۱۴۰۵ خرداد ۲, شنبه

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در«شبه چپ» ایران(4)

  

نفی شورش ها و قیام ها و جنگ های انقلابی در زیر نام« براندازی ضربتی»، تکریم مطلق راه مبارزه مسالمت آمیز «آرام» و «تدریجی» و
اعلام «تروریستی» بودن اقدامات قهرآمیز نیروهای انقلابی 
 بخش ج، پاره 3
«۳ ـ شکست سیاست تجاوز نظامی برای به زیر کشیدن جمهوری اسلامی علیرغم سرمایه گذاری های چند دهه ای آمریکا و اسرائیل، پروژه براندازی به شیوه ضربتی را با بحران جدی روبرو ساخته است. (فروپاشی توهم پیروزی برق آسای متجاوزان، ویژگی های ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون، ارزیابی هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران، یکشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۵) تاکیدها از ماست.
 توجه کنیم که هدف اصلی امپریالیسم آمریکا با توجه به این که جنگ - حداقل تا کنون - اساساهوایی بوده است و نیز اقداماتی که پس از آن انجام داده( خواه مذاکرات و شروط و خواه همین محاصره ی دریایی) برای سرنگونی حکومت نبوده بلکه ایجاد تغییراتی درون حکومت در جهت رو آمدن جناح های خواهان رابطه با آمریکا و تسلیم حکومت به برنامه ی امپریالیسم آمریکا برای وابسته گی به امپریالیست های غربی بوده است. این ها جدا از آن مسائلی است که در حال برای امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل مهم بوده اند. مسائلی همچون برنامه ی غنی سازی و موشک ها و نیروهای نیابتی و اکنون نیز بستن تنگه ی هرمز؛ این یک سوی مساله است.
اما سوی دیگر مساله این است که خروشچفیست های راه کارگری این امر«براندازی به شیوه ی ضربتی» را تنها پروژه ای از جانب آمریکا نمی بینند و آن را در آن حدود محصور نمی کنند بلکه منظور آنها هر گونه برنامه ی سرنگونی به «شیوه ی ضربتی» است.  
«اگر به دستاوردهای جنبش مدنی و مسالمت آمیز مردمی ، متکی به تاکتیک نافرمانی مدنی در ده سال گذشته نظری بیاندازیم، روشن می شود که این مسیر، درست ترین راه برای غلبه بر استبداد دینی پیچیده در ایران بوده است.»
 چنانکه می بینیم هیئت اجرایی نفی«شیوه ی ضربتی» را به جنبش توده ها تعمیم می دهد و بر آن است که مسیر «جنبش مدنی و مسالمت آمیز» و «متکی به نافرمانی مدنی»( یعنی ابتدایی ترین شکل مبارزه) برای جنبش توده ها، درست ترین راه «غلبه بر استبداد دینی»( نهایت خواست راه کارگری ها) است.
«جنبش مدنی و مسالمت آمیز» یعنی شکل مسالمت آمیز مبارزه تنها یکی از شکل های مبارزه و تا کنون شکل عمده ی مبارزه ی توده ها در شهرها( اگر از سال 76 به این سو را در نظر گیریم) بوده است. توجه کنیم که مبارزه ی قهرآمیز به شکل های گوناگون به شکل غیرعمده، گاه انفرادی و یا دسته ای( یعنی خود توده ها یا انفرادی- برای نمونه ترورهای آخوندها و جانیان حکومتی - و یا در گروه های کوچک- برای نمونه گروه های کوچک در میان قوم ها) و جنینی و گاه رشد یافته، تا کنون خواه در شهرها و خواه در روستاها و به ویژه در مناطق خلق های زیرستم( که گروه های مسلح سازمان یافته دست به مبارزه زده اند) وجود داشته است.
شکل مسالمت آمیز مبارزه از یک سو ناشی از دیدگاه ها و اهداف و مشی سیاسی آن جناح ها و احزابی بوده است که تا کنون رهبری توده ها را در دست داشته اند به ویژه جناح اصلاح طلب حکومت( نظر ما بیشتر همان دوران هشت ساله ی ریاست جمهوری خاتمی است) که خواهان همین شکل مبارزه برای تغییر در حکومت بوده است( و نیز همراهی سیاسی آن احزاب و گروه هایی که حتی با وجود مخالفت سیاسی با اصلاح طلبان اما مخالف «راه مسالمت آمیز» پیشنهاد شده شان نبوده اند)، و از سوی دیگر ناشی از درجه ی آگاهی و درک توده ها از امکان تغییر در حکومت ولایت فقیه به وسیله ی این شکل مبارزه و نفس خودانگیخته بودن جنبش بوده است. ضمن این که همین خود انگیختگی موجب شورش هایی مانند دی 96 و آبان 98 شده است و وجود آنها تاثیرات زیادی در خیزش های ژینا و دی 1404 داشته است.
 دلایلی که به آنها اشاره شد یا به مرور از بین رفته و این در مورد رهبری اصلاح طلبان صدق می کند که اکنون دیگر حداقل بخش های زیادی از توده ها از آن ها پیروی نمی کنند و یا در آن تغییراتی به نفع مبارزه ی قهر آمیز صورت گرفته است و این در مورد خود انگیختگی جنبش توده ها صدق می کند. در این مورد اخیر می توان گفت که تجارب گوناگون جنبش ها و خیزش ها و به ویژه کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه 1404 به توده ها نشان داد که این حکومت زبان مسالمت را نمی فهمد و تنها زبان اسلحه را می فهمد. این امر در صورت به وجود آمدن شرایط مورد نیاز برای تداوم انقلاب قطعا رشد بیشتری خواهد کرد.
در عین حال ما باید به نقش حزب و نیروی انقلابی کمونیستی اشاره کنیم که نبود آن نیز یکی از دلایل مهم تداوم درازمدت مبارزات مسالمت آمیز در ایران بوده است. نقش نیروی آگاه و پیشرو شناخت تئوریک - سیاسی جامعه و مبارزه ی طبقاتی و تدوین برنامه ی سیاسی و تدوین راه انقلاب برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر است که در ایران هم جز جنگ توده ای راه دیگری برای آن وجود ندارد. در دوران مورد بحث نبود یک چنین نیروی انقلابی ای که دست به نبرد مسلحانه و جنگ توده ای بزند یک خلاء بزرگ بود. چنانچه چنین نیرویی وجود می داشت و چنین جنگی در می گرفت( چنان که چنین جنگی در کردستان در دهه ی شصت وجود داشت اما نه با سیاست و برنامه و استراتژی جنگ توده ای) آنگاه راه مسالمت آمیز مبارزه به یکی از شکل های مبارزه و در صورت گسترش جنگ توده ای به شکل غیرعمده ی مبارزه تبدیل می گردید.( حتی اگر برای دورانی و تا زمانی که جنگ توده ای پیشرفت نکرده بود، می توانست کماکان عمده باشد اما بی تردید در کنار وجود و رشد یابنده گی جنگ توده ای از درجه ی عمده گی و نقش آن کاسته می شد.)
 و بالاخره باید به مفهوم «ضربتی» توجه کنیم. این تنها «مبارزه ی مسالمت آمیز» نیست که «تدریجی و آرام» و درازمدت است که به عنوان یک استراتژی کسب قدرت سیاسی برای طبقه ی کارگر نتیجه ای نخواهد داشت. در ایران جنگ توده ای برای کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر «ضربتی» نبوده بلکه تدریجی و دراز مدت است. در ایران سرنگونی حکومت اسلامی و کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر از طریق مبارزه مسالمت آمیز ممکن نیست و از طریق جنگ توده ای نیز «ضربتی» نخواهد بود. واژه ی «ضربتی» تنها می تواند برای کسب قدرت سیاسی از راه قیام مسلحانه به کار رود که در ایران سازمان دادن آن در دوران استبداد سلطنتی و استبداددینی ممکن نبوده و نیست گرچه این امکان وجود دارد که در دورانی از گسترش و پیشرفت جنگ توده ای و در کنار نقش اصلی و استراتژیک آن برای کسب قدرت سیاسی، و تا جایی که صحبت بر سر قیام مسلحانه ی آگاهانه و برنامه ریزی شده( و نه خود انگیخته) باشد در برنامه ریزی حزب کمونیست طبقه ی کارگر جا گیرد.
هیئت اجرایی راه کارگر ادامه می دهد:
«تلاش های سرنگونی ضربتی چه به صورت طرح های سازماندهی شده هجده و نوزدهم دی ماه با دخالت مستقیم ترامپ و فراخوان حمایتی رضا پهلوی و چه تهاجم نظامی تمام عیار دوازده روزه و چه جنگ ویرانگر کنونی نشان داده است که نه تنها ظرفیت پیروزی نداشته بلکه عملا باعث قوام و استحکام حکومت اسلامی شده است.»
در مورد هجده و نوزدهم دی ماه 405 ما باید دو مساله را از یکدیگر جدا کنیم. یکم این که این خیزشی بود از آن توده های مردم و در تکامل جنبش ها و شورش ها و خیزش های پیشین شان. آنچه سیر تحول این جنبش ها و شورش ها و خیزش ها نشان می داد تکامل آنها به یک انقلاب توده ای بود. این را می شد از تحلیل ها نیز دریافت. اکثریت احزاب و گروه ها و افرادی که جنبش را دنبال می کردند بر این باور بودند که فواصل میان جنبش ها و خیزش ها کمتر و کمتر می شود و در عین حال جنبش ها گسترده تر می شود. و این به آن معنا می توانست باشد که مبارزات توده ها به نقطه ی جوش و شکل گیری انقلاب نزدیک می شود. حکومت نیز این را به خوبی دریافته بود و برای این که به انقلاب تبدیل نشود برنامه ی کشتار بزرگ را از پیش آماده کرده بود.
در اینجا می توان پرسید آیا اگر رضا پهلوی فراخوان نداده بود و ترامپ نگفته بود« کمک در راه است» توده ها پس از 17 دی در خانه می نشستند و دیگر به خیابان نمی آمدند و یا حتما تنها روزها می آمدند و آن هم به تعداد کم؟( جالب این که راه کارگری ها پایین تر به «عدد بزرگ» برای پیشرفت جنبش اشاره می کنند!)
 پاسخ بی تردید خیر است! خیزش هم در پهنا از این جهت که اکنون بازاریان و کسبه و به طور کلی  لایه های طبقات میانی و مرفه به شکل گسترده تری به خیزش پیوسته بودند و هم در ژرفا از این جهت که توده ها بیش از پیش پی می بردند که راه چاره یک انقلاب همچون انقلاب 57 است، گسترش می یافت( در اینجا مساله این نیست که آیا حکومت – آن هم این حکومت! - بیکار می نشست تا انقلاب شود و یا آیا اگر انقلاب می شد حتما می توانست به پیروزی بینجامد) و بنابراین خواست ها و شعارها پیرامون سرنگونی شدیدتر می شد.
و یا این دیدگاه را داشت که اگر ماجراجویی متقلبانه ی رضا پهلوی برای سوار شدن بر جنبش و مال خود کردن صوری آن نبود، جنبش توده ای حتما همان شکل «آرام و مسالمت آمیز» خود و همان «تاکتیک نافرمانی مدنی» را دنبال می کرد و این مسیر همین گونه ادامه می یافت تا به «غلبه بر استبداد دینی» بینجامد! در این خصوص باید گفت که این نیز محصول تکامل مبارزه ی طبقاتی است. اگر حکومت سکوت می کرد و یا عقب نشینی می کرد و یا مانند تاسوعا و عاشورای 57 عمل می کرد شاید جنبش تا مدتی شکل مسالمت آمیز خود را طی می کرد و در این صورت میلیونی می شد. اما حکومت مال این حرف ها نبود که هنگامی که بقایش در خطر است چنین رویه هایی را در پیش گیرد و دیر یا زود همان برنامه سرکوب خونین را پیاده می کرد و خود موجب تکامل اشکال مبارزه ی توده ای می شد.
روشن است که این تصور که جنبش ها توده ها به شکل موجود مبارزه ی خود یعنی همین شکل مسالمت آمیز ادامه می داد و به همین صورت پبشرفت می کرد و دستاوردهایی هم به دست می آورد( در حد خیزش «زن، زندگی، آزادی») و قربانیانی هم می داد( در همان حد جنبش های پیش از آن) تا بر «استبداد دینی غلبه کند» ، تکیه روی یک جنبه از دو وجه اصلی مبارزه ی طبقاتی در ایران یعنی جنبه ی توده ها( کارگران، کشاورزان و لایه های گوناگون طبقات میانی) و شکل های مبارزات شان و در نظر نگرفتن و یا فراموش کردن جنبه ی دیگر و مهم یعنی واکنش حکومت مرتجع است. این ها هم  به معنای در نظر نگرفتن واقعیت همچون کل و چگونگی تکامل آن بر مبنای وحدت و مبارزه ی اضداد و درعین حال شکسته شدن روند تدریج و ایجاد جهش در تکامل شکل های مبارزه است.
 مساله ی دوم نقش رضا پهلوی و دارودسته ی پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان است. جنبشی وجود داشت و آنها می خواستند خود را رهبر آن نشان بدهند و بنابراین فراخوان 18 و 19 دی ماه را و آن هم برای شب دادند. این امر ممکن است که موجب شده باشد که بخش های بیشتری از مردم به خیابان ها آمده باشند( آن هم با توجه به این که رضا پهلوی گفته بود نیروهای نظامی زیادی - حدود 150 هزار نفر - به وی پیوسته اند) و این بخش از مردم( و بیشتر هم همان طبقات میانی تا طبقات پایین) احتمالا یا فکر کرده بودند که رفتن شان به خیابان خطری آنچنانی در بر ندارد و یا با پیوستن آن نظامیان ادعایی کار را می شود تمام کرد( این ها مسائل روشنی نیستند و باید اطلاعات زیادی از درون باند رضا پهلوی و نیز آمریکا و اسرائیل و همچنین خود حکومت بیرون بیاید تا فهمید داستان از چه قرار بوده است!). در هر صورت اقدام سلطنت طلبان بهانه ی مورد نیاز حکومت را داد تا آن برنامه ی سرکوب خونین خودش را دنبال کند. با و یا بی سلطنت طلبان و با توجه به رشد جنبش ها و خیزش ها و شورش ها این سرکوب دیر یا زود انجام می گرفت و حداکثر می توان گفت که فراخوان رضا پهلوی آن را جلو انداخت.
هیئت اجرایی دوباره به تعمیم قضیه ی«شیوه ی ضربتی» می پردازد:           
 «مردم ما این تجربه را در ترورهای آنارشیستی سازمان مجاهدین در دهه شصت نیز تجربه کرده اند. اقدامات تروریستی و جدا از توده مجاهدین، نه تنها به قیمت جان ده ها هزار تن از فرزندان این مرز و بوم تمام شد، بلکه پایه های حکومت اسلامی را نیز مستحکم تر ساخت؛»( تاکیدها از ماست)
این جا ما شاهد چرخش حیرت انگیز گروهی هستیم که ادعای دموکرات بودن دارد. «اقدامات تروریستی مجاهدین» تنها اقداماتی را که مجاهدین در دوره ی حکومت اسلامی انجام دادند در بر نمی گیرد بلکه اقداماتی را هم که آنها در دوره ی استبداد سلطنتی و حکومت شاه انجام دادند در بر می گیرد. و بنابراین نه تنها شامل سازمان مجاهدین خلق بلکه شامل سازمان چریک های فدایی خلق و تمامی گروه های انقلابی دیگری که به هر شکل دست به مبارزه ی مسلحانه می زدند( و نه تنها در ایران) نیز می گردد. به این ترتیب می توان این گونه نتیجه گرفت که این گروه ها تماما «تروریست» بوده اند و از این پس نیز هر گروه سیاسی دست به مبارزه ی مسلحانه بزند «تروریست» خواهد بود. درست همان گونه که حکومت شاه و دولت های امپریالیستی و مرتجعین آنها را می نامیدند و اکنون نیز می نامند.
 توجه کنیم که واژه ی «جدا از توده» در اینجا یک واژه ی باسمه ای و تنها برای خالی نبودن عریضه افزوده شده است. هیئت اجرایی راه کارگر و کلا راه کارگری ها با هر مبارزه ی مسلحانه ای مخالف اند خواه جدا از توده باشد( چریکی جدا از توده و غیره) و خواه توده ای. آنها تنها یک راه و یک تاکتیک می شناسند: راه «مبارزه ی مسالمت آمیز و آرام و تدریجی» و «تاکتیک نافرمانی مدنی»!
«همان گونه که توصیه های شاپور بختیار و بخشی از اپوزیسییون آن زمان به صدام حسین برای حمله به ایران و جنگ هشت ساله باعث استحکام حاکمیت اسلامی شد.»
اینها ربط به مساله ی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و دولت استبدادی صدام حسین دارد و نه به مساله ی جنبش. حقیقت این است که نه عراق خواهان سرنگونی حکومت بود و نه چنانکه  اشاره کردیم تا کنون امپریالیسم آمریکا چنین برنامه ای را در دستور کار خود قرار داده است. از قضا این جنگ ها بیشتر سرکوب انقلاب را دنبال کرده اند و نتیجه ی آنها عملا سرکوب انقلاب و عقب راندن توده ها از مواضع انقلابی شان به وسیله ی حکومت بوده است. مساله ی استحکام حکومت اسلامی در پی سرکوب انقلاب و در فرایند آن شکل گرفته است. 
و اما منطق حضرات رویزیونیست ها را نگاه کنیم! چون در جنگ پس از انقلاب 57 عراق و خواه در جنگ دوازده روزه و خواه این جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل تلاش کردند که به شیوه ی «ضربتی» ( منظورشان از «ضربتی» مسلحانه است)، حکومت را سرنگون کنند( که گفتیم اصلا برنامه شان نبوده است) پس مبارزات مردم نیز نمی تواند «ضربتی» یعنی با مبارزه ی مسلحانه حکومت را سرنگون کند:
 «بر این پایه( کدام پایه؟ همان برنامه ی صدام و ترامپ؟) اکنون بیش از پیش روشن می شود( برای راه کارگری ها که از زمانی که رویزیونیست شدند روشن بود!) که جنبش انقلابی مردم ایران اگر بخواهد از شر استبداد خشن دینی نجات یابد( تنها همین؟! پس کجا رفت حکومت طبقه ی کارگر حضرات «راه کارگر»ی ها!)، راهی جز ادامه مسیر تجربه شده خود برای سازماندهی صنفی، مدنی و سیاسی( یعنی صرفا این ها و نه سازماندهی شورش ها و قیام های مسلحانه و یا جنگ توده ای) و تکیه بر تاکتیک تجربه شده نافرمانی مدنی( این «خدای زمینی» راه کارگری ها برای رهایی از «شر استبداد خشن دینی» است! «نافرمانی مدنی» به سبک انقلاب های بنفش و صورتی و ...) و بسیج عدد بزرگ برای ایجاد شکاف در بالای حاکمیت و به عقب راندن آن ندارد. از این رو تنها راه مبارزه با این رژیم و به عقب راندن آن تکیه بر تاکتیک نافرمانی مدنی( کذا) و سازماندهی های مردمی است.»(1)
به این ترتیب راه کارگری ها پشت از نظر خودشان «شکست برنامه های صدام و ترامپ» پنهان می شوند تا به جنبش خودبه خودی توده ها  و آن هم صرفا برخی از اشکال آن مانند «نافرمانی مدنی» و کلا «راه مسالمت آمیز» تمکین کرده و راه و روش انقلابی و مبارزات مسلحانه ی توده ای را منکوب کنند.
اما منظور راه کارگری ها از «بسیج عدد بزرگ» چیست؟ احتمالا باید راهپیمایی های میلیونی در چارچوب نافرمانی مدنی و مبارزه ی مسالمت آمیز باشد! اگر چنین باشد آنگاه نخست این که حکومت که تجربه ی اعتراضات سال 88 را دارد، به احتمال زیاد جز در شرایط ویژه ای( برای نمونه شرایطی که نیروهای انقلابی و مترقی بسیار قوی شده باشند و حکومت با شیوه های کنونی اش نتواند آنها را به عقب براند و مجبور به عقب نشینی شود) اجازه ی آن را نخواهد داد؛
دوم، تلاش می کند که جنبش و انقلاب را پیش از آن که به چنان نقطه ای برسد سرکوب کند و هم چنان که در 18 و 19 دی ماه کشتار کرد باز کشتار کند تا مانع رسیدن جنبش به چنین نقطه ای شود؛
 سوم، حتی اگر جنبش به چنین نقطه ای برسد این که حتما بتواند از شر«استبداد خشن دینی» خلاص شود حتمی نیست و صرفا ممکن است سران حکومت برخی تغییرات را صورت دهند و اصلاحاتی به عمل آورند، و یا این که با توجه به دخالت امپریالیسم آمریکا و مزدوران پادشاهی خواه، جای خود را به حکومتی مانند «استبداد سلطنتی» بدهند؛
چهارم، حتی اگر در بهترین حالت جنبش میلیونی بتواند حکومت را سرنگون کند و حکومتی از آن خود را روی کار آورد( که امپریالیست ها تا آنجا که می توانند مانع آن خواهد شد) این حکومت از آن طبقه ی کارگر نخواهد بود و به احتمال زیاد حکومتی از جریان های ملی و مترقی بورژوایی خواهد بود و مساله ی کسب قدرت به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی طبقه ی کارگر در دستور روز خواهد بود.
 با این حال ما نیز مخالف عدد بزرگ و گردهمایی ها و راهپیمایی های میلیونی نیستیم! گرچه پس از کشتار دی ماه گذشته می باید در مورد این مساله بسیار دست به عصا راه رفت. و تنها در شرایطی توده را تشویق به آن کرد که وضعیت به گونه ای باشد که حکومت در حالت عقب نشینی قرار گرفته باشد و نتواند کشتاری مانند دی ماه راه بیندازد.
با این همه این تنها یکی از راه های حرکت است و نمی تواند استراتژی کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر باشد. استراتژی تنها جنگ توده ای است. زیرا در حالی که طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش در چنبره ی ارتجاع داخلی و امپریالیسم قرار دارند تنها راه کسب قدرت سیاسی و برقرار جمهوری دموکراتیک خلق به وسیله ی طبقه ی کارگر از این راه می باشد.
«تجربه بسیار موفق جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» و دستاوردهای قابل لمس و قابل شمارش آن می تواند چراغ راهنمای خوبی برای همگان باشد.»
هیئت اجرایی تنها به یک لحظه از یک مبارزه ی دراز مدت می چسبد و گمان می کند که سوراخ دعا را پیدا کرده است!
 خیزش «زن، زندگی، آزادی» تنها یک مرحله و یک لحظه از انقلاب دموکراتیک ایران و شکلی از تجلی بخشی از تضادهایی بوده است که این انقلاب باید آنها را حل و فصل کند.
دستاوردهای خیزش«زن، زندگی، آزادی» که به یاری مبارزات جانانه ی زنان و جوانان و نبرد تن به تن آنان با عوامل حکومت طی سال های بعدی خیزش به دست آمد دستاوردهایی در چارچوب همین حکومت است و شامل بخش ناچیزی از خواست های دختران و زنان( آزادی پوشش در حوزه ای معین یعنی خیابان ها و نیز برخی دیگر از آزادی ها که اساسا در کشورهای دیگر بسیار عادی است مانند رفتن زنان به استادیوم و یا دوچرخه و موتور سواری و ...) در مبارزه علیه ستم بر زنان به وسیله ی حکومت استبدادی پدرسالار- مرد سالار و ضد زن می باشد. در عین حال این دستاوردها تنها شامل زنان و جوانان شده است و در مورد خواست های ملیت های زیر ستم که یکی از ارکان خیزش ژینا بودند، پیشرفت محسوسی حاصل نشده است.
روشن است که با تداوم خیزشی در سبک و سیاق خیزش مهسا و توانایی های بُرد این خیزش که اساسا متکی به زنان و جوانان و مبارزه ی مسالمت آمیز و خودانگیخته و نه سازمان داده شده از پیش و به وسیله ی یک نیروی انقلابی پیشرو بود، نمی توان استبداد دینی را بر انداخت و برای همین هم این مرحله از بروز انقلاب با توجه به چرخش تضادها و زیر و روآمدن آنها جای خود را به خیزش بزرگ دی ماه 1404 داد. به عبارت دیگر این گونه خیزش ها و جنبش ها را به ویژه در نبود یک طبقه انقلابی در راس مبارزات باید آناتی از تکامل جنبشی بزرگ تر بر شمرد و نه این که جنبش را به آنها و نیز شکل های مبارزه شان محدود و تقدیس شان کرد.
برای سرنگونی حکومت ولایت فقیه و پایان دادن به استبداد دینی و برقراری جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر نیاز به مبارزات دامنه تر و بزرگ تر و اشکال مبارزاتی پیشرفته تر و تکامل یافته تر و با شرکت گسترده ی طبقه کارگر و رهبری آن بر طبقات دیگر یعنی کشاورزان و تمامی لایه های میانی جامعه است.
در بخش بعدی و پایانی این نوشته اشاره ای به برخی از اعلامیه های پس از این هیئت اجرایی راه کارگر می کنیم.   
هرمز دامان
نیمه ی دوم اردیبهشت 1405
یادداشت
1-             در اعلامیه های راه کارگر مداوما این مضمون تکرار می شود:
«دامنه، ابعاد، تنوع و گستردگی سرکوب فاشیستی رژیم اسلامی بویژه در شرایط جنگی و پس از جنگ دوازده روزه و جنگ چهل روزه، یک بار دیگر این حقیقت را اثبات می کند که تنها راه تاثیرگذار برای به عقب نشاندن جمهوری اسلامی، سازماندهی نافرمانی مدنی و گسترش مقاومت توده ای است. دستاوردهای درخشان و غیرقابل انکار جنبش انقلابی «زن، زندگی، آزادی» این حقیقت را بیش از پیش برجسته ساخته است. اکنون بیش از گذشته روشن شده که تمامی تاکتیک های جدا از توده ، تاکتیک های مسلحانه و شورشی، دعوت برای اشغال کلانتری ها توسط رضا پهلوی وطن فروش، هورا کشیدن برای جنگ طلبان و قصابان فاشیستی چون ترامپ و نتانیاهو، نه تنها هیچ کمکی به جنبش مردم ایران نمی کند، بلکه بهانه های تازه ای به دستگاه سرکوب فاشیستی حاکمیت اسلامی می دهد تا با بسیج هواداران و متحد کردن نیروهای سرکوب ، دامنه سیاست های سرکوبگرانه اش را به همه ابعاد زندگی مردم گسترش دهد.»( اعلامیه 26 فروردین 1405 با نام«نافرمانی مدنی راهی برای مقابله با گسترش سرکوب فاشیستی به بهانه مقابله با تجاوز») و همچنین:
«چنین مبارزه ای در ایران ما، با اتکا به تجارب درخشان مبارزات چند دهۀ اخیر کشور، مبارزه ای است مسالمت آمیز، مدنی و متکی به تاکتیک درخشان نافرمانی مدنی. تجارب مبارزات جنبش کارگری و جنبش مدنی مردم ایران در بیست سال گذشته نشان داده است که چنین راهی می تواند دستاوردهای بسیار روشنی داشته باشد. نگاهی به دستاوردهای اجتماعی و مدنی انقلاب اجتماعی «زن، زندگی، آزادی» و مقایسه آن با نتایج ماجراجویی های اپوزیسیون راست آویزان به قدرت های خارجی با تاکید بر عملیات مسلحانه ضربتی در کنار نیروهای مهاجم خارجی، اهمیت نقش و جایگاه تاکتیک نافرمانی مدنی را به شکل آشکاری نشان می دهد. ( اعلامیه اول ماه مه، یکشنبه ۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ برابر با  ۲۶ آوریل ۲۰۲۶)( تمامی تاکیده ها از ماست) همچنین نگاه کنید گزیده های دیگر در پیوست این مقاله.
ظاهرا جنبش باید از هر گونه مبارزه ی مسلحانه ای بپرهیزد تا به دست حکومت بهانه برای سرکوب ندهد! چه دلیلی بهتر از این برای نفی مبارزات انقلابی مسلحانه ی توده ای! لابد توده ها در تمامی جنبش های سال 88، دی 96، آبان 98، خیزش ژینا 1401 و خیزش دی ماه 1404«تاکتیک مسلحانه» داشتند که حکومت آنچنان خونین سرکوب شان کرد!
 

 

 

 

هیئت اجرایی راه کارگر مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در «شبه چپ» ایران(3)

 

آویزان کردن «مدال» افتخار به گردن حکومت ولایت فقیه

از سوی رویزیونیست های «هیئت اجرایی»

بخش «ج» متن راه کارگر( هیئت اجرایی)( پاره های 1 و 2)

ج ـ  جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون

۱ـ تداوم حملات و بمباران های اسرائیل و آمریکا و روشن شدن اهداف شوم آن ها برای نابودی ایران با شعار بازگرداندن ایران به عصر حجر، حجم خسارت ها به مراکز غیرنظامی و علمی همچنین آسیب های جدی به آثار باستانی، حمله به خانه های مسکونی، بیمارستان ها، دانشگاه ها ، کارخانه های دارو سازی، صنایع فولاد و پتروشیمی، پل های ارتباطی، استفاده از بمب های قدیمی غیرهوشمند و ویرانگر برای ایجاد ارعاب، کشته شدن چندین هزار نفر از مردم بیگناه و تهدید بمباران نیروگاه های برق و برگرداندن ایران به عصر حجر، بخش بزرگی از مردم را از توهم هدف گیری های نقطه ای و دقیق و آزادی سازی تمیز و بی خطر بیرون آورده است. واکنش های اندکی که با وصل چند دقیقه ای اینترنت به خارج از کشور منتقل می شود، بیانگر این تغییر دیدگاه در بخش هایی از مردم است. هر چند هنوز بخشی از مسخ شدگان خارج نشین امید خود به وعده های دو قصاب بین المللی را از دست نداده اند. برجسته شدن اهداف شوم آمریکا و اسرائیل در حمله به ایران، جایگاه نیروهای ایرانی متحد آنها را در میان مردم به میزان زیادی تحت تاثیر قرار داده است. می توان بر این نکته تاکید کرد که روشن شدن اهداف ضدایرانی ترامپ و نتانیاهو در تجاوز به ایران، پرونده سیاسی اپوزیسیون راست؛ چه سلطنت طلبان ، چه مجاهدین ، چه جمهوریخواهان وابسته به غرب و چه احزاب ملی آویزان به قدرت های خارجی را در آینده ایران با وضعیت تازه ای در میان افکار عمومی روبرو ساخته و جایگاه سیاسی آنها در میان مردم با سئوالات جدی روبرو شده است.

ج- یک- هیئت اجرایی در این بخش در مورد امپریالیسم آمریکا و دولت مرتجع اسرائیل صحبت می کندو آنان را «دو قصاب بین المللی» می نامد و اهداف آنها را « شوم» می خواند. این ها درست و به جا اما باید دید که هیئت اجرایی که در بخش پیشین حکومت اسلامی را «فاشیستی»معرفی کرده بود حال چگونه ارزیابی می کند!

تقدیم مدال از جانب یک غایب معرکه که احتمالا و گر چه خجولانه و بزدلانه «هیئت اجرایی» راه کارگر خواهد بود به حکومت ایران برای «دفاع از تمامیت ارضی ایران» و«درهم شکستن توطئه های شوم اسرائیل و آمریکا»( جالب این که خود حکومت ولایت فقیه در «قصابی» توده ها و حامل «توطئه های شوم» بودن برای خلق ایران کم از امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل نداشته است.)  

به دلیل اهمیت «محور مقاومتی» بودن بند دو بد نیست که این بخش 2 را که بسیار «عمیق» است تقریبا جمله به جمله تحلیل کنیم! عبارات ما در پرانتز قرارداده شده است.  

۲ ـ با پایان جنگ که به احتمال زیاد باید بر اساس مذاکرات جدید صلح و بر پایه توازن قوای جدید صورت گیرد،

( احتمالا نظر راه کارگری ها این است که حکومت «فاشیستی» در جنگ پیروز شده یا پیروز خواهد شد و از این رو «توازن قوای جدید»ی بین حکومت اسلامی از یک سو و دولت های امپریالیستی آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل از سوی دیگر  پیدا شده است و این در «مذاکرات جدید صلح»( که در پاکستان برگزار شد) تجلی خواهد یافت. اما به راستی منظور از «توازن جدید» پدید آمده چیست؟ شاید پیشاپیش هیئت اجرایی پایان جنگ را در نمایشنامه ی خویش رقم زده اند. با آنچه در بالا گفته شده می تواند برداشت کرد که در پایان نمایشنامه ی هیئت اجرایی که قهرمان آن حکومت «فاشیستی» ولایت فقیه خواهد بود، حکومت اسلامی در وضعیتی پیروزمند و یا نزدیک به پیروز قرار دارد.)

 با یک جمهوری اسلامی جدید روبرو خواهیم بود.

( جالب خواهد بود دیدن خصوصیات این «جمهوری اسلامی جدید» راه کارگری ها!) 

رژیمی که از اعتماد به نفس بیشتری برخوردار شده

( این یکی اش! رژیم در مقابل آمریکا و اسرائیل از «اعتماد به نفس» بیشتری برخوردار خواهد شد،( هیئت اجرایی پیش بینی می کنند!) آن هم رژیمی که در ریا و دروغگویی از زمره دستیاران ابلیس کهنه کار به شمار می آید! و «اعتماد به نفس» ی اگر داشته تنها در کشتن توده ها و پیشروان شان است.)

و می تواند مدال دفاع از تمامیت ارضی ایران و در هم شکستن توطئه های شوم اسرائیل و امریکا را نیز بر سینه بزند.

( این واقعا سر بیت تقدیمی از جانب هیئت اجرایی به حکومت اسلامی و در مدح بی بهای این حکومت است- شاید همانگونه که ولایت فقیه دم «محور مقاومتی» های حقیر کاسه لیس را می بیند قرار است دم هیئت اجرایی را نیز ببیند!

توجه کنیم که اینجا مانوری از جانب هیئت اجرایی صورت گرفته است. حضرات در قالب سوم شخص( رژیم ...می تواند مدال ... را بر سینه زند» و نه اینکه ما به وی تقدیم می کنیم) «مدال» افتخار در هم شکستن توطئه های شوم اسرائیل و آمریکا را به حکومت «فاشیستی» ولایت فقیه تقدیم کرده اند!

اگر فرض را بر این بگذاریم که منظور این است که خود رژیم سرخود این کار را انجام می دهد آنگاه می توان گفت که خوب حکومت ریاکار است و مشتی دروغ تحویل مردم می دهد و شکست ننگین اش را پیروزی جا می زند. اما عبارت به گونه ای است که چنین «حقی» از سوی هیئت اجرایی به حکومت داده می شود که چنین «مدال» افتخاری را به گردن خود آویزان کند! از نظر هیئت اجرایی راه کارگر رژیم شایسته ی این مدال افتخار است.

باری هیئت اجرایی رویزیونیست هم در ریاکاری به حکومتیان پیوسته است!)

با تثبیت قدرت منطقه ای ایران

( حسابی پیش تاخته اند و «محور مقاومتی» دیگری به «محور مقاومتی» های موجود افزوده کردند- عالیجنابان هیئت اجرایی را!؟)

 بویژه در قبال کشورهای حوزه جنوبی خلیج فارس و در برابر دیگر قدرت های منطقه ای.

( هنوز جنگ تمام نشده و مذاکرات پیشین را دیدیم و مذاکرات پسین را نیز خواهیم دید!)

 قادر خواهد بود بر موج ناسیونالیسم ایرانی نیز سوار شده و حمایت آن را نیز جلب کند.

( چقدر جلو تاخته اند و چه امتیازاتی به حکومتی که ایران را نابود و ملت ایران را به فلاکت و بدیختی کشانده می دهند، آن هم حکومتی که دیر یا زود مجبور است تن به بسیاری از خواست های ترامپ بدهد و نقشی ننگین تر از دیگر حکومت های پیشین در به ذلت کشاندن طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و مترقی خلق ایران اجرا کند. جای توده های مردم هم خالی است و اینکه چه موضعی در قبال این «ناسیونالیسم» دروغین و البته اعطایی راه کارگری ها خواهند گرفت! چرا که جز «محور مقاومتی» ها و بخش هایی ناچیز از توده ها که ممکن است خام شوند، ناسیونالیسم پیشروی مترقی ای وجود ندارد که اجازه دهد حکومت بر آرمان های آن سوار شود و حمایت آن را جلب کند.)

 در صورتی که بر پایه توافقات جدید به رفع تحریم ها و یا کاهش آن دست یابد

( لابد حکومت پیروزمند ولایت فقیه اکنون بر بلندای قله ایستاده و توافقات جدیدی به امپریالیسم آمریکا دیکته می کند!)

 آنگاه با رژیمی روبرو خواهیم بود که از توان اقتصادی برای راضی کردن بخش هایی از مردم برخوردار خواهد بود. روشن است که چنین رژیمی در برابر اقدامات و اعتراضات مردمی و بویژه در برابر فعالان سیاسی و مدنی با توحش بیشتر و حق به جانب تری رفتار خواهد کرد.

( و لابد هم دارودسته ی «محور مقاومتی» ها که حسابی قربان و صدقه ی حکومت می روند و آن را از خودشان می دانند بی کم و کاست و حسابی، و هم هیئت اجرایی که به آن ها گرویده، بالاخره تا حدودی به وی حق خواهند داد!؟)

 اما علیرغم این وضعیت، به دلیل رویگردانی توده ای مردم از رژیم اسلامی،

(خوب البته مردم هم «رویگرانی» هایی کرده اند!؟)

 اگر این رژیم دست به اصلاحات از بالا نزند

( حتما این کار را بکنید حکومتیان!؟ اگر این کار را انجام دهید هیئت اجرایی که برای اصلاحات غش می کند در تکریم شما کم نخواهد گذاشت!)

و تلاش کند سیاست های تاکنونی خود در قبال مردم را به پیش برد، خیلی زود با واکنش های گسترده مردمی روبرو خواهد شد. بالا بودن نفرت مردم از رژیم اسلامی عنصری است که پس از پایان جنگ نیز پابرجا خواهد ماند.

(بالاخره یک نفرتی مانده است! که حکومت اسلامی باید با آن deal کند!)

 از سوی دیگر درست در شرایطی که ساختار اصلی قدرت زیر ضربات سهمگین ترورهای اسرائیل، بخش بزرگی از کادرهای باتجربه خود را از دست داده ،

( تا حالا از دست دادن کادرهای با تجربه برای «ساختار اصلی قدرت» منفی نبود زیرا جوان های غیرمکتبی آشنا به علم روز جانشین آنها شده بودند و حکومت حسابی توپ توپ شده بود اما اینجا از دست دادن کادرهای باتجربه منفی می شود!

 چرا؟)

اپوزیسیون درونی رژیم توانسته است بخش اعظم کادرهای باتجربه خود را حفظ کند.

( و این برای اپوزیسیون درونی رژیم یعنی احتمالا اصلاح طلبان حکومتی امتیاز است!؟)

همین عنصر می تواند در فردای پایان جنگ همچون اهرمی برای فعال شدن بخش هایی از اپوزیسیون درونی رژیم عمل کند.

( بله یک امتیاز است. جدال باتجربه های اپوزیسیون درونی رژیم با بی تجربه های غیرمکتبی اما آشنا به علم روز هسته ی سخت قدرت!)

هشدار هیئت اجرایی راه کارگر به حکومت «فاشیستی» ولایت فقیه:

باید حکومت حواس اش جمع باشد که مبادا از اصلاح طلبان ضربه بخورد.

توجه کنیم که «اصلاح طلبان حکومتی» بخشی از همان ها دسته ها، احزاب و سازمان هایی هستند که «محور مقاومتی» های مجیز گوی حکومت ولایت فقیه، زیر عنوان «لیبرال» و «هوادار امپریالیسم غرب» همچون دشمنان شماره یک و یا حداکثر دو خودشان دسته بندی می کنند.

 مر درود و ستایش«هیئت اجرایی»را!؟

به دیگر سخن در فردای پایان جنگ، در صورت عدم تلاش برای ایجاد اصلاحات سیاسی از بالا، به تدریج با موج اعتراضات توده ای روبرو خواهیم بود. از آن جا که در جریان جنگ به اعتبار اپوزیسیون راست و وابسته ضربات جدی وارد شده، این یک احتمال واقعی است که جنبش مردمی، در عروج مجدد خود، عمدتا بر نیروی خود  و بر سازمان های صنفی و سیاسی خود متکی شود. چنین وضعیتی می تواند زمینه مناسبی برای رشد و گسترش شعارهای نیروهای چپ باشد

که دل در گرو خواست های توده ای مردم دارند و این خواست ها را به دقت فرموله می کنند. می توان امیدوار بود که ایران پس از پایان جنگ، به تدریج بر ریل خیزش توده ای «زن، زندگی، آزادی» بازگردد. برای سرعت بخشیدن به این روند، نقش و حضور نیروهای چپ می تواند کمک کننده باشد.

( اگر این ها را نگویند دیگر خیلی «ضایع» می شند!

این چپ و راست زدن های یک نیرویی است که بین دو نوع رویزیونیسم پیچ و تاب می خورد: رویزیونیسم حزب چپی و سوسیال دموکراسی غیر حکومتی و رویزیونیسم «محور مقاومتی» حکومتی!)

هرمز دامان

نیمه ی نخست اردیبهشت 1405

 

«هیئت اجرایی راه کارگر» مروج رویزیونیسم «محور مقاومتی» در «شبه چپ» ایران(2)


در این متن اشاره ای کلی به عبارتی از مارکس در مقدمه نخست سرمایه

 شده بود که گرچه در معنا تفاوتی نداشت اما عین گفته های مارکس نبود. 

با پوزش از خواننده عین عبارات مارکس در سرمایه  نوشته می شود.( بیست و پنجم فروردین 1405)     

بررسی و نقد بخش ب از ارزیابی هیئت اجرایی با نام «فروپاشی توهم پیروزی برق آسای متجاوزان، ویژگی های ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون» (هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)  یکشنبه ۱۶ فروردین  ۱۴۰۵ برابر با  ۵ آوریل ۲۰۲۶)

« ب ـ ویژگی های ساختار قدرت سیاسی جمهوری اسلامی»

۱ـ تاب آوری جمهوری اسلامی در برابر حملات سنگین آمریکا و اسرائیل با حمایت تمامی کشورهای عربی منطقه و در مجموع چهل کشور جهان(!؟ زنده با حکومت اسلامی ولایت فقیه! خوبه امپریالیست های اروپای غربی نبودند وگرنه چهل کشور چهارصد کشور می شد!؟) و عدم فروپاشی آن علیرغم ارزیابی های اپوزیسیون راست و بسیاری از تحلیل گران سیاسی، این سئوال جدی را مطرح می سازد که چرا این ارزیابی ها اشتباه از آب درآمده است.( تنها به قاضی رفته اید! خیلی هم اشتباه در نیامده است! اگر بحث بر سر فروپاشی نباشد بلکه بر سر تغییر سیاست ها و به طور کلی تغییراتی درون هسته سخت قدرت باشد این احتمال وجود دارد که دیر و زود این تغییرات صورت گیرد!) واقعیت این است که اقتصاد آمریکا و اقتصاد جهان و حتی مردم اسرائیل و کشورهای عربی حوزه جنوبی خلیج فارس تاوان این اشتباه محاسبه را به شکل سنگینی پرداخت می کنند( اما اقتصاد ایران از نعمت حکومت ولایت فقیه و مقاومت اش و لابد تحلیل درست اش برخوردار است، و خیر! بهای سنگینی پرداخت نخواهد کرد-  برای جاه طلبان مرتجع که خود را مرکز عالم می پنداشتند و می پندارند همه چیز نور الی نور است! اصلا اقتصاد ایران در هنگام جنگ بهشت شده است!؟). به نظر می رسد علیرغم( توجه کنیم که سروکله ی«علیرغم» دوباره پیدا شد!؟) نفوذ گسترده ای که موساد و سیا به صورت مستقل در ساختار های جمهوری اسلامی داشته اند( منظور «علیرغم» نفوذی است که منجر به ترور بسیاری از رهبران سیاسی و نظامی و اطلاعاتی و دانشمندان اتمی حکومت شده است!؟ و مگر این کم بوده است) و علیرغم(این واژه ی بینوا هم دیگه خسته شد! آخه چقدر باید جور بکشه و حقایق را به پستو ببره و کم اهمیت و بی اهمیت کنه!؟) اطلاعاتی که از کانال گروه های ایرانی همسو و وابسته به خود دریافت کرده اند، نتوانسته بودند ارزیابی روشنی از میزان تاب آوری حکومت از یک سو و توان نظامی مستقل آن بدست دهند.( زدند و کشتند و جای چندان سالمی باقی نگذاشته و ته و بن طرف را در آوردند اما هیئت اجرایی از «تاب آوری» و «توان مستقل نظامی» صحبت می کند!؟ زنده باد «تاب آوری»! زنده باد «توان مستقل نظامی» حکومت ولایت فقیه!؟ زنده باد «چهل روز» ایستاده گی یک حکومت!) بسیاری از تحلیل گران سیاسی در ارزیابی های خود ، خصوصیت های ساختار قدرت جمهوری اسلامی را نادیده گرفته اند. ما همواره و از آغاز شکل گیری جمهوری اسلامی بر این نکته تاکید کرده ایم که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی، ساختاری است متکی بر یک جنبش فاشیستی فعال با پایه توده ای ایدئولوژیک و بسیار سازمانیافته( کم مانده که شما برای این «فاشیسم» هوار هم بکشید!؟). علاوه بر آن، این جنبش فاشیستی از دل توده ای ترین انقلاب جهان بیرون آمده که تجربه جنگ هشت ساله، در هم شکستن شورش مسلحانه مجاهدین( محور مقاومتی ها: نگران نباشید صبر کنید کمی دیگر- در بخش سه بند3 - هیئت اجرایی «شورش مسلحانه مجاهدین» را «تروریستی» می کند و حق مجاهدین را کف دست شان می گذارد!؟) و سرکوب اعتراضات توده ای را نیز در کارنامه خود دارد. حکومت اسلامی، رژیمی است که از دل بحران های متنوع و گسترده داخلی و خارجی جان سالم بدر برده است(خوب لابد پس از این هم می تواند جان سالم به در برد! چقدر عالی!؟ این طور نیست حضرات هیئت اجرایی؟) از این رو، تصور آنکه چنین رژیمی با جنگ مسلحانه(این هم پیداش شد! آخر مگر راه کارگری ها نگفته اند مسلحانه نه بلکه «مسالمت آمیز»! می توان این حکومت را سرنگون کرد!)، حمله نظامی و یا شورش های ضربتی و غیر توده ای( شورش نباید باشد و یا اگر بود نباید شورش ضربتی نباشد بلکه شورش غیر ضربتی و شُل باشد، ضمنا مسلحانه نیز نباید باشد بلکه شورش غیر ضربتی و غیر مسلحانه باشد. این «غیر توده ای» را هم جدی نگیرید! منظورشان هر شورش و جنگ مسلحانه از جمله شورش ها و جنگ های مسلحانه ی توده ای است!؟) فروبپاشد، یک تصور ساده انگارانه است. توهمی که از سوی اپوزیسیون راست به قدرت های جهانی فروخته شد و نتایج آن امروز بیش از پیش آشکار شده است.( بخش هایی از این تحلیل ربطی به اپوزیسیون راست یعنی جریان مرتجع و مزدور سرمایه داران کمپرادور پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان و دارودسته های مشروطه طلب ندارد و هیئت اجرایی برای رد گم کردن رویزیونیسم «محور مقاومتی اش» آن را می آورد. در حقیقت برخی از اجزای این تحلیل را گروه های انقلابی داشته اند.)( تمامی عبارات داخل پرانتز از ماست)

یک- چنانکه دیده می شود راه کارگری ها امتیازات بی شماری حواله ی حکومت ولایت فقیه می کنند. « تاب آوری» مورد نظر راه کارگری ها تا کنون 40 روز طول کشیده است. و این در حالی است که حملات تنها هوایی بوده است. به نفع راه کارگری ها بگوییم که احتمالا انتظار امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل برای رو آمدن سران سازشکار کمتر از این ها بوده است. بنابراین هسته ی سخت قدرت زورش را زده و ممکن است بیش از این بزند اما باخت اش تا کنون و نیز به باخت دادن خلق رنجدیده ی کشور از جانب او به وجهی غیر قابل قیاس بسیار بیش از بردش بوده و از این پس نیز به احتمال خواهد بود.
راه کارگری ها درباره ی تاب آوری «ساختار فاشیستی» صحبت می کنند و این «تاب آوری» را به این علت می دانند که ساختار حکومت از دل یک انقلاب توده ای بیرون آمده است و تجارب بسیاری از سرکوب شورش های توده ای و جنگ با عراق و برخی دیگر از جنگ ها در منطقه و نیز سرکوب جنبش های دهه های اخیر را از سر گذرانده است( خوب است این همه تجربه ی سرکوب و جنگ داشت و تا کنون توانسته چهل روز مقاومت کند و ممکن است این مقاومت مدتی دیگر نیز طول بکشد اگر نداشت لابد همان یکی دو روز یا یکی دو هفته ی نخست تمام بود!).  راه کارگری ها جوری صحبت می کنند انگار این ها شوراهای کارگری بودند و یا دیگر شوراهایی که از دل انقلاب بیرون آمدند و بعد تغییر ماهیت دادند.
در واقع بنیان تشکیلات امنیتی - نظامی این ساختار ارتجاعی نخست کمیته های انقلاب اسلامی و سپس پاسداران بودند که از دل مشروعه چیان مرتجعی بیرون آمدند که قدرت را تصاحب کردند. به این دسته ها بخش هایی از توده های طبقات میانی و تهیدست شهر و روستا و حاشیه نشینان ندار پیوستند. این مشروعه چیان و ولایت فقیهی های مرتجع توانستند در طول سه ساله ی انقلاب و به ویژه در طول جنگ هشت ساله بخش هایی از این توده را به دنبال خود بکشند. اگر بخواهیم این مجموعه را بیرون آمده از انقلاب بدانیم باید آن را بخشی از انقلاب یعنی بخش متکی به طبقات سرمایه داران تجاری سنتی و خرده بورژوازی سنتی شهری و روستایی بدانیم. زیرا شوراهای شهری در کردستان و شوراهای کارگری و اتحادیه ها دهقانی و انجمن ها و غیره نیز از دل انقلاب بیرون آمدند. این در بهترین حالت به این معناست که از انقلاب تشکل های گوناگون انقلابی و ارتجاعی بیرون آمدند و نه تنها تشکل های ارتجاعی مانند کمیته های انقلاب اسلامی و سپس سپاه پاسداران.
راه کارگری ها از چگونگی بقای حکومت صحبت می کنند که ظاهرا متکی به پشتتیبانی توده ای ایدئولوژیک بوده است. اما نگاهی به گستره ی این توده ی ایدئولوژیک پیرو( حزب اللهی ها و ارزشی ها) و مقایسه ای ساده نشان می دهد که از زمان برقراری حکومت ولایت فقیه و به ویژه از سال های 1365 به این سو دچار ریزشی مداوم بوده است. راه کارگری ها خود می دانند که پایگاه کنونی حکومت در مجموع  و در بهترین حالت بین 5 تا 10 درصد است. در همین خیزش دموکراتیک - انقلابی ژینا که راه کارگری های هیئت اجرایی دست از پا نمی شناسند که آن را« انقلاب زنانه» بنامند ما شاهد مخالفت بسیاری از خانواده های قربانیان جنگ با عراق( خانواده های شهدای جنگ) بودیم که مخالفت خود را با اقدامات هسته ی سخت قدرت و کشتارهای خیابانی اعلام کردند و تا حدود زیادی به نفع خیزش «زن، زندگی، آزادی» موضع گرفتند. نگاهی به مردمی که در انتخابات این سال های ریاست جمهوری و مجلس شرکت کرده اند و نیز راه پیمایی هایی که از سوی حکومت برگزار می شود نشان می دهد که پایه های رژیم ریزش کرده اند و بد جوری هم ریزش کرده اند چندان که اکنون جز آنها که جزو دم و دستگاه قدرت سیاسی و امنیتی و نظامی و روحانی هستند و بهره ای مادی می برند خیلی از میان مردم عادی نیرویی برایشان باقی نمانده است.    
 در عین حال کل این دارودسته ی هسته ی سخت قدرت که بخش اصلی قدرت سیاسی - اقتصادی را در دست خود دارد از دو جریان تشکیل می شود:
آنها که پول و ثروت کلانی به جیب زده اند و تبدیل به باندهای گوناگون سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور کنونی و دزدهای سرگردنه شده اند. این ها سران و کادرهای اصلی پاسداران و اطلاعاتی ها و بخش هایی از سران حوزه های علمیه و نیز نافعان و مدیران موسسات اقتصادی بزرگ حکومتی مانند بنیادها هستند. برای بسیاری از اینها ایدئولوژی اهمیتی اگر داشت در سابق و در همان دوران نخستین انقلاب و جنگ بود و از زمانی که خودشان مراکز اقتصادی شبه مذهبی را در دست گرفتند و نیز از زمانی که سپاه وارد پروژه های اقتصادی شد به مرور وجه ایدئولوژیک - مذهبی در آنها ضعیف شد و جای خود را به ریا و دزدی و تقلب و اختلاس و غارت و مصلحت جویی و عافیت طلبی و نان به نرخ روز خوردن داد. ایدئولوژی برای بیشتر این بخش کارکردی جز برای فریب مردم و نیز اقتاع پایه های حکومت برای دنباله روی از ایشان و پیشبرد سیاست های داخلی در منکوب کردن جناح ها و باندهای دیگر( اصلاح طلبان و اصول گرایان میانه رو و ..) و کشتار پیشروان و توده های انقلابی و مترقی و نیز در منطقه برای تحمیق توده های مسلمان برخی از کشورها مانند لبنان برای پیشیرد جاه طلبی های منطقه ای شان نداشته و ندارد.
مضحک است که گمان کنیم که مقاومت این دسته ها در جنگ نه برای حفظ قدرت و ثروت بلکه برای ایدئولوژی است.( نگاه کنید به مقدمه ی نخست سرمایه که مارکس در آن می نویسد:« کلیسا عالی انگلستان 38 حمله به اصول سی و نه گانه ی خویش را آسان تر می بخشد تا تعرضی به یک سی و نهم از درآمد خویش و در روزگار ما مخالفت با خداوند در مقابل انتقاد مناسبات کهن مالکیت از گناهان کوچک به شمار می آید.»)
و دو: بخش هایی از رده های میانی و پایین حکومت در ارگان های نظامی و اطلاعاتی و اقتصادی و فرهنگی و روحانی و غیره.
این ها نیز که بخش عمده ی پایگاه حکومت را تشکیل می دهند که نه بیرون بلکه درون حکومت می باشند دو دسته هستند:
 دسته ای میانی و بینابینی هستند و هم دست شان در سفره ی حکومت است و هم کمی ایدئولوژیک هستند. اینها هم از توبره می خورند و هم از آخور.
دسته ی پایین تر که اکثریت شان کسانی هستند که کمترین بهره را از قدرت و ثروت برده اند در واقع ایدئولوژیک ترین بخش های پایه های پشتیبان حکومت اند. این ها کسانی هستند که حکومت با شعارهای ایدئولوژیک اش و با تحمیق شان از آنها برای اهداف و مقاصد خویش استفاده می کند.
پول و ثروت و قدرت و جایگاه سیاسی و نظامی و اقتصادی و غیره مال جریان نخست است که بسیاری شان دیگر ایدئولوژی برایشان صوری و روکش و بی اهمیت است و صرفا برای به دنبال خود کشیدن دسته ی دوم( به ویژه بخش پایینی آن) و همچنین فریب مردم که اکنون دیگر فریب نمی خورند از آن استفاده می کنند.
 اما دسته ی دوم( بیشتر همان بخش پایینی آن) که به دنبال دسته ی نخست روان اند هنوز کماکان ایدئولوژی مذهبی برایشان معتبر است و بخش «ارزشی های معتقد» را تشکیل می دهند. این ها با ثروت اندوزی و قدرت پرستی و دزدی ها و اختلاس ها و پشت هم اندازی ها و کثافتکاری های بالایی ها از موضع مذهبی شان مخالف اند. بخشی که هنوز با این ایدئولوژی و آموزه های آن مقابل آمریکا و اسرائیل ایستاده گی می کند و حاضر است در راه مذهب تا پای جان با آنها مبارزه کنند بیشتر همین بخش است.
در کل آنها که بار این چهل روز جنگ را به دوش کشیدند بخش های ناچیزی از دسته ی نخست جریان دوم که تازه عده ای شان برای جاه و مقام به دست آوردن ایستاده گی می کنند و اکثریت دسته ی دوم به ویژه در بسیج و سپاه و سازمان های اطلاعاتی هستند.
البته دسته های مذهبی دیگری هم وجود دارند که در حالی که با جریان های حاکم به دلیل قدرت و ثروت انباشتن آنها و دزدی هاشان مخالف اند اما مایل به تداوم این جنگ ارتجاعی نیستند. آنها به این که چنین جنگی برای منافع آنها صورت می گیرد باوری ندارند و برعکس معتقدند که هسته ی سخت قدرت نه برای منافع مردم بلکه برای بقای خود و ثروت و قدرت اش وارد این جنگ ها می شود از این رو با آن مخالفت می کنند. بیشتر خانواده های جنگ با عراق و نیز جنگ در سوریه در این دسته ها بوده و هستند.
 به این ترتیب این ساختار تا جایی که بحث بر سر هسته ی سخت و مرکزی قدرت است( و نه جناح های اصلاح طلبان حکومتی و اصول گرایان میانه رو و غیره که حساب شان جداست) از دو جریان تشکیل شده است. جریانی که قدرت و ثروت را در دست دارند و اکنون دیگر ایدئولوژی برای بخش بزرگی از آنها بی اهمیت است و همان ثروت و قدرت است که مهم است و دسته ای که از قدرت و ثروت بخش ناچیزی به ایشان می رسد و پاپین ترین رده های آنها همین به اصطلاح «ساندیس خور»ها هستند.  باید به این اشاره کرد که ریزش در هر دو جریان وجود دارد. در جریان نخست این ریزش را در جدال های درون سران و کادرهای پاسدار و اطلاعاتی ها دیده ایم. امری که در تمامی طول جنبش های داخلی و نیز جدال های خارجی وجود داشته است. در دوره ی کنونی و پس از کشته شدن خامنه ای و به ویژه پس از جنگ تضادهای درون جریان های حاکم( نظامی، امنیتی، اقتصادی، روحانی، فرهنگی و غیره) و نیز بین دسته های رده های میانی و پایین بیشتر خواهد شد.   
تصور نادرست راه کارگری ها این است که ترامپ و نتانیاهو برنامه فروپاشاندن حکومت را داشتند که چنانکه وقایع بعدی نشان داد تصور اشتباهی است.
 در واقع سیاست اصلی که از جانب ترامپ عملا( و نه در حرف) دنبال شد همان زدن رده های نخست و دوم از جریان نخست حکومت و نیز تاسیسات نظامی برای تضعیف بنیه ی سیاسی و امنیتی و نظامی و تا حدودی اقتصادی حکومت و کلا ایجاد زمینه برای رو آمدن جریان های مصالحه جو در همان جریان نخست بود. ممکن است که آنها انتظار داشتند این امر که هنوز رخ نداده و یا به سبب نبود اطلاعات از چند و چون درون حکومت ما هنوز نمی دانیم که رخ داده یا نداده، زودتر به نتیجه برسد. در هر حال این محاسبه چندان نادرست نیست و آن نفوذها در دست یابی به آن برایشان یک امر کلیدی بوده و هست. 

۲ ـ جنگ کنونی پاره ای از ویژگی های ساختاراستبداد فاشیستی با چنین تجربه ای در رویارویی با بحران های سیاسی را برجسته ساخت که اشاره به پاره ای از آنها می تواند روشنگر باشد:

اول ـ جمهوری اسلامی از ساختار پیچیده ، منعطف و قابل جایگزینی برخوردار است،

اول - در این خصوص در بالا صحبت کردیم. در این که این ساختار به سبب وجود سازمان های بسیار در حکومت، از روحانی گرفته تا نظامی و امنیتی و از سیاسی گرفته تا اقتصادی و نیز وجود سازمان های موازی یکدیگر که با یکدیگر رقابت می کنند و تداخل مسئولیت ها و همچنین جناح های گوناگون و باندهای ریز و درشت بی شمار «پیچیده» و اختاپوسی است شکی نیست، اما همین امر از قضا «منعطف» بودن آن را مانع گردیده است.
انعطاف یعنی توانایی انطباق با شرایط تازه و تغییر سیاست ها و نوع تشکیلات و نیز شعارها و تاکتیک ها و غیره. از حکومت کنونی علیرغم تسلط هسته ی سخت قدرت همواره صدای سازهای بسیاری شنیده شده و می شود. در عین حال طی این چهل و اندی سال کشاکش های مداومی درون دستگاه های موازی حکومت( برای نمونه بین سازمان اطلاعات و سازمان اطلاعات سپاه) وجود داشته است. این صداها و کشاکش ها مانع وحدت و انعطاف این مجموعه در طرح و اجرای سیاست ها گشته است. توجه کنیم که حتی دولت جوان حزب اللهی خامنه ای نیز نتوانست وحدتی را که مورد انتظار خامنه ای بود ایجاد کند و پس از انتخاب رئیسی، جنگ «فامیل های روحانی» شدت گرفت.
در مورد «قابل جایگزینی» این روشن است که در هر حکومتی هر رئیسی مرئوسی و هر مدیری معاونی دارد و بنابراین جایگزینی ها می تواند صورت گیرد. اما این حدو حدودی دارد. رئیس باتجربه که از دور خارج شد معاون جایگزین می شود اما روشن نیست که آیا معاون همان قدر تجربه و نفوذ دارد که رئیس اش داشته است! و در صورتی که معاون نیز از دور بیرون رفت آیا معاون معاون همان قدر توانا است که معاون پیشین بود. به هر حال در صورت تغییر رده ای از بین می روند و رده ای دیگر رو می آیند و بافت رهبران تغییر می کنند. هر گاه یک رده ی کامل از رهبران از بین رفتند حتمی نیست که رهبران جایگزین که عموما تجربه ی کمتری دارند بتوانند همان نقشی را اجرا کنند که روسای پیشین اجرا می کردند. ممکن است در جزء گاهی یک فرد جایگزین رده ی دومی و یا سومی بهتر از فرد از دور خارج شده ی رده ی اولی باشد اما در کل چنین جایگزینی ای زمانی که صحبت نه بر سر تغییر سیاست های اصلی بلکه بر سر دنبال کردن همان ها باشد نتیجه ای مثبتی ندارد. این امر عمومی است و در مورد تمامی حکومت ها و احزاب و سازمان ها صادق است. پروراندن نسل جوان برای پیشیرد و اجرای سیاست ها و اجازه به تجربه کسب کردن آنها یکی از سیاست های درست احزاب است اما جایگزینی یک باره و زیر فشار و یا از بین رفتن رهبران اصلی پیشین جز در مواردی که رهبری پیشین پیر و منجمد و خشک شده باشد( مانند مورد سوسیال امپریالیسم شوروی در دوران گلاسنوست  که یک رده رهبران منجمد و فسیل شده پیرو ساخت سرمایه داری دولتی رفتند و نسل جوان خواهان اصلاحات به نفع ساخت سرمایه داری خصوصی جای آنها را گرفتند، امری که در مورد وضع کنونی و ترور رهبران حکومت ولایت فقیه به هیچ وجه صادق نیست) نمی تواند چندان پاسخگو باشد.

 دوم ـ توان علمی ، فنی و نظامی کشور بیش از آن است که در ارزیابی های اولیه از سوی سازمان های اطلاعاتی کشورهای گوناگون مطرح شده است.

 دوم-  نخست باید دید نتیجه ی کاربرد «ارزیابی های اولیه» چه بوده است. این ارزیابی های اولیه توانسته شرایط حذف دانشمندان اتمی و یک رده ی از رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی را فراهم کند. اگر حد نهایی این ارزیابی این بوده است که پس از حذف این رهبران و سران، حکومت سرنگون می شود و یا حداقل از هم فرومی پاشد و متلاشی می شود حرف این که «توان علمی و فنی و نظامی» بیش از آن «ارزیابی های اولیه» بوده است درست است. اما اگر حد نهایی این ارزیابی این بوده که با این ضربات حکومت بخش مهمی از رهبران و سران خود را از دست داده و دسته های سوم و چهارم رو خواهند آمد و امکان سازش آنها بیشتر از سران پیشین است خیلی نمی توان آن «ارزیابی های اولیه» را ناکافی دانست و برآورده هاشان را کم. این ساده لوحانه است که تصور کنیم که سیا و موساد که به این درجه نفوذ در دم و دستگاه های روحانی و سیاسی و نظامی و امنیتی داشته اند توان علمی و فنی و نظامی حکومت را نمی شناخته اند. در بهترین حالت می توان گفت که برآورد کلی شان درست اما در برخی از جزییات مثلا ناقص بوده است. این به ویژه در مورد توان نظامی و کمیت موشک ها و پهپادها و امکانات شلیک آنها حتی پس از وارد شدن ضربات شدید به شهرهای موشکی و کارخانه ها و پرتاب گرها صادق است تا مثلا توان علمی و یا فنی. در این مورد اخیر اگر این توان علمی و فنی را حداقل به طور کلی نمی شناختند این حملات نظامی را از ترس دست یافتن حکومت به بمب اتمی( حداقل به عنوان یکی از دلایل) در پیش نمی گرفتند و چنین تحویل دادن و یا فروختن 400 گرم اورانیوم غنی شده را به عنوان یکی از مواد مهم در پیشنهادهای خود نمی گنجاندند.  

 سوم ـ علیرغم تحریم های بسیار گسترده که در تاریخ بیسابقه است، کشور توانسته است با اتکا به دانش عملی بومی اش در بسیاری از عرصه های صنعتی، علمی، نظامی و آموزشی و بهداشت و درمان به دستاوردهای قابل اتکایی دست یابد و در این عرصه ها از استقلال بالائی برخورد گردد.

 سوم - شاید قرار بوده است که پس از نزدیک به پنجاه سال حکومت طبقه ی سرمایه دار بوروکرات- کمپرادور حاکم همانجا سرجایش نشسته باشد و دست به کوچک ترین تلاشی برای مدیریت کشور و بقای حکومت اش نزند. این همان نکته ای است که هواداران سلطنت نیز به شکلی دیگر در شیپور می کنند که رضا خان و پسرش چنین و چنان کردند. در سرمایه داری( بوروکرات – کمپرادور) سرمایه داران دنبال سود و انباشت سرمایه هستند و برای این کار باید سرمایه را در زمینه های گوناگون صنعتی و علمی و آموزشی و بهداشت و درمان به کار آندازند. در زمینه ی علمی و صنعتی( جدا از مقاصد خاص رشته ی علمی و صنعتی و مثلا نظامی بودن تولید آن برای بقای حکومت از جمله اسلحه، پهپاد و موشک و برخی تجهیزات دیگر) برای این باید ساعات اضافه کار نسبی را افزایش داد و نرخ ارزش اضافی را بالا برد، آموزش برای اینکه باید نسل های تازه برای ادامه ی فراشد تولید و نیز حوزه های سیاسی و فرهنگی و علمی و غیره  به وجود بیاید. در زمینه ی بهداشت و درمان، جدا از سرمایه گذاری برای سود، به این دلیل که جدا از خود سرمایه داران و ثروتمندان نیروهای مولد جامعه یعنی کارگران و زحمتکشان و کارکنان دولتی و خصوصی باید مورد مراقبت بهداشتی و درمانی قرار گیرند تا بتوانند کار مفید انجام دهند و ارزش اضافی تولید کنند( از دیدگاه کارگران – در نظام سرمایه داری - ضرورت بهبود بهداشت و درمان برای حفظ توانایی های روحی و جسمی برای تولید معیشت خود و خانواده است). اما در «بسیاری از عرصه ها» رسیدن به «استقلال بالا» نمی تواند درست باشد، زمانی که بخش مهمی از موشک ها و پهپاد ها به ویژه بخش های تکنیکی تر و پیچیده تر به وسیله ی تجهیزات کشورهای امپریالیستی اروپا و همچنین روسیه و چین تامین می شود. و یا در عرصه ی دارو کشور نیازمند واردات بخش مهمی از داروهاست و نبودشان موجب مرگ بیماران و یا ناتوانی در زیست بهترشان می شود. در هر صورت حتی اگر ما استقلالی را در مورد برخی تولیدات بپذیریم این نسبت به وابستگی حکومت کنونی به واردات از غرب و روسیه و چین و نیز مونتاژ کردن کالاها، کمتر از حکومت شاه سابق نبوده است. باید توجه داشت که حکومت اسلامی از نظر اقتصادی وابسته است و نه مستقل و سرمایه داران حاکم کمپرادور هستند و نه ملی.
این بندها کاملا با روح شبه چپ های «محور مقاومتی»( بخوانید «حزب اللهی» ها یا «ارزشی»های «شبه چپ» حکومتی!) نگاشته شده است. آنان با چراغ موشی( زیرا نورافکن به سرعت خیالات شان را باطل می کند) به دنبال فاکت هایی می گردند تا ثابت کنند «حکومت ضد امپریالیست ولایت فقیه» موفقیت های زیادی و در عرصه های زیادی در زمینه ی تولید ملی به دست آورده است و به این ترتیب مرید و کت بسته بودن خود برای این حکومت مرتجع را توجیه کنند.

 چهارم ـ در شرایط حساس  کنونی پایه حمایتی جمهوری اسلامی علیرغم( باز) رویگردانی اکثریت عظیم( دیگر چه از این پایه ی حمایتی باقی می ماند) از مردم از رژیم، حاضرند برای حفظ نظام مطلوب شان وارد عمل شوند و هزینه بپیردازند. توجه داشته باشیم که هم در جنگ دوازده روزه و هم در جنگ کنونی، علیرغم( باز) ترورهای بسیار گستردۀ رهبران و فرماندهان رژیم و خانواده های شان ، شاهد تزلزل و فروپاشی در ساختارهای قدرت جمهوری اسلامی حتی در میان رده ها و کادرهای میانی نیستیم.

