۱۴۰۴ مهر ۱۴, دوشنبه

انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر(16)

    انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر(16)  
بخش دوم - راه های تصرف قدرت سیاسی و شرایط ایران 

در بخش 15 این مقالات ما به تاریخ مبارزات مسلحانه از آغاز انقلاب دموکراتیک ایران یعنی انقلاب مشروطیت تا زمان کنونی که این انقلاب ادامه دارد اشاره کردیم. اکنون به استنتاج چند نکته ی مهم در مورد این مبارزات می پردازیم.
سرنگونی قهرآمیز قدرت حاکم یک ضرورت مبارزه ی طبقاتی در ایران است
نخستین نکته ی مهمی که می توان از این مبارزات استنناج کرد این است که مبارزه ی مسلحانه از جانب توده ها و پیشروان شان پاسخ به یک ضرورت و نیاز است. معنای این نکته این است که این مبارزات نه دلبخواهی و بر مبنای میل افراد یا گروه های سیاسی و این که فلان فرد و بهمان گروه سیاسی دچار خشم و غضبی شده و از این رو فکر می کند که باید مبارزه ی مسلحانه کند و سپس دست به آن می زند و یا چون در فلان کشور انقلابیون آن دست به مبارزه ی مسلحانه زدند و قدرت را گرفتند پس ما هم باید مبارزه ی مسلحانه کنیم، و بالاخره نه بر این مبنا که مارکسیسم می گوید براندازی قدرت سیاسی ستمگران و استثمارگران از راه قهر قاعده و قانون تغییر حکومت مرتجع متکی به زور سلاح، و برپایی جمهوری دموکراتیک انقلابی به رهبری طبقه ی کارگر است، بلکه همچون یک ضرورت عینی مبارزه ی طبقاتی در جامعه ی ایران و نیاز برای تغییر اوضاع اقتصادی - سیاسی، سرنگونی حکومت و برپایی حکومت نوینی از آن توده ها در این کشور معین بروز می کند. این مبارزات پاسخ به بسته بودن امکان تغییر حکومت از راه مبارزات مسالمت آمیز و پاسخ به حکومت هایی در ایران است که قدرت را به زور سلاح نگه می دارند و بنابراین استفاده از زور و قدرت سلاح برای سرنگونی حکومت مرتجعین و برپایی حکومت طبقات انقلابی و مترقی و روابط نوینی تولیدی است.
 تا آنجا که صحبت بر سر مبارزات خودبه خودی توده هاست در بسیاری شرایط تاریخی در ایران و در مناطق گوناگون توده ها دست به سلاح برده اند بی آنکه این کار را صرفا از روی خشم و غضب انجام داده باشند- عموما صبر و حوصله و تحمل توده های زحمتکش زیاد است-  لزوما از تجارب کشورهای دیگر خبری داشته باشند و یا از قوانین و قواعدی که مارکس و انگلس در مورد ضرورت قهر برای نابودی جامعه ی کهنه از تاریخ بیرون کشیدند آگاهی ای داشته باشند. در واقع این سلاح حکومت مرتجعین است که سلاح را به توده ها تحمیل می کند. توده ها در شرایطی که هیچ راه دیگری برای تغییر اوضاع و شرایط  زندگی خود نداشته باشند دست به سلاح می برند.
این ها تصویری از جنبش توده ای در آذربایجان در سال 1324 است هنگامی که نهضت بزرگ توده های دهقانان و کارگران و زحمتکشان و ستمدیده گان شهری آغاز شد:
«در آذربایجان صحنه های انقلاب مشروطیت تکرار می شد و به معنای درست کلمه یک نهضت حقیقی توده ای در جریان بود. به همین لحاظ هنگامی که فرقه[دموکرات] به دهقانان دستور داد که در برابر تجاوزات و وحشیگری ژاندارمری و اربابان از خود دفاع کنند، بلافاصله در دهات و قصابات پاسگاه های ژاندارمری به وسیله ی همان دهقانان پرهنه و ژنده پوش خلع سلاح شدند...
اینک قیام توده ای مردم زحمتکش آذربایجان شروع شده بود و تفنگی که تا دیروز جان آنها را می گرفت، امروز در دست های پینه بسته ی ژنده پوشان و پابرهنگانی بود که از آزادی دفاع می کردند.
فدایی همان کسی بود که تا دیروز ارباب شیره ی جان او را می مکید و تا دم برمی آورد شلاق و قنداق تفنگ ژاندارم به سراغ اش می آمد. اینک روی همان لباس ژنده ی خویش تفنگی حمایل کرده و قطار فشنگی بر کمر بسته بود. فداییان سریازان اتوکشیده ای نبودند
 زیرا اکثریت آنها برای آویختن تفنگ بر دوش و بستن فشنگ بر کمر، حتی از کهنه پاره ها استفاده کرده و با چارق های پاره پاره شان جهت دفاع از شرف و ناموس خود به راه افتاده بودند.
 اسماعیل پوروالی مخبر روزنامه ی ایران ما که همان ایام در آذربایجان بود درباره ی این ژنده پوشان تفنگ به دست می نویسد:« آنها روی لباس های پاره حتی بدن لخت قطار فشنگ بسته اند... انسان در این محیط کاملا احساس می کند که اکنون قدرت در دست پابرهنه هاست. آنها  آنهایی که هنوز یک شکم سیر غذا نمی خوردند و همه امید آنها به آینده است. این آتشی که از آذربایجان ایران زبانه کشیده است به نظر من خاموش شدنی نیست. .. من احساس می کنم که گرمی آن به تهران و از آنجا به همه جای ایران خواهد رسید...»( گذشته چراغ راه آینده است، گروه جامی، چاپ دوم، پاییز 62، ص 314- 313)
اما آنجا که صحبت پیشروان انقلابی مارکسیست - لنینیست - مائوئیست در میان است روشن است که استنتاج قاعده و قانون قهر انقلابی و توده ای از تاریخ مبارزات طبقاتی برای سرنگونی حکومت طبقات کهنه و مرتجعین ستمگر و استثمارگر در جهان بینی مارکسیستی - لنینیستی - مائوئیستی و بنابراین قرار گرفتن آن به عنوان استراتژی سرنگونی قدرت حاکم و کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و برقراری نظام سوسیالیستی( در ایران نخست جمهوری دموکراتیک خلق) جایگاه والایی دارد و بنابراین در اندیشه ی پیشروان مبارز پیرو این جهان بینی این جایگاه و نقش استراتژیک حفظ می شود و به آن عمل می شود.
قطعا انقلابیون مائوئیست به این امر فکر می کنند که این قانون است و قاعده و در جهان بینی عام آنها جزیی از وجوه اصلی است که بی آن جهان بینی شان نه مائوئیستی- پرولتری و انقلابی بلکه لیبرالی- بورژوایی و رفرمیستی خواهد بود. این بخشی از قضیه و البته بخش بسیار مهمی از قضیه است.
در عین حال انقلابیون مائوئیست می دانند که در شرایطی که امکان آن وجود دارد که قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر و حزب کمونیست اش از راه مسالمت آمیز کسب شود( و این در شرایطی بسیار استثنایی ممکن است) از آن راه قدرت را به دست بگیرند.
پس اگر در هر زمانی شرایط ویژه ای در ایران به وجود آمد و در آن شرایط می شد از راه مسالمت آمیز، حکومت مرتجعین را سرنگون کرد و حکومت نوین انقلابی- جمهوری دموکراتیک انقلابی طبقه ی کارگر را بنیان گذاشت آنگاه مبارزان مائوئیست از آن دریغ نخواهند کرد.ن درآن روشن است که در چنین شرایط ویژه ای قاعده و قانون موقتا کنار می رود و به آنچه استثنایی است عمل می شود. بنابراین انقلابیون مائوئیست دست خود را نمی بندند و راه مسالمت آمیز کسب قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر را همواره به عنوان راهی دیگر در صورتی که شرایط برای آن مهیا بود در نظر دارند.
 اما شرایط ایران تا کنون تآییدی بر قاعده ی قهر بوده است و اساسا شرایطی به وجود نیامده که بتوان به آن نام استثنایی بر این قاعده گذاشت. مهم ترین وجه و شرایط این «استثنا» نبود نیروی مسلح سرکوب در دست حکومت و یا بسیار ضعیف بودن آن در مقابل نیروی مسلح حزب انقلابی و توده ای است.( تجاربی که مارکس در مورد انگلستان در دوره ای و لنین در دوره ای بین انقلاب فوریه و اکتبر ترازبندی می کنند به این نکات اشاره دارند).
در عین حال روشن است که این تآیید صرفا از فکر کردن به این قاعده ی عام که در جهان بینی هر مائوئیستی موجود است بر نیامده بلکه از تجزیه و تحلیل اوضاع مشخصی که در ایران از زمان مشروطیت تا کنون وجود داشته است و بررسی مبارزات مسالمت آمیز و قهر آمیز توده ها بر آمده است.  
آنچه گفتیم درباره ی تجارب مبارزات مسلحانه ی طبقه ی کارگر دیگر کشورها در سرنگونی قدرت ستمگران و استثمارگران فئودال و سرمایه دار و برپایی حکومت نوین دموکراتیک -  پرولتاریایی و سپس پیش رفتن و برقراری مناسبات نوین تولید سوسیالیستی نیز صادق است. یعنی همواره بررسی دقیق و انتقادی این تجارب و درس آموزی از آنها برای مبارزه ی طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش یک امر ضروری بوده و هست اما ملاک استنتاج راه قهر و سلاح این تجارب نیست.
 به طور کلی زمانی که پیشروان انقلابی دست به تجزیه و تحلیل شرایط مشخص و تاریخ مبارزه ی طبقاتی در کشور خویش می زنند قانون عام کسب قدرت سیاسی از راه قهرآمیز و نیز تجارب کاریرد قهر به وسیله ی مبارزان طبقه ی کارگر در کشورهای دیگر را در نظر دارند اما این ها نقطه ی عزیمت شان نیست.(1)
پس مبارزه ی قهرآمیز در ایران یک ضرورت و نیاز عینی است و نه امری دلبخواهی که از سر این و آن گروه سیاسی باورمند به مبارزه ی انقلابی قهر آمیز بیرون زده باشد و نه بر این مبنا که چون در کشورهای دیگر مبارزات مسلحانه بوده پس باید در این کشور هم چنین باشد و یا این که چون این قانون و قاعده ی سرنگونی ستمگران و استثمارگران بوده است.
مبارزات مسلحانه در دوران اوج گیری مبارزه ی طبقاتی و انقلاب و دوران رکود و تکامل «آرام»
دومین نکته این است که این شکل مبارزات در دوران انقلاب به بیشترین گسترش خود رسیده است، در دوران بینابینی  وجود داشته اما سرتاسری نبوده است و در دوره های رکود که استبداد مسلط شده به شکلی پراکنده تر و محدودتر تداوم یافته است.
 نگاهی به انقلاب های مشروطیت و 15 سال پس از آن( 1300- 1285) و انقلاب 57 نشانگر امر گسترش و رشد مبارزات مسلحانه است. در انقلاب مشروطیت به دلیل تمرکز مبارزات در مناطق مرکزی و شمال ایران بیشتر این مناطق مرکز ثقل مبارزات مسلحانه بوده اند؛ یعنی  تهران، گیلان و آذربایجان و مهم تربن درگیری های مسلحانه در ابن مناطق به وجود آمده است.اما در انقلاب 60- 56  در بسیاری نقاط کشور مبارزات مسلحانه شکل گرفت و کار به شورش های مسلحانه و قیام کشیده شد.
در وضعیت های بینابینی یعنی مثلا در سال های 1332- 1320 که جامعه دچار تلاطمات آرام تری بوده است مراکز ثقل مبارزات مسلحانه بیشتر در مناطق پیرامونی و در میان خلق های دربند  و زیر ستم صورت گرفته است. برای نمونه در طی همین سال ها دو جنبش نیرومند توده ای یکی در آذربایجان و دیگری در کردستان پدید می آید و نیروهای انقلابی و مترقی قدرت سیاسی را در این مناطق کسب می کنند. هر دو این جنبش ها برای تصرف قدرت و حفظ آن تکیه به سلاح در دست توده ها دارند. 
در وضعیت های غیر انقلابی مبارزات مسلحانه بیشتر به مناطق و نواحی وِیژه ای محدود بوده و و طبعا به دلیل استبداد حاکم و سرکوب و ایجاد خفقان در کشور گسترش آنچنانی نداشته است. با این حال در همین دوران ها نیز مبارزات مسلحانه ی پراکنده در کشور به ویژه در میان اقوام وجود داشته است. ما نمونه های چنین مبارزاتی را خواه در زمان رضاخان دیکتاتور در سال های 1320- 1300 و خواه در سال های ارتجاع سلطنتی در سال های 1356- 1332 و خواه در دوران چهل ساله ی استبداد دینی می بینیم.
به این ترتیب طی صد و بیست سال اخیر این مبارزات همواره تداوم داشته و اگر هم در زمانی دچار رکود شده باشد این رکود چندان درازمدت نبوده است.
مبارزه ی مسلحانه در میان خلق های دربند و زیرستم همواره تداوم داشته است
نکته ی سوم اهمیت استان هایی است که خلق های دربند و زیر ستم ترک و کرد و بلوچ و عرب و ترکمن زندگی می کنند. مبارزات خلق های فوق با وجود سرکوب های مداوم تمامی مرتجعین حاکم خواه در دوران استبداد سلطنتی و خواه استبداد دینی به تناوب و با زیاد و کمی وجود داشته است.
در دوران کنونی که استبداد دینی حاکم است این استبداد در حالی که به سرکوب منطم و پیوسته ی تمامی خلق های دربند و زیرستم به ویژه خلق های کرد و بلوچ  و عرب دست زده است اما نتوانسته آتش مبارزات این خلق ها را خاموش کند. مبارزه ی مسلحانه همواره یکی از ارکان مبارزات این خلق ها بوده است.
نکته ی مهم در دوره ی کنونی چهل ساله که استبداد دینی حاکم بوده است این است که گستره و شدت این مبارزات از جهاتی حتی از دوره هایی مانند 1332- 1320 فراتر رفته است. در آن دوره به دلیل تبعات جنگ جهانی، ضعف ارتجاع و رشد جنبش های دموکراتیک و ملی مسالمت آمیز یک فضای نیمه دموکراتیک بر کشور حاکم گشته بود و مبارزات در مناطق گوناگون به جز در آذربایجان و کردستان یا نبود و یا آنچنان گستره و شدتی نداشت. این امر از این حکایت می کند که از یک سو ارتجاع کنونی ستم های گوناگون اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و از جمله مذهبی را به حد اعلا ی خود رسانده است و حتی کوچک ترین درجه ی آرامش را از این مناطق گرفته است(2) و از سوی دیگر جنبش ها در کشور طی سه دهه ی اخیر رشد یاقته و خاموش کردن نسبی آنها حداقل نیاز به یک  سلسله اصلاحات حکومتی دارد که حکومت ولایت فقیه دست به آنها نخواهد زد و سوم این ارتجاع علیرغم دوران چهل ساله ی خود آن ثبات نسبی ای را که حتی ارتجاع سلطنتی در دوران رضا خان و یا پسرش برقرار کرد نمی تواند برقرار کند.
هرمز دامان
نیمه ی نخست مهر ماه 1404
یادداشت ها
1-   مائو ضمن تحلیل کتابی در مورد اقتصاد شوروی که در این کشور چاپ شده بود:«35 -آغاز از اصول و قوانین اساسی یک شیوه ی مارکسیستی نیست - از بخش دوم به بعد، قوانین متعددی طرح شده‌اند. تحلیل اقتصاد سرمایه‌داری در کاپیتال با ظواهرمی‌آغازد و به جستجوی ماهیت‌ها می‌پردازد و آنگاه از ماهیت بهره می‌جوید تا ظاهر را تبیین کند و با این شیوه به جمع‌بندی‌ها و طرح‌های مؤثر و مفیدی دست می‌یابد. ولی کتاب مورد بحث ما در پی تحلیل نیست. ترکیب کتاب فاقد نظم و قاعده است. کتاب همواره از قوانین و اصول و تعاریف می‌آغازد، حال آنکه مارکسیسم ـ لنینیسم همواره با این روش مخالفت ورزیده. تاثیرات و تبلورهای اصول و قوانین را باید از طریق مطالعه مورد تحلیل قرارداد و تنها آن گاه اصول و قوانین را می‌توان استنتاج کرد. انسان، در راه شناخت، همواره در ابتدا با ظواهر برخورد می‌کند، ازآنجا آغازمی‌کند و به جستجوی اصول و قوانین می‌پردازد. ولی کتاب عکس این کار را انجام می‌دهد. روش کتاب قیاسی است نه تحلیلی. طبق منطق صوری: «انسانها همه می‌میرند. آقای چانگ [18] یک انسان است. پس آقای چانگ خواهد مرد». این استنتاجی است که از مقدمه همه انسان ها می‌میرند، بر‌می‌آید. این روش قیاسی است. برای هر مساله، کتاب نخست تعاریفی عرضه می‌کند و این تعاریف را آن گاه بعنوان مقدمه تلقی نموده و بر اساس آن استدلال می‌کند؛ غافل از آنکه مقدمه اصلی، باید خود حاصل تامل در یک مساله باشد. برای کشف و اثبات قوانین و اصول، باید تجربه انضمامی را پشت سر گذاشت.»(مائوتسه دون، اقتصاد شوروی، نسخه اینترنتی – شماره ی 35)
2-   توجه کنیم که ارتجاع ولایت فقیه چگونه کولبرها در کردستان و یا سوختبرها در بلوچستان را به رگبار می بندد و می کشد. چنین کشتاری در زمان استبداد سلطنتی نیز وجود نداشت و به دلیل عقب مانده گی این مناطق از نظر اقتصادی و بیکاری گسترده در آنهاعموما اجازه داده می شد که مناطق مرزی تا حدودی از راه قاچاق گذران کنند.

پخشان عزیزی از زندان- دولت آمریکا دست از جنگ‌طلبی، حمله و جنایت بردارد


پخشان عزیزی زندانی سیاسی کرد محکوم به اعدام بیانیه‌ای خطاب به وزارت امور خارجه آمریکا منتشر کرد.
او در متن این بیانیه نسبت به جنگ‌طلبی و جنایت آمریکا در منطقه و حمایت آشکارش از نسل‌کشی در غزه اعتراض کرده است.
متن این بیانیه چنین است:
اینجانب پخشان عزیزی زندانی سیاسی کُرد محکوم به اعدام، ضمن رد اتهامات انتسابی در پرونده و تقاضای تجدیدنظر در حکم اعدام، درخصوص بیانیه وزارت امور خارجه آمریکا که ظاهرا در دفاع از من منتشر شده خطاب به آنان اعلام می‌کنم که اگر دولت آمریکا واقعا به مبانی حقوق بشری و انسانی پایبند است در مرحله نخست بایستی دست از جنگ‌طلبی، حمله و جنایت در منطقه برداشته و حمایت آشکار خود را از نسل کشی مردم بی‌گناه غزه قطع نموده و تحریم‌های چندین ساله خود که منجر به فشار اقتصادی بی‌امان علیه مردمان مظلوم و دردمند این سرزمین شده را به پایان برساند تا ما نیز به این باور حقیقی برسیم که بیانیه‌های دولت شما از سر دلسوزی و احترام به حقوق انسان‌هاست و لاغیر!
بنده یک فرد عادی این اجتماع بوده، یک مددکار اجتماعی‌ای که حوزه کاریم اجتماعی و مردمی است نه با دولت‌ها و نه در حوزه فعالیت‌ها و بازی‌های سیاسی‌شان نقشی داشته‌ام و نه می‌خواهم نقشی نیز ایفا نمایم. مردم خاورمیانه زیر فشار اقتصادی و اجتماعی حاصل از سیاست‌های ناقص و ناقض غرب به سرکردگی آمریکا، استعمار و استثمار صدساله و دولت‌های منطقه‌ای له شده‌اند.
با آرزوی صلح و آشتی، عدالت و کرامت حقیقی برای همه انسان‌ها

۱۴۰۴ مهر ۱۲, شنبه

خامنه ای و دستگاه قضایی اش 7 نفر از فرزندان خلق عرب و کرد را اعدام کردند

سازمان حقوق بشر ایران 

حکم اعدام هفت زندانی با اتهامات سیاسی در کرج و اهواز

4  اکتبر

 اعدامزندانی سیاسیزندان قزل‌حصار کرجکردزندان سپیدار اهوازعربمعین خنفریعلی مجدممحمدرضا مقدمسالم موسویحبیب دریسعدنان آلبوشوکه (غبیشاوی)سامان محمدی‌خیاره

«هیچ‌یک از هفت زندانی که امروز اعدام شدند، از حق دادرسی عادلانه برخوردار نبودند»


سازمان حقوق بشر ایران؛ ۱۲ مهر ماه ۱۴۰۴: رسانه‌های داخل ایران از اجرای حکم هفت زندانی سیاسی به‌نام‌های سامان محمدی‌خیاره، علی مجدم، معین خنفری، سالم موسوی، محمدرضا مقدم، عدنان آلبوشوکه (غبیشاوی) و حبیب دریس طی روز جاری خبر دادند. منابع مطلع به سازمان حقوق بشر ایران گفتند، حکم سامان محمدی احتمالا در زندان قزل‌حصار کرج و حکم شش نفر دیگر در زندان سپیدار اهواز به اجرا درآمده است.

سازمان حقوق بشر ایران اعدام گروهی زندانیان سیاسی را محکوم می‌کند و آن را بخشی از سیاست هراس‌افکنی جمهوری اسلامی می‌داند. این سازمان پیش‌تر با اشاره به استفاده ابزاری از اعدام برای مقاصد سیاسی، از جمله ارعاب جامعه و همچنین ابعاد گسترده اعدام‌ها، از کمیته حقیقت‌یاب سازمان ملل متحد خواسته بود تا این اعدام‌ها را از لحاظ انطباق با مصادیق جنایت علیه بشریت بررسی کند.

در ۹ ماه نخست سال جاری میلادی دست‌کم ۱۰۴۲ نفر در ایران اعدام شدند. سازمان حقوق بشر ایران تنها در ماه سپتامبر ۱۷۱ اعدام را ثبت کرده است.

محمود امیری‌مقدم، مدیر سازمان حقوق بشر ایران، گفت: «هیچ‌یک از هفت زندانی که امروز اعدام شدند، از حق دادرسی عادلانه برخوردار نبودند. این اعدام‌ها قتل‌های فراقضایی‌اند و علی خامنه‌ای و دیگر مسئولان جمهوری اسلامی باید در قبال آن پاسخگو باشند. همه این زندانیان از میان گروه‌های اتنیکی کرد و عرب بودند، و حکومت با برچسب‌هایی چون 'تجزیه‌طلبی' و 'همکاری با اسرائیل' تلاش کرد تا هزینه سیاسی این جنایت‌ها را کاهش دهد. اما مردم ایران باید با اعتراض و واکنش گسترده، هزینه چنین اعدام‌هایی را برای حکومت بالا ببرند.»

خبرگزاری میزان، وب‌سایت قوه قضائیه جمهوری اسلامی، در دو گزارش جداگانه خبر از اجرای حکم هفت زندانی سیاسی در روز جاری، شنبه ۱۲ مهرماه داد. در این دو گزارش به محل دقیق اجرای حکم این هفت زندانی و هویت شش تن از اعدام‌شدگان اشاره‌ای نشده است.

هویت یکی از زندانیان اعدام‌شده، سامان محمدی‌خیاره زندانی سیاسی کُرد زندان قزل‌حصار کرج اعلام شده است که با اتهام «محاربه از طریق عضویت در یکی از گروه‌های مخالف نظام و ارتباط با سرویس‌های بیگانه» به اعدام محکوم شده بود.

منابع مطلع به سازمان حقوق بشر ایران گفتند که حکم سامان محمدی‌خیاره احتمالا در زندان قزل‌حصار کرج به اجرا درآمده است.

بنابر اعلام رسانه‌های داخل ایران، این زندانی سیاسی کُرد در تاریخ ۹ آذر سال ۱۳۹۲ بازداشت شده بود، اما این درحالی است که بسیاری منابع خارج کشور، تاریخ بازداشت او را سال ۱۳۸۸ یعنی زمانی که تنها ۱۹ سال داشت اعلام کرده‌اند. سامان محمدی در زمان اجرای حکم ۳۵ سال داشت و مدت ۱۶ سال را در زندان سپری کرده بود.

او در زمان بازداشت تحت شکنجه قرار گرفته بود و در شعبه ۱۵ دادگاه انقلاب تهران به ریاست ابوالقاسم صلواتی به اتهام «محاربه از طریق عضویت در یکی از گروه‌های مخالف نظام و ارتباط با سرویس‌های بیگانه» بر اساس اعتراف زیر شکنجه به اعدام محکوم شده بود.

در گزارش میزان، اتهام و اسامی شش زندانی خوزستانی که صبح امروز اعدام شدند، به‌طور دقیق اعلام نشده و تنها به ایشان به‌عنوان «۶ عضو یک شبکه تروریستی تجزیه‌طلب وابسته به رژیم صهیونیستی» اشاره شده است. منابع مطلع به سازمان حقوق بشر ایران گفتند که این شش زندانی، علی مجدم، معین خنفری، سالم موسوی، محمدرضا مقدم، عدنان آلبوشوکه (غبیشاوی) و حبیب دریس نام داشتند.

یک منبع مطلع در خصوص اعدام این زندانیان به سازمان حقوق بشر ایران گفت:‌ «تا امروز هیچ‌گونه اسمی از اسرائیل در پرونده این شش نفر نبود. اما امروز خبرگزاری‌ها اتهام ایشان را رابطه با اسرائیل اعلام کردند. این شش زندانی از خانواده‌های بسیار فقیری بودند و از حق داشتن وکیل تعیینی در دادگاه محروم شدند. در طول دوره بازداشت این شش زندانی بسیار شکنجه شدند. تا جایی که از بیضه‌های علی مجدم وزنه آویزان کرده بودند و همسرش را بازداشت کرده بودند و جلویش می‌گفتند، اگر اعتراف نکنی به او تجاوز می‌کنیم.»

این شش زندانی طی سال‌های ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ به اتهام «مشارکت در قتل دو بسیجی و یک پرسنل نیروی انتظامی و یک سرباز» بازداشت و در دادگاه انقلاب اهواز به اعدام محکوم شده بودند.

در توضیح اتهامات رسمی آنان آمده است که علی مجدم و محمدرضا مقدم «به اتهام سرکردگی و عضویت در گروه باغی… حرکة النضال العربی داخل ایران، به جهت مقابله مسلحانه با اساس نظام جمهوری اسلامی ایران و معین خنفری، حبیب دریس، عدنان غبیشاوی و سالم موسوی به اتهام عضویت» در این گروه به اعدام محکوم شده بودند. 

تصویر زیر متعلق به سامان محمدی‌خیاره است:

تصویر زیر متعلق به علی مجدم، معین خنفری، سالم موسوی، محمدرضا مقدم، عدنان آلبوشوکه (غبیشاوی) و حبیب دریس است:


 

 

۱۴۰۴ مهر ۱۰, پنجشنبه

به مناسبت سالگرد جانباخته گان بلوچ در جمعه ی سیاه - اعلامیه پنجم مهر 1402

دو اعلامیه در مورد جمعه ی خونین زاهدان


جمعه ی خونین زاهدان
 و شکفتن مبارزات خلق بلوچ
 
از فراخوان سران بلوچ برای برگزاری مراسم سالگرد جانباخته گان جمعه ی خونین زاهدان پشتیبانی کنیم و همراه با آنها در همه جای ایران آن را برگزار کنیم.
 
خلق بلوچ در پیش از قتل مهسا به دست حکومت با شکلی دیگر از ستم روبرو گردیده بود. یک فرمانده نیروهای انتظامی خامنه ای به خود اجازه داده بود که ضمن بازجویی از یک دختر 15ساله ی روستایی بلوچ به وی دست درازی و تجاوز کند. این امر به مدد افشاگری دخترشجاع و خانواده اش و آشکار کردن در پیشگاه عموم به وسیله ی عبدالغفار نقشبندی امام جمعه موقت راسک پنهان نمی ماند و تجلی فشرده ی ستم درازمدت خامنه ای و سران سپاه مال پرست و جنایتکار حاکم که خود را«مسلمان» و «شیعه» می خوانند به خلق بلوچ و توده ی سنی مذهب آن می گردد.
این زمان خلق خشمگین که تلنباری از درد و رنج از ستم ملی و مذهبی و طبقاتی است و نخست در شهر چابهار به حرکت در می آید و خواهان محاکمه ی فرد خاطی می شود. حکومت جانیان متجاوز را پشتیبانی می کند و خلق را سر می دواند. و از اینجاست که مردم بلوچ دوری نوین از مبارزات را برای خواست های آزادیخواهانه و دموکراتیک خود آغاز می کنند. این مبارزه بر بستر مبارزه ی دیگر خلق ها و توده های زحمتکش و ستمدیده ی ایران که خیزش نوین خود را با قتل مهسا آغاز کرده اند جاری شده، با آن تلاقی  کرده و گره می خورد. توفان بلوچ و خیزش زاهدان و برخاستن بلوچستان محروم و ستمدیده آغاز می گردد.
اینک خلق بلوچ تنها نیست و تمامی خلق ایران پشتیبان اوست. حکومت که همواره دیواری کوتاه تر از مردم ستمدیده و رنج کشیده و کم توقع بلوچ نیافته است، مردمی که محرومیت آنها و رنج های بی پایان شان ننگی برای هر انسان شریف ایرانی است و با دیدن اش عرق شرم بر پیشانی وی می نشیند، به خود حق می دهد که مردم بی دفاع و ستمدیده ی این سرزمین را برای خاموش کردن شان و نه تنها برای خاموش کردن آنها بلکه برای خاموش کردن تمامی خلق ایران که پس از قتل مهسا در 25 شهریور اینک خیزشی تازه را آغاز کرده اند در جمعه 8 مهر 1401 به گلوله ببندد و بیش از یک صد نفر از آنان را یک جا قتل عام کند. قتل عامی که مرگبارترین سرکوب سال نام اش نهادند.
تاریخ تازه ای از مبارزات توده ای در بلوچستان
برخلاف تصور خامنه ای جنایتکار و سران پلید سپاه کشتار خلق بلوچ منجر به عقب نشینی مردم بلوچ نمی شود بلکه موجب شوریدن هر چه بیشتر آن ها می گردد. مبارزات خلق شکوفا می شود و گسترده تر و عمیق تر می گردد. نسل جوان بلوچ، رنجور از این هم ستم همچون تفتان به غرش در می آید و به زودی دختران و زنان بلوچ برای نخستین بار به شکلی گسترده تر به جنبش جاری می پیوندد و همه در کنار یکدیگر مبارزه را پیش می برند. مبارزات و خواست های خلق محروم بلوچ با خواست های سراسری توده ها در همه ی ایران همراه می شود. اینک و بر بستر همراهی و همیاری یک خلق متحد، کرد و ترک و فارس و عرب و ترکمن پشتیبان بلوچ و بلوچ پشتیبان کرد و ترک و فارس و عرب و ترکمن است. برای باری دیگر هر خلق احترام به حقوق دیگر خلق ها گزارده و وجوه یک دموکراسی توده ای در بطن جنبش توده ای رو می آید و شکوفا می گردد. 
نقش رهبران بلوچ در پیشبرد مبارزات توده های بلوچ
سیاست های کریه و مزورانه ی خامنه ای و سران سپاه جنبش خلق را به سوی رادیکالیسم می راند. رهبرانی که حکومت همه نوع انگی به آنها می زند، بر سر خواست های مردم بلوچ می ایستند و نه تنها اتحاد این خلق را پایدارتر و محکم تر می کنند بلکه با تداوم مبارزات خود با خامنه ای و سران سپاه و افشای سیاست های کثیف آنها در منطقه و همچنین پشتیباتی از مبارزات دموکراتیک توده ها در جای جای ایران، هر چه بیشتر به مبارزات بلوچ و دیگر مناطق ایران می دمند و آن را پیش می برند.
خدا نور جوان قهرمان خلق بلوچ و ایران
بر زمینه ی این مبارزه ی سترگ است که قتل خدانورلجه ای جوان و هنرمند 27 ساله در 10 مهر 1401 به وسیله ی کفتاران حکومت از او یک قهرمان می سازد. قهرمانی که نشانگر تداوم مبارزه ی سرزمین محرومیت و خشم و استواری و ایستاده گی است. خدانور پیش از آن به گفته ی حکومتیان بازداشت شده بود و در یک بازداشت که گویا به دلیل درگیر شدن با یک بسیجی صورت گرفته بود او را که مجروح بود به میله ای بستند و آبی را در نزدیکی وی گزاردند و ساعت ها به همان حال نگاه داشتند. ستمی که به وی شد او را تبدیل به جلوه ای از ستمدیده گی خلق اش و نیز خونخواری حکومت کرد و نمادی گردید برای هنر رزمجو و ستیزه گر توده ها. خدانور قهرمان نه بلوچ بلکه خلق ایران شد و در کنار بزرگ قهرمانان جوان و مبارز این سرزمین که در خیزش بزرگ 1401 جان باختند قرار گرفت. شعار«کشته شده خدانور به دست چندتا مزدور» نمایش پشتیبانی خلق ایران از خدانور و مردم بلوچ بود.  
تداوم سیاست های کثیف حکومت در سرکوب مبارزات مردم بلوچ
 سیاست خامنه ای و شرکای پلیدش برای ماست مالی کردن کشتارشان در بلوچستان که در همه جای جهان به وسیله ی پیشروان محکوم گردید فرستادن هیئتی به ریاست فردی کریه سیرت و زبان دراز به بلوچستان و تغییر استاندار بود. رویه ای که به وسیله ی پیشروان بلوچ افشا گردید. اما سیاست اصلی حکومت عقب نشینی نبود بلکه تغییر شکل سرکوب بود.
جانی پلید و خونخوار را کشتار حدود یک صد انسان محروم و ستمدیده در یک روز بس نبود به اشکال گوناگون از خلق دربند بازداشت کرد و به زندان افکند و کشت. هر زمان پس از نمازجمعه ی بلوچ ها، خفاشان اش گوشه ای کمین کرده و بخشی از جوانان را که شور و شوق و مبارزه جویی شان را پیشتر دیده بودند بازداشت کردند. در خاش یک جمعه ی خونین دیگر به راه انداخت و بسیاری را کشت. در زندان اعدام کرد بلوچ ها را؛ گاه ماهانه و گاه هفتگی و گاه روزانه. در جاده ها سوختبران رنجبر را همچون کولبران در کردستان به گلوله بست( و کشتار سوختبران و کولبران در این دو منطقه  نه مبارزه با «قاچاقچیان» بلکه همواره جزیی مهم از برنامه ی سرکوب خلق و مجبور کردن آن به سکوت و تمکین به ستم حکومتیان بوده است) و دست به آدم ربایی و آدم کشی پنهان و آشکار زد تا مگر خلق بلوچ دست از تداوم مبارزه اش بردارد و تسلیم این دیوسیرتان پلید شود.
مبارزات مسلحانه در بلوچستان
اما مبارزان بلوچ نیز پاسخ سلاح و قهر را با سلاح و قهر دادند و می دهند. آنها نیز چنانکه سنت های پیشین شان بود به مبارزات مسلحانه ی خود با حکومت کفتاران تداوم بخشیدند و هر جا که زورشان رسید و توانستند از خونخواران وحشی کشتند.
و این البته برحق است. شورش خلق همواره بر حق است. سلاح در دست خلق و برای مبارزه با مال پرستان و جانیان حاکم و رفع ستم و استثمار برحق است. اگر خلق زیر ستم سر فرود آورد و تمکین کند شایسته اش نیست و ناحق و غریب است. تردیدی نیست خلق بلوچ در کنار مبارزات مسالمت آمیز خود مبارزات قهرآمیز خود را نیز ادامه خواهد داد.
تداوم مبارزات و تاثیر آن بر خلق ایران
اکنون یک سال است که مبارزات خلق بلوچ تداوم دارد. این خلق نماد دورافتاده گی و مهجور بودن و رنج و محرومیت و ستمدیده گی بود و اکنون سرافراز و استوار نماد پایداری و ایستاده گی بر سر خواست های آزادیخواهانه و دموکراتیک خود شده است. شکفتگی مبارزات بلوچ و تداوم آن در تلاقی با جنبش توفنده ی سراسری ایران جنبش بلوچ را بخش نیرومندی از جنبش دموکراتیک ایران کرد. این جنبش اکنون نه تنها از جنبش سراسری تاثیر گرفته و از آن پشتیبانی می کند بلکه به دلیل افت نسبی جنبش در برخی از اشکال آن در مناطق مرکزی و حتی تا حدودی کردستان به بخش پایدار و پیشرو جنبش تبدیل گردیده و توانسته به روی تمامی خلق در حال رزم تاثیر گذارد و درس مقاومت و پایداری دهد.
آینده از آن خلق بلوچ و ایران است
تردیدی نیست که در آینده و بر بستر جنبش دموکراتیک کنونی مردم بلوچ نیروهای نوین با آمال های نوینی بر خواهند خواست و جنبش بلوچ رادیکال تر خواهد شد. وظیفه طبقه ی کارگر و ما کمونیست ها است که در این برخاستن به نیروهای نوین بلوچ یاری دهیم تا بتوانیم یک بلوچستان انقلابی و پیشرو در اندیشه ها و آمال و عمل انقلابی برای برپایی جامعه ی نوین کمونیستی داشته باشیم.
زنده باد مبارزات توده های بلوچ
پایدار باد وحدت خلق بلوچ با توده های سراسر ایران
برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایرانپنجم مهر 1402  

  

کشتار جنایتکارانه ی خامنه ای در زاهدان و مقاومت جانانه خلق بلوچ
 
پیش بینی این که خامنه ای و سپاه پاسداران اش بیش از هر جا در استان ها و مناطق محروم که اقلیت های ملی زندگی می کنند و سنی مذهبان عموما در اکثریت هستند، دست به جنایت بزنند خیلی مشکل نبوده است. این پس فطرتان و ددمنشان دیواری کوتاه تر از خلق کرد و بلوچ و عرب ...پیدا نکرده اند.
امروز در نماز جمعه زاهدان در جواب شعارهای توده ها علیه تجاوز به یک دختر 15 ساله ی بلوچ، نیروهای حکومت  به روی مردم آتش گشودند و عده ای زیادی را کشته ( بین حداقل 40 تا  70 نفر که بنا به اخباری که تا کنون رسیده 9 نفر زن بوده اند) و عده ی زیادی را زخمی کردند.
 اما این اقدام بی پاسخ  خلق نماند و توده های بلوچ از این کشتار به خشم آمده و به کلانتری  14 زاهدان حمله کرده و آن را تصرف کردند. خبرها حاکی است که شورش توده های بلوچ گسترش یافته و بخش هایی از شهر به تصرف توده ها در آمده است.
خبرهای دیگر حکایت از انتقال نیرو به این استان و شهر زاهدان دارد.
یک
سرکوب توده های زحمتکش و ستمدیده ی بلوچ به طور غیرمستقیم سرکوب مبارزات توده های ایران و توده های سراسر کشور است. خامنه ای و سپاه پاسداران اش از عواقب سرکوب مستقیم توده ها در شهرهای بزرگ و مناطق مرکزی و نتایجی که نمی توانند به روشنی پیش بینی کنند می ترستد و بنابراین به استان ها و مناطق محروم هجوم می برند و توده های محروم را به رگبار می بندند. بیشترین کشتار در آبان 98 در شهر کوچک ماهشهر و در میان عرب های خوزستان صورت گرفت. آنها تصور می کنند که با این کشتارهای گسترده و جنایتکارانه می تواند به طور غیرمستقیم جنبش را بترساند و پس براند.
این درست همانند سرکوب زنان است. حکومت پس از بازداشت فعالان کارگری و فرهنگیان، به سراغ بهاییان و به ویژه زنان رفت و قصد داشت با سرکوب شدید زنان نه تنها زنان را سرکوب کند بلکه به طور غیرمستقیم دیگر جنبش ها را سرکوب کند. امری که به ضد خود مبدل شد و پا به خیزش بزرگ کنونی داد. 
دو
هدف دیگر خامنه ای و سپاه پاسداران از کشتن توده های بلوچ این است که فضای مرگباری را بر فضای جامعه حاکم کرده و بتوانند کشتارهایی را در مناطق مرکزی صورت دهند و آنچه اکنون سرکوب غیرمستقیم است تبدیل به سرکوب مستقیم کنند.
سه
هدف سوم آنها این است که بهانه هایی برای سرکوب سراسر کشور در دست  داشته باشند و بگویند آنچه در ایران صورت می گیرد نقشه ای برای تجزیه طلبی است و به این ترتیب زمینه و شرایط را برای سرکوب بقیه ی مردم فراهم کنند.
چهار
و بالاخره بعید نیست که این کشتار واکنش و به اصطلاح پیام آنها به فراخوان ها برای گردهمایی های مهم فردا شنبه 9 مهر باشد. طبق این فراخوان ها قرار است توده ها در تهران بیرون دانشگاه ها حضور یابند و از مبارزات دانشجویان پشتیبانی به عمل آورند و همچنین در بیرون کشور نیز گردهمایی های بزرگ به یاد جانباخته گان هواپیمای اوکراینی و در تقویت خیزش کنونی برای سرنگونی جمهوری اسلامی برپا گردد.
 وظیفه ی تمامی طبقات و گروه ها پشتیبانی کامل از خلق ستمدیده و محروم بلوچ و تداوم مبارزات کنونی است. خلق ما از قربانی نمی هراسد؛ نه یک روز و دو روز و یک هفته و یک سال بلکه چهل سال است که در حال قربانی دادن است. اما اکنون اراده اش بر آن قرار گرفته که با تداوم و گسترش و استحکام مبارزات خود این حکومت فاسد و جنایتکار را سرنگون کند و به این قربانی های بی پایان و این کابوس هولناک 40 ساله پایان دهد.
 
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
 8 مهر 1401
 
 

۱۴۰۴ مهر ۷, دوشنبه

دنائت خامنه ای و سران پاسدار، تحریم های تازه ...

 دنائت خامنه ای و سران پاسدار، تحریم های تازه و فقر و فلاکت بیشتر در پیش روی
کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان شهر و روستا

 
بازگشت تحریم ها
از  شنبه شب 7 مهرماه  1404 با فعال شدن «مکانیسم ماشه» یا اسنپ بک، تحریم های سازمان ملل علیه  جمهوری اسلامی برگشته است. این تحریم ها شامل خرید و فروش تسلیحات، قطعات و فناوری های مربوط به موشک ها و مسدود شدن دارایی های افراد و گروه های درگیر در برنامه ی هسته ای و غیره  می باشد.
دلایل این امر غنی سازی اورانیوم در سطح بالاتر از میزان قید شده در معاهده ی برجام است. از نظر انگلستان و فرانسه و آلمان که تقاضای فعال شدن مکانیسم ماشه را کرده اند غنی سازی اورانیوم در سطح فعلی نشاندهنده ی تلاش جمهوری اسلامی برای رسیدن به سلاح هسته ای است.
ظاهرا سران جمهوری اسلامی از امپریالیسم روسیه و چین خواستند که مهلتی برای آنها گرفته شود. از سوی این دو کشور هم قطعنامه ای به شورای امنیت برای عقب افتادن شش ماهه ی تحریم ها و دادن مهلت به جمهوری اسلامی پیشنهاد شد که این قطعنامه نیز از جانب شورای امنیت رد شد.
خامنه ای و سران هسته ی اصلی قدرت مزوران و ریاکارانی پلید هستند و جز به منافع اقلیتی ناچیز نمی اندیشند
مواضع خامنه ای و هسته ی مرکزی قدرت طبق معمول صریح و روشن نیست و پر ابهام و تضاد است. از یک سو می گویند وضع نه جنگ و نه صلح خوب نیست و از سوی دیگر مواضعی می گیرند که همین وضع نه جنگ و نه صلح ادامه می یابد و بدتر به سوی جنگ می رود. از یک سو می گویند می خواهند به غنی سازی ادامه دهند و از سوی دیگر از روسیه و چین می خواهند مهلت شش ماهه برای آنها گرفته شود. از یک سو پزشکیان پیش از سفر به نیویورک با خامنه ای دیدار می کند و ظاهرا همه چیز درباره ی مواضع جمهوری اسلامی در مورد مکانیسم ماشه و مذاکره با آمریکا بین آنها حل و فصل می شود و از سوی دیگر پیش از این که پای پزشکیان به نیویورک برسد خامنه ای لازم می بیند پیامی بدهد و در آن مذاکره با آمریکا را بی نتیجه اعلام کند و بگوید ما به غنی سازی اورانیوم ادامه خواهیم داد. از یک سو می گویند مذاکره نمی کنند و از سوی دیگر گفته می شود که پیشنهادهایی برای مذاکره به آمریکا داده اند و حتی مخفیانه در حال مذاکره هستند. مجموع مواضع متضاد آنها و نیز باندها و جناح های حاکم در دستگاه ها به ویژه مجلس نشان می دهد که خودشان هم در چنبره ی تضادهایی که به وجود آمده یا به وجود آورده اند گرفتار شده اند و نمی توانند تصمیم نهایی را بگیرند.
 ضعیف شدن هر چه بیشتر خامنه ای و شدت گرفتن تضادهای درون حکومتیان
از آنچه گذشته است می توان این برداشت را کرد که تضادهای بین جناح ها و باندهای حاکم شدت زیادی گرفته است و سخنان و موضع خامنه ای بیش از پیش نمی تواند قضایا را به نفع یک جناح و به ضرر جناح های دیگر پایان دهد. به طور کلی خامنه ای و باند وی پس از جنگ دوازده روزه و ضربات سنگینی که به آنها وارد شد در ضعیف ترین موضع خود از پس از دوران اصلاحات قرار گرفته اند و همین امر نیز مشوق جناح های دیگر در تداوم حملات به آنها و در انزوا قرار گرفتن هر چه بیشتر آنها گردیده است. با توجه به وضعیت خامنه ای وهسته ی مرکزی قدرت هر کس به جناح خامنه ای و سران پاسدار تمکین کند و یا به آنها بپیوندد و مواضع آنها را تکرار کند - امری در این دوران بسیار کم است - مورد نفرت و کین توده ها قرار خواهد گرفت. این امر به ویژه شامل اصلاح طلبان حکومتی و در صدرشان پزشکیان خواهد شد که حتی به روی مواضع و برنامه ها و سیاست های پیشنهای اش در زمان انتخابات ریاست جمهوری نایستاده و در بیشتر سیاست ها به خامنه ای و سران پاسدار کرنش و تمکین می کند.
 افزایش تورم و فقر و فلاکت بیشتر طبقه ی کارگر و توده ها
 در این که بازگشت تحریم ها اثرات شدیدی بر اقتصاد ایران خواهد گذاشت تردیدی نیست. با بالا رفتن قیمت دلار در همین چند روز گذشته و احتمال رسیدن آن به بالای 160 هزار تومان ( به گفته ی مقامات  اقتصادی دولت) همه چیز باز هم گران شده و بسیار گرانتر خواهد شد و این جز کالاهای اساسی، اقلامی حیاتی مانند داروها را نیز در بر خواهد گرفت. تولید دچار افت و رکود بیش از آنی که هست خواهد گردید و بیکاری بازهم افزایش خواهد یافت و فقر و سیه روزی کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و همچنین لایه های تهیدست و میانی خرده بورژوازی بسیار بیشتر خواهد شد.
 خامنه ای و دارودسته ی سران پاسدار و دیگر عمال اش در دستگاه قضایی تمامی بار تحریم ها را به دوش کارگران و زحمتکشان انداخته و خواهند انداخت. سیاست هایی که آنها تا کنون پیش برده اند و از این پس نیز پیش خواهند برد دارای این وجوه بوده است:
موسسات اقتصادی وابسته به آنها اکثر رشته ها پر درآمد اقتصادی را در دستان خود بگیرند اما مالیات ندهند، ثروت اندوزی و کنار آن ریاکاری کنند و دروغ بگویند و فریب دهند؛
بودحه های کلان به دم و دستگاه های خود و نهادهای مذهبی و نظامی موازی یکدیگر اختصاص دهند و اگر بحثی در مورد کم کردن این بودجه ها برای نهادهای بی خاصیت شان به میان آید هوچی بازی و ننه من غریبم های نوع ملایی راه اندازند؛
 در داخل برای غنی سازی و احتمالا اتمی شدن و در بیرون از کشور برای بقای حکومت کثیف و ننگین شان هر گونه هزینه ای را از جیب توده های مردم برای گروه های نیابتی بکنند و به این ترتیب کارگران و زحمتکشان را به فلاکت هر چه بیشتری بکشانند؛
 و پاسخ هر اعتراضی را با بازداشت و شکنجه و زندان و اعدام و کشتار دهند.
افزایش روز افزون اعدام ها برای پیشگیری از جنبش های توده ای است
افزایش اخیر بازداشت ها، شکنجه ها، زندان کردن ها و اعدام ها چندان ربطی به جنگ دوازده روزه ندارد بلکه به افزایش فشارهای روزافزون معیشتی به توده ها به ویژه به کارگران و کشاورزان و زحمتکشان و حقوق بگیران جزء ارتباط دارد و جنگ دوازده روزه تنها شرایط بهتری برای پیشبرد سیاست ها و طرح هایشان فراهم کرده است. هر چه این فشارها افزایش یابد طبعا واکنش بیشتر توده ها و پیشروان شان را به همراه دارد. خامنه ای و سران پاسدار به شدت از خشم و کینه و طغیان و شورش بی چیزان در وحشت و هراس اند و راه چاره را در افزایش بازداشت ها و شکنجه و اعدام ها می بینند.
پرسش های پیش رو
نتایج تحریم های بازگشتی به روی زندگی توده ها  دیر یا زود خود را نشان خواهد داد. پرسش این نیست که وضع توده ها به ویژه زحمتکشان بدتر و بدتر خواهد شد- در این شکی نیست –همچنین پرسش این نیست که توده ها به این وضع اعتراض می کنند که تا کنون و مداوما کرده اند بلکه پرسش این است که پاسخ کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشان و طبقات میانی به این وضع چگونه خواهد بود، چه شدتی خواهد داشت و چگونه اشکالی به خود خواهد گرفت؟
اعتراضاتی که در پی افرایش تورم و گرانی و بیکاری در ده سال اخیر صورت گرفته به دو شکل شورش های خیابانی و اعتصاب ها بوده است. شورش های بزرگ دی ماه 96 و آبان 98 در اعتراض به گرانی ها و فقر و فلاکت بوده اند. همچنین تمامی اعتصاب های رخ داده در محیط های کارعمدتا اعتصاب های صنفی و اقتصادی و تنها یا عمدتا برای پیشگیری از سقوط بیشتر سطح معیشت و زندگی کارگران و زحمتکشان بوده است. پرسش این است که این بار اعتراضات به کدامین شکل صورت خواهد گرفت؟ آیا ادامه ی شورش ها خواهد بود و یا ادامه ی اعتصاب ها و راهپیمایی ها و دیگر اشکال اعتراض های توده ای و یا به هر دو شکل و در کنار یکدیگر؟
شکی نیست که خامنه ای و سران سپاه خود را برای سرکوب آماده کرده و هر چه بیشتر آماده خواهند کرد. آنها برای سرکوب جنبش ها به ویژه از سال 88 به این سو از انواع اشکال سرکوب استفاده کرده اند. از بازداشت و شکنجه و زندان تا  کور کردن چشم و تجاوز و کشتار جمعی و اعدام. و احتمالا در کنار آنها، شکل های تازه تری از سرکوب به کار خواهند بست.
با توجه به سیاست ها و شکل های سرکوب دشمن که طی چهل سال و به ویژه بیست و اندی سال اخیر تجربه شده، باید توده های زحمتکش و و در راس شان کارگران خود را برای درگیری های بزرگ تر و در اشکالی تکامل یافته تر آماده کنند. برترین تجاربی که باید از آنها درس گرفت مبارزات سال 88، شورش های دی ماه 96 و آبان98 و نیز خیزش «زن، زندگی، آزادی»، مبارزات کارگران نیشکر هفت تپه و فولاد اهواز و نیز کارگران هپکو و آذرآب و این اواخر ایرالکو، کارگران پیمانکاری های نفت و همچنین اعتصاب بزرگ و سرتاسری رانندگان کامیون و کامیون داران است. از همه ی اینها باید آموخت، آگاهی کارگران و زحمتکشان را بالا برد، سازماندهی کرد و برای نبردهای بزرگ و بزرگ تر آماده شد.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
7 مهر 1404

 

        

 

 

                                    

۱۴۰۴ مهر ۳, پنجشنبه

نکاتی در مورد امپریالیسم، قدرت های بزرگ...(2 بخش پایانی)

 نکاتی در مورد امپریالیسم، قدرت های بزرگ، امکان تحقق نظام های اقتصادی
و تغییر سیاسی در ایران(2- بخش پایانی)


با تجدید نظر و اصلاح و تصحیح برخی اشتباهات در متن 

ششم مهرماه 1404 

 

در مقابل آنچه بر شمردیم برخی افراد و گروه ها هستند که شیوه ی تولیدی حاکم بر ایران را «نظام سرمایه داری» می نامند. 
«نظام سرمایه داری» ایران
این تقریبا ترجیع بند بخشی از گروه های«شبه چپ» از دارودسته ی ترتسکیست های کمونیسم کارگری و حکمتیست های ترتسکیست و بخشی از رویزیونیست های رنگارنگ تا سوسیال دموکرات های «مارکسی» است. آنها خودشان را از هر گونه «زوائدی»آزاد کرده اند و برای رهایی از پیچیده گی های واقعیت، ساده انگاری فوق العاده ی را( البته کاملا عامدانه) پیشه کرده اند: «سرمایه داری ایران» بدون کم و کاست. نه وابسته و نه زیرسلطه و نه نیمه مستعمره و نه امپریالیسم و نه استعمار و غیره ...
معنای واقعی این ترم چیست؟ معنای واقعی آن که به کار برنده گان از آن طفره می روند این است که سرمایه داری در ایران به وسیله ی سرمایه داران ملی اداره می شود و سرمایه داری ایران در واقع سرمایه داری ملی ایران است. قطعا قصد جریان ها این نبوده که از سرمایه داری ملی حرف بزنند. تصورشان این بوده که با حذف«ملی» و «وابسته» از سرمایه داران و از سرمایه داری، سرمایه دار و سرمایه داری نه ملی خواهد بود و نه وابسته.
پیکار و رزمندگان
در اینجا تمرکز ما روی گروه ها و افرادی است که ملی و وابسته هر دو و بیشترشان امپریالیسم را نیز حذف می کنند. مانند برخی از دارودسته های ترتسکیست کمونیسم کارگری و حکمتیست. گروه هایی در گذشته (سازمان های پیکار در راه آزادی طبقه ی کارگر و رزمندگان طبقه کارگر و برخی دیگر از گروه های خط سه ... ) و حال( برخی از بازمانده گان این گروه ها و یا در تداوم خط آنها) می گفتند سرمایه داری ملی و سرمایه دار ملی نداریم و سرمایه داری وابسته داریم و سرمایه داران همه وابسته اند. این گروه ها البته موجودیت امپریالیسم و نقش آن در قبال کشورهای زیرسلطه را می پذیرفتند و نظام جهانی را امپریالیستی دانسته و می دانند و زمانی که از سرمایه داران وابسته صحبت می کردند منظورشان سرمایه داران وابسته به امپریالیسم بود.
اما این بحث به وسیله ی «شبه چپ» کنونی( به ویژه ترتسکیست ها و چپ نویی ها و «مارکسی» ها) درز گرفته شد و با حذف هر دو یعنی ملی و وابسته، نظام سرمایه داری خشک و خالی و طبقه سرمایه دار خشک و خالی جای آن را گرفت.
خروشچفیست های راه کارگری
در عین حال میان گروه هایی که نظام کنونی جهان را - و نه چندان مصر و پیگیر-«امپریالیستی» می دانند جریان هایی هستند که زمانی که به توضیح روابط اقتصادی داخل ایران می پردازند نه تنها سرمایه داران ملی بلکه سرمایه داران کمپرادور( یا وابسته) و سرمایه داری کمپرادور را نیز حذف می کنند و برای اینان می ماند«سرمایه داری ایران» به اضافه ی امپریالیسم در نظام جهانی. شکل و محتوای تحلیل تضادهای داخلی و نتایجی که این دسته ها به آن دست می یابند مانند گروه هایی است که ملی و وابسته هر دو را حذف می کنند. پس این دسته ها در همه چیز مانند دسته ی نخست هستند به جز مساله ی امپریالیسم که در مورد آن نیز به دلیل قاطی شدن با جریان های «حکمتیستی- ترتسکیستی» و «مارکسی» و «چپ نو» و «رویزیونیست های اروپایی» قرو قاطی هستند. این دسته ها با این که از مستقل بودن صحبت می کنند و طبعا در مقابل آن وابسته بودن به میان می آید، اما امپریالیسم برای شان بیشتر یک نیروی خارجی است نه مرحله ی عالی سرمایه داری و نه یک نظام اقتصادی بین المللی و دارای توانایی در رسوخ اقتصادی در دیگر کشورها و وابسته کردن آن ها از نظر اقتصادی و در پی آن سیاسی به خود. نمونه ی بارز این گروه ها قبایل و دسته های خروشچفیست های راه کارگری هستند. کافی است به تحلیل های اینان در مورد وضع اقتصادی داخلی و تضادهای کنونی که بر می شمارند توجه کنیم تا درهم بودن اینان را در مورد مساله ی امپریالیسم و نوع نظام اقتصادی داخلی مشاهده کنیم.
«نظام سرمایه داری ایران»- ادامه
به صحبت خود بازگردیم. آنچه می گوییم بر این مبناست که برای این سرمایه داری هیچ گونه خصلت وابستگی ذکر نمی شود. این به معنای نفی مناسبات بین المللی این «سرمایه ی داری» نیست.« سرمایه داری» مزبور با تمامی کشورهای دیگر که همه «سرمایه داری» اند رابطه دارد. در این جا نه تنها تمایزی بین دو طبقه ی سرمایه داران کمپرادور و ملی گذارده نمی شود بلکه تمایزی هم بین کشورهای دیگری که سرمایه داری اند گذاشته نمی شود. یعنی نظام بین المللی امپریالیستی وجود ندارد و همه ی کشورها دارای استقلال اقتصادی و سیاسی هستند و تصمیم گیری و سیاست ها و برنامه های اقتصادی و سیاسی آنها بر مبنای استقلال آنهاست. تنها برخی از کشورها «قدرت بزرگ» هستند و برخی کوچک و این «قدرت های بزرگ» ممکن است قدرت های کوچک را در مورد برخی برنامه های سیاسی و اقتصادی و نظامی زیر فشار بگذارند و سیاست های خود را به آنها تحمیل کنند. یعنی در بهترین حالت یک رابطه ی بیرونی بین آنها وجود دارد.
جمهوری اسلامی نیز «سرمایه داری» است و طبقه ی «سرمایه داران» بر آن حاکم اند و کشورهای دیگر نیز سرمایه داری هستند و سرمایه داران بر آنها حاکم اند و بین سرمایه داران کشورها و سرمایه داری کشورها رابطه ی بیرونی حاکم است و روابط بین آنها بر مبنای استقلال شان از یکدیگر است. سرمایه داری مورد بحث نیز بدون کم و کاست و خصوصیات ویژه ای درست هم همان گونه ای است که مارکس در سرمایه توضیح داده است. این تمامی وفاداری حضرات به مارکس و سرمایه و محتوی توضیح این جریان ها در مورد نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی و طبقه ی حاکم بر آن است. البته حضرات برقراری این سرمایه داری را پس از نابودی نظام پیشین که فئودالی( یا نیمه فئودالی) بود، می دانند. اینجا اشاره ی ما به افراد و گروه هایی است که خود را «چپ»می دانند.
 از این رو با توجه به این که از یک سو هر گونه توضیحی در مورد خصال و ویژگی های این سرمایه داری و نیز خصال و ویژگی های طبقه ی حاکم حدف می گردد( جز این که این ها سرمایه دارانی با ایدئولوژی مذهبی هستند) و از دیگر سو هر گونه تمایزی بین این سرمایه داری و سرمایه داری در کشورهای دیگر( اگر فرض را بر این بگیریم که همه بدون استثنا سرمایه داری اند) حذف می شود و به ویژه سرمایه داری امپریالیستی و سرمایه داری ای که در کشورهای زیرسلطه( نیمه مستعمره) وجود دارد از یکدیگر تفکیک  نمی شوند و خصال ویژه و تمایزهاشان مورد بررسی قرار نمی گیرد، آن گاه نتیجه این خواهد بود که سرمایه داری حاکم بر ایران «ملی»است و به وسیله ی سرمایه داران ملی این کشور- گیریم با ایدئولوژی مذهبی - اداره می شود و سرمایه داری در تمامی کشورهای دیگر نیز سرمایه داری ملی آن کشورهاست و به وسیله ی سرمایه داران ملی آنها اداره می گردد.
این به ویژه در مورد گروه هایی صادق است که  نظام امپریالیستی بین المللی کنونی و در نتیجه تقسیم کشورها به امپریالیسم و زیرسلطه( نیمه مستعمره یا نیمه مستعمره – نیمه فئودال) را نفی و انکار می کنند.
با حذف امپریالیسم و جایگزینی سرمایه داری و در بهترین حالت «قدرت های بزرگ» و « قدرت های منطقه ای» که استقلال دارند تصویری صاف و یک دست از نظام تولیدی بین المللی و نظام تولیدی حاکم بر تک تک کشورها ارائه می شود.  
این شکل شرح اقتصاد حاکم بر جمهوری اسلامی و نیز شرح وضعیت بین المللی تهی ترین نوع شرح است که چنان که گفتیم خود را وام دار نوع تجزیه و تحلیل مارکس در سرمایه می داند و ظاهرا آن را ملاک می کند. و این در حالی است که مارکس در سرمایه به مناسبات تولیدی حاکم در سره ترین و انتزاعی ترین شکل خود توجه می کند و در جایی که به مشخص می پردازد به هیچ وجه ویژگی های اقتصاد سرمایه داری را در کشورهایی که در آنها حاکم است و بنابراین اختلاف کشورها را از نظر دور نمی دارد و به دقت به آنها توجه می کند.  بر همین مبنای دنبال کردن مشخص چنان که لنین نشان داده است مارکس و انگلس( به ویژه انگلس) به آستانه ی درک مرحله ی امپریالیسم در تکامل سرمایه داری رقابت آزاد رسیده بودند.
در مورد بیشتر این گروه ها و افراد این وفاداری ظاهری به سرمایه ی مارکس همه برای قلم کشیدن به روی نظام جهانی امپریالیستی و تفاوت وجوه تولید در کشورهای امپریالیستی و کشورهای زیرسلطه و مناسبات واقعی بین المللی بین کشورهای امپریالیستی و کشورهای زیرسلطه  و نفی انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی و به طور کلی نفی بنیان ها و مواضع اساسی مارکسیسم - لنینیسم- مائوئیسم است.
انباشت
انباشت چیست؟ انباشت بازتولید گسترده است:« به کار بردن اضافه ارزش مانند سرمایه یا تبدیل مجدد اضافه ارزش به سرمایه، انباشت سرمایه خوانده می شود.»( مارکس، سرمایه، جلد نخست، فصل بیست و دوم، برگردان ایرج اسکندری، ص 525).
یعنی نه مصرف کامل اضافه ارزش به وسیله ی سرمایه دار برای زندگی شخصی خود و خانواده و تکرار تولید با سرمایه ی سال پیش که بازتولید ساده را به وجود می آورد بلکه تبدیل کردن بخشی از ارزش اضافی به دست آمده در پایان سال به سرمایه ی جدید( یعنی ابزار تولید و نیروی کاری اضاف بر سال پیش) و بنابراین انباشت سرمایه. این امر منجر به گسترش تولید و توسعه ی اقتصادی و در نتیجه سیاسی و فرهنگی کشور نسبت به سال پیش از آن می شود.
در ایران بنا به تجارب تقریبا 70 سال اخیر این گسترش یا انباشت سرمایه به طور عمده در دو حوزه ی اصلی اقتصادی صورت گرفته است: گسترش اکتشاف و استخراج و فروش نفت و تاسیسات و زیرساخت های مربوطه و صنایع مونتاژ. صادرات نفت بخش عمده ی صادرات ایران است و صنایع مونتاژ تا حدود زیادی نیازهای تولید و بخش اصلی نیازهای مصرفی داخلی را تولید می کنند. در کنار این ها برخی صنایع مادر و بخش خدمات نیز گسترش یافته اند.
این زمینه ی اصلی توسعه ی اقتصادی ایران است که جمهوری اسلامی آن را تا حدودی متوقف کرده و در این سال های اخیر خواه به دلیل ویژگی های طبقه ی حاکم بر ایران( باند بازی، فساد، اختلاس و دزدی، تضادهای شدید میان باندها برای بلعیدن هر چه در آن پول است، ناکارآمدی و...) خواه نوع حکومت و بنیادهای اقتصادی زیر نظر ولی فقیه و همچنین تا حدودی تحریم ها رشد ناچیزی داشته است. امری که طبعا به روی رشد تمامی امور دیگر تاثیر می گذارد.
این مساله مباحث پیرامون شرایطی که امکان «انباشت» را از بورژوازی ایران دریغ کرده است و بنابراین تمایل این بورژوازی به تغییر سیاسی در ایران و چگونگی آن را پدید آورده است.
بناپارتیسم
 یکی از این مباحث این است که در صورتی که قرار باشد تغییرات اساسی اقتصادی پدید آید و انباشت سرمایه به وسیله ی «بورژوازی ایران» صورت گیرد به یک نیروی مافوق طبقاتی نیاز است تا وضع را برای «بورژوازی» درآورد. این نیز با «بناپارتیسم»( عموما با توجه به تجربه ی فرانسه و کودتای لویی بناپارت) و یا با شعار «رضا شاه روحت شاد» توضیح داده می شود.
به عبارت دیگر این گونه تحلیل می شود که بورژوازی ایران می خواهد انباشت کند و برای این که بتواند انباشت کند به حکومتی که بتواند شرایط را برای این انباشت آماده کند نیازمند است. و چون مثلا نه طبقه ی کارگر و نه بورژوازی نمی توانند قدرت را مال خود کنند پس از نظر این بورژوازی باید نیرویی فراطبقاتی بیاید و برای دوره ای مثلا ده ساله یک دیکتاتوری فراطبقاتی نظامی و سیاسی برقرار کند و با منکوب کردن جناح ها و باندها و پایان دادن به بلیشو و هرج و حاکم میان جناح های «بورژوازی» حاکم و «میان بورژوازی و پرولتاریا» و آرامش بخشیدن به اوضاع و انداختن اقتصاد روی روال، شرایطی برای بورژوازی ایران به وجود آورد تا این بورژوازی بتواند انباشت خود را صورت دهد. از دید داخلی ها این نیرو عجالتا باید از میان سران و باندهای حاکم بر سپاه بباید. یعنی سپاه یا بخشی از آن کودتا کند و سپس قدرت( عموما دستگاه اجرایی) را قبضه کرده و این برنامه را اجرا کند.
 این حضرات به شعار «رضا شاه روحت شاد» نیز اشاره می کنند و می گویند که این شعار بیان خواست مردم برای روی کار آمدن یک فرد مقتدر و یا«نیروی فوق طبقاتی» است. از دید آنها، سلطنت طلبان نیز به همین شعار اشاره کرده و دوره ی گذار کذایی خود را بر مبنای نیاز به «رضا خان» استوار می کنند. همچنین آنها بیشتر «طبقه ی متوسط» را پایه ی توده ای و پشتیبان عمده ی این جریانی که قرار است«مافوق طبقاتی» باشد می دانند. توجه کنیم که در این تحلیل که مورد اشاره است«طبقه ی متوسط» که از نظر آنها ارتجاعی است وجود دارد یعنی بیشتر لایه های میانی و مرفه خرده بورژوازی و نیز احتمالا بورژوازی کوچک؛ و این در حالی است که برخی از افراد و جریان هایی که به چنین احتمالی در آینده اشاره می کنند و یا تحلیل ایدئولوگ های حکومتیان را در مورد سیاست دولت فرا طبقاتی «بورژوازی»می پذیرند اساسا جز دو طبقه ی بورژوازی و پرولتاریا طبقه ی دیگری را در ایران به عنوان نیرو نمی بینند.
باید اشاره کرد که ما مساله را از دیدگاه افراد و جریان های«شبه چپ»ی که نظرشان درباره ی برنامه و سیاست«بورژوازی» چنین است و یا نظرات ایدئولوگ های«بورژوازی» را شرح می دهند و گمان می کنند نظر این ایدئولوگ ها درست است و با واژه های این افراد و جریان های «شبه چپ» توضیح می دهیم. بنابراین رد این نظرات به معنای رد نظرات هر دو هم ایدئولوگ های بخشی از سرمایه داران حاکم و هم «شبه چپ» هایی را که گمان می کنند این ایدئولوگ ها درست می گویند و برنامه بورژوازی چنین می تواند باشد در بر می گیرد.
اشاره ای به نظر مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت
 به فشرده ترین شکل نظر مارکس این گونه است که شرایط مبارزه ی طبقاتی در فرانسه ( در سال های 1851- 1848)به گونه ای می شود که نه بورژوازی و نه طبقه ی کارگر نمی توانند قدرت سیاسی را مال خود کنند. از این رو بورژوازی قدرت اجرایی را به نیرویی فراطبقاتی( نه به مفهوم بی طبقه) می سپارد. این نیروی فرا طبقاتی دستگاه احرایی را در دستان خود گرفته و استبداد برقرار می کند و جناح های گوناگون بورژوازی را از نظر سیاسی منکوب و طبقه ی کارگر و توده ها را سرکوب می کند اما در عین حال مناسبات سرمایه داری را گسترش می دهد. بورژوازی هم از این استبداد و در حالی که از جانب خودش و نماینده گان سیاسی خودش نیست، به نفع پیشروی اش در اقتصاد استفاده می کند. پس از این دوره، بورژوازی قدرت اجرایی را دوباره در دستان خود می گیرد.
این تحلیل مارکس در مورد دولت فراطبقاتی متکی به وجوه معینی است. یکی این که طبقه ی کارگری که در حال مبارزه سیاسی با بورژوازی است یک جنبش طبقاتی عمیق و گسترده دارد. دارای نماینده ی سیاسی و حزب و تشکلات صنفی و مطبوعات و نماینده در مجلس است و شورش بزرگ ژوئن را بر پا می کند.(1) دوم اینکه بورژوازی فرانسه تکه تکه و بخش های گوناگون آن با یکدیگر در ستیز هستند و سوم این که بخش  عقب مانده ی دهقانان خرده مالک که از وضعیت نابسامان اقتصادی ناراضی هستند از لویی بناپارت که لمپن پرولتاریا را دور گروه خویش جمع کرده است پشتیبانی می کنند.
تفاوت شرایط ایران با فرانسه در انقلاب 1851-1848
تفاوت های این شرایط نه تنها با شرایط کنونی بلکه چهل ساله ی اخیر ایران( برخی بناپارتیسم را از پس از سرنگونی سلطنت و روی کار آمدن دولت بازرگان می دانند) بسیار زیاد است. 
نخست این که طبقه ی کارگر نه جنبش سیاسی دارد( در سه ساله ی نخست انقلاب داشت) و نه نماینده ی سیاسی مشخص دارای نفوذ در این طبقه و دارای پایه ی توده ای و غیره.  بر این مبنا در ایران در حال حاضر طبقه ی کارگر طبقه ای نیست که نیروی اش زیاد باشد اما تنها برای کسب قدرت کافی نباشد. وضعیت طبقه ی کارگر ایران به دلیل استبداد 40 ساله و سرکوب های متوالی و محرومیت از ابتدایی ترین تشکل های اقتصادی از وضعیت طبقه ی کارگر فرانسه در انقلاب 1851- 1848 بسیار دور است.
دوم این که«بورژوازی»( سرمایه داران بوروکرات- کمپرادور ایران) قدرت را در دست دارند و  حکومت استبدادی کنونی و تمامی سرکوب ها به نفع کل این طبقه اعمال می شود. و باز اتفاقا نیروی اصلی نظامی تداوم این استبداد سپاه پاسداران است و اعمال این استبداد و سرکوب به وسیله ی این نیرو صورت می گیرد که ظاهرا قرار است« لویی بناپارت» ایرانی و یا «رضاخان اسلامی» از درون آن در آید. و سپاه نیز نه تنها  استبداد دینی را اعمال می کند بلکه در شراکت با بنیادهای اقتصادی دیگر، اقتصاد را هم در کنترل خود دارد. یعنی هم نیروی نظامی و هم سیاست و هم اقتصاد در اختیارشان است و ضمنا بخش اصلی مشکلات اقتصادی کشور و از جمله «فساد» و «ناکارآمدی» و «عدم انسجام» ( آنچه قرار است علت کودتا باشد) از خود همین نیرو و سران و باندهای درون آن بر می خیزد.  بنابراین گفتن این که حالا یکی و گروهی از میان سپاه بیاید و دستگاه اجرایی را در دست بگیرد و «دولت فراطبقاتی» بر پا کند و بالاخر مسائل را به نفع بورژازی ایران حل کند بر چه مبنایی است؟
البته تضادهای بین باندها و جناح های به ویژه میان اصول گرایان بسیار شدید است و این تضادها باید حل و فصل شوند. اما این تضادها نمی توانند به وسیله ی خود این باندها و جناح ها حل و فصل شوند. در واقع مداوما تلاش هایی برای حل تضادهای درونی حاکمیت( و نیز ایجاد یکدستی حاکمیت برای سرکوب توده ها) صورت گرفته و «دولت جوان حزب اللهی» خامنه ای آخرین آنها بود که به نتیجه نرسید.
شعار «رضاشاه روحت شاد»
 می رسیم به شعار «رضا شاه روحت شاد»( رضا شاه اسلامی یا غیراسلامی):
 اولا این شعار به هیچ وجه شعاری عمومی نیست و جز در مواردی و جز در برخی مکان ها شنیده نشده است. دوما در تمامی مبارزات و جنبش های دو دهه ی اخیر و به ویژه خیزش «زن زندگی آزادی» نه تنها این شعار به مثابه شعار عمومی شنیده نشد بلکه خواست های مبارزان و خیزشگران همه چیز بود الی این که ما نیاز به یک دیکتاتور داریم که اوضاع را سروسامان دهد. سوما معنای این شعار نیز تا آنجا که بخشی ناجیز از مردم با آن همراهی کرده باشند به این معناست که در اوضاعی که تمامی این حضرات آخوندها و سپاه پاسداران و غیره حکومت را قبضه کرده اند نیاز به کسی مانند رضا خان داریم که بیاید و بساط حکومت دینی شان را جمع کند و حکومت دیگری برپا کند. حکومتی که به داد مردم برسد. یعنی رضا خان نه برای سرکوب مبارزات مردم و نه برای این که بورژوازی اقتصاد را در دست خود بگیرد بلکه برای این که حاکمان کنونی را در هم بکوبد و بساط شان را جمع کند.  
قطعا این شعار زمانی که از جانب سلطنت طلبان تحلیل می شود معنایی این چنین ندارد، اما معنای مورد نظر حضرات را هم ندارد؛ یعنی رضا خانی بیاید و استبداد دیگری برپا کند. سلطنت طلبان می خواهند تجلی های  شخصی طبقه ی حاکم و شیوه حکمرانی ولایت فقیهی اش را برچینند و خود تجلی طبقه ی بورژوازی حاکم شوند. یک نوع سرمایه دار کمپرادور مذهبی برود و سرمایه دار کمپرادور سلطنت پرست جای وی را بگیرد.    
«طبقه ی متوسط»
طبقه ی متوسط ایران یعنی لایه های گوناگون خرده بورژوازی و از جمله بخش های مرفه و میانی آن نیز همواره در مبارزات دموکراتیک شرکت داشته است و نقشی مترقی اجرا کرده است. خواه در دوران اصلاحات که پشتیبان اصلاح طلبان بود و خواه در جنبش« زن، زندگی، آزادی» که بخشی از زنان و مردان و جوانان اش در جنبش حضور داشتند. آنها که فکر می کنند اگر سلطنت بر گردد اوضاع برگشته و بهتر می شود بخش بسیار ناچیزی از لایه های مرفه و میانی این طبقه هستند و نه کل طبقه و بنابراین در قیاس با دهقانان خرده مالک فرانسه که در آن زمان توده ی کمابیش انبوهی بودند زیاد نیستند.
 اشاره ای به ایدئولوگ های حکومتیان
و اما این بحث ها و نقد آنها از جانب چه کسانی صورت می گیرد:
نخست باید اشاره کرد که این بحث ها در داخل از جانب افراد و نیروهایی صورت می گیرد که می خواهند جمهوری اسلامی حکومتی مانند دوران شاه باشد و یا به چنان حکومتی تبدیل شود. یعنی بساط ولایت فقیه برچیده شود و در داخل آزادی های اجتماعی و نیز تا حدودی فرهنگی به وجود آید و نیز روابط خارجی با امپریالیست های غربی و در راس شان آمریکا برقرار گردد و نظام زیرسلطه ی امپریالیست های غربی در ایران برقرار گردد. یعنی همه چیز مانند دوران استبداد سلطنتی البته بیشتر بدون سلطنت.
خطی که این حضرات پیش می گذارند جدا از باندهای هوادار و وابسته به غرب در حکومت، خط رفسنجانی و روحانی و جریان کارگزاران و بخشی از اصلاح طلبان راست و اصول گرایان میانه رو و همچنین دارودسته هایی از اصول گرایان راست خواه در سپاه و خواه در سازمان های اطلاعاتی و نیز در موسسات اقتصادی است. در واقع نمونه های پیش روی این گونه افراد، اصلاح طلبانی هستند که به خارج رفتند و به  دارودسته های هوادار امپریالیست های غربی پیوستند و سازمان درست کردند و یا جزو ارکان تبلیغاتی آنها در تلویزیون هاشان شدند.
در مقابل، سلطنت طلبان و آنها که خواهان استبداد شاهی اند نیز با هدف برقراری استبداد سلطنتی چنین مباحثی را پیش می کشند و «رضا شاه روحت شاد» را چنین معنا می کنند. روشن است که هدف آنها نیز برقراری استبداد بوده و هست و تفاوت ماهوی بین نظرات این دوره و گذشته شان نیست.
اما هیچ یک از این دو نیرو مساله شان این نیست که فردی یا گروهی«مافوق طبقاتی» مسئولیت این امر را به عهده گیرد و اقتصاد سرمایه داری را سروسامان دهند. در هر دو مورد آنچه می خواهند این است که طبقه ی خودشان یعنی سرمایه داران کمپرادور قدرت را در دست بگیرد. آزادی های اجتماعی و تا حدودی فرهنگی را بدهد و روابط با کشورهای امپریالیستی برقرار کنند و نقش معیینی در تقسیم کار بین المللی اقتصادی و سیاسی امپریالیستی به عهده گیرد. اگر هم از جانب نیروهای داخلی اشاره ای به «بناپارتیسم» می شود نظرشان چنانکه گفتیم این است که جریانی از داخل نیروهای سپاه با کودتا و یا به شکل های دیگر مسئولیت این تغییرات در حکومت را به عهده گیرد.  
دو راه اساسی در تغییرات از بالا به نفع امپریالیست ها
واقعیت این است که تضادهای بین جناح ها و باندهای نیروهای سرمایه داران کمپرادور( یعنی از نظر اقتصادی وابسته به امپریالیسم) و هرج و مرج اقتصادی کنونی و فساد و ناکارآمدی و پایان دادن به جنبش توده ها و غیره ... تا آنجا که قرار باشد از بالا حل و فصل شود و ئه از پایین و با شورش و انقلاب کارگران و کشاورزان و دیگر توده ها، یا از آغاز و با تجاوز نظامی یا کودتایی رهبری شده از خارج، یا دست آخر یعنی در صورتی که نیرویی در داخل کودتا کرد و یا شکل هایی دیگر از سرنگونی و تغییر قدرت حاکم را رقم زد، باید به وسیله امپریالیست ها حل و فصل شود. یعنی حتی اگر نیرویی از این باندها و جناح ها مثلا کودتا کند و قدرت را در دستان خود بگیرد و دفتر و دستک دیگر باندها و جناح ها را ببندد باید با امپریالیست ها وارد بده و بستان شود تا بتواند نظم سرمایه داری حاکم  در ایران را که سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور است پایدار نگه دارد و روی ریل اندازد. به عبارت دیگر باید به آنها وابسته گردد و مزدور آنها گشته و پشتیبانی آنها را بدست آورد.
پس دو حال اساسی متصور است: یا امپریالیست های غربی به شکلی( تجاوز یا کودتا) باید یکی را رئیس کنند( همچون مواردی مانند کودتای 28 مرداد، تجاوز به عراق و یا به شکل سوریه ...) و یا اگر کسی با تلاش خود و گروه اش رئیس شد- و این به معنای دولت فرا طبقاتی و بناپارتیسم نیست- باید با امپریالیست ها وارد بده بستان شده و به آنها وابسته شود.
تغییرات دیگر از بالا یعنی مثلا کودتا از جانب بخش هایی از ارتش و سپاه علیه حکومت ولایت فقیه و به نفع برقراری یک حکومت ملی اگر هم ممکن و مقدور شود، در این مقوله نمی گنجد.
 
 هرمز دامان
نیمه ی نخست مهرماه 1404
یادداشت
1- «واکنش پرولتارياى پاريسى در برابر اين بيان مجلس ملى مؤسسان، شورش ژوئن بود که عظيم‌ترين رويداد در تاريخ جنگ هاى داخلى اروپا به شمار مي رفت. در اين نبرد، جمهورى بورژوايى پيروز شد. اين جمهورى از حمايت اشرافيت مالى، بورژوازى صنعتى، طبقات متوسط، خرده‌بورژوازى، ارتش، قشرهاى اجتماعى پايين‌تر از پرولتاريا که به صورت گارد سيار سازمان يافته بودند، روشنفکران سرشناس، روحانيت و تمامى جمعيت  روستايى برخوردار بود. در کنار پرولتارياى پاريسى کسى نبود جز خود پرولتاريا. بيش از ٣٠٠٠ نفر شورشى با پيروزى بورژوازى از دَم تيغ گذرانده شدند و ١٥٠٠٠ نفر هم بدون محاکمه به تبعيد رفتند.»(برگردان باقرپرهام، ص25)