۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه

گمانه هایی در مورد طرح 10 ماده ای حکومت اسلامی


با برخی تغییرات جزیی در 11 اردیبهشت 1405


نگاهی کوتاه به طرح ۱۰ماده‌ای ایران که بر طبق گفته ی ترامپ قرار است مبنای مذاکره در هنگام آتش بس دو هفته ای باشد

ترامپ گفته است که«ما پیشنهادی ۱۰ماده‌ای از سوی ایران دریافت کرده‌ایم و بر این باوریم که این پیشنهاد، مبنایی اجرایی برای مذاکره فراهم می‌کند.»( چه نکاتی در آن است که ترامپ آن را به عنوان مبنایی اجرایی برای مذاکره پذیرفته است).
این جالب تر است:
«تقریباً بر سر تمامی موارد مختلف مورد اختلاف در گذشته میان ایالات متحده و ایران توافق شده است، اما این مهلت دو هفته‌ای اجازه می‌دهد تا توافق نهایی و قطعی شود.»
منظور کدام نکات مورد اختلاف است که در مورد آن توافق شده و می توان طی دو هفته آن ها را نهایی و قطعی کرد؟ 

 بررسی طرح ۱۰ بندی پیشنهادی جمهوری اسلامی ایران 

یک - توقف کامل هرگونه تجاوز به ایران و گروه‌های مقاومت هم‌پیمان.
یک- پیش از جنگ دوازده روزه و حمله و تجاوز دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل به کشور حمله و تجاوزی به آن شکل – به جز ترورهای اسرائیل در ایران - وجود نداشت. برای آمریکا و اسرائیل در صورتی که پیشنهادهای اصلی شان پذیرفته شود دلیلی برای تجاوز به ایران وجود ندارد همچنان که دلیلی برای تجاوز به اردن و یا کره جنوبی و ترکیه ندارند.
خواست های اصلی آنها نیز توقف غنی سازی اورانیوم و کم کردن برد موشک ها و نیز عدم پشتیبانی از نیابتی ها و از جمله حزب الله لبنان و حوثی های یمن در حمله به اسرائیل و یا دیگر نیروهای نیابتی به نظامیان آمریکایی است. این خواست ها در بندهای بعدی گنجانده شده است.
در مورد حزب الله لبنان ظاهرا دولت جنایتکار اسرائیل مایل است با دولت لبنان مذاکره کند و یکی از شروط اش خلع سلاح شدن حزب الله است. در روزهای اخیر این دولت جنایتکار و مرتجع باز هم از موقعیتی که حکومت اسلامی برای وی ایجاد کرد استفاده و بسیاری از مردم جنوب لبنان را کشت. 

دو - خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه، ممنوعیت هرگونه حمله از پایگاه‌ها به ایران و خودداری از اتخاذ آرایش رزمی.
دو - آمریکا بیشتر نیروهای خود را از منطقه برده بود و از یک سو جاه طلبی ها و ماجراجویی های حکومت اسلامی آنها را به منطقه کشاند و از سوی دیگر برنامه و سیاست کلی وابسته کردن حکومت اسلامی به بلوک غرب و مقاومت هسته ی سخت قدرت در مقابل آن. اگر امپریالیسم آمریکا به این هدف خود دست یابد در حال حاضر نیازی ندارد که نیروهای زیادی را در منطقه نگاهدارد.
خروج نیروهای رزمی آمریکا از منطقه نیز منوط است از تجهیز و پشتیبانی نکردن از گروه های نیابتی و جمع کردن بساط شان. 

سه - عبور محدود روزانۀ کشتی از تنگۀ هرمز به مدت دو هفته، تحت عنوان پروتکل عبور امن تحت نظارت و قواعد مشخص این کشور
سه- این مساله مربوط به شرایط کنونی است و با حل مسائل اساسی مورد اختلاف می تواند به طور نهایی حل گردد و مانند پیش از این شود. اگر حکومت اسلامی و هسته ی سخت قدرت امتیازات زیادی بدهند و مهم تر از همه به بلوک دست نشانده های امپریالیسم آمریکا وارد شوند ممکن است این امتیاز به حکومت اسلامی و دولت عمان داده شود که مبلغی را از کشتی ها دریافت کنند.

چهار- لغو کلیه تحریم‌های اولیه، ثانویه و تحریم‌های سازمان ملل.
چهار- تحریم ها بخشا به دلیل مسائل مورد اختلاف در این زمان( غنی سازی، موشک سازی و پشتیبانی از نیابتی ها در منطقه) و بخشا نیز مربوط به این است که حکومت اسلامی به بلوک آمریکا وابسته نیست. در صورتی که شروط اصلی تحقق یابد و حکومت اسلامی به بلوک امپریالیستی غرب وابسته گردد رفع تحریم ها در عین حال به نفع آمریکا و متحدین اش می باشد. 

پنج- تأمین خسارات ایران با ایجاد صندوق سرمایه‌گذاری و مالی.
پنج- صحبت از تامین خسارات ایران است به وسیله ی ایجاد صندوق سرمایه گذاری و مالی از سوی آمریکا و اسرائیل!؟
مبهم و قابل تفسیر اما به طور کلی جالب است. صحبت های منتسب به خامنه ای را به یاد می آورد که آمریکا می تواند در ایران سرمایه گذاری کند.  

شش- تعهد ایران مبنی بر عدم ساخت سلاح هسته‌ای.
شش- این یکی از بندهای مهم است که خود حکومت اسلامی در متن گنجانده است. روشن است که شرایطی معین و از جمله تحویل دادن اورانیوم غنی شده و نیز زیر نظر آژانس قرار گرفتن می تواند این تعهد را برآورده سازد. احتمالا شرایط دیگری نیز افزوده خواهد شد. 

هفت -  پذیرش حق غنی‌سازی ایران توسط آمریکا و مذاکره درباره سطح غنی‌سازی.
هفت- گفته شده است که این بند در متن انگلیسی وجود ندارد و می تواند مصرف داخلی داشته باشد اما اگر حکومت اسلامی گشوده گی کامل روابط با امپریالیسم آمریکا را بپذیرد و زیرسلطه ی آن و برنامه ریزی و تقسیم کار بین المللی آن در آید( همچون کشورهایی مانند اردن و عربستان سعودی و ...) شاید روزی خود آمریکا نیز در غنی سازی حکومت اسلامی(غنی سازی محدود)، سرمایه گذاری کند!؟ 

هشت- موافقت ایران برای مذاکره دربارۀ پیمان‌های صلح دوجانبه و چندجانبه با کشورهای منطقه در راستای منافع خود.
هشت- این یکی از مهم ترین و استراتژیکی ترین بندهای این پیشنهاد ده ماده ای است. پیمان های صلح دو جانبه و چند جانبه با «کشورهای منطقه» در راستای منافع خود.
 به احتمال صحبت تنها در مورد کشورهای خلیج( و اردن) نیست زیرا حتی روابط حکومت اسلامی ایران با عربستان سعودی نیز تا حدودی عادی شده بود. در واقع مهم ترین کشورهای منطقه که باید با آنها در راستای «منافع»( کدام منافع؟) پیمان صلح بسته شود سوریه  و در مرحله ی بعدی اسرائیل است. آیا این بند جز مقدمه ی امضای قرار داد صلح با اسرائیل، بندی برای گشودن راه برای پیوستن به پیمان صلح ابراهیم نیست؟ 

نه- تسری عدم تجاوز به همه متجاوزین علیه تمام گروه‌های مقاومت.
نه- کاملا درست اما عکس آن نیز می تواند درست باشد. اگر قرار است عدم تجاوزی از جانب همه ی متجاوزین به گروه های مقاومت صورت گیرد قطعا عکس آن نیز صادق است. یعنی عدم حمله ی این گروه ها به اسرائیل و آمریکا و عربستان سعودی. این به معنای موجودیت این گروه ها اما دیگر نه به عنوان به اصطلاح گروه های «مقاومت» است. یعنی عملا آن ها را به مشتی گروه های حل شده در دولت های محلی تبدیل خواهد کرد که البته تا حدودی کرده است. 

ده- خاتمه‌یافتن همه قطعنامه‌های شورای حکام و شورای امنیت و تصویب همه تعهدات در قطعنامه رسمی سازمان ملل
ده- اگر شروط اساسی امپریالیسم آمریکا یعنی در واقع پیوستن حکومت اسلامی به بلوک امپریالیسم آمریکا پذیرفته شود این قطعنامه ها یا به مرور تغییر خواهند کرد و یا بی اهمیت خواهند شد و در پستوها خاک خواهند خورد. 

هرمز دامان

نیمه ی دوم فروردین 1404

۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

نگاهی به تضادها در جنگ جاری و مواضع نیروهای گوناگون (1)

 

بخش یک

تضادها در جنگ ارتجاعی کنونی و موضع انقلابی – کمونیستی

جنگ کنونی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل با حکومت ولایت فقیه دو سو دارد. از یک سو با حکومت ولایت فقیه است و از سوی دیگر با تمامی طبقات انقلابی و مترقی ایران.
تضاد امپریالیست های با حکومت اسلامی
 تضاد امپریالیسم آمریکا( و دولت صهیونیستی اسرائیل) با حکومت ولایت فقیه یکی از دو جنبه ی این جنگ می باشد. جنگ از این نظر سه وجه مهم یا اصلی دارد.
وجه نخست - تقابل با جاه طلبی های حکومت اسلامی
وجه نخست این تضاد مخالفت امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل بازوی امنیتی- نظامی و سیاسی این امپریالیسم و دیگر امپریالیست های غربی در منطقه با جاه طلبی ها و ماجراجویی های حکومت ولایت فقیه در منطقه است.
در اینجا هدف اصلی رام کردن حکومت جاه طلب ولایت فقیه و آوردن این حکومت در بلوک وابسته به غرب از نظر سیاسی و نظامی( زیرا از نظر اقتصادی حکومت به طور عمده وابسته به امپریالیست های غربی و سرمایه ها و صنایع و کالاهای این کشورهاست) می باشد.
یکی از دلایلی که موجب شده است آمریکا و اسرائیل به حکومت اسلامی کنونی حمله کنند ظاهرا تحرکات جاه طلبانه ی حکومت در خاورمیانه یعنی راه انداختن گروه های نیابتی در کشورهای گوناگون و پشتیبانی مالی و نظامی از آنها و استفاده از آن ها همچون مهره های شطرنج برای ماجراجویی هایش در منطقه است.
این اقدامات برای دو هدف اساسی صورت می گیرد:
 یکی گسترش حکومت اسلامی به دیگر کشورها و به اصطلاح راه انداختن «امپراطوری اسلامی» به رهبری روحانیون ایران و دیگر حفظ بقای حکومت در صورتی که تهدید شود. به اصطلاح بیرون بردن مرزها.
 دلیل دیگر راه انداختن پروژه ی هسته ای شدن ایران و نیز تولید موشک هایی که روز به روز به توان و برد و قدرت تخریبی آنها افزوده می گردد.
وجه دوم - تجدید تقسیم نیمه مستعمرات امپریالیستی
وجه دوم این تضاد در راستای سیاست الحاق کشورهای بلوک شرق سابق به آمریکا و بلوک غرب می باشد. در حال حاضر تضادهایی بین امپریالیسم آمریکا و دیگر کشورهای بلوک غرب وجود دارد اما این بلوک تغییر کیفی اساسی نکرده است.
جمهوری اسلامی تا حدودی وابسته به بلوک امپریالیسم روسیه است و مایل بوده خود را در پناه این کشور و چین قرار دهد. حکومت ولایت فقیه در عین حال بیشترین رابطه و وابستگی اقتصادی را به بلوک امپریالیستی غرب داشته است. این رابطه خواه از طریق رسمی و خواه از طریق بلوک ها و باندهای اقتصادی پنهان وابسته به کشورهای امپریالیستی غربی به ویژه آلمان و انگلستان و فرانسه می باشد. با این همه وجه حاکم از نظر سیاسی وابسته گی به امپریالیسم روسیه است. باندهای نظامی- امنیتی - سیاسی روسی بیشترین قدرت را در میان باندهای حاکم دارند. 
وجه سوم - در خدمت گسترش قدرت و نفوذ دولت صهیونیستی اسرائیل
وجه سوم این جنگ رفع تهدیدها و ایجاد حاشیه ی امنیت برای اسرائیل و همچنین گسترش نفوذ این کشور همچون بازوی امنیتی و نظامی امپریالیسم امریکا و غرب در منطقه و سرور کردن دولت صهیونیستی اسرائیل بر بیشتر کشورهای منطقه است.
در واقع جنگ تا حدی متوجه جاه طلبی ها و ماجراجویی های حکومت اسلامی در منطقه است و هدف آن رفع ضرر و خطرات این جاه طلبی ها بر کشورهای منطقه از جمله اسرائیل می باشد. در این چارچوب  مقصر خود حکومت اسلامی است که با برنامه های دخالت گرانه ی خود در منطقه سبب این تحرکات امپریالیسم آمریکا و اسرائیل شده است.
تضاد امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با طبقه ی کارگر و خلق ایران
جنگ از این دیدگاه دو وجه دارد:
وجه نخست - علیه حق تعیین سرنوشت خلق ایران
 از یک سو این جنگی است علیه حق حاکمیت ملی خلق ایران بر کشور خویش و حق تعیین سرنوشت خویش. حکومت اسلامی حکومتی است درون ایران و خواستن و نخواستن آن به خلق ایران مربوط است و به هیچ کشور دیگری ربط ندارد. این خلق های ایران هستند که تصمیم می گیرند چه حکومتی داشته باشند و چه حکومتی نداشته باشند. در صورتی که این حکومت را نخواهند تعیین تکلیف با آن به عهده ی خودشان است.
هیچ کشوری نمی تواند برای کشور دیگر تصمیم بگیرد مگر به خواست اکثریت مردم آن کشور. و برای این نیز نیروهای سازمان ملل و با رعایت اصول و قوانین این سازمان و ارتشی زیر اختیار این سازمان حق دخالت دارند و نه هر کشوری از روی منافع خاصی که دارد. از این رو  کاربرد زور برای تحمیل تغییر یا سرنگونی یک حکومت دخالت در مساله ی داخلی یک کشور بدون توجه به قوانین بین المللی و سازمان ملل است.
وجه دوم - تقابل با انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی خلق ایران
جنبه ی دیگر مساله ی تداوم انقلاب دموکراتیک و استقلال طلبانه ی ایران است که ادامه ی انقلاب 57 می باشد و در سه دهه ی اخیر در مقابله با حکومت اسلامی قرار گرفته است و مراحل گوناگونی از اوج و فرود را طی کرده است. امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست ها مخالف این انقلاب و گستردگی، اوج گیری و ژرفش آن هستند. آنها آینده ی این انقلاب را برای ایران و منطقه بر علیه منافع خود می بینند. ترس و وحشت آنها از این است که با گستردگی و اوج گیری و ژرفش انقلاب طبقه ی کارگر و نیروهای این طبقه( و یا حتی طبقات انقلابی میانی) رو بیایند و وضع را تغییر دهند. این امر در زمانی نزدیک در چشم انداز دیده نمی شود اما جنبش ها و خیزش ها و شورش های دهه های اخیر به ویژه خیزش« زن، زندگی، آزادی» که در مقایسه با شورش های دی ماه 96 و آبان 98 به نسبت دارای آگاهی و سازماندهی بیشتری بود نشان داد که این احتمال هست که تکوین کنونی مبارزات بتواند در آینده وضع را به نفع رادیکال ترین نیروها یعنی طبقه ی کارگر و پیشروان کمونیست تغییر دهد.
چنان که دیده می شود جنگ کنونی تمامی مبارزات علیه حکومت اسلامی را به انفعال کشانده است و برعکس حکومت اسلامی را حریص در بازداشت ها و کشتار مبارزان کرده است. حکومتی که چندین ده هزار نفر را در دی ماه در خیابان ها کشت حرص و ولع اش در کشتار و خونریزی پایان نیافته و دست به روزمره و هفتگی اعدام کردن زده است. این جز نشانه ی ترس و وحشت حکومت از تعمیق انقلاب( آنچه که امپریالیست ها نیز می بینند) چیز دیگری نیست.  
در هر حال، جنگ با حکومت اسلامی و وادار کردن وی به تغییر سیاست و مشی خود می تواند ایران را به بلوک امپریالیست های غربی وارد کند و با برداشتن تحریم ها و صدور نفت کافی و نیز ریختن سرمایه های امپریالیستی به داخل و دادن جایگاه به حکومت ایران در تقسیم جهانی امپریالیستی تولید و کار، تا حدودی شرایط ثبات در کشور ایجاد شود. به این ترتیب هم حکومت ولایت فقیه مهار شده و افسار به وی زده شده است و هم شرایط برای پیشبرد منافع اقتصادی و سیاسی امپریالیستی فراهم می شود و هم با ثبات و کنترل موثر داخل، امکان تداوم انقلاب دموکراتیک و ضد امپریالیستی ایران خنثی می گردد. 
وضع کنونی این مقابله
به این ترتیب تا آنجا که جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت اسلامی است این جنگ ماهیتا ارتجاعی است به این دلیل که هر دو سو ارتجاعی هستند و اهداف و مقاصدشان از این جنگ که ادامه ی سیاست های ارتجاعی پیشین شان می باشد کاملا ارتجاعی است.
 امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل دنبال تبدیل حکومت اسلامی به حکومتی برده و مطیع خود هستند و حکومت اسلامی خواهان بقای خود و تداوم جاه طلبی ها و ماجراجویی های خود در منطقه است.
از سوی دیگر مخالفت با این جنگ امپریالیسم و بازوی امنیتی و نظامی و سیاسی اش در منطقه اسرائیل، از سوی کارگران و کشاورزان و طبقات میانی و نیز سرمایه داران ملی، انقلابی و مترقی است.
 هر نیروهای سیاسی و یا فردی که با این جنگ مخالفت نکند و علیه آن بر نخیزد در جبهه ی امپریالیسم آمریکا و دولت اسرائیل قرار می گیرد. تمامی پادشاهی خواهان، سلطنت طلبان، جمهوری خواهان و حضراتی که از ترامپ خواستند به ایران حمله کند جزو مرتجعین و خائنین به خلق ایران قرار می گیرند.
از سوی دیگر هر نیروی سیاسی و هر فردی که بخواهد در پوشش ملی گرایی و دفاع از حق حاکمیت ملی و تعیین سرنوشت زیر این عنوان که حکومت اسلامی در حال دفاع از سرزمین ایران است در جبهه ی حکومت اسلامی قرار گیرد، نیز جزو خائنین به خلق قرار خواهد گرفت. تمامی احزاب و سازمان های رویزیونیستی «محور مقاومتی» و گروه ها و افراد هم اندیش در این جبهه قرار می گیرند. اینان نیز به شکلی دیگر خائنین به طبقه ی کارگر و خلق ایران هستند.

 
بخش دوم
مواضع نیروهای گوناگون
دو موضع اساسی در مورد جنگ
در مورد جنگ کنونی دو موضع ارتجاعی و انقلابی وجود دارد:
نخست موضع مرتجعین یعنی هواداران ارتجاع امپریالیستی و یا حکومت ولایت فقیه؛
 و دوم موضع انقلابیون و ترقیخواهان طبقات انقلابی و مترقی خلق( کارگران، کشاورزان، طبقات میانی( لایه های پایین و میانی و مرفه خرده بورژوازی) و سرمایه داران کوچک و متوسط ملی.
موضع ارتجاعی نخست- هواداران جنگ با حکومت اسلامی و دخالت نیروهای امپریالیستی برای تغییر حکومت در ایران
موضع نخست از آن هواداران امپریالیسم و دخالت نظامی امپریالیستی در ایران و تجاوز به ایران برای رام کردن حکومت کنونی و یا به وجود آوردن تغییر در سیاست های جاری در حکومت مرتجع و یا سرنگونی کامل آن است.
سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان
این موضع را رضا پهلوی و دارودسته ی سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان و بخش های از مشروطه طلبان و جمهوری خواهان دارند و بلندگوهای آنها مانند اینترناشنال و من و تو و بی بی سی و غیره برای آن تبلیغ و ترویج می کنند. آنان از آغاز و با عنوان کردن این که مردم ایران ضعیف هستند و خودشان نمی توانند حکومت را سرنگون کنند از جنگ و تجاوز امریکا و اسرائیل به ایران استقبال کردند و مجیز گوی آن شدند. آنان زدن زیرساخت ها و کشتار مردم بی دفاع را ناچیز شمردند و حتی در مورد کشته شدن بیش از 168 دانش آموز در میناب بندرعباس سکوت کردند.
در کنار سران این جریان برخی از بلندگوهاشان همچون تلویزیون های «اینترناشنال» و «من و تو» تا توانستند به نفع جنگ تبلیغ کردند و مشوق آمریکا و اسرائیل بوده اند که تا سرنگونی حکومت ولایت فقیه دست از جنگ برندارند( فکر کردند که آمریکا و اسرائیل به حرف آنهاست که به ایران حمله کرده و می کنند). برخی از متعفن ترین ها خودفروخته گان و مزدوران فاشیست مسلک مانند مراد ویسی و علی حسین قاضی زاده در تلویزیون اینترناشنال از سینه چاک ترین مریدان امپریالیسم و صهیونیسم و جنایت اند. اینان در گذشته در کنار حزب اللهی ها و اصلاح طلبان جای گرفته بودند و امروزه در کنار امپریالیست ها و صهیونیست های جنایتکار جا خوش کرده اند.
نظریه پردازان خودفروخته و مرید امپریالیسم
در کنار اینان خواه وابسته به آنها و خواه مثلا مستقل برخی از حلقه های به اصطلاح دانش آموخته و نظریه پردازان سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هستند که از تجاوز به ایران و پایان دادن به حکومت اسلامی پشتیبانی کرده اند . بخشی از آنها با نامه به ترامپ خواهان دخالت مستقیم آمپریالیسم آمریکا در ایران و پایان دادن به حکومت اسلامی ولایت فقیه شدند. این ها فواد پاشایی دبیرکل حزب مشروطه ایران، یزدان شهدایی سخنگوی شورای ملی گذار، عبدالله مهتدی دبیرکل حزب کومله کردستان ایران، شیرین عبادی حقوقدان و برنده ی جایزه صلح نوبل، محسن مخملباف کارگران سینما، نازنین انصاری مدیرمسئول روزنامه کیهان لندن و محمد جواد اکبرین دین پژوه و روزنامه نگار بودند.
وضع کنونی جنگ با آنچه اینان در نظر داشتند یعنی سرنگونی حکومت پس از حملات شدید خواه فروپاشی خود به خودی و خواه با دخالت مردمی که مثلا به خیابان بیایند تطبیق نمی کند و در حال حاضر هم روشن نیست که اگر حملات به مدت مثلا یک ماه دیگر ادامه یابد چنان وضعی به وجود آید. وضع کنونی جنگ و مشکلات ناشی از تداوم آن برای ترامپ و حزب جمهوریخواه و کلا طبقه ی امپریالیست حاکم بر آمریکا از جمله افزایش بهای فراورده های نفتی و کالاهای ضروری زندگی که ناراضیتی توده های مردم را در آمریکا و نیز دیگر کشورها به دنبال داشته است، و احتمال عدم پیشبرد جنگ تا سرنگونی حکومت اسلامی، این دارودسته های بی پرنسیپ را حسابی بور کرده است.  
نقش زدن زیرساخت ها در ریزش گروه های امید بسته به امپریالیسم
از سوی دیگر بمباران و تخریب کارخانه هایی مانند فولاد مبارکه اصفهان و موسسات نفت و گاز و پتروشیمی و بیمارستان ها و مدارس و پل ها( که هزینه هاشان همه از جیب مردم پرداخته شده است) و مناطق مسکونی و کشتن دانش آموزان و کارگران و مردم عادی، برخی از آنها را که جزیی عِرق میهن و سرزمین و آینده ی آن و فرزندان اش دارند حسابی زیر تاثیر قرار داده و نسبت به آینده ی این جنگ بیمناک و منجر به گسیختن پیوندهاشان با جریان سلطنت طلب و موسسات تبلیغاتی اش کرده است. ریزش این افراد در تلویزیون های فاشیستی مانند«ایران اینترناشنال» و «من و تو» کاملا محسوس است. 
افزون بر این ها برخی سخنان ترامپ مانند این که ما «این ها را به عصر حجر بر می گردانیم جایی که به آن تعلق داشتند» به روی بخش هایی دیگر از این ها تاثیر گذاشته و این نیز منجر به واکنش آنها گردیده است. اینان می گویند مگر ترامپ نگفت که ما با حذف حکومت اسلامی به ایرانیان کمک می کنیم که کشور بزرگ خود را بازیابند و دوباره شکوفایی و جایگاه پیشین شان را کسب کنند، پس چگونه شد که اکنون ما«عصر حجر»ی شدیم!( نقل به معنی)
 شکی نیست که تداوم جنگ و دیدن روی واقعی جنگ طلب امپریالیست ها و عمل آنها در تخریب زیرساخت ها و مردم کشی، تجزیه های بیشتری در آنها که در این دوران پیرو جریان های سلطنت طلب و پادشاهی خواه و مشروطه طلب و گروه های وابسته یا امید بسته به امپریالیسم  شدند به وجود خواهد آورد و آن اوج گیری نسبی ای که سلطنت طلبان در دوران پیش از دی ماه 1405 داشتند را به افت و فرودی جدی تبدیل خواهد کرد.
حزب کمونیست کارگری
گروه دیگری که همراه دسته های بالاست و در جرگه ی هواداران امپریالیست های غربی و غرق در کثافت و تعفن قرار می گیرد حزب کمونیست کارگری به «لیدر»ی حمید تقوایی است. این ها پیروان و ادامه دهندگان راستین« لیدر» پیشین شان منصور حکمت ترتسکیست هستند. اگر این مزدور ترتسکیست زنده بود با آن شهامت ابلهانه اش در مقابله با مارکسیسم- لنینیسم - مائوئیسم، آنی تردید نمی کرد که در کنار امپریالیسم آمریکا و سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان بایستد.
موضع ارتجاعی دوم –همراهی با حکومت - حزب اللهی و «محور مقاومتی»
 موضع ارتجاعی دوم از آن هواداران ارتجاع حاکم است. این ها به دو بخش تقسیم می شوند. بخش نخست همان بخشی از حکومتی ها و پایه های حکومت هستند و بخش دوم دسته هایی که ظاهرا مواضع مستقل و گاه حتی به ظاهر «چپ» دارند و مثلا «کمونیست» هستند.
حکومتیان و پایه هاشان
 در مورد حکومتی ها باید گفت به هر حال یا حکومتی و یا پایه های اجتماعی آن هستند و فعلا پشتیبان حکومت. این بخش ها همچنان که در خیزش ژینا دچار ریزش شدند به مرور و در صورت ادامه ی جنگ و یا پایان آن دچار ریزش های بیشتری می شوند. این امر در یک مسیر مستقیم پیش نمی رود. یعنی همین طور ریزش و ریزش صورت گیرد، بلکه در مسیری نامستقیم و بالا و پایین می رود. مثلا در دوره ی کنونی و پس از کشتار رهبران اصلی حکومت به ویژه خامنه ای و حمله امپریالیسم آمریکا به زیرساخت ها و مناطق مسکونی احتمالا بخش هایی از مردمی که ممکن بود در گذشته حتی از حکومت بریده و شدیدا مخالف آن شده باشند به صف حامیان حکومت و احتمالا راهپیمایان روز قدس پیوستند.
در عین حال باید در نظر داشت که این تبلیغات گوش کر کن حکومت دائر بر اینکه حکومت برای «ملت» ایران و «آزادی» ایران و «دفاع از میهن» و «دفاع از ملت» می جنگد و این که فلان سپاهی و یا بسیجی با این که می داند ممکن است شکار هواپیماها و یا موشک ها و پهپادهای امریکایی و اسرائیلی شود شجاعانه می ایستد و برای «میهن» می جنگد، بالاخره به روی برخی از مردمان آگاه چه برسد به ناآگاه تاثیر می گذارد. در حالی که مانند روز روشن است که اینان خود نابود کننده گان میهن و دریاها و رودخانه ها و کوه ها و دشت ها و مزارع و جنگل های و زمین و آسمان آن بوده اند. به راستی کمتر حکومتی چنین کمر به نابودی محیط زیست و طبیعت کشور خودش می بندد، طبیعتی که وی باید روی آن سرمایه گذاری کند و از مواد آن برای تولید و توسعه ی کشور استفاده کند. طبیعت ایران برای حکومت اسلامی به خرابی کشیده شد تا شهرهای موشکی اش و سایت های هسته ای اش آباد گردد.
جدا از این ها تا توانسته اند در قراردادهاشان به روسیه و چین و هند بخشیده اند و  میهن را به اینجا رسانده اند که می بینیم. مردم اش که دیگر جای خود دارد.
خود و فرزندان و بستگانت خوب داشته باشی از مال دنیا و بقیه اش را بخشی خرج شهرهای موشکی و پهپادی و تاسیسات هسته ای و بخشی هم خرج نیروهای نیابتی کنی و آن گاه تمامی مصیبت ها را بریزی روی سر مردم کشورت، کارگران و کشاورزان و فرهنگیان و پرستاران و کارمندان و کسبه و بازاریان و ... خلاصه همه را به زندگی ذلت بار کشانی و جدا از این ها در خیابان جوانان کشور را به گلوله ببندی و پشته از اجسادشان درست کنی و به این ها هم بسنده نکنی و هر روز اعدام کردن جوانان را پیشه ی خود سازی و آخرش هم خود را جان فدای میهن و مردم جا بزنی!؟ این بی شک از این هوارکشان ریاکار و پلید پاسدار و بسییجی و آخوند و «حزب اللهی» و حکومت اسلامی شان بر می آید.
دارودسته ی محور مقاومتی ها
و اما بخش دوم و مایه شرم نام کمونیست و چپ همین دسته های «محور مقاومتی» هستند که از دل رویزیونیسم حزب توده سر برآورده اند. اینان کراهت را به حد اعلا رسانده اند. اگر هواداران حکومت با رنگ و لعاب مذهبی و شیعی کثافات خود را توجیه  و تبلیغ و ترویج می کنند این جماعت، نکبت با حکومت ارتجاعی اسلامی بودن و در کنارش بودن را با واژه های چپ و کمونیستی توجیه می کنند. اینان که در سایت های رویزیونیستی ای از قماش «اخبار روز» فعالند حاضرند هزار آسمان و ریسمان ببافند تا ثابت کنند که سپاه و بسیج برای میهن آنها می جنگند( جالب این که بیشترشان در ایران نیستند). «ایران» چنین و چنان کرد از دهان و قلم هاشان جاری است و جوری می نویسند که انگار به راستی حکومت اسلامی ولایت فقیه حکومتی مردمی است. محال است که یک میلیون ام آن شور و شعفی و هسیتری ای که به اینان در دفاع از حکومت ولایت فقیه و «محور مقاومت» و گروه های ارتجاعی آن دست می دهد در هنگامی که این حکومت کارگران و زحمتکشان و دختران و زنان و توده های خلق های زیرستم را می کشد و در مقابله با آن و دفاع از کارگران و زحمتکشان و فرزنداشان به آنها و حتی صادق ترین شان دست دهد. در این مواقع آن ها یا حضور ندارند و چشم هاشان نابینا و گوش هاشان کر است و یا اگر باز است دنبال لیبرال ها و یا سلطنت طلبانی که مسبب به خیابان آمدن مردم شدند و برای توبیخ شان می گردد. 
هرمز دامان
نیمه ی نخست فروردین 1405
 
 

۱۴۰۵ فروردین ۲۰, پنجشنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی(بیانیه دهم )

The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (tenth Statement) 

درباره ی تغییر بافت درونی حکومت

About changing the internal structure of government

هدف نخستین این جنگ که ترامپ در مورد آن صحبت کرده سرنگونی حکومت ولایت فقیه بوده است؛ اما ترامپ از هدف دومی نیز برای این جنگ صحبت کرده است. این هدف تغییر بافت درونی حاکمان به نفع جریان های به اصطلاح « میانه رو» و مایل به عادی سازی رابطه با غرب بود. روندی که  در صورت تحقق می تواند حکومت اسلامی را از درون تهی کرده و با تغییر برخی از ویژگی های اساسی آن جزیی از ساز و کار امپریالیست های غربی کند.
بافت درونی حکام و مساله ی پیروزی و یا شکست حکومت اسلامی
در این خصوص نخست باید به این اشاره کرد که طبقات حاکم به چندین جناح و هر جناح به چند باند اصلی تقسیم می شوند.
جناحی که در حال حاضر قدرت حاکم را در دست دارد جناح اصول گرایان راست هستند. آنها  عناصر اصلی دفتر رهبری و بخش مهمی از سران سپاه و سازمان های اطلاعاتی( تعداد زیادی از سران مهم آن طی جنگ نخست و این جنگ دوم کشته شدند) و بخش مهمی از سران بنیادها و موسسات اقتصادی( و فرهنگی) هستند؛ اینها همچنین دستگاه قضایی و مجلس و شورای نگهبان و شورای تشخیص مصلحت نظام و شورای امنیت ملی و رهبری حوزه های علمیه را در دست دارند.
لایه های نظامی- اطلاعاتی و اقتصادی دو بخش اصلی هسته ی سخت قدرت و در عین حال در یکدیگر نافذند. به این معنا که خود سپاه صاحب بزرگ ترین موسسات اقتصادی در کشور است و بنابراین عناصر آن عناصر نظامی - اطلاعاتی و در عین حال مدیران اقتصادی هستند از سوی دیگر بخش مهمی از موسسات اقتصادی مانند بنیادها به وسیله ی باندهای سپاهی و اطلاعاتی کنونی و یا پیشین مدیریت می شوند. این ها بخش مهمی از طبقه ی سرمایه داران بوروکرات - کمپرادورها و نظامی - رانت خوارهای حکومت را تشکیل می دهند.
این دو بخش مکمل یکدیگرند و در حفظ  شکل و نوع کارکرد نظام کنونی بیشترین منافع را دارند. آنها با بخشی از مهم ترین کمپانی های کشورهای امپریالیستی غربی آشکارا و پنهانی رابطه دارند و داد و ستد می کنند. در عین حال این باندها و جناح با کشورهای امپریالیسم روسیه و چین در رابطه بوده و با آنها نیز با بستن قراردادهای آشکار و پنهان همکاری می کند. تمامی کمپانی های کشورهایی که با آنها در رابطه و داد و ستد هستند از طریق واسطه ها به آنها کمک می کنند که تحریم ها را دور بزنند و سرپا بایستند. در میان امپریالیست های اروپایی شاید بهترین رابطه اقتصادی را انگلستان و آلمان و فرانسه با این ها دارند.
ضرباتی که به هسته ی مرکزی رهبری سیاسی و نظامی وارد شد و تضعیف هسته ی سخت قدرت  
ضربات وارد شده به این ها در طول دو جنگ و به ویژه جنگ کنونی بسیار سنگین بوده است و بیشتر شامل بخش های نظامی و امنیتی گشته است. خواه در مورد سران آنها و خواه در عرصه ی تاسیسات نظامی و امنیتی و کارخانه های تولید موشک و پهپاد.
 بنابراین این تصور که این ها پس از این دو جنگ از نظر قدرت و تسلط بر حکومت وضعی مانند پیش از جنگ نخست دوازده روزه دارند و همچنان مقاوم و پایدار باقی مانده اند درک نادرستی است و بیشتر از جانب خودشان و نیز رویزیونیست های سالوس «محور مقاومتی» که مرید مرتجعین حاکم و رفوگر دزدی ها و جنایات و ریاکاری های این باندهای متعفن و فاسد هستند به میان کشیده و دامن زده می شود:
«آمریکا نتوانست حکومت ایران را سرنگون کند پس حکومت ایران قوی است؛
 آمریکا نتوانست لیبرال های هوادار رابطه با امپریالیسم آمریکا را روی کار بیاورد پس حکومت ضد امپریالیست ایران قوی است؛
ایران مقابل امپریالیست ها ایستاد و هر فرد باید به ایران افتخار کند؛»
این ها ضربه خورده اند و ضربات سختی هم خورده اند. جایگزینی این رهبران و بازسازی تاسیسات ویران شده کار ساده ای نیست و زمان و هزینه های زیادی می خواهد و چنان که در بیانیه ی نهم اشاره کردیم در حال حاضر و با تداوم تحریم ها و نیز ندار بودن کارگران و زحمتکشان و توده های طبقات میانی به ویژه بخش های تهیدست آن کار بسیار سختی است که حکومت بخواهد روی مردم آن را آوار کند. و نیز این آوار کردن سخت تر است وقتی که خشم و کینه ی توده های مردم از آنها را در نظر گیریم که پس از کشتار هولناک 18 و 19 دی اوجی بی سابقه یافته است. 
 در عین حال برخلاف تصور جاری برنامه ریزی پیشین برای جایگزینی افرادی به جای اینها به معنای قدرت ساخت حکومت و یکی بودن افراد جایگزین شده با کشته شده ها نیست.
 آنها که سران حکومت و سپاه و اطلاعات بوده و دهه ها تجربه اندوخته بودند مرتکب خام فکری و اشتباهات چنان فاحش و بچگانه ای شدند که کوچک ترین نتایج آن ها همین کشته شدن بیشترشان بود.
خودشان می گویند «دوبار فریب ترامپ را خورده اند» و به آمریکا اعتماد کرده اند و اما ترامپ اعتماد آنها را ارج نگذاشته و در میانه ی مذاکرات به آنها حمله و سران شان را کشته است!
 از این رو ترامپ راست می گوید وقتی که می گوید ما بیشتر سران مهم این ها را حذف کردیم و این ها چیزی ندارند.
تاکتیک زدن کشورهای منطقه که تمامی دولت های عرب منطقه را دشمن کرده است و دیر نیست به ترامپ فشار بیاورند که کار این حکومت را بسازد و خود نیز در این کار مشارکت مالی و عملی کنند، و همچنین بستن تنگه ی هرمز و دیگر روش ها نشانگر نیرومند بودن درونی حکومت و یا هوشمند و کاردان بودن اش نیست بلکه بیشتر نشانگر ناتوانی و ضعف و عجز آن است. در یک کلام اگر این «مومن» عاقل بود نمی باید «از یک سوراخ دوبار گزیده» می شد!؟  
برجا ماندن حکومت اسلامی پس از این حملات به معنای قوی بودن آن نیست. بخشی زیادی از آنچه دیده می شود مانور حکومت است و شگرد تبلیغاتی اش برای این که بگوید:
« ما شکست نخوردیم؛ ما پیروزیم؛ ساخت حکومت ما قوی است. خود ما قوی هستیم و هیچکس نمی تواند ما را ضعیف کند.» این ها چاره ای ندارند که همچون هر بار ضربه خوردن خود را قوی نشان بدهند. جز این نکنند بیش از این کله پا خواهند شد!
بخش دیگر تقلای نیرویی شکست خورده است برای این که آخرین تلاش ها را برای سرپا نگه داشتن خود بکند. در این چارچوب ولی فقیه کردن مجتبی و نیز جایگزینی ذوالقدر جانی به جای لاریجانی ایضا جانی تنها یک واکنش منفی به سیاست های امپریالیسم آمریکا و اسرائیل است و به معنای واقعی یک انعطاف چشمگیر در تغییرات با توجه به مثلا ساخت و روابط مستحکم و فولادین هسته ی سخت قدرت نیست. واکنشی است و نه اینکه از درون آن برخیزد و واقعی و بر مبنای استحکام ساخت حکومت اش باشد.
اینان قوی نیستند؛ این طبقات خلق اند که به دلیل نداشتن  احزاب پیشرو که آنها را آگاه و مجهز کنند و نیز پراکنده گی کنونی احزاب موجود که بیشترشان هم در خارج کشوراند، ضعیف هستند و این ضعف آنها، دشمنان شان را قوی نشان می دهد.      
نکته ی دیگری که باید در نظر داشت این است که هر گونه سازشی به نفع نیروهای هوادار غرب در حکومت کنونی در نهایت با حذف شکل کنونی حضور عناصر هسته ی سخت قدرت و به ویژه سپاه و نیروهای اطلاعاتی و نقش دفتر رهبری در ساخت حکومت رقم خواهد خورد و نیز موسسات اقتصادی کنونی دفتر رهبری و دیگر مراکز مذهبی و سیاسی باید تغییرات زیادی را از سر بگذرانند.
رو آمدن چنین نیرویی از داخل این ها از چند راه می تواند صورت گیرد:
نخست این که خود هسته ی سخت برای حفظ جایگاه اش در قدرت تغییر روش و ماهیت دهد و پوست اندازد؛ در این صورت و ضمن این دگردیسی، رهبرانی از میان خودشان مانند همین قالیباف را علم کنند و نه تنها سازش کنند بلکه برخی تغییرات را در داخل صورت دهند.
 دوم این که برتری کیفی و کمی باندهای هوادار سازش با غرب بر باندهای روسی و چینی و یا باندهایی که مستقل و نیمه مستقل هستند صورت گیرد و عناصر اصلی این باندها رو بیایند. اینها می توانند یا از میان خودشان و یا افرادی از میان اصول گرایان میانه رو را پیش بیندازند و آنها کار سازش و تغییرات را پیش ببرند.
 و سوم اینکه کودتایی از درون خودشان شکل گیرد و با تار و مار کردن برخی باندها به نفع باندهای دیگر این تغییر و چرخش را صورت دهد.
 به بیان دیگر تغییر در درون حکومت اگر صورت بگیرد، نمی تواند با تقدیم مستقیم قدرت از جانب هسته سخت به اصول گرایان میانه رو و یا اصلاح طلبان حکومتی صورت گیرد. چنین رویکردی برای هسته ی سخت قدرت حداقل در شرایط جنگ ممکن نیست و اگر ممکن شود نیز به ساده گی نخواهد بود. یعنی باید ضربات بسیار سخت تری بخورند تا چنین تغییری درون شان پدید آید.  
روشن است که هر گونه تغییر و تحولی در بافت حکومت و روی آمدن جناحی دیگر و یا تغییر موضع از جانب جناح حاکم باید به حداقلی از تغییرات سیاسی و نظامی و اقتصادی و ایدئولوژیک منجر شود.
به سبب مشکلات این تغییر، تضادهای آن و زمانبر بودن اش است که هسته ی نظامی- امنیتی - اقتصادی و ایدئولوژیک سخت قدرت آخرین تلاش هایش را برای نگه داشتن جایگاه و نقش اش در شکل کنونی قدرت انجام دهد.
بخشی زیادی از این تلاش ها چنان که گفتیم تبلیغاتی و برای فریب است و نه واقعی. نمایش آنها چنین است:
«ما قوی و مقاوم هستیم! از غیب به ما یاری می رسد!
هم دولت های آمریکا و اسرائیل باید در مقابل این استقامت کوتاه بیایند و فکر تغییر بافت درونی حکومت و روی کار آمدن باندهای هوادار غرب را از سر به در کنند؛
و هم مردم باید بفهمند که با چه نیروهای آهنین و نامیرایی طرف هستند و فکر آمدن به خیابان و سرنگونی حکومت را از ذهن خود پاک کنند.»
ما فکر نمی کنیم هسته ی سخت قدرت می توانست به گونه ای دیگر عمل کند و در وضع کنونی خود را ضعیف و شکست خورده نشان دهد.
این هسته در صورتی که به جای مجتبی خامنه ای جنایتکار و دزد و توطئه گر مثلا اعرافی یا حسن خمینی و یا روحانی را انتخاب می کرد و به جای ذوالقدر جانی متعفن پست ریاست شورای امنیت ملی را به پزشکیان و یا افراد دیگری از این قماش می سپرد، دیگر «هسته ی سخت قدرت» نبود. تسلیم شده بود و باید می پذیرفت که یا باید رنگ عوض کند و جور دیگری شود و یا باید بپذیرد که حداقل بخش مهمی از آن قدرت را از دست بدهد و یا در بهترین حالت برای آن حکومت را جور دیگری اداره کند.
این جناح اصول گرایان راست و در میان آنها باند هسته ی اصلی قدرت که به وجوه نظامی و اقتصادی آن اشاره کردیم هستند که قدرت را در دست دارند و اینان می خواهند نشان دهند که جناح و باند دیگری نمی تواند جای آنها را بگیرد.
با وجود این ها اگر ترامپ راست بگوید و با واسطه ی میانجی ها صحبت ها و مذاکراتی با آمریکا صورت گرفته باشد این مذاکرات به احتمال و در بهترین حالت و شاید برخلاف شکل خیلی شوری که ترامپ مطرح می کند مذاکراتی نه چندان سفت از جانب همین هسته ی سخت قدرت بوده باشد؛ حال از جانب قالیباف که یک اختلاس گر و دزد و جنایتکار جاه طلب تمام عیار است می تواند بوده باشد و یا از سوی افراد دیگری مانند وی که در میان اصول گرایان راست کم نیستند.
شکست نسبی در هدف دوم امپریالیسم آمریکا
 بر مبنای آنچه گفته شد اگر هدف آمریکا را هدف دوم تعیین کنیم در این خصوص نیز حداقل تا کنون و تا آنجا که امور آشکار است - اگر صحبت های ترامپ را در مورد این که حکومت تغییر کرده است و عوض شده است را حداقل در حاضر و تا بروز نشانه های آشکار جدی نگیریم - پیروزی ای به دست نیاورده است و با وجود این که پیروزی هایی در راه های رسیدن به این هدف نصیب اش شده است اما اگر مقطع کنونی جنگ را ملاک قرار دهیم اگر نه شکست مطلق اما شکست نسبی خورده است. می گوییم نسبی از این رو که جنگ ادامه دارد و با توجه به برنامه ی ترامپ برای پیاده کردن نیرو در جزایر ایران به ویژه خارک و نیز تهدیدهایش مبنی بر زدن نیروگاه های برق و زیرساخت ها، هنوز روشن نیست که پایان اش چه تغییراتی را رقم خواهد زد.
 یکی از دلایل ادامه ی جنگ شاید این باشد که ترامپ می خواهد تا جایی جنگ را پیش ببرد که این هدف دوم که به نظر می رسد هدف اصلی است تحقق یابد زیرا در غیر این صورت جز این که بگوید هدف اش تنها تضعیف بنیه ی نظامی حکومت اسلامی بوده است و در این مورد پیروز مطلق میدان است چیز دیگری نمی تواند بگوید.  
پیروزی و شکست حکومت ولایت فقیه
آنچه در مورد پیروزی و شکست آمریکا گفتیم در عین حال نشانگر پیروزی و شکست حکومت ولایت فقیه نیز هست. هسته ی مرکزی قدرت می تواند هدف را سرنگونی حکومت در نظر گیرد و در شیپور کند که ببینید آمریکا و اسرائیل می خواستند در عرض چند روز ما را سرنگون کنند و نتوانستند. آنها از مردم خواستند که به خیابان بیایند اما مردم به خیابان نیامدند و بر عکس با ما هستند( اشاره به راهپیمایی روز قدس)؛ به این ترتیب ما پیروزیم.
و خوب در این چارچوب راست می گویند. رهبر اصلی و پیشوای مذهبی شان را کشته اند و دیگر سران نظامی و اطلاعاتی حکومت را حذف کرده اند و با این حال این ها یعنی باقیمانده ها پیروز هستند.
همچنین می تواند ادعا کند که هیچ تغییری درون حکومت به وجود نیامده و نیروهای میانه روی مد نظر ترامپ پس از کشته شدن رهبران اصلی هیچ پست مهمی را به دست نیاورده اند و جنگ را نیز ادامه داده و می دهند. مجتبی خامنه ای و ذوالقدر و نیز تداوم حملات موشکی و پهپادی نمونه های بارزی هستند که می توانند به آن ها اشاره کنند.

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

نهم فروردین 1405

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه نهم)

  

The Second War of American Imperialism and the Zionist State of Israel against the Reactionary Government of the Islamic Republic (Ninth Statement)

مساله ی پیروزی و شکست در جنگ کنونی

The issue of victory and defeat in the current war

پیروزی و یا شکست در یک جنگ با توجه به اهداف جنگ و نتایج واقعی و عملی آن سنجیده می شود. اگر طرفی که جنگ را به راه انداخته است در عمل به اهداف مورد اشاره ی خود صرف نظر از هزینه ها( زیرا این مساله که با چه هزینه ای پیروزی به دست آید نیز در جای خود اهمیت دارد) دست یابد به پیروزی رسیده است و اگر دست نیابد یا به پیروزی و یا به پیروزی کامل نرسیده و یا این که شکست( به درجات میان شکست نسبی و یا مطلق) خورده است.
 به این ترتیب دو سوی قضیه پیروزی مطلق یعنی بالاترین و بهترین درجه در پیروزی و شکست مطلق یعنی پایین ترین و بدترین درجه در شکست هستند و بین این دو حالت اصلی، درجاتی از پیروزی نسبی تا شکست نسبی در جنگ وجود دارد.
اهداف جنگ از نظر امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل و پیروزی و شکست آنها
چنان که در بیانیه ی ششم خود در جنگ دوم اشاره کردیم امپریالیسم آمریکا نه از یک هدف بلکه از چندین هدف برای جنگ نام برده است. این ها عبارت بودند از:
« یکم ضربه زدن به تآسیسات هسته ای و موشکی و پدافندی و کلا از کار انداختن نیروی نظامی حکومت اسلامی و تبدیل آن به یک نیروی ضعیف تا جایی که به گفته ی ترامپ جمهوری اسلامی نتواند هیچ خطری در آینده ی نزدیک برای کشورهای منطقه ایجاد کند. سران دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل نیز گفته اند که جنگ را تا آنجا ادامه می دهند که برای سپاه پاسداران جز کلاشینکف چیزی باقی نماند. دوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت اسلامی تسلیم شود و تمامی شروط ترامپ و احتمالا شروطی که پس از تسلیم افزوده خواهد شد بپذیرد. در اینجا هدف رو آمدن جریان هایی در طبقه ی حاکم کنونی است که هوادار رابطه ی عادی با امپریالیست های غربی باشند. سوم این که جنگ تا جایی ادامه می یابد که حکومت کنونی از هم پاشیده شود و شرایط جایگزینی آن از داخل به وسیله ی نیروهای نظامی و سیاسی هوادار غرب فراهم گردد.»( جنگ دوم- بیانیه ی ششم)
بر مبنای آنچه گفته شده است می توان به این نظر رسید که در درجه ی نخست و بیش از همه هدف اصلی ترامپ تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا( در درجه ی نخست و بیش از همه) و دیگر امپریالیست های غربی بوده است. برای این که به چنین هدفی دست یافته شود باید حکومت اسلامی از نظر سیاسی و نظامی و لجستیکی به شدت تضعیف گردد. بنابراین تضعیف سیاسی و نظامی نه در خود و به عنوان هدف نهایی بلکه برای هدفی دیگر یعنی هدف اصلی صورت می گیرد.  
در اینجا نخستین اقدام برای تحقق هدف اصلی، نقطه زنی و زدن رهبران اصلی کشور و هدف قرار دادن تاسیسات هسته ای و موشکی و پهپادی و تضعیف بنیه ی سیاسی، امنیتی، نظامی( هوایی، زمینی و دریایی) حکومت ولایت فقیه بوده است. این های اقدامات امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل در جنگ حداقل تا کنون بوده است و تمامی واقعیات نشانگر آن است که این ها دنبال شده و با توجه به آخرین گفته های مقامات آمریکا و اسرائیل، در حال کنونی جنگ نیز همچون محور کلیدی که از راه آن می شود اهداف اصلی را تحقق بخشید دنبال می شود.
 از نظر آمریکا و اسرائیل این اقدامات باید به یکی از این دو نتیجه همچون نتایج عملی این برنامه بینجامد.
یکی این که این اقدامات نظامی به تضعیف و از هم گسیختن یکپارچگی نیروهای حکومت و یا تجزیه و فروپاشی درونی حکومت منجر شود و سپس به عنوان اقدام مکمل مردم به خیابان بریزند و حکومت را سرنگون کنند. در اینجا اگر منظور از «مردم» گروه های سلطنت طلب بوده و یا اساسا کودتاگران و کودتایی در میان بوده باشد شاید بتوان این را جزو طرح آمریکا و اسرائیل در نظر گرفت، اما اگر منظور خود مردم یعنی توده ی مردم یا طبقات اصلی مخالف حکومت کنونی باشد که به خیابان بریزند، این را باید به عنوان جنبه ای تبلیغاتی و نه واقعا جزیی از برنامه ی جنگ به شمار آورد( پایین تر به چند و چون آن توجه خواهیم کرد)؛ 
و دیگری زدن رهبران اصلی و رده یک و یا دو و سه( هر چه که بتوانند و هر چه پیش روند) و ایجاد شرایطی در وضع سیاسی حکومت ولایت فقیه که جریان هایی غیر از راست ترین نیروها یا همان هسته ی اصلی سخت قدرت یا بنا به گفته ی نظریه پردازان غربی «تندروها» رو بیایند( و یا این هسته به آنچه ترامپ می گوید گردن گذارد)؛ به اصطلاح ونزوئلایی شدن ایران. این نیز به عنوان هدف اصلی و همچون نتایج عملی اقدامات تهاجمی نظامی به میان آمده است.
به این ترتیب دو هدف در نظر بوده است. یکی سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی مثلا «از دل مردم» یا به وسیله قیام مردم که باید آن را شکل قلب شده ی روی کار آمدن حکومتی باب طبع امپریالیسم آمریکا به یاری کودتاگران و مزدوران پادشاهی خواه ارزیابی کرد و دیگر تغییر در درون حکومت به شکلی که نیروهای «میانه رو» هوادار رابطه با غرب( جناح ها و باندهای مستقیما وابسته به غرب و یا نیروهایی که مستقیما عامل امپریالیست های غربی نیستند اما هوادار رابطه با آنها و قرار گرفتن در بلوک آنها هستند) روی کار بیایند.
 این دو هدف را می توان راه رسیده به هدف اصلی و نهایی یعنی «تسلیم حکومت اسلامی و ایجاد چرخش در آن به نفع رابطه با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی» دانست.
پیروزی مطلق امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل در صورتی که هدف اصلی جنگ را تضعیف نیروهای سیاسی و امنیتی و نظامی و تخریب تاسیسات نظامی بدانیم!
چنانچه تضعیف سیاسی و نظامی حکومت را که گاه گفته شده است و ترامپ نیز این اواخر آن را به سان وجهی که پیروزی وی را نشان می دهد به مخالفان جنگ در آمریکا «گوشزد» و «یادآوری» کرده است، هدف اصلی قرار دهیم و نه مثلا سرنگونی حکومت از طریق ریختن مردم به خیابان و یا تغییر ماهیت حکومت از طریق تحمیل فشار بیرونی برای رو آمدن جریان موافق سازش با آمریکا از درون حکومت، آنگاه امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل در امر پیش بردن این هدف موفق بوده اند.
 آنها یک رده ی مهم از رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت ولایت فقیه و در صدرشان خامنه ای را کشتند و بسیاری از مراکز هسته ای و موشکی و پهپادی حکومت را ویران کردند. در عین حال پدافندهای هوایی را از کار انداختند و آسمان ایران را مال خود کردند و نیز بخشی از لانچرها را نابود و توانایی پرتاب موشک سپاه را ضعیف کردند و بالاخره نیروی دریایی سپاه را آن گونه که ترامپ می گوید نابود و در کنار اینها بخشی از زیرساخت ها را ویران کردند. از دید ترامپ آنها موفق شده اند که تا رده ی سوم رهبران ایران را بکشند و تا یک سوم تاسیسات نظامی حکومت را نابود کنند.
 اگر این را هدف و یا هدف اصلی جنگ به شمار آوریم آمریکا و اسرائیل پیروزی مطلق به دست آورده اند و حکومت ولایت فقیه شکست مطلق خورده است.
در مورد شکست مطلق حکومت ولایت فقیه در این چارچوب باید به این اشاره کرد که گرچه این حکومت ضرباتی به آمریکا واسرائیل در زمینه ی نفرات( طبق اعلام آمریکا و اسرائیل بین سی تا پنجاه نفر کشته از افراد نظامی بیشتر معمولی نه رهبری و کادرها و همچنین مردم عادی در اسرائیل) و تاسیسات( عموما در کشورهای منطقه و تا حدودی در اسرائیل) وارد کرده است و نیز تنگه ی هرمز را بسته است اما مجموع این ضربات یا نتایج آنها( در مورد تنگه ی هرمز) به هیچ وجه قابل مقایسه با ضرباتی که خورده است نیست.
تحقق این پیروزی از یک سو به دولت صهیونیستی اسرائیل و نیز به دولت های وابسته به امپریالیسم آمریکا در منطقه این امکان را می دهد که حداقل برای مدتی از شر دخالت ها و ماجراجویی ها و بحران آفرینی های حکومت ولایت فقیه در امان باشند و این به این علت است که برای این که حکومت ولایت فقیه بتواند توان نظامی خود را بازیابد و خود را همچون پیش از دو جنگ کند، باید مدت زمانی در خود فرو رود و در نتیجه نیاز به زمان دارد.
 در داخل نیز حکومت را گرچه از جهاتی تقویت می کند و حکومت در پی فضای جنگی حکومت نظامی به پا کرده و دست به بازداشت های گسترده زده و اعدام جوانان مبارز را هر هفته و هر روزه کرده و زندانیان سیاسی را زیر فشارهای شدید قرار داده و به طور کلی تلاش می کند خود را پیروز و قوی و یکه تاز میدان نشان دهد( و اینها از جمله هدایای گرانبهای ترامپ و نتانیاهو به هسته ی سخت قدرت بوده است که از واکنش هایش پس از کشتارهولناک 18 و 19 دی ماه می شد فهمید که از کینه و خشم توده ها و این که به زودی گریبان اش را خواهد گرفت دچار وحشت است!) اما از جهاتی نیز تضعیف می کند.
حکومت باید با تضادها و نتایج حاصل از کشته شدن مهم ترین رهبران سیاسی و نظامی و امنیتی و همچنین ویران شدن تاسیسات نظامی اش که ترمیم و بازسازی آنها بودجه های سنگینی می طلبد( که در این شرایط نداری و تحریم ها خود مساله ای است و تحمیل بودجه ی این ها به مردمی که پیش از این هم در سفره هاشان چیزی نداشتند مساله ای بزرگ تر!) و نیز مردمی که در دی ماه خیزشی بزرگ را آغاز کردند و حکومت به کشتار هزاران تن از جوانان شان دست زد و خشم و کینه شان علیه حکومت پس از جنگ و در نخستین فرصت و شرایط مناسب بی هیچ برو برگردی دوباره بروز خواهد کرد و همچنین تحریم های ادامه دار، روبرو شود.
تمامی این مسائل و مشکلات احتمالا پس از یک دوره ی کوتاه تنفس و هارت و پورت ها و شاخ و شانه کشیدن های حکومت برای مردم خود را به میان خواهند کشید. تضادهای میان جناح ها و باندهای حاکم از یک سو و میان حکومت و پایه ی اجتماعی آن از سوی دیگر که به ریزش های تازه منجر خواهد شد و مهم تر از این ها تضادهای میان تمامی طبقات انقلابی و مترقی با حکومت تشدید خواهد شد. مشکل که حکومت اسلامی ولایت فقیه بتواند به ساده گی و آرامی این بحران ها و تضادها را پشت سر گذارد و در بهترین حالت برای حکومت، نوسانات و تغییراتی حاد را پشت سر نگذارد.       
اما اگر قرار بود هدف جنگ همین باشد باید ترامپ باید اعلام پیروزی می کرد و جنگ را پس از دو سه هفته ی نخست پایان می داد و یا اینکه در همین یکی دو هفته و بی آنکه منتظر سرنگونی حکومت و یا تغییر جناح مسلط آن گردد با زدن برخی از دیگر از تاسیسات نظامی و رهبران و کادرهای حکومت خود را پیروز و جنگ را پایان یافته تلقی کند.  
هدف نخست - سرنگونی حکومت و روی کار آمدن حکومتی«از دل مردم»
اما اغلب این هدف که باید آنرا نه هدف اصلی جنگ بلکه اقداماتی جهت پیش بردن هدف اصلی در نظر گیریم زیرا که بدون پیشبرد آن، اهداف اصلی اساسا نمی توانست تحقق پیدا کند، حداقل در کلام با هدف دیگری تکمیل می شد و آن امکان ریختن مردم به خیابان و سرنگون کردن حکومتی که دیگر مانند سابق قوی نیست و نیز این که اگر مردم به خیابان ها ریختند آمریکا و اسرائیل از بالا نیروهای سرکوب حکومت را به رگبار خواهد بست و در نتیجه حمله به مراکز سرکوب و نهادهای حکومتی ساده شده و نهایتا سرنگونی حکومت رخ خواهد داد. 
این هدف اگر آن را واقعا هدف آمریکا و ترامپ پنداریم حداقل تا کنون به نتیجه نرسیده و از ظواهر و به ویژه با وضع عمومی حکومت که خیابان ها را قرق کرده و مردم که بسیاری شان آواره شده اند پیداست که به ساده گی به عمل در نخواهد آمد؛ و این برخلاف دوران موشک باران تهران در زمان جنگ با عراق است که اعتراضات مردم پس از هفت سال جنگ همراه با دلایل دیگر، منجر به سازش حکومت خمینی شد. جدا از مساله ی سرنگونی که مردم در آن زمان دنبال آن نبودند و تنها خواهان پایان جنگ بودند- امری است که حکومت هم آن را می دانست - روشن است که تفاوت های فاحشی بین آن دوران و دوران و شرایط کنونی وجود دارد.
 با این حال به نظر می رسد که پیشنهاد این راهکار بیشتر کلامی و تبلیغاتی و برای نشان دادن جهت جنگ یعنی علیه حکومت ولایت فقیه بودن آن و برای سرنگونی آن و بیشتر برای فریب مردم که جهت و روحیه ی ضد جنگ جاری و ضد امپریالیستی پیدا نکنند بود تا هدفی که واقعا و در عمل می شد آن را تحقق بخشید.
چنین هدفی در صورتی می توانست پشتوانه ی عملی پیدا کند و خود را به عنوان هدفی واقعی نشان دهد که گروه های نظامی ای در کشور وجود می داشت که با حکومت در جنگ بودند، مثلا در کردستان یا بلوچستان. در این صورت تمرکز جنگ یا حداقل بخش مهمی از آن باید در این مناطق صورت می گرفت و برای راه بازکردن و پیشروی نیروهای نظامی در حال جنگ با حکومت اسلامی( چنان که در هفته های نخست جنگ شنیدیم صحبت هایی با گروه های مسلح کرد در این زمینه وجود داشت) و نه در پایتخت و یا شهرهای مهم مرکزی که مردم متشکل و مسلح نبودند و حتی دسته های پادشاهی خواه و سلطنت طلب واقعا سازمان یافته اگر هم بود ناچیز بودند.
 به این ها باید این را نیز افزود که بخش هایی از مردم که خواهان دخالت خارجی برای سرنگونی حکومت بودند و برخی از خام ترین و بی مسئولیت ترین آنها« ترامپ بزن»! و «بی بی بزن»! هم راه انداخته بودند، روزهایی پس از جنگ به جای این که نقشی برای خود ببینند، این نقش را از دست رفته می دیدند و نیز از کشتارهایی از مردم عادی و خرابی هایی هولناکی که جنگ به بار آورده بود و مخارج اش دیر یا زود به روی آنها آوار می شد به سرعت( به ویژه پس از زدن انبارهای نفت در تهران) از نظر سیاسی مخالف جنگ شدند.
مساله ی هدف سرنگونی حکومت اسلامی به وسیله ی مردم با پشتیبانی امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل و شکست نسبی آنها در پیشیرد این هدف تا کنون  
از سوی دیگر این که ستاد فرماندهی سیاسی و نظامی دولت های آمریکا و اسرائیل سرنگونی یک حکومتی را که تا دندان مسلح است و برای بقای خویش به کشتن ده ها هزار از مردم دست می زند به مردمی بسپارد که نه سازماندهی شده هستند و نه این که اسلحه ای در دست دارند( صحبت سر تک و توک و حتی صدها نفر نیست) به نظر ابلهانه می آید و بنابراین باز هم بیشتر باید آن را یک سیاست تبلیغاتی به شمار آورد تا سیاستی بر مبنای محاسبه ی واقعی نیروها در جنگ و باز کردن حساب مشخص روی آنها( مگر این چنان که گفتیم کودتایی قرار بوده شکل گیرد و تا کنون شکل نگرفته است).
در اینجا باید به نکات زیر هم اشاره کرد:
 دولت هایی که تا این درجه در این حکومت رخنه کرده اند که می توانند از محل خامنه ای و سران نظامی و اطلاعاتی حکومت در آن آگاه باشند و بنابراین از کوچک ترین چم و خم  سازمان های آن سر در بیاورند نباید ندانسته باشند که برنامه ی کشتار جمعی در دستور حکومت بوده است.
بنابراین به یقین می توان گفت که هم دولت امپریالیستی آمریکا و هم دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل از برنامه کشتار جمعی در روزهای منتهی به 18 و 19 دی ماه خبر داشتند و با این وجود نه هشداری دادند و نه از درون افشاگری ای کردند( تا حدودی از تهدیدهای پیش از روزهای 18 و 19 آبان به وسیله ی برخی سران سیاسی و نظامی و امنیتی حکومت از جمله رادان می شد حدس زد که برنامه ی کشتاری در پیش است).
نتیجه ای که به دست می آید این است که زمانی که دو کشوری که ظاهرا دل شان برای مردم می سوزد و بنابراین می توانند به مردم هشدار بدهند که در روزهای مزبور به خیابان نروند و یا روز بروند و یا حداقل به شکل دسته های پراکنده در سراسر شهر بروند و غیره، چنین هشدارهایی را نمی دهند( ترامپ در آن زمان می گفت « مردم ادامه دهید که کمک در راه است»!) و به احتمال عوامل نفوذی خودشان بخشی از سرکوب کننده گان و کشتارگران هستند چگونه می شود که یک دفعه مردم در برنامه ی نظامی شان برای سرنگونی حکومت جای می گیرند؟
همچنین می توان به نتایج عملی جنگ کنونی حداقل در حال حاضر نگریست که عملا جنبش های مردم را به حالت انفعال در آورده است و نیز به حکومت بیشترین امکان را داده که با وجود کشتار هولناک 18 و 19 دی ماه و نیز در بند کردن ده هاهزار نفر و اعدام کردن آشکار و پنهان بسیاری از آنها و اجبار وی به برخی عقب نشینی ها( چنانکه در برخوردهای نخستین با دانشجویان در روزهای پس از چهلمین روز از سرکوب خونین دی ماه دیدیم) برعکس به شدت به دنبال برنامه ی استفاده از وضع جنگی، وارد کردن اتهامات جاسوسی و غیر آن، پیشروان و سران این جنبش ها را بازداشت کرده و به بند می اندازد و انواع فشارها را به مردم عادی وارد می کند. آیا این ها چیزهایی بودند که امپریالیسم غدار آمریکا که ارتش و سازمان های اطلاعاتی خود را قوی ترین و پیشرفته ترین و نخستین در جهان می داند و نیز دولت صهیونیستی اسرائیل که ادعاهایش در این خصوص حداقل در منطقه همپای ادعاهای آمریکا در جهان است، آن را نفهمند؟
اشاره به وضعی که در آن جنگ آغاز شد!
به این نکته نیز باید اشاره کرد که اگر چه تمامی طبقات خلق در مبارزه با حکومت و در راستای جنبش ها و خیزش ها و شورش های پیشین، خیزش بزرگ دی ماه 1404 را به راه انداختند اما نخست اینکه این در چارچوب تضاد خودشان با حکومت جنایتکار ولایت فقیه و تکوین مستقل این تضاد بود و دوم، با توجه به سرکوب خونین و کشتار ده ها هزار نفری، خلق و در درجه نخست طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان می توانست از دل تجارب خودش به این نتیجه برسد که شکل مسالمت آمیز مبارزه به عنوان شکل عمده ی مبارزه کارگشا نیست و باید جای خود را به مبارزه ی قهرآمیز و مسلحانه ی توده ای به عنوان شکل عمده و اصلی مبارزه بدهد.
جنگ امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل با حکومت بر چنین زمینه ای آغاز شد. تضادی که تنها با حکومت ولایت فقیه نبوده در عین حال معرف تضاد با تمامی طبقات خلق ایران نیز بود و آن را رشد و تکامل می داد.
حال در این وضع این که نیرویی خارجی بخواهد روی مبارزه ای داخلی سوار شود و آن را در جهت اهداف خود هدایت کند خود مساله ای است و چنان که در عمل دیده می شود به ساده گی نمی تواند صورت گیرد، مگر این که چنان که اشاره کردیم امپریالیست ها نیرویی نظامی وابسته به خود در داخل می داشتند و آن نیرو در چارچوب تضاد ارتجاعی امپریالیسم آمریکا و حکومت ولایت فقیه وارد صحنه می شد و بخش هایی از توده ی مردم را دنبال خود می کشید. یعنی آنچه که پادشاهی خواهان تلاش داشتند به سر جنبش توده ها بیاورند و به اصطلاح آن را تصاحب کنند. در این مورد می توان به  گرایش به احزاب راست وابسته به آمریکا در برخی از کشورهای زیرسلطه ی آمریکای جنوبی و کشاندن مردم زیر پرچم راست ها در انتخابات پارلمانی و یا ریاست جمهوری اشاره کرد.  
واقعیت حداقل تا کنون نشان داده که چنین نیرویی وجود ندارد و یا اگر وجود دارد توانایی اش به حدی نبوده و نیست که بتواند مستقلا وارد عمل شود و مردم را دنبال خود بکشاند و حکومت را سرنگون کند. 
به این ترتیب نتایج عملی جنگ( که بارها در تجارب در ایران تکرار شده است) نشان می دهد که نه تنها هدف امپریالیسم آمریکا (و دولت صهیونیستی اسرائیل) سرنگونی جمهوری اسلامی به وسیله ی مردم نبوده است بلکه برعکس عملا یا در واقع و با اقدامات دخالت گرانه اش، مجاز کردن حکومت به سرکوب و میدان باز کردن برای سرکوب مردم به وسیله ی حکومت بوده است.
حتی اگر خیرخواهانه ترین نیت ها در کمک به مردم و نه همراهی های تاکتیکی که در برخی موارد از مبارزه ی طبقاتی و ملی پیش می آید( برای نمونه در مشروطیت در کمک های نخستین امپریالیسم انگلستان به مشروطه خواهان در تضادش با امپریالیسم روسیه) را در امپریالیست ها جستجو کنیم که یافتن اش امری است محال، باز این چیزی نیست که دولت امپریالیستی آمریکا و حکومت صهیونیستی اسرائیل آن را ندانند و یا پیش بینی نکرده باشند.
با این همه، اگر «سرنگونی حکومت» را از همان آغاز هدف این دو کشور بدانیم آمریکا و اسرائیل نه پیروزی مطلق بلکه یک پیروزی نسبی به دست آورده اند و در عمل به برخی از اهداف خود یعنی تضعیف نیروهای و تاسیسات نظامی حکومت اسلامی رسیده اند و به واقع کمتر جای سالمی برای آن باقی گذاشته اند. حکومت ولایت فقیه برخلاف نظر رویزونیست های مرتجع «محور مقاومتی» که کاسه ی داغ تر از آش شده اند، اکنون بسیار ضعیف تر از پیش از این جنگ و پیش از جنگ دوازده روزه ی نخست است.
 
 در بیانیه ی دیگری به هدف دوم یعنی رو آمدن «نیروهای میانی از درون حکومت» و ونزوئلایی شدن حکومت ایران می پردازیم. 

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

هشت فروردین 1405