۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه
توفان مبارزه ی ضداستبدادی در سرزمین سربداران( بیانیه ی دوم)
۱۴۰۴ آذر ۲۰, پنجشنبه
فتل خسرو علیکردی وکیل مبارز و آزادیخواه به وسیله ی حکومت ولایت فقیه( بیانیه ی نخست)
قتل یک وکیل شجاع به وسیله ی حکومت خامنه ای جنابتکار و شرکای پاسدار
خسرو علیکردی 46 ساله متولد سبزوار خراسان، وکیل پایه یک دادگستری و از مدافعان حقوق بشر در ایران در 15 آذر ماه 1404 به وسیله ی دستگاه های اطلاعاتی حکومت ولایت فقیه به قتل رسید.
علیکردی از زمره ی کلای مبارزی بود که برای شغل شان وکالت ارزش و جایگاه قائل اند و شرافتمندانه به موازین اخلاقی آن پایبند هستند.
وی وکالت بسی زندانیان سیاسی از جمله فاطمه سپهری( از امضا کننده گان خواست استعفای خامنه ای)، افرادی که در خیزش «زن، زندگی، آزادی» به وسیله ی حکومت بازداشت و زندانی شده بودند از جمله خانواده ی ابوالفضل آدینه زاده جان باخته ی این مبارزات و همچنین دیگر خانواده های بازداشت شده گان را به عهده گرفت و در این راه تا پای جان مایه گذاشت.
در مسیر سخت و سهمگین دفاع از بازداشت شده گان و زندانیان جنبش از جانب حکومت زیر فشارهای فراوان قرار گرفت. بازداشت اش کردند. به زندان اش افکندند. تبعید شد. اجازه ندادند تحصیلات عالی اش را در دانشگاه دنبال کند، حق وکالت اش را گرفتند و ممنوع الخروجش کردند و بالاخره چون حریف دادخواهی، ایستاده گی و شجاعت اش نشدند در دفتر کارش وی را به قتل رساندند.
تفاله های متعفن ولایت فقیهی، پس از قتل وی از خانواده اش خواستند سکوت کنند تا کالبد وی را تحویل دهند.
در نهایت خانواده اش با همراهی گروه زیادی از توده ها که وی را دوست داشتند و به دلیل شخصیت و پیشینه اش در دفاع از حقوق ستمدیده گان، برایش احترام فراوان قائل بودند وی در شهر سبزوار به خاک سپردند.
ر مراسم سوگ اش و نیز هفته اش( امروز هجدهم آذرماه) مردم شعارهایی چون« این گل پرپر شده هدیه به میهن شده» و« ای خسرو پهلوان، راهت ادامه دارد» و «زن، زندگی، آزادی» سر دادند.
پس از قتل وی برادر شجاع اش جواد علیکردی که او نیز وکیل دادگستری است دلیل مرگ به علت «سکته ی قلبی» را که سران حکومت در مشهد عنوان کرده اند نپذیرفته و خواهان تحقیق و از جمله دوربین های محل کارش شده که تماما به وسیله اطلاعاتی ها ضبط شده است. وی تهدید کرده است که در صورت پس ندادن بی کم و کاست 16 دوربین، به سازمان های بین المللی مراجعه خواهد کرد و خونخواهی برادرش را از آنجا دنبال خواهد کرد.
خلق خراسان و ایران یار و مددکار جواد و خانواده و بستگان اش خواهند بود.
در مورد وکلای مستقل، دموکرات، آزادیخواه و میهندوست
وکلا بسته به اندیشه ها و درآمد و سبک زندگی شان به لایه های مرفه تعلق دارند. از لایه های مرفه طبقات میانی و متوسط گرفته تا سرمایه داران بزرگ وابسته و مزدور.
بدنه ی اصلی وکلا را افراد آزادیخواه و میهندوست متعلق به لایه های میانی و متوسط تشکیل می دهند که خواهان آزادی و استقلال کشور و برقراری حکومتی دموکراتیک و ملی در ایران هستند.
در میان وکلا دسته هایی نیز هستند که به سرمایه داران بزرگ دلال تعلق دارند. این ها به دو بخش تقسیم می شوند. بخشی از آنها جزو خدمتگزاران حکومت ولایت فقیه هستند، و بخش دیگر به مرتجعین سلطنت طلب تعلق دارند و هوادار بازگشت نظام کثیف پادشاهی و سلطنتی پیشین به ایران هستند. این دو دسته در میان وکلا اندک شمارند.
در بافت وکلای آزادیخواه و استقلال طلب نیز اقلیتی هستند که مدافع ستمدیده گان و زحمتکشان و کارگران و استثمارشده گان هستند. این لایه در میان همپایه های اجتماعی وکلا یعنی پزشکان و مهندیسین و کلا متخصصین نیز وجود دارند. کل دسته های اخیر مخالف حکومت ولایت فقیه و ارتجاع پیشین سلطنتی هستند و خواهان ایرانی مستقل و آزاد و دموکراتیک می باشند.
جایگاه خسرو علیکردی و وکلایی چون وی
خسرو علیکردی به این دسته ی اخیر تعلق داشت. آنچه در پی اش کوشید نشان داد که مدافع ستمدیده گان و آزادیخواهانی است که حقوق شان به وسیله ی حکومت پایمال شده است. او با دفاع اش از آزادی و آزدایخواهی و دموکراتیسم، یاد سربداران خراسانی را در میان مردمان سبزوار و خراسان و خلق ایران زنده کرد.
آخرین اخبار حاکی است که حدود 82 وکیل دادگستری آماده گی خود را برای پیگیری علت مرگ علیکردی اعلام کرده اند. این بسیار عالی است و امری است نشانگر اینکه که وکلای متعهد به وظیفه خود در قبال حقوق و آزادی و میهن پایبند هستند و در این راه خطرات مقابله با حکومت ولایت فقیه و سازمان های اطلاعاتی اش را می پذیرند.
هر چه مبارزه ی طبقاتی در ایران پیشتر رود و نبرد توده ها و حکومت دزدان و جانیان شدت گیرد، آزادیخواهان و میهن دوستان بیشتری به جنبش انقلابی می پیوندند و قهرمانان بیشتری در جنبش بروز خواهند کرد. و نیز شرکت توده ها در مراسم هایی از زمره ی سوگ و یادبود جانباخته گان و ایستادن در کنار خانواده ها و بستگان شان، از یک سو موجب آن خواهد شد که قتل و کشتار برای حکومت بهای سنگین تری در پی داشته باشد و از سوی دیگر اتحاد خلق برای سرنگونی حکومت ستمگران را بیشتر خواهد کرد.
ما خود را در اندوه از دست دادن این مبارز فداکار حقوق ستمدیده گان و آزادی با خانواده ای علیکردی، مردم دلاور سبزوار و خراسان و تمامی توده های سراسر کشور شریک می دانیم و مطمئن ایم که خون هیچ یک از سربازان آزادی و استقلال کشور به هدر نخواهد رفت و توده های مردم انتقام این خون ها را از حکومت ولایت فقیه خامنه ای و شرکای پاسدار و سازمان های کثیف اطلاعاتی شان خواهند گرفت.
۱۴۰۴ آذر ۱۶, یکشنبه
انتخاب زهران ممدانی سوسیال دموکرات به عنوان شهردار نیویورک و...(3)
انتخاب زهران
ممدانی سوسیال دموکرات به عنوان شهردار نیویورک
و هورا کشیدن جریان های پیرو «سوسیالیسم دمکراتیک» در ایران(3)
دارودسته های رویزیونیست پیرو«سوسیالیسم دموکراتیک» و رزای سرخ( بخش دوم)
معرفی روزا لوکزامبورگ به عنوان بنیانگذار«سوسیالیسم دموکراتیک» به دلیل تاکیدش بر «خودسازمان یابی توده ای» و کلا «جنبش های خودانگیخته ی توده ها» از یک سو و از سوی دیگر نقدش به لنین و بلشویک ها به دلیل «مرکزیت» و یا « آزادی و دموکراسی»، یک فریب و نیرنگ شیادانه و رذیلانه است.
روزا در زمان خود یک مارکسیست، یک کمونیست، یک سرخ، رزای سرخ( به گفته ی برشت در شعر مشهورش) و به همراه کارل لیبکنشت هوادار انقلاب بود و نه هوادار«اصلاح طلبی» به عنوان استراتژِی یک حزب کمونیست انقلابی. نه هوادار «گذار مسالمت آمیز» از سرمایه داری به سوسیالیسم با واسطه ی«اعتراضات خشونت پرهیز» توده ای که اساسا آن را چنان که خواهیم دید تقریبا محال می دانست.
از این گذشته، هواداری وی از اعتراضات و مبارزات توده ای تا آنجا که منظور از آن مبارزات توده ای خودبه خودی یا خودانگیخته ی روزمره باشد، با این هدف و امید نبود که این مبارزات به تغییراتی تدریجی در نظام سیاسی و اقتصادی حاکم بینجامند، یعنی آنچه حضرات نام آن را «دموکراسی مشارکتی» گذاشته اند ایجاد کند، بلکه از این دیدگاه بود که همین اعتراضات و مبارزات شالوده ای برای کار پیشروان کمونیست به روی آن، آگاهی بخشیدن به آن و نهایتا انقلاب گردد. به بیانی دیگر برای او عالی ترین شکل این اعتراضات و مبارزات، انقلاب توده ای، انقلاب پرولتری است و نه صرفا اعتراضات اقتصادی و یا مبارزاتی روزمره برای تغییر و تحولاتی در شهرداری ها و غیره که به مرور و به تدریج مبنایی برای تغییرات کیفی در جامعه گشته و سوسیالیسم به بار آورد.
از سوی دیگر برای وی شوراهای کارگری ارگان های حکومت انقلابی طبقه ی کارگر بودند که از دل انقلاب قهرآمیز توده ای سر بر می آوردند و نه شوراهایی که قرار بود که در همین نظام سرمایه داری به عمر خویش ادامه دهند و به مرور و از لابلای فشار از پایین اصلاحاتی را در نظام جاری سرمایه داری صورت داده و به تدریج و با ساختن سوسیالیسم از پایین اقتصاد و سیاست نظام سرمایه داری را مثلا به اقتصاد و سیاست نظام سوسیالیستی تبدیل کنند. این نوع آل و آشغال ها را تنها رویزیونیست ها می توانند به رزا نسبت دهند.
البته سوسیالیسم محصول برنامه ریزی از بالا نبوده بلکه محصول مبارزه ی طبقاتی و کنش انقلابی توده ها است. به عبارت دیگر این طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش انقلابی هستند که انقلاب می کنند و سوسیالیسم می سازند. اما این کار را نه خود به خودی بلکه در نهایت به رهبری یک هسته ی سیاسی - انقلابی مرکزی پیشرو در بالا که از نظر رزا یک حزب انقلابی پرولتری است انجام می دهند.
آیا در آنچه از این رویزیونیست بازگو کردیم صحبتی از انقلاب هست؟ خیر! اصلا و ابدا!
در واقع تمامی این صغری و کبری چیدن ها نفی انقلاب و در واقع همان راه «گذارطلبان» است. وضعیت حکومت ولایت فقیه و تجربه ی مبارزات اصلاح طلبان بسیاری را مجاب کرده که آنها در این چنین نظامی نمی توانند اصلاح طلب باشند و راه اصلاحات را پیشنهاد کنند این است که «تحول طلب» و «گذار طلب»شده اند.
تفاوت این«تحول طلبی» و «گذارطلبی» با اصلاح طلبی در چیست؟ در این که اصلاح طلبان می خواهند در همین نظام سیاسی ولایت فقیه تغییراتی به وجود آورند و تحول طلبان و گذارطلبان می خواهند این نظام جایش را در بهترین حالت به یک «جمهوری دموکراتیک بورژوایی» بدهد.
تفاوت اما در بنیان های راه شان نیست. اصلاح طلبان می خواهند به طریق «مسالمت آمیز» در نظام ولایت فقیه اصلاحاتی ترتیب دهند و«گذار طلبان»( و آنها که مزدور امپریالیست ها نیستند) هم می خواهند به طریق «مسالمت آمیز» از نظام ولایت فقیه به جمهوری سکولار بورژوایی گذار کنند. وجه اساسی مشترک هر دو جریان حفظ بنیان های اساسی نظام اقتصادی حاکم بر تولید است.
در واقع تضاد رزا لوکزامبورگ با رویزیونیست هایی مانند برنشتاین و بعدها کائوتسکی بر سر اصلاح طلبی( یعنی نه «نفی اصلاحات» که رویزیونیست ما آن را می آورد) جزیی از تضادهای ژرف تر بر سر مبانی اساسی مارکسیسم و استراتژی و تاکتیک های طبقه ی کارگر بر سر کسب قدرت سیاسی و جایگزین کردن جهان بینی بورژوایی به جای جهان بینی پرولتری بود.
اینکه برنشتین بر این نظر بود که از طریق رقابت پارلمانی رفرم هایی در نظام سرمایه داری به برای کارگران به وجود آورد و رزا می خواست تغییراتی را در نظام از طریق «اعتراضات توده ای» و «شکل گیری شوراها» و «تشکل های خود گردان» و «گسترش دموکراسی اقتصادی» به وجود آورد یک تحریف آشکار نظرات رزا لوکزامبورگ است. رزا البته به تشکل های توده ای همچون «شوراهای کارگران و سربازان» باور داشت اما تنها بر بستر یک انقلاب قهرآمیز توده ای و با زور سلاح نیروهای کمونیست آن را ممکن می دانست. برای او اعتراضات توده ای همان انقلاب توده ای و همان تلاش برای کسب قدرت به وسیله ی پرولتاریا و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا بود و نه اعتراض توده ای به معنای مورد نظر رویزیونیست های پیرو«سوسیالیسم دموکراتیک». یعنی به این گونه که اعتراضاتی مسالمت آمیز صورت گیرد و بر بستر این اعتراضات تشکل های توده ای مانند شوراها شکل بگیرند و رشد کنند وسپس این شوراها به طور مسالمت آمیز به قدرت دست یابند و خلاصه همه چیز به خیر و خوشی و یا با اندکی پس و پیش و بدون انقلاب و جنگ داخلی تمام شود.
از سوی دیگر رزا گرچه تا حدودی مخالف مرکزیت به شکلی که مثلا لنینیست ها در روسیه به آن باور داشته و در روابط حزبی پیاده اش می کردند، بود اما همچنان که اشاره کردیم با جدا شدن از حزب سوسیال دموکرات آلمان و برپایی «جامعه اسپارتاکوس» یا حزب کمونیست آلمان آغاز به در پیش گرفتن راهی کرد که لنینیست ها در روسیه کرده بودند.
تصور روزای انقلابی از دموکراسی سوسیالیستی که قطعا از«سوسیالیسم دموکراتیک» به عنوان یک دیدگاه متفاوت است( با دیدگاه اخیر اساسا نمی توان از سرمایه داری عبور کرد) با تصورات هواداران «سوسیالیسم دموکراتیک» از زمین تا آسمان است و این گونه افراد موذیانه و سالوسانه خودشان را پشت نظرات یک انقلابی کمونیست پنهان می کنند. دلیل این امر هم روشن است. آنها نمی توانند و یا بیش از حد تابلو است که پشت برنشتین و کائوتسکی و دیگر رویزیونیست هایی که با تجدید نظر در مارکسیسم مشتی تئوری ارتجاعی بورژوایی تحویل کارگران دادند پنهان شوند. باید کسی را «مرجع» خود معرفی کنند که بشود با او و جایگاه اش در مارکسیسم مانور داد و نسل جوان را جذب کرد. آنها روزا را انتخاب کردند و یک دلیل ساده ی این امر برخی نقدهای روزا به لنین و حزب لنینی و بلشویک ها است که بخش جانبی نظرات وی را تشکیل می دهد و نه استخوان بندی اساسی نظرات مارکسیستی وی را .
هم فال و هم تماشا!
تمامی کلمات و عبارات برجسته شده و نیز داخل پرانتزها از ماست.
