۱۴۰۵ شهریور ۱۵, یکشنبه

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(2)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (2) 

مارکس و دولت همچون انگل – هجدهم برومر لویی بناپارت

در بخش یک ما نکاتی در مورد تحریف نظریه ی مارکسیستی دولت به وسیله ی جناب اتفاق بیان کردیم و در این بخش آن را ادامه می دهیم.

در تعریف نظریه ی دولت اتفاق چنین آورده بود:

« دوران: 1- کاپیتالیسم: دولت طبقاتی

طبقه ی بورژوازی( سرمایه داری) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه بورژوازی حاکم است.

دوران: 2- کاپیتالیسم: دولت مستقل و انگل وار

دولت می تواند« انگل وار و هراس انگیز» و مستقل از طبقه ی بورژوازی و در جهات منافع خودش باشد.»( شهرام اتفاق، در دفاع از مهرداد وهابی)

این یک تحریف آشکار در نظریه ی مارکسیستی و به ویژه نظری است که مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت بیان کرده است.

 از این تعریف این گونه بر می آید که گویا مارکس( و انگلس) دو نوع دولت در دوران کاپیتالیسم تشخیص داده اند. یکی «دولت طبقاتی» و دیگری «دولت مستقل و انگل وار».

در این که مارکس در هجدهم برومر شکلی استثنایی از دولت یعنی «دولت بناپارتی» را که به ظاهر مستقل و بر فراز دو طبقه ی اصلی جامعه یعنی بورژوازی و پرولتاریا جای دارد، اشاره می کند شکی نیست اما مساله ی «دولت بناپارتی» یک چیز است و «دولت انگل وار» چیزی دیگر.

«بناپارتی» خصیصه ی یک دولت ویژه یعنی دولتی است که پس از شکست انقلاب 1851- 1848 ظاهر شد. بنابراین تا اینجا می توان گفت که در دوران کاپیتالیسم می توان از شکل دولت بورژوازی که هر دو سلطه یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سیاسی را دارد( و این قاعده است) از یک سو و دولت مستقل از طبقه ی بورژوازی که در آن دولتیان صرفا سلطه ی سیاسی دارند( و این استثناء است)، اما سلطه ی اقتصادی کماکان در دست طبقه ی بورژوازی است صحبت کرد.

اما قرار دادن «دولت مستقل» و «دولت انگلی» در یک سطح همردیف، گویی تنها دولت بناپارتی که «دولت طبقاتی» نیست «انگلی» است و «دولت طبقاتی» بورژوازی «انگلی» نیست یک تحریف آشکار در نظر مارکس است. در واقع نظر مارکس در مورد انگلی و طفیلی بودن به همان اندازه در مورد «دولت مستقل» صدق می کند که در مورد «دولت  طبقاتی».

این ها هم  مشهورترین عبارت مارکس درباره ی دولت:

 «اين قوه اجرايى، با سازمان وسيع ديوانى و نظاميش، با دستگاه( ماشین- پورهرمزان) دولتى پيچيده و مصنوعيش، با سپاه نيم ميليونى کارمندان و ارتش پنج ميليونى سربازانش، اين هيأت انگلىِ وحشتناک، که تمامى تنِ جامعه فرانسوى را چونان غشائى پوشانده و همه منافذش را مسدود کرده است، در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد. امتيازات اعيانىِ مالکان عمده ارضى و شهرها، به همان ميزان از اختيارات قدرت دولت( قدرت دولتی – پورهرمزان) تبديل شد، صاحبان عناوين فئودالى به کارمندان عاليرتبه حقوق‌بگير تبديل شدند، و نقشه رنگارنگ حقوق فئودالىِ متناقض قرون وسطايى به برنامه کامل منظم قدرت دولتى، که کار آن چونان کار يک کارخانه، منقسم و متمرکز است تبديل گرديد. نخستين انقلاب فرانسه، که هدفش در هم شکستن تمام قدرت هاى مستقل، محلى، ايالتى، شهرى و ولايتى، به منظور ايجاد وحدت بورژوايى ملت بود ميب ايست هم کارى را که سلطنت مطلق آغاز کرده بود، يعنى تمرکز را، ناگزير توسعه دهد و هم وسعت، اختيارات و دستگاه ادارى قدرت حکومتى را(دستگاه قدرت دولتی- هرمزان). ناپلئون اين دستگاه ادارى ( ماشین دولتی – پورهرمزان) را تکميل کرد. سلطنت حقانى و سلطنت ژوئيه فقط تقسيم کار بيشترى را در اين دستگاه وارد کردند، تقسيم کارى که به موازات پيدايش گروه هاى صاحب منافع جديد، و در نتيجه، مصالح تازه ادارى در داخل جامعه بورژوايى، به تدريج افزايش مييافت. هر نفع مشترکى بيدرنگ از جامعه تفکيک گرديد و به عنوان يک نفع برتر، يک نفع عمومى، از حيطه عمل اعضاى جامعه خارج شد، از پل و مدرسه و املاک متعلق به آبادى در کوچک ترين مزرعه‌ها گرفته تا راه آهن، اموال ملى و دانشگاه ها، به صورت موضوع فعاليت حکومتى درآمد. بالأخره جمهورى پارلمانى براى مبارزه با انقلاب خود را مجبور ديد که با اتخاذ سياست شدت عمل و اقدام به سرکوبى، وسايل کار و تمرکز قدرت حکومتى را تقويت کند. تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند، احزابى که هر کدام به نوبه خود براى کسب قدرت( رهبری دولتی – پورهرمزان) مبارزه کردند، فتح اين بناى عظيم دولت( دستگاه دولتی عظیم - هرمزان) را چونان غنيمت اصلى فاتح دانسته‌اند.( هجدهم برومر لویی بناپارت، برگردان باقرپرهام، تاکید از مارکس است. در عبارت داخل پرانتز ترجمه ی پورهرمزان جای گرفته که به وسیله ی فردی( بی نام) که متن را بازنویسی کرده است صورت گرفته است.)

چنان که دیده می شود در این قطعه ی فوق العاده مشهور مارکس درباره ی دولت بورژوازی به طور کلی صحبت می کند و نه صرفا در مورد «دولت بناپارتی».

وی نخست به دو خصیصه ی اساسی دولت یعنی سازمان بوروکراتیک( که در زمان مورد اشاره «سپاهی مرکب از نيم ميليون کارمند داشت») و نظامی ( که در آن زمان «ارتش پنج ميليونى از سربازان» را در اختیار داشت) و خصلت انگلی آن اشاره می کند و سپس به تاریخ همین دولت می پردازد و می نویسد که:« در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد.» و آن گاه به شرح گسترش آن طی انقلاب فرانسه و سپس ناپلئون و سلطنت حقانی و ژوئیه و  بالاخره جمهوری پارلمانی می پردازد.

بنابراین آنچه که مارکس در این عبارات در مورد دولت حاضر و آماده بیان می کند تنها در مورد «دولت بناپارتی» نیست بلکه در مورد تمامی دولت های بورژوازی( یا به زبان اتفاق«دولت طبقاتی» ) نیز هست.

اما هدف از این تحریف بزرگ چیست؟

این که دولت های طبقاتی که بورژوازی سلطه طبقاتی یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سلطه ی سیاسی دارد، دولت هایی«انگلی» نیستند( لابد خدمتگزار جامعه هستند!).

یکی از اهداف«چهار تعریف» مارکس و انگلس در مورد دولت همین است. اتفاق می خواهد بگوید که «دولت بورژوازی دولت انگلی نیست».  به این مساله برمی گردیم.  

مارکس و انگلس و جامعه ی کمونیستی - نقدی بر برنامه ی گتا

وی ادامه می دهد:

«مارکس در ۱۸۷۵، در نقدی که به پیش‌نویس برنامه‌ی حزب اتحادیه کارگران آلمان (SDAP) می‌نویسد، از فردیناند لاسال، نویسنده‌ی متن به‌خاطر به‌کار بردن اصطلاح «چارچوب دولت ملی» و «دولت آزاد» انتقاد می‌کند و درباره‌ی دولت در جامعه‌ی آرمانی خود می‌گوید:

آزادی (واقعی) بدان معنا است که دولت را از ارگانی تحمیلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه مبدل کنیم.

انگلس نیز در سال ۱۸۷۸، در کتاب آنتی‌دورینگ درباره‌ی اوضاع حکمرانی و دولت پس از انقلاب کمونیستی آینده می‌نویسد:

پرولتاریا قدرت دولتی را در دست می‌گیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل می‌کند. اما بدین وسیله پرولتاریا خود را به عنوان پرولتاریا از میان برمی‌دارد و از این طریق کلیه‌ی تفاوت‌ها و تناقضات طبقاتی و مآلاً [سرانجام] دولت به مثابه دولت را از میان برمی‌دارد.

انگلس همان‌جا می‌افزاید که «دولت» پدیده‌ای متعلق به جامعه‌ی طبقاتی است و جامعه‌ی فاقد طبقه، نیازی به وجود دولت ندارد.»

در اینجا یکی از تعریف ها که از نظر اتفاق با دیگر تعریف ها در تضاد قرار دارد( چهار تعریف) آمده است. هدف این است که این دیدگاه جا انداخته شود که یا دولت در جامعه ی کمونیستی نیز وجود خواهد داشت و یا این که در این مورد «ابهام» وجود دارد.

 نخست در مورد «ابهام» اشاره کنیم که اولا مارکس و انگلس تمامی پاسخ های مسائل مبارزه ی طبقاتی را در جیب شان نداشتند و نیز به هیچ وجه حاضر نبودند دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی خود را با دیدگاه ایده آلیستی و متافیزیکی عوض کنند و به گمانه زنی های تخیلی در مورد آینده دست زنند. آنها بر مبنای مطالعه و تحقیق در تاریخ گذشته و حال به یک سلسله دیدگاه های نوین رسیدند( از ایدئولوژی آلمانی به این سو). مانیفست حزب کمونیست یک جهش در تکامل دیدگاه هاشان و در دوره ی نخستین فعالیت هاشان بود. آنها خواه در نگرش به گذشته و حال و خواه به آینده دیدگاه ها و مواضعی را که به آن رسیده بودند پیش می بردند و گسترش می دادند و تکامل می بخشیدند. آنها به آنچه به آن رسیده بودند به عنوان یک دگم نگاه نمی کردند بلکه آن را مجموعه ای از دیدگاه ها و مواضع می دانستند که باید همراه با تکامل مبارزه ی طبقاتی و تغییر در هر حوزه ای(اقتصاد، سیاست، فرهنگ، علم نظام و غیره) تکامل یابد. از این رو ممکن است که آنچه دیروز و در مانیفست حزب کمونیستگفته بودند با توجه به این که امروز و در پرتو مبارزات طبقاتی در فرانسه کامل تر خود را نشان داده است بیان کامل تری از آن ارائه کنند و ما برخی بیانات آنها را نسبت به بیانات گذشته روشن تر و دقیق تر و ژرف تر و تکامل یافته تر بیابیم.

وظیفه ی ما نه برجسته کردن و پیگیری آن چه نادرست یا کهنه شده از نظر تاریخی، کمتر دقیق، ناروشن، دارای ابهام و یا ناکامل بوده که به نوعی از یک سو نشانگر و بازتاب تکامل نایافتگی مساله ی مورد تحقیق(اقتصاد، سیاست، مبارزه ی طبقاتی و غیره) و از سوی دیگر نشانگر تحقیقات اولیه و یا ناکامل است، بلکه برجسته کردن آن دیدگاه ها و مواضعی است که روشن تر، دقیق تر و ژرف تر و کامل ترین دیدگاه ها در مورد مساله ی مورد بحث است.

نگاهی به چگونگی دیدگاه لنین در مورد این تفاوت ها در آثار مارکسیستی در این مورد سودمند است.

لنین پس از شرح همان بند در مورد دولت انگلی که ما در بخش گذشته از هجدهم برومر لویی لویی بناپارت بازگو کردیم می نویسد:

«مارکسيسم در اين مبحث شگرف نسبت به «مانيفست کمونيست» گام عظيمى به پيش برمي دارد. موضوع دولت در «مانيفست کمونيست» به طرز بسيار مجرد و با مفاهيم و عباراتى بسيار کلى مطرح شده است. ولى در اينجا مسأله به طور مشخص مطرح گرديده و به شکلى بسيار دقيق و صريح و عملا محسوس، از آن نتيجه‌گيرى شده است: همه انقلاب هاى پيشين ماشين دولتى را تکميل کرده‌اند و حال آنکه آن را بايد خُرد کرد و درهم شکست.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 527- 526، همچنین نگاه کنید به ص 528)

و پس از شرحی کوتاه از دیدگاه مارکس و انگلس در مورد دولت در مانیفست و اشاره به اینکه در این کتاب«اين مسأله مطرح نشده است که آيا - از نقطه نظر تاريخى - اين تعويض دولت بورژوازى با دولت پرولترى چگونه بايد باشد»می نویسد:

« همين مسأله است که مارکس در سال ١٨٥٢ طرح و حل می کند. مارکس به فلسفه ماترياليسم ديالکتيک خود وفادار است، تجربه تاريخى سالهاى با عظمت انقلاب ١٨٤٨-١٨٥١ را اساس قرار ميدهد. آموزش مارکس در اينجا هم، مانند هميشه، استنتاجى از تجربه است که انوار جهان‌بينى فلسفى ژرف و اطلاعات تاريخى وسيع آن را روشن ساخته است.»( همان، ص 527، تاکید از لنین است)

حال به مساله ی دولت در جامعه ی کمونیستی توجه کنیم.

در همان قطعه ای که در بالا آمد مارکس به روشنی و با دقت هر چه تمام تر گفته بود که« تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند.» معنای این عبارت روشن است. انقلاب ها باید این ماشین حکومتی را در هم بشکنند. یعنی نه از ماشین نظامی پنج میلیونی بورژوازی چیزی باقی بگذارند و نه از ماشین بوروکراسی وی با هزاران هزار کارمند.

چنان که می دانیم مارکس و انگلس در آخرین پیشگفتار چاپ آلمانی کتاب( 1872)نوشتند که برنامه مانيفست کمونيست «اکنون در برخى قسمت ها کهنه شده است».

سپس چنين ادامه دادند: ... «به ويژه کمون ثابت کرد که «طبقه کارگر نمي تواند به طور ساده ماشين دولتى حاضر و آماده‌اى را تصرف کند و آن را براى مقاصد خويش به کار اندازد»... »

جز این«مارکس در ١٢ آوريل سال ١٨٧١، يعنى درست در روزهاى کمون، به کوگلمان چنين نوشت:

...«اگر تو نظرى به فصل آخر کتاب «هیجدهم برومر» من بيفکنى، خواهى ديد که من اقدام بعدى انقلاب فرانسه را چنين اعلام مي دارم: بر خلاف سابق ماشين بوروکراتيک و نظامى از دستى بدست ديگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود« (تکيه روى اين کلمه از مارکس است) ...اين درست همان چيزى است که رفقاى پاريسى قهرمان ما در انجامش ميکوشند»)( به نقل از لنین، دولت انقلاب، همان ص 530)

اگر این دو وجه که باید درهم شکسته شوند از دولت گرفته شود چه چیز برای دولت باقی می ماند؟ در بهترین حالت مشتی کارهای ساده برای سازماندهی و پیشبرد امور عمومی. در این خصوص می توانیم به اشارات لنین در کتاب دولت و انقلاب توجه کنیم:

« و چون اکثريت مردم خود ستمگران خود را سرکوب ميکنند لذا ديگر «نيروى خاصى» براى سرکوب لازم نيست! بدين معنى دولت رو به زوال مي گذارد. بجاى مؤسسات ويژه اقليت ممتاز (مستخدمين دولتى ممتاز، سران ارتش دائمى)، خودِ اکثريت ميتواند مستقيما اين عمل را انجام دهد و هر قدر وظايف قدرت دولتى بيشتر بدست عموم انجام گيرد، به همان نسبت هم از لزوم اين قدرت کاسته مي شود.»(همان ص 532)

و:

«حساب و کنترل - اين است نکته عمده‌اى که براى «سر و صورت دادن» به نخستين فاز جامعه کمونيستى و نيز براى جريان صحيح عمل آن لازم است. همه افراد کشور در اينجا بدل به خدمتگذاران مزدبگير آن دولتى مي شوند که عبارت از کارگران مسلح است. همه افراد کشور خدمتگذار و کارگر يک «سنديکاى» دولتى همگانى ميشوند. تمام مطلب بر سر آن است که آنها با مراعات صحيح ميزان کار برابر هم کار کنند و برابر هم مزد بگيرند. حساب اين کار و کنترل آن را سرمايه‌دارى به منتها درجه ساده نموده و به اَعمال فوق‌العاده ساده نظارت و ثبت، اطلاع از چهار عمل اصلى و صدور قبوض مربوط رسانده که انجام آن از عهده هر فرد باسوادى ساخته است.»( همانجا، ص 553، تمامی تاکیدها از لنین است)

هرمز دامان

نیمه نخست شهریور 1405

 


 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر