آیا در صورت
رو آمدن جناح ها و باندهای وابسته به امپریالیست های غربی و یا دارای گرایش به این
سمت، جناح ها و باندها و کلا طبقه و دستگاه حاکم بر ایران می تواند به ماندش در
قدرت امیدوار باشد ؟
اگر صحبت بر
سر دستگاه حاکم باشد امپریالیسم آمریکا برنامه ای برای دگرگونی اساسی آن نداشته
است و همین دوام حکومت برای مدت نزدیک به پنجاه سال این را نشان می دهد. این امر
در کنار آن است که امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی همواره کما بیش
از نظر اقتصادی و سیاسی، مستقیم یا غیر مستقیم با سران باندها و جناح های این
حکومت و یا حداقل آنها که متمایل به غرب اند در رابطه بوده اند. در همین دو دور
کنونی جنگ چنانکه دیدیم با وجود کشتن بسیاری از سران حکومت اما بسیاری را نیز حفظ
کردند در حالی که هیچ بعید نیست که این امکان را هم داشتند که بخش های دیگری از
آنها را نیز بکشند. صحبت ترامپ در مورد تغییر بافت سیاسی حکومت بر همین امر متمرکز
است( وی چند بار گفت که بخشی از آنها که می خواستیم باهاشان مذاکره کنیم کشته شدند
و حال افرادی نیستند که بتوانیم با آنها مذاکره کنیم و می دانیم که وی غلو می
کرد). در واقع آنچه آنها حفظ کردند افراد و دسته هایی در پست های مهم دستگاه سیاسی
و سرکوب( اطلاعاتی، نظامی، قضایی) است و این به این علت است که آنها می خواستند که
این دستگاه ها به کار خود در سرکوب توده های مردم و انقلاب ادامه دهند. ضمن آنکه
می توان از نظر دور نداشت که چه بسا بخش های مهمی از همینان که باقی مانده اند
خودشان نیروهایی وابسته به غرب و یا مایل به رابطه با امپریالیست های غربی باشند.(
قالیباف اگر حتی وابسته نباشد احتمالا باید سروسری داشته باشد و یا چراغی نشان
داده و چشمکی زده باشد).
اگر صحبت بر
سر نگه داشتن بافت کنونی طبقه ی حاکم ایران و حکومت ولایت فقیه باشد ترامپ و طبقه
ی حاکم آمریکا چنین چیزی را از پیش در نظر داشته و نیازی به تغییر نقشه و برنامه
در این مورد نخواهند داشت.
منظور از نگه
داشتن بافت طبقه حاکم در اینجا این است که بوروکرات - کمپرادورهای نظامی سپاه که
بخش بزرگی از اقتصاد کشور( 60 درصد) را در اختیار دارند و نیز باندهای حاکم بر
بنیادهای اقتصادی و به طور کلی باندهای سپاه- آخوند با روکش ایدئولوژیک مذهبی که
ریاکارانه در پشت آن پنهان شده اند دست نخورده باقی بمانند و با بافت سرمایه داران
کمپرادور سلطنت طلب و مشروطه خواه و جمهوری خواه ساکن در غرب مخلوط نشوند. یعنی
آنها به داخل نیامده و درون طبقه ی حاکم بر حکومت اسلامی جا نگیرند و بخشی از این
طبقه نشوند؛ زیرا در چنین صورتی همواره بیم این که این ها بخواهند وجه اسلامی
حکومت را حذف کنند و حکومت را از نظر سیاسی تغییر دهند و همان حکومت استبداد
سلطنتی و یا یک جمهوری مانند ترکیه را برقرار کنند وجود خواهد داشت. این امر با
دادن اجازه ی سرمایه گذاری در داخل به وسیله ی آنها تفاوت دارد. چنانکه می دانیم
بخش هایی از این سرمایه داران گریخته از کشور دوباره و پس از پایان جنگ با عراق
وارد بده بستان با حکومت اسلامی شدند و بخش هایی از آنها اموال خود را پس گرفته و
بخش هایی به رابطه ی اقتصادی با حکومتیان ادامه دادند.
از سوی دیگر به نظر می آید که نگه داری بافت
طبقاتی حاکم تا حدودی ممکن باشد گرچه اگر کار به ورود سرمایه های امپریالیستی به
ایران بینجامد و بخش خصوصی وابسته به امپریالیسم تقویت گردد تغییراتی در یکه تازی
سپاه در عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و در پی آن طبقه ی حاکم صورت
خواهد گرفت.
با این حال و
در کل این مساله دو نکته دارد:
یکی این که
امکان استحاله ی درونی باندهای حاکم بر سپاه و آخوند و تغییرات ایدئوژیک - فرهنگی
آنها و کنار گذاشتن برخی نقاب ها و توجیه مذهبی آنها، با توجه به تغییراتی که در
طی 48 سال حکومت مشاهده کرده ایم همواره وجود دارد و وجود خواهد داشت. اصلاح طلبان
و انجمن های اسلامی نیز شدیدا مذهبی بودند اما از سال 76 به این سو به طور جدی
دیدگاه های متحجر پیشین خود را کنار گذاشتند و آغاز به ایجاد تغییراتی در دیدگاه
های مذهبی خود کردند و تا طرح حذف مجلس خبرگان، شورای نگهبان و ولی فقیه پیش رفتند
و بخش های زیادی از آنها سکولار شدند گرچه این ها به این معنا نیست که همگی این
گونه جریان ها و افراد جزو نیروهای انقلابی و مترقی خلق قرار گرفته اند.
و دوم، مساله
ی اساسی این جا پذیرش توده های مردم است. اگر مردم با این بافت و ایدئولوژی حاکم
بر آن یعنی اسلام( البته با تغییراتی که پس از «اصلاحات آمریکایی» خواهد کرد) و
شکل حکومت آن یعنی ولایت فقیه و یا «شورای رهبری» کنار بیایند، آمریکا تغییری
اساسی در آن صورت نخواهد داد. اما در صورتی که چنین امری صورت نپذیرد و مردم
ناراضی باشند و نارضایتی مانع از ایجاد ثبات نسبی مورد نیاز گردد امریکا بی تردید
خواهان تغییرات خواهد شد و این کار را یا به نرمش و با ایجاد تغییراتی درون حکومت
و یا به زور و با توجه به حضور باندهایش در حکومت صورت خواهد داد.
در مورد کنار آمدن مردم باید گفت این امر مشروط
به این است که حکومت بتواند بسیاری از نیازهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی آنها را
تا حدودی پاسخ دهد. البته اگر تا آن زمان نیرویی انقلابی و یا دموکرات و ملی قد
علم نکند و در میان طبقات مردمی نافذ نگردد و خود را به عنوان یک جایگزین جدی مطرح
نکند.
این را هم
باید افزود که در صورتی که وضع آنگونه پیش نرود که آمریکا می خواهد یعنی ایجاد یک
ثبات نسبی، تغییرات به نفع سلطنت طلبان و در صورت عدم پذیرش مردم به نفع جمهوری
خواهان وابسته به امپریالیست های غربی صورت خواهد گرفت.
نفوذ در طبقه ی حاکم و کنترل آن باید مانند
نفوذی باشد که امپریالیسم آمریکا در طبقه ی حاکم سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور
در دوران استبداد سلطنتی پهلوی داشت. و نفوذ و تسلطی است که در کشورهای زیر سلطه ی
منطقه از کویت و امارات و بحرین و عمان و قطر و اردن و مصر و اکنون سوریه( که شاید
هنوز جاگیر نشده باشد) و ترکیه و دیگر کشورهای زیر سلطه ی امپریالیست های غربی
دارد.
چگونه ثباتی
در ایران می تواند به نفع امپریالیسم آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی باشد؟
در مورد ثبات
باید گفت که آنچه امپریالیسم آمریکا در ایران می خواهد ثباتی مانند دوره ی 41 تا
56 است و البته بهتر و طولانی تر از آن.
در این دوره اقتصاد
ایران یک دوره ی تحول را از نیمه فئودالیسمی که هنوز وجود داشت به سرمایه داری
کمپرادوری که تا حدودی رشد کرده بود طی کرد و سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور حاکم
شد. یعنی این ثبات بر مبنای برخی تغیرات کیفی در وضع نیروهای مولد و ساخت اقتصادی
جامعه روی داد.
همچنین در دوره ی استبداد سلطنتی آزادی های
اجتماعی برقرار بود و گرچه از جانب آخوندها زیر فشار و ضرب قرار داشت( اعتراضات به
حجاب و پوشش زنان و رای زنان) اما آنها نمی توانستند خدشه ای اساسی به آن وارد
کنند.
از سوی دیگر
درجه ای از تغییر در روساخت فرهنگی همچون سازش نسبی فرهنگی به ویژه با هنرها(
داستان نویسی و تاتر و سینما و موسیقی مخالف حکومت و در کنار این ها به طور کلی
آواز و موسیقی زنان، نقد ادبی و هنری و ...) و همچنین فعالیت حرفه ای استادان
غیرحکومتی ملی و دموکرات و چپ( گرچه نه عموما انقلابی – استادان انقلابی ناچار از
پنهان کردن هویت انقلابی خویش بودند) در دانشگاه ها وجود داشت. جدا از این ها
اقلیت ها و فرق مذهبی آزادی داشتند و حتی از تلویزیون نیز مراسم آنها( برای نمونه
دراویش کرمانشاهی) پخش می شد و غیره. بخش هایی از این ها در دوره ی رضاخان وجود
نداشت.
به این ترتیب
آنچه مد نظر آمریکاست ایجاد چنین تغییراتی(یا «اصلاحاتی») در حکومت و حتی کمی هم
بیشتر- به جز اصلاحات اساسی در عرصه ی سیاسی و آزادی های سیاسی- است تا بتواند به
ثبات نسبتا پایدار سیاسی حکومت اطمینان یابد.
با توجه به گسترش
و پیشرفت و تکامل مبارزه ی طبقاتی در ایران همچون یک فرایند و صرف نظر از نتایج
کنونی آن، و بالا رفتن سطح سواد و آگاهی سیاسی- اجتماعی و نیز تجربه ی تلخ و
دردناک حکومت اسلامی و به هر حال تغییرات بسیار در جامعه ی ایران در چند دهه ی
اخیر، ممکن است مجبور شوند برای ایجاد ثبات نسبتا پایدار در ایران برخی آزادی های
صنفی و سندیکایی و حتی سیاسی( مانند آزادی احزاب رویزیونیستی و ترتسکیستی) را نیز
برقرار کنند.( چیزی متفاوت با وضع استبدادی و خفقانی کنونی و شاید کمتر از آنچه در
ترکیه وجود دارد.)
تجربه طالبان
نشان می دهد که چنین برگشت هایی به عقب( نسبت به آنچه در دوران حکومت های وابسته
به امپریالیسم شوروی وجود داشت به ویژه در مورد مساله ی آزادی زنان)، خواه در
مسائل اقتصادی و خواه سیاسی و به ویژه فرهنگی( مانند سیاست طالبان در مورد زنان که
صرفا فرهنگی هم نبوده بلکه حذف بخشی از نیروهای مولد از اقتصاد و تولید و خدمات
است) به شکلی منفی تاثیر گذار خواهد بود حتی اگر هم بخش هایی از مردم موقتا با
آنها همراهی کنند؛ مانند این که گفته می شود طالبان «امنیت» برای مردم آورده است
در حالی که در رژیم گذشته امنیت نبود. به این ترتیب چنین حکومت هایی که نماینده ی
این برگشت ها می شوند با ثبات و پایدار نبوده و دیر یا زود با خشم توده های خواهان
تغییر و شورش ها و انقلاب ها روبرو خواهند شد.
باید توجه
کنیم که تغییرات اقتصادی روی داده در دوره ی 56- 42 به اجبار باید روی می داد زیرا
نیروهای مولده ی جامعه از زمان انقلاب مشروطیت خواهان تغییراتی در وجوه اقتصادی و
سیاسی- فرهنگی بودند. گرایش های انقلابی و مترقی موجود در مشروطیت در دوره استبداد
سلطنتی رضا خان و با وجود خفقانی که ایجاد کرد و نیز سال های 32- 20 ادامه یافته و رشد یافته بود و دیگر با ساخت
نیمه فئودالی حاکم و سرمایه داری کمپرادوی برقرار شده اما رشد نیافته در تضاد قرار
داشت. اساسا کل دوران 32 - 20 و جنبش های روی داده در آن بیان چنین نازسازگاری ای
بین نیروهای مولد و روابط تولید و ساخت اقتصادی و روساخت سیاسی – فرهنگی حاکم بود.
چنانچه این تغییرات صورت نمی گرفت انقلاب در ابعاد گسترده ناگزیر بود( چنانکه حتی
در پی این تغییرات که پاسخگوی نیازهای جامعه نبود، انقلاب 57 رخ داد و این تغییرات
تنها توانست آن را تا حدودی به عقب اندازد). و انقلاب می توانست طبقات تهیدست و از
جمله طبقه ی کارگر و نیروهای رادیکال را روی آورد. همین گونه که در دوران مورد
اشاره در کشورهای جنوب شرقی آسیا چنین طبقات و نیروهایی را روی آورد و موجب شد که
امپریالیسم آمریکا و شرکای اروپای غربی اش، «انقلاب» هایی مانند«انقلاب سفید» را
در کشورهای دیگر هم صورت دهد.
در کنار این نیازهای امپریالیسم برای صدور
سرمایه نیز وجود داشت( گرچه نباید به آن همچون علت بنیادی تغییرات این دوره و
«انقلاب سفید» نگریست) و همان گونه که اشاره شد انقلاباتی که در دهه های پس از جنگ
جهانی دوم در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره صورت می گرفت مزیدی بر علت بود که هر
چه زودتر تغییراتی در کشورهای زیرسلطه ای مانند ایران به وجود آید.
حال نیز وضع
را می توان این گونه تصور کرد. حکومت اسلامی گونه ای عقب گرد تاریخی در مقابل آن
تحرکات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای انقلابی و مترقی ای بود که در دوره ی مشروطیت
و دوره ی رضا خان و همین گونه 32- 20 رخ داد. این عقب گرد وضعیتی به وجود آورده که
با نیروهای مولد در تضاد شدید قرار گرفته است. تمامی جنبش ها و خیزش ها و شورش ها
جدای از دلایل آنی آنها، برای حل این تضاد به وجود آمده است.
در مورد ثبات
نسبتا پایدار دو تجربه ی مهم در 100 سال اخیر تاریخ ایران وجود داشته است. یک دوره
ی 1320- 1300 که استبداد رضاخانی وجود داشت و دیگری سال های 1356- 1342 دوران
محمدرضا پهلوی و یا به طور کلی 1356- 1332. در دوران حکومت ولایت فقیه چنین ثبات
نسبتا پایداری دیده نمی شود و تمامی این دوران حکومت اگر از دوران جنگ با عراق
بگذریم، با جنبش ها و خیزش ها و اعتصاب ها و شورش ها و یک فعالیت اجتماعی- سیاسی
پردامنه ای از جانب تمامی طبقات مردمی و بخش های گوناگون جامعه روبرو بوده و
چنانچه ادامه یابد باز هم روبرو و در اشکال شدیدتری خواهیم بود.
اگر قرار
باشد ثبات نسبتا پایدار مورد نیاز امپریالیسم در ایران شکل گیرد باید ادامه آن دو
دوره و تکامل یافته ی آنها باشد زیرا نه درجه ی پیشرفت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی
این دوره و همچنین آگاهی و خواست های مردم این دوره ( تفاوت شرایط جهانی و تغییرات
بسیار آن را نیز باید بیفزاییم) با دوره ی بیست ساله استبداد رضاخانی یکی است( که
می دانیم تفاوت ها بسیار است) و نه حتی با دوره ی 56- 42 استبداد سلطنتی محمدرضا
شاهی که بیشتر می تواند «نمونه» گردد. اگر دوره ی مزبور قرار باشد برقرار شود باید
تغییراتی گسترده تر در تمامی عرصه ها صورت گیرد تا بتوان چنین ثبات نسبتا پایداری
ایجاد کرد.
چنین
تغییراتی می تواند بخش هایی از توده های مردم و حتی بخش هایی از طبقه ی کارگر به
ویژه لایه های ناآگاه طبقه را نیز آرام کند. کما اینکه این بخش از کارگران در همین
دوره ی اخیر نیز گرایش به بازگشت سلطنت به دلیل مقایسه ی آن با وضع کنونی خود،
مانند رسمی بودن کارگران، حقوق و مزایای قانونی، ثبات نسبی دلار و پایین بودن نرخ
تورم برای دوره ای و در نتیجه ثبات نسبی شرایط زندگی، «شریک شدن در سود کارخانه ها»
و غیره...یافتند.
از این می توان نتیجه گرفت که در صورتی که
امپریالیسم آمریکا بخواهد وضعی به طور نسبی با ثبات و پایدار در ایران به وجود
آورد و دولت حاکم را از گزند انقلاب محفوظ دارد باید حتما یک سلسله تغییرات را در
شکل حکومت طبقه ی سرمایه دار بوروکرات - کمپرادور ایران( خواه همین ها باشند که
اکنون حاکم اند و خواه در شرایطی ناگزیر شود امر سرنگونی را دنبال کند و سلطنت
طلبان را روی کار آورد) به وجود آورد. این
تغییرات باید عرصه های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را در بر بگیرد و نیز به عرصه ی
سیاسی گسترش یابد. پس از هر گونه تغییر در شکل حکومت و عرصه های مورد اشاره، باید
در عرصه ی سیاسی نیز تغییراتی ایجاد شود و از این نظر سیاست هایی نزدیک به آنچه در
ترکیه و یا کره جنوبی حاکم است در پیش گرفته شود. پس از انقلاب علیه استبداد
سلطنتی و این همه جنبش و شورش علیه استبداد دینی، نمی توان همین گونه استبدادها را
و دوباره در همین اشکال بازسازی کرد. در چنین صورتی جنبش و انقلاب ناگزیر خواهد
بود.
آیا این تصور
که آمریکا نمی خواهد وارد جنگ درازمدت دیگری شود درست است؟
در جزء و در
مورد حکومت اسلامی تا آنجا که ممکن است بله، اما در کل و به عنوان یک سیاست امپریالیستی
خیر!
شرایط کنونی
امپریالیسم آمریکا و به ویژه سیاست های دولت ترامپ بر این نیست که وارد جنگ
درازمدت دیگری شود. ترامپ و دولت اش خواسته اند که توجه اساسی شان معطوف به درون
باشد و سیاست های اقتصادی کشور را بازنگری و بازسازی و روابط اقتصادی تازه ای بر
مبنای سیاست «آمریکا اول» با دیگر کشورهای امپریالیستی و زیرسلطه برقرار کنند. این
وجه عمده ی قضیه است. و بخشا تحلیل این وضعیت از جانب هسته ی سخت قدرت وی را
امیدوار به عقب نشینی آمریکا در صورت اجرای تاکتیک هایی مانند بستن تنگه هرمز و
شلیک به پایگاه های آمریکا در منطقه کرده بود.
اما وجه غیر
عمده ی آن این است که ترامپ و دولت اش خواسته اند از موقعیت کنونی روسیه که در جنگ
اوکراین اسیر است و در عین برخی سازش ها با روسیه در مورد جنگ اوکراین، حملات و
تجاوز های خود را به کشورهای ضعیف این بلوک مانند ونزوئلا و کوبا و ایران نیز پیش
برند و آنها را مجبور کنند که به زیر سلطه ی آمریکا در آیند. سیاست شان در مورد
این کشورها وارد شدن در یک جنگ دراز مدت نبوده و از همین اهرم های اقتصادی و نیز
برخی اشکال تجاوز( در مورد ونزوئلا) استفاده کرده اند و در مورد کوبا نیز از شکل
هایی از فشار اقتصادی و سیاسی و نظامی استفاده کنند( چنانکه در خبرها آمده دولت
کوبا قرار است سیاست های نئولیبرالی را جایگزین سیاست های کنونی خود سازد). اما
این سیاست ها سیاست هایی نیست که همچون سیاست ذاتی امپریالیسم خود را تثبیت کنند
بلکه سیاست هایی موضعی است و مسبوق به شرایط کنونی به ویژه امپریالیسم آمریکاست که
در حال رکود و افول نسبی است و آنها می خواهند جلوی این روند را بگیرند.
خواه آمریکا
و خواه دیگر کشورهای امپریالیستی به جنگ همچون راه حل نهایی حل مشکل تجدید تقسیم امپریالیستی
جهان نگاه می کنند. به دلیل رشد ناموزون اقتصاد سرمایه داری امپریالیسنی، همواره
یک امپریالیست از نظر اقتصادی و یا سیاسی و یا نظامی پیش می افتد و خواهان سهم
بیشتری از آنچه که دارد و پاسخگوی رشد اش نیست می شود( برای نمونه رشد امپریالیست
های غربی و در مقابل افت امپریالیست های شرقی و در راس شان سوسیال امپریالیسم
شوروی). اگر این تضادها که در اشکال خاصی خود را نشان می دهند حاد شوند و
امپریالیست ها نتوانند سازشی را سامان دهند، بی تردید برای گسترش و یا حفظ آنچه که
دارند وارد جنگ خواهند شد. خواه جنگ های محدود به یک یا دو کشور، خواه بزرگ تر و
منطقه ای و خواه جهانی. اگر قرار بود جنگ های بزرگ و جنگ های دراز مدت حذف شود
نیازی به این همه تولید سلاح های جوراجور و این درجه تکامل در سلاح های کشنده و
نابود کننده نبود. این ها باید مصرف شوند و گرنه کارخانه ها تولید سلاح باید بسته
شوند و کارگران شان اخراج شوند و می دانیم که در این صورت دیگر بخش های تولید(
تولید وسائل تولید و تولید وسائل مصرفی غیر نظامی و تولید وسائل مصرفی تجملی) نیز
نخواهند توانست تولیدات خود را بفروشند و یا به طور کامل بفروشند و روی دست شان
باد خواهد کرد و اضافه تولید و رکود و بحران رخ خواهد داد( این یکی از دلایل و
اشکال رخ دادن بحران در نظام امپریالیستی است و البته تنها در رکود در تولید بخش
نظامی خود را نشان نمی دهد).
در حال حاضر چنان که دیده می شود جنگ های منطقه
ای جریان دارد و در جریان تجدید تقسیم جهان، این که این جنگ ها و یا جنگ های منطقه
ای دیگری که پدید خواهد آمد به جنگ مستقیم امپریالیست ها و جنگ جهانی سوم ختم شود
وجود دارد. امپریالیسم با جنگ عجین است و تا زمانی که وجود دارد جنگ های
امپریالیستی و نیز جنگ برای تسخیر مناطق نفوذ و گسترش این مناطق ناگزیر است.
هرمز دامان
نیمه ی دوم خرداد 1405
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر