۱۴۰۳ شهریور ۱۰, شنبه

ولایت خامنه ای و بنده گی اصلاح طلبان حکومتی

 
ولایت خامنه ای
و بنده گی اصلاح طلبان حکومتی
 
1
در 31 مرداد 1403پزشکیان هنگام گرفتن رای اعتماد از مجلس برای وزرا با چهره ای حق به جانب و طلبکار و برای اینکه نشان دهد وزرای کابینه اش نباید کوچک ترین مشکلی برای گرفتن رای اعتماد داشته باشند آشکارا اعلام کرد که همه ی این وزرا با مشورت با خامنه ای و وزرات اطلاعات و اطلاعات سپاه انتخاب شده اند. او از این جهت به این اعلام آشکار پرداخت که مجلس را که نماینده گان اش خود انتخاب شده و دست نشانده ی خامنه ای و دم و دستگاه اش هستند مجبور کند که بیش از این رای اعتماد به وزرای وی را کش ندهد و سریعا آن چه را وظیفه شان است یعنی اطاعت از ولی فقیه، انجام داده و به وزرای وی رای اعتماد دهند.
پزشکیان همچنین اعلام کرد که اگر کوچک ترین تردیدی در مورد فردی برای انتخاب وجود داشته ( یعنی تصور می شده که ممکن است خامنه ای تاییدش نکند) گروه وی او را کنار گذاشته است. در کنار آن وی اعلام کرد که او برای «وحدت» با دیگر جناح ها و باندهای طبقه ی حاکم کوتاه آمده و بازهم کوتاه خواهد آمد.
این سخنرانی چند نکته داشت که نکته ی مهم و  کلیدی اش اعلام آشکار نقش خامنه ای و سپاه و سازمان های اطلاعاتی در چینش کابینه است. امری که همه می دانستند و تنها پزشکیان آن را بیشتر رو آورد. نکته ی دوم مربوط است به پذیرش چنین کابینه ای به وسیله ی نماینده گانی انتخاب شده به وسیله ی خامنه ای و مزدور وی که چاره ای نداشتند که به دولت پزشکیان رای اعتماد دهند. نکته ی مهم دیگر قضیه اذعان پزشکیان(و البته سرفرازانه به آن بالیدن و لذت بردن اش!؟) به این امر که خودش نیز جز بازیچه ای حقیر در دست خامنه ای و سران پاسدار نیست و برای این آمده که حمالی کارهایی را بکند که احتمالا از نظر خامنه ای و دفترش و نیز سران پاسدار افراد دیگر(مثلا از باند جلیلی و یاقالیباف) نمی توانستند آن ها را به خوبی پزشکیان انجام دهند.
این اعتراف آشکار بیش از پیش نشان داد که نظام حاکم بر ایران سر سوزنی هم جمهوری نیست بلکه همان نظام ولایت فقیه و استبداد دینی است که اکنون خامنه ای همه کاره ی آن است. جالب این که وزرایی که از زبان پزشکیان می شنیدند که خامنه ای آنها را انتخاب کرده ظاهرا قند تو دلشان آب می شد و به همراه آنها نماینده گان مجلس( و لابد در خفا سالوسانی مانند عباس عبدی و بهزاد نبوی و احمد زیدآبادی و دیگر حمالان خامنه ای) از این که می شنیدند خامنه ای مستبدی است که همه امور را در دست خود گرفته و آنها نیز مزدوران وی هستند با لذتی وافر قهقهه می زدند و حض می کردند! وصف العیش نصف العیش!؟
دیدن این نمایش به ظاهر مفرح و سرگرم کننده اما به واقع دردآور و حزن انگیزی که این موجودات حقیر بازی کردند و در کشورهای پیشرفته، دیگر به این شکل اش وجود ندارد( به نماینده گان مجالس کشورهای امپریالیستی غرب نگاه کنیم) هر فرد آزادیخواهی را دچار تهوع می کند:
چگونه کسانی از شرح برده گی خود در دست یک مستبد جاه طلب جنایتکار لذت می برند و حقارت و بنده گی خود را جشن می گیرند! و به راستی  از کسانی که حاضرند برای موقعیت و پول و ثروت هر گونه نوکری کنند چه انتظاری جز این!
باری پزشکیان اعتراف کرد که وزرای انتخابی اش همه یا به وسیله ی خامنه ای و وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه انتخاب شده اند و یا به وسیله ی آنها تایید شده و نمره ی قبولی گرفته اند و این را نه به این دلیل که خدای ناکرده بخواهد غیر مستقیم خامنه ای را که از زیر هر گونه مسئولیتی در می رود افشا کند بلکه به این دلیل که معطل ادا و اطفارهای مجلسی ها که هم چون خودش ذلیل و خوار هستند نشود و هر چه زودتر برود و با وزرایش کار خود را آغاز کند. 
2
خامنه ای در تاریخ 6 شهریور در دیدار با وزرای دولت پزشکیان و در واقع دولت خودش گفت که «برخی از وزرای کابینه را من تایید کردم و برخی را هم تاکید کردم و برخی را هم نمی شناختم.» به این ترتیب خامنه ای به عنوان مستبدی با نام ولی فقیه اذعان کرد که «تاکید»کرده که برخی از وزرا چه کسانی باشند( وزیر کشور، وزیر اطلاعات، وزیر دفاع، وزیرامورخارجه و وزیر علوم و فرهنگ و...) و جز اینها افراد دیگری انتخاب نشوند، برخی از وزرا را( که پس از مشورت با وی انتخاب شده اند) «تایید» کرده و برخی را هم نمی شناخته است که روشن است که این دسته ی اخیر نیز با مشورت با وزرات اطلاعات و اطلاعات سپاه انتخاب شده و یا به وسیله ی این دستگاه ها تایید شده اند.
به این ترتیب در واقع خامنه ای انتخاب کننده ی اصلی وزرای دولتی بوده است که نام دولت پزشکیان و اصلاح طلبان حکومتی را دارد و روشن است که این وزرا نه پیرو پزشکیان بلکه پیرو اوامر خامنه ای بوده و سیاست های وی را پیش می برند.
اعلام نظر خامنه ای پس از آن صورت می گرفت که از یک سو جدال هایی بین اصول گرایان در گرفته و جناح جلیلی با چند تایی از وزرا مخالفت کرده بود( از جمله با عراقچی و ظفرقندی) و بنابراین خرج کردن پزشکیان از کیسه ی«آقا» را درست نمی دانست و تاکید می کرد که «آقا» بر «استقلال مجلس» تاکید کرده، و از سوی دیگر بین اصول گرایان و پزشکیان که چرا پزشکیان در صحن مجلس آنچه را که باید پنهان بماند آشکار کرده و آنچه را که نباید بگوید گفته است. اعلام آشکار این امر از جانب خامنه ای جز این که خامنه ای با قلدری حق به جانب اوامر خود را به عنوان ولی فقیه به تمامی طرف های درگیر دیکته کند معنای دیگری نداشت.
3
سیاست پزشکیان در انتخاب کابینه نشان می دهد که اصلاح طلبان حکومتی با اصول گرایان محشور شده و دیگر جزیی از آنها شده اند و تضادهای آنها با جریان های اصول گرا از جنس اصلاح طلبی دهه ی هفتاد و هشتاد نیست. آنها نه تنها با دزدان و جانیانی مانند قالیباف«وفاق» کرده اند بلکه با جریان جلیلی و پایداری نیز علیرغم آن همه ترساندن مردم از روی کار آمدن جلیلی، «وفاق» کرده و بخش هایی از آنها را در کابینه ی مذکور جای داده اند. پس این تصور که اصلاح طلبان حکومتی مثلا بخواهند یا بتوانند اصلاحی کنند که هویتی اصلاح طلبانه داشته باشد یعنی بر مبنای آنچه آنها زمانی می خواستند و دنبال می کردند صورت گیرد، تصور پوچی است. این جریان ها نمی توانند کاری کنند که خامنه ای و اصول گرایان حاکم نخواهند. در چنان صورتی درگیری رخ خواهد داد و اصلاح طلبان حکومتی «وفاق طلب» که اکنون می خواهند خامنه ای را مجاب کنند که آنها برای مباشرت وی در پیش بردن امر فریب و معطل کردن توده ها و سرکوب مبارزات شان کمتر از باندهای قالیباف و جلیلی نیستند، چنین درگیری ای را نمی خواهند. در نتیجه حتی در بهترین حالت و احتمالا بر اثر فشار رای دهنده گان به پزشکیان و یا رانده شدن دارودسته ی پزشکیان از امر مباشر رهبری بودن و سری توی سرهای طبقه ی حاکم داشتن، اگر چنان مواردی پیش آید و کار برود به جاهای باریک برسد آنها عقب نشینی خواهند کرد. آنها آن زمان که آن میزان پایگاه داشتندعقب نشینی کردند چه برسد اکنون و زمانی که نه برنامه ها و سیاست های 30 سال پیش را دارند و نه پایه ی توده ای آن زمان را.
4
برمبنای نقشی که خامنه ای و سازمان اطلاعات و اطلاعات سپاه داشته اند( خواه در«تاکید» و«تایید»خامنه ای و خواه وزرای«مشورتی» یعنی انتخاب شده پس از مشورت با وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه) نقش عمده را در کابینه وزرایی خواهند داشت که جزیی از باند حاکم یعنی خامنه ای و سپاه هستند؛ و این یعنی به اصطلاح کابینه ی پزشکیان که چند تایی وزیرش را می توانیم جزو باندهای حاکم به شمار نیاوریم، جز در مواردی بسیار محدود و جزیی قدرت مانور ندارد و اگر هارت و پورتی هم بکند، همچون «بازگشت دانشجویان و استادان اخراجی به کار» بیشتر از جنس همان فریبکاری هاست و از حرف تا عمل فاصله ی بسیار است. همه به روشنی می بینند که پس از اینکه پزشکیان انتخاب شد شدت سرکوب ها بیش از پیش شده است. صدور احکام اعدام و اجرای احکام اعدام و همچنین خشونت های افسار گسیخته که آخرین آن ها خشونت دد منشانه ی نیروهای انتظامی در شلیک به ماشین آرزو بدری و کشتن جوان محمد میرموسوی در پاسگاه لاهیجان می باشد، بیش از پیش شده است. در کنار این ها چنان که دیده شد پزشکیان با توضیحاتی سالوسانه، مساله ی افزایش قیمت بنزین را نیز طرح کرد. 
از سوی دیگر تقریبا 95 درصد قدرت سیاسی در دست جناح اصول گرایان حاکم و حداقل هشتاد درصد آن در دست باند خامنه ای است. این هشتاد درصد اکنون جناح مسلط طبقه ی حاکم بر کشور هستند و نماینده گان سیاسی آن در درجه ی نخست خود باند خامنه ای و در درجات بعدی باندهای قالیباف و جلیلی می باشند. این طبقه از همان دهه ی شصت و به ویژه از اواخر آن، بخش مهم قدرت سیاسی و اقتصادی را از آن خود کرد و در دهه ی هفتاد و هشتاد باقی مانده اصلاح طلبان را از قدرت بیرون انداخت و تمامی قدرت را به تصرف خود در آورد.
روشن است که این طبقه به دنبال منافع خویش است. منافع بخش هایی از این طبقه جدا از بلبشوی حاکم و رانت خواری و دزدی و فساد، با حفظ وضعیت کنونی و همچنین رابطه با امپریالیسم روسیه و ارتجاع چین سرمایه داری گره خورده است. بخش های دیگر این طبقه  طرفدار رابطه با کشورهای امپریالیستی غرب هستند و کلید ثبات حکومت را در این رابطه می بینند. به طور کلی جناح ها و باندهای این طبقه نیز امکان اجرای هر گونه برنامه ای از جانب پزشکیان و اصلاح طلبان حکومتی را که به محدود کردن قدرت آنها بینجامد سلب می کنند.
گرچه وضع سیاسی ایران پیچیده و بغرنج است و سیاست ها و تاکتیک های خامنه ای در امور سیاست خارجی به دلیل تضادهای بسیاری که درهم شده اند تبدیل به کلافی سردرگم شده است اما ظواهر امر نشان می دهد که سیاست های خامنه ای در قبال کشورهای غربی علیرغم رابطه و مذاکره ی پنهان و آشکار با آنها تغییر اساسی نکرده است. روشن نیست که خامنه ای تا کی می خواهد این بازی موش و گربه و یکی به نعل و یکی به میخ را با این کشورها ادامه دهد. در هر حال اکنون پزشکیان و دارودسته ی اصلاح طلبان حکومتی عامل اجرای این سیاست موش و گربه بازی شده اند و تا زمانی که این سیاست ادامه یابد آنها نیز چه بخواهند و چه نخواهند باید آن را به پیش برند. اما چنانچه خامنه ای بر آن باشد که در راه رفع تحریم ها اقدامات عملی تری بکند و دست به سازشی دیگر با آمریکا و دولت های غربی بزند پزشکیان و دارودسته اش عامل اجرای این سیاست خواهند شد.
5
بر مبنای آنچه اشاره شد می توان بیشتر مطمئن بود که پزشکیان جدا از آن که به عنوان عامل اجرای سیاست های قدیم و جدید خامنه ای برای سرکوب جنبش خلق آمده است، برای این به سرکار آمده تا امکاناتی بیشتر برای پیش بردن سیاست های ضد توده ای( از جمله همین گران کردن بنزین)در اختیار خامنه ای و جناح حاکم بگذارد و نیز چنانچه تغییری در سیاست رابطه با غرب به وجود آید سیاست های جناح خامنه ای را در این ارتباط پیش برد.  
رفع تحریم ها و وابسته شدن بیشتر از گذشته به کشورهای امپریالیستی غرب شاید در بهترین حالت مسکنی برای اقتصاد شده و برخی مشکلات موجود را آن هم برای مدتی رفع کند و اما خواست های اساسی طبقه ی کارگر و کشاورز و طبقات میان  و زنان و جوانان و جنبش ملت رهای زیر ستم را پاسخ نخواهد داد و این طبقات و بخش ها و گروها به مبارزه ی خود در کارخانه و مدرسه و خیابان و... ادامه خواهند داد.  
 
هرمز دامان
نیمه ی نخست شهریور 1403

۱۴۰۳ شهریور ۵, دوشنبه

گذار «سنتز» خودخوانده ی رفرم و انقلاب(9- بخش پایانی)

 
 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(9- بخش پایانی)
 
نقد نظرات لیبرال- رفرمیستی احمد هاشمی( بخش چهارم)
تحریف تاریخ مبارزات ایدئولوژیک - طبقاتی

تصحیح یک اشتباه. در بندی که با این عبارت آغاز می شود«تا دوران پیش از جنگ جهانی اول احزاب سوسیال دموکرات ...»دوبار «جنگ جهانی دوم» به کار رفته که اشتباه است و جنگ جهانی اول درست است و با عرض پوزش تصحیح می گردد. 12 مهر 1403

 
بخش دوم مقاله ی مزبور سه پاره دارد(«راه رفرمیستی و راه انقلابی در سوسیال دموکراسی» و «برآمد دور باطل رفرم یا انقلاب در چپ تاریخی» و «دور باطل رفرم یا انقلاب و نتایج آن») که در آنها مشتی مباحث به صورت اجق وجق در پی هم آمده است و نشان از درهم کردن و تحریف مسائل و همچنین تاریخ جنبش کمونیستی به وسیله این «جامعه شناس» دروغین و تحریف گر دارد. ما خود را برای بررسی تک تک این موارد خسته نخواهیم کرد و تنها برای این که مشخص شود این حضرات «گذارطلب» چه مزورانی هستند، به نکاتی چند از پاره های ششم و هشتم بسنده می کنیم.
 در پاره ی ششم با نام«راه رفرمیستی  و راه انقلابی در سوسیال دموکراسی» هاشمی می نویسد:
"با درگذشت انگلس، مسئله رفرم یا انقلاب، موضوع مرکزی در میان سوسیال دموکرات های آلمان شد. بحث بر سر این مسئله به سرعت به موضوع مبارزه ایدئولوژیک بین “رویزیونیست های سوسیال دموکرات” و “ارتدکس های مارکسیست” تبدیل گشت. این بحث  در پراتیک اجتماعی جنبش کارکری  و سوسیالیستی تحت عنوان راه رفرمیستی و راه انقلابی بازتاب یافت."( گذار دموکراتیک در ایران، اهداف، برنامه، راهکار و دور باطل رفرم یا انقلاب چپ تاریخی)
در این بند چند واقعیت تاریخی تحریف و برخی مسائل درهم شده و برخی نیز اگر بی اطلاعی نویسنده در کار نباشد به گونه ای شبهه آفرین طرح شده است.
نخست این که نویسنده می خواهد بگوید که پیش از مرگ انگلس مبارزه ای میان دو گرایش انقلابی و رفرمیستی در میان جریان های کمونیستی وجود نداشته و این به این دلیل بوده است که مثلا مارکس و انگلس به هر دو راه انقلاب و رفرم به گونه ای برابر می نگریستند و به اصطلاح به آنها نگاه غیر«مطلقی» داشتند.
این جز تحریف نظرات مارکس و انگلس چیز دیگری نیست. مارکس و انگلس انقلابی بودند و برای آن ها قاعده و قانون اصلی، انقلاب یعنی انقلاب قهرآمیز بود. آنها البته نه علیه هر گونه رفرمی، اما علیه هر گونه گرایش رفرمیستی و رفرمیست ها درون احزاب سوسیال دموکرات و کارگری مبارزه می کردند. این مبارزه در زمانی که مارکسیسم یکی از جریان های سوسیالیستی بود با دیگر جریان های سوسیالیستی رفرمیست صورت می گرفت و از زمانی که مارکسیسم در میان جریان های سوسیالیستی پیروز شد در مبارزه با رویزیونیست های درون احزاب سوسیال دموکرات پیش رفت. جدا از مبارزه با رفرمیست ها در میان سازمان های چپ انگلستان و همچنین خطابیه به اتحادیه ی کمونیست ها( 1850) که بخش هایی از آن علیه رفرمیست های خرده بورژوازی دموکرات است، نمونه ی بارز آن مبارزه درون خود حزب سوسیال دموکرات آلمان علیه «جلا دادن دموکراسی بورژوایی» و راه رفرمیستی زیر نام«دولت آزاد خلقی» بود.
لنین در این خصوص می نویسد:
«...«دولت آزاد خلقى» يکى از خواست هاى برنامه و شعار ورد زبان سوسيال دمکرات هاى آلمان در سال هاى هفتاد(یعنی زمان مارکس و انگلس ) بود. در اين شعار هيچ گونه مضمون سياسى وجود ندارد به جز يک توصيف پرطنطنه خرده بورژوا مآبانه از مفهوم دمکراسى. چون در اين شعار به طور علنى به جمهورى دمکراتيک اشاره مي کردند، انگلس هم در اين حدود حاضر بود از نظر تبليغاتى «براى مدتى» آن را «موجه شمارد». ولى اين شعار جنبه اپورتونيستى داشت زيرا نه تنها دمکراسى بورژوايى را جلا می داد( یعنی مبارزه ی تدریج گرا و مسالمت آمیز و رفرمیستی را اساسی می دانست) بلکه علاوه بر آن از عدم درک انتقاد سوسياليستى از هر نوع دولتى به طور اعم حکايت مي کرد. ما طرفدار جمهورى دمکراتيک هستيم زير در دوران سرمايه‌دارى اين جمهورى براى پرولتاريا بهترين شکل دولت است، ولى ما حق نداريم اين نکته را فراموش کنيم که در دمکراتيک‌ترين جمهورى بورژوايى هم نصيب مردم بردگى مزدى است. وانگهى هر دولتى«نيروى خاص براى سرکوب» طبقه ستمکش است. لذا هيچ دولتى نه آزاد است و نه خلقى. مارکس و انگلس اين موضوع را به کرّات در سال هاى هفتاد براى رفقاى حزبى خود توضيح داده‌اند.»( مجموعه آثار یک جلدی، دولت و انقلاب، ص 523، تاکید از لنین است- عبارات داخل پرانتز از ماست)
ضمنا در همین بخش لنین سخنانی از انگلس را نقل می کند که به نظرات دورینگ سوسیال دموکرات اشاره دارد که در آنها انقلاب قهری جایگاه یک قاعده ی انقلابی را کسب نمی کند:
« «.. درباره اين که قوه قهريه در تاريخ نقش ديگرى نيز ايفا می کند.(علاوه برعامل شر بودن) که همانا نقش انقلابى است، درباره اين که قوه قهريه، بنا به گفته مارکس، براى هر جامعه کهنه‌اى که آبستن جامعه نوين است، به منزله ی ماماست، درباره اين که قوه قهريه آنچنان سلاحيست که جنبش اجتماعى به وسيله ی آن راه خود را هموار می سازد و شکل هاى سياسى متحجر و مرده را در هم می شکند - درباره هيچ يک از اين ها آقاى دورينگ سخنى نمیگويد. فقط با آه و ناله اين احتمال را مي دهد که براى برانداختن سيادت استثمارگران، شايد قوه قهريه لازم آيد - واقعا که جاى تأسف است! زيرا هرگونه به کار بردن قوه قهريه بنا به گفته ايشان، موجب فساد اخلاقى کسانى است که آن را به کار می برند( بد بودن خشونت و «خشونت پرهیزی» حضرات گذارطلبان رفرمیست) و اين مطالب عليرغم آن اعتلاى اخلاقى و مسلکى شگرفى گفته مي شود که هر انقلاب پيروزمندانه‌اى با خود به همراه مي آورد! اين مطالب در آلمانى گفته مي شود که در آن تصادم قهرى، تصادمى که به هر حال ممکن است به مردم تحميل گردد، حداقل اين مزيت را دارد که روح آستان‌بوسى، روحى را که در نتيجه خوارى و ذلت جنگ سى ساله در اذهان مردم رسوخ کرده است، از بين ببرد. و آن وقت اين شيوه تفکر تيره و پژمرده و زبون کشيشانه جسارت دارد خود را در برابر انقلابى‌ترين حزبى که تاريخ نظير آن را نديده است عرضه دارد؟»( همانجا، ص 524 - عبارت داخل پرانتز از ماست)
به این ترتیب مبارزه ی دو راه انقلابی و رفرمیستی نه پس از درگذشت مارکس و انگلس بلکه از همان آغاز فعالیت انقلابی آنها و در تمامی دوران آنها نیز وجود داشت و بخشی از مبارزه ی دو خط خواه در تاریخ مبارزه ی مارکسیسم با دیگر جریان های سوسیالیستی و خواه در تاریخ خود مارکسیسم از زمان پیروزی نهایی آن بر دیگر جریان های سوسیالیستی بود.
مساله ی دیگر عنوان کردن«رویزیونیست های سوسیال دموکرات» و«ارتدوکس های مارکسیست» آن هم پس از درگذشت انگلس است آن چنان که گویی ما با دو جریان روبرو بوده ایم؛ سوسیال دموکرات هایی که مارکسیست نبودند و مطلقا رفرمیست بودند و مارکسیست هایی که «ارتدکس »بودند و هر گونه رفرمی را مردود می شمردند.
تا دوران پیش از جنگ جهانی اول احزاب سوسیال دموکرات همان احزابی بودند که برای سوسیالیسم مبارزه می کردند. پس از جنگ جهانی اول و با مواضعی که اکثر احزاب سوسیال دموکرات در مورد جنگ جهانی اول در انطباق با بورژوازی امپریالیست خودی گرفتند این نام به لجن کشیده شد و در نتیجه لنین در کنگره ی حزب بلشویک در آوریل 1917 خواه به دلیل مزبور و خواه به این دلیل که «سوسیال دموکراسی» خواست نهایی مارکسیست ها نبوده بلکه جامعه ی بی طبقه ی کمونیستی خواست نهایی آنهاست خواستار تغییر نام سوسیال دموکرات به کمونیست شد. از آن زمان که احزاب انقلابی نام کمونیست را برگزیدند و دیگر از نام سوسیال دموکرات استفاده نکردند، سوسیال دموکرات ها به احزابی نماینده ی رویزیونیست ها تبدیل شدند.
بر این مبنا رویزیونیست ها و امثال برنشتین در اواخر قرن نوزدهم و در پیش از جنگ جهانی اول به عنوان بخشی در درون احزاب سوسیال دموکرات ها فعالیت می کردند اما این به معنا نبود که احزاب سوسیال دموکرات و همه ی اعضای آنها تا پیش از جنگ جهانی رویزیونیست بودند.
از سوی دیگر«مارکسیست های ارتدکس» یا «مارکسیست های دگماتیک» نامی بود که جریان های رویزیونیست به مارکسیست های که نقش عمده را در احزاب سوسیال دموکرات داشتند می دادند. و این به معنا بود که آنها به اصول و قواعد مارکسیسم که مارکس و انگلس طرح کرده بودند پاییند بودند و آنها را به عنوان پایه و اساس اهداف و برنامه ی و عمل خود قرار می دادند. اما این به این معنا نبود که آنها «دگماتیک» و مثلا خواهان «مطلق» کردن راه انقلاب و و نفی مطلق هر گونه رفرم بودند. مارکسیست ها همان گونه که مارکس و انگلس از آنها خواسته بودند مارکسیسم را راهنمای عمل به شمار آورده و از یک سو در صدد انطباق آن با شرایط کشور خویش بودند واز سوی دیگر خواهان پیشبرد و تکامل آن بر مبنای تغییرات جهان و تجارب تازه ای که کسب می کردند. تفاوت مارکسیست - لنینست ها با رویزیونیست ها، وفاداری آنها به مبانی و اصول و قواعد اساسی ای بود که مارکس و انگلس بنیان نهاده بودند و نه «دگماتیک» بودن آنها.
 پایین تر هاشمی می نویسد: 
"با نگاهی به تجارب تاریخی چپ، اکنون بدون هیچ تردیدی می توان گفت که مطلق سازی راه رفرمیستی و مطلق گرائی راه انقلاب، یکی از دلایل شکست تاریخی چپ تا کنون بوده است."
 اگر منظور از شکست تاریخی چپ، شکست حکومت های دیکتاتوری پرولتاریا در کشورهای سوسیالیستی به ویژه در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و بلوک سوسیالیستی باشد( بیشتر این حضرات رویزیونیست چین را پیش از تنگ سیائو پینگ سوسیالیستی نمی دانند و پس از به دست گرفتن قدرت به وسیله ی رویزیونیست ها سوسیالیستی خطاب می کنند!) این شکست ها ربطی به مطلق سازی دو راه رفرم و انقلاب ندارد. در واقع خود انقلاب ها پیروز شده بودند و حکومت سوسیالیستی برقرار شده بود. چنین تقابلی اساسا به مساله ی راه سرنگونی حکومت های ارتجاعی و دگرگونی نظام سرمایه داری مربوط بوده و پیش از پیروزی انقلاب ها اهمیت اساسی داشت و نه پس از پیروزی انقلاب.
اما اگر منظور از آن شکست احزاب چپ در گرفتن قدرت سیاسی باشد آن گاه باید گفت نه مطلق کردن هر یک از این دو، بلکه مطلق کردن رفرم و اتخاذ استراتژی رفرمیستی بوده است که مانع رسیدن احزاب رویزیونیست و رفرمیست( خواه اروکمونیست ها و خواه احزاب طرفدار سوسیال امپریالیسم شوروی) به قدرت شده است. تا کنون موردی نبوده است که انقلابی در کشوری معین به این دلیل توان سرنگونی حکومت استبدادی و یا دیکتاتوری بورژوازی را در آن کشور نداشته که مثلا مارکسیست - لنینست ها آن کشور موضع درست در مورد رفرم و توان استفاده ی درست از تاکتیک رفرم درکنار استراتژِی راه اساسی یعنی انقلاب (قهرآمیز) نداشته اند و مثلا «چپ روی» کرده اند.   
در مورد تقابل دو راه رفرمیستی و انقلابی قطعا آنها که رفرمیست بودند راه تغییر حکومت از راه رفرم را مطلق می کردند و همین امر منجر به تجدیدنظر در مبانی اساسی مارکسیسم به وسیله ی آنها می شد، اما آنها که انقلابی بودند گرچه برای تغییر حکومت راه انقلاب را قاعده ی اساسی می دانستند اما این به این معنا نبود که همیشه و هر زمان با هر گونه رفرمی( رفرم هایی که بتوان از آنها در جهت بهبود وضعیت طبقه ی کارگر و پیشرفت انقلاب استفاده کرد) مخالف باشند. به این ترتیب آنها انقلاب را به این معنا مطلق نمی کردند که هر گونه خواست رفرم را طرد کند.    
 این خط کشیدن به روی تاریخ واقعی به بچگانه ترین و مضحک ترین و ساده لوحانه ترین شکل آن است. نگاهی به تاریخ نشان می دهد که انقلاب ها با قهر انقلابی به پیروزی رسیدند و نه با رفرم؛ و برای تحقق و پیشرفت و پیروزی انقلاب، مبارزه با رفرمیسم مبارزه ای اساسی بود. اما این که این انقلاب ها بعدا شکست خوردند ربطی به چگونگی پیروزی شان نداشت. این مساله اساسا به ساخت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی به ارث رسیده از سرمایه داری و تضادهای درون سوسیالیسم بر می گردد و نه به چگونگی راه سرنگونی حکومت های مرتجع.
هاشمی می نویسد:
"تجربه  سال های اولیه جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی با وجود دو خط مشی متفاوت، اما بدون مطلق گرایی و همراه با واقع بینی، نتایج درخشانی برای جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی داشته است:
 مثال: با برآمد سرمایه داری، اقتصاد در مرکز ثقل بحث های نظری – سیاسی چپ قرار گرفت.
نتیجه بحث های نظری – سیاسی در این دوره تکوین دو خط مشی متفاوت در جنبش کارگری و سوسیال دموکراسی بود. با بیان ساده می توان این دو خط مشی را به مدل سوسیالیستی لاسال و مدل سوسیالیستی مارکس تقسیم نمود.
در چهارچوب مدل لاسال دولت نقش مرکزی را بازی می کند. دولت باید دموکراسی، آزادی های اجتماعی و برابر حقوقی شهروندان را تامین نماید. دولت موظف است سیستم اجتماعی عادلانه ای را ایجاد کند که در آن سیستم، انتخابات همگانی، تعلیم و تربیت برابر و همچنین زندگی شرافتمندانه برای همه شهروندان تضمیین گردد.
در مدل مارکس اقتصاد نقش مرکزی دارد، براساس این مدل تنظیم و ایجاد یک سیستم عادلانه اجتماعی، کافی نیست بلکه باید اقتصاد خود عادلانه و دموکراتیک گردد و این امر وقتی عملی است که مالکیت شخصی بر ابزار تولید ممنوع گردد.
هرچند مارکس تاثیر متقابل دیالکتیکی تغییرات تدریجی در اقتصاد را تایید می نمود، اما معتقد بود که در نهایت اقتصاد تعیین کننده می باشد."
از این مضحک تر نمی توان مبانی اساسی مارکسیسم و تاریخ مبارزه دو خط  اپورتونیستی( لاسال) و انقلابی( مارکس) را تحریف کرد و نیز سالوسانه دو دیدگاهی را مقابل یکدیگر قرار داد که به هیچ وجه مبنای تاریخی و هویتی بر مبنای نظریه مثلا دولتی لاسال و نظریه ی اقتصادی مارکس ندارند.
دو مبحثی که التقاط میان آنها به عمل آمده است یکم مبحث اقتصادی است که از دیدگاه مارکس زیرساخت جامعه خوانده شده و روساخت های سیاسی و فرهنگی در تحلیل نهایی از آن تبعیت می کنند. این در تمامی جوامع از آغاز تا کمونیسم صادق است.
مبحث دوم این است که منافع اساسی طبقه از طریق کدام یک از وجوه اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بیان می گردد. در اینجا نظریه ی مارکس سیاست را مقدم می داند و نه اقتصاد را. از این رو در مارکسیسم در بیان منافع طبقه و مبارزه ی طبقاتی، سیاست بر اقتصاد تقدم دارد.
تقدم سیاست و نقش تعیین کننده ی آن در قبال اقتصاد در دوران گذار از نظام سرمایه داری به نظام سوسیالستی نیز وجود دارد. دیکتاتوری پرولتاریا شکل سیاسی دوران گذار است. دیکتاتوری پرولتاریا یعنی دولت انقلابی پرولتاریا ابزار اساسی طبقه ی کارگر در تغییر و تحول سوسیالیستی جامعه در تمامی عرصه های اقتصاد، سیاست و فرهنگ است.
 این دیکتاتوری قهر و زور و اجبار را برای تحول جامعه علیه استثمارگران و ستمگران و ایدئولوگ های به اصطلاح کمونیستی که از حزب کمونیست سر بر می آورند و تن به تغییر سوسیالیستی روابط تولید و روساخت سیاسی و فرهنگی نمی دهند و برعکس راه سرمایه داری را فرموله می کنند و رهرو آن هستند، به کار می برد.
چنان که دیده می شود با مشتی عبارت بی خاصیت که مارکس گفته اقتصاد تعیین کننده است و غیره نقش سیاست در مارکسیسم و نقش دولت دیکتاتوری پرولتاریا در رهبری مبارزه ی طبقاتی در دوران گذار از سرمایه داری به کمونیسم ماست مالی می شود و مارکس انقلابی در مقابل لاسال اپورتونیست و به اصطلاح «سیاسی» به یک فرد«اقتصادی» تبدیل می شود.
هاشمی در ادامه ی همین عبارات خویش می نویسد:   
"بیش از نیم قرن ترکیب دو مدل لاسالی و مارکس مبنای عمل سوسیال دموکراسی بود، در این نیم قرن سوسیال دموکراسی در اوج خود قرار داشت و در آستانه قرن بیستم قدرتمند ترین حزب زمان خود بود."( تاکید از هاشمی)
منظور هاشمی بیشتر سال های پس از کمون پاریس است که دوران به گفته ی لنین بی انقلاب و تکامل مبارزه ی طبقاتی« تدریجی، آرام و مسالمت آمیز» است:
«دوره ی دوم (١٩٠٤-١٨٧٢) فرق اش با دوره ی اول ‌«مسالمت آميز» بودن آن و فقدان انقلاب در آن است. باختر کار انقلاب هاى بورژوازى را به پايان رسانده است. خاور هنوز به آنها نرسيده است.»(مقدرات تاریخی آموزش مارکس- مجموعه آثار یک جلدی، ص 29)
سپس لنین انباشت تجارب و حرکت های رو به پیش مارکسیست ها را شرح می دهد:
«باختر وارد مرحله تدارک «مسالمت آميز» براى دوران آتى می گردد. همه جا احزاب پرولتاريايى که از حيث پايه خود سوسياليستى هستند تشکيل مي شوند و طرز استفاده از پارلمانتاريسم بورژوازى، طرز ايجاد مطبوعات روزانه خود، مؤسسات تعليم و تربيتى خود، اتحاديه‌هاى کارگرى خود و تعاوني هاى خود را مي آموزند. آموزش مارکس پيروزى کامل به دست مي آورد و دامنه می گيرد. جريان انتخاب و جمع آورى نيروهاى پرولتاريا، آمادگى وى براى نبردهاى آينده آهسته و پيوسته پيش مي رود
پس از آن لنین به چگونگی تحرکات اپورتونیست ها و رفرمیست ها در این دوران می پردازد:
«ديالکتيک تاريخ چنان است که پيروزى مارکسيسم در زمينه تئورى، دشمنان را وادار می کند که به لباس مارکسيست درآيند. ليبراليسم ميان پوسيده کوشش می کند به شکل اپورتونيسم سوسياليستى خود را احيا نمايد. دوره تدارک نيرو براى نبردهاى عظيم را آنها به معنى امتناع از اين مبارزات تعبير می کنند. آنها بهبود وضعيت بردگان را براى مبارزه بر ضد بردگى مزدورى به اين معنى تشريح می کنند که بردگان حق آزادى خود را به پول سياهى فروخته‌اند. با جُبن و ترس «صلح اجتماعى»(يعنى صلح با برده‌دارى) و چشم پوشى از مبارزه طبقاتى و غيره را ترويج مي کنند. اينان در ميان عمّال پارلمانى سوسياليست و انواع پشت ميز نشين هاى جنبش کارگرى و از روشنفکران «سمپاتيزان» تعداد کثيرى طرفدار دارند.»( تاکیدها از لنین است)
در پاره ی هشتم که نام دور باطل رفرم یا انقلاب و نتایج آن دارد هاشمی می نویسد:
"...با نگاهی به انفلاب اکتبر که الگوی معتبر چپ تاریخی است، می توان گفت، که انقلاب فوریه رخ داد و آمد، حتی کسی مثل لنین که معروف به معمار و مهندس انقلاب اکتبر است و چارچوب فکری مشخص و منسجمی داشت، در برآمد این انقلاب نقشی نداشت.
واقعیت این است، که انقلاب فوریه به هیچ وجه به دست حزب پیشتاز و انقلابیون حرفه ای، یعنی بلشویک ها پیروز نشد، در ادامه اما لنین به خوبی توانست این انقلاب را به نفع خود مصادره کند. در این باره هانا آرنت به اختصار چنین می گوید “بلشویک ها قدرت را که سهل و آسان کف خیابان افتاده بود، دیدند و برداشتند."
وقتی هانا آرنت یک مرتجع ضد کمونیست مرجع  جریان های لیبرال - رفرمیست گذارطلب باشد باید هم به چنین جفنگیاتی از جانب وی اقتدا جویند: “بلشویک ها قدرت را که سهل و آسان کف خیابان افتاده بود، دیدند و برداشتند”.
خیر! بلشویک ها اصلا ارواحی بودند که یک باره در دوران فوریه و اکتبر از آسمان به زمین روسیه نزول کردند و چون دیدند قدرت کف خیابان افتاده آن را برداشته و بالا کشیدند!
چرندیاتی از این گونه را تنها هانا آرنت مداح دموکراسی امپریالیستی می تواند بگوید.
بلشویک ها حتی اگر اتحاد مبارزه در راه آزادی طبقه ی کارگر را در نظر نگیریم(فعالیت انقلابی لنین از اوائل دهه ی نود آغاز شد و این سازمان کمونیستی در سن پترزبورگ در اواسط همان دهه پدید آمد)از زمان نخستین کنگره ی حزب سوسیال دموکرات در 1898حدود 19 سال پیگیرانه و با صرف انرژی فراوان و فداکاری و دادن قربانیان بسیار توانستند در جنبش کارگری نافذ شده و پیشروترین و انقلابی ترین کارگران را در حزب خود جای دهند. آنها در طول جنگ جهانی نخست مبارزات طولانی ای را برای تبدیل جنگ جهانی به جنگ داخلی پیش بردند و ضمن نقش در اعتصاب های آغازگر انقلاب فوریه و انقلاب، در فاصله ی بین فوریه و اکتبر با سیاست ها و تاکتیک هایی دقیق توانستند منشویک ها و اس آرها و دولت بورژا- امپریالیستی را افشا کرده شرایط را برای قیام پیروزمند پرولتاریایی اکتبر فراهم کنند. عامل اساسی شکست توطئه های دولت علیه جنبش طبقه ی کارگر و دهقانان بلشویک ها بودند. عامل اساسی افشای سیاست های جنگ طلبانه دولت حاکم، بلشویک ها بودند. عامل افشای توطئه ی ژنرال کورنیلوف و مبارزه ی علیه آن بلشویک ها بودند. این بلشویک ها بودند که بیش از هر نیروی انقلابی دیگری در معرض یورش نیروهای ارتجاعی دولت بورژوا امپریالیستی روسیه پس از فوریه قرار گرفتند...
قدرت کف خیابان نیفتاده بود بلکه بلشویک ها که لنین صدر آنها و انقلابیونی همچون استالین و سوردولف و درژینسکی و کالنین و مولوتوف رهبران اصلی شان بودند، پس از حدود دو دهه کار مداوم و سخت و پیگیرانه طبقه ی کارگر را برای گرفتن آن آماده کرده بودند.
هرمز دامان
نیمه ی دوم مرداد 1403  
پیوست
لنین - نیروی محرکه تاریخ از نظر مارکسیسم و لیبرالیسم
 اشتباهات اساسی تمام این دلایل اپورتونیستی در چه نهفته است؟ در این دلایل تئوری سوسیالیستی مبارزه طبقاتی بمثابه تنها نیروی محرکه تاریخ در حقیقت با تئوری بورژوایی «همبستگی» و پیشرفت «اجتماعی» جابجا شده است. مطابق آموزش های سوسیالیسم یعنی مارکسیسم (هم اکنون کسی نمی تواند به طور جدی از سوسیالیسم غیرمارکسیستی صحبت کند) نیروی واقعی محرکه تاریخ، مبارزه انقلابی طبقات است. رفرم ها زائیده یک چنین مبارزه ای هستند، زائیده بدین خاطر که تلاش های ناموفق را برای تضعیف و کند کردن این مبارزه و غیره منعکس می کنند. مطابق آموزش های فلاسفه بورژوا نیروی محرکه پیشرفت، همبستگی تمام عناصر جامعه است که به «ناکامل» بودن این یا آن «مؤسسه» اجتماعی پی برده اند. آموزش اولی ماتریالیستی و دومی ایده آلیستی است. اولی انقلابی و دومی رفرمیستی است. اولی پایه تاکتیک های پرولتاریا را در شرایط حاضر کشورهای سرمایه داری می ریزد و دومی پایه تاکتیک های بورژوازی را تعیین می کند.
از « باز هم درباره دومای وزارتی» (28 ژوئن 1906) بازگویه از برگزیده نوشته ها در باره ی مارکسیسم و رویزیونیسم.
 
 

 

۱۴۰۳ شهریور ۱, پنجشنبه

گذار «سنتز» خودخوانده ی رفرم و انقلاب(8)

 
 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(8)
 
نقد نظرات لیبرال- رفرمیستی احمد هاشمی( بخش سوم)
 
انقلاب دموکراتیک«گذارطلبان» انقلاب بدلی و دروغین است!
 
پاره ی چهارم «فرایند گذار و سه مدل “استحاله”، “پیمان دموکراتیک” و “انقلاب دموکراتیک » نام دارد.
در این بخش هاشمی به فرایند گذار«خشونت پرهیز» یا در واقع مسالمت آمیزش می پردازد:
«فرآیند گذار به معنی انتقال از یک حکومت اقتدارگرا به حکومت دموکراتیک است. این فرایند شامل سه فاز، فروپاشی رژیم غیردموکراتیک (آزاد سازی سیاسی)، گذار دموکراتیک و تثبیت دموکراتیک است.»( گذار دموکراتیک در ایران، اهداف، برنامه، راهکار و دور باطل رفرم یا انقلاب چپ تاریخی)
درباره ی فروپاشی رژیم غیر دموکراتیک( آزادسازی سیاسی)
نخست این که در اینجا منظور از«حکومت دموکراتیک» حکومت کارگران و کشاورزان و لایه های خرده بورژوازی نبوده بلکه حکومت اپوزیسیون و ائتلاف اپوزیسیون است که ماهیت طبقاتی گروه های تشکیل دهنده ی آن مجهول است و اگر بر مبنای آنچه هاشمی پایین تر می گوید همه از«دموکراسی خواهان» باشند در بهترین حالت بیان منافع سرمایه داران ملی لیبرال و دنباله روهاشان است. در کنار آن منظور از«تثبیت دموکراتیک» هم در بهترین حالت دموکراسی بورژوایی است که هم اکنون تقریبا در هیچ کشوری در دنیا آن گونه که در پایان قرن نوزدهم تا پیش از جنگ جهانی دوم در اروپای غربی و آمریکا وجود داشت وجود ندارد.
اما مساله ی مهم تر: در اینجا از فروپاشی رژیم غیر دموکراتیک (آزادسازی سیاسی)(1) همچون فاز نخست صحبت شده اما روشن نیست که چگونه قرار است رژیم غیر دموکراتیک فروپاشد!؟ آن هم رژیمی تا دندان مسلح که هر گونه مبارزه ای را تا آنجا که بتواند به شکلی شدید و خونین شکل سرکوب می کند.
شکی نیست که با رشد جنبش توده ای که البته این رشد مشخصات معین کمی و کیفی دارد،(2) تضادهای درونی جناح ها و باندهای حکومتی تشدید می شود و موجب تجزیه ی هر چه بیشتر آن می گردد، اما این به معنای از هم پاشیدن خود به خودی آن نیست( مگر این که بخشی از نظامیان کودتا کنند و در خدمت جنبش قرار گیرند). این به معنای آن است که با ریزش های درون حکومت، ارتجاع هر چه بیشتر به جناحی و اقلیتی کوچک تر محدود می شود. اقلیتی که تا دم واپسین مقاومت می کند و از منافع و امتیازات طبقه ی خود دفاع می کند.
سه مدل گذارطلبان برای گذار
هاشمی در ادامه سه مدل برای گذار از یک «حکومت اقتدارگرا« به «دولت دموکراتیک» برمی شمارد:
«در رهیافت نظری گذار با اتکا به تجربه های چند دهه اخیر می توان گفت، که تغییر فرم قدرت سیاسی از یک حکومت اقتدارگرا به دولتی دموکراتیک از طریق  سه مدل (سناریو) “استحاله”، “پیمان دموکراتیک” و “انقلاب دموکراتیک” ممکن است.» سپس به بیان ویژگی های هر کدام از این سه مدل می پردازد.
مدل نخست:«استحاله»
« در رابطه با گذار دموکراتیک در ایران، مدل “استحاله” تنها در صورت برتری قدرت اصلاح طلبان در حکومت و حذف ولی فقیه ممکن بود، با حذف اصلاح طلبان از قدرت، این مدل در ایران منتفی است.»
«مدل استحاله» در حال حاضر منتفی است، و این را همین تغییر تاکتیک خامنه ای و انتخاب پزشکیان برده و مطیع اوامر ولی فقیه و دولت تازه ی خامنه ای که پزشکیان نام اش را دولت«وفاق ملی» گذارده نشان می دهد. اما منتفی بودن چنین گذاری صرفا به دلایلی نیست که هاشمی بر می شمارد؛ یعنی حذف اصلاح طلبان از قدرت به وسیله ی خامنه ای و باند و جناح اصول گرایان، بلکه اساسا به دلیل تدوام سه دهه مبارزه ی طبقاتی میان طبقه ی کارگر و دیگر طبقات زحمتکش و میانی با حکومت و آزمایش هایی است که بخش هایی از اصلاح طلبان در آن علاقه ی خود به حفظ حکومت ولایت فقیه برای تداوم منافع طبقاتی خودشان و بزدلی و ترس شان از جنبش توده ای و ناتوانی از پیگیری مبارزه را از خود نشان دادند.
البته ممکن است که در صورتی که جنبش پیش رود و مبارزه ی طبقاتی شدیدتر شود، با تاکتیک هایی تکامل یافته تر و پیچیده تر از انتخاب پزشکیان برای رئیس جمهوری که با کمی اگر و اما قرار شده نقشی مانند شریف امامی نخست وزیر شاه را در اوضاع و احوالی که سرنخ ها بیشتر از دست اش بیرون رفته بازی کند روبرو شویم،( در صورت هر چه بیشترتوده ای شدن و تکامل جنبش دموکراتیک، خامنه ای اگر مجبور شود با حفظ نیروهای مسلح در دست خود حتی می تواند به اصلاح طلبان حکومتی میدان بیشتری دهد و کسی مانند شاپور بختیار- البته شاپور بختیار جمهوری اسلامی- را نیز روی کار آورد). اما روی کار آمدن جریان های ضدانقلابی مانند بهزاد نبوی و یا عباس عبدی و دارودسته های این چنینی نمی تواند مانع تداوم حکومت خامنه ای و جناح وی و مثلا«استحاله ی» حکومت اش شود.
مدل دوم:«پیمان دموکراتیک» - بافت طبقاتی و رهبری اپوزیسیون و ائتلاف رهبری کننده
«مدل “پیمان دموکراتیک”، مدلی محتمل و ممکن در ایران است، وقوع و امکان آن، وابسته به وجود اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده، تکوین نوعی از بن بست منازعات سیاسی میان رژیم و اپوزیسیون و همچنین وجود میانجیانی مصالحه جو در پیرامون رژیم است.»
مدل دوم یعنی «پیمان دموکراتیک» راه گذاری است که از نظر هاشمی در ایران «محتمل و ممکن» است. در این جا از «اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده» صحبت شده است. مساله ی نخست و مهم این است که در اینجا نه به بافت طبقاتی و سیاسی ائتلاف رهبری کننده اشاره شده است و نه به اینکه رهبری آن در دست کدام طبقه است و یا اینکه اساسا چگونه و بر چه مبنایی رهبری شکل می گیرد.(3)
مساله ی دوم«تکوین نوعی از بن بست منازعات سیاسی میان رژیم و اپوزیسیون است». از نظر هاشمی در«منازعات سیاسی» بین اپوزیسیون که روشن نیست چه جریان ها و طبقاتی هستند با حکومت نوعی «بن بست» به وجود می آید، اما روشن نیست که این بن بست چیست و چرا پدید می آید!
مساله ی سوم این است که جریان هایی که قرار است منازعات سیاسی را از «بن بست» بیرون آورند و رژیم را وادار کنند که سیاست خود را تغییر دهد«میانجیانی مصالحه جو در پیرامون رژیم» هستند. یعنی یا جریان هایی مانند اصلاح طلبان حکومتی و گروه هایی از این دسته و یا دولت های خارجی که با رژیم رابطه و در آن نفوذ دارند. مثلا مانند مورد شاه که آمریکا از وی خواست حکومت را به بختیار بسپارد و از ایران خارج شود.
با توجه به این نکات «پیمان دموکراتیک» در ماهیت امر و در بهترین حالت نمی تواند جز«سازش لیبرالی» یعنی سازش لیبرال ها با حکومت و نتیجه ای جز رسیدن لایه های بورژوازی ملی به قدرت داشته باشد. توجه کنیم که دراین فراشد حتی ممکن است مشروطه طلبان و سلطنت طلبان وابسته به امپریالیست ها نیز در صدر ائتلاف قرار گرفته و با یاری«پیمان دموکراتیک»امپریالیست ها با سران حکومت به قدرت برسند.
تنها مانع«پیمان دموکراتیک» این است که خامنه ای و پاسداران و طبقات حاکم کنونی نوکر و تابع مطلق یک کشور معین امپریالیستی نیستند که مجبور شوند مانند شاه به حرف اش گوش دهند و از کشور بیرون روند؛ در عین حال می دانند که اگر رفتند برگشتی برای آنها وجود ندارد. از این رو آنها ناچارند تا آنجا که می توانند مقابل هر جنبش و انقلابی مقاومت کنند و تلاش کنند آن را درهم کوبند. البته سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور حاکم می توانند پوشش ایدئولوژیک - مذهبی خود را عوض کنند و مثلا در صورت دخالت امپریالیست ها و به قدرت رسیدن سلطنت طلبان یا مشروطه خواهان، پوشش ایدئولوژیک سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور سلطنت طلب یا انواع دیگر را اختیار گنند ولی با توجه به تضادهای شدید بین سرمایه داران پیشین و کنونی حل اختلافات به ساده گی ممکن نیست به ویژه آنکه تازه رسیده ها باید به مردم نشان دهند که با گذشته و جمهوری اسلامی تصفیه حساب کرده اند.   
مدل سوم:«انقلاب دموکراتیک»
حال ببینیم انقلاب دموکراتیک جناب هاشمی از چه صیغه ای است!
«درشرایط وجود یک اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده، و برآمد رهبری سراسری در جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای و همچنین در جنبش های متعلق به طبقات متوسط، همراه با رادیکالیزه شدن بسترهای اجتماعی، که منجربه برتری اپوزیسیون گردد، وقوع یک انقلاب دموکراتیک درایران با سقوط رژیم و پیروزی دموکراسی خواهان، ممکن است.»( تاکیدها از هاشمی است)
تفاوت این مدل که «انقلاب دموکراتیک» نامیده می شود با«پیمان دموکراتیک» در این هاست:
الف- برآمد رهبری سراسری جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای؛
ب – برآمد جنبش های متعلق به طبقات متوسط؛
پ – رادیکالیزه شدن بسترهای اجتماعی که منجر به برتری اپوزیسیون گردد؛
به این ترتیب ما یک سو «اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده» را داریم و در سوی دیگر برآمد رهبری سراسری جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای یعنی جنبش های عمدتا غیرسیاسی طبقه ی کارگر و دیگر طبقات و لایه های زحمتکش و نیز جنبش های متعلق به گروه ها و بخش های جامعه( مثلا جنبش جوانان و زنان و ملیت های زیرستم) به همراه طبقات متوسط. این جنبش ها در شرایطی که بسترهای اجتماعی آن ها رادیکالیزه می شود، موجب برتری ائتلاف رهبری کننده ی اپوزیسیون منسجم می گردند. نتیجه این امر سقوط رژیم و پیروزی «دموکراسی خواهان» هست.
توجه می فرمایید! کافی است که بسترهای اجتماعی رادیکال شوند، کافی است که رهبری سراسری جنبش های مدنی و ... جنبش طبقه ی متوسط «برآمد» کند و آن گاه اپوزیسیون دموکراسی خواهان موقعیت برتری می یابد و رژیم سقوط کرده و«دموکراسی خواهان» که همان اپوزیسیون ائتلافی اند پیروز می گردند؛ و نام این «انقلاب دموکراتیک» گذاشته می شود.
البته این فرایند انقلاب دموکراتیک در فضای خیالی هاشمی رخ می دهد اما در واقع نه رادیکال شدن بسترهای اجتماعی و نه برآمد رهبری سراسری جنبش های مدنی، صنفی و اتحادیه ای به خودی خود نمی تواند شرایط پیروزی جنبش ها و خیزش ها را فراهم کند به این دلیل ساده که حکومت کنونی برگ چغندر نیست که بنشیند و نگاه کند. چنین حکومتی در هر قدم مبارزات توده ها را با سرکوب های خونین روبرو می کند. اگر نگاهی به جنبش های دو دهه ی اخیر بکنیم به روشنی می بینیم که نه تنها سرکوب ها خونین بوده است بلکه در هر دور سرکوب با شکل و شیوه های تازه ای نیز تکامل یافته است( شلیک به چشم های مبارزان، تجاوز به دختران و زنان و پسران خواه بیرون و خواه در شکنجه گاه ها، حمله شیمیایی به مدارس نوجوانان، خوراندن دارو و انواع شکنجه های وحشیانه که منجر به خودکشی پس از آزادی شده است، اعدام های جوانان، احکام طولانی زندان برای مبارزان زن و مرد و کارگر و فرهنگی و دانشجو و روزنامه نگار و...). شکی نیست که این ها باز هم بیشتر و گسترده تر خواهد شد.
و اما این شکل های سرکوب مضمون و  اشکال مقابله با خود را میان توده ها فراهم کرده و مبارزه ی طبقاتی را بسیار شدیدتر از آنچه در حال حاضر جریان دارد خواهد کرد.
در چنین وضعی صحبت از این که اگر یک اپوزیسیون و یک رهبری جنبش های صنفی و مدنی( آن هم از نوع خشونت پرهیز آن) وجود داشته باشد و غیره، برتری اپوزیسیون تامین شده و حکومت به ناچار تسلیم خواهد شد بی معنا و قرص خواب آور دادن به توده ها و گرفتن هشیاری آنها و ممانعت از تکوین ابزار و شکل های مبارزه  آنها با چنین درجاتی از سرکوب و مبارزه مرتجعین با جنبش و انقلاب شان است.      
تازه، در تمامی این بخش ها سخنی از امپریالیست ها در میان نیست که در مجموع یک موقعیت مسلط در قبال کشورهای زیرسلطه را دارند و کارشان چهار چشم و گوش پاییدن کوچک ترین تحولات آنها و دست زدن به انواع توطئه ها و دسیسه ها تا مرز تجاوز نظامی به کشورهایی است که در حال جنبش وانقلاب هستند. نگاهی به توطئه های امپریالیست های غربی و شرقی در قبال انقلاب های کشورهای عربی و چگونگی منحرف کردن آنها از اهداف خود و همچنین تجاوز به این کشور ها این را به خوبی نشان می دهد.
باری، همه چیز خوب و تنظیم شده و آرمانی است. کافی است اپوزیسیونی از داردسته های توده ای و اکثریتی و خروشچفیستی و همچنین اصلاح طلبان گذارطلب و یا پناه برده به امپریالیست ها و عده ای هم لیبرال و مشروطه طلب و سلطنت طلب میانه و لابد«چپ» داشته باشیم و رهبران در بهترین حالت سندیکالیست برآمد کنند تا «انقلاب دموکراتیک» خشونت پرهیزکذایی به رهبری حضرات«گذارطلبان خشونت پرهیز» به عرصه ی ظهور رسد و جماعت «دموکراسی خواهان» پیروز میدان گردند.
هاشمی ادامه می دهد:
«انقلاب دموکراتیک (انقلاب رنگی) همان گذار تحمیل شده (برکناری) است. تردیدی در این نیست که بروز یک انقلاب دموکراتیک، راه حل ایده الی گذار دموکراتیک در ایران است، زیرا دراین سناریو تعادل دو نیروی حکمرانی (دولت موقت) و دموکراتیزاسیون درسطح ایده ال خواهد بود، لذا امکان نهادینه شدن دموکراسی در ایران، در این سناریو بسیار بالا است.»
 در این انقلاب دموکراتیک همه چیز مانند همان «پیمان دموکراتیک» است جز این که باید رهبران جنبش های صنفی و اتحادیه ای( که غیر از اپوزیسیون که سیاسی است هستند) بالا بیایند و بسترهای اجتماعی رایکال شوند تا از«پیمان دموکراتیک» به «انقلاب دموکراتیک» برسیم!
این حتی در حد جنبش همبستگی لهستان نیز نیست چه برسد به انقلاب. در واقع این مدل چشم به این دوخته که تعادل به نفع اپوزیسیون کذایی و جنبش های مدنی و اتحادیه ای و صنفی بچرخد و این امر به «برکناری»( در واقع کناره گرفتن از قدرت) ولی فقیه خامنه ای منجر گردد( اسم این «فروپاشی رژیم غیر دموکراتیک و آزادسازی سیاسی» گذاشته شده است)(4). سپس دیگر جناح های طبقات حاکم به جمع  اپوزیسیون و دموکراسی خواهان پیوسته و به همراه آنها دوره ی دوم یعنی «گذار دموکراتیک» را صورت دهند و در پی آن نیز «تثبیت دموکراتیک» بیاید!
هاشمی در پاره ی پنجم که«وضعیت گذار در لحظه کنونی، اهداف، برنامه و شعار راهبردی» نام دارد تمایل خود را برای اینکه کدام مدل بهتر است پنهان نمی کند:
«گذار دموکراتیک در ایران درمرحله پیشاگذار قرار دارد. جنبش ژینا در نیمه راه متوقف شده است. با وجود اینکه جنبش ژینا با مقاومت مدنی در عمق جامعه جا باز کرده و در تلاش برای تسخیر فضاهای عمومی در ایران است، با این حال روند گذار در ایران بلوکه شده و نوعی برزخ سیاسی بین رژیم اصلاح ناپذیر جمهوری اسلامی و اپوزیسیون در داخل و خارج برقرار است.»( تاکیدها از متن است)
به این ترتیب می رسیم به مدل دوم یعنی «پیمان دموکراتیک» که از نظر هاشمی در ایران «مدلی محتمل و ممکن است»، به شرط این که دارودسته های توده ای- اکثریتی و برخی دیگر از گروه های همسو و چند جریان به اصطلاح سوسیالیست و تشکل هایی مانند شورای مدیریت گذار و مشروطه طلبان بتوانند «اپوزیسیونی منسجم با ائتلافی رهبری کننده» به وجود آورند!
جدا از این نکته ی مهم تحلیل آبکی هاشمی از جنبش ژینا است. از نظر او این جنبش در نیمه ی راه متوقف شده است و «روند گذار در ایران بلوکه شده» است. اما اگر قرار به «بلوکه» شدن باشد تمامی جنبش های 30 سال اخیر هر یک به جای خود «بلوکه» شدند. مبارزات 88 بلوکه شد. مبارزات دی ماه 96 و آبان 98 بلوکه شد. جنبش های کارگران و کشاورزان بلوکه شد. جنبش های خلق های کرد و بلوچ و عرب بلوکه شد. و با این همه بلوکه شدن باز هم تمامی این جنبش ها ادامه یافت و به جنبش «زن، زندگی، آزادی» رسید. این جنبش ها به یک معنی شکست خوردند و به یک معنا پیروز شدند. شکست خوردند زیرا نتوانستند در مقطع مورد بحث به خواست های خود دست یابند. پیروز شدند زیرا توانستند تمامی نیروی خود را به جنبش های پس از خود منتقل سازند و ادامه ی خود را موجب گردند. این ها مجموعا مراحلی از کلیت انقلاب دموکراتیک و ضدامپریالیستی خلق ایران هستند که علیرغم کش و قوس های فراوان از انقلاب مشروطیت تا کنون ادامه یافته است. با این تفاصیل جنبش« زن، زندگی، آزادی» نیز پاره ای از این انقلاب بزرگ و طولانی است که تداوم یافته است. بلوکه شدن اینجا معنا ندارد. زیرا تا زمانی که تضادهای اقتصادی سیاسی و فرهنگی ای که موجب این انقلاب است ادامه یابد انقلاب دموکراتیک ادامه خواهد یافت.
بقیه پاره ی چهارم به بررسی اهداف و برنامه و شعارهای راهبری و مشتی از این نکات می پردازد که از دیدگاه این مقاله اهمیت نظری و عملی ندارند چرا که مشتی افکار در هوا هستند.
هرمز دامان
نیمه ی دوم مرداد 1403
یادداشت ها
1-    پایین تر نوشته شده که« در شرایط کنون هدف مقدم اپوزیسیون در داخل و خارج، باید آزاد سازی سیاسی یعنی غلبه براستبداد، و در یک کلام برکناری ولی فقیه باشد.» «برکناری ولی فقیه» نه سرنگونی وی و تمامی طبقه ی حاکم و جایگزینی طبقات انقلابی و مترقی به جای آنها!
2-    مثلا موردی از آن این است که از یک سو گردهم آیی ها و راهپیمایی خیابانی توده ای تر شده و از سوی دیگر سرکوب و درگیری های خیابانی شدیدتر می شود. نگاهی به زدو خوردهای هنگام جنبش های اخیر به ویژه جنبش مهسا که هنوز آن رشد لازم را نکرده بود این مشخصه را نشان می دهد.
3-    در واقع منظور از اپوزیسیون کذایی و ایده آل، جریان ها و  دارودسته های توده ای و اکثریتی و جریان های لیبرال رفرمیست در کنار باندهای شبه لیبرال سطلنت طلب و مشروطه خواه و احتمالا بخش های از سرمایه داران ملی است.
4-    هاشمی پایین تر می نویسد«شعار راهبردی در این مرحله، آزاد سازی سیاسی در ایران با برکناری ولی فقیه و از طریق  انتخابات آزاد و عادلانه با نظارت سازمان ملل متحد است.»( تاکیدها از خود متن است)

۱۴۰۳ مرداد ۲۷, شنبه

«گذار» سنتز خودخوانده ی رفرم و انقلاب(7)

 
 
استراتژی«گذار» جمهوری خواهان، «سنتز» خودخوانده ای
برای استراتژی های رفرم و انقلاب(7)
 
نقد نظرات لیبرال- رفرمیستی احمد هاشمی( بخش دوم)
 
«انقلاب»های رنگی آرزو و آمال«گذارطلبان» سوسیال لیبرال و رفرمیست است!
 
ادامه پاره ی سوم با نام رفرم، انقلاب و انقلاب دموکراتیک (رنگی):
درباره ی نسل چهارم«انقلاب» ها( «انقلاب» های به اصطلاح دموکراتیک رنگی)
اینک هاشمی به «انقلاب»  هایی با نام انقلاب دموکراتیک( رنگی) می پردازد:
«انقلاب های دموکراتیک (رنگی) گونه جدیدی از دگرگونی های اجتماعی هستند که با برداشت های سنتی از انقلاب متفاوت بوده و یکی از شاخص های اساسی آن فقدان عنصر خشونت است.»
روشن نیست که منظور هاشمی از«دموکراتیک» در اینجا چیست؟ گویا منظور گذر از دولت های دیکتاتوری حزبی و یا استبداد سیاسی به نوعی شبه دموکراسی بورژوایی است. اما این انقلاب دموکراتیک نیست. انقلاب دموکراتیک یعنی تغییر اساسی در ساختار اقتصادی - سیاسی و فرهنگی. اگر این انقلاب به رهبری بورژوازی باشد همان انقلاب دموکراتیک بورژوایی نوع کهن می شود که علیه فئودالیسم در ساخت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بود. اگر به رهبری طبقه ی کارگر باشد( که  منظورهاشمی «برداشت سنتی از انقلاب» بیشتر این گونه انقلاب ها می باشند)انقلابی با ماهیت بورژوایی علیه بقایای فئودالیسم و سرمایه داری بوروکرات کمپرادور است. در اینجا دیکتاتوری دموکراتیک کارگران و کشاورزان به رهبری طبقه ی کارگر تنها برای گذار به سوسیالیسم است. اما در این نوع به اصطلاح انقلاب ها هیچ کدام از این دو فرایند صورت نمی گیرد. بلکه به وسیله ی رفرم تنها وضع سیاسی و اقتصادی حکومت از شکلی از دیکتاتوری سرمایه  داری به شکل دیگری از دیکتاتوری سرمایه داری تغییر می یابد. به این ترتیب این« انقلاب» های«غیر سنتی» گرچه تغییراتی در نظام حکومتی پدید می آورند اما انقلاب دموکراتیک نیستند.( پایین تر به این مساله برمی گردیم).
در مورد شاخص اساسی«فقدان عنصر خشونت» منظور هاشمی در اینجا همان شیوه ی«غیرمعمول» یعنی شیوه ی گذار غیر قهرآمیز یا در واقع شیوه ی گذار مسالمت آمیز است که این جنبش ها پیش می گیرند. از نظر هاشمی تنها تفاوت مهم این به اصطلاح انقلاب های رنگی که نسل چهارم هستند با انقلاب های نسل اول یعنی« انقلاب های کلاسیک» و نسل دوم یعنی «انقلاب های دهه های 70- 40» همین«فقدان عنصر خشونت» است. گرچه این تنها تفاوت مهم این «انقلاب ها» با انقلاب های واقعی پیشین نیست اما حتی چنین تفاوتی«انقلاب های رنگی» را از حوزه ی انقلاب بیرون آورده و در حوزه ی رفرم در دستگاه سیاسی جای می دهد. بنابراین نام واقعی این اعتراض ها«رفرم های رنگی» است.  
و اینک نمونه های ی این انقلاب های رنگی از نظر هاشمی:
«در دهه هشتاد ما شاهد ظهورانقلاب های دموکراتیک بوده ایم: انقلاب زرد در فلیپین، انقلاب بنفش در چکسلواکی، انقلاب نارنجی در اوکراین، انقلاب صورتی در گرجستان، انقلاب سدری در لبنان، انقلاب گل لاله در قرقیزستان. تفاوت مهم این انقلابات با نسل های قبلی جایگزین شدن قهر با شیوه های مسالمت آمیز و انتقال نسبتا آرام و دموکراتیک قدرت بود.»( تاکید ازماست)
«انقلاب» های رنگی که به طور عمده در کشورهای بلوک شرق و جمهوری های سوسیال امپریالیسم شوروی روی داد هیچ کدام نه به معنی واقعی انقلاب بوده اند و نه دموکراتیک به معنای دقیق این مفهوم. نتیجه ی انقلاب های دموکراتیک بورژوایی نوع کهن به رهبری بورژوازی تغییر نظام فئودالی به نظام سرمایه داری و تغییر استبداد فئودالی به دموکراسی بورژوایی بوده است. این انقلاب ها طبقه ی فئودال را سرنگون کرده و طبقه ی بورژوازی را روی آورد. انقلاب های دموکراتیک بورژوایی تراز نوین به رهبری طبقه ی کارگر نظام نیمه فئودال - نیمه مستعمره را از بین برد و دیکتاتوری انقلابی دموکراتیک کارگران و کشاورزان به رهبری طبقه ی کارگر و سپس سوسیالیسم را برقرار کرد. گرچه این انقلاب های اخیر در نهایت شکست خوردند اما این در ماهیت آنچه روی داد تغییری ایجاد نمی کند.
اما این به اصطلاح انقلاب ها که به رهبری بورژوازی عموما غیرحاکم و مایل به غرب بودند، نه نظام اقتصادی حاکم را تغییر اساسی دادند، زیرا در تمامی این کشورها یا سرمایه داری دولتی برقرار بود و یا سرمایه بوروکراتیک به همراه فئودالیسم، و نه نظام سیاسی حاکم به یک دموکراسی بورژوایی تغییر یافت. تنها تغییراتی که صورت گرفت یا جایگزینی سرمایه داری خصوصی به جای سرمایه داری دولتی و نیز تغییراتی محدود در دیکتاتوری تک حزبی بورژوایی به نفع دیکتاتوری چند حزبی بورژوایی( با ملاط شبه دموکراسی بورژوایی و سرو دم بریده تر از دموکراسی بورژوایی غربی) و چرخش به اصطلاح نخبگان بورژوا، یا صرفا تغییراتی در عرصه ی سیاسی در سرمایه داری بوروکراتیک و کمپرادور به نفع باز شدن محدود فضای سیاسی بود. در یک کلام نه ماهیت نظام سرمایه داری به عنوان سرمایه داری تغییر کرد و نه حاکمیت سیاسی طبقه ی بورژوازی.
آن چه روی داد چنین بود که جناحی از طبقه ای که حاکم بود یعنی بورژوازی بخش دولتی با کمی مقاومت و نوسان و عقب نشینی تغییر موضع  داده جای خود را به جناحی از همان طبقه که حاکم نبود یعنی بورژوازی بخش خصوصی داد. و به این ترتیب از یک سو نماینده گان جناح های غیرحاکم به روی کار آمدند و از سوی دیگر خود جناح حاکم با تغییر رویه به نماینده  گان بخش خصوصی تبدیل شدند و در کنار جناح روی کار آمده قرار گرفتند. کل طبقه چیزی را از دست نداد بلکه جناح هایی از طبقه موقعیت سیاسی خود را در یک شکل بروز از دست داد و با شکل بروز دیگری آن را به دست آورد. در کل و در بهترین حالت جناح هایی از بورژوازی با دیدگاه هایی مانند بورژوازی امپریالیست غرب جای بورژوازی امپریالیست نوع سوسیال امپریالیست شوروی را گرفتند. این تغییر بسیار بیشتر به این مساله ارتباط داشت تا به این نظر هاشمی که مثلا:
« در چند دهه اخیر پدیده جهانی شدن و گسترش فناوری های اطلاعاتی و ارتباطی و وجود شفافیت قابل ملاحظه درفضاهای داخلی و بین المللی منجر به این شده است، که تا عملکرد های دولت های اقتدارگرا بیشتر زیر نظر افکار عمومی جهان باشد و این تغییر موجب شده است که دولت های اقتدارگرا تا حدی برای سرکوب معترضان دچار محدویت شوند.»
تغییرات در نوع دیکتاتوری بورژوازی در شکل تک حزبی به دیکتاتوری بورژوایی چند حزبی با چاشنی نیمچه دموکراسی بورژوایی به مسائل زیادی بر می گردد که یکی از آنها می تواند جهانی شدن و گسترش فناوری های اطلاعاتی و کوچک شدن جهان باشد. مسائل دیگر عبارتند از بحران اقتصادی- سیاسی و فرهنگی در شوروی و کشورهای اروپای شرقی، دگرگونی در برخی از سیاست های امپریالیست ها در قبال انقلاب ها نخست پس از انقلاب 1357 ایران و همچنین در سه دهه بعد پس از تجاوز به افغانستان و عراق و لیبی و نیز سرکوب انقلاب در سوریه، تغییرات در سیاست های اقتصادی امپریالیست ها، تغییرات در بافت کشورهای زیرسلطه به نفع سرمایه داری بوروکراتیک - کمپرادور بخش خصوصی و نیز ضعف های تئوریک - سیاسی نیروهای طبقه ی کارگر در عرصه ی بین المللی و عدم توانایی آنها در کسب قدرت سیاسی و...    
اما می رسیم به شاخص خشونت: در این مورد شکی نیست که این جنبش ها نیاز به قهر انقلابی نداشتند.(1) زیرا هدف آنها تغییر نظامی اقتصادی- سیاسی سرمایه داری به چیزی جز آن نبود. صحبت در این اعتراض ها نه بر سر امتیازات طبقه ی فئودال بود که در انقلاب های دموکراتیک بورژوایی نوع کهن باید نفی می شد و طبقه ی فئودال از امتیازات خود دفاع می کرد و بنابراین کار در انقلاب ها به قهر انقلابی کشیده می شد، و نه بر سر امتیازات بورژوازی امپریالیست و یا بورژوازی بوروکرات - کمپرادور وابسته به امپریالیسم غرب که به ناچار باید این طبقات از منافع خود دفاع می کردند و با کشیده شدن پای امپریالیست ها و دفاع نیروهای مسلح وابسته به این طبقات کار به قهرانقلابی طبقه ی کارگر و توده ها می انجامید. صحبت صرفا بر سر دو نوع از یک نظام واحد سرمایه داری و صحبت بر سر جناح هایی از درون طبقه ی حاکم بود(مثلا گورباچف یا یلتسین نماینده ی بخشی از طبقه ی حاکم بودند) که علیه جناح های دیگر به تقابل پرداخته و بخش هایی از خرده بورژوازی و طبقه ی کارگر را به دنبال خود کشیدند.
بهترین نمونه ی این به اصطللاح انقلاب ها همانی بود که در لهستان رخ داد و اتحادیه ی همبستگی که مهم ترین و با نفوذ ترین تشکل طبقه ی کارگر لهستان بود رهبری آن را به عهده داشت. اما طبقه ی کارگر با شکلی از جهان بینی بورژوازی علیه شکل دیگری از جهان بینی بورژوایی که حاکم بود( رویزیونیسم) مبارزه کرد و بنابراین نتیجه آن تغییر نظام سرمایه داری دولتی - امپریالیستی لهستان به نظام سرمایه داری خصوصی - امپریالیستی لهستان و جابجایی این کشور از عضوی از بلوک شرق به عضوی از بلوک غرب شد. 
در این کشورها نه طبقه ی کارگر با جهان بینی انقلابی خودش یعنی مارکسیسم- لنینیسسم- مائوئیسم روی کار آمد و نه خرده بورژوازی دمکرات و انقلابی و نه حتی لایه های بالا و مرفه خرده بورژوازی.(2)
البته طبقه ی کارگر و لایه های تهیدست خرده بورژوازی در این جنبش ها حضور داشتند که علیه دیکتاتوری حزبی و جهان بینی حاکم که رویزیونیستی بود مبارزه می کردند اما نه از دیدگاهی پیشرو و انقلابی و با خواست های مستقل خود و به وسیله ی حزبی از آن خود بلکه در زیر چتر لایه هایی از بورژوازی حاکم و یا بورژوازی بخش خصوصی که پرچم مبارزه علیه این دیکتاتوری های حزبی را در دست گرفته بودند. جز این، بخش هایی از کارگران بین مبارزه با رویزیونیسم و مارکسیسم اختلاط به عمل آوردند و در مبارزه با رویزیونیسم حاکم، علیه جهان بینی انقلابی مارکسیستی -  لنینیستی - مائوئیستی موضع گرفتند. نگاهی به گرایش های مذهبی در بین کارگران اتحادیه همبستگی نشانگر رفتن کارگران به طرف جهان بینی های ارتجاعی است که اگر بدتر از جهان بینی حاکم رویزیونیستی که سراپا شارلاتینسم، ریاکاری و فریب و دروغ و کثافتکاری و حقه بازی و زورگویی است نباشند بهتر نیز نیستند. به طور کلی اگر قرار بود انقلابی واقعی در بلوک شرق صورت گیرد به این دلیل که این کشورها سرمایه داری بودند، چنین انقلابی می باید سوسیالیستی می بود و نه دموکراتیک.در کل این جنبش ها و تا آنجا که توده در آنها بود اگر چه در مبارزه علیه جهان بینی رویزیونیستی – بورژوایی و تسلط بورژوازی دولتی رویزیونیستی مثبت بودند، اما به دلیل رهبری های رفرمیستی و ضدانقلابی و ارتجاعی شان در بهترین حالت موجب حرکتی در عرض شدند نه در طول و رو به پیش.
«از سوی دیگر در چند دهه گذشته دموکراسی خواهی نیزبه خواست و هنجاری اساسی درمیان شهروندان در دولت های اقتدارگرا برآمد نموده است.»
