۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

سرنوشت خواهران دوقلوی معترض

 مقاله زیر به دلیل برخی اطلاعات ویژه که در آن مندرج است و از سایت ایران امروز انتخاب شده است

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

شانزده هم شهریور 1405

سرنوشت خواهران دوقلوی معترض

پاهای شکسته، موهای کنده‌شده و اکنون حکم اعدام



دنیل بوفی / گاردین / یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۲۶

خواهران دوقلو ۱۹ ساله بودند و هنوز در دبیرستان تحصیل می‌کردند که نیمه‌شب از تختخواب‌هایشان توسط مردانی نقاب‌دار ربوده شدند؛ مردانی که بعدها مشخص شد از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعزام شده بودند.

پس از چهار ماه جست‌وجوی بی‌وقفه و ناامیدانه در بیمارستان‌ها و نهادهای دولتی برای یافتن خبری از دخترانش، مادر آنها، مرضیه نورمحمدی، سرانجام از سرنوشتشان آگاه شد. ترانه و رومینا رحیمی به دلیل تصمیمشان برای پیوستن به میلیون‌ها نفری که در جریان اعتراضات ژانویه علیه حکومت در خیابان‌های شهرهای ایران حضور یافته بودند، بازداشت شده بودند. هنگامی که مادرشان در ماه مه موفق شد آنها را در زندان ببیند، این دو خواهر به سختی قابل شناسایی بودند.

به گفته پسرعموی آنها که در ایالات متحده زندگی می‌کند، بخش‌هایی از پوست سر این دو زن به دلیل کشیده شدن از موهایشان آسیب دیده و چهره‌هایشان پر از کبودی بود. همچنین ادعا شده است که به ترانه، که رؤیای راه‌اندازی اصطبل اسب خود را در سر دارد، گفته شده بود اگر اعتراف‌نامه را امضا نکند، مأموران زندان در برابر چشمانش به رومینا تجاوز خواهند کرد.

حکم اعدام برای ترانه و ۲۵ سال زندان برای رومینا

دیدار مادر با دخترانش در زندان دولت‌آباد اصفهان، پنج ماه پیش انجام شد. اکنون اسناد دادگاه‌های ایران نشان می‌دهد که ترانه به دلیل مشارکت در اعتراضات ژانویه به اعدام محکوم شده و رومینا نیز حکم ۲۵ سال زندان دریافت کرده است. از زمان صدور این احکام، هیچ‌یک از اعضای خانواده موفق به دیدار آنها نشده‌اند.

دلیل تفاوت میان این دو حکم همچنان نامشخص است، اما مسعود نورمحمدی، پسرعموی دوقلوها که در ایالت یوتای آمریکا زندگی می‌کند، می‌گوید درک اقدامات حکومت برای او دشوار است.

او گفت: «آنها حتی از قوانین خودشان هم پیروی نمی‌کنند. طبق قانون، یک دوره ۱۸ روزه برای اعتراض و درخواست تجدیدنظر توسط وکلا وجود دارد، اما در بسیاری از پرونده‌های اخیر [اعدام] این اتفاق نیفتاده است. فقط حکم صادر می‌کنند، بچه‌ها را می‌برند و اعدامشان می‌کنند و به دار می‌آویزند. بنابراین واقعاً هیچ چیز معنا و منطقی ندارد.»

نورمحمدی ۴۳ ساله معتقد است ترانه دقیقاً به دلیل آشکار بودن بی‌گناهی‌اش به اعدام با چوبه دار محکوم شده است.


رومینا رحیمی

او گفت: «کافی است به چشمانش نگاه کنید تا فوراً بفهمید که انسان مهربانی است. احساس من این است که آنها می‌خواهند در میان مردم ترس ایجاد کنند؛ این پیام را بدهند که: “ببینید، مهم نیست چقدر انسان خوبی باشید، مهم نیست چقدر بی‌گناه باشید، ما می‌توانیم به سراغتان بیاییم؛ پس دیگر به خیابان‌ها نیایید.”»

با وجود مشکلات و محدودیت‌های لجستیکی ناشی از جنگ با آمریکا و اسرائیل که از ماه فوریه آغاز شد، ایران امسال بیش از ۵۰۰ نفر را اعدام کرده است؛ از جمله دست‌کم ۲۹ نفر که در ارتباط با اعتراضات ضدحکومتی ژانویه محکوم شده بودند.

در میان اعدام‌شدگان دست‌کم ۱۶ زن نیز حضور داشته‌اند. صدها معترض دیگر نیز یا به اعدام محکوم شده‌اند یا با اتهاماتی روبه‌رو هستند که می‌تواند مجازات اعدام را در پی داشته باشد؛ از جمله بیش از ۷۰ نفر در اصفهان.

ماه گذشته، بریتانیا و ۳۰ کشور دیگر با صدور بیانیه‌ای مشترک، اعدام معترضان ژانویه را محکوم کرده و آن را تلاشی برای خاموش کردن صدای مخالفان توصیف کردند.


ترانه رحیمی

نورمحمدی که در حوزه فناوری اطلاعات سلامت فعالیت می‌کند و ۲۲ سال پیش از ایران به آمریکا مهاجرت کرده است، با وجود دریافت تهدیدهای مرگ از طریق پیامک و شبکه‌های اجتماعی از سوی افرادی که مدعی‌اند آدرس محل سکونتش را می‌دانند، همچنان درباره این پرونده سخن می‌گوید. او معتقد است سرنوشت دخترعموهایش باید اراده‌ای جدی برای پایان دادن به حکومت اسلامی ایجاد کند.

این دو زن در روزهای ۸ و ۹ ژانویه همراه با حدود ۱۸ میلیون نفر دیگر در اعتراضات اصفهان شرکت کردند. مردانی که یک ماه بعد برای بازداشت آنها آمدند، با کشیدن کیسه بر سرشان، آنها را از خانه خارج کردند و هیچ توضیحی نیز ارائه ندادند.

مادر دخترانش را نمی‌شناخت

نورمحمدی گفت: «خانواده نمی‌دانستند آنها کجا هستند. هیچ اطلاعی نداشتند. همه جا دنبالشان می‌گشتند؛ دادگاه‌های مختلف، بیمارستان‌ها و هر جایی که فکرش را بکنید. تا اینکه عمه‌ام تماسی دریافت کرد و به او گفتند: “دخترهایتان نزد ما هستند، برای ملاقاتشان به زندان بیایید.”»

به گفته نورمحمدی، دیدن دخترانش برای عمه او تجربه‌ای دردناک و تکان‌دهنده بود.

او گفت: «عمه‌ام فرزندان خودش را نمی‌شناخت. آنها به شدت کتک خورده بودند؛ صورت‌هایشان به‌شدت متورم شده بود، سراسر بدنشان کبود بود، آرنج‌ها، بند انگشتان و پاهایشان شکسته بود و تقریباً هیچ مویی روی سرشان باقی نمانده بود، چون آنها را از موهایشان می‌کشیدند و از یک سلول به سلول دیگر می‌بردند. همان‌جا فهمید که آنها در سلول انفرادی نگهداری شده‌اند.»

مرضیه نورمحمدی که اکنون دختران ۲۰ ساله‌اش را به تنهایی بزرگ کرده است، اجازه حضور در دادگاه آنها را نداشت. وکلای خواهران گفته‌اند که ترانه در دادگاه اعلام کرده هرگونه اعتراف یا اظهارنظر منتسب به او تحت شکنجه اخذ شده است. همچنین ادعا می‌شود هیچ مدرکی دال بر مشارکت این دو خواهر در اقدامات خشونت‌آمیز ارائه نشده و آنها پیش از این هرگز در اعتراضات سیاسی شرکت نکرده بودند.

نورمحمدی در پایان گفت: «مادرم با من زندگی می‌کند. حتی یک ثانیه نیست که از کنار او عبور کنم و او در حال گریه کردن نباشد.»

بیانیه ی چند شورا و گروه کارگری در مورد سالروز خیزش دموکراتیک - انقلابی زن، زندگی، آزادی

 

گذاشتن بیانیه های تشکل ها و گروه های کارگری و ... به معنای تایید همه ی مواضع مندرج در آنها نیست.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

16 شهریور 1405

 

شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت(ارکان ثالث)


چهارسال پیش مهسا(ژینا) امینی دختر ۲۱ ساله اهل سقز کردستان در تهران به جرم نداشتن حجاب بازداشت و توسط گشت ارشاد حکومتی به قتل رسید.
قتل مهسا آتشی شد که به روی بیش از چهار دهه ظلم، تبعیض و فساد شعله کشید و مردم معترض بار دیگر عزم شان را برای پایان دادن به فقر، نابرابری، تبعیض، سرکوب و برای رفاه، برابری و آزادی جزم کردند.
مهسا اسم رمز جنبشی شد که به سرعت قلب میلیونها انسان از بشریت متمدن در سراسر دنیا را تسخیر کرد و بانگ زن_زندگی_آزادی به زبانهای مختلف فریاد زده شد.
هشت ماه نبرد و همبستگی بی نظیر مردم معترض در ۱۴۰۱ که با فتح خاکریز حجاب شروع شد در ادامه باشکوه ترین لحظات مبارزاتی مردم ایران در تاریخ معاصر و به زبانی دیگر اولین انقلاب زنانه را رقم زد.
عظمت انقلاب مهسا چنان عمیق و سهمگین بود که دستگاه سرکوب رژیم چاره ای جز کشتار و دستگیری هزاران نفر معترض را نمی توانست انتخاب کند.
با وقوع این نقطه عطف تاریخی دیگر هیچ چیز سر جای اول برنگشت.
استمرار اعتراضات و کشمکشهای مردم باحکومت با فراز و فرودهای خود ادامه یافت تا در یک برآیند دیگر، اعتراض به فقر، تورم، فساد و سرکوب، منجر به تصاحب خیابانها از دورترین نقاط کشور تا تهران و همه شهرهای کوچک و بزرگ گردید.
مردم در آبدانان، ایلام و... نشان دادند که برای تامین معیشت و رفاهشان هیچ خط قرمزی ندارند و دیگر هیچ توجیه و تبلیغات و بهانه ای نمی تواند فقرشان را رنگ و لعاب فریبکارانه بدهد.
به دنبال تظاهرات خیابانی ۱۲ روزه و فوران اعتراضات سراسری در دی ماه ۱۴۰۴، رژیم اسلامی سرمایه، نقشه قبلا طراحی شده را به نمایش گذاشت و مردم را با دوشکا، گلوله جنگی و شلیک های نشانه گیری شده حتی در بیمارستان ها با هولناک ترین قتل عام خیابانی ‌مواجه و هزاران کشته را درطی دو روز ۱۸ و ۱۹ دی ماه با شقاوت و بیرحمی تمام در تاریخ روی دست مردم گذاشت.
اما در پاسخ باز هم شوک دیگری به حکومت وارد شد!
بجای مرعوب شدن، رقص سوگ و عصیان خانواده های دادخواه و مردم خشمگین نشان داد که تمامی سنن، آراء و فرهنگ انقیادی حاکم، همراه با آیین ها و قوانین متحجرانه باید به گور سپرده شوند.
بدین ترتیب سوگواری هم عرصه تقابل و مقاومت گردید.
علیرغم این سرکوب خونین، انقلاب مهسا با شعار "زن زندگی آزادی" همراه با تداوم پویا و عمیق این جنبش نشان داد که حتی در برابر خشن ترین رژیم های دیکتاتوری، پیشروی و پیروزی امکان پذیر است چنانکه برای اولین بار در تاریخ ایران، مطالبه "اعدام ممنوع" به شعار اصلی جنبشهای مترقی تبدیل شد.
جمهوری اسلامی با سیاست های جنگ افروزانه منطقه ای و با استعانت از شعله ورشدن آتش جنگ و نعمتی که بواسطه فضای جنگی و تحریمها نصیبش شده، شدیدترین و گسترده ترین دامنه فقر، محرومیت های معیشتی، اختناق و سرکوب بیشتر و اعدامهای هر روزه را به جامعه تحمیل کرده اما با این درجه از خشونت و تحمیل محرومیت هم نتوانسته جامعه را به تمکین واداشته و به عقب براند.
طبق هشدار منابع امنیتی خودشان حکومت در شرایطی قرار گرفته که هر لحظه می تواند با سهمگین ترین امواج اعتراضی مردم مواجه گردد.
در حالیکه مردم معترض در کف خیابان فریاد میزنند: "جنگ افروزی کافیه، سفره ما خالیه"، حاکمیت بجای پاسخ به مطالبات برحق مردم، با تشدید فضای جنگی و جنگ افروزی که بصورت دائم و ادواری بازتولید می شود، راه فرار از بحران ها، روبرو شدن با خشم مردم و آمادگی برای مقابله با آن را انتخاب کرده است.
بی تردید گام های استوار انقلاب برای فتح و تسخیر تمام ابعاد زندگی و آزادی به پیش رفته و مقاومت خود را در برابر نیروهای راست فاشیستی چه در لباس سلطنت و میهن‌پرستی و چه در لوای دین و مذهب اصلاح شده (بازوان سرمایه و بهره کشی) بیش از پیش سامان خواهد داد.
برای قدرت گرفتن و اعمال اراده در تمام امور زندگی، موانع را کنار خواهیم زد و تا ساختن دنیای مدرن، شاد و مرفه برای همه انسانها فارغ از جنسیت، نژاد و باورهای فکری دست از پیشروی برنخواهیم داشت.

ما امضا کنندگان این بیانیه همه فعالین و تشکلها و انسانهای شریف را به گرامیداشت هرچه باشکوهتر سالگرد انقلاب مهسا و بزرگداشت یاد همه جانباختگان راه آزادی فرا میخوانیم.
با تکیه بر آرمان های زن زندگی آزادی، با فریاد
#نه_به_اعدام
#معترض_زندانی_آزاد_باید_گردد
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
برای رهایی از  وضعیت موجود و تغییر بنیادین در مناسبات و روابط اجتماعی، هم پیمان می شویم.

۱۵شهریور ۱۴۰۵

امضاها:

۱_انجمن برق و فلز کرمانشاه
۲_ اعدام نکنید
۳_ دادخواهان
۴_شورای بازنشستگان ایران
۵_شورای سازماندهی اعتراضات کارگران پیمانی نفت
۶_شورای سازماندهی اعتراضات کارگران غیررسمی نفت (ارکان ثالث)
۷_شورای هماهنگی اعتراضات پرستاران
۸_ندای زنان ایران
۹_مطالبه گران کف خیابان گیلان

۱۴۰۵ شهریور ۱۵, یکشنبه

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(2)

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (2) 

مارکس و دولت همچون انگل – هجدهم برومر لویی بناپارت

در بخش یک ما نکاتی در مورد تحریف نظریه ی مارکسیستی دولت به وسیله ی جناب اتفاق بیان کردیم و در این بخش آن را ادامه می دهیم.

در تعریف نظریه ی دولت اتفاق چنین آورده بود:

« دوران: 1- کاپیتالیسم: دولت طبقاتی

طبقه ی بورژوازی( سرمایه داری) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه بورژوازی حاکم است.

دوران: 2- کاپیتالیسم: دولت مستقل و انگل وار

دولت می تواند« انگل وار و هراس انگیز» و مستقل از طبقه ی بورژوازی و در جهات منافع خودش باشد.»( شهرام اتفاق، در دفاع از مهرداد وهابی)

این یک تحریف آشکار در نظریه ی مارکسیستی و به ویژه نظری است که مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت بیان کرده است.

 از این تعریف این گونه بر می آید که گویا مارکس( و انگلس) دو نوع دولت در دوران کاپیتالیسم تشخیص داده اند. یکی «دولت طبقاتی» و دیگری «دولت مستقل و انگل وار».

در این که مارکس در هجدهم برومر شکلی استثنایی از دولت یعنی «دولت بناپارتی» را که به ظاهر مستقل و بر فراز دو طبقه ی اصلی جامعه یعنی بورژوازی و پرولتاریا جای دارد، اشاره می کند شکی نیست اما مساله ی «دولت بناپارتی» یک چیز است و «دولت انگل وار» چیزی دیگر.

«بناپارتی» خصیصه ی یک دولت ویژه یعنی دولتی است که پس از شکست انقلاب 1851- 1848 ظاهر شد. بنابراین تا اینجا می توان گفت که در دوران کاپیتالیسم می توان از شکل دولت بورژوازی که هر دو سلطه یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سیاسی را دارد( و این قاعده است) از یک سو و دولت مستقل از طبقه ی بورژوازی که در آن دولتیان صرفا سلطه ی سیاسی دارند( و این استثناء است)، اما سلطه ی اقتصادی کماکان در دست طبقه ی بورژوازی است صحبت کرد.

اما قرار دادن «دولت مستقل» و «دولت انگلی» در یک سطح همردیف، گویی تنها دولت بناپارتی که «دولت طبقاتی» نیست «انگلی» است و «دولت طبقاتی» بورژوازی «انگلی» نیست یک تحریف آشکار در نظر مارکس است. در واقع نظر مارکس در مورد انگلی و طفیلی بودن به همان اندازه در مورد «دولت مستقل» صدق می کند که در مورد «دولت  طبقاتی».

این ها هم  مشهورترین عبارت مارکس درباره ی دولت:

 «اين قوه اجرايى، با سازمان وسيع ديوانى و نظاميش، با دستگاه( ماشین- پورهرمزان) دولتى پيچيده و مصنوعيش، با سپاه نيم ميليونى کارمندان و ارتش پنج ميليونى سربازانش، اين هيأت انگلىِ وحشتناک، که تمامى تنِ جامعه فرانسوى را چونان غشائى پوشانده و همه منافذش را مسدود کرده است، در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد. امتيازات اعيانىِ مالکان عمده ارضى و شهرها، به همان ميزان از اختيارات قدرت دولت( قدرت دولتی – پورهرمزان) تبديل شد، صاحبان عناوين فئودالى به کارمندان عاليرتبه حقوق‌بگير تبديل شدند، و نقشه رنگارنگ حقوق فئودالىِ متناقض قرون وسطايى به برنامه کامل منظم قدرت دولتى، که کار آن چونان کار يک کارخانه، منقسم و متمرکز است تبديل گرديد. نخستين انقلاب فرانسه، که هدفش در هم شکستن تمام قدرت هاى مستقل، محلى، ايالتى، شهرى و ولايتى، به منظور ايجاد وحدت بورژوايى ملت بود ميب ايست هم کارى را که سلطنت مطلق آغاز کرده بود، يعنى تمرکز را، ناگزير توسعه دهد و هم وسعت، اختيارات و دستگاه ادارى قدرت حکومتى را(دستگاه قدرت دولتی- هرمزان). ناپلئون اين دستگاه ادارى ( ماشین دولتی – پورهرمزان) را تکميل کرد. سلطنت حقانى و سلطنت ژوئيه فقط تقسيم کار بيشترى را در اين دستگاه وارد کردند، تقسيم کارى که به موازات پيدايش گروه هاى صاحب منافع جديد، و در نتيجه، مصالح تازه ادارى در داخل جامعه بورژوايى، به تدريج افزايش مييافت. هر نفع مشترکى بيدرنگ از جامعه تفکيک گرديد و به عنوان يک نفع برتر، يک نفع عمومى، از حيطه عمل اعضاى جامعه خارج شد، از پل و مدرسه و املاک متعلق به آبادى در کوچک ترين مزرعه‌ها گرفته تا راه آهن، اموال ملى و دانشگاه ها، به صورت موضوع فعاليت حکومتى درآمد. بالأخره جمهورى پارلمانى براى مبارزه با انقلاب خود را مجبور ديد که با اتخاذ سياست شدت عمل و اقدام به سرکوبى، وسايل کار و تمرکز قدرت حکومتى را تقويت کند. تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند، احزابى که هر کدام به نوبه خود براى کسب قدرت( رهبری دولتی – پورهرمزان) مبارزه کردند، فتح اين بناى عظيم دولت( دستگاه دولتی عظیم - هرمزان) را چونان غنيمت اصلى فاتح دانسته‌اند.( هجدهم برومر لویی بناپارت، برگردان باقرپرهام، تاکید از مارکس است. در عبارت داخل پرانتز ترجمه ی پورهرمزان جای گرفته که به وسیله ی فردی( بی نام) که متن را بازنویسی کرده است صورت گرفته است.)

چنان که دیده می شود در این قطعه ی فوق العاده مشهور مارکس درباره ی دولت بورژوازی به طور کلی صحبت می کند و نه صرفا در مورد «دولت بناپارتی».

وی نخست به دو خصیصه ی اساسی دولت یعنی سازمان بوروکراتیک( که در زمان مورد اشاره «سپاهی مرکب از نيم ميليون کارمند داشت») و نظامی ( که در آن زمان «ارتش پنج ميليونى از سربازان» را در اختیار داشت) و خصلت انگلی آن اشاره می کند و سپس به تاریخ همین دولت می پردازد و می نویسد که:« در عهد سلطنت مطلق، و به هنگام زوال فئوداليته، که خود نيز به سقوط آن کمک کرد، تشکيل گرديد.» و آن گاه به شرح گسترش آن طی انقلاب فرانسه و سپس ناپلئون و سلطنت حقانی و ژوئیه و  بالاخره جمهوری پارلمانی می پردازد.

بنابراین آنچه که مارکس در این عبارات در مورد دولت حاضر و آماده بیان می کند تنها در مورد «دولت بناپارتی» نیست بلکه در مورد تمامی دولت های بورژوازی( یا به زبان اتفاق«دولت طبقاتی» ) نیز هست.

اما هدف از این تحریف بزرگ چیست؟

این که دولت های طبقاتی که بورژوازی سلطه طبقاتی یعنی هم سلطه ی اقتصادی و هم سلطه ی سیاسی دارد، دولت هایی«انگلی» نیستند( لابد خدمتگزار جامعه هستند!).

یکی از اهداف«چهار تعریف» مارکس و انگلس در مورد دولت همین است. اتفاق می خواهد بگوید که «دولت بورژوازی دولت انگلی نیست».  به این مساله برمی گردیم.  

مارکس و انگلس و جامعه ی کمونیستی - نقدی بر برنامه ی گتا

وی ادامه می دهد:

«مارکس در ۱۸۷۵، در نقدی که به پیش‌نویس برنامه‌ی حزب اتحادیه کارگران آلمان (SDAP) می‌نویسد، از فردیناند لاسال، نویسنده‌ی متن به‌خاطر به‌کار بردن اصطلاح «چارچوب دولت ملی» و «دولت آزاد» انتقاد می‌کند و درباره‌ی دولت در جامعه‌ی آرمانی خود می‌گوید:

آزادی (واقعی) بدان معنا است که دولت را از ارگانی تحمیلی بر جامعه به ارگانی تحت تسلط مطلق جامعه مبدل کنیم.

انگلس نیز در سال ۱۸۷۸، در کتاب آنتی‌دورینگ درباره‌ی اوضاع حکمرانی و دولت پس از انقلاب کمونیستی آینده می‌نویسد:

پرولتاریا قدرت دولتی را در دست می‌گیرد و وسایل تولید را ابتدا به مالکیت دولتی تبدیل می‌کند. اما بدین وسیله پرولتاریا خود را به عنوان پرولتاریا از میان برمی‌دارد و از این طریق کلیه‌ی تفاوت‌ها و تناقضات طبقاتی و مآلاً [سرانجام] دولت به مثابه دولت را از میان برمی‌دارد.

انگلس همان‌جا می‌افزاید که «دولت» پدیده‌ای متعلق به جامعه‌ی طبقاتی است و جامعه‌ی فاقد طبقه، نیازی به وجود دولت ندارد.»( همانجا)

در اینجا یکی از تعریف ها که از نظر اتفاق با دیگر تعریف ها در تضاد قرار دارد( چهار تعریف) آمده است. هدف این است که این دیدگاه جا انداخته شود که یا دولت در جامعه ی کمونیستی نیز وجود خواهد داشت و یا این که در این مورد «ابهام» وجود دارد.

 نخست در مورد «ابهام» اشاره کنیم که اولا مارکس و انگلس تمامی پاسخ های مسائل مبارزه ی طبقاتی را در جیب شان نداشتند و نیز به هیچ وجه حاضر نبودند دیدگاه ماتریالیستی و دیالکتیکی خود را با دیدگاه ایده آلیستی و متافیزیکی عوض کنند و به گمانه زنی های تخیلی در مورد آینده دست زنند. آنها بر مبنای مطالعه و تحقیق در تاریخ گذشته و حال به یک سلسله دیدگاه های نوین رسیدند( از ایدئولوژی آلمانی به این سو). مانیفست حزب کمونیست یک جهش در تکامل دیدگاه هاشان و در دوره ی نخستین فعالیت هاشان بود. آنها خواه در نگرش به گذشته و حال و خواه به آینده دیدگاه ها و مواضعی را که به آن رسیده بودند پیش می بردند و گسترش می دادند و تکامل می بخشیدند. آنها به آنچه به آن رسیده بودند به عنوان یک دگم نگاه نمی کردند بلکه آن را مجموعه ای از دیدگاه ها و مواضع می دانستند که باید همراه با تکامل مبارزه ی طبقاتی و تغییر در هر حوزه ای(اقتصاد، سیاست، فرهنگ، علم نظام و غیره) تکامل یابد. از این رو ممکن است که آنچه دیروز و در مانیفست حزب کمونیست گفته بودند با توجه به این که امروز و در پرتو مبارزات طبقاتی در فرانسه کامل تر خود را نشان داده است بیان کامل تری از آن ارائه کنند و ما برخی بیانات آنها را نسبت به بیانات گذشته روشن تر و دقیق تر و ژرف تر و تکامل یافته تر بیابیم.

وظیفه ی ما نه برجسته کردن و پیگیری آن چه نادرست یا کهنه شده از نظر تاریخی، کمتر دقیق، ناروشن، دارای ابهام و یا ناکامل بوده که به نوعی از یک سو نشانگر و بازتاب تکامل نایافتگی مساله ی مورد تحقیق(اقتصاد، سیاست، مبارزه ی طبقاتی و غیره) و از سوی دیگر نشانگر تحقیقات اولیه و یا ناکامل است، بلکه برجسته کردن آن دیدگاه ها و مواضعی است که روشن تر، دقیق تر و ژرف تر و کامل ترین دیدگاه ها در مورد مساله ی مورد بحث است.

نگاهی به چگونگی دیدگاه لنین در مورد این تفاوت ها در آثار مارکسیستی در این مورد سودمند است.

لنین پس از شرح همان بند در مورد دولت انگلی که ما در بخش گذشته از هجدهم برومر لویی لویی بناپارت بازگو کردیم می نویسد:

«مارکسيسم در اين مبحث شگرف نسبت به «مانيفست کمونيست» گام عظيمى به پيش برمي دارد. موضوع دولت در «مانيفست کمونيست» به طرز بسيار مجرد و با مفاهيم و عباراتى بسيار کلى مطرح شده است. ولى در اينجا مسأله به طور مشخص مطرح گرديده و به شکلى بسيار دقيق و صريح و عملا محسوس، از آن نتيجه‌گيرى شده است: همه انقلاب هاى پيشين ماشين دولتى را تکميل کرده‌اند و حال آنکه آن را بايد خُرد کرد و درهم شکست.»( دولت و انقلاب، مجموعه آثار تک جلدی، ص 527- 526، همچنین نگاه کنید به ص 528)

و پس از شرحی کوتاه از دیدگاه مارکس و انگلس در مورد دولت در مانیفست و اشاره به اینکه در این کتاب«اين مسأله مطرح نشده است که آيا - از نقطه نظر تاريخى - اين تعويض دولت بورژوازى با دولت پرولترى چگونه بايد باشد»می نویسد:

« همين مسأله است که مارکس در سال ١٨٥٢ طرح و حل می کند. مارکس به فلسفه ماترياليسم ديالکتيک خود وفادار است، تجربه تاريخى سالهاى با عظمت انقلاب ١٨٤٨-١٨٥١ را اساس قرار ميدهد. آموزش مارکس در اينجا هم، مانند هميشه، استنتاجى از تجربه است که انوار جهان‌بينى فلسفى ژرف و اطلاعات تاريخى وسيع آن را روشن ساخته است.»( همان، ص 527، تاکید از لنین است)

حال به مساله ی دولت در جامعه ی کمونیستی توجه کنیم.

در همان قطعه ای که در بالا آمد مارکس به روشنی و با دقت هر چه تمام تر گفته بود که« تمامى شورش هاى سياسى، به جاى درهم شکستنِ اين ماشينِ حکومتى به تقويت و تکميل آن کمک کرده‌اند.» معنای این عبارت روشن است. انقلاب ها باید این ماشین حکومتی را در هم بشکنند. یعنی نه از ماشین نظامی پنج میلیونی بورژوازی چیزی باقی بگذارند و نه از ماشین بوروکراسی وی با هزاران هزار کارمند.

چنان که می دانیم مارکس و انگلس در آخرین پیشگفتار چاپ آلمانی کتاب( 1872)نوشتند که برنامه مانيفست کمونيست «اکنون در برخى قسمت ها کهنه شده است».

سپس چنين ادامه دادند: ... «به ويژه کمون ثابت کرد که «طبقه کارگر نمي تواند به طور ساده ماشين دولتى حاضر و آماده‌اى را تصرف کند و آن را براى مقاصد خويش به کار اندازد»... »

جز این«مارکس در ١٢ آوريل سال ١٨٧١، يعنى درست در روزهاى کمون، به کوگلمان چنين نوشت:

...«اگر تو نظرى به فصل آخر کتاب «هیجدهم برومر» من بيفکنى، خواهى ديد که من اقدام بعدى انقلاب فرانسه را چنين اعلام مي دارم: بر خلاف سابق ماشين بوروکراتيک و نظامى از دستى بدست ديگر داده نشود بلکه درهم شکسته شود« (تکيه روى اين کلمه از مارکس است) ...اين درست همان چيزى است که رفقاى پاريسى قهرمان ما در انجامش ميکوشند»)( به نقل از لنین، دولت انقلاب، همان ص 530)

اگر این دو وجه که باید درهم شکسته شوند از دولت گرفته شود چه چیز برای دولت باقی می ماند؟ در بهترین حالت مشتی کارهای ساده برای سازماندهی و پیشبرد امور عمومی. در این خصوص می توانیم به اشارات لنین در کتاب دولت و انقلاب در مورد نخستین فاز جامعه ی کمونیستی توجه کنیم:

« و چون اکثريت مردم خود ستمگران خود را سرکوب ميکنند لذا ديگر «نيروى خاصى» براى سرکوب لازم نيست! بدين معنى دولت رو به زوال مي گذارد. بجاى مؤسسات ويژه اقليت ممتاز (مستخدمين دولتى ممتاز، سران ارتش دائمى)، خودِ اکثريت ميتواند مستقيما اين عمل را انجام دهد و هر قدر وظايف قدرت دولتى بيشتر بدست عموم انجام گيرد، به همان نسبت هم از لزوم اين قدرت کاسته مي شود.»(همان ص 532)

و:

«حساب و کنترل - اين است نکته عمده‌اى که براى «سر و صورت دادن» به نخستين فاز جامعه کمونيستى و نيز براى جريان صحيح عمل آن لازم است. همه افراد کشور در اينجا بدل به خدمتگذاران مزدبگير آن دولتى مي شوند که عبارت از کارگران مسلح است. همه افراد کشور خدمتگذار و کارگر يک «سنديکاى» دولتى همگانى ميشوند. تمام مطلب بر سر آن است که آنها با مراعات صحيح ميزان کار برابر هم کار کنند و برابر هم مزد بگيرند. حساب اين کار و کنترل آن را سرمايه‌دارى به منتها درجه ساده نموده و به اَعمال فوق‌العاده ساده نظارت و ثبت، اطلاع از چهار عمل اصلى و صدور قبوض مربوط رسانده که انجام آن از عهده هر فرد باسوادى ساخته است.»( همانجا، ص 553، تمامی تاکیدها از لنین است)

هرمز دامان

نیمه نخست شهریور 1405

 


 

۱۴۰۵ شهریور ۱۱, چهارشنبه

شرح نگرش مارکسیستی دولت و یا تحریف آن(1)

 

Description of the Marxist attitude of the state or its distortion (1) 

آقای شهرام اتفاق لیبرال و هوادار سرمایه داری بازار آزاد و نویسنده‌ی کتاب‌هایی درباره‌ی اقتصاد سیاسی و محیط زیست در نوشته‌ای با نام« در دفاع از مهرداد وهابی» به تاریخ 5 مرداد 1405 ( سایت ایران امروز) نظراتی درباره تئوری دولت در دیدگاه مارکسیستی بیان کرده‌اند که با واقعیت تطبیق نمی کنند. در واقع ایشان دریافت و برداشت نادرست خود را جایگزین دیدگاه مارکسیستی کرده و یا بهتر بگوییم نظریه ی مارکسیستی دولت را تحریف کرده است.

مهرداد وهابی اقتصادددان و استاد دانشگاه در فرانسه است که طی سخنرانی ها و مقالات و کتابی به نام «سرمایه داری ویرانگر و انفال و سرمایه داری سیاسی اسلامی»( 1404) به تحلیل اقتصاد حکومت ولایت فقیه پرداخته است و برای بیان ساختار این اقتصاد از مفاهیم«هماهنگی ویرانگر» و «سرمایه داری سیاسی» استفاده کرده است. از نظر وهابی اقتصاد حکومت ولایت فقیه سرمایه داری ای بر پایه ی «اقتصاد بازار» نیست بلکه یک نوع «سرمایه داری سیاسی اسلامی» است. مفهومی که بیانگر آن است که گرد آوری ثروت و انباشت در این نوع سرمایه داری از طریق تصاحب و تملک به زور مال غیر و «غارت» از بالا و به وسیله ی دستگاه حاکم و در چارچوب «انفال» در قانون اساسی صورت می گیرد. از نظر وی شیوه ی تولید سرمایه داری( از دیدگاه ما سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور) پایه و اساس روابط تولیدی حاکم بر ایران نیست بلکه برعکس این روساخت دولت یا قدرت سیاسی است که تعیین کننده ی روابط حاکم بر ایران یا همان«سرمایه داری سیاسی اسلامی» و بنابراین جهت گیری اقتصادی حکومت و گسترش آن است. او از مفهوم «شیوه ی هماهنگی» که او آن را «هماهنگی ویرانگر» می نامد به جای «شیوه ی تولیدی» استفاده می کند. شکل  تعیین کننده گی«هماهنگی ویرانگر» در ساخت حکومت ولایت فقیه از آنجا بر می خیزد که دولت( نه صرفا دستگاه اجرایی بلکه تمامی ارگان های حاکم از دفتر ولایت فقیه گرفته تا دو مجلس شورای اسلامی و خبرگان و دستگاه قضایی و شورای نگهبان و ... تا سپاه پاسداران و بسیج و سازمان های اطلاعاتی و غیره) یا قدرت حاکم است که با غارت ثروت غیر، تعیین کننده‌ی شکل گسترش ثروت و انباشت می‌باشد.

در مقابل مقالات گوناگونی در نقد نظرات وهابی و تا آنجا که نگارنده توانسته دنبال کند، عموما به وسیله ی جریان های«چپ نو»یی و «مارکسی» نوشته شده است که بیشتر بر آن اند که نظرات وهابی در عین اینکه در چارچوب های معینی به درک اقتصاد ایران یاری می رساند اما در کل توانا به تحلیل ساخت اقتصادی ایران نیست و این همه به ویژه از آنجا بر می خیزد که وهابی می خواهد نظریه ی مارکس را دائر بر این که شیوه ی تولیدی تعیین کننده ی روساخت است «وارونه» کند.

در هر صورت قصد کنونی ما بررسی نظرات وهابی نیست بلکه توجه ما در حال حاضر به شهرام اتفاق می باشد که به بهانه ی دفاع از وهابی نظریه ی مارکسیستی دولت را تحریف کرده است.

وی در یادداشت خود می نویسد:      

«پیش از هر چیز تأکید می‌کنم که من مارکسیست یا چپ نیستم و در این نوشته قصد دارم تا از موضع یک لیبرال، به دفاع از یک اقتصاددان چپ به نام مهرداد وهابی سخن بگویم.»

پس ما با یک لیبرالی طرف هستیم که می خواهد از یک اقتصاددان به نام مهرداد وهابی که از نظر وی چپ است دفاع کند.

و پس از اشاره به نوشته ی( فصلی از یک کتاب) یوسف اباذری( با نام «همه‌ی تئوری‌های مهرداد وهابی» 4 مرداد 1405 در سایت اقتصاد سیاسی) در نقد کتاب وهابی، در پاره ای با نام «فهم مارکسیستی از دولت» ادامه می دهد:

«به شرحی که به تفصیل در جای دیگری نوشته‌ام...، مارکس و انگلس در زمان حیات‌شان، چهار نگرش متفاوت و غیرمنسجم درباره‌ی دولت عرضه داشتند: (۱) دولت طبقاتی، (۲) دولت مستقل انگل‌وار، (۳) دولت سوسیالیستی و (۴) دولت یا سازمان سیاسی و اجتماعی کمونیستی...»

در جدولی که وی در همین مقاله و به همین منظور از کتاب اش آورده است و نام آن را «چهار تعریف متفاوت مارکس و انگلس از دولت» گذاشته در دو ستون، یک: دوران، و دو: دولت، داستان «چهار تعریف» را چنین شرح داده می شود:

« دوران: 1- کاپیتالیسم: دولت طبقاتی

طبقه ی بورژوازی( سرمایه داری) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه بورژوازی حاکم است.

دوران: 2- کاپیتالیسم: دولت مستقل و انگل وار

دولت می تواند« انگل وار و هراس انگیز» و مستقل از طبقه ی بورژوازی و در جهات منافع خودش باشد.

دوران: 3- سوسیالیسم

دولت سوسیالیستی

در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا( طبقه ی کارگر) تشکیل می شود. ساختاری موقت برای گذار به دوران کمونیسم است و رفته رفته زوال می یابد.

دوران: 4- کمونیسم

دولت کمونیستی

دولت غیر سیاسی/ بی دولتی/ مبهم 

( منبع: اتفاق، شهرام( 1398) اقتصاد سیاسی محیط زیست جلد یک، انتشارات پژواک)»( همانجا)

 به تحریف های که صورت گرفته بپردازیم.

نخست باید اشاره کنیم که مارکس و انگلس یک تعریف اساسی برای دولت ارائه داده اند و نه اینکه چند «نگرش» داشته و چند«تعریف» ارائه داده اند! آن تعریف هم این است که دولت ابزار دیکتاتوری یک طبقه بر طبقات دیگر است. بنابراین دو عنصر اساسی در تعریف دولت عبارتند از نخست طبقاتی بودن دولت و دوم ابزار دیکتاتوری بودن آن.( نگاه کنید به آموزش بزرگ مارکس دیکتاتوری پرولتاریا است، نوشته ی هرمز دامان، بخش های دوم تا دهم که به بازگویی مهم ترین سخنان مارکس و انگلس و لنین و استالین و مائو در این زمینه می پردازد.) 

دوم: در شماره ی یک این جدول «دولت طبقاتی» گفته می شود و شماره ی سه «دولت سوسیالیستی». یعنی «دولت سوسیالیستی» در مقابل «دولت طبقاتی» قرار می گیرد. گویی که دولت های طبقاتی صرفا دولت سرمایه داری( یا دولت های پیشاسرمایه داری)هستند و دولت سوسیالیستی یک دولت طبقاتی نیست. این در حالی است که دولت سوسیالیستی با وجود این که به گفته ی انگلس دولت به معنای خاص کلمه نیست اما یک دولت طبقاتی است.

سپس در شرح دولت سوسیالیستی گفته می شود که« در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا( طبقه ی کارگر) تشکیل می شود. ساختاری موقت برای گذار به دوران کمونیسم است و رفته رفته زوال می یابد». مقایسه ای ساده میان این شرح و شرحی که برای دولت طبقاتی در کاپیتالیسم داده شده نشان‌دهنده ی تفاوت هست. اگر جناب اتفاق می خواست توضیح معقولی بدهد باید چنین می نوشت:

«طبقه ی کارگر( سوسیالیسم) بر جامعه حاکم است و دولت طبقاتی است، یعنی دولت نماینده ی طبقه‌ی کارگر حاکم است.»

 اما اتفاق چنین نمی کند و شرحی می دهد که مغشوش و ایجاد کننده ی ابهام بین شکل دیکتاتوری پرولتاریایی دولت و دولت( گویا بخش اجرایی) است و قرار است به همان «چهار تعریف» کذایی خدمت کند. گویی دیکتاتوری پرولتاریا دولت نیست و دولت سوسیالیستی همان دولت طبقاتی یعنی دیکتاتوری پرولتاریا نیست. دولت سوسیالیستی و دیکتاتوری پرولتاریا یک پدیده ی واحدند نه این که دولت سوسیالیستی چیزی است که در چارچوب دیکتاتوری پرولتاریا تشکیل می شود.    

در مورد کمونیسم نیز وی برای ایجاد اغتشاش و ابهام از عبارت« دولت یا سازمان سیاسی و اجتماعی کمونیستی» و «دولت کمونیستی» استفاده کرده است و در عین حال از «بی دولتی» صحبت کرده است. این در حالی است که مارکس و انگلس نه از «دولت کمونیستی» بلکه از به خواب رفتن دولت همچون ابزار دیکتاتوری در گذار از سوسیالیسم به کمونیسم و زوال دولت در دوران از بین رفتن طبقات و بنابراین نبود دولت در جامعه ی کمونیستی صحبت کرده اند.

از این رو در کمونیسم دولتی وجود ندارد و تنها سازمان اجتماعی- اداری وجود دارد و چنان که لنین هم در دولت و انقلاب می گوید وظایف حساب و کنترل به حساب های ساده ای تبدیل می گردد و هر فردی با حداقل دانش می تواند آن را انجام دهد( نقل به معنا، با این پیشرفت فن ابزار در صد و اندی سال اخیر و به ویژه هوش مصنوعی و این درجه رشد تحصیل کرده های دانشگاهی، کارکرد اداره ی امور بسیار ساده تر از آن هم خواهد شد).

در هر حال هدف اساسی این تحریف ها و درهم آمیزی، از یک سو کم رنگ کردن ماهیت دولت همچون دولت طبقاتی و جا بازکردن برای مفهوم دولت غیرطبقاتی است و از سوی دیگر ترویج این خرافه ی بورژوایی که دولت از بین رفتنی نیست و حتی در کمونیسم نیز وجود خواهد داشت و بالاخره خدمت به گزاره نادرست «چهار تعریف» و «چهار نگرش متفاوت و نامسنجم» است.

مارکس و انگلس و تحلیل طبقاتی - هجدهم برومر لویی بناپارت

وی ادامه می دهد:

«در سال ۱۸۴۸، زمانی که «مانیفست کمونیست» منتشر شد، مارکس و انگلس دولت را نماینده‌ی طبقه‌ی حاکم معرفی کردند و آن را دولت بورژوایی نامیدند و کارگران را بردگان طبقه‌ی بورژوا و دولت بورژوا دانستند.

رویکرد دیگر مارکس را می‌توان در اثر «هجدهم برومر لویی بناپارت» که در سال ۱۸۵۲ منتشر شد جست‌وجو کرد. جایی که مارکس به تحلیل منازعات سیاسی و از جمله جنگ قدرت میان مجلس ملی و ناپلئون بناپارت می‌پردازد، ارتباط میان قدرت سیاسی و جایگاه طبقاتی منقطع می‌شود و ابزارهای تحلیل طبقاتی به‌کار نمی‌آیند.»( تاکید از ماست)

این یکی از تحریف های شهرام اتفاق لیبرال است. اشاره به این که در مانیفست حزب کمونیست مارکس و انگلس دولت را «نماینده ی طبقه ی حاکم» معرفی کردند و در نظام سرمایه داری و جامعه ی بورژوایی آن را «دولت بورژوایی» نامیدند از یک امر کلی در نظام های طبقاتی و از جمله سرمایه داری که تا آن زمان نزدیک به 200 سال از عمرش می گذشت( انقلاب انگلستان در سده ی هفدهم) و در بسیاری از کشورهای حاکم بود صحبت می کردند در حالی که هنگامی که در هجدهم برومر لویی بناپارت مارکس از «دولت بناپارتی» صحبت می کند از یکی از اشکال ویژه ی دولت که در شرایطی اقتصادی و سیاسی تاریخی استثنایی پدید آمده است و گویی «مستقل» است صحبت می کند.

 از سوی دیگر در هجدهم برومر این «ابزارهای تحلیل طبقاتی»است که از همان آغاز تا پایان وجود دارد.

 این امر در تقسیم جامعه به جناح سلطنت طلب بورژوازی که از دو جناح بورژوا - ملاک ها که سلطنت طلبان لژیتمیست نماینده ی آنها بودند و جناح اشرافیت مالی و صاحبان صنایع بزرگ که سلطنت طلبان اورلئانیست آنها را نماینده گی می کردند تشکیل می شد و سپس بورژوازی جمهوریخواه که مارکس بافت ویژه ی آن را شرح می دهد(1) و پس از آن خرده بورژوازی دموکرات و خواهان جمهوری و پرولتاریای کمونیست و خواهان حکومت سوسیالیستی و در کنار این ها دهقانان خود را نشان می دهد. این تقسیم جامعه به طبقات با منافع متضاد و یا «مشترک و متضاد» و تحلیل جزء به جزء مبارزه ی طبقاتی میان اینان در حوادث و رویدادها است که به مارکس این توانایی را می دهد که آن چیزی را ببیند که دیگر تحلیل ها در مورد انقلاب 1848 فرانسه( ازجمله دو تحلیل هوگو و پرودن که از نظر مارکس برتر از بقیه بودند) ناتوان از دیدن آن بودند.

مارکس در پیشگفتار کتاب اش و پس از اشاره به تحلیل های دیگر چنین می نویسد:

«و اما خود من؛ من، برعکس، نشان مي دهم که نبرد طبقاتى در فرانسه چگونه اوضاع و احوال و وضعيتى به وجود آورد که در نتيجه آنها آدم کم‌مايه دلقک‌مآبى توانست قيافه قهرمانان را بخود بگيرد.»( پيشگفتار مارکس بر چاپ دوم آلمانى، ١٨٦٩، هجدهم برومر لویی بناپارت، برگردان باقر پرهام، ص 6، تاکید از مارکس است).

انگلس نیز در مقدمه ای بر کتاب هجدهم برومر مارکس می نویسد:

«دقيقا مارکس بود که نخستين بار قانون تازه‌اى را کشف کرد مبنى بر اين که همه نبردهاى تاريخى، اعم از اينکه در صحنه سياسى رخ داده باشند، يا مذهبى، يا فلسفى، يا در هر حوزه ايدئولوژيکى ديگر، در واقع چيزى جز بيان کم و بيش روشن نبردهاى طبقاتى نيستند، قانونى که به موجب آن هستى طبقات اجتماعى و در نتيجه برخورد آنها با يکديگر، به نوبه خود وابسته به درجه توسعه وضع اقتصادى يعنى شيوه توليد و مبادله است که چگونگى اين يکى، خود به اولى (يعنى شيوه توليد) بستگى دارد. اين قانون که از نظر تاريخ همانقدر اهميت دارد که قانون تبديل انرژى در علوم طبيعى، کليدى در اختيار مارکس گذاشت که وى‌ به کمک آن توانست تاريخ جمهورى دوم در فرانسه را درک کند. همين تاريخ بود که مارکس از آن استفاده کرد تا قانونى را که کشف کرده بود بيازمايد، و سى سال پس از نگارش اين اثر هنوز بايد اذعان کرد که قانون مارکس بخوبى از عهده اين آزمايش برآمده است.» (پيشگفتار انگلس بر چاپ سوم آلمانى ١٨٨٥، همانجا، ص 11، تاکید از ماست)

وارسی و تحلیل نبرد طبقاتی بر بنیاد تحلیل طبقاتی است و بدون آن ممکن نیست. پس اینکه مارکس ابزارهای تحلیل طبقاتی را کنار گذاشته به این علت که بورژوازی از خیر سلطه‌ی سیاسی گذشته و آن را به لویی بناپارت که ارتش را در اختیار داشته و دسته های لمپن پرولتاریا را سازمان داده و بخش های محافظه کار دهقانان و خرده بورژوازی را با خود همراه کرده، واگذار کرده است تا بتواند قدرت اقتصادی و در کل سلطه‌ی طبقاتی‌اش را حفظ کند به معنای ناتوانی تحلیل طبقاتی و یا کنار گذاشتن آن نیست بلکه برعکس نشانگر توانایی و ژرف نگری بینشی است که به سلاح تحلیل طبقاتی مجهز است. بدون ابزار تحلیل طبقاتی( و اساسا دیدگاه ماتریالیسم تاریخی) و کاربرد منظم آن در بررسی انقلاب فرانسه و کودتای بناپارت مارکس نمی توانست به این موضوع پی ببرد که اصلا چرا لویی بناپارت روی کار آمد.

این که دولت بر سرکار آمده لویی بناپارت پس از انقلاب، نماینده ی مستقیم شاخه های گوناگون بورژوازی نبود بلکه متکی به لمپن پرولتاریا و انگل های جامعه بود به این معنا نیست که ابزار تحلیل طبقاتی از تحلیل رویدادها و منافع طبقات و کنش های آنها جا مانده است و به جای آن باید ابزاری غیر از تحلیل طبقاتی یا در واقع «ابزارغیرطبقاتی» تحلیل را به کار برد( و این یعنی بازگشت به دوران پیش از اندیشه ورزان بورژوایی اوائل سده ی نوزدهم- فرانسوا گیزو، اگوستین تیری و فرانسوا مینیه - که مبارزه ی طبقاتی را کشف کردند) بلکه این است که این تحلیل طبقات و شرایط اقتصادی و سیاسی آنها و موقعیت و وضع شان در مقابل هر طبقه ی دیگر و نیز توازن قوای طبقات در مبارزه ی طبقاتی است که می تواند به روشن شدن این معما بیانجامد که چرا بورژوازی حاضر شد از خیر سلطه ی سیاسی خود بگذرد و آن را به گروهی و دسته ای واگذار کند که ضد خودش بود تا خود بتواند در پرتو آن موقعیت و منافع اقتصادی اش یا سلطه ی طبقاتی اش را که وی پس از شورش ژوئن طبقه‌ی کارگر آن را در خطر می دید حفظ کند.  

