۱۴۰۴ فروردین ۲۰, چهارشنبه

درباره ی تعرفه های ترامپ(2 - بخش پایانی)

 
 
تعرفه است یا مالیات غیرمستقیم بر کارگران و زحمتکشان مصرف کننده ی آمریکایی؟
 
بیکاری
 یکی دیگر از نتایج سیاست تعرفه ها بیکاری کارگران است. تعرفه ها موجب می شود که بخشی از شرکت های آمریکایی که کالاهایشان را در داخل عرضه می کنند، مجبور شوند میزان عرضه را کم کنند. این امر سبب خواهد شد که تعداد کارگرانی که از لحظه ی ورود کالا به کشور تا زمان فروش در کار رساندن کالا به مصرف کننده یا شرکت ها درگیرند، کاهش یابد. همچنین گران شدن بسیاری از کالاهایی که به شکل مواد اولیه و یا کالای واسطه ای و نیم ساخته هستند و در داخل در ساخت کالاهای تازه به کار می روند موجب می گردد که شرکت هایی که این کالاها را می خرند، تولید خود را کم کنند و بنابراین کارگران این شرکت ها شغل خود را از دست بدهند. درسطح کلان نیز این سیاست ها موجب کاهش شدن تولیدات بسیاری از کمپانی ها در کشورهای گوناگون، رکود اقتصادی و افزایش بیکاری در سطح آمریکا و جهان خواهد شد. 
گفته می شود که با توجه به اینکه این سیاست موجب می شود که درآینده سرمایه های زیادی در داخل به کار افتند، کار زیادی ایجاد می شود. این اگر حتی همه چیز بر وفق مراد باشد و انجام پذیرد که بعید است، زمان زیادی طول می کشد. نسبت میان این دو یعنی بیکاری و ایجاد اشتغال نه تنها برابر نیست بلکه با توجه به آن چه گفتیم میزان بیکاری بسیار بیشتر از میزان ایجاد اشتغال خواهد بود.
نیروی کاری که این سرمایه ها در خارج از کشور به کار می گیرند با امکان به کارگیری نیروی کار در داخل که محدود است یکی از دیگر گره های کار است. باید توجه کرد که یکی از دلایل مهاجرت کارخانه ها امکان به کار گیری نیروی کار بیشتری در کشورهای زیرسلطه است. حتی اگر فرض را بر پیشرفت تکنولوژیکی و کم کردن نیروی کار از زنجیره ی تولید بگذاریم، بازهم این نسبت به ضرر بازگشت سرمایه ها به کشور است.( 400 میلیون جمعیت آمریکا را با مثلا نزدیک به سه میلیارد جمعیت چین و هند مقایسه کنیم).
آیا برگشت کارخانه ها امکان پذیر است؟
 در ادامه ی صحبت هایی که در مورد خروج کارخانه ها کردیم باید بیفزاییم که این خروج دلایل دیگری هم داشت همچون رقابت با سرمایه های دیگر کشورهای امپریالیستی که در جستجوی مواد اولیه و نیروی کار ارزان و دیگر موارد که پیش از این اشاره کردیم کشورهای خود را ترک کرده بودند و هر گونه کوتاهی در این مورد از سوی سرمایه های آمریکایی، سبب جا ماندن آنها از رقبا و باخت آنها می شد. همچنین باید به وجود کارخانه های صنعتی به عنوان منبع آلوده گی هوا و محیط زیست ... اشاره کرد که در حال حاضر مورد بحث ما نیست.
اکنون به این پرسش بپردازیم که آیا این کارخانه ها می توانند برگردند.
به نظر ما بسیار بعید و تا حد زیادی غیرممکن است. دلایل این امر این هاست:
یکم: رقابت بین سرمایه ها برای تولید کالای ارزان برای پایین آوردن سهم سرمایه ی متغیر در ترکیب آلی سرمایه. این امر از یک سو به افزایش سرمایه ی ثابت و تکامل ابزار تولید منجر می گردد و از سوی دیگر در جستجوی بهترین مکان برای رشد و سود دهی بهتر سرمایه است که عجالتا و بیشتر کشورهای زیرسلطه هستند. با توجه به تکامل رابطه ی امپریالیسم با کشورهای زیرسلطه هر گونه ترک این کشورها موجب خالی کردن جا برای رقبای امپریالیست دیگر به ویژه اروپای غربی و ژاپن و روسیه می شود. و نتیجه آن نه تنها از دست دادن نفوذ اقتصادی بلکه نفوذ سیاسی نیز خواهد بود.(این احتمال هست که کشورهایی که ترامپ به کالاهای آنها تعرفه های سنگین بسته است به جستجوی راهکارهایی برای حل مشکلاتی که تعرفه های ایجاد می کنند دست بزنند؛ جایگزینی ارزهای دیگر به جای دلار برای معاملات درون خود، تشکیل بلوک های اقتصادی مانند بریکس و...)  
دوم: در نظام اقتصادی سرمایه داری امپریالیستی کنونی، تولید تمامی اجزای بسیاری از  کالا ها در یک کشور صورت نگرفته بلکه در کشورهای جداگانه ای صورت می گیرد. هر بخش از کالا با توجه به مزیت نسبی امپریالیستی، یعنی کجا مناسب تولید کدام کالا و به صرفه بودن آن از جهات گوناگون است و همچنین تقسیم جهانی کار در کشور معینی صورت می گیرد. برای نمونه کشورهایی مانند برزیل و چین اکنون مرکز تولید بسیاری از کالاهای واسطه ای و نیمه ساخته هستند. بازگشت سرمایه های آمریکایی از کشورهایی که در آنها سرمایه گذاری کرده اند نظم تقسیم کار و زنجیره ی کنونی تولید را به هم زده و بسیاری از این امور را به هم خواهد ریخت.
سوم: این سرمایه ها اکنون کالاها را با حداقل قیمت ممکنه تولید می کنند که سود سرشاری را برای صاحب سرمایه و تمامی واسطه ها دارند. برای نمونه یک کالا که در کشور امپریالیستی تا 100 دلار به فروش می رسد گاه حتی 10 دلار هم برای انحصار تولید کننده ی آن هزینه بر نداشته است. با این حال این کالا در کشور امپریالیستی بسیار ارزان تر از کالایی مشابه است که در خود این کشور تولید می شود. بنابراین مساله ی سود بیشتر و مافوق سود یک مساله ی اساسی برای سرمایه دار است.
چهارم: اگر این کارخانه برگردد باید کالای مزبور را در شرایطی تولید کند که همه ی اجزای آن بسیار گران تر از محل کنونی کارخانه است. در این کشورها زمین و کارگر گران تر از کشورهایی است که اکنون کارخانه در آنها  دائر است. و نیز مواد اولیه و یا کالاهای نیمه ساخته و واسطه ای که برای ساخت کالا به کار می روند گران تر هستند. اگر هم برخی از این اجزا( مواد اولیه و ...) در کشور تولید نشده بلکه از کشورهای دیگر وارد شوند مبلغی برای حمل و نقل باید پرداخت گردد که قیمت نهایی کالا را گران می کند. اینها موجب می شود که کالا بسیار گران تر از مشابه کنونی آن به دست مصرف کننده برسد. و بالاخره کالا هنگامی که صادر می شود تا به بازارهای خارجی پر جمعیت ( که اکنون کارخانه ها در آنجا هستند) برسد بسیار گران تر از کالای مشابهی می گردد که سرمایه گذار کشور امپریالیستی در آن کشور و یا در دیگر کشورهای زیرسلطه تولید کرده و در آن کشور به فروش می رساند. این ها از یک سو به معنای بالا رفتن قیمت وسائل معیشت کارگر و بنابراین بالا رفتن سهم سرمایه ی متغیر نسبت به وضع جاری آن است و از سوی دیگر پایین آمدن میزان فروش و همچنین قدرت رقابت چنین کالایی با کالاهای مشابهی که به شکل پیشین تولید می شد در کشورهایی که کالا به آنها صادر می شود.
توجه کنیم که بالا رفتن مخارج کالا برای برگشت( کارهای اداری و حمل ونقل) به کشور امپریالیستی که سطح دستمزد بالاتر از کشور زیرسلطه است برای مصرف کننده ی آمریکایی آنچنان مبلغ زیادی نیست، اما صدور کالای تولید شده در آمریکا به مثلا چین و هندوستان و ویتنام و مالزی و اندونزی برای کارگران و زحمتکشان این کشورها که عمده ی مصرف کننده گان را تشکیل می دهند بسیار زیاد می گردد و دیگر از دسترس دور می شود( در حال حاضر قیمت کالاهای تماما تولید شده در آمریکا در کشوری مثل ایران، بسیار گران تر از مشایه همان کالاهای تولید شده ی آمریکا در کشورهای دیگر در ایران است). روشن است که کمپانی های مشهور یک کشور که در کشورهای دیگر تولید می کنند، محصولات خود را در کشورهای دیگر نیز می فروشند و قیمت این محصولات با توجه به این که در شرایط ارزان تری تولید شده اند، ارزان تر عرضه می شوند.
پنجم: در کشورهای امپریالیستی که سطح درآمد بالاتر از کشورهای زیرسلطه است، مردم کالاهای با کیفیت بهتر را بیشتر مصرف می کنند. اکنون بیشتر این گونه کالاها به وسیله ی شرکت های امپریالیستی برخی در داخل و برخی در خارج از کشور ساخته می شوند. تعرفه ی ترامپ به صادرات کشورهایی مانند چین و هندوستان و ویتنام به آمریکا ... بیشتر به کالاهایی ضربه می زند که این کالاها ساخت شرکت های آمریکایی یا اروپایی یا ژاپنی باشند. اما کالاهای ساخت شرکت های خودی این کشورها نیز ضربه خواهند خورد هر چند کالاهای مصرفی آنها خریداران زیادی در خود کشورهای امپریالیستی نداشته باشند. یعنی جز معدودی از آنها( مثلا برخی برندهای چینی) برندهای مشهوری نیستند. از سوی دیگر تا جایی که مصرف کننده کارگر و زحمتکش کشورهای امپریالیستی باشد که وضع مالی اش اجازه نمی دهد کالای کشور خود را مصرف کند و در نتیجه به سوی این گونه کالاهای ارزان تر کشیده شود( برای نمونه ماشین های برقی چین) مجبور است حتی این  گونه کالاها را نیز به قیمتی بسیار گران تر از سابق تهیه کند. امری که قطعا موجب نارضایتی و خروش وی خواهد شد.
ششم: بر مبنای آنچه گفتیم اگر سرمایه دار آمریکایی بخواهد سودی همپایه ی همان سود پیشین را ببرد، آن گاه کالای آمریکایی که در آمریکا تولید می شود به مبالغی سرسام آور خواهد رسید. به این ترتیب یا بهای کالا بالا می رود که در این صورت دو وضعیت پدید می آید: یا  کالا به فروش نمی رسد و به این ترتیب عرضه ی کالا بیشتر از تقاضای آن می گردد که به معنای اضافه تولید و رکود کار و کاسبی سرمایه دار و ورشکستگی سرمایه دار و شرکت ها می گردد، و یا به ناچار دستمزدها افزایش می یابد( به علت بالا رفتن قیمت وسائل معیشت) که در این صورت نتیجه ای عاید می شود که سرمایه داران از آن دوری جسته اند.
و یا اینکه مبلغ سود( که مافوق سود امپریالیستی یک وجه مهم آن است) پایین می آید و قیمت کالا به حدی می رسد( در نتیجه پایین رفتن تقاضا) که مصرف کننده توانایی خرید آن را دارد.
دوشیدن طبقه ی کارگر و زحمتکشان به نفع دولت و بهبود موقعیت اقتصادی- سیاسی امپریالیسم آمریکا در مقابل رقبا
این عوامل موجب می گردد که سیاست ترامپ تا حدود زیادی توخالی به نظر رسد و نتایجی که برای آن تصور می شود یعنی به راه انداختن اقتصاد آمریکا ناممکن گردد. تنها ترامپ می تواند چند سالی شیر کارگران را بدوشد و سوار بر آنها کسری بودجه ی خود را جبران کرده و ثروت طبقه ی حاکم آمریکا یعنی سرمایه داران کلان را افزایش دهد و مخارجی برای ماجراجوایی های اقتصادی - سیاسی امپریالیسم آمریکا در مناطق گوناگون جهان ردیف کند و نیز برخی تضادهای امپریالیسم آمریکا با دیگر امپریالیست ها را به نفع آمریکا حل و فصل کند و موقعیت اقتصادی و سیاسی این امپریالیسم را در مقابل رقبا بهبود بخشد.
سقوط سهام
 یکی از نخستین نتایج سیاست ترامپ سقوط ارزش سهام بسیاری از کمپانی هایی است که کالاهایشان مشمول تعرفه ها گردیده است. این امر بسیار طبیعی است. زیرا برآوردهای نخستین نیز حکایت از آن دارد که مصرف کننده ای که تازه به ترامپ رای داده که وضع وی را بهبود بخشد نمی تواند قیمت های جدید را هضم کند و در نتیجه تقاضا پایین خواهد آمد و این امر یعنی ماندن تولیدات شرکت ها روی دست شان و بنابراین پایین آمدن سوددهی و ارزش سهام شان. اگر این وضع تداوم یابد محدود شدن تولید و رکود و بیکاری کارگران از نخستین نتایج عملی آن خواهد بود.
واکنش کشورهای دیگر به سیاست تعرفه های ترامپ
واکنش بخشی از کشورهایی که صادرات شان به آمریکا مشمول تعرفه ها شده اند به سیاست های ترامپ تلافی جویانه بوده است. برای نمونه چین 84 درصد به صادرات آمریکا به چین تعرفه بسته است.
نخستین واکنش طبقه ی کارگر وتوده های زحمتکش آمریکا نسبت به سیاست های ترامپ
سیاست های ترامپ موجی ازنارضایتی را در میان مردم آمریکا و کشورهای دیگر دامن زده است. در روز شنبه 5 آوریل 1200 گردهمایی و راهپیمایی در واشنگتن و دیگر شهرهای آمریکا  و برخی کشورهای دیگر همچون آلمان و فرانسه و انگلستان بر گزار شد. توده های آمریکایی به سیاست های دولت ترامپ و همپای میلیاردرش ایلان ماسک در زمینه های بیمه های اجتماعی( حقوق بازنشسته ها و معلولیت)، اخراح های گسترده در دولت که یک قلم آن 200 هزار نفر می شود، تعرفه ها، اخراج مهاجران، آموزش، حقوق زنان، نژادپرستی و حقوق تراجنسیتی ها اعتراض دارند. در برخی از این راهپیمایی ها معترضین پلاکاردهایی را حمل می کردند که شعارهایی علیه ترامپ و ایلان ماسک بر آنها نوشته شده بود. مانند «در آمریکا پادشاه نداریم!» و «ایلان ماسک را تبعید کنید.
***
روشن نیست که آیا میزان تعرفه ها به همین شکل کنونی خود باقی می مانند و یا اینکه کم و زیاد می شوند. ترامپ دیروز اعلام کرد که تعرفه ی بسیاری از کشورها را به مدت سه ماه به حالت تعلیق در می آورد. وی دلیل این امر را تقاضای بسیاری از کشورهایی که مشمول تعرفه ها شده اند برای گفتگو عنوان کرد.
 هرمز دامان
21 فروردین 1404

۱۴۰۴ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

درباره ی تعرفه های ترامپ(1)

 
 
تعرفه است یا مالیات غیرمستقیم بر کارگران و زحمتکشان مصرف کننده ی آمریکایی؟
 
اعلام پذیرش سقوط آمریکا و بازسازی آن
 ترامپ از سیاست «آمریکا اول» صحبت می کند و از بازگشت آمریکا به قدرت پیشین اش حرف می زند. معنای این سخنان این است که آمریکا موقعیت پیشین اقتصادی- سیاسی خود را در جهان از دست داده است و در سرازیری افول افتاده است. این همانند وضع انگلستان پس از جنگ جهانی دوم است. طبقه ی حاکم آمریکا به رهبری ترامپ مایل نیست به وضعی دچار شود که امپریالیسم انگلستان دچار شد. سیاست های ترامپ ظاهرا برای بازسازی آمریکا و برگرداندن آن به قدرت پیشین اش طرح شده اند 
این سیاست ها را می توان به چهار دسته تقسیم کرد:
سیاست هایی که تنها حرف است و عملا اجرا نمی شود. مثلا پیوستن کانادا به آمریکا که بیشتر به شوخی می ماند. سیاست های این چنینی نوعی بامبول بازی است و گویی از سوی یک شومن و یا بازیگر نمایش طرح شده است که سر وصدا راه بیندازد.
سیاست هایی که اجرایشان نیمه - نیمه است. تیله ای است انداخته شده؛ یا می گیرد و یا نمی گیرد. قطعی نیست که اجرا شوند و یا اجرا نشوند. اگر اجرا شد که فبها. اگر هم اجرا نشد و یا کامل اجرا نشد ترامپ و آمریکا چیزی را از دست نداده اند. برای نمونه ساختن دیوار بین آمریکا و مکزیک که همان دور اول هم نیمه کاره رها شد؛ و یا خرید غزه و تبدیل آن به یک منطقه ی گردشگری( اگر واقعا چنین شود که در حال حاضر روشن نیست این احتمال است که پس از خرید به اسرائیل فروخته و یا واگذار شود) و یا پیوستن مناطقی مانند گرینلند و پاناما به آمریکا و یا  تعرفه به کانادا و مکزیک که قرار بود بسته شود اما طبق آخرین اخبار این دو کشور از تعرفه ها معاف شدند.
و سیاست هایی که امکان اجرایشان بیش از اجرا نشدن شان است. مثلا این خواست از کشورهای اروپایی عضو ناتو که بودجه ی بیشتری به امور نظامی تخصیص دهند.
و بالاخره سیاست هایی که باید اجرا شوند. مانند بسیاری از سیاست های داخلی ای که هزینه های دولت را کاهش می دهند و یا میزان خدمات دولتی را پایین می آورند، تعرفه به کالاهای وارداتی برخی از کشورها، صلح بین اوکراین و روسیه و یا اسرائیل و حماس و نیز جمع کردن بساط هسته ای جمهوری اسلامی و ...
در این جا ما به سیاست تعرفه ها می پردازیم:
سیاست تعرفه
سیاست تعرفه های ترامپ بر این مبنا است که کشورهای دیگر به ورود کالاهای آمریکایی تعرفه های سنگین می بندند در حالی که در کشور آمریکا آنها راحت و با تعرفه های کمی  کالاهای خود را وارد کرده و به فروش می رسانند و این به ضرر اقتصاد آمریکاست.
همچنین نظر ترامپ این است که تراز تجاری آمریکا با بسیاری از کشورها منفی است و آنها بیش از آن که از آمریکا کالا وارد کنند به آن صادر می کنند. سیاست تعرفه ها بر مبنای محاسباتی تنظیم شده که موجب تراز شدن این مبادلات بازرگانی گردد.
کسری تراز تجاری را بین کشور آمریکا و کشور مزبور محاسبه می کنند، سپس کسری تجاری آمریکا  با آن کشور را بر کل ارزش واردات کشور مزبور تقسیم و نتیجه را به عدد ۲ تقسیم می‌کنندو به این سان درصد تعرفه ی بر واردات آن کشور را به دست می آورند. در مورد نمونه ی تعرفه بر واردات از چین که عموما رایج است به این شکل است که کل کالاهایی که آمریکا از چین می خرد440 میلیارد دلار است. کسری تجاری آمریکا 295 میلیارد دلار است. عدد 295 میلیارد بر 440 میلیارد تقسیم می شود و رقم 67 درصد به دست می آید. این یک بر دو تقسیم می شود و عدد ساده شده 34 درصد می گردد. این تعرفه ای است که آمریکا به واردات از چین می بندد.( البته 20 درصد هم پیش از این بوده و در نتیجه تعرفه به کالاهای چینی 54 درصد می گردد. سپس در نتیجه ی اقدام تلافی جویانه چین که تعرفه ی کالاهای آمریکایی را به 84 درصد رساند، ترامپ 50 درصد تعرفه به کالاهای چینی را بالا برد و به عدد 104 و سپس به عدد 125 رساند.)
مساله ی کارخانه ها در دیگر کشورهای خارجی
 ترامپ بر آن است که بسیاری از کارخانه های آمریکایی در کشورهای دیگر دایر شده اند و این اقتصاد آنها را قوی و اقتصاد آمریکا را ضعیف کرده است. اگر تعرفه ها زیاد باشد آن گاه آنها مجبورند از جیب شان مبلغی پول به ما بدهند. این امر موجب می شود که دولت بتواند از محل تعرفه ها به درآمد خویش بیفزاید و به نوعی مانع خروج ارزش ها از کشور شود.
در عین حال سیاست های مالیاتی حمایتی به شرکت هایی که در آمریکا سرمایه گذاری کرده اند تعلق می گیرد. این موجب می شود که گرایش به سرمایه گذاری و تولید در آمریکا بیشتر شود.
در نتیجه ی این سیاست ها کالاهای خارجی گرانتر می شود و مردم مقدار کمتری از آنها را می خرند و رو به سوی تولیداتی که در داخل تولید می شوند می آورند و بنابراین این بخش تقویت و سود آورتر گشته و سرمایه ها میل به سرمایه گذاری داخل آمریکا پیدا می کنند. یکی از نتایج این سیاست این است که شرکت هایی که در خارج کشور سرمایه گذاری کرده اند سود کمتری برده و بنابراین چنین شرکت هایی که کارخانه های خود را در کشورهای دیگر بنا کرده اند مجبور می  شوند که آن کارخانه ها و سرمایه ها را به آمریکا باز گردانند و اقتصاد صنعتی آمریکا را تقویت کنند.
تعرفه ها به دولت ترامپ کمک می کند
در این که این تعرفه ها به دولت آمریکا کمک می کند و کسری هنگفت بودجه ی آن را جبران می کند می توان با ترامپ هم عقیده بود. جاری کردن تعرفه ها موجب می گردد که در عرض یک سال مبلغ هنگفتی به درآمد دولت آمریکا افزوده گردد. این امر به همراه محدود کردن دولت که به وسیله ی باند ایلان ماسک صورت می گیرد و موجب بیکاری هزاران نفر شده است می تواند سبیل مولتی میلیاردهای حاکم بر آمریکا را چرب تر کند و حکمرانی اقلیتی ناچیز از سرمایه داران را بر کل سرمایه داران آمریکا تامین کند.
تعرفه ها از جیب کارگران و زحمتکشان آمریکایی پرداخت خواهد شد -  پایین آمدن قیمت نیروی کار
در این که برای  تعرفه ها کشورهای خارجی باید مبالغی بدهند تردیدی نیست اما آنها برای پرداخت این مبالغ، از سود خود نزده بلکه این مبالغ را به روی کالاهای صادراتی خود کشیده و در نتیجه این کالاها در بازار داخلی آمریکا گران تر عرضه خواهد شد. برای نمونه در نتیجه ی سیاست های تعرفه های ترامپ در سال 2018 قیمت ماشین لباسشویی 12 درصد افزایش داشت. (8 فوریه 2025، بی بی سی) روشن است که این 12 درصد از جیب کارگران و کارمندان وکلا توده ی زحمتکش پرداخت شود که بیشتر جمعیت مصرف کننده در آمریکا هستند.
این امر موجب خواهد شد که بخش مهمی از مصرف کننده گان آمریکایی که کارگران و زحمتکشان آمریکایی و لایه های پایینی خرده بورژوازی هستند یا میزان مصرف خود را از این کالاها پایین بیاورند و یا به کلی از مصرف آنها دست بکشند و کالای دیگری را جایگزین کنند. این امر در مورد تمامی کالاهایی که امکان داشته باشد صورت می گیرد( الان در ایران می بینیم که توده ها فقر شدیدتری را تحمل می کنند و از اساسی ترین کالاهای مورد نیاز خود نیز مجبورند دست بکشند). در مورد برخی کالاها نیز موجب می گردد که تعویض سالیانه ی یا چند سال یک بار آنها به تعویق افتد. مثلا در مواردی مانند ماشین ها، لوازم الکتریکی خانگی و مبلمان منزل و غیره...     
اما همین مصارف نیز موجب می گردد که مصرف کننده ی آمریکایی مبلغی را که دولت ترامپ به نام تعرفه بستن به روی کالاها از شرکت های خارجی گرفته است، از جیب خود پرداخت کند. به عبارت دیگر تعرفه اسما به کالای خارجی بسته می شود اما عملا پول آن را باید مصرف کننده ی آمریکایی پرداخت کند. این به معنای آن است که مالیات اضافی غیرمستقیم از کارگران و زحمتکشان آمریکایی گرفته شود. معنای ماهوی این مالیات غیرمستقیم این است که قیمت میانگین نیروی کار( که مساوی با میانگین وسایل معیشت برای نگه داری و بازتولید نیروی کار درهر جامعه ی مشخص است) یعنی دستمزد واقعی کارگر پایین بیاید و بنابراین او نتواند آنچه را که پیش از این می توانست با آن دستمزد خرید کند اکنون نیز خرید کند. به طور کلی در کشورهای سرمایه داری دستمزد واقعی ، یعنی قیمت وسائل معیشت مورد نیاز در نتیجه ی عوامل گوناگون اقتصادی گرایش رو به پایین دارد، اما این جا به طور مشخص و در نتیجه ی این سیاست ها پایین می آید.
افزایش قیمت کالاهای داخلی
از سوی دیگر در واکنش به افزایش قیمت کالاهای خارجی( ساخت سرمایه ی غیر آمریکایی و یا سرمایه های مهاجرت کرده آمریکایی) قیمت کالاهای مشابه داخلی و دیگر کالاها نیز افزایش خواهند یافت.
این افزایش حداقل دو دلیل خواهد داشت: از یک سو این کالاها در صورت ارزان بودن نسبت به کالای مشابه خارجی( یا آمریکایی تولید شده در کشور دیگر) بیشتر مصرف شده و در نتیجه تقاضای این کالاها بر عرضه ی آنها سبقت می گیرد و این موجب می شود که قیمت کالای داخلی حداقل تا زمانی که عرضه ی داخلی بیش از تقاضا شود بالا رود؛
و از سوی دیگر با توجه به این که بخشی از کالاهای وارداتی که مشمول تعرفه می شوند، مواد اولیه  و یا کالاهای نیمه ساخته و واسطه ای هستند که در داخل یا برای ساخت کالاها به کار می روند و یا مراحل نهایی را طی کرده و به فروش می رسند، افزایش قیمت این کالاها به روی قیمت کالاهای داخلی تاثیر گذاشته و قیمت آن ها را افرایش خواهد شد.