بله دموکراسی خواهی در کشورهایی با«دولت های اقتدارگرا». یعنی دولت های اروپای شرقی و یا برخی دولت هایی که نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور دارند. این در بهترین حالت نشستن دموکراسی سرودم بریده تر از گذشته ی بورژوایی به جای نوعی دیکتاتوری بورژوایی تک حزبی و یا استبداد سرمایه داری بوروکرات- کمپرادور( در اشکال سلطنتی، دینی، نظامی و جمهوری ناقص و شبه پارلمانی که در آن یک رئیس جمهور به یاری دستگاه هایی که در دست دارد با تقلب و شیوه های دیگر برای مدت ها در قدرت می ماند)است.
چنان که می بینیم صحبت بر سر تغییر اساسی نظام اقتصادی و اجتماعی و حتی نظام سیاسی طبقه ی حاکم نیست بلکه صرفا دو شکل از حکومت یک طبقه است یعنی شکلی از دیکتاتوری بورژوایی( یا به گفته ی حضرات دیکتاتوری«دولت های اقتدار گرا») جای خود را به شکل دیگری از دیکتاتوری بورژوایی( یعنی شبه دموکراسی بورژوایی یا نیمه استبداد، نیمه دموکراسی بورژوایی) بدهد که اکنون حتی در خود کشورهای مادر به شکل شیر بی یال و دم و اشکم در آمده و تبدیل به دموکراسی امپریالیستی شده است. آرزوی گذارطلبان همین دموکراسی است که البته آنها به گونه ای از آن صحبت می کنند که انگار«دموکراسی خالص» و«غیرطبقاتی» است.( جالب این که این حضرات که بیشترشان  رویزیونیست های سابق اند که می گفتند در اتحاد شوروی و کشورهای اروپای شرقی سوسیالیسم برقرار است، امروز شده اند دموکرات و از«انقلاب های دموکراتیک رنگی» در این کشورها نام می برند!)
هاشمی در ادامه ی همین پاره  می نویسد: 
«جک گلدستون در مقاله “باز اندیشی در مورد انقلاب ها: ترکیب سر چشمه  ها، فرآیند ها و برآیند ها” می نویسد: "آنچه  این انقلاب های رنگی را ازانقلاب های انفجار آمیز خشونت بارتر و خودگامگی آورتر متمایز می کند، نباید تفاوتی بنیادین در علت ها باشد، بلکه چیزی مهم در فرآیندهایی که این انقلاب ها از طریق آن به منصه ظهور می رسند و شرایط و کنش هایی وجود دارد که برآیندهای متمایز آن ها به شکل ظهور دولت های ضغیف لیبرال باعث می شود.»(تاکید از ماست)
اگر منظور از «علت ها» مثلا وضع اقتصادی و سیاسی و فرهنگی طبقه ی کارگر و توده های تهیدست و میانی و بحران اقتصادی در این کشورها باشد علت ها تفاوت های بنیادین با انقلاب های پیشین ندارند. بالاخره طبقات زیراستثمار و ستم باید از نظر اقتصادی و سیاسی و فرهنگی از حکومت ناراضی باشند تا به جنبش برخیزند. و اما مساله این است که در این «انقلاب» ها بیشترطبقات میانی و مرفه تحرک دارند که در بدترین حالت دنباله روی جناح هایی دیگر از طبقه ی حاکم و در بهترین حالت دنباله روی لایه های از بورژوازی لیبرال درون این جوامع  می شوند. در واقع در این به اصطلاح انقلاب ها یا دقیق تر اعتراض های رفرمیستی تغییر اساسی در محتوی نظام اقتصادی - اجتماعی مطرح نیست که موجب مشکلات اساسی اقتصادی- سیاسی در جامعه شده بلکه تغییر شکلی آن مطرح است. در بهترین حالت از دیکتاتوری دولتی به دیکتاتوری بخش خصوصی و نیمچه دموکراسی های بورژوایی برای خالی کردن فشار جامعه. حتی این گونه دولت ها در نهایت و بیشتر موارد به همین«دولت های ضعیف لیبرالی» نیز منجر نمی شوند بلکه به دولت های فاشیستی می انجامند. برای نمونه می توان پرسید که کجای دولت حاکم بر اوکراین لیبرالی حتی از نوع ضعیف آن است!؟
این البته نشانگر تکاملی مشخص در روندهای متضاد جاری در جهان نیز هست. جهان به مرور از یک سو به سوی ارتجاعی فاشیستی و هولناک تر در بخشی از کشورهای امپریالیستی پیش می رود و از سوی دیگر گرایشی شدید به حذف استبداد و دیکتاتوری های نظامی و دولتی بورژوایی و فئودالی در هر کشوری که شرایط مبارزه امکان تغییرات  را دارد پدید آمده است. در این مورد اخیر عقب نشینی از جانب امپریالیست ها و جناح هایی از بورژوازی بوروکرات حاکم و روی کار آمدن دولت های سوپاپ اطمینانی رفرمیست در کشورهای آمریکای جنوبی و مرکزی شاهدی بر مدعاست. 
درباره ی رفلوسیون
«تجربه های تاریخی حاکی از آن است که در یک بررسی عمیق، پدیده های اجتماعی را نمی توان  به راحتی به دوطیف متضاد و یا سیاه و سفید تقسیم بندی نمود. پدیده انقلاب دموکراتیک، نمونه مشخصی است که در آن ترکیبی از هر دو روش انقلابی و رفرمیستی به کار رفته است و به این دلیل است که به “رفلوسیون” یعنی (انقلاب- اصلاح) معروف شده است.
از این بحث، این نتیجه حاصل می شود که رهیافت نظری گذار به دموکراسی از یک سو در دور باطل رفرم و انقلاب در جا نمی زند و از سوی دیگر همانطور که چک گلدستون می گوید “فرآیندهایی که این انقلاب ها از طریق آن به منصه ظهور می رسند” را توضیح می دهد.»(تاکید از ماست)
چنانکه می بینیم در این گفته ها که ظاهرا به انقلاب دموکراتیک توجه می کنند نشانی از تغییر نظام اقتصادی- اجتماعی نیست بلکه تغییر «دولت های اقتدارگرا» و « گذار به دموکراسی» که از نظر حضرات سوسیال لیبرال هاغیرطبقاتی است و صرفا تغییر شکل سیاسی حکومت است به میان می آید و نام آن «نسل چهارم انقلاب ها» و«انقلاب های رنگی» و «انقلاب دموکراتیک رنگی» گذاشته می شود. در واقع تضاد میان رفرم و انقلاب که حتی در عرصه ی سیاسی صرف هم فراتر از گذار از استبداد سیاسی به دموکراسی بورژوایی یعنی شکل سیاسی دیکتاتوری  بورژوایی کاربرد دارند، به این گذار محدود گردیده و یا تقلیل می یابد.
اما در مورد«رفلوسیون»: از نقطه نظر اجتماعی - سیاسی صفت مشخصه ی دوران کنونی این است که طبقه ای که می تواند نظام اقتصادی و اجتماعی حاضر را به نظام اقتصادی - اجتماعی تکامل یافته تری تبدیل کند یعنی طبقه ی کارگر، در عرصه ی بین المللی به رغم افزایش کمی از نظر سیاسی بسیار ضعیف شده است. این هم به شکست طبقه ی کارگر در چین در سال 1976 بر می گردد که آخرین دژ تصرف شده ی پرولتاریا بود و هم به ضعیف شدن جنبش های مستقل این طبقه در بیشتر کشورهای جهان و هم تضعیف سازمان و احزاب این طبقه. نبود طبقه ی کارگر به عنوان یک نیروی مستقل در عرصه ی جنبش های اجتماعی به بروز اعتراض ها و جنبش های لایه های سنتی و مدرن خرده بورژوازی به ویژه لایه های مرفه و میانی آن ها علیه نظام حاکم انجامیده است(جنبش سبز در ایران نمونه ای از این جنبش هاست که جزیی از یک فراشد بزرگ تر انقلاب دموکراتیک در ایران هست اما به خودش نمی توان نام انقلاب نهاد و مثلا گفت«انقلاب سبز»). این جنبش ها نه تنها خواست دگرگونی بینادی نظام اقتصادی - اجتماعی را ندارند بلکه حتی از خود دارای رهبری مستقل نیستند و نظرا و عملا دنبال روی سیاست های جناح هایی از طبقه ی حاکم و یا  بورژوازی لیبرال و نیمه لیبرال می گردند. از این رو در این به اصطلاح «انقلاب » های رنگی از یک سو با جنبش های عمومی اجتماعی دموکراتیک روبروییم که نمی توان نام انقلاب بر آنها نهاد زیرا به دلیل بافت طبقاتی خواست آنها تغییر بنیادی نظام اقتصادی- اجتماعی سرمایه داری نیست و از سوی دیگر با جهان بینی بورژوا- رفرمیستی که عملا لایه های خرده بورژوازی مرفه و میانی  تابع آن هستند و این جنبش ها را زیر هدایت خود در می آورند. این است که در این گونه کشورها در بهترین حالت بورژوازی لیبرال - رفرمیست رهبری این جنبش های در شکل شبه انقلابی اما عملا و در محتوی رفرمیستی را به دست می آورد و آنها را به تغییرات شکلی در نظام اجتماعی مثلا تضعیف نسبی دیکتاتوری تک حزبی بورژوایی و جایگزینی آن با دموکراسی های سرودم بریده می کند. در هیچ کدام از این کشورها نه نظام اقتصادی- اجتماعی تغییرات اساسی کرده است و نه نظام سیاسی مثلا به یک دموکراسی بورژوایی رقابت آزاد یعنی دورانی که جمهوری دموکراتیک بورژوایی برقرار بود تغییر یافته است. وضع طبقه ی کارگر نیز در این کشورها نسبت به گذشته تغییر کیفی نکرده است. البته اگر از مردم این کشورها پرسیده شود که وضع کنونی بهتر است یا وضع گذشته، وضع کنونی را بهتر می دانند اما نه به دلیل تغییر وضع اقتصادی شان( حتی پس از اصلاحات اقتصادی بخش های زیادی از کارگران و زحمتکشان این کشورها برای به دست آوردن کار بهتر و رفاه به کشورهای غربی مهاجرت کردند) بلکه به دلیل فشارهای همه جانبه ای که رویزیونیسم حاکم به آنها وارد می کرد و هر گونه فضای تنفس آنها را می بست و حتی در خصوصی ترین مسائل آنها نیز مداخله داشت.
این هم از «رفلوسیون» هاشمی که به بهترین و شسته رفته ترین شکل برنامه گذارطلبان را بیان می کند:
« محتمل ترین و بی خطرترین راه تغییر قدرت در ایران در لحظه کنونی، چشم انداز پراگماتیستی تحمیل تعییرات ساختاری همراه با فشار مدام از پایین و مذاکره در بالا است.
پایه های استدلالی این راهبرد بر این نکته استوار است که اعتراضات و مبارزات خیابانی مردم در ایران، به خودی خود تغییردهنده  قدرت سیاسی نیستند( وقتی می گوییم حضرات حتی دموکرات هم نیستند برای این است!)، لذا در مرحله کنونی از یک سو تنها با ائتلافی رهبری کننده می توان اعتراضات پراکنده را به جنبش جمعی سازماندهی شده تبدیل کرد و از سوی دیگر به میانجیانی مصالحه جو در پیرامون رژیم نیاز است، که با اهرم خواست های معترضان و حداکثر فشار از پایین، تندرو ها را مجبور به عقب نشینی و پذیرش فضای سیاسی باز نمایند.( یعنی همان که در انقلاب های رنگی رخ داده است،)
در این فرآیند است که برگزاری انتخابات آزاد، به عنوان مکانیزمی برای تعیین سهم قدرت سیاسی، با شرط وجود فضای سیاسی آزاد ممکن می شود. تضمین سلامت این انتخابات باید با نظارت سازمان ملل متحد باشد.
اولویت بعدی تشکیل دولت موقت با مشروعیت قانونی یعنی از طریق انتخابات آزاد است. این دولت در کنار وظایف عملی و اجرائی عاجلی مانند: تامین امنیت، رساندن خدمات اساسی به مردم، وظیفه تشکیل مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی جدید را به عهده دارد. با تشکیل مجلس موسسان و تدوین قانون اساسی جدید، مرحله دموکراتیک سازی آغاز می شود.»(بازگویه از مقاله ی“روایت استراتژیک ملی”، حلقه مفقود جمهوریخواهان ایران، پیشین، تمام تاکیدها از ماست)
و نام این فرایند که اصلاح طلبان در دهه ی هفتاد نیز آشکار و پنهان طرح کرده بودند،«انقلاب» و« «رادیکالیسم ساختارشکن» گذاشته می شود!
هرمز دامان
مرداد 1403
یادداشت ها
1-    در برخی از این کشورها مانند قرقیزستان که فقر شدیدتر و گرایش های قومی شدیدتر بود مبارزه به قهرشدید دولتی و قهر ضد دولتی کشیده شد و نیز در این کشور در انقلاب رنگی گل لاله 2005 جناحی هودار امپریالیست های غربی رو آمد و سپس در سال 2010  دوباره جناحی هوادار امپریالیسم روسیه جای آن را گرفت.
2-     ممکن است در گیرودار این جابجایی بخش هایی از خرده بورژوازی مرفه و میانی به مقام هایی از دولت جدید دست می یافتند اما این امر تغییری در ماهیت این جنبش ها که اساسا جنبش هایی شبه دموکراتیک به رهبری بورژوازی هوادار بخش خصوصی و بازار آزاد بر ضد بورژوازی حاکم رویزیونیست بود نداشت.
 
پیوست 1
انقلاب های سقط شده و مولودهای نارس و بدلی و قلابی 
لنین
«به موجب قانون مکانيک، کُنِش مساوى است با واکنش. در تاريخ هم شدت نيروى مخرب انقلاب تا درجه زيادى مربوط به اين است که تا چه اندازه سرکوبى تمايلات آزادى‌طلبى شديد و مداوم و تا چه اندازه تضاد بين «روبناى» عهد عتيق و نيروهاى فعال زمان معيّن عميق بوده است. و اما موقعيت سياسى بين‌المللى از بسيارى لحاظ صورتى به خود مي گيرد که براى انقلاب روسيه ديگر مساعدتر از اين ممکن نيست. قيام کارگران و دهقانان، هم اکنون آغاز شده است، اين قيام پراکنده و خودبه خودى و ضعيف است، ولى وجود نيروهايى را که قادر به مبارزه قطعى هستند و به سوى پيروزى قطعى می روند به گونه ای قطعى و مسلّم ثابت می کند.
اگر اين نيروها کفايت نکرد، در اين صورت تزاريسم موفق به بند و بست خواهد شد؛ بند و بستى که هم حضرات بوليگين‌ها و هم حضرات استرووه‌ها از دو طرف زمينه آن را آماده می سازند. در چنين صورتى کار به مشروطه ناقص و سر و دُم بريده و يا حتى - در بدترين حالات - به مسخره مشروطه ختم خواهد شد. اين نيز انقلاب بورژوايى خواهد بود؛ منتها يک انقلاب سِقط شده و يک مولود نارس و جعلی و قلابی. سوسيال دمکراسى تخيلات واهى نمی کند. از طبيعت خيانتکار بورژوازى آگاه است. روحيه خود را از دست نمی دهد و از ثبات قدم، شکيبايى و متانت خود در کار پرورش طبقاتى پرولتاريا حتى در عادى‌ترين و يکنواخت‌ترين روزهاى رونق و رفاه «شيپف‌مآبانه» مشروطيت بوروژوازى دست برنخواهد داشت. چنين نتيجه‌اى کم و بيش شبيه به نتيجه تقريبا تمام انقلاب هاى دمکراتيک اروپا در قرن نوزدهم خواهد بود و در اين صورت تکامل حزب ما از راهى دشوار، صَعب، طولانى ولى آشنا و کوبيده شده انجام خواهد گرفت.»( دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک، مجموعه آثار یک جلدی، برگردان محمد پورهرمزان، ص 257)
«مطلب در اين است که آيا انقلاب ما به پيروزى عظيم واقعى منجر خواهد شد يا اينکه فقطه به معامله ناچيزى ختم می گردد، آيا اين انقلاب به ديکتاتورى انقلابى و دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان منجر خواهد شد يا اينکه بر سر مشروطيت شيپف ‌مآبانه ليبرالى «زورش ته خواهد کشيد»!»( همان، ص 255)