاتوری پرولتاریا تنها می توانست «توطئه اقلیت برای کسب قدرت و حکومت اقلیت باشد». پس مارکس از بلانکی آن را نگرفته است و نتیجه ای که بدست می آید این است که مارکس طرفدار حکومت اکثریت بوده است. به این ترتیب اصلا معنای دیکتاتوری یعنی قهر و اجبار در این آموزه حذف می شود.(1)
وی پس از آن عبارات، چنین می نویسد:
«مهم تر از آن، مفهوم قدرت سیاسی که به وسیله توده های دموکراتیک اعمال می شود به طور اساسی با اندیشه دیکتاتوری آموزشی بیگانه است.»
 هال درپیر بدون آنکه روشن کرده باشد که معنای دیکتاتوری در «دیکتاتوری آموزشی» چیست، حال به یکباره می گوید که«قدرت سیاسی که به وسیله توده های دموکراتیک اعمال می شود، به طور اساسی با اندیشه دیکتاتوری آموزشی بیگانه است». او در اینجا مفهوم دموکراتیک را که در عبارت « قدرت سیاسی ... توده های دموکراتیک» به کار رفته است، مقابل مفهوم دیکتاتوری می گذارد که در«دیکتاتوری آموزشی» وجود دارد، اما چون تا کنون مفهوم دیکتاتوری را مقابل دموکراسی، ندانسته ایم،( زیرا از دید هال دریپر در اندیشه قرن نوزدهم و از جمله در اندیشه بلانکی و مارکس، دیکتاتوری مقابل دموکراسی قرار نداشت) آنگاه قضیه تنها می تواند به این شکل طرح شود که قدرت سیاسی که به وسیله توده ها اعمال می شود، مقابل قدرت سیاسی است که به وسیله اقلیتی که قصد آموزش توده ها را دارد، اعمال می شود!
 از این رو، می توان نتیجه گرفت که مجادله مارکس با بلانکی اصلا بر سر چگونگی«دیکتاتوری» نبوده است. زیرا در واقع، هر دو می خواستند «حکومت دموکراتیک» به وجود آورند. منتهی یکی (بلانکی) نهادی دموکراتیک درست می کرد که نقش «آموزشی» داشت و به وسیله اقلیت اداره می شد و میخواست که آن را  صرفا برای مدتی محدود برقرار کند(باید متوجه باشیم که نام این نهاد را می شود «دیکتاتوری» گذاشت) و دیگری از همان آغاز نهادی درست می کرد که  به وسیله «توده های دموکراتیک» کنترل می شد که «بطور اساسی با اندیشه دیکتاتوری آموزشی بیگانه است». ظاهرا هر دو می خواستند که دموکراسی را «اعمال قدرت» کنند؛ یکی به وسیله اقلیت و دیگری به وسیله اکثریت یا طبقه!؟ چنین است کلپتره گفتن ها و شِر و ورهای هال دریپر !
پس تا اینجا،«اصطلاح» دیکتاتوری پرولتاریا از نظر مارکس و بلانکی دیکتاتوری نبوده، بلکه به مفهوم «قدرت سیاسی»بوده است. مارکس قدرت سیاسی طبقه کارگر را می خواسته و بلانکی، برعکس، قدرت سیاسی اقلیت را خواسته است. آن«نهاد» مجری و یا «قدرت سیاسی» که به وسیله اقلیت اعمال می شود، اسمش «حکومت اقلیت» است، و آن «نهاد» یا «قدرت سیاسی» که به وسیله طبقه کارگر اعمال می شود، اسمش «حکومت طبقه کارگر» است. نگاهی به نوشته های تمامی تروتسکیست ها و خروشچفیست نشان می دهد که همه این معنا را پذیرفته اند و آب از لب و لوچه سرازیر تکرار می کنند.
اشاره به مارکس
اکنون دریپر به سراغ مارکس میرود:
«در قرن نوزدهم زبان سیاسی حاوی مراجعات مکرری به "دیکتاتوری" اکثر مجالس‏ دموکراتیک، جنبش‏ های توده ای مردم، و یا حتی واژه مردم در معنای عام آن بود. همه تلاش مارکس‏ عبارت بود از کاربرد این واژه کهنه سیاسی برای قدرت سیاسی یک طبقه. ولی کاربرد واژه دیکتاتوری توسط مارکس‏ در 1850 به طور قابل ملاحظه ای نه فقط با تاریخ طولانی این کلمه بلکه به ویژه با تاریخ دوره انقلابی ای مشروط می شد که او پشت سر گذاشته بود.»
 همچنانکه می بینم آموزه دیکتاتوری پرولتاریا در نظریه مارکس(و انگلس)، صرفا به«قدرت سیاسی یک طبقه» کاهش یافته است. یعنی  اگر در دوران مارکس و در قرن نوزدهم، زبان سیاسی به دیکتاتوری«مجالس دموکراتیک»، دیکتاتوری «جنبش های توده ای مردم»(اصلا دیکتاتوری یعنی«مردم به معنای عام آن»!؟ حتی اگر فرض بگذاریم که به چنین معنایی بکار رفته باشد این به هیچوجه معنای مورد نظر مارکس نیست) اشاره می کند، معنایش تنها چیزی که نبوده دیکتاتوری به معنای اعمال قهر و زور بوده است.
 می توان از درپیر پرسید که مگر چه مشکل و مانعی در برابر مارکس( و انگلس) وجود داشت که علیه این «مراجعات مکرر» و مصرف عمومی برخیزد، و واژه ای به قشنگی و خوش نوایی«دموکراسی» را کنار گذارد و از واژه «زشت»، «بد آهنگ»، «وحشت انگیز» و «خشن» دیکتاتوری استفاده کند؟! به چنین شیوه ای  یک آموزش از مضمون اساسی آن تهی می شود!
 انقلاب 1848 و لویی بلان
سپس دریپر به دیکتاتوری در انقلاب 1848 می پردازد. وی اینجا از «انقلابات» یعنی دوره انقلاب و تا زمانی که حکومت جدید مستقر نشده به عنوان «دوره های اداره ی قدرت در شرایط بحران و اضطراری»( «اداره قدرت»!؟ فرار مداوم دریپر از معنای دیکتاتوری) نام می برد که« در آن ها قانونیت های کهن متزلزل و متلاشی می شوند». بنابراین اینجا نیز دیکتاتوری تنها «اداره قدرت» در دورانی است که قانونیت های کهن متزلزل و متلاشی می شوند و احتمالا قانونیت ها نو هنوز به وجود نیامده اند.
 وی می نویسد:
«این امر برای هر دو طرف مصداق دارد. ضدانقلابیون برای قانون، دیگر احترامی قائل نیستند.  انقلاب 1848 شاهد اعمال "دیکتاتوری" ژنرال کاونیاک بود که سرآغاز تاریخ جدید است. ولی ضرورت شکلی از اشکال دیکتاتوری (بنابر واژه شناسی آن روز) از سوی همه طرف های درگیر اذعان شده و آزادانه به وسیله اغلب گرایش های مختلف از راست تا چپ مورد بحث قرار می گرفت.»
پس ظاهرا، تمامی مجادلات نیروهای متضاد طبقاتی بر سر دیکتاتوری، بحث بر سر «احترام» به «قانون» و یا بی احترامی به قانون و نهایتا«اداره قدرت» بوده است!؟ اگر این ابتذال نیست، پس چیست؟
دریپر تلاش زیادی می کند که از اصل قضیه طفره رود. در همین عبارات دریپر به «اعمال" دیکتاتوری" ژنرال کاونیاک» اشاره می کند و البته به عنوان «سرآغاز تاریخ جدید»، اما در مقابل آن- و البته نه در ارتباط با آن و یا به مثابه ضد آن- تنها این نکته را ذکر می کند که «همه طرف های درگیر از راست تا چپ» به « ضرورت شکلی از اشکال دیکتاتور... اذعان» می کردند.
 ژنرال کاونیاک به عنوان نماینده بورژوازی، دیکتاتوری (قهر، زور)علیه طبقه کارگر به کار می برد و کشتار به راه می اندازد، اما  اگر جریان های چپ از دیکتاتوری خودشان حرف می زنند، «بنا به واژه شناسی آن روز» تنها می توانست به مفهوم یک «نهاد موقتی برای مدت محدود» باشد. و یا بر مبنای اراجیفی که دریپر تا کنون ردیف کرده، اگر طبقه کارگر که از جمله طرف اصلی درگیری بوده است و جنبش وی به خاک و خون کشیده شده است، می خواست مقابل دیکتاتوری کاونیاک موضعی بگیرد و از دیکتاتوری خودش حرف بزند، این نظر طبقه کارگر( لابد طبق واژه شناسی مارکس) نه در مقابل دیکتاتوری کاونیاک، نه در مقابل دیکتاتوری طبقه بورژوازی که برای حفظ قدرت و منافع خود علیه طبقه کارگر اعمال می کند، بلکه مقابل نظریه بلانکیست ها بوده و صرفا به معنای «قدرت سیاسی طبقه کارگر» در مقابل «قدرت سیاسی اقلیت» بوده است! چرند که شاخ و دم ندارد!    
دریپر در ادامه به لویی بلان نماینده جریان چپ در قدرت سیاسی می رسد:
 «لوئی بلان که در آن زمان سرآمد سوسیال دموکرات ها در آغاز دوره تاریخی این جنبش‏ بود معنای اساسی "دیکتاتوری" را به بهترین شکل ممکن بیان کرده است.» و
« لوئی بلان خواهان ادامه دیکتاتوری و الغاء انتخابات بود تا فرصت کافی برای یک دوره بازآموزی توده ای وجود داشته باشد...»
بنابراین بهترین شکل تعریف دیکتاتوری که لویی بلان آنرا بیان کرده است، موجودیت نهادی (مثلا دولت موقت) است که« فرصت کافی برای باز آموزی توده» داشته باشد.
