Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (4)
پیش از آنکه به ادامه ی ارزیابی نظرات اتفاق بپردازیم بد نیست
به یک یادداشت که در پایین مقاله و خطاب به اتفاق آمده است توجه کنیم. این یادداشت
از جانب فردی با نام خسرو است که چندان میانه ای هم با مارکسیسم ندارد و میدان که
دست اش است می تازد.
این هم بیانات ایشان علیه مارکس و مارکسیسم:
«برای درک وضعیت کنونی اقتصاددانان به اصطلاح چپگرا توجه کنید که طی نزدیک به
دو قرن گذشته اندیشمندان بزرگی نظریه مارکسیستی اقتصاد را مورد بررسی و نقد قرار
داد و نشان داده اند که مارکس در نظریه ارزش کار و تحلیل پویایی های نظام اقتصاد
سرمایه داری دچار اشتباهات تحلیلی جدی شده است. یکی از بهترین نمونه های این
نقدهای علمی به نظریه مارکس مقاله معروف پل سامئولسن (Samuelson, P., 1971) اقتصاددان معروف برنده جایزه نوبل اقتصاد، که در سال 1971 نوشته،
است. این مقاله در اینترنت قابل دستیابی است و اقتصادانانی که بجای چپگرا یا
راستگرا بودن دنبال حقایق علم اقتصاد هستند میتوانند این مقاله ها را مطالعه و
دانش اقتصادی خود را عمیق تر کنند.
در واقع
اقتصادانان بزرگی اشاره کرده اند که با استانداردهای کنونی علم اقتصاد مارکس
حتی یک اقتصاددان متوسط نمی توانست باشد. دوستان جامعه شناس یا علاقمندان به
فلسفه و علوم سیاسی می توانند اشتباهات تحلیلی مارکس را از زبان یک صاحبنظر برجسته
فلسفه سیاسی، ایان شپیرو
(Shapiro, I.,) استاد شناخته شده دانشگاه ییل
(Yale University) آمریکا در کتاب مبانی اخلاقی سیاست (The Moral Foundations of Politics, 2003) بیابند.»
وی
پس از این افاضات ضد مارکسیستی اش در اشاره به «چهار تعریف» اتفاق چنین می نویسد:
«اما اینکه نوشته اید مارکس در آثار مختلف خود، تصویر ثابتی از دولت ارائه
نکرده است از یک نظر صحیح اما از نظری موثق نیست. نظریه کلی مارکسیستی به نهاد
دولت همان نهاد طبقاتی و در واقع نهاد و ابزار سرکوب طبقه حاکم است. اینرا هم
مارکسیستها و کمونیستها و هم دیگران (از
جمله اقتصاددان بزرگ جمیز بوکانان در کتاب معروف Buchanan, J. Calculus of Consent, 1962( و صاحبنظران دیگر در جاهای مختلف گفته
اند. اینکه مارکس نویسنده در نوشته های مختلف خود برداشت های مختلف از دولت یعنی
دولت طبقاتی، دولت مستقل یا بناپارتی، دولت سوسیالیستی، سازمان سیاسی جامعهٔ
کمونیستی داشته است نافی تعریف کلی دولت در نظریه مارکسیستی نیست بلکه می توان گفت
بسط و تشریح آن تعریف کلی است. از انجا که مارکس تحولات تاریخی را در واقع تحولات
مبارزات طبقاتی می داند با تعریف دولت به مثابه نهاد و ابزار سرکوب طبقاتی سازگار
است. اندیشمندان (از جمله فلاسفه مسلمان مانند فارابی، ابوعلی سینا، ابن رشد..) و
مکتبهای فلسفی تعاریف و توصیف های مختلفی از مفهوم دولت اراده داده اند که ذکر
آنها برای روشن شدن مفهوم دولت در نظریه مارکسیستی در یک مقاله تطبیقی مفید اما در
این مختصر نمی گنجد.»( در دفاع از وهابی، شهرام اتفاق،
یادداشت های زیر متن در سایت ایران امروز، تاکیدها از ماست.)
خسرو، علیرغم ضد مارکسیستی بودن اش اما در مورد این مساله راستگو است و آنچه
که برای وی روشن است علیرغم صورتبندی منظم و دقیق بازگو می کند: «نظریه کلی
مارکسیستی نهاد دولت همان نهاد طبقاتی و در واقع نهاد و ابزار سرکوب طبقه حاکم
است». و بنابراین «چهار تعریف» اتفاق درست نیست.
و اما اینکه جناب اتفاق چه پاسخی به
این یادداشت می دهد خواندن دارد! ما ضمن آوردن پاسخ اتفاق ارزیابی خود را
از نظرات وی بیان می کنیم.
این هم پاسخ اتفاق به خسرو:
«خسرو
عزیز
در نوشته شما
مطالب ارزشمندی مطرح شده است. در عین حال نکاتی را درباره آن مطرح میکنم و آنها
را در چند بخش جداگانه ارسال میکنم.
الف - دولت:
مارکسیستهای پس
از مارکس و انگلس اصرار زیادی داشتند تا نظریه «دولت طبقاتی» را به عنوان یگانه
نظریه آنها معرفی کنند.»
مارکسیست های پس از مارکس و انگلس تلاش داشتند نه اینکه نظرات مارکس و انگلس
چنین بود! به عبارت دیگر یعنی جناب خسرو،
شما و آنها که به نظرات شان اشاره کرده اید نفهمیده اید که مارکس و انگلس چه گفته
اند و حرف مارکسیست ها را به جای آنها گرفته اید!
ضمنا اشاره کنیم که در اینجا تحریف هم صورت می گیرد. «یگانه نظریه» یعنی این
که مارکسیست های پس از مارکس( و ما به رهبرانی مانند لنین و پس از وی نظر داریم)
به هیچ وجه مثلا نظر مارکس در مورد «دولت بناپارتی» را همچون بروز استثناء در نظر
نمی گرفتند و آن را به طور مطلق حذف می کردند!
«چرا که در یک دوره زمانی خاص، این نظریه میتوانست همچون
جنگافزاری برای پیکارهای سیاسی به خدمت گرفته شود.»( تاکید از ماست)
این لو دادن خود است! اتفاق بسیار ساده لوحانه نیات درونی خود را لو می دهد!
اولا که این یک تحلیل علمی است و از مطالعه ی تاریخ جوامع بشری و بر مبنای
دیدگاه ماتریالیسم تاریخی استنتاج شده است( مارکس در فقر فلسفه، انگلس در منشاء
خانواده، مالکیت خصوصی و دولت و آنتی دورینگ و مارکس و انگلس در مانیفست
حزب کمونیست) و انقلابیون مارکسیست پس از مارکس و انگلس نیز آن چیزی را دنبال
کردند که نظر آنها بود نه اینکه سخنان آنها را تحریف و یا از خودشان اختراع کرده
باشند.
سپس این که آنها نگفتند که تنها دولت
بورژوایی دولت طبقاتی است بلکه گفتند دولت سوسیالیستی نیز طبقاتی است و مگر ممکن
است بتوان دیکتاتوری «پرولتاریا» و دولت سوسیالیستی ای که طبقه ی کارگر در راس آن
است «غیرطبقاتی»خواند؟ این مانند این است که بگوییم «باران مرطوب نیست» یا «آتش
گرم نیست»! و مگر اینها بچه گانه نیست؟
در عین حال همان ها گفتند که در جامعه ی کمونیستی دولت وجود نخواهد داشت چرا
که طبقات وجود نخواهد داشت. ( با اینکه نگارنده در سه بخش گذشته اشاره به نظرات
آنها در مورد مسائل مورد بحث کرده ام شاید پیوستی به بخش نخست این مقالات بیفزایم
و دیگر اشارات آنها را در مورد مساله ی مورد بحث بیاورم.)
وانگهی مگر خود مارکس و انگلس «دانش را برای دانش» می خواستند که اتفاق سراغ
مارکسیست های پس از مارکس و انگلس رفته است؟ مگر نه اینکه خود آنها دانش طبقاتی و
از جمله طبقاتی بودن دولت و استفاده از آن همچون ابزار سرکوب طبقات استثمارشده را
برای آموزش طبقه ی کارگر و روشن شدن وی در مورد آنچه هست و آنچه باید باشد«همچون
جنگ افزاری برای پیکارهای طبقاتی به خدمت» گرفتند و بخشی از مجادلات شان درون جنبش
کمونیستی با دیگر جریان ها بر سر همین مساله بود؟
جدا از این ها چرا از دانش نباید همچون جنگ افزاری برای پیکار طبقاتی استفاده
کرد؟ آیا دانش برای «دانش داشتن» و قِر و پُِز «پژوهشگر» بودن دادن است و یا باید
در عمل و زندگی اجتماعی به کار گرفته شود؟
روشن است که دانش طبیعی به درد
دگرگون کردن طبیعت می خورد و دانش اجتماعی( فلسفه، اقتصاد سیاسی، فلسفه ی تاریخ و
علم مبارزه ی طبقاتی) به درد دگرگوگون کردن اجتماع. اگر دانشی به درد دگرگون کردن
طبیعت و جامعه نخورد و برای وراجی و قیافه گرفتن باشد باید درش را گِل گرفت.
اتفاق ادامه می دهد:
«اما نظریه «دولت انگلوار» مارکس چندان
مورد علاقه مبارزان مارکسیست نبود.»
چنانکه دیده می شود و ما نیز در بخش
های پیشین اشاره کردیم، «دولت طبقاتی» شده است یک چیز و «دولت انگل وار» یک چیز
دیگر و بنابراین نظر مارکس در مورد «دولت انگل وار» درمورد همان دولت لویی بناپارت
است و نه در مورد دولت و دستگاه اداری و نظامی بورژوازی تمامی کشورهای سرمایه داری
به طور کلی! این دیگر دروغ شاخدار و فریب و سالوسی است نه دانش! و نه شرح سالم و
صادقانه ی یک نظریه!
«چرا که شباهت زیادی با نظریات لیبرالهای کلاسیک درباره دولت داشت.»
این همان درهم کردن مسائل و مانور کذایی است که در بالا صحبت اش شد. می گویند
«نخست خواهر و برادریت را ثابت کن بعد تقاضای ارث و میراث کن!» اول ثابت کن که
مارکسیست های پس از مارکس و انگلس مخالف «دولت انگل وار» بوده اند( نه اینکه نظر
مارکس و انگلس را تحریف کنی و بگویی که منظورشان از «دولت انگل وار» تنها در مورد
دولت هایی مانند «دولت بناپارتی» و « مستقل» است و نه هر گونه دولت بورژوایی!) سپس
بگو به دلیل از نظر جنابعالی شباهت این نظر مارکس در مورد دولت با لیبرال های
کلاسیک موجب شده است که مارکسیست های پس از مارکس به نظر مارکس در مورد «دولت انگل
وار»( که تحریف آشکار مارکسیست های پس از مارکس از جمله لنین است)علاقه نداشته اند!
«معمولا
قضاوت ما درباره نظریات مارکس بر این پایه استوار است که مارکسیستهای پس از او چه
بخشی از نظریات او را برجسته کردهاند.»
نخست این که نظرات مارکس به جای خود هست و نظرات مارکسیست های پس از او و نیز
نظرات مفسرین خرده بورژوا و بورژوا نیز هست و می توان مقایسه کرد که کدام یک به
ماهیت نظرات مارکس و انگلس و آنچه در مورد مسائل اساسی گفته اند وفادارند! کدام یک
تحریف نکرده اند و راستی و درستی را پیشه کرده اند! و کدام یک مبنی را بر تکامل
نظریات در شرایط نوینی که در آن به سر برده اند قرار داده اند و نه برای نفی و
کنار گذاشتن و یا ناله های بی خاصیتی مبنی بر این که این نظرات دیگر کهنه شده
است!
برای نمونه می توان نشان داد که آیا دولت
و انقلاب لنین متکی به آراء و مواضع کلیدی و اساسی( به گفته ی لنین در حد ممکن
بیشتر سخنان و نکات آنها در مورد مسائل اساسی دولت) مارکس و انگلس هست یا نه، لنین
صرفا برخی نظرات را به قیمت در سایه قرار دادن یا نادیده گرفتن برخی نظرات دیگر
برجسته کرده است.
به طور کلی پس از مارکس و انگلس، از
لنین و رزا گرفته تا استالین و مائوتسه دون( و تمامی انقلابیونی که به مبانی اساسی
مارکسیسم باور داشتند) تمامی آن دیدگاه ها و مواضعی را که مارکس و انگلس در نظریات
خود اساسی و همچون قاعده و قانون می دانستند حفظ کردند، و در عین حال آنها را
چنانکه مارکس و انگلس توصیه می کردند پیشرفت و تکامل دادند و در شناخت جنبه های
دیگر پدیده ها و پدیده ها و تجارب تازه ی مبارزه ی طبقاتی به کار بستند. آنها
اسلوب ویژه ی آنها را در تحلیل مسائل اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی و انقلاب
و جنگ و غیره تکامل دادند و از آن در تجزیه مسائل اقتصادی و اجتماعی استفاده
کردند. هیچ نکته ی ماهوی و اساسی ای در نظریات مارکس و انگلس نیست که به وسیله ی
لنین و استالین و مائو تحریف شده و یا از قلم انداخته شده باشد.
و اما در مورد برجسته کردن برخی نظرات نسبت به برخی دیگر: این را می توان در
چهار نکته توضیح داد:
یک: آیا برجسته کردن برخی نظرات به
معنای برجسته کردن نظرات ماهوی و اساسی و عام است؟ در این صورت، آری! انقلابیون پس
از مارکس و انگلس آنچه را ماهوی و اساسی و کلیدی است برجسته کرده اند و نه آنچه را
که غیر ماهوی و غیر اساسی و کمتر واجد اهمیت است.
دوم: آیا برجسته کردن به معنای آنچه
عام است نسبت به آنچه خاص است صورت گرفته است؟ در این صورت بله! بسیاری نکات در
تحلیل های مارکس و انگلس نتیجه گیری خاص از شرایط تجربی خاص مبارزات طبقاتی و
انقلاب ها بوده است و روشن است که با از بین رفتن شرایط خاص، و یا بودن در شرایطی
دیگر از مبارزه ی طبقاتی و انقلاب ها این نتیجه گیری ها اهمیت کاربردی خود را از
دست می دهند. تنها در صورت انطباق نسبی شرایط تازه با شرایطی که مارکس و انگلس
نتیجه ی گیری های خاص خود را بر آن استوار کرده اند( که به دلیل تکامل مبارزه ی
طبقاتی و همچنین تفاوت شرایط مبارزه، عموما کم پیش می آید) چنین نتیجه گیری های
خاصی قابلیت کاربرد پیدا می کنند و انقلابیون مارکسیست نیز در این موارد به تجارب
و نتیجه گیری های پیشین اشاره کرده و از آنها بهره گرفته اند. آثار لنین که در یک
کشور اروپایی می زیست، گنجینه ای است از اشاره به ریزترین موارد تجربی در آثار
مارکس و انگلس و در مورد تجارب مبارزه ی طبقاتی در اروپا و در دوران آنها و
استفاده ی نقادانه از آنها در تجارب حزب بلشویک در مبارزه ی طبقاتی در روسیه و
اروپا.
سوم: آیا برجسته کردن به معنای آن است که انقلابیون مارکسیست پس از مارکس
دیدگاه ها و اسلوب ها و مواضع اساسی آنها را برجسته کرده اند و نه آنچه را که کهنه
شده است( مارکس و انگلس خود نخستین ناقدان خود بودند و پس از بیست و اندی سال و در
مقدمه بر مانیفست نویسند که مانیفست حزب کمونیست در برخی نکات کهنه شده است» در
این صورت بله. چنین بوده است.
اما اگر منظور از «برجسته کردن» این باشد که مثلا آنها برخی نظرات ماهوی و
اساسی و کلیدی را به نفع برخی دیگر حذف کرده و یا بی اهمیت جلوه داده اند این
مطلقا نادرست است و فریب است. چنین اقدامی را ما در آن رهبران انقلابی ای که ادامه
دهنده ی مارکسیسم بوده اند و در صدرشان لنین و استالین و مائو تسه دون نمی بینیم.
« اما پژوهشگران در کارهای پژوهشی خودشان این هیجانات یا دلمشغولیهای احزاب
سیاسی را در نظر نمیگیرند.»( تاکید از ماست)
رسیدیم به مبحث گرانبهای «پژوهشگران»!؟
شخصی پیدا شده است که می گوید «پژوهشگران»که لابد منظور اتفاق خودش است و
کسانی همچون خودش(یعنی نه پژوهشگر بلکه مشتی دانشگاه دیده ی کتاب خوانده و چند تا
کتاب نوشته و پس از آن خود را «دانشمند» تصور کرده!) باید مشتی تحریف را به جای نظرات
واقعی دیگران «مثلا به جای یک تعریف چهار تعریف از دولت» جا بزنند!؟
مارکس و انگلس هم لابد«پژوهشگر» از
نوع شهرام اتفاقی آن( البته اگر جناب اتفاق اغماض بفرمایند و ایشان را در زمره ی «پژوهشگران»
جا دهند!) بودند که کاری به کار حزب و سیاست و انقلاب و حکومت طبقه ی کارگر و غیره
نداشتند! و لابد این لنین و دیگر رهبران مارکسیسم بودند که «پژوهشگر» نبودند بلکه
رهبران احزاب سیاسی بودند و دلمشغولی شان برجسته کردن برخی از تفاسیر خود از نظرات
مارکس و انگلس بود!
راستی که تحریف و مانورفریبکارانه و شیره مالیدن به سر پرسشگر مُچ گیر، از سر
و روی این عبارات می بارد!
«در
نتیجه، از نگاه پژوهشگران، نظریه «دولت انگلوار» نیز به اندازه نظریه «دولت
طبقاتی» از اعتبار و وثوق کافی برخوردار است و یکی اصلی و دیگری فرعی نیست.»(
تاکید از ماست)
از این عبارات بر می آید که حضرت
والا اتفاق به خوبی می داند که نظریه ی مارکس در مورد «دولت بناپارتی» نظریه ای در
مورد یک دولت ویژه است که در شرایط ویژه ای پدیدار شده است و بنابراین جنبه ی فرعی
و غیره عمده و از نظر ما عموما استثنایی دارد و نه جنبه ی اصلی و عمده و قاعده و
قانون.
این هاست احکام اساسی مارکس و انگلس در مورد دولت:
دولت به طور عام طبقاتی است. اما این طبقاتی بودن در هر کشور معین و در هر
دوره ی تاریخی معین به اشکال معین و ویژه ای متبلوی می شود.
هر جا دولت هست طبقاتی است و درجایی که طبقات نباشند دولت نیست و اساسا نیازی
به دولت نیست. پس در تمامی جوامع طبقاتی دولت طبقاتی است و در جامعه ی کمونیستی که
طبقات نیست دولتی نیز نیست.
دولت بورژوایی به دلیل دو نهاد بوروکراتیک و نظامی به طور عام انگل است. انگل
بودن به واسطه ی دو نهاد بوروکراتیک و نظامی خصلت عام و مطلق هر دولت بورژوایی و
هر دولت به اصطلاح «مستقل» از طبقات اصلی جامعه و در هر کشوری است.
«دولت بناپارتی» شکلی خاص از دولت انگلی است. اما «مستقل» و بر فراز طبقات
بودن خصلت عام هر دولتی نیست بلکه خاص دولت بناپارتی است. دولت تنها به طور استثنایی
و تنها در یک شرایط ویژه ی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و آن هم برای دوران کوتاهی
می تواند به شکل مستقل ازطبقات ظاهر گردد.
تاریخ عموما نشانگر طبقاتی بودن دولت
است و از گونه ی دولت های بناپارتی به ندرت در تاریخ و در شرایطی استثنایی پیدا می
شود. این دو هم ردیف نیستند. هر دو اصلی نیستند.
هرمز دامان
نیمه ی دوم
شهریور 1405
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر