۱۳۹۷ مرداد ۱۲, جمعه

درباره مائوئیسم(5)*



درباره مائوئیسم(5)*

بازنگری و افزوده ها شهریور 97**

درباره عبارت «اضداد مکمل یکدیگرند» و شرایط  آن
عبارات دونایفسکایا  درباره نظرات مائو که در دو بخش پیشین مورد بررسی قرار دادیم با این جملات پایان می پذیرفت: « ...دیگر میان او و یک کنفسیوسی نمیتوان تمایز قائل شد:«ما چینی ها اغلب میگوییم :«چیزهای متضاد با هم یکدیگر را کامل میکنند.»( دونایفسکایا، فلسفه و انقلاب، ص 248)
جمله پایانی از مائو تسه دون و از رساله وی بنام درباره تضاد است. متن عبارات مائو چنین است:
« ما چینی ها اغلب می گوئیم :« پدیده ها در عین اینکه ضد یکدیگرند، وحدت نیز تشکیل میدهند. یعنی میان اضداد همگونی موجود است. این حکمی دیالکتیکی و ضد متافیزیکی است.(منتخب آثار، جلد نخست، درباره تضاد، ص519) (1)
گویا چنین نظریه ای میبایست دونایفسکایا را خوشحال میکرد زیرا وی نیز به وحدت ماتریالیسم و ایده آلیسم باور داشت؛ و وحدت این دو نظریه به این معنا است که این دو یکدیگر را کامل میکنند، پس چرا وی آنرا «کنفسیوسی» میخواند؟ اگر«کنفسیوسی» بودن این نکته که اضداد یکدیگر را کامل میکنند، درست باشد، آنگاه ما میباید موضعی غیر از آن و یا فرضا خلاف آن بگیریم و مثلا بگوییم اضداد جدا از یکدیگر بوده و صرفا میان آنها ضدیت حاکم است. اما این  نمیتواند درست باشد؛ زیرا اضدادی که جدا و بی ارتباط با یکدیگرند و بنابراین نقشی هم در کامل کردن یکدیگر ندارند، یعنی نیازهای متقابل یکدیگر را برآورده نمیکنند، اصلا دیگر چرا باید ضد باشند و با یکدیگر در مبارزه قرار گیرند؟ بنابراین نخست باید تاکید کرد که ارتباطی باید باشد و ارتباط همان همگونی است و اگر نیازی به یکدیگر برای پیشبرد امر خویش و یا کامل کردنی در این خصوص وجود نداشته باشد، هیچ کششی نیز اضداد به یکدیگر نخواهند داشت و هیچ ارتباطی میان آنها شکل نخواهد گرفت و بنابراین هیچ گونه همزیستی ای میان آنها پدید نخواهد آمد.
از سوی دیگر، بر مبنای چنین نظریه ای که «اضداد نیازی به یکدیگر ندارند و یکدیگر را کامل نمیکنند» هر گونه وحدتی بین ماتریالیسم و ایدآلیسم یعنی زیست اینها به مثابه دو گونه اندیشه و جهان بینی در تفکر فلسفی و تاریخ فلسفه نیز باید بی معنا گردد، زیرا وحدت دو ضد یعنی شرایطی که آنها در یکدیگر نافذ میشوند و به یکدیگر وابستگی پیدا میکنند و نقش تکمیل کننده آنها در مورد سوی مقابل.
از سوی سوم، اینجا صحبت از« ضد یکدیگر»است. این کامل کنندگی در خلاء وجود ندارد، بلکه از حرکت دو ضدی بر میخیزد که از آغاز تا پایان فرایند با یکدیگر در مبارزه بوده و یکدیگر را دفع(براندازی) میکنند. در اینجا نقش مکمل آنها در قبال یکدیگر و کمال بخشیدن آنها به یکدیگر با نقش بازدارندگی ومانعیتی که در تکامل و کمال یکدیگر با این دفع کنندگی و نابودکنندگی ایجاد میکنند، تکمیل میشود.
در مورد این دو نقش متفاوت، نیز باید اشاره کنیم که اینها، یعنی کامل کنندگی و براندازی( یا دفع کردن) نیز به نوبه خود یک همگونی اضداد هستند. به عبارت دیگر این گونه نیست که کامل کردن، صرفا از طریق وحدت صورت گیرد، بلکه اضداد در مبارزه با یکدیگر نیز یکدیگر را به اوج رسانده و به یکدیگر کمال میبخشند.  
نظرات مائو در مورد همگونی و مبارزه اضداد
عبارات مائو در همان جا چنین ادامه میابد:
« ...« ضد یکدیگرند » به معنای این است که دو جهت متضاد یکدیگر را دفع می کنند یا با یکدیگر در مبارزه اند. « وحدت نیز تشکیل می دهند » به معنای این است که دو جهت متضاد تحت شرایط معین وحدت می یابند و به همگونی می رسند. ولی مبارزه درست در همگونی موجود است؛ بدون مبارزه همگونی نیست.» (همانجا)
پیش از این عبارات نیز ما این جملات مهم را از مائو در باره همگونی و مبارزه اضداد داریم:
« در پیش گفتیم که میان دو ضد همگونی موجود است و بدین جهت اضداد می توانند در یک وجود واحد همزیستی کنند و به یکدیگر بدل شوند؛ در اینجا منظور ما مشروط بودن است ، بدین معنی که تحت شرایط معینی اضداد می توانند به وحدت رسیده و به یکدیگر بدل شوند، اما بدون وجود این شرایط نمی توانند تشکیل یک تضاد را بدهند و در یک وجود واحد همزیستی کنند و به یکدیگر مبدل شوند. همگونی اضداد فقط در شرایط معینی صورت می گیرد و بدین جهت بود که ما گفتیم:همگونی مشروط  و نسبی است. در اینجا می خواهیم اضافه کنیم که مبارزه اضداد در سراسر پروسه از ابتدا تا انتها جریان دارد و منجر به تبدیل یک پروسه به پروسه دیگر می شود ؛ مبارزه اضداد بدون استثناء در همه جا جریان دارد و از این رو غیرمشروط  و مطلق است.

پیوند همگونی مشروط و نسبی با مبارزه غیرمشروط و مطلق موجب حرکت تضاد کلیه اشیاء و پدیده ها می گردد.(همانجا ص 518)

همچنین مائو همگونی اضداد را چنین تعریف میکند:
«همگونی ، وحدت ، تطابق ، نفوذ متقابل ، دخول متقابل ، وابستگی متقابل ( یا مشروط بودن متقابل )، ارتباط متقابل و یا همکاری متقابل - همه اینها اصطلاحاتی برای یک مفهوم واحد هستند که از آنها دو نکته زیر منظور می شود : ۱- در پروسه تکامل اشیاء و پدیده ها وجود هر یک از دو جهت هر تضاد شرط موجودیت جهت دیگر است و هر دو جهت در یک مجموع واحد همزیستی می کنند ؛ ۲ - تحت شرایط معین هر یک از دو جهت متضاد به ضد خود بدل می گردد. چنین است معنای همگونی.»(همانجا، ص 511- 510)
بدینسان، دو وجه یگانگی اضداد عبارتست نخست همگون شدن آنها، یعنی گرد آمدن آنها در یک پدیده واحد و نقش مشترک آنها در تکامل شیء یا پدیده. این امر نسبی و مشروط یعنی وابسته به شرایط معینی است که باید گرد آید و تداوم یابد. و دوم مبارزه آنها از آغاز تا پایان و بدون قطع شدن. این مطلق و نامشروط است؛ یعنی به هیچ شرایطی وابسته نیست. به این ترتیب نقش مبارزه در همگونی بارز میشود.
معنای همگونی
ساده ترین پرسش در مورد تز نخست این است که اگر اضداد مکمل همدیگر نیستند، چرا به یکدیگر کشش پیدا کرده با یکدیگر ارتباط یافته و با هم  در یک پدیده واحد همگون میشوند؟ چرا همانطور که بودند(یا در واقع نبودند!؟) تک، جدا، یکدست و و در یگانگی و خلوص محض و تفردشان باقی نمیمانند؟ و یا چرا چیزها با موجودیتی فردی و بدون هیچگونه تضادی در درون خود وجود ندارند و همینجور منفردا تکامل پیدا نمیکنند؟
برای نمونه چرا نباید زندگی همان زندگی محض و بدون هیچگونه وجود غیر و متضادی درون آن باشد و مرگ به همین سان. در چنین صورتی ما دو عنصر مجزا از یکدیگر داریم که هیچگونه ارتباطی با یکدیگر ندارند. زندگی به تنهایی زندگی است و مرگ به تنهایی مرگ. زندگی برای خودش و همواره و همیشه و از هر دیدگاهی زندگی  است و مرگ نیز همچنین. از چنین دیدگاهی اینها منفرد و نسبت به هم کاملا و مطلقا بیرونی هستند و هیچگونه کنش و واکنشی بین آنها صورت نمیگیرد و اگر هم بگیرد بیرونی است و کمی.
اما چنین رویه ای یعنی وجود یک شیء و پدیده در خلوص کامل و مطلق این مشکل را ایجاد میکند که اولا آن پدیده چگونه حرکت میکند؟ و دوما چرا همین پدیده در جایگاه و در شرایط معینی، کیفیتا تغییر و تحول پذیرفته وبه ضد خود تبدیل میشود؟ در مورد مثال ما، مرگ اینجا صرفا نقش برانداز زندگی را به مثابه عنصر و شرایطی بیرونی که از خارج آنرا براندازد به عهده ندارد، بلکه زندگی از درون خودش نابودی خود را میپروراند و به مرگ تبدیل میشود.
بنابراین اضداد نسبت به یکدیگر صرفا وجودی بیرونی نبوده، بلکه در عین حال درونی هم هستند. یعنی  به هم چسبیده اند. پدید آمدنی که در عین حال نابود شدن است و نابود شدنی که در عین حال پدید آمدن است. به عبارت دیگر، نه پیدایش به تنهایی و در جدایی محض از نابودی وجود دارد و نه نابودی در جدایی محض از پیدایش. اینها در عین اینکه با یکدیگر در تضاد و تقابل و مبارزه قرار دارند و موجب براندازی یکدیگر میشوند، در عین حال با یکدیگر وحدت دارند و نقش معینی را در حرکت و تکامل یکدیگر بازی میکنند.
پس همگونی اضداد بواسطه  کشش اضداد بسوی یکدیگر یا بنا وابستگی متقابل آنها به یکدیگر بوجود میاید. این کشش، هماهنگی، وابستگی بر مبنای نیاز متقابل بوجود میاید. بدون یکی از اضداد، دیگری نیز وجود نخواهد داشت. و یا چنانکه مائو اشاره میکند، اگر یکی از دو طرف حذف شود. شرایط موجودیت جهت دیگر نیز از بین میرود.
در طبیعت جامدات و مایعات،  گیاهان و جانوران اشکالی از همگونی اضداد هستند که در یکدیگر جاری و نافذند و نقشی تکمیل کننده و در عین حال برانداز و نابود کننده در قبال یکدیگر دارند. در جامعه نیروهای مولد و روابط تولید، در اقتصاد سیاسی زیر ساخت و روساخت، تولید و مصرف، تولید و مبادله، تولید و توزیع، خرید و فروش، در اجتماع مبارزه طبقاتی( مبارزه سیاسی و مبارزه اقتصادی، مبارزه مسالمت آمیز و مبارزه قهر آمیز) در اندیشه انسان ماتریالیسم و ایده آلیسم، دیالکتیک و متافیزیک، فلسفه و علم، علم و سیاست، علم و هنر، هنر و سیاست و اضدادی چون درست و نادرست، خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، مکمل یکدیگرند و هیچ کدام بدون وجود ضد مقابل امکان وجود و زندگی ندارند. پدید آمدن و نابود شدن، کهنه و نو، اینها مکمل یکدیگر هستند و یکی بدون دیگری وجود ندارد.
رابطه عام با خاص در همگونی اضداد
تا اینجا ما به بررسی این نکته پرداختیم که اضداد به یکدیگر کشش دارند و یکدیگر را کامل میکنند. در اینجا به نکته می پردازیم که نقش اضداد در وحدت با یکدیگر بودن یا مکمل یکدیگر بودن امری نسبی است و نه مطلق.
معنای این جمله چیست و چه تفاوتی با مسئله مطلق بودن اضداد دارد؟
 معنای این جمله این است که همگونی  مشخص و مشروط است و تاریخی مشخص دارد. از نقطه ای آغاز و در نقطه ای پایان میپذیرد. زمانی که تاریخ یک همگونی تمام شد، همگونی کهنه پایان یافته و همگونی نو آغاز میگردد.
در هر همگونی، اشکال عام آن با اشکال خاص آن وحدت دارند و اشکال عام از طریق اشکال خاص تحقق میبابند.
برای نمونه نیروهای مولد و روابط تولید و یا زیر ساخت و روساخت عناصری عام در جامعه و اقتصادهستند که در حالیکه با یکدیگر تضاد دارند، یکدیگر را کامل نیز میکنند. اما اینها در اشکال خاص و معینی موجودیت داشته و هر کدام از اشکال خاص بروز آنها، تاریخ خاص و معینی دارند. مثلا اشکال وجود آنها در جامعه اشتراکی نخستین، کیفیتا متفاوت است با اشکال وجود آنها در جامعه برده داری و یا در جامعه فئودالی و یا سرمایه داری. و این اشکال خاص هم باز متفاوتند از اشکالی که آنها در جامعه سوسیالیستی و یا کمونیستی به خود میگیرند. اینها همه صورت بندی های اقتصادی- سیاسی مختلفی است که از طریق آنها نیروهای مولد و روابط تولید اشکال خاص خود را میابند و در این اشکال خاص وحدت و مبارزه خویش را آغاز کرده و به پایان میرسانند. با کهنه شدن یک رابطه خاص، آن رابطه از طریق مبارزه ای که در بطن آن از آغاز وجود داشته، از بین رفته و رابطه نوینی بجای آن بوجود میاید.
 به این ترتیب در حالیکه تا جامعه انسانی وجود دارد، اضداد نیروهای مولد و روابط تولید بگونه ای عام وجود دارند و نقش کامل کننده یکدیگر را بگونه ای انتزاعی به عهده دارند، اما اشکال و مضامین خاص آنها، که تجلی بروزعامیت آنها است، و نقش های خاصی که آنها در کامل کردن یکدیگر بخود میگیرند، مشروط به دوره های معینی است و تا شرایط  تداوم و بقای آنها از بین میرود، این نقش ویژه ی کامل کنندگی آنها در آن روابط ویژه نیز از بین میرود.
همگونی های کوتاه مدت و دراز مدت
همگونی ها (طبیعی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی) هم دراز مدت دارند و هم کوتاه مدت. برخی همگونی ها برای دوره ای در طبیعت، جامعه و اندیشه انسان بوجود میاید و سپس با توجه به نابودی شرایط وجودشان، ناپدید میگردد. برخی از همگونی ها در این زمینه ها دیرپاترند و میتوانند زمانهای بیشتری و تا زمانیکه شرایط به آنها اجازه میدهد، زندگی کنند. در مواردی که درمورد اشکال خاص تضاد میان نیروهای مولد و روابط تولید بر شمردیم، در حالیکه شکل عام همگونی تداوم میابد، اما محتوی درونی همگونی خاص، تغییر میکند و اشکال و شیوه هایی که اضداد در همگونی کهنه و پایان یافته یک دیگر را کامل میکردند، با اشکال و شیوه هایی که در همگونی نو یکدیگر را کامل میکنند، جایگزین میگردند. اشکالی که با اشکال پیشینی خود کیفیتا فرق دارند.
به این ترتیب نقش مکمل اضداد و کمال بخشیدن آنها به یکدیگر در حالیکه در شکل عام خود تا زمانیکه  جامعه تداوم میابد وجود دارد، اما در اشکال خاص خود به هیچ وجه امری همیشگی نیست و نسبی و مشروط به شرایط  است. باروری، غنا و تکامل شکل عام وحدت اضداد، از طریق تکامل همین اشکال خاص و جایگزین شدن آنها بجای یکدیگر است که تحقق میباید و به نوبه خود بر آنها اثر میگذارد.
به جامعه طبقاتی نگاه کنیم:
در جامعه برده داری دو طبقه برده دار و برده ها وجود داشتند و روابط تولید برده داری. و این دو نه تنها با یکدیگر در حال مبارزه بودند، بلکه در ارتباطاتی معین و ویژه، یکدیگر را کامل میکردند. بگونه ای بسیار ساده، برده برای برده دار بیگاری میکرد و امر وی را پیش میبرد و منافع وی را تحقق میبخشید و برده دار نیز با تهیه خوراک، پوشاک و مسکن، قوای وی را بازتولید مینمود(این که ما موافق این نوع کامل کنندگی نباشیم، تغییر در وجود و حقیقت تاریخی آن که در نتیجه سطح رشد معینی از نیروهای مولد بوجود آمده بود وهمگونی میان آنها نمیدهد). این دو در شرایط و روابط معینی نقشی در کامل کردن یکدیگر داشتند. اما در نتیجه تضاد و مبارزه مطلقی که بین برده و برده دار وجود داشت، برده و هم برده دار از بین رفتند و جای آنها را مالک و دهقان گرفتند که تاریخ همگونی و مبارزه خود را آغاز کردند. به عبارت دیگر آن زیست مشترک، آن کامل کنندگی دیگر نمیتوانست تداوم یابد؛ زیرا وضع و شرایط به گونه ای تغییر و تکامل یافته بود که این دو نه تنها یکدیگر را کامل نمیکردند، بلکه برده دار مانع مطلقی درراه تکامل روابط تولید و نیروهای مولد بود. در اینجا نقش مانعیت و بازدارندگی بر نقش کامل کنندگی یا پیش بَرندگی و تکامل دهندگی غلبه یافت. و از میان این دو، آن یک نقش تغییر دهنده را داشت که نقش نیروی مولد نوین را بازی میکرد یعنی برده ها.
همین مسئله در مورد طبقه کارگر و سرمایه دار راست در میاید. اینها نیز در شرایط تاریخی معینی نه تنها با یکدیگر در مبارزه هستند، بلکه نقش مکمل یکدیگر را نیز دارند و هم در همگونی و هم در مبارزه، یکدیگر را رشد میدهند. نقش تکمیل کنندگی آنها امری نسبی و مشروط است، در حالیکه مبارزه ای که بین کارگر و سرمایه دار وجود دارد و بازدارندگی که این دو برای یکدیگر ایجاد میکنند، مطلق است. گرچه همچنانکه که گفتیم در هر دو اینها، خواه نقش مکمل را در نظر گیریم و خواه نقش برانداز را، کامل کردن یا تکامل بخشیدن وجود دارد.
 بدین سان به مرور آن نقش مکمل آنها در قبال یکدیگر، در نقش آنها به مثابه مانع بودن برای یکدیگر تحلیل میرود و نابود میشود و تنها بازدارندگی صرف باقی میمانند. اینجا وابستگی این دو به یکدیگر که در چارچوب روابط معینی ممکن و مقدور بود، از بین رفته، این دو از یکدیگر گسست پیدا میکنند. در طی این گسست، مبارزه این دو به اوج خود میرسد و نهایتا طبقه کارگر موقعیت بورژوازی را از وی گرفته و حکومت خود، دیکتاتوری طبقه خود را بر علیه استثمارکنندگان بورژوا پدید خواهد آورد.
این معنا بوسیله مائو چنین بیان میشود:
«منظور از درک دو جهت یک تضاد اینست که دریابیم هر یک از این جهات چه مواضع مخصوصی اشغال میکنند و چه اشکال مشخصی  در وابستگی متقابل به یکدیگر و در تضاد با ضد خود میگیرند و هنگام وابستگی متقابل و ضدیت و همچنین پس از گسستگی این وابستگی  متقابل با کدام اسلوب مشخص علیه ضد خود مبارزه میکنند.»(منتخب آثار، جلد یک، درباره تضاد، ص 490)          
به این ترتیب اضدادی که برای تاریخی مشخص  و زمانی مشخص وابسته به یکدیگر بوده و نقشی مشخص در تکمیل کنندگی یکدیگر داشتند، اینک با پایان این نقش کامل کننده و تکامل بخشنده، وابستگی و ارتباط متقابلشان را از دست داده و به گسست کامل میرسند. همچنانکه در آن وابستگی، مبارزه وجود داشت، در این گسستن از یکدیگر نیز مبارزه وجود دارد. اینجا مبارزه به شدیدترین اشکال خود تکامل میاید. زیرا دیگر آن پدیده جای آن دو ضد نیست، بلکه باید تغییر کند و جای خود را به پدیده دیگری بدهد. با گسست وابستگی و شدت یافتن مبارزه، انقلاب در پدیده به وقوع پیوسته و  پدیده کهنه به پدیده نو تبدیل میشود که حاوی اضداد نوینی است.
تغییر اشکال کیفی روابط در همگونی ها
منظور از گسستگی بین اضداد و نابودی کهنه بوسیله نو، از بین رفتن و نابودی فیزیکی مطلق یکی از اضداد بوسیله ضد دیگر مثلا تمام  نابودی فیزیکی تمام فئودالها بوسیله  بورژوازی( و تبدیل جامعه فئودالی به جامعه سرمایه داری) و یا نابودی فیزیکی تمام بورژواها بوسیله طبقه کارگر (و تبدیل جامعه سرمایه داری به جامعه سوسیالیستی) نیست.
 فرایند ترکیب (یا سنتز)یعنی نابودی کهنه بوسیله نو که در گسستگی اضداد به اوج  خود میرسد و شرایط  را برای تبدیل پدیده کهنه به پدیده ای نو فراهم میکند، فرایند ای مرکب است و شامل موارد زیر است
1-    تجزیه کردن نیروهای کهنه و بخشا متلاشی و یا نابود کردن فیزیکی آنها
2-    - بخشا پیوستن قسمی از نیروهای کهنه به  نیروهای نوین و پذیرش امر نو و کسب هویت نوین از جانب آنها و
3-    بخشا تحلیل رفتن تدریجی قسمی از نیروهای کهنه در روابط نوین و تغییر اشکال موجودیت حضور آنها.
اینها به این معناست که  تمام عناصر کهنه، لزوما بطور فیزیکی از بین نمیروند. در اضدادی که دربالا آوردیم این گسستگی رابطه بین اضداد که شرایط نهایی تجزیه  و ترکیب یکی بوسیله دیگری را آماده میکند، میتواند نهایتا به عنوان حذف رابطه ای که دوران آن به سر رسیده و ایجاد رابطه ای نوین تعیبر شود. به عبارت دیگر همه ی برده داران، فئودالها و یا بورژواها از بین نمیروند، بلکه روابطی که در آن برده دار، فئودال  یا بورژوا وجود دارند یا بوجود میایند، از بین میروند و روابط نوینی میان انسانها بجای آنها برقرار میگردد. این روابط در پی تجزیه نیروهای کهنه بوسیله نیروهای نو و اشکال گوناگون ترکیب کردن آنها بوجود میاید. با تجزیه و ترکیب نیروهای کهنه بوسیله نیروهای نو،  نیروها ی نو بر پدیده مسلط میشوند و آن پدیده را از آن خود میکنند. با تسلط نیروهای نو بر پدیده، آنها خصلت پدیده(جامعه) یا دقیقتر خصلت روابط درون پدیده(جامعه) را تغییر میدهند و بر مبنای ضروریات تکامل روابط دیگری را جایگزین آن مینمایند.
 ایده آلیسم و ماتریالیسم
دراین خصوص به فلسفه و دو جهان بینی فلسفی ماتریالیسم و ایده آلیسم می نگریم. در تاریخ فلسفه اینها یک همگونی اضداد بوده اند. اما آیا رابطه این دو یعنی مضمون همگونی و مبارزه آنها همواره یکسان بوده است و هیچ تغییر و تحول و تکاملی نپذیرفته است؟
 البته برخی خطوط یگانه درمبارزه این دو جهان بینی فلسفی وجود دارند که از زمان شکل گیریشان پدید آمده است(2) اما نه ماتریالیسم و ایده آلیسم کنونی آن هستند که در زمان باستان بودند و نه  آنچه درباره همان مباحث اساسی در حال حاضر میگویند همان چیزهایی است که در زمان باستان گفته میشد.
 از این دیدگاه ما میتوانیم به مبارزه ماتریالیستهای نخستین(فیلسوفان نخستین یونان و در تکاملشان دموکریت) و ایده آلیستهای نخستین(افلاطون و ارسطو) نگاه کنیم و همگونی و مبارزه آنها را با آنچه ماتریالیستهای فرانسه در قرون جدید علیه ایده آلیسم انگلستان بیان کردند و یا ایده آلیسم آلمانی در قرون هجده و نوزده به اندیشه در آورد و با آن علیه ماتریالیستها به مبارزه برخاست، مقایسه کنیم.  در حالیکه برخی امور اساسی پابرجا مانده است، اما استدلال ها و غنای مبارزه رشد یافته و بنابراین آن رابطه ای که این دو در آن، در همگونی مشخصی بسر میبردند، تغییر یافته و به رابطه ای نوین یا همگونی ای نوین تکامل یافته است. همچنین پس از تحول ماتریالیسم به ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس و انگلس و تحول ایده آلیسم کانت و هگل به ایده آلیستهای جدید، رابطه و مضمون مبارزه  باز هم تغییر کرده است. بنابراین در حالیکه ماتریالیسم و ایده آلیسم یک وحدت اضداد انتزاعی هستند، اما رشد و تغییر و تکامل این دو از روابط و همگونی هایی مشخص میگذرد که هر کدام مضامین و یا شیوه های متفاوت ارائه خود و تاریخ خاص پیدایش، تکامل و نابودی خود را دارند که مشروط به پیشرفتهای عینی و ذهنی انسانهاست.
خلاصه کنیم:
همگونی، وحدت و یا نقش تکمیل کنندگی اضداد در رابطه ای معین، نسبی و مشروط است. یعنی وابسته به شرایط است. تاریخی دارد و آغازی و پایانی .همگونی ای زندگی خود را آغاز میکند؛ از فراز و نشیب های گوناگونی عبور میکند ، تغییر و گسترش و تکامل میبابد و  در نتیجه مبارزه اضداد که دیگر آن همگونی را برای شرایط نو مفید نمیداند، تغییر میکند و به همگونی نوینی تبدیل میشود. وحدت و همگونی نوین نیز تاریخ خود را با توجه به شرایطی که وجود آن، مشروط به آنهاست، آغاز میکند و تداوم و تکامل میابد و با تغییر شرایط یعنی تغییر وضعیت طرفین آن همگونی پایان میبابد.
اما مبارزه اضداد مطلق است؛ یعنی وابسته به هیچ شرط و شروطی نیست. در حالیکه در همگونی  و فرایندهای نخستین از آغاز تا پایان وجود داشت، در فرایندهای و همگونی دوم و سوم نیز از آغاز تا پایان وجود دارد؛ و اساسا همین مبارزه اضداد  در وحدتشان است که موجب تغییر همگونی های معینی به همگونی های معین دیگر میشود. هیچ شیء و یا پدیده ای در جهان نیست که بتواند از مبارزه اضداد درونی اش بگریزد و یا در مبارزه را «تخته» کند. چنانچه مبارزه اضداد حتی لحظه ای قطع شود، زندگی شیء و پدیده پایان میابد. مبارزه اضداد، ناظر بر وجود اضداد است و اما این مسئله یعنی مبارزه اضداد در همگونی آنها با یکدیگر وجود دارد و نه جدا از همگونی.
این ها پادزهری است علیه هر نوع درک نادرست، انتزاعی و متافیزیکی از وحدت اضداد و نقش کامل کننده آنها در قبال یکدیگر.
اشاره ای به کنفوسیوس
حال این نظرات مائو را با نظرات کنفوسیوس مقایسه کنیم. در اندیشه های کنفوسیوسی اضداد تابع وحدت و سازش هستند. اساسا این وحدت است که همواره و بدون مشروط بودن وجود دارد و نه مبارزه . کافی است که نگاهی به مواضع کنفوسیوس در باره مبارزه بین  برده داران چین در زمان وی  و توده های بزرگ برده بکنیم تا پی ببریم که کنفوسیوس  مدافع نظام بردگی بوده وهمواره بر تبعیت برده ها از برده داران چینی پافشاری میکرده است و حکم  اعدام کسانی  که مخالف  این نظام بوده و خواهان بر اندازی و یا اصلاحی در آن بوده اند، تایید کرده است .(3)
م- دامون
مردادماه 97
*این آخرین بخش از مباحث ما در مورد نظرات رایا دونایفسکایا در مورد مائو است. در بخش های پس از این  نظرات دیگری را در مورد مائوئیسم بررسی میکنیم.
** نگارنده در متن پیشین  درمورد پیوست و گسست اضداد از دیدگاه نقش کامل کننده ی نسبی ای که در مورد یکدیگر دارند و در گسست اضداد از بین میرود، صحبت کرده بود. در این بازنگاری چند بند در بخش  تغییر اشکال کیفی روابط در همگونی ها  در مورد چگونگی تجزیه و ترکیب نیروهای کهنه بوسیله نیروهای نو افزوده شد. این بندها متکی به نظرات پیشرفته تر مائو در گفتگو با صدر مائو در سال 1964 است. ما پیش از این در مقالات خود به دفعات به این نظرات اشاره کرده بودیم و اینجا به این دلیل که تصوراتی مبهم جایگزین تصوراتی روشن تر در مورد چگونگی مبارزه اضداد در گسستگی نشود، آنها را افزودیم.  
1-     در یادداشتهای رساله ی مائو در این مورد چنین آمده است:« این جمله را که « پدیده ها در عین اینکه ضد یکدیگرند، وحدت نیز تشکیل می دهند » ابتدا بانگو( مورخ شهیر چین در قرن یکم ) در اثر خود به نام « چیان حان شو »( تاریخ اوایل سلسله حان )، جلد ۳۰ « ای وین جی » بکار برد و سپس در زبان روزمره مردم معمول گشت. »(همانجا، یادداشتها، یادداشت شماره 23)  ظاهرا این جمله 5 قرن پس از کنفوسیوس ادا شده است. اگر این جمله کنفسیوسی و یا استنتاجی از نظرات وی بود، مورخ به آن اشاره میکرد. افزون بر این مائو و مائوئیستها در دوران انقلاب فرهنگی  مبارزه همه جانبه ای با نظرات کنفوسیوسی پیش بردند.
2-     و برخی نظرات که از گذشته باقی مانده اند. اینها نشانگر اشکال ترکیبی تکامل است؛ یعنی  در ترکیب نو برخی چیزها از دوران گذشته حفظ میشوند و اشکالی هماهنگ با ساخت نوین همگونی میابند.
3-    کتابی با نام کنفوسیوس حکیم طبقات ارتجاعی در سال 1975  بوسیله انتشارت پکن به فارسی ترجمه شده، که نقدی منظم و درچیده از نظرات اساسی وی و بر مبنای نوشته ها و کتابهای وی  در پشتیبانی از سیستم بردگی و برده داران ارائه میدهد. این کتاب  در دفاع از نظرات مائوئیستها و بوسیله یان ژون گوه نگاشته شده است.
پی نوشت
برای تبیین مسئله  تغییرات در همگونی ها و مبارزه اضداد نمونه هایی ساده میآوریم:
 هر شخص معین، رابطه ای با پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر،  فرزند، آشنایان، دوستان و همکاران خود دارد. هر کدام از این روابط بدون استثناء، یک تضاد خاص یا دقیقتر یک وحدت اضداد خاص(یک نوع کامل کنندگی ویژه) است که گرچه وجوه مشترکی با دیگر تضادها(و دیگر کامل کنندگی ها) دارد، اما با همه ی آنها فرق دارد؛ و همین فرق یا فرق هاست که به آن رابطه ویژگی میبخشد و تضاد و مبارزه را در آن رابطه و آن همگونی (یا کامل کنندگی) منحصر به فرد میکند و تغییر و تحول خاص آنرا در مسیر معینی که وابسته به تغییر، دگرگونی و تکامل هر کدام از دو سر تضاد است، موجب میگردد.
از سوی دیگر در هر کدام از این تضادهای خاص، دو سر رابطه نیز خاص هستند.  نه پدر در رابطه با فرزندش آن چیزی است که در رابطه با همسر و بقیه هست و نه در هر شخص و در رابطه با پدرش آن  اندیشه، روحیات، منش، رفتار و کرداری رو میآید و یا شکل میگیرد که در رابطه اش با مادر، خواهر، برادر، دوست و یا دیگرآشنایانش رو میآید و یا شکل میگیرد. گرچه میتوان وجوه مشترکی در این مواضع ، منشها و رفتارهای خاص دید که از ماهیت افراد درگیر و اشتراکات میان آنها بر میخیزد، اما این ماهیت، در هر رابطه خاص در اشکال ویژه ای متجلی میشود که با دیگر اشکال آن فرق دارد.
 و باز به یک رابطه معین، مثلا مادر یا پدر با فرزندشان بنگریم . دراین رابطه  فرایندها و در آنها همگونی های متفاوتی  وجود دارد که هر کدام تاریخ خاص خود را دارند. مثلا در دوران کودکی فرزند، بین وی و والدین وی رابطه یا همگونی معینی و یا نوع کامل کنندگی  معینی وجود دارد. اما با تکامل کودک به نوجوان، گسسستی در رابطه پیشین رخ میدهد و تاریخ همگونی پیشین به پایان میرسد و همگونی نوینی آغاز میشود. یعنی دو سر رابطه تغییر میکنند و یا نوع رابطه ، رفتار و مسئولیتهایشان در قبال یکدیگر از اشکال و مضامین نوینی برخوردار میگردد. به همین سان تبدیل کودک به  نوجوان و یا نوجوان به جوان در شکل و مضمون روابط وی با تمامی افراد پیرامون گسستگی و تغییر ایجاد میکند و روابط وی  با دیگران و یا دیگران با وی اشکال نوینی میابد. روابط پیشین دستخوش گسستگی میشود و روابط نوینی آغاز میشود. اشکال مبارزه در این نوع پیوندها، کامل کنندگی ها  و گسستگی ها نیز با یکدیگر فرق میکنند.

۱۳۹۷ مرداد ۸, دوشنبه

درباره رجزخوانی های حکام اسلامی مقابل آمریکا


 درباره رجزخوانی های حکام اسلامی مقابل آمریکا

در هفته های اخیر دو موضع گیری از جانب حکام کنونی تا حدودی برجسته تر از مسائل دیگر شده است. یکی نظرات روحانی در مورد صدور نفت از منطقه و دیگری حرف های قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس در مقابل سخنان ترامپ. گرچه این هر دو در ظاهر در راستای رجز خوانی در مقابل آمریکا  قرار دارند، اما تفاوت های ویژه ای میانشان وجود دارد.
موضع گیری روحانی در هفته های نخست تیرماه بگونه ای غیر مستقیم اشاره به بستن تنگه هرمز از جانب حکومت ایران داشت و از نظر شکل مهمترین موضع گیری وی پس از موضعی بود که خطاب به نیروهای عموما راست داخلی گرفت و لُب کلامش این بود که هر چقدر هم فشار بیاورید، دولت استعفا نمیدهد.
 به نظر میرسد که این پافشاری روحانی بروی ندادن استعفا، در پی فشارهای بی امانی بوده است که از جانب جناح خامنه ای به وی وارد میشد تا استعفا بدهد. کمابیش تهدید هایی هم صورت گرفت که بوی کودتا از آن به مشام میرسید و یا حداقل آنها یا جریانی که این تهدیدها را میکرد میخواست برای ترساندن وی( و یا مردم) و یا زیر فشار قرار دادنش، چنین بویی از آن به مشام رسد.
 تا آنجا به جناح خامنه ای مربوط است این جناح درگیر تضادهای درونی شدیدی است و بویژه در مورد ادامه دولت روحانی. ظاهرا دو جریان در این جناح در حال حاضر وجود دارد. یکی جریانی که میخواهد روحانی همچنان سکان دولت را در دست داشته باشد و بماند و از وی به مانند یک حلقه واسط در حل و فصل مسائل کنونی، خواه میان مردم و حکومت و خواه میان حکومت کنونی و آمریکا استفاده کند.(1) اگر بُردی بود آنها باز فرصت برکناری وی را، خواه از راه انتخاباتهای دروغین و خواه به زور مجبور کردن وی به استعفا و یا حداکثر کودتا، خواهند داشت؛ همان گونه که براحتی پس از انتخابات ریاست جمهوری با چند مانور و دستگیری و توپ و تشر، دست و پای وی را بستند(گرچه خودش هم دست و پای آنچنانی نداشته و ندارد و بنا به مصلحت، های وهویش زیاد میشود) اما اگر باختی بود تمامی تقصیرها میتواند به گردن وی و دولتش افتد. مواضع روزنامه کیهان خامنه ای را در مورد بهتر بودن تداوم دولت روحانی باید از این دیدگاه دید.
در مقابل جریانی وجود دارد که وجود روحانی را بویژه از جنبه مقابله با جنبش توده ها و همچنین برخی ماجراجویی ها مقابل برنامه های نوین آمریکا زیانبار میبیند. به هرحال  وجود روحانی و دولتش تا حدودی به یکدستی هیئت حاکم بویژه در تدوین سیاستهای مشخص در سرکوب جنبش توده ای و یا بازیهای اقتصادی و سیاسی با آن، صدمه میزند. وجود این دولت و همچنین اصلاح طلبان موجب آن میگردد که جناح های مختلف دائما به جان یکدیگر بیفتند و پته یکدیگر بویژه جناح راستیها را بروی آب بریزند و گند فسادها و دزدی ها و غارت مردم در بیاید.
 به نظر میرسد که موضع روحانی در مورد اینکه دولتش استعفا میدهد و تا پای جان میایستد(از آن «خالی بندی» ها، اگر راست میگوید همان بعد از انتخابات «تا پای جان» می ایستاد و این جور زوار دررفته با فشارهایی که به وی وارد شد از پا در نمیآمد و میدان را خالی نمیکرد) بویژه در زمانی گرفته شد که جنبش و خیزش توده ای اوج تازه ای را تجربه میکرد و بنابراین فشارهایی که از جانب بخشهایی از جناح خامنه ای  که در این دوران بُل گرفته بودند، بیشتر رشد یافته بود. نهایتا موضع روحانی که حاضر به استعفا نیست و نیز خود تضاد درونی جناح راست که بخشهایی از آنها مایل به ادامه کار دولت روحانی بودند و همچنین فروکش نسبی جنبش توده ای دی ماه وضع را تا حدودی به نفع روحانی برگرداند. کار نهایتا به فشار به دولت روحانی برای برخی تغییرات در دولت و بویژه در تیم اقتصادی آن برای حل و فصل مسائل جاری به نقطه پایانی موقتی رسید.
اما این موضع اخیر روحانی دو سو دارد. یک سوی آن – خواه آنرا عمدی فرض کنیم و خواه به عنوان نتیجه آن- همانا تا حدودی قرار گرفتن در جناح خامنه ای و بیمه کردن دولت خود در مقابل جریانی است که مخالف ادامه دولت وی است و مدام وی را تهدید به برکناری و بویژه از راه کودتا میکند و سرنخ آن در سپاه پاسداران است.
سوی دیگر که ظاهرا سوی اصلی آن است، خطاب به آمریکا است. روحانی در حالیکه  امید به امپریالیستهای اروپایی بسته است و بویژه با دولتهای فرانسه و آلمان مشغول چک و چانه زنی است و آنها نیز کج دار و مریز با دولت وی رفتار میکنند، این موضع را گرفت. و این امری غریب است. روشن است که نه روحانی مال این حرفهاست و نه اساسا در خط فکری باصطلاح «اعتدالی» وی میگنجد که بخواهد مثلا تنگه هرمز (و یا تنگه دیگر و یا مسیری) را ببندد و رو در روی نه تنها امپریالیسم آمریکا بلکه اروپایی ها(و یکباره تمامی جهان) نیز بایستد.
 از این دیدگاه، این یک توپ توخالی در کردن، یک تهدید بی پشتوانه و پرت و پلا گفتن است. با توجه به این نکته که  این موضع از جانب روحانی هنگام دیدار اروپایی ها گرفته شد، باید آنرا بیشتر نوعی«لجبازی» صوری با آمریکا دانست تا تهدید واقعی آمریکا. در این موضع گیری تنها آمریکا نمیتواند خطاب باشد بلکه امپریالیستهای اروپایی که ظاهر همه امید دولت روحانی به آنهاست که وی را مورد پشتیبانی قرار دهند نیز مورد خطاب خواهند بود و این اساسا با افکار روحانی و مسیری که در اتکا به  امپریالیستهای اروپایی ها دنبال میکند، در تضاد کاملی قرار دارد.
اما «لجبازی» صوری. در حقیقت روحانی به امپریالیستها امید بسته بود که دولت وی را در مقابل جناح خامنه ای تقویت کنند و با تقویت وی کار حکومت را به نفع وی بسامان برسانند. بویژه که وی خواه در انتخابات ریاست جمهوری ای 92 که برای نخستین بار انتخاب شد و خواه  در سال 96 که برای بار دوم انتخاب شد، رای اکثریت مردم ایران را گرفته بود. امپریالیستها نیز تمایل به این کار داشتند و پس از برجام، گروه گروه راه ایران را پیش گرفتند و قرار دادهایی که اینک یکی پس از دیگری فسخ میشوند، بستند.
 آنچه این میان رخ داد دو مسئله بود. یکی تغییر دولت آمریکا از جریان دموکرات ها به جریان جمهوری خواهان و بروی کار آمدن ترامپ و برخی تغییرات در سیاستهای دولت آمریکا. و دو دیگر های و هوی ها و ماجراجویی های پایان نیافتنی جریان خامنه ای و سپاه پاسدارنش و پروژه های این جریان که دنبال این بود که سرنخ کارها در دست خود وی قرار گیرد.
به این ترتیب روند رو به شکل گیری برجام از دو سو تخریب شد. یکی از سوی جریانی از درون جناح راست که در این روند تنها رشد جریان روحانی را میدید و بنابراین با برخی تحرکات و اعمال همچون تجهیز حوثی های یمن و تقابل با عربستان سعودی، تداوم دخالت در سوریه و تا حدودی در جبهه امپریالیسم روس قرار گرفتن، بازی با تضادهای بین امپریالیستها و بالاخره رجز خوانی برای اسرائیل و موشک هوا کردن، به تخریب آن دست زد و یا  میخواست نشان دهد که آنها هستند که تعیین کننده وضع هستند و نه روحانی.
و دیگری از سوی آمریکا که  هم دنبال منافع بیشتری از برجام بود و هم سوی گیری های دولت ایران را در منطقه به نفع خود نمیدید. افزون براینها رشد جنبش توده ای طی دو سه سال اخیر بر علیه کل حاکمیت، به عنوان یک حلقه اصلی به آمریکا و اروپاییان فهمانده بود که شاید خیلی به پایان این حکومت نمانده باشد وهنوز وضع حکومت پس از آن روشنی نگرفته است؛ بنابراین  سرمایه گذاری در ایران حتی روی روحانی که بسرعت  مردمی را که بوی رای داده بودند ناامید کرد، خیلی ایمن نیست.
در مقابل، روحانی از این که آمریکایی ها این چنین به سادگی وی را رها کردند و آنچه با سختی های فراوان و با درگیری های فراوان با جناح های مخالف داخلی به پایش رفته بود، یعنی برجام را زیر پا گذاشتند، سرخورده و مایوس شد. به این ترتیب تهدید آمریکا و غرب برای بستن تنگه هرمز و جلوگیری از صدور نفت دیگر کشورها، بیشتر هواری از سرنومیدی و گلایه ایست از غرب که چرا وی را تنها گذاشته است.
اما در تقابل با غرب، باید قضیه را در همین حدود دید. هم اینک تمامی جریانهای پشتیبان وی او را مذمت میکنند که چرا چنین موضعی گرفته و دیگر از این مواضع نگیرد و خلاصه در دام «لفاظی»های غیر دیپلماتیک و یا در«دامی که آمریکا پهن کرده است» و به به و چهچه جریان خامنه ای و سپاه پاسداران که با سخنان وی همراهی نشان میدهند، نیفتد.
 بد نیست اشاره کنیم که رانده شدن به این رجزخوانی های توخالی از قضا ممکن است وضع را برای روحانی بدتر کند. زیرا این نوع هارت و پورت ها در صورت تداوم میتواند از اشکال تهی که برای خالی نبودن عریضه گفته میشود، به اشکالی با معنی، البته نه از جانب ایران بلکه از جانب امپریالیستها، بویژه امپریالیسم آمریکا تعبیر شود و اینها به مرور حکام ایران را به این نوع «لفاظی ها» برانند و فضای بین المللی را آماده برای  مداخله و درگیری کنند. این چیزی است که اکنون در حال رشد است و دیر نیست که در صورت تداوم این گونه درگیری های کلامی، تغییراتی کیفی در این رجز خوانی ها  صورت گیرد و اینها وارد فاز تازه ای شوند.
اما قاسم سلیمانیٍ: ما کاری به هوارهای توخالی وی نداریم. مقایسه ساده ای میان سپاه قدس که کوچکترین پشتوانه مردمی ای هم ندارد و ارتش غدر آمریکا نشان میدهد که اینها صرفا مشتی  های و هوی پوچ است و بس. اینجا تنها به چند نکته از گفته های وی اشاره میکنیم:
وی خطاب به ترامپ میگوید:
«ما ملت، حوادث سختی را پشت سر گذاشته ایم... جنگ را شما شروع می کنید اما ما به پایان می رسانیم، بروید از پیشینیان خود بپرسید. پس ما را تهدید به کشتن نکنید. ما آماده هستیم در مقابلت بایستیم»(به نقل از سایت های داخلی)
این شخص از کدام «ملت» (و ظاهر بجای «اُمت»  سابق – شما که ملی نبودید!؟) حرف میزند؟ و میخواهد احساسات ملی کدام ملت را تحریک کند؟ ملت ایران؟ ملتی که خود آنها به مدت چهل سال است که با استبدادی ترین نوع حکومت، به اسیری گرفته و جان و مالش را به باد داده اند تا جایی کارد به استخوانش رسیده است و غریو و فریادش اکنون بیش از هر زمان دیگر بلند شده است؟
آیا ملتی که این فرد از آن حرف میزند همان ملتی نیست که در سال 67 دیگر تمایلی به ادامه جنگ با عراق نداشت و گروه گروه جوانانش، یا از جبهه ها فرار میکردند و یا اساسا به خدمت سربازی نمیرفتند و پاسداران و کمیته چی ها در ایست بازرسی های داخل و بیرون شهرها  سواری ها و اتوبوس ها را متوقف میکردند و از مسافرین  شناسنامه میخواستند تا اگر سربازند آنها را بزور به خدمت بفرستند؟
و تازه اینها کسانی بودند از میان نسلی که تا حدودی جوانهایش فریب امثال وی را خوردند و به امید دین و بهشت، جان خود را فدای حکومت کریه و ریاکار حاضر کردند. اینجا از نسل کنونی صحبت نمیکنیم که اینها مشکل که حتی 5 درصد آنرا نیز بتوانند مجبور به همراهی با خود کنند. نسلی که صبح تا شب و شب تا صبح از خیابان گرفته تا خانه و دانشگاه و محل کار و تفریح از دست عمال اینها روز و شب راحتی نداشته است. گروه گروه به بازداشت و زندان میرود و در بازداشتگاهها و زندان ها  به وی تجاوز میکنند و میکشند و میگویند خودکشی کرده است.
 آیا از«ملت معلولان» صحبت میکند که در برخی از شهرها بویژه در سالهای هفتاد به بعد از روی نارضایتی دست به شورش زدند و بعدها آنها باضافه بسیاری از پاسداران و بسیجی های از جنگ برگشته نا امید از حکومت به اصلاح طلبان پیوستند؟
آیا از کارگران و کشاورزان و فرزندان آنها صحبت میکند که دسته دسته، داوطلب یا به اجبار، به جنگ فرستادنشان، اما اکنون حتی حقوق خود را نمیتوانند بگیرند و گروه پاسداران و چماق بدستان سلیمانی به آنها با چوب و چماق حمله میکنند و آنها را ضرب و جرح کرده، بازداشت و زندان میکنند؟
 آیا این شخص از ملتی حرف میزند که  دو سال پیش به روحانی رای داد، به این امید که کاندیدای سلیمانی ها  یعنی رئیسی جلاد انتخاب نشود و شاید راهی گشوده شود تا از این بلا و بدبختی نجات یابد؟
آیا این شخص از ملتی که در دی ماه به مدت 10 روز در بسیاری شهرها به خیابان ریخت و گفت که این حکومت را نمیخواهد صحبت میکند؟ ملتی که پاسدارهایی همچون وی به کشتار آنها دست زدند؟
باری ملتی که این شخص از آن صحبت میکند در درجه نخست میخواهد که امثال وی در صدر این مملکت نباشند. حکومتشان سرنگون و نیست و نابود گردد. آنان شعار مرگ بر دیکتاتور سر دادند. آیا خطابشان خامنه ای و ور دستی هایش مانند این سلیمانی نبود؟
اشخاصی مانند وی بهتر است از زبان خودشان حرف بزند و نه از زبان ملت. زیرا آنها نه تنها نماینده ملت نیستند، بلکه برعکس دشمنان حال حاضر ملتند. مردم ایران نخست خود این حکومت را نمیخواهند و حتی اگر جنگی در بگیرد، تلاش خواهند کرد که رهبری چنین جنگی را خود در دست گیرند.
در جای دیگری این شخص میگوید:
« آقای ترامپ مرد این میدان ما هستیم برای شما. شما می‌دانید این جنگ یعنی نابودی همه امکانات شما. این جنگ را شما شروع می‌کنید اما پایان جنگ با ماست.»
اینها نیز مشتی  گنده گویی هایی زیاده از حد است. مگر اینها در جنگ با عراق چه کردند؟ مگر نه اینکه زمانی که آمریکا به این حکومت  گفت تمامش کنید و اینها لفتش میدادند هواپیمایی را سرنگون کرد وبه سکوهای نفتی ایران در خلیج فارس حمله کرد واینها جام زهر را نوشیدند و صلح کردند؟(جام هایی که یکی پس از دیگری مجبور شدند بنوشند و ظاهر هم پایانی بر آنها نبود) آیا «پایان» آن جنگ با آنها شد؟ خیر آنها ترسوتر از آن بودند که بخواهند جنگ را ادامه دهند.
 مگر این حضرات در هشت سال جنگ با عراق که تازه پشتیبانی مردم را داشتند چه کردند؟ آیا تمامی امکانات عراق را نابود کردند، که حالا میخواهند تمام امکانات آمریکا را نابود کنند؟ پس این ارتشی که به کویت حمله کرد از کجا آمد؟ پس از هشت سال اینها حتی نتوانستند قدمی پیش روند. آن زمان هم  البته های و هوی زیادی داشتند و میگفتند راه قدس از کربلا میگذرد. ظاهرا اکنون نظر عوض کرده و شاید باورشان شده باشد که «راه قدس از سوریه میگذرد».
 اما آیا در سوریه این حضرات  جنگ را پایان دادند؟ نخست دست در دست امپریالیستها و از جمله همین امپریالیسم آمریکا و اسرائیل- خواه مستقیم  گیریم و خواه غیر مستقیم- ، طبقات مردمی سوریه و بویژه طبقه کارگر و دیگر زحمتکشان آن را که دست به انقلاب علیه حکومت منفور بشار اسد زده بودند، سرکوب کردند. اما کار که تداوم یافت و به جنگ با گروههای منازع کشید، اینها بدون ورود روسیه به جنگ نمیتوانستند کار جنگ را تمام کنند. به این ترتیب حضرات پاسداران قدسی نقش عمال آمریکا و روسیه را در سرکوبی انقلاب مردمی  سوریه و نقش عمال روسیه را در نگه داشتن بشار اسد، کسی که از نظر رهبران اسرائیل بهترین فردی است که آنها میتوانند با وی کنار بیایند، بازی کردند. و اکنون هم که وظایفشان به عنوان گوشت دم توپ به پایان رسیده، امپریالیستها و اسرائیل  و حتی روسها در حال جارو کردنشان از سوریه هستند.
میبینم که هیچکدام از این پایانها دست این ها نبوده و نیست.
اما این های هوی ها خواه روحانی را در نظر گیریم و خواه سلیمانی، گاه رویه ای پنهانی دارند. میگویند «سنگ بزرگ برداشتن، علامت نزدن است». چه بسا در زیر این های هوی ها اقدامات پنهانی ای برای مذاکره یا در شرف اجرا است، یا آغاز شده است و یا دارد پیش میرود!؟
 با توجه به مواضع بسیار متضادی که از جانب روحانی و وزرا و سخنگویان دولتش گرفته میشود و رفوگری هایی که درمواضع  وی انجام شده است و نیز چنانچه خبرهایی که در یادداشت نخست به آنها اشاره کردهایم درست باشد و عملی شود، آنگاه میتوان نتیجه گرفت که هدف اساسی حکومتیان جدای از این های و هوی ها، همان مذاکره و جام زهر دیگری را خوردن است. با توجه به اینکه سران کنونی آمریکا خواستهای دوازده گانه خود را ارائه داده و مدام میگویند که خواهان بر انداختن حکومت کنونی ایران نیستند و با توجه به مشکلات این حکومت و تمایل آن برای ماندن، ظاهرا این امر مذاکره بیش از هر امر دیگری محتمل است.           
مردم ایران جنگ نمیخواهند.  آنها اکنون خود برخاسته و جنبش خود را علیه حکام مرتجع کنونی پیش میبرند.  تحرکات امپریالیسم آمریکا اگر چنانچه به جنگ کشیده شود، به ضرر هیچ نیرویی بیشتر از جنبش مردم ایران نیست.   
هرمز دامان
نیمه نخست مرداد97    
    
یادداشت
1-   خبرهایی در مورد ملاقاتهایی با خاتمی و حتی برداشته شدن حصر نیز پخش شده است. اگر چنین خبرهایی درست باشد و یا به عمل در آید نشاندهنده این است که میخواهند از اینها به مانند «سپر بلا» مقابل جنبش رو به گسترش توده ای و نیز مذاکره با آمریکا استفاده کنند.
    
 

۱۳۹۷ مرداد ۶, شنبه

امپریالیسم آمریکا و موافقتنامه برجام راه استقلال و آزادی ایران بخش پنجم (قسمت پایانی)


امپریالیسم آمریکا و موافقتنامه برجام
راه استقلال و آزادی ایران
بخش پنجم (قسمت پایانی)

جمهوری اسلامی نخستین مانع است
در بخش پیشین به این نکته اشاره کردیم که«اوج جنبش علیه حکومت اسلامی و حتی سرنگون کردن این حکومت، به هیچوجه پایان ماجرا نبوده، بلکه تازه آغاز ماجرا و آغاز تحولات پر فراز و نشیب انقلاب دموکراتیک نوین ایران خواهد بود».
در حقیقت، مشکل اساسی برای استقلال و آزادی خلق ایران، به هیچوجه حکومت اسلامی نیست. این حکومت اولین و نخستین مانع بزرگ و در حال حاضر عمده  در راه استقلال و آزادی ایران است اما نه آخرین مانع است و نه مهمترین . مانع و مشکل اساسی در راه استقلال و آزادی مردم ایران و برقراری یک جمهوری دموکراتیک خلق واقعی همانا وجود امپریالیسم بین المللی غرب بویژه امپریالیسم آمریکا (وهم چنین امپریالیسم روس) است.
اینها بسادگی اجازه نخواهند داد مردم ایران استقلال و آزادی دلخواه خود را بدست آورد. از این رو چنانچه مردم ایران حکومت اسلامی را سرنگون کنند و حکومتی مستقل و ملی بر سر کار آورند(1)آنگاه توطئه های امپریالیسم آمریکا علیه مردم و حکومت بر آمده از درون آنها ابعاد گسترده ای خواهد یافت.
این توطئه ها از اشکالی مانند همین محاصره اقتصادی آغاز شده و تا پروژه های مسلح کردن برخی از اشرار، ساختن ارتش های پوشالی و ایجاد جنگ های منطقه ای، تجاوز کشوری ثالث به ایران(همچون عراق در سال 1359)، لشکر کشی خود امپریالیستها به ایران(همچون تجاوز به عراق و افغانستان و...) و نهایتا تلاش در تجزیه ایران و یا سرنگونی حکومت و برقراری حکومت وابسته به خود کشیده خواهد شد.(این لشکرکشی ممکن است در حالیکه جمهوری اسلامی وجود دارد نیز صورت بگیرد اما ویژگیهای آنها متفاوت خواهد بود).
در اینجا  دیگر یک حکومت انقلابی واقعی، بویژه چنانچه این حکومت  به رهبری طبقه کارگر باشد، بناچار وارد یک جنگ طولانی خواهد شد. جنگی که  لزوما و یا تماما جنگ منظم نبوده بلکه به احتمال بیشتر جنگهای پارتیزانی و موضعی خواهد بود.
به این ترتیب فرایند نبردی انقلابی که تا حدودی میتواند در اشکال اعتصابات سراسری، در کنار و همراه آن تظاهرات های خیابانی و شورش های شهری و روستایی و نهایتا تبدیل این همه به قیام های شهری باشد، در عین حال در شرایط معین لازم میتواند تبدیل به اشکال و فرایندهایی دیگری از نبرد انقلابی شده و شکل یک جنگ درازمدت خلقی را بیابد.(2)
راه سلطه پذیری و وابستگی،  راه استقلال و آزادی
درگیر شدن در چنین فرایندی همانا راهی است که ما آنرا در بخش پیشین راه سخت خواندیم. این راه سخت و دشوار در مقابل راه آسان و ساده است. راه آسان همانا اتکا به نیروهای امپریالیستی و دلخوش بودن به مداخله آنها برای سرنگون کردن جمهوری اسلامی و برقراری حکومتی به نفع مردم ایران است. چنانچه روند جاری و داستان برجام این گونه طی شود، آنچه برقرار میشود هرگز نمیتواند حکومتی باشد که به نفع مردم ایران باشد. چنین حکومتی، حکومتی مانند شاه و وابسته به امپریالیسم خواهد بود. این راه، راه سلطه امپریالیسم را پذیرفتن و راه وابسته شدن ایران به امپریالیسم جهانی است.(3)
رفع شر جمهوری اسلامی به اتکا امپریالیستها، ایجاد شر دیگری است
ممکن است برخی بگویند خوب از شر جمهوری اسلامی راحت میشویم و برخی مسائل ابتدایی زندگیمان مثلا آزادی های اجتماعی حل و فصل میشود.
 اما رفع شر جمهوری اسلامی، برقراری شر دیگری خواهد بود. این در دایره ای بسته تاب خوردن، مدام از یک اشتباه به اشتباه دیگر در غلطیدن، از اشتباهات گذشته درس نگرفتن و آنها را تکرار کردن است.
باید به تجارب کشورهای زیر سلطه امپریالیسم در دوران کنونی نگاه کرد. در تایلند، مالزی، ونزوئلا، برزیل، اروگوئه، مصر، تونس و بسیاری از کشورهای آسیا، آمریکای لاتین و افریقا هم بحران های شدید اقتصادی و سقوط سطح زندگی مردم وجود داشته و دارد و هم فقدان آزادی های واقعی سیاسی و فرهنگی. مردم مصرعلیه حکومتی انقلاب کردند که تا مغز استخوان وابسته و مطیع آمریکا و غرب بود. چرا آنها خوش نبودند؟ چه عللی موجب انقلاب آنها شد؟ آیا آنها هم حکومتی مانند جمهوری اسلامی داشتند که بخواهند آن را سرنگون کنند و به یاری آمریکا، حکومتی دیگر بیاورند که آزادی های اجتماعی به آنها بدهد؟ آیا مردم کشورهای آفریقا و آمریکای لاتین حکومتی مانند جمهوری اسلامی دارند که مدام شاهد مبارزات، شورشها و انقلابات در این کشورهای وابسته به امپریالیسم و بویژه آمریکا هستیم؟
لابد حضراتی که امید به امپریالیسم آمریکا بسته اند میگویند:« این ها مردمانی دیوانه بیش نیستند که شورش و انقلاب میکنند در حالیکه میتوانستند در پناه آمریکا زندگی خوش و خوبی داشته باشند؟»
 بنابراین با جابجایی جمهوری اسلامی با یک حکومت وابسته به امپریالیسم گرچه برخی از مسائلی که ویژه این حکومت است، بر طرف خواهند شد و مردم تا حدودی و از برخی جهات نفس راحتی خواهند کشید،اما این چندان دیر پا نخواهد بود. آنچه که برای خلقها و ملتها اساسی است یعنی وضع اقتصادی، سیاسی و فرهنگی - و همین ها هم موجب جنبش ها و شورش ها و انقلابات میشود- تغییرات اساسی نخواهند کرد. دوران، دورانی نیست که امپریالیستها بتوانند تمام مسائل را حل وفصل کنند و ثباتهای درازمدت اقتصادی - سیاسی برقرار کنند.
 مروجین سلطه پذیری و وابستگی
 در مقالات پیشین اشاره کردیم که گرایشی در برخی از لایه های طبقات خلقی وجود دارد که مایل است راه آسان را پیگیری کند. تمایلی در بدست آوردن اهداف بدون تحمل مشقات و سختی ها، واهمه از درگیر شدن در فرایندهای مشکل و دشوار، ترس از جنگ های طولانی و تجزیه ایران، برخی از دلایل این لایه ها میباشد.
همچنین گفتیم که حکومت اسلامی کاری کرده که برخی از مردم بویژه برخی از لایه های مرفه طبقات میانی از انقلاب خود پشیمان شده و فکر کنند که در زمان شاه آرامش و زندگی بهتری داشتند.(آنها گمان میکنند که آن شرایط که تازه خود موجب انقلاب بزرگی شد که ریشه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی داشت، همچون آب راکدی میماند وهمانگونه تا ابد ادامه میافت) از این رو وابسته به امپریالیسم شدن و زیر سلطه کشورهای امپریالیستی بودن را چندان عار و ننگ برای خود نمیدانند.
 افزون بر این بخشی از مهاجرین در کشورهای امپریالیست غربی (و منظور ما تنها وابستگان به سلطنت طلبان و جمهوری خواهان وابسته به امپریالیسم نیست)مبلغ امپریالیستها و نوع زندگی غربی شده و بخشهایی از آنها گمان میکنند که در زیر چترامپریالیستها زندگی کردن خوب است و امپریالیستها آن رفاه نسبی ای که با چاپیدن و غارت کشورهای زیر سلطه برای لایه هایی از مردم خود درست کرده اند(و این حضرات که خود نیز یا کاملا و یا تا حدودی زندگی مرفهی دارند، از این شرایط بهره ای میگیرند) ممکن است در ایران برای ایرانیان نیز درست کنند. اینها مدام برای دوران شاه آه میکشند و آرزوی بازگشت آن را دارند.
همچنین بخشهایی از نسل جوان ایران که زندگی مردم و بویژه طبقه کارگر و زحمتکشان شهری و روستایی را در دوران شاه ندیده و آنچنان آرمان و اندیشه  پیشرویی را دنبال نمیکند، به امید آزادی های اجتماعی دوران شاه و نیز اشتغال، دنباله رو این تبلیغات مسموم میشود و خود به نوبه خود مروج آنها میگردد. اینها مشکلات زیادی برای تبلیغ و ترویج مبارزه و راه انقلابی فراهم میکند.
نفرت از حکومتی منفور نباید باعث توجیه اتکا به امپریالیسم شود
 اغلب  تاریخ نویسان زمانی که علل  شکست ایرانیان و عدم مقاومت های همه جانبه و متحد در مقابل تهاجم نیروهای بیگانه همچون قوای اسکندر و یا تهاجم مسلمانان به ایران را بررسی میکنند، به این نکته اشاره میکنند که بخشهایی از مردم از حکومت داخلی نفرت داشتند و چون تمایلی به بقای آن نداشتند آن مقاومت و مبارزه ای را که انتظار میرفت در مقابل تهاجم بیگانه نکردند.
اکنون انگار که بویی از این چنین واکنشهایی از جانب برخی لایه های مرفه و تکرار تاریخ به مشام میرسد. پر بها دادن به قدرت دشمنان و آن را زیادتر از آنچه هست ارزیابی کردن و در مقابل  کم بها دادن به نیرو و توان توده ها که آنگاه که شکوفا شود هیچ قدرتی را یارای مقابله با آن نیست، اساس این دیدگاههاست.
 تسلیم طلبی و میل به گردن نهادن به سلطه بیگانه اغلب با توجیهات و بهانه هایی این چنین همراه است: «این حکومت را نمیتوان با نیروی خودی سرنگون کرد»،«اینها خون همه را خواهند ریخت»،«آخوندها گفته اند که اگر قرار باشد ایران را از دست بدهند چیزی از آن باقی نخواهند گذاشت و آنرا به آتش خواهند کشید»، « میخواهند ایران را تجزیه کنند»، «امپریالیسم آمریکا قدرتی زیاد دارد و نمیتوان با آن مبارزه کرد» و بالاخره مصایب و مشکلات یک نبرد و جنگ طولانی را بر شمردن و بر نشدنی بودن آن پافشاری کردن. اینها تماما از همین دیدگاه کم بها دادن به قدرت خود و پر بها دادن به قدرت دشمنان و تردید ها و تزلزل در پا گذاشتن در یک مبارزه جانانه و طولانی بر میخیزد.   
 به گذشته بالیدن و آینده را فرو گذاردن، خوب نیست!
 لایه های از مردم ایران بویژه جوانان، در پی تحقیری که حکومت اسلامی کنونی نسبت به آنها روا داشته و در تقابل و واکنشی بیشتر عکس العملی، رو به گذشته و زمان تاریخ پیش از اسلام و بویژه شاهانی همچون کورش و داریوش یافته اند؛ یعنی یکی از زمانهایی که ایران کشوری بزرگ و قدرتمند و در جهان آن زمان بی همتا بود.
در مقابل اندیشه ها و آرزوهای این افراد که یکباره به یک ملت گرایی افراطی درمی غلطند باید گفت که رفتن در پناه کورش و داریوش،از آنها سنگری برای مقابله با حکومت مذهبی اسلامی ساختن (4) و بدتر تمایل داشتن به برقراری واقعیتی مانند آن زمان، نه خوب است و نه تکرار شدنی است. چرا؟
 کورش و داریوش زمامدارانی مستقل و رهبران نخستین امپراطوری بزرگ تاریخ بودند. این امپراطوری به هیچ کشوری وابسته نبود، بلکه بسیاری از کشورها و ملتها به آن وابسته بودند و در زیر لوای آن بسر میبردند. اما اینها تمامی طبقات زحمتکش مردم ایران و ملل زیر سلطه را  استثمار میکردند و به آنها ستم روا میداشتند، گیرم در اشکالی متفاوت با حکومت اسلامی. اگر ما از ظلم و استثمار  بیزاریم و برای همین هم بر علیه جمهوری اسلامی برخاسته ایم، چرا باید در پناه شاهانی بایستیم که خود علمدار ظلم و ستم و استثمار بودند؟ باری نماینده ستمی را در مقابل نماینده ستمی دیگر علم کردن- و این در دوران کنونی هزاران بار بدتر از گذشته است-  به هیچوجه شایسته یک انسان پیشرو نیست.
برپایی حقیقت آن و تبدیل آن بواقعیت نیز نه به هیچوجه آرمانی خوب و زیبا است و نه ممکن. شرایط جهان و نیروهایی که آینده از آن آنهاست، به کلی تغییر یافته است. نه درست و خوب است که ما بخواهیم که آن امپراطوری و آن استثمار و ستمی که کورش و داریوش به مردم کشور خویش و ملل زیر سلطه روا میداشتند را دوباره باز تولید کنیم (در واقع اگر ما آن زمان هم بودیم باید در جبهه ی توده های زحمتکش قرار میگرفتیم و نه در جبهه کورش و داریوش) و نه این امکان از سوی امپریالیستهای غدری مانند آمریکا و امپریالیستها اروپایی و ژاپن و روسیه به ما داده میشود که بخواهیم یک امپراطوری برپا کنیم.
ممکن است که گفته شودکه «ما نمیخواهیم امپراطوری درست کنیم اما میتوانیم آن چه آن زمان داشتیم، یعنی استقلال و اعتماد به نفس ملی و دارای ارج در نظر خود و دیگر ملتها را دوباره در اشکالی نوین بازسازی کنیم یعنی درست چیزهایی که حکومت آخوندها از ما گرفته است».
تاریخ در شرایط نوین دارای مضامین نوینی است
 آنچه در این تخیلات« شیرین» اما غیر قابل تبدیل به واقعیت میتواند اهمیت داشته باشد همین است که ما بخواهیم ملتی متکی به خود، با اعتماد به نفس و  توانا در پیشبرد توسعه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی  باشیم. یعنی بازگشت ما به آن تاریخ، نه از آن رو باشد که بخواهیم صرفا  خود را از زیر بار حقارت های تحمیل شده از درون بوسیله حکومت کریه اسلامی و از برون بوسیله امپریالیستها بیرون کشیم، و به مردم دنیا بگوییم ما هم در زمانی برای خود «آدمی» بوده ایم، بلکه بتوانیم آن چه را نیاز روانی خود میدانیم، دوباره بدست آوریم. برای انجام این امر باید چگونگی تحقق آن را در دوران نوین تاریخی دریابیم.
 دوران نوین تاریخی یعنی دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم به ما میگوید که اگر ما بخواهیم به پیشرفت و توسعه اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نائل شویم، خود را بازیابیم، اعتماد به نفس ملی خود را دوباره در خود بوجود آوریم و به خود و دیگران احترام گذاریم، این تنها بوسیله طبقه کارگر و رهبری وی بر جنبش دموکراتیک و ضد امپریالیستی و برقراری جمهوری دموکراتیک خلق و جامعه سوسیالیستی تحقق خواهد یافت. تنها در این صورت است که ما قادر خواهیم بود که نقش نوین و باارزشی در تاریخ نوین به عهده گیریم. پُز کارهای کورش در مورد یهودیان و یا نخستین اعلامیه حقوق بشر را ندهیم، بلکه  به گونه ای اصیل در اندیشه و عمل به طبقات اصلی مردم خود و طبقه کارگر و زحمتکشان دیگر کشورها یاری رسانیم و از آنها یاری گیریم. تنها پیروی از این راه است که میتواند به ملت ایران و در راس آن طبقه کارگر و تمامی زحمتکشان ایران که اکثریت مهمی از طبقات جامعه ایران را تشکیل میدهند، در  بازسازی اعتماد به نفس و روح و شخصیت ملی کمک کند. تنها زمانی که این طبقه بتواند واقعا روی پای خود بایستد و هم خود درراه برقراری نظامی سوسیالیستی و کمونیستی گام بردارد و هم به طبقه کارگر دیگر ملتها در راه انقلابات دموکراتیک، سوسیالیستی و کمونیستی خویش یاری کند و هم از آنها یاری گیرد، ما مردمی متحد و مردمی که میتواند به دیگران و خودش احترام و ارزش گذارد، خواهیم شد.     
بیاد آوردن برخی تجارب و از ملتهای دیگر یاد گرفتن خوب است
در بخش سوم نوشتیم:
« بدینسان این نیز یکی از احتمالات است که کشور ایران در پی رشد جنبش، بسوی یک جنگ داخلی پیش رود. در چنین صورتی و چنانچه وضع به گونه ای پیش رود که مطابق با خواست امپریالیسم آمریکا نباشد، این امپریالیسم به همراه متحدین خود دست به جنگ و به همراه آن محاصره اقتصادی ایران خواهند زد. در این صورت این طبقه کارگر و زحمتکشان ایران هستند که باید مستقلا با امپریالیسم وبرنامه های سیاسی- جنگی و محاصره اقتصادی آن بجنگند.»
پس ازپیروزی انقلاب اکتبر روسیه، 16 کشور امپریالیستی به کشور شوراها حمله کردند و پس از 3 سال جنگ داخلی، طبقه کارگر روسیه که با رهبری لنین و حزب کمونیست این کشور قدرت سیاسی را در دست گرفته و دیکتاتوری پرولتاریا را اعمال میکرد، توانست بر این 16 کشور پیروز شود و تمامی کشور روسیه را در دستان پر قدرت خود بگیرد. این طبقه با اتکا به خود و دهقانان و دیگر زحمتکشان و نیز خرده بورژوازی فقیر، اقتصاد سوسیالیستی را به پیش برد و کشور ویرانه ای را از نو ساخت. پس از ده پانزده سال و در پرتو کار و کوشش طبقه کارگر و تمامی مردم زحمتکش  این کشور که نه از جنگ ترسی داشتند و نه از تحریم اقتصادی امپریالیستها، از عقب مانده ترین کشور اروپایی به یکی از پیشرفته ترین کشورهای این قاره تبدیل شد. همچنین این طبقه با رهبری رفیق استالین در جنگ دوم جهانی با جانفشانی و فداکاری طبقه کارگر پیشرو شوروی و دیگر زحمتکشان و پس از چندین سال مقاومت و مبارزه و 20 میلیون جانباخته توانست کمر امپریالیسم آلمان و هیتلر متجاوز را بشکند.( از زمانی که خروشچف خائن با کودتای درون حزبی قدرت سیاسی را غصب کرد و دیکتاتوری بورژوازی را در شوروی برقرار کرد دیگر از آن شور و نشاط و مبارزه در راه منافع طبقه کارگر اثری باقی نماند).
طبقه کارگر چین و دهقانان و دیگر زحمتکشان چین طی نزدیک به 25 سال درگیر جنگ داخلی و خارجی بزرگی بودند. این طبقه به رهبری  مائوتسه دون و با اتکاء اساسی به خود توانست دو جنگ داخلی و یک جنگ بزرگ با امپریالیسم ژاپن را از سر بگذارند و در سال 1949 چین نو، چین طبقه کارگر را بسازد. طبقه کارگر چین به همراه دهقانان نه از جنگ ترسی داشتند و نه از تحریم اقتصادی. آنها در اساس به نیروهای خود متکی بودند و توانستند چین عقب مانده را پس ازحدود 25 سال( تازه ما آغاز جنگ داخلی را 1926 فرض میکنیم در حالیکه خلق و زحمتکشان چین از دهه ها پیش درگیر جنگ بوده اند) به یک کشور پیشرو در اقتصاد، سیاست و فرهنگ تبدیل کنند(نگاهی به آمارهای مائو در رساله های «درباره حل صحیح تضادهای درون خلق»، «ده رابطه بزرگ» و «درباره اقتصاد شوروی» در سالهای میان 1955 تا 1965 نشان از پیشرفتهای چین در تمامی زمینه های بالا دارد). در این دوران چین نه تنها دروازهای خود را به روی غرب باز نکرده بود- کاری که دنگ سیائو پینگ خائن به طبقه کارگر و رویزیونیست  بورژوا در سال 1976 و پس از کودتای علیه گروه 4 نفر انجام داد- بلکه در شرایطی بود که حتی شوروی پس از روی کار آمدن خروشچف رویزونیست، تمامی روابط اقتصادی و کمک های خود را به چین قطع کرد و کارشناسان اقتصادی خود را فرا خواند و طبقه کارگر چین تنها به اتکاء به نیروی خود و خلق چین (و البته پشتیبانی و یاری طبقه کارگر و زحمتکشان دیگر کشورها)توانست بر تمامی مشکلات اقتصادی پیش آمده پیروز شود و چین به یک قدرت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تبدیل شود.
در ویتنام طبقه کارگر این کشور به رهبری حزب کمونیست و در اساس با اتکاء به نیروهای خلق (عمدتا دهقانان) توانست طی سی سال جنگ داخلی کمر امپریالیسم فرانسه و سپس آمریکا را بشکند و ویتنامی نو بسازد.
گرچه تمامی این کشورها به وسیله بورژوازی نو خاسته و رویزیونیستها غصب شدند و درهای خود را به روی امپریالیستهای غربی گشودند، اما تاریخ برای آن دوره ها و مبارزات طبقه کارگر و تمامی خلق زحمتکش این کشورها ارج فراوان قائل است و از همین دوره ها و طبقه کارگر این ملتهاست که میتوان بسیاری نکات را آموخت.
البته مبارزات بزرگ طبقه کارگر و زحمتکشان تنها منحصر به این سه کشور که در بالا نام بردیم نمیشود. در آسیا، افریقا و آمریکای لاتین همواره مبارزاتی بزرگ از جانب ملتهای گوناگون برای کسب استقلال، آزادی و برقراری حکومتهای مردمی و سوسیالیستی ادامه داشته و دارد و درس های همه ی آنها یکی است:
اتکاء به خود، پایه و اساس است
هر طبقه و هر ملتی نیاز به کمک دوستان و یاران طبقاتی خود در دیگر ملتها دارد، اما برای استقلال و آزادی و برقراری حکومتهای مردمی و سوسیالیستی، طبقه کارگر و خلق زحمتکش باید اساسا به خود اتکاء کند و کوه مشکلات را با اتکاء به خود و جانفشانی و فداکاری از پیش بردارد و بهای آن را شخصا بپردازد. طبقه و ملتی که نگاهش به یاری دیگران باشد و به خود اتکا اساسی نداشته باشد و حاضر نشود برای استقلال و آزادی بهای آنرا شخصا و بوسیله خود بپردازد، هرگز نه روی استقلال خواهد دید و نه روی آزادی.
طبقه کارگر ایران و خلق زحمتکش این سرزمین نیز که بیش از حدود صد سال است که در راه استقلال و آزادی ایران و برقراری یک جمهوری دموکراتیک خلقی تلاش میکند باید این درسها را به گوش جان و دل پذیرفته باشد.
مشکل بزرگی که در این صد سال گریبان جنبش ما را گرفته این بوده که هرگز طی این دوران، طبقه کارگر و حزب کمونیستش در راس جنبش توده ای قرار نداشته و مهمترین علت شکست جنبشهای توده ای در ایران و بروز افکار و احساسات منفعلانه و نگاه به بیرون در میان توده ها، اساسا از همین مسئله رهبری برخاسته و برمیخیزد.
 چنانچه طبقه کارگر ایران آگاه و متحد شود و مسئولیت خود را در قبال خود و دیگر طبقات دریابد و بتواند رهبری جنبش خلق را در دستان پر توان خود گیرد، امید و اعتماد در میان توده ها پدید خواهد آمد و وضع بکلی تغییر خواهد کرد. 

هرمز دامان
نیمه نخست مرداد 97
یادداشتها
1-   آنچه مد نظر ماست انقلاب دموکراتیک نوین به رهبری طبقه کارگر و برقراری جمهوری دموکراتیک خلق برای گذار به سوسیالیسم و کمونیسم است. اما در اینجا ما تا حدودی کلی صحبت میکنیم و این امکان را در نظر میگیریم که ممکن است انقلابی رخ دهد اما به رهبری طبقه کارگر نباشد و در عین حال یک جمهوری دموکراتیک نصف و نیمه بورژوایی بر قرار گردد.
2-   این شرایط معین تنها حمله ارتش یک کشور امپریالیستی، اشغال ایران و تبدیل کشور ما به مستعمره نیست، بلکه حتی میتواند در اوضاع و شرایط دیگری نیز بوجود آید. مثلا در سالهای پس از انقلاب 57 که چنین تهاجمی بوقوع نپیوسته بود، در صورت وجود برخی شرایط معین لازم، اشکال نبرد انقلابی که تا پیروزی انقلاب در بهمن 57  تداوم داشت، میتوانست به یک جنگ درازمدت تبدیل شود. باید توجه داشت که شرایط معین لازم نیز تنها در شرایط عینی چنان تبدیلهایی خلاصه نمیشود، بلکه شرایط ذهنی معینی نیز لازم دارد. بخش بسیار مهمی از این شرایط ذهنی، وجود یک حزب پیشرو انقلابی کمونیست و آمادگی یک  طبقه کارگرمتحد برای دست زدن به چنین نبردی است. امری که در آن زمان وجود نداشت، وهمین هم یکی از دلایل اصلی پراکندگی مبارزه و وجود اشکال روستایی و شهری نبرد در آن زمان و شکست های پی درپی جنبش بود.  
3-   البته اکنون نیز ایران از نظر اقتصادی وابسته به امپریالیسم است. حتی از نظر سیاسی نیز تا حدودی حکومت کنونی از سیاست گذاری های امپریالیستی پیروی میکند. اما حکومتی که منطبق با میل امپریالیستها باشد، حکومتی  مجری امیال امپریالیستها مانند شاه سابق، حسنی مبارک، سلطان سعودی و از این گونه حکومتها خواهد بود.
4-   ما ریشه های این گرایشها را به سلطنت طلبان یا بورژوازی ملی ایران منسوب نمیکنیم. گرچه به احتمال هر دو این نیروها در گسترش این گرایش  و دمیدن به آن نقش دارند. به نظر ما این گرایش در عین حال میتواند مستقل از این دو نیرو و مشترک بین بخشهایی از لایه های طبقه خرده بورژوازی  باشد.