افزایش شمار کشتهشدگان درگیری ایستبازرسی بانه به ۳ تن
۱۰ تیر ۱۴۰۵، ۱۵:۲۵
ههنگاو؛ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵
افزایش شمار کشتهشدگان درگیری ایستبازرسی بانه به ۳ تن
۱۰ تیر ۱۴۰۵، ۱۵:۲۵
ههنگاو؛ چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵
گزارش هه نگاو
جانباختن پنج پیشمرگه حزب دمکرات در جریان درگیری با نیروهای سپاه در ارتفاعات پیرانشهر
۱۱ تیر ۱۴۰۵، ۱۳:۴۰
ههنگاو؛ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵
در پی درگیریهای مسلحانه شامگاه گذشته در مناطق مرزی پیرانشهر که ههنگاو خبر آن را منتشر کرده بود، پنج تن از پیشمرگههای حزب دمکرات کوردستان ایران (حدکا) که در ارتفاعات پیرانشهر به کمین نیروهای سپاه پاسداران قرار گرفته بودند، جانباختهاند. پیکر این پنج پیشمرگه هماکنون در اختیار نیروهای حکومتی قرار دارد.
بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری ههنگاو، شامگاه چهارشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۵ (۱ جولای ۲۰۲۶)، یک تیم از اعضای حزب دمکرات در ارتفاعات کوهستان «قزقاپان» از توابع شهرستان پیرانشهر، در کمین نیروهای قرارگاه حمزه سپاه پاسداران افتاده و در جریان درگیری ، این پنج پیشمرگه جانباختهاند.
هویت پنج پیشمرگهای که جانباختهاند توانا عثمانی، محمد گرگولی، کارو هورمزیاری، فردین چنگیزی و عبدالله حاجی عبدالله که همگی اهل پیرانشهر هستند برای ههنگاو احراز شده است.
قرارگاه حمزه سپاه پاسداران امروز پنجشنبه با انتشار اطلاعیهای رسمی و تصاویری از پیکر این پنج پیشمرگه، خبر درگیری را منتشر کرده است. با این حال تا لحظه تنظیم و انتشار این گزارش، حزب دمکرات کوردستان ایران (حدکا) بیانیه یا اطلاعیه رسمی در تایید یا رد جزئیات این درگیری منتشر نکرده است.
همزمان با این رویداد، درگیری مسلحانه دیگری نیز در مناطق مرزی شهرستان سردشت گزارش شده بود که ههنگاو کماکان در حال بررسی ابعاد، مستندات و آمار تلفات احتمالی آن درگیری است.
بیانیه ی حزب دموکرات کردستان ایران
ههنگاو؛ پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۴۰۵
در پی درگیریهای مسلحانه شامگاه گذشته در ارتفاعات پیرانشهر، «حزب دمکرات کوردستان ایران (حدکا)» با انتشار یک بیانیه رسمی، ضمن تایید خبر درگیری، اعلام کرد که شمار جانباختگان این رویداد شش تن بوده است. بر اساس این بیانیه، یکی از جانباختگان با هویت محمدامین بایزیدی از اعضای تشکیلات مخفی شهری این حزب بوده است.
بر اساس گزارش رسیده به سازمان حقوق بشری ههنگاو، متعاقب انتشار خبر درگیری در ارتفاعات قزقاپان پیرانشهر،حزب دمکرات کوردستان ایران با انتشار بیانهای رسمی جانباختن شش تن از اعضای خود را در این درگیری تایید کرده است.
هویت دقیق شش عضو جانباخته این حزب که همگی اهل شهرستان پیرانشهر هستند، به شرح زیر احراز و تکمیل شده است: توانا عثمانی، محمد خاکی (گرگولی)، کارو هورمزیاری، فردین چنگیزی و عبدالله محمدپور ( حاجی عبدالله) و محمدامین بایزیدی از اعضای تشکیلات مخفی این حزب.
پیشتر، قرارگاه حمزه سپاه پاسداران تصاویری از پیکر پنج تن از این جانباختگانرا منتشر کرده بود
همزمان با این رویداد، ههنگاو کماکان در حال بررسی ابعاد و مستندات مربوط به درگیری مسلحانه دوم در مناطق مرزی شهرستان سردشت است و گزارشهای تکمیلی آن را متعاقباً منتشر خواهد کرد.
گزارش هه نگاو
RK هویت چهار گریلای جانباخته خود در مهاباد را اعلام کرد
۱۳ تیر ۱۴۰۵، ۱۲:۳۵
ههنگاو؛ شنبه ۱۳ تیر ۱۴۰۵
نیروهای مدافع شرق
کوردستان
(YRK)،
شاخه نظامی حزب حیات آزاد کوردستان (پژاک)، با انتشار بیانهای رسمی هویت چهار
گریلای خود را که در جریان درگیری هفته گذشته مهاباد میان این نیروها و نیروهای
سپاه پاسداران جانباخته بودند، را منتشر کرد.
بر اساس گزارش رسیده به
سازمان حقوق بشری ههنگاو، روز جاری شنبه ۱۳ تیر ١٤٠٤ (٤ جولای ٢٠٢٦)، پس از یک هفته (YRK) با انتشار بیانهای رسمی اعلام کرد که در جریان درگیری روز یکشنبه
هفته گذشته در ارتفاعات "شارستین" مهاباد، چهار گریلای این حزب جانشان
را از دست دادهاند.