مارکس در جای دیگری از همین کتاب دلایل این امر را به روشنی شرح می دهد:

«بارى، بورژوازى با زدن برچسب «سوسياليستى» به هر چه که قبلا بخاطر «ليبرالى» بودن گرامى‌شان مي داشت، در واقع اذعان مي دارد که نفع ويژه وى حکم مي کند که خود را از خطرات حکومت بر خود برکنار بدارد؛ که لازم است براى ايجاد آرامش در کشور، مقدم بر همه مجلس بورژوايىِ خود را ساکت کند؛ که براى دست نخورده نگاه داشتنِ قدرت اجتماعي اش، بايد قدرت سياسى خود را در هم بشکند؛ که فرد بورژوا مي تواند به بهره‌کشى از طبقات ديگر ادامه دهد و بى هيچ مزاحمتى از مزاياى مالکيت، خانواده، مذهب، و نظم برخوردار بماند مشروط بر آنکه که طبقه او هم مثل ساير طبقات، نبودن در سياست را بخواهد؛ که بايد به خاطر حفظ کيسه پول اش تاج سلطنت را واگذار کند، و تيغى که موظف به محافظت از آن است، بايد هم زمان بالاى سر خود او آويزان باشد، مثل شمشير داموکلس.»( همانجا، ص 88-87، تاکید از مارکس است)

آیا اگر مارکس بورژوازی فرانسه را در تمامی وجوه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی - روانی و توانایی های نظامی اش و نیز شرایط ویژه اش را در انقلاب فرانسه و اساسا تاریخ این انقلاب را جزء به جزء نمی شناخت می توانست به این دریافت برسد؟

تحلیل طبقاتی این نیست که در هر حال و هر موقعیت و شرایطی باید دولت از آن برده داران باشد یا از آن برده ها، مال فئودال ها باشد و یا مال دهقانان و سرمایه داران آن را از آن خویش کرده باشند و یا کارگران و اگر چنین نشد و دولتی بر سر کار آمد که گویا نماینده ی هیچ طبقه ی مشخص با هویتی نیست، پس ابزار تحلیل طبقات کارایی اش را از دست داده و باید کنار گذاشته شود. در واقع این که دولت همواره طبقاتی است اصل و قاعده است اما قاعده استثنا نیز دارد. گاه گروهی غیر از دو طبقه مسلط بر قدرت سیاسی می شود و دولتی به ظاهر بر فراز طبقات که به طور مستقیم نماینده ی هیچ طبقه ی مشخصی نیست بلکه منافع کارگزاران خود را دنبال می کند شکل می گیرد.

مارکس در تحلیل نیروی به کار گرفته شده به وسیله ی لویی بناپارت می نویسد:

«بناپارت دائم از سوى وابستگان جمعيت ١٠ دسامبر ...همراهى مي شد. اين جمعيت در ١٨٤٩ تأسيس شده بود. به بهانه تأسيس يک انجمن نيکوکارى، "لومپن"هاى پاريسى را در شاخه‌هاى مخفى سازمان داده بودند، که مأمورانى از بين اعضاى طرفدار بناپارت در شهربانى در رأس هر کدام از آنها قرار داشتند و کل جمعيت هم زير نظر يک ژنرال هوادار بناپارت فعاليت مي کرد. از هرزه‌گردهاى آس و پاس که معلوم نبود ممرِّ معاش شان از کجاست، و اصل ونسب‌شان هم از آن بدتر، گرفته تا ماجراجويان و ته‌مانده‌هاى فاسد بورژوازى، ولگرد، سرباز اخراجى، محکوم به اعمال شاقه تازه از زندان مرخص شده، فرارىِ محکوم به اَعمال شاقه، کلاهبردار، شياد، گداى سر گذر، جيب‌بر، شعبده‌باز، قمارباز، پاانداز، مالک روسپى خانه، حمال، عريضه‌نويس دم پستخانه، ويولون زنِ سرِ کوچه، کهنه‌فروش، چاقو تيزکن، سفيدگر، فقير دم در، خلاصه، تمامى اين انبوه بى سر و سامان، وارفته و بى سرپناه ثابت که فرانسوى‌ها معمولا "کولى" خطاب شان مي کنند، در بين اعضاى اين جمعيت ديده مي شدند. با عناصرى از اين دست، و اين چنين نزديک به خود وى بناپارت بدنه جمعيت ١٠ دسامبر را تشکيل داد. اين جمعيت به اين معنا "جمعيت نيکوکارى" بود که همه اعضاى آن، درست مثل خود بناپارت، اين نياز را احساس مي کردند که بايد براى خودشان به ضرر ملت زحمتکش نيکوکارى کنند. اين بناپارت، که در اينجا رياست لومپن ها را به عهده مي گيرد، بناپارتى که فقط در همين مقام است که مي تواند منافعى را که شخصا دنبال مي کند، در هزاران چهره باز بيابد، بناپارتى که در اين تفاله‌ها، در اين زباله، در اين فاضلابِ همه طبقات جامعه، يگانه طبقه‌اى را که مي تواند بى چون و چرا بر آن تکيه کند باز مي شناسد، آرى اين بناپارت، بناپارت حقيقى، بناپارت بى کم و کسر است. »( همانجا، ص 100-99 ، تاکید برجسته از ماست)

تحلیل طبقاتی یک پایه ی اساسی در دیدگاه مارکسیستی است که در حالی که گروه های بزرگ اجتماعی یا همان طبقات موجود در جامعه را بررسی و مبارزه ی طبقاتی میان آنها را دنبال می کند در عین حال می تواند گروه ها و دسته های کوچک و منزوی را که وضع یک گروه بزرگ را نداشته و چنانچه مارکس اشاره می کند همچون لمپن پرولتاریا پسمانده ی طبقات هستند و همچنین جایگاه آنها در مبارزه ی طبقاتی را نیز در بر گیرد و نقش آنها را خواه هنگامی که طبقات اصلی آنها را در راه اهداف خویش به کار می گیرند و خواه زمانی - و آن هم نه همچون قاعده بلکه بیشتر استثنایی - که در چارچوب معینی موقعیت مستقلی یافته و می توانند قدرت سیاسی را از آن خود کنند مورد بررسی قرار دهد.

در عین حال این تحلیل طبقاتی است که می تواند نشان دهد چرا در فلان و بهمان شرایط این طبقه و یا آن طبقه قدرت سیاسی را به دست گرفتند و در عین حال آن شرایط استثنایی ای را بررسی کند که دولتی مستقل و به ظاهر«فراطبقاتی»تشکیل می گردد.

تحلیل طبقاتی و بررسی مبارزه ی طبقاتی همچنین نشان می دهند که چنین وضعی از کجا و بر مبنای کدام منافع اقتصادی و کدام شرایط توازن و تعادل قوا شکل گرفته و در عین حال ویژگی های روانی و شخصیتی افرادی و هر فردی که نقشی در این فراشد اجرا کرده است چه بوده است.

 هرمز دامان

نیمه ی نخست شهریور 1405

یادداشت

1-     «اين شاخه، شاخه‌اى از بورژوازى نبود که منافع بزرگ مشترک، اجزاء‌ آن را به گِرد هم جمع کرده يا شرايط توليدى ويژه‌اى آنها را از ديگران متمايز کرده باشد؛ بلکه جرگه‌اى بود مرکب از بورژواها، نويسندگان، وکلاى دعاوى، افسران و کارمندانِ داراى احساسات جمهوريخواهى که انزجار عمومى نسبت به شخص لوئى فيليپ، خاطرات دوره جمهورى اول، باورهاى جمهوريخواهى گروهى پر شور و شوق و بويژه ناسيوناليسم فرانسوى، پايه نفوذ آن را تشکيل ميداد؛»( همانجا، ص 31-30)