« ولی انقلاب پرولتری، ناقوس مرگ همزمان برای همه گونه برده گی و ستم می باشد. برای همین است که همه ی سرمایه داران، یونکرها، خرده بورژواها، افسران، همه ی فرصت طلبان و انگل های بهره کشی و سلطه ی طبقاتی به پا می خیزند تا به پیکاری مرگبار به ضد انقلاب پرولتری دست یازند.
این باور جنون آمیز است که سرمایه داران با خوش خلقی حکم سوسیالیستی یک پارلمان یا یک مجلس ملی را بپذیرند، که آنها به آرامی از مالکیت، سود، حق بهره کشی چشم بپوشند. همه ی طبقات حاکم تا آخر با نیروی پیگیر می جنگند تا امتیازات خود را حفظ کنند. پاتریسین های رومی و بارون های فئودالی وسطی همچنین، شوالیه های انگلیسی و دلالان برده آمریکایی، بویارهای ولاچی و مانوفاکتورداران ابریشم لیونی- آنها همه جوی های خون روان ساختند، همه به روی اجساد کشته ها و آتش سوزی ها پای کوبیده و جنگ داخلی به راه انداختند و به خاطر حفظ امتیازات و قدرت شان خیانت کردند.
طبقه ی سرمایه دار امپریالیستی، به مثابه آخرین زاده ی کاست بهره کشان، دست تمام اسلاف اش را در شقاوت، در شرارت آشکار و خیانت از پشت بسته است. این طبقه مقدس ترین مقدسات اش، سودش و امتیازش در بهره کشی را با ناخن و دندان با شیوه های سرد اهریمنی که در تمام تاریخ سیاست استعماری و در جنگ جهانی به دنیا نشان داده است حراست می کند. او بهشت و دوزخ را به ضد پرولتاریا بسیج خواهد کرد. او دهقانان را به ضد شهرها، اقشار عقب مانده طبقه ی کارگر را بر ضد پیشتازان سوسیالیست بسیج خواهد کرد؛ افسران را برای قتل عام برخواهد انگیخت؛ او خواهد کوشید تا هر اقدام سوسیالیستی را با هزار شیوه ی مقاومت انفعالی فلج کند؛ دسته ای از وندی ها را به ضد انقلاب مجبور خواهد ساخت، او دشمن خارجی، حربه های قتال کلمانسو، للوید جورج، و ویلسن را برای نجات به کشور دعوت خواهد کرد- او ترجیح می دهد که کشور به یک تل دودی از خرابه تبدیل شود تا داوطلبان بردگی مزدوری را از دست بدهد.
« همه ی این مقاومت باید قدم به قدم، با مشتی آهنین و انرژی خشن، درهم کوبیده شود. قهر انقلابی بورژوایی ضد انقلاب باید با قهر انقلابی پرولتری روبرو گردد.( و حضرات شیاد این فرد را بنیانگذار سوسیالیسم دموکراتیک رفرمیستی خود قلمداد می کنند!)در برابر حملات، اکاذیب و شایعات بورژوازی باید با روشنی بی خدشه هدف، استقامت و عمل، توده ی پرولتری هر چه آماده تر به پا ایستد. به ضد خطرات تهدید کننده ی ضدانقلاب، مسلح کردن و خلع سلاح طبقات حاکم.
تنها یک جبهه ی محکم از تمام پرولتاریای آلمان، جنوب آلمان همراه با شمال آلمان، شهری و روستایی، کارگران با سربازان، همزادی زنده و با روح انقلاب آلمان با انترناسیونال، بسط انقلاب آلمان به انقلاب جهانی پرولتاریا می تواند مبانی خارایی را بیافریند که بر آن مجرای آینده را بتوان ساخت.
نبرد برای سوسیالیسم عظیم ترین جنگ داخلی در تاریخ جهان است، و انقلاب پرولتری باید وسایل ضروری برای این جنگ داخلی را تحصیل کند باید به کار بردن آنها را بیاموزد- در مبارزه و در پیروزی.
چنین مسلح کردن توده یکپارچه خلق زحمتکش با تمام قدرت سیاسی برای وظایف انقلاب- این است دیکتاتوری پرولتاریا و بنابراین دمکراسی حقیقی. نه آنجا که برده مزد بر پهلوی سرمایه دار، پرولتاریای روستایی پهلوی یونکر با برابری تقلبی برای درگیری در بحث پارلمانتاریستی بر سر مسائل مرگ و زندگی می نشیند، بلکه آنجا که توده ی پرولتری میلیونی تمام قدرت دولت را در مشت گره کرده اش، مانند چکش خدای نور برای داغان کردن سر طبقات حاکم به کار می برد- تنها آن دموکراسی است، و تنها این است که خیانت به خلق نیست.»
و برای این که این است آنچه او می خواهد، به خاطر اینکه او صدای اخطار و اصرار است، به خاطر این که او وجدان سوسیالیستی انقلاب است، او منفور، محکوم و بدنام تمام دشمنان علنی و مخفی انقلاب پرولتاریا می باشد...
در نفرت و افترا به جامعه اسپارتاکوس( به واقع حزب کمونیست انقلابی – کمونیستی نوین پرولتاریای آلمان که رزا و لیبیکنخت پس از جدایی از حزب به گنداب کشیده شده ی سوسیال دموکرات آلمان بنیان گذاشتند)، تمام ضدانقلابی ها، همه ی دشمنان خلق، تمام عناصر ضد سوسیالیست، مشکوک، گمنام، و ناروشن متحد شده اند. این ثابت می کند که قلب انقلاب در جامعه ی اسپارتاکوس می زند.
« جامعه ی اسپارتاکوس هیچ گاه به اشغال قدرت حکومتی دست نخواهد زد مگر با خواست روشن، بی شبهه ی اکثریت عظیم توده ی پرولتاریای تمام آلمان، هرگز مگر با تثبیت آگاهانه ی نظرات، اهداف و شیوه های مبارزه جامعه اسپارتاکوس از طرف پرولتاریا.
انقلاب پرولتری، می تواند تنها با مراحل، گام به گام، در راه جلجتای تجارب تلخ خودش در مبارزه با شکسست ها و پیروزی های به روشنی و بلوغ کامل برسد.
در این مبارزه ی طبقاتی فرجامین در تاریخ جهان برای والاترین اهداف بشریت، شعار ما خطاب به دشمن این است: شست ها در چشم و زانو بر سینه».
انتخاب زهران ممدانی سوسیال دموکرات به عنوان شهردار نیویورک و...(2)
انتخاب زهران
ممدانی سوسیال دموکرات به عنوان شهردار نیویورک
و
هورا کشیدن جریان های پیرو «سوسیالیسم دمکراتیک» در ایران(2)
دارودسته های رویزیونیست پیرو«سوسیالیسم دموکراتیک» و رزای سرخ*
یکی
از سینه چاکان ممدانی و البته«سوسیالیسم دموکراتیک»سعید مقیسه ای از دارودسته ی
رویزیونیست های فداییان اکثریت است. رسیدن ممدانی به پست شهرداری نیویورک( و سپس تغییراتی
در «حزب شما»ی کوربین و سلطانه) گویا این فرد را به خلسه ی غرییی دچار کرده است و
از این رو به نگارش چندین مقاله ی پیاپی در این خصوص دست زده است تا شاید بتواند
از فرصت پیش آمده به شکلی بهره برداری کرده و میخ«سوسیالیسم دموکراتیک» و لابد
اکثریتی ها به جنبش بکوبد.
یکی
از این مقاله ها با نام« تبارشناسی سوسیالیسم دموکراتیک: از
انترناسیونال دوم تا ممدانی» درباره ی«ریشه های
فکری و سیاسی» ممدانی و در واقع «تبار» آن دیدگاهی است که وی آن را «سوسیالیسم
دموکراتیک» می نامد. خود سوسیالیسم دموکراتیک چنان که ما در مقالات دیگری شرح داده
ایم، دیدگاهی است عمیقا ضد مارکسیستی، ضد لنینیستی و ضد مائوئیستی و در واقع ضد کنش
انقلاب. این دیدگاه گرچه در ایران در حال حاضر خود را نه عمدتا به شکل«اصلاح طلب»(
یعنی اصلاح همین حکومت ولایت فقیه) بلکه بیشتر به شکل«گذارطلب» نشان می دهد(1)اما در بسیاری از
کشورهای زیرسلطه و نیز کشورهای سرمایه داری امپریالیستی اروپایی و آمریکایی هوادار
رفرمیسم و تغییرات اصلاحی تدریجی در چارچوب همین نظام سرمایه داری است و البته در
زیر شعارهای «تازه».
مقاله
این گونه آغاز می شود:
«در
چند روزی که از پیروزی زهران
ممدانی بهعنوان
شهردار جدید نیویورک گذشته است. آنچه بیش از همه جلب توجه میکند، کمبود آشنایی
عمومی با ریشههای فکری و سیاسی او است.»( تاکید های برجسته همه جا از نویسنده ی مقاله
است.)
وی درباره ی ریشه های «سوسیالیسم دموکراتیک» چنین می نویسد:
«چه
سوسیالیسم دموکراتیک و چه سوسیالدموکراسی، از دل انترناسیونال
دوم سربرآوردند؛
همان سازمان بینالمللی احزاب کارگری که پس از مارکس و انگلس تلاش داشت جنبش طبقه
کارگر را در سطح جهانی هماهنگ کند.»
«این
انترناسیونال در شرایط شکلگیری دموکراسیهای پارلمانی و گسترش اتحادیهها در
اروپا عمل میکرد و همین زمینه تاریخی، اختلافاتی را درباره شیوه گذار به سوسیالیسم
ایجاد کرد.»
توجه کنیم که اینجا درباره ی «شیوه ی گذار به
سوسیالیسم» صحبت می شود.
سپس به
نخستین ایدئولوگ سوسیال دمکراسی می پردازد:
ادوارد
برنشتاین بر
امکان اصلاح تدریجی نظام
سرمایهداری تأکید میکرد. او با نقد مارکس بر «قانون فروپاشی اجتنابناپذیر
سرمایهداری» و مشاهده رشد اتحادیهها، نهادهای رفاه اجتماعی و قدرت پارلمان،
معتقد شد که سوسیالیسم نه
از طریق انقلاب( گذار به سوسیالیسم نه از طریق انقلاب) بلکه از طریق مبارزات
پارلمانی، گسترش حقوق دموکراتیک مورد قبول نظامهای لیبرالی، شرکت در انتخابات
مبتنی بر دمکراسی نمایندگی و پیگیری سیاستگذاریهای رفاهی قابل تحقق است.
این رویکرد، بعدها پایههای سوسیالدموکراسی
مدرن را
شکل داد که از ایده دستیابی
به سوسیالیسم، یعنی جامعهای فراتر از سرمایهداری،( یعنی گذار به سوسیالیسم از
طریق انقلاب) بطور قطعی عقب نشسته و به جای آن، پروژهای عملگرایانه برای تنظیم
سرمایهداری و ایجاد دولت رفاه را در پیش گرفتند.
اوج این تجربه، و قدرتگیری سوسیالدمکراتها در دوران
پس از جنگ جهانی دوم بود: زمانی
که دولتهای رفاه، بیمه همگانی، آموزش رایگان، و … با حضور سوسیالدمکراتها شکل
گرفتند.» ( عبارت داخل پرانتز از ماست)
وی
ادامه می دهد:
«در
مقابلِ برنشتاین، روزا لوکزامبورگ معتقد بود که سوسیالیسم نه محصول برنامهریزی از
بالا، بلکه فرایندی از خودسازمانیابی تودهها است...»
سپس وی این «خودسازمان
یابی توده ها» را چنین توضیح می دهد:
«فرایندی که در آن انسانها از طریق کنش جمعی، از
موقعیت انفعال و تحت سلطه بودن خارج شده و به سوژههای تاریخ بدل میشوند. »
«نقد او به برنشتاین نه نفی اصلاحات، بلکه نقد این تصور بود که اصلاحطلبی پارلمانی میتواند
جایگزین تجربه مستقیم عمل سیاسی شود.»
باید به این
نکته توجه کنیم که در این جا «اصلاح طلبی پارلمانی» همچون یک دیدگاه مورد تایید
قرار می گیرد اما ظاهرا به این شرط که «جایگزین تجربه مستقیم عمل سیاسی» نشود. این
کار نه چندان تردستانه و صرفا با یک تغییر واژه صورت می گیرد. در عبارت نخست نوشته
می شود «نقد او به برنشتین نه نقد اصلاحات»( یعنی نقد خواهان اصلاحات شدن که خوب
درست است هیچ مارکسیستی در هر شرایطی به نفی رفرم بر نمی خیزد)؛ و سپس در عبارت
دوم نوشته می شود «بلکه نقد این تصور بود که اصلاح طلبی پارلمانی...»( اینجا واژه
های «اصلاح طلبی پارلمانی» جای «اصلاحات» را در عبارت نخست گرفته است. بازنویسی دو
عبارت به شکل درست که مقصود نویسنده را بازگو کند چنین است: نقد او به برنشتیین نه
نفی اصلاح طلبی پارلمانی بلکه نقد این تصور بود که اصلاح طلبی پارلمانی می تواند
جایگزین تجربه ی مستقیم عمل سیاسی شود و این به همان معنایی است که ما در بالا قید
کردیم.) به این ترتیب اصلاح طلبی پارلمانی را از در بیرون می کند و از پنجره به
دیدگاه رزا وارد می سازد!
اکنون ما دو
نوع شکل برای گذار داریم:«اصلاح طلبی پارلمانی» و «تجربه ی مستقیم عمل سیاسی».
تکلیف اصلاح
طلبی پارلمانی یا رفرمیسم روشن است، اما منظور از «تجربه ی مستقیم عمل سیاسی»چیست؟
در بالا توضیح دادیم که اگر منظور از آن عمل سیاسی آگاهانه ی توده ها باشد آنگاه
این عمل آگاهانه باید به سرنگونی حکومت و تغییر اساسی در نظام اقتصادی - سیاسی
موجود بینجامد. در غیر این صورت یا به گونه ای درجا خواهد زد و یا به ابزاری در
دست احزاب رویزیونیست و یا لیبرال و یا حتی فاشیست برای پیش برد اهداف شان تبدیل
خواهد شد.
از سوی دیگر مساله
صرفا بر سر «اصلاح طلبی پارلمانی» نیست، بلکه هر نوع کنشی، خواه از «بالا» و خواه
از پایین است که در چارچوب اصلاح طلبانه یا رفرمیسم صورت گیرد. این امر «تجربه ی
مستقیم عمل سیاسی»توده ها را در شرایطی که این عمل صرفا تقاضای اصلاحات داشته باشد
و بخواهد به وسیله ی اعتراضات خودبه خودی یا در زیر رهبری جریان های فرصت طلب،
اصلاحاتی در نظام موجود صورت دهد و از طریق این اصلاحات نظام سرمایه داری را مثلا
به سوسیالیسم تبدیل کند در بر می گیرد.
تفاوتی هم
بین از بالا با از پایین موجود است. اصلاح از بالا خواه از طریق پارلمان و خواه
دیگر چانه زنی ها( و در اینجا ما درباره ی «برنشتینیسم» صحبت می کنیم و نه درباره
ی فراکسیون یک حزب انقلابی کمونیست در پارلمان زمانی که مقدور باشد) یک فریب
نیروها و از جمله سوسیال دمکرات هایی است که خواهان تداوم اساس نظام کنونی هستند.
اصلاحات با توجه به فشار از پایین و مثلا ایجاد شوراها در شرایطی که مساله انقلاب
نباشد، اوهام توده ها وامیدهای واهی آنها به تغییراتی است که ممکن است در نتیجه ی
این مبارزات خودبه خودی و تشکل هایشان ایجاد شود.
روشن است که
در مورد اخیر وظیفه ی تبلیغی و ترویجی انقلابیون کمونیست این است که به آگاه کردن
و روشن کردن توده ها همت گمارند و آنها را نسبت به نتایج نهایی اعمال شان در صورت
فقدان یک رهبری انقلابی سیاسی- ایدئولوژیک و تشکیلاتی یعنی حزب طبقه ی کارگر که
مبارزه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی طبقه را رهبری کرده و به پیش برد آگاه
کند و نشان دهد که در غیر این صورت امکان برقراری سوسیالیسم و آزاد شدن طبقه ی
کارگر و توده ها وجود ندارد.
«به باور او، دموکراسی نمیتواند هدیه دولت به
مردم باشد؛ دموکراسی باید زیسته شود. این تجربه تنها از خلال گسترش جنبشهای اعتراضی تودهای،
شکلگیری شوراها، تشکلهای خودگردان و گسترش دموکراسی اقتصادی امکانپذیر است.»
به عبارت دیگر از دیدگاه رزا لوکزامبورگ اعتراضات
توده ای خود به خودی منجر به برقراری دموکراسی مورد نظر حضرات در همین نظام
اقتصادی - سیاسی می شود و این دموکراسی در شرایط تسلط دولت سرمایه داران می تواند
تداوم یابد و «زیسته شود» و به « گسترش دموکراسی اقتصادی» تکامل یابد یا «گذار»
کند و این «دموکراسی اقتصادی» هم لابد همان«سوسیالیسم نهایی» است.
وی سپس به سراغ دیدگاه رزا درمورد
انقلاب بلشویکی می رود و چنین می نویسد:
از سوی دیگر نظر روزا در مورد دموکراسی، طبقاتی
و مساله ی آزادی نماینده گان طبقاتی است که در زمره ی خلق به شمار می آیند و در عین اتحاد با طبقه ی کارگر نظرات متضادی درباره
ی حل مسائل و مشکلات دارند و نه دشمنان طبقه ی کارگر و مخالفان مرتجع و سرمایه
داران و احزابی که برای براندازی دیکتاتوری پرولتاریا به هر گونه توطئه و جنایتی
دست می زنند و در مقابل تحول سوسیالیستی مقاومت می کنند.
«این
سنت بر یک اصل ساده استوار است: سوسیالیسم باید از دل دموکراسی مشارکتی و از پایین
ساخته شود. نه با حزب
واحد، نه با انضباط آهنین، نه با دولت متمرکز.»
نخست انتقادات رزا را به «سانترالیسم»
در حزب لنینی واحد پرولتاریا( که لنینیست ها با آن توافقی ندارند) بهانه ای برای
نفی حزب انقلابی پرولتاریا و انضباط آهنین و نقش برجسته ی پیشاهنگ پرولتاریا از
جانب رزا می کند. در واقع نه تنها رزا با حزب انقلابی پرولتاریا مشکلی نداشت بلکه
تجربه انقلابی هم وی را به سوی جدایی از حزب رویزیونیست سوسیال دموکرات آلمان و
تشکیل چنین حزبی یعنی «جامعه اسپارتاکوس» راند. در نوشته اش به نام جامعه
اسپاتاکوس چه می خواهد رزا از حزب و حزبیت انقلابی همچون گردان پیشاهنگ
پرولتاریا- با همان عبارات مارکس و انگلس در مانیفست- سخن می راند و سازمان
اسپارتاکوس را چنین حزبی می خواند.
سپس آنچه این رویزیونیست«دموکراسی
مشارکتی» می نامد و بنیاد اساسی آن نه انقلاب بلکه نفی انقلاب است با جوهر نظرات
رزا در مورد دموکراسی هیچ گونه وجه اشتراکی ندارد. از دیدگاه وی دموکراسی نه
دموکراسی بورژوایی بلکه دموکراسی پرولتری است( صرف نظر از تفسیر رزا از آن) که
باید در پی یک انقلاب پرولتری و سرنگونی قهرآمیز طبقات حاکم برپا شود و بنابراین آن
مضمونی را که این هوادار «سوسیالیسم دموکراتیک» تلاش می کند به آن بدهد یعنی گسترش
«دموکراسی» بر مبنای «مشارکت» در همین نظام های ارتجاعی موجود ندارد.
و سوم، انقلاب قهرآمیز و برقراری دیکتاتوری
پرولتاریا یعنی بخشی از مبانی نظریه ی رزا را در مورد گذار انقلابی به سوسیالیسم یعنی آنچه وی را در آن زمان یکی انقلابی مارکسیست
می کرد کاملا حذف می کند. گویی رزا به این دیدگاه های مارکسیستی باوری نداشته است.(
تمامی این نظرات رزا را می توان در همین بخش هایی که ما از نوشته ی وی به نام
جامعه ی اسپارتاکوس چه می خواهد مندرج است)
و به این ترتیب این رویزیونیست، یک
تقلب، یک تحریف آشکار صورت می دهد و یک انقلابی مارکسیست را که به مبانی تئوریک-
سیاسی و قواعد اساسی آن باور و در کل جهان بینی انقلابی مارکسیستی دارد به یک
رویزیونیست به یک رفرمیست تبدیل می کند.
رویزیونیست
ما اینک ادعای کذایی اش را به پیش می کشد:
«در این
جملات، تمام و کمال نظریه دموکراسی
سوسیالیستی نهفته است؛ نظریهای که لوکزامبورگ و یار مبارزاتیاش کارل
لیبکنشت و همراهی ژان ژورس فرانسوی و فیلیپو توراتی ایتالیایی را به نخستین پرچمداران سوسیالیسم دموکراتیک بدل کرد.»
به این ترتیب بالاخره و پس از بالا و پایین
پریدن ها رزا را به عنوان یکی از «نخستین پرچم داران سوسیالیسم دموکراتیک» معرفی
می کند.
« و اکنون رزای سرخ ناپدید شده است،
هیچکس نمی داند کجا خوابیده است.
چون حقیقت را به فقرا آموخت،
ثروتمندان، شکارش کردند و از جهان محو»
1- در واقع در ایران به جز توده ای های«محور مقاومتی» و اصلاح طلبان حکومتی جریانی وجود ندارد که خواهان گذر از حکومت ولایت فقیه نباشد و روشن است که گذار از حکومت ولایت فقیه لزوما به معنای گذار از مناسبات تولیدی سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور به مناسبات تولیدی دموکراتیک - سوسیالیستی به رهبری طبقه ی کارگر در جمهوری دموکراتیک خلق نیست و یا اگر در مورد بخشی از مخالفان «شبه چپ» و یا دیگر مخالفین ملی هم باشد در بهترین حالت برقراری جمهوری دموکراتیک بورژوایی و مناسبات تولیدی سرمایه داری ملی است.
2- مفهومی که به همراه«دیرینه شناسی»از جانب میشل فوکو( یکی از نماینده گان جریان خرده بورژوایی و بورژوایی ساخت گرایی) و در خلال پیش برد مباحث«ساخت گرایی» به جای مفهوم تاریخ طرح شد و برخلاف نظریه ی مارکسیستی تاریخ به «علیت» در توالی رویدادها و «قانون» و «ضرورت» در تاریخ باوری ندارد.
درباره ی روز دانشجو( بخش هایی از مقاله ی آدر1399)
درباره روز دانشجو
جنبش دانشجویی در کشوری که از یک سو زیر سلطه استبداد(شاهی یا دینی) است و از دیگر سو زیر سلطه امپریالیسم جهانخوار، و تا آن جا که به گونه ای کلی در مورد این جنبش صحبت می کنیم، دارای دو خصلت برجسته است که یکی خصلت ضد استبدادی، دموکراتیک و آزادیخواهانه و دیگری خصلت ضد امپریالیستی و استقلال طلبانه آن است.
نگاهی به رویدادهای مهم دانشجویی در ایران نشانگر این است که این جنبش دارای هر دو خصلت بالا بوده است. تنها گاه خصلت ضد استبدادی، دموکراتیک و آزادیخواهانه آن عمده شده و گاه خصلت ضد امپریالیستی و استقلال طلبانه آن.
جنبش دانشجویی از همان رویداد تاریخی برجسته نخستین خود یعنی 16 آذر1332خصلت برجسته ی ضد امپریالیستی و استقلال طلبانه خود را نشان داد. این رویداد فوق العاده پس از کودتای امپریالیستی - ارتجاعی 28 مرداد32 و در اعتراض به ورود نیکسون به ایران شکل گرفت؛ یعنی یکی از سران کشوری که کودتای ضد ملی را علیه دولت ملی مصدق و جنبش دموکراتیک و استقلال طلبانه مردم ایران سازمان داده بود، و اینک برای سان دیدن از جانب نوکران خود، شاه حقیر و سران مزدور کودتاگر ارتش به سرکردگی فضل الله زاهدی و گرفتن جشن پیروزی به ایران آمده بود.
در عین حال خود این مبارزه، روی دیگری هم داشت که همانا رویه ی ضد استبدادی، دموکراتیک و آزادیخواهانه آن بود؛ یعنی مبارزه علیه شاه و دم و دستگاه سلطنتی که با طرح ریزی های دستگاه های امنیتی آمریکا و انگلیس روی کار آمده بود.
به دستور سگ زنجیری امپریالیست ها یعنی شاه سابق که اینک مشتی مزدور نوکر صفت سلطنت طلب و شاه پرست( و از جمله دارودسته های منفور حکمتی و «کمونیسم کارگری» امپریالیستی) سنگ اش را به سینه می زنند، این جنبش به خون کشیده شد و سه مبارز دانشجو جان خود را از دست دادند.(1)
به طور کلی، تلاشی که از جانب مستبدین و مرتجعین سرمایه دار کمپرادور، خواه نوع شاهی و خواه نوع مذهبی آن و خواه از جانب انواع و اقسام رویزیونیست ها و ترتسکیست ها صورت گرفته است، نشان داده و می دهد که آنان تلاش می کنند که این خصلت ها را در این جنبش بکشند و جنبشی که ماهیتا انقلابی است، در بهترین حالت به یک مبارزه رفرمیستی و در بدترین حالت به بی تفاوتی سیاسی بکشانند.
حساس بودن دانشجویان
چنان که می دانیم دانشجویان حساس ترین بخش جامعه هستند. حساس ترین را باید به دو معنا در نظر گرفت:
نخستین معنای مهم آن این است که دانشجویان نه تنها نسبت به آنچه در جامعه و در عرصه های گوناگون سیاسی و فرهنگی می گذرد بی تفاوت نیستند، بلکه عموما به گونه ای سریع واکنش نشان می دهند. بسیاری از رویدادها و مبارزات دانشجویی از 16 آذر 32 به این سو در ارتباط با این خصلت ویژه است. 18 تیر که نخست واکنشی بود نسبت به بسته شدن روزنامه سلام و سپس ابعادی گسترده پیدا کرد، واکنش به شلیک به هواپیمای مسافربری اوکراینی به وسیله سپاه پاسداران و ... از این مواردند.
حدو حدود این واکنش ها و نیز تند و تیز و یا کند بودن آنها نیز از یک سو به وضع درونی جنبش دانشجویی ربط می یابد و از سوی دیگر به وضع بیرونی.
در مورد وضع بیرونی باید گفت که این مسأله هم به نیرو و دامنه استبداد حاکم و هم به سرکوب خاص جنبش دانشجویی مربوط است. اما در مورد وضع درونی: این امر اساسا وابسته به درجه وجود پیشروان و عناصر فعال انقلابی در این جنبش است. چنانچه در درون جنبش دانشجویی عناصر پیشرو و فعال دموکرات مبارز و انقلابی حضور داشته باشند و با رعایت تمامی شئون مخفی کاری که در شرایط استبداد و اختناق جزو الفبای مبارزه است و بدون آن ادامه کاری در هیچ جنبشی تامین نخواهد شد، جنبش خود را پیش ببرند، این امکان که ارتجاع حاکم بتواند از واکنش های آن ها در برابر رویدادهای اجتماعی و سیاسی جلوگیری کند و این جنبش را به اصطلاح به افت و تعطیلی بکشاند، بسیار کمتر می شود.
دومین معنای حساس بودن این است که باورها و مبارزات دانشجویی تجلی سیاسی باورها و مبارزات تمامی طبقات در جامعه است. آنها به گونه ای بازتاب دهنده ی نظرات احزاب سیاسی جریان های گوناگون طبقاتی هستند. از این رو، وضع آنها به گونه ای و تا حدودی به وضع این احزاب و سازمان های سیاسی وابسته است. می گوییم تا حدودی، زیرا خود احزاب و گروه ها و سازمان های سیاسی هر طبقه عموما نخست از درون جنبش دانشجویی و در شرایط اوج گیری های این جنبش به وجود می آیند و شکل می گیرند؛ و یا به عبارت دیگر خود دانشجویان هستند که نخستین هسته های مرکزی احزاب و سازمان های سیاسی را تشکیل می دهند.
با این وجود، تا جایی که بتوان بین جنبش دانشجویی به عنوان جنبشی مستقل و احزاب سیاسی بیرون از آن رابطه برقرار کرد، عموما این گونه است که هر گاه این احزاب و جریان ها دارای باورهای مستحکم و تحرک سیاسی و مبارزاتی باشند، این امر در جنبش دانشجویی بازتاب یافته و این جنبش دارای تحرک و پویایی می گردد و به اوج می رسد. برعکس، هر گاه وضع این احزاب و جریان ها دچار گسستگی، پریشانی و مشکلات باشند، این وضع در جنبش دانشجویی بازتاب یافته و مبارزات آنها را دچار گسستگی، پریشانی و مشکلات می کند. این امر همچنین انحرافات موجود احزاب سیاسی را در بر می گیرد که می توانند تاثیرات مخربی به روی جنبش دانشجویی بگذارند.
گفته شد تا جایی که بتوان رابطه برقرار کرد، زیرا جنبش دانشجویی در حالی که می تواند در تبعیت از حرکات احزاب سیاسی و به واسطه وجود عناصر آنها در راس گروه های دانشجویی واکنش نشان دهد، در عین حال جنبشی مستقل است و گاه فراز و فرودهای آن ربطی مستقیم به وضع احزاب سیاسی پیدا نمی کند. مثلا در طول سال های دهه ی هفتاد، احزاب سیاسی غیر حکومتی در ایران چندان فعال نبودند، با این همه، جنبش دانشجویی تحرکات ویژه خود را داشت.
به این ترتیب، واکنش ویژه جنبش دانشجویی در قبال رویدادهای جاری در جامعه می تواند به عنوان واکنش مستقل جنبش دانشجویی در قبال آن حوادث، صرف نظر از تاثیر احزاب سیاسی بروز کند و یا می تواند بازتاب واکنشی نظرات و سیاست های احزابی باشد که در قبال آن رویدادها موضع گیری کرده اند و جنبش دانشجویی نیز به تبعیت از این جریان ها و احزاب موضع گیری کند.
نقش جریان های کمونیستی در جنبش دانشجویی
ما در بالا از دو خصلت در جنبش دانشجویی صحبت کردیم. اکنون باید بیفزاییم که گر چه این درست است که جنبش دانشجویی یک جنبش دموکراتیک و ضد امپریالیستی است و از نظر کمیت نیرو، جریان های کمونیستی در آن اقلیتی بیش نیستند و به اصطلاح از این نظر دست پایین را دارند، اما پیشروترین، پرتحرک ترین و تاثیر گذارترین بخش آن و در عین حال دارای توانایی برای رهبری آن تا جایی که ما از جنبشی به عنوان جنبش دانشجویی صحبت می کنیم، همین بخش کمونیستی آن است.
از دیدگاه انقلاب در کشوری که ساخت اقتصادی آن یک سرمایه داری سر و دم بریده تک محصولی زیرسلطه ی امپریالیسم و خصلت عمده انقلاب آن، دموکراتیک وضدامپریالیستی باشد، هم چنان که از نظر تئوری، تاکتیک و استراتژی و سازمانی یک حزب کمونیستی واقعی طبقه کارگر باید رهبری انقلاب دمواتیک نوین ایران، انقلابی برای آزادی و استقلال ایران از دست امپریالیست ها و سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم را در دست گیرد و در نتیجه تمامی جنبش های دموکراتیک آزادی خواهانه و ضد امپریالیستی را رهبری کند، به همین سان در جنبش دانشجویی، همین بخش چپ کمونیستی و انقلابی آن است که باید رهبری جنبش دموکراتیک - انقلابی دانشجویی را در دست خود بگیرد و مبارزه آزادیخواهانه و ضد امپریالیستی آن را پیش برده و رهبری کند. از سوی دیگر، همین بخش دانشجویان کمونیست هستند که باید در هموار کردن راه مبارزه درون دانشگاه ها و نیز در سطح جامعه برای پیشبرد انقلاب سوسیالیستی و کمونیستی نقش مؤثر داشته باشند.
به همین دلیل هر گاه حزب کمونیستی طبقه کارگر وجود نداشته و جنبش کمونیستی در بیرون ضعیف و شکننده شده باشد، این امر درون جنبش دانشجویی بازتاب یافته و از شدت و حدت مبارزه این جنبش کاسته شده است و یا این جنبش آن چنان که می تواند و باید باشد، نیست.
نگاهی به وضع احزاب و سازمان های مخالف جمهوری اسلامی نشان از وضع نا به سامان آن ها دارد. وضع احزاب و سازمان هایی که ادعای چپ را دارند اما اکثریت آنها مشتی شبه چپ بیش نیستند، بدتر و مخرب تر از همه است.
از سوی دیگر، به این دلیل که دانشجویان کل یک پارچه ای نیستند و از جهات گوناگون پایگاه طبقاتی، نگاه به مساله تحصیلات، مبارزه علمی و اکادمیک و مبارزه سیاسی می توان آنها را دسته بندی کرد، نمی توان جنبش دانشجویی را مثلا با جنبش طبقه کارگر مقایسه کرد. دلیل این امر این است که جنبش طبقه کارگر، آنجا که این جنبش آگاهانه و سیاسی است، جنبش یک طبقه است که برای سوسیالیسم و کمونیسم مبارزه می کند، اما جنبش دانشجویی در حالی که می تواند در چنان راستایی سمت و سو یابد، اما جنبش یک طبقه واحد نیست و لذا چنین موقعیتی را ندارد.
این امر نشان دهنده ی موقعیت ممتاز جنبش و مبارزه ی طبقه کارگر و نقش رهبری کننده آن در انقلابات دموکراتیک نوین و سوسیالیستی نسبت به دیگر جنبش های اجتماعی است، اما این موقعیت ممتاز نمی تواند مانع این امر باشد که چنانچه وضعی به وجود آید که جنبش طبقه کارگر در رکود قرار گرفت و یا دچار عقب ماندگی های ناشی از تسلط اپورتونیسم و رویزیونیسم شد، جنبش دانشجویی به واسطه استقلال خود و وجود لایه های روشنفکر کمونیست در آن بتواند وضع را تغییر دهد و تاثیر مثبتی به روی جنبش طبقه کارگر و نیز دیگر طبقات بگذارد.
تاکید بر استقلال نسبی جنبش دانشجویی ضروری است زیرا بر این مبنای عینی است که جدا از وابستگی دانشجویان به احزاب و سازمان های سیاسی طبقات گوناگون و گاه از نظر طبقاتی متخاصم، جدا از پیوندهای این جنبش با دیگر جنبش های اجتماعی- طبقاتی از جمله جنبش طبقه کارگر، این جنبش نه وابسته ی مطلق به احزاب سیاسی است و نه وابسته مطلق به جنبش کارگری؛ و در حالی که هم از احزاب تاثیر می گیرد و هم از جنبش کارگری، در عین حال به واسطه استقلال نسبی خود و وجود حساسیت بالای دانشجویان می تواند هم بر احزاب و هم بر جنبش کارگری تاثیر گذارد.
از سوی دیگر همین مبنای عینی استقلال این جنبش است که نه می توان آن را زائده ی احزاب سیاسی کرد ونه زائده ی جنبش کارگری. و نیز بر همین مبنا است که وقایع مهمی که در جامعه می گذرد در این جنبش بازتاب یافته و موجب برانگیختن واکنش خاص دانشجویان خواه مستقل از احزاب و خواه مستقل از جنبش کارگری می شود.
نگاهی به دوران های اوج جنبش دانشجویی مانند خود 16 آذر، مبارزات دانشجویان در سال های منتهی به انقلاب 57 و طی سه ساله پس از آن، 18 تیر 78، جریان سال 88، پس از دی ماه 96 و آبان 98 و نیز پس از شلیک به هواپیمای اوکراینی به وسیله سپاه پاسداران که پس از سرکوب آبان ماه 98 صورت گرفت، نشانگر این است که این جنبش در سیر ناموزون جنبش های گوناگون در جامعه، حرکت خاص خود را خواه در پیوند با آن جنبش ها و خواه مستقل از آنها دارد.
در اینجا صحبت ما بر سر همین وجهی است که جنبش دانشجویی را مستقل از احزاب سیاسی نگه می دارد و جریان های سیاسی منحرف می کوشند که از رابطه ی بده و بستانی که بین این جنبش با احزاب سیاسی وجود دارد و تاثیراتی که از آنها می گیرد استفاده کرده و این استقلال را از بین ببرند.
ما در اینجا در مورد طبقه ی سرمایه داران کمپرادور قدیمی که اکنون نمایندگان ایدئولوژیک و سازمان های ریز و درشت آنها پیرامون رضا پهلوی گرد آمده اند و داد بازگشت سلطنت سر می دهند و یا دسته هایی از آنها که جمهوری خواهی را پیشه کرده اند و همه همه به امپریالیسم غرب و در صدرشان امپریالیسم آمریکا وابسته اند، صحبت نمی کنیم. روشن است که این ها جنبش دانشجویی را آن گونه می خواهندکه شاه سابق می خواست( بیابانی برهوت و کویری خشک که در آن هیچ جنبده ای تکان نمی خورد) و از سال های پس از 16 آذر 32 بر جنبش دانشجویی اعمال کرد، و همچنان که اکنون حکام جمهوری اسلامی می خواهند( تا آنجا که دانشجویان بخواهند بیرون از هسته ی کوچکی که این حکام در دانشگاه دارند، فعالیت کنند) و به آن اعمال می کنند. دانشگاه از نظر این مستبدین در بهترین حالت یعنی محیطی که در آن دانشجویان صرفا مشغول تحصیل باشند و کادرهای مورد نیاز در بخش های اقتصاد، سیاست و فرهنگ و نیز خدمات اجتماعی و درمانی را تآمین کنند و حتی اگر خواست هایی دارند این خواست ها صرفا در چارچوب صنفی باشد و اگر هم خواست های آن ها پاسخ نگرفت، آنها در چارچوب های حقوقی و قانونی آنها را دنبال کنند.
در عین حال، در این جا ما توجه خود را معطوف جریان های لیبرالی ملی و ملی - مذهبی که خود کمابیش می گویند لیبرال هستند نیز نمی کنیم. در این جا ما تنها به دو قطب و جریانی که خود را «چپ» می دانند و از نام هایی همچون «کمونیست» و «سوسیالیست» استفاده می کنند، اشاره می کنیم. این ها برخلاف اشکال ظاهری تفاوت های شان، در کل همانند یک دیگرند.
این جریان های اپورتونیستی و رویزیونیستی دو گرایش اساسی را از خود نشان داده اند: از یک سو تبدیل جنبش دانشجویی به جریان صنفی و رفرمیستی زائده سازمان های سیاسی و از سوی دیگر، تبدیل جنبش دانشجویی به زائده جنبش طبقه کارگری که آنها آن را نیز صرفا صنفی و رفرمیستی می خواهند.
تاثیرات مخرب «شبه چپ» بر جنبش دانشجویی
1- جریان های شبه چپ از توده ای- اکثریتی های رویزیونیست گرفته تا راه کارگری های خروشچفیست( ایضا رویزیونیست)
در مورد راه کارگر نیز تا آنجا که به جهان بینی مارکسیستی برمی گردد که آنها در زمان اعلام موجودیت، داعیه ی پیروی از آن را داشتند، از آن هیچ چیز باقی نگذاشته اند. آنها تمامی اصول و تئوری های انقلابی مارکسیستی( به ویژه دو اصل بسیار مهم و اساسی که تصرف قدرت سیاسی و حفظ و نگه داری آن، بدون باور به آنها و پذیرش و پیاده کردن عملی آنها ممکن نیست یعنی انقلاب قهری و دیکتاتوری پرولتاریا) را زیر نام«قدیمی» و«کهنه» به دور انداخته اند. افزون بر این، آنها به هیچ وجه به رهبری طبقه کارگر بر انقلاب اعتقادی ندارند و اگر این سه چارکلمه ی «سرمایه دار» و «کارگر» و «بدیل شورا» را هم از آنها بگیریم، در بهترین حالت و چنانچه سرشان به برخی «صندوق های اعانه امپریالیستی» وصل نباشد!؟ جریانی هستند مرتبط با لایه های خرده بورژوازی مرفه و میانی در ایران.
از سوی دیگر، این ها از مبارزه با امپریالیسم صحبت می کنند(همچنان که حزب توده نیز از مبارزه با امپریالیسم غرب صحبت می کرد و خودش به امپریالیسم شرق و شوروی امپریالیستی وابسته بود) اما روشن نیست که از نظر اینان این مبارزه ای که باید با امپریالیسم صورت گیرد از کدام موضع است: از موضع طبقه کارگر یا از موضع طبقه خرده بورژوازی مرفه رفرمیست؟ و نیز این مبارزه ی ضد امپریالیستی، چه تاثیری در ساخت و بافت طبقاتی و اهداف و مراحل انقلاب می گذارد.
ما در پنج بخش مقاله ی راه کارگری ها و تحریف نظریه انقلاب سیاسی و اجتماعی، مواضع آنها را در زمینه انقلاب دموکراتیک نوین و انقلاب سوسیالیستی نقد کردیم و از بی پرنسیپی مطلق آنها صحبت کردیم. نظرات آن ها نشان دهنده ی آن است که آنها در اصول رویزیونیست هستند و در مواضع و تحرکات سیاسی رفرمیست. آنها تمامی اصول و نظرات لیبرالی - رفرمیستی عهد عتیق را، با پنهان کردن شان پشت مشتی عبارت پردازی هایی که از نظریه پردازان سوسیال دموکرات غربی گرفته اند، رنگ و لعاب نو می زنند. علیرغم هارت و پورت و تبلیغات مداوم و کسالت آورشان، چنان چه آن ها را بخراشی، جز مشتی پرمدعای فسیل لیبرال و رفرمیست چیزی از آنها بیرون نمی آید.
اگر ما نظرات و مواضع این جریان را، به همراه حزب توده و اکثریت و البته برخی دیگر از جریان هایی که «اتحاد چپ» را به وجود آورده اند، دنبال کنیم، آن گاه چندان تعجبی نخواهیم کرد که جریان های وابسته به آنها در جنبش دانشجویی، این جنبش را از انقلابی بودن به دور دارند و جز رفرمیسم و انفعال چیز دیگری را برای آن موعظه نکنند.
2- ترتسکیست های حکمتی( کمونیسم کارگری امپریالیستی و دارودسته های گوناگون حکمتیست)و تلاش برای تخریب خصلت انقلابی- ضد امپریالیستی
این ها نیز در نفی اصول و مواضع اساسی مارکسیسم همچون توده ای- اکثریتی ها و راه کارگری ها و دیگر رویزیونیست ها هستند(در خصوص این جریان های ترتسکیستی مقالات زیادی در وبلاگ ما موجود است) و با آنها در یک ردیف قرار می گیرند و کوچک ترین تفاوتی با آنها ندارند. از این رو آنها نیز خواهان یک جنبش دانشجویی ماهیتا اصلاح طلبانه و لیبرالی هستند.
برخی از آنها موذیانه خود را زیر نام ها و عبارت پردازی های شبه انقلابی و آتشین پنهان می کنند و اگر کسی ماهیت متقلب، شیاد و حقه باز آنها را نشناسد گمان می کند که حضرات یک گروه مسلح قدرت مند انقلابی هستند که در ایران دارای نیروهای زیاد و نفوذ فراوان در جنبش های اجتماعی می باشد و چنانچه اوضاع مساعد گردد با «سه سوت»، قدرت سیاسی را گرفته و تقدیم طبقه ی کارگر می کند.
تفاوت اساسی این ها با جریان های نوع نخست در این است که آنها به ویژه خواهان آنند که خصلت انقلابی ضدامپریالیستی جنبش دانشجویی نفی گردد. آنها همواره و زیر نام های گوناگون به ویژه با تفسیری مغلوط و فریب کارانه از اتحاد طبقات مردم با یکدیگر( یا«همه با هم») خواهان یگانگی جریان دانشجویی با سرمایه داران کمپرادور مرتجع سلطنت طلب و جمهوری خواه وابسته به امپریالیسم هستند. آنها از جنبش دانشجویی هیچ نمی خواهند مگر این که رهبری این جریان های نوکر امپریالیسم را بپذیرد و اگر هم فعالیتی می کند در چارچوب مقاصد آنها باشد. آنها هیچ موضع و اقدامی را که از جانب دانشجویان علیه سلطنت طلبان و امپریالیست ها صورت گیرد، برنمی تابند. آنها می خواهند که جنبش دانشجویی مطیع و برده ی امپریالیسم و سازمان های صد تا یک غاز وابسته به آن باشد.
از سوی دیگر این ها با دنبال کردن یک خط مشی ضد انقلابی در جنبش کارگری و تلاش برای تبدیل آن به یک جریان صنفی کارگری، خواهان آن اند که جنبش دانشجویی تابع مطلق جنبش کارگری اکونومیستی آنها باشد. آنها از یک سو جنبش دانشجویی را بی ارتباط با جنبش کارگری و مربوط به جنبش طبقات دیگر می دانند، اما از سوی دیگر از آنجا که قادر نیستند در مقابل تحرکات و تاثیرات آن ساکت بمانند، خواهان آن می شوند که جنبش دانشجویی از یک جنبش سیاسی مستقل و دارای مواضع انقلابی ضد استبدادی، دموکراتیک و آزادیخواهانه و نیز ضد امپریالیستی و استقلال طلبانه، به هیئت جنبشی صنفی گرا و رفرمیستی، خواه «در خود» و خواه در تبعیت از جنبش کارگری صنفی آنها تبدیل شود.
در دو دسته ی بالا شاخص ترین جریان های رویزیونیستی و نیز ترتسکیستی گرد آمده اند. بقیه ی جریانات شبه ترتسکیست و سوسیال دمکرات داخلی و خارجی در میان همین دو دسته جای می گیرند. این ها نیز زیر نام های رنگارنگ از «لغو کارمزدی» گرفته تا اکادمیک های«مارکسی»( بخوانید ضد مارکسی) که جریان هایی هستند که کنار گود نشسته و می خواهند نقش تئوریسین های بیکاره اما خط دهنده جریان های سیاسی ترتسکیستی و رویزیونیستی را بازی کنند، تا جریان هایی سوسیال دموکرات همچون حزب کمونیست ایران، همه و همه در همین مسیر گام بر می دارند.
این ها جریان هایی هستند که در نقش تخریب گر وجوه انقلابی جنبش دانشجویی یعنی وجوه انقلابی دموکراتیک و ضد امپریالیستی ظاهر شده و آن را به انفعال و رکود می کشانند. این ها در تلاش هستند که خصال برجسته جنبش دانشجویی را در هم بکوبند و به جای آن جریانی در میان دانشجویان به وجود آورند در بدترین حالت صنفی، «درخود»، و منفعل از نظر سیاسی و در بهترین حالت اصلاح طلبانه و مطیع سازمان های سیاسی آنها و یا جنبش کارگری که آنها آن را نیز صنفی می خواهند. نفس مسموم و تاثیرات مخرب این جریان ها بر جنبش دانشجویی که به وسیله عوامل آن ها صورت می گیرد، بر این جنبش روشن و آشکار است.
بدون مبارزه مداوم با این جریان ها و منفرد و ایزوله کردن آنها بروز یک جنبش دانشجویی انقلابی، زنده و فعال و دارای نقش در تحولات آینده غیر ممکن است.