و تعریف دیکتاتوری از نظر لویی بلان چیست؟
« بلان نه فقط در آن زمان بلکه در کتابی که در ده سال بعد منتشر شد اعلام کرد که حکومت موقت باید خود را "هم چون دیکتاتوری قلمداد کند که توسط انقلاب به طور اجتناب ناپذیر به قدرت رسیده و تا زمانی که که مصلحت را به اجرا در نیاورده است به تائید آرای عمومی نیازی ندارد".
 در اینجا، کل قضیه به قدرت رسیدن یک حکومت موقت است و اجرای «مصلحتی» که روشن نیست، چیست، و اینکه این قدرت طی دورانی به تایید آرای عمومی نیاز ندارد.
 و
«کاملا روشن بود که "دیکتاتوری" مایملک "افراطیون" و انقلابیون دوآتشه نیست. و در قطب مقابل دموکراسی نیز قرار ندارد بلکه از طرف موافقان و مخالفان تواما به مثابه یکی از جنبه های جنبش‏ دموکراسی در نظر گرفته می شد.»
پس، تمامی جریانهای درگیر در انقلاب، یعنی بورژوازی(لامارتین)، خرده بورژوازی و طبقه کارگر، «اصطلاح» دیکتاتوری را به کار می بردند و برای همه این طبقات  دیکتاتوری«یکی از جنبه های جنبش دموکراسی» در نظر گرفته می شد، و نه قطبی مقابل دموکراسی!؟  بر این سیاق، تمامی این جریانات دموکراسی را نه تنها برای طبقه خود، بلکه برای مخالفین طبقه خود و از جمله اشراف و فئودالها( و بورژوازی برای خرده بورژوازی و کارگران وبالاخره کارگران برای همه طبقات) نیز می خواستند و لابد آن را اعمال هم می کردند!؟
دریپر پس از اشاره به نظر وایتلینگ در مورد «دیکتاتوری مسیحایی» و دیکتاتوری فردی(همانند بلانکیست ها) و باکونین  در مورد« قدرت دیکتاتوری نامحدود» و «انضباط بی قید و شرط»ی که «تابع یک مرجع واحد» است(ظاهرا تعریفی متفاوت با تعاریفی که تا کنون هال دریپر به آنها اشاره کرده است)، دوباره به سراغ  کاونیاک می آید:
«در "روزهای ژوئن" 1848 طبقه کارگر پاریس‏ یکی از بزرگ ترین شورش های تاریخ مدرن را به راه انداخت. پاسخ حکومت موقتِ وحشت زده واگذاری همه قدرت نظامی "دیکتاتوری" به ژنرال کاونیاک بود، که نامبرده نیز حتی هنگامی که سرنوشت جنگ روشن شده بود از آن برای یک خونریزی آموزشی در مقیاس‏ توده ای بهره برداری کرد.(واژه "دیکتاتوری" رسماً به کار گرفته نمی شد ولی استفاده از آن در مطبوعات و در گفتارها بسیار رایج بود؛ کلمه رسمی "وضعیت فوق العاده" بود.)
مطمئناً دیکتاتوری کاونیاک یک دیکتاتوری مدرن نبود ولی پیش‏ درآمد تاریخ مدرن این واژه به شمار می رود. بدین ترتیب پایه قضائی برای وارد کردن ماده قانونی مربوط به حالت فوق العاده در قانون اساسی نوامبر 1848 فرانسه ریخته شد، که به نوبه خود به قانون 9 اوت 1849 تبدیل گردید، و هنوز هم در قرن بیستم به مثابه قانون پایه ای "دیکتاتوری مبتنی بر قانون اساسی" در فرانسه اعتبار خود را حفظ کرده است.»
همچنانکه دیده می شود در اینجا به خاک و خون کشیدن تظاهرات کارگران پاریس در ژوئن 1848 به وسیله کاونیاک نماینده بورژوازی به مثابه رفتاری جدا از کلیت حکومت بورژوازی و به مثابه یک «اقدام اضطراری» در «حالت فوق العاده» نموده می شود. در عین حال از آن با نام «خونریزی آموزشی» نام برده می شود تا شاید ذهن خواننده، آن را همانند با «دیکتاتوری آموزشی» درک کند. از این دیدگاه، دیکتاتوری «ماده ای قانونی» است «مربوط به حالت فوق العاده» و «هنوز هم در قرن بیستم به مثابه پایه " دیکتاتوری مبتنی بر قانون اساسی" در فرانسه اعتبار خود را حفظ کرده است». پس کل دولت بورژوازی، دیکتاتوری نیست، بلکه زمانی به دیکتاتوری تبدیل می شود که از این قانون استفاده کرده و آن را به عنوان یک «اقدام اضطراری» و در «حالت فوق العاده» بکار برد.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم تیرماه 98

یادداشت
1-   باید اشاره کنیم که هال دریپر در جلد نخست کتاب خود با نام نظریه انقلاب مارکس( در بخشی با نام «دولت و جامعه» و زیر بخشی به نام «اقتدار سیاسی و پیش سیاسی»، ص 264- 277)  و هنگامی که به شرح نظرات مارکس و انگلیس در مورد دولت می پردازد، به مفاهیمی که ما تا کنون به دفعات، در مورد کارکرد اصلی دولت به کار برده ایم یعنی قهر، زور، اجبار و... اشاره می کند و همین طفره رفتن و فرار او را در این شرح مورد بررسی ما نشان می دهد.  البته اشارات وی روشنی و صراحت لازم را ندارد و برخی درهمی ها در آن مشاهده می شود. کافی است که بخش مورد اشاره با بخش نخستین دولت و انقلاب لنین که به نظرات مارکس و انگلس در مورد دولت اختصاص دارد، مقایسه شود تا به تفاوت شرح روشن، صریح و سر راست لنین با شرح کجدار و مریز دریپر پی برده شود. ضمنا جلد سوم این مجموعه چهار جلدی درباره دیکتاتوری پرولتاریا است که در سال 1986 نگارش یافته است. ظاهرا آنچه در این مقاله مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا آمده( خواه در سال 1962 و خواه در سال 1987)باید حاوی تحریفات اصلی هال دریپر در نظر مارکس و انگس باشد.    
.

۱۳۹۸ تیر ۲۶, چهارشنبه

نگاهی به شرایط عمومی جامعه و امکانات متضاد تکامل اوضاع سیاسی




نگاهی به شرایط عمومی جامعه و امکانات متضاد تکامل اوضاع سیاسی

شرایط سیاسی کنونی جامعه، وضع نیروهای حاکم، وضعیت اجتماعی- سیاسی طبقات گوناگون، سطح آگاهی و شرایط  عمومی جنبش توده ای و بالاخره وضع احزاب و سازمان های مخالف به گونه ای است که ترسیم روشنی از شکل تکامل مبارزه طبقاتی در جامعه آسان نیست و به همین منوال نمی توان به گونه ای قاطع آینده آن را پیش بینی کرد.
مضمون، شکل و بافت طبقاتی مبارزه توده ای  که در سال 88 وجود داشت، با مضمون و شکل و بافت طبقاتی آن در سال 96 از جهات گوناگون تفاوت داشت. هر دو این جنبش ها، هم از نوع نقشی که در تکامل جنبش عمومی ایفا کردند و هم از جنبه ضرباتی که به ارکان نظام حاکم زدند و آن را به آخرین خاکریزهای آن یعنی دستگاه نظامی راندند، نقش قابل توجهی بازی کردند. از سوی دیگر، مبارزه طبقات گوناگون به طور روزمره، هفتگی و ماهانه ادامه یافته و هر طبقه و گروه و دسته برای خواستهای اقتصادی و یا سیاسی خود دست به اشکال گوناگون مبارزه زده است. با این همه، این جنبش ها، حداقل تا کنون و به دلایلی که پایین تر به آنها اشاره خواهیم کرد، نتوانسته اند به روشنی و با قطعیتی درخور شکل تکامل مبارزات را ترسیم نمایند.   
امکانات گوناگون  و متضاد تکامل اوضاع
 بر مبنای شرایطی که بر جنبش تمامی طبقات خلقی حاکم است، و نیز به سبب  وزن، نیرو و شرایط ویژه طبقات گوناگون ارتجاعی، مترقی و انقلابی و نیز نقش و تحرکات امپریالیست ها، به ویژه آمریکا در صحنه مبارزه طبقاتی در ایران، در حال حاضر راه های ممکن پیش پای تکامل اوضاع گوناگون است. وضعیت های ممکنی که می توان در مورد تکامل اوضاع عمومی جامعه پیش بینی یا ترسیم کرد و نیز برجسته ترین یا مهمترین عوامل عینی و ذهنی ای که می توان به نفع هر کدام بر شمرد، اینها است:
1-   حکومت کنونی و در اصل جناح مسلط خامنه ای و رهبری پاسدارانش، در پی زد و بند امپریالیست های غربی با آنها، به ثبات نسبی خواهد رسید و با برخی تغییرات در ساخت اقتصادی ساخت و وجوه سیاسی - فرهنگی خواهد توانست جنبش های مسالمت آمیز و انقلابی را به انفعال و شکست نهایی بکشاند.
عوامل معین مثبتی که به نفع این امکان وجود دارد و یا آن را تقویت می کنند عبارتند از: تسلط نسبتا کامل آنها بر اقتصاد کشور و تمامی ارگانهای سیاسی و نظامی و فرهنگی، عدم اتحاد عمومی طبقات خلقی و تشکلات توده ای و سیاسی در مبارزه جاری و تا کنون، وجود ریشه های اندیشه مذهبی، سنتی، خرافی در مردم ایران به ویژه توده های استثمار شده و ستمدیده و عدم گسست قطعی از اندیشه دولت مذهبی و پذیرش تفکر سکولاریسم، نبود نیروهای مخالف قوی و متحد و صاحب نفوذ در مردم و در یک کلام یک  جایگزین (آلترناتیو) مقتدر، وضع بی ثبات امپریالیست ها و تضادهای فراوان میان آنها بر سر سرنگونی حکومت کنونی و یا تداوم رابطه، سازش و روابط پنهانی گروهی از امپریالیست ها با باند حاکم
2-   حکومت کنونی در پی جنگ و جدال های درونی، به گونه ای مسالمت آمیز تغییر خواهد کرد و جریان هایی همآنند اصلاح طلبان- و نه لزوما خود آنها و یا با تفکرات کنونی شان- قدرت خواهند گرفت و پس از بند و بست با امپریالیست ها، اوضاع آرام گرفته و ثبات اقتصادی و سیاسی برقرار خواهد شد. آنها نیز سیر استحاله به عوامل امپریالیسم را طی این فرایند طی خواهند کرد.