چهارم- روشن نیست که هیئت اجرایی دنبال چه می گردد! دنبال اعتراضات خیابانی حزب اللهی ها و لباس شخصی های رده های میانی علیه مجتبی خامنه ای و ذوالقدر و وحیدی؟ علیه جنگ حکومت اسلامی با آمریکا و اسرائیل در خیابان به وسیله ی پایگاه اجتماعی حکومت؟
 البته چنین چیزی رخ نداده است. اگر هم قرار بود رخ دهد درجا خفه اش می کردند. اما این ها به این معنا نیست که درون هسته ی سخت قدرت و پیروان اش که بیشتر همان پایگاه اجتماعی و نیروهای اصلی حکومت هستند تضادی وجود ندارد و این تضادها در حال رشد نبوده و نیستند و برعکس این هسته و نیز رابطه ی آنها با پایه هایش در وحدت کامل و «آهنین» است. در همین قضیه ی آتش بس بخشی از این تضادها بیرون جهید و آشکار شد و جدال های گوناگونی شکل گرفت. دسته ای به فکر آتش بس بودند و مذاکره و دسته ی دیگر آتش بس و مذاکره را رد می کردند و می کنند. در کنار این ها بخش هایی پس از کشته شدن خامنه ای و بخش مهمی از رهبران، پرسش هایی بسیاری در ذهن شان شکل گرفته و از جمله این که چگونه در این دم و دستگاه های امنیتی این همه نفوذی وجود دارند که تقریبا هیچ رهبری در امان نیست و به ساده گی رده ای کامل از رهبران نظامی و سیاسی یافته و کشته می شوند!
از سوی دیگر بخشی از تضاد میان «پایه ی حمایتی» با حکومتیان نشسته بر راس قدرت بر سر باندهای دزدی و اختلاس و قاچاق و ثروت و بالا انداختن است. برای نمونه قالیباف با وجود اینکه پاسدار بوده است و حزب اللهی، از جهت گند و کثافاتی که بار آورده مخالفت بخشی از ارزشی ها و حزب اللهی ها را برانگیخته و خیلی مورد اعتمادشان نیست. همین مساله در مورد افرادی مانند محسنی اژه ای که همکاری اش در فراری دادن خاوری فراموش نشده است و یا صدیقی و فرزندان که گند کارشان بیرون زد صدق می کند. حکومت اسلامی ولایت فقیه هر روز و هر هفته و هر ماه سوژه تولید می کند برای این که چنین تضادهایی رشد کند وریزش هایی صورت گیرد و آنگاه یک جریان پر مدعا می آید و می گوید در جنگ ریزش نشده است!
و بالاخره چنانکه در بالا گفتیم خود هسته ی سخت قدرت اجازه بیرون زدن بسیاری از تضادها را نمی دهد اما از اخبار تضاد میان باندهای قدرت و ثروت و جنگ و دعواها وافشاگری های خود سران پاسدارعلیه یکدیگر و بسیاری جابجایی ها و تغییر مسئولیت ها( برای نمونه طائب را در نظر گیریم) که کم نبوده و نیست، می توان به این نتیجه رسید که هسته ی سخت قدرت به باندهای زیادی تقسیم شده و این باندها برای حفظ موقعیت و ثروت و قدرت با یکدیگر در جدال اند. با توجه به همین ضربات تا کنون وارد شده در جنگ در آینده این تضادها بیش از پیش بیرون می زند.   

 پنجم ـ ضربات سنگین به کادر رهبری رژیم، عملآ باعث حذف رهبران سالمند و جایگزینی آنها با کادرهای جوان شده است. از سوی دیگر با حذف کادرهای قدیمی تر، وزن تعهد مکتبی نسبت به تخصص و دانش علمی کاهش یافته است. به دیگر سخن ضربات آمریکا و اسرائیل در جنگ دوازده روزه و جنگ کنونی باعث جوانگرایی اجباری در رده های حکومتی شده که تمامآ کادرهای جوان و تحصیل کرده و مجهز به دانش سیاسی روز هستند.

پنجم: و حال که کادرهای جوان رو آمده اند حکومت پرقدرت تر شده است زیرا وجه عمده ی این کادرها «مکتبی» بودن نیست بلکه «تخصص و دانش علمی» است. نتیجه این که به نفع حکومت اسلامی شده است که کادرهای پیر و مکتبی اش را که لابد اهمیتی برای تخصص و دانش علمی قائل نبودند و از این گذشته نیروهای متخصص و علمی هم در اختیارشان نبود که از آنها استفاده کنند از دست داده و کادرهای جوان علمی اش جایگزین شده است.
این ظاهرا مخالف تمامی ارکان تربیت کادر برای سیاست است. کادر کمتر مکتبی و در عین حال متخصص بی تجربه یا کم تجربه چه توان و انگیزه ای برای جنگ با آمریکا و اسرائیل دارد؟ روشن است که این توان و انگیزه با جایگزین شدن این کادرهای جوان کمتر مکتبی و کمتر مجرب پایین می آید. تازه آنها که کشته شدند اگر چه مکتبی بودند اما غیر متخصص نبودند بلکه در رشته ی خود متخصص و متکی به دانش علمی بودند و تازه همین کادرهای جوان را نیز در اختیار داشتند و می توانستند از دانش تئوریک آن ها استفاده کنند. آنها که چنین مکتبی و صاحب تخصص و مجرب و سرد و گرم چشیده بودند چنین عاقبت شان شد این ها که صرفا دانش تئوریک دانشگاهی دارند چه سرنوشتی می توانند داشته باشند؟
از این ها که بگذریم اتفاقا آنچه برای آمریکا و اسرائیل مهم بوده و هست همین از دور خارج کردن رده های مکتبی مجرب و خلاق بوده است( افرادی مانند سلیمانی که از سپاه قدس حذف شد این سپاه کارایی پیشین اش را تا حدود زیادی از دست داد). تصور آنها این بوده و هست که رده های بعدی با توجه به ضربات وارد شده و ضعیف شدن شان می توانند در مساله ی رابطه با غرب گوش شنواتری داشته باشند. احتمالا این ارزیابی نفوذی های در دم و دستگاه حاکم هم بوده است.    

ششم ـ در شرایط جنگی کنونی نقش اپوزیسیون درونی رژیم به پائین ترین حد خود کاهش یافته و این بخش از نیروها تمامی انتقادات خود را به کناری گذاشته اند.

ششم- کاهش یافته یک چیز است و تمامی انتقادات خود را کنار گذاشته اند چیزی دیگر! 
در کل این حکم درست نیست! پرسش ساده این است که شما از کجا می دانید؟ در حالی که مطبوعات زیر کنترل است و اینترنت بسته است و تلویزیون مستقلی در کشور وجود ندارد و جدا از این ها به دلیل شرایط امنیتی امکان رو شدن مخالفت ها نیست و تازه از همه ی این ها مهم تر شمشیر رهبری اصلی سپاه و سازمان های اطلاعاتی بالای سر مخالفین درونی حکومت هم است، چگونه می توان فهمید چنین مخالفتی وجود دارد یا نه؟! و یا از آن بدتر مخالفینی مانند اصلاح طلبان حکومتی و از جمله پزشکیان (که در چند مورد در همین دوران با وحیدی اختلاف پیدا کرد و اختلاف اش نیز آشکار شد) یا امثال روحانی و ظریف و ... انتقادات خود را کنار گذاشته اند؟
مخالفت وجود دارد و بسیار هم وجود دارد و در ماهیت امر بسیار شدید هم هست اما عجالتا خفه شده و یا خفته. این مخالفت زمانی که به دلیل شرایط نامساعد نمی تواند آشکار شود در شرایط مساعد می تواند با شدت بیشتری بیرون زند و آشکار شود. همین بافت 85 نفری ظاهرا از بیشتر جناح ها و باندهای درون حکومت می تواند نشانگر این باشد که اختلافات شدیدی وجود داشته حتی در میان خود اصول گرایان سنتی که مجبور شده اند همه را در هیئت جا دهند.

 هفتم ـ با تاب آوری جمهوری اسلامی عملا وزن سپاه و ارتش در معادلات سیاسی کشور را بشدت بالا برده است. تسلط سپاه و نظامیان به گونه ای است که حالا دیگر دولت تنها در نقش تامین کننده و تدارک چی مایحتاج مردم عمل می کند و عرصه سیاست توسط سپاه اداره می شود.( این هم یکی از دلایل آن سکوت های مصلحتی کنونی!) ناروشن بودن وضعیت مجتبی خامنه ای نیز بیانگر آن است که سپاه با انتخاب او توانسته تمامی اهرم های قدرت را در دست بگیرد. تسلط بخش نظامی امنیتی بر تمامی عرصه ها و سازماندهی گسترده بسیج و تلاش برای کنترل هر نوع مخالفت علنی ( که تنها شامل توده های مخالف حکومت نمی شود بلکه «اپوزیسیون درونی حکومت» را نیز در برمی گیرد- ظاهرا هیئت اجرایی خود پاسخ نکات پیشین خود را در این بند می دهد!) سیاست سرکوبگرانه تاکنونی را بشدت تشدید کرده است. موج گسترده دستگیری ها، پیام های تهدید آمیز تلفنی ، ارسال پیامک ها و شتاب یافتن اعدام زندانیان سیاسی قبلآ دستگیر شده به اتهام “همکاری با دشمن در شرایط جنگی” بیانگر تشدید سرکوب است. به بیان دیگر، تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل و فضای جنگی متاثر از آن، تمامی جنبش های مدنی و مسالمت آمیز مردم را در زیر ضربات سهمگین خود در هم شکسته است. بزرگترین بازنده این جنگ جنبش مدنی مردم ایران است.

هفتم - در این بند توجه معطوف سیاست های ارتجاعی حکومت و این سیاست ها برجسته شده است. از این رو کمی ضد «محور مقاومتی» ها است که عموما چنین نظراتی را بر نمی تابند.
نکته ی پایانی نکته ی درستی است. در واقع تا کنون بزرگترین بازنده ی این جنگ ارتجاعی و تجاوزکارانه جنبش انقلابی- دموکراتیک توده ها و در راس شان طبقه ی کارگر ایران بوده است.

در بخش پایانی به پاره ی سوم نظرات هیئت اجرایی می پردازیم.

هرمز دامان

نیمه ی دوم فروردین 1405