بر طبق این بیانیه هویت
این چهار گریلا که دو نفر از آنها زن هستند، زارین آکباش اهل کوردستان ترکیه،
پرستو صفاییپور اهل مریوان، خلیل چیچک اهل شهر موش کوردستان ترکیه و رسول یگانه
اهل شهر خوی عنوان شده است.
پیشتر فرماندهی یرک با
صدور بیانیهای وقوع این درگیری را در روز یکشنبه ۷ تیر (۲۸ ژوئن) تایید کرده بود. متعاقباً صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
با انتشار تصاویری و به نقل از بیانیه قرارگاه حمزه سپاه پاسداران، مدعی انهدام
این تیم و جانباختن چهار تن از نیروهای طرف درگیری شد. در گزارش رسانههای رسمی
ایران، تصاویری از پیکر این چهار گریلا منتشر شده که نشان میدهد پیکر آنان
به دست سپاه افتاده است..
ماشین اعدام
و سرکوب حکومت مستبد حاکم همچنان به کار خود ادامه میدهد و روزانه شاهد اعدام
زندانیان سیاسی و زندانیان جرایم عمومی در سراسر کشور هستیم.
دستگاه
قضائیه حکومتی اعلام کرده است که از آغاز جنگ اخیر تاکنون، ۳ هزار و ۲۹۲ نفر را به
اتهام «همکاری با دشمن» بازداشت کرده است. این آمار در شرایطی منتشر میشود که پس
از سرکوب اعتراضات سراسری دیماه ۱۴۰۴ توسط نیروهای نظامی و امنیتی،
روند برخورد با معترضان وارد مرحله تازهای شده و بخش زیادی از دستگیرشدگان در
معرض صدور احکام اعدام یا زندانهای طولانیمدت هستند.
دادستان ساری
گفته ۷۰۰ پرونده علیه معترضان دیماه تشکیل شده، علمالهدی امام جمعه فاسد مشهد نیز
از هزارها پرونده برای دستگیرشدگان قیام دیماه خبر داده است.
آمار اعدامها
در خردادماه سال جاری به حدود ۱۴۰ تن بالغ میشود.
کارنامه این
حکومت پر از نقض گسترده و آشکار حقوق بشر و استفاده از اعدام به عنوان ابزاری برای
سرکوب و ارعاب است. هزاران خانواده در ایران داغدار عزیزانی هستند که در فرآیندی
غیر انسانی قربانی اراده سرکوبگر حکومت شدهاند. در این میان صدای پدری که میپرسد
: «مزار پسرم کجاست؟» صدایی است که از عمق رنج و بیعدالتی برمیخیزد؛ پرسش پدر
وحید بنیعامریان، زندانی سیاسی که به همراه پنج زندانی سیاسی دیگر در فروردینماه
امسال در زندان قزلحصار اعدام شد، و دیگر خانوادههایی که جسد فرزندانشان را به آنها
تحویل ندادند تنها یک مطالبه شخصی نیست، بلکه فریاد بسیاری از دادخواهان است که
حتی از حق ابتدایی دانستن محل دفن عزیزانشان محروم شدهاند. این محرومیت ادامه
مجازات پس از مرگ و نقض آشکار کرامت انسانی است. جایی که رنج نه پایان مییابد و
نه حتی اجازه سوگواری مییابد.
در مقابل این
سرکوبگریها و بربریت قرون وسطایی صدای زندانیان در کارزار «سهشنبههای نه به
اعدام» همچنان بلند است. آنان بدون توقف هر سهشنبه یادآوری میکنند که مجازات
اعدام باید لغو شود و آزادی و برابری در ایران برقرار گردد.
هفته صدوبیستوهفتم
سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵
کارزار سهشنبههای نه به اعدام
یادداشت دوم
هیئت اجرایی راه کارگر از «پیروزی راهبردی» حکومت ولایت فقیه
بر امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و «شکست خفت بار» این دو کشور می گوید!
ارزیابی تازه ی هیئت
اجرایی به راستی حیرت انگیز است و آن هم در تحلیل مفاد«تفاهمنامه» و آنچه واقعا
قرار است بین امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی رد و بدل شود به شکلی وارونه.
در این یادداشت بخش هایی از این ارزیابی را می آوریم و در مقاله ای مستقل به برخی از نکات آن می پردازیم.عنوان ها برای هر بخش و تمامی برجسته سازی ها از ماست.
گزیده هایی از
ارزیابی هیئت اجرایی با نام«ارزیابی
هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران
(راه کارگر): ایران پس
از جنگ، بر بستر مذاکرات میان ایران و آمریکا» تیرماه 1405
یک - پیروزی جمهوری اسلامی در دو جنگ
«این تفاهم نامه، یک پیروزی راهبردی برای جمهوری اسلامی محسوب می شود.»
«علت این امر آن است که آمریکا و اسرائیل نه تنها به هیچ یک از اهداف خود در جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه دست نیافته اند، بلکه اکنون باید “اتحاد جبهه ها” در محور مقاومت را به رسمیت بشناسند و آتش بس در همه جبهه ها را بپذیرند و با حکومت جمهوری اسلامی وارد معاملات و مبادلات سیاسی و اقتصادی شوند.»
«استراتژی ترامپ- نتانیاهو و این تصور که با بمباران های سنگین هوائی و زدن سر رژیم در ظرف چند روز شاهد سقوط رژیم خواهند بود، یک حماقت راهبردی تاریخی بود.»
«نکته دیگر این است که جمهوری اسلامی نه به خاطر قدرت نظامی و اقتصادی بلکه به خاطر قمار احمقانه استراتژیک ترامپ و حفظ بقایش برنده این جنگ شده است.»
دو- روابط اقتصادی با امپریالیسم آمریکا یکی از دستاوردهای جمهوری
اسلامی
از این پیروزی است
«ترامپ از طریق میانجی ها این را دریافته که به خاطر نیازهای فوری جمهوری اسلامی به گشایش های اقتصادی و رفع تحریم ها، حصول یک توافق برای او ممکن است که نه فقط در ارتباط با مسائل اتمی- مانند برجام یا نسخه ای مانند برجام- خواهد بود بلکه شامل تنش زدائی مهم در روابط آمریکا با جمهوری اسلامی خواهد بود که او می تواند آن را به عنوان موفقیت خود بفروشد.»
«اما از آن سو حاکمیت با پایداری در برابر تجاوز و به احتمال زیاد با دستاوردهای اقتصادی به دنبال مذاکرات با امریکا می تواند از فشار اقتصادی بر مردم اندکی بکاهد.»
سه: شکست دولت اسرائیل در دو جنگ
«تفاهم نامه” کابوسی برای اسرائیل به حساب می آید که پس از پیروزهای پی درپی دولت نتانیاهو در سرکوب حماس، حزب الله، اشغال بخش هائی از خاک سوریه و لبنان و نیز حمله به ایران در جنگ دوازه و چهل روزه با بزرگترین شکست دوره اخیر خود مواجه شده است.»
«بنابراین ضربه ای که به اسرائیل وارد شده کمر شکن تر از ضربه بر ترامپ و دستگاه حکومتی آمریکا می باشد.»
«شکست آمریکا و اسرائیل در رسیدن به اهداف خود در دو جنگ علیه ایران، که موتور پیش برنده و توجیه کننده آن نتانیاهو بوده است»
چهار- کشورهای منطقه با واقعیت جدیدی از قدرت ایران و به طبع آن جمهوری اسلامی روبرو شده اند!
«در پی امضای تفاهم نامه ، کشورهای عربی حوزه جنوبی خلیج فارس و کشورهای منطقه و حتی جهان با واقعیت جدیدی از قدرت ایران و به طبع آن جمهوری اسلامی روبرو شده اند.»
«حالا آنها باید واقعیت های زمینی، قدرت جغرافیا و جایگاه ژئواکونومیک، ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک ایران را به رسمیت بشناسند و با آن کنار بیایند.»
پنج - «تفاهمی خفت بار برای آمریکا»
«حاکمیت اسلامی با اعتماد به نفس به دست آورده از مقاومت در برابر دو قدرت اتمی، با پیروزی در تحمیل یک تفاهم نامه خفت بار برای آمریکا ...»
تمامی جناح ها و باندهایی که تصور می کنند تفاهم نامه برای جمهوری اسلامی «شکست» است حتما باید این ارزیابی هیئت اجرایی را بخوانند!؟
هرمز دامان
نیمه ی نخست تیرماه 1405
تیم فوتبال جمهوری اسلامی در مسابقات جام جهانی شرکت کرد و در
دور نخست حذف شد.
خواست پیروزی و شکست این تیم، مردم ایران را به سه بخش تقسیم
کرد.
بخش نخست:
این بخش کسانی بودند که فوتبال را برای فوتبال می خواهند. یا
درگیر مسائل سیاسی نیستند و یا اگر هم باشند نمی خواهند این مسائل را در مورد
فوتبال دخالت دهند. تیم فوتبال برایشان تیم فوتبال «خودشان» است. «ملی» و «مردمی»
بودن و یا «حکومتی» بودن تیم برایشان تفاوتی نمی کند. بیشتر به مسائل فنی توجه
دارند و ساق ها و حرکات و تکنیک ها و تاکتیک ها را می بینند.
عموما ورزشکاران توانمند را سوای هر اخلاقی و روحیه ای و هر
جهت گیری سیاسی و یا اجتماعی که داشته باشند، دنبال پول و ثروت و شهرت باشند یا
نباشند، با مردم باشند یا نباشند و در جنبش های اجتماعی و سیاسی شرکت کنند یا
نکنند، حکومت را تمجید کنند یا نکنند، در هر حالی دوست دارند( در بدترین حالت ممکن
است برخی شان را به دلایل فنی یا شخصیتی همتراز دیگران ندانند). دوست دارند در
رقابت با تیم های دیگر برنده شوند و آنها را حتی اگر ارتباطی با هواداران تیم های
دیگر نداشته باشند که قیافه ای بگیرند و پُزی بدهند( در مورد مسابقات داخلی می
توانند این کار را بکنند) میان گروه خودشان و یا درون شان سرفراز کنند. این خواست«سرفرازی»
قطعا دلایل روانی، اقتصادی، اجتماعی و سیاسی ژرف تری دارد که اینجا مجال پرداختن
به آن نیست.
آنها بی توجه به نقش
پیروزی یا شکست در مبارزات داخلی توده های مردم با حکومت و نیز سرکوب توده ها به
وسیله ی حکومت خواهان پیروزی تیم و رفتن به دور بعدی بودند.«آگر تمامی دنیا را آب
ببرد این ها را فوتبال برده است.»
بخش دوم:
این بخش حکومتیان و دارودسته های«بسیجی» و«ارزشی» و«حزب
اللهی» و غیره هستند. بیشتر اینان نه فوتبال دوست اند و نه ورزش دوست. نگاهی به
تاریخ ورزش ایران در این پنج دهه نشان می دهد که اکثریت آنها که سکاندار رشته های
ورزشی بودند و در هر مقام و منصبی دنبال اختلاس ها و دزدی هایشان و ثروت اندوزی از
بودجه ها و منابع درآمدهای ورزشی بودند و پول مردم را یا در جیب کرده و یا با
سیاست های ناکارآمد به هدر داده اند. مورد مهدی تاج رئیس فدراسیون فوتبال که از
فرماندهان پاسداران بوده است نمونه ای است از کل این حکومتیان باندباز و ریاکار و
دزد و ناکارآمد. بسیار کم افرادی همکار دستگاه های حکومتی و باشگاه ها بوده اند که
جزو اینها نبوده و واقعا دلشان برای ورزش و نقش آن در آموزش و پرورش جسم و جان توده
ها و پُرشور و شادکردنشان بسوزد و خدمتی
کرده باشند بیرون از این باندهای شیاد و دزد.
اینها خواهان برنده شدن تیم فوتبال بودند. اما برای چه؟ برای
این که پس از این پیروزی به خیابان بریزند و «جشن پیروزی» برپا کنند.
اینها که حدود سه دهه پیش( آذر 1376)هنگامی که تیم فوتبال با
تساوی با استرالیا به جام جهانی راه یافته بود و مردمی رنجدیده که از جنگ و سرکوب
و سیاه پوشی و غم و اندوه، کوفته و خسته شده بودند و آن را فرصتی برای شادمانی و
رهایی خود از قیود و بندهای حکومت ولایت فقیه یافته بودند و پس به خیابان ریخته و
جشن گرفته و شاد و شادمان به رقص و پایکوبی پرداخته بودند آن چنان خشن سرکوب کردند(
و نه تنها در آن زمان بلکه همچنین در هر زمان که مردم به بهانه ای به خیابان آمده
و جشنی بر پا می کردند) اکنون خواهان «جشن پیروزی» و شادی گشته بودند!
جشن و شادی ای که در آن بتوانند مردم را نیز با خود همراه
کنند و این سان آن شکاف ژرفی را که میان توده های مردم و حکومت پدید آمده و می
دانند به ساده گی پر شدنی نیست قدری پر کنند. همچون همین سالوسی ای که در هنگام
این جنگ به راه انداخته و یک باره «ملی» شده و یاد «ایران باستان» افتاده بودند و
سرودهای ملی پخش می کردند!
آنها می خواستند مردمی را به شادی کشند که در خیزش های
اخیرشان مورد سرکوب های خونین حکومت قرار گرفته و بسیاری از فرزندان و بستگان خود
را کشته شده دیده بودند. مردمی که پس از کشتار وحشتناک دی ماه 1404 نفرتی و کینه
ای ژرف تر از گذشته بر جان شان افتاده بود و جز مرگ حکومتیان و سرنگونی حکومت چیز
دیگری را آرزو نمی کردند. مردمی که بسیاری
شان در همان روزهای آغاز جنگ( خواه جنگ نخست و خواه به ویژه جنگ دوم) از کشته شدن
سران حکومت و بهویژه شخص خامنه ای ولی فقیه احساس شادی ژرفی را داشتند.
باری این ها می خواستند با این جشن شادی، مراسم «آشتی مردم با
ایشان» را پیش برند! «آشتی» با حکومت از جانب مردمی زخم خورده و سرشار از نفرت و
کینه از حکومتی منفور! مردمی که می خواهند سر به تن این حکومت نباشد. این محوری
ترین خواستی است که حکومتیان دنبال می کردند.
بخش سوم:
اما بخش سوم توده های مردم اند. بسیاری شان. آنها سراپا خشم و
کینه و نفرت از این حکومت اند. توده های مردم ایران ورزش را دوست دارند و فوتبال
جایگاهی ویژه در میان ورزش ها دارد. مردم ایران فوتبال ملی را دوست دارند. و بیشتر
ورزشکاران را نیز و برخی از میان آنها را بیشتر و به دلایلی متفاوت. گاه به دلیل
فروتنی و مردمی بودنشان علیرغم شهرت و محبوبیت شان، گاه به دلیل سیاسی بودن شان و
گاه نیز به دلیل ویژگی های فنی شان. گرچه اگر همراه این ویژگی های فنی شخصیت قابل
اعتنا و احترامی- و نه لزوما سیاسی و یا حتی مردمی اما نه همچنین حکومتی و یا با
خصالی منفی- وجود نداشته باشد به ساده گی بر آن خط می کشند و فراموش اش می کنند.
اما از نظر توده های مردم این آن تیمی نیست که آنها بخواهند
برای پیروزی اش جشن برپا کنند.
اما چرا؟
به واقع مبارزات توده
ها با حکومت از زمان خیزش ژینا وارد یک مرحله ی نوینی شد و شکاف های زیادی را پدید
آورد. سخن روز چنین بود:
«یا شما با حکومتی و
در آن صورت آن سو، سوی حکومت می ایستی و یا با مردمی و این سو و در کنار مردم می
ایستی!»
راه سومی وجود ندارد.
این شکاف در مورد هنرمندان جاری شد. آنها که کنار مردم بودند
و بیشترشان بهایی سنگین پرداختند جایگاهی و آنها که کنار حکومت قرار گرفتند
جایگاهی دیگر یافتند. توده های مردم آنها را که کنارشان ایستادند از آن خود و آنها
که کنار حکومت ایستادند «حکومتی» خواندند. این دسته در بدترین حالت منفور میان
مردم و در بهترین حالت مردم بی تفاوت نسبت به ایشان شدند. آنها که تلاش می کردند راه
میانه ای پیدا کنند نیز توفیقی نیافتند.
زمانی که مبارزات طبقاتی جهش می کند و تکوینی کیفی می یابد، از
هم گسستن وابستگی ها و در هم تنیده گی ها به وجود و شکاف ها پدید می آید و دو سوی
شکاف ها شکل های سره تری به خود می گیرند باید در سوی درست بایستی!
راه میانه ای نیست!
آنچه در مورد هنر شکل گرفت در مورد ورزش و به ویژه فوتبال نیز
پدید آمد. شکاف در این زمینه نیز گسترده شد. سخنان و جهت گیری های ورزشکاران زیر
نگاه تیزبین توده ها قرار گرفت:
«یا با مایی یا با
حکومت!»
تیم نیز تبدیل به
«تیم ما»( یا تیم ملی) و «تیم حکومتی» شد.
«اگر تیم مایی باید
با ما باشی و با مبارزات ما همراهی نشان دهی!»
«در شرایط کنونی برای ما شرکت کردن و پیروزی مهم نیست بلکه
شرکت نکردن مهم است!»
و این در هر حال
بهایی دارد. همچنان که توده برای هر گام خود در مبارزه بهایی می پردازد.
و اما حکومت تلاش کرد که ورزشکاران را بخرد و با امتیازاتی که
همواره به ایشان داده بود و می داد. و ایشان نیز استفاده کردند.
این گونه بود که تیم کنونی را «تیم حکومتی» خواندند. و توده
های مردم خواهان نه پیروزی بل شکست اش بودند. هم دو سال پیش از این در جام ملت های
آسیا و هم اکنون در جام جهانی.
گویا رویدادها نیز با خواست توده ها جور شد. «تیم حکومتی»
نتوانست به مرحله ی بعد راه یابد.
حکومت نتوانست «جشن آشتی» را به راه اندازد! توده های مردم-
بخش های زیادی- شاد شدند.
این ها نشانگر گسترش و رشد و تکامل مبارزه ی طبقاتی و ملی در
ایران است. هر چیز در این مبارزه محک می خورد و شکاف ها تمامی عرصه های اقتصادی و
اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و ورزشی را در بر می گیرد. این که یک فرد یا گروه در هر
رشته ای کجا بایستند تعیین کننده ی مسیر بعدی است.
و اما توده ها با این موضع گیری خود نشان دادند که مبارزه با
حکومت در هر حالی جریان دارد و در تمامی رشته ها و در هر جایی و هر زمینه ای که
بتوان آن را پیش برد پیش می برند.
م- دامون
تیرماه 1405
در بخش پیشین این پاره
از نوشتهی این منتقد مائو را آوردیم که«او هموارە بر مقولە خلق از یک سو و از سوی
دیگر امپریالیسم و تضاد میان این دو تأکید می کند.» و آن را از یک جهت مورد نقد
قرار دادیم. اکنون دوباره به آن برگردیم.
پرسش این است که چه جریانهایی با کاربرد مفهوم «خلق» و «تضاد
خلق با امپریالیسم» و تاکید بر آن در کنار «تضاد خلق و ارتجاع داخلی» مخالفاند؟
پاسخ روشن است در درجهی نخست و بیش از هم ترتسکیستها و جریانهای
مزدور ترتسکیستی- حکمتیستی و سپس بخشهایی از رویزیونیست- ترتسکیست هایی( در واقع
اینها امتزاجی از دیدگاههای رویزیونیسم
غربی یا مارکسیسم غربی، چپ نو و ترتسکیسم هستند) که خود را «مارکسی» مینامند
و هیچ بویی نه از مارکس بردهاند و نه از شیوهی کار و متد و منش مارکس.
بخش دیگری از جریانهای رویزیونیستی و خروشچفیستی و از جمله
دو طایفهی راه کارگریها در زمره ی
نیروهایی هستند که در حالیکه مخالف این مفاهیم هستند اما غیرمستقیم و در واقع به
شکلی خجولانه آنها را به کار می گیرند. اینها از جنبش های اجتماعی«کارگران و
کشاورزان و زنان و دانشجویان و فرهنگیان و ملیت ها و محیط زیستی ها و غیره» و
مفاهیمی از این گونه نام می برند و این ها با هم جز مفهوم «خلق» معنایی دیگر نمی
دهد.
چنانکه بارها گفته ایم زنان و دانشجویان و ملیت ها به طبقات
تقسیم می شوند و کسبه - گیریم کسبه ی جزء- و رده های متوسط و مرفه« طبقه ی متوسط»
و نه ردهی زیرین که از دیدگاه حضرات رویزیونیست«بخش هایی از طبقه ی کارگر» هستند -
جزو خرده بورژوازی به شمار میآیند.
از سوی دیگر طرح «جریان سوم» نیز جز دو تضادی که ما در بالا
نام بردیم بر دیدگاه دیگری اشاره نمی کند. زمانی که شما می گویید که«ما نه طرف ارتجاع
حاکم می ایستیم( زیر هر نامی، «بورژوازی حاکم»،«فاشیسم حاکم»،«مرتجعین مذهبی» و یا
«استبداد دینی» و غیره) و نه طرف امپریالیسم( باز هم با نام های گوناگون ...) این
به معنای آن است که شما با دو ارتجاع مرزبندی دارید: با «ارتجاع داخلی» و با «امپریالیسم»
یا «استعمار» و این دو نیرو را دشمنان خلق ایران( با نام بردن از «مردم» و یا
«توده» و یا گروه های اجتماعی بالا و غیره) می دانید.
به این ترتیب« تضاد خلق و امپریالیسم» به عنوان یکی از دو تضاد
مهم جامعه ی ایران در تمامی دیدگاه های جریان های میانی رویزیونیستی نیز مندرج
است.
بنابراین مخالفت با این مفاهیم و ترم ها و در عین حال کاربرد
آن در اشکالی دیگر و در واقع خجولانه تاثیری در نفس وجود آن در دیدگاه های گوناگون
ندارد.
می ماند ترتسکیست ها و دارودسته های کمونیسم کارگری و حکمتیستی
و «مارکسی» های مورد بحث.
این ها با این مفاهیم و ترم ها ظاهرا مخالفت اند( در واقع برخی
از آنها نیز زیر نام های دیگر آنها را به کار می برند) زیرا تنها یک تضاد را در
جامعه ی ایران میپذیرند: تضاد کار و سرمایه. از دیدگاه اینان حکومت و قدرت های
بزرگ خارجی هر دو نماینده ی سرمایه اند و یک پدیده اند. تمامی مردم ایران هم نیز
جز اقلیتی ناچیز نیز کارگراند( بنا به گفته ی ایشان 80 درصد).
مخالفت با وجود سرمایه داران ملی در اقتصاد ایران نیز مشکلی از
نفس به کار بردن «خلق» و یا «تضاد خلق و امپریالیسم» ایجاد نمی کند. زیرا مفهوم خلق می تواند تمام طبقات مردمی به جز
سرمایه داران ملی را نیز در بر گیرد( در زمانی که سرمایه داران ملی در سمت ارتجاع داخلی
و یا امپریالیسم می ایستند). در این صورت خلق می شود طبقه ی کارگر، کشاورزان و
لایه های تهیدست و میانی و مرفه خرده بورژوازی سنتی( شامل کسبه و تولیدکننده گان
سنتی جزء) و مدرن( تمامی کارمندان ادارات دولتی و خصوصی و نیز تکنیسین ها و مهندسین
و پزشکان و وکلای جزء و غیرسرمایه دار - زیرا بخش هایی از مهندسین و پزشکان و وکلا
خود سرمایه دارند و صاحب سهام در کارگاه ها و کارخانه ها و بیمارستان ها و موسسات
حقوقی و فرهنگی یا خدماتی).
حال برگردیم به مائو تسه دون:
مائو این مفاهیم و ترم ها را درست در هر دو معنایی که گفتیم به
کار برده است. وی در انقلاب دموکراتیک، خلق را شامل طبقات کارگر و دهقان( هر سه
لایه ی تهیدست و میانی و مرفه) و نیز خرده بورژوازی شهری و روستایی سنتی و مدرن و
همچنین سرمایه داران ملی دانسته است و هر زمان هم سرمایه داران ملی به انقلاب
خیانت کرده و به دشمنان داخلی( یا ارتجاع داخلی که سرمایه داران بزرگ و فئودال ها
بوده اند)و یا خارجی( امپریالیست ها از ژاپن تا آمریکا و کشورهای اروپای غربی) پیوسته
اند این طبقه را از صف خلق بیرون و در صف ضد خلق دانسته است. در چنین شرایطی خلق
تنها شامل کارگران، دهقانان و خرده بورژوازی( سنتی و مدرن) گردیده است.
این مفهوم با این گونه طبقات که بر شمردیم در عین حال با مرحله
ی انقلاب چین که یک «انقلاب دموکراتیک تراز نوین» بود تطبیق می کرد اما نه تنها با
این مرحله از این انقلاب.
در واقع این مفهوم در وجهی بسته تر در مورد انقلاب سوسیالیستی
نیز صدق می کند. طرفه آنکه در انقلاب سوسیالیستی دو طبقه بزرگ در جامعه هستند که
باید متحد شوند. یکی طبقه ی کارگر است و دیگری طبقه ی کشاورزان( دهقانان) تهیدست
به همراه لایه های تهیدست خرده بورژوازی مدرن.
این مساله در زمانی که
انقلاب دموکراتیک نوین پیروز گردد و طبقه ی کارگر همچون رهبر انقلاب قدرت سیاسی را
در دستان خود و به همراه طبقات انقلابی و مترقی دیگر بگیرد تفاوت هایی با جوامعی
دارد که «انقلاب دموکراتیک تراز کهن» و به رهبری بورژوازی صورت گرفته است و قدرت
سیاسی در دستان این طبقه قرار دارد. در جامعه ای که طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی
و مترقی و ملی قدرت سیاسی را در دست دارند و دیکتاتوری دموکراتیک خلق و یا
دیکتاتوری پرولتاریا برقرار است به دلیل رهبری طبقه ی کارگر بر دولت، پیشبُِِرد انقلاب
سوسیالیستی بسته به شرایط، ترکیبی از راه های قهر و مسالمت است. در حالی که در
جوامع بورژوایی- دموکراتیک انقلاب سوسیالیستی جز از طریق قهر انقلابی از راه دیگری(
مگر به طور استثنایی) نمی تواند به پیروزی برسد.
جز این ها باید گفت که
مفهوم «خلق» صرفا برای کشورهای زیرسلطه ی امپریالیست ها نیست بلکه برای جوامع سرمایه
داری امپریالیستی کنونی نیز می تواند به کار می رود. در این جوامع انقلاب
سوسیالیستی است و خلق شامل طبقه ی کارگر و لایه های تهیدست خرده بورژوازی( سنتی و
مدرن) است که اکثریت توده های زحمتکش این جوامع را تشکیل می دهند. ما نه تنها می
توانیم از مبارزات طبقه ی کارگر آمریکا با سرمایه داران نام ببریم بلکه می توانیم
از مبارزات خلق آمریکا که شامل طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی و مترقی این
کشور می شود علیه انواع ستم ها( نژادی و قومی و مذهبی و ستم بر زنان و یا
دانشجویان و غیره) و یا مخالفت با جنگ طلبی سرمایه داران امپریالیست حاکم نام
ببریم.
وجه «تضاد خلق و امپریالیسم» نیز در شرایطی که یک امپریالیست
به امپریالیست دیگر حمله کند اما این تضاد و حمله ماهیت جنگ امپریالیستی تجدید
تقسیم را نداشته بلکه ماهیت زورگویانه یک امپریالیست به امپریالیست دیگر را داشته
باشد و مبارزه ی ملت مورد تجاوز قرار گرفته در چارچوب مبارزات ملت زیرستم قرار
گرفته باشد و بنابراین مبارزه ی دولت و ملت مورد تجاوز قرار گرفته با امپریالیسم
متجاوز خارجی رنگ و ماهیتی «ملی» به خود گیرد، با برخی پس و پیش ها و تدقیق در
مورد مشخص می تواند به کار رود.
در چنین زمینه هایی می توانیم به جنگ داخلی اسپانیا و مبارزات
علیه فاشیسم در جنگ جهانی دوم اشاره کنیم.
در اسپانیا ما با مبارزه علیه بورژوازی مرتجع داخلی و
امپریالیست های خارجی که به فاشیست ها کمک می کردند روبرو بودیم و جبهه ی خلق
متشکل از تمامی طبقات خلقی بود و گرچه طبقه ی کارگر و کمونیست ها در این جنگ نقشی
بسیار فعال داشتند اما این تنها طبقه ی کارگر و کمونیست ها نبودند که علیه فاشیست
ها و امپریالیست های دیگر می جنگیدند.
در مورد مبارزات علیه
فاشیسم می توانیم به«جبهه های مقاومت» اشاره کنیم که در جنگ جهانی دوم علیه فاشیسم
در کشورهای سرمایه داری امپریالیستی از جمله فرانسه به وجود آمد و به معنای تشکیل«جبهه
های خلق»علیه امپریالیسم بود.( در اینجا ما وارد اشتباه جهت گیری صرف علیه فاشیسم
و فراموش کردن ماهیت جنگ که جنگی امپریالیستی بود نمی شویم.)
همچنین است جبهه های مبارزه خلق علیه امپریالیسم در کشورهای
اروپای شرقی که مبارزه طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی علیه سرمایه داران داخلی با
مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی خارجی گره خورده بود و آزاد سازی کشور از
امپریالیست متجاوز با انقلاب داخلی علیه سرمایه داران و نظام سرمایه داری با هم
صورت می گرفت.
در شرایطی گوناگونی که در بالا برشمردیم کار برد ترم«تضاد طبقه
ی کارگر و امپریالیست ها» به تنهایی گویای وضع واقعی که شرکت تمامی طبقات انقلابی
و مترقی داخلی غیرکارگر علیه امپریالیست های خارجی را در بر می گرفت نیست.
به این ترتیب مفاهیم «خلق» یا «تضاد خلق و امپریالیسم»( که گاه
به شکل تضاد«ملت» زیرستم و ملت ستمگر زورگو یا امپریالیست متجاوز در می آید) آن
گونه نیستند که صرفا منحصر به کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم و آن هم محدود به
دوران نیمه فئودالی و انقلاب دموکراتیک تراز نوین این جوامع باشد و با ورود جوامع
به نظام سرمایه داری( بوروکراتیک - کمپرادو و زیرسلطه ی امپریالیسم) و یا
سوسیالیستی دیگر نیاز به آنها نباشد.
«خلق»( و دیگر شکل های مانند آن یا نزدیک به آن «توده»، «مردم»
و «ملت» که ممکن است بار معنایی و ژرفا و غنای «خلق» را نداشته باشند و یا مانند
«ملت» تا حدودی از آن قابل تفکیک باشند) به خودی خود مفهومی است عام و تا زمانی که
مبارزات انقلابی و مترقی در هر تحول اقتصادی- سیاسی و فرهنگی آنها شامل یک طبقه
نشود و دو یا چند طبقه را دربر گیرد می تواند به کار رود. با توجه به اینکه در
جوامع سوسیالیستی طبقات وجود دارند و حتی با وجود اکثریت داشتن طبقه ی کارگر این
طبقه بی نیاز از همراهی دیگر طبقات( کشاورزان و خرده بورژوازی سنتی و مدرن زحمتکش
و تهیدست) نباشد می توان آن را به کار برد. مائو در مقاله ی«درباره ی تضادهای درون
خلق» نشان می دهد که در سوسیالیسم، طبقات وجود دارند و خلق در سوسیالیسم شامل چه
طبقاتی است و چرا.
«تضاد خلق و امپریالیسم» نیز تا زمانی که امپریالیسم وجود دارد
می تواند به کار رود. تفاوت این مفهوم در جوامع زیر سلطه که اقتصاد عقب مانده
دارند با مثلا جوامع سوسیالیستی در کمیت از این نظر است که در این جوامع طبقه ی
کارگر از اکثریت بیشتری برخوردار است و نیز از نظر کیفی وزن وی در مبارزات بسیار
بالاتر از نقش رهبری صرف است. به بیانی دیگر نه تنها رهبر است و باید باشد بلکه در
عین حال جمعیت اصلی را نیز دارد.
نکته ی پایانی این که این «منتقد مائو» تصور می کند( یا درست
تر اینکه نسبت می دهد) که زمانی که دارودسته های «محور مقاومتی» از «تضاد خلق و
امپریالیسم» صحبت می کنند درست همان درک مائوئیست ها را از این مفاهیم و جایگاه
آنها در تحلیل مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی دارند. در حالی که این اصلا با واقعیت
نظرات«محورمقاومتی»ها تطبیق نمی کند.
زمانی که «محور مقاومتی» ها از «خلق» صحبت می کنند طبقات حاکم
بر حکومت ولایت فقیه( به جز بخش هایی از
آن را که موافق رابطه با امپریالیست های غربی هستند، در زمره ی خرده بورژوازی و
جزو خلق به شمار می آورند و تمامی تضاد خلق ایران با این حکومت را تقریبا به طور مطلق
به حاشیه برده و بی اهمیت می کنند. و این در حالی است که از نظر مائوئیست ها تمامی
بخش های طبقه ی حاکم بر حکومت ولایت فقیه در زمره ی سرمایه داران بوروکرات -
کمپرادور رانت خوار( در اونیفورم نظامی، عبای روحانی و یا کت و شلوار که بخش زیادی
از این دسته ی اخیر در حکومت و دولت نیز خود از سران و فرماندهان پاسدار بوده اند)
به شمار می آیند و تمامی شریان های اقتصادی و موسسات و بنیادهای اقتصادی را در دست
دارند.
دو دیگر این که این ها تنها امپریالیست های غربی را امپریالیسم
می شناسند و روسیه را امپریالیسم نمی دانند و ضمنا بر این باورند که در کشور چین
«سوسیالیسم با ویژگی های چینی»!( و در ویتنام « سوسیالیسم با ویژگی های ویتنامی» و
در کره شمالی« سوسیالیسم با ویژگی های کره شمالی»!) برقرار است و با سیاست های
نئولیبرالیستی که رهبران کوبا حدود دو دهه است که آغاز کرده اند و سیاست های جدید
نیز یک جهش کیفی در آنهاست کوبا نیز «سوسیالیسم با ویژگی های کوبایی» خود را گسترش
می دهد و بنابراین این کشورها را جزو جبهه ی ضد امپریالیست های غربی به شمار می
آورند.
از سوی دیگر برای آنها «خلق» یک مفهوم جامعه شناسانه ی
مارکسیستی - لنینیستی- مائوئیستی نیست که شامل طبقات انقلابی و مترقی در هر مرحله
ای از انقلاب خواه دموکراتیک و خواه سوسیالیستی و خواه در کشوری زیرسلطه و یا در
کشوری امپریالیستی شود.
ترتسکیست ها و مارکسی ها با این مفاهیم خلق و ضد خلق و تضاد میان خلق و امپریالیسم مخالف
اند زیرا آنها تنها یک تضاد را به شمار می آورند: تضاد طبقه ی کارگر و سرمایه
داران.
از نظر آنها طبقه ی
کارگر اکثریت جمعیت ایران را در بر می گیرد و سرمایه داران نیز خواه داخلی باشند(
و هر گونه نقش و جایگاهی در تولید و اقتصاد داشته باشند) و خواه خارجی، تفاوتی در
جایگاه اجتماعی – سیاسی سرمایه دار بودن آنها به وجود نمی آورد.
از نظر آنها تضادهای میان سرمایه داران در کشوری زیرسلطه ی
امپریالیسم( که آنها آن را نمی پذیرند و اساسا مفهوم زیرسلطه ی امپریالیسم – یا
نیمه مستعمره - را قبول ندارند) تضاد میان خود طبقه ی سرمایه دار همچون یک طبقه ی
واحد است و در هیچ شرایطی نمی تواند تضادی باشد که از جانب بخشی از آنها که ما «ملی»
می نامیم ماهیتی مترقی داشته باشد.
هدف اساسی این دیدگاه ها و تقسیم بندی ها نفی مرحله ی
دموکراتیک و نفی تضاد خلق و امپریالیسم در این مرحله( و بنابراین نفی انقلاب
سوسیالیستی) و ایجاد تفرقه و تجزیه و انحلال طلبی در مبارزات داخلی و به کجراه
بردن جنبش انقلابی توده های مردم است و نه دفاع از یکدستی طبقه ی کارگر که حتی در
جوامع سوسیالیستی و یا سرمایه داری های امپریالیستی نیز وجود ندارد و تا زمانی که
طبقات وجود دارند نمی تواند وجود داشته باشد و تنها در فراشد انحلال طبقات در
جامعه ی سوسیالیستی و تبدیل تمامی طبقات به «کارکن»های جامعه ی کمونیستی می تواند
به وجود آید.
هرمز دامان
نیمه ی نخست تیرماه 1405