۱۴۰۵ خرداد ۲, شنبه

«هیئت اجرایی راه کارگر» مروج رویزیونیسم«محور مقاومتی» در «شبه چپ» ایران(1)

 

این مقاله به بررسی « ارزیابی هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر) با نام فروپاشی توهم پیروزی برق آسای متجاوزان، ویژگی های ساختار قدرت جمهوری اسلامی، جنبش مردمی ایران و جایگاه اپوزیسیون» (هیئت اجرائی سازمان کارگران انقلابی ایران (راه کارگر)  یکشنبه ۱۶ فروردین  ۱۴۰۵ برابر با  ۵ آوریل ۲۰۲۶) می پردازد.
نگارنده در نظر داشت که در بخش دوم  نوشته ی خود با نام نگاهی به تضادها در جنگ جاری و مواضع نیروهای گوناگون اشاره ای کوتاه به این متن داشته باشد اما با توجه به نکات مطرح شده در این متن بهتر دید که به جزییات بیشتری توجه و متن را مقاله ای مستقل کند. در آن مقاله که جداگانه خواهد بود اشاره ای کوتاه و کلی به مواضع راه کارگری ها می شود.

«واقعیات روی زمین» یا « واقعیت سخت زمینی»!

«الف ـ فروپاشی توهم پیروزی سریع متجاوزان و تاثیرات آن

تجاوز نظامی آمریکا  و اسرائیل وارد دومین ماه شده است. با تداوم جنگ، واقعیات روی زمین بیش از پیش برجسته شده است. تصورات اولیه متجاوزان و مزدوران داخلی شان به شکلی حیرت آور در هم شکسته است. علیرغم( به این واژه ی علیرغم توجه کنیم زیرا این واژه به دفعات در این بیانیه به کار رفته و نقش وِیژه ای در ترسیم واقعیت به نفع حکومت اسلامی داشته است. با این واژه بخشی از واقعیت که اتفاقا بخش گنده تر و با اهمیت تر واقعیت است کوچک و کم اهمیت و حتی تا حدودی ناپدید شده است.)
ضربات گسترده با کشتن رهبر رژیم و بخش اصلی فرماندهان نظامی و بمباران های وسیع مراکز نظامی و امنیتی و حتی پست های بازرسی (همچون تاکتیک قطع سرانگشتان مجاهدین در اقدامات تروریستی خرداد۱۳۶۰) ، رژیم جمهوری اسلامی از هم نپاشید و حملات خود را آغاز کرد. این رویارویی های نظامی تاکنون نتایجی در برداشته که باید به برخی از ابعاد توجه داشته باشیم تا تصوری واقعی از عرصه نبرد بدست بیاید:»( به جز پرانتز دوم تمامی عبارات داخل پرانتز از ماست)
 
درباره ی این بند: تصورات اولیه متجاوزان چه بوده است که به شکلی «حیرت آور» ( لابد حیرت آور برای هیئت اجرایی راه کارگری ها!) درهم شکسته شد؟ قرار بوده است که رژیم «از هم بپاشد» و حکومت تمامی کنترل خود را از دست بدهد و مردم بریزند و حکومت را سرنگون کرده و حکومتی باب طبع خود برقرار سازند؟
اما «واقعیت روی زمین» این است که نظر نخستینی که ترامپ ارائه داد این بود که سران رده ی نخست و دوم حکومت را بکشند و نیز تاسیسات نظامی هسته ای و موشکی و پهپادی را نابود کنند تا رژیم عقب نشینی کند. آنچه ترامپ واقعا و عملا در پی آن بود( برخلاف برخی دیگر از گفته هایش) این بود که ترور رهبران و زدن موسسات نظامی موجب تغییراتی در حاکمیت هسته ی سخت قدرت شود. یا در این هسته تغییری به نفع رابطه با غرب صورت گیرد و یا باندهای هوادار رابطه با غرب رو بیایند. مساله ی از هم پاشیدن حکومت اگر نگوییم مطلقا( زیرا برخی نتایج جنگ ها تا حدودی پیش بینی ناپذیر است) اما تا حدود زیادی مد نظر ترامپ و هیئت حاکمه ی آمریکا نبود( ترامپ یک بار گفت که ما تمامی سران حکومت را کشتیم و حتی کسانی را که می توانستند وارد مذاکره با ما شوند و بار دیگر گفت که برخی از افراد که می توان با آنها صحبت کرد رو آمده اند)؛ زیرا جایگزین کردن یک حکومت دیگر به جای این حکومت وضعیت پیش بینی ناپذیرتری را از نظر تحولات اوضاع خواه در کشور و خواه در منطقه پیش می آورد و می توانست حتی در شرایط معینی وضع را به نفع انقلاب توده ای و طبقه ی کارگر ایران برگرداند( که جنگ ترامپ و نتانیاهو در عین حال علیه آن و به حاشیه بردن و خفه کردن آن نیز بوده است) و از این رو در واقعیت به نظر نمی رسد که دولت ترامپ و یا نتانیاهو و گروه اش واقعا به دنبال آن بودند. این در نهایت همان تحولی است که در ونزوئلا به وجود آورد. آنچه هم از آغاز روشن بود این بود که با حملات هوایی و موشکی و پهپادی نمی توان حکومت را سرنگون کرد و نیز این هم لطیفه ای بود که ما از بالا می زنیم و مردم هم خودشان وارد عمل شوند و حکومت از هم پاشیده را سرنگون کنند و (لابد) یک حکومت سلطنتی و یا جمهوری باب طبع خودشان برقرار سازند.
 آیا این تصورات در هم شکسته شده است؟ نه چندان. هسته ی سخت قدرت ضربات سنگین و مهلکی خورده است و بازسازی آن کار زمان بری است البته اگر جناح و باندهای دیگر که هم امروز نیز تضادهایشان آشکار است وهم  از فردای پایان جنگ بیشتر دست به کار خواهند شد و هجوم خود را به آن آغاز خواهند کرد، فرصت این کار را به آن دهند و یا تغییراتی درون آن صورت نگیرد. باید در نظر داشت که ترامپ حرف های روشن و یکدستی نمی زند اما او به طور کلی از شش هفته جنگ صحبت کرده بود.

۱ـ پاسخ های جمهوری اسلامی ، ضربات اساسی بر پایگاه های آمریکا در تمامی کشورهای عربی حاشیه جنوبی خلیج فارس وارد ساخته و به عبارتی چشم های راداری این پایگاه ها را تا حد قابل ملاحظه ای کور کرده است. این وضعیت سبب شده تا اثربخشی موشک های شلیک شده هم به این پایگاه ها و هم به اهداف نظامی و امنیتی در اسرائیل و متحدان آمریکا بیش از گذشته باشد. در جنگ پهپادهای ارزان قیمت و موشک های ردگیری گرانقیمت، انبار های موشک های ردگیری به شدت کاهش یافته است. جنگ نامتقارن جمهوری اسلامی علیه آمریکا، ایده تاکنونی  برتری تسلیحات گرانقیمت آمریکا و نقش آنها در پیروزی سریع را مورد تردیدهای اساسی قرار داده است. 

درباره ی بند یک- در این بند به تهاجم حکومت ولایت فقیه به پایگاه های آمریکا در شیخ نشین های خلیج فارس که همگی دولت هایشان زیرسلطه و نوکران امپریالیسم آمریکا هستند پرداخته شده است و به صورتی یک سویه حملات ایران را به این پایگاه ها پیروزمند دانسته است.
نخست اشاره کنیم که صرف نظر از این که حکومت ارتجاعی ولایت فقیه در ایران حاکم است و جنگ بین این حکومت و امپریالیسم آمریکا ارتجاعی است( جنگ امپریالیسم آمریکا تنها با حکومت اسلامی نیست بلکه با انقلاب توده ای ایران نیز هست) با این حال هر ضربه ی هر کدام از این دو سو به یکدیگر( و نه به توده ها و آنچه منافع طبقه ی کارگر و توده ها در آن وجود دارد) هر دو را از جهاتی معین ضعیف تر می کند و این به نفع طبقه ی کارگر و خلق ایران و جهان است. اما بررسی عینی جنگ باید شامل هر دو سوی جنگ و تاثیرات از سوی هر دو سو باشد و نه به طور یک جانبه اقدامات یک طرف را برجسته کرد و به سوی آن به اصطلاح رایج این سال ها «غش» کرد.
در مورد پایگاه ها روشن است که حکومت ولایت فقیه ضرباتی به این پایگاه ها وارد کرده است. اما بزرگ نمایی این به صورتی که انگار قرار نبوده حکومت اسلامی پهپادی و یا موشکی به جایی شلیک کند و یا اگر شلیک کرد تمامی پهپادها و موشک هایش در هوا رهگیری و منهدم شود، واقع بینی نیست؛ آن هم در حالی که هم در جنگ نخست دوازده روزه و هم در این جنگ اخیر بخش مهم و اصلی رهبران سیاسی و نظامی شان را نابود کرده اند. روشن است که حمله می کند و ضربه می زند به ویژه اینکه ده ها شهر موشکی ساخته هزاران موشک و پهپاد تلنبار کرده و قرار است به پیشگیری از تکامل اقداماتی بپردازد که ممکن است در ادامه بقای حکومت اش را( نه تنها از طریق خارج بلکه از نظر داخلی) به خطر اندازد. صحبت بر سر وجود این ضربه ها و حملات متقابل در این جنگ نیست، صحبت بر سر این است که این ضربات در مقایسه با ضربات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به حکومت ولایت فقیه در چه جایگاهی قرار می گیرند. بالاتر یا پایین تر.   
 مساله ی پهپادهای ارزان قیمت و موشک های رد گیری گران قیمت را باید جداگانه و هر کدام را در متن اقتصاد و سیاست آن جامعه سنجید. پهپادهای ارزان قیمت نسبت به پهپادهای آمریکا یی و یا موشک های رهگیری آمریکایی ارزان است، اما این پهپادها و موشک ها برای خود حکومت اسلامی بسیار گران است. در عین حال سرریز کردن مخارج موشک ها به روی طبقه ی کارگر و خلق آمریکا برای دولت امپریالیستی که جهان را غارت می کند آسان تر است تا برای دولت مرتجع حکومت اسلامی که باید آن  روی طبقه ی کارگر و خلق ندار ایران خراب کند. توجه کنیم که آمریکا هزینه های جانی و مالی سنگینی در جنگ های عراق و افغانستان و لیبی و سوریه به طبقه ی کارگر و خلق آمریکا وارد کرد اما در مقابل جنبش ضد جنگ آن سال ها چندان گوش شنوایی نداشت و به کار خود ادامه داد.

۲ ـ سیاست چشم در برابر چشم باعث شده تا حملات موشکی جمهوری اسلامی به شیخ نشین های حوزه جنوبی خلیج فارس، این کشورها را بشدت بحرانی سازد. این شیخ نشین ها که سال ها خاک و پول خود را در اختیار آمریکا قرار داده و اجازه داده اند از خاک کشورشان به ایران حمله شود، اکنون به طور طبیعی به داخل جنگ کشیده شده اند  بدون آنکه توان اثرگذاری بر آن داشته باشند( البته با پول هاشان می توانند اثر گذاری کنند ضمن آنکه وضعیت کنونی موجب خواهد شد در آینده بیشتر اسلحه تلنبار کنند) و یا بتوانند از خود دفاع کنند. آنها که حق حاکمیت خود را در قبال تضمین های امنیتی به آمریکا واگذار کرده اند، اکنون با واقعیت های سخت زمینی روبرو شده اند. به احتمال زیاد، آن ها باید هزینه های تجاوز آمریکا به ایران را نیز بپردازند. حملات اسرائیل به میدان گازی عسلویه، با واکنش متقابل جمهوری اسلامی همراه شد و میدان های نفت و گاز در قطر ، امارات و بحرین به آتش کشیده شد. به دیگر سخن مهمانداری شیخ نشین های حوزه جنوبی خلیج فارس، تلاش های چند دهه ای آنها برای رشد و رونق در منطقه و ادعاهای فراوان در عرصه های مالی، تکنولوژیک و توریسم شان ، به یک باره با بحران بسیار گسترده ای روبرو شده است. این وضعیت جدید بسیاری از کارشناسان سیاسی و یا استادان دانشگاه های این کشورها را به ضرورت بازاندیشی سیاست های تاکنونی دولت های منطقه رسانده است. نگرانی اکثر این کشورها آن است که سلاح های گرانقیمت آمریکایی و ضمانت های پرهزینه آمریکا نتوانسته امنیتی در برابر همسایه بزرگ شمالی بدست دهد که با سلاح های بومی تجهیز شده است. این نگرانی زمانی تشدید می شود که جمهوری اسلامی از این جنگ بدون فروپاشی و تغییر اساسی در ساختار قدرت سیاسی اش بر ایران حکومت کند.

درباره ی بند دو-  تقابل اصلی در این جا بین این کشورها با حکومت اسلامی نیست بلکه بین امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با حکومت مرتجع ولایت فقیه است. بنابراین مجموع این ضربات را باید با هم مقایسه کرد و نه صرفا برخی از آنها را با یکدیگر و یا تنها ضربات حکومت ولایت فقیه به شیخ نشین های خلیج فارس و اسرائیل را.
 در مورد این کشورها که نقش جانبی در جنگ دارند نیز باید گفت اگر ولایت فقیه به پایگاه های آمریکا در این کشورها و نیز برخی زیرساخت ها در این کشورها ضربه زده است و مثلا از نظر راه کارگری ها این کشورها را بحرانی ساخته است( منظور از «بحرانی» چیست. جز این که احساسات کارگران و زحمتکشان عرب این کشورها را علیه ایرانیان برانگیخته است!) این کشورها نیز می توانند با همان پول خود مشوق بیشتری برای آمریکا در حملات بیشتر به حکومت اسلامی شوند( جالب این که برخی از این کشورها مانند عمان و قطر از نظر سیاسی بسیار نزدیک به حکومت اسلامی هستند و برخی دیگر مانند امارات متحده از نظر اقتصادی روابط بسیاری با حکومت ولایت فقیه دارند) و این در حالی است که تا پیش از جنگ این کشورها تلاش می کردند که  مانع از حمله ی آمریکا به حکومت اسلامی شوند. اما چنان که گفته می شود اکنون می گویند آمریکا نباید جنگ را نیمه کاره رها کند و باید تکلیف حکومت ولایت فقیه را روشن کند زیرا این حکومت ممکن است پس از جنگ دست به انتفام جویی زند و یا باج خواهی کند و به طور کلی وضع کشورهای منطقه را به خطر اندازد. در عین حال پس از جنگ نیز آنها می توانند یا حکومت اسلامی را از نظر اقتصادی زیر فشار قرار دهند و یا از آن امتیاز به نفع خویش گیرند( به اقدامات امارات متحده در بستن صرافی های ایران که وظیفه ی پولشویی و نیز دور زدن تحریم ها را داشتند و نیز برخی از محدودیت های دیگر برای اتباع ایرانی اش نگاه کنیم). باید دید که اگر توافقنامه ای امضا شد این توافقنامه چه خواهد بود. به نفع امپریالیسم آمریکا و کشورهای منطقه و حتی اسرائیل و یا به نفع شکل کنونی موجودیت حکومت ولایت فقیه !
نکته ی پایانی نیز به نظر می رسد تمایل قلبی و «محور مقاومتی»هیئت اجرایی راه کارگر باشد یعنی حکومت ولایت فقیه از این جنگ «بدون فروپاشی و تغییر اساسی در ساختار قدرت سیاسی اش بر ایران بیرون آید» و سال ها بر ایران حکومت کند( خدا آخر و عاقبت طبقه ی کارگر ما را بخیر کند با این «کمونیست» هایش!). ما که فکر می کنیم جنگ حکومت را ضعیف کرده و بیش از این خواهد کرد. آینده ی این جنگ حتی اگر در کل به نفع  هیچ کدام از طرفین هم که نباشد که نخواهد بود، در جزء بیش از آمریکا و اسرائیل به نفع حکومت ولایت فقیه نیست.

۳ ـ کتنرل جدی و هدفمند تنگه هرمز از سوی جمهوری اسلامی و ناتوانی آمریکا و دیگر کشورها در بازگشایی آن، نه تنها باعث گسترش بحران انرژی در جهان شده بلکه طرح توافق ایران و عمان برای کنترل و اخذ عوارض از کشتی ها به مسئله ای جدی تبدیل شده است. اعلام این امر که از این پس کنترل هوشمند تنگه از سوی ایران انجام می گیرد و اخذ عوارض از کشتی ها ، همچون اخذ عوارض از عبور کشتی ها از کانال سوئز، تنگه بسفر، تنگه پاناما و .. انجام خواهد گرفت ، جهان را با واقعیت جدیدی روبرو ساخته است. این جمله یک خبرنگار آمریکایی که نوشت :«حالا همه فهمیدند که چرا نام این خلیج، خلیج فارس است» معنای استراتژیک جدیدی را تعریف کرده است. تقاضای ترامپ از اروپائیان برای باز کردن تنگه هرمز یا اعلام التیماتوم های مکرر و بی حاصل نشان از واقعیت جدیدی دارد که تاثیرات بلندمدتی بر نظم منطقه ای در خلیج فارس و بر مناسبات بین المللی و اقتصاد جهانی  بر جای خواهد گذاشت.

درباره ی بند سه - مساله ی بستن تنگه ی هرمز با توجه به تهدید های خامنه ای و سران سپاه در همان دوران جنگ نخست دوازده روزه امری نیست که مثلا ترامپ و دولت اش آن را و نتایج اش را( نه لزوما به طور مطلق بلکه به طور نسبی) پیش بینی نکرده باشند.  چنین دیدگاهی ساده لوحانه است. شکی نیست که این امر مشکلاتی برای دولت ترامپ خواه درون دولت اش و خواه در میان طبقه ی حاکم و خواه میان ترامپ و طبقه ی کارگر و نیز رای دهنده گان به او و در نهایت بین طبقه ی حاکم و توده ها به وجود خواهد آورد اما از این که بگذریم آنها شاید بدشان هم نیاید که تا حدودی از این جنگ و بسته شدن تنگه ی هرمز برای فشار روی متحدان اروپایی ناتو که در این جنگ حداقل تا کنون ترامپ را تنها گذاشته اند( تضادهاشان با آمریکا با سیاست های ترامپ در مورد تعرفه ها، اوکراین، گروئنلند، تحقیر مداوم آنها به وسیله ی ترامپ و همین جنگ ... بیش از پیش تشدید شده است اما مشکل است که به ساده گی بگسلد) و نیز برای ایجاد تورم در کشور استفاده کنند و قیمت ها را بالاتر ببرند و دستمزد کارگران را کاهش دهند. به ویژه که یکی از نتایج اساسی سیاست تعرفه های ترامپ تا کنون همین بوده است که سطح زندگی طبقه ی کارگر را در کشورهای امپریالیستی کاهش داده است و وی را فقیرتر کرده است. این مساله برای کشورهای امپریالیستی اروپایی نیز راست در می آید. ظاهرا کک شان هم نگزیده که تنگه ی هرمز بسته شده است زیرا جز تدوین برخی سیاست های اقتصادی برای پر کردن کمبود داخلی و دادن چند بیانیه در مورد باز کردن تنگه ی هرمز خود را مجبور به دخالت در جنگ برای بازکردن آن ندیده اند( بعید نیست که قول و قرارها و بده و بستان هایی هم با حکومت اسلامی داشته باشند) و حرف های ترامپ ها هم که می گوید آمریکا به نفت این کشورها نیاز ندارد اما آنها نیاز دارند در آن ها تاثیری نداشته است و تنها پس از آتش بس برخی از آنها مسئولینی را برای دلداری به کشورهای منطقه فرستاده اند. بیشترین آسیب یستن تنگه ی هرمز از یک سو به خود کشورهای صادر کننده ی نفت و گاز و کود منطقه است و در این خصوص ضربه به آنها وارد شده است و از سوی دیگر به کشورهای زیرسلطه ی جهان که این کالاها برای آنها اهمیت روزمره و حیاتی دارد. واقع این است که با این وضع جهانی این بیشتر به طبقه ی کارگر و کشاورزان و دهقانان و  توده های فقیر این کشورها ضرر و آسیب می رساند تا به دولت های حاکم بر کشورهای امپریالیستی و یا زیر سلطه.  
 به هر حال این یک مساله ی موثر بر روابط درازمدت نیست، زیرا جدا از این که تداوم اش تمامی کشورهای امپریالیستی و متحدان شان را علیه حکومت بر می انگیزد( توجه کنیم که حکومت برای جلوگیری از چنین تنشی به کشتی های برخی از کشورها اجازه ی عبور داده است) این تنگه در هر حال باید باز شود و باز خواهد شد. این که حکومت اسلامی بتواند امتیازاتی در این خصوص کسب کند احتمالی است اما باید دید اگر امتیازی به دست آورد برای به دست آوردن آن چه امتیازاتی خواهد داد. جوجه ها را آخر پاییز می شمارند!  زیرا به نظر می رسد که«اعلام التیماتوم های مکرر»  از جانب ترامپ« بی حاصل» نبوده است.

۴ ـ شلیک دو موشک به سوی جزیره دیه گو گارسیا در ۴ هزار کیلومتری ایران، هر چند سپاه آن را بر عهده نگرفته ، یک تحول جدید و جدی در معادلات نظامی به حساب می آید. این شلیک دوربرد بدان معناست که کل اروپا تا لندن ممکن است زیر ضرب موشک های جمهوری اسلامی قرار گیرد. این نکته از سوی تحلیل گران نظامی اروپا مورد توجه قرار گرفته است. به نظر می رسد بسیاری از تحلیلگران نظامی غرب و شرق اکنون با واقعیت توان موشکی ایران به شکل تازه و تجربه شده ای روبرو می شوند. تداوم این شلیک ها علیرغم بمباران های مداوم شهرک های موشکی و پایگاه های پرتاب  موشک از سوی آمریکا و اسرائیل، به یک معمای نظامی مبدل گشته است. با این پرتاب دوربرد، عملا محدودیت برد ۲هزار کیلومتری تعیین شده از سوی علی خامنه ای، با مرگ او کنار گذاشته شده است. این بدان معناست که به احتمال زیاد فتوای حرام بودن ساخت بمب اتم نیز می تواند به بهانه مرگ او کنار گذاشته شود. بی جهت نیست که مجلس شورای اسلامی در حال بررسی طرح خروج ایران  از ان پی تی ، (پیمان منع گسترش سلاح های هسته ای) است و پاره ای از نمایندگان مجلس، عدم محکومیت بمباران تاسیسات و نیروگاه های هسته ای ایران از سوی آژانس انرژی هسته ای سازمان ملل را دلیلی برای بی فایده بودن حضور در ان پی تی می دانند. آنها بر این عقیده اند که ایران علیرغم اجرای تمامی تعهدات این پیمان، از مزایای آن و حمایت های بین المللی آن برخوردار نیست و دلیلی برای ماندن در این پیمان وجود نخواهد داشت.

درباره ی بند چهار-  لابد این یک طرفه است و تنها کل اروپا مورد تهدید حکومت اسلامی قرار خواهد گرفت. لابد آنها خواهند نشست و منتظر رسیدن موشک ها و ویران شدن کشورهایشان خواهد بود. همان گونه که آمریکا و اسرائیل نشستند تا حکومت اسلامی موشک هایش را تا دانه ی آخر به آنها شلیک کند و لابد آنها بمب ها و موشک هاشان که سر به جهنم می گذارند را در ایران به زمین های برهوت و خشک شلیک کردند و نه سایت های هسته ای و موشکی!؟
و لابد پس از این ها و با دست یابی حکومت اسلامی به بمب اتمی دعای خیر دارودسته های «محورمقاومتی» و هیئت اجرایی نیز همراه حکومت مرتجع خواهد بود! و لابد با یک «امپریالیسم جدید» در خاورمیانه روبروییم یعنی امپریالیسم ولایت فقیه!؟ و قوی تر از «کره شمالی»( راه کارگری ها باید از رهبری کره شمالی اعاده ی حیثیت کنند که به بمب اتم دست یافتند و امپریالیسم آمریکا را مجبور کردند کاری به کارشان نداشته باشد!؟). به راستی که باید هیئت اجرایی کف بزند و یک هورای بزرگ برای حکومت ولایت فقیه بکشد!؟
به نظر می رسد که ساده لوحی حیرت انگیزی در نویسنده و یا نویسنده گان این ارزیابی وجود داشته است که چنین یک چشمی به واقعیات نگاه کرده و تازه آن را «واقعیات روی زمین» به شمار آورده اند.
در اینجا چنانکه می بینیم برای خدمت به « واقعیات روی زمین» باز واژه ی «علیرغم» وارد می شود و نقش خود را ایفا می کند. بار دیگر حملات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل غیرعمده شده به حاشیه رفته و از اهمیت شان نسبت به حملات حکومت اسلامی کاسته می شود. و حملات حکومت اسلامی بزرگ نمایی می شود. 

۵ ـ شلیک موفقیت آمیز موشک به شهر هسته ای دیمونا در جنوب اسرائیل که بیش از یک صد زخمی نیز بر جای گذاشت، زنگ هشدار را در اسرائیل، آمریکا و منطقه به صدا درآورده است. این شلیک پس از حملات اسرائیل به تاسیسات اتمی نظنز صورت گرفت.  انتخاب دیمونا به عنوان مرکز اتمی اسرائیل این پیام را به  اسرائیل و آمریکا داده که ایران قادر است با در هم کوبیدن سایت های هسته ای اسرائیل و آزاد سازی تشعشعات اتمی در منطقه،  از سلاح هسته ای اسرائیل علیه خودش استفاده کند. از نشریه معاریو نقل شده است که سازمان انرژی اتمی اسرائیل به صورت غیرمستقیم از ایران خواسته در این رابطه از خود خویشتنداری نشان دهد. منصور فرهنگ، اولین نماینده جمهوری در سازمان ملل در دولت بازرگان در مصاحبه خود با بی بی سی تاکید می کند: بمباران سایت هسته ای دیمونا در اسرائیل، موجب آزادسازی تشعشعات اتمی خواهد شد که فاجعه ای انسانی را به دنبال خواهد داشت. پس از این شلیک هشدار گونه، حملات به سایت های هسته ای ایران پس از توقفی چند روزه مجددا از سر گرفته شده است. به نظر می رسد سیاست اسرائیل بر نابودسازی توان هسته ای ایران حتی به قیمت ایجاد فاجعه در کشور اسرائیل استوار شده است. برنامه ریزی ارتش امریکا برای خارج کردن ۴۵۰ کیلوگرم اروانیم با غلظت بالا از ایران نیز در این راستا انجام می گیرد. به نظر می رسد جمهوری اسلامی قصد دارد پس از پایان جنگ به سیاست تاکنونی خود در زمینه هسته ای پایان داده و سیاست “ابهام هسته ای” در پیش گیرد. بسیاری از تحلیل گران غربی با مقایسه نحوه برخورد آمریکا به کره شمالی و ایران، اتخاذ این سیاست از سوی جمهوری اسلامی را محتمل می دانند.

درباره ی بند پنج - یک چشمی دیدن واقعیات کوچک تر و به پستو بردن یک بخش مهم از واقعیات بزرگ تر نتیجه اش این می شود که حمله ی موشکی حکومت اسلامی به اسرائیل به درجه ای بزرگ نمایی شود که انگار این دولت جنایتکار اسرائیل نیست که بمب اتمی دارد و می تواند از آن استفاده کند و چنان که به راحتی به زیرساخت ها حمله و آنها را ویران کرده است یک حمله ی اتمی به ایران کند و جمعیت زیاد و  شهرها و روستاهایی را نابود سازد. باری اگر از پراکنده گویی متن و آسمان و ریسمان بافتن آن چشم پوشی کنیم حکومت اسلامی نشان داده است می تواند به اسرائیل ضربه زند و از جمله به همین تاسیسات اتمی اسرائیل؛ ضرباتی که می تواند خطرات جدی برای اسرائیل به وجود آورد، اما ضرباتی که حکومت اسلامی به اسرائیل زده است با ضربات اسرائیل به حکومت اسلامی اساسا قابل مقایسه نیست. حکومت اسلامی تا کنون( و نه صرفا در این دو جنگ اخیر) نتوانسته یک نفر از سران اصلی اسرائیل را ترور کند و یا تعداد زیادی از سایت های نظامی اش را ویران سازد. این در حالی است که اسرائیل در جنگ نخست دوازده روزه بخش مهمی از رهبران سیاسی و نظامی و دانشمندان هسته ای و در این جنگ نیز بخش دیگری از رهبران سیاسی و نظامی و بخش بسیاری مهمی از سایت های نظامی و کارخانه های ساخت موشک و پهپاد را ویران کرده و بارها به سایت های هسته ای حمله کرده است. اینها تازه غیر از ضرباتی است که پیش از این دو جنگ به حکومت اسلامی و نیروی قدس و نیروهای نیابتی اش زده است.
حضرات هیئت اجرایی! لطف کنید آن یکی چشمتان را نیز باز کنید تا «واقعیات سخت» و آنچه  «روز زمین» است را کمی ببینید!

۶ ـ در کنار واکنش های جمهوری اسلامی به حملات آمریکا و اسرائیل، نیروهای نزدیک به رژیم اسلامی یا همسو با آن همچون حزب الله لبنان ، گروه های شیعه عراقی و انصارالله  نیز وارد نبرد شده اند. اسماعیل قاآنی فرمانده سپاه قدس در توئیتی در این باره نوشت: «نتانیاهو خواب توسعه کمربند امنیتی را در منطقه می دید، اما آتش هوشمندانه و شجاعانه برادران حزب الله در شمال و انصارالله درجنوب، وعده های دروغ رژیم به شهرک نشینان را برملا کرد. آرزوی فرماندهان شهید مقاومت محقق شده است: “اتاق جنگ جبهه مقاومت یکی است”. به نظم جدید منطقه عادت کنید». ( هورا برای اسماعیل قاآنی!؟ که چنین حقیقت بزرگ و «روی زمین»ی را برای هیئت اجرایی آشکار کرده است!؟) شلیک های منظم و نگران کننده حزب الله حتی به تل آویو و حیفا ، نشاندهنده آن است که تصور نابودی حزب الله و یا زمین گیر شدن آن تا چه پایه بی اساس بوده است. تلاش اسرائیل با هدف خالی ازسکنه کردن جنوب لبنان، تسخیر و ضمیمه کردن آن در راستای ایجاد اسرائیل بزرگ با مقاومت شدید حزب الله  و تحمیل تلفات زیاد بر ارتش اسرائیل همراه شده است . این مقاومت نشان می دهد که حزب الله از فرصت چندساله برای تجدید سازمان و تجدید آرایش نیروهای خود به شکل کاملا حساب شده و پنهانی بهره برده است. ورود حزب الله به نبرد تاثیرات گسترده ای بر زندگی مردم اسرائیل در شمال این کشور گذاشته و باعث آوارگی بخشی از آنها شده است. تداوم این موشک باران ها علیرغم) بازهم آمد!) بمباران های گسترده لبنان( و ضربات به حزب الله و دیگر گروه های نیابتی) در حال حاضر و در چند سال گذشته نشان می دهد که اسرائیل با مشکل جدی به نام حزب الله نیز روبروست. از سوی دیگر حملات مداوم نیروهای شبه نظامی شیعه در عراق به گونه ای انجام گرفته که ناتو تمامی نیروهای خود را از عراق خارج ساخت و اکنون آمریکا نیز اصلی ترین پایگاه خود در این کشور را تخلیه کرده و نیروهای خود را به اردن منتقل ساخته و تنها پایگاهش در اربیل همچنان پابرجاست. خروج نیروهای آمریکایی و ناتو از عراق در بحبوحه جنگ کنونی یک پیروزی بزرگ برای نیروهای شیعه عراقی است که بخشی از آن نیز به حساب جمهوری اسلامی واریز خواهد شد. در یک جمع بندی می توان گفت که اعلام مرگ زودهنگام “محور مقاومت” و بر پایه آن سازماندهی جنگ بر توهم تضعیف شدید جمهوری اسلامی در وضعیت کنونی جنگ نقش داشته است.

درباره ی بند شش- آیا حزب الله، حوثی ها و گروه های عراقی درست همان وضعی را دارند که پیش از جنگ غزه و در پی ضربات به سوریه و حزب الله و دیگر گروه های نیابتی داشتند؟ اگر پاسخ بله است که روشن است به هیئت اجرایی خیری از «واقعیات روی زمین» نرسیده است! اما اگر جواب خیر است و این گروه ها ضربات زیادی خورده اند آنگاه این صغری کبری چیدن ها برای چیست؟ آیا قرار بود که حزب الله هیچ اقدامی نکند؟ و یا از بقیه ی گروه ها اثری باقی نمانده باشد؟ این ها اگر وضع شان مانند زمان پیش از جنگ غزه بود شاید آمپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل چنان حمله ی تجاوزکارانه ای را آغاز نمی کردند. این دو دولت مرتجع اول بساط این گروه ها را تا حدود زیادی به هم زدند، سوریه را تصرف کردند و سپس تهاجم خود را متوجه حکومت اسلامی کردند. مساله ی اساسی این است که آیا این نیروهای نیابتی با نیروهای کنونی شان اولا تا پایان کار و در صورتی جنگ به شدت بیشتری برسد هستند و می توانند مقاومت کنند و ضربه بزنند؟ و دوم این که آیا این ضربات شان می تواند نقش اساسی در بیرون آوردن حکومت اسلامی از تنگنا اجرا کند و یا خیر؟ به نظر نمی رسد که هیچ کدام بتوانند نقشی را که پیش از ضربات وارد شده به آنها می توانستند اجرا کنند اجرا کنند. و دوما با شرایط کنونی شان نمی توانند نقش اساسی در بیرون آوردن حکومت اسلامی از گرداب جنگ کنونی کنند. این نفس قضیه است.  

۷ ـ مجموعه شرایط کنونی بحران تصمیم گیری در آمریکا را بشدت بالا برده است. تداوم و گسترش جنگ علیرغم ( باز هم !) بمباران های شدید سراسر ایران در کنار جنگ انرژی که جهان را با خود درگیر کرده و در آمریکا نیز روز به روز بیشتر حس می شود، دونالد ترامپ را در یک دو راهی خطرناک گرفتار کرده است. این که او در یکی از سخرانی هایش گناه اصلی آغاز جنگ را بر دوش هگست وزیر جنگ اش انداخت، بیانگر آن است که او در دچار تناقض شدید دریافتن راهی برای برون رفت از این بحران دائماً گسترش یابنده شده است. تداوم جنگ علیرغم ادعای پیروزی های اولیه با برجسته شدن بحران انرژی ، بحران بورس ، مالیه و دلار، تردید در مورد این جنگ را نه تنها در میان دمکرات ها بلکه در میان جمهوریخواهان بیش از پیش گسترش داده است. نتایج نظرسنجی ها نیز نشان از نارضایتی گسترده مردم از تداوم این جنگ دارد. روشن است که نارضایتی مردم می تواند تاثیرات گسترده ای بر انتخابات میان دوره ای نوامبر امسال بر جای بگذارد. علاوه بر نظرسنجی ها، تظاهرات هشت میلیونی آمریکائیان در شهرهای گوناگون این کشور در مخالفت با جنگ  آمریکا علیه ایران بیانگر رشد و گسترش نارضایتی از سیاست های دولت ترامپ است. بحران در پایه حمایتی ترامپ، نارضایتی عمومی مردم و شکاف در جبهه ماگا از یک سو و شکاف میان آمریکا و متحدان اروپایی اش جهان را با وضعیت جدیدی روبرو ساخته است. ممانعت اسپانیا از استفاده از پایگاه های هوائی اش در جنگ علیه ایران و عدم همکاری کشورهای اروپایی و حتی انگلیس در این جنگ، مسئله حضور آمریکا در ناتو را بشدت زیر سئوال برده است. مارک روبیو وزیر خارجه آمریکا در این رابطه گقته است :« اگر نتوانیم در زمان نیاز از پایگاه های ناتو استفاده کنیم، ناتو به یک خیابان یک طرفه تبدیل شده است. چه دلیلی دارد در ناتو بمانیم». اکنون ترامپ برای تصمیم گیری در مورد جنگ کنونی که هیچ پشتیبانی جز اسرائیل ندارد، بر سر یک دوراهی گرفتار آمده است: اعلام پیروزی و پایان دادن به آن که می تواند اسرائیل را در وضعیت نگران کننده ای قرار دهد، یا گسترش آن از طریق اعزام تفنگداران دریایی آمریکا برای اشغال جزیره خارک و تلاش برای بازگشایی تنگه هرمز. این احتمال با مخالفت های جدی در میان ژنرال های با تجربه آمریکا روبرو شده است تا جایی که وزیر جنگ آمریکا هگست، دوازده تن از عالی رتبه ترین ژنرال ها را از کار برکنار کرده و آنها را به بازنشستگی اجباری فرستاده است. بر این پایه است که التیماتوم های مکرر ترامپ برای بمباران زیرساخت های برق و انرژی ایران تلاشی است برای یافتن کشورهای میانجی و برقراری نوعی تماس با جمهوری اسلامی و یافتن راه فرار آبرومندانه یا آماده شدن برای شرکت در یک قمار اقدام زمینی مرگبار.

درباره ی بند هفت- شکی نیست که تداوم جنگ کنونی، تضادهای درون دولت ترامپ، درون حزب جمهوریخواه، بین حزب دموکرات ها با حزب جمهوریخواه، و بین طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش و میانی جامعه ی آمریکا با دولت این کشور را تشدید کرده و چنانچه ادامه یابد بیش از این خواهد کرد. این امر یعنی شدت گرفتن تضادها درون یک جناح سرمایه داران، تضاد بین جناح های گوناگون سرمایه داران و همچنین تضاد میان سرمایه داران امپریالیست و کارگران، شامل بیشتر جنگ های امپریالیستی و تجاوز نظامی به کشورهای زیر سلطه شده است که مخارج آنها و نیز بیشترین قربانیان شان را طبقه ی کارگر و زحمتکشان جامعه داده اند. اما این یک جنبه از فرایند این جنگ است. جنبه ی دیگر این است که تداوم جنگ کنونی از جانب حکومت اسلامی همین وضع را درون حکومت ولایت فقیه ایجاد خواهد کرد.( خواهیم دید که راه کارگری این سوی قضیه را «وحدت» دیده اند!)
اگر می بینیم که در ایران بر خلاف آمریکا این امر در حال حاضر بروز آشکار ندارد به این علت نیست که در حکومت ایران چنین تضادهایی عمیقا موجود نیست و همه به یکباره متحد و یکپارچه شده اند، بلکه به این سبب است که در ایران کسی نمی تواند نظرش را بگوید. اینترنت بسته است. مطبوعات زیر ساطور دستگاه قضایی قرار دارند. افراد درون حاکمیت موظفند جز آنچه به آنها دیکته می شود چیز دیگری را نگویند و اگر بگویند خطر جان شان را تهدید می کند و «استخر فرح» و یا شکلی دیگر از کشته شدن در انتظارشان است و غیره. از این رو گفتن این مسائل در صورتی که خواسته باشیم تاثیر تداوم جنگ را درون طبقه ی حاکم آمریکا و نیز میان طبقه ی حاکم و طبقات محکوم این کشور بیان کنیم مثبت است، اما اگر قرار باشد بگوییم که ببینید در آمریکا چه شده است اما در ایران همه چیز گل و بلبل است این نه تنها یک چشمی دیدن، بلکه یک چشم دیدنی فاجعه بار است. 

۸ ـ اکنون بیش از پیش روشن شده است که تجاوز نظامی آمریکا به ایران با فشار اسرائیل و بر پایه ارزیابی های کابینه نتانیاهو صورت گرفته است.  تصور پیروزی سریع که نتانیاهو به ترامپ فروخته است و حتی بخشی از اپوزیسیون راست به آن دامن زده بود، اکنون با واقعیت سخت روبرو شده است. برجسته شدن نقش اسرائیل در کشاندن آمریکا به جنگ با جمهوری اسلامی، که تمامی روسای جمهور پیشین آمریکا در برابر آن مقاومت می کردند، جایگاه اسرائیل در افکار عمومی مردم آمریکا و حتی در میان بخشی از طبقه سیاسی این کشور را بشدت تحت تاثیر قرار داده است. روشن است که به دنبال جنایات اسرائیل در نسل کشی مردم غزه و اکنون کشاندن آمریکا به یک جنگ پرهزینه و غیرقابل دفاع، موقعیت این کشور در ساختار سیاسی آینده آمریکا و در میان افکار عمومی این کشور به شدت کاهش خواهد یافت. چنین تحولی در کنار انزوای شدید اسرائیل در کل جهان، در آینده نه چندان دور تاثیرات راهبردی بر موجودیت این کشور خواهد گذاشت. از سوی دیگر کشانده شدن آمریکا به جنگی پرهزینه و غیرقابل دفاع با ایران و تاثیرات آن بر انرژی جهان، باعث ایجاد شکاف گسترده ای میان آمریکا و اروپا شده است. چنین وضعیتی جایگاه هژمونیک آمریکا را بشدت تحت تاثیر قرار داده و به احتمال زیاد به نقش دلار در اقتصاد جهانی نیز ضربات جبران ناپذیری وارد خواهد ساخت. در یک کلام، هر چند آمریکا در عرصه نظامی دست بالا را دارد اما از نظر سیاسی در این جنگ شکست خورده است. به زیر سئوال رفتن هژمونی آمریکا در شرایط عروج چین به عنوان یک ابر قدرت ، جهان را با یک نقطه عطف بیسابقه روبرو ساخته است. به نظر می رسد اگر جنگ کانال سوئز نقطه آغاز فروپاشی تسلط انگلستان بر جهان بود، جنگ تنگه هرمز آغاز فروپاشی قدرت هژمونیک آمریکا بر جهان خواهد بود.

درباره ی بند هشت- بروز افت موقعیت امپریالیسم آمریکا پس از همان جنگ های دهه ی عراق و افغانستان و نیز بحران اقتصادی 2008 به بعد شکل گرفت و برنامه ی ترامپ در دور نخست ریاست جمهوری خود نیز تا حدودی برای برگرداندن همین روند افول بود( دور دوم که دیگر جای خود دارد).
در مورد نقش اسرائیل به نظر می رسد که این بیشتر بزرگنمایی نقش اسرائیل در جنگ کنونی است. این که نتانیاهو ترامپ را به دنبال خود کشید بیشتر برای کم کردن گریز ترامپ و دولت وی از شعارهایش در مورد جنگی تازه به پا نکردن و غیره است و نه اینکه واقعا نتانیاهو و جناح حاکم بر اسرائیل، ترامپ و طبقه ی حاکم بر آمریکا را به دنبال خود کشانده است.
دولت اسرائیل و در راس اش نتانیاهو قطعا نقش مهمی در برنامه های اطلاعات آمریکا و نیز نظامی این کشور دارند اما تعیین کننده ی نهایی نیستند، بلکه در بهترین حالت ارائه دهنده  اطلاعات و برنامه ها و پیشنهادهای خودشان هستند و خود نیز می توانند نقشی در این برنامه ها به عهده گیرند. روشن نیست که این که لبه ی تیز حمله روی اسرائیل گذاشته شود و برای توجیه آن نقش این دولت در کشاندن ترامپ به جنگ بزرگنمایی شود با چه هدفی صورت می گیرد! برای کوچک کردن برگشت عملی ترامپ از شعارهایش و از این راه ایجاد امکان پشتیبانی جنبش مگا از ترامپ و یا کلا نجات ترامپ از مخالفت روزمره ی بخش هایی از طبقه ی کارگر و زحمتکشان آمریکا از او که قرار بود زندگی هشان را بهبود بخشد؟
بازنمایی یک سویه ی ضربات حکومت اسلامی به کشورهای منطقه و امپریالیسم امریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل و قرار دادن ضربات آنها به حکومت اسلامی در پس و پشت صحنه، این است بنیان تحلیل این ارزیابی. اگر به «واقعیات روی زمین» نگاه شود ضربات حکومت اسلامی به حکومت های آمریکا و اسرائیل گرچه نسبت به جنگ دوازده روزه بسیار بیشتر و گسترده تر و برای آمریکا و اسرائیل کمی غیر قابل انتظار بوده است( بالاخره رهبرشان و بسیاری از سران مهم و اصلی شان را در دو جنگ کشته اند و اینها نمی توانستند دست بسته تسلیم شوند و باید زورشان را می زدند!) اما با ضرباتی که طی دو جنگ اخیر خورده است اساسا قابل قیاس نیست و بسیار ناچیز می نماید.
یک ارزیابی درست بررسی دقیق و جداگانه ی ضربات دو سو به یکدیگر و نیز وضع این ضربات در مجموع و پیروزی و شکست هر کدام و نیز درجه ی نسبی آن ها و تاثیرات این پیروزی یا شکست در رویدادها و مبارزات طبقاتی بعدی است.

 در بخش بعدی به پاره ی دوم آن می پردازیم.

هرمز دامان

نیمه ی دوم فروردین 1405  

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه( 4 بحش پایانی )

 

واقعیت پیچیده ی کنونی و درآمیختگی تضادها و مبارزه ی طبقاتی در ایران

واقعیت این است که اوضاع کنونی ایران پیچیده و خود ویژه است. در اینجا چهار تضاد در کنار یکدیگر وجود داشته و عمل می کنند.
یک - تضاد میان امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با انقلاب دموکراتیک خلق ایران. چنان که دیده می شود و تا جایی که پای انقلاب در میان است، تجاوز امپریالیستی انقلاب را به عقب راند. امپریالیسم آمریکا با بمباران تاسیسات صنعتی پتروشیمی و کارخانه های فولاد و برخی دیگر از کارخانه ها و کارگاه ها و بیکار و پراکنده و در به در کردن کارگران و توده ها، شرایط پیشرفت و تکامل انقلاب را سد کرد در عین حال به حکومت امکان داد که تا آنجا که زورش می رسد به انقلاب حمله کند.  
دو- تضاد مرتجعین حکومت اسلامی با انقلاب دموکراتیک خلق ایران
اینها که با خیزش دی ماه تا مغز استخوان شان دچار وحشت شدند و یک حمله ی و کشتار سراسری علیه انقلاب به راه انداختند و در پی خشم و نفرت خلق از آنها هر آن امکان خیزش دوباره ی انقلاب و دست زدن به شکل مبارزه ی مسلحانه ی توده ای می رفت، اینک و با حمله ی امپریالیسم میدان داخلی را در اختیار خود دیده دوباره  بگیر و ببند و کشتار به راه انداخته اند. حکومت جنایتکار فرصت را مناسب دیده که نیروهای پیشرو انقلاب را بازداشت و شکنجه و اعدام کند، توده های را پراکنده سازد، ضربات دیگری به انقلاب در حال پیشرفت وارد کند و آن را به سوی خاموشی براند.
سه - تضاد میان امپریالیسم آمریکا با امپریالیسم روسیه و بلوک وی
این تضاد در کنار سازش های امپریالیسم آمریکا و روسیه در اوکراین پیش می رود. امپریالیسم روسیه به حکومت اسلامی آنچنان کمک آشکاری نمی کند اما بعید نیست که در هنگام جنگ چهل روزه نقش معینی در گرا دادن در مورد اهداف و پایگاه های آمریکایی در منطقه به پاسداران داشته است و در صورت آغاز جنگی دیگر چنین کمک هایی به حکومت ولایت فقیه بکند. در کنار آن می توان این گونه فکر کرد که باندهای روسی صاحب نفوذ در حکومت از موانع پیشرفت مذاکرات با آمریکا باشند. در کنار این ها می توان از فرستان جسته و گریخته ی آلات و ادوات نظامی مورد نیاز حکومت اسلامی از سوی روسیه و چین اشاره کرد.   
چهار- تضاد امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با مرتجعین حکومت اسلامی و شکل حضورشان در منطقه ی خاورمیانه.
این تضاد بیشتر متوجه مسائل منطقه ای است. آنچه امپریالیسم آمریکا می خواهد تغییر حکومت و پیوستن آن به بلوک آمریکا و غرب است. در چنین صورتی طبقه ی حاکم با پشتیبانی امپریالیست های غربی و با رفع تحریم ها و ورود سرمایه های امپریالیستی به میزان زیاد، می تواند اقتصاد را بازسازی کند و با برخی آزادی های اجتماعی و فرهنگی به بقای خود ادامه دهد. به این ترتیب نه نیاز به غنی سازی خواهد داشت و نه موشک دوربرد که بتواند اروپا را تهدید کند و نه گروه های نیابتی. نکته این است که حکومتگران ولایت فقیه و به ویژه سران پاسدار از پسآمدهای وابسته گی به امپریالیست های غربی وحشت دارند، زیرا تصور می کنند که پس از ورود سرمایه های امپریالیستی، آن ها قدرت حاکم در اقتصاد شده و به مرور از نظر سیاسی و امنیتی- نظامی نیز نافذ می شوند و سپس تغییراتی دلخواه خود را در بافت حکومت و جایگزینی بافت کنونی با بافتی دلخواه خویش را ایجاد می کنند. 
چنانچه به این تضادهای درهم تنیده بنگریم در یک سو دو تضاد میان امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و نیز حکومت ولایت فقیه با طبقات انقلابی و مترقی خلق ایران و انقلاب را می بینیم. این هر دو به شکل ها و با سیاست های متفاوت و بعضا متضاد خواهان نابودی انقلاب و تسلیم توده ها در مقابل استثمار و ستم هستند. حکومت اسلامی ولایت فقیه می خواهد برای حفظ حکومت خود توده ها را به تسلیم وادار کند و امپریالیسم آمریکا جدا از آنچه در بالا در مورد خود جنگ و نتایج نخستین آن اشاره کردیم می خواهد با تغییراتی در حکومت کنونی( در حال حاضر تغییر و نه لزوما سرنگونی) و ایجاد وضع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ای مانند دیگر کشورهای زیر سلطه ی وابسته به خودش( با آنچه از نظر امپریالیسم خورند جامعه ی ایران است) انقلاب را به عقب براند و خاموش کند.
در سوی دو تضاد دیگر یک طرف امپریالیسم آمریکا( و تا حدودی امپریالیست های اروپای غربی که اکنون با آمریکا «قهر» هستند و همراهی لازم را نمی کنند اما روشن نیست که این سیاست را ادامه خواهند داد و یا با بده و بستان هایی بین شان آشتی برقرار خواهد شد!) قرار دارند و طرف دیگر امپریالیسم روسیه و حکومت ارتجاعی ولایت فقیه. اینجا صحبت بر سر تقسیم دوباره ی جهان است و در حال حاضر اوکراین، ایران، ونزوئلا و کوبا و نیز برخی کشورهای افریقایی تجلی گاه این تضاد هستند.
 وضعیت به گونه ای است که گونه ای درهم تنیده گی و تعادل میان این تضادها و حرکات شان وجود دارد. وضع به گونه ای است که خلق ما نه حکومتی حتی نیمه دموکراتیک و نیمه ملی دارد که واقعا حداقلی از احترام به حقوق توده ها بگذارد و یا حتی اگر ارتجاعی هم هست اما حفظ سرزمین و کشور برایش مهم باشد( در واقع جناح های حاکم تنها برای بقای حکومت جنایتکار و کثیف شان می جنگند و حتی بخش هایی از آن برخلاف شعر مشهور «چون ایران نباشد تن من مباد»، نظرشان این است که اگر قرار است آنها نباشد، بهتر است که ایران هم نباشد!) و نه امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل برنامه ی سرنگونی حکومت را داشته اند( حداقل تا کنون) و آنگونه که بخشی از مردم در آغاز جنگ تصور می کردند دل شان برای مردم سوخته بود که بیایند و برایشان حکومت سرنگون کنند و یا شرایطی به وجود آورند که مردم بتوانند حکومت را سرنگون کنند. امپریالیسم روسیه نیز یک پشتیبان تمام عیار حکومت اسلامی نیست که یک تفکیک به نسبت دقیق بین دو بلوک صورت گیرد و بیشتر همچون کارتی در رقابت با آمریکا و امپریالیست های اروپای غربی از این حکومت استفاده می کند. امری که به حکومت ارتجاعی از نظر سیاسی موجودیتی مستقل و در کل موجودیتی نیمه مستقل می دهد. 
در کنار این ها در حال حاضر وجه انقلاب در مقابله با هر دو هم حکومت ارتجاعی اسلامی و هم امپریالیسم تا حدودی دچار انفعال نسبی است و نیز احزاب و گروه های انقلابی و مترقی نیز در وضعیتی نیستند که رهبری طبقات مردمی را در دست داشته باشند و نیرویی جدی در عرصه ی عمل به شمار آیند. در مقابل این انفعال نسبی انقلاب، امپریالیسم آمریکا و حکومت اسلامی خواه در تضادشان با یکدیگر و خواه مقابله شان با انقلاب به شکل های متفاوت فعال می باشند.
در چنین شرایطی وجه فعال انقلاب یعنی عملکرد تمامی احزاب و سازمان ها و گروه ها و شخصیت هایی که به هر نسبتی انقلابی و مترقی و دموکرات و ملی هستند در حال حاضر می تواند بیشتر وجه نظری، تبلیغی و ترویجی داشته باشد تا عملی. عملی به این معنا که بسان یک نیروی مستقل بتوانند با  پشتیبانی پایگاه اجتماعی خود یعنی تمامی طبقات انقلابی و مترقی در میدان عمل به اشکال گوناگون حضور داشته باشند و به نسبت نیروی خود در تقابل با امپریالیسم و نیز دفاع مقابل حملات ارتجاع داخلی نقش اجرا کنند. از این رو وجه فعال بیشتر در همان وجه نظری و تبلیغی و ترویجی و در وجه مخالفت با تجاوز و جنگ و پایان پذیرفتن آن و برقراری صلح بیان می شود که عمدتا علیه تجاوز امپریالیستی و در عین حال علیه ارتجاع حاکم بر ایران و به نفع انقلاب است.
به دلیل این که مخالفت با جنگ و یا ادامه ی آن به شکل محاصره ی دریایی به وسیله ی آمریکا و یا بستن تنگه ی هرمز به وسیله ی حکومت ولایت فقیه و غیره سیاست کنونی جبهه ی انقلاب است، وجوه آن هم متوجه امپریالیسم آمریکا و دولت مرتجع اسرائیل است و هم متوجه مرتجعین حکومت اسلامی. با توجه به این که متجاوز به ایران امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسراییل هستند در وجهی مقایسه ناپذیر بیشتر از حکومت اسلامی متوجه این دو دولت تجاوزگر است.
برخی نتایج
از دیدگاه ما و با توجه به آنچه بر شمردیم وجه تیز حمله به روی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نه به معنای اتحاد با حکومت اسلامی است و نه به معنای کم اهمیت شدن مبارزه با حکومت ولایت فقیه است، بلکه به معنای شدت بیشتر بخشیدن به مبارزه با امپریالیسم آمریکا است. هنگامی که مبارزه علیه امپریالیسم شدت بخشیده شود آن گاه  روشن است که مبارزه با حکومت ولایت فقیه در مقایسه با آن از شدت کمتری برخوردار خواهد شد. این یک روی مساله است.
روی دیگر قضیه این است که مبارزه کنونی طبقه ی کارگر با حکومت ولایت فقیه باید تابع مبارزه ی با امپریالیسم و مسائل و نیازهای آن مبارزه باشد. مثلا روشن است که هنگام مبارزه با امپریالیسم نیاز به آزادی های سیاسی بیش از پیش می شود زیرا بدون وجود این آزادی های سیاسی نمی توان توده ها را آگاه و گردآوری کرد و مبارزه علیه امپریالیسم را به گونه ای درست و توده ای سازمان داد. به این ترتیب مبارزه با حکومت ولایت فقیه که مانع اساسی وجود این آزادی ها است در این چارچوب اهمیت یافته و صورت می گیرد.  
در کشور ما و به دو سبب یکی خود حکومت ارتجاعی ولایت فقیه و دیگری وضعیتی که نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر دارند این کاستن از اهمیت و شدت مبارزه علیه حکومت، نسبت به کشوری که وضع ارتجاع و یا وضع نیروهای انقلابی متفاوت از ایران است می تواند تفاوت داشته باشد. در اینجا تحلیل مشخص از شرایط، وضع مرتجعین و وضع نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر و جنبش خلق اهمیت زیادی در تعیین درجات اهمیت رده بندی تضادها و نیز درجه ی شدت مبارزه و چگونگی نگاه داشتن توازن بر مبنای تضاد عمده دارد. 
از سوی دیگر و در مقایسه ی تجارب و درس گیری از آنها، شکل برخورد به گومیندان با آن ویژگی هایی که بر شمردیم زمانی که این تضاد نقش درجه ی دوم یافت و تابع تضاد با امپریالیسم ژاپن شد با وضعیت ایران قابل مقایسه ی جزء به جزء نیست. تنها در یک صورت تا حدودی و از جنبه هایی موضع نیروهای انقلابی کمونیست در ایران می تواند مانند حزب کمونیست چین شود. در صورتی که حکومت اسلامی اعدام ها را متوقف کند، تمامی زندانیان سیاسی را آزاد کند، آزادی احزاب و سازمان ها و مطبوعات و اجتماعات را به رسمیت شناسد و نیز در صورت تجاوز زمینی امپریالیسم، به جبهه هایی که به وسیله نیروهای انقلابی و مترقی به وجود می آید حمله نکند. در این صورت موضع کمونیستی در این حد و حدود می تواند از شدت مبارزه علیه حکومت اسلامی بکاهد. به طور کلی هر گونه اتحاد و پشتیبانی ای از نیروی متحد و یا متفق مشروط است. 

یک توضیح
نگارنده برای این مقاله یادداشت های دیگری نیز و بیشتر در مورد نمونه های دیگر مائو در بخش مورد بحث آماده کرده است که در اولین فرصت و احتمالا همچون پیوست هایی به همین مقاله در سایت قرار خواهد گرفت.  

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(3)


درباره ی بازتاب تضاد ارتجاعی حکومت با امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل در میان طبقه ی کارگر و خلق های کشورهای زیرسلطه و امپریالیستی

این حکومت داخل اش مردم کشور خودش را به طور واقعی و به طور مدام کشته و بیرون از کشور هم بخشی از مردم کشورهای دیگر را «کشته»! به این دلیل که وضع را آنچنان که از درون ایران می بینند، نمی بینند.

در هنگام جنگ نخست 12 روزه مردم غزه از موشک هایی که حکومت اسلامی به اسرائیل شلیک می کرد و خساراتی که وارد می شد شاد می شدند، در حالی که برعکس مردم ایران از کشتار سران جنایتکار پاسدار شاد می شدند. اکنون نیز همین وضعیت( در مورد ایران حداقل در روزهای آغازین جنگ دوم تکرار شد) تا حدودی دوباره در حال تکرار شدن است. بخشی از توده ی مردم کشورهای دیگر فکر می کنند که این خلق ایران است که در حال جنگ با امپریالیسم آمریکا می باشد و برای همین از ضرباتی که به آمریکا و اسرائیل وارد می شود خوشحال می شوند؛ این در حالی است که توده های مردم ایران اگر از چند روز نخست بگذریم که خوشحال از کشته شدن خامنه ای و برخی دیگر از سران پاسدار شدند و بخش هایی شان امید داشتند که آمریکا و اسرائیل حکومت را برایشان سرنگون کنند اما با پیشرفت جنگ و ضربه به زیرساخت ها و مناطق مسکونی و قربانیان و...، به سرعت مخالف جنگ و تجاوز امپریالیستی شدند.

اکنون نیز نه از تداوم جنگ خوشحال اند در این حدود ضد امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل هستند و نه از تداوم حکومت ولایت فقیه و در این حدود نیز ضد حکومت اسلامی هستند. مخالفت خلق ایران با جنگ بیشتر مخالفت نظری است و گرنه توده های مردم به گونه ای عملی در حال مبارزه با تجاوز آمریکا نیستند. و این تنها به دلیل هوایی بودن جنگ کنونی که طبعا نیروهای سپاه را درگیر می کند، و نیز عدم تمایل حکومت برای توده ای کردن جنگ - حتی در همین حدود کنونی اش - نبوده است، بلکه به دلیل نفرت و کینه شان از حکومت ولایت فقیه و خواست سرنگونی آن بوده است. آنها پیش از آغاز جنگ مورد سرکوب خونین حکومت اسلامی قرار گرفتند و بسیاری از فرزندان و جوانان پیشرو خود را قربانی شده دیدند و تا آمدند به خود بجنبند و ضربات حکومت مرتجع  را پاسخ دهند، امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران حمله کردند و با بمباران  زیر ساخت ها و کارخانه ها و همچنین خانه های مسکونی و کشتن مردم، شور و شوق مردم برای مبارزه و ضربه زدن به حکومت و تداوم مبارزات را خفه کردند. به این ترتیب بهترین «هدیه» را به حکومت ولایت فقیه دادند. حکومت مرتجع نیز به شکل دلخواه خود از این هدیه ی امپریالیستی استقبال کرد، نیروهای خویش را به خیابان ها سرازیر کرد و نیابتی هایش را نیز آورد و در کنار نیروهای خودش قرار داد تا هرچه بیشتر هراس در دل توده ها افکند و نیز بازداشت ها و زندان ها و کشتارهای خود را به اشکال گوناگون ادامه داد.  این سان خیزش و انقلاب توده ها دچار شرایط نامساعد شد و به بدترین وضعیت خود طی سال های اخیر افتاد.

و اما خلق های کشورهای دیگر باید گفت این امر در زمان احمدی نژاد نیز به وجود آمد و بسیاری از مردم و حتی پیشروان کشورها نیز فریب شعارهای ضد آمریکایی وی را خوردند و گمان کردند که احمدی نژاد واقعا یک «مبارز ضد امپریالیست» است. در حالی که حکومت ایران در بهترین حالت مرتجعین ضد آمریکایی آن هم به دلیل عدم اعتمادشان به آمریکا برای بقای حکومت شان هستند و گرنه حاضر بودند خاکسار امپریالیسم آمریکا باشند و چکمه هایش را هم بلیسند.  

اکنون نیز تا جایی که به حکومت اسلامی مربوط است این حکومت هیچ خصلت ضد امپریالیستی ای ندارد( زیرا به راحتی و با قراردادهای متوالی امتیازات زیادی به امپریالیسم روسیه و دولت رویزیونیستی مرتجع چین و امپریالیست های غربی داده است!)  و صرفا برای بقای وجود کثیف و متعفن اش می جنگد. با این حال برخی از مردم کشورهای زیر سلطه که دل خونی از امپریالیسم آمریکا و اسرائیل دارند از ضرباتی که در این جنگ به آمریکا و اسرائیل وارد می شود خوشحال می شوند. می توان به مرور توضیح داد و آنها را به وضعیت واقعی آگاه کرد، اما نمی توان مانع شادی شان از ضرباتی که به آمریکا و اسرائیل وارد می شود شد.

این خصلت متضاد اوضاع پیچیده ی کنونی است و تنها زمان و تفکیک نیروهای انقلابی و مترقی ضد امپریالیست و مرتجعان حاکم و استقلال و هویت مبارزه توده ها در ایران با امپریالیسم و حکومت و نیز تلاش در راه آگاه کردن خلق های کشورهای دیگر به وسیله ی احزاب انقلابی و مترقی از وضعیت واقعی مبارزه طبقاتی و ملی در ایران و در راستای درست است که می تواند این تضاد را حل کند و کلاف پیچیده را باز کند.

و اما اتحاد با این حکومت در این جنگ

معنای اتحاد از نظر حکومت ولایت فقیه این است که تمامی طبقات و احزاب و سازمان های آنها دست از هر نوع مبارزه ای با حکومت بردارند، از گذشته خود توبه کنند و به جرگه ی هواداران حکومت در آیند و از سیاست های حکومت تبعیت کنند. از نظر حکومت این تنها راه اتحاد با وی است. و این حتی در مورد احزاب و سازمان هایی که ممکن است فکر کنند که بله! این حکومت ارتجاعی است، اما به هر حال به طور عینی به امپریالیسم ضربه می زند و ما باید با آن متحد شویم!

چنین چیزی اساسا ممکن نیست و بلکه غیرممکن است. آنچه این حکومت از اتحاد طلب می کند پیوستن هر نیرویی به نیروهای پاسدار و بسیجی خود است. اگر گروهی و سازمانی و حزبی بخواهد با امپریالیسم مبارزه کند، نخستین نیرویی که از وی جلوگیری می کند این حکومت است. اگر این حزب بخواهد با امپریالیسم بجنگد، باید در چارچوب حکومت بجنگد و این به معنای پیوستن به نیروهای سپاه و بسیج و لباس شخصی ها و غیره است. در بهترین و عالی ترین حالت اگر حکومت این نیرو را بپذیرد و با آن عقد اتحاد بندد، آن نیرو را در خدمت مقاصد خویش به گونه ای به کار می گیرد تا تمامی آن را از بین ببرد. برای نمونه تمامی افراد آن را فدایی نیروهای سپاه  و بسیج می کند و  روی مین می فرستند و یا به گونه ای دیگر قربانی می کند.( کافی است نگاه کنیم که حکومت با بخشی از توابین و یا اعتراف کننده گان اختیاری که رو به وی آورده بودند چه کرده است!)

این حکومت مطلقا و به هیچ شکلی اجازه ی گشودن یک جبهه ی مستقل از سوی یک نیروی غیر خودی علیه امپریالیست ها را نمی دهد. حتی اجازه نمی دهد که شما در حاشیه به مردمی که خانه و کاشانه ی خود را از دست داده اند به طور مستقل یاری کنید! این را حتی در مورد زلزله و سیل و این گونه بلایای طبیعی نشان داده است. نگاه کنیم که با برخی از افراد ورزشکار که خواسته اند به طور مستقل به مردمی زلزله و یا سیل زده یاری کنند چه کرده است! تنها خودش و تنها خودش! و شما اگر می خواهید خدمت کنید باید برده ی وی باشید و منابع مالی خود را در اختیار وی قرار دهید و دخالتی هم نکنید و آنگاه این حضرات این منافع را صرف مقاصد و اهداف خود کنند.

ما با یک حکومت ارتجاعی معمولی روبرو نیستیم، ما با هیولایی ارتجاعی و در عین حال بی مقدار و حقیری روبروییم که به قدرت و ثروتی و یا «گنجی» که در باورش نمی گنجید دست یافته  است. این هیولا در عین حال می داند یا حس می کند که قابل دوام نیست و رفتنی است اما می خواهد به هر قیمتی بماند و این قدرت و ثروت را حفظ کند. این حکومت  از سایه ی خودش هم می ترسد و نزدیک به 50 سال است که در حال کشتار داخلی و در عین حال تصفیه ی درونی خویش است و چنانکه می بینیم اکنون و در گیرودار جنگ و آتش بس نیز این داستان ادامه دارد و جنگ حکومتیان و میان هسته ی سخت قدرت( باندهای قالیباف و وحیدی و جلیلی) شدت گرفته است.

 مساله ی سازش این حکومت با امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل

جنبه ی دیگر مساله این است که هر آن امکان دارد این حکومت به سازش با امپریالیسم برسد و به امپریالیست های غربی پناه برد و این با وجود باندها و جناح های خواهان روابط با امپریالیست های غربی و وابسته شدن به آنها، دور از ذهن نیست. در چنین صورتی پشتیبانی امپریالیست های غربی را در کشتارهای مبارزان و نیروهای مترقی بیش از آنچه تا کنون بوده خواهد داشت، همان گونه که در سال شصت و هفت امپریالیست های غربی و از جمله اروپایی ها زبان در کام کشیدند هنگامی هر روز هزاران زندانی را اعدام می کرد و در گورستان های بی نام و نشان به خاک می سپرد.

مساله احزاب و سازمان های طبقات انقلابی و مترقی

آنچه گفتیم سویی از قضیه یعنی سوی حکومت بود. سوی دیگر وضع خود احزاب و سازمان ها و گروه های سیاسی طبقات انقلابی و مترقی است.

حقیقت این است که این احزاب و گروه ها  بیشتر در خارج کشور و اگر نگوییم همه شان، اما بیشترشان به شدت ضعیف و پراکنده هستند. توانایی ایجاد جبهه ای میان خود در یک طبقه را ندارند. و حکومت در عین اینکه از همین گروه های ضعیف و پراکنده می ترسد، در عین حال به دلیل کوچک شمردن آنها( «مثلا شما دارای چه نیرویی هستید و چه پشتوانه ای در مردم دارید که من بیایم با شما متحد شوم!») حاضر به هیچ گونه اتحادی با آنها نیست( مگر همین «محور مقاومتی» ها – اگر حکومتی فرض شان نکنیم - که بروند و در خدمت پاسداران و بسیجی ها در آیند و احتمالا یا تبدیل به یک پاسدار و بسیجی و اطلاعاتی تمام عیار و یا گوشت دم توپ آنها شوند!). با اینحال به خوبی می داند اگر شرایط داخلی مساعد گردد اوضاع می تواند به ضرر وی تکامل یابد و این گروه ها به سرعت رشد کنند.

حال اینکه این گروه های پراکنده که نفوذی هم در میان طبقاتی که نماینده گی شان را دارند، ندارند بیایند و با حکومت اسلامی جبهه ی متحدی تشکیل دهند، واقعا باید گفت «دیگر چه شود»! در بهترین حالت پیش از مبارزه ناکار می گردند و در بدترین حالت گوشت دم توپ شان می شوند.

در کنار این ها روشن است که در شرایط حاضر و در صورت تجاوز امپریالیستی وضع به گونه ای نیست که بتوان به ساده گی یک جبهه ی عملی جنگ به وسیله ی نیروهای انقلابی علیه امپریالیسم گشود. این امر نیاز به برخی پیش زمینه ها مانند آزادی های سیاسی و امکان تبلیغ و ترویج گسترده به وسیله ی نیروهای انقلابی در میان توده ها دارد که حکومت، مگر در یک شرایط بسیار استثنایی، محال است که با آن موافقت کند.   

این ها شرایط واقعی و عینی وضع حکومت و نیروهای انقلابی و مترقی است. اتحاد با حکومت نه ممکن است و نه حکومت این را می خواهد و نه این که اگر بخواهد و بشود عاقبت خوشی برای انقلابیون و ترقی خواهان خواهد داشت. تنها در یک شرایط ویژه است که می توان از اتحاد مشروط سخن گفت و آن هم چنانکه در مقاله ی دیگر اشاره کرده ایم، پذیرش آزادی احزاب و بیان و مطبوعات و گردهمایی ها و نیز حفظ استقلال احزاب و گروه های طبقه ی کارگر و نیز امکان ایجاد جبهه ی مستقل علیه امپریالیسم به وسیله ی نیروهای انقلابی و غیره است. بدون چنین شرایطی صحبتی از کوچک ترین اتحادی نمی تواند در میان باشد.

آیا در این صورت ما به هر دو طرف مشت نمی زنیم؟

خیر چنین نیست! با عمده شدن مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی و به ویژه در صورت تجاوز زمینی که به خلق اجازه ی دخالت عملی در جنگ و نبردهای مسلحانه را می دهد، ما به طور عمده و بسیار بیشتر از آنچه با حکومت هیولایی مبارزه کنیم با امپریالیسم مبارزه می کنیم. این وزن مبارزه ی ضد امپریالیستی را نسبت به مبارزه با حکومت ارتجاعی حاکم بالا می برد بی آنکه از وزن مبارزه ی علیه حکومت بکاهد. بالا رفتن وزن مبارزه ی امپریالیستی، به معنای توجه ما به تضاد عمده و سمت عمده ی مشت خلق، و بنابراین اتخاذ سیاست دفاعی - و نه تهاجمی - در مقابل حکومت اسلامی و حملات وی به خلق و احزاب انقلابی و مترقی خواهد بود.

اتخاذ چنین سیاستی در مقابل حکومت، نشانگر جایگاه مشخص این رده ی دوم و اهمیت آن و شدت مبارزه در آن و شرایط خاصی است که نیروهای انقلابی طبقه ی کارگر با آن درگیرند.

نگاهی به شرایط چین و روسیه  

حال اندکی به شرایط چین و یا روسیه توجه کنیم.

نظرات ویژه ی مائو در مورد سیاست و تاکتیک های حزب کمونیست در جنگ با امپریالیسم ژاپن، در زمانی به عنوان بحث روی میز طرح می شود که از عمر حزب کمونیست چین حدود 17 سال می گذشت( کسی ممکن است بگوید که «خوب از عمر احزاب طبقه ی کارگر ما که بیش از صد سال می گذرد»! قبول! اما وضع کنونی ما کجا و وضع حزب کمونیست چین در آن زمان کجا!) و در این هفده سال این حزب حتی با وجود شکست ها و ضربات خرد کننده ای( مثلا در سال 1927 و پس از لشکر کشی به شمال) که خورده بود اما به دلیل وجود جنبش کارگری - دهقانی قوی و رهبرانی مانند مائو و چوته و نیز هسته ی نخستین ارتش سرخ کارگری - دهقانی، توانست به مبارزات خود ادامه دهد. در زمان تجاوز ژاپن حزب کمونیست چین یک حزب بزرگ و قوی و آبدیده بود که رهبری سیاسی طبقه ی کارگر و دهقانان چین را در دست داشت. دارای مناطق آزاد شده سرخ بسیاری بود و ارتشی بزرگ از کارگران و دهقانان و توده های زحمتکش داشت که از کوران جنگ داخلی ده ساله گذشته بود. وضع این حزب و درجه ی پیروی توده های مردم از وی به حدی بود که افسران رده بالای گومیندان خواهان پایان دادن به جنگ با حزب کمونیست و ارتش سرخ و تشکیل «جبهه ی متحد ملی» با وی بودند. به دلیل مخالفت چیانکایشک با اتحاد با حزب کمونیست، در گومیندان به وسیله ی افسران ملی و میهن دوست  کودتا شد. آنها چیانکایشک را بازداشت کردند و وی تنها به یاری مائو آزاد شد. به این ترتیب گومیندان با حزب کمونیست تشکیل جبهه ی متحد داد و با ژاپن وارد جنگ شد.

سیاست مائو و رهبری حزب کمونیست چین در مقابل حزب گومیندان رده های گوناگونی داشت. از اتحاد با بخش هایی از بورژوازی ملی که در حزب بودند در جبهه ی متحد خلق، تا وضع دفاعی به خود گرفتن در مقابل نیروهایی از گومیندان که تابع چیانکاشک بودند و گاه به ارتش سرخ در همان زمان تجاوز ژاپن حمله می کردند. ته سیاست مائو در مساله ی دشمن عمده که در هنگام تجاوز ژاپن، امپریالیسم ژاپن و تمامی پیوستگان داخلی و خائنین بود، لبه ی تیز حمله را روی ژاپن گذاشتن بود. در چنین حالتی تضاد با مرتجعین گومیندان به چین به رده ی دوم رفت. ارتش سرخ به مواضع گومیندان حمله نمی کرد بلکه در مقابل حملات بخش هایی از آن به دفاع از خود دست می زد. همان گونه که در بالا اشاره کردیم در چین بخش هایی از گومیندان نماینده ی سرمایه داران ملی بودند و بخش هایی که رهبر اصلی شان چیانکایچک بود نیروهای وابسته به امپریالیسم آمریکا و اروپای غربی بودند که پس از شدت گرفتن تضاد آمریکا و اروپای غربی با ژاپن با این کشور وارد جنگ شدند و در چین عاملین شان به رهبری چیانکایشک با تجاوز ژاپن به مخالفت برخاستند. روشن است که مضمون و  شکل و درجه ی اتحاد با این ها با آن بخش هایی در گومیندان که نماینده ی  بورژوازی ملی بودند تفاوت داشت.( در این خصوص نگاه کنید به مائو، تاکتیک های مبارزه علیه امپریالیسم ژاپن، منتخب آثار، جلد یک)

چنان که دیده می شود بین شرایط ایران و چین خواه از نظر وضع و موقعیت حاکمان و خواه از نظر وضع طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های مردم و خواه وضع حزب کمونیست و تشکیلات سیاسی و نظامی اش و بالاخره از نظر وضع جنبش طبقه ی کارگر و کمونیستی در جهان  تفاوت های فاحشی وجود دارد.

روسیه

در مورد روسیه نیز وضع کماکان چنین بود. یعنی لنین و بلشویک ها از سال 1902 به این سو دارای حزبی قوی و منضبط بودند و علیرغم ضربات و شکست ها توانستند ادامه کاری خود را تثبیت کنند.

تاکتیک های لنین و مانورهای وی و سازش ها و اتحادهای وی با طبقات بورژوا و خرده بورژوا و یا نمایندگان سیاسی دهقانان بر مبنای قدرت و استواری چنین حزبی و نفوذ گسترده اش در توده ها بود.

حال اگر می خواهیم به یک سیاست مشخص در مورد شرایط خاص ایران دست بیابیم و در عین حال به راست روی و در عین حال چپ روی در نغلطیم باید تمامی این مجموعه شرایط را در نظر داشته باشیم.

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۹, شنبه

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(2)

 

مساله ی تبعیت
نخستین نکته ای که می توان در مورد آن صحبت کرد همان وضع تضادهایی است که به رده ی دوم می روند. صحبت این است که تبعیت این ها از تضاد عمده چه نقشی در رابطه میان خود آنها خواهد داشت؟ برای نمونه زمانی که مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی نقش عمده را بیابد رابطه بین طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی از یک سو و حکومت مرتجع ولایت فقیه چگونه خواهد بود؟
آیا تضاد میان آنها، گیریم برای مرحله ای، از بین خواهد رفت و یک وحدت بین آنها با یکی از طرفین تضاد عمده به وجود خواهد آمد و یا این تضاد با وجود موجودیت، کم اهمیت خواهد شد؟
برای پاسخ به این پرسش ها نیاز به روشن کردن معنای تبعیت است.
تبعیت به این معناست که مبارزه ی میان دیگر تضادها از تضاد عمده و چگونگی ماهیت آن و الزاماتی که به وجود می آورد پیروی می کنند و نه لزوما این که هر گاه تضادی عمده شود باید وجهی که یک سر تضاد غیرعمده شده ی کنونی است( در اینجا طبقه ی کارگر و خلق در تضاد میان خلق و حکومت ولایت فقیه) به یکی از دو جهت تضاد عمده بپیوندند و با آن متحد شود، بلکه به این معناست که رشد و گسترش این تضاد اخیر تابع رشد و گسترش تضاد عمده است.
می توان پرسید که اگر در سطح جهانی تضاد بین دو نیروی ارتجاعی امپریالیستی عمده شود( برای نمونه در جنگ جهانی اول و دوم که اگر نگوییم تمامی کشورهای درگیر، بلکه حداقل همان ها که درگیر بودند) آیا باید طبقه ی کارگر کشورهای امپریالیستی در آن کشورها به یکی از دو جهت بپیوندند و از یکی از دو جهت پیروی کنند؟
 می دانیم که در چنین دورانی در حالی که تضاد عمده تضادی ارتجاعی است سیاست کمونیست ها نه پشتیبانی و یا اتحاد با یکی از دو جهت بلکه جنگ علیه هر دو جهت و در پیش گرفتن سیاست شکست طلبی امپریالیسم و بورژوازی خودی و سر دادن شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی است.  بر مبنای چنین سیاستی کمونیست های هر کشور باید درگیر مبارزه علیه امپریالیسم خودی و تبدیل جنگ ارتجاعی به جنگ داخلی انقلابی شوند. تجلی این مساله در کشور خودی به معنای عدم پشتیبانی از بورژوازی خودی و تبدیل جنگ وی برای غارتگری به جنگ برای سرنگونی خود وی است. این امر تمامی طبقاتی را که بورژوازی خودی زیر استثمار و ستم قرار داده است به همراه طبقاتی که مخالف جنگ امپریالیستی هستند و یا حداقل آن را در حال حاضر مفید به حال کشور نمی دانند( برای نمونه بخش هایی از بورژوازی لیبرال) می تواند به اتحاد تشویق کند و در صورت وجود تمامی شرایط لازم امر«اختلاف» بین طبقات داخلی به «اتحاد» علیه بورژوازی خودی تبدیل شود.
مساله ی اتحاد
در اینجا مساله ی دومی هم به میان می آید و آن خود مساله ی «اتحاد» است.
پرسش  این است که آیا اتحاد میان نیروهای طبقات گوناگون در هر شرایطی ممکن است؟
روشن است که پاسخ خیر است. 
«اتحاد» نخست به معنای حذف مبارزه نیست زیرا ما از تضادهایی صحبت می کنیم که از تضاد عمده تبعیت می کنند و نه از اتحاد مطلق. وحدت طبقه ی کارگر و یا حزب کمونیست با خودش نیز حاوی مبارزه ی درونی( وحدت- تضاد و مبارزه- وحدت) است، چه برسد به اتحادش با طبقات دیگر. پس اتحاد طبقه ی کارگر با هر طبقه ی دیگر مفروضی همراه مبارزه اش است، گیریم که گاه این و گاه دیگری جهت عمده گردند.
دوما اتحاد خودش درجه دارد و روشن است که مثلا آن درجه اتحادی که میان طبقه ی کارگر و توده های دهقانی و یا کشاورزان فقیر و به طور کلی خرده بورژوازی تهیدست می تواند وجود داشته باشد میان طبقه ی کارگر و کشاورزان مرفه و ثروتمند و خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند به وجود آید، و طبعا درجه ی آن کمتر است. و از این بیشتر این اتحاد میان طبقه ی کارگر و سرمایه داران مخالف جنگ( همان جنگ امپریالیستی را در نظر گیریم) در چنین شرایطی به درجه ی اتحاد میان طبقه ی کارگر و نیروهای خرده بورژوازی میانی و مرفه نمی تواند استحکام داشته باشد. و بالاخره می توان اتحاد با نیروهای ارتجاعی مخالف جنگ را به میان آورد. در چنین حالتی اتحاد به درجاتی می تواند وجود داشته باشد( بسته به شرایط واقعی و موقعیت آن لایه ها) و نیز می تواند به وجود نیاید و صرفا مبارزه با توجه به این که علیه دشمن عمده در آن شرایط یعنی علیه بورژوازی حاکم امپریالیسم است علیه آنها کاهش یابد و یا به گونه ای فرعی شود و در عین حال از هر اقدام مثبت آنها علیه بورژوازی امپریالیست حاکم پشتیبانی مشروط صورت گیرد. و بالاخره مبارزه می تواند بیشتر به صورت مطرود و منزوی و منفعل کردن آنها باشد.
در برخی مواقع نیز به آنجا می انجامد که صرفا باید از تضادها استفاده کرد و یا میان آنها مانور داد و نه اینکه لزوما اتحادی با یک نیروی ارتجاعی که در آن شرایط دشمن عمده ی طبقه ی کارگر نیست و یا بورژوازی امپریالیستی برقرار کرد آن هم به ویژه در جایی که این چنین بورژوایی خواهان نابودی اتحاد خلق و خودش یک پا دشمن باشد. اصل چنان که مائو فرموله کرد این است: مشت های خود را به هر سو پراکنده نکنید بلکه عمدتا متوجه یک جهت سازید. یا مشت های خود را به دو سو نپرانید بلکه عمدتا به یک سو متوجه کنید. این همان معنای تضاد عمده است که در شکل عملی خود طرح شده است.
حال به شرایط ایران بپردازیم.
شرایط امروز ایران
در حال حاضر مردم ما با وضعیت نامساعدی روبرو هستند. از یک سو در داخل یک حکومت هیولایی حدودا پنجاه سال بر آنها حاکم بوده است. این حکومت به معنای واقعی مستقل نیست،  یعنی نه  نماینده ی سرمایه داران ملی ایران است و نه اینکه ارتجاعی مستقل است، بلکه از یک سو طبقه ی حاکم طبقه ی سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور است( در شکل و هیئت سران نظامی پاسدار و تمامی آخوندهای صاحب موقعیت سیاسی و اقتصادی و یا فرهنگی در حکومت) که شکل ایدئولوژیک - فرهنگی مذهبی( حکومت ولایت فقیه و اسلامی) و تا حدود زیادی حقوقی و سیاسی قرون وسطایی دارد و از سوی دیگر بیشتر وابسته و یا متکی به امپریالیسم روسیه و نیز دولت مرتجع چین است و این دو کشور از یک سو با قراردادهای اقتصادی- سیاسی و امنیتی مردم را می چاپند و از سوی دیگر گاه و نه همیشه از حکومت در تضادهاشان با امپریالیسم آمریکا و دولت های امپریالیستی اروپای غربی پشتیبانی( و بیشتر پشتیبانی های حرفی و یا قطعنامه ای و از این گونه ها و نه عملی و نظامی)، و از آن به نفع موقعیت خویش در برابر امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های اروپای غربی استفاده می کنند. این حکومت دشمن شماره  یک مردم کشور خودش است و از هر نظر اقتصادی و سیاسی و تمامی جهات فرهنگی( حقوقی، هنری، علمی و فلسفی و آداب و آیین ها و سنت ها و نیز محیط زیست) به طبقه ی کارگر و خلق کشور خویش ستم می کند.  این حکومت پیش از تجاوز امپریالیستی به ایران بیش از چهل هزار نفر را کشته، بسیاری را کور و ناقص و بازداشت و شکنجه و زندان کرده و مشغول کشتار هر روزه ی مبارزان است.
چند نکته درباره این بخش برای رفع برخی سوء تفاهم ها:
یک -  تکرار می کنیم که حکومت کنونی نماینده ی سرمایه داران ملی ایران نیست.  باندها و جناح های اصول گرا از راست و معتدل و حتی در دهه ی نخست انقلاب، جناحی که بعدا در دهه ی هفتاد نام «دوم خردادی» و «اصلاح طلب» به خود گرفت همه در حذف تمامی نماینده گان سیاسی سرمایه داران ملی از بنی صدر و بازرگان و سحابی و سامی و فروهر( که برخی از آنها مانند سامی و فروهر – و سحابی نیز به گونه ای - ترور شدند) و غیره و همچنین تاراندن احزاب و سازمان هاشان نقش داشتند.
دو - در عین حال این حکومت به هیچ تولید پایه ای مستقل ملی اجازه ی رشد و پویایی نداده است. اگر هم در جایی در عرصه ی اقتصادی تولیدی وجود داشته که به مدد نیروهای متخصص و مواد و تکنولوژی و صنایع داخلی پا گرفته این عمدتا در عرصه هایی بوده که می بایست از بقای حکومت سرمایه داران غارتگر ولایت فقیه دفاع کند و بنابراین بیشتر تولید سلاح هایی مانند پهپاد و موشک و سایت های اتمی بوده است. تازه این گونه تولیدات هم از مونتاژ بی نصیب نمانده است و در بخش های مهم آنها که نیاز به تکنولوژی پیچیده تری داشته است از ساخته های کشورهای امپریالیستی غربی ( آمریکا و آلمان و انگلستان و یا کشورهایی مانند چین و کره شمالی و غیره) استفاده شده است و بنابراین به آن تولید داخلی نمی توان گفت.
سه - در برخی از موارد نیز همواره امکانات داخلی برای رشد وجود داشته و این مختص این حکومت و افتخاری برای آن نیست که مثلا در برخی از عرصه های «علمی و صنعتی و نظامی و آموزشی و بهداشت و درمان» بتواند محصولاتی از آن خود بسازد و «استقلال»ی در برخی از این موارد داشته باشد. اگر حکومت استبداد سلطنتی گذشته هم می بود این گونه تولیدات را( تا جایی که به تولید سرمایه داران ملی که به هر حال همواره در حاشیه وجود دارند ربطی نداشته باشند) می توانست انجام دهد و در این زمینه ها و به طور محدود و بسته می توانست «استقلال بالایی» داشته باشد. از این رو همان قدر که با برخی تولیدات علمی و صنعتی و غیره می توان گفت که حکومت ارتجاعی شاه مثلا حکومتی مستقل بود می توان حکومتی مانند ولایت فقیه را نیز حکومت ارتجاعی مستقل به شمار آورد. ماهیت و اساس این  گونه وابستگی( یا کمپرادوریسم) وابستگی به تقسیم امپریالیستی کار در سطح جهانی، فروش نفت و فراورده های نفتی است که عموما 90 درصد صادرات ایران را تشکیل داده است.
چهار - در عین حال سرمایه گذاری در امور نظامی و ساختن موشک و پهپاد نیز به معنای مستقل شدن و روی پای خود ایستادن نیست. آن هم در حالی که این موشک ها و پهپادها صادرات اصلی حکومت ولایت فقیه و اگر آن را سیاست اقتصادی درستی پنداریم که این گونه نیست، در خدمت رشد تولید ملی و رفاه نسبی مردم نبوده و مفت و مجانی( البته در قبال خدمت به بقای حکومت اسلامی) به گروه هایی مانند حزب الله و دیگر نیابتی ها و یا بسیار ارزان به روسیه داده شده و می شود. در واقع هدف اصلی تمامی تولیداتی این چنین دفاع از بقای حکومت ولایت فقیه و نیز انتقال جنگ ها به خارج از ایران و همچنین اهداف جاه طلبانه ی برقراری «امپراطوری شیعه یا اسلامی» بوده است.
پنج - از سوی دیگر مردم ایران و در صدر آنها کارگران و کشاورزان و تهیدستان و حقوق بگیران فقیر نه تنها از این « پیشرفت های ملی» و «استقلال بالا» به هیچ وجه برخوردار نشده اند بلکه برعکس تحریم ها و دیگر تقابل هایی که از سوی امپریالیست ها با این حکومت مرتجع صورت گرفته و ضررهای آن برای حکومت این مرتجعان غارتگر، روی سر آنها خالی شده است. در واقع طبقه ی سرمایه دار بوروکراتیک - نظامی کمپرادور حاکم، تمامی ثروت کشور را برای خود و بقای خود و نیابتی هایش  خرج کرده است و توده های مردم را به بدترین شرایطی که تا حال ممکن بوده انداخته است.
 تجاوز امپریالیستی به ایران
حال تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران را مرور می کنیم.
بر مبنای آنچه از مائو آمد می توان اشاره ی وی را برجسته کرد:
«هنگامی که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند.»
نکته ی مرکزی در این بخش مساله ی اتحاد طبقات گوناگون به استثنای مشتی از خائنین به ملت است. مائو می گوید این طبقات می توانند موقتا برای جنگ ملی علیه امپریالیسم متحد شوند.
روشن است که اولا منظور مائو بیشتر طبقه ی سرمایه داران ملی ست که تا حدودی حزب گومیندان نماینده ی آنهاست( زیرا در این حزب جناح های هوادار امپریالیست های آمریکایی نیز وجود داشت که خود چیانکایشک نماینده ی آنها بود) و دوما منظور مائو نفی مبارزه میان این طبقات متحد شده نیست، بلکه به این معناست که نسبت به دوری و نزدیکی طبقه ی کارگر به آنها و نسبت به شرایط به مشخص پیش آمده( در اینجا تجاوز ژاپن به چین و درجه و میزان رویارویی و مبارزه ی این طبقات با امپریالیسم ژاپن) مبارزه شدت و ضعف پیدا می کند.  
حقیقت اما در مورد حکومت ولایت فقیه این است که اولا خودش نماینده سرمایه دارانی مرتجع است؛ و دوما کم و بیش به امپریالیسم روسیه و چین وابستگی دارد، یعنی تضادش با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی از یک سو در چارچوب وابسته گی به بلوک امپریالیسم روسیه است و از سوی دیگر در چارچوب اهداف ارتجاعی خودش در منطقه و این میان تنها انگیزه ای که به طور مطلق غایب است، انگیزه ی ملی است؛ گرچه می دانیم این مرتجعین ریاکار سالوس صفت در دوران کنونی شعارهای مذهبی شان را به شعارهای ملی تغییر داده اند و های و هوی ملی گرایی شان گوش مردم را کر کرده است!
و سوما این حکومت چه امپریالیسم حمله کند و چه حمله نکند دشمن اصلی خود را تمامی طبقات داخلی می داند و به هیچ عنوان از کشتار آنان نمی کاهد و برعکس جنگ های این چنینی را فرصتی و غنیمتی برای کشتارهای بیشتر داخلی می بیند. چنانکه به گذشته نگاه کنیم می بینیم که از آغاز جنگ با عراق دست به کشتار داخلی زد و تمامی گروه های سیاسی مخالف را( حتی سران حزب توده که همواره قربان و صدقه اش می رفتند و شعار مشهورشان «سپاه پاسداران را به سلاح های سنگین مسلح کنید» بود!) در هم شکست و در پایان آن نیز بسیاری از زندانیان سیاسی حکم داده شده و زندان خود را طی کرده را اعدام کرد؛ و هم اکنون نیز و در این جنگ، از یک سو در حال بازداشت و زندان کردن و اعدام در همه جای ایران و به ویژه میان ملت های زیر ستم است و از سوی دیگر در حال شلیک موشک به گروه های کردی که در اقلیم عراق هستند و از آغاز جنگ های اخیر تا کنون اقدام عملی جدی ای هم علیه جمهوری اسلامی به عمل نیاورده اند.
به همراه اینها، این حکومت ذره ای دل اش برای کشور نمی سوزد. تمام ایران و محیط زیست آن را به گونه ای ویران کرده است.  به این ترتیب این حکومت عملا امکان هر گونه اتحادی و یا جبهه ی متحدی با خود را نفی کرده است. به این ترتیب در حالی که در چین بین حزب کمونیست و حزب گومیندان اتحاد و جبهه ی متحدی واقعیت یافت اما در ایران صحبت کردن از جبهه ی متحد با حکومت مرتجع ولایت فقیه سوژه ای برای «جوک» شدن است.
 در بهترین حالت اگر امکان اتحادی با این حکومت( و آن هم نه در جبهه ی متحد) موجود بود و آن هم بیشتر در صورت وجود جنبش سازمان یافته طبقه ی کارگر و رهبری آن و دیگر طبقات مردمی به وسیله ی یک حزب کمونیست قوی و دارای نفوذ توده ای، استفاده از تضادهای این حکومت و بلوک امپریالیسم روسیه با امپریالیست های غربی و مانور دادن میان آنها بود. در چنین صورتی می شد گفت که همان گونه که مائو در هنگامه ی جنگ جهانی و تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین، از تضادهای میان امپریالیست های آمریکا و غرب با امپریالیسم ژاپن( که در بلوک آلمان و ایتالیای فاشیستی بود) استفاده کرد می شد از چنین تضادهایی و با حفظ حد و مرزها و حد نگهدارانه استفاده کرد و یا از آنها برای مانور طبقه ی کارگر استفاده کرد.
هرمز دامان
نیمه ی دوم اردیبهشت 1405
 


 

 

 

 

 

 

۱۴۰۵ اردیبهشت ۱۸, جمعه

مساله تجاوز امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل به ایران و چگونگی موضع در برابر حکومت ولایت فقیه(1)


این روزها و تضاد عمده
 به نظر می رسد که پس از تجاوز امپریالیستی به ایران برای برخی از  دارودسته های «محور مقاومتی» این چکمه لیسان پاسداران و آخوندها و مرتجعین نیابتی آنها، و همچنین برای گروهی از مخالفان آمریکا و اروپای غربی و کسانی که تنها این کشورها را امپریالیستی می دانند نظریه ی تضاد عمده ی مائو«عزیز» شده است.
 آنها مستقیم و غیرمستقیم از مبنای تئوریک و تاکتیک های سیاسی ای که مائو هنگام  تجاوز امپریالیسم ژاپن به چین به میان گذاشت صحبت می کنند و به خیال خودشان آنها را با شرایط ایران منطبق کرده و بر این پایه سیاست ها و تاکتیک های اتحاد با حکومت ولایت فقیه را پیش می کشند. بر چنین مبنایی نادرست آنها می گویند چون تضاد عمده ی کنونی با  امپریالیسم آمریکا است و نه با حکومت ولایت فقیه، بنابراین باید با حکومت ولایت فقیه متحد شد و علیه آمریکا مبارزه کرد. و معنای این اتحاد نیز از نظر آنها این است که باید به زیر پرچم پاسداران و حکومت اسلامی در آمد.  
 جالب این که اینها را دسته هایی پیش می کشند که تا پیش از حمله ی تجاوز کارانه ی امپریالیسم آمریکا و اسراییل به ایران هرگز حاضر نبودند که «تضاد عمده» را با حکومت ولایت فقیه بدانند و برای سرنگونی آن مبارزه کنند. امری که نشان می دهد دسته هایی که تضاد عمده را پیش می کشند حتی اندکی در مورد آن نیندیشیده و نیز به گونه ای درست طرح اش نمی کنند و برعکس آن را در خدمت مقاصد فرصت طلبانه ی خویش پیش می کشند.  
جدا از مخالفت صد و هشتاد درجه ای جریان های «محور مقاومتی»( و کلا رویزیونیسم توده ای – اکثریتی) با مائو و همراهی های سیاسی و عملی شان با سران رویزیونیستی بعد از کودتای 1976 تنگ سیائو پینگ و آخرین آنها شی جین پینگ، شاید این یکی از دلایلی باشد که برخی از این ها از مفهوم «تضاد عمده» استفاده نکنند و از «تضاد اصلی» حرف بزنند. از نظر آنها از پس از برقراری حکومت اسلامی ولایت فقیه تا کنون یک «تضاد اصلی» وجود داشته و آن هم  با امپریالیسم آمریکا و غرب بوده و هرگز تغییر نکرده است.(1)
این میان و در مقابل این دسته ها سروکله ی افرادی پیدا می شود که مخالف مواضع این گروه ها و دسته های «محور مقاومتی» هستند و بیشتر به دارودسته ی «میانه» ها تعلق دارند. برخی از اینها نقش مخالف گروه پیش گفته را بازی می کنند و یکی از ریشه های انحرافات دسته ی «محور مقاومتی» ها را ارجاع به نظرات مائو و از نظر خودشان« رویزیونیسم مائوئیستی» می دانند و بهتر می بینند که از فرصت استفاده کرده و با تکرار مشتی دلایل بی پشتوانه ی فسیل شده به نفی مائو برخیزند. آنها می گوید اصلا تئوری مائو درباره ی تضاد به طور کلی اشتباه و انحرافی است و داستان سرایی می کنند که چگونه انحراف «رویزیونیست مائوئیستی» به روی دسته ی نخست تاثیر گذاشته و آنان را به کجراه کشیده است.
برخی از این ها هنگام شرح نظرات مائو با پیش کشیدن مفاهیمی مانند «بالا و پایین»( یعنی مثلا حضرات دارند نظر مائو را برای مخاطبان خویش شرح می دهند! و می خواهند بگویند مائو «ساده اندیش» بوده است و از پیچیده گی و ژرفای مساله ی تضاد سر در نمی آورده است!) چنان استعدادی در درک نکردن مباحث و از آن بدتر بازگویی نادرست و متقلبانه ی نظرات دشمن شان( در این جا مائو - به هر حال «رویزیونیسم مائوئی» را باید «دشمن» نامید!) از خود نشان می دهند که آدمی انگشت به دهان می ماند. برای فردی که صادق باشد یک حساب دو دو تا چار تا می گوید که باید نظرات دشمن خویش را آن گونه شرح دهی که او واقعا به آن باور داشته است و گفته و یا نوشته است و نباید نظرات دشمن را صد و هشتاد درجه مخالف با گفته و نوشته اش و بی خواندن و اندیشیدن درباره ی آنها و ساده لوحانه و متقلبانه  شرح داد.(2)
گفته های مائو در مورد تضاد عمده
« در پروسه مرکب تکامل یک پدیده تضادهای بسیاری موجودند که یکی از آنها حتماً تضاد عمده است؛ موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تأثیر می گذارد...
هنگامی که امپریالیسم علیه چنین کشوری به جنگ تجاوزکارانه دست می زند، طبقات مختلف آن کشور، به استثنای مشت ناچیزی خائنین به ملت، می توانند موقتاً برای جنگ ملی علیه امپریالیسم با یکدیگر متحد شوند. در چنین صورتی تضاد بین امپریالیسم و این کشور به تضاد عمده بدل می شود و تمام تضادهای موجود در میان طبقات مختلف کشور( منجمله تضاد عمده یعنی تضاد بین نظام فئودالی و توده های عظیم مردم) موقتاً به ردیف دوم می روند و جنبه تبعی به خود می گیرند. اوضاع چین در جریان جنگ تریاک ( ۱۸۴۰ ) و جنگ ۱۸۹۴ چین و ژاپن و جنگ ای حه توان ( ۱۹۰۰) چنین بود و در جریان جنگ کنونی چین و ژاپن نیز به همین منوال است.
ولی در حالت دیگر تضادها جای خود را عوض می کنند. چنانچه امپریالیسم برای سرکوب کشورهای نیمه مستعمره به جنگ متوسل نشود، بلکه به وسایل نرم تر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی دست اندازد، طبقات حاکمه این کشورها در برابر امپریالیسم تسلیم می شوند و سپس جهت سرکوب مشترک توده های عظیم مردم بین آنان اتحادی برقرار می گردد. در چنین حالتی، توده های عظیم مردم برای مقاومت در مقابل اتحاد امپریالیسم و طبقه فئودال اکثراً به جنگ داخلی به مثابه شکل مبارزه روی می آورند، حال آنکه امپریالیسم برای کمک به ارتجاع کشورهای نیمه مستعمره در جهت سرکوب توده های مردم به جای اینکه مستقیماً اقدام به عمل کند، اغلب به شیوه های غیرمستقیم توسل می جوید ، بدینسان تضادهای داخلی بخصوص حدت می یابند. چنین وضعی در چین صفت مشخصه جنگ انقلابی ۱۹۱۱، جنگ انقلابی ۱۹۲۴ - ۱۹۲۷ و جنگ ده ساله انقلاب ارضی بعد از سال ۱۹۲۷ بود. جنگ های داخلی بین دار و دسته های مختلف ارتجاعی حاکم در کشورهای نیمه مستعمره، مانند جنگ های دیکتاتورهای نظامی چین نیز از همین مقوله اند... (3)
ولی در هر حال تردیدی نیست که در هر مرحله از تکامل یک پروسه فقط یک تضاد عمده وجود دارد که نقش رهبری کننده را ایفا می کند.
از اینجا نتیجه می شود: هر گاه پروسه ای حاوی تضادهای متعدد باشد، یکی از آنها ناگزیر تضاد عمده خواهد بود که دارای نقش رهبری کننده و تعیین کننده است، در حالی که بقیه تضادها نقش درجه دوم و تبعی خواهند داشت. لذا در مطالعه یک پروسه مرکب که حاوی دو یا چند تضاد است، باید نهایت سعی در یافتن تضاد عمده شود. به مجردی که تضاد عمده معین شد ، کلیه مسایل را می توان به آسانی حل کرد. این اسلوبی است که مارکس در تحقیق جامعه سرمایه داری به ما آموخته است. لنین و استالین نیز در مطالعه امپریالیسم و بحران عمومی سرمایه داری و همچنین در مطالعه اقتصاد اتحاد شوروی چنین اسلوبی را به ما نشان داده اند. هزاران دانشمند و پراتیسین وجود دارند که قادر به درک این اسلوب نیستند و در نتیجه، در پیچ و خم کوره راه ها حیران و سرگردان می مانند؛ آنها از یافتن حلقه عمده زنجیر ناتوان و عاجزند و از این رو است که قادر به یافتن راه حل تضادها نیستند.
هر گاه ما در مطالعه خصلت خاص تضاد از بررسی این دو حالت - تضاد عمده و تضادهای غیرعمده در یک پروسه و جهت عمده و جهت غیرعمده یک تضاد - چشم بپوشیم ، یا به عبارت دیگر چنانچه از بررسی صفت مشخصه در هر یک از این دو حالت تضاد صرف نظر کنیم، آنگاه به تجریدات دچار خواهیم شد و به هیچ وجه قادر به درک مشخص تضادها نخواهیم بود و در نتیجه نمی توانیم اسلوب صحیحی برای حل تضادها بیابیم. صفت مشخصه یا خصلت خاص این دو حالت تضاد نمودار ناموزونی نیروهای متضاد است. هیچ چیزی در جهان مطلقاً موزون رشد و تکامل نمی یابد، از این رو ما باید با تئوری رشد و تکامل موزون یا با تئوری تعادل مبارزه کنیم. به علاوه درست همین حالت مشخص تضاد و تبدیل جهات عمده و غیرعمده تضاد در پروسه تکامل به یکدیگر است که نمودار نشستن نیروی نو برجای کهنه می باشد. تحقیق و پژوهش در حالات مختلف ناموزونی تضادها و همچنین تحقیق در تضادهای عمده و غیرعمده و در جهات عمده و غیرعمده تضاد اسلوب مهمی است که بدان وسیله یک حزب انقلابی استراتژی و تاکتیک سیاسی و نظامی خود را به طور صحیح تعیین می کند؛ همه کمونیست ها باید به این کار تحقیقی توجه کافی مبذول دارند».( منتخب آثار، جلد یک، مقاله ی تضاد، ص 501- 510)
پس نکته ی نخست در مورد عمده شدن یک تضاد این است که یکی از تضادهای موجود در پدیده ی مرکب رو آمده و اهمیت پیدا کند و نقش رهبری کننده یافته و گسترش و شدت بگیرد. در چنین صورتی تضادهای دیگر به رده ی دوم اهمیت و گسترش و شدت می روند و غیره عمده شده و نقش تابع می گیرند و از چگونگی حرکت و نیازهای تضاد عمده و مبارزه ای که در آن صورت می گیرد پیروی می کنند.
 و نکته ی دوم این که موجودیت و رشد این تضاد عمده تعیین کننده موجودیت و رشد سایر تضادهاست و یا بر آنها تأثیر می گذارد. یعنی تضادهای دیگر برای تداوم حرکت و زندگی و پیشرفت خود باید تحرک خود را در چارچوب این تضاد عمده و مسائلی که طرح می کند پیش برند و نمی توانند مستقل از این تضاد پویشی مستقل و جداگانه را در آن مرحله ی معین پیش برند.
بر مبنای این نکات اصلی و در جایی که صحبت بر سر جامعه باشد می توان گفت عمده شدن یک تضاد به شرایط عینی و چگونگی تکامل مبارزه ی طبقاتی و جایگاه ویژه آن تضاد در مرحله ی تازه بستگی دارد. بنابراین در این رده بندی تضادهای رده ی دوم همه تابع آن تضاد عمده می شوند.
نمونه ی ایران
در جامعه ی سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور ایران دو تضاد اساسی عبارتند از تضاد تمامی طبقات خلقی( طبقه ی کارگر، کشاورزان، تمامی لایه های خرده بورژوازی و در دوران هایی سرمایه داران ملی) و بخش ها( زنان، دانشجویان، خلق های زیر ستم، اقلیت های قومی و مذهبی و غیره) با طبقه ی سرمایه دار بوروکراتیک - کمپرادور حاکم که در شرایط کنونی ایران علیرغم جناح های جورواجور و نیز باندهای گوناگون اقتصادی، نظامی و سیاسی، و نیز اشکال ایدئولوژیکی که خود را در آن بیان می کنند، در شکل حکومت  نظامیان پاسدار و آخوندهای فئودال مسلک وجود دارد و این نظامیان و آخوندها حامی و نگهدار نظام اقتصادی و استبداد حاکم ولایت فقیه در ایران هستند.
حکومت ولایت فقیه هم شکل بروز حکومت مذهبی- قرون وسطایی در ایران و در عین حال آن شکل سیاسی - مذهبی است که تمامی باندهای سرمایه داران بوروکراتیک - کمپرادور منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی خویش را از طریق آن پیش می برند. این تضاد تنها با انقلاب دموکراتیک و برقراری یک جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر می تواند حل و فصل شود. پس یک وجه انقلاب کنونی تمامی طبقات خلق ایران وجه دموکراتیک آن است.     
از سوی دیگر این نظامیان و آخوندهای فئودال مسلک از نظر اقتصادی تابع ساخت سرمایه داری – امپریالیستی نظام حاکم بر جهان و از طریق رابطه های مشخص مالی، بانکی، سرمایه گذاری در زیرساخت ها و بنگاه ها و کارخانه های تولیدی و موسسات خدماتی، صادرات و واردات و غیره هستند. به این شکل آنها علیرغم ویژگی های مذهبی – فرهنگی و سیاسی شان ( تسلط مذهب و برقراری حکومت ولایت فقیه) و  تا حدود زیادی استقلالی که ظاهری است و بیشتر از همین شکل موجودیت ایدئولوژیک مذهبی- فرهنگی شان و اهدافی که دنبال می کند  بر می خیزد، از نظر اقتصادی تابع کارتل ها و تراست ها و کمپانی های سرمایه داری امپریالیستی هستند. خصلت اساسی بوروکراتیک- کمپرادوری حکومت ایران در وابسته بودن به تقسیم کار جهانی امپریالیستی و تولید نفت به عنوان بخش اصلی صادرات ایران است.(4)
در سوی دیگر طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی با امپریالیست ها روبرو هستند که تمامی رگ و ریشه های اساسی اقتصاد ما از این که چه چیز تولید کنیم و چه چیز صادر و چه چیز وارد کنیم و نیز در روابط مالی و بانکی در چه موقعیتی قرار گیریم را در دست دارند. و به این شکل خلق ما را زیر سلطه ی اقتصادی و ایضا سیاسی و فرهنگی خویش قرار می دهند.
باید در نظر داشت که در اینجا این مساله که حکومت کنونی از نظر اقتصادی و یا سیاسی به کدام دسته از امپریالیست ها غربی و یا شرقی وابسته است در درجه ی دوم اهمیت قرار دارد. در مورد تبعیت متقابل نیز باید اشاره کرد که کشورهای امپریالیستی از نظر اقتصادی به طور عمده تابع کشور ما نیستند بلکه کشور ما از نظر اقتصادی به طور عمده تابع آنهاست. تبعیت کشورهای امپریالیستی از اقتصاد ما تبعیتی غیرعمده است و بیشتر پیرامون صدور مواد خام یعنی نفت مورد نیاز آنها و نیز نیروی کار ارزان طبقه ی کارگر ماست( صحبت در این جا اقتصاد است و نه وضع سیاسی کشور مزبور و موقعیت جغرافیایی و دیگر مسائل) و فقدان این رابطه می تواند ضررهایی به آنها بزند. اما تبعیت اقتصاد ما از اقتصاد آنها و برنامه ها و سیاست های مالی و بانکی و صادراتی شان تبعیتی عمده است. اگر ما آنها را تحریم کنیم به دلیل مساله نفت می توانیم ضررهایی به آنها بزنیم اما اگر آنها ما را تحریم کنند می توانند ضررهای بسیار سنگینی به ما بزنند.   
در این جا تضاد با امپریالیسم به میان می آید. یعنی تضاد تمامی طبقات خلقی مورد اشاره با امپریالیسم. این وجه دیگر انقلاب خلق ماست. وجه ضد امپریالیستی بودن آن و خواست استقلال. آنچه طبقه ی کارگر و خلق می خواهد استقلال اقتصادی و سیاسی و فرهنگی است. امر استقلال در جمهوری دموکراتیک خلق و دیکتاتوری پرولتاریا و نظام سوسیالیستی امر رابطه با هیچ کشوری را و از جمله کشورهای امپریالیستی را نفی نمی کند. آنچه اساسی است این است که اولا برقراری این رابطه مشروط به شرایط معین حکومت طبقه ی کارگر، دیکتاتوری پرولتاریا است و دوما این رابطه باید بر مبنای منافع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی طبقه ی کارگر و خلق ما و منافع اقتصادی کشور دیگر باشد. برابر باشد، تحمیلی و دیکته ای در آن نباشد و به اصطلاح برای هر دو سو بُرد- بُرد باشد. 
به این ترتیب اگر مبارزه با امپریالیسم عمده شد مبارزه با استبداد داخلی تابع آن می شود و درون آن و با توجه به نیازهای آن( برای نمونه اکنون که مبارزه علیه تجاوز امپریالیستی آمریکا و اسرائیل عمده است این مبارزه چه نیازهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی دارد و چگونه می توان به این نیازها پاسخ عملی داد) پیش می رود و اگر مبارزه با استبداد داخلی عمده شد تضاد با امپریالیسم  تابع رشد این تضاد می گردد و درون آن پیش می رود و بنابراین تمامی سیاست ها، تاکتیک ها و شعارها و از جمله شعارهای ضد امپریالیستی نه همچون سازی برای خود بلکه در تبعیت از این تضاد عمده نظم می یابند.

هرمز دامان

نیمه ی دوم اردیبهشت 1405

یادداشت ها

1-   جدا از این دسته ها، برخی از «مارکسی» ها نیز تئوری فلسفی «تضادعمده» را یک تاکتیک می دانستند که از سوی مائو و صرفا برای اتحاد با گومیندان در جنگ ضد ژاپنی بیان شد و ربطی به فلسفه نداشت و از این رو آن را تئوری و فلسفه نمی دانستند. برخی از اینان ساده لوحانه می گفتند مارکس چنین چیزی را در تحقیقات خود ننوشته( و در واقع رعایت نکرده) و در عمل مبارزه ی طبقاتی به کار نبرده است. به این ترتیب آنها عمق ناتوانی( و یا برعکس شارلاتانیسم خود را) خود را در فهم تئوری «تضاد عمده» بیان می کردند.

2-   نگاه کنید به پیوست همین بخش.

3-   در این بخش ما تنها همین دو نمونه را آورده ایم.

4-   البته برخی از کشورها صادرات شان بر مبنای تولیدات صنعتی است اما این تولیدات یا مونتاژند و یا( پس از انتقال کارخانه ها به کشورهای زیر سلطه) به وسیله ی انحصارها و کمپانی های بزرگ امپریالیستی و ضمن سرمایه گذاری در کشور مزبور( گاه سرمایه ی مشبترک) تولید می شوند. در این موارد برخی از کارهای ظریف اصلی و برخی قطعات کلیدی  در برخی از کالاها در کشور امپریالیستی صورت می گیرد. نمونه های آسیایی آن چین، هند، کره جنوبی و سنگاپور و ویتنام و غیره و نمونه ی برجسته ی آمریکای جنوبی آن برزیل است. 

پیوست

زمانی که فردی می نویسد «مائو درک درستی از مقولە فلسفی تضاد و مفهوم آن از دیدگاە فلسفە مارکسیستی نداشتە است. در رابطە با مقولە “تضاد” او در کنار پرولتاریا و بورژوازی چیزهای دیگری را بعنوان “اضداد” عنوان می کند کە ربطی بە مفهوم فلسفی تضاد ندارد، مانند بالا و پایین، سبک و سنگین، مرگ و زندگی، خوشبختی و بدبختی…!» این فرد نشان می دهد که چیزی از قانون تضاد و دیالکتیک نفهمیده است. زمانی که چنین افرادی از نمونه هایی مانند «بالا و پایین« و «شب و روز» و «خوشبختی و بدبختی» و ... سخن می گویند اما چشمان شان را بر آغاز مبحث تضاد وی یعنی این عبارت که« قانون تضاد ذاتی اشیاء و پدیده ها ، یا قانون وحدت اضداد، اساسی ترین قانون دیالکتیک ماتریالیستی است»( تاکید از ماست) و نیز طرح مرتب و منظم و پیوسته ی چگونگی رسوخ به قلب دیالکتیک( حرکت از خاص به عام و برعکس، تضاد عمده و جهت عمده ی تضاد، همگونی و مبارزه ی اضداد و مقام آنتاگونیسم در تضاد) و بنابراین چگونگی کاربرد دیالکتیک در فهم هر قضیه و به همراه آن نقل تمامی عبارت مهم لنین و انگلس درباره ی قانون تضاد و مثال های گوناگون از طبیعت و جامعه و فرهنگ و ذهن بشری می بندند، این افراد متقلب و ریاکار هستند! در مورد نمونه هایی مانند «بالا و پایین» که بزدلانی که خواهان وارد شدن در یک بحث جدی نیستند و می خواهند مسائل مهم را ماست مالی کنند از آن سخن می گویند باید گفت که این مثال در حالی که در درستی آن تردیدی نیست و بین «بالا» و «پایین»( در هر زمینه ای جغرافیایی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و...) تضادی ذاتی وجود دارد، نخست به وسیله ی هگل به همراه نمونه هایی دیگر مانند «نور و ظلمت»، «چپ و راست» و «پدر و پسر» برای طرح قانون تضاد و دیالکتیک به ساده ترین شکل خود، طرح شد و به وسیله ی لنین نیز در کتاب یادداشت های فلسفی در بخش «ذات» بازگو گردید.
 این هم عین عبارات هگل دیالکتیسین در کتاب علم منطق که امیدواریم وی نیز به نفهمیدن دیالکتیک و ساده کردن آن متهم نشود:
« هر آینه تضاد در حرکت، انگیزه ی فطری، و نظایر آن، به جای تفکر متعارفی، در بساطتت این تعینات پوشانده شود، تضاد از طرفی بلافاصله در تعینات مناسبات نشان داده می شود. پیش پا افتاده ترین نمونه ها بالا( فوق) و پایین( اسفل)، چپ و راست، پدر و پسر و الی غیر النهایه، همگی حاوی تقابل در هر جمله است. این فوق است که اسفل نیست؛ « فوق» مشخصا این است، نه اسفل بودن، و تا جایی که یک « اسفل» است فقط هست، و بر عکس، هر تعینی متضمن ضدش است. پدر، دیگری پسر است، و پسر دیگری پدر و هر کدام فقط به مثابه  این دیگری دیگری، است؛ و در عین حال یک تعیین فقط در رابطه با دیگری است؛ وجود آنها یک ادامه ی حیات جداگانه است. پدر نیز دارای هستیی از آن خود جدا از مناسبات پسر دارد؛ و اما بعد، او نه پدر به طور ساده، آدمیزاد است؛ درست همان طور که فوق و اسفل و چپ و راست هر کدام نیز بازتابی در خود است و چیزی از مناسبات شان هستند، و سپس فقط مکان هایی  به طور اعم. بنابراین اضداد تا جایی که آن طور که هستند، در همان جنبه، که سلبا به یکدیگر مرتبط اند یا یکدیگر را رفع می کنند و نسبت به یکدیگر علی السویه اند، حاوی تضادند.»( علم منطق، برگردان زیبا جبلی، انتشارات شفیعی، چاپ نخست، 1390 بخش ملاحظه ی 3،  قانون تضاد، ص 622). سخنان هگل در مورد نمونه ی  «نور و ظلمت»( یا روشنایی و تاریکی و یا روز و شب) نیز در بخش ملاحظه ی 1 در صفحه 614 همین کتاب آمده است.

 (عبارات در هلال از ماست. زیبا جبلی به جای واژه های بالا و پایین از « فوق» و «اسفل» استفاده کرده است. ما در بازگوی متن از همان واژه های بالا و پایین استفاده کرده ایم و برگردان جبلی را در قلاب گذاشته ایم).