بخش نخست این
نوشته مدتی پیش در سایت قرار گرفت اما به دلیل مبارزات توده ای و جنگ و مسائل
مربوط به آنها دنباله ی این نوشته آماده نشد. متن پاره ی کنونی پاره ی نخست بخش
دوم این نوشته است.
در اهمیت مسالهی«ویژگی»
و برخورد دگماتیست ها و رویزیونیست ها به آن(2)
دو - رویزیونیست ها( پارهی نخست)
همچنان که در بخش نخست گفتیم توجه
ما نه تنها باید به خطوط وحدت اشیاء و پدیده ها با یکدیگر بلکه باید به ویژگی هایی
باشد که انها را از هم متمایز و مجزا می کند و ماهیت و کیفیت خاص به آنها می بخشد.
در آنجا دیدیم که دگماتیست ها تنها به خطوط مشترک می چسبند و به ویژگی های معینی
که یک پدیده را از دیگر پدیده ها متمایز و جدا می کند توجهی ندارند. دگماتیسم شکلی
از ذهنی گرایی و سطحی نگری و یک جانبه نگاه کردن به پدیده هاست و در جنبش طبقه ی
کارگر کشورهای گوناگون و در میان احزاب و گروه هایی که ادعای مارکسیسم را دارند به
شکل های معین و ویژه ای بروز می کند که عموما با یکدیگر متفاوت هستند.
دو شکل تغییر در اشیاء و پدیده ها
مساله ی دیگری که باید در نظر داشت
این است که اشیاء و پدیده ها مدام در حال تغییر و تحول و تکامل هستند. این تغییرات
دو گونه است. یا تغییرات ماهوی است و به این معناست که شیء یا پدیده در نتیجه ی
مبارزه اضداد درون آن به پدیده ی دیگری تبدیل شده است که در این خصوص باید شیء یا
پدیده تازه مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. و یا اینکه تغییراتی است در همان پدیده
و نشان از مراحل تکامل پدیده دارد و ماهیت پدیده هنوز تغییر نکرده است.
ما نخست به تغییرات ماهوی و مسائلی
که در بررسی های تئوریک و سیاسی پیش می آورد و مبارزاتی که بر سر تعیین این ماهیت
و چگونگی تکامل تضادهای آن در می گیرد می پردازیم و سپس به مراحلی که یک پدیده ی
معین از سر می گذراند توجه می کنیم.
شکل نخست - تغییرات ماهوی
شکل نخست تغییرات، تحول و تکامل شی
ء یا پدیده ی کهنه به پدیده ی نوین و تغییر تضاد اساسی و ماهیت آن است.
برای نمونه هنگامی که جامعه ی
سرمایه داری به جای فئودالی برقرار می گردد باید تضاداساسی و ماهیت جامعه ی نو و
چگونگی کارکرد آن شناخته شود. و یا هنگامی که جامعه ی سوسیالیستی به جای سرمایه
داری می نشیند طبعا با جامعه ی تازه ای روبرو می شویم که نیاز دارد تضاد اساسی و
ماهیت ویژه ی آن مورد بررسی قرار گیرد.
در مورد شناخت ماهیت جامعه- در
اینجا سرمایه داری - بین اندیشگرهای طبقات گوناگون اختلاف های شدیدی شکل می گیرد
و هر اندیشگر بسته به طبقه ای که به آن تعلق دارد گونه ای تفسیر از این ماهیت و
تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن ارائه می دهد. در این جا یک مبارزه ی طبقاتی در
چگونگی بازتاب ماهیت جامعه و تضادهای آن و چگونگی کارکرد آن و آینده ی آن به وجود
می آید. نگاهی به تاریخ تحلیل و تفسیر نظام سرمایه داری چگونگی این بازتاب ها از
سوی ایدئولوگ های طبقات درگیر را نشان می دهد.
مارکس در فرایند تحلیل و تفسیر
تضادهای سرمایه داری از همان آغاز با دو نوع تحلیل بورژوایی روبرو بود. تحلیل
اقتصادی عامیانه بورژوایی و تحلیل اقتصادی علمی بورژوایی. وی با هر دو این تحلیلها
و تفاسیر به مبارزه پرداخت. از یک سو اقتصاد عامیانه را که صرفا به نمودها و ظواهر
توجه می کرد یعنی آن گونه که پدیده به انسان ها خود را می نمایاند به سخره گرفت و
در عین حال توضیح داد که چرا ماهیت در این نمودها تبلور می یابد. از سوی دیگر اقتصاد
علمی بورژوایی را که بارزترین نمایندگان آن آدام اسمیت و دیویدریکاردو بودند و
متوجه بطن و ماهیت بودند، با نقد علمی تکامل داد و به اقتصاد سیاسی مارکسیستی -
پرولتاریایی تبدیل کرد.
در این مبارزه در عین حال مبارزه
بر سر چگونگی برقراری سوسیالیسم نیز وجود داشت و مارکس و انگلس می باید با
سوسیالیسم تخیلی و مهم ترین نمایندگان آن سن سیمون و فوریه و آاوئن مبارزه می
کردند. این دیدگاه ها از یک سو نشانگر برآمد ناکافی ساخت نظام تولیدی نوین سرمایه
داری بوده و در دوره های نخستین رشد این نظام شکل گرفتند و از سوی دیگر نشانگر
بازتاب تضادهای جامعه بورژوازی در میان طبقات خرده بورژوازی و بورژوازی
بودند.
جدا از این ها مارکس و انگلس الزام داشتند که
با نماینده گان تفاسیر خرده بورژوایی از اقتصاد سرمایه داری و چگونگی برقراری اقتصاد
و سیاست در سوسیالیسم که مهم ترین نمایندگان آن پرودن و باکونین بودند به مبارزه
برخیزد.
و سپس مارکس و انگلس می باید با برداشت های
نادرست و تفاسیر تجدید نظرطلبانه از آنچه خودش و انگلس گفته بودند در احزاب
کمونیست که آن زمان نام «سوسیال دموکرات» و یا «سوسیالیست» داشتند و برخی از آنها
مانند لاسال به مبارزه برخیزد.
خصلت اساسی این نظرات ناتوانی در
تحلیل علمی اقتصاد سیاسی سرمایه داری، محدود کردن مبارزه ی طبقاتی پرولتاریا به
حدود صنفی- سندیکایی و ندیدن نیاز به تشکیل حزب انقلابی طبقه ی کارگر، حذف نیاز به
قهرانقلابی برای سرنگونی نظام سرمایه داری و نیز شکل دولت برای دوران گذار از
سرمایه داری به سوسیالیسم یعنی دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شکل نوین حکومت طبقه
ی کارگر بود.
عوامل اصلی این نواقص و اشتباهات
محدویت دیدگاه های اقتصاددانان بورژوا از جهت طبقاتی، ناکافی بودن رشد سرمایه داری
و به همراه آن مبارزات طبقاتی طبقه ی کارگر در بروز سوسیالیسم تخیلی و وجود لایه
های خرده بورژوازی در پیرامون طبقه ی کارگر در بروز انواع انحرافات و اشتباهات در
مورد مسائل اساسی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و مبارزه ی طبقاتی بود.
با ادامه ی این جریان ها در انقلاب روسیه که
اکنون دیگر به شکل رویزیونیسم خود را نشان می داد، مبارزات مارکس و انگلس با
دیدگاه های خرده بورژوایی و بورژوایی به وسیله ی لنین واستالین به پیش برده شد.
چنانکه دیده می شود در تحلیل و
تفسیر ماهیت یک نظام اقتصادی و چگونگی تکامل تضادهای آن و چگونگی انتقال به نظام
بعدی مبارزات نظری با بسیاری جریان ها و در بسیاری مسائل به وجود می آید که هر نوع
کوتاهی در مورد آنها می تواند موجب شکست در مبارزه برای برپایی نظام متکامل
تر گردد. به ویژه اینکه جایگزینی نظام سوسیالیستی و کمونیستی که نظامی است که می
خواهد مالکیت وسائل تولید در اشتراک جامعه قرار گیرد و طبقات و به همراه آن
استثمار انسان از انسان از بین برود با جایگزینی نظامی که مالکیت وسائل تولیدی را
از دست یک طبقه ی استثمارگر به دست طبقه ی دیگری می دهد، مبارزات نظری و عملی
بسیار گسترده تر و ژرف تر و شدیدتری را نیازمند است.
هنگامی که سوسیالیسم در شوروی و
سپس چین و یک سلسله از کشورهای دیگر برقرار شد تحلیل اقتصاد و سیاست و فرهنگ
سوسیالیستی و قانومندی های آن در دستور روز قرار گرفت. برای تحلیل ماهیت گذار از
سرمایه داری به سوسیالیسم که نخستین مرحله ی برقرار سوسیالیسم است( مرحله ی دوم
گذار از سوسیالیسم به کمونیسم است) و روابط تولیدی و نیز روساخت سیاسی و فرهنگی در
حالی که می شد تا حدودی از ابزارهای تحلیل جامعه ی سرمایه داری استفاده کرد اما
نیاز به ابزارها و مفاهیم و مقولات نویی بود که برای تحلیل این جامعه مناسب باشد و
بتواند قانونمندی های آن را توضیح دهد و راه را برای تکامل مبارزه ی طبقاتی طبقه ی
کارگر بگشاید.
کتاب مائو با نام نقدی بر سیاست و اقتصاد شوروی( نوشته شده در سال 1958) در
نقد کتابی از اقتصاددانان مارکسیست شوروی سوسیالیستی با نام اقتصاد شوروی
است و یک تحلیل منظم و ژرف از مفاهیم و مقولات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و تجارب
عملی سوسیالیسم در شوروی و چین به دست می دهد. مائو با بررسی دقیق کتاب مزبور و
همچنین کتاب بسیار با اهمیت استالین به نام نقدی بر مسائل اقتصادی سوسیالیسم در شوروی(
نوامبر 1951) سیاست های سوسیالیستی در شوروی را به سه دسته ی درست و قابل اتکا،
ناقص و دارای کمبود و در خور ارزیابی دوباره و اصلاح، و نادرست ارزیابی می کند و تحلیل
اقتصاد سیاسی سوسیالیسم را که به وسیله ی لنین و استالین به پیش رانده شده بود
تکامل می دهد و در عین حال پایه های انقلاب بزرگ فرهنگی- پرولتاریایی را می ریزد.
نکته ی مهم در بررسی مائو همانا تحلیل کمبودها و نواقص و اشتباهات در راه دادن به
رویزیونیست ها به رهبری خروشچف خائن برای اجرای کودتای کثیف پس از درگذشت استالین
است.
وظیفه ی مائوئیست ها، تداوم این
نقد در پرتو تجارب حزب کمونیست چین و مائوئیست ها و به ویژه کودتای ضد انقلابی
رویزیونیست ها و رهروان سرمایه داری به رهبری تنگ سیائو پین و دلایل اساسی برقراری
سرمایه داری دولتی- خصوصی در چین و درس آموزی از آن برای برقراری سوسیالیسم و
ادامه ی انقلاب و مبارزه ی طبقاتی در دیکتاتوری پرولتاریا و سوسیالیسم است.
خصلت اساسی رویزیونیسم در
سوسیالیسم و درون حزب کمونیست تحریف چگونگی برقراری نظام نوین سوسیالیستی و همچون
مرکز ثقل این تحریف، انتقال از نیاز به تداوم مبارزه ی طبقاتی تحت دیکتاتوری
پرولتاریا در تمامی عرصه های سیاسی و فرهنگی و تولیدی به نیاز به رشد نیروهای مولد
و به ویژه«ابزار تولید» است. این امر در رویزیونیست های چینی به شکل تکامل یافته
تری نسبت به رویزیونیست های خروشچفی درآمد و جدا از ایجاد قدرت یک سویه به نفع
مدیران کارخانه ها و مراکز تولیدی شهری و روستایی برای بالابردن کیفی و کمی بارآوری
و بهره وری کار از طریق ایجاد مقررات و قوانین و«نظم» و«انضباط» بورژوایی و شدت
کار به شکل سیاست «درهای باز» به روی سرمایه های امپریالیستی غربی برای استثمار
طبقه ی کارگر چین خود را نشان داد.
در این خصوص می توان گفت که با توجه به تحولاتی
که مبارزه ی طبقاتی در چین از سر گذرانده بود( تحولات پس از انقلاب فرهنگی) بدون شرط
ورود سرمایه های امپریالیستی غربی و کمک بی دریغ امپریالیست ها به رویزیونیست های چینی
برای استقراری قابل اطمینان، آنها نمی توانستند بقای خود را تامین کنند. رویزیونیست
های چینی درهای کشور را به روی سرمایه های امپریالیستی باز کردند و سرمایه داران
امپریالیست غربی که از این کودتا و چرخش به نفع بورژوازی در چین دست از پا نمی
شناختند به یاری بوروکرات های حزب رویزیونیست شده ی چین آمدند.
به مدد تحریف های فراوان در مورد
ماهیت نظام سوسیالیستی و معنای آن و تضادهای آن، رویزیونیست های چینی«سرمایه داری
با ویژگی های چینی» را که تلفیقی از سرمایه داری دولتی و سرمایه داری خصوصی و
همچنین تلفیقی از سرمایه گذاری داخلی و سرمایه گذاری خارجی به وسیله ی امپریالیست
ها و استثمار کارگران و زحمتکشان چین است، به نام «سوسیالیسم با ویژگی های چینی»
به طبقه ی کارگر و زحمتکشان چین قالب کردند و بخش هایی از «شبه چپ» های فرصت طلب
که اسم «چین سرخ» و «چین کمونیست» و مائو می آمد جام می کردند این «سوسیالیسم با
ویژگی های چینی» را روی سرشان گذاشتند و حلوا حلوا کردند.
به این ترتیب گرچه در گذشته و در
نظام های پیش از سرمایه داری به دلیل افت علم چندان مبارزه ای ایدئولوژیک بر سر
ماهیت جوامع و تضادهای آن ها در نمی گرفت اما از نظام سرمایه داری به بعد و با
توجه به رشد علوم اجتماعی به ویژه اقتصاد این مبارزات هم گسترده شد و هم ژرفا
یافت.
شکل دوم - تغییرات غیر ماهوی
شکل دوم تغییر، تغییرات کمی در همان شیء و پدیده
ی مورد تحقیق هستند که هنوز به مرحله نهایی و تحول پدیده به پدیده ی دیگر نرسیده
است. در این صورت در حالی که ماهیت اصلی شی ء و پدیده و تضاد اساسی آن کماکان همان
است که بود اما این تغییرات باید مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار گیرد و چگونگی
تاثیرات آنها بر شکل تغییر پدیده ارزیابی شود. روشن است که این امر در مورد پدیده
های اجتماعی منجر به تغییر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای انقلابی و نوین خواهد شد
که در پی تغییر جامعه و گذر از جامعه ی کهنه به جامعه ی نو هستند.
در مورد اخیر می توانیم از نظام
اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری صحبت کنیم. سرمایه داری نخست با خصلت رقابت آزاد
شناخته می شد و سپس در اواخر قرن نوزدهم و اوائل سده ی بیستم تغییرات کمی - کیفی
کرد و وارد مرحله ی تازه ای شد که دیگر نمی توانست با خصلت رقابت آزاد توضیح داده
شود و با خصلت «امپریالیسم» شناسایی می شد. ماهیت سرمایه داری بودن و تضاد اساسی
آن تغییری نکرده اما برخی ویژگی های نوین در پدیده ظاهر شده بود که باید شناسایی
می شد و شناسایی آنها تغییرات مهمی در تئوری و سیاست ها و تاکتیک های نیروهای
انقلابی پدید می آورد.
لنین در امپریالیسم به مثابه
بالاترین مرحله ی سرمایه داری به همین تغییرات و تضادها توجه کرد و آنها را
شرح داد و چگونگی تاثیر آنها را بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای کمونیستی بیان
کرد.
شرح لنین از تضادهای مرحله ی
امپریالیستی سرمایه داری و چگونگی تاثیر آنها بر سیاست ها و تاکتیک های نیروهای
انقلابی به هیچ وجه تغییری در اصول اساسی مارکسیسم در تحلیل سرمایه داری ایجاد
نکرد و به نتیجه گیرهایی این چنین نرسید که:
از این پس «صلح» و «آرامش» در اقتصاد و سیاست
برقرار خواهد شد؛
دو طبقه ی اصلی جامعه طبقه ی کارگر
و سرمایه داران که منافع متضاد دارند می توانند در یک فضای «آشتی طبقاتی» اختلافات
خود را با یکدیگر حل کنند؛
طبقه ی کارگر صرفا از طریق انتخابات
و«رقابت پارلمانی» می تواند قدرت سیاسی را به دست آورد؛
در
مقابل کائوتسکی در تبیین مرحله ی تازه در سرمایه داری آن را «اولترا امپریالیسم»
نامید و ضمن شرحی نادرست از تغییرات بروز کرده( مثلا این تحلیل که تکامل سرمایه
داری به «اولترامپریالیسم» موجب می شود که تضاد بین امپریالیست کاهش یاید و صلح
برقرار شود)آنها را بهانه ای برای نفی شدت گرفتن تضادها و نفی انقلاب قهری و ستایش
دموکراسی بورژوایی و مبارزه ی قانونی در پارلمان ها کرد. کائوتسکیسم محصول چنین
تفسیر رویزیونیستی ای از تغییرات بود که زیر نام «تجدیدنظر» به دلیل تغییرات پدید
آمده در اقتصاد سرمایه داری و نیاز به «نوآوری» صورت می گرفت. تجدید نظر کائوتسکی
نفی بنیان های اساسی نظریهی مارکسیستی را هدف گرفته بود.(1)
در مقابل اندیشه ی اساسی لنین در
مورد مرحله ی امپریالیسم چنین بود که رشد ناموزون کشورهای سرمایه داری موجب می شود
برخی پیش و برخی عقب بیفتند. در میان آنها که عقب می افتند حلقه های ضعیف نظام
امپریالیستی شکل می گیرد و در نتیجه امکان انقلاب در این کشورها و برقراری
سوسیالیسم ممکن و مقدور می گردد.
چنین نتیجه ای بر خلاف نظر مارکس و انگلس بود که در دوره ی سرمایه داری رقابت آزاد می زیستند و مبنای سیاست و تاکتیک هاشان آن مرحله بود و در نتیجه این تئوری را تدوین کردند که انقلاب پرولتری در یک سلسله کشورهای بسیار پیشرفته ی سرمایه داری رخ خواهد داد و به برقراری نظام سوسیالیستی منجر خواهد شد. چنانکه دیده ایم در آن دوران به واقع این کشورهای پیشرفته ی سرمایه داری اروپایی( گرچه نه لزوما پیشرفته ترین آنها که انگلستان بود) بودند که مرکز انقلاب های سوسیالیستی به شمار می آمدند؛ مانند آلمان و فرانسه. و نیز همچنان که دیدیم کمون پاریس نخستین حکومت طبقه ی کارگردر فرانسه پدید آمد.
هرمز دامان
نیمه ی نخست شهریور 1405
یادداشت ها
1- «تئورى
کذايى "اولترا-امپرياليسم" نيز که ساخته کائوتسکى است داراى همين جنبه
ارتجاعى است. استدلال سال ١٩١٥ او را در اين باره با استدلال سال ١٩٠٢ هوبسون
مقايسه کنيد: کائوتسکى: "... آيا سياست امپرياليستى کنونى ممکن نيست بوسيله
سياستى جديد يعنى سياست اولترا- امپرياليستى که استثمار مشترک جهان را از طريق يک
سرمايه مالى که در مقياس بينالمللى متحد شده جايگزين مبارزه بين سرمايههاى مالى
ملى مي نمايد - از صحنه بدر شود؟ فرا رسيدن يک چنين فاز نوينى در سرمايهدارى به
هر حال امکانپذير است. براى حل اين مسأله که آيا اين فاز عملى است يا خير، هنوز
مقدمات کافى در دست نيست"(8) هوبسون: "مسيحيت که در عده قليلى از
امپراتورىهاى فدراتيو بزرگ که هر کدام يک سلسله مستعمرات غير متمدن و کشورهاى
وابسته را در اختيار خود دارند - استوار گرديده، به نظر بسيارى قانونىترين تکامل
تمايلات کنونى و آن هم آنچنان تکاملى است که مي تواند بيش از هر چيز در مورد نيل
به صلحى دائمى که بر پايه استوار انتر- امپرياليسم مبتنى باشد مايه اميدوارى
باشد".
کائوتسکى آن چيزى را
اولترا-امپرياليسم يا مافوق امپرياليسم ناميده است که هوبسون ١٣ سال قبل از وى
انتر-امپرياليسم يا بينالامپرياليسم ناميده بود. پيشرفتى که کائوتسکى در رشته
انديشه "علمى" نموده بجز اختراع کلام حکيمانه نوينى که در آن بجاى يک
پيشوند لاتينى پيشوند ديگرى مي گذارد فقط شامل اين است که آنچه را هوبسون در ماهيت
امر به عنوان سالوسى کشيشهاى انگليسى توصيف ميکند، او به عوض مارکسيسم جا مي زند.
پس از جنگ انگليس و بوئر امرى کاملا طبيعى بود که اين زمره عالىشأن مساعى عمده
خود را صَرف تسکين خرده بورژواها و آن کارگران انگليسى نمايد که عده کثيرى
از آنها در نبردهاى جنوب آفريقا به هلاکت رسيده بودند و براى تأمين سودهاى هنگفتتر
فينانسيستهاى انگليسى مبالغى به عنوان افزايش ماليات مي پرداختند. واقعا هم چنين
تسکينى بهتر از اين است که گفته شود امپرياليسم چندان هم چيز بدى نيست و با انتر -
(يا اولترا-) امپرياليسم که قادر به تأمين صلح دائمى است قرابت دارد؟ حسن نيت کشيش
هاى انگليسى و يا کائوتسکى چربزبان هر چه باشد، باز مفهوم اجتماعى عينى يعنى
واقعى "تئورى" وى يک چيز و فقط يک چيز است: ارتجاعىترين تسکين تودهها
از طريق اميدوار ساختن آنها به امکان صلح دائمى در شرايط سرمايهدارى و انحراف
توجه آنان از تضادهاى حاد و مسائل حاد دوران کنونى و معطوف داشتن توجه شان به
دورنماهاى کاذب يک نوع "اولترا-امپرياليسم- آينده به اصطلاح جديد. در تئورى
"مارکسيستى" کائوتسکى هيچ چيزى جز فريب تودهها يافت نمي شود.»(
امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله ی سرمایه داری، مجموعه آثار تک جلدی، برگردان
پورهرمزان، ص، 436)
چنانکه دیده می شود کائوتسکی
در مطالعه ی وجوه اقتصادی تازه به چنین نتایجی برای طبقه ی کارگر می رسد و لنین در
مطالعه ی آنها به چنین نتایجی. یکی در به اصطلاح مطالعه ی ویژگی های تازه بروز
یافته همان آت و آشغال های لیبرالی را به خورد کارگران می دهد و دیگری با مطالعه ی
این ویژگی ها تئوری مارکسیستی موجود را ارتقاء داده و راه های نوینی برای مبارزه
طبقه ی کارگر می گشاید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر