۱۴۰۴ بهمن ۱۳, دوشنبه

نگاهی گذرا به دگرگونی های شرایط پس از انقلاب 57

 

نگاهی گذرا به دگرگونی های شرایط، مضامین و اشکال مبارزه

 در تکامل جنبش دموکراتیک ایران پس از انقلاب 57

 A brief look at the changes in conditions, themes, and forms of struggle in the evolution of the Iranian democratic movement after the 1979 revolution

پس از تهاجم ارتجاع خمینی و حزب جمهوری اسلامی و شکست انقلاب در خرداد 60 توده ها دو مرحله را پشت سر گذاشتند. مرحله ی جنگ و مرحله ی پس از جنگ یا دوران سازندگی.

دوران جنگ و شکست انقلاب( 1367- 1359)

مرحله ی نخست جنگ با عراق بود. جنگ موجب شد که انقلاب به حاشیه رود و عملا غیرعمده شود. خمینی و جلادان حاکم با استفاده از جنگ که مساله محوری بخش های زیادی از توده ها در بیشتر مناطق شده بود تمامی دستاوردهای انقلاب توده ای 57 را نابود کردند و استبداد دینی را هر چه تمام تر برقرار کردند.

 دوران جنگ دو مشخصه ی اصلی داشت:

یکی تجهیز تمامی نیروهای انسانی برای جنگ با عراق و از جمله استفاده از توده های کارگر و کشاورز و زحمتکش برای جنگ و دو دیگر سرکوب انقلابیون و پیشروان در سراسر ایران به ویژه کردستان. اوج این سرکوب کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 بود.

با به پایان رسیدن جنگ در این مرحله جنگ، انقلاب در کردستان دچار افت و رکود شد و نیروهای انقلابی در عرصه ی سیاست ایران نیز به پایان یک دوره از فعالیت خویش رسیدند.

دوران «سازندگی»، تسویه های درون حکومت و آغاز فعالیت های اقتصادی سپاه(1370 -1367)

پس از دوران جنگ، دوران فترت که حکومت نام آن را «سازنده گی» گذاشته بود آغاز شد. در این دوره در حالی که توده های اصلی کشور در نتیجه ی انقلاب و 8 سال جنگ در فقر و فلاکت به سر می بردند طبقات حاکم آغاز بهره برداری از موقعیت خود کردند. رفسنجانی به گونه ای صریح از حزب اللهی ها خواست که رفاه طلبی در پیش گیرند. او همچنین از سران سپاه و کسانی که در جنگ شرکت کرده و در عین حال انقلابیون را سرکوب و انقلاب را به شکست کشانده بودند و اینک سهم خود را طلب می کردند خواست که  به جز حق و حقوق ویژه از حکومت، خود در پروژه های بازسازی اقتصادی کشور نقش بگیرند. به این ترتیب آغازگر دخالت سپاه در امور اقتصادی و تبدیل شدن اش به بزرگ ترین نهاد اقتصادی- نظامی و سیاسی کشور شد.

در کنار این امر در طبقه ی حاکم تسویه های گوناگونی صورت گرفت که یکی از مهم ترین آنها کنار گذاشتن منتطری و سپس«مجمع روحانیون مبارز» و هواداران آنها از حکومت و نهادهای حکومتی بود. در پایان این دوره جناح های خامنه ای و رفسنجانی که وابسته به «جامعه روحانیت مبارز» بودند تمامی قدرت را در اختیار خود درآوردند.

سیاست های نئولیبرالی و شورش های توده ای( 1376- 1370)

مرحله ی بعدی دوره ی پیش از اصلاحات است. در این مرحله سیاست های نئولیبرالیسم نخستین تاثیرات خود را بر زندگی توده ها گذاشت که خود طی دوران جنگ به شدت دچار فقر و فلاکت شده بودند. دو شورش در محله ی طلاب در مشهد و اسلام شهر اوج یک سلسله ی نارضایتی ها بود که در حال گسترش در کشور بودند.

دوران اصلاح طلبی( 1396- 1376)

پس از این مرحله جدال های بین جناح های حاکم به ویژه بین مجمع روحانیون مبارز و مجاهدین انقلاب اسلامی( دوم خردادی ها و سپس اصلاح طلبان) از یک سو و روحانیت مبارز و جناح خامنه ای( اصول گرایان) شدت گرفت. در کنار این اختلاف تضاد میان باندهای اصول گرا به ویژه بین باند خامنه ای و جریان حجتیه و مصباح یزدی و نیز پاسداران که پس از جنگ و طی نزدیک به یک دهه موقعیت مستحکم تری کسب کرده بودند، با باند رفسنجانی رشد زیادی کرد. توده های مردم در نبود احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی چشم امید به دعواهای درون طبقه ی حاکم بستند و از خاتمی و جریان روحانیون مبارز( کروبی و ...) و کت و شلواری های وابسته به آنها( سازمان مجادهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت و انجمن های اسلامی دانشجویی) پشتیبانی کردند. انتخابات دوم خرداد 76 اوج این جریان بود. خاتمی به ریاست جمهوری رسید و سپس در انتخابات مجلس این نهاد هم در اختیار«دوم خردادی» ها در آمد.

دوران اصلاح طلبان از همان سال 76 تا سال 96 و با افت و خیزها از قدرت گرفتن و از دست دادن قدرت( دوران احمدی نژاد که افزون بر اختلافات اصول گرایان با اصلاح طلبان، اختلاف در باندهای اصول گرا را نیز شدت بخشید) و سپس باز قدرت گرفتن( روحانی) تداوم یافت. مردم به مرور از اصلاح طلبان که ناتوان از پاسخ به خواست های مردم بودند و سیاست اساسی شان «فشار از پایین و چانه زنی در بالا» بود ناامید شدند.

پایان این دوره که کشتار های دی ماه 96( دوره ی دوم ریاست جمهوری روحانی) و آبان 98 با حضور روحانی و اصلاح طلبان در قدرت( روحانی به نماینده گی حزب عدالت و توسعه و جناح های اصلاح طلبان) تقریبا مشخصه ی آن می باشد گسست توده های مردم از اصلاحات بود. از این رو دوره ی بعدی دیگر مبارزه بین دو راه اصلاحات و سرنگونی نبوده بلکه بر سر سرنگونی حکومت ولایت فقیه بود. این خواست، محور خواست ها در مبارزات بعدی است.

دوره ی خواست سرنگونی حکومت ولایت فقیه( 1404- 1396)

در این دوره که جنبش «زن، زندگی، آزادی» نخستین نقطه ی اوج آن بود( این جنبش در تداوم جنبش های محلی و منطقه ای فراوان- به ویژه در خوزستان، چهارمحال بختیاری و اصفهان - که در مورد مسائل گوناگون از جمله آب بود صورت گرفت) اصلاح طلبان کنار رفتند و بیشتر در مخالفت با جنبش توده ای و در کنار حکومت ایستادند و کنش مستقل توده ای بدون حزب و سازمان رهبری کننده یعنی تنها خود جنبش رو آمد.

در کل این مرحله که از دوران پس از اصلاح طلبی آغاز و تا خیزش دی ماه 1404ادامه یافته است، شکل و شیوه عمده ی مبارزه، مبارزه ی مسالمت آمیز است. توده ها گرچه از برخی سلاح ها مانند کوکتل مولوتف و سلاح های سرد استفاده می کنند به برخی از مراکز نظامی مانند بسیج و غیره حمله می کنند و در برخی موارد نیروهای بسیجی یا سپاهی و لباس شخصی را می کشند اما در کل مبارزه مسالمت آمیز است و نه قهرآمیز.

این شکل علیرغم نبود رهبری اصلاح طلبان و یا حتی توصیه های فراوان از جانب گروه های جمهوری خواه لیبرال و دمکرات و گروه های«شبه چپ»( اعم از رویزیونیست و ترتسکیست و گروه های میان این دو دسته) و اصلاح طلبان غیرحکومتی برای مسالمت آمیز بودن مبارزه و طرح هایی مانند «تحول» یا «گذار خشونت پرهیز» که مداوما تبلیغ و ترویج می شدند و می شوند، عموما در نتیجه خصال خود جنبش و گام های آن در پیش گرفته می شود. جنبش توده ها حداقل در بیشتر نقاط مرکزی هنوز به درک مبارزه ی قهرآمیز برای سرنگونی نرسیده است.

در دور کنونی انقلاب یعنی خیزش دی ماه 1404 همین شکل مبارزه ی مسالمت آمیز ادامه یافت با این تفاوت که از همان روزهای نخست خشم توده ها از واکنش سرکوبگرانه ی حکومت به اعتراض به حق شان در مورد قیمت دلار و سکه و بالا رفتن بهای وسایل زندگی بیشتر از دوره ی خیزش ژینا بوده و گسترش بیشتری یافته بود. این بار دیگر توده ها که زخم هایی که یکی و دوتا هم نبودند به جان شان رسیده بود حاضر نبودند تحمل کنند و بنابراین گستره ی حمله به برخی پایگاه های بسیح و نیروهای پاسدار و لباس شخصی و بسیجی بیشتر از دوره ی خیزش مهسا و یا جنبش آبان و دی شد. اکنون در حالی که شیوه ی اصلی مبارزه، مسالمت آمیز بود اما مبارزات قهرآمیز نسبت به دوره های پیشین در متن جنبش توده ای رشد بیشتری کرده بود.

واکنش وحشیانه و برنامه ریزی و سازمان داده شده ی خامنه ای و سران سپاه به جنبش عمدتا مسالمت آمیز توده ها کشتار هولناک و نسل کشی و جنایاتی که در مقوله ی جنایت علیه بشریت جای می گیرند بود.  

در روزهای 18 و 19 دی ماه حکومت از خامنه ای تا پزشکیان، چندین ده هزار از جوانان و کودکان و مردان و زنان را کشت. چشمان بسیاری را کور کرد و اجساد بسیاری را در گورهای دست جمعی انداخت. زندان ها را از بازداشتی ها پر کرد و اعدام ها را به راه انداخت. تصور خامنه ای و پاسداران، یک کشتار مانند کشتارهای پس از انقلاب 57 تا سال 67 بود. از نظر حکومت این کشتار می توانست پیشروترین بخش های جوان جنبش یعنی به ویژه سنین 20 تا 30 سال را از بین ببرد و یا از کار بیندازد و در عین حال فضای  رعب و وحشت و دلهره و در پی آن یاس و نومیدی در میان توده بپراکند و خیال خامنه ای و سران سپاه و همراهان اصلاح طلب حکومتی شان را برای چند دهه راحت کند.

در اینجا باید اشاره کرد که سه کشتار دی 96 و آبان 98 و دی ماه 1404 در زمان ریاست جمهوری جناح هایی رخ داده است که جزو «هسته سخت قدرت» یعنی جناح خامنه ای و سران پاسدار نبوده بلکه به دسته های اصول گرایان میانه رو( روحانی – کشتارهای دی 96 و آبان 98) و اصلاح طلبان( پزشکیان – کشتار هولناک دی 1404) تعلق داشتند. جدا از این که خود این باندها دستان شان در سرکوب و همراه باندهای اصول گرا و برای حفظ منافع شان بود و از این نظر تفاوت اساسی با جناح خامنه ای نداشته و ندارند، به نظر می رسد که وجود این جریان ها در قدرت به باندهای اصول گرا همچون پوشش و هاله ای برای سرکوب های خونین تر کمک بسیاری کرد.  

رشد گرایش به مبارزه ی قهرآمیز در ذهن توده ها پس از کشتارهای 18 و 19 دی ماه

در پی این قتل عام جوانان و توده ها اما خشم و کینه ی بیشتری از توده متوجه حکومت شد. اینک توده ها به روشنی می دیدند که این مبارزه و نبردی نابرابر است. یکی انواع سلاح ها را دارد و تا بن دندان مسلح است و دیگری دستان اش خالی است. واکنش توده ها به این قتل عام و نسل کشی گسترده و اندوختن تجربه عملی از آن گرد شکل مبارزه می چرخد. اکنون و پس از این کشتار کمتر می توان مردمی را یافت که فکر کنند با مبارزه ی مسالمت آمیز می توان این حکومت را سرنگون کرد. این است که گرایش به سوی به دست گرفتن سلاح بسیار بیشتر از دوران «زن، زندگی، آزادی» و یا حتی همین ده روز پیش از 18 و 19 دی ماه رشد کرده است.

اگر توده ها در مبارزات دی ماه 96 از اصلاح طلبان کندند و راه خود یعنی راه سرنگونی حکومت را در پیش گرفتند در خیزش دی ماه 1404 این بار از شکل «مسالمت آمیز» مبارزه گذشته و به جایگزینی مبارزه قهرآمیز و با سلاح- در حال حاضر در اندیشه - روی آوردند.

 چنانچه به پشتیبانی بخش هایی از توده ها به حمله ی آمریکا به ایران که با توجه به  امکان آن بیش از پیش شده است، توجه کنیم این نیز پشتیبانی از کنشی مسالمت آمیز از سوی آمریکا نیست - و چنان که می دانیم حتی توده های متمایل به حمله ی آمریکا نگران اند که مبادا ترامپ در نتیجه ی عقب نشینی باند خامنه ای و سران سپاه، با حکومت به توافق برسد - بلکه ضربات سنگین نظامی به حکومت و در صورت امکان سرنگونی حکومت از راه جنگ است. یعنی در این جا نیز شکل قهر است، گرچه این قهر نه از جانب توده ها که در شرایط فعلی خود را ناتوان احساس می کنند، بلکه از سوی یک قدرت خارجی( یک امپریالیسم) اعمال شود.

فریادهای از روی جبن گروه های هوادار مبارزات«مسالمت آمیز»

رشد این گرایش در توده ها، موجب فریادهای گوشخراش بخشی از گروه های سیاسی شده است. گروهای سیاسی جبون( از رویزیونیست های توده ای - اکثریتی و خروشچفیست های راه کارگری و دارودسته های حکمتیست- ترتسکیست های «شبه چپ» ایران گرفته تا بخش هایی از جمهوری خواهان دمکرات و لیبرال) همه در مورد منع کردن توده ها از «انتقام جویی» و دست بردن به سلاح سخن می گویند.  

جالب اینکه بخشی از این حضرات که ده هاست در مخالفت با مبارزات قهرآمیز توده ای و این که مبارزات قهرآمیز دیکتاتوری می آورد می نویسند و از «گذار خشونت پرهیز» دفاع می کنند، با حمله ی آمریکا به ایران و بروز جنگ مشکلی ندارند و حتی آن را می خواهند و پیش می گذارند. یعنی آنجا که «قهر» و سلاح قرار است از جانب امپریالیست ها به کار گرفته شود با دلایل گوناگون آن را «منطقی و عقلایی» و « اخلاقی» جلوه می دهند( رامین جهانبگلوی لیبرال یک الگو است و آن 7 نفر که به ترامپ نامه نوشتند نیز از این زمره هستند) و بر این باورند که سرنگون شدن جمهوری اسلامی در نتیجه ی چنین جنگی «آزادی و دموکراسی و رفاه» می آورد اما اگر قرار باشد که طبقه ی کارگر و توده ها سلاح بگیرند فریاد گوشخراش وامصیبتا شان آسمان را بر می دارد و نتیجه ی آن را«دیکتاتوری»- به معنای دیکتاتوری علیه همه ی مردم - می دانند.

طبقه ی کارگر و توده ها برای کسب قدرت سیاسی و تحقق خواست هاشان چاره ای ندارند جز این که سلاح به دست گیرند

اگر جنگی رخ دهد، حتی اگر قرار باشد باندهای «نرم تر» حکومت به سرکرده گی افرادی مانند روحانی و یا حتی کسانی مانند موسوی - دارودسته هایی که به دنبال «استبداد شاهی» هستند جای خود دارند - جانشین خامنه ای و هسته ی سخت قدرت شوند، با توجه به وضع آشفته ی ایران و مشکلات و مصائب اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و دوره ی تاریخی ای که می گذراند سخت است که مسائل بتوانند راحت حل و فصل شوند و برای دوره ایی طولانی فکر سرنگونی از ذهن توده ها بیرون رود.

بی شک توده ها تجربه ی تلخ و دردناک دی ماه 1404 را بر تارک پیشانی خود نوشته اند و خواهند نوشت و بر آن اند و خواهند بود که خواه جنگی نشود و سرنگون کردن حکومت به عهده ی خودشان بماند و خواه جنگی درگیرد و حکومت سرنگون شود و در صورت برقرار شدن حکومتی که نخواهد خواست های اساسی توده ها یعنی آنچه توده ها در انقلاب 57 و در این چهل و اندی سال برایش قربانی داده اند تحقق بخشد( و هیچ طبقه ای هم به جز طبقه ی کارگر آگاه به منافع خویش و سازماندهی شده به وسیله ی حزب کمونیست و بر مبنای تئوری مارکسیسم- لنینیسسم - مائوئیسم قادر به آن نیست) سلاح به دست گیرند. این سمت و سوی اصلی مبارزات طبقاتی جاری در ایران بین خلق و دشمنان خلق است.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

13 بهمن 1404  

 

۱۴۰۴ بهمن ۱۲, یکشنبه

مبارزه با «عادی سازی» خامنه ای و حکام جنایتکار

 Fighting the "normalization" of Khamenei and criminal rulers

مبارزه با «عادی سازی» خامنه ای و حکام جنایتکار جمهوری اسلامی و کفتارهای سپاه و بسیحی

 

دانشجویان مبارزه با « عادی سازی» را با تحریم امتحانات آغاز کرده اند.

مبارزه با «عادی سازی» را تبدیل به یک جنبش توده ای کنیم!

 

تحریم می تواند نقش مهمی در مبارزه با «عادی سازی» داشته باشد.

 برای نمونه:

تحریم کالاهای متعلق به نهادهای حکومتی مانند سپاه؛

تحریم بانک ها و مراکز فروش متعلق به سپاه و بسیج و دیگر حکومتگران؛

تحریم مسابقات ورزشی و سینماها؛

تمامی شکل های مبارزه با «عادی سازی» می تواند به بحث توده ای گذاشته شود و مواردی که توده ها با آن موافق اند به عمل آید.

در مبارزه با «عادی سازی»
تحریم امتحانات از جانب دانشجویان

به گزارش صنف مستقل بهشتی، دانشجوهای دانشگاه‌های ذیل در اعتراض به سرکوب و کشتار مردم، تحریم امتحانات را اعلام نمودند:
١.دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
٢. دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
٣.دانشکده تغذیه دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
٤.دانشکده پرستاری و مامایی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
۵. دانشکده پیراپزشکی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
٦.دانشکده توانبخشی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
٧.دانشگاه علوم پزشکی اصفهان
٨.دانشکده دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور
٩.دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز
١٠.دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شاهرود
١١.دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی بابل
١٢.دانشگاه علوم پزشکی کردستان
١٣.دانشگاه علوم پزشکی یزد
١٤.دانشگاه علوم پزشکی مشهد
١۵.دانشگاه علوم پزشکی لرستان
١٦.دانشگاه علوم پزشکی البرز
١٧.دانشگاه علوم پزشکی کاشان
١٨.دانشگاه علوم پزشکی سمنان
١٩.دانشگاه علوم پزشکی قم
٢٠.دانشگاه علوم پزشکی بجنورد
٢١.دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی شیراز
٢٢.دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی همدان
٢٣.دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی زنجان
٢٤.دانشگاه علوم پزشکی ایران
٢۵.دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه
٢٦.دانشگاه علوم پزشکی گرگان
٢٧.دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی کرمان
٢٨.دانشگاه علوم پزشکی اردبیل
٢٩.دانشکده علوم پزشکی دانشگاه آزاد نجف آباد
٣٠.دانشگاه علوم پزشکی زاهدان ٣١.دانشگاه علوم پزشکی مازندران و بابل

 

 بخش هایی از بیانه های دانشجویان
«در روزهایی که غم، اضطراب و خشمی عمیق بر فضای جامعه و زیست فردی‌ سایه افکنده است؛ نمی‌توانیم وانمود کنیم همه‌چیز عادی‌ست. آن‌چه این روزها بر هموطنانمان می‌گذرد، تنها خبر نیست؛ زخمی‌ست که هر روز عمیق‌تر می‌شود و بر روان و زندگی ماه اثر می‌گذارد»
 
دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی تبریز
«گزارش‌های متناقض و غیرشفاف درباره تعداد کشته‌شدگان اعتراضات اخیر منتشر شده است. رسانه‌ها بر اعداد متفاوت تمرکز دارند، اما آنچه محل تردید نیست، نقض سیستماتیک حق حیات شهروندان ایرانی است. شهروندانی که در واکنش به بحران‌های مزمن معیشتی و محدودیت‌های سیاسی و اجتماعی به خیابان آمدند، با گلولهٔ جنگی پاسخ گرفتند.»
 
دانشجویان دانشکدگان مدیریت دانشگاه تهران
«بیانیه‌ای که پیش‌روی شماست، صرفاً یک متن نیست؛ این بیانیه، یک صداست، صدایی برخاسته از دل دانشگاه تهران، از وجدان بیدار جامعه...
حداقل و بدیهی‌ترین کنشی که قشر آکادمیک می‌تواند در برابر جریان سازمان‌یافته عادی‌سازی اتخاذ کند، تحریم امتحانات است.
تحریم امتحانات، امتناع از علم نیست؛ بلکه اعتراضی است به تحقیر انسانیت، به پایمال شدن آشکار حقوق بشر و ایستادگی‌ای تاریخی در برابر فراموشی ساختاریافته.»
 
دانشجویان دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران
«سرکوب و انکار، راه برون‌رفت از بحران‌های موجود نیست. یاد جان‌باختگان این وقایع در حافظهٔ جمعی ما زنده خواهد ماند و مطالبهٔ آزادی، عدالت و کرامت انسانی، همچنان ادامه خواهد داشت.»
 
دانشجویان دانشکده مهندسی دانشگاه فردوسی مشهد
«سکوت در برابر این وضعیت، به معنای پذیرش آن است و ما نمی‌توانیم پذیرای عادی‌سازی رنج، اضطراب و فرسودگی باشیم.»
 
دانشجویان دانشکده داروسازی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی
«انتظار تمرکز و حضور مؤثر در امتحانات، در فضایی آکنده از اضطراب و ناامنی روانی، انتظاری غیرانسانی است.»
 
دانشجویان پزشکی همین دانشگاه (ورودی بهمن ۱۴۰۳)
«هرگونه ارزیابی آموزشی زمانی که دانشجو در وضعیت مناسب روانی قرار ندارد، فاقد معنا و اعتبار خواهد بود.»
دانشجویان دانشکده ایران
«همکلاسی‌هایمان را کشته‌اید، خیلی‌ها را نابینا و زخمی کردید، ما تا نابودی این حکومت به زندگی عادی برنمی‌گردیم.»
 
دانشجویان علوم پزشکی نیشابور
«ادامه چرخه عادی آموزش در هنگام فروپاشی بنیان‌های جامعه، تلاشی برای انکار عمق فاجعه است.»


درباره ی حمله نظامی امپریالیسم آمریکا به ایران

 About the US imperialist military attack on Iran

1

آخرین خبرها حاکی است که امپریالیسم آمریکا  ناو هواپیمابر «یو‌اس‌اس آبراهام لینکلن» و تعدادی ناوشکن مجهز به موشک هدایت‌شونده تاماهاوک را به منطقه عملیاتی سنتکام فرستاده و در نزدیکی مرزهای آبی ایران مستقر کرده است. جدا از این ها تجهیزات بسیاری دیگری در منطقه مستقر کرده چندان که به گفته ی سایت کانال 14 اسرائیل:«با چنین آرایش نیرویی، ایالات متحده توان اجرای هر اقدام نظامی‌ را در اختیار دارد؛ از حمله‌ای محدود و هدفمند گرفته تا یک کارزار نظامی طولانی‌مدت».

خبرهای دیگر این است که شماری از شرکت های هواپیمایی همچون ایرفرانس و بریتیش ایرویز و ک ال ام بخشی از پروازهای خود را در منطقه متوقف کرده اند. به همراه این ها تهدیدهای ترامپ و نیز جنب و جوش هایی در میان کشورهای عرب منطقه به چشم می خورد.

در کنار اینها خبرهایی دال بر فرستادن پیامی از جانب عراقچی به کاخ سفید به گوش می رسد. پیامی که پزشکیان آن را تضمین کرده است. پیام حاوی این درخواست است که آمریکا حمله ی خویش به جمهوری اسلامی را به عقب اندازد و حل اختلافات را از طریق دیپلماتیک پیش برد.

هنوز روشن نیست که آمریکا نیروهایش را برای زیر فشار قرار دادن جمهوری اسلامی برای سازش به منطقه فرستاده و یا اینکه قصد جنگ با جمهوری اسلامی و سرنگونی و تغییر حکومت را دارد. با این حال زمانی که چنین حجمی از نیرو به نزدیک مرزهای ایران فرستاده می شود امکان جنگ بسیار بالاتر می رود.

2

جنگ و سازش آمریکا و ترامپ با خامنه ای و سران سپاه گذشته ای دراز دارد و هر بار و در هر رویداد مهم هر دو جهت یعنی جنگ از یک سو و مصالحه و تسلیم خامنه ای و سران سپاه از سوی دیگر وجود داشته است.

مهم ترین فرازهای جنگ، ترور قاسم سلیمانی و پاسخ سپاه و حمله به عین الاسد و همچنین حمله ی دوازده روزه در سال 1403 است. در کنار اینها دولت صهیونیستی اسرائیل در طی سال های گذشته بسیاری از فرماندهان سپاه در منطقه و ایران و همچنین دانشمندان اتمی را ترور کرده است.

از سوی دیگر گرایش های رسیده به مذاکره و سازش کم نیستند و از برجام گرفته تا دیدارهای مکرر با واسطه ی عمان و مذاکرات دوره ای در عمان و قطر و ایتالیا و پیغام هایی که در همین دوره ای اخیر از سوی جمهوری اسلامی فرستاده شده است را در بر می گیرند.

در هر صورت هر دو هم جنگ وهم سازش و کنار آمدن در کنار یکدیگر پیش رفته اند. گاه این و گاه آن عمده شده است، اما تضاد به طور نهایی حال نشده و بنابراین هر دو وجه ادامه یافته اند. علل تداوم دو وجه این بوده که از یک سو مسائل و تضادها حل نشده است و از سوی دیگر امپریالیسم آمریکا نخواسته وارد یک جنگ تازه در منطقه شود و همچنین برای آن، حفظ حکومت کنونی گزینه ی بهتری تا جابجایی آن با حکومت های دیگر و به ویژه سلطنت طلبان بوده است.

3

اگر قرار به جنگ باشد و این فرستادن نیرو و تجهیزات برای جنگ باشد باید گفت برای امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی بهترین زمان برای جنگ حداقل طی دهه های اخیر اکنون است. یعنی زمانی که خامنه ای و سران سپاه در ضعیف ترین موقعیت خود در منطقه به سر می برند و این به دلیل ضرباتی بوده که امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به نیروهای نیابتی آن زده اند و به ویژه مورد سوریه که سپاه را از آن جا بیرون رانده اند.

همچنین با کشتار و نسل کشی اخیر خامنه ای و سران سپاه، توده های مردم که مخالف و متنفر از حکومت بوده اند به جای خود حتی ته مانده ی هواداران خویش را از دست داده اند و مشکل که برایشان جز دستگاه سرکوب چیزی باقی مانده باشد. دستگاه سرکوب نیز به ویژه در بخش های پایین و میانی از مردم تاثیر می گیرند و کشتار اخیر تاثیرات خود را در آنها نشان خواهد داد. از این رو موقعیت برای امپریالیست های آمریکا و اروپای غربی از بسی جهات بهتر از موقعیت های پیشین است.

اما درست در همین زمان این امکان که خامنه ای و سران سپاه به دنیال سازش بروند نیز بسیار زیاد است. به ویژه این که اگر در مساله ی جنگ کردن جناح خامنه ای و سران سپاه و کلا هسته ی اصلی قدرت کمابیش تنها هستند در مساله سازش تمامی جناح های دیگر خواه روحانی و خواه پزشکیان و اصلاح طلبان به آنها پیوسته و از آن استقبال می کنند. افزون بر این جنگ ممکن است هست و نیست طبقه ی حاکم یا حداقل هسته ی سخت قدرت را به باد دهد و این با فکر« حفظ حکومت اوجب واجبات است» که استراتژی خامنه ای و سران سپاه بوده است سازگاری ندارد.

چنان که در بالا اشاره کردیم برای امپریالیست ها بهترین گزینه ی موجود همین حکومت مرتجع و متعفن است. نگه داشتن این حکومت، ضمن آنکه ریسک جنگ و تداوم و نتایج ناروشن و غیرقابل پیش بینی آن را در بر ندارد، می تواند از بسیاری از نگرانی های امپریالیست ها که در صورت سرنگونی آن بروز می کند بکاهد. از سوی دیگر خامنه ای و سران سپاه با جنایاتی که در این چهل و اندی سال کرده اند، نشان داده اند که در صورتی که وارد بلوک غرب شوند و سیاست های آنها را بپذیرند و اجرا کنند، نوکرانی قابل اطمینان برای سرمایه داران امپریالیست غربی خواهند بود. آنها می توانند امنیت سرمایه های امپریالیستی را در داخل تضمین کنند و نقش حفاظ منافع امپریالیست ها را در منطقه اجرا کنند.

از این رو تا زمانی که حمله ای صورت نگرفته هر آن امکان سازش نیز وجود دارد. هر دو گزینه پا به پای یکدیگر رشد می کنند.

4

از شواهد این گونه بر می آید که امپریالیسم آمریکا تمایلی به پیاده کردن نیروی نظامی و جنگ زمینی ندارد و در صورت جنگ می خواهد «عملیات نقطه زنی» را اجرا کند و سران رژیم و نهادهای اصلی نظامی، امنیتی و سیاسی آن را بزند. در عین حال این امکان هست که در صورت تداوم و واکنشی حاد از جانب خامنه ای و سپاه مثلا شلیک موشک به پایگاه های آمریکا و یا برخی از کشورها عرب منطقه و همچنین اسرائیل کار به زدن زیرساخت ها و تاسیسات اقتصادی بکشد و شرایطی به وجود آید که حتی جنگ زمینی را اجتناب ناپذیر کند.

از سوی دیگر اگر واقعا قصد امپریالیسم آمریکا نه زیر فشار قرار دادن جمهوری اسلامی برای سازش، بلکه برای تغییر حکومت و به گفته ی ترامپ «تغییر رهبری« باشد این که گفته شود نیروهای نظامی آمریکا سران سپاه و حکومت را می زنند و باید مردم در این وضع همکاری کنند و در زمین و در شهرها به مراکز سیاسی حکومت حمله کنند خیلی با واقعیت جور در نمی آید. چگونه مردم بی سلاح می توانند چنین کنند در حالی در همین دی ماه خامنه ای و سران سپاه و بسیج هولناک ترین کشتار تاریخ جمهوری اسلامی و صد سال اخیر ایران را به راه انداختند. سپاه و بسیج حتی با وجود ضربات می توانند کشتار را ادامه دهند و توده های بی سلاح را به شکل های گوناگون به رگبار بندند.

 از این رو احتمالا منظور از همکاری مردم که تمامی دارودسته ی سلطنت طلب نیز تبلیغ اش می کنند، همکاری گروه هایی از نظامیان باشد و این جز معنای کودتا نمی دهد. به عبارت دیگر اگر نقشه ای وجود داشته باشد زدن مراکز نظامی و سیاسی حکومت از یک سو و کودتایی در تهران و برخی شهرهای بزرگ از سوی دیگر است.

5

با توجه به شرایط کنونی مشکل بتوان گفت که مردمی که چنین سوگوار عزیزان خود هستند و خشم و کینه شان از حکومت جنایتکار هزاران بار بیش از پیش شده است در مقابل حمله ی آمریکا آن واکنشی را نشان دهند که در زمان حمله ی اسرائیل و جنگ دوازده روزه نشان دادند. بخش مهمی از آنها به احتمال زیاد تماشاچی خواهند بود و بخش هایی نیز تلاش خواهند کرد که توصیه های آمریکا را عمل کنند و انتقام قربانیان را با واسطه ی دخالت خارجی بگیرند.

ما چنانکه بارها گفته ایم مخالف هر گونه حمله نظامی به خاک ایران به وسیله ی امپریالیسم آمریکا و متحدین اروپایی اش برای تغییر حکومت مرتجع ولایت فقیه هستیم. سرنگونی و تغییر حکومت باید طبق منافع کارگران و زحمتکشان و تمامی خلق های ایران و به وسیله آنها و با اتکای اساسی به نیروی خود صورت گیرد و نه بر مبنای منافع امپریالیست ها و به وسیله ی نیروی نظامی آنها.

تجارب تاریخی چنین حملات و تجاوزات امپریالیستی و نتایج آنها در پیش روی ماست. در هیچ کدام از آنها امپریالیست هادر قید منافع ملت های دربند و زیرستم نبوده بلکه تنها در پی منافع اقتصادی و سیاسی و ژئوپلتیکی خود بوده اند. 

چیزی به نام «یاری بشردوستانه» ی امپریالیست ها در مورد خلق های کشورهای زیرسلطه وجود ندارد. امپریالیسم آمریکا  در صورت سرنگون کردن حکومت دستی به ساختار امنیتی و نظامی حکومت نخواهد زد بلکه آن را برای دولتی که خود انتخاب خواهد کرد حفظ خواهد کرد. امپریالیسم آمریکا سرنگونی حکومت را اگر عملی کند برای منافع خود عملی می کند و نه برای منافع خلق ایران و نه برای «کمک بشردوستانه» به ملت ایران.

از این رو ما بر آنیم که طبقه ی کارگر و زحمتکشان و تمامی خلق ایران باید مقابل هر گونه حمله ی نظامی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست ها و دولت صهیونیستی اسرائیل برای تغییر حکومت موضع بگیرند و آن را پیشاپیش محکوم کنند.

 طبقه ی کارگر و خلق ایران این توانایی را دارند که خود حکومت کنونی را سرنگون کند و یک جمهوری دموکراتیک انقلابی برقرار سازند.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

شش بهمن 1404

در پیرایشگاه یک «روانشناس»(3 - بخش پایانی)


باری زیاد پیش نرویم و در همراهی واقعیت با این روانشناس زیاده روی نکنیم! نه در ایران و نه در جهان چنین گرایش و روندی تنها گرایش و روند جاری نیست. در ایران بسیاری از نسل جوان، رضا پهلوی را عددی نیز حساب نمی کنند. می دانند که دست پرورده و مزدور امپریالیست هاست. می دانند فردی بی خاصیت است و می دانند که همه ی کارها را دوربری های مزدور سیا و ساواکی ها و مشتی سابقا حزب اللهی و اکنون سلطنت طلب شده برایش انجام می دهند. و اما در کشورهای منطقه چنان که در بهار عربی دیدیم نسل جوان کشورهای عربی نقش به سزایی در مبارزاتی داشت که خلق های منطقه علیه حکومت های ارتجاعی که نه مانند حکومت ولایت فقیه بلکه مانند سلطنت استبدادی بودند برپا کردند. در جهان نیز در همین سال گذاشته مبارزات نسل جوان را در بیشتر کشورهای جهان و از جمله همین آمریکا علیه دولت جنایتکار اسرائیل و ترامپ و امپریالیسم آمریکا دیدیم و حضور بسیاری شان را در سازمان های سیاسی شاهد بودیم.

تنها بلاهت زده گان می توانند آنچه در میان بخش هایی از نسل جوان ایران رخ می دهد مطلق کنند و به جهان تعمیم اش دهند و از آن چنین نتایجی بیرون کشند.

رضا پهلوی و علل پذیرش به وسیله ی بخش هایی از جامعه(«واقعیت قابل توضیح»)

حال وقت آن است که تکلیف خود را با برخی موضوعات روشن کنیم.

آیا سر دادن شعارهایی چون «جاوید شاه» به وسیله بخش هایی از مردم به دلیل محبوبیت شخصی رضا پهلوی است و آنها که این شعارها را می دهند واقعا وی را به عنوان رهبر خود پذیرفته و به آنچه وی می گوید اطمینان دارند؟

 به نظر ما خیر! دنباله روی بخش هایی از جوانان و طبقات متوسطی که صحبت اش رفت اساسا به دلیل خود رضا پهلوی و خصالی که روانشناس به وی نسبت می دهد نیست بلکه پیش از هر چیز به دلیل پشتیبانان اوست. یعنی دولت صهیونیستی اسرائیل و امپریالیسم آمریکا. این آنها هستند که می توانند این نظام را سرنگون کرده و نظام پیشین را بازگردانند و نه رضا پهلوی و نیروهای دور و برش. اگر این پشتیبانان نبودند رضا پهلوی می ماند و عده ای ساواکی و «من و تو» و «اینترناشنال» و حزب اللهی های تغییر جبهه داده اش. با این ها بخش هایی که وی را علم می کنند نیرویی در وی نمی دیدند که بتوان به آن اتکا کرد و این حکومت را سرنگون کرد. در بهترین حالت می ماند همانی که طی چند دهه ی گذشته بود. یعنی یک بخش از مخالفین جمهوری اسلامی و شاید بی اهمیت ترین شان. هر چند هواداران وی تلویزیون هایی مانند «من و تو» به راه انداخته بودند که در این رقابت با «سیمای جمهوری اسلامی» می توانستند برنده باشند!

وانگهی این که شرکت مردم در روزهای 18 و 19 دی ماه زیاد شد به دلیل محبوبیت رضا پهلوی نبود بلکه به این دلیل بود که ترامپ گفت « کمک در راه است» و «بروید نهادها را بگیرید!»( و او تا حد زیادی برای زیر فشار قرار دادن سران جمهوری اسلامی این را گفت) .

در حقیقت رضا پهلوی و دارودسته اش شکلی از حضور امپریالیست ها و صهیونیست ها در ایران هستند و هواداری از آنها هواداری از آمریکا و اسرائیل است؛ آن هم نه به این دلیل که بخش هایی از لایه های مورد بحث شیدای چشم و ابروی ترامپ و نتانیاهو هستند، بلکه به این دلیل که از حکومت جمهوری اسلامی متنفرند و برایشان ممکن نیست که زیر این همه ستم و تحقیر و فلاکت زندگی کنند و در عین حال در خودشان و آن هم در حال حاضر نیرویی نمی بینند که بتوانند با آن حکومت را سرنگون کنند و نیز نیرویی مخالف قدرتمندی نیست که به وی امید ببندند و در پرتواش نیروی خود را دریابند و باز یابند.

 این دسته ها می گویند «این ها بروند هر کس می خواهد بیاید». رضا پهلوی برایشان هر کس است و نه شخصی که دلبسته ی مبارزه و سجایایی شخصی او شده باشند. این  کینه و نفرت از حکومت ولایت فقیه که به حق است و در عین حال این ناتوانی که از نداشتن نیروی آگاه و متشکل و متحد در پیشاپیش توده ها بر می خیزد است که علت توجه به رضا پهلوی و به اصطلاح« محبوبیت» وی را تشکیل می دهد و گرنه رضا پهلوی و دارودسته ی فاشیست ساواکی و حزب اللهی اش ده ها خصوصیت تهوع آور و نفرت انگیز دارند و تنها یکی از این خصوصیات می توانست برای ایجاد نفرت همین بخش از مردم از آنها کافی باشد.( آیا این بخش از مردم ما چشمان خود را به روی سخنان تهوع آور و فحاشی ها و حملات وحشیانه ی این دارودسته های شبه فاشیست به دیگر گروه ها و برنامه شان برای مال خود کردن مبارزات نبسنه اند؟ و آیا این گونه نیست که این ها را به روی خود نمی آورند برای اینکه مساله برایشان این گروه نیست بلکه سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی آمریکا و اسرائیل است؟)

این تحلیل و آنچه پیش از این گفتیم و بیشترشان هم راستا با اکثر تحلیل گران سیاسی ضداستبداد سلطنتی در ایران است نشان می دهد که آنچه مد نظر است همانا واقعیت جاری در ایران و تحلیل واقعیت برای جستجوی حقیقت است.

اما امثال این روانشناس دنبال تنها چیزی که نیستند حقیقت است. آنچه وی« واقعیت» می نامد این است که بخش هایی از طبقه ی میانی و جوانان می گویند «جاوید شاه» و این نشانه ی محبوبیت رضا پهلوی است و علت اش هم خصوصیاتی است که رضا پهلوی دارد.

اگر شما این را بپذیرید و به نتایج آن یعنی بازگشت استبداد سلطنتی گردن نهید آنگاه شما «واقعه» را پذیرفته اید و واقع گرا بوده اید. اما اگر نپذیرید و آن را به نقد بکشید آنگاه این نشانگر تحلیل واقعیت و نقد آن و تلاش برای جایگزینی امری بهتر از آن نیست، بلکه نشانگر این است که «مکانیسم های دفاعی در برابر واقعیت» و یا « مقاومت در مقابل خود واقعه» داشته اید.

از این دیدگاه نیروی پیشرو باید که واقعیت را به هر گونه که هست بپذیرد. تعجب آور است که چرا حضرات «واقعیت ولایت فقیه» را نمی پذیرند و می خواهند آن را تغییر دهند و استبداد سلطنتی را به جای آن بنشانند!

در بخش بعدی روانشناس ما از نظر خودش به علل فقدان تحلیل درست واقعیت اجتماعی برخورد می کند:

«۵. وقتی آرزو به عقلانیت بدل می‌شود
یکی از مشکلات بنیادی تحلیل‌گران ایرانی، عقلانی‌سازی آمال و آرزوهای خویش است. آنان مجموعه‌ای از پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی دارند که به‌جای آنکه ابزار شناخت باشند، به فیلترهای انسداد شناخت بدل شده‌اند.»

پس در مبارزه ی انقلابی « آمال و آرزوها» نمی توانند«عقلانی» شوند. به عبارت دیگر بین آمال و آرزوها و واقعیت موجود هیچ رابطه و وحدتی نمی تواند موجود باشد و آمال و آرزوهای بشری نمی توانند در پویش عقلایی انسان برای تغییر واقعیت موجود نقش فعال و محرک اجرا کنند. با این وصف روشن نیست که چگونه آرزوهای سترگ بشری، نه خیالات واهی که واقعیت نمی تواند به آنها برسد،  محرک کار عقلایی برای رسیدن واقعیت به آنها و تحقق شان شده است !؟ روشن نیست که چرا آرزوی دیرین انسان برای داشتن روشنایی یا پرواز کردن موجب تحرک عقلایی برای کشف برق و یا ساخت هواپیما شده است.( در این خصوص نگاه کنید به لنین، چه باید کرد، بازگویه از پیسارف درباره ی رابطه ی آرزو و واقعیت، مجموعه آثار در یک جلد، ص 139)

 اما از نظر روانشناس ما«ابزار شناخت» باقی ماندن«پیشانگاشت های تاریخی، جامعه شناسانه و سیاسی» و یا در یک کلام جهان بینی ها به چه معناست و چرا این جهان بینی ها به جای «ابزار شناخت» باقی ماندن تبدیل به «فیلترهای انسداد شناخت» می شوند:

« در جامعه‌ی ایران، سیاست صرفا یک کنش عمومی نیست؛ با زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای حیات افراد گره خورده است. برای بسیاری از کنشگران، وفاداری سیاسی نه یک انتخاب عقلانی، بلکه بخشی از ساختار روانی و هویتی آنان است.»

به عبارت دیگر در جوامع دیگر«سیاست کنش عمومی» است یعنی هیچ ارتباطی با «زندگی عاطفی» و با «هویت فردی» و «معنای زندگی» فرد ندارد! و چنین رابطه ای تنها در ایران وجود دارد. از نظر وی سیاست امری است برای خود و «زندگی عاطفی» و «هویت فردی» و «معنای زندگی» نیز اموری برای خود هستند. روانشناس ما گمان می کند که نه احساس به عقل تبدیل می شود و نه عقل به احساس.

وی ادامه می دهد:

«۶. سیاست، هویت و ترس از فروپاشی
برای نسلی از تحلیل‌گران، فعالیت سیاسی در نوجوانی یا ابتدای جوانی (مثلا در قالب چپ، ملی–مذهبی یا اصلاح‌طلب) نقش تعیین‌کننده‌ای در گذار آنان از خانواده به محیط اجتماع و جهان بزرگسالان داشته است. این تعلق سیاسی، بخشی از هویت اجتماعی و حتی معنای زندگی آنان را شکل داده است.»

و باید چگونه باشد:

«در چنین شرایطی، تغییر موضع سیاسی صرفا یک بازنگری فکری نیست؛ بلکه تهدیدی است علیه هویت، گذشته، و انسجام روانی فرد. از همین رو، مواجهه با پدیده‌ای که این چارچوب‌ها را به چالش می‌کشد، اغلب با انکار، تحقیر یا خشم پاسخ داده می‌شود.»

این همه ی آن چیزی است که روانشناس سلطنت طلب ما می خواهد بگوید. اگر فرد در دوران «نوجوانی» یا «ابتدای جوانی» فعالیت سیاسی خود را همچون یک انقلابی کمونیست( از میان گروه های نام برده ما یک انقلابی کمونیست را در نظر می گیریم) آغاز کرد و با همین اندیشه پا به اجتماع گذاشت و اگر تعلق سیاسی بخشی از «هویت اجتماعی» و حتی «معنای زندگی» وی را شکل داد، این فرد دیگر هرگز بزرگ نخواهد شد و در حد همان «نوجوان» و «ابتدای جوانی» خواند ماند.( جالب این که خودش متکی به بخش هایی «سیاست گریز» در جوانان است و سیاست گریزی نیز در ماهیت امر در چارچوب نوعی جهان بینی قرار می گیرد).

اگر این فرد می خواست که به دنیای بزرگسالان پای گذارد آنگاه می باید تعلق سیاسی وی جدا از هویت اجتماعی و معنای زندگی وی بود. به عبارت دیگر «تعلق سیاسی» را صرفا چون امری که هیچ ربطی به زندگی عاطفی، هویت فردی و معنای زندگی وی ندارد در نظر می گرفت. یعنی اندیشه سیاسی همچون صورتی بی روح و یک اندیشه ی بیرونی و نه درونی شده برای وی در می آمد. در چنین صورتی تغییر «موضع سیاسی» وی می توانست با یک «بازنگری فکری» ساده صورت گیرد و وی از صف یک طبقه ی انقلابی به صف یک طبقه ی ارتجاعی برود.

به زبان ساده اگر انقلابی کمونیست خود را نیازمند وفاداری به جهان بینی اش نمی دانست و جهان بینی اش را جزیی از هویت فردی و زندگی عاطفی و اساسا معنای زندگی اش به شمار نمی آورد آنگاه این انقلابی کمونیست در «توضیح واقعیت» جاری و البته منطبق با میل روانشناس ما، مکث نمی کرد و «محبوبیت رضا پهلوی» را به عنوان یک واقعیت می پذیرفت و موضع سیاسی خود را تغییر داده و به سلک سلطنت طلبان در می آمد و خواهان «استبداد سلطنتی» می شد. اگر چنین می کرد آن گاه آن« پیشانگاشت‌های تاریخی، جامعه‌شناسانه و سیاسی» در حد «ابزار شناخت» باقی می ماندند و تبدیل به« فیلترهای شناخت» نمی شدند.  

و چون این گونه نشده است و «توضیح واقعیت» بر مبنای جهان بینی عقلایی شان نه تنها به آنها چنین چیزی را دیکته نکرده بلکه برعکس آنها با این وضع واقعیت به مبارزه برخاسته اند این به این معناست که آنها همان «نوجوان» و در«ابتدای جوانی» و یا به زبان ساده تر «بچه» باقی مانده اند و نه با عقل بلکه با «انکار» واقعیت و «کینه و خشم» نسبت به آن واکنش نشان می دهند.

واقعیت اما مخالف این ها است. جهان بینی انقلابی کمونیستی یک جهان بینی عقلایی است و فردی که این جهان بینی را می پذیرد آن را با روان و جان خویش با زندگی عاطفی و هویت فردی خویش گره می زند و آن را در تمامی زندگی خویش اعمال می کند. او اگر چنین نکند نه یک«عقل» بلکه یک حراف بی مایه خواهد بود.

 جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی یک جهان بینی ماتریالیستی- دیالکتیکی و جهان بینی طبقه ی کارگر انقلابی است و از پیروان اش می خواهد که واقعیت را درست همان گونه که هست و با راهنما قرار دادن جهان بینی خویش بررسی کنند و در صدد تغییر آن بر آیند. شکی نیست که قرار دادن راهنما به معنای حرکت از «پیشداوری» ها و یا دخالت احساسات و عواطف در تجزیه و تحلیل واقعیت نیست بلکه بررسی عینی واقعیت در پرتو جهان بینی همچون راهنما است. اما بررسی واقعیت برای تمکین به واقعیت هم نیست.

 واقعیت در اینجا تحلیل طبقات و مبارزه ی طبقاتی از موضع طبقه ی کارگر است. تحلیل مبارزه ی طبقاتی برای درک عقلایی سمت و سوی ضروری آن بر مبنای تحلیل طبقاتی و بررسی ساخت اقتصادی جامعه است.

 در مبارزه ی طبقاتی کمونیست ها از موضع طبقه ی کارگر دفاع می کنند و با مواضع تمامی طبقات دیگر نسبت به جایگاهی که در صف خلق در یک مرحله ی تاریخی دارند درجاتی از اتحاد قوی و پایدار تا اتحاد موقتی تاکتیکی و همچنین نسبت هایی گوناگون از مبارزه را برقرار کرده و در مورد دشمنان با سیاست افشا و مبارزه عملی برای سرنگونی، طرد از جنبش طبقه ی کارگر و خلق و یا منفرد و منزوی کردن می ستیزند.

از دیدگاه ما، محبوبیت رضا پهلوی در میان لایه های و بخش های نامبرده در نتیجه ی شرایط معینی به وجود آمده که ما در مورد آن در این مقاله صحبت کردیم. وظیفه ی ما مبارزه با رسوخ رضا پهلوی و جریان سلطنت طلب درون این بخش ها و پیشگیری از گسترش آن و در نهایت و در شرایط کنونی طرد آن و مطرود و منزوی کردن آن است.     

در بخش پایانی مقاله اش که نام «نتیجه گیری: مساله، رضا پهلوی نیست» وضع را چنین شرح می دهد:

«این ناتوانی تحلیلی در حال تبدیل‌شدن به گسستی عمیق است؛ گسستی میان آن بخش از نخبگان خارج از کشور که با تکیه بر سرمایه‌ی رسانه‌ای و نمادین، خود را نماینده‌ی جامعه یا مفسر جنبش‌های اجتماعی و واقعیت‌های متحول و پرشتاب در دل جامعه‌ی ایران می‌دانند.

برای نخستین‌بار، فاصله‌ای جدی میان جنبش اعتراضی در داخل کشور و بخش مهمی از اپوزیسیون سنتی در خارج شکل گرفته است. آنچه امروز عیان شده، نه صرفا یک اختلاف سیاسی، بلکه بحرانی در شیوه‌های فهم، تفسیر و بازنمایی امر سیاسی در ایران معاصر است.»

روانشناس ما راست می گوید. یک فاصله و یک گسست میان بخشی از جنبش اعتراضی و مخالفین کمونیست  و دمکرات و جمهوری خواه رخ داده است. بخش هایی از لایه های مرفه طبقه ی متوسط و بخش هایی از جوانان دنباله روی رضا پهلوی شده اند و مخالفین بازگشت استبداد سلطنتی به مبارزه با آن دست زده اند. آنچه روانشناس سلطنت طلب ما نمی پسندد و با استفاده از مشتی مفاهیم روانشناسی و از جمله تحقیر مخالفین با این عنوان که آنها در حد «نوجوانی» و یا «ابتدای جوانی» خود باقی مانده اند می خواهد تخطئه اش کند همین مبارزه است.    

م - دامون

بهمن 1404

پیوست 

بخش هایی از مقاله ی یک سلطنت طلب با نام

 «زوال چپ، اصلاح‌طلبی و ملی‌مذهبی‌گری در خیابان»

Alain Chandelier / یورونیوز فارسی


«پایان «ایده‌آلیسم ۵۷» در کف خیابان

آنچه در کف خیابان‌های ایران مشاهده شد، شبیه اعلام انقضای تاریخی گفتمان‌هایی است که سال‌هاست در چارچوب‌های «آرمان‌خواهی ضدغربی»، «اصلاح‌طلبی بی‌فرجام»، «اسلام‌گرایی و لکنت در برابر آزادی و سکولاریسم»، «جمهوری‌خواهی خارج‌نشین»، «ملی‌گرایی ناسیونالیست» و «جنبش‌های قومی و منطقه‌ای» درجا می‌زنند.

برای گروهی از نسل زد و طبقه متوسط معترض، «غرب‌گرایی»، «آزادی‌های فردی» و «سکولاریسم بی‌لکنتِ» رضا پهلوی، بسیار جذاب‌تر از نظریات پیچیده فعالان سیاسی کهنه‌کاری است که هنوز در پی حل معمای انحراف انقلاب ۵۷ از وعده‌های اولیه خود در باب رفاه اقتصادی و تامین آزادی‌های سیاسی و ارتقاء کرامت انسانی هستند.

تقابل «زندگی نرمال» با «تله‌ فقر» چپ‌گرایانه

مشکل اصلی این گروه‌های کلاسیک، درگیری در پارادوکس‌های حل‌نشدنی است. آن‌ها از یک طرف با استانداردهای زندگی مدرن همخوانی ندارند و از طرف دیگر، ریشه‌های فکری‌شان در «استکبارستیزی»، «اسرائیل‌ستیزی» و «هویت‌گرایی بومی» یا «ایده‌آلیسم ضد سرمایه‌داری» مانع از آن می‌شود که نسخه‌ای شفابخش برای اقتصاد درهم‌شکسته ایران بپیچند. در جهانی که رفاه با پیوند به اقتصاد جهانی گره خورده، موضع منفی یا تردیدآمیز این گروه‌ها نسبت به غرب و اسرائیل، آن‌ها را در چشم نسل جدید و طیفی از طبقه متوسط به «جاده‌صاف‌کن‌های انزوا» تبدیل کرده است.

در این میان، اکثریت نسل زد که در فضای باز جهانی تنفس می‌کند، برخلاف نسل‌های پیشین، نه به دنبال «آرمان‌های بزرگ»، بلکه به دنبال «زندگی نرمال» است. برای این نسل، سیاست نه یک امر مقدس، بلکه یک «قرارداد برای رفاه و آزادی» است. به همین دلیل، آن‌ها با صراحت از مفاهیم چپ‌گرایانه که ثروت را ضد ارزش و مقاومت را ارزش می‌داند، عبور کرده‌اند. در نگاه گروهی از این نسل و طبقه متوسط ایرانی، پوپولیسم معیشتی چپ‌ها که سعی دارد با شعارهای حمایتی، خود را بازسازی کند، تنها یک «تله» برای استمرار فقر است.»( تاکید از خود نویسنده است)