عوامل معین به نفع این امکان عبارتند از: تضادهای درونی هیئت حاکمه که نه تنها هیچگاه متوقف نشده، بلکه همواره وجود داشته و گاه و بیگاه شدت گرفته است، تسلط انحصاری باند خامنه ای بر تمامی ارگانها و در نتیجه فشار گذاشتن روی بقیه جناح های طبقات مسلط و کلا لایه های گوناگون  طبقه سرمایه دار به ویژه تکنوکرات ها، که خواه ناخواه مقاومت و مبارزه آنها را بر می انگیزد، شرایط کنونی مبارزه خودبخودی توده ای موجود که به سبب نداشتن دورنمای روشن و فقدان رهبری، کماکان و در شرایط معین می تواند به عوامل فشار در دست جناح های مخالف مزبور در آید، عدم پیوست لایه های بورژوازی کوچک و لایه های بالایی و میانی خرده بورژوازی به جنبش رادیکال و تهاجمی توده ای حداقل تا کنون، امکان سازش جناح های حاکم با جناح های خواهان تغییرات تدریجی به سبب رشد جنبش توده ای و برای جلوگیری از رادیکال شدن بیشتر آن، مقبول بودن نسبی جناح هایی که خواهان اصلاحات در نظام کنونی و تغییرات تدریجی هستند در نزد امپریالیست ها نسبت به جناح خامنه ای، علاقه امپریالیست ها به تغییرات تدریجی در هیئت حاکمه ایران و پیشبرد مقاصدشان از طریق این تغییرات تدریجی
3-   به واسطه شرایط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و فشارهای طاقت فرسا، جنبش توده ای فرازهایی نوین را تجربه خواهد کرد و حکومت کنونی در پی یک جنبش بزرگ توده ای تهاجمی که در تکامل مبارزات سالهای 88 و 96  و به شکل شورشها و اعتصابات توده ای به وجود خواهد آمد، سرنگون خواهد شد. وضع پس از این سرنگونی در ترسیم امکانات دیگر آمده است.
عوامل تقویت کننده این امکان عبارتند از: وضع عمومی اقتصادی کشور و بحران عمیق اقتصادی، تورم، بیکاری و پایین آمدن قدرت خرید مردم به ویژه طبقات و لایه های حقوق بگیر،  سقوط پیوسته سطح زندگی طبقات زحمتکش استثمار شدن و زیر ستم و حتی لایه های پایینی و میانه خرده بورژوازی، تحریم های امپریالیست ها که فشار بحران اقتصادی را مضاعف کرده است، نبود خواست و توانایی جناح خامنه ای در تکیه روی یک اقتصادی ملی و اتکاء به سرمایه داران ملی و تولید ملی و اقتصاد بدون نفت. خفقان 40 ساله سیاسی و فرهنگی و استثمار و ستم بی پایانی که نسبت به  طبقات مختلف و به ویژه زحمتکشان روا شده و می شود، نفرت و کینه عمیق تمامی طبقات، گروهها، دسته های مذهبی زیر ستم دستگاه حاکم، ملیت های زیر ستم و... نسبت به طبقات حاکم کنونی به ویژه باند خامنه ای و خواست عمومی آنها برای سرنگونی حکومت اسلامی و برقرار آزادی و دموکراسی، دین و مذهب گریزی عمومی مردم و به ویژه لایه های متفاوتی از طبقات خلقی و میل به  برقراری حکومتی غیر مذهبی و سکولار، وجود جنبش توده ای که از آغاز سال هفتاد تا کنون به اشکال گوناگون تداوم داشته است و نه تنها به عقب نرفته، بلکه در همین دو سال اخیر، دو نقطه اوج یعنی خیزش توده ای دی ماه 96 و مبارزات کارگران هفت تپه و اهواز و اراک را تجربه کرده است
4-    در پی یک جنبش توده ای، و مقاومت باند خامنه ای و سپاه، شرایط یک جنگ داخلی طولانی مدت فراهم خواهد شد. اگر تکامل اوضاع به چنین جنگی بینجامد، در حال حاضر نمی توان نظر داد که آیا وضع همانند کدام کشورها خواهد شد: کشورهایی که چنین جنگ هایی منجر به آگاهی، تشکل و سازماندهی طبقه کارگر و اتحاد وی با توده های زحمتکش و زیر ستم گردیده و این طبقات به رهبری طبقه کارگر و حزبش ( در صورتی که حزبی انقلابی پدید آید و رهبری طبقه کارگر را بر دهقانان و کشاورزان و تمامی طبقات زحمتکش  و نیز طبقات میانی تامین کند) پیروز بیرون آمدند؛ و یا مانند عراق، سوریه و یا برخی کشورهای آفریقایی خواهد شد؛ و یا بکلی متفاوت از این تجارب و تجربه ای دیگر خواهد بود.
 عوامل مثبتی که این امکان را به نفع خود تقویت می کنند عبارتند از: وجود جنبش توده ای و مبارزات طبقات مختلف که ممکن است اوضاع را به نقطه جوش برساند، و از یک سو، آنچه در دی ماه 96 روی داد، با ابعادی گسترده تر، تهاجمی تر و شدیدتر یعنی به شکل شورش ها و قیام های توده ای برآمد کند، و از سوی دیگر، در تکامل مبارزات طبقه کارگر، آموزگاران، کشاورزان و رانندگان، بازاریان و غیره، اعتصاب عمومی فلج کننده سراسر کشور را در برگیرد، تسلط جناح خامنه ای بر قوای نظامی و مقاومت این جناح و نیروهای نظامی وابسته به آن برای حفظ قدرت در مقابل جنبش که می تواند آغازگر جنگ داخلی گردد، و وضع عمومی با تفاوت هایی همآنند سوریه شود، دخالت امپریالیست ها گوناگون در اوضاع و دامن زده شدن به جنگ داخلی 
5-   حکومت کنونی به وسیله امپریالیست ها و با تهاجم محدود یا گسترده آنها بطور کامل فلج و سرنگون شده و آنها توان این را خواهند یافت که حکومتی باب طبع خود( بورژوازی کمپرادور و مزدور امپریالیست ها) بر سرکار بیاورند.
عوامل مثبت به نفع این دیدگاه عبارتند از: تضاد عمیق امپریالیست ها با حکومت کنونی به دلیل نقش بی ثبات کننده  آن، خواه در کشور و خواه در منطقه خاورمیانه( این تضاد پس از پیروزی انقلاب و تسلط خمینی بر دستگاه حکومتی همچنان ادامه داشته است و دارای اوج و فرودها و شدت گرفتن و سازشهای بیشمار است و اکنون به واسطه گسترش نسبی حکومت در منطقه و گسترش دامنه  تولید سلاح های گوناگون شدت گرفته است)، شرایط کنونی این تضاد در منطقه و تحریم های دامنه داری که آمریکا برای این حکومت در نظر گرفته و به اجرا در آورده است، امکان تبدیل اوضاع کنونی به جنگ، زدن زیر ساخت های نظامی و سیاسی در زمانی محدود، وجود مبارزات توده ای و عدم وجود دورنمای روشن در این مبارزات که امکان سوار شدن امپریالیست ها بر آن را به آنها میدهد، وجود آلترناتیو حکومتی آماده سلطنت طلبان و جمهوری خواهان وابسته به امپریالیسم که در آب نمک خوابانده شده اند، گرایش های موجود به ویژه فرهنگی در برخی لایه های بورژوازی و خرده بورژوازی میانی و مرفه به نفع تسلط سلطنت طلبان. «دلتنگی» برای آن زمان ناشی از مقایسه حکومت آخوندها و کلا حکومت مذهبی با دوران سلطنت شاه سابق، وجود روحیات  منفعلانه در برخی لایه ها و عدم علاقه به درگیر شدن در انقلاب که آنها آینده آن را روشن نمی بینند، ترس از تجزیه ایران در برخی لایه ها، میل به سمت برقراری بی دردسر، آسان، ساده حکومت سلطنتی سابق به وسیله امپریالیست ها.
6-   تلاش امپریالیست ها برای سرنگونی حکومت کنونی و آوردن حکومت باب طبع  خود، به وسیله یک جنبش بزرگ توده ای علیه حکومت خنثی شده و در نتیجه و برای دورانی وضعی مانند تونس یا مصر به وجود خواهد آمد. در اینجا نیز هنوز نمی توان تصور کرد که تکامل اوضاع چگونه خواهد بود.
عوامل به نفع این امکان عبارتند از: وجود جنبش توده ای طبقات استثمار شدن و زیر ستم، خرده بورژوازی و نیز بورژوازی ملی، مبارزات سال 88 و وشورشهای دی ماه 96 و نیز تداوم مبارزات طبقات، ضعف کلی قدرت حاکم و جناح های گوناگون آن و از دست دادن پایه هایی که این حکومت با اتکاء به آنها توانسته قدرت خود را حفظ کند و تداوم یابد، عدم میل امپریالیست ها برای دخالت مستقیم در اوضاع ایران در چنین شرایطی و تلاش برای کنترل از درون و به وسیله عوامل خویش
7-   امپریالیست ها مجبور شوند که دست به تهاجم زمینی و اشغال ایران بزنند، اما نتوانند سروته قضیه را زود جمع کرده و بیرون روند و در نتیجه شرایط یک جنگ طولانی با امپریالیست ها و نظام فراهم  گردد. وضع شماره 3 یا وضعیتی مانند عراق می تواند تصور شود.
امکانات عینی به نفع این وضعیت عبارتند از: تسلط جناح خامنه ای بر اقتصاد، سیاست و نیروهای نظامی و مقاومت این نیروها مقابل امپریالیست ها، آغاز یک جنگ داخلی طولانی، دخالت کردن نیروهای هوادار حکومت کنونی به نفع این حکومت به ویژه حزب الله لبنان، گسترده شدن جنگ بیرون از ایران،  در کنار آن مبارزات توده ای علیه نیروهای امپریالیست ها همچون عراق یا سوریه، درگیری خلق های زیر ستم در مناطقی مانند کردستان، آذربایجان، بلوچستان و خوزستان و غیره
8-   شرایط به گونه ای پیش رود که ایران محل جنگ و نبرد امپریالیست های گوناگون شود.
شرایط عینی و ذهنی که به نفع این امکان وجود دارد، عبارتند از: تکامل اوضاع به یک جنگ داخلی که دلایل امکان آن در بالا شرح داده شد، تضادهای میان امپریالیست ها به ویژه امپریالیسم روسیه با امپریالیسم غرب، مانورهای جناح خامنه ای و امکان وابسته شدن آنها به روسیه( در حال حاضر جناح های طرفدار روسیه در حکومت فعلی وجود دارند، گرچه نسبت به جناح های وابسته به غرب از نیروی کمتری برخوردارند اما در شرایط معین این نیروها می توانند رشد کنند)
هشت امکان متفاوت بالا می توانند به سه امکان محتمل تر زیرین تقلیل یابند:
1-   حکومت کنونی - خواه خامنه ای و خواه دیگر جناح ها اگر جناح حاکم را از میدان به در کنند - تداوم یابد، سازش با امپریالیست ها صورت گرفته و رابطه با امپریالیست ها حسنه شود و برای دورانی ثبات نسبی در جامعه برقرار گردد.
2-    جنبش توده ای  خودبخودی رشد و تکامل یافته و منجر به سرنگونی حکومت کنونی شده و دولت موقتی پدید آمده و در نهایت حکومتی از سوی طبقات خلقی برقرار گردد؛  این حکومت می تواند ملی و با تسط بورژوازی ملی باشد و یا حکومت جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه کارگر.
3-    امپریالیست ها به هر شکل موفق شوند حکومت کنونی را سرنگون کنند و حکومت باب طبع خود یعنی  سلطنت طلبان و یا جمهوری خواهان وابسته به خود را سر کار آورند.
به این ترتیب چهار وضعیت اساسی عبارتند از تداوم حکومت کنونی و سه وضعیت یا آلترناتیو مقابل آن عبارتند از استبداد سلطنتی( یا استبداد در شکل یک جمهوری سکولار) وابسته به امپریالیست ها، جمهوری دموکراتیک بورژوایی یعنی دیکتاتوری بورژوازی ملی و جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه کارگر یا دیکتاتوری دموکراتیک خلق. از میان این ها، امکان برقراری جمهوری دموکراتیک خلق در حال حاضر بنا به دلایل گوناگون که بخشا در زیر خواهد آمد از همه ضعیف تر است.  
 باید بگوییم که برای پیشگیری از طولانی شدن کلام در مورد هشت امکان بالا، از بیان عوامل منفی به ضرر هر امکان خودداری کرده ایم. زیرا این به خودی خود روشن است که برخی از عواملی که به عنوان عوامل مثبت برای یک امکان طرح شده، برای امکان دیگر، عواملی منفی و بازدارنده به شمار می آیند و برعکس، برخی یا تمامی عوامل مثبت یک امکان، به وسیله عواملی که برای امکان دیگر مثبت، محسوب گردیده، خنثی گردند و یا از درجه تاثیرشان کاسته شود.در عین حال تضاد در درون تمامی موارد، این یک را به نفع دیگری و دیگری را به نفع این یک تضعیف میکند. مثلا روشن است که درون توده های خلق هم کماکان ریشه های تفکر مذهبی موجود است و هم  به میزان زیاد اسلام گریزی و دین گریزی رشد کرده است. لذا هر کدام به نفع یا ضرر امکانی نقش ایفاء خواهند کرد.   
میان این هشت امکان متفاوت، توازن و هم سنگی وجود ندارد، و به همین دلیل می توان شرایط عینی و ذهنی تحقق آنها را قوی تر یا ضعیف تر دانست، اما در حال حاضر نمی توان هیچکدام از این امکان ها را قطعی دانست.
 مبارزه طبقاتی، صحنه فعالیت نیروهای طبقاتی مختلف است و به  شرایط عینی و ذهنی بی شمار، وضع کیفی و کمی طبقات مختلف و توازن نیروها بستگی دارد. شرایط عینی و ذهنی و وضع کیفی و کمی طبقات نیز، در نتیجه  قدرت تشخیص، تنظیم سیاست های درست یا نادرست، خواست تغییر و تحول، نیروی اراده تحقق آرمانها و آرزوهای طبقات و فعالیت پیشروان طبقات و خود توده های طبقه، می تواند تغییر کند.  شرایطی که می توانند طبقه ای که در موقعیت ضعیف تر قرار گرفته، به طبقه قوی تر و دارای نیروی بیشتر تبدیل کند و برعکس.  
با این همه، برخی از این امکانات را در حال حاضر می توان دارای احتمال بیشتر یا کمتر نزدیک به ذهن یا دور از ذهن دید و... اما در حال حاضر ترسیم دقیق و قاطعانه اینکه کدام یک از این وضعیت ها- و یا وضعیت های بینابینی - می تواند به وجود بیاید، اگر نگوییم امکان ندارد، اما بسیارمشکل است. تجاربی از زمان تجاوز امپریالیست ها به افغانستان و عراق و پس از بهار عربی وجود دارد( سوریه و لیبی با تفاوتهای میان آنها از یک سو و از سوی دیگر تونس و مصر باز هم با تفاوت های میان آنها)  که می توان به آنها استناد کرد( به برخی از آنها اشاره کردیم) و برخی از آنها را دارای امکان تحقق بیشتری دانست، اما ترسیم روشن آینده در حال حاضر ممکن نیست.
دلایلی که برای عدم امکان تدوین روشن و تا حدودی محتمل شکل تکامل مبارزه طبقاتی در ایران می توان آورد، و البته بر این مبنا که تخیلات و تمایلات ذهنی خود را مبنا نگیریم، بلکه بخواهیم واقع بینانه به اوضاع نگاه کنیم، اینها است:
وضع عمومی مبارزه طبقات
آگاهی
جنبش طبقات گوناگون، کارگران، دهقانان، توده های زحمتکش شهری و روستایی، لایه گوناگون خرده بورژوازی، در حالیکه همواره جریان داشته و دارد، و سطح آگاهی آن به ویژه در قیاس با دهه نخست پس از انقلاب، سال هایی که اصلاح طلبان رهبری عمومی را در دست داشتند و حتی نسبت به پیش از دی ماه 96 بسیار بالا رفته، اما در تمامی این جنبش ها هنوز بسیار پایین است. طبقات خلقی در حالیکه در گستره معینی و تا حدودی می دانند چه نمی خواهند- و این هم بالا رفتن سطح آگاهی را نشان می دهد و هم تا حدودی و بر مبنای آنچه نفی می کنند، می تواند تعین کند که چه می خواهند- اما به طور کلی و به گونه ای مثبت، یا تصور روشنی از آنچه که می خواهند و چگونگی فرایند رسیدن به آن را ندارند و آنچه هست تا حدودی گنگ است، و یا اساسا نمی دانند که چه می خواهند.(1)این درجه از آگاهی برای اینکه حکومتی را عملا سرنگون کرد و مهمتر از آن اینکه چه حکومتی را باید جانشین آن کرد، کفایت نمی کند.
با چنین درجه ای از سطح آگاهی برخی از لایه های هر کدام از این طبقات در صورتی که برخی خواستهای اقتصادی شان اجابت شود، ممکن است قانع شوند و یا در پی تقویت شرایط عینی و ذهنی هر کدام از امکانات بالا، نوسان کنند و شرایط تحقق امکانی را به ضرر امکان دیگر قوی تر نمایند.
تشکیلات صنفی و سندیکایی
باید روشن باشد که  طبقه کارگر - و نه تنها این طبقه، بلکه تمامی  طبقات زحمتکش شهری و روستایی-  نه تنها دارای سطح آگاهی بالا، حتی در لایه های صنعتی طبقه کارگر، نیست، بلکه  از تشکلات صنفی، سندیکایی و  توده ای ابتدایی نیز بی بهره است و در کل کشور وضع متحد و متشکلی ندارد. جدا از اینها رهبران تشکلاتی همچون سندیکای شرکت واحد و هفت تپه و دیگر تشکل های جانبی نیز در معرض شدیدترین فشارها بوده اند، و نیز نظام با  برنامه ریزی برای به وجود آوردن تشکلات جایگزین، آنها را محدودتر کرده است
 طبقه کارگر در کل کشور تنها دو سندیکای شرکت واحد و هفت تپه را دارد که تشکلاتی روی کاغذ ویا صرفا در فضای مجازی نبوده، بلکه عملی و واقعی اند. این دو تشکل رهبری مبارزات کارگران این موسسات را به عهده دارند. شعارهایی در مبارزات کارگران هفت تپه و فولاد اهواز به نفع شورا داده شد، اما شورای کارگری عملی ای وجود ندارد و به گمان ما برخی از گروههای «شبه چپ» بیهوده بر سر موجودیت آن قیل و قال راه انداخته اند.
وضع عمومی مبارزات
از سوی دیگر، مبارزات طبقه کارگر و بیشتر طبقات زحمتکش، در حالیکه  از نظر گستره، غیر قابل قیاس با ده سال پیش است، اما به جز در برخی مواقع، اوج چشمگیری نداشته است. طبقه کارگر به جز جنبش اعتصابی بزرگی که در هفت تپه، اهواز و اراک به پا کرد و توانست توده های زحمتکش و برخی لایه های میانی را به گرد خویش آورد و نقش ممتازی در حرکت عمومی ایفا نماید( به طور گسترده در همین سه شهر و در سطحی کمتر نسبت به آنها در شهرها و مناطق دیگر) جنبشی در آن حد و اندازه،  نه در خود آن شهرها و نه در شهرهای دیگر بپا نکرده است. پس از اعتصاب کارگران نیشکر و فولاد، تقریبا تمامی کارگاه ها و کارخانه هایی که دست به گردهمایی و یا اعتصاب زده اند- که عموما کوچک هم بوده اند- عمدتا برای خواست گرفتن حقوق های عقب افتاده و برخی خواست های صنفی کوچک دیگر بوده است. در هیچ کجا تا کنون، وضعی مانند این سه شهر پدید نیامده است.
جنبش های دیگر
جنبش  لایه های زحمتکشی همچون آموزگاران، از نقطه نظر آگاهی و تشکیلات شهری و سرتاسری وضعی بهتر از کارگران دارد. با این وجود، حتی  این جنبش از نظر آگاهی، اتحاد و وضع تشکیلاتی، به ویژه تشکل های خودجوشی چون«شوراهای نمایندگان» که باید قدرت را به دست بگیرند، به هیچوجه در سطح حداقل هم نیست.
لایه های طبقه خرده بورژوازی نیز عموما تشکیلات ندارند. رانندگان کامیون و کامیون داران جزء، در مبارزه خود دست به ایجاد تشکیلات سرتاسری نزدند. مبارزات مال باختگان و بازنشستگان نیز گرچه کماکان ادامه داشته و نقش مثبتی در زنده نگاه داشتن مبارزات جاری ایفا کرده و می کند، اما در کل جنبش، نقش آنها فرعی بوده و نمی توانند نقش اساسی و مهمی در تحولات جامعه ایفاء کنند.
 جنبش زنان در حالیکه مبارزات جسته و گریخته ای را پیگیرانه دنبال می کند، مبارزاتی که حتی کوچکترین و بی اهمیت ترین آنها، در این نظام دارای اهمیت و مثبت است، اما هیچگونه رهبری متشکلی ندارد. از ایده های روشن و سازمان های منضبط  زنان و نیز اتحاد عمومی سرتاسری محروم است.
 جنبش خلقها به جز کردستان در بقیه نقاط، از آگاهی و وضع تشکیلاتی منسجم و توده ای برخوردار نیست.  تشکلات مردمی کردستان نیز در مقایسه با سالهای انقلاب دچار تجزیه های گوناگونی شده اند، و اگر در آن زمان دو تشکیلات عمده، کومله و حزب دموکرات بود، اکنون  سازمان های متعددی به وجود آمده است. بخشی از این سازمان ها- همانند چهار حزبی که اخیرا وارد مذاکره با جمهوری اسلامی شده اند - عموما یا زیر نفوذ جریانهای وابسته به آمریکا هستند و یا زیر نفوذ جریانهای شدیدا راست محلی.
جدا از این ها، نه طبقه کارگر و نه دیگر طبقات زحمتکش، حزب و سازمان سیاسی رهبری کننده که وجودش برای هر طبقه اساسی و دارای اهمیت کلیدی و تعیین کننده است، ندارند.
به طور کلی، تنها طبقه ای که در میان نیروهای کنونی مترقی مخالف حکومت اسلامی، از سطح آگاهی بالایی برخوردار است، نسبتا متحد است و تشکیلات دارد، بورژوازی ملی است که هم در طبقه خود نفوذ دارد و هم می تواند تا حدودی لایه های بالایی و مرفه خرده بورژوازی را به دنبال خود بکشد.اما سازمان ها و رهبران این طبقه که در داخل هستند نیز زیر فشارهای گوناگون بسر می برند.
وضع نیروهای مخالف
 وضع نیروهای مخالف جمهوری اسلامی( یا اپوزیسیون بیرون کشور) نیز به گونه ای نیست که بتوان در معادلات جاری مبارزه طبقاتی، عملا حسابی روی آن باز کرد. به جز احزاب ملی که به هر حال پایه های خود را دارند، بقیه به هیچوجه پایگاه توده ای ندارند.
جریان های «چپ» هزا تکه اند و انواع و اقسام رویزیونیسم، تروتسکیسم، خروشچفیسم، سوسیال دموکراتیسم و جریان هایی از این دست بر آنها تسلط دارند. بسیاری از این جریان ها چنان دشمن تئوری ها و تجارب پیشین حکومتهای  طبقه کارگر، به ویژه در شوروی زمان لنین و استالین و چین زمان مائو، شده اند که دیگر هیچگونه جای پایی  از نظرات تئوریک انقلابی و تجارب گذشته را در اندیشه های اینان نمی توان یافت و براستی که از نظر نفی جهان بینی مارکسیسم به خلوص کاملی رسیده اند.
از سوی دیگر همین ها، چنان شیفته دمکراسی های بورژوایی غربی یا در واقع دیکتاتوری های بورژوایی شده اند، که جز این نوع حکومت ها، هیچگونه تصور دیگری از حکومت جایگزین (طبقه کارگر!؟) ندارند و اگر اینجا و آنجا دم از شورا و «حکومت طبقه کارگر» می زنند، اینها به قدری توخالی و پوچ است که جز خودشان کسی دیگر، حرف آنها را باور نمی کند. فعالین داخلی آنها نیز، حتی آنها که بعضا شریف و صادق و عملا درگیر مبارزه کارگران هستند، هیچگونه وحدتی ندارند؛ بخش فعالین داخلی وابسته به رویزیونیست ها، تروتسکیست ها و سوسیال دموکرات ها، کارشان تخریب در جنبش طبقه کارگر است. مشکل بتوان گفت فعالین این جریان ها در تخریب وحدت تشکیلاتی کارگران در سندیکای واحد و مبارزات و تشکل های خودجوش کارگران هفت تپه و فولاد اهواز نقشی نداشتند.
 به این ترتیب، خواه وضع عمومی آگاهی و تشکل طبقات اصلی و خواه وضع اپوزیسیون و به اصطلاح نیروهای رهبری کننده طبقات گوناگون، به گونه ای نیست که بتوان تصورات روشنی در مورد تکامل اوضاع مبارزه طبقات داشت و یا نظرات دقیقی در این خصوص تدوین کرد.
شرایط آرمانی
باید توجه کرد که اگر احزاب و سازمان های سیاسی انقلابی که از جان و دل حاضر به مبارزه بودند و با سازمان های نسبتا منسجم سرتاسری، در سطح نسبتا خوبی وجود داشتند، اگر این سازمان ها  به گونه ای نسبی در پایه های خود نفوذ داشتند و در بالا بردن سطح آگاهی طبقه ای که نماینده آن بودند و سطح عمومی آگاهی توده ها تلاش می کردند و این سطح را با تدوین استراتژی و تاکتیک های انقلاب بالا می بردند، اگر اینها مبارزات هر طبقه را به گسترده ترین و متشکل ترین وضع خود می رساندند، وضع تا حدود زیادی فرق می کرد و این امکان وجود داشت که تصورات روشن تری را در مورد چگونگی تکامل جنبش خلق ترسیم کرد. اما وضعی که در بالا تصویر کردیم، حداقل تا زمان کنونی،  آینده را تا حدود زیادی مبهم کرده است.
بر مبنای آنچه که گفتیم و تا آنجا که به طبقه کارگر مربوط است، گره کار در وجود تشکل سیاسی طبقه کارگر، گردان پیشاهنگ طبقه کارگر، یعنی یک حزب کمونیست انقلابی مسلح به جهان بینی مائوئیستی(م- ل- م) که پیشروترین و فعالترین کارگران و روشنفکران هوادار این طبقه را در خود جای داده باشد، نهفته است. این حزب است که می تواند طبقه کارگر را به بالاترین سطح آگاهی و تشکیلات برساند و این حزب است که می تواند مبارزات سیاسی این طبقه را رهبری کند. در عین حال این وحدت طبقه کارگر است که می تواند شرایط  اتحاد عمومی خلق را پیرامون برنامه حداقل و حداکثر خود تامین کند. و تنها در صورت تامین رهبری طبقه کارگر بر تمامی طبقات خلقی و در راس شان دهقانان و لایه های پایین و میانی خرده بورژوازی است که میتوان اتحاد خلق و تداوم انقلاب را تضمین کرد. اتحادی که بدون آن هیچ گونه تصوری از پیروزی نهایی نمی توان داشت. و تنها در چنین صورتی یعنی در شرایطی که وضع عمومی جامعه بر مبنای موجودیت چنین مولفه هایی تغییر کند، اراده طبقه کارگر و طبقات خلقی می تواند به ترسیم روشن خطوط آینده ای درخشان بپردازد و آن را تحقق بخشد.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم تیرماه 98
1-   در شرایط کنونی جامعه  وضع به گونه ای است که به واسطه استبداد، خفقان و سرکوب شدید، نبود آزادی بیان، آزادی احزاب و تشکلهای صنفی طبقات و لایه های مختلف، و نیز نبود انتخابات آزاد و این امر که تمامی طبقات خلقی این امکان را داشته باشند که در ترسیم سرنوشت خود نقش داشته باشند، برنامه های  طبقات مختلف برای تغییر و تحول، روشنی نداشته و اکثریت به اتفاق توده های مردم اطلاع روشن و دقیق از آنچه واقعا می خواهند، و راه دستیابی به آن ندارند. برعکس، بسیاری از توده های مردم، بسته به طبقه، لایه، گروه و دسته ای که به آن تعلق تا حدود زیادی می دانند که چه چیزها را نمی خواهند.

۱۳۹۸ تیر ۲۴, دوشنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(11) بخش دوم تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا



آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(11)

بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

در بخش نخست این مقاله درباره روش برخورد تجدید فرصت طلبان به آموزش مارکس درباره دیکتاتوری پرولتاریا چنین نوشتیم:
«...و یا پیرامون این آموزش به  تکرار نظرات مشتی تروتسکیست بی مایه غربی از قماش هال دریپر و دیگر شرکاء دست می زنند که با« اصطلاح بازی» ها و « تعریف بازی»های صنار و سی شاهی از قماش کائوتسکی، سر و ته اش را زده، و اصل آن را، با پهن کردن دایره تعریفات تاریخی و «قیقاژ» دادن در تاریخ گذشته(درست همان گونه که کائوتسکی انجام می داد) و خفه کردن معنای واقعی و سر راست آن،«سر به نیست» می کنند.»
هال دریپر
هال دریپر از جمله افرادی است که آثارش (به ویژه مقاله ای که مورد بحث ما خواهد بود)مورد پذیرش بسیاری از افراد، جریان ها و سازمان های «شبه چپ» ایران قرار گرفته است؛ از رویزیونیست ها و از جمله طوایف ریز و درشت و خروشچفیست راه کارگری و تروتسکیست ها از هر قماش گرفته تا جریان هایی که میان این دو قطب دست و پا می زنند و حتی جریان هایی که ادعای مارکسیست- لنینیست بودن دارند و بین مارکسیسم- لنینیسم و رویزیونیسم نوسان می کنند و حتی هال دریپر را«مارکسیست» می خوانند، همگی نظرات وی را منبع خویش معرفی می کنند و چپ و راست به وی رجوع و از وی نقل قول می کنند.  در اینجا ما به  بررسی وی  درباره دیکتاتوری پرولتاریا که «مانیفست» سیاسی نظرات بیشتر این گروه ها در این موضوع شده است، می پردازیم. 
تمرکز نقد ما روی مقاله ای با نام مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا(تابستان 1962 و 1987) است. هال دریپر در این مقاله و به گونه مرکزی این گونه نشان می دهد که می خواهد با جریانهای بورژوایی که مارکس را متهم به داشتن نظریه بلانکیستی دیکتاتوری یعنی «دیکتاتوری اقلیت» می کنند، مبارزه کند، و قصد خود را رفع این اتهام از مارکس می داند. به این ترتیب، او به هیچوجه وارد این بحث نمی شود که مارکس نظریه دیکتاتوری پرولتاریای خود را، نه اساسا در برابر نظریه بلانکیستی، بلکه در برابر دیکتاتوری بورژوازی و در تکامل تاریخی دولت (دیکتاتوری برده داران، فئودال ها و بورژوازی) و شکل حکومتی برای انتقال به جامعه کمونیستی پیش می گذارد.(ما در بخش نخست و از وجوه گوناگون، به مسئله دموکراسی پرولتری پرداخته ایم و بنابراین نیازی نیست بخواهیم توضیح دهیم که دولت هر طبقه نمی تواند به خود آن طبقه ای که اعمال دیکتاتوری می کند، دیکتاتوری اعمال نماید. این به کلی مسخره و مضحک است و مبتذل کردن بحث است). 
آموزه مارکس و انگلس از یک سو در تکامل آموزه های کمونیستی،  که از همان ابتدای قرن نوزدهم آغاز شده بود، و در تشریح اختلاف نظریه سوسیالیسم علمی با انواع تخیلی و تمامی اشکال ناقص و خرده بورژوایی آن پدید آمد. روشن است که بخشی از اختلافات بر سر این بود که خصوصیات حکومتی که پس از سرنگون طبقه بورژوازی باید سر کار بیاید، چه باید باشد و چه نباید باشد. اختلاف نظریه مارکس و انگلس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا با بلانکی و بلانکیست ها که اختلافی در تکامل  تضادهای درون جنبش کمونیستی بود بر سر این بود که نه اقلیت، بلکه طبقه است که باید دیکتاتوری را اعمال کند. از این رو، آنها در مورد نفس دیکتاتوری بودن این دولت، نه با بلانکیست ها  و نه عموما با هیچ یک از گروه های دیگری که پیش از آنها پدید آمدند و در نفس این که این حکومت باید دیکتاتوری باشد، تردیدی نمی کردند، اختلافی اساسی نداشتند و تمرکز خود را در مجادله با آنها بر سر مسئله طبقه گذاشتند.
 از سوی دیگر، نظریه دیکتاتوری پرولتاریا، یعنی اینکه طبقه کارگر پس از گرفتن قدرت سیاسی باید دیکتاتوری خود را بر استثمارگران اعمال کند، در مقابل  دیدگاههای ایدئولوگ های بورژوا و در مقابل دولت دیکتاتوری بورژوایی شکل گرفت. از دیدگاه مارکس و انگلس طی انقلاب دیکتاتوری بورژوازی باید به دیکتاتوری طبقه کارگر تبدیل شود و طبقه کارگر باید این دیکتاتوری را تا زمانی که طبقات وجود دارند، حفظ و نگهداری کند. این جنبه، اساس و بنیاد آن بود.
 بنابراین، این تئوری، برخلاف نظر یا در حقیقت تحریف هال دریپر به هیچوجه و یا در اساس خود، برای مخالفت و مقابله با نظریه بلانکیست های انقلابی طرح نشده، شکل نگرفته و تکامل نیافته، بلکه دقیقا از انقلابات در اروپا، به ویژه در فرانسه سرچشمه گرفته و در تکامل مبارزه طبقاتی طبقه کارگر با بورژوازی پدید آمده و در تجارب مبارزه این طبقه طی تقریبا نیم قرن تکامل یافته و به شکلی که مارکس در نقد برنامه گوتا آن را به عالی ترین شکلی که تا آن زمان و تا جایی که تجربه کمون پاریس اجازه می داد، پرورده، درآمده است. تمامی تاکید مارکس و انگلس روی وجه قهر و دیکتاتوری برای این بوده که به طبقه کارگر و بر مبنای تجارب خود این طبقه، آموزش داده شود که وی نه می تواند به طور ساده قدرت سیاسی را به دست آورد(همان کاربرد قهر برای درهم شکستن ماشین دولتی یعنی نیروی نظامی و بوروکراسی) و نه می تواند بدون تداوم آن و تا زمانی که نظام سوسیالیستی به نظام کمونیستی تبدیل نشده است، آن را حفظ کند. حلقه کلیدی ، مرکزی و زندگی بخش این آموزش برای طبقه کارگر، کاربرد قهر برحق و انقلابی، زور، اجبار و اتوریته طبقاتی خود به مثابه طبقه مسلط و هدایت کننده جامعه به سوی کمونیسم و برای پیروز شدن بر هرگونه مقاومت بورژوازی و یا اکنون و پس از تجربه انقلاب فرهنگی چین رهروان راه سرمایه داری و بورژوازی نوخاسته و برآمده از، یا در حزب کمونیست است.
 این آموزه در مقابل دیکتاتوری بورژوازی، دیکتاتوری طبقه کارگر را پیش می گذارد و بر این مبنا، وجه مورد تاکید نظر مارکس و انگلس در مقابل نظریه پردازان بورژوا و طبقه بورژوازی صرفا وجه طبقاتی دولت طبقه کارگر نیست، بلکه در عین حال روش آن در قبال مقاومت و تلاشهای خرابکارانه و براندازانه استثمار گران و بورژوازی برای برگشت به نظام سرمایه داری، یعنی دیکتاتوری به مثابه اعمال زور و قهر است. تمامی تلاش هال دریپر و درازگویی کسالت آور و خسته کننده اش، تحریف همین نکته «کوچک» است. و دلیل اینکه این مقاله به مانیفست گروههای «شبه چپ» ایرانی تبدیل شده به این دلیل است که هیچ کدام از آنها باوری به این تئوری انقلابی مارکس و انگلس ندارند.
باری، همچنان که در زیر نشان خواهیم داد او زیر این دیدگاه به ظاهر طرفدارانه از مارکس به تحریف نظریه مارکس (او خیلی کم سراغ انگلس میرود و به لنین هم کاری ندارد) دست می زند و آن را از روح انقلابی اش خالی می نماید. 
 برگردان فارسی این مقاله  که مورد استفاده ما قرار گرفته است به وسیله م - مهدیزاده صورت گرفته است.(این مقاله در سایت های اینترنتی موجود است مترجم خود نیز به همین افکار رویزیونیستی اعتقاد دارد، گرچه در مقدمه ای که بر مجموعه مقالاتی که در آن این مقاله هم آمده، نوشته است، گاه ظاهرا از هال دریپر جدا می شود و به التقاط (دروغین؟) می گراید. متن ترجمه شده متن سال 1987 است. این متن تفاوتهایی با متن 1962 دارد و درآمد کوتاهی که هال دریپر بر آن نوشته و دلایل خود را برای نوشتن مقاله شرح می دهد، ندارد.
 در این در آمد، هال دریپر، «موضوع بزرگ» برای خود را مسئله « دولت و دموکراسی»( لابد برای اینکه دولت در طول تاریخ معرف دموکراسی استثمارگران برای عموم بوده است) در نوشته های مارکس می داند، و دلیل خود را برای نگارش این مقاله، از یکسو، مخالفت با نظریه پردازان بورژوازی می داند که مارکس را متهم به دفاع از دیکتاتوری می کنند، و از سوی دیگر، مخالفت با آن نظریه پردازانی که به پیروی از نظریه ای- که وی آن را«استالینیسم» می خواند- تلاش می کنند در آثار مارکس دلیلی برای دیکتاتوری در شوروی بیابند
در این متن، وی  خود را «سوسیالیست انقلابی» ای( منظور دریپر بین الملل چهارمی و ترتسکیست است) می خواند که «کاملا دموکراتیک» و «سوسیالیسم دموکراتیکی که کاملا انقلابی» است. عباراتی که احزاب سوسیال دموکرات آلمان، سوسیالیست فرانسه و حزب کارگر انگلستان نیز کمابیش آنها را به کار می برند و در ایران گروههای تروتسکیستی و رویزیونیستی  به تناوب و با پس و پیش کردنشان، از آنها استفاده می کنند.    
دیکتاتوری پرولتاریا
هال دریپر در آغاز مقاله خود می نویسد که «عبارت "دیکتاتوری پرولتاریا"  برای اولین بار.... و سه بار در هر یک از  سه فصل تشکیل دهنده سلسله مقالات... »  کتاب مارکس به نام مبارزه طبقاتی در فرانسه«ظاهر شده اند».
به این ترتیب هال دریپر، آموزه ( نظریه، تئوری، مجموعه ای از اندیشه های و برنامه های سیاسی که در یک مفهوم کلی عام گرد آمده یا متمرکز شده اند) دیکتاتوری پرولتاریا را که در صدر آموزش های مارکس و انگلس قرار داشته است، طبق معمول  رویزیونیست ها و تروتسکیست ها«عبارت» یا «اصطلاح»( phrase و term )می نامد و بحث را همچون کائوتسکی که در مقاله خود درباره دیکتاتوری پرولتاریا از«لفظ» دیکتاتوری پرولتاریا آغاز کرده بود، از« عبارت» یا «اصطلاح» دیکتاتوری پرولتاریا آغاز می کند. این برای این نیست که مثلا بخواهد بگوید این«عبارت» یا اصطلاح بیان یک آموزه یا تئوری همه جانبه دولت است، بلکه درست برعکس، برای این است که بگوید آموزه ای در آن نهفته نیست و صرفا«عبارت» یا «اصطلاح»ی است
در عین حال، این گونه نیست که نداند که مارکسیست ها( یا م- ل یا م- ل- م ها) از زمان مارکس تا کنون متوجه بودند که این «عبارت یا اصطلاح»ی ساده نیست، بلکه یک نظریه، یک دکترین، یک تئوری دولت انقلابی طبقه کارگر است و پشت هر دو واژه ای که در آن به کار رفته مجموعه ای از اندیشه ها نهفته است. او در همین متن  و در بند مربوط به پرودون یک بار به جای این واژه ها از«اندیشه دیکتاتوری پرولتاریا»، نام می برد و البته طبق معمول برای اینکه دیکتاتوری را نفی کند. بنابراین قصد او از کاربرد این واژه ها که گاه  به مقتضای شرحی پیش می آید و برای توضیح مطلب، نیست، بلکه برعکس، اساسا مبارزه با همین وجه قضیه است و در حقیقت، می خواهد بگوید که دیکتاتوری پرولتاریا، نظریه یا تئوری دولت و انقلاب پرولتاریایی و مارکسیستی نیست، بلکه صرفا یک «اصطلاح» است و همانگونه که خواهیم دید به کار بردن«حکومت طبقه کارگر» به جای آن کفایت می کند و بنابراین حمل بر چیز ویژه ای نیست.
وی  سپس می نویسد:
«اولین مسئله ای که باید طرح کرد این است که هنگامی که این اصطلاح( کذا) برای اولین بار در بهار 1850 ظاهر شد معنای آن برای مارکس‏ و خوانندگان هم دوره اش‏ چه بود؟»
توجه کنیم که واژه «ظاهر شدن» درست به این معنا به کار می رود که گفته شود این نظریه جزء بنیانی و حلقه مرکزی اندیشه ها و تئوری های مارکس و انگلس و آموزشهای اساسی آنها بر مبنای تجارب زنده مبارزه طبقاتی نیست، بلکه صرفا در زمانهای معینی «ظاهر » می شده است. زمان هایی که آنها می خواستند با نظریه  دولت «اقلیت» بلانکی مبارزه کنند و به جای آن دولت «طبقه» کارگر یا «اکثریت» را بگذارند.
و آنگاه می گوید:
«آن واقعیت کلیدی که تاریخ این اصطلاح را در هاله ای از پیچیدگی فرو می برد به قرار زیر است: در اواسط قرن نوزدهم کلمه قدیمی "دیکتاتوری" هنوز‏ معادل اصطلاحی بود که این کلمه قرن ها پیش از آن‏ برخوردار بود و در این معنا، این واژه معادل استبداد، نظم استبدادی، حکومت مطلقه، یا اتوکراسی نبوده و بالاتر از همه، معنای آن در قطب مقابل دموکراسی قرار نداشت.»
اولا، که تاریخ این «اصطلاح» تنها برای اپورتونیست ها و رویزیونیست ها«هاله ای از پیچیدگی» دارد و یا دقیق تر، آنها، هاله ای دور آن بوجود می آورند و پیچیده می کنند؛ و اما برای مارکسیست هایی که نظریه دولت مارکس را می دانند، یعنی این نظریه که دولت در تاریخ عبارت بوده از دیکتاتوری، یعنی دیکتاتوری طبقه ای که قدرت سیاسی را در دست داشته است، چیز پیچیده ای ندارد. برای آنها این روشن است که مارکس به چه معنایی و برای چه از آموزه خود درباره دولت به عنوان دیکتاتوری پرولتاریا و نه«دموکراسی پرولتاریا» نام می برد و آن را درست در مقابل  دیکتاتوری تمامی طبقات استثمارگر تاریخ و از جمله دولت بورژوایی، یعنی دیکتاتوری بورژوازی قرار می دهد.(1)
دوما، این روشن است که دیکتاتوری از دیدگاه مارکس «معادل استبداد، نظم استبدادی، حکومت مطلقه، یا اتوکراسی» (یعنی معنایی که امروزه بورژوازی به آن می دهد)به کار نرفته است. اما اینجا هال دریپر سفسطه می کند و می گوید که «اصطلاح» دیکتاتوری در مقابل استبداد، نظم استبدادی، حکومت مطلقه، قرار نداشت. به این ترتیب با بازی با مفهوم دیکتاتوری این گونه  به خواننده القاء می کند که گویا استبداد و یا حکومت مطلقه، در ماهیت خود دولت یا همان دیکتاتوری( دیکتاتوری طبقات مشخص یا استثمارگران) نبوده اند.
فرق است بین دیکتاتوری و استبداد و یا حکومت مطلقه. اما نه به این مفهوم که استبداد  و حکومت مطلقه، دیکتاتوری (طبقاتی) نیستند، بلکه به این مفهوم که دیکتاتوری (طبقاتی) تنها به شکل  استبداد یا حکومت مطلقه نیست. آنچه که ماهیت استبداد، نظم استبدادی و حکومت مطلقه است، قطعا دیکتاتوری،  دیکتاتوری یک طبقه مشخص است. اما دیکتاتوری در تاریخ تنها به این اشکال بروز نکرده، بلکه  در اشکال دیگری نیز خود را بروز داده است و از جمله دموکراسی بورژوایی.
 سوما، این نادرست است که معنای امروزی دیکتاتوری مساوی با استبداد و نظم استبدادی و حکومت مطلقه است. این به این معناست که آنچه در کشورهای سرمایه داری غربی وجود دارد، و شکل حکومتی بورژوازی امپریالیستی را تشکیل می دهد، چون «استبداد، نظم استبدادی و حکومت مطلقه» نبست، پس دیکتاتوری بورژوازی هم نیست.
و اما نکته اصلی در اینجا این است که از نظر هال دریپر «دیکتاتوری  در قطب مقابل دموکراسی قرار نداشت». و در اینجا نکته اصلی وی که منجر به  چرند سرهم کردن درباره دیکتاتوری پرولتاریا شده است، نهفته است.
 این درست همان «پیچیده و مبهم کردن» مسئله ای است که مارکس  و انگلس تلاش کردند آن را از ابهام و پیچیدگی  که مورخین و جامعه شناسان و سیاستمداران حقه باز و شارلاتان بورژوا به آن دچارش می کردند، بیرون آورند.
 در تاریخ سیاسی، مفهوم «دیکتاتوری مقابل دموکراسی نبوده است»!؟
به عبارت دیگر اگر کسی به  نظریه مارکسیستی دیکتاتوری پرولتاریا باور داشته باشد، و روی مفهوم دیکتاتوری تاکید کند، وی در قطب مقابل دموکراسی قرار گرفته است.به عبارت دیگر، دموکراسی و دیکتاتوری ربطی به یکدیگر ندارند و دو پدیده کاملا مجزا و صرفا دو قطب مقابل یکدیگر هستند که یکدیگر را طرد و دفع می کنند. یا دیکتاتوری و یا دموکراسی! یا سیاه یاسفید! این است تمامی حرف دل جناب هال دریپر!
 و بالاخره این به این معناست که آنچه به نام دموکراسی بورژوایی می شناسیم، دموکراسی است و نه دیکتاتوری. زیرا دیکتاتوری یعنی «استبداد» و «حکومت مطلقه»، و چون دموکراسی بورژوایی نه استبداد است و نه حکومت مطلقه، پس دیکتاتوری بورژوازی هم نیست.
دوباره به این مهملات هال دریپر باز خواهیم گشت. اکنون  تنها اشاره می کنیم که اولا، دیکتاتوری مقابل دموکراسی است؛ یعنی دیکتاتوری پرولتاریا  نه دموکراسی بلکه دیکتاتوری است و عبارت از فقدان دموکراسی برای سرمایه داران و استثمارگران است و مجبور کردن آنها به گردن گذاشتن به تغییر انقلابی جامعه به سوی جامعه بی طبقه  کمونیستی می باشد؛ و دوما، دیکتاتوری مقابل دموکراسی نیست، زیرا دیکتاتوری پرولتاریا همان دموکراسی پرولتاریا برای پرولتاریا و تمامی توده های خلق یعنی طبقات حاکم است.
مال باید ببینیم جستجوی ریشه یابی تاریخی «اصطلاح » دیکتاتوری هال دریپر، معرف چه معنایی برای مارکس و انگلس بوده است.
خلاصه تاریخ اصطلاح دیکتاتوری
هال دریپر در شرحش از تاریخ دیکتاتوری مینویسد:
«در همه زبان ها، در آغاز کلمه "دیکتاتوری" (…dictature,Diktatur) استنادی بود به dictatura یا نهاد مهمی در جمهوری رم باستان که بیش‏ از سه قرن تداوم داشته و تاثیری ماندگار بر اندیشه سیاسی بر جای نهاده بود. این نهاد برای اعمال قدرت در شرایط اضطراری توسط یک شهروند مورد اعتماد برای مقاصد موقت و محدود و حداکثر تا شش‏ ماه، در نظرگرفته شده بود. هدف آن حفظ وضع موجود جمهوری بود؛ این نهاد هم چون تکیه گاهی برای دفاع از جمهوری علیه خطر براندازی از خارج و داخل قلمداد شده و در حقیقت علیه عناصری بود که ما امروزه آن ها را متهم به دیکتاتوری می نمائیم. کارکرد این نهاد حداقل تا هنگامی که ژولیوس‏ سزار با نابود کردن نهاد جمهوری، خود را دیکتاتور نامحدود و همیشگی اعلام کرد یعنی دیکتاتور به معنای امروزی کلمه، ادامه داشت.»
نتیجه ای که از این متن به دست می آید و بر این مبنا که مارکس و انگلس هم، چنین معنایی(معنای قرون نوزدهمی) را برای دیکتاتوری قائل بودند، و در بهترین حالت و تفسیر( که هال دریپر به آن هم اعتقادی ندارد) می تواند این باشد که  مارکس و انگلس باورمند بودند که«دولت طبقه کارگر» می تواند، «نهادی» را«برای اعمال قدرت در شرایط اضطراری» و با گماردن «یک شهروند قابل اعتماد» در راس آن و« برای مقاصد موقت و محدود حداکثر تا شش ماه» به وجود آورد و پس از شش ماه و هنگامی که مثلا «خطر براندازی از داخل و خارج» بر طرف شد، بساط آن را جمع کند.
آیا این به سخره گرفتن یک نظریه انقلابی دولت یعنی نظریه ای که دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا را برای یک دوره تاریخی تام و تمام، یعنی دوره تبدیل انقلابی فاز نخست کمونیسم به فاز دوم و بالاتر آن ضروری می داند؟ (2)
و اینها از نظر هال دریپر در مقابل معنای امروزی آن قرار دارد. یعنی مقابل استبداد و نظم استبدادی و حکومت مطلقه، یا مقابل دولتی که حکومتی مطلقه و نظمی استبدادی دارد. به عبارت دیگر، آنچه ما به عنوان دولتهای سرمایه داری می بینیم چون «حکومت مطلقه» نیستند و «نظم استبدادی» ندارند(که البته همین ها هم پایش بیفتد تعارف را کنار می گذارند و مثل مور و ملخ هیتلر بیرون میدهند و نظام فاشیستی برقرار می کنند) پس دیکتاتوری سرمایه داران، دیکتاتوری استثمارگران نیستند! هال دریپر به دنبال دفاع از نظریه دولت مارکس، نظریه دیکتاتوری پرولتاریا در برابر دولت سرمایه داران، در برابر دیکتاتوری بورژوازی نیست، به دنبال دفاع از دولت سرمایه داران، دفاع از دیکتاتوری بورژوازی برابر نظریه مارکس، برابر نظریه دیکتاتوری طبقه کارگر است.   
وی به تاریخ کاوی خود ادامه می دهد:
«معادل امروزی "دیکتاتوری" نهاد حکومت نظامی (یا حالت فوق العاده) است. حکومت نظامی از سه زاویه با نهاد رم متمایز است. این تفاوت به ترتیب زیر است: نهاد رم بر مشروعیت قانون اساسی استوار بود نه بر استبداد؛( ظاهرا تا پیش از اینکه ژولیوس سزار «نهادجمهوری» یعنی در قاموس دریپر نهاد دموکراسی را نابود کند و «دیکتاتور نامحدود و همیشگی اعلام کند، یعنی دیکتاتور به معنای امروزی کلمه» در روم «قانون اساسی» اجازه دیکتاتوری نمی داد بنابراین در آنجا دموکراسی وجود داشت!؟) اختیارات آن به ویژه در عرصه اعمال قوانین جدید و قوانین مربوط به قانون اساسی محدود و دوره برقراری آن نیز موقت بود. نهادهای مربوط به حکومت نظامی همواره به شکل یک حکومت دوره بحران و یا رژیم حالت فوق العاده عمل می کنند. تنها تعداد انگشت شماری می توانند مدعی شوند که این نهادها به خودی خود ضد دمکراتیک اند. اگر چه از آن ها می توان مانند موارد دیگر در خدمت اهداف ضد دموکراتیک بهره برداری کرد.»(عبارت داخل پرانتز دوم از ماست)
به این ترتیب، نهایت برداشتی همانند برداشت روم از دیکتاتوری در دوران امروزی، می تواند برقراری حکومت نظامی باشد. ویژگی این نهادها این است که«همواره به شکل یک حکومت دوره بحران و یا رژیم حالت فوق العاده عمل می کنند» و« تنها تعداد انگشت شماری می توانند مدعی شوند که این نهادها به خودی خود ضد دمکراتیک اند».
روشن نیست منظور هال دریپر از نهاد حکومت نظامی، حکومت نظامی در کدام کشورهاست. آیا ما می توانیم بدین شکل تصور کنیم که حکومت های بورژوایی تنها در صورتی که حکومت نظامی برقرار کنند، دیکتاتوری اعمال کرده اند؟ در این صورت باید اینگونه نتیجه گرفت که در شرایط عادی، این حکومتها دیکتاتوری نیستند، بلکه دموکراسی های ضد دیکتاتوری یا دموکراسی های خالص اند!
  و اما در مورد نظریه مارکس و انگلس چنانچه بخواهیم آن را به کار بریم: اینجا نیز نظریه دیکتاتوری پرولتاریا به حد برقراری یک «رژیم حالت  فوق العاده» یا «حکومت نظامی» تقلیل می یابد. شاید دریپر می خواهد بگوید از برقراری چنین حکومت هایی و در چنین دوره هایی دفاع می کند و آنها را خود بخود ضد دموکراتیک نمی داند. این معنا را از متن عبارات بعدی میتوان  نتیجه گیری کرد.
«اندیشه اروپائی و همه زبان های آن تا قرن نوزدهم تحت تاثیر معنای قدیمی(دیکتاتوری) قرار داشتند اگرچه در کاربرد آن میل به کم رنگ کردن برخی از جنبه های آن به وجود آمده بود. اما جاافتاده ترین معنای آن به دست گرفتن قدرت در شرایط اضطراری به ویژه در خارج از روال قانونی و عادی امور بود. اگر چه خصلت فردی معنای آن، برخی اوقات از اهمیت اساسی برخوردار بود اما هنگامی که راست گرایان به تسلط ارگان های منتخب توده ای حمله می کردند اغلب به ویژه از برجستگی این جنبه کاسته شده است.»
 به این ترتیب کل معنای دیکتاتوری در نظریه دیکتاتوری پرولتاریا، تبدیل به« به دست گرفتن قدرت در شرایط اضطراری و به ویژه در خارج از روال قانونی و عادی امور» می شود.
دریپر ادامه می دهد:
«در انقلاب فرانسه – مانند همه انقلابات که در آن ها دیگ جوشانی از واژگان سیاسی ظاهر شده است-  ژیروندن ها گرایش داشتند که "دیکتاتوری کنوانسیون ملی" (اوج دموکراسی انقلابی در زمان خود) و یا"دیکتاتوری کمون پاریس‏" (دموکراتیک ترین بیانی که در جنبش های توده ای از پائین ظاهر شده است) را مورد انکار قرار دهند. بیش‏ از یک قرن هیچ کس‏ حتی خم به ابرو نمی آورد که چرا پارلمان انگلیس‏ به خاطر به دست گرفتن همه قدرت در دست خود به عنوان دیکتاتور زیر حمله قرار دارد اگر چه در این مورد واژه دیکتاتوری به معنای دولت زمان بحران نبود»
البته نباید گمان کرد که منظور دریپر از«دیکتاتوری کنوانسیون ملی»، دیکتاتوری بورژوازی نسبت به فئودالها و اشراف است و یا منظور از«دیکتاتوری کمون پاریس»، دیکتاتوری طبقه کارگر نسبت به بورژوازی می باشد(که مارکس و انگلس معتقد بودند به اندازه کافی نبوده است). خیر! هم چنانکه اینجا اشاره کرده و مقاله وی اساسا در همین خصوص است، اینها دیکتاتوری نبوده اند، بلکه صرفا دموکراسی بوده اند. کنوانسیون«اوج دموکراسی انقلابی بورژوازی»برای همه طبقات بود و کمون پاریس «دموکراتیک ترین بیانی که در جنبش های توده ای از پایین ظاهر می شود» باز هم برای تمامی طبقات و از جمله بورژوازی و استثمارگران!
ادامه دارد.
هرمز دامان
 نیمه دوم تیرماه 98
یادداشتها
1-   مارکس و انگلس خود را موظف می دانستند که وحدت و تضاد نظریه خود را با نظریات جریانهای انقلابی خرده بورژوایی «چپ رو» و البته نه تنها بلانکیست ها بلکه همچنین آنارشیست ها از یک سو و جریان اپورتونیستی راست مانند لاسالیست ها و غیره از سوی دیگر روشن کنند. اما اینکه این نظریه صرفا در مقابل این جریانات به کار رفته، تحریف محض آن است.
2-    ما در بخش های پیشین در مورد این نکات که دیکتاتوری پرولتاریا در فاز نخست که تبدیل سرمایه داری به سوسیالیسم است، وجود دارد و در فاز دوم که تبدیل سوسیالیسم به کمونیسم است، آغاز به خواب رفتن یا تحلیل رفتن می کند، و در کمونیسم شرایط موجودیت و ضرورت وجودی خود را از دست می دهد، صحبت کرده ایم.