غیر رقابتی شدن کالاها و پایین آمدن کیفیت کالاهای داخلی و نیز کم شدن نوآوری
امر دیگری که به وجود می آید غیررقابتی شدن کالاهای تولید داخل است. این امر حداقل دو نتیجه خواهد داشت. یکم این که کیفیت کالاهای داخلی که اینک رقیب ندارند و یا رقبایشان باید کالاهای خود را بیش از قیمت کالاهای آنها بفروشند و در نتیجه بازار فروش خود را از دست خواهند داد، پایین خواهد آمد. نتیجه ی دوم این که نوآوری در تولید کالاها کمتر از پیش خواهد شد. یعنی زمانی که در رقابت با دیگران، تولید کننده گان مجبور بودند مداوما نوآوری کنند تا بتوانند کالاهای خود را در رقابت با دیگر کالاها بفروشند.
افزایش قیمت کالاهای کشورهایی که تعرفه به آنها تعلق نخواهد گرفت و یا کمتر تعلق خواهد گرفت
همین افزایش شامل کالاهای کشورهایی خواهد شد که تعرفه به کالاهای آنها تعلق نگرفته باشد یا کمتر از کشوری دیگر به آن تعلق گرفته باشد. مثلا در صورتی به کالاهای صادراتی چین به آمریکا تعرفه ای بیشتر از کالاهای صادراتی نیوزیلند و اندونزی و یا ویتنام به آمریکا بسته شود، بازتاب افزایش قیمت کالاهای چین در آمریکا، به روی کالاهای کره جنوبی و مالزی صورت گرفته و آنها نیز گران خواهند شد. زیرا که از یک سو بالا رفتن قیمت کالاهای دیگر، تقاضا برای کالاهای ارزان تر را افزایش خواهد داد و در نتیجه تقاضای این کالاها بر عرضه ی آنها سبقت خواهد گرفت؛ امری که بالا رفتن قیمت این کالاها را ایجاد خواهد کرد. از سوی دیگر چنان که گفتیم تعرفه ها تنها قیمت کالاهای وارداتی را افزایش نخواهد داد بلکه قیمت کالاهای تولید داخل را افزایش داده و موجب گرانی کالاهای آمریکایی نیز خواهد شد و از آن جا که کشورهای دیگر نیز در رابطه ی اقتصادی با این دو کشور( در مثال ما آمریکا و چین) هستند این بالارفتن قیمت ها به روی مواد اولیه و کالاهای نیمه ساخته و واسطه ای که آنها نیاز دارند تاثیر گذاشته و قیمت کالای تمام شده را برای آنها بالا خواهد برد.   
دولت های دیگر به روی کالاهای آمریکایی تعرفه می بندند
صورت مقابل قضیه تعرفه ها به این گونه خواهد بود که دولت های دیگر نیز در اقداماتی همانند به روی کالاهای آمریکایی وارد شده به کشورهاشان تعرفه های بیشتری ببندند. امری که موجب گران شدن کالاهای آمریکایی در کشورهای دیگر خواهد شد. نتیجه ی آن این خواهد بود که این کالاها قدرت رقابتی خود را با دیگر کالاهای کشور مزبور و همچنین کالاهای دیگر کشورهایی که به آن کشور کالا صادر می کنند از دست بدهند و در نتیجه با تقاضای کمتری در کشورهای مزبور مواجه گردند. این نیز، آن هم در حالی که هدف رشد اقتصاد ملی آمریکا است به نوبه ی خود به صادرات آمریکا و اقتصاد آن ضربه خواهد زد و رکود را بیشتر خواهد کرد.
تعرفه چه موقع برای اقتصاد سودمند است
تعرفه به کالاهای خارجی دلایل گوناگون اقتصادی و سیاسی دارد. یکی از مهم ترین آنها این است که به آن کالاهای وارداتی بسته شود که مشابه آنها در کشور تولید می شود و بنابراین در دفاع و پشتیبانی از کالاهای داخلی یک کشور در مقابل کالاهای خارجی که وارد می شوند باشد. یعنی با بالا بردن قیمت کالاهای خارجی، مصرف کننده به مصرف کالای داخلی که ارزان تر است سوق داده می شود و با مصرف این کالا تولید داخلی رونق می گیرد و اقتصاد کشور قوی می شود. در کشورهایی که نیاز به رشد صنعت داخلی دارند اگر این تعرفه ها بسته نشود( که در کشورهای زیرسلطه ی به ظاهر مستقل که امپریالیست ها فرمانروای اصلی هستند، به دلیل سیاست امپریالیست ها برای شکست دادن سرمایه داران ملی، درصد و یا مبالغی آنچنانی بسته نمی شود) آن گاه کالای خارجی با کیفیت بهتر و قیمت ارزان تر در بازار داخلی عرضه می شود و در نتیجه مصرف کننده کالای خارجی را که قیمت ارزان تر و یا همانند با کالای داخلی دارد و در عین حال به سبب پا نگرفتن تولید داخلی و یا ارتقاء نیافتن آن، کیفیت آن بهتر است، می خرد. این سبب می شود که صنعت داخلی از رقابت با صنایع کشورهای دیگر باز بماند و در نتیجه کشور همچنان زیرسلطه ی صنایع خارجی( و در سطح سیاسی زیرسلطه ی امپریالیست ها و یا کشورهای از نظر اقتصادی قوی تر) باقی بماند.( در ایران در دوران مشروطیت که صنایع ملی داخلی که نیازمند رشد بودند این تعرفه ها می توانست به سود این کالاها باشد که سیاست امپریالیست های انگلیس و روسیه برعکس نابودی این صنایع نوپای ملی ایران بود.)
بخشی از تعرفه ی ترامپ به سرمایه های آمریکایی است
اما تعرفه در آمریکا تعرفه به کالاهای تماما ساخت کشورهای خارجی نیست، بلکه به کالاهایی است که شرکت های آمریکایی در کشورهای زیرسلطه و یا کشورهای امپریالیستی  اروپا ( شرکت های چند ملیتی) تولید می کنند( سرمایه و تکنولوژی از آمریکا، کار و مواد اولیه و تاسیسات زیربنایی مثل جاده و بندر و آب و برق و گاز و... از کشور مزبور). امری که برآمد آن ضرر به فعالیت سرمایه های آمریکایی است که در کشورهای دیگر سرمایه گذاری کرده اند. نتیجه ی این سیاست در سطح معینی به اصطلاح مجبور کردن این کارخانه به برگشت دادن کارخانه ها و سرمایه هایشان به کشور و انجام تولید در کشور مادر است.
صدور سرمایه
گفته می شود یکی از اهداف ترامپ بازگرداندن سرمایه ها و کارخانه ها به کشور است اما این امری است که تا حد زیادی مشکل است انجام پذیرد. چرا؟
سرمایه های آمریکایی برای این آمریکا را ترک کرده و به کشورهای دیگر( آسیا، آمریکای جنوبی و مرکزی و افریقا) مهاجرت کردند که اولا بازار داخلی از سرمایه اشباع شده بود و سرمایه روی دست شان مانده بود و دوما صدور این سرمایه ها به این کشورها از نظر سود دهی به صرفه بود. زیرا در این کشورها زمین ارزان، کارگر ارزان و مواد خام در دسترس تر و حمل و نقل کم هزینه تر بود و در عین حال بازار مصرف داخلی گسترده ای در انتظار کالای تولید شده بود و بازارهای دیگری نیز در نزدیکی کشور مزبور قرار داشت. در اینجا عجالتا در مورد مسائل اقتصادی صحبت می کنیم اما روشن است که مسائل سیاسی نیز در این صدور سرمایه ها بی تاثیر نبوده است؛ برای نمونه صدور سرمایه ی آمریکایی به کره جنوبی پس از جنگ کره.
مساله ی کارخانه ها
فرستادن کارخانه ها نیز به همین منوال و در تداوم صدور سرمایه ها شکل گرفت. علت آن این بود که تولید کالای مورد نیاز در داخل در اوضاعی که شرح آن گذشت موجب می شد که کالای تولید شده حتی با افزوده شدن مبالغی که باید خرج حمل و نقل کالا به داخل می شد بسیار ارزان تر از تولید همان کالا در کشور مادر گردد و بنابراین قیمت کالای تمام شده به قیمت پایین تری نسبت به همان کالا که در داخل تولید می شدعرضه گردد.
بخشی از کالاها وسائل معیشت ( موادغدایی، پوشاک، مسکن، بهداشت و درمان و آموزش و تفریجات لازم و...)هستند. پایین آمدن قیمت آنها به منزله ی پایین آمدن کار اجتماعا لازم برای  تولید نیروی کار(بازتولید کاراجتماعا لازم برای تولید نیروی کار در وسائل معیشت مورد نیاز برای بازتولید آن بازتاب می یابد و این یک در دستمزد یعنی شکل پولی بازتولید نیروی کار متجلی می شود) در آن کشور است. این امر با گرایش سرمایه به پایین آوردن مبلغ سرمایه ی متغیر یعنی مزد کارگر و افزودن به سود سرمایه قابل توضیح است. اگر چنین حرکتی صورت نمی گرفت سرمایه داران آمریکایی مجبور بودند اکنون به جای مثلا 20 دلار حداقل دستمزد برای یک ساعت کار 40 دلار( ارقام فرضی است) به یک کارگر پرداخت کنند زیرا با توجه به قیمت کالاهای مورد نیاز کارگر که در داخل تولید می شد، میزان متوسط نیازهای کارگر  برای یک ساعت حداقل 40 دلار را مقرر می کرد.
به این ترتیب مهاجرت کارخانه ها از نقطه نظر بحث ما نتایج دوگانه ای را رقم زده است. سود سرمایه داران مالک این کارخانه ها در کشورهای زیرسلطه بسیار بیشتر از سودشان در داخل کشور شده است. روشن است که بخشی از این ارزش اضافی به کشور مبدا بر می گردد.
مساله ی سرمایه ی متغیر و دستمزد کارگر
از سوی دیگر صدور کارخانه ها موجب گردید که بخش مهمی از کالاهای مصرفی در داخل کشوری مانند آمریکا در خود آمریکا تولید نشود بلکه در کشورهای جهان زیرسلطه تولید گردد.
این سبب می شد که میزان تقاضا برای نیروی کار در داخل آمریکا پایین بیاید و بیکاری افزایش یافته و در نتیجه عرضه ی نیروی کار بیش از تقاضا برای آن گردد. این ها موجب کاهش ارزش نیروی کار داخلی گشته و بنابراین سود سرمایه دارانی را که سرمایه های خود را در داخل به کار می اندازند بیشتر کرد. نتیجه ی این امر گرایش دستمزد کارگران آمریکایی به سوی مقداری کمتر از میزان متوسط دستمزد مورد نیاز برای بازتولید نیروی کار بوده که معنایی جز فقیرشدن مطلق کارگران نداشته است.
مساله ی مهاجران
اگر مساله ی پذیرش مهاجران را نیز در نظر گیریم که در دو دهه ی اخیر افزایش چشمگیری داشته اند و با دستمزدهای پایین تر رقیب کارگران بومی می گردند و در عین حال اضافه جمعیت نسبی( ارتش ذخیره ی صنعتی) را در کشورهایی مانند آمریکا افزایش دادند، این پایین نگه داشتن دستمزد در کشورهای امپریالیستی بیشتر بارز می گردد.
 هرمز دامان
سه شنبه 19 فروردین 1404


۱۴۰۴ فروردین ۱۸, دوشنبه

مذاکره ی مستقیم خامنه ای با ترامپ؟



در بخش دوم مقاله ی درباره برخی چرخش های خامنه ای و دلایل آن ها نوشتیم که:
«به هر حال اکنون روشن نیست که با توجه به چرخش های مداوم خامنه ای طی این یک سال اخیر و نوسان و بی ثباتی ای در سیاست های وی که اینک به نظر می رسد مزمن و پایدار شده است نهایت این وضع چه خواهد شد. اگر هدف صرفا حملاتی به تاسیسات هسته ای و موشکی و نظامی و یا ترور برخی سران سپاه باشد ممکن است خامنه ای تا جایی که فکر کند حکومت اش در خطر نیست از سیاست مذاکره نکردن خود دست برندارد. اما آنچه که می توان از آن مطمئن بود این است که در صورتی که گام هایی از جانب ترامپ به سوی سرنگونی حکومت برداشته شود موجود حقیر و بزدلی مانند خامنه ای با چرخشی دیگر زهر مذاکره را خواهد خورد و به خورد سران سپاه و پایه هایش نیز خواهد داد. در کل تغییر و چرخشی در سیاست های خامنه ای به سوی مذاکره ی مستقیم بیشتر احتمال دارد تا چرخشی در سیاست های ترامپ و دولت صهیونیستی اسرائیل به سازشی با خامنه ای.»(چهارم فرودین ماه 1404)
تحولات جدال میان آمریکا با جمهوری اسلامی درهفته های اخی دو سویه ی مهم داشته است:
سویه ی نخست انتقال 6 فروندهواپیماهای  B2 Sprit و B52 به پایگاه نظامی آمریکا در دیگو گارسیا و رجزخوانی های بی پایان ترامپ در مورد دو راهی جمهوری اسلامی یعنی نشستن پشت میز مذاکره و یا بمباران سایت های اتمی و نظامی است. انتقال این هواپیماها مخارج سنگینی داشته که دولت ترامپ برای نشان دادن جدیت خود در مورد حل مساله ی اتمی شدن ایران حاضر به پرداخت آنها بوده است. در صورتی که جمهوری اسلامی مذاکره نکند امکان حمله و بمباران سایت های اتمی و نظامی بسیار بالاست.
سویه ی دوم شدت گرفتن تضادها درون جناح ها و باندهای حاکم در جمهوری اسلامی بر سر مذاکره ی مستقیم یعنی خواست ترامپ است.
در مورد تضادهای میان جناح ها به نظر می رسد توازن قوا بین دو جناح به نفع بخشی از اصول گرایان راست و تمامی اصول گرایان میانه رو و اصلاح طلبان حکومتی درحال چرخش بیشتری نسبت به باندهایی از اصول گرایان راست است که به هسته ی سخت قدرت مشهور بوده و عموما برخی از کلیدی ترین رشته های امور را در دست دارند.
یکی از محورهای تضاد میان جناح های طبقه ی حاکم گرد این مساله دور می زند که آیا تهدیدهای ترامپ توخالی است و یا واقعا در صورت نیامدن جمهوری اسلامی پای میز مذاکره آنها را عملی خواهد کرد.
دیدگاه هسته ی سخت قدرت این است که ترامپ می خواهد با مشتی تهدید آنچه را می خواهد به جمهوری اسلامی تحمیل کند.
این دارودسته از مرتجعین حاکم نمی بینند که اسرائیل با چراغ سبز ترامپ دوباره به غزه حمله کرده و کشتارها و ویرانی های تازه تری به بار آورده است.
از سوی دیگر ترامپ نماینده ی جناحی از طبقه ی حاکم آمریکاست. در تصمیم گیری در مورد چنین سیاست هایی باید کل یک جناح را دید نه یک فرد را. اکنون بسیاری از جمهوری خواهان بسیار شدیدتر از ترامپ جمهوری اسلامی را تهدید می کنند. از دیدگاه برخی از آنها« دوره ی نوازش کردن جمهوری اسلامی به پایان رسیده است». به نظر می رسد که این دیدگاه در حزب جمهوری خواه حاکم باشد که دوره ی پیشین به پایان رسیده و دوره ی تازه آغاز شده است. در این دوره باید تکلیف آمریکا با جمهوری اسلامی و تهدیدهایی که از جانب آن در منطقه وجود دارد رفع گردد.
 این را هم باید افزود که تهدیدهایی را که این دارودسته های اصول گرا نسبت به کشورهای منطقه( ترکیه، عراق، کویت، امارات، قطر و عمان) می کنند، نمی توان تهدیدهایی که جدی هستند و عملی می شوند دانست. در صورتی که مذاکره صورت نگیرد و حرکت به سوی درگیری شود هر کدام از این تهدیدات که عملی شوند، وضع خامنه ای و شرکای پاسدار و حکومت شان بیشتر به خظر خواهد افتاد و این امکان که گستره ی درگیری بسیار زیاد شود و تغییر حکومت کلید بخورد زیاد خواهد بود. بنابراین باید آنها را به همراه آماده باش نظامی و های و هوی موشک زدن به دیگو گارسیا، تنها برای راضی نگه داشتن هواداران اندک حکومت دانست تا شعارها و برنامه هایی که واقعا عملی شوند.
نظر سوی مقابل یعنی بخش هایی از اصول گرایان راست و میانه و همچنین اصلاح طلبان حکومتی این است که هر چه زمان می گذرد بوی حمله بیشتر به مشام می رسد و امکان عملی شدن آن بیشتر می شود. این جناح ها  فشار آشکار و پنهان بیشتری به خامنه ای برای پذیرش مذاکره ی مستقیم وارد می کنند.
با این حال جنگ دو جناح شدید و در جریان است. یک نمونه که می توان بر آن تامل کرد مقاله ای در کیهان به وسیله ی شریعتمداری است که در آن از شلیک گلوله به سر ترامپ صحبت شده است. واکنش به این مقاله از سوی جناح های مقابل بسیار شدید بود و آنها وی را در کنار برخی از افراد کابینه ی ترامپ و نتانیاهو قرار داده و «جنگ طلب» نامیده بودند. و این شریعتمداری یکی از مهم ترین سخن گویان این باند اصول گرایان است که نقش شعار دهنده ی این گروه و چماق خامنه ای را به عهده دارد.

***
امروز دوشنبه ترامپ اعلام کرده است که آمریکا و جمهوری اسلامی وارد مذاکره ی مستقیم شده اند. این اعلام به دنبال یک اعلام دیگر ترامپ صورت گرفته که گفته بود، نامه را رها کنید آنها (سران جمهوری اسلامی)در حال مشورت به روی پذیرش مذاکره ی مستقیم هستند.
از سوی دیگر مقاله ای در همین روز دوشنبه 18 فروردین و پیش از صحبت های ترامپ در روزنامه ی شرق چاپ شد که در آن از پذیرش مذاکره ی مستقیم به وسیله سران جمهوری اسلامی صحبت شده بود. در این مقاله به جلسه ی قالیباف و حاجی بابایی با خامنه ای اشاره شده و گفته شده بود که خامنه ای پس از این جلسه مذاکره ی مستقیم را پذیرفته است و حتی افرادی که قرار است نقش مذاکره کننده گان را به عهده داشته باشند مشخص شده اند. گفته شده است که این افراد محمد جواد ظریف، محمد فروزنده و جوادلاریجانی می باشند.( پس از چاپ این مقاله هیئت تحریریه ی شرق از چاپ آن عذرخواهی کرده  و نوشته است که به مدت دو روز منتشر نخواهد شد.)
اگر این مورد اخیر مورد تایید رسمی قرار گیرد یا نشانگر این است که بسیاری از این هارت و پورت های هفته های اخیر مانور بوده و باند خامنه ای و سران پاسدار از مدت ها پیش نظرشان پذیرش نظر ترامپ مبنی بر مذاکره ی مستقیم بوده است و تنها خواسته اند سر هواداران شان را شیره بمالند یا این که اگر واقعا چنان نبوده باشد، نشانگر چرخش تازه ای در سیاست های خامنه ای است.
 
***
چنان چه مذاکره ی مستقیم آغاز شود صحبت ها تنها در مورد مساله ی هسته ای و موشک ها و  رفع خشک و خالی تحریم ها نخواهد بود، بلکه بر سر توافق بین ترامپ و حکام جمهوری اسلامی بر سر پیوستن کامل خامنه ای و شرکای پاسدار به امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی خواهد بود.
هرمز دامان
دوشنبه 18 فروردین 1403
 

۱۴۰۴ فروردین ۱۶, شنبه

درباره ی فراخوان اوجالان برای زمین گذاشتن سلاح ها و انحلال حزب کارگران ترکیه(4)


نظرات منحط یک ترتسکیست درباره ی انحلال پ ک ک به وسیله ی اوجالان( بخش سوم)
 
منظور از «فعالیت سیاسی سوسیالیستی، مدرن و کارگری» چیست؟
ترتسکیست ما از «سنت قدیمی» صحبت می کند اما سنت «تازه» چیست؟
این سنت «تازه» مبارزه ی قانونی و مسالمت آمیز در شهرها و روستاها( البته از نوع«دیجیتالی») است. نظر این ترتسکیست این است که سازمان هایی مانند پ ک ک در کردستان ترکیه و سوریه به حزب سیاسی مانند حزب برابری خلق ها تبدیل شوند:
 «اگر مشکل داعش و جریانات اسلامی حل شود، که فعلا چشم اندازی برای آن نیست، راه حل پیام اوجلان بهترین راه حل برای نیروهای ناسیونالیست کرد در سوریه نیز می باشد. آن ها هم می توانند به یک حزب سیاسی سراسری ( قانونی و یا غیرقانونی) در سوریه مانند حزب برابری خلق ها (دم پارتی) شیفت کنند.»
این هم مشخص کردن تکلیف نیروهای کردستان سوریه! چقدر خوب!؟ 
حضرات ناسیونالیست های کرد! مگرنمی بیینید که احزاب بورژوایی و ترتسکیستی در کشورهای سرمایه داری مدرن(منظورش سرمایه داری امپریالیستی نیست!) و دیجیتالی مبارزه ی مسالمت آمیز قانونی مدرن می کنند؟ مگر نمی بینید حزب برابری خلق ها( دم پارتی) در ترکیه قانونی است و مبارزه ی مسالمت آمیز مدرن قانونی برای حق کردها می کند؟ شما هم بچه ی حرف گوش کن خوبی باشید و تبدیل به یک حزب سیاسی سراسری قانونی شوید(اشاره به «غیرقانونی» برای خالی نبودن عریضه است؛ منظور از غیرقانونی همین غیرقانونی بودن احزاب سلطنت طلب حکمتی کمونیسم کارگری ایران است!) شما چرا این قدرعقب مانده اید که هنوز می خواهید با اسلحه از حقوق خود دفاع کنید! اسلحه یعنی سنتی، اسلحه یعنی روستا. سنت و روستا رفتند، پس اسلحه هم بایستی رفته باشد!
می بینیم که کلید قضیه کاربرد اسلحه است و نه روستا و شهر و فئودالیسم و سرمایه داری و نه آنچنان هم ناسیونالیسم. طرف نمی بیند که در همین سوریه و یا عراق، جنگ مسلحانه ی توده های مردم با مرتجعین امپریالیست ها در شهرها کمتر از مناطق روستایی نبوده است.
او حتی تا آنجا پیش می رود که پیوستن اعضای پ ک ک به یک حزب بورژوایی را بهتر از مبارزه ی مستقل آنها می داند.
«اما حتی( به یک معنا این «حتی»هم زیادی است و برای خالی نبودن عریضه)پیوستن اعضای پ ک ک به حزب دم پارتی که یک حزب سیاسی ناسیونالیستی غیرمسلح ( توجه کنیم غیر مسلح) می باشد و از سنت قدیمی احزاب ناسیونالیستی کرد دوری گزیده و فعالیت آن منطبق بر منافع بورژوازی کرد در ترکیه می باشد، بر ناسیونالیسم مسلح و میلیتانت( توجه کنیم ناسیونالیسم مسلح و نظامی! یعنی حضرات ترتسکیست ها با ناسیونالیسم غیرمسلح مشکل اساسی ندارند) که بر سنت روستایی و پیشاسرمایه داری و شکاف میان دولت ها تکیه دارد ترجیح دارد.»
و باز:
«حزب ناسیونالیستی غیرمسلح دم پارتی ( توجه کنیم – حزب غیر مسلح)علارغم فشارها، از فعالیت قانونی و پارلمانی برخوردار است( چقدر عالی!؟). تجربه حزب دموکراتیک خلق ها (دم پارتی) راه ثمربخش تری( راه ثمربخش تری!؟) را به کل جنبش ناسیونالیستی کرد در ترکیه دیکته کرده است»
چنان که بالاتر اشاره کردیم مساله آن چنان هم بر سر ناسیونالیسم و طبقه ای که دست به مبارزه می زند نیست:
ناسیونالیست می خواهی باشی باش! بورژوا هستی، باش! تنها دست به اسلحه نبر! و مبارزه ی قانونی و مسالمت آمیز را دنبال کن. زیرا دست بردن به اسلحه نشانه ی سنت قدیمی و روستایی و پیشاسرمایه داری احزاب ناسیونالیست قدیمی و چپ سنتی است. احزاب مدرن همچون ما ترتسکیست های حکمتی کمونیسم کارگری و یا دارودسته ی احزاب حکمتیستی که دست به مبارزه ی مسلحانه نمی زنند!؟
می بینیم که تضاد کارگران با سرمایه داران و آنتاگونیستی بودن که حضرات ترتسکیست در بوق و کرنا می کردند دود می شود و به هوا می رود.
اگر واژه ی«حتی» را هم جدی بگیریم منظور می تواند این شود:
اگر احزاب «ناسیونالیست مسلح کرد» اسلحه زمین بگذارند وبه حزب بورژوایی بپیوندند و همراه آن مبارزه ی مسالمت آمیز و قانونی انجام بدهند خوب است.»( خواننده می بییند که جنبش کارگری ما و جنبش بورژوایی آنها و تضاد کار و سرمایه و انقلاب سوسیالیستی کذایی ترتسکیست ها دود شد و به هوا رفت! ادامه:
اما اگر احزاب ناسیونالیستی کرد، به جای این کار ترتسکیسم ما را بپذیرند و مانند ما ترتسکیست ها از ادغام طبقه ی کارگر و زنان صحبت کنند و مبارزات قانونی مسالمت آمیز و یا غیرقانونی مسالمت آمیز را دنبال کنند بهتر است!
راستی «مبارزه» ی حزب«غیر قانونی و ممنوعه»ی کمونیست کارگری یعنی در واقع پادوهای ترتسکیست سلطنت طلبان و احزاب ایضا «ممنوعه و غیر قانونی» حکمتیست خط های رسمی و غیر رسمی( بخوانید احزاب ترتسکیست دشمن طبقه ی کارگر ایران) کدام است؟ 
به این ترتیب این ترتسکیست هوادار چنین تغییراتی در پ ک ک است: یکی دست از مبارزه ی مسلحانه بردارد و دیگر اینکه به احزابی که مبارزه ی مسالمت آمیز می کنند و از جمله احزاب بورژوایی بپیوندد و یا به احزابی از قماش خودشان تبدیل شود. 
و طبق معمول ترتسکیست ها که هدف شان تخریب مبارزه ی ملی گرایانه ی( ناسیونالیستی) برحق خلق های ستمدیده است:
«.احزاب ناسیونالیست ملی و قومی نه برای رفع تبعیضات و نابرابری های ملی و مذهبی، بلکه جهت عمیق تر کردن جدایی ها میان مردم ایجاد شده و فعالیت می کنند و در دوران حاضر از هیچ درجه ترقی خواهی برخوردار نیستند.(1)
 این حکمی است کاملا خلاف واقعیت های تاریخی. جهت عمده مبارزه ی احزاب و سازمان های چپ و دموکرات ملیت های زیرستم مبارزه ی مثبت برای رفع تبعیضات و نابرابری های ملی و مذهبی بوده است. در کشور ما مبارزات برحق شخصیت ها و سازمان های انقلابی و مترقی کرد، ترک و عرب و بلوچ و ترکمن که حقوق ملی خود را خواستار بودند همواره مورد پشتیبانی تمامی احزاب و سازمان های انقلابی و مترقی قرار گرفته است. این پشتیبانی شامل مبارزه ی شخصیت های کرد و عرب و بلوچ مانند شیخ عزالدین حسینی و آل شبیر خاقانی و در جنبش ژینا مولوی عبدالحمید نیز گردیده است. مبارزات اینان نیز نه تنها برای جدایی میان مردم نبوده است بلکه آنها اتحاد ملیت ها و مذاهب را تبلیغ هم می کرده اند.    
«از این منظر زمین گذاشتن اسلحه و انحلال داوطلبانه و مسالمت آمیز پ ک ک و پژاک و یا هر گروه ناسیونالیست دیگر نمی تواند مورد مخالفت و اعتراض کمونیست ها قرار گیرد. این جریانات نه نماینده مردم “خود” بلکه نماینده جنبش ناسیونالیستی خود می باشند.تنها معیار و مسئله وضعیت کارگر و مردم در جریان این تغییر و تحولات می باشد.»
«انحلال داوطلبانه پ ک ک بنفع  مردم کردستان و همه مردم ترکیه می باشد. کمونیست ها باید از بحران جنبش ناسیونالیستی کرد بهره گیرند و کارگران و مردم و از جمله اعضاء و فعالین پ ک ک را به فعالیت سیاسی سوسیالیستی، مدرن و کارگری و بدور از شائبه های ناسیونالیستی فرا بخوانند.»
 توجه کنیم که از دید تضاد بین طبقه ی کارگر و سرمایه دار و مبارزه برای انقلاب سوسیالیستی »( که در این متن تبدیل به« تنها معیار مسئله وضعیت کارگر و مردم» و «فعالیت سیاسی سوسیالیستی، مدرن و کارگری» شده اند) احزابی مانند دن پارتی که احزاب بورژوایی به شمار می آیند در زمره ی دشمنان طبقه ی کارگر در می آیند، اما از دیدگاه این ترتسکیست دشمنی بین کارگر و سرمایه دار از بین رفته است و وی بهتر می بیند که احزاب سیاسی کرد به دن پارتی بپیوندند  
چنان که می بینیم این ها دیدگاه نیست مشتی اراجیف است که برای چلمن کردن جنبش طبقه ی کارگر به هم بافته شده است. طرف ترتسکیست خودش هم می داند مشغول دست انداختن است. شغل سران مزدور احزاب کمونیسم کارگری و حکمتیست شان همین است!
آیا مبارزه ی ملی برای حق تعیین سرنوشت به شکاف میان ترک ها و کردها می افزاید؟
«پ ک ک و نیروهای اقمار آن یکی از افراطی ترین نیروهای ناسیونالیست کرد هستند که در عرض ۴ دهه بر شکاف میان مردم ترک و کرد افزوده اند. سرکوبگری های دولت ترکیه حقانیتی به آن ها و شیوه های آن ها نمی دهد.»
دل این ترتسکیست برای جدایی مردم ترک و کرد نمی سوزد. راه اتحاد بین کردها و ترک ها کنار گذاشتن مساله ی ملی و مبارزات مسلحانه از سوی گروه هایی که حق ملی خود را می خواهند نیست.
«ناسیونالیسم» یعنی جهان بینی و دیدگاه، جای موقعیت طبقاتی آنها که برای حقوق ملی ملت زیرستم مبارزه می کنند نشسته است. این ترتسکیست پرگوی بی مایه نمی فهمد و نمی خواهد بفهمد که جز طبقه ی کارگر، طبقات خرده بورژوای شهری و روستایی و کشاورزان هستند که زیر ستم هستند و علیه ستم ملی به مبارزه بر می خیزند. از نظر وی ستم ملی از جانب دولت زورگوی ترکیه به این طبقات، حقانیتی به مبارزه ی این طبقات برای احقاق حقوق ملی شان نمی دهد. اگر هم بدهد به این شرط است که شیوه ی مبارزه ی مسلحانه را به کار نبرند، بچه ای آرام و سربه زیر باشد و در چارچوب قانون و مبارزه مسالمت آمیز در پارلمان برای احقاق حقوق خود بکوشند.
گفتنی است که همواره این امکان وجود دارد که گرایش های ناسیونالیستی منفی در این طبقات به وجود آید و خواهان امتیازاتی ویژه برای ملت خود باشند. روشن است که باید با این گرایش های منفی مبارزه کرد اما امر مبارزه با این گرایش های ناسیونالیستی منفی هرگز نباید به روی وجه ناسیونالیستی مثبت و مترقی و دموکراتیک این طبقات سایه افکند.
نظر طبقه ی کارگر در مورد مبارزه ملی و نقش آن در وحدت خلق 
اینجا دیگر اوج فریبکاری و شارلاتانیسم ترتسکیستی خود را نشان می دهد:
«مردم بیش از پیش با جوامعی که در آن زندگی میکنند در هم تنیده شدند و مطالبات عمومی کارگر و زن و… بطور عینی بر مطالبه ملی غلبه کرده است. جنبش ملی کرد دیگر نمی تواند مدعی زیر مجموعه بودن مطالبات کارگر و مردم به زیر مطالبه ملی باشد. اوجلان این بن بست جنبش ناسیونالیستی کرد را شکست.»
«کمونیست ها خواهان وحدت و ادغام کارگران و مردم و کمرنگ شدن و فراموشی هویت های مصنوعی دروغین ملی و مذهبی هستند. ستم ملی و مذهبی به خودی خود هویت کاذب ملی و مذهبی ایجاد نمی کند، بلکه این هویت ها توسط دولت ها و جنبش های اجتماعی و سیاسی ملی و مذهبی و سازمان ها و احزاب آن ها ایجاد و دامن زده می شود.»
 شکی نیست که کمونیست ها( نه ترتسکیست ها) خواهان وحدت کارگران و دیگر طبقات خلقی انقلابی و مترقی در انقلاب دموکراتیک( و کارگران و لایه های تهیدست کشاورزان در انقلاب سوسیالیستی) به رهبری طبقه ی کارگر هستند، اما این وحدت میان کارگران هرگز و در هیچ شرایطی حاصل نخواهد شد مگر در احترام به هویت های ملی و نیز علائق و گرایش های مذهبی یکدیگر و در درجه ی نخست ازجانب طبقه ی کارگر ملت ستمگر و یا کارگران پیرو مذهب مسلط( این امر ربطی به مبارزه ی ماتریالیستی مداوم کمونیست ها با مذهب درون کارگران و زحمتکشان ندارد) به ملت ها و مذاهب زیرستم.
در میان این دو طبعا وحدت طبقاتی برای انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی عمده است. اما عمده بودن وحدت طبقاتی به معنای لغو و نادیده گرفتن اختلافات ملی (و مذهبی و قومی) درون کارگران نبوده بلکه برعکس وحدت طبقاتی با موضع مارکسیستی درست در قبال آنها یعنی پذیرش حق ملل در تعیین سرنوشت خویش ممکن و مقدور می گردد.
اگر حزب و سازمانی کمونیستی در کردستان( ترکیه و یا ایران) بخواهد مساله ی حق ملی را در مقابل مبارزه برای جمهوری دموکراتیک خلق و سوسیالیسم به امری عمده تبدیل کند بی شک مرتکب اشتباه شده است. اما برعکس هر کارگر کمونیستی از چنین حزبی بخواهد که با توجه به این که این مبارزه نسبت به مبارزه برای سوسیالیسم جنبه ی غیرعمده دارد از آن «چشم پوشی» و «فراموش» اش کند آن گاه موضع اش به نفع ناسیونالیسم ملت ستمگر بوده و به نوبه ی خود خطایی نابخشودنی مرتکب شده است.
از سوی دیگر این سخن که هویت های ملی و مذهبی به وسیله ی دولت حاکم ایجاد می شود و «مصنوغی و دروغین» است، پوچ و خلاف تاریخ است. هویت های ملی یک امر جغرافیایی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی( زبان و آداب و سنن و...) است و به هیچ وجه به وسیله ی دولت های حاکم ایجاد نشده است. برعکس دولت های حاکم بر مبنای مبارزه و انقلاب های بورژوایی علیه فئودالیسم ایجاد شده و در این انقلاب ها عموما ملت هایی که دارای اکثریت در میان ملت های انقلاب کننده بوده اند توانسته اند دولت را مال خود کنند. از این پس اگر مبارزه ای درون کشوری که دولت مزبور در آن شکل گرفته برای مساله ی حق ملی رخ داده این مبارزه نیز مبارزه ی ملتی زیر ستم ملی بوده که برای ایجاد دولت ویژه ی خویش مبارزه می کرده است.
اگر خلق کرد در ترکیه و ایران برای حق ملی خود می جنگند این به معنای آن است که «درهم تنیدگی و ادغام» مورد ادعا آن گونه نبوده که این ستم ها را «کمرنگ» کرده و موجب «فراموشی» آنها گردد.
 و نیز در دوران کنونی در کشورهایی مانند ترکیه و ایران این گونه تضادها به دلایل گوناگون از جمله ایجاد مانع در مقابل اتحاد یک پارچه ی جنبش های خلق به وسیله ی دولت های حاکم دامن زده می شوند. خنثی کردن دامن زدن به این تضاد به وسیله ی دولت های مرتجع حاکم نه با در نظر نگرفتن این اختلافات و تضادها به وسیله ی طبقه ی کارگر بلکه برعکس با در نظر گرفتن آنها و حل و فصل اصولی و درست آنها یعنی احترام به حقوق طبقه ی کارگر و ملت زیر ستم ملی می تواند صورت گیرد. طبقه ی کارگر فارس اگر از حقوق طبقه ی کارگر کرد( و ترک و بلوچ و عرب و ترکمن) یعنی حق وی در تعیین سرنوشت دفاع نکند نمی تواند وحدت خودش با این طبقه را تامین کند و بلکه برعکس موجب جدایی طبقه ی کارگر کرد از طبقه ی کارگر فارس خواهد شد.  
هرمز دامان
نیمه ی نخست فروردین 1404
یادداشت
1-   لنین می نویسد:«حتی در سال ۱۹۰۲ پلخانف، ضمن دفاع از بخش «حق تعیین سرنوشت» در طرح برنامه، در 'زاریا' نوشت که این خواست که برای دمکرات های بورژوا حتمی نیست «برای سوسیال-دمکرات ها حتمی است». پلخانف نوشت «اگر ما آن را فراموش کنیم و یا از ترس اینکه به تعصب ملی هم‌میهنان طایفۀ ولیکاروس ما به خود جرأت ندهیم آن را به میان بکشیم، در این صورت ... شعار... «پرولتارهای تمام کشورها متحد شوید !» که ما بر زبان می رانیم بدل به دروغ شرم‌آوری می شود.»این توصیف بسیار صائبی است از برهان اساسی به نفع بخش مورد بررسی ما و به قدری صائب است که بیهوده نیست منتقدین برنامۀ ما که «خویشاوندی را از یاد نبرده‌اند» جبونانه دربارۀ آن سکوت اختیار نموده و می نمایند.... مصالح یگانگی پرولتاریا، مصالح همبستگی طبقاتی آنها، شناسایی حق ملل را به جداشدن ایجاب می کند.»( درباره ی حق ملل درتعیین سرنوشت خویش، منتخب آثار تک جلدی، ص 368، تاکید از لنین)

درباره برخی مسائل هنر(30)


 
هنر و مخاطب
طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش در آثار هنری( ایران) – ادامه
 
نفرین - ناصر تقوایی - بخش چهارم
تضاد بین لایه های فیلم
 چنان که پیشتر بیان کردیم داستان فیلم نفرین از دو لایه تشکیل شده است. لایه ی اجتماعی - روانشناسی و لایه ی اجتماعی - طبقاتی - تاریخی که هسته ی مرکزی فیلم را تشکیل می دهد. بین این دو لایه یگانگی هایی وجود دارد اما تضادهای میان آنها نیز کم نیستند.
تابستان آن سال و نفرین
تقوایی در تابستان آن سال به کارگران صنعتی معمولی با خوبی ها و ضعف ها و کمبودهاشان توجه می کند و از مجموع کارگران داستان یک دریافت کلی از شرایط  کارگران جنوب و وضع زندگی و کار و روان آنها به دست می آید. در نفرین کارگری معمولی اما تقریبا آرمانی را تصویر می کند. کارگر ما چندان تنش درونی ای ندارد و اگر هم داشته باشد مربوط به احساساتی است که تا کنون تجربه نکرده است یعنی عشق. مرکزثقل و در عین حال تمامی تنش های درونی کارگر و تضادهایش مربوط به عشق به زن است: آیا او عاشق شده است؟ عشق چیست و هنگامی که می آید چگونه است و چگونه می توان آن را فهمید؟ و چه مسئولیت هایی برای فرد به وجود می آورد؟ او حتی زمانی که خانه را تغییر می دهد این تغییر دادن تاثیری در تغییر شخصیت او ندارد. در پایان فیلم اوهمان است که بود. تنها کمال یافتن خانه با کمال یافتن عشق او توام می گردد و اگر تغییری در او حاصل شده همین کمال عشق وی است. بین نقش نمادین طبقاتی - سیاسی و تاریخی کارگر که در فیلم مسجل است و تنش ها و تضادهای  درونی اش رابطه ی درخوری وجود ندارد.
در نگاه دیگری به فیلم و به ویژه شرایط اجتماعی زمان ساخت فیلم، این را که کارگر دل به زنی می بندد که شوهر دارد و نیز این که چنین عشقی در میان مردم عرب به وجود می آید که چنین عش هایی را بر نمی تابند، آنچنان که شاید تنش و التهابی را درون کارگر دامن نمی زند. البته وضع واقعی در فیلم به این گونه است که همسر زن بیمار است و شایسته ی وی نیست و زن هم به او علاقه ای ندارد و نیز زن نیاز به نیروی کارایی کنارخویش دارد. همچنین زن عجم و مرد دو رگه از پدرعرب و از مادر عجم است و به این ترتیب از دوسو از عرب بودن دور می شوند. از نظر فیلم همین ها کافی است تا این عشق تنشی را بر نیانگیزد. 
    از سویی دیگر ارباب داستان زمانی که تعصب و غیرت مردانه اش گل می کند از شخصیت ارباب بیحال فُکل کراواتی مدرن شهری خارج می شود و «شیخ عرب» می شود و یا به بیانی دیگر از وجه مدرن( تصنعی اش) بیرون آمده و به آن وجه سنتی اش می گرود. اینک او شیخ عربی است که مردی دیگر همسر وی را از دست وی بیرون آورده است و بنابراین شایسته ی مرگ است. به این ترتیب آنچه در کارگر و زن تنشی آن چنانی برنمی انگیزد در ارباب بر می انگیزد.
     البته شیخ عرب شدن و تفنگ در دست گرفتن معنایی سیاسی نیز دارد. طبقه ای که حاکم است دارای دو وجه شبه مدرن و سنتی است. هم ادا و اطفار مدرن در می آورد و هم پشت سنت سنگر می گیرد. سرکوب کارگر از جانب وجه تعصبات سنتی ارباب صورت می گیرد زیرا سرکوب مدرن در شرایط عادی «با پنبه سر بریدن» است. جالب این که این جا این مرد ناکارا در امور، کارا می شود و رقیب عشقی( را با اتکا به سنت ها) و طبقاتی( رقیب یک کارگر فعال و دگرگون کننده است) را از پای در می آورد.
به هر حال گرچه جوان کارگر در این نوع نگاه رقیب شوهر زن است، اما این مساله یعنی عشق به زنی که همسر دارد در فیلم جایگاه آن چنان با اهمیتی ندارد و تنشی را بر نمی انگیزد. از نظر فیلم  زن و مرد اسما زن و شوهر هستند، اما در واقع نه تنها یگانگی ای بین آنها  وجود ندارد بلکه آنها نسبت به یکدیگر از جهات زیادی غریبه هستند. جدا از کارگر، زن هم در این رابطه، زنی قائم به ذات و مستقل است و نه همسر ارباب.
همچنین دهقان عرب که نماینده ی زحمتکشان عرب روستا در خانه ی اربابی است نه تنها واکنشی سنتی نسبت به این رابطه نشان نمی دهد بلکه به نوعی همسر زن را که چنین مرد عربی است بر نمی تابد. تنها واکنش وی آن است که از زن می خواهد کارگر را بگذارد که برود تا فاجعه ای شکل نگیرد.
کارگر - مساله استثمار و آنچه کارگر را انگیزه مند در مبارزه می کند
چنان که گفتیم کارگر انتخاب شده کارگری است که انفرادی کار می کند و استثمار نمی شود. اما کارگر زمانی محرک است و نقش تولید کننده و سازنده ای نمونه ای را دارد که در تولید باشد و استثمار شود. این نقش در تولید دگرگون کننده و استثمار شدن محرک اساسی کارگر برای تغییر وضعیت خویش و بنابراین جامعه است. کارگران صنعتی از این رو نقش اصلی را در رهبری طبقه ی کارگر دارند که بیش از هر لایه ی دیگری از طبقه ی کارگر نماینده ی این وضعیت هستند و شرایط کار و زندگی آنها را برای این نقش تاریخی بار می آورد.
البته کارگران انفرادی کار که برای خود کار می کنند نیز گرچه به شکل خرد استثمار نمی شوند اما در سطح کلان به عنوان یک عضو طبقه ی کارگر هم به وسیله ی طبقه ی سرمایه دار و زمینداران و به طور کلی  بورژوا- ملاک ها استثمار می شوند و هم زیر ستم این طبقات هستند. کارگر ما در فیلم نماینده ی کارگران استثمار شده ی صنعتی نیست و این اساسا نقش رهبری وی را در تغییر پایین می آورد. زیرا به طور کلی کارگران انفراد کاری که استثمار نمی شوند و حتی کارگران ساختمانی ای که استثمار می شوند، بناها، گچ کارها، نقاش ها و تزیین کارها و نیز کارگران صنعتی انفراد کار مانند برقکاران، لوله کش ها و... نقش درجه ی دوم و سوم را در نقش سیاسی طبقه ی کارگر در تغییر انقلابی جامعه  دارند. به این ترتیب در اینجا بین موقعیت اجتماعی فرد کارگر و نقش سیاسی وی یک تضاد به وجود می آید. این امر تا جایی است که کارگر ما قرار است نقش نمونه ی(تیپیک) یک کارگر را بازی کند. روشن است که اگر به طور منفرد نگاه کنیم یک کارگر نقاش انفرادی کار که استثمار فردی نمی شود نیز می تواند به آگاهی سیاسی برسد و نقش مهمی در میان هم طبقه ای های خویش در سیاست بازی کند.
 در هر حال نقش اساسی کارگر در فیلم تغییر خانه یا جامعه به خانه ی نو است. چنین نقش نمادینی برای کارگر فیلم گرچه قابل اغماض است اما به هر حال فاقد بُرد لازم برای نقش طبقاتی- سیاسی و تاریخی است. 
رابطه ی کارگر با ارباب
کارگر با ارباب در تقابل است. اما این تقابل بیشتر پیرامون مساله ی زن دور می زند تا مسائل طبقاتی. در واقع هیچ نکته ی بارز و چشم گیری در رابطه ی اجتماعی - طبقاتی بین کارگر و ارباب وجود ندارد. نه ارباب کارفرمای واقعی است( زیرا زن کارفرما است) و نه رابطه ی ارباب با کارگر رابطه ی سرمایه دار یا فئودال با کارگر است و نه درگیری آنها بر سر مسائل اجتماعی - طبقاتی است. از نقطه نظر وقایع جاری در فیلم کارگر عمدتا در رابطه ای که با زن ایجاد می کند رقیب ارباب گشته و مقابل ارباب می ایستد. یعنی کارگر همچون مدافع زن ظاهر می شود. در وجهی گسترده تر، ستمی که بر زن از جانب مرد و مردسالاری وارد  شده کارگر را که ضد چنین ستمی است در کنار زن قرار می دهد. این به خودی خود ایرادی ندارد، اما زمانی که آن وجه دیگر قضیه نیز در خور نقش نمادها و هویت های طبقاتی در فیلم  برآمدی می داشت. یعنی نقش اساسی کارگر در تغییر خانه ی کهنه و طبعا برانداختن سلطه ی ارباب و سرمایه دار و برپایی خانه ی نو. زمانی که رابطه دیگر خنثی یا منفعل است و در خور اهمیت آن در رابطه ی کارگر و ارباب( حتی اربابی زپرتی) پرداخت نمی شود و به جای آن این رابطه ی اخیر فعال می شود آنگاه انگیزه ای که کارگر را در مساله ی ستم بر زن در کنار زن قرار می دهد( طبقه ی کارگر از خواست دموکراتیک زنان برای لغو ستم مردسالارانه و پدرسالارانه بر زنان مبارزه می کند) انگیزه ی مستقل طبقاتی نخواهد بود. این در حالی است که طبقه ی کارگر هم از موضع منافع خویش در مقابل طبقه ی سرمایه دار- ملاک می ایستد و هم از خواست های برحق طبقات و بخش های دیگر که زیرستم هستند و از جمله زنان به عنوان یک بخش از جامعه پشتیبانی می کند.
 تمامی این ها در شکل تمثیلی تغییر خانه خود را وارد می کنند. یعنی نقش اجتماعی- سیاسی کارگر نه از طریق روابط مشخص اجتماعی، بلکه از طریق نمادها وسمبل ها پرداخت می گردد.(1)
تنها جایی که می توان از رابطه ی ارباب و کارگر حرف زد دزیدن پول های کارگر به وسیله ی ارباب است. یعنی دزدی ارباب از کارگر به شکلی جنبی پرداخت شده است. این دزدی در کنار دزدی پول فروش خرماها و نیز ربودن تفنگ از خانه ی دهقان قرار است نقش مهاجم ارباب را نشان دهند.(2)   
رابطه ی کارگر با زن 
رابطه ی میان کارگر و زن یک رابطه ی ساده نیست بلکه به نوعی رابطه میان کارگری آگاه( کارگر از نظر کار و عواطف و احساسات نسبت به زن و دهقان و ارباب تا حدود زیادی نماینده ی  یک کارگر نمونه ای آگاه است و نه یک کارگر معمولی ناآگاه) و زنی تحصیل کرده- کارگر است. در عین حال گر چه زن رئیس و ارباب عملی خانه است، اما جز در نخستین مراحل رویارویی رئیس کارگر نبوده بلکه همچون آشنا و دوست و همدمی کنار کارگر که برای زن نخست به شکل «مرد» و «فعال و کارا» نمود می یابد، ظاهر می شود.
از سوی دیگر زن از موضعی همچون همسر ارباب که به طبقه ی مالکین تعلق دارد با کارگر رابطه برقرار نکرده بلکه همچون زنی چون خود کارگر، زنی با عواطف نیک و کارا در زندگی عملی ظاهر می شود.
 در اینجا نیز بین آنچه در لایه ی نخست داستان طرح می شود و لایه ی دوم تضادهای معینی شکل می گیرد. به عبارت دیگر وضع زندگی جاری و مسائل آن با وضع زندگی طبقاتی و مسائل اجتماعی و تاریخی آن در تضاد قرار می گیرد. باید توجه کرد که این امر چون یک استتثنا و یا امری که معدود است طرح نمی شود که زنی از طبقه ی بالا، تحصیل کرده و باسواد به فردی که از طبقه ی وی نبوده بلکه کارگری تقریبا آس و پاس و تنها و بی کس است، دل می بندد. 
رابطه کارگر و دهقان
 رابطه ی کارگر با دهقان تقریبا در هر دو لایه در یک مایه هستند. در لایه ی نخست دهقان کارگر را استخدام می کند و با وی مبلغ قرارد را«طی» می کند و همچون دوست و یار کارگر ظاهر می شود. در لایه ی دوم دهقان نماینده دهقانان ستمکشی است که اخلاف کارگر به شمار می آیند و در عین حال کنار او در جامعه ی عقب مانده نیمه فئودالی روستا حضور دارد.
زن
 زن چنانکه گفتیم شهری و تحصیل کرده و آگاه و دارای شخصیتی امروزی است. از این گذشته او جایگاهی برای موقعیت اربابی خویش قائل نیست. با دهقان رابطه اش رابطه ی اربابی - دهقانی نیست( البته یک مرد یا زن دهقان عموما با حفظ فاصله ی طبقاتی می تواند سنگ صبور زنی ارباب هم بشود). از سوی دیگر او صرفا به وجه باسوادی اش اتکا نکرده بلکه تن خود را به کار می زند و یک زن عمل گرای کاری می گردد. به این ترتیب یک تحصیل کرده - کارگر( یا دهقان)می شود. این برای زن نوعی به اوج رسیدن است. او برای پیشبرد کارهایش به یک همکار مرد جوان فعال نیاز دارد زیرا که دهقان پیر است و دیر یا زود از کار خواهد افتاد. کارگر این خلا را پر می کند. عشق پیوند دیگری هم بین آنها به وجود می آورد. این گونه زن نشان می دهد که برای او «ممنوعه» ای وجود ندارد.
چنان که می بینیم زن نیز با وجود این که از نظر موقعیت طبقاتی در جایگاه طبقه ی حاکم قرار دارد اما زنی ارباب صفت نیست( در بخش های پیشین بیشتر به این نکات اشاره کردیم). بین زن به عنوان زن ارباب و رئیس خانه و زنی که می بینیم تضاد بارزی وجود دارد. به بیان دیگر شخصیت زن و خصوصیات اش با موقعیت طبقاتی وی نمی خواند. اگر فرض را بر این قرار دهیم که او با توجه به نکاتی که اشاره شد( و البته شرایط ویژه ی همسرش) از موقعیت طبقاتی خود گسست کرده است و به طبقات پایین پیوسته است( که چنین است) اما این گسست یک گسست کامل نیست. او هنوز که هنوز است به آنچه از زندگی عاطفی گذشته اش به یاد می آورد دلبستگی دارد و یا به بیان دیگر نمی تواند از آن گسست کند. او ارباب سنتی را می کشد اما سپس سر او را بر دامن خویش می گیرد و بر بخت بد خود می گرید. می توان پرسید که چه احساسی نسبت به این موجودی که اساسا مدت هاست در احتضار بوده و اکنون مرده و فروپاشیده است دارد؟ وابستگی، یادی از گذشته خویش، ترحم، دلسوزی و یا هر چیز دیگری باشد، نمی تواند با شخصیت توانایی که از زن در فیلم می بینیم هماهنگی داشته باشد. زن با این وابستگی و یا ترحم و یا دلسوزی دیگر آن زن امروزی و قوی ای که می بینیم، آن زنی که با کارگر و دهقان آمیخته است نیست.  
دهقان و ارباب سابق- دهقان و ارباب کنونی
آنچه در مورد کارگر و زن گفتیم به شکلی در مورد دهقان نیز صدق می کند. دهقان، دهقان ارباب بوده است. او از ارباب کنونی نفرت دارد اما از اربابی که سابق بر این بوده است راضی بوده است. این نظر مثبت دهقان به ارباب پیشین را نمی توان علاقه ای همچون علاقه ی توده های مردم نا آگاه از وضعیت طبقات به استثمارگران خویش دانست. دهقان( و نه تنها این دهقان بلکه دیگر دهقانان روستا نیز) به ارباب پیشین احترام می گذارد و او را آباد کننده روستا می داند.
 پس دو ارباب برای دهقان در مقابل ما ظاهر می شوند: یکی ارباب بد و یکی ارباب خوب. البته ارباب ممکن ارباب خوبی باشد اما این در میان طبقه ی اشراف و مالکین و ارباب ها و همواره یک استثناء است نه قاعده(مثلا وجود یک مالک لیبرال و یا دموکرات ترقی خواه در میان مالکین مرتجع کهنه پرست که طبعا نسبت به ملاکین مرتجع، «خوب» به شمار می آیند). قاعده ی تاریخی تقابل طبقاتی میان این طبقه است. ارباب پیشین که خوب بوده است در فیلم همچون نماینده ی اربابان استثمارگر و ستمگر ظاهر نشده بلکه همچون فردی آبادگر و کاری و محبوب میان سکنه ی روستا و دهقانان ظاهر می شود. او نماینده ی دوره ی آباد بودن روستا است.
به این ترتیب دو دوران هم در مقابل ما شکل می گیرند. دورانی که دهقانان روستا زندگی ای بر وفق مراد داشتند و دورانی که دهقانان از وضع ناراضی هستند و روستا را ترک می کنند. باز می توان گفت این که ما دو دوران را با یکدیگر مقایسه کنیم و بگوییم که در دورانی وضع خوب و شکوفا و در دورانی دیگر وضع خوب نبوده با توجه به تحولات جامعه و بروز بحران ها و جنگ ها یا حکمروایی های بسامان و در صلح، ممکن است درست در آید؛ مثلا دوران پریکلس در یونان باستان در مقایسه با دیگر دوران ها در برده داری و یا دوران الیزابت در انگلستان که از جوانبی دوران رونق و پیشرفت بوده باشند.
اما اینکه این امر با مساله خوب و بد بودن نماینده گان طبقات به بیان آید از نظر جامعه شناختی تاریخی نادرست است. در شکل نمادین، این قیاس نمی تواند بیان ارباب خوب و ارباب بد باشد بلکه تنها می تواند بیان دوره ای آرمانی( ظاهرا در گذشته که در تاریخ ایران دوره ای برجسته که نماینده ی چنین  وضعی باشد وجود ندارد) در مقابل دوره ی واقعی رنج آور کنونی باشد که همه چیز بوی کهنگی و پوسیده گی و انفعال گرفته است. 
خانه ارباب- خانه ی دهقان
فیلم دهقان را یکی مانند ارباب و یا زن ارباب به شمار نمی آورد. دهقان دهقان است و به طبقه ی زحمتکش فرودست ستمدیده تعلق دارد و ارباب و همچنین همسرش به طبقه ی مالکین تعلق دارند. در فبلم خانه ی اربابی جدا از نقش نمادینی که دارد( نماد جامعه ی کهنه و پوسیده و نیز طبقه ی میرا و در حال سقوط) خانه ی ارباب است. و زمانی که فیلمساز ما را به خانه ی دهقان می برد تفاوت و شکاف طبقاتی و این که این فرد، دهقان آن ارباب است بارز می شود. دهقان هرچند هم که چون مباشر زن و همدم و مونس و سنگ صبور وی جلوه کند، اما با وی برابر نیست. او دهقان است و عضوی از یک طبقه ی زحمتکش و محروم از حقوق خویش و ارباب و همسرش که خود به نوعی ارباب دهقان است به طبقه ی مالکین تعلق دارند. این البته با توجه به ورشکسستگی و سقوط مالی ارباب و نداری اش تا حدودی تلطیف می شود، اما از بین نمی رود. این هم تضادی بین دو جریان در فیلم است. 
عموی دهقان
عموی دهقان نماینده ی دهقانان پیشین و در عین حال دانشور و سخنگوی تاریخ روستاست. آنچه دهقان از زبان وی باز گو می کند اموری خرافاتی نیستند بلکه نوعی دیدگاه های طبیعت گرا هستند. در دیدگاه طبیعت گرای دهقانان خاک و آب و زمین و باد و باران و درختان و حیوانات و غیره دارای نیرو و« روح» هستند و از آنچه بر آنها می گذرد می توان به برخی از مسائلی که در آینده پیش می آید آگاهی حاصل کرد. از این رو هنگامی دهقان این نکات را به زبان می آورد خرافاتی کهنه را بازگو نمی کند( در فیلم دهقان شخصیت خرافی ندارد) بلکه باورهایی را بازگو می کند که بر مبنای تجربه عملی زندگی به دست آمده اما اشکالی فراطبیعی و اسطوره ای یافته اند. دربرخورد به این نوع دیدگاه ها نمی توان با انگ خرافات برخورد کرد. بلکه باید وجه واقعی آن ها که پایه ی وجه اسطوره ای شان است از وجوه فراطبیعی آنها تفکیک شوند و این وجوه بازشناسی شوند و تحلیل شوند.
کارگر نماینده ی واقع نگری در زندگی مدرن است . در فیلم کارگر به این گونه حرف های دهقان پوزخند می زند. اگر پوزخند را ملاک قرار دهیم آنگاه باید آنچه دهقان از زبان عمویش می گوید را خرافاتی کهنه بدانیم و همین را موجب پوزخند کارگر مدرن واقع گرا به شمار آوریم. اما اگر آنچه از جانب دهقان بیان می شود نمودی از اشکال تغییر یافته ی واقعیت ارزیابی کنیم که فیلم در جابجای خود می خواهد چنین فکر کنیم، آنگاه بین پوزخند کارگر و کنش دهقان تضادی بروز می کند. اگر چنین باشد آنگاه نشانگر دوگویی فیلمساز است.
ارباب
ارباب داستان نیز دارای همین تضادهاست. او ارباب است و ارباب نیست. ارباب است زیراموقعیت اقتصادی – اجتماعی ارباب ها را دارد. ارباب نیست زیرا از یک سو دارو ندارش را به هرز داده و وضعیت اقتصادی و موقعیت اجتماعی و وضع روانی ویران شده اش نماینده ی وضعیت رو به نابودی یک طبقه است. او ارباب است و نقش وی در مقابل کارگر نقش یک ارباب است گرچه اربابی خیال باف که خیال دارد سرمایه دار بشود( او به کارگر می گوید برای اجرای نقشه های خود منتظر یک نیروی فعال بوده است)؛ و نیز ارباب نیست، زیرا تنها یک ذهن نقشه ریز است و مرد عمل نیست. وضعیت او به گونه ای است که همه او را خوار می کنند و هیچ جایگاهی در نزد همسر و دهقان و اهالی روستا ندارد. به این ترتیب ما با یک ارباب ناقص روبروییم، همچنان با یک کارگر و دهقان ناقص از نظر تضاد بین موقعیت اقتصادی و اجتماعی واقعی در عرصه ی جامعه و شرایط ویژه ای که در فیلم تصویر می شود رویرو هستیم.  
نقش لات و لوت ها
مسائل در فیلم کمی برعکس است و در این برعکسی عناصری از تحلیل وضعیت های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جاری پنهان شده است. مثلا به نقش لات و لوت ها نگاه کنیم. آنها نماینده ی شعبان بی مخ ها و مرید و دست افزار طبقه ی حاکم سرمایه داران بوروکرات و مانده ی مالکین( فیلم در حال و هوای دهه ی چهل است) برای سرکوب جنبش طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان و طبقات خلقی هستند. اما در فیلم با برعکس شدن رابطه، یعنی مسخره شدن ارباب به وسیله ی آنها موقعیت شان به گونه ای مسلط بر طبقه ای می شود که ارباب اینک ذلیل و خوار از آن برخاسته است. حتی نوچه های طبقه ای رو به زوال نیز با وی چنین نمی کنند.
مرگ کارگرو مرگ ارباب و مویه زن بر مرگ هر دو
در همین رابطه ی تضاد بین دو لایه روشن نیست که آیا کارگر قربانی تضاد طبقاتی اش با ارباب در نوسازی خانه می شود یا قربانی آزادسازی زندگی زن! در مورد مرگ ارباب همین تضاد به چشم می خورد. چرا زن ارباب را می کشد؟ برای اینکه مرد مورد علاقه ی وی را کشته است و یا برای اینکه کارگر را کشته است؟ این امر در مورد زن نیز صدق می کند که در مرگ هر دو مویه می کند.
نفرین
در سکانس پایانی فیلم زن و کارگر یکی می شوند. امر یکی شدن شان در گِل های کنار دریا شکل می گیرد. وضعیتی که در عین حال در فرهنگ بومی برخی مناطق جنوب که رودخانه و دریایی کنارشان است، ریشه دارد. این سکانس با شلیک شیخ به کارگر و تحلیل رفتن و رنگ باختن زندگی در وی به پایان می رسد. گویی نفس ارباب برای این است که زندگی بگیرد. تا زمانی که ارباب هست، کار و فعالیت و زندگی و باروری «نفرین» شده است.  در اینجا نفرین معنایی تاریخی و عینی دارد و نه خرافی. می توان آن را به معنای ضرورت کور در نظر گرفت. ضعف های موجود در ساختارهای اقتصادی و سیاسی و وضع فرهنگی، شکست و بروز تلخی را تبدیل به یک ضرورت و سرنوشت چاره ناپذیر کرده و آن را همواره رقم زده است. نفرین در عین حال بیان توانایی ارتجاع برای ایجاد تباهی و ناتوانی نیروهای نو برای تغییر اساسی وضعیت است. به بیانی دیگر تا زمانی که نیروهای ضرورت کور شناخته نشوند انسان اسیر شرایط است و نمی تواند خود را از قید آن ها و نقش شان رها سازد. شناخت ضروریات و احاطه و تسلط بر آنها  تاثیر کور آنها را از بین می برد و انسان از اسارت به آزادی می رسد. 
مساله ی رابطه بین لایه های متفاوت و متضاد یک اثر
هر اثر هنری لایه های متفاوت و متضادی دارد که از جهات گوناگونی به موضوع خود می پردازند. تفاوت ها و تضادها بین سطوح و لایه های گوناگون اثر نشانگر سطوح تحلیل اثر است. این سطوح می توانند خانوادگی،اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی( فلسفی، مذهبی، اخلاقی، اسطوره ای و...) سیاسی، تاریخی و... باشند. در هر سطح ما با نمودهایی آشنا می شویم و به مرور که پیش می رویم به سطوح و لایه های ژرف تر اثر می رسیم.
 اما با تمامی تفاوت ها و تضادها بین لایه ها و سطوح گوناگون اثر علی اصول باید میان لایه ها و مضامین گوناگون اثر وحدت و انسجامی وجود داشته باشد و آنها نقش کامل کردن یکدیگر را به عهده داشته باشند و معنایی را شکل دهند که در کل برآمد ماهیت اساسی اثر است. با این وحدت و هماهنگی است که تحلیل می تواند در عین این که به مرور از سطح به ژرفا می رود با رسیدن به ژرفا و ماهیت اثر( مثلا شرح یک دوران گذار یا  تغییر و تحول انقلابی در جامعه و عناصر این گذار) به تمامی لایه های بینابینی و سطوح رویین اثر بر گردد و تمامی تضادها را بر مبنای ماهیت اساسی و با ثبات اثر توضیح دهد. اگر بین این سطوح و لایه ها هماهنگی و یکدستی و انسجام معنایی وجود نداشته باشد، هر سر تحلیل را که بگیریم باز یک سرش نادرست و ناهمگون در می آید و به گیجی و آشفتگی در درک معنای اثر دامن می زند.
مساله ی مهم فیلم نفرین و ایرادش همین است. یعنی بین لایه های اثر تضادهایی وجود دارد و این لایه ها با یکدیگر هماهنگ نیستند. کارگردان می خواهد وضعیت زن را تشریح کند. وی را از نظر گسست از آنچه وی مجبور بوده به آن پایبند باشد( موقعیت طبقاتی، مناسبات طبقاتی، اخلاقی، تعصیات مذهبی، تعصبات و آیین ها و سنت های قومی همسر و غیره) به یک مفهوم «انقلابی» تصویر می کند اما همین زن در اساسی ترین مساله یعنی وابستگی عاطفی به گذشته ی خویش در رابطه با همسر( یعنی کلیدی ترین تجلی موضوع این گسست)، همچنان محافظه کار و سنتی باقی می ماند. به یک معنا بسیاری از آنچه رشته شده است پنیه می شود. او همواره در ژرفای وجودش وابسته به همسر خویش است. همسر خویش را می کشد اما سپس بر پیکر وی مویه می کند. در مورد برخی از دیگر مسائل هم چنان که شرح دادیم این تضادها بروز می کنند.( روشن است که ما در مورد این فیلم مشخص صحبت می کنیم و نه در مورد فیلم های دیگر تقوایی).
نقش سانسور و دیگر عوامل در ایجاد تضادها درون فیلم
به نظر می رسد دو عامل بیش از دیگر عوامل در ایجاد این گونه تضادها در فیلم نقش داشته است. یکی از آنها سانسور است. سانسور زمان استبداد سلطنتی در مورد هنر و به ویژه هنر سینما شدید بود و موجب این می شد که هنرمندان نتوانند مسائل اجتماعی- سیاسی را آن گونه که باید وشاید در آثار خود طرح کنند. از این رو برخی هنرمندان به طرح غیرمستقیم و سمبل و نماد روی می آوردند و نیز تلاش می کردند تا جایی که ممکن  راه را برای تفسیرهای سرراست را ببندند و به جای آن به تفسیرهای گوناگون پا دهند.
      از سوی دیگر فیلم بر مبنای یک داستان با نام باتلاق شکل گرفته است. گرچه فیلمساز می گوید بین فیلم و داستان تفاوت ها زیاد بوده و بنابراین دوستان به وی گفته اند که لزومی به اشاره به داستان در تیتراژ فیلم وجود ندارد با این حال مبنا قرار گرفتن داستان، محدودیت هایی برای گستره ی مضامین فیلم پدید آورده است. درکنار این ها می توان از این که هنرمند  چه درکی از دیدگاه های جامعه شناسی به ویژه مارکسیسم دارد نام برد.
 م- دامون
نیمه ی نخست فروردین 1404
 یادداشت
1-   و این ها در حالی است که تقوایی در مصاحبه ای در همان زمان ها گفته بود «زمانی که نمی توان فیلم اجتماعی صریحی ساخت من ترجیح می دهم که با سمبل ها با تماشاگر بازی نکنم».(اهمیت فیلم سیاسی در صراحت آن است، روزنامه ی اطلاعات،سه شنبه 13 شهریور 1352 ص7) در همین مصاحبه وی می گوید که «فیلم اش یک مساله اجتماعی و خانوادگی را طرح کرده است.» این درست است اما شخصیت های فیلم در عین حال نمادهای طبقاتی - سیاسی و تاریخی هستند.
2-   در مورد دزدیدن پول های کارگر اگر بخواهیم آن را اقتصادی- طبقاتی تفسیر کنیم شاید بتوان آن را به نوعی اشاره به دزدیدن ثمره ی کار کارگر و البته نه به شکل استثمار دانست. کارگر فعال است و پول اش نتیجه ی این فعالیت است. این پول عملا خرج عیاشی ارباب می شود. دزدیدن پول های فروش خرما نیز دزدیدن نتیجه ی زحمات کشاورز و زن - کارگر است و می توان برای آن معنای همانندی قائل شد.