۱۴۰۳ مهر ۸, یکشنبه

درباره کشته شدن حسن نصرالله

 

عملیات دولت جنایتکار اسرائیل، 
کشته شدن حسن نصرالله رهبر گروه ارتجاعی حزب الله
و موضع حکومت خامنه ای در قبال درگیری ها
 
در  جمعه شب 5 مهرماه 1403(27 سپتامبر 2024) دولت صهیونیستی اسرائیل توانست با ریختن به گفته ی سران ارتش اسرائیل 85 بمب سنگر شکن به وزن 85 تن به مقر فرماندهی اصلی حزب الله در زیرزمین ساختمانی در منطقه ی ضاحیه در حومه ی جنوبی بیروت در لبنان حسن نصرالله رهبری را که 32 سال این گروه را رهبری می کرد به قتل رساند. در این حمله بخشی از فرماندهان گروه و از جمله علی کرکی نیز کشته و بیش از 90 نفر زخمی شدند.
عملیات انفجار پیجرها و بی سیم ها
پیش از این و طی هفته ی منجر به این بمباران حکومت اشغالگر اسرائیل توانسته بود پس از یک سلسله حملات که منجر به انفجار در هزاران دستگاه پیجر و بی سیم اعضای حزب الله گردیده بود ضربات سنگینی به اعضای حزب الله در لبنان بزند و ارتباطات درونی و برنامه ریزی های سازمان و  فعالیت های عملی آن را مختل کند. این انفجارها که در طی  دو روز جمعه و شنبه ی گذشته رخ داد منجر به کشته شدن ده‌ها نفر و زخمی شدن حدود سه هزار نفر از اعضای حزب الله شد.
کشتار توده ها در کنار کشتار اعضای حزب الله
البته این گونه کشتارها تنها به اعضای حزب الله محدود نگردید و دولت جنایتکار اسرائیل که هیچ گاه پشیزی برای جان مردم عادی قائل نبوده درعین حال به گونه ای فاجعه بار بسیاری از مردم عادی و از جمله کودکان را که در مکان هایی که دستگاه منفجر شد حضور داشتند کشت. امری که خشم بسیاری از مردمان را در لبنان و دیگر کشورها نسبت به  دولت مرتجع حاکم در اسرائیل برانگیخت اما کوچک ترین واکنش موثری از سوی امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی برنینگیخت. امری که تردیدی باقی نمی گذارد که امپریالیست های غربی را در طرح و اجرای تمامی برنامه های نابود کردن حزب الله شریک بدانیم.  
شرکت کمپانی های امپریالیستی در غرب در پروژه ی منفجر کردن پیجرها
انفجار در پیجرها و دستگاه های بی سیم از یک سو نشانگر یک سلسله توطئه های پنهانی مشترک اسرائیل با کمپانی های تایوانی، هلندی و مجاری( روشن نیست که کدام عامل اصلی بوده است) برای جاسازی مواد انفجاری درون دستگاه ها بود که هیچ کدام از ترس واکنش حزب الله و یا دیگر نیروهای وابسته به گردن نگرفتند و هر کدام به کمپانی و کشور دیگری حواله دادند، و از سوی دیگر نشانه ی پیشرفت های پیچیده ی الکترونیکی که امکان چنین اعمالی را به وجود آورده بود.
برنامه ی چند مرحله ای دولت جنایتکار اسرائیل در حمله به حزب الله لبنان
در هر صورت شکل دادن این حملات هم بخشی از یک برنامه ی چند مرحله ای بود که قرار بود رهبران حزب الله را در شرایطی قرار دهد که هم امکان ترور آنها به وسیله ی دولت اسرائیل فراهم شود و هم در کنار آن حکومت جنایتکار اسرائیل ضعف های امنیتی ای را که حمله 5 اکتبر آن را نشان داد و همچون مهر بر پیشانی دستگاه  امنیتی اش موساد خورد بپوشاند و توان خود را در شکل دادن به شیوه ها و تکنیک های مدرن جنگ به رخ کشد.
اما برنامه چند مرحله ای جانیان دولت اسرائیل برای زمین گیر و نابود کردن حزب الله و یا به تاخیر انداختن بازسازی آن برای سال ها، صرفا این انفجارها نبود، بلکه این دولت با حملات هوایی به مقرهای حزب الله در جا به جای بیروت بخشی از رهبران کلیدی حزب الله از جمله دو فرمانده ارشد، یعنی ابراهیم عقیل و احمد وهبی از واحد نخبه «الرضوان» و ابراهیم محمد قبیسی، فرمانده سامانه موشکی حزب‌الله و فرمانده نیروی پهپادی حزب الله محمد سرور و بسیاری از اعضای دیگر این گروه را به قتل رساند.
حلقه ی نهایی این سلسه عملیات ها به احتمال ترور حسن نصرالله بود که اینک جامه ی عمل پوشانده شده است. حمله ای که ویژگی آن(ریختن این تعداد بمب) نشان می دهد که دولت اسرائیل از حضور وی در آن محل اطمینان کامل داشته است. امری که بدون نفوذ شبکه های امنیتی اسرائیل در حزب الله و دیگر جریان های «محور مقاومت و حکومت ولایت فقیه( به ویژه حکومت ولایت فقیه) امکان ناپذیر بود. کمابیش همانند آنچه که بر سر دستگاه های امنیتی ولایت فقیه آمده است.
جز این ها مقامات ولایت فقیه خبر کشته شدن عباس نیلفروشان معاون عملیاتی سپاه پاسداران را نیز داده اند. گفته می شود که وی در هنگام حمله اسرائیل در جلسه ی فرماندهان حزب‌الله در بیروت بوده است. امری که به همراه حضور دیگر فرمانده هان کشته شده سپاه قدس در سوریه از یک سو نشانگر دخالت حکومت ولایت فقیه در برنامه ها و طرح های حزب الله و دیگر گروه های نیابتی در منطقه است و از سوی دیگر اطلاع سازمان های اطلاعاتی ایران از جای حسن نصرالله! 
به طور کلی طی این یکی دو هفته دولت جنایتکار اسرائیل حملاتی پی درپی به جنوب لبنان داشته که در نتیجه این حملات تا کنون حدود 700 نفر کشته شده و در حدود 1700 نفر زخمی شده اند.
هدف اصلی عملیات بنا به گفته ی مقامان اسرائیلی بازگشت امن بیش از ۶۰ هزار اسرائیلی است که در مناطق مرزی زندگی می کردند و به دلیل بمباران‌های حزب‌الله خانه‌های خود را ترک کرده‌اند.
 در مقابل طی این مدت ده‌ها راکت و موشک به وسیله ی حزب الله به قصد زدن مواضع و پایگاه های نظامی و شهرک هایی که صهیونیست ها در آن ها اقامت داشتند شلیک شده است که تعدادی از آنها به هدف اصابت کرده است.
دولت اسرائیل منادی«صلح» و رفع تهدید از مردم دنیا و برقراری«امنیت و آرامش» در جهان!؟
ارتش اسرائیل می گوید که«حسن نصرالله دیگر نمی‌تواند دنیا را تهدید کند». این عبارات و عباراتی مانند آن که دنیا پس از کشتن وی به وسیله ارتش اسرائیل روی «آرامش» خواهد دید ظاهرا به این معنا است که دولت مرتجع اسرائیل که جریان های مرتجعی مانند حزب الله و حماس حتی انگشت کوچک آن و جنایاتی که انجام داده نیز به شمار نمی آیند، برای شادمانی مردم دنیا حسن نصرالله را به قتل رسانده و نه برای جلوگیری از تهدید شدن دولت اسرائیل.
اما اگر نه دنیا بلکه تنها بخشی از خاورمیانه بخواهد امنیت پیدا کند و توده های آن روی آرامش ببیند این تنها با از بین رفتن کشور اسرائیل و برپایی کشور فلسطین و زندگی یهودیان و فلسطینیان کنار یکدیگر در این کشور ممکن خواهد بود.     
اشاره ای به عملیات هفت اکتبر حماس  
اکنون که به رویدادهای یک ساله ی گذشته می نگریم بهتر می بینیم که عملیات 5 اکتبر 2023 گرچه برخی از ضعف های سازمان های امنیتی اسرائیل را آشکار کرد و از این نظر ضربات سنگینی به های و هوی دولت اسرائیل در این زمینه ها زد، اما چقدر اشتباه بوده است. این عملیات در زمانی اجرا شد که دولت های عرب در فرایند برقراری روابط دیپلماتیک بیشتری با دولت اسرائیل بودند و گویا( آن گونه که حکام ولایت فقیه گفتند) این عملیات برای آن انجام شد که از این روند جلوگیری کرده و فضای منطقه را به نفع مقابله با اسرائیل برانگیزد. اما در پی این عملیات غزه با خاک یکسان شد. با ترور رهبران اش به وسیله اسرائیل سازمان حماس تا حدود زیادی فلج گردید و اکنون به دنبال آن حزب الله نیز توان اش را حداقل برای مدتی از دست داد.
سازمان حماس در مورد همکاری سپاه قدس در این عملیات اطلاعات روشنی نداد. این اطلاعات گاه از اقدام حماس به تنهایی و گاه از اقدام مشترک با سپاه قدس و یا نقش سپاه قدس در برنامه ریزی حکایت می کرد. به هر حال در صورتی که سپاه قدس و خامنه ای در برنامه ریزی و طراحی و اجرای این عملیات نقشی داشتند اکنون باید پاسخگوی توده های فلسطینی و لبنانی و نیز پایه های اجتماعی خود در ایران باشند. به ویژه توده های فلسطینی که پس از حمله ی اسرائیل به غزه صدمات سنگینی خوردند. 42 هزار قربانی دادند و خانه هاشان ویران گردید و خودشان نیز بی خانمان و آواره شدند. حکام ولایت فقیه البته خود را کنار کشیده و خواهند کشید!  
به احتمال قوی و چنانچه حوادث دیگری پیش نیاید پس از پایان این دور درگیری ها آن کشورهای عرب منطقه که فرایند پیشرفت روابط با اسرائیل را دنبال می کردند اگر از ضربات وارد شده بر حماس و حزب الله آشکار شادی خود را بروز ندهند اما آن فرایند پیشین روابط را دنبال خواهند کرد گرچه با اندکی تاخیر و«علی می ماند و حوض اش»!
بازسازی حزب الله و ناتوانی حکومت خامنه ای در گرفتن«انتقام سخت» و کمک به این سازمان
روشن است که پس از این حملات و نابودی رهبران و فرماندهان و بخشی از کادرها و اعضا حزب الله لبنان که نیروی نیابتی اصلی و عمده ی حکومت ولایت فقیه در منطقه است مشکل که این سازمان بتواند خود را به سرعت بازسازی کند.
مشکلاتی که در امربازسازی نهفته است از یک سو به توان خاص حزب الله برای بازسازی خویش که به هر حال زمان بر است بر می گردد و از سوی دیگر به مسائلی مانند تضادهای درونی ایدئولوژیک( همچون تضاد های ایدئولوژیک در حکومت ولایت فقیه و دیگر نیروهای نیابتی و ناامید شدن شان از ولایت خامنه ای و شک در باورهای خود) و سیاسی و نظامی( اینکه حزب الله باید حمله کند و انتقام بگیرد و یا محتاط باشد و موقتا عقب نشینی کند و...)حزب الله و این که بخشی از آنها اساسا اعتمادشان را به حکومت ولایت فقیه به دلیل کنار کشیدن از دخالت در جنگ غزه به نفع حماس و همچنین پشتیبانی نکردن عملی از حزب الله در درگیری های اخیر، از دست داده اند و بیشتر حس می کنند که گوشت دم توپ حکومت ولایت فقیه شده اند.
بدگمانی های رشد یابنده در میان گروه حزب الله و شک به خامنه ای و حکومت ایران
این بی اعتمادی حتی تا آنجا پیش رفته که نظراتی در میان آنها وجود دارد مبنی بر اینکه حکومت ولایت فقیه مقصر اصلی لو رفتن محل و قرار حسن نصرالله بوده است، همان گونه که مقصر لو رفتن محل اقامت اسماعیل هنیه بود. نظراتی که با توجه به سخنان خامنه ای در هفتم مهرماه  دایر بر اینکه «سرنوشت این منطقه را  نیروهای مقاومت و در راس آن حزب الله رقم خواهد زد» که معنای آن عدم دخالت در درگیری هاست، بیشتر تقویت شده و این گمانه را ایجاد کرده که ممکن است خامنه ای و جناح های اصول گرا و اصلاح طلب حاکم سازشی بزرگ کرده و این «نیروهای مقاومت» را به امپریالیست های آمریکایی و غرب و همچنین اسرائیل فروخته باشند!
از سوی دیگر این امر به توان حکومت ولایت فقیه بر می گردد. حکومت خامنه ای اکنون خود در گرداب مشکلات اقتصادی و سیاسی و بحران و غلیان مبارزه ی توده ها غرق است و نه می تواند «انتقام سخت» به خاطر کشتن حسن نصرالله بگیرد و نه به حزب الله کمکی اساسی کند.
 در مجموع، با توجه به عقب نشینی های خامنه ای و رئیس جمهورش پزشکیان و دارودسته ی اصلاح طلبان حکومتی در مقابل کشورهای امپریالیستی غرب و استغاثه به درگاه آنان، امکان چنین «انتقامی» و کمک هایی از جانب حکومت خامنه ای و دولت پزشکیان ضعیف است و در صورت انجام می تواند بر معاملات حکومت ولایت فقیه با امپریالیست ها که امیدشان برای نجات از وضعیت کنونی تا حدود زیادی به آن وابسته شده، تاثیر منفی و مخرب گذارد. اگر چنین شود« روز از نو و روزی از نو»!
اسرائیل و حزب الله هر دو نفرت انگیز و ارتجاعی اند اما اسرائیل ارتجاع قدرتمندتری است
از نقطه نظر طبقه ی کارگر و نیروهای انقلابی در این که دو طرف این درگیری تا مغز استخوان ارتجاعی اند، هیچ شکی وجود ندارد.
یک سوی آن حکومت صهیونیستی و اشغالگر اسرائیل است که به کمک امپریالیست ها زمین های خلق فلسطین را از دست شان در آورده و توده های زیادی را آواره کرده است و هر روز جنایت جدیدی را علیه این خلق ستمدیده انجام می دهد. حکومتی که در یک سال گذشته غزه را به خاک و خون کشیده است و 42 هزار نفر را از زن و مرد و کودک کشته است و...؛  
و سوی دیگر آن حزب الله است که یک سازمان ارتجاعی وابسته به حکومت ولایت فقیه که خودشان از حزب الله هاشان ارتجاعی ترند، می باشد. نقش کثیف این جریان در همراهی با حکومت ولایت فقیه در قتل عام توده های زحمتکش شهری و روستایی در سوریه و نیز کشتار توده های زحمتکش ایران بر کمتر کسی پوشیده است. سازمانی که در لبنان به کمک پول هایی که حکومت ولایت فقیه در اختیارش قرار داده و انواع دزدی ها و فسادها توانسته برج و بارویی به هم زند و در پارلمان و دولت این کشور نافد و نماینده داشته باشد و زندگی طبقه ی کارگر و توده های ستمدیده ی لبنان را آماج اهداف جاه طلبانه خودش و حکومت ولایت فقیه در ایران کند؛ سازمانی که اگر با اسرائیل درگیر نمی شد، امپریالیست ها و اسرائیل به وجودش برای مقابله با پا گیری و رشد کمونیست ها و دموکرات های انقلابی در لبنان و فلسطین و سوریه و دیگر کشورهای عرب ارزش زیادی قائل بودند و قطعا حلوا حلواش می کردند!
با این حال در کل حکومت اسرائیل که غاصب و اشغالگر سرزمین فلسطینی ها و عامل کشتار هفتاد ساله ی خلق فلسطین و نماینده و ژاندارم امپریالیست ها در منطقه برای سرکوب جنبش های انقلابی است و به وسیله ی آنها از هر نظر پشتیبانی می شود ارتجاعی قوی تر است. حملات یک ساله ی اخیر حکومت اسرائیل به غزه و کشتار توده های بی دفاع و همچنین حملات چند هفته ی گذشته به حزب الله نشان داد که این سازمان ها(حتی با قرار دادن حکومت ولایت فقیه در کنارشان) در مقابل قدرت نظامی اسرائیل که در بیشتر زمینه ها بسیار قوی است و از پشتیبانی امپریالیست های غرب برخوردار است نیرویی و عددی نیستند.
 با توجه به آنچه گفته شد، هر نوع نزاعی و مقابله و جنگی بین این دو ماهیتی اساسا ارتجاعی دارد و از جهت استراتژیک این که در این تقابل کدام پیروز شود ذره ای برای طبقه ی کارگر و توده های استثمار شده و ستمدیده ی لبنان، فلسطین و عرب و ایران اهمیت ندارد. از نقطه نظر طبقه ی کارگر هر دو ارتجاعی اند و باید نابود شوند.
با این حال پیروزی و یا شکست های هر کدام از این دو ارتجاع در این تقابل می تواند بر شرایط مبارزه ی طبقاتی داخلی ایران و دیگر کشورهای منطقه موثر باشد و از نظر تاکتیکی به وسیله ی نیروهای انقلابی مورد استفاده قرار گیرد. چنان که شکست های وارد شده بر حزب الله شکست حکومت ولایت فقیه به شمار آمده و توانسته در خالی کردن زیر پای حکومت ایران و قراردادن توده ها در حالت تهاجم ایدئولوژیک - فرهنگی به حکومت و شدت بخشیدن به مبارزه ی عملی موثرباشد.  
نفرت طبقه ی کارگر و توده های مردم ایران از حزب الله و حکومت ولایت فقیه
آنچه در مورد حزب الله گفتیم همراه با میلیاردها دلار از ثروت خلق ایران که به وسیله ی حکومت ولایت فقیه برای سازماندهی در اختیار این سازمان قرار گرفته است همواره خشم و نفرت کارگران و کشاورزان و طبقات میانی را در ایران  علیه ولایت برانگیخته است.
جنبه ی دیگر قضیه این است: سازمانی درهم شکسته شده است که نیروی اصلی نیابتی ولایت فقیه در لبنان و منطقه بوده است و در هم شکسته شدن این سازمان به نوعی نشانگر ناتوانی و شکست حکومت ولایت فقیه است که توده ها از آن عمیقا نفرت دارند. از این رو رواست که بسیاری از توده های زحمتکش شهری و روستایی و نیز طبقات میانی از کشته شدن حسن نصرالله و پیش از آن اعضای حزب الله در جریان انفجار پیجرها احساس شادی کنند و به جشن و سرور بپردازند و در مقابل اعلام پنج روزعزای عمومی این را فریاد زنند که«چرا برای مرگ 52 کارگر معدن طبس حتی یک روز عزای عمومی اعلام نشد!»
احساس شادی از مرگ دشمنی نباید منجر به اعتماد به دشمنی دیگر شود!
اما این احساس شادی از مرگ یک دشمن و تخریب یک سازمان ارتجاعی هرگز نباید موجب این شود که نسبت به دولت مرتجع و کثیف اسرائیل که او نیز دشمن طبقه ی کارگر و خلق های منطقه و ایران است، خوشبینی ای را ایجاد کند.
دولت اسرائیل متحد خلق ایران نیست و برای شادی مردم ایران پیجرها را منفجر نکرده، چشم ها اعضای حزب الله را کور نکرده و دست و پاها را قطع نکرده و حسن نصرالله را به قتل نرسانده، بلکه برای منافع خودش این عمل را انجام داده است. دست«خونخواهی و انتقام» مردم ایران از «آستین» دولت جنایتکار اسرائیل بیرون نیامده است!
 در ارتباط با مسائل مردم ایران حکومت اسرائیل هوادار به قدرت رسیدن سلطنت طلبان مرتجع و مزدور امپریالیست های غرب است و برای همین است که سلطنت طلبان و عمله و اکره شان در «شبه چپ» ایران یعنی دارودسته های مزدورحکمتی - ترتسکیستی کمونیسم کارگری از اسرائیل پشتیبانی می کنند.
نیازی به این نیست که اسرائیل خامنه ای را بکشد
طبقه ی کارگر و خلق ایران خود حکومت ولایت فقیه را سرنگون می کنند و خامنه ای را به محاکمه خواهند کشاند!
وجه بدتر و دردناک تر قضیه این است که کسانی که خودشان را از مردم می دانند(و آنان را اگر از مردم باشند به راستی باید عقب مانده ترین خطاب کرد) از دولت اسرائیل می خواهند بیاید و خامنه ای را هم برای خاطر آنها بکشد. این ها فریاد می زنند «خامنه کجا پنهان شده ای! بدان که هر جا پنهان شده باشی اسرائیل تو را پیدا خواهد کرد و خواهد کشت.»
گرچه تقابل بین دو حکومت ارتجاعی ولایت فقیه و اسرائیل می تواند کار را به آنجا رساند که خامنه ای و عمال حکومتی اش نیز در امان نباشند و وی از ترس ترورش در جایی پنهان شده باشد، اما این گونه «خواهش» ها از یک دولت مرتجع و دشمن طبقه ی کارگر و زحمتکشان در منطقه و ایران که بیاید و خامنه ای را هم برای منافع آنها بکشد، تنها نشانگر اوج بی باور بودن به خود و نیرو و توانایی خود و نشانگر پذیرش ناتوانی و انفعال و شکست است.
خلق سرفراز ایران از این گونه اظهار عجزها و ناتوانی های مردمان عقب مانده به دور است. خلق ایران از این گونه عمال شیاد و فریبکار سلطنت طلبان که می خواهند به خلق تلقین کنند نیازی به نیروی اش در براندازی حکومت ولایت فقیه نیست و آمریکا و اسرائیل برای مردم ایران این کار را خواهند کرد به دور است. کارگران و کشاورزان و تمامی توده های ایران خود خامنه ای و حکومت اش را سرنگون می کنند و به پای میز محاکمه ی دادگاه خلق خواهند کشاند.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
8 مهر 1403

۱۴۰۳ مهر ۶, جمعه

انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر(9)

 
انقلاب ایران و مساله ی چگونگی تصرف قدرت سیاسی به وسیله ی طبقه ی کارگر(9)

بخش نخست: قهر انقلابی و الگوهای تاریخی انقلاب

 تغییرات در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم
 
تغییرات سیاسی در کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم
در عباراتی که از مائو در بخش پیشین آوردیم تاکید ما بر وجه رشد ناموزون اقتصادی بود که امکان دست زدن به جنگ خلق و تداوم آن را به وجود می آورد. در این بخش به وجوه سیاسی ای می پردازیم که اقدام به جنگ خلق را به عنوان شکل اساسی کسب قدرت ناگزیر می کند.
 مهم ترین نظرات مائو در این خصوص این ها بود:
«چین در زمینه سیاسی و اقتصادی به طور ناموزون رشد می یابد - ...دیکتاتورهای نظامی بزرگ که حکومت مرکزی را در دست دارند، با دیکتاتورهای نظامی کوچک که بر استان های مختلف مسلط اند، همزیستی می کنند؛ دو نوع ارتش ارتجاعی یعنی «ارتش مرکزی» که تابع چانکایشک است، با« قوای نظامی مختلط » که تابع دیکتاتورهای نظامی استان های مختلف اند، همزیستی می کنند...  چین کشوری نیمه مستعمره است - تشتت در میان قدرت های امپریالیستی موجب تشتت در میان گروه های مختلف هیئت حاکمه چین می شود. بین کشور نیمه مستعمره ای که زیرسلطه چندین دولت قراردارد و کشور مستعمره ای که تنها یک دولت برآن مسلط است، فرق و تفاوت هست...» (مسائل استراتژی در جنگ انقلابی چین، دسامبر 1936، منتخب آثار، جلد نخست، ص 299- 297) و
«در چین وضع طور دیگری است. ویژه گی های چین در این است که کشوری مستقل و دموکراتیک نیست بلکه نیمه مستعمره و نیمه فئودالی است؛ در داخل آن رژیم دموکراتیک مستقر نیست بلکه ستم فئودالی حکمرواست؛ کشوری است که در مناسبات خارجی خویش از استقلال ملی برخوردار نیست بلکه زیر یوغ امپریالیسم قرار دارد. از این جهت در چین پارلمانی که بتواند مورد استفاده قرار گیرد، نیست و حق  قانونی تشکیل اعتصابات کارگری هم وجود ندارد. در اینجا وظیفه حزب کمونیست علی الاصول این نیست که مبارزه ی درازمدتی را از سر بگذراند تا به قیام و جنگ برسد، و یا نخست شهرها را تصرف کند و سپس دهات را، بلکه درست عکس این است.»( مسائل جنگ و استراتژی، 6 نوامبر 1938، منتخب آثار، جلد دوم، ص 327- 326)
چنانچه به این دو بند نگاه کنیم می بینیم که در بند نخست که در دسامبر 1936 نگاشته شده است از شرایطی صحبت می شود که نه تنها ویژگی های چین بلکه با تفاوت هایی و درجاتی کمابیش ویژگی های بخشی از کشورهای نیمه مستعمره – نیمه فئودال آن زمان در سه قاره ی آسیا و آمریکای مرکزی و جنوبی  بود. اما نزدیک به چنین شرایطی اکنون گرچه در برخی کشورهای افریقایی وجود دارد، در بسیاری از کشورهای زیر سلطه ی امپریالیسم در سه قاره وجود ندارد. برای نمونه مواردی مانند دیکتاتورهای نظامی کوچک همچون قدرت های نظامی کوچکی( گروه های مخالف یکدیگر) که در یک کشور با یکدیگر در جنگ اند، به عنوان یک ویژگی در کشورهای زیرسلطه بسیار کمیاب است و احتمالا و بیشتر در برخی کشورهای جنگ زده ی افریقا و در جنگ های منطقه ای و محلی وجود دارد؛ و یا دو نوع ارتش ارتجاعی یعنی «ارتش مرکزی» و «قوای نظامی مختلط» که با یکدیگر مقابله کنند به همین سان بسیار نادرند. اکنون بیشتر کشورها حتی اگر دیکتاتوری نظامی داشته باشند، دارای حکومت و قدرت نظامی مرکزی هستند و در کنار آنها دیکتاتورهای نظامی کوچک وجود ندارند. به عبارت دیگر وجه حاکم را تسلط قدرت مرکزی و ارتش مرکزی تشکیل می دهد.
از این که بگذریم برخی خصال دیگر گرچه نه به شکل آن زمان اما کماکان  وجود دارند؛ همچون نیمه مستعمره هایی که زیرسلطه ی چندین دولت امپریالیستی قرار دارند و تشتت در میان قدرت های امپریالیستی رقیب که موجب تشتت در میان گروه های هیئت حاکمه اما نه لزوما به شکل نظامی و حداقل به شکل پایدار می شود. ( مورد ولایت فقیه که باندهای امپریالیسم روسیه و آمریکا و غرب در کشاکش اند و گاه باند امپریالیسم روسیه و گاه باند امپریالیست های غربی رو می آیند).
در مورد بند دوم که حدود دو سال بعد در نوامبر 1938 نگاشته شده وجوه کلی تری تصویر می شود. این وجوه اکنون نیز در بسیاری از کشورهای زیرسلطه ی امپریالیسم وجود دارند. نبود رژیم دموکراتیک و وجود حکومت های استبدادی و دیکتاتوری های آشکار و عریان  سیاسی و نظامی، کشورهایی که در مناسبات خارجی خویش از استقلال ملی برخوردار نیستند بلکه زیر یوغ امپریالیسم قرار دارند، نبود پارلمانی که بتواند مورد استفاده احزاب انقلابی کمونیستی قرار گیرد وحق قانونی تشکیل سندیکاها و اتحادیه های مستقل کارگری، نبود حق اعتصابات کارگری و امکان مبارزه ی مسالمت آمیز قانونی، این ها کماکان در بسیاری از کشورهای زیرسلطه خواه وابسته به امپریالیست های غربی و خواه وابسته به امپریالیسم روسیه و کشورهای همسو وجود دارند و جزیی از وجوه  و شرایط سیاسی حاکم بر این گونه کشورها هستند.
با این همه اگر کمی جزء به جزء تر بررسی کنیم می بینیم که برخی تغییرات در عرصه ی سیاسی به ویژه در پنجاه سال اخیر در برخی کشورها صورت گرفته و شرایطی سیاسی ایجاد کرده است که گرچه  از نقطه نظر مورد بحث تفاوتی کیفی ایجاد نکرده است اما باید به آن پرداخته شده و در بررسی و تحلیل ما وارد گردد.
تغییرات در ساخت سیاسی کشورهای زیرسلطه
پس از جنگ جهانی دوم انقلابات دموکراتیک و ضد امپریالیستی پی در پی، بخشی به رهبری طبقه ی کارگر و بخشی به رهبری سازمان های خرده بورژوایی و بورژوازی ملی در کشورهای زیرسلطه در سه قاره ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی رخ داد و موجب شد که اشکال دیکتاتوری و استبداد و از جمله استبداد سلطنتی و یا دیکتاتوری های نظامی که بر آنها حاکم بود فرو ریزد. در پی این انقلاب ها و فروریختن بسیاری از قدرت های حاکم وضع در  بسیاری از این کشورها تغییر کرد. روشن است که همه ی این انقلاب ها به پیروزی نینجامید اما تداوم بروز آنها موجب گردید که امپریالیست ها تن به تغییرات اقتصادی و سیاسی ای در این گونه کشورها بدهند.
 بخشی از این تغییرات در ساخت اقتصادی این کشور ها به وجود آمد و موجب تحلیل بردن فئودالیسم و نیمه فئودالیسم و رشد سرمایه داری بورکراتیک - کمپرادور در این کشورها شد که هم برخاسته از وضع مبارزه ی طبقاتی و ملی در این کشورها بود و هم به سیاست های نوین امپریالیست ها یعنی نئولیبرالیسم بر می گشت و در بخش پیشین به آنها اشاره کردیم.
بروز شبه دموکراسی های بورژوا- کمپرادوری
در کنار آن در شرایط  سیاسی و نوع حکومت بسیاری از این کشورها تغییراتی به وجود آمد که تا کنون ادامه دارد. یکی از مهم ترین این تغییرات این بود که وضع سیاسی پیشین و وجود اشکال استبدادی حکومت و دیکتاتوری های سیاسی و نظامی یک دست ضعیف شد و یا از بین رفت و جای آنها را نوعی «شبه دموکراسی» و یا بهتر« دموکراسی های بورژا- کمپرادوری» گرفت. شکلی که باید آن را میانه ی انواع حکومت های استبدادی پیشین و همچنین دیکتاتوری های نظامی گذشته از یک سو و دموکراسی امپریالیستی نوع غربی از سوی دیگر دانست.
در این شکل که در بخشی از کشورهای زیرسلطه با نظام های جمهوری و سلطنتی و دیگر شکل ها وجود دارد مجلس نمایندگان و مجلس سنا و غیره  موجود است و انتخابات برگزار و پارلمان تشکیل می شود. آزادی بیان و مطبوعات و  گردهمایی و راهپیمایی اعتراض آمیز، آزادی تشکیل سندیکاها و اتحادیه های کارگری و نیز حق اعتصاب موجود است، اما تمامی احزاب آزاد مخالف نظام اقتصادی – سیاسی  آزاد نیستند بلکه در بهترین شرایط  احزاب سرمایه داران ملی و نیز احزاب  مطیع و بی خطر رویزیونیستی و ترتسکیستی آزاداند. این گونه کشورها به مرور در هر سه قاره و به ویژه در آسیا و آمریکای مرکزی و جنوبی بیشتر شده اند . نمونه های برجسته ی آن در آسیا کشورهایی مانند ترکیه و کره جنوبی و در افریقا تونس و ... و در آمریکای جنوبی برزیل و آرژانتین و نیز کشورهایی مانند شیلی، بولیوی و در آمریکای مرکزی ونزوئلا، السالوادور  و ... می باشند.
تفاوت های اساسی دموکراسی بورژوا - کمپرادوری با دموکراسی امپریالیستی
تفاوت های اساسی این گونه «دموکراسی بورژوا-  کمپرادوری» با «دموکراسی امپریالیستی» در این هاست:
 در دموکراسی امپریالیستی بین دو حزب حاکم بورژوا- امپریالیست یک رقابت تا حدود زیادی واقعی وجود دارد که منجر به این می گردد که این ها گاه و بیگاه و بسته به پیروزی ها و یا اشتباهات و ناکامی هایشان در امور گوناگون و پاسخ هایی که به مسائل و منافع اقتصادی و سیاسی داخلی و خارجی جناحی از سرمایه داران امپریالیست حاکم می دهند و بیش و کمی نیرو و توان شان قدرت را از دست حزب دیگر بیرون آورند. این امر در دموکراسی بورژا- کمپرادوری یا وجود ندارد و یا در معدودی از کشورها وجود دارد.
وجود ندارد به این دلیل که احزاب حاکم در کشورهای زیرسلطه  مورد بحث وابسته به امپریالیست ها هستند و این امپریالیست ها هستند که در نهایت تعیین می کنند که کدام حزب قدرت را در دست داشته باشد. چه کسی بماند و چه کسی برود و چه کسی بیاید. بنابراین تغییرات سیاسی در کشورهای زیرسلطه به میل امپریالیست هاست و نه تابع مقابله ی دو حزب حاکم که عموما کاریکاتور و یا بدلی از همان دو حزبی امپریالیستی هستند، و نه بر مبنای اشتباهات و یا موفقیت های آنها و  یا مهم تر مبارزه ی طبقاتی داخلی در این کشورها.  نمونه ی این کشورها کره جنوبی است.
و اما در معدودی از کشورها وجود دارد به این دلیل که در برخی از کشورها  با رشد بحران اقتصادی و سیاسی و مبارزه ی طبقاتی و انقلاب ها و یا بحران های سیاسی و نظامی و فرهنگی منطقه ای گاه باید یک جابجایی صورت گیرد تا نیروهای تازه بتوانند انقلاب را کنترل و از مسیر خود منحرف کرده و شرایط  تسلط امپریالیست ها را تامین کنند.
نمونه ی برجسته ی این گونه کشورها  ترکیه است. در کشورهای آمریکای مرکزی و جنوبی که حیاط خلوت امپریالیسم آمریکا نامیده می شد نیز بیشتر کشورها از این زمره اند. و این ها کشورهایی هستند که تغییرات سیاسی در آنها صورت گرفته  و دیکتاتوری های نظامی برچیده شده و جای خود را به این به اصطلاح دموکراسی های بورژوایی داده است.
مورد دیگر تفاوت دموکراسی بورژوا- کمپرادوری با دموکراسی امپریالیستی در این است که در کشورهای امپریالیستی، ارتش نیروی زیر کنترل کل طبقه ی سرمایه دار امپریالیست حاکم است و البته وظیفه ی آن در دوران کنونی که انقلاب در کشورهای امپریالیستی کمتر امکان پذیر است بیشتر تجاوز نظامی به کشورهای دیگر برای مبارزه با انقلاب های توده ای و نیز رقابت با امپریالیست های رقیب است تا سرکوب مبارزات داخلی که وظیفه ی اساسی آن می باشد و یا به ویژه کودتا کردن به نفع یک جناح علیه جناح دیگر. اما ارتش در کشورهای زیر سلطه زیر کنترل امپریالیست ها و به وسیله ی آن جناحی از طبقه حاکم است که وابسته به آنهاست و یا حاضر است طوق وابسته گی آنها را به گردن بگذارد. در نتیجه در این کشورها دموکراسی بورژوا- کمپرادوری به وسیله ی امپریالیست و عوامل آنها کنترل و مدیریت می شود. چنانچه در این کشورها تضاد بین طبقه ی کارگر و کشاورز و توده های زحمتکش و حتی طبقات میانی با حکومت حتی اندکی شدید شود و مبارزه ی طبقاتی اندکی اوج گیرد و یا تضاد میان جناح ها و باندهای سرمایه دار بوروکرات - کمپرادور حاکم شدت پذیرد ارتش می تواند به شکل های مستقیم و یا غیرمستقیم کودتا کند( عموما با این توجیه که ما تنها برای این کودتا می کنیم که اوضاع را آرام کنیم و امنیت مردم را حفظ کنیم) و حکومت را در دست گیرد. نقش ارتش در کشورهای زیرسلطه نه تنها همان نقش اساسی ارتش یعنی سرکوب انقلاب ها در داخل کشور برای حفظ منافع امپریالیست ها و جناح های بورژوا- کمپرادور وابسته به آنهاست  بلکه در عین حال مدیریت تضادهای بین جناح های حاکم وابسته به امپریالیست ها به وسیله ی کودتا است. امری که وجود وجوه دموکراسی ای مشابه دموکراسی بورژوایی اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم و امکان استفاده ی ادامه دار از آن را برای نیروهای انقلابی بسیار ضعیف و تا حدود زیادی غیرممکن می کند.    
گذشته از این در کشورهایی مانند کره جنوبی و یا ترکیه که احزاب حکومتی و احزاب رویزیونیستی و رفرمیستی مطیع و ترتسکیست های تخریب گر جنبش خلق، آزاد هستند، جدا از نقشی که ارتش دارد( برای نمونه ارتش ترکیه که یکی از بزرگترین ارتش های ناتو است) خود امپریالیست های آمریکایی پایگاه نظامی دارند و اوضاع را زیر نظر می گیرند. 
     بنابراین «دموکراسی» و « پارلمان» و آزادی هایی مانند «آزادی احزاب»(حتی به شرطی که احزاب انقلابی آزاد باشند که نیستند) آن هم زمانی که ارتش همچون چماقی  بر بالای سر طبقه ی کارگر و کشاورزان و زحمتکشان ایستاده است و آماده ی است در صورت بروز هر مبارزه ی جدی و تغییر کوچکی در تناسب قوای موجود، کودتا کند( ترکیه واقعا از این نظر شاخص بوده است) و در کنار آن پایگاه های نظامی امپریالیستی هم وجود دارد، گرچه در حد و حدودی قابل استفاده است اما دارای معنا و محتوای جدی ای نیست که بتوان درون آن کاری انقلابی را پیش برد و طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش را سازمان داد.  
علل اساسی تغییر سیاست امپریالیست ها در کشورهای زیرسلطه
علل تغییرات ساخت سیاسی بیشتر کشورهای زیرسلطه عبارتند از:
 یک-  وجود مبارزه ی طبقاتی و ملی ای که پس از جنگ جهانی دوم تداوم داشته است. در واقع پس از جنگ جهانی یک فضای انقلابی در بیشتر کشورهای زیرسلطه ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی  به وجود آمد و در تمامی سه قاره انقلاب های پیاپی رخ داد.
دو - پیروزی انقلابات دموکراتیک نوین در برخی از کشورهای زیرسلطه. این کشورها توانستند از نظام های نیمه فئودالی و سرمایه داری بوروکرات - کمپرادور عبور کرده و نظام های دموکراتیک و یا سوسیالیستی برپا کنند. نمونه ی برجسته ی این انقلاب ها، انقلاب چین(1949) و در پی آن انقلاب کوبا و سپس انقلاب های کشورهای افریقا( مصر و الجزایر) و کشورهای جنوب شرقی آسیا( ویتنام، لائوس و کامبوج) بود که تاثیرات زیادی در کشورهای زیرسلطه ی آسیا و افریقا و آمریکای مرکزی و جنوبی گذاشت و ترس و وحشت امپریالیست ها را بیش از پیش برانگیخت.(1)
سه - شکست امپریالیست ها در امور نظامی و تلفات انسانی و مخارج بالای نظامی و مخالفت مردم کشورهای امپریالیستی خواه از جهت تلفات انسانی و خواه از نظر مخارج جنگ با مداخلات این چنینی. نمونه ی برجسته ی این مخالفت ها، اعتراض طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش و طبقات میانی امپریالیسم آمریکا به جنگ ویتنام بود.
چهار-  تغییر سیاست های اقتصادی امپریالیستی به اقتصاد نئولیبرالی
تغییر سیاست اقتصادی امپریالیست ها که در مورد آن در مقالات پیشین و خلاصه ای نیز از آنها  در بخش پیشین نوشته ایم، موجب شد که جای تسلط مستقیم سیاسی امپریالیست ها در کشورهای زیرسلطه را تسلط  مستقیم اقتصادی بگیرد و  تسلط مستقیم نظامی بیش از پیش از بین برود( نه به این معنا که مداخله ی نظامی به کلی از سیاست امپریالیست ها حذف گردد) و تسلط مستقیم سیاسی کم رنگ تر شده و تسلط غیر مستقیم سیاسی بیش از پیش پررنگ شود. در این فرایند ساخت اقتصادی کشورهای زیر سلطه بیشتر به کشورهای امپریالیستی وابسته شد.
پنج - سقوط  سوسیال امپریالیسم شوروی و بلوک کشورهای اروپای شرقی که یک رقیب قدر برای امپریالیست های غربی بودند و تلاش می کردند که  جنبش های طبقه ی کارگر و یا خرده بورژوازی را که در کشورهای زیرسلطه وجود داشت به خود وابسته کنند.
این ها مهم ترین دلایل بودند که موجب شدند چرخش مهمی در سیاست امپریالیست ها در کشورهای زیرسلطه در عرصه ی سیاسی پدید آید و نوعی نرمش در قبال شکل گیری دموکراسی های بورژوا- کمپرادوری در این کشورها شکل بگیرد.
هرمز دامان
نیمه ی دوم شهریور 1403
یادداشت ها
1-    البته در همین دوران با توجه به تغییر ساخت اقتصادی - سیاسی اتحاد شوروی از سوسیالیستی به سرمایه داری یک تغییر در نوع رقابت به وجود آمد. رقابت سوسیالیسم با سرمایه داری به رقابت سوسیال امپریالیسم با امپریالیسم تبدیل شد.

