۱۳۹۸ فروردین ۶, سه‌شنبه

برعلیه ضد لنین و ضد لنینیسم ها(6)


برعلیه ضد لنین و ضد لنینیسم ها(6)

مارکس و مسئله «روایت»های شخصی
 در بخش های گذشته دیدیم که صالحی نیا ارائه ی« روایت شخصی» از اشیاء و پدیده ها را از جانب افراد و جریانها سیاسی این چنین تعریف کرد:
«از دید من این فقط مارکس نیست که مشمول داستان "روایتها" و برداشتها می شود. تمامی واقعیتهای این دنیا در ذهن انسان مشمول همین قانون است که در نظریه شناخت تایید شده و توضیح داده می شود.»( «روایتهای"مارکسیزم"و توهم "مالکیت اصل مارکسیزم"» (نوشته شده به تاریخ 15 ارديبهشت 1397 )
سپس در شرح صالحی نیا دیدیم که این «قانون» که در«نظریه شناخت تایید شده»، نخست بوسیله کانت(که درباره شناخت درست و علمی صحبت میکند) طرح شده بود و او بود که رابطه موضوع شناخت و عامل شناخت و درهم تنیدگی این دو را ارائه داده بود و عامل شناخت یا ناظر یک پدیده را «عامل مهم و تعیین کننده» در چگونگی شکل گرفتن شناخت از اون پدیده (میخواهد گلدان باشد و یا مارکس) دانسته بود. و بالاخره دیدیم که از نظر صالحی نیا در واقع این افراد هستند که با استفاده از ذهنیت خودشان پدیده ها را«معنا» میکنند. و درک افراد هم بواسطه خود آن پدیده نیست، بلکه «روایت»آنها از آن پدیده است.
در واقع پس از این نظرات، دیگر کسی نباید بیندیشد که اینها پشت بندی هم دارند. زیرا این «قانون» است و در هر زمان و هر شرایط  و در مورد هر شناخت فردی و جمعی و در مورد «تمام واقعیتهای دنیا» راست در می یاید. فرد و یا جمع بر مبنای همین قانون شناخت دست به شناختن میزنند و پدیده ها را منطبق با دیدگاه خود میسازد.
اما پس از آن صالحی نیا بواسطه تضادهای پیش روی، این پرسش را پیش نهاده بود که «...که آیا موضوع شناخت (پدیده) آیا بکلی سابجکتیو است یا بالاخره ارتباط بین اون تصور از پدیده و خود پدیده چقدراست؟»
 و سپس به ناچار به نظریات ماتریالیستی که ناقد نظر کانت  بودند و می گفتند که:
«... پدیده ها عینیت دارند و لذا تصور از اون پدیده ها یک جائی باید با ترکیباتی مثل شناخت علمی با خود اون پدیده منطبق شود.»اشاره کرده بود.
اما رفتن سراغ ماتریالیستها و «ترکیباتی مثل شناخت علمی» تنها مانور بود (و ما پایین تر خواهیم دید که صالحی نیا از این مانورها باز هم انجام میدهد) مسئله را به سرانجام نرسانده و وی در ادامه از«رشد دانش عملکردی مغز» یاری گرفته و خلاصه آن را نیز در تآیید نکات خود دانسته بود و گفته بود که اگر تجربه از چیزی مشابه موجود نباشد، فرد ناتوان از شناخت پدیده جلوی روی خود است.
روشن است که بر پایه ی این دیدگاه، نکات بالا صرفا در مورد برداشت های فردی(که مثلا ممکن است درست یا نادرست باشند) راست در نمی آید، بلکه با توجه به «قانون» ذهن بودن آن و «طرح آن بوسیله کانت» در مورد شناخت علمی نیز راست در میاید. به هر حال، نتیجه  این بحث( یا در واقع مانور) که باید یک جایی «تصور از پدیده ها با ترکیباتی مثل شناخت علمی با خود آن پدیده ها منطبق شود» و یاری گرفتن از «دانش عملکردی مغز» و توضیحات آن در مورد«حافظه در دسترس و...» این بود:
«خوب این معنیش چیست؟ اینست که شناخت ما از پدیده ها مشروط است به خود ما! مشروط است به تاریخ تجارب قبلی ما. ما هستیم که اون شناخت جدید را شکل می دهیم. اون پدیده خارج ذهن ما ساخته ذهن ماست.»
به عبارت دیگر، پس از طی فرایند کامل شناخت، نتیجه ای که گرفته میشود این است که «اون پدیده خارج از ذهن ما ساخته ذهن ماست»!
بنابراین خواننده بسادگی میتواند نتیجه گیری کند که تنها افراد(از جمله لنین، استالین و مائو و...) و یا جریانهای سیاسی نیستند که«روایت شخصی» از مارکس دارند، بلکه چون همه ی «واقعیتهای این دنیا»(از جمله واقعیتهای که علوم طبیعی و اجتماعی مورد بررسی قرار میدهند) مشمول همین «قانون» میشوند، بنابراین- همچنانکه اشاره کردیم-  قطعا این قضیه شامل نظریه ی خود مارکس نیز میشود. به عبارت دیگر نظر مارکس نیز«روایت شخصی» مارکس از واقعیت مقابل ما یعنی سرمایه داری است. ما در ادامه این مقال خواهیم دید که صالحی نیا به صراحت این را بیان میکند و نشان میدهد که از نظر وی اصلاچیزی به نام شناخت علمی وجود ندارد، هر چه هست «روایت شخصی» است. بگذریم از اینکه وی «روایت شخصی» خود را که شامل تمامی این نظرات چرتی است که ما تا کنون دنبال کرده ایم، مستثنی میکند!
آنچه اینک میخواهیم دنبال کنیم سیر استدلال صالحی نیا است. میخواهیم ببینیم که وی بالاخره با این «روایت های شخصی» اش چه میکند! پیشاپیش اشاره کنیم که «عقل غربی» در نوسانات بی پایانش همچون شکل عینیت یافته ی« تضادهای جاندار» مدام بالا و پایین میرود و ما نیز بناچار باید با وی قدری بالا و پایین برویم تا ببینیم حرف حسابش چیست!؟
 وی بخش دیگر مقاله خود را « تناقض مشروط بودن شناخت به عامل شناخت و "عینی بودن شناخت"» نام میگذارد. از چنین نام گذاشتنی ما پی می بریم که آنچه که تا کنون «قانون» ذهن دانسته شده بود و کانت هم در مورد آن صحبت کرده بود و دانش علمکردی مغز هم آن را درست دانسته بود، و بنابراین ما میتوانستیم آن را به شناخت علمی تعمیم دهیم، تازه با عینی بودن شناخت «تناقض» دارد. به عبارت دیگر اینک متوجه «تناقض» بین عامل شناخت و عینیت شناخت می شویم. اینکه «عقل » این «تناقض» را چگونه حل میکند، خود حکایتی است:
«اینجا سوال می شود که بالاخره اگر اینست پس هر فرد یک شناخت شخصی از پدیده ها دارد پس ایا اساسا شناخت چگونه عینیت می یابد و نزدیک بودنش به خود عینیت پدیده حاصل می شود؟»
 این یعنی بازگشت به همان قضیه ای «سابجکتیو» که پیش از این درباره اش صحبت شده بود! و نتیجه نهایی بدست آمده از آن را در بالا آوردیم.
پس آنچه تا کنون درباره «روایت شخصی» افراد گفته شده بود، مشکل را حل نکرده بود و گویا«روایت شخصی» یا «شناخت شخصی فرد از پدیده ها»، باید عینیت یابد؛ یعنی« نزدیک بودنش به خود عینیت پدیده حاصل شود». به هر حال، ما منتظریم که «عقل» بگوید که چگونه شناخت به عینیت نزدیک میشود. اما وی باز از این شاخ به آن شاخ میپرد:
و «طیعتا(طبیعتا) شناختهای فردی در تضارب با شناخت جمعی می توانند تصحیح شوند.»
 این که پاسخ پرسشی نیست که جناب «عقل» خودتان طرح میفرمایید! مگر در یک صورت و آن هم اینکه فرض را بر این بگذاریم که شناخت جمعی،چون جمعی است، عینیت یافته و یا به عینیت نزدیک است! و شناخت فردی چون فردی است، نمی تواند عینیت یابد و یا به عینیت نزدیک شود!
از این میتوان نتیجه گرفت که آنچه تا کنون«عقل» گفته است، مربوط به«شناخت فردی»(همان «روایت شخصی») است و نه «شناخت جمعی» یا «روایت» های جمعی. همچنین از این متن و تا اینجا، چنین بر می آید که«طبیعتا» این شناخت فردی است که در«تضاب(تضارب)با شناخت جمعی» باید «تصحیح »شود.(1)
حال و پس از این نتیجه گیری ها میتوانیم این پرسش را طرح کنیم که با توجه به اینکه «تمام واقعیتهای دنیا» مشمول قانون کذایی صالحی نیا می شوند، چگونه است که اینجا شناخت فردی که طبق «قانون» ذهن صورت میگیرد و به «ساختن پدیده ها» طبق همان «حافظه در دسترس» می پردازد، باید خود را در «تضارب با شناخت جمعی»، که آن هم« روایت شخصی جمعی» است، و با توجه به همان «قانون» ذهن صورت می گیرد و در نتیجه «دانش عملکری مغز»  شامل حال آن نیز میشود، تصحیح کند؟
 در واقع، آنچه «عقل» این جا میگوید ربطی به اینکه شناخت چگونه باید خودرا به عینیت نزدیک کند، ندارد. زیرا اگر قرار باشد که شناخت فردی خود را تصحیح کند، آنگاه چرا باید در تضارب با شناخت جمعی اینکار را بکند؟ مگر شناخت جمعی چه ویژگی ای دارد که شناخت فردی نمیتواند داشته باشد. اگر فرض را بر این بگذاریم که مثلا شناخت جمعی به عینیت نزدیک تر باشد، آنگاه این پرسش کماکان طرح است که چگونه شناخت جمعی به عینیت نزدیک شده، اما شناخت فردی نمیتواند به آن نزدیک شود؟
 صالحی نیا بسرعت تکلیف خود را با شناخت جمعی هم روشن میکند:
«اما گاها ما شاهدیم که "توهم جمعی" شکل می گیرد! یعنی توهم یک فرد می شود توهم جمع! مثلا در فرقه ها! هینا(همین) توهم فردی می تواند تسری یابد به جمع و همه یکصدا مهمل فریاد بزنند!
بنابراین شناخت جمعی هم «گاها» به جای شناخت، به «توهم »تبدیل میشود و این از آنجاست که «توهم» فرد به آن سرایت میابد.
از دو حال بیرون نیست: یا آنچه شناخت فردی یا «روایت شخصی» است اصلا «توهم» شخصی است. یعنی آن پدیده ای که ساخته ذهن این روایت کننده است، اصلا «توهم» است (مثلا برف را بجای سنگ پندارد) و در این حال هم میتواند با سرایت به جمع، «توهم جمعی» را بوجود آورد.و یا خیر! برخی اوقات آن پدیده ای که ساخته ذهن آفریننده آن است، درست است و« توهم» نیست!
وی ادامه میدهد:
 «لذا سرنوشت شناخت فردی سرنوشت یکسانی نیست! می شود شناخت فردی کاملا متضاد باشد با واقعیت می تواند توهم فرد به جمع تسری یابد و می شود با زاویه ای شناخت فرد نزدیک شود به واقعیت عینی.»
بر مبنای آنچه تا کنون «عقل» گفته است چند وضعیت بوجود میاید:
-         شناخت فردی در تضارب با شناخت جمعی خود را تصحیح کند
-         شناخت فردی «توهم» خود را که ظاهرا باید از همان «روایت شخصی» برخاسته باشد تسری دهد به جمع و بنابراین «توهم جمعی» شکل بگیرد
-         «توهم جمعی»، خود را به شناخت فردی «تسری» دهد و این بار «توهم فردی» شکل بگیرد
-         شناخت فردی یعنی همان «روایت شخصی» به واقعیت عینی نزدیک شود
 باید متوجه باشیم که بالاخره یکی از این شناختها باید درست باشد و این آخری که  با «زاویه ای به واقعیت عینی نزدیک میشود»ظاهر باید خود صالحی نیا باشد و آنچه ما نمی دانیم این است که میتواند «روایت شخصی» خود را به جمعی که آنها هم یک به یک«روایت شخصی»دارند و علی القاعده نظر صالحی نیا را نیز باید«روایت شخصی» وی بدانند، تسری دهد یا نه!؟
اما آنچه ما اکنون دنبال آن میگردیم، این گزینه ها و این نتایج نیست. بلکه این است که آن شناخت فردی یا شناختی که تا کنون ما با نام روایت شخصی شناخته بودیم( و یا شناخت جمعی)، چگونه به واقعیت عینی نزدیک میشود.
وی در این مورد میگوید:
«تجربه و خود زندگی در اکثر موارد روند سنجش شناختهای فردی با واقعیت را شکل می دهد. زندگی انسان تا قبل دوران علم عبارت بوده از روند دردناک ازمایش و خطا. اما کار علم اینست که ابزارهای بسازد که شناختهای فردی و جمعی را بهتر مورد سجنش (سنجش)قرار دهد و نزدیکی و دوری این شناختها را به واقعیت بیرون ذهن اثبات کند.»
 نتایجی که میتوانیم از این عبارات بگیریم اینهاست:
«سنجش» درستی و یا نادرستی شناخت های فردی تا پیش از دوران علم، به وسیله«تجربه و خود زندگی» بوده و از راه«روند دردناک آزمایش و خطا» صورت می گرفت. اما پس از دوران علم دیگر تجربه  و خود زندگی نبوده که با روند دردناک آزمایش و خطا این سنجش را انجام میداده، بلکه این سنجش از طریق علم (کدام علم؟ مگر شناخت علمی، علم نیست؟!) صورت گرفته است. زیرا علم «ابزارهایی میسازد که شناخت فردی و جمعی را بهتر مورد سنجش» قرار میدهند.
به این ترتیب به «سنجش» شناخت های فردی(یا همان «روایت های شخصی») از نظر دوری و یا نزدیکی به واقعیت، به وسیله ی «ابزارهای» شناخت علمی رسیدیم. اما تا جایی که به علوم طبیعی مربوط است ابزارهای صنعتی و مدرن( برای نمونه یک میکروسکوپ) ما را یاری میدهند که اشیاء و پدیده های مورد بررسی را دقیقتر مشاهده کنیم. اما این ابزارها نمیتوانند  مانع آمدن ذهن ما با ما و« باورها و پیش فرض ها»(چنانکه پایین تر هم خواهیم دید) و قاعدتا با همان «حافظه در دسترس»مان، به آزمایشگاه گردند. اینجا چه فرقی میکند که بدون میکروسکوپ به چیزی نگاه کنیم یا با میکروسکوپ. چه فرقی میکند که یک موجود را در شرایط آزمایشگاه مورد بررسی قرار دهیم یا بیرون آزمایشگاه. در هر صورت نمیتوانیم از ذهن مان بخواهیم که با ما نیاید! بنابراین ورود ابزارها به قضیه، اصل آن را تغییر نمیدهند. نه میتوانند ما را به واقعیت نزدیک تر کنند و نه میتوانند وسیله سنجش نزدیکی ما به واقعیت گردند.  
در مورد علوم اجتماعی نیز به همین صورت است. اینجا نیز ذهن ما با همان «حافظه در دسترس و...» وارد تحقیق و بررسی میشود؛ و از آنجا که «تمامی واقعیتهای دنیا» و از جمله «آمارها» که چیزی جز یکی از واقعیتهای دنیا نیستند، شامل همان «قانون» کذایی شناخت میشوند، ذهن ما نمی تواند این تحقیق و بررسی را بیرون از این «قانون» انجام دهد.
از سوی دیگر تجربه و زندگی هم نمیتوانند مشکل صالحی نیا را حل کنند. زیرا میتوان پرسید که تجربه و زندگی چگونه میتوانند وسیله سنجش شناخت باشد، زمانی که «روایت شخصی» اشیاء و پدیده ها را بر مبنای ذهن، و نه تجربه و زندگی ساخته باشد. در حقیقت تجربه و زندگی میتوانند شناختی را مورد سنجش قرار دهند و نشان دهند که درست است یا نه که آن شناخت از خود تجربه و زندگی برخاسته باشد و با آن یگانگی داشته باشد.
چرا چنین است و از راهی که میرویم نمیتوانیم از «عقل» پاسخی بگیریم؟ این به این دلیل است که صالحی نیا پیرو همان نظریه ی«روایت شخصی» است و پذیرش این نظریه، نه تنها نفی طبقاتی بودن اندیشه هاست، بلکه نفی هر گونه علم  و دانش بشری است و به همان نتایجی میانجامد که ما تا کنون در مورد آنها صحبت کرده ایم.  
صالحی نیا در مقاله دیگری که تاریخ آن کمی قدیمی تر است و تقریبا بطور خلاصه تری کل دیدگاه وی را دربر دارد، نظر خود را در مورد شناخت چنین شرح میدهد:
«نظریه علمی شناخت بر این اصل استوار است که شناخت فردی و اجتماعی طبیعتا منشا خود را از واقعیت بیرون ذهن می گیرد، اما شناخت هرگز از باورها و پیش فرضهای عامل مشاهده گر نمی تواند جدا شود. بطور واقعی هر درک ساخته شده از واقعیت در شناخت واقعیت بعدی دخالت می کند و لذا "واقعیتی انتخابی" می سازد. بطور ساده تر: "عامل شناخت ، در انچه از واقعیت بیرون ذهن می فهمد دخیل می شود و هرگز واقعیت انطور که هست در ذهن منعکس نمی شود! دانش عملکردی مغز با اتکا به ابزارهای مدرن تحقیق این تناقض بین شناخت و ادراک و واقعیت بیرون را اثبات می کند. شناخت همواره بازتاب انتخابی است و نه بازتاب کپی شده از واقعیت. لذا انچه می ماند اینست که انسان در مسیر بی پایان شناخت، با چه متدها و ابزارهائی بتواند به درک واقعیت انطور که هست (نه انطور که انتخاب می کند) نزدیک شود. همه تلاش علم معاصر روی همین "تدقیق مشاهده علمی" استوار است. ابزارهای سنجش نظری و ازمایشگاهی، استفاده از علم امار در علوم مختلف طبیعی و احتماعی ، در چند دهه اخیر عامل جهش های بزرگ بوده اند و درک انسان را نسبت به واقعیت نزدیکتر کرده اند. اما انچه می شود از تحول علم نتیجه گرفت اینست که متد شناخت علمی به سرعت از متدهای شناخت مذهبی و ایدئولوژیک و فلسفی فاصله می گیرد و ناکارامدی دوران مذهب و فلسفه بیشتر هویدا می شود.(«رابطه "مارکسیزم- لنینیزم" و ازمان بحران چپ» نوشته شده به تاریخ 25 آذر 1396).
 حال ما متوجه نمی شویم که بالاخره کدام علم وجود دارد که مورد پذیرش جناب «عقل» است:
«نظریه علمی شناخت» که هر چند که بر این اصل استوار است که «شناخت فردی و اجتماعی طبیعتا منشا خود را از واقعیت بیرون ذهن می گیرد»اما بر این است که انسان، به واسطه دخالت «باورها و پیش فرضها»یش«واقعیتی انتخابی» میسازد( و این کلا شکل مسخ شده و پیش پاافتاده ای از نظریه ی کانت است) و در آن« واقعیت هرگز آن طور که هست در ذهن منعکس نمیشود»؛
و یا«علم معاصر» که با جستجوی «متدها و ابزارهای»یی که «بتواند به درک واقعیت آن طور که هست (نه آنطور که انتخاب می کند) نزدیک شود»، تلاش  میکند «مشاهده علمی» را «تدقیق» نماید و به «واقعیت نزدیک تر کند»؟ و لابد واقعیت آنگونه که هست در آن منعکس یا «کپی» میشود.
اگر دومی یعنی «علم معاصر» را ملاک بگیریم، که گویا باید چنین کاری بکنیم، آنگاه دیدگاه نخستین یعنی «نظریه علمی شناخت»( که ظاهر باید آن را نه نظریه علمی شناخت، بلکه نظریه ی صالحی نیا درباره شناخت های فلسفی، ایدئولوژیک و مذهبی بنامیم) به هوا می رود؛ و«قانون ذهن» کذایی که موجب این میگردید که فرد در روبرویی با پدیده ها«برداشت های پیشین» خود را دخالت دهد، نیز به همراه آن؛
 و این به هوا رفتن دومی، بفهمی نفهمی نشان میدهد که همچین«قانون» ذهن هم  نیست و نبوده است!؟ زیرا ظاهرا در «علوم معاصر» که  نباید این گونه باشد، کاربرد ندارد.
به عبارت دیگر این«قانون» که شناخت هرگز از باورها و پیش فرضهای عامل مشاهده گر نمی تواند جدا شود، به یکباره در «علم معاصر» دود میشود. زیرا این علوم نه تنها منشاء خود را از واقعیت بیرون ذهن میگیرند، بلکه به ذهن به عنوان عامل شناخت و «پیش فرض و بارورهایش» اجازه دخیل شدن نمیدهند و به این شکل اجازه نمیدهند «هر درک ساخته شده از واقعیت در شناخت واقعیت بعدی دخالت» کند «و لذا "واقعیتی انتخابی"»بسازد، بلکه بوسیله «مشاهده علمی» و «تدقیق» آن با ابزارهای سنجش نظری و آزمایشگاهی به شناخت واقعیت نزدیک تر شده و احتمالا آن را «کپی» میکنند!
خوب! می بینیم که تمامی «واقعیتهای دنیا» نه تنها مشمول این «قانون» نمی شوند!؟ بلکه برعکس ممکن است مشمول «علم معاصر»گردند.
جز این غلط اندازها و سفسطه ها(زیرا نظریه علمی شناخت، استنتاجی از علوم و پراتیک اجتماعی و بر مبنای ابزارهای عینی در هر رشته علوم طبیعی و همچنین ابزارهای ذهنی – یا آنگونه که مارکس گفت نیروی انتزاع - در علوم اجتماعی است)، سفسطه های دیگری که در این جا دیده میشود یکی همان مسئله «کپی برداری از واقعیت» است که در مقابل آن«واقعیت انتخابی» قرار داده میشود و این هر دو نادرست است.
نظریه شناخت ماتریالیستی - دیالکتیکی در حالیکه  بازتاب مکانیکی واقعیت(آنچه اینجا کپی برداری خوانده شده)(2)را درست نمیداند و اساسا نمی اندیشد که ما گرچه میتوانیم به واقعیت نزدیک تر شویم، اما نمیتوانیم  به تطابق مطلق با آن نائل گردیم، و البته نه به سبب «دخالت برداشتهای پیشین»، بلکه بواسطه تضادی که به سبب ویژگیهایی متفاوت در هر حال بین بازتاب ذهنی و واقعیت عینی وجود دارد، در عین حال با این نظریات که گویا انسان بر مبنای برداشتهای پیشین خود،«واقعیتی انتخابی» میسازد، مخالف است.
و دیگری مسئله تضادهای متد شناخت علمی(اگر اشتباها بجای متدعلم معاصر نوشته نشده باشد) است با متدهای دیدگاههای فلسفی، ایدئولوژیک و مذهبی.
به عبارت دیگر، اینجا ظاهرا  سه نوع متد مقابل ما ظاهر میگردد: یکی متد شناخت علمی یا همان  متد «روایت شخصی» که کاربرد باورها و پیش فرض های عامل مشاهده گر و استفاده از تجارب پیشین عامل شناخت است در شناخت، که میدانیم اینها «واقعیت انتخابی» میسازند، و دیگری متد«علم معاصر» را داریم که  با متدها  و ابزارهای نظری و آزمایشگاهی، تلاش میکند به  واقعیت نزدیک شده و ظاهر آن را کپی کند، و سومی متد شناخت فلسفی و ایدئولوژیک که ناکارآمدی آن روز بروز بیشتر هویدا میشود!
باید پیدا کرد حل این چیستان را!؟ 
ادامه دارد.
م- دامون
فروردین 98

1-     زمانی که شما از شناخت صحبت می کنید از شناخت علمی صحبت می کنید و نه شناخت غیر علمی خواه فردی و خواه گروهی. بحث تئوری شناخت، اساسا فردی و گروهی مرتبط به برداشت ها یا «روایت های شخصی» یا گروهی نیست، بلکه اجتماعی به مثابه آخرین پیشرفتهای علمی رشته مورد نظر است و گرنه میتوان پرسید خوب این شناخت جمعی از کجا آمد توی این بحث که فرد بخواهد شناخت خود را که با شناخت جمعی، «تناقض» و «تضارب» دارد، بوسیله شناخت جمعی تصحیح کند. آنچه اینجا میتوان فهمید این است که شناخت جمعی ای وجود دارد که میتوان به آن اعتماد کرد، زیرا این شناخت مسلح به آخرین درجه علم و دانشی است که آزمایش خود را در عمل پس داده است.
البته هم چنانکه در عبارات پس از این خواهیم دید، صالحی نیا به این امر نیز باوری ندارد. و گرنه اینجا چون فرض قضیه نادرست است، طبعا نتیجه هم نادرست است. روشن است که صالحی نیا فرد بی پرنسیپی است و آنچه در یک عبارت میگوید در عبارت بعدی آنرا نفی میکند و بنابراین تنها میتوانیم به این مسئله تنها به این دلیل که طرح شده اشاره ای بکنیم: در واقع اگر از مسئله«روایت شخصی» بگذریم و شناخت فردی را که درون اجتماع حاصل میشود، نتیجه فرایندی ذهنی - عملی که خود ما پیش از این شرح دادیم، بدانیم، این قضیه سوی دیگری نیز دارد. یعنی این سو که لزوما یا همواره این گونه نیست که این شناخت فردی باشد که باید در تضارب با شناخت جمعی خود را تصحیح کند، بلکه برعکس آن نیز میتواند بوجود آید؛ یعنی شناخت جمعی باشد که در تضارب با شناخت فردی درست، خود را تصحیح کند. گویا دید صالحی نیا باید این گونه باشد که شناخت فردی نادرست و شناخت اجتماعی درست است( گرچه وی چنین دیدگاهی ندارد زیرا شناخت تمامی گروهها را رد میکند و تنها نظر خود را درست میداند) و باز گویا همیشه این باید فرد یا افراد باشند که باید شناخت خود را در تضارب با شناخت جمعی تصحیح کنند(وی این دیدگاه را نیز ندارد). آنچه این نکته نشان میدهد این است که از نظر «عقل غربی» جامعه به دو به بخش تقسیم میشود. یکی افراد و دیگری اجتماع. افراد برداشت و «روایت شخصی» از اشیاء و پدیده ها دارند، اما جامعه برداشت و روایت شخصی ندارد، بلکه برداشت و روایت «اجتماعی» دارد، که ظاهرا همان شناخت علمی(یا همچنانکه کمی پایین تر خواهیم دید «علم معاصر») است. افراد برداشت ها و روایت های شخصی خود را به نزد اجتماع میاورند و اجتماع به آنها میگوید که شناخت و «روایت شخصی» آنها درست نیست، زیرا با شناخت ما به عنوان اجتماع «تناقض» دارد. بهتر است که آنها«روایت شخصی» خود را تصحیح کنند. هم چنانکه گفتیم برخی زمانها این جامعه است که شناختش اشکال دارد و فرد میتواند از جامعه بخواهد شناخت خود را اصلاح کند. در حقیقت تاریخ علم طبیعی و اجتماعی سرشار است از این نوع حرکتها. برای نمونه  گالیله،  داروین و یا انیشتین در علوم طبیعی و خود مارکس و انگلس در علوم اجتماعی. گویا این گالیله، داروین و انیشتین و یا مارکس و انگلس نبودند که در تضارب با شناخت جمعی خود را تصحیح کردند، بلکه این شناخت جمعی بود که در تضارب با نظریه های انیشتین و یا مارکس خود را تصحیح کرد و تکامل داد.
2-   «کپی برداری از واقعیت» عموما به دو معنای منفی و یک معنای مثبت بکار رفته است: دو معنای منفی آن عبارتند از:  یکی اینکه شناخت بی واسطه که بوسیله حواس صورت میگیرد، درست است و میتواند واقعیت را بازتاب دهد و دیگری به این معنا که شناخت عقلانی، که شناختی با مجردات است، میتواند واقعیت را کپی کند، یعنی بطور مطلق با آن منطبق گردد. این هر دو دیدگاه از نظر شناخت ماتریالیستی- دیالکتیکی نادرست هستند. دیدگاه مثبت عبارت از این است که آن را به معنای بازتاب درست واقعیت در ذهن و یا تطابق ذهن با واقعیت با تمامی محدودیتهایش و نسبی بودنش بدانیم.در متون مارکسیستی عموما به این معنا بکار رفته است.   



۱۳۹۸ فروردین ۴, یکشنبه

نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران(21) (بخش دوم - قسمت ششم) درباره «اسطوره» خرده بورژوازی


نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران(21)
(بخش دوم - قسمت ششم)
درباره «اسطوره» خرده بورژوازی
 فرهاد بشارت یکی دیگر از منادیان «اسطوره»  بودن خرده بورژوازی است که ما در این بخش به نظراتش می پردازیم.  دو مقاله از ایشان که در گرماگرم این بحث ها، پس از سالهای 88 نوشته شده، عبارتند از طبقه کارگر و اسطوره طبقه متوسط در تحولات جاری ایران( دفترهای نگاه، دفتر بیست و چهارم، ص 15- 26) و دیگری درباره ترکیب طبقه کارگر در مرحله کنونی رشد سرمایه داری (دفترهای نگاه، دفتر بیست و دوم، ص60 و 61 ). مبنای کار ما همین دو مقاله می باشد که با شماره دفتر قید میگردد.
باید اشاره کرد که این دو مقاله حاوی نکته تازه و ویژه ای درباره مسئله مورد نظر نیستند، ولی تقریبا اصل مطلب را در بر دارند. دلیلی که موجب این گشته که ما آنها را انتخاب کنیم جدا از نکته نخست، این است، که وی دیدگاههای سیاسی که از این نوع تحلیل سر بر میآورد و یا با آن قرین است، خیلی ساده تر و بی شیله و پیله تر بیان میکند.
ما مهمترین  نکات وی را در مورد هر موضوع از هر دو مقاله می آوریم و نظر خود را در پایین آن می نویسیم.
آموزگاران و پرستاران
«اینکه پرستاران و معلمان و روزنامه نگاران بخشی تفکیک ناپذیری از طبقه کارگر هستند، امری بدیهی و غیر قابل تردید در اغلب جوامع سرمایه داری جهان است. این نکته اهمیتی تعیین کننده در مبارزه طبقه کارگر علیه نظام بردگی مزدی داشته و دارد.»( دفتر بیست و دوم )
1-   عموم حضراتی که  طبقه خرده بورژوازی را اسطوره میدانند در درجه نخست آموزگاران و پرستاران را برجسته میکنند. اگر کسی نکات آنها را بخواند، گمان می کند تمامی بحث بر سر خرده بورژوازی که طبقه بسیار گسترده ای است، گرد آموزگاران  و پرستاران می چرخد. به بیانی دیگر و البته ظاهرا از دید فرهاد بشارت،  طبقه خرده بورژوازی مورد ادعای جریان هایی که وجود این طبقه را در ایران  می پذیرند، تشکیل شده از آموزگاران و پرستاران (و یا همانگونه که پایین تر خواهیم دید مثلا بخشهایی از هنرمندان). و اگر اینها،  این دو گروه را به صف طبقه کارگر وارد کنند، دیگر چیزی از خرده بورژوازی(یا طبقه متوسط) مورد ادعای اینان باقی نمی ماند.
2-   پرستاران و معلمان و روزنامه نگاران همه اقشار خرده بورژوازی  نیستند، بلکه جزء بسیار ناچیزی از این طبقه هستند.
3-   در تمامی جنبش های انقلابی قرن بیستم، احزاب انقلابی کمونیست، با همین تفکیک های طبقاتی، مبارزه علیه نظام های ارتجاعی سرمایه داری، سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور و  نیمه مستعمره - نیمه فئودال و طبقات ارتجاعی بورژوازی،  بورژوا- کمپرادورها و فئودال ها را پیش بردند و آنها را سرنگون کردند، و این جدا کردن ها، اهمیتی تعیین کننده از جهت اتحاد میان نه تنها طبقه کارگر و آموزگاران و پرستاران نداشت، بلکه با لایه های میانی و بالای طبقه خرده بورژوازی وارد اتحادهایی شدند.
جایگاه هنرمندان از نظر طبقاتی
بشارت در اینجا نظر مارکس را در تئوری های ارزش اضافی شرح میدهد:
«وضع در بنگاههایی نظیر تئاترها و نمایش خانه ها و غیره به همین صورت است. در چنین مواردی رابطه ی هنرپیشه با تماشاگران رابطه ی یک هنرمند است. اما در قبال کارفرمای خود، او یک کارگر مولد است.»(دفتر بیست و دوم)
و
«مثلا معلمین  در موسسات آموزشی ممکن است صرفا کارگرانی مزد بگیر در خدمت صاحب سرمایه باشند.
در چنین مواردی رابطه ی هنرپیشه با تماشاگران، رابطه ی یک هنرمند است، اما در قبال کارفرمای خود او یک کارگر مولد است.
در مقابل نویسنده ای که به سبک کارخانه برای ناشر خود مطلب بیرون میدهند، یک کارگر مولد است.
آوازه خوانی که ترانه ی خود را برای جیب خودش بخواند یک کارگر غیر مولد است، اما اگر همان آوازه خوان در استخدام صاحب کاری باشد و برای  پول در آوردن او بخواند ، کارگر مولد خواهد بود؛ زیرا او این جا سرمایه تولید میکند. (تمام تاکید از من است، فرهاد بشارت)
من مخصوصا نقل قول آخر در مورد کارگر مولد بودن آوازه خوان را در این جا آوردم، تا شاید آن دسته از فعالان کارگری که با کارگر ندانستن معلم و پرستار آب به آسیاب تفرقه افکنی ضد کارگری بورژوازی میریزند، قدری به خود آیند.»( دفتر بیست و چهارم، ص 17)
1-   هنرمندان خود به دسته ها و لایه های گوناگون فقیر، متوسط و مرفه و یا لایه های نزدیک به طبقه کارگر، خرده بورژوازی میانه، خرده بورژوازی مرفه، و بورژوازی کوچک و متوسط  تقسیم میشوند. از نظر ایدئولوژیک و فرهنگی هنرمندان  به دسته هایی که به اندیشه طبقه کارگر باور دارند، دسته هایی که نماینده لایه های مختلف خرده بورژوازی و بورژوازی ملی هستند و بالاخره دسته هایی که نماینده هنری بورژوا- کمپرادورهای پیرو سلطنت و یا پیرو حکومت اسلامی ولایت فقیه هستند، تقسیم میشوند. تقسیم بندی دوم روی تقسیم بندی نخست تاثیر میگذارد. 
2-   مارکس نمی توانست که همه هنرمندان را در زمره طبقه کارگر به شمار آورد. جدا از تحلیل مسئله برای برجسته کردن استثمار- زیربخش هایی از کار فکری کنندگان استثمار میشوند- در بهترین حالت، هنرمندانی(نوازنده ها، بازیگران و...) را که آن زمان در تئاترهای پایین شهر فعالیت میکردند و دستمزدهای ناچیزی می گرفتند، در نظر دارد. مشکل که منظور مارکس هنرمندانی بوده باشد که دارای موقعیت های اجتماعی بالا بودند و یا دستمزدهای گزاف می گرفتند. در صورتی که بتواند باشد- که نیست- با توجه به جدایی بیش از پیش کار فکری از یدی، باید نظر مارکس تصحیح شود.
3-     در بهترین حالت، باید هنرمندانی را که سطح دستمزد آنان از سطح حقوق یک کارگر حرفه ای بالاتر نیست ،جزء لایه های پایین خرده بورژوازی و بخش زحمتکشان شهری به شمار آورد. این گروهها، بیشتر و عموما در تئاترهایی همچون تئاترهای لاله زار تهران که تماشاچیان آنها، کارگران،  فقرا و زحمتکشان شهری بودند( در اینجا کاری به کار مضمون فرهنگی آثار آنها نداریم) کار میکردند.  به محض اینکه هنرمند موقعیت اجتماعی بالاتری میابد و یا دستمزد بالا میگیرد، از صف لایه های زحمتکش بیرون میرود و به صف خرده بورژوازی میانه و مرفه وارد میشود، حتی اگر به سرمایه دار منفعت رساند.  
دروغگویی  و فریبکاری
«هنوز هم متاسفانه تعداد زیادی کارگر مدعی پیش رو بودن در ایران وجود دارند که از کارگر، شخصی با دست های پینه بسته که کالاهای قابل رویت و مادی مانند اتوموبیل و نان سنگگ و دوچرخه تولید میکند را در نظر دارند. اینان از فهم تولید خدمات، یا به قول مارکس «تولیدات غیر مادی»مانند آموزش و بهداشت و ماساژ و مقاله و کتاب، به عنوان کالا عاجز هستند. اینان متوجه نیستند که معلم به عنوان یک برده ی مزد بگیر در خدمت سرمایه دار در یک موسسه ی آموزشی میتواند با تولید سواد به عنوان کالا به ارزش افزایی سرمایه پیش ریز در ایجاد آن موسسه سرمایه داری آموزشی مشغول باشد. هر چه زودتر این «پیش روان» کارگری به خود آیند، تفرقه در صفوف کارگران توسط خود کارگران کم تر خواهد شد.»( دفتر بیست و چهارم، ص 17)
1-   هر چند بخش های مهمی از کارگران ایران دست های پینه بسته دارند و یا بکار سخت در کارگاهها و کارخانه ها مشغولند، اما این درست نیست که فکر کنیم عمده جریانهایی که خرده بورژوازی را طبقه موجود در جامعه میدانند، این تصور را دارند که کارگر کسی است که دست پینه بسته دارد.
2-    طبقه کارگر تنها از بخش مولد تشکیل نشده، بلکه بخش خدمات هم دارد و بسیاری از کارگران ایران در بخش خدمات کار میکنند. کارگران بخش خدمات با کار فکری کنندگانی که در لایه های خرده بورژوازی میانه و مرفه جای میگیرند، فرق میکنند. درهم کردن کارگران بخش خدمات با کار فکری کنندگانی که در خدمات هستند، نادرست است.
3-   این شارلاتانی و فریبکاری است که نظراتی را به مخالف نسبت دهیم که وی ندارد و به نقد نظری که وجود ندارد، دست بزنیم.
چه کسانی طبقه کارگر را تشکیل میدهند؟
صحبت بر سر آموزگاران و پرستاران و لایه هایی از هنرمندان نیست، در بخشی دیگر و در پاسخ به پرسش بالا وی مینویسد:
« ... جواب این سئوال در خود متن مناسبات اجتماعی و تولیدی سرمایه داری حاکم بر جامعه نهفته است.
هر کس که برای گذران زندگی چاره ای به جز فروش نیروی فیزیکی و فکری خود ندارد، و در خدمت حفظ حاکمیت سرمایه و مدیریت آن کار نمیکند، کارگر است و برده ی مزدی سرمایه!»(دفتر بیست و چهارم، ص 16)
1-   هر کارگری به فروش نیروی کار خود دست میزند. هر کس که نیروی کار خود را میفروشد، لزوما کارگر نیست.
2-   همانگونه که دیده میشود صحبت امثال بشارت به هیچ وجه تنها بر سر آموزگاران و پرستاران نیست.
3-   بر طبق این دیدگاه، تمامی لایه هایی که کار فکری میکنند و در رده های خرده بورژوازی میانه و مرفه جای میگیرند کارگر خوانده میشوند. آموزگاران و پرستاران  تنها بهانه اند.
 نیروهای نظامی
« این مشاهده و طبقه بندی مزد بگیران، تکلیف جایگاه طبقاتی، و نه خاستگاه طبقاتی، پاسدار و سرهنگ ارتش و رئیس بانک و مدیر کارخانه را هم روشن میکند. متاسفانه هنوز هم عده ی زیادی در جامعه و جنبش کارگری بوده و هستند که با تحریف حقایق، و مخدوش کردن مفهوم طبقه کارگر، به بهانه ی این که پاسدار و رئیس بانک هم مزد بگیر هستند، به ما تهمت زده اند که شما با این تعریف میگویید که این ها هم جزو طبقه کارگر هستند و قرار است در کنار کارگر ذوب آهن و برق و خودرو سازی در یک تشکل قرار بگیرند!  درد و منظور اصلی این منقدان ما، همان طور که بعدا نشان  خواهیم داد، خارج کردن معلم و پرستار و روزنامه نگار از صفوف طبقه کارگر ایجاد کار شکنی در اتحاد و سازمان یابی طبقاتی ضد سرمایه داری این طبقه، و شقه شقه وبی اثر کردن تشکل و مبارزات آن است.
 با مشاهده ی اجتماعی، و تعریف فوق، روشن است که پاسدار و ارتشی و رئیس بانک که در خدمت حفظ حاکمیت سرمایه داری و یا مدیریت نهادهای آن هستند، نمیتوانند جزو طبقه کارگر به حساب بیآیند.»(دفتر بیست و چهارم، ص 16، تاکید از متن است)
1-   بحث به هیچوجه بر سر پاسدار و سرهنگ ارتش و رئیس بانک و مدیر کارخانه نیست. گرچه تقسیم بندی مزبور از جانب این افراد، بناچار آنها- را نیز در بر میگیرد.
2-   نویسنده با برجسته کردن پاسدار، سرهنگ ارتش، و...  از یک سو و آموزگار و پرستار از سوی دیگر، میخواهد آنچه را که در این نظر جنبه اساسی دارد، یعنی کارگر بشمار آوردن کارفکری کنند گانی که بویژه در لایه های میانه و مرفه طبقه خرده بورژوازی هستند(و از جمله در ارتش هم) ماست مالی کند.
3-   بشارت وقتی از اتهام به خود صحبت میکند، با فریب، بحث پاسدار و سرهنگ ارتش را پیش میکشد و کار فکری کنندگان بخش های خرده بورژوازی میانه و مرفه را لاپوشانی میکند. و وقتی به ایراد اتهام به جریان مقابل خود دست میزند، آنها را متهم میکند که منظورشان از کارگر، صرفا کارگر مولدی است که در کارگاه و کارخانه و در بخش تولید کار میکند. آنگاه در مقابل این درک، پای آموزگار و پرستار را به میان میکشد.  تا اینجا از لایه های خرده بورژوازی میانه و مرفه ی که کار فکری میکنند صحبتی به میان نیاورده است.  
چه کسانی طبقه کارگر را تشکیل میدهند؟(ادامه)
«بازنشستگان، کودکان، جوانان، بیکاران این طبقه همگی جزو طبقه کارگر به حساب میآیند. اما آن تعداد از مزد بگیرانی که فعلا کار میکنند، بخش کوچکی از کل طبقه کارگر را تشکیل میدهند. بازنشستگان، کودکان، جوانان، زنان خانه داری که کار بی مزد خانگی میکنند و بالاخره انبوه میلیونی بیکاران و خانواده هاشان هم جزو طبقه کارگر بوده و باتفاق کارگران فعلا شاغل، کل طبقه ی کارگر را جامعه سرمایه داری را در ایران یا هر جامعه ی دیگری تشکیل میدهند.»(بیست و چهارم، ص 16)
1-    به شرط آنکه آن را که طبقه کارگر به شمار می آوریم، از زمره کار فکری کنندگان متعلق به لایه های خرده بورژوازی پایینی، میانه و مرفه نباشد، نکات بالا درست خواهد بود.
مارکس و رفرمیست های غربی
«... اگر او هم (کارل مارکس) معلم را کارگر ندانسته بود، باز هم در موقعیت اجتماعی معلم و پرستار و کارورز رایانه و ژورنالیست به عنوان کارگر و برده ی مزد هیچ خللی وارد نمی شد.»(بیست و چهارم)
1-   کارورز رایانه و یا روزنامه نگار جزء، همچون آموزگار و پرستار است و به سبب ویژگی کار فکری، در لایه های پایینی طبقه خرده بورژوازی و زحمتکشان شهری جای میگیرد.
 کار فکری کنندگان
«در اینجا برای نشان دادن خطر حذف مزدبگیرانی که تولیدات غیر مادی(موسوم به خدمات) می کنند از طبقه کارگر، تعداد آنان را با توجه به همان منبع و آمار محاسبه می کنیم. این عده عبارتند از: متخصصان، تکنیسین ها و دست یابان، کارمندان امور اداری و دفتری، کارمندان خدماتی و فروشندگان، متصدیان و مونتاژکاران ماشین آلات و دستگاه ها و رانندگان وسایل نقلیه و تعدادشان میشود= 893000. مطابق محاسبات قبلی فرض کنیم که هر کدام از این کارگران دو نفر دیگر را به عنوان خانواده و هم سرنوشت طبقاتی خود دارند به رقم زیر خواهیم رسید: بخشی از کل طبقه کارگر که به اسم طبقه متوسط کنار گذاشته میشود= 26790000»(بیست و چهارم، ص 18 و 20)
1-   اکنون روشن میشود که بحث بر سر آموزگار و پرستار و روزنامه نگار و نوازنده جزء که لایه های پایین خرده بورژوازی را تشکیل میدهند،و جزو لایه های زحمتکش جامعه هستند، نیست.
2-   بسیاری از شغل هایی که در این بخش از آنها نام برده میشود بویژه متخصصان(که بویژه رده های گوناگون مهندسان، پزشکان، بخش هایی از وکلا، استادان دانشگاه و...  را در بر میگیرند) و تکنیسین هایی که موقعیت شان در کار با کارگران فرق میکند و دستمزدهای بالا میگیرند به لایه های خرده بورژوازی مرفه و میانه تعلق دارند و نه به طبقه کارگر.
3-   کارمندان امور اداری و دفتری و خدماتی از دون پایه تا عالی رتبه را در بر می گیرند و  به لایه های گوناگون خرده بورژوازی تعلق دارند و از میانشان تنها کارمندان  زحمتکش جزء و دون پایه هستند که به  لایه های پایین خرده بورژوازی تعلق دارند و نزدیک به طبقه کارگر میباشند. 
مسئله پیشروان
«همین جا لازم است که به یک نکته ی فوق العاده مهم در مورد این بخش از طبقه کارگر اشاره کنیم. بخش بزرگی از کارگران و مزد بگیران بالای متوسطه طبقه کارگر در همین بخش هستند. اینان جزو آگاه ترین، پیش روترین و مبارزترین بخش های طبقه کارگر هستند. تصور ضابعه ای که جنبش کارگری از طریق حذف این بخش آگاه از صفوف خود متحمل شده و میشود، احتیاج به توضیح و درایت زیادی ندارد.»(ص 20)
1-   افراد بالای متوسطه هم میتوانند کسانی باشند که مثلا دیپلم و یا حداکثر کاردانی یا کارشناسی(لیسانس) داشته باشند. و هم کسانی باشند که تحصیلاتشان دانشگاهی بوده و بالاتر از درجه کارشناسی باشند.
2-   بخش مهمی از کارگران آگاه، پیشرو ومبارز قطعا افرادی هستند که تحصیلات آن ها بالاتر از متوسطه است.
3-    از این نکته بر نمیاید که بخش بزرگی از لایه هایی که جناب بشارت جزو طبقه کارگر به شمار میآوردشان، یعنی کار فکری کنندگانی که تحصیلات آنها عموما کارشناسی و بالاتر است، جزو طبقه کارگر هستند.
4-   بخش های مهمی از این دسته های اخیر عموما  دموکرات و یا لیبرال  هستند و به طبقات خرده بورژوازی و بورژوازی تعلق دارند.
ترکیب طبقات بجای تفکیک و تحلیل طبقاتی
«یک شگرد شناخته شده، قدیمی و هنوز هم بسیار موثر بورژوازی در تلاش برای تحت انقیاد نگاه داشتن کارگران، ایجاد تفرقه در صفوف این طبقه و تکه تکه کردن مبارزات و تشکل های آنان است. چه این مبارزات علیه اساس نظام سرمایه داری باشند و چه برای بهبود شرایط کار و زندگی در چارچوب سیستم کار مزدوری. ایجاد تفرقه بر اساس جنسیت، زبان، رنگ پوست، ملیت، شاغل یا بیکار بودن، با حدا کردن مزد بگیران موسوم به «فکری» یا «یقه سفید» از بقیه کارگران تکمیل میشود.»(دفتر بیست و دوم)
1-    این مغلطه و مخلوط کردن مسائل مختلف و آوردن آنها به سطحی بسیار مبتذل  است.  کسی یا جریانی(از میان جریانهای  که به وجود خرده بورژوازی معتقدند) نگفته که یک زن به این علت که زن است، جزء طبقه کارگر نیست. کسی یا جریانی از میان این جریانات نگفته که  مثلا یک کرد یا عرب یا ترک به این علت که به یکی از این ملیت ها تعلق دارد، جزو طبقه کارگر نیست. و یا اگر  هندی و یا  سومالیایی که در ایران کارگر است، چون به هندی و یا سومالیایی حرف میزند، کارگر نیست. کسی نگفته که اگر کسی سیاه یا زرد پوست بود، جزو طبقه کارگر نیست  و یا کارگری که بیکار میشود و یا الان بیکار است، به این علت که بیکار است، جزو طبقه کارگر نیست. اینها هیچکدام ربطی به جدایی بر مبنای کار فکری و یا یدی ندارد.
2-    گرچه بورژوازی سعی میکند که بین کارگران از نظر جنس، رنگ پوست، زبان و ملیت، جدایی بیندازد و ممکن است به گونه ای میان کار فکری کنندگان به عنوان یک لایه هایی از یک طبقه که  طبقه کارگر میتواند با آنها و آن طبقه، اتحادهای طبقاتی داشته باشد، و طبقه کارگر جدایی بیافکند، اما این گونه  نیست که  تنها اوست که کار فکری کنندگان را از کاری یدی کنندگان جدا می کند. این مباحث ریشه در خود مباحث مارکس در مورد تضاد بین کار فکری و کار یدی دارد.
3-   کارفکری کنندگان همه مثل هم نیستند و لایه های بسیار گوناگونی دارند و حداقل میتوان به سه درجه بالا، متوسط و پایین تقسیمشان کرد. یک آموزگار یا یک پرستار و یا یک روزنامه نگار یا هنرمند ساده به پایین تر ین رده کار فکری کنندگان تعلق میگیرند در حالیکه یک پزشک یک مهندس یک وکیل و یا یک استاد دانشگاه به رده بالای آن تعلق میگیرند. اینها به رده های مختلف خرده بورژوازی تعلق دارند و نه به یک رده آن. با یک کاسه کردن این کار فکری کنندگان حتی تضادهای میان آن ها لاپوشانی میشود چه برسد به تضادهای خرده بورژوازی با طبقه کارگر.
جناج راست و خرده بورژوازی
«این که معلم و پرستار و روزنامه نگار جزو طبقه کارگر هستند، حتا برای جناح راست و رفرمیست جنبش کارگری در اروپا و بسیاری دیگر از جوامع سرمایه داری هم امری بدیهی به حساب میآید. حتی در کنفدراسیون  سندیکاهای کارگری راست مانند «ال. او» سوئد و «تی. یو. سی» بریتانیا، اتحادیه معلمان و روزنامه نگاران و دانش جویان و غیره  بخشی جدا ناپذیر از کل این تشکلها میباشند و در سطوح مختلف رهبری این تشکلها نماینده و حضور دارند.»(دفتر بیست و دوم)
1-   این دلیل نمی شود که چون جناح راست رفرمیست جنبش کارگری در اروپا و بسیاری از جوامع سرمایه داری اقشار مزبور را جزو طبقه کارگر بشمار میآورند پس ما هم مجبوریم چنین کاری کنیم.  نه تنها معلم و پرستار و روزنامه نگار در سندیکاها و کنفدراسیون های کارگری (راست، میانه و باصطلاح چپ) حضور دارند، بلکه بسیاری از لایه های متوسط و بالای کار فکری کنندگان به این دلیل که صرفا مزد بگیرند، در این سندیکاها  حضور دارند. آنها تمامی یا اکثریت «یقه سفیدها» را هم جزو طبقه کارگر به شمار میآورند.
2-     از قضا همین جناح راست رفرمیست هم بر بیشتر اتحادیه های کارگری و جنبش کارگری در اروپا و آمریکا( با رهبری احزاب کارگر، سوسیالیست و باصطلاح کمونیست و درواقع  رویزیونیست) مسلط است. بیشتر رهبران اتحادیه های کارگری در اروپا و آمریکا از همان کارگران مشهور به «یقه سفید»  و از بخش های  خرده بورژوا شده طبقه کارگر هستند.
3-   این دلیل بسیار خوبی است برای راستهاست که چنین بافتی را در تشکیلات خود ایجاد نمایند و سندیکاها و اتحادیه ها را به سمت رفرمیسم هدایت کنند.  
4-   افزون بر این، راه دادن این لایه ها به رهبری، جزوی از شگرد احزاب  سیاسی مسلط بورژوازی ارتجاعی، که در  اتحادیه ها نفوذ دارند، برای استفاده از آنها برای انتخابات ها است .
5-   امر وجود این لایه ها در اتحادیه ها و در رهبری اتحادیه های رفرمیست، که در واقع اتحادیه های زرد بورژوایی هستند، نشانگر آن است که این خود بورژوازی نیست که اینها را از طبقه کارگر جدا میکند.  
مارکس و جریانات رفرمیست و سندیکالیست
«با اعتبارترین و شناخته شده ترین این فعالان جنبش کارگری بین المللی ، کارل مارکس  است که حتی در جریانات رفرمیست و سندیکالیست غرب هم کم تر کسی به مخالفت با او در این زمینه برخاسته است.(دفتر بیست و چهارم، ص 16)
1-    این را که در میان جریانات رفرمیست و سندیکالیست غرب کم تر کسی به مخالفت با مارکس در زمینه تحلیل طبقاتی برخاسته است، به این سبب است که آنها وی را آن گونه که خودشان دلشان میخواهد و منافع طبقاتیشان ایجاب میکند، تفسیر میکنند..
2-    گمان نمی کنیم  که اگر مارکس زنده بود، این را افتخاری برای خود به شمار می آورد که رفرمیست ها و سندیکالیست ها در این زمینه به مخالفت با او برنخاسته اند. برعکس، او ممکن بود فکر کند که در این زمینه، چه نظری داده و یا احیانا چه اشتباهی به ضرر طبقه کارگر از وی سر زده است که  این رفرمیست ها و سندیکالیست ها به مخالفت با او بر نمی خیزند!؟
ادامه دارد.
هرمز دامان
فروردین 98









۱۳۹۸ فروردین ۲, جمعه

برعلیه ضد لنین و ضد لنینیسم ها(5)


برعلیه ضد لنین و ضد لنینیسم ها(5)

مارکس و مسئله «روایت»های شخصی          
اکنون به مسئله «روایت های شخصی»می پردازیم.
بطور کلی،«روایت شخصی» دو معنا دارد، یا به دو معنا بکار رفته است: یکی اینکه هر کسی درباره هر مسئله ای و در هر سطحی نظری دارد و نظرش را بیان میکند و دیگری به این معنا که از موضوعی و در چارچوب شناخت علمی، «روایت شخصی» خود را ارائه میدهد.
در مورد دوم در بخش های پیشین کمابیش اشاره ای داشتیم. تقلیل شناخت علمی به «روایت شخصی» فرد دانشمند از موضوع مورد بررسی، به این دلیل که در آن موضوع، اختلاف نظر بین دانشمندان وجود داشته، و پس بنابراین هر کس «روایت شخصی» خود را از آن ارائه داده، و یا به این سبب که چون برخی شناختهای علمی که در سطح معینی درست بوده و هست، با رسوخ به لایه های ژرفتر و تدوین نظرات نو، کهنه شده و جای خود را به شناخت علمی نو و تازه داده است، و بنابراین ابراز این ادعا که آن شناخت پیش از این«روایت شخصی» بوده و اینک «روایت شخصی» دیگری جای آنرا گرفته، اینها همه، تقلیل فعالیت و نظریه پردازی علمی به اظهارنظرهای شخصی است و نتیجه آن، رواج شکاکیت و نفی تقریبا مطلق علم و دستاوردهای علمی که در تکامل اجتماعی - تاریخی بشریت نقش والایی داشته اند. به عنوان ماحصل نهایی خود، چنین دیدگاهی نفی نظراتی است که در هر برهه  از زمان، تبدیل به حرف آخر در پیشرفت علمی گردیده و مورد پذیرش اجتماعی واقع شده، شناخت ما را از پدیده های مورد بررسی به پیش برده است.
 در مورد دانشهای اجتماعی نیز که در حقیقت، این نظریه بیشتر برای نفی آنها وارد میدان شده است، همین امر راست در می آید. برای نمونه دانش هایی مانند جامعه شناسی و یا اقتصاد سیاسی نسبت به زمانی که از زمینه های مورد بررسی آنها شناختی موجود نبود، تحولی کیفی در شناخت بشر ایجاد کرده اند. اینها با سخن گفتن از آنها همچون «روایت شخصی»، تبدیل به مشتی اظهار نظر شخصی میگردند که گویا تاثیری بر فرایندهای اجتماعی نگذاشته و نخواهند گذاشت.
 در مورد «روایت های شخصی» از مسائل زندگی اجتماعی( خانوادگی، فامیلی، دوستان، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی) نیز باید به دو نکته اشاره کرد:
نکته نخست این است که گرچه هر کسی  از دیدگاه خود صحبت میکند و نظر شخصی خود را ابراز میکند، اما عموما این گونه هم نیست که هر کسی هر جور «دلش» خواست و یا صرفا بر مبنای آنچه در حافظه وی جمع شده، نظر بدهد. روشن است که اگر فردی از مسئله ای که در مورد آن نظر میدهد، شناختی نداشته باشد و« سر به هوا» و «سر خود» نظر بدهد، طبعا کسی هم نه به حرفش گوش خواهد داد و نه برای نظرش اهمیتی قائل خواهد شد. پس نخست باید کسی نظر بدهد که در مورد موضوع، تجربه ای داشته و تحقیق کرده باشد. مائو گفت و بارها تکرار کرد که« تحقیق نکرده حق نظر ندارد»(نگاه کنید به مقاله ی درباره کتاب پرستی). این نظر صرفا برای موضوعات دانشهای طبیعی و اجتماعی نیست، بلکه برای هر مسئله  و هر موضوع با اهمیتی در حوزه اجتماع نیز می باشد.
 البته ممکن است کسی بگوید که چنین نظری به این معناست که هر کسی باید در مورد موضوعی که باید در مورد آن میخواهد حرف بزند، کاردان و حرفه ای باشد!
تا حدودی خواه در میان اندیشمندان و خواه میان توده ها این گونه است. در این مورد اخیر باید بگوییم که توده ها نیز عموما در مورد چیزهایی اظهارنظر میکنند که در مورد آن چیزی میدانند، و اگر ندانند ترجیح میدهند که چیزی نگویند؛ و باز معمول این است که در مواردی که چیزی نمیدانند، از افراد وارد به امور، کاردان و با تجربه دور بر خود(خانواده، فامیل، اقوام، دوستان و آشنایان) نظر بخواهند و ذهن خود را در مورد مسئله روشن کنند. البته این به این معنا نیست که در مسائلی که بواسطه عمومی بودنشان و لمس آنها از جانب عموم، همه ی مردم در آنها میتوانند از تجارب کمابیش نزدیکی برخوردارند، حتما باید به افراد کاردان مراجعه کنند یا مراجعه میکنند. اکنون در ایران همه با گوشت و پوست خود گرانی بی حد و حصر را حس میکنند و می فهمند و بسیاری از توده ها براحتی در مورد آن نظر خود را ابراز میکنند و علیه آن به مبارزه بر میخیزند. چیزی را که آشکار است چه نیاز به پرسش است! 
 در مورد افراد با تجربه، وارد و کاردان نیز باید افزود که اینها  نه به این معناست که این افراد دانسته ها و محفوظات زیادی دارند و یا کلید معماها(همان دیدگاه عام) را حاضر و آماده در ذهن خود نگه داشته اند و تا با مسئله و مشکلی برمیخورند شروع میکنند به استفاده نادرست و نامعقول از دانسته ها و یا «کلید جادویی» خود، بلکه به این معناست که این افراد نه تنها تجاربی داشته اند که منجر به باقی ماندن اموری در حافظه و یاد آنها و شکل گیری همان دیدگاه عام شده است، بلکه آنها میدانند که چگونه از این دانسته ها و این دیدگاه، برای هر مورد مشخص استفاده کنند؛ یعنی تحلیل مشخص از شرایط مشخص ارائه دهند. به این افراد مجرب و کارکشته میگویند. مردم معمولا به کسانی که حفظیات کتابی دارند و آنها را بدون در نظر گرفتن اوضاع و شرایط استفاده میکنند، چندان اعتمادی ندارند و تازه اگر مواردی هم داشته باشند، پس از چند اشتباه از جانب این اشخاص، به آنها بی اعتماد میشوند. بطور کلی محفوظات و یا صرف داشتن دیدگاه عام، دانش زنده نمی سازد. کسی میتواند در حافظه اش خیلی اطلاعات تلنبار کند، اما نتواند از آنها درست و بجا استفاده کند. دراین صورت، آنها تنها مشتی حفظیات هستند که فرد ممکن است به استفاده طوطی وار از آنها دست زند. اما کسانی هم هستند که محفوظات زیادی ندارند، اما آنچه یاد گرفته اند خوب یاد گرفته اند و بنابراین خوب هم میتوانند از آنها درست و بجا استفاده کنند؛ به عبارت دیگر به گونه ای زنده و جاندار استفاده میکنند.
 از سوی دیگر مردم به کسانی که تجاربی دارند، اما در تجارب خویش گیج و گمگشته هستند و توانایی بهره بردن از آنها را ندارند، نیز خیلی اعتماد ندارند. باز در این مورد معمول این است که پس از تکرار چند تجربه و ناتوانی فرد در استفاده از تجارب پیشین خود، توده ها اعتماد خود را به آن فرد از دست میدهند.   
این را هم باید بیفزاییم که این رویه ناپسندی در جامعه ما بوده و هست که حرف زدن برای برخی افراد، جایگاه بالایی داشته و همواره خواسته اند خود را در آن «معنا» کنند، و عموما هم بدین گونه بوده و هست که برای اینکه  طرف «خودی نشان بدهد» و یا در قبال دیگران«کم نیاورد»، در مورد هر مسئله ای اظهار نظر کند و حرف بزند، بدون آنکه در مورد آن تجربه و دانشی داشته باشد. اما این رویه ی ناپسند را، نمی توان به  این عنوان که وی نظر شخصی خود را ارائه میدهد، درست بشمار آورد.
نکته دوم این است که نظرات افراد مختلف از هر صنف و دسته ای، خواه کسانی که حفظیات خود را عرضه میکنند و خواه کسانی که از تجارب خود به شکل  کج و معوجی استفاده کرده و نمیتوانند به آنها نظم دهند و خواه افراد مجرب و کارکشته،  دسته بندی میشوند و در جامعه به صورت نظرات و گرایش های دسته ها، گروهها و طبقات در می آیند. به این ترتیب، نظرات شخصی یا باصطلاح« روایات شخصی»، شکل خاص بروز گرایشهای متفاوت و متضاد درون هر طبقه و در ابعاد گسترده تر، اندیشه و جهان بینی عام طبقات معین و مشخصی می گردند.
به عبارت دیگر، این نظرات شخصی وجوه مشترک دارند و علیرغم تضادهای میان آنها، میتوان بر حسب وجوه مشترک و بیشی و کمی این تضادها و شدت آنها، افراد و نظرات آنها را در مورد مسئله ای معین نزدیک به هم دانست. این چنین است که افکارعمومی یک طبقه، یک گروه، یک دسته (و یا برمبنای تقسیم بندی های دیگری چون جنسیتی، ملیتی، مذهبی و...)در مورد مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و بطور کلی امور و تضادهای جاری در جامعه شکل می گیرد. آنچه افکار عمومی حاکم بر طبقات و گروههای مورد اشاره را از یکدیگر جدا میکند و به آنها تشخص طبقاتی میبخشد، همین وجوهی است که آنها را به هم نزدیک کرده و از آنها یک دیدگاه عمومی میسازد. اگر غیر از این بود و نظرات شخصی صرفا نظرات شخصی می ماند، آنگاه بواسطه ی اختلاف و تضاد این نظرات با یکدیگر، بین افراد، دسته ها، گروهها، طبقات و یا در ابعادی وسیعتر بین ملت ها، دیگر اتحادی بر سر مهمترین مسائلی که تکامل  جامعه و زندگی شان فردی شان به آنها بستگی میابد، پدید نمی آمد. نظرات شخصی افراد، همچون گروه موسیقی ای میشد که هر کدام از نوازندگان آن برای خود سازی میزنند و این نیز نتیجه ای جز یک آهنگ گوش خراش و آنارشی و هرج و مرج بوجود نمی آورد و یا نداشت. حال آن که در طول تاریخ می بینیم که  توده ها در ابعاد بسیار بزرگ و باور نکردنی، در دسته، گروه، طبقه و اجتماعات به هم می پیوندند و بر مبنای وحدت و یگانگی در مورد مسائل بسیار با اهمیت، امر خود را در طبیعت و جامعه پیش می برند.
 روشن است که هر عضوی از هر طبقه، در حالیکه با دیگر اعضای آن طبقه از نظر زندگی شخصی و مسائل خودش تفاوتها و اختلافاتی دارد، اما در کل بیانگر شکل فردی آن امر و آن منافع عامی(خواه آگاهانه و خواه غریزی) است که در گروه و طبقه وی امر مشترک است. این مسئله به گونه ای، حتی در مورد شخصی ترین مسائل افراد و تا آنجا که آنها به مسائل اجتماعی ربط میابند، و نیز مسائل خانوادگی مرتبط با آنها، درست خواهد بود. بنابراین در خانواده های کارگری،علیرغم تمایزات و تفاوتها،  نظرات در مسائل خانوادگی و یا شخصی افراد عموما از سنخ و وجوه مشترکی برخوردارند.
اما از دیدگاه «روایت شخصی»، جامعه تشکیل شده از یک گروه از افرادی که گویی هیچ وابستگی ای به یک دیگر ندارند و به اموری که به آنها در اجتماع هویت می بخشد، ربطی پیدا نمی کنند، و صرفا همچون افراد جدا از جامعه یا «اتم» های جدا از یکدیگر، نظرات شخصی خود را در مورد امور گوناگون ابراز میکنند؛ و جالب این که قرار است بین افراد از طبقات مختلف و با منافع متضاد «تفاهم» ایجاد شود.(1) در حالیکه وضع بکلی برعکس است. یعنی این نظرات و برداشت های شخصی را میتوان بر مبنای وجود مشترک اساسی آنها و علیرغم خطوط رنگارنگ و سایه و روشن هایی که آنها را از یکدیگر جدا میکند، در دسته ها، گروهها و طبقات اجتماعی  دسته بندی کرد. آنگاه در نظام سرمایه داری تکامل یافته، ما در نهایت جز برداشت ها، نظرات و دیدگاههای پرولتری و بورژوایی چیز دیگری نداشتیم و بقیه نیز سایه روشن هایی از دیدگاههای این دو طبقه اصلی به شمار می رفتند.
 اکنون به بحث پیرامون مارکس بازگردیم.
 پیش از این اشاره کردیم که در شناخت مارکس این گونه نیست که کسانی که در مورد وی نظر میدهند، او را با دیگر فیلسوفان، اقتصاد دانان و جامعه شناسان درهم کنند و یکی انگارند. اکنون تمرکز را بر خود مارکس قرار میدهیم.
مارکس( یا وی و انگلس) را میتوان از دو نقطه نظر مورد بررسی قرار داد:  یکی از نقطه نظر تغییر و تحولات نظری وی طی حدود 40 سال؛ و دیگری از نظر دیدگاههای اساسی وی و جوهر نظریاتش. در مورد نخست، تاریخ نگاران، بین مارکس آثار نخستین و مارکس کمونیست شده، بین نظرات لیبرالی یا دموکراتیک بورژوایی نخستین و نظرات کمونیستی - پرولتری وی که در تحول و تکامل دیدگاههای وی پدید آمد، فرق میگذارند.  نگاهی به آثاری که در مورد مارکس نوشته شده است به روشنی گواه است که تاریخ نگارانی که به گونه ای واقعی تحول نظرات مارکس و انگلس را بررسی کرده اند، تا آنجا که  وفاداربه واقعیت بوده و مسائل را بطور واقعی دنبال کرده اند، بین مارکس یادداشتهای اقتصادی- فلسفی که در دوران نخستین تغییرات اندیشه وی نگاشته شده و مارکس مبارزه طبقاتی در فرانسه، هجدهم برومر، جنگ داخلی در فرانسه، سرمایه و نقد برنامه گوتا فرق گذاشته اند. اکنون از درون کتابهایی که در مورد تاریخ زندگی فکری مارکس نوشته شده، خواننده میتواند تصویر به نسبت روشنی از تحولات نظری و تکامل وی بدست آورد.
در مورد دوم نیز ما یک سری نظرات از جانب مارکس( و انگلس) داریم که خط اصلی تکامل آنها به شمار میاید و جوهر نظرات مارکس در مورد مسائل مختلف فلسفی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی در آنها بازتاب یافته است. این جوهر و اشکال بروز آن در نظرات مارکس که در یک سلسله از نظریه های مشخص بازتاب یافته است، نیز از جانب تاریخ نگاران اندیشه، باز تا آنجا که این تاریخ نگاران واقعیت را دنبال کرده اند، امر روشنی بوده است؛ و عموما، اگر زیر تاثیر نظراتی که عامدانه این جوهر و این اشکال بروز را، تحریف و ماست مالی میکنند، نباشیم، براحتی میتوانیم از درون خود آثار مارکس بیرون کشیم. بنابراین  و بطورکلی میتوان بین نظرات «دلبخواهی» در مورد مارکس و نظراتی که با پژوهش و با وفاداری به واقعیت نوشته شده اند، فرق گذاشت و آنها را از یکدیگر تشخیص داد.
در مورد نظراتی که در برداشت از اندیشه های مارکس بوجود آمده اند و به اصطلاح «روایت شخصی» از مارکس خوانده میشوند، همان گونه که در مورد نظرات و برداشتهای شخصی دیدیم، اینها را نیز میتوان به چند دسته بزرگ تقسیم کرد.
اول- گروههایی که با وفاداری به مارکس و انگلس جوهر نظرات مارکس و انگلس را درک کرده و آن را به عمل در آوردند. انقلابیونی همچون لنین، استالین(علیرغم برخی اشتباهات) و مائو تسه دون برجسته ترین آنها هستند. اینها خط انقلابی تداوم نظرات مارکس هستند و بازتاب اندیشه ی یک طبقه معین یعنی طبقه کارگرند.
دوم-  نظراتی که بر پایه دستکاری نظرات مارکس، تحریف، قلب واقعیت و فریب استوارند. اینها نمایندگان بورژوازی ارتجاعی هستند.
سوم- نظراتی که یا دوره های نخستین شکل گیری نظرات مارکس و احیانا رگه های بازمانده از آن نظرات را در برخی آثار بعدی برجسته میکنند و یا آن نظراتی را که جوهر اصلی و انقلابی نظرات مارکس در آنها بازتاب یافته است، در سایه قرار داده، بی اهمیت نشان میدهند یا بکلی نفی میکنند.
 دسته ی سوم را نیز، علیرغم رنگارنگی تشکیل دهندگان آن، میتوان در دسته ها و گروههایی معین و در نهایت درون طبقه معینی جای داد. چنانچه ما خط برخورد آنها را به مارکس با خط برخورد آنها به مسائل جاری سیاسی دنبال کنیم، آنگاه می بینیم که مواضعی که در مورد چگونگی تغییر نظام سرمایه داری می گیرند، نه در چارچوب نظرات انقلابی پرولتاریا، بلکه در چارچوب نظرات لیبرال- بورژوایی و در بهترین حالت دموکراتیک- خرده بورژوایی قرار میگیرد. به عبارت دیگر رادیکال ترین این افراد یعنی آنها که صرفا مباحث اکادمیک نمی کنند و دست به عملی هم میزنند، از چارچوب انتقاد خرده بورژوایی از نظام سرمایه داری و مبارزه خرده بورژوایی با آن (و در کشورهای زیر سلطه نیز چیزی در همین حدود) بیرون نمی آیند. به این دلیل که بسیاری از افراد مشهور این دسته از رهبران احزاب کمونیست بوده اند و یا  حداقل دوره هایی درون این احزاب فعالیت میکرده اند و نظرات خود را زمانی ارائه داده اند که همراه این احزاب بوده اند، شکلهای عملی و پیاده شده نظرات آنها به دفعات دیده شده است.
 و چهارم: دسته هایی هم هستند که دوست دارند در مورد مسائل حرف بزنند و بحثهای اکادمیک کنند. بیشتر اینها را باید در چارچوب دسته و گروههای پر مدعا، وراج و بی عمل قرار داد. نقش بسیاری از آنها این است که با چهره های گوناگون و زیر نام تفاسیر «نو» وارد میدان شده و مارکسیسم را از حوزه عمل به حوزه حرف و بحث و جدالهای بی حاصل فکری بکشانند.  بیشتر آنها روی کتابهای اقتصادی مارکس، و از میان آنها روی سرمایه  متمرکز هستند و در کتاب سرمایه نیز روی بخش نخست و در بخش نخست روی فصل اول و در فصل اول نیز عموما روی «شیء شدگی» روابط انسانی چنبره زده اند. بسیاری از اینها، کل مباحث شان بر سر این است که روش مارکس در این کتاب و رابطه وی با هگل چگونه بوده است. تعداد مباحثاتی که بر سر این کتاب مارکس، فصل نخست آن(بویژه فصل نخست) و روش مارکس درگرفته، تقریبا غیر قابل شمارش شده است. مرکز اصلی اینها دانشگاهها و موسسات عالی است و مروجان آن نیز پروفسورها و استادان دانشگاههای غربی بوده و هستند. چیزی تقریبا نزدیک به هفتاد سال(پس از جنگ جهانی دوم)است که این بحث ها دنبال شده است و به اصطلاح «نحله »های گوناگون در مراکز دانشگاهی شکل گرفته است که از آن میان چند تایی مشهورترند. بندرت و بسیار استثنایی در میان این پروفسورها و یا استادان دانشگاه میتوان افرادی را یافت که مبارزه ای عملی با نظام موجود کرده باشند و باصطلاح دستشان در عمل باشد. بهانه های اینها نیز این بوده و هست که سوسیالیسم شکست خورد و چون شکست خورد پس علل آن احتمالا این گونه بوده که مارکس درست فهمیده نشده است و حال خود برای فهمیدن مارکس وارد میدان شده اند و پروژه ی مطالعه ی پایان ناپذیر مارکس و پروژه پایان ناپذیر کار تئوریک و «تدوین تئوری نوین» را سامان داده اند! اما از میان این نحله ها که  از روی شکم سیری، بیکاری و عموما بی تفاوتی نسبت به مبارزات جاری پامی گیرند و هدف و کارکرد اساسی شان سرگرم کردن دانشجویان و وروشنفکران  به بحثهای بی پایان و بی نتیجه است، تا کنون یک نیمچه تئوری انقلابی بیرون نیامده است و بر این سیاق هم، نه تنها یک گروه یا نحله ی انقلابی، بلکه حتی نیمه انقلابی یا ربع انقلابی هم بیرون نیامده است. برعکس بهترین اینها، در همان پرداخت تئوری در دانشگاه و مواضع لیبرالی در سیاست خشکشان زده است.(2)
 حال این سه دسته اخیر بویژه دسته های سوم و چهارم را مقایسه کنیم با گروه اول که جوهر نظرات مارکس را درک کردند و خود را بر مواضع انقلابی اساسی وی استوار کردند، یعنی لنین و استالین در شوروی و مائو تسه دون در چین. اینجا ما جز مشتی تفسیر(جهان) و بحث بی پایان و بی نتیجه  و در نهایت مشتی مواضع لیبرالی و سوسیال دموکراتیک  در سیاست چیزی نمی بینم و دریغ از یک عمل سیاسی در سطح میلیونی که ما بتوانیم بنشینیم و نتایج این مباحث هفتاد و هشتاد ساله را در عمل ببینیم و داوری کنیم، و آن جا برعکس، توده های میلیونی کارگران و زحمتکشان را می بینیم که به حرکت در آمده و به مبارزات سهمگین  برای تغییر جهان دست زدند و این مبارزه را تا تصرف قدرت سیاسی و برقراری سوسیالیسم پیش بردند. حال اگر این تجربه ها نبود، اصلا خوراکی هم برای وازده ها از مارکسیسم و یا لیبرالی کنندگان آن از یک سو و از سوی دیگر پروفسورها و استادان دانشگاه جور نمیشد که هفتاد هشتاد سال بنشینند و در مورد آن صحبت کنند.
 بطور کلی دیدگاه «روایت شخصی» نفی دیدگاه ماتریالیستی بازتاب است که دیدگاهها و نظرات افراد را بازتاب اشیاء و پدیده ها میداند و چگونگی این بازتابها را نیز با توجه به جایگاه متفاوت طبقاتی افراد میداند، و بنابراین بر طبق آن موقعیت اقتصادی افراد یا وجود اجتماعی آنهاست که شعور اجتماعی آنها را شکل میدهد.
ادامه دارد.
م- دامون
اسفند 97
یادداشت ها
1-   در نظریه «روایت شخصی» پسامدرن ها، کسانی که دارای نظریات و«حقایق شخصی»هستند، میتوانند با «مکالمه»، زبان گفتگو با یکدیگر را پیدا کنند. حال پرسش این است که در جایی که طبقه کارگر میگوید از نظر وی سرمایه داری نظامی مبتنی بر استثمار است و سرمایه داران از کارگران بهره کشی میکنند و این نظام، نظام منطبق با نیازهای تکامل یابنده بشر نیست و باید برانداخته شود، و در مقابل آن طبقه سرمایه دار میگوید  که سرمایه داری نظامی مبتنی بر استعداد و استفاده از «فرصت های برابر» و تلاش فردی است و سرمایه داران به واسطه هوش و استعداد و تلاش و زحمت خود، دریافت بیشتری از درآمد ملی دارند و سرمایه داری نظام خوبی است، یعنی بین دو طبقه که بواسطه جایگاه طبقاتی متضاد آنها، حقیقت از نظر آنها، کاملا متضاد و در نقطه مقابل یکدیگر است، چگونه میتواند «مکالمه» ای برای حل این مشکل شکل گیرد که به حل این تضاد بینجامد؟
2-   در مورد این گرایش «کتاب خوانی» و «نحله سازی» که بویژه در ایران به شکل گرایش به نام«مارکسی» خود را نشان داده است، مقاله مستقلی نگاشته شده است که در آینده نزدیک و در کنار مقالات ما علیه ضد لنینیسم ها انتشار خواهد یافت.