۱۴۰۴ شهریور ۱۲, چهارشنبه

درباره ی گفتگوی اخیر سه فعال سیاسی با پزشکیان(2)

 
 
مساله ی مذاکره
 
در ارائه ی نظرات خود عبدالله گنجی از خواست برخی از تحلیلگران ( و در واقع خواست اکثریت مردم) برای «مذاکره» صحبت می کند. وی می گوید:
«من شخصاً این مسئله را به‌خوبی درک نمی‌کنم. یعنی انگار در آن سوی ماجرا، هیچ مقصری وجود ندارد. حتی در شرایطی که آمریکا صراحتاً وارد روند مذاکرات شده و در ضمن آن اقدامات تنش‌زایی هم انجام داده، باز هم برخی تحلیلگران داخلی می‌گویند باید به سمت «مذاکره فراگیر» رفت، بدون اینکه روشن کنند منظورشان از «فراگیر» چیست یا مشخص سازند که این مسیر دقیقاً چه چیزی را حل خواهد کرد؟»
 در اینجا ما در مورد نظریه ی «مذاکره ی فراگیر» صحبت نمی کنیم، در مورد ««مذاکره» صحبت می کنیم، هرچند ممکن است که مذاکره به «مذاکره ی فراگیر» یعنی تسلیم کامل و مطلق جمهوری اسلامی به امپریالیست های غربی و پذیرش تمامی خواست های آنها بینجامد.
پرسش این است:
آیا این غریب نیست توده های مردم و نه تنها آنها بلکه بخشی از نیروهای سیاسی خواهان رفتن جمهوری اسلامی پای میز مذاکره ای باشند که معنای عملی و نتیجه ی نهایی آن ممکن است تسلیم جمهوری اسلامی به امپریالیست ها باشد؟
چگونه یک نیروی کمونیست خواهان شرکت در مذاکره ای است که نتیجه ی آن می تواند به وابسته شده دولتی در کشور خویش به امپریالیست های غربی شود؟
آنچه باید به آن پاسخ داد همانا تحلیل اوضاع کنونی بین المللی و حکومت ولایت فقیه و نیز شرایط توده ها است و اینکه چه وضعیتی ما را به اینجا کشانده است.
اگر خامنه ای و شرکای پاسدار سر میز مذاکره نروند
نخست باید پرسید که اگر خامنه ای و سران ابله حکومت جمهوری اسلامی پای میز مذاکره نروند چه خواهد شد؟
1-   اینکه خامنه ای و سران پاسدار دنبال غنی سازی را نگیرند و گسترش موشک ها را دنبال نکنند و ضمنا از هر گونه جاه طلبی و تداوم ماجراجویی های خود در منطقه دست بکشند و این سیاست ها را آشکار اعلام کنند و نیز عملا از آن پیروی کنند.
 در این صورت سه وضعیت ممکن است پیش آید:
یکم - تحریم ها تداوم پیدا کند.
این امر به ضرر مردم ایران و به ویژه کارگران و کشاورزان و توده های خرده بورژوازی به ویژه لایه های تهیدست و میانی آن است که زیر فشارهای خرد کننده ی اقتصادی به فقر دهشت بار و فلاکتی غریب افتاده اند و فقر و فلاکتی که در تاریخ صد و اندی ساله ی کشور ما کم سابقه است.
این وضعیت ممکن است به جنبش های گسترده  بینجامد که عموما و در شرایط کنونی نیروهای نماینده ی سیاسی طبقات مورد اشاره، به احتمال زیاد حنبش هایی کور کمابیش مانند دی 96 و آبان 98 خواهد بود مگر این که در این فاصله تغییراتی به نفع رشد رهبری های انقلابی و مترقی صورت گیرد و یا حداقل جنبش های توده ای خودبه خودی به وضعینی مانند مبارزه ی راننده گان کامیون و کامیون داران و با خواست های سیاسی ارتقاء یابند.
 دوم- این که امپریالیست های غربی این عقب نشینی خامنه ای و جمهوری اسلامی را بپذیرند و سر تحریم ها را شل کنند و راه هایی را برای کنار آمدن با جمهوری اسلامی دنبال کنند. نتیجه ی نهایی این وضع با شرکت در مداکره و پذیرش خواست های امپریالیست ها تفاوت چندانی نخواهد کرد.
سوم - امپریالیست ها و دولت صهیونیسستی اسرائیل به این عقب نشینی جمهوری اسلامی وقعی نگذارند و به ایران حمله کنند.
این آن چیزی است که توده های مردم نمی خواهند و خسارات جانی و مالی آن و نیز مضرات آن برای توسعه ی اقتصادی و سیاسی کشور ما در شرایط کنونی نیروهای پیشرو و انقلابی، ممکن است بسیار زیاد باشد.
2-   اینکه خامنه ای و سران پاسدار دنبال غنی سازی را بگیرند و تولید و گسترش موشک ها را دنبال کنند و نیز جاه طلبی و تداوم ماجراجویی های خود در منطقه را همچون گذشته تداوم بخشند و این سیاست ها را آشکار اعلام کنند و عملا آنها را پیگیری کنند.
در این صورت به احتمال زیاد کار به جنگ کشیده خواهد شد. جنگی که در شرایط کنونی جنبش توده ها و نیروهای انقلابی، سرانجام آن ممکن است به نفع خلق ایران و کشور نباشد.
ممکن است زیرا سیر تحولات آن چنان قابل پیش بینی نیست و شرایط متضادی ممکن است پدید اید ازجمله در صورت تجاوز امپریالیستی، مقاومت و ایستاده گی توده ها. در مورد این سیر تحول و وحدت مبارزه ی ضدامپریالیستی و دموکراتیک در مقالات دیگری پرداخته ایم.
اگر خامنه ای و شرکای پاسدار سر میز مذاکره بروند
دوم- پرسش دوم این است که اگر خامنه ای و سران پاسدارش پای میز مذاکره بروند چه خواهد شد.
ما از طرح حداقل و میانی ممکنات می گذریم و به حداکثر آن یعنی پذیرش تمامی خواست های امپریالیست ها و سرخم کردن سران جمهوری اسلامی مقابل آنها می پردازیم.
در این صورت حکومت ولایت فقیه در صورت حفظ شکل کنونی خود تبدیل به پیج و مهره ای در سازماندهی امپریالیستی غرب در خاورمیانه  خواهد شد. امری که با دست کشیدن خامئه ای از تمامی شعارهای ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی، صلح با اسرائیل و پذیرش کشور اسرائیل، پیوستن به پیمان ابراهیم، پذیرش جایگاهی که امپریالیست ها به جمهوری اسلامی دیکته می کنند  و خلاصه تبدیل شدن به نوکر امپریالیست ها همچون حکومت استبداد سلطنتی پیشین و حکومت شاه سابق صورت خواهد گرفت.
حال باید پرسید در آن صورت یعنی در صورت جایگیری جمهوری اسلامی در بلوک امپریالیستی غرب، نفس ارتجاعی بودن جمهوری اسلامی و نقش آن در قبال تمامی طبقات خلقی ایران چه فرقی با وضع کنونی خواهد داشت؟
در واقع هیچ! و از این نقطه نظر هیچ تفاوت کیفی ای بروز نخواهد کرد. حکومت جمهوری اسلامی اکنون فاسد و ارتجاعی است و پس از تسلیم به اوامر امپریالیست های غرب کماکان فاسد و ارتجاعی خواهد بود. اکنون جنایتکار است و در آن هنگام نیز جنایتکار خواهد بود. اینکه آیا پس از جاگیری در بلوک امپریالیستی غرب حکومت ولایت فقیه چه تغییرات سیاسی( از جمله در بافت طبقه ی حاکم) و فرهنگی ای خواهد کرد، با توافق امپریالیست های غربی به وضع کنونی ادامه خواهد داد و یا اصلاحاتی از نوع عربستان سعودی صورت خواهد داد، اکنون خیلی روشن نیست.
 یکی از نتایج مذاکره به احتمال تغییر در وابستگی به بلوک امپریالیستی خواهد بود
جدا از این جنبه، از جنبه های دیگر امکان بروز تغییراتی وجود دارد.
 در واقع اکنون آنها با التماس و بهای سنگین خود را به امپریالیسم روسیه و چپن می چسبانند و در آن صورت با التماس و بهای سنگین خود را به امپریالیست های غربی خواهند چسباند.
اکنون این دو کشور به هیچ وجه آن چه از جمهوری اسلامی و در واقع از ملت ایران می گیرند با آنچه به سران جمهوری اسلامی می دهند برابر نیست و در آن هنگام چنین نقشی را امپریالیست های غربی به عهده خواهند گرفت. جمهوری اسلامی در سازماندهی امپریالیستی جهان از جزیی نصف و نیمه