۱۴۰۳ شهریور ۳۰, جمعه

یادداشت هایی در مورد نامه ی فائزه هاشمی(2 بخش پایانی)


 
ده
انتقادفائزه هاشمی را باید به دو بخش کرد. از یک سو انتقادات به روابط درون زندانیان( زندانیان زن که تفاوتی در اصل قضیه نمی کند)، در اینجا صرف نظر از اهدافی که وی دارد باید انتقادات در صورتی که درست است تایید شوند و برای از بین بردن آنها مبارزه و کار صورت گیرد و در صورتی که نادرست است رد شوند.
بخش دوم به روابط میان زندانیان و زندانبانان و حکومت بر می گردد. نقدی که فائزه هاشمی از نیروهای پیشرو می کند جنبه های غیرعمده ی این نامه و انگیزه ها و اهداف و حواشی جنبه ی عمده ی آن است. فائزه هاشمی بین زندانیان و حکومت، حکومت را انتخاب کرده است. ممکن است اینجا و آنجا و این و آن زندانی اغراقی در مورد برخی رفتارهای حکومت در زندان ها بکند، اما چنین اغراق هایی نباید ملاک داوری نهایی درباره نظرات درست در این زمینه قرار گیرد. چهل سال حکومت ولایت فقیه نشان داده که تمامی مراحلی که یک زندانی از زمان بازداشت تا زمان آزادی می گذراند حکایت از رفتار شکنجه گرانه و هولناک و پست دارد. مضحک است که در این ارتباط ما زندانیان را«اغراق کننده» بدانیم. زیرا هیچ اغراقی به واقع نمی تواند رفتار کثیف اطلاعاتی ها و زندانبان ها را با زندانیان آن گونه که واقعا بوده و هست( و بخش بسیار مهمی از آن پنهان است) بیان کند. هزاران افشاگری از وضعیت زندان ها به عنوان یک کل - و نه اینجا و آنجا مواردی اغراق - نمی تواند ماهیت کثیف زندانبانان و دستگاه قضایی و سازمان های اطلاعاتی را به حد کافی نشان دهد.
حال اگر در این تاریخ چهل و اندی ساله ما بیاییم و اگر مواردی از اغراق وجود داشته باشد آنها را برجسته کنیم و وضع را به گونه ای نشان دهیم که انگار حکومت رفتار در خوری با زندانیان داشته است و این زندانیان بوده اند که وضع را خراب تر از آنچه بوده نشان داده اند تنها لطف کردن در حق حکومت کثیف و ستمکار و جنایتکار و به حاشیه بردن اعتراضات زندانیان است که خواهان رسیدگی به زندانیان و حقوق خود هستند.  
یازده
یافتن همانندی مضمونی بین رفتار زندانیان سیاسی با حکومت استبدادی گرچه گاه ممکن است در جزییات درست باشد اما در سطح کلان کاملا نادرست است. در جزییات ممکن است درست باشد زیرا افکار و شیوه ها و روش های حکومت استبدادی مسلط است و با این تسلط در تمامی نهادهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و آموزشی وهنری و ورزشی به شکلی نافذ و جاری است. این استبداد نهادینه شده ی طبقات حاکم نظام سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور است که ضد خود یعنی خواست آزادی و دموکراسی خواهی و سوسیالیسم و کمونیسم را در طبقه ی کارگر و توده ها به وجود می آورد و آنها را به مبارزه علیه خود بر می انگیزد. اما این ضد در حالی که علیه استبداد بر می خیزد خود از بستر استبداد برخاسته و در آن نظام و روابط بزرگ شده و بنابراین ته رنگی از تمامی وجوه حاکم را در اجزای خویش دارد. به بیان دیگر استبداد در تمامی افراد جامعه نافذ می گردد. مبارزه با استبداد حاکم باید همراه با مبارزه با کنش های استبدادی سرچشمه گرفته از درون باشد.
اما این مقایسه در سطح کلان درست نیست. یکی مستبد است و تمامی منابع ثروت و قدرت را در دست دارد و دیگری جزیی از خلق( کارگران، کشاورزان و دیگر طبقات زحمتکش) در حال مبارزه علیه حامیان و حاملین این قدرت و ثروت است. استبداد حاکم بیان تسلط طبقه ی حاکم است. در اینجا یک وحدت درونی بین استبداد و حاملین استبداد وجود دارد، اما بخشی از مبارزین تنها در جزء حاملین استبداد حاکم هستند و به عبارتی یک «دیکتاتورکوچک» در درون دارند. اما آن شرایطی که از آن برمی خیزند و آن آرمان هایی که آنها برای آن مبارزه می کنند یعنی آزادی و دموکراسی و استقلال و سوسیالیسم و کمونیسم نیز درون همین مبارزین عناصری از شخصیت آزاده و دموکرات و کمونیست تولید می کند که وجه اصلی روحیات و سجایای شخصی آنها را تشکیل می دهد و آن ها را از حاملین و حامیان استبداد جدا می کند. مقایسه دو وجه این تضاد یعنی بین آنچه از جامعه ی کنونی و به دلیل تسلط استبداد به ارث می برند با آنچه از جامعه ی آینده ای که آنها برای تحقق آن مبارزه می کنند، در شخصیت و در منش و شیوه ی مبارزه ی بیشتر آنها به نفع آن «دیکتاتور کوچک» مورد نظر فائزه هاشمی نیست.   
فائزه هاشمی با مقایسه این دو و اینکه آنچه ما از روابط و شیوه های برخورد در زندان می بینیم تجلی ای است از آنچه در بیرون از حکومت می بینیم اساس قضیه را به فراموشی می سپارد.
زندانی مبارز است و برای تحقق آرمان اش که آزادی و استقلال و دموکراسی و کمونیسم است جان شیرین اش را در دست گرفته است و مرگ را هر آن در پیش خود می بیند. حکومت برعکس است و برای جلوگیری از هر گونه مبارزه ای برای آزادی و استقلال و دموکراسی و کمونیسم اسلحه اش را در دست گرفته و زندان اش را به راه انداخته است. فائره هاشمی می توانست انتقاد کند، می توانست دلسوزانه مقایسه کند و از زندانیان آشکار بخواهد که دست به رفتارهای و شیوه هایی نزنند که آنها را بتوان با حکومت مقایسه کرد، اما نمی تواند مواردی برجسته کند و بگوید این شیوه های حکومت است و بنابراین چه فرقی میان ما مبارزان آزادی و دموکراسی و حکومتیان است. فرق بسیار است و مهم ترین آن این که یکی برای آزادی و دموکراسی مبارزه می کند و این مبارزه به او یاری می رساند تا خود را از شر معایبی که حکومت استبدادی با آموزش در مدارس و دانشگاه ها و محل کار و جامعه به خوردش داده و در او پدید آورده رها کند و دیگری برعکس، هر آن در حال تولید این معایب در جامعه است. 
دوازده
این در بهترین شرایط و در صورت واقعی بودن آن، دیدن سوی کوچک مساله و ندیدن سوی بزرگ آن است. این در حالی است که مبارزین به عنوان یک کل،  نه این جا و آنجا چند فرد و یا جریان فرصت طلب که خود را مبارز جا می زنند و خیانت و پستی  پیشه می کنند، نه تنها «طبل توخالی» و «دیکتاتوری های حقیر»ی نبوده اند بلکه بزرگترین دگرگونی ها در آگاهی و شرایط به یاری پیشقراولی و منش های بزرگ آنان به پیش رفته است. از مشروطیت به این سو مبارزین چپ و دموکرات انقلابی برجسته ترین هادیان مبارزه برای «آزادی و عدالت و دموکراسی و فرهیختگی» و دگرگونی و تحول ایران بوده اند و زندگی و جان خود را برای تحقق آنها گذاشته اند. این سخنان کلی فائزه هاشمی صرفا نافی مبارزین بزرگ کمونیست نیست بلکه نافی مبارزین و مجاهدینی است که از مشروطیت به این سو و در لوای مذهب( هر نوع دین و مذهبی از شیعه و بهایی و مسیحی و غیره) مبارزه کرده اند و مجاهدین خلق دوره پیش از انقلاب 57 نیز از زمره ی آنان بوده اند. این سخنان نفی هر گونه مبارزه ای است.  
اما زمانی که ما در مورد انقلابیون سوی کوچک یعنی ایرادات فردی و یا گروهی را بزرگ می کنیم و سوی بزرگ یعنی مبارزه کردن آنها با استبداد و از زندگی و موقعیت اجتماعی و اوقات خوش و جان خود گذشتن را کوچک، عکس آن در سوی مقابل یعنی سوی استبداد و یا همین اصلاح طلبان استخوان به نیش گیر حکومتی رخ می دهد یعنی سوی کوچک آنها - مثلا در مواردی که در مورد رفتارو شیوه های برخورد آنها با زندانیان اغراق صورت می گیرد- را بزرگ و سوی بزرگ آنها -  یعنی رفتار و شیوه های چهل ساله ی درون زندان که امثال لاجوردی و شریعمتداری  تجلی آن بوده اند- را کوچک می کنیم . فائزه هاشمی راه را از سر ناآگاهی و یا عامدانه گم می کند و به اصلاح طلبان استخوان به نیش کش حکومتی و از آن مهم تر به همان ها که رفتار مبارزین را در زندان چون آنها می انگارد یعنی خامنه ای و دارودسته ی جنایتکاران حاکم «گرا» می دهد. 
سیزده - جهان را دگرگون کن و درون این دگرگون کردن جهان خودت را دگرگون کن!
این درست است که علیرغم وجود برخی از حداقل ها برای مبارزه، نهادینه کردن دموکراسی در خود برای برخی از افراد و گروه ها کار بسیار مشکلی است و این بنا به دلایلی است که شرح دادیم، اما این درست نیست که نهادینه کردن دموکراسی درخود پیش نیاز اصلاح جامعه و حکومت است. این شکلی از بیان همان عبارتی است که می گوید:«نخست برو خودت را درست کن و بعد ادعای دگرگون کردن جهان را داشته باش»! و این به غایت نادرست است زیرا مساله را کاملا ذهنی گرایانه طرح می کند. کلنجار ذهنی را در درجه ی نخست قرار می دهد و تغییر جهان را پس از کامل کردن روند نخستین در دستور کار می گذارد. و این به این معناست که شما هرگز به کار دگرگون کردن جهان وارد نخواهید شد. زیرا اگر تمامی زندگی تان را مصروف درست کردن و دموکرات کردن خودتان کنید در جامعه ای که حکومتی استبدادی، استثمارگر و ستمگر بر آن حاکم است موفق نخواهید شد و حتی اگر موفق شوید توفیق انفرادی شما نمی تواند تغییر اساسی در جامعه پدید آورد. آنچه شما می خواهید در خودتان از بین ببرید همواره در شما و یا دیگران بازتولید می شود. اما اگر مساله را از دیدگاه ماتریالیستی- دیالکتیکی طرح کنیم آن گاه می بینیم که شرط دموکرات شدن فرد به مبارزه ی وی با استبداد و دیکتاتوری وابسته است. هر چقدر فرد مبارزه در ستیز خویش بتواند تغییراتی در شرایط جامعه ایجاد کند بیشتر می تواند خود را تغییر دهد. تنها آنها که از توفان مبارزه ی طبقاتی می گذرند می توانند خود را نشکن و آبدیده کنند.
چهارده
در این شکی نیست که مبارزه هزینه دارد خواه مبارزه با استبداد حاکم و خواه درون مبارزین و با دوستان همفکر و همره و خواه در مبارزه با خود و با عیوب و ایرادات و کمبودهای خود. مبارزه هرگز یک وجه یعنی وجه مبارزه با مستبدین و جنایتکاران و کلا طبقات استثمارگر و ستمگر حاکم را ندارد بلکه در عین حال مبارزه با مبارزین را دارد. بسیاری از انقلابیون بزرگ سال ها و گاه دهه ها طول کشیده تا توانسته اند نظرات و رفتارها و شیوه های نادرستی که در مبارزان و در احزاب انقلابی وجود داشته اصلاح کنند. مبارزه ی انقلابی ده ها سویه دارد که مهم ترین آن مبارزه با حاکمین استثمارگر و ستمگر است. انقلابی بودن یعنی مبارزه و تلاش مداوم و همه روزه و فداکارانه و تا پای خون و جان برای تغییر جهان. انقلابی بودن یعنی همیشه در مبارزه و نبرد بودن؛ نبرد با دشمنان گوناگون، نبرد با دوستان گوناگون( انتقاد)، نبرد با فرصت طلبان و ابن الوقت ها، نبرد با متحدین موقت، نبرد با خود( انتقاد از خود) و ... اتحاد و نبرد دو وجه مبارزه هستند و از آن دو، اتحاد نسبی و نبرد مطلق است.
پانزده - اصلاح یا انقلاب
همه ی مبارزان انقلابی برای دگرگون کردن جامعه مبارزه می کنند. برای این که بتوان با جامعه ی نو شرایط بالیدن زندگی ها نو و انسان های نو را پدید آورد. فائزه هاشمی راه رسیدن به آزادی و عدالت و برقراری یک حکمرانی خوب را«اصلاحات» می داند و این سان همراهی خود را با اصلاح طلبان ورشکسته ی حکومتی نشان می دهد. او البته از «اصلاحات ساختاری» صحبت می کند. این سان فائزه هاشمی می خواهد همه را راضی کند از خامنه ای گرفته تا موسوی.
اما اصلاحات سویی و انقلاب سوی دیگر قضیه است. جامعه ی ایران به انقلاب نیاز دارد انقلابی همه جانبه و در همه ی امور. از اقتصاد گرفته تا سیاست و فرهنگ و غیره ...
شانزده
فائزه هاشمی پیکان تیز حمله ی خود را متوجه زندانیان سیاسی می کند. زندانیان سیاسی دیکتاتور هستند و آنها که از آنان پیروی می کنند مشتاق فاسد شدن هستند. به این ترتیب تمامی مبارزینی که برای سرنگونی حکومت مستبد حزب اللهی به مبارزه برمی خیزند مشتی دیکتاتور یا دیکتاتورمنش و یا هواخواه دیکتاتورمنش ها هستند.
وی این گونه خط بطلانی بر مبارزه می کشد: مبارزه بیهوده و بی نتیجه است! دنبال مبارزه برای تغییر و دگرگونی انقلابی نروید!
و این نتیجه ی از آن بیرون می آید: به اصلاح طلبان حکومتی، این اکنون «اصلاح طلبان» ولی فقیهی امید ببندید!  
هفده - خواب دروغین
پایان بخش نامه ی فائزه هاشمی خواب دخترعمویش است. کسی که به  تعیبرخواب هایش باور جدی دارد. حرف وی روشن است: آنچه نوشتم برای این است که همراهی خود را با شما حکومتیان نشان دهم. نگذارید بیش از این در زندان بمانم. دیگر حوصله زندان کشیدن را ندارم!
زندانیان سیاسی تا کنون کسی را نکشته اند( حداقل ما نشنیده ایم) اما حکومت های استبداد سلطنتی و استبداد دینی خامنه ای و حکومت اش کشته اند. آنها درون زندان تا توانسته اند و به شکل های گوناگون کشته اند؛ آشکار و یا پنهان؛ مستقیم و یا غیر مستفیم. غیر از افراد انقلابی سیاسی که به قتل رساندن شان خواه در حکومت استبداد سلطنتی و خواه در استبداد مذهبی همواره وجود داشته است. یک نمونه ی بارزش محیط زیستی ها است که پاسداران کشتندشان و بسیاری از جوانانی که شاید عالی ترین درجه ی خواست هاشان درخیزش« زن، زندگی، آزادی» تنها آزادی های اجتماعی بود. 
هجده - زمان نشر نامه
اینجاست که زمان نشر نامه اهمیت می یابد. این همه فرصت برای بیان انتقادات به زندانیان سیاسی پیش و پس از سالگرد خیزش ژینا، چرا درست در سالگرد خیزش ژینا باید این انتقادات طرح شود؟  فائزه هاشمی می بیند که بسیاری از ناقدین نامه همین زمان نشر آن را در نظر می گیرند. اگر این چنین نبود آیا این امکان وجود نداشت که توجه بسیاری یا حتی گروه محدودی از آن ها تمام و کمال یا حداقل به گونه ای مشروط متوجه انتقادات وی می گردید؟ آیا این گونه فائزه هاشمی تاثیر نظرات خود و انتقادات خود را بهتر نمی توانست ببیند؟ اما زمان حداقل بخشی مهم از توجه را معطوف خود می کند: چرا این زمان؟ چرا در سالگرد خیزش مهسا؟ آیا این خدمتی به خامنه ای و اصلاح طلبان ضد جنبش ژینا، به شمار نمی آید؟   
نوزده - اصلاح طلبان حکومتی - آیا تحرکاتی نبوده است؟
پزشکیان آمده است. و ورشکسته گان اصلاح طلب و استخوان به نیش کش هایی مانندعباس عبدی و احمدزیدآبادی و  صادق زیبا کلام و سروش و دیگر دارودسته های اصلاح طلب که از جنبش خلق به هراس افتاده اند و نیز مشتی فرصت طلبان و نان به نرخ روز خورهای سیاسی که بین جریان های سلطنت طلب و اصلاح طلب وُول می خورند آماده اند از فردی که احتمالا یا خودش خلاق بوده و آماده شده که برخی از ایرادها و ضعف ها و عیوبی را که در زندانیان دیده برای خامنه ای در بوق و کرنا کند و یا  به رهنمودهای امثال آنها عمل کرده، استقبال کنند. فائزه هاشمی آماده شده تا اردوی مبارزه و انقلاب و خلق را ترک کند و به اردوی ضد انقلاب و ضد خلق بپیوندد.   
 بیست - نوسان نیروهای راست و چرخش های ناگزیر بین جبهه ی انقلاب و جبهه ی ضد انقلاب 
آنچه ما باید بیش از پیش متوجه آن باشیم این است که بسیاری متفقین طبقه ی کارگر و خلق از میان طبقات مرفه و سرمایه دار تنها می توانند به طور موقت متحد جنبش باشند. آنها نمی توانند متحدین استراتژیک طبقه ی کارگر و دیگر طبقات خلقی باشند. آنها متحدین پر نوسان، مشروط، موقتی و غیرقابل اعتماد هستند و به محض اوج یافتن جنبش طبقه کارگر و خلق و از ترس و وحشت آن به دشمن می پیوندند. 
اما این که این آمدن و رفتن ها صورت می گیرد هرگز نباید در تاکتیک های مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی ما خللی ایجاد کند. برخوردهای ما به آنها که همواره  ناپیگیری و نوسان دارند مشروط  و دوگانه خواهد بود. ما همواره باید به تنظیم دقیق خط و مرزها با آنها بپردازیم و در عین سازش نسبی و اتحاد، با آن ها مبارزه کنیم.
این تقابلی است بین طبقه ی کارگر و خلق و دشمنان خلق برای این که از یکدیگر بکاهند و به خود بیفزایند. این تاکتیک در نظام کنونی و نظام آینده ادامه خواهد یافت.
هر کس از جبهه ی دشمن و ضد خلق بخواهد برای هر مدتی به جبهه ی خلق بپیوندد باید از وی استقبال شود و در عین اتحاد با وی مبارزه صورت گیرد. هر کس جبهه خلق را ترک کرده و به جبهه ی ضد خلق بپیوندد باید با وی مبارزه صورت گیرد و افشا شود. این تاکتیک همواره وجود خواهد داشت و هیچ چرخش به راست و گریزی به جبهه ی ضدانقلاب و ارتجاع از جانب این گونه افراد و جریان ها نباید مانع از اجرای آن گردد.
 هرمز دامان
نیمه ی دوم شهریور 1403
 
 

 

یادداشت هایی در مورد نامه ی فائزه هاشمی(1)*

  
در بخش چهارم مقاله ی به مناسبت سالگرد خیزش دموکراتیک«زن، زندگی،آزادی» به تاریخ 23 شهریور 1403 در بخش زندانیان سیاسی نوشتیم که:
«گذشته از این بیهوده نیست که مشتی«اصلاح طلب» حکومتی که خیال برشان داشته که مثلا خیلی دانا و سیاست مدار و استراتژ و برنامه ریز هستند و می دانند چگونه از پس جنبش توده ها بر آیند و کاری را که از عهده ی اصول گرایان برنیامده آنها پیش برند، این نوچه های آماده به خدمت در رکاب خامنه ای و دستگاه های اطلاعاتی و سران پاسدار یعنی ضدانقلابیونی مانندعباس عبدی و احمد زیدآبادی و صادق زیباکلام نوچه رفسنجانی برای نامه ی اخیر فائزه هاشمی با نام «زندان در زندان» که در سالگرد خیزش سترگ«زن، زندگی، آزادی» همین خیزش انقلابی و همین زندانیان عموما دموکرات و چپ را هدف گرفته است چنین بُل گرفته و دم تکان می دهند و هل هله ی«شجاعت، شجاعت» به راه می اندازند.( در مورد این نامه و مواضع سرشار از حب و بغض فائزه هاشمی نسبت به زندانیان مبارز زن، تخریب استراتژیک زندانیان سیاسی و ضدیت با نفس مبارزه ی مترقی و انقلابی و نقش و وظیفه ی احتمالی این نامه در آزادی وی- همچون نقش شرکت کروبی در انتخابات در برداشتن حصر- پس از سالگرد خیزش ژینا خواهیم نوشت).
نامه ی فائزه هاشمی در خور توجه است خواه  به سبب اینکه نویسنده ی آن مخالفت هایی طی سه دهه ی اخیر با حکومت ولایت فقیه داشته است و مداوما در زندان بوده است و بنابراین نظرات اش می تواند تا حدودی بر بخشی از جوانان که زیر تاثیر اصلاح طلبان هستند موثر باشد؛
 و خواه تا آنجا که تمرکز بر خود نقد بیرون از نتیجه گیری های عام آن است، به هر حال باید پاسخ داده شود و این این بیشتر وظیفه ی زندانیان سیاسی است که به درستی و نادرستی آن بپردازند.
و  خواه به این دلیل که نامه در شرایط خاصی نوشته شده است و بنابراین به نظر می رسد که مستقیم و یا غیرمستقیم یک ندامت نامه است و نیازمندامضای نهایی خامنه ای و  دستگاه قضایی برای آزادی.( این امر اتفاق افتاد و فایزه هاشمی آزادشد)
مهم تر از همه ی این ها به این دلیل که مشتی اصلاح طلب استخوان به دندان کش حکومتی همچون عباس عبدی و احمد زید آبادی و صادق زیبا کلام (و البته به همراه آنان مرتجعین سلطنت طلب و ساواکی ها) می توانند پشت آن پنهان شوند و کثافت و کراهت اعمال ریاکارانه و فریبکارانه ی و گذشته ی جنایتکارانه و  ننگین خود را بپوشانند و تلاش کنند تاثیرات مخربی بر جنبش توده ها و جوانان بگذارند و آن را به انفعال و رکود بکشانند.
و بالاخره جدا از هر نقد درست و نادرستی از جهت نگاه تنگ نظرانه و هدفمندی که در آن است و تاثیراتی که این نگاه به همراه بوق و کرنای دارودسته ی اصلاح طلبان ولایت فقیهی احتمالا می تواند به روی جامعه و توده ها و به ویژه نسل جوان مبارزین و انقلابیون بگذارد.
برخی برخوردهایی که از سوی برخی افراد مبارز و یا «شبه چپ» به نامه ی فائزه شده عموما یک جانبه بوده و روی یک خط حرکت کرده است: مخالفت و جدال های فائزه هاشمی با حاکمیت اهمیتی ندارد. وی دختر هاشمی رفسنجانی است. هاشمی رفسنجانی از عوامل برپایی و ماندگاری ولایت فقیه است و پس حرف های فائزه هاشمی و نقد وی از مبارزین ارزش و اهمیتی ندارد.
این دیدگاه تنها به یک جنبه از واقعیت توجه می کند و جنبه های دیگر آن را از نظر دور می دارد. مهم ترین جنبه ای که از نظر دور داشته می شود این است که حتی اگر دشمن طبقه ی کارگر و نیروهای انقلابی و چپ از ما انتقاد کردند صرف نظر از نیات و اهدافی تخریب گری که دارند که عمده است و باید به آنها پرداخته شود، به متن و مضمون انتقاد توجه کنیم و اگر آن را در هر حدی درست و درخود می بینیم آن را اصلاح کنیم نه این که چشم خود را ببندیم و آن ها را تخطئه کنیم.
ما تلاش می کنیم در این یادداشت ها به جنبه های گوناگون این نامه بپردازیم. 
 یک
 این که آیا فائزه صرفا خواسته نقدی به رفتار و کردار زندانیان زن داشته باشد و آنها را متوجه ایرادات شان کند و به بهبود مبارزه یاری رساند و یا نه به دلیل انتخاب پزشکیان و تاکتیک های خامنه ای در پذیرش اصلاح طلبان با توافق با نهادهای امنیتی و دستگاه قضایی برای آزادی این نامه را نوشته است مساله ای مهم است. وقایع بعدی نشان داد که این یک پروژه ی اطلاعاتی - امنیتی با همراهی اصلاح طلبان و یا پیشنهاد آنها صورت گرفته و تلاش آنها این بوده است که با توسل به زندان بودن فائزه هاشمی،  یک موج ضدانقلابی علیه جنبش «زن، زندگی، آزادی» و مبارزان جوان به راه بیندازند.
دو
این که مشاهدات فردی در زندان به این منجر شود که هر مبارزه ای«حال اش را به هم زند» یک امر عمومی نبوده و نیست و نخواهد بود. بیش از صد سال است که در ایران مبارزه ی سیاسی از جانب گروه ها و سازمان های گوناگون مبارز علیه استبداد و ستم و استثمار و آزادی و استقلال ایران وجود داشته است و بسیاری جان خود را در این راه فدا کرده اند. ممکن است که در برخی شرایط در زندان ها به دلیل وجود صفات و دیدگاه های شخصی و فردی متفاوت و متضاد و جریان هایی که هر کدام جهان بینی و دیدگاه و خطی دارند، وضعی پدید آید که برای برخی از افراد خیلی خوشایند نباشد و از مبارزه زده شان کند، اما علیرغم چنین شرایطی که همواره وجود داشته و وجود خواهد داشت مبارزان به مبارزه ی سیاسی ادامه داده و تلاش کرده اند جامعه را دگرگون کنند.
کدام یک تعیین کننده ی فرایند و تداوم مبارزه بوده است؟ «حال به هم خوردن» از هر مبارزه ای و کناره گیری کردن و «بریدن» و یا تداوم مبارزه علیرغم وجود اشتباهات و ایرادات و نابسامانی ها و بی نظمی ها؟ یقینا تداوم مبارزه. فعال بودن و پیگیری در مبارزه جنبه اصلی و انفعال در مبارزه جنبه ی فرعی و کوچکی بوده است. 
سه
اکنون بیش از پیش مشاهده می شود که فائزه نه از سر صداقت و دوستی و دلسوزی و برای تغییر و در جهت درست قرار دادن کارها بلکه برای تخریب این نقادی را کرده است. اگر این نقادی صادقانه بود نه ایرادی بر نفس آن وارد بود و نه این که اگر فردی همه تلاش هایش را برای رفع اشنباهات و ایرادات و تغییر روابط و شرایطی انجام داد و موفق نشد وضع را تغییر دهد امر را عمومی کند و به مردم برساند.
چهار
اگر از نظر ما نمی باید به فائزه هاشمی همچون دشمنان خلق یعنی خامنه ای و ... برخورد کرد  به دلیل همین مبارزات اش علیه استبداد دینی ولایت فقیهی و برای آزادی و قرار گرفتن اش زیر این فشارها و این زندان کشیدن ها بود.
پنج
اکثریت مبارزان در «کلام عالی و در عمل خالی» و یا «نظریه پردازانی درون تهی» و یا «دیکتاتورهای کوچک» نیستند و بد نبود که هاشمی همچنان که از «خاطرات خوب و بد» و «تلخ و شیرین» نام می برد در این جا نیز حدود قضیه را مشخص می کرد و دو سو را در کنار هم قرار می داد. یعنی اگر از «دیکتاتورهای کوچک» نام می برد از گشاده رویی و اخلاق و منش دموکراتیک چپ های انقلابی و دیگر مبارزان دموکرات نام می برد.عمومیت دادن به امری که عمومیت ندارد، شیوه ی سالم و درستی در نقد نیست.
شکی نیست که بسیاری مبارزان و انقلابیون با هر جهان بینی و از هر حزب و سازمان و گروه نواقص و ایرادات شخصی و اشتباهات فردی و سیاسی و تشکیلاتی و غیره دارند. نخستین شرط نقد از مبارزین و انقلابیون چپ و دموکرات در پیشگاه مردم، صمیمانه بودن آن و داشتن جهت برای وحدت و اتحاد برای تداوم مبارزه است.
شش
اگر بپذیریم که تمامی این مطالب درست است و تمامی افرادی که فائزه هاشمی با آنها در زندان هم بند بوده است از این زمره افراد بوده اند که چنین نیست، اما نظرات وی در مورد مقایسه ی  آنها با حاکمان به کلی نادرست است. این ها دو دسته ی افراد و جریان های ماهیتا متفاوت و متضاد هستند. مستبد و دیکتاتور بیرون زندان نماینده ی یک طبقه ی استثمارگر و ستمگر و مزدور است و می تواند ریاکار و فریبکار و شارلاتان و پست و جنایتکار باشد اما برخی افرادی که درون و یا بیرون زندان برخی خصوصیات از خود بروز می دهند افرادی هستند که در حال مبارزه با این طبقات و دیکتاتورها هستند. بسی از این به افراد با این گونه گرایش ها و خلقیات، مبارز جان برکف و در امر فداکاری و جان باختن در راه مبارزه با مستبدین حاکم پیش قدم هستند. دسته ی نخست کثیف و پلید و دسته ی دوم شریف اما دارای عیب و ایراد هستند. عیب و ایرادهایی( بر فرض دیکتاتورهای کوچک) که عموما نشان از نفوذ آن جهتی ( مستبد و دیکتاتور بزرگ حاکم) در آنهاست که در حال مبارزه با آن و برای برانداختن آن هستند.  این به کلی نادرست است  که این دو دسته با یکدیگر در یک ردیف قرار داده شوند. این امر اما به این معنا نیست که از خصال و رفتار نادرست مبارزان نقدی جدی و صمیمانه و از موضع وحدت با آنها به عمل نیاید.
بهترین نتیجه چنین دیدگاهی این است که فرد مبارزه را کنارگذارد و به گوشه ای برود و انزوا گزیند و در انزوا و سکوت خویش زندگی بگذراند. اما در این صورت و اگر فردی آگاه باشد باید بداند که چنین امری نه به نفع خودش است و نه به نفع جامعه اش.
هفت
سخن گفتنی این چنین نفی هر گونه ضرورت عینی و جبر رانده شدن به سوی مبارزه است. به این معنا که افرادی که در مبارزات بازداشت و شکنجه و زندان می شوند صرفا برای این به مبارزه روی آور می شوند و برای آن جان خویش را بر کف دست می گذارند که افرادی پیش از آنها به مبارزه برخاسته بودندو اینان آنها را مدل و مبنای مبارزه ی خویش ساخته بودند. و حال که این افراد این چنین اند پس مبارزه را رها کرده و پی زندگی خود می روند!
اما این تنها بخشی از حقیقت و آن هم بخش کوچک آن است و تا آنجا بیان آن درست است که نیت آن اشاره به تاثیرات اشتباهات و ایرادات انقلابیون بر تازه واردها باشد و بنابراین تصحیح و اصلاح آنها برای پیشبرد مبارزه. اما با توجه به این که فائزه هاشمی خود را از زمره ی این افراد یعنی افرادی که  از مبارزه زده شده اند می داند( اگر او واقعا دچار تردید و بر سر دو راهی بودمی توانست به گونه ای صادقانه و شیوه ای بهتر از این سخن براند) بنابراین نیت واقعی وی اصلاح نیست بلکه بیشتر تاثیر گذاشتن بر جوانانی که مبارزین را مدل خود کرده اند به نظر می رسد.
 افراد و دسته ها و گروه های اجتماعی از آن رو به مبارزه دست می زنند که زیر فشارهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی قرار می گیرند. روی آوردن به مبارزه در دست آنها نیست بلکه این شرایط عینی زندگی آنهاست که آنها را به سوی مبارزه می راند. جنبش های کارگری و دهقانی و دانشجویی و زنان و ملیت های دربند و غیره بارها و بارها در کشورهای گوناگون روی داده اند و بسیاری از آنها شکست خورده اند. در این فرایند برخی از رهبران و پیشروان آنها تا آخر پای مبارزات شان نایستاده بودند و دچار سست عنصری و ضعف شده و حتی به دشمنان پیوسته و مقابل مبارزاتی که خود جزو بانیان آن بودند ایستاده بودند( و فائزه هاشمی در جمهوری اسلامی ای که خمینی و بهشتی و باهنر و پدرش و همین خامنه ای جنایتکار برای توده ها ساختند از این گونه افراد هم دیده است). پس آیا کسانی که می خواستند به مبارزه بگروند و اینها را مدل کرده بودند دیگر دست به مبارزه نزدند؟
و یا اینکه بسیاری از صفات اشخاص و یا گروه و سازمان هایی که دست به مبارزه می زدند ایراد و اشکال داشت و بسیاری از افرادی که به این دسته ها و گروه ها می پیوستند از همان آغاز به این ایرادات و ضعف ها پی می بردند؛ پس آیا این افراد به سبب وجود ایرادها و ضعف های این اشخاص عطای مبارزه را به لقای آن بخشیده و مبارزه را تعطیل و یی زندگی خود رفته بودند؟ 
خیر! چنین نبوده و نیست و نخواهد بود. این درست است که افراد و دسته هایی از دانشجویان و زنان و افراد از رده ها و طبقات خلقی به این سبب به مبارزه می پیوندند که می ببینند افراد مبارز و پیشرویی هستند که در مبارزه حاضر به هر نوع فداکاری و جانفشانی ای هستند و بخشا مجذوب جنبه های مثبت شخصیت انقلابی این افراد شده و به مبارزه روی می آورند( و این امری است که همواره وجود داشته و وجود خواهد داشت) اما این بخشی از دلایل پیوستن به مبارزه است.
و نیز درست است که برخی از افراد و دسته ها به این سبب از مبارزه روی گردان می شوند که افرادی که آنها نمونه ای برای خویش قرار داده بودند افرادی بودند که ایرادها و نواقص شخصی و یا حزبی و سازمانی بسیار داشتند و همین هم روی آنها اثر گذاشته و آنها را از مبارزه دلزده کرده است( این نیز کمابیش وجود داشته و وجود خواهد داشت) این ها نیز بخشی، بخشی از مبارزه ی انقلابی بوده است که به هیچ وجه قابل مقایسه با ضد آن یعنی آرمان خواهی و پاکی و شرافت و ایستاده گی و فداکاری انقلابیون و شور و امید آفرینی آنها نبوده است و همین ها بوده که بخشا توانسته جنبش ها را حتی پس از اینکه با یورش و سرکوب ارتجاع در هم شکسته و دچار رکود و افت شده است دوباره به راه انداخته و رشد و تکامل دهد. اگر ما جنبه های منفی شخصیت انقلابیون و مبارزان را اصل بدانیم، باید بپذیریم که مبارزه نمی توانست جزیی از ساز و کار جوامع از آغاز مبارزات طبقاتی در جامعه شود و مثلا جنبش های ضد استثمار و ستم و برای آزادی و استقلال و برابری از همان دورهای نخستین آن تعطیل می گردید. چرا که این جنبه های منفی و دلسرد کننده نیز همواره در مبارزه وجود داشته است.
به طور کلی آگاهی و سلامت فکری، صداقت، فروتنی، احترام عمیق به مبارزین و توده ها، دلاوری و ایستاده گی و جان فشاندن و بسیاری خصوصیات مثبت رهبران و پیشروان مبارزات نقش مهمی در تحرک و پیشرفت جنبش داشته و خواهد داشت، همچنان که بر عکس وجود ایراد و اشتباه و خصال منفی در مبارزین و اشتباهات موجب افت و رکود و پس رفت و به عقب افتادن جنبش شده و خواهد شد. عموما نخستین عمده و دومین غیرعمده بوده است.
اما این دو وجه  تنها بخشی از قضیه هستند. جنبش ها و انقلاب های طبقات به دلیل وجود افراد پیشرو نیست که به وجود می آیند بلکه به دلیل وجود شرایط اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و غیره است که پدید می آیند و تداوم پیدا می کنند. همان گونه که پاکی و شرافت و درستکاری و دموکرات منشی و فداکاری و جانفشانی مبارزین به خودی خود نمی تواند موجب مبارزه و حتی برخی مواقع تداوم آن شود و مبارزه حتی با وجود این افراد به رکود کشیده می شود، وجود ده ها و صدها از مبارزینی که صفات نادرستی را با خود حمل می کنند نمی تواند مانع پیوست هزاران و صدها هزار مبارز تازه به جنبش ها وانقلاب ها شود. 
بزرگ کردن چنین حقایق کوچکی هرگز نمی تواند از سر دلسوزی باشد بلکه بیشتر تخریب مبارزان و جنبش است! این گونه سخن گفتن راهنما بودن برای تازه واردها و جوان ها نیست! برعکس تلاش برای راندن آنها از مبارزه است.      
 هشت
مقایسه ای که فائزه هاشمی بین وضعیت سال 1391 زندان و دوره ی کنونی آن می کند نشانگر آن است که آن ایرادات و انتقاداتی که وارد می کند در آن دوره وجود نداشت. یعنی مخالفان حکومت پس از جنبش 88 که احتمالا بیشتر از جریان های پیرو موسوی و کروبی بودند این ایرادات اخیر را نداشتند. این نظر فائزه هاشمی به این معناست که در نفس مبارزه کردن ایرادی نیست، ایراد افرادی است که دست به مبارزه می زنند و جهان بینی آنهاست. اما از نظر فائزه هاشمی تفاوت این دو دوره در این است که در آن دوره چپ ها ( هاشمی می افزاید پادشاهی خواهان- و چه جالب این دو جریان را کنار یکدیگر می گذارد و نفی می کند و سنتز آن می شود نه چپ ها و نه پادشاهی خواهان و بنابراین جریان هایی همچون اصلاح طلبان) حضور نداشتند. به این ترتیب لبه ی تیز حمله فائزه متوجه چپ هاست. فائزه علیه زندانیان سیاسی چپ موضع می گیرد و آنها را « باندباز» و« مهاجم به دیگران» و « پشتیبانی کننده از خطاهای یکدیگر» و« به خاک سیاه نشاننده ی دیگران» می نامد.
اینجا دو مساله با هم درهم می شود: یکی چپ به طور کلی است که چنانکه گفتیم در طول صدو بیست سال اخیر در تمامی مبارزات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه و نیز مبارزه برای از بین بردن استثمار و ستم حضور داشته و در هیچ لحظه ای از تاریخ و در هیچ زمینه ی مبارزه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و علمی حضورش قطع نشده است و  مبارزین  و زندانیان و آسیب دیده گان و جانباخته گان بسیار داشته و از سوی دیگر افرادی از این چپ و یا به طور کلی احزاب و سازمان های چپ که دارای انحرافات و ایرادات و اشکالات و غیره بوده اند و بخشی از این ایرادات را افراد با خود حمل کرده و در زندان ها نیز نشان داده اند. فائزه هاشمی این دو را در هم می آمیزد و از یکی یعنی ایرادات افراد و جریان ها به ایراد کلی چپ می رسد و چپ را نفی می کند. این جز عدم احترام به دموکراسی که وی خود را تابع آن می داند نیست. در واقع هاشمی در صورتی که یک دموکرات واقعی می بود که نیست( او در بهترین حالت یک لیبرال ماهیتا اصلاح طلب است) باید به چپ احترام می گذاشت و نقدش را از افراد چپ و برخی جریان های درون زندان به فرض که همه ی آنچه وی در مورد آنها می گوید درست باشد جدا می کرد.
نه
هیچ کس فرشته نیست. هیچ مبارزی به گونه ای مطلق کامل نیست. هیچ مبارزی بی ایراد و عیوب شخصی نیست. هیچ جریانی و سازمانی بی اشتباه و بی ایراد نیست. هیچکس و هیچ سازمان و حزبی نیست که برای اصلاح نیاز به نقد و یاری دوستان خویش و اعضای خویش نداشته باشد.  
ما نیاز داریم که نقد شویم. این نقد دوستان ماست که به ما یاری می کند بیشتر و بهتر اشتباهات و ایرادات و کمبودهای خود را بشناسیم و در صدد رفع آنها برآییم. ما به مخالفین خود نیاز داریم. هر انسانی نیاز دارد که افکار و عقاید و دیدگاه های مخالف خود را بشنود. بدون انتقاد، ما نمی توانیم خود را اصلاح کنیم. زیرا یا اشتباهات و ایرادات و کمبودهای خود را نمی دانیم که در این صورت آنها را خواهیم دانست و در صدد رفع آنها بر خواهیم آمد و یا می دانیم اما آنها را توجیه و خود را تبرئه می کنیم که انتقاد می تواند ما را به خود آورد. شکل دیگر مساله این است که ایرادات خود را می دانیم و از وجود آنها ناراضی هستیم اما نیروهای مثبت لازم در درون مان آنچنان قوی نیست که بتواند از پس این نیروهای منفی برآید بر آنها پیروز شود که در این صورت نیروی انتقاد از بیرون به این وجوه کم توان ما یاری  می کند تا نیرو بگیرند و توانا و قوی تر شوند و از پس وجوه منفی و نادرست مان بر آیند.
انتقاد سازنده دوست بهتر از انتقاد تخریب گر دشمن است. با این همه از سوی نیروی آگاه باید همه ی انتقادها شنیده شوند و مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرند. هر آنچه در آنها درست است خواه از جانب دوست شنیده شود و خواه از جانب دشمنان - و در این مورد صرف نظر از این که چه هدف و مقصودی را دنبال می کنند- می تواند به مبارزان یاری کند که ایرادات و ضعف های خود را در عرصه ی بازتری بنگرند و تلاش در اصلاح و رفع آنها کنند و هر آنچه در آن نادرست و تخریب گر است باید افشا شود و علل اساسی بیان آنها آشکار گردد.  روشن است که انتقاد دوست از موضع یاری است و انتقاد دشمن از موضع تخریب و رواج یاس و نومیدی در جبهه ی خلق، با این همه می توان بین درستی انتقاد و نقش آن تفاوت قائل شد. درستی آن را تایید و هدف و نقش آن را افشا کرد.
هرمز دامان
نیمه ی دوم شهریور 1403
* این نوشته در دو بخش تنظیم شده است.

۱۴۰۳ شهریور ۲۷, سه‌شنبه

دومین سالگرد خیزش ژینا

 
برگزاری دومین سالگرد خیزش ژینا
 
دومین سالگرد خیزش ژینا امسال عمدتا در کردستان برگزار شد. در کردستان یک اعتصاب عمومی صورت گرفت و کسبه و بازاریان فروشگاه های خود را بستند و یاد خیزش بزرگی را که توده های کردستان و زنان شجاع و  سرفراز شهر سقز نخستین بانیان آن بودند گرامی داشتند. و این علیرغم آن بود که سپاه پاسداران و سازمان های اطلاعاتی مرتجعین از روی آن ترس و وحشتی که تمامی جان شان را فرا گرفته است به خانواده ی ژینا اجازه ی برگزاری مراسم را ندادند و آنها را در خانه ی خود زندانی کردند و نیز تمامی راه های ورود به گورستان آیچی را بستند.
شکی نیست که توده های کردستان از سیاسی ترین و پیشروترین توده های سراسر ایران هستند و جنبش در سراسر ایران مدیون مبارزات جانفشانانه ی آن هاست.

سالگرد خیزش در مناطق دیگر آن درخششی را که در کردستان داشت، نداشت و این به دلایل گوناگون بود که از آن میان چند دلیل مهم تر است.
نخست طبق معمول سرکوب ارتجاع و برقراری حکومت شبه نظامی در تمامی شهرهای مهم ایران و مانع شدن از هر گونه گردهمای و راهپیمایی.
دوم اینکه ارتجاع حاکم تا توانست با تهدید و بازداشت و به زندان افکندن بسته گان و غیره به روی خانواده های جانباخته گان فشار وارد آورد و اجازه نداد برای سال عزیزان خود مراسم برگزار کنند.
و سپس تا حدی پیشرفت خیزش«زن، زندگی، آزادی» و جریان یافتن و تحقق نسبی و البته محدود یکی از خواست های زنان یعنی آزادی پوشش در شهر تهران و مراکز شهرهای بزرگ و همچنین ادامه ی این مبارزات به گونه ای همه جایی و روزمره. این ها ممکن است تا حدودی از خواست و نیاز و میل و شوق برای برگزاری گردهمایی و راهپیمایی در یک روز معین کاسته باشد.
و چهارم، روی کار آمدن پزشکیان و اصلاح طلبان که موجب آن شده است بخش هایی از توده ها که به وی رای دادند بیشتر در حالت انتظار باقی بمانند و در حال حاضر تحرکی آنچنانی نداشته باشند.

خیزش ژینا یکی از فرازهای مهم انقلاب دموکراتیک ایران بوده و هست. فرازی که بخشی از مهم ترین تضادهای جامعه ایران و به ویژه مساله ستم بر زنان و خواست زنان برای برابری و آزادی را رو آورد.
تضاد دیگری که این جنبش بیش از دیگر تضادها برجسته کرد تضاد جوانان با حکومت و خواست آنها  برای آزادی بود. به این ترتیب جنبش زنان و جنبش جوانان برجسته ترین برآمد را در میان تضادهای جامعه ایران در خیزش «زن، زندگی، آزادی» داشتند و این برآمد را در متن این جنبش و در فرایند کلی انقلاب دموکراتیک ایران ادامه خواهند داد.

به دلیل تداوم تمامی مسائل و مشکلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی توده ها، شرایط کنونی کشور به طرف شدت یافتن تضادها حرکت می کند. این جهت بر خلاف روی کارآمدن پزشکیان و دارودسته اصلاح طلبان حکومتی است. وجود این ها در قدرت تنها به گونه ای موقتی و برای زمانی کوتاه می تواند از شدت این تضادها بکاهد.
برعکس زمانی که توده هایی که به پزشکیان رای دادند از وی ناامید گردند که در صورت ناتوانی از انجام وعده ها ناامید خواهند شد - و این یک نیز با توجه به اینکه برنامه ها و سیاست های باند خامنه ای و دفتر رهبری و جناح های حاکم اصول گرا تغییر اساسی نکرده امری قطعی خواهد بود - و در کنار دیگر توده های اکنون عاصی و خشمگین قرار بگیرند همه ی تضادها بیشتر بالا خواهند آمد و شدت آنها بیشتر خواهد شد.
جامعه ی ایران آبستن جنبش ها و خیزش های بزرگتری است و علائم این جنبش ها و خیزش ها با اعتصاب سراسری پرستاران و اعتصابات تازه ی کارگری بیش از پیش در چشم انداز نمایان گردیده است.

درود بر توده های دلاور کردستان
زنده باد جنبش و انقلاب
مرگ بر حکومت ولایت فقیه
برقرار باد جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
28 شهریور 1403

۱۴۰۳ شهریور ۲۴, شنبه

به مناسبت سالگرد خیزش دموکراتیک«زن، زندگی، آزادی»(5 بخش پایانی )

 
 
وضع جناح های مسلط بر حکومت
نگاهی به تفاوت وضع کنونی حکومت خامنه ای با سال گذشته دو تغییر مهم را نشان می دهد. نخستین تغییرجایگزینی دولت پزشکیان که مخدوم خامنه ای و دم و دستگاه های اطلاعاتی و نظامی و ... می باشد به جای دولت رئیسی ایضا مخدوم خامنه ای است که به مدت سه سال سرکار بود. این تفاوت نشانگر اتحاد نسبی و موقتی جناح های حاکم اصول گرا و اصلاح طلبان حکومتی است گرچه این اتحاد نسبی نافی تضادهای موجود میان آنها و شدت یافتن دوباره ی آنها در آینده ی دور و نزدیک نیست.
در مورد اصلاح طلبان حکومتی باید گفت که این ها دارودسته هایی بوده و هستند که از جنبش دی ماه 96 به این سو، علیه جنبش خلق مبارزه کرده و با تمامی وجود خواهان حفظ نظام کنونی( اکنون دیگر باید گفت حفظ ولایت فقیه) بوده اند. از کارگزاران سازندگی و جریان عدالت و توسعه و محمد خاتمی و بهزاد و نبوی و عارف ... گرفته تا مشتی مزدور به اصطلاح تئوریسین مانندعباس عبدی و احمد زیدآبادی و نوچه ی رفسنجانی صادق زیبا کلام .
پیش از این البته بین این اصلاح طلبان حکومتی با هسته ی سخت قدرت و رئیس آن خامنه ای علیه جنبش توده ها اتحاد وجود داشت، اما به دلیل رانده شدن اصلاح طلبان حکومتی از تمامی دستگاه دولتی و به بازی گرفته نشدن آنان پس از دولت دوم روحانی، این اتحاد  نمی توانست خود را در وجوه عملی نشان دهد. با این حال اصلاح طلبان حکومتی در مقابل خیزش های انقلابی و به ویژه «زن، زندگی، آزادی» ایستاده و در مقابله با آن به تبلیغ و ترویج دست زدند و به احتمال قوی بخش هایی از آنها مزدورانی همچون عباس عبدی و زید آبادی و ...در تمامی فرایند این جنبش ها و خیزش های اخیر مشاوره هایی به سازمان های اطلاعاتی و سپاه پاسداران در مورد شیوه های سرکوب جنبش داده اند.
اما پس از پایان دولت روحانی و و در سه سال دولت رئیسی اینان در قدرت سیاسی سهیم نبوده و به همین دلیل جدا از همراهی با خامنه ای در تمامی سرکوب ها، همواره خواهان جایگاه در طبقه ی حاکم و نقش عملی در قدرت بوده و برای آن تلاش می کردند. این امری است که پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی» و کشته شدن رئیسی و تغییر تاکتیک خامنه ای  از دولت یکدست و جوان حزب اللهی  به دولت «وفاق ملی» دست داد.
اکنون می توان گفت اصلاح طلبان حکومتی همراه با باند خامنه ای و جریان های اصول گرایی مانند قالیباف و جلیلی در یک جبهه و علیه جنبش خلق ردیف شده اند. وجود این اتحاد نسبی بین طبقه ی حاکمی که دچار تضادهای زیادی شده بود و هست نخستین تفاوت وضعیت کنونی با چند سال گذشته است.
تغییر دوم بر می گردد به وظایفی که خامنه ای آن را بین جناح های حاکم تقسیم کرده است. خامنه ای تمامی ارکان های قدرت سیاسی و اطلاعاتی و نظامی و فرهنگی و حقوقی و روابط خارجی و غیره را در دست باند خود نگه داشته و بخش اقتصاد را که وی اعلام کرد مهم ترین مساله ی حکومت است به مابقی دولت پزشکیان سپرده است و وی را مسئول «جراحی اقتصادی» کرده است.
به این ترتیب بخش اصلی قدرت حاکمه تمامی قوای سرکوب را در دست خود نگه داشته و بخش اقتصاد را حداقل در ظاهر به اصلاح طلبان حکومتی سپرده است. در دولت رئیسی تقسیم کار به این شکل نبود و همه ی امور در دست خود خامنه ای و دفترش بود.
با توجه به این وضع حتی اگر اصلاح طلبان حکومتی برنامه های مستقلی برای بیرون آوردن حکومت از بن بست یعنی امری که خود را در آن حرفه ای و کارآمد می بینند(دولت را به دست ما بدهید تا ببینید چگونه معجزه کرده و جنبش توده ها را به عقب رانده و شرایط را به نفع حکومت تغییر خواهیم داد!) و تغییر وضعیت اقتصادی به نفع قدرت گیری بیشتر جناح خود داشته باشند اما چگونگی تقسیم قدرت و روابط درونی جناح ها و باندهای حاکم این امکان را به آنها نمی دهد در جهت چنین برنامه هایی گام هایی جدی و اساسی بردارند.
برای نمونه باز سازی روابط با غرب و برداشتن تحریم ها و امکان فروش نفت و ورود سرمایه های خارجی به ایران و...در دست آنها نیست. اموری که می تواند از یک سو به بهتر شدن موقعیت لایه های اصلاح طلبان حکومتی کمک کند و از سوی دیگر مسکنی به بحران اقتصادی کنونی تزریق کرده و احتمالا برای مدتی اوج گیری بیشتر آن و در نتیجه برآمد جنبش توده ها را به عقب اندازد.
و یا مثلا آنها نخواهند توانست فسادی ساختاری که تمامی دم و دستگاه های نظامی و قضایی و قانونگذاری و اجرایی و غیره را دربر گرفته است از میان بردارند. این فساد را نمی توان با دولت« وفاق ملی» که طبعا بوی «وفاق با فساد ملی» هم از آن به مشام می رسد از بین برد. توجه کنیم که سلامی فرمانده سپاه به پزشکیان می گوید که شما پروژ ه های اقتصادی را به ما یعنی سپاه و قرارگاه خاتم الانبیاء بسپارید و پزشکیان می گوید ما و شما نداریم همه یکی هستیم. و اما سپردن پروژه های اقتصادی به سپاه یعنی تداوم وضع کنونی و تداوم فساد. چرا که سپاه یکی از مراکز اصلی فساد است.
به این ترتیب با توجه به وضعیت کنونی سیاسی کشور و علیرغم اتحاد نسبی بخش هایی از جناح های اصول گرا با اصلاح طلبان حکومتی و تشکیل دولت «وفاق ملی» امور به سمتی نمی رود که بتواند مسائل و مشکلات طبقاتی را که همه علیه این وضعیت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در حال مبارزه هستند حل کند.
نتیجه ای که به دست می آید بدتر شدن وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور و تداوم تمامی جنبش هایی و به ویژه جنبش های کارگران و کشاورزان و دیگر زحمتکشانی است که در بخش های گذشته بر شمردیم. به عبارت دیگر مبارزه ی طبقاتی جاری در ایران می تواند پیش رود و شکفته تر و تکامل یافته تر از سال های گذشته شود.
خامنه ای و پاسداران اش و پزشکیان و دارودسته اش نمی توانند مراکز مبارزه و انقلاب را خاموش کنند!
نگاهی به جنبش های بیست و اندی ساله ی اخیر نشان می دهد که کانون ها و مراکز مبارزه از همان آغاز و به همین شکل کنونی خود وجود نداشته اند بلکه به مرور و طی مبارزات جسته و گریخته ایجاد شده و از تک و توک بودن و البته زیر سرکوب های شدید به وضع فعلی خود رسیده اند. یعنی نه رو به کم شدن و نه رو به شکل های پایین تر مبارزه و نه به سوی رویه های ملایم تر بلکه برعکس رو به شمار بیشتری یافتن و رو به شکل های عالی تر مبارزه و رو به رویه ها و خواست های رادیکال تر یافتن سیر کرده اند. به بیانی دیگر تمامی طبقات خلق و لایه های درون آنها کم یا بیش فعال شده و تقریبا اکثریت به اتفاق آنها در این که جمهوری اسلامی باید برود و باید آن را سرنگون کرد به نظر واحدی رسیده اند و نیز اشکال مبارزه را ارتقاء داده اند.
 البته اکثریت مردم در سراسر ایران طی سال های1376 تا 1380 بارها به حکومت نه گفتند و نیز همین وضع در سال 1388 با یک نه بزرگ پدید آمد اما وضع به گونه ای نبود که به این گستره مراکز استوار اعتراض و مبارزه پدید آید. در عین حال در جنبش های سراسری دی ماه 96 و آبان 98 جنبش با این که سراسری بود مدت زمان زیادی به درازا نکشید و به ایجاد چنین مراکزی منجر نشد. مراکزی که در عین حال چنین تداوم یابند و چنین به رادیکالیسم بگرایند و چنین خواست شان سرنگونی جمهوری اسلامی باشد.
روشن است که در کنار این جنبش ها و به مرور برخی تشکل های  کارگری همچون سندیکای کارگران شرکت اتوبوسرانی تهران و حومه و سندیکای کارگران نیشکر هفت تپه و همچنین شورای هماهنگی  تشکل های صنفی فرهنگیان شکل گرفتند و مبارزات صنفی خویش را پیش بردند. اما اینها نه همه ی این کانون های کنونی بودند و نه خواست های آنها در آن برهه ها خواست های کنونی شان بود.
 به واقع پس از آبان 98 است که کانون های تازه یکی پس از دیگری شکل می گیرند و این ها همه در خیزش انقلابی نوین رو می آیند و نیز شمارشان بیشتر و بیشتر و خود شکوفاتر و پربرگ تر می گردند. طبقات و لایه های بیشتری از طبقات در مبارزات شرکت می کنند و مراکز و کانون های بسیاری از مبارزه شکل می گیرند.
بر مبنای آنچه گذشته است و نیز وضع کنونی و تلاش های عموما بی نتیجه و یا کم نتیجه ی سرکوب های حقیرانه خامنه ای و سران پاسدارش می توان این گونه پیش بینی کرد که در مبارزات آینده، نه تنها این کانون ها خاموش نمی شوند بلکه مرتب گسترش یافته و شکوفاتر شده و جوانب تازه ای نیز پیدا می کنند و نیز رادیکالیسم بسیار ژرف تر و اشکال شدیدتری از مبارزه در پیش می گیرند.
گسترش اعتصابات کارگران صنعتی
و اما با توجه به جوش و خروش کارگران صنعتی و اعتصاب های پی در پی در رشته ها و کارخانه های صنعتی می توان گفت که در چشم انداز پیش رو برجسته شده مبارزات طبقه ی کارگر بیش از گذشته به چشم می آید. در صورتی که این امر رخ دهد و طبقه ی کارگر به مرکز ثقل جنبش های جاری تبدیل شود، شرایط تغییر کرده و بدون تردید گام هایی بزرگ در اتحاد صفوف خلق و پیشروی جنبش و انقلاب برای سرنگونی حکومت ولایت فقیه برداشته خواهد شد.
هرمز دامان
25 شهریور 1403