۱۳۹۹ شهریور ۲۲, شنبه

آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(24)





آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است!(24)

بخش دوم
تحریف آموزه انقلابی دیکتاتوری پرولتاریا

 حال دوباره به هال دریپر برمی گردیم و تحریفات وی را دنبال می کنیم. دریپر اینک به دوره پس از کمون می پردازد. وی پس از بیان این که پس از سقوط کمون، کموناردهای بلانکیست به لندن رفتند، می نویسد:
«احتیاج به اثبات ندارد که مارکس‏ به طور طبیعی نقطه نظرات خود را هم چون دیگران با آن ها نیز درمیان می نهاد؛ اما این خود شاهد خوبی بر مدعای ماست. به بیان دیگر، مانند سال 1850، مارکس‏ بار دیگر تلاش‏ می کند که از موضع خودش‏ آن ها را مجددا آموزش‏ دهد. بلانکیست ها هم به طور طبیعی تلاش‏ کردند که انترناسیونال را به یک فرقه بلانکیستی تبدیل کنند. و جالب آنکه در متن این کنش‏ و واکنش‏ از سوی طرفین مارکس‏- بار دیگر پس‏ از بیست سال – از کلمه "دیکتاتوری پرولتاریا" دوباره استفاده می کند. و باز هم درمی یابیم که بلانکیست های پناهنده - در مورد آن ها برای اولین بار- نیز اکنون از این اصطلاح استفاده می کنند».( مارکس و دیکتاتوری پرولتاریا، پیشین)
پایین تر خواهیم دید که آیا این نظر درست است که در آن زمان بلانکیست ها تلاش می کردند که انترناسیونال را به یک فرقه بلانکیستی تبدیل کنند و به اصطلاح آیا تحرکات آنها جایگاهی در  مجادلات درون بین الملل داشت و یا خیر! اکنون باید دید این استفاده ی مارکس از دیکتاتوری پرولتاریا چه بوده است. دریپر می نویسد:
«مورد پنجم: کنفراس‏ لندن اولین اجلاس‏ انترناسیونال پس‏ از کمون بود که در سپتامبر 1871 تشکیل شد. در پایان این کنفراس‏ ضیافتی به مناسبت سالگرد تاسیس‏ انترناسیونال برگزار شد که در آن شرکت کنندگان در کنار هم گرد آمده و با آوردن دسته های گل هنگام نوشیدن جام سلامتی، سخنان کوتاهی نیز ایراد می کردند. مارکس‏ که به عنوان صدر انترناسیونال انتخاب شده بود ناچار شد سخنرانی کوتاهی ایراد کند.»
سپس دریپر به بیان نظرات مارکس از قول یک گزارش گر می پردازد:
«یک گزارش گر از روزنامه
New York World گزارش‏ مفصلی از مراسم ("نشست سرخ ") همراه با خلاصه نسبتاً قابل توجهی از سخنرانی مارکس‏ را برای روزنامه خود ارسال کرد. مارکس‏ در باره کمون نقطه نظر خود را تکرار می کند که "کمون عبارت بود از تصرف قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر". هدف آن عبارت بود از میان برداشتن بنیاد حاکمیت و ستم طبقاتی" (13) اما بیش‏ از آنکه چنین تغییری بتواند صورت بگیرد، یک دیکتاتوری پرولتری ضرورت دارد"… (افعال همان هائی است که توسط گزارش گر نوشته شده است).
بدین ترتیب برای اولین بار پس‏ از سال 1852 این اصطلاح توسط مارکس‏ در برابر جمعی که بلانکیست ها در آن وزن سنگینی داشتند به کار برده شد و "کاربرد واژه بلانکی هم چون شوک الکتریکی جمعیت را به حرکت در آورد." (این قسمت از نوشته های گزارش گر نقل شده است). ظاهرا مارکس‏ حتی شکل فرانسه واژه (دیکتاتوری) را به کار برده است. او یکبار دیگر با دریافت خود از دیکتاتوری طبقاتی با ذهن بلانکیستی به مقابله برمی خواست. »
 این آن چیزی است که هال دریپر در مورد این کنفرانس و دلایل ارائه نظریه ی دیکتاتوری پرولتاریا از جانب مارکس می نویسد.
 اکنون باید ببینیم که سخنان مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا اساسا چرا صورت گرفته است و آیا در مقابل بلانکیست ها بوده است و یا خیر موارد دیگری موجب آن شده است که مارکس به این آموزه خود اشاره کند. برای این که تصور درستی به دست آید باید نخست اشاره ای به مسائل اساسی کنفرانس لندن بکنیم.
مسائل اساسی انترناسیونال اول درکنفرانس لندن
از میان مسائلی که در کنفرانس لندن از 17 تا 23 سپتامبر 1971  مورد مجادله قرار گرفت، دو مساله ی فعالیت و مبارزه سیاسی طبقه کارگر و مبارزه با آنارشیست ها در صدر قرار داشت. در مورد مبارزه سیاسی طبقه کارگر بحث عمدتا پیرامون نیاز طبقه کارگر به استقلال سیاسی و به ویژه تشکیل حزب سیاسی بود. چکیده ی مسائل عبارت از این بود که همچنان که در مبارزه اقتصادی  طبقه کارگر، تشکیلات مستقل و خاص خود یعنی سندیکا و اتحادیه های کارگری را دارد، باید در عرصه سیاسی نیز تشکیلات خاص خود یعنی حزب مستقل سیاسی خود را به وجود آورد. حزبی که بتواند این طبقه را برای کسب قدرت سیاسی آماده کند و آن را به دست آورد. بخش بزرگی از مبارزات در این کنفرانس پیرامون همین موضوع بود که جهت عمده آن مبارزه علیه آنارکو- سندیکالیسم بود. در مورد آنارشیست ها جدا از موضوع نخست، مبارزه حول فرقه گرایی های باکونین و خرابکاری های وی نیز  دور می زد که پس از کنفرانس نیز به گونه ای اجرایی دنبال شد و خود مارکس نیز در این خصوص وظایفی به عهده گرفت.  نگاهی به چند کتاب ترجمه و تالیفی که به موضوعات این کنفرانس اشاره کرده اند، روشنگر مباحث بالا است.
در کتاب تاریخ بین الملل اول( استکلوف، 1928) پس از اشاره به مواردی که در این کنفرانس فرعی بودند، نوشته شده است:
« مبارزه با آنارشیسم( که قدرت آن روز به روز افزایش می یافت) و تهدیدی بود بر نابودی کامل بین الملل، تقویت سازمان بین الملل و شورای کل، کنترل نیروهایی که از مرکز بین الملل گریزان اما در حال رشد بودند و نهایتا تصمیم قاطع درباره موضوع به شدت جنجالی شرکت در مبارزه سیاسی، موارد اصلی کنفرانس لندن بودند.»( تاریخ بین الملل اول، جی. ام. استکلوف، ، برگردان امین قضایی، ص 157، تاکید از ماست)
در کتاب ریازانف درباره مارکس و انگلس نیز چنین می خوانیم:
«در این کنفرانس دو مساله عمده مورد بحث قرار گرفتند، که یکی از آنها مساله پیچیده مبارزه در زمینه سیاسی بود.»( مدخلی بر زندگی و آثار کارل مارکس و فردریک انگلس، ترجمه گروه اتحاد کمونیستی، تابستان 1357، ص 174تاکید از ماست) مساله مهم دوم نیز همان تقابل با باکونینیست ها بود که  تنها شامل مورد فعالیت سیاسی نبود، بلکه شامل موارد دیگری هم می شد. ریازانف این تقابل با باکونینیست ها را در صفحه های بعدی کتاب خویش آن را دنبال می کند( ص 179- 175)
در کتاب کارل مارکس: زندگی و دیدگاه های او نوشته مرتضی محیط  نیز در مورد کنفرانس لندن چنین می خوانیم:
«کنفرانس در 17 سپتامبر 1871... افتتاح شد. مارکس در نطق افتتاحیه وظایف اصلی کنفرانس را فرمول بندی کرد که اهم آن « تشکیل سازمان جدیدی که از عهده شرایط جدید برآید بود» بود. بحث اصلی کنفرانس حول محور سازماندهی سیاسی طبقه کارگر می گشت. طبیعی بود که بر سر قطعنامه اصلی درباره «فعالیت سیاسی کارگر» بحث درگیرد.» (کتاب سوم، ص 266 ، تاکید از ماست) در کتاب مرتضی محیط نیز تقابل با باکونینیست ها که مسئله مهم دیگر کنفرانس بود در صفحات بعدی دنبال می شود.( ص270- 268 و سپس در مطالب پس از آن ادامه می یابد)
چنانکه می بینیم هر سه این کتاب ها به موضوعات اصلی کنفرانس اشاره کرده اند. در میان این موضوعات - و حتی موضوعات فرعی - بحث درباره اشتباهات بلانکیستی و مبارزه با بلانکیست ها جایگاهی نداشت و این نظر دریپر که بلانکیست ها« به طور طبیعی تلاش‏ کردند که انترناسیونال را به یک فرقه بلانکیستی تبدیل کنند»( و منظور دریپر همان مقطع  است)(1) و احتمالا مبارزه با آنها وجه مهمی از کنفرانس لندن بوده است، به کلی نادرست است. در واقع وجه عمده مبارزه در این کنفرانس علیه باکونینیست ها بود که همچنان که اشاره کردیم پس از آن نیز ادامه یافت.
 بنابراین هال دریپر مزورانه تلاش می کند با تحریف تاریخ- پیش از بیان سخنان مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا در جلسه 25 سپتامبر -  زمینه را برای درستی برداشت خود آماده کند.
مجادله درباره مبارزه سیاسی طبقه کارگر
نکته مهم  دیگر از نظر بحث ما این است که پیش نویس اول قطعنامه درباره مبارزه سیاسی طبقه کارگر پیشنهاد( در 20 سپتامبر) ادوارد ویان(Edouard Vaillnt (بلانکیست و از اعضای برجسته کمون بود که مارکس و انگلس نیز  در مجموع از آن پشتیبانی کردند.
 در این قطعنامه گفته شده بود:
« طبقه کارگر برای رسیدن به اهداف خود« نیروی خود را به همان اندازه که برای اهداف اقتصادی پیوند می دهد برای اهداف سیاسی نیز پیوند دهد.»( کارل مارکس، زندگی و...، ص 267)
چنانکه دیده می شود در آن مقطع بلانکیست ما ادوارد ویان از طبقه کارگر، مبارزه سیاسی و اهداف سیاسی یعنی تصرف قدرت سیاسی صحبت کرده است.
 سپس در این کتاب آمده است:
« پیش نویس با وجود مبهم بودن لحنش، مورد اعتراض شدید طرفداران باکونین قرار گرفت.» دو پیشنهاد از جانب باکونینیست ها داده شد که« آنارشیستی - سندیکالیستی بودند.»
کتاب ادامه می دهد:
 «مارکس با دفاع از پیش نویس ویان توضیح داد که نوع سازماندهی پیشنهادی آنارشیست ها همان است که در سندیکاهای کارگری وجود داشته است. او با تکیه بر تجربه ی کمون، تاکید داشت که طبقه کارگر باید مبارزه سیاسی و نهایتا انقلاب پرولتاریایی را پیش برد. انجام چنین امری بدون سازمان سیاسی امکان پذیر نیست. سندیکاها به شکل امروزی قادر به پیشبرد این امر نیستند.»(همانجا، تاکید از ماست)
 و سپس این عبارات را می خوانیم:
« باید به[ دولت ها] بگوییم، می دانیم که شما نیروی نظامی در برابر طبقه کارگر دارید- ما تا جای ممکن به طور صلح آمیز در برابر شما خواهیم ایستاد اما اگر لازم باشد اسلحه به دست خواهیم گرفت.»(همانجا، 167)
 موضع انگلس در مورد مساله
 درنشست بعدی که در 21 سپتامبر برگزار می شود انگلس نیز از پیش نویس ویان بلانکیست دفاع می کند:
«ما مى‌خواهيم طبقات را از بين ببريم. وسيله‌ى نيل به آن چيست؟ حكومت سياسى پرولتاريا. و حالا كه همه در اين باره اتفاق نظر دارند، از ما خواسته مى‌شود كه در سياست دخالت نكنيم! تمام طرف داران عدم شركت در سياست، خود را انقلابى مى‌خوانند و حتا انقلابى تمام عيار. اما انقلاب، عالى‌ترين عمل سياسى است و هر كس‏ كه آن را مى‌خواهد، مجبور است وسيله‌ى آن را هم بخواهد. عمل سياسى‌اى كه انقلاب را آماده مى‌سازد و كارگران را براى انقلاب تربيت مى‌كند؛ عمل سياسى‌اى كه بدون آن كارگران هميشه در روز بعد از مبارزه، فريب فاورها و پيات‌ها را مى‌خورند. البته سياست مورد نظر ما بايد سياست پرولترى باشد و حزب كارگر نبايد دنباله روى هيچ يك از احزاب بورژوايى گردد، بلكه بايد خود را به عنوان يك حزب مستقل - كه داراى هدف مخصوص‏ خود و سياست خاص‏ خود مى‌باشد - سامان دهد.»( نقل از اسناد بین الملل اول، ترجمه بیژن، ص 8)
در متن نهایی قطعنامه مبارزه سیاسی نیز این عبارت مهم آمده است:
 « طبقه کارگر در برابر قدرت جمعی طبقات ثروتمند، به عنوان یک طبقه نمی تواند کاری کند مگر با متشکل ساختن خود به صورت یک حزب سیاسی که از تمام احزاب قدیم که توسط طبقات ثروتمند تشکیل شده، متمایز و مخالف آنها باشد.»( کارل مارکس: زندگی و دیدگاه های او، ص 268)
 به این ترتیب یکی از مسائل مهم کنفرانس لندن مبارزه سیاسی طبقه کارگر بود که در آن مارکس و انگلس با بلانکیست ها در یک صف بودند. به عبارت دیگر در مورد مهم ترین مساله کنفرانس، خود بلانکیست ها علیه جریان های آنارکو سندیکالیسم در مبارزه بودند. مساله مبارزه سیاسی همچنان که اشاره کردیم وجوهی مانند تشکیل حزب مستقل طبقه کارگر، حفظ استقلال سیاسی طبقه کارگر در قبال دیگر طبقات، و مساله مهم کسب قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر را در بر می گرفت.(2)
 اکنون می رسیم به آن سخنرانی که در آن مارکس به دیکتاتوری پرولتاریا اشاره کرده است:
 «در 25 سپتامبر، به مناسبت هفتمین سال تاسیس بین الملل گردهم آیی در لندن تشکیل شد. اعضای کمون پاریس، نمایندگان بین الملل و کمونیست های تبعیدی در آن شرکت کردند. مارکس در آنجا سخنرانی طولانی ایراد کرد که در آن هم تجربه کمون و هم اهمیت قطعنامه های تصویب شده در کنفرانس اخیر تشریح شد. تاکید او بر اهمیت کمون بود به عنوان نخستین تلاش طبقه کارگر برای به دست گرفتن قدرت سیاسی با هدف الغای هر گونه سلطه طبقاتی:
اما برای به دست یابی به چنین کاری دیکتاتوری پرولتاریا ضروری خواهد بود و نخستین شرط آن نیز وجود ارتش پرولتاریایی است. طبقه کارگر ناچار است حق رهایی خود را در میدان نبرد به دست آورد. وظیفه بین الملل سازماندهی و پیوند دادن نیروی کارگری برای مبارزه آینده است.»( 269)(3)
 چنانکه می بینیم نظرات مارکس در خصوص دیکتاتوری پرولتاریا در راستای همان مباحث اساسی است که در طول کنفرانس لندن جریان داشته است. اشارات مهم مارکس عبارت است از  گرفتن قدرت سیاسی به وسیله طبقه کارگر، برقراری دیکتاتوری پرولتاریا که اساسا علیه بورژوازی است،  شرط بسیار مهم داشتن ارتش پرولتاریایی، بدست آوردن حق در میدان نبرد طبقاتی که خواه ناخواه سیاسی است( به اشارات مارکس در مورد مبارزه نظامی و نقش اسلحه که در بالا آوردیم، توجه کنیم) و بالاخره وظیفه بین الملل در این خصوص.
تمامی این  اشارات بر مبنای چند موضع گیری اساسی که در گذشته صورت گرفته بود و اکنون کمون پاریس بر آنها بیشتر صحه گذاشته بود، استوار است:
 یکم: ترازبندی از تجربه کمون پاریس و ارتقاء آموزش های آن که مارکس در کتاب خود جنگ داخلی در فرانسه به آنها اشاره کرده بود. به ویژه تکامل این نظریه در این کتاب که «کمون ثابت کرد که طبقه کارگر نمی تواند به طور ساده ماشین دولتی را تصرف کند و آن را برای مقاصد خویش به کار گیرد» و چنان که در نامه  12 آوریل سال 1871به کوگلمان اشاره می کند« باید آن را خورد کند و در هم شکند.»( نگاه کنید به لنین، مجموعه آثار تک جلدی، دولت و انقلاب، ص 530- 529)
دوم: بر مبنای تجربه کمون، تاکید بر و تکامل آموزش هایی که از تجربه مبارزات طبقاتی در فرانسه در 1948-1951، صورت گرفته بود و در دو کتاب مارکس، مبارزات طبقاتی در فرانسه و هجدهم برومر لوئی بناپارت تشریح شده بود و ما در این سلسله مقالات به آنها اشاره کردیم. به ویژه اشاره به لزوم دوره ای تاریخی از دیکتاتوری بر طبقات استثمارگر برای نابودی ریشه های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی روابط، طبقات و فرهنگ سرمایه داری. و بنابراین بدون طی چنین دوره ای، گذار از سرمایه داری به کمونیسم و برقراری نظام کمونیستی ممکن نیست.
سوم: مبارزه با آنارشیست ها که می خواستند طی امروز و فردا دولت الغاء شود و تاکید مارکس بر دوره ای که طبقه کارگر به دولتی سیاسی نیاز دارد.
چهارم: در تداوم مباحث فعالیت و مبارزه سیاسی طبقه کارگر که در کنفرانس لندن پیرامون آن مباحث و مجادلات فراوان خواه با آناشیست ها و خواه با راست های تردیونیونیست صورت گرفته بود و غنی کردن آموزش دیکتاتوری پرولتاریا- به ویژه تاکید بر ارتش پرولتاریا - با نتایجی که از آن مباحث نتیجه شده بود.
 به این ترتیب نظرات هال دریپر مزخرف و تحریف ترتسکیستی است زمانی که اشاره مارکس را به دیکتاتوری پرولتاریا را در جلسه 25 سپتامبر 1871 در چارچوب تقابل با بلانکیست ها جای می دهد.
ادامه دارد.
هرمز دامان
نیمه دوم شهریور 99
یادداشت ها
1-   لازم است به این نکته اشاره شود که تقابل با بلانکی و بلانکیست ها جایگاهی عمده در هیچیک از مراحل و کنگره ها و کنفرانس های بین الملل نداشت و ما در هیچیک از مراحل آن با کوشش جدی آنها برای«تبدیل انترناسیونال به یک فرقه بلانکیستی» روبرو نیستیم. مهم ترین جریاناتی که در مراحل گوناگون بین الملل علیه آن از جانب مارکس و انگلس و مارکسیست ها مبارزه صورت گرفت عبارت بودند از پرودونیست ها، تردیونیونیست های انگلیسی، لاسالیست ها و نهایتا باکونینیست ها.
2-     از متن قطعنامه کنفرانس لندن در مورد مبارزه سیاسی:
«با توجه به اين كه پرولتاريا به عنوان طبقه فقط در صورتى مى‌تواند عليه قهر دسته جمعى طبقات مالك وارد عمل شود، كه در حزب سياسى مجزاى خويش‏، در تخالف با همه‌ى اشكال قديمى احزاب طبقات مالك، متشكل گردد؛
- با توجه به اين كه تشكل پرولتاريا در حزب سياسى‌اش‏ براى تضمين پيروزى انقلاب اجتماعى و هدف نهايى آن، نابودى طبقات، ضرورى است؛
- با توجه به اين كه بايد وحدت نيروهاى طبقه‌ى كارگر، كه از قبل در مبارزات اقتصادى تحقق يافته، به عنوان اهرم توده هاى اين طبقه در مبارزه عليه اقتدار سياسى استثمار كنندگانشان به كار آيد؛
كنفرانس‏ به اعضاى انترناسيونال خاطر نشان مى‌سازد، كه در جريان مبارزه‌ى طبقه‌ى كارگر، فعاليت اقتصادى و فعاليت سياسى اين طبقه به طرزى ناگسستنى با هم پيوند دارند.
(تلخيص‏ از قطعنامه‌ى كنفرانس‏ لندن انجمن بين المللى كارگران - انترناسيونال -، سپتامبر 1871، به نقل از همان ماخذ)( اسناد انترناسیونال اول، ترجمه بیژن، ص 14 و 15)
3-   متن ترجمه شده دیگری از سخنان مارکس در جلسه 25 سپتامبر:
« هنگامی كه شرایط موجود ستمگری از طریق انتقال كلیه وسائل كار به تولیدكنندگان از میان رفت و هر فردی كه به كار توانا است مجبور شد برای گذران زندگی خود كار كند ، آنگاه یگانه پایه سلطه و ستمگری طبقاتی نیز فرو خواهد ریخت. اما پیش از آنكه چنین تحولی به وقوع پیوندد دیكتاتوری پرولتاریا ضروری است و نخستین شرط آن ارتش پرولتاریا است.»( گفته هایی از مارکس، انگلس، لنین درباره دیکتاتوری پرولتاریا در مجموعه ای با نام انقلاب اجتماعی)
ضمنا همچنان که خواننده می بیند، هال دریپر این متن را کامل نقل نمی کند و این نکته را که نخستین شرط کسب قدرت سیاسی و برقراری دیکتاتوری پرولتاریا که تشکیل ارتش پرولتاریایی است، حذف می کند.



۱۳۹۹ شهریور ۱۸, سه‌شنبه

فرار به جلو رویزیونیست های آواکیانیستی



فرار به جلو رویزیونیست های آواکیانیستی

با تجدید نظر جزیی در
21 اکتبر 2022

اخیراً باب عظیم الشان جناب آواکیان بیانیه ای صادر کرده و از مردم آمریکا خواسته است که در انتخابات ریاست جمهوری پیش روی به ترامپ رأی ندهند و به جرج بایدن نامزد حزب دموکرات آمریکا رای دهند. این امر نشان می دهد این رویزیونیست یا خود را به ندانستن زده و یا فراموشکار است، زیرا تمامی آنچه در گذشته خواه در مورد شرکت در انتخابات بورژوایی و خواه در نفی اصل فلسفی مارکسیستی تضاد عمده و غیره گفته، به باد فراموشی سپرده است.
صحبت ما در این مقال بر سر این نیست که اتخاذ این تاکتیک از طرف این حزب درست یا نادرست است و اساسا اولویت دادن به بحث در درستی یا نادرستی چنین تاکتیکی با آواکیانیست ها را منطقی نمی دانیم. دلیل ما این است که پیش از چنین بررسی ای باید دید که آیا آن متد و نظریات تئوریکی که بر پایه ی آنها این سیاست انتخاب شده است، موردپذیرش این حضرات بوده است یا خیر، تا بعد در در مورد درستی و نادرستی این تاکتیک صحبت شود.        
بر این مبنا، مساله اصلی ما تضادهایی است که بین این سیاست و آنچه این حضرت آواکیان در گذشته بیان کرده است، وجود دارد. این را هم اضافه کنیم که حتی اگر نفس این سیاست درست باشد، آن گاه مسئله این است که آن حزبی که این سیاست را به کار می برد، چگونه حزبی است. حزبی پرولتری و مائوئیستی است و یا یک حزب غیر پرولتری. چرا که یک حزب غیر پرولتری مثلا یک حزب سوسیال دموکرات و یا متعلق به طبقات میانی نیز ممکن است که در شرایط کنونی خواهان آن گردد که برای جلوگیری از به قدرت رسیدن ترامپ و مثلا« فاشیسم» به نامزد حزب دموکرات رای داده شود.
  تا آنجا که به جنبش ما مربوط است، گروه دنباله رو و زبونی که در ایران مبلغ رهبری آواکیان بر جنبش جهانی است، جور باب را کشیده و به توجیه تمامی مواردی که آواکیانیسم در نقد مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم بیان کرده است- و خود این ها نیز مبلغ آن ها در ایران بوده اند- و این تاکتیک آواکیان آنها را نفی می کند، پرداخته است.
 حضرات که همواره چون کبک سرشان را زیر برف می کنند، در مقاله ای با نام چند نکته در مورد بیانیه اخیر باب آواکیان در مورد انتخابات آمریکا (امید بهرنگ، 28 مرداد 1399) نفس نفس زنان و عرق ریزان با یک فرار به جلو به توجیه  این تاکتیک بر مبنای تمام موارد تاکتیکی مارکسیستی که در گذشته نفی کرده اند و اکنون اتخاذ این تاکتیک، نشانگر توسل آنها به آن موارد است، پرداخته اند.
دراین مقاله آمده است:
«این موضع گیری برخی ها را شوکه کرد. عده ای نیز از این مسئله استفاده کرده و به کمونیسم نوین و باب آواکیان حمله ور شدند. آنان هیاهو به راه انداخته و از او به عنوان کمونیستی که در عقایدش تجدیدنظر کرده و مدافع بورژوازی شده نام برده اند. این هیاهو و هوچی گری هیچ کمکی به کشف حقیقت نمی کند و جداً باید از آن احتراز کرد.»
 البته ممکن است برخی ها که گمان می کردند چیزی بار باب و «کمونیسم نوین» اش است شوکه شده باشند، اما جریان ما را که تقریبا از ده سال پیش نوسانات باب را دنبال کرده ایم به هیچ وجه شوکه نکرده است. برعکس ما منتظر اتخاذ چنین تاکتیک هایی بودیم و حتی در مورد این که باب نهایتا چنین خواهد کرد، نوشتیم( پایین تر به چارچوب اتخاذ چنین تاکتیک هایی از جانب باب اشاره خواهیم کرد).
 وانگهی، ما اصلا و ابدا فکر نمی کنیم که باب در افکارش تجدید نظر کرده است و از یک مبارز انقلابی به یک اپورتونیست- آن هم به واسطه اتخاذ یک تاکتیک که نفسا می تواند درست هم باشد- تبدیل شده است؛ برعکس، ما گمان می کنیم آن گاه که وی در جزوه اش به نام فتح جهان به نقد  ظاهرا«چپ» از نظرات لنین و مائو دست زد، یک اپورتونیست شد( کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب«چپ» نوشته ی هرمز دامان در مورد مواضع وی در همان جزوه است) و سپس با گردش به راست در «سنتز نوین» حزب بی خاصیت اش، تبدیل به یک رویزیونیست گردید( کتاب بضاحت حقیرانه در مورد مواضع اتخاذ شده در «سنتز نوین» است). ما در نوشته های خویش همواره بر این امر تاکید کرده ایم که خط باب یک خط لیبرال- رفرمیستی است و نه خطی در تکامل مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و انقلابی.
استفاده از ابزار انتخابات در دموکراسی های بورژوایی
آواکیان در نوشته اش با نام فتح جهان خودش را به در و دیوار زد تا ثابت کند که شرکت در انتخابات بورژوایی زمانی که قرار است به نمایندگان یکی از دو حزب بورژوا رأی داده شود، درست نیست.( برای شرح مفصلی از این مباحث باب و نقد آن نگاه کنید به کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب «چپ» نوشته ی هرمز دامان، فصل سوم و چهارم). اکنون ظاهرا شرکت در انتخابات ریاست جمهوری درست است و قطعا در آینده درست تر خواهد بود(گویا «جاده» ی لیبرالی «سنتز نوین» به سوی کمونیسم کوبیده شده و آماده می شود!).
روشن است که باید تمرکز بررسی را در مورد بنیان های سیاست های پیشنهادی کسی نهاد که در گذشته به نفی شرکت در انتخابات بورژوایی پرداخته است و اکنون بدون اینکه این گذشته را نقد کند، مردم را به شرکت در انتخابات بورژوایی و رای به یکی از دو حزب حاکم سرمایه دار دعوت می کند.
در این مقاله نوشته شده است:
«چند هفته پیش باب آواکیان رهبر حزب کمونیست انقلابی آمریکا (آر سی پی) بیانیه ای در شش نکته صادر کرد. او در این بیانیه ضمن توضیح وضعیت خطرناک و اضطراری پیشاروی و تأکید بر استراتژی انقلابی حزب شان و ضرورت پیشبرد مبارزه مستقیم در خیابان علیه فاشیسم خواهان آن شد که مردم با دادن رأی به بایدن مانع از انتخاب مجدد ترامپ شوند.»
پس حضرت باب می خواهد ترامپ انتخاب نشود و برای همین از مردم می خواهد در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا به جو بایدن نماینده حزب دموکرات رای دهند!؟
نویسنده ی پیرو و مطیع ادامه می دهد:
«در این مورد مشخص اگر ترامپ مجدداً در انتخابات پیروز شود، تناسب قوا بشدت به ضرر جنبش انقلابی خواهد چرخید. پرسش این است که چگونه می توان مانع نامساعدتر شدن این تناسب قوا شد؟»
تناسب قوا؟
و:
«این پرسش جایگاهی خاص به این انتخابات بخشیده است. به جرئت می توان گفت که برای اولین بار طی دهه های اخیر در تاریخ این کشور، نتیجه انتخابات برای پیشبرد امر مبارزه انقلابی علی السویه نیست. این انتخابات با کلیه انتخاباتی که تا کنون در آمریکا صورت گرفته، متفاوت است( نه بابا!؟همین یک دفعه است! استثنایی است!). زیرا برای جلوگیری از تثبیت حاکمیت فاشیستی در آمریکا مهم است.» (عبارات داخل پرانتز از ماست)
 جایگاه خاص این انتخابات؟ جلوگیری از به قدرت رسیدن دوباره«فاشیسم» و تثبیت حاکمیت فاشیستی در آمریکا؟
 بالاخره باید یک جوری آغاز شود! حالا به بهانه دوباره به قدرت نرسیدن «فاشیسم» می توان جایگاهی خاص برای این انتخابات بورژوایی قائل شد و در آن شرکت کرد. در آینده حتما می توان دلایل دیگری می توان ردیف کرد.
و:  
«استفاده از ابزار انتخابات برای جلوگیری از به قدرت رسیدن مجدد ترامپ، می تواند در حد خود – هرچند محدود و کوچک – به تغییر تناسب قوای ذکرشده یاری رساند. زیر ضرب رفتن نیروهای انقلابی را به تعویق اندازد و امکان بیشتری برای سازماندهی و بسیج گسترده توده ای فراهم کند. حداقل حزبی باقی بماند تا بتواند با تلاش های بیشتر توان مقابله با فاشیسم را افرایش دهد و امر انقلاب را با هدف سرنگونی کلیت نظام به پیش راند. در تغییر این تناسب قوای نامساعد استفاده از هر نیروی ولو کوچک و محدود، جلب نظر هر نیروی متزلزل و بینابینی و استفاده از تضاد میان دشمنان ضروری و مجاز است، زیرا به امر بزرگتری یاری می رساند.»
 استفاده از نیروی ولو کوچک و محدود؟ جلب نظر هر نیروی بینابینی؟
اما حکایت؟
 
های و هوی آواکیان و آواکیانیست ها در مورد کتاب بیماری کودکی«چپ روی» در کمونیسم
حکایت این است که خود آواکیان و آواکیانیست های مطیع وی در ایران، سال ها «مخ  همه را به کار گرفتند» که کتاب مزبور لنین، ایراد زیاد دارد و دارای وجوه «راست روانه» است و اصلا لنین در این کتاب از « لنینیسم» فاصله گرفته و بنابراین«لنینیست نیست» .( نگاه کنید به کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب «چپ»، فصل های اول تا چهارم)
اما اکنون آواکیانیست ها خود به این کتاب رجوع می کنند و اتقاقا آن بخش از عبارات لنین را می آورند که یکی از نکات مرکزی اصول اساسی تاکتیکی کتاب لنین است.
آواکیانیست می نویسد:
«صد سال پیش لنین به درستی متذکر شد که:
«پیروزی بر دشمنی نیرومندتر از خود فقط در صورتی ممکن است که به منتهی درجه نیرو به کار برده شود و از هر "شکافی" در بین دشمنان هرقدر هم که کوچک باشد و از هرگونه تضاد منافع بین بورژوازی کشورهای مختلف و بین گروه ها و انواع مختلف بورژوازی در داخل هر یک از کشورها و نیز از هر امکانی هرقدر هم که کوچک باشد برای به دست آوردن متفق توده ای، حتی متفق موقت، مردد، ناپایدار، غیرقابل اعتماد و مشروط حتماً و با نهایت دقت و مواظبت و احتیاط ماهرانه استفاده شود. کسی که این مطلب را نفهمیده باشد هیچ چیز از مارکسیسم و به طور کلی از سوسیالیسم علمی معاصر نفهمیده است. کسی که طی یک مدت نسبتاً طولانی و در اوضاع و احوال سیاسی گوناگون قابلیت خود را در به کار بستن این حقیقت عملاً به ثبوت نرسانده باشد، هنوز یاد نگرفته است که چگونه باید به طبقهٔ انقلابی در مبارزه اش به خاطر رهائی تمام بشریت زحمت کش از قید استثمارگران کمک نمود. این مطلب به طور یکسانی هم به دوران قبل از تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا، مربوط است و هم به دوران بعد از آن.»
 «به درستی»!؟ راستی لنین «درست» گفت؟
بسیار خوب! پس این همه های و هوی بر سر این کتاب به وسیله آواکیان و شما حضرات کجا رفت؟ مگر شما این کتاب و اصول تاکتیکی آن را «راست روانه» نشمرده بودید؟ مگر نگفتید که توده ای ها از این کتاب استفاده زیاد کرده و می کنند؟
 نکته جالب این است که در دوران کنونی نه تنها آواکیانیست ها، بلکه برخی از جریان ها به اصطلاح چپ همین عبارات لنین را نقل می کنند. جریان هایی که اصول اساسی مارکسیسم را سال هاست به دور ریخته اند. آنچه که این رویزیونیست ها، ترتسکیست ها و سوسیال اپورتونیست ها عمدا از یاد می برند این است که این تاکتیک ها بیان وجه سازش نسبی با گروه های نماینده ی طبقات دیگر هستند، و در حالی که لنین وجه سازش نسبی با متحدان طبقه کارگر را برای به کار بردن حداکثر نیرو علیه دشمن عمده با وجه مبارزه مطلق با همین متحدین( و البته به تناسب دوری و نزدیکی آنها با طبقه کارگر) برای حفظ استقلال طبقه کارگر و پرورش این طبقه و توده ها در جهت تکامل مبارزات انقلابی، توام می کند، حضرات وجه مبارزه را از این تاکتیک سلب می کنند و تنها وجه سازش آن را باقی می گذارند.
 توجه کنیم که تمامی بحث لنین در استفاده از این تاکتیک ها برای این است که «به طبقهٔ انقلابی در مبارزه اش به خاطر رهائی تمام بشریت زحمت کش از قید استثمارگران کمک نمود». یعنی این تاکتیک در خدمت استراتژی برقرار کردن دیکتاتوری پرولتاریا، سوسیالیسم و کمونیسم است. نفی اصول اساسی مارکسیسم- لنینیسم- مائوئیسم و در نتیجه نفی استراتژی مارکسیستی، از این تاکتیک چیزی باقی نمی گذارد. در واقع در چنین صورتی این دیگر تاکتیک نخواهد بود، بلکه به یک استراتژی رویزیونیستی تبدیل خواهد شد.
تضاد عمده
باب در جزوه اش به نام فتح جهان خودش را به درو دیوار زد تا ثابت کند که اصل فلسفی دیالکتیکی تضادعمده نادرست است و مائو به بیراهه ی «راست روی» رفته، زمانی که این اصل فلسفی را که بنیان تاکتیکی یک حزب انقلابی کمونیستی واقعی را تشکیل می دهد، به عنوان اصل راهنما برگزیده است.
 اکنون در این نوشته ی توجیه کننده آمده است:
«او بایدن را نماینده و ابزار سیستم استثمارگر و ستم گر و آدمکش سرمایه داری- امپریالیستی آمریکا دانست، به عنوان کسی که در پایه ای ترین و اساسی ترین مفهوم امر "خوبی" را نمایندگی نمی کند و در هیچ جنبه محتوایی "بهتر" از ترامپ نیست؛( لابد همه منتظر بودند که آواکیان بگوید که بایدن خوب است!؟) جز اینکه او ترامپ نیست و بخشی از تلاش برای تحکیم حاکمیت فاشیستی نیست.»( عبارت داخل پرانتز از ماست)
جز این که بایدن«ترامپ نیست»! و بنابراین ترامپ «بدتر» از بایدن است و تضاد عمده در حال حاضر، ترامپ و فاشیسم وی است و نه بایدنی که «بخشی از تلاش برای تحکیم حاکمیت فاشیستی نیست»!
و حضرات یادشان نمی رود که کجاها در نقد تضاد عمده-  صرف نظر از درستی یا نادرستی به کار گیری آن - نوشته اند و اکنون باید قضیه را یک جوری سرهم بندی کنند:
«آواکیان تاکنون تحلیل همه جانبه و کاملی از این روند ارائه داده و به پشتوانه جمع‌بندی علمی - انتقادی که از اشتباهات کمینترن و شوروی زمان استالین در مقابله با فاشیسم صورت داده، درک تئوریک صحیح تر و عمیق تری از ماهیت فاشیسم و دلایل شکل گیری و عملکرد آن تدوین کرده است. او نشان داد که چگونه می توان و باید امر انقلاب را از کانال مبارزات ضد فاشیستی به پیش برد و به ناسیونالیسم و بورژوا دمکراسی در نغلتید.»
« کانال مبارزات ضد فاشیستی» یعنی تضاد عمده، فاشیسم است و بنابراین مبارزات ضد فاشیستی عمده است!  
و:
«تاکتیک باید بر پایه محاسبه هشیارانه و قویاً ابژکتیو کلیه نیروهای طبقاتی یک کشور و نیز کلیه کشورها در مقیاس جهانی و همچنین بر روی تجربه جنبش های انقلابی استوار باشد.»
 پس  برقراری فاشیسم در جامعه آمریکا خطر عمده است!(1) و «انقلاب را باید از کانال مبارزات ضد فاشیستی به پیش برد».
آواکیان برای این مردم را دعوت به رای دادن به بایدن می کند که خطر عمده را فاشیسم می داند. وی در مورد وی به روی این انگشت می گذارد که «در پایه ای ترین و اساسی ترین مفهوم امر "خوبی" را نمایندگی نمی کند و در هیچ جنبه محتوایی "بهتر" از ترامپ نیست، جز این که او ترامپ نیست و بخشی از تلاش برای تحکیم حاکمیت فاشیستی نیست.» به عبارت دیگر انتخاب میان خوب و بد نیست، میان بهتر و بدتر نیست، میان بد و بدتر است!
اما با این که بایدن و دموکرات ها«خوب» و «بهتر» نیستند، اما می توان گفت که آنها نسبت به ترامپ و حزب جمهوری خواه و خلاصه جریانی که می خواهد« فاشیسم» را تثبیت کند، تضاد غیرعمده هستند.
 می بینیم که چه راحت تمامی آنچه را پس از جزوه آواکیان فتح جهان نفی کردند، اکنون دوباره برقرار می کنند!
نکته بسیار مهم و کلیدی این است که این برگشت آواکیانیست ها به آنچه در مارکسیسم نفی کردند به هیچ وجه برگشت یک جریان«چپ رو» انقلابی به اصول درست تاکتیکی انقلابی و اصلاح مواضع  نادرست گذشته خود نیست، بلکه دستاویز قرار دادن اصول انقلابی به وسیله یک جریان راست رو و رویزیونیستی برای پیش برد اهداف خود و مسخ کردن این اصول است. درست همان کاری که توده ای ها پیش برده و می برند.
بد و بدتر
آواکیانیست اینک بین «بد و بدتر» انتخاب می کند:
«تنها کسانی که گمان می کنند هیچ تفاوتی میان فاشیسم و بورژوا دمکراسی موجود نیست و بود و نبودش برای مردم آمریکا و جهان یکسان است می توانند در بررسی این وضعیت مشخص لاقید و سهل انگار باشند و سَبُکسرانه برخورد کنند. همان اندازه که به قدرت رسیدن یا نرسیدن هیتلر برای مردم آلمان و جهان تفاوتی نداشت به قدرت رسیدن یا نرسیدن مجدد ترامپ نیز توفیری ندارد؟!»
 و آواکیانیست که می داند اتخاذ این سیاست، با آنچه در گذشته داد و هوار بر سرش راه انداخته بودند در تضاد صد و هشتاد درجه قرار دارد( در این مورد نگاه کنید به کتاب مارکسیسم و نقادی آن از جانب چپ، فصل چهارم، بخش 5، دموکراسی بورژوایی و فاشیسم بورژوایی) فورا می نویسد:
«همان گونه که در بیانیه باب آواکیان منعکس است مسئله به هیچوجه انتخاب میان "بد" و "بدتر" نیست.( جداً؟) تأکید اصلی بیانیه در پیش گرفتن روش انقلابی مبارزه در خیابان است و در این زمینه هیچ امتیازی به "راه مزخرف انتخاباتی" نمی دهد( راستی؟!). این تاکتیک فقط می خواهد با استفاده از تضاد و شرایط معین تغییری - هرچند کوچک اما مهم - در تناسب قوا به وجود آورد. مخاطب اصلی این تاکتیک عمدتاً کسانی هستند که در انتخابات شرکت می کنند ولی به دلیل نارضایتی از ترامپ و حزب دمکرات به برخی از کاندیدهای دیگر که شانسی برای پیروزی ندارند رأی اعتراضی می دهند. بحث اساساً بر سر این "رای اعتراضی" است که می تواند در بیرون راندن ترامپ از قدرت مؤثر باشد. امری که اگر اتفاق نیفتد جنبش انقلابی در آمریکا را در موقعیت دشوارتری قرار می دهد.»( عبارات داخل پرانتز از ماست)
 می بینیم که حضرات آواکیانست های وطنی که سال هاست در این خصوص وراجی می کنند که انتخاب بین «بد و بدتر» درست نیست(2) و یکی از شعارهاشان این بود که «اعدام با گیوتین و طناب دار با هم فرقی ندارد»( یا چیزی مانند این!) اینک و زمانی که آواکیان بحث «فاشیسم ترامپ بدتر از دموکراسی بایدن است» را پیش می کشد، به«انتخاب بین بد و بدتر» دست می زنند و معتقد می شوند که «اعدام با طناب دار بهتر از اعدام با گیوتین است!».
 اما این که این سیاست انتخاب بین «بد و بدتر» نیست، چیز چرتی است. این استدلال آنهاست:
 «جو بایدن بد است، ترامپ بدتر است. بدتر را نفی کنید! خوب! چه نتیجه ای حاصل می شود؟ بد به قدرت می رسد!»
 این که حالا شما پشت کدام دلایل پنهان می شوید و مثلا چه کسانی را مخاطبان این تاکتیک  می دانید، تغییری در این نتیجه تاکتیک شما ندارد!
آواکیانیست که موظف به بزک دوزک کردن مواضع آواکیان و توجیه آنهاست، می نویسد(به این قسمت باید خوب دقت کرد):
«تا جایی که به وظایف روشنگرانه حزب کمونیست انقلابی آمریکا بر می گردد، از قبل به ویژه از زمانی که جنبش "رفیوز فاشیسم" توسط آنان سازماندهی شد، تا حدودی مشخص بود که دیر یا زود لازم است در برخورد به تضاد میان دمکرات ها و جمهوری خواهان فاشیست دخالت گری های سیاسی معینی صورت گیرد.»
«دیر یا زود»؟ «دخالت گری سیاسی معین» در تضاد میان دمکرات ها و جمهوری خواهان فاشیست؟
معنای« دخالت گری سیاسی معین» چیست؟ قطعا به این معنا نیست که باید «منفعل» بود، زیرا قرار است«دخالت گری» صورت گیرد. همچنین به این معنا نیست که باید دو طرف را به یکسان نفی کرد، زیرا ظاهرا این سیاست تا کنونی حزب آواکیان بوده است.
بنابراین معنای آن این است که «دیر یا زود» باید از میان دو طرف تضاد یعنی تضاد میان دمکرات ها و جمهوری خواهان فاشیست، طرف یکی را گرفت!
و خوب این امر می تواند نه تنها در این انتخابات، بلکه در تمامی انتخاباتی که در آینده برگزار می شود، نیز صورت گیرد.  
البته این را هم اضافه کنیم که برای آواکیانیست این که مثلا دموکرات ها «بد» هستند و جمهوریخواهان «بدتر» نیز« دیر یا زود» از بین می رود. چرا که آواکیانیسم از نظر اصول اساسی مارکسیسم یک رویزیونیسم کامل و منحط است. پس به مرور در سیاست آنها جمهوری خواهان و دموکرات ها اگر حتی «خوب» و «خوب تر» نشوند، اما لزوما«بد» و «بدتر» نخواهند بود و شرکت در انتخابات ریاست جمهوری و یا پارلمانی، حالا یا از طریق رای دادن به این نمایندگان این احزاب و یا از طریق معرفی نماینده از جانب خودشان – اگر امکان اش به وجود آید - اساس استراتژی آنها. آنها نیز مانند احزاب اروکمونیسم اروپای غربی هستند منتهی با نامی دیگر و ادا و اطفارهایی دیگر.   
و:
«علت اصلی کسانی که در شوک به سر می برند این است که هنوز درنیافته اند که به قدرت رسیدن فاشیسم و تلاش برای تثبیت حاکمیت فاشیستی امری واقعی و جدی است و نیاز به بسیج همه نیروها برای مقابله با این خطر است. البته نباید فراموش کرد که صحنه عینی مبارزه طبقاتی همواره شوک آور خواهد بود.»
باری یک جا رقابت بین سرمایه داران و جنگ بین آنها مساله ی اصلی می شود و جای دیگر تقابل فاشیسم و دموکراسی بورژوایی.
در این مورد که«صحنه عینی مبارزه طبقاتی همواره شوک» است نیز همچنان که در بالا اشاره کردیم اتخاذ تاکتیک هایی این گونه، صرف نظر از درستی یا نادرستی نفس چنین تاکتیک هایی(3)، برای کسانی شوک آور است که خط اواکیان را پس از ادعاهای گنده تر از ذهن اش در مورد ایجاد تغییر و تکامل در مارکسیسم دنبال نکرده اند، خطی که در برخی از مواضع اش شکل«چپ نمایی» دارد. روشن است که برای این گونه اشخاص نظریات آینده وی شوک آورتر خواهد بود، زیرا این مواضع بر مبنای رویزیونیسم عریان وی و رفرمیسم اتخاذ خواهد شد.
 مبارزه مسلحانه در آمریکا
نویسنده که عرق ریزان در حال توجیه مواضع آواکیان است یادش نمی رود که اشاره ای هم به مبارزه مسلحانه در آمریکا بکند تا آن فردی را که هنوز در فهم رویزیونیسم«سنتز نوین» خام است، خام تر سازد. یعنی درست اتخاذ شکلی از مبارزه که با شکل کنونی مبارزه به وسیله آواکیان صد و هشتاد درجه مخالف است. وی هن هن کنان می نویسد:
«حزب کمونیست انقلابی آمریکا در پرتو استراتژی سیاسی (و نظامی) کلانش در برخورد به وضعیت کنونی به درستی تأکید می کند باید از هر وسیله و عمل غیر خشونت آمیز مناسب برای بیرون راندن این رژیم از قدرت استفاده شود. کسانی که با مباحث راه انقلاب مشخصاً سند "چگونه می توانیم پیروز شویم" باب آواکیان آشنا باشند می دانند که در هر شرایطی نمی توان مبارزه مسلحانه در جامعه آمریکا را آغاز کرد. هرگونه اقدام عجولانه و زودرس موجب نابودی مقاومت توده ای و حزب خواهد شد. از این زاویه تأکید بر راه حل غیر خشونت آمیز در شرایط کنونی قابل درک است.»
 می بینیم که چگونه این ساده لوحان می خواهند دیگران را فریب دهند و «خام» کنند!
استراتژی حزب کمونیست انقلابی آمریکا و حضرات آواکیان در آمریکا «مبارزه مسلحانه» است، یعنی حزب آواکیان قرار است در آینده در آمریکا مبارزه مسلحانه انقلابی توده ای انجام دهد! (راستی که به گفته ی لنین انسان نمی تواند جلوی شلیک خنده اش را بگیرد!)اما اکنون زمان آن نیست و چون زمان آن نیست و «اقدام» در راستای آن « عجولانه و زودرس» است، پس باید از« هر راه حل» و «هر وسیله و عمل غیر خشونت آمیز(یعنی همان مبارزه ی مسالمت آمیز در این کشور- این آواکیانیست گویا می خواهد این واژه را به کار نبرد )برای بیرون راندن این رژیم از قدرت استفاده شود» و «از این زاویه تاکید بر راه حل غیر خشونت آمیز در شرایط کنونی قابل درک است.»
خوب !چون حالا زمان مبارزه مسلحانه نیست، پس زمان و دوره مبارزه مسالمت آمیز است و شرکت در انتخابات هم جزیی از مبارزه مسالمت آمیز است.
 از آن طرف می گوید «راه مزخرف انتخاباتی» و از در بیرون می رود، از این طرف زیر نام «مبارزه غیر خشونت آمیز» از پنجره وارد می شود! گفتنی است که باب در فتح جهان تمامی راه های مبارزه مسالمت آمیز( شرکت در انتخابات بورژوایی، فعالیت در سندیکاها و اتحادیه های کارگری و ...) را نفی کرده بود.  
می بینیم که چگونه تاکتیک هایی که زیر نام «راست روی» در نظرات لنین و مائو (4) نقد شده بود، تبدیل به تاکتیک که چه عرض کنیم در واقع استراتژی این حزب می شود.
در بخش بعدی زیر نام« چند پرسش برای فکر بیشتر» آواکیانیست ما که کاملا متوجه تضاد این تاکتیک با مواضع پیشین آواکیان است، تلاش می کند که به خواننده خط بدهد و اتخاذ مواضع بالا را با انداختن چند تیله در میان به گونه ای غیرمستقیم توجیه کند.
وی می نویسد:
«آیا اتخاذ تاکتیک به توان کمی و کیفی یک حزب وابسته است؟ این توان چه تأثیری در اتخاذ یک تاکتیک و پیشبرد آن خواهد داشت؟»
ظاهرا پاسخ روشن است: توان کمی حزب کم است، تناسب قوا به نفع حزب نیست، پس باید به  مبارزه «غیر خشونت آمیز» روی آورد!
 در گذشته نه چندان دور، یعنی از زمانی که آواکیان علیه «راست روی» لنین و مائو در فتح جهان به وراجی پرداخت، از این حرف ها نمی زدند، اکنون می زنند!؟
می دانیم که در کشورهای زیر سلطه امپریالیسم  که عموما راهی جز جنگ خلق نیست، در آغاز جنگ خلق کمیت نیروها و تناسب قوا به هیچ وجه به نفع طبقه کارگر و احزاب انقلابی اش  نیست.   
 آواکیانیست ما ادامه می دهد:
«چرا اتخاذ این تاکتیک در دوره پیشین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا (در جریان رقابت میان هیلاری کلینتون و ترامپ) درست نبود؟»
 احتمالا در آینده یا آواکیان در مورد عدم شرکت در آن انتخابات و ندادن رای به هیلاری کلینتون سکوت خواهد کرد و یا آن را جزو اشتباهات خود قرار خواهد داد!
«این تاکتیک چه تأثیرات مثبت و منفی بر طبقات میانی خواهد گذاشت؟»
اسم این ها را بیشتر باید «آسمان و ریسمان بافتن» برای « آماده ساختن اذهان» برای آینده نهاد!
و بالاخره:
«آیا وضعیت این انتخابات در آمریکا قابل مقایسه با انتخابات در ایران (رقابت خاتمی با ناطق نوری، موسوی با احمدی نژاد و روحانی با رئیسی) است؟ چرا در آن انتخابات اتخاذ چنین تاکتیک هایی صحیح و مجاز نبود؟»
 خوب! روشن است که این آواکیانیست به خوبی متوجه تضاد این مواضع آواکیان با مواضع گذشته خودشان و آواکیان هست!؟
 هرمز دامان
نیمه نخست شهریور99
یادداشت ها
1-    بگذریم از این  که این آواکیانیست ها مسئله ترامپ و جریان وی را زیادی گنده کردند. البته ممکن است زمانی در جامعه آمریکا فاشیسم هم حاکم شود، اما آن زمان اکنون نیست. در واقع ترامپ و جریان وی بیشتر طرح یا شکلک فاشیسم است تا خود فاشیسم. استفاده این بخش از حزب جمهورخواه از راسیسم ضد مهاجر و برخی دیگر از شعارها و برنامه ها که یاد آور فاشیست هاست، برای جذب نیروهای گوناگونی در جامعه آمریکا( و از جمله بخشی از کارگران یقه سفید) بود که هر دسته و گروه به دلایلی ضد مهاجران بودند و یا از برنامه های عملی حزب دموکرات خسته شده بودند. مشکل که حتی اگر ترامپ دوباره انتخاب شود، ما از مرزهای کنونی این شکلک« فاشیسم»خیلی فراتر برویم؛ مگر این که صحنه تقابل و تناسب نیروهای انقلاب( طبقه کارگر و دیگر نیروهای خلقی) و ضد انقلاب( امپریالیسم غرب و شرق و ارتجاع در کشورهای زیر سلطه) و نیز نیروهای خود ضد انقلاب یعنی تناسب نیروهای امپریالیست ها غرب و شرق، در عرصه جهانی برخی تغییرات جدی و اساسی بکند.
2-     از نظر ما اصولا بحث انتخاب بین «بد و بدتر» نیست، گرچه ممکن است گاه این نامگذاری را به خود گیرد. بنیان تاکتیک حزب که طبقاتی است و بر همین مبنا مناسبات وحدت و تضاد میان طبقه کارگر و تمامی طبقات دیگر را در هر شرایط معین تعیین می کندهمان است که در همان بخشی که در بالا از لنین( از کتاب بیماری کودکی «چپ روی» در کمونیسم نقل شده، به گونه ای فشرده آمده است و در مقاله درباره سیاست مائو( منتخب آثار، جلد دوم، ص 678-665) به دقت و روشنی بررسی شده است. بدیهی است که این سیاست ها باید با مناسبات طبقه کارگر با دیگر طبقات دوست خلقی و دشمن ضد خلقی در هر کشور معین و در هر شرایط معین تنظیم گردد. اتخاذ موضع در مورد اختلاف میان دو دشمن که یکی بد و دیگر بدتر است، بر مبنای اصول همان مناسبات طبقاتی و بر مبنای تحلیل شرایط مشخص صورت می گیرد. 
3-    تاکید می کنیم که صحبت ما بر سر درستی یا نادرستی چنین تاکتیک هایی نیست. همچنان که اشاره کردیم احزاب انقلابی در کشورهای امپریالیستی نیز طی دوره های معینی که مبارزه مسالمت آمیز است، ممکن است که در شرایط معینی چنین تاکتیک هایی را به کار برد.
4-     آن نظرات مائو که مورد انتقاد آواکیان و آواکیانیست ها بود، از این قرارند:
« در کشورهای سرمایه داری، صرفنظر از دوران فاشیسم و دوران جنگ، شرایط از این قرارند: دمکراسی بورژوائی برقرار است؛ این کشورها در مناسبات خارجی خود زیر ستم ملی نیستند، بلکه بر ملت های دیگر ستم روا می دارند. با توجه به این ویژگی ها، وظیفه حزب پرولتاریا در کشورهای سرمایه داری عبارت از این است که طی یک دوران طولانی مبارزه قانونی کارگران را آموزش و پرورش دهد و نیرو مجتمع سازد و بدین ترتیب خود را برای سرنگون ساختن نهائی سرمایه داری آماده نماید. مسایلی که در این کشورها مطرح اند، عبارتند از: مبارزه قانونی طولانی، استفاده از تریبون پارلمان، اعتصابات اقتصادی و سیاسی، سازماندهی سندیکاها و آموزش کارگران. در این کشورها شکل سازمان قانونی است؛ شکل مبارزه خونین نیست ( از طریق جنگ نیست ). در مسئله جنگ، احزاب کمونیست کشورهای سرمایه داری بر ضد هر جنگ امپریالیستی که به دست کشورهای شان برپا می شود، به مبارزه برمی خیزند؛ هرگاه چنین جنگی برپا شود، سیاست این احزاب فراهم آوردن موجبات شکست دولت ارتجاعی کشور خود خواهد بود. جنگی که این احزاب می خواهند، جنگ داحلی است که آن را تدارک می بینند... اما تا زمانی که بورژوازی واقعاً ناتوان نگردد، تا زمانی که اکثریت عظیم پرولتاریا برای اقدام به قیام مسلح و جنگ مصمم نشوند، تازمانی که توده های دهقان آماده نباشند داوطلبانه به پرولتاریا یاری رسانند، این قیام و این جنگ نباید برپا شود. و آن گاه که چنین قیام و یا جنگی برپا شد، نخستین گام اشغال شهرها و سپس حمله به دهات خواهد بود، نه برعکس. این است آنچه که احزاب کمونیست کشورهای سرمایه داری انجام داده اند؛ این است آنچه انقلاب اکتبر روسیه بر آن صحه گذاشته است.»( منتخب آثار، جلد دوم، مسائل جنگ و استراتژی، ص 326- 225 )
اکنون حضرات آواکیانیست ها در تغییر تاکتیک خود« توجه دقیق به واقعیات عینی» و«تناسب قوا» را پیش می کشند.
در ضمن به این نکته هم اشاره کنیم که درحال حاضر دموکراسی بورژوایی در کشورهای غربی امپریالیستی همچون گذشته نیست و شرایط در این دموکراسی ها برای فعالیت مسالمت آمیز کمونیست ها بدتر و دامنه و امکان تحرکات آن ها محدودتر شده است ( این امری است که مائو نیز چند سال بعد از جنگ جهانی به آن اشاره کرد) اما این به معنا نیست که مثلا و به ناچار باید در این کشورها دست به مبارزه مسلحانه زد.

۱۳۹۹ شهریور ۱۰, دوشنبه

درباره برخی مسائل هنر(15) بخش دوم هنر و مخاطب



درباره برخی مسائل هنر(15)

بخش دوم
هنر و مخاطب

در بخش پیشین درباره موانع بیرونی رشد فرهنگ و علائق هنری کارگران و دهقانان و دیگر زحمتکشان صحبت کردیم. اینک به موانع درونی آن بپردازیم.
موانع درونی
1-    کار طولانی و شاق- اوقات فراغت کم
نخستین مانعی که همواره به عنوان یک مانع درونی در روی آوری توده ها به هنر نقش بازی کرده ، امکان فراغت ناچیز تقریبا اکثریت به اتفاق کارگران و دهقانان بوده است. این امر در سال های پس از مشروطیت همچون مانعی جدی برای پیشرفت توده ها در امور فکری و در اینجا ذائقه هنری(هنر های نو و نه هنر فولکولوریک که توده ها خود آفرینشگر آن هستند) و رشد و تعالی احساسات آنها عمل می کرد. در این دوران، اکثریت کارگران حتی در پیشروترین مناطق صنعتی محبور به کار طولانی شاق روزانه گاه تا 14 ساعت بودند. افزون بر این، شدت و سنگینی کار نیز بالا بود و کارگران پس از کار روزانه دیگر رمقی برای شان باقی نمی ماند که بخواهند به کار جدی فکری ای بپردازند. بنابراین هنر که جای خود دارد، حتی برای مطالعه اخبار روزمره سیاسی و اجتماعی نیز وقت کارگران ناچیز بود. به همین دلیل در زمانی طولانی نیازهای اکثریت کارگران پیشرو عموما از طریق گوش دادن به رادیو( اخبار و دیگر برنامه ها) رفع می شد.
2-    گرایش توده ها به طرف هنرمبتذل
 در اینجا متأسفانه گرایشی منفی رشد می کرد. این گرایش بدین گونه بود که بخش مهمی از کارگران و زحمتکشان برای رفع خستگی و تمدد اعصاب و وقت گذرانی به هنر دم دستی-   موسیقی، فیلم و سریال های رایج، داستان های پیش پا افتاده روزنامه ها و مجلات، کتاب های پیش افتاده عامیانه و غیره روی می آوردند.
 گرایش کارگران و زحمتکشان به این گونه آثار، از یک سو بر مبنای گرایش های خود به خودی درونی در ذهن و روان کارگران و نیز زیر تأثیر جو رایج بر جامعه بود و همچنین از تسلط ایدئولوژی و فرهنگ طبقات حاکم بر جامعه ( و نه تنها جامعه موجود بلکه گذشته نیز ) و شیوه شکل دهی این فرهنگ به اذهان توده ها حکایت می کرد؛ از سوی دوم نشان از ذائقه پرورش نیافته توده ها و عدم فعالیت انقلابی و آموزشی پیشرو میان آنها داشت.
در اینجا باید توجه داشت که ما مخالف هنری که گاه حتی وجه عمده اش مفرح و سرگرم کننده باشد نیستیم . اما فرق می کند هنر سالم، نشاط آور و لذت بخش با هنری مبتذلی که ایضا به چنین قصد و نیاتی تولید می شود. حتی اگر هنری وجه عمده اش سالم و نشاط آور باشد و وجه آموزنده در آن عمده نباشد، خوب است که باشد. زیرا نمی توان خواست که تمامی کارگران تمامی ساعات بیکاری و استراحت خود را صرفا و یا به طور عمده وقف آموزش کنند. هر انسانی به استراحت و رفع خستگی و ایجاد نشاط  و سرحالی در خود نیاز دارد و هنر نیز می تواند سرگرم کننده و متفنن باشد و این گونه نیازها را پاسخ دهد.
در مورد نخست یعنی تسلط گرایش های خود به خودی به سوی هنرهای فئودالی و یا سرمایه داری، این نکته باید مد نظر قرار گیرد که حتی در یک جامعه سوسیالیستی نیز تا زمانی که سوسیالیسم به طور کامل پیروز نشده- و زمانی که سوسیالیسم پیروز شود عموما زمانی است که ما در آستانه پا گذاشتن به جامعه کمونیستی هستیم- گرایش های متضاد درمورد هنر و دیگر امور، در ذهن توده های زحمتکش و حتی افراد پیشرو در میان آنها و یا میان روشنفکران وجود دارد. دو گرایش اساسی عبارت است از گرایش به سوسیالیسم و گرایش به سرمایه داری. باید توجه کرد که نیروی کهنه با کهنه شدنش افزون تر می شود و و همچون اختاپوسی دست و پای ذهن و عمل را می بندد. از میان برداشتن آن به زمان طولانی و تلاش و کوشش فراوان نیازمند است. بنابراین تا زمانی که سرمایه داری به عنوان شکل عمده آلترناتیو سوسیالیسم در کشورهای سرمایه داری و به عنوان شکل غیر عمده در کشورهای سوسیالیستی موجود است، نسبت به خود گرایش و تمایل ایجاد می کند. بنابراین گرایش به طرف سرمایه داری در تمامی ارکان جامعه سوسیالیستی وجود دارد و مبارزه سیاسی، اقتصادی و  فرهنگی و از جمله هنری بین دو تمایل و گرایش وجود خواهد داشت.
از این رو در جامعه ای که سرمایه داری عقب مانده حاکم است و ترکیبی از بافت های اقتصادی و فرهنگی نظام های گذشته وجود دارد، این که گمان کرد توده ها به راحتی می توانند خود را از شر این فرهنگ ها آزاد کنند، امری نادرست و غیر قابل تصور است. 
  آنچه در مورد کارگران گفتیم در مورد دهقانان با شدت بیشتری  عمل می کرد. برای همین نخستین و بیشترین مبارزات کارگران ایران پیرامون ساعات کار روزانه و شرایط سنگین کار و عموما برای هشت ساعت کار روزانه بود.
البته این امر با خود پرداخت پول بابت خرید کتاب کامل می شد که در دوران هایی به ویژه در سی سال اخیر که کتاب بسیار گران شده است و الویت خرید آن حتی برای اقشار پیشرو خرده بورژوازی تهیدست در درجات پایین قرار گرفته است، تبدیل به یک مشکل اساسی گردیده است و رابطه توده ها با هنر تبدیل شده به برنامه های هنری تلویزیون ها و ماهواره ها.
3-     فرهنگ کتاب خوانی، ثانوی شدن فرهنگ کتابخانه رفتن و کتاب گرفتن
مانع دیگری که این وضع را دامن می زند خود فرهنگ توجه به هنر و به ویژه کتابخوانی است. در حالی که از یک سو نظام های ارتجاعی حاکم به گسترش نشر کتاب ها و گونه های هنری دامن می زنند، از سوی دیگر دامنه آن را به شدت محدود می کنند.
به گسترش آن دامن می زنند زیرا می خواهند تا آنجا که ممکن است از طریق هنر به ترویج ایدئولوژی حاکم بپردازند و حکومت خود را تا آنجا که هنر می تواند در تثبیت و استحکام آن نقش داشته باشد، پایدار کنند. از سوی دیگر می خواهند مردم را مشغول کنند و تمامی ساعات استراحت و یا بیکاری آنها را اشغال کنند و اجازه ندهند که گرایش های دیگری این ساعات را در اختیار بگیرند.
 اما محدود می کنند، از یک سو با واسطه عدم گسترش فرهنگ توجه به هنر و به ویژه کتاب خوانی و رواج افکار نادرست و تا حدود زیادی منفی در مورد کتاب خوان ها ( که مثلا این ها مشتی روشنفکر بی کار و بی مسئله و مشکل هستند، فکر آب و نان نیستند و ...) و تمامی روشنفکران، و از سوی دیگر با عدم گسترش کافی امکانات هنری. در مورد اخیر می توان برای نمونه از محدود شدن سالن های تاتر به تهران و تا حدودی نیز چند شهر مهم دیگر و تازه محدود بودن تماشاگران نمایشنامه های جدی به اجرا در آمده در آنها به دانشجویان و روشنفکران نام برد. به طور کلی تاتر و نقاشی جزء هنرهای اختصاصی بخش هایی از روشنفکران بوده است و برای مردم به ترتیب موسیقی، فیلم و سریال و شعر و داستان اهمیت بیشتری داشته است.
 اما اگر از نقشی که نظام های حاکم در امر رواج کتاب خوانی دارند بگذریم، فرهنگ کتاب خوانی به طور کلی در ایران نسبت به کشورهای دیگر ضعیف است. بسیاری از توده ها و حتی گاه درس خوانده ها بیشتر تمایل دارند که از طریق گوش دادن به حرف های دیگران و به اصطلاح شفاهی، اطلاعات و دانش خود را بیشتر کنند تا از طریق خواندن کتاب و زحمت و رنج فرا گیری فردی علم و دانش و هنر. 
 یکی از دیگر محدودیت ها، گسترش کتابخانه ها و محل های نمایشی بوده است.  در واقع کتابخانه ها بیشتر تبدیل شده اند به محلی ساکت و آرام برای خواندن درس تا محلی برای گرفتن کتاب و کتاب های هنری، و تا آنجا که به توده های مردم مربوط است، پیشروان این توده ها نیز کمتر با کتابخانه سروکار داشته اند.
4-    تمایلات و گرایشات هنری روشنفکران خرده  بورژوا و بورژوا
چهارمین مانعی که موجب می گشت که هنر خصلت توده ای نیابد این بود که کار فکری و هنری در انحصار روشنفکران طبقات بورژوا و خرده بورژوا بود. در این دوران عموما راه آشنایی با هنر کشورهای دیگر، یا تحصیل در بیرون کشور و یا فراگیری زبان و خواندن متن های خارجی بود و امکان چنین کارهایی را کسانی بیشتر داشتند که متعلق به طبقات دارا و مرفه بودند.
 از سوی دیگر و جدای از تعلقات طبقاتی و بنابراین ویژگی های فکری و روحی این گونه هنرمندان، تأثیر آنها از متن های ادبی خارجی و نیز گرایش ها وسبک های هنری منجر به این می شد که حتی در بهترین هنرمندان که دارای صداقت و صمیمت کلی نسبت به توده ها بودند، توان بنیان گذاردن هنری برای تودهای مردم ممکن نگردد. این  امر موجب می شد که چنین هنرمندانی ، اسیر و دلمشغول  تضادها و تلاطمات روحی و شخصی خویش، که بخشا از جایگاه طبقاتی اینان و بخشا از اوضاع استبدادی حاکم سرچشمه می گرفت،گردند و توش و توان خلق هنری پیشرو و به راستی برای توده ها را کسب نکنند. (حتی در سالهای 20تا 40 نیز کمتر آثار هنری توده ای اصیل و  باارزشی خلق شد).
توجه کنیم که در سال های کمی به ویژه در دهه 40 و 50 که هنر متعهد تسلطی نسبی به دست آورد و آثار با ارزشی خلق شد، چه همان زمان و چه به ویژه در سال ها پس از انقلاب با چه مقاومتی از جانب این گونه روشنفکران – برای نمونه گلشیری و گروهش -  روبرو شد.  نگاهی به مقالاتی از همان زمره که ما در بخش پیوست... مورد بررسی قرار دادیم به طور گویایی نشانگر این امر است.
از سوی دیگر، اینها تازه روشنفکرانی بوده و هستند که مثلا مخالف نظام های استبدادی وابسته به امپریالیسم بوده اند. گروه هایی دیگر نیزوجود داشته اند که دشمنان همیشگی  هنر و ادبیات متعهد و  توده ای  بوده و هستند. تبلیغ و ترویج این هنر از دهه هفتاد به بعد شکل همه جانبه تری به خود گرفت و بخش فرهنگی جمهوری اسلامی به طور غیر مستقیم از آن ها پشتیبانی کرد و اجازه به رواج هنر آنها داد.
نمونه برجسته هنرمندان نوع نخست صادق هدایت بود. و زمانی که در مورد یکی ازبرجسته ترین هنرمندان  وضع چنین باشد، آنگاه روشن است که در مورد هنرمندانی که تعهد و شرافت هدایت را نداشتند، وضع چگونه می توانست باشد. در واقع بیشتر آثار داستانی هدایت برای توده های مردم و حتی روشنفکران طبقات پایین نیستند. برخی از آنها مانند بوف کور همچون نمونه ای برجسته، تأثیر زیادی بر ادبیات ایران گذاشت و تبدیل به یک خط در ادبیات داستانی ایران شد( کتاب دیگری که به همراه آن قرار گرفته است ملکوت بهرام صادقی است که او نیز روشنفکر و هنرمندی متعهد بود). گرایش به خلق چنین آثاری تا حدود زیادی موجب می گشت که آثار هنری به سوی خطی متمایل به ارتباط با مخاطبان محدود در میان طیف هایی از روشنفکران لایه های مرفه و میانی خرده بورژوازی گرایش یابند و توده های مردم از یاد بروند.
 البته ما به هیچ وجه منکر ارزش هنری آثاری مانند بوف کور و یا ملکوت حتی با وجود انتزاعی و غیر ملموس بودن نیستیم و نیز منکر این نیستیم که این آثار خود در جهت مبارزه با نظام حاکم و افشای گنداب و تعفن موجود در طبقات حاکم به وجود آمدند( گرچه مضامین آنها بسیار درهم بود و از یک خط معین پیروی نمی کرد)اما مخاطبین این آثار همان لایه هایی بود که بر شمردیم. و با توجه به این که این نوع آثار هنری در نقد نظام حاکم بر ایران بوده و برای برانگیختن ذهنیت مبارزه با نظام حاکم به وجود آمدند، اما بیشتر مخاطبین- اگر نگوییم همه- آنها نمی توانستند آنچه که هنرمندان آفریننده این آثار می خواستند، انجام دهند. از این رو، این آثار علیرغم میل و خواست آفرینندگان شان تبدیل شدند به موضوعاتی برای بحث های روشنفکرانه و ارضای تمایلات روشنفکرانی که هنر را برای خود و معدودی لایه های روشنفکر می خواهند.
در پیرامون همین خط ، داستان ها و  فیلم ها- برخی از فیلم ها- ساخته شد؛ خواه در آثار هنری در سال های پس از کودتای 32 و خواه در دوران جمهوری اسلامی. برخی آثار نوشتاری و یا فیلم های ابراهیم گلستان که زمانی روشنفکری چپ و عضو حزب توده بود، یک نمونه است. آثار خسرو هریتاش و نیز آربی آوانسیان و حتی برخی فیلم های داریوش مهرجویی و بیضایی که هنرمندان متعهدی بودند به شکل دیگری همین راه را دنبال کرده است.هنری که مخاطب بسیار محدودی دارد. مخاطبی که اساسا در تکامل فرهنگی توده های مردم ایران غیرموثر است. 
 همین خط تا حدودی در خط ترجمه ی آثار هنری کشورهای دیگر و تبدیل کردن آنها به نمونه های قابل پیروی در ادبیات ایران نیز بازتاب یافت( به ویژه کامو، جویس، بکت، اوژن یونسکو، آثار ادبی سارتر و نیز تا حدودی کافکا). مترجمین برخی از این آثار خود روشنفکرانی بودند که زمانی به عنوان«توده ای»( عضو حزب توده ایران) فعالیت می کردند.(1)  
ارتباط برقرار کردن با مخاطبان گستره یکی از معیارهای هنر ممتاز است
یکه و ممتاز بودن یک اثر هنری، صرفا بر مبنای وجوه درونی آن یعنی ساخت و شکل هنرمندانه اثر و یا مضامین عالی آن، مضامینی که با ارزش های طبقات استثمار کننده و ستمگر حاکم( و نیز استعمار، امپریالیسم، فاشیسم و ...) هم در مبارزه است، تعیین نمی شود، بلکه این ممتاز بودن، یک وجه بیرونی، عینی و ارتباطی دارد که دارای اهمیتی فوق العاده است. آثار هنری ای که یکه و ممتاز دانسته شده و محبوب گشته اند( آثار فردوسی، خیام، حافظ، مولوی، نظامی و یا در کشورهای غربی آثار هنری سوفوکل و اوریپید، شکسپیر، سویفت و دیکنز، گوته و شیلر، بالزاک و استاندال، فلوبر، پوشکین و تولستوی، گورکی و شولوخوف، برشت و...) توانایی آنها در نفوذ در مخاطبان گسترده و تأثیرات اساسی آنها  در تکامل فرهنگی و تاریخی به ویژه در برهه ای است که پدید آمده اند. اثر ممتازی که حتی محتوی و شکلی عالی و بی نقص داشته باشد، اما نتواند در حد نامش ارتباط با مخاطبان گسترده بیاید، اسما اثری یکه و ممتاز است.
هزار بار بگویند که فلان نویسنده بهترین نویسنده و هنرمند قرن بیستم  است، اما زمانی که چنین نویسنده ای نمی تواند از راه آثار خویش با توده های میلیونی و میلیاردی زحمتکش و یا روشنفکران پیشرو آنها ارتباط درخور و ارزشمندی بیابد و نقش اساسی در تحول تاریخی کنونی بازی کند، چنین نویسنده و هنرمندی در خور این القابی که به وی می دهند، نیست. چنین هنرمندی همان بهتر که در محیط های دانشگاهی و رشته های دانشگاهی هنر( تازه اگر مقبول تمامی دانشجویان رشته هنر قرار گیرد که چنین نیست) در محافل روشنفکران بورژوا و خرده بورژوا( از ارتجاعی گرفته تا لیبرال و نیمچه دموکرات) مورد بحث قرار گیرد و شاهد وراجی های عموما تمام نشدنی آنها پیرامون خود و آثارش باشد.
روشن است که ما اینجا درباره نو آوری های هنری صحبت نمی کنیم. برخی از این گونه نوآوری ها، خواه در شکل و خواه در مضمون ممکن است که درآغاز مخاطبان محدودی داشته باشند، اما اگر بر مبنای تحلیلی درست از مضامین و شکل های هنری گذشته، نفی اصولی آن و بر این مبنا تدوین مضامین و آفریدن شکل های نوین صورت گرفته باشند، دیر یا زود مخاطبان خود را گسترش خواهند داد. در عین حال باید فرق گذاشت بین نوآوری هایی که بر مبنای تحلیل مشخص از شرایط مشخص و در پاسخ به نیازهای توده ها و یا روشنفکران مردمی صورت می گیرد و پس از مدتی با اقبال توده ای و یا لایه های روشنفکران پیشرو روبرو می شود با نوآوری هایی که همچون تیری عموما بی هدف در هوا شلیک می شود.
برخی از هنرمندان این گونه اخیر خود را دلداری می دهند که آثار آن ها نمی تواند درک شود و مثلا مال دوره و عصر و قرن خودشان نیست و مال قرن بعد و یا  دو قرن دیگر است. برخی از مخاطبین نیز در دوران کنونی به آثاری توجه می کنند که مثلا 150 سال پیش آفریده شده اند و گویا متوجه مثلا شکل های هنری نویی می شوند که در این آثار به کار برده شده و درک نشده باقی مانده بوده اند.
هر چند که به طور کلی در عرصه هنر نمی توان از این ناموزونی ها جلوگیری کرد، اما اگر معیار ما پاسخ به اوضاع و شرایط جامعه ای معین باشد، این گونه هنرمندان نمی توانند برای زمانه ی خودشان مفید باشند. از آن سوی، درک این که در فلان اثر هنری شکل هایی سنت شکن به کار رفته که در زمان خودش درک نشده و برای زمانه ما نیز مدرن است، امتیازی برای این آثار هنری نیست.  زیرا این آثار در زمانه خودشان مبدع اثر ارزش مندی در جامعه و فرهنگ آن نبوده اند.
دو معیار اساسی برای هنر پیشرو عبارت اند از پاسخ دادن آن به مسائل اساسی است که اوضاع و شرایط عمومی جامعه و عصر هنرمند ایجاد کرده است و نیز توانایی ایجاد شکل های هنری که به وسیله ی آنها بتوان این مضامین را به بهترین طریق ممکن ارائه کرده و به مخاطبان توده ای انتقال داد.   
ادامه دارد.
 م- دامون
مرداد 99
یادداشت ها
1-   صحبت ما به هیچ وجه این نیست که این آثار نباید ترجمه و در موردشان صحبت شود، صحبت مان بر سر خطی است که از طریق سرمشق قرار دادن این آثار به اصطلاح مدرن، بر هنر ایران غالب شده و می شود. دوری هنر از طبقه کارگر و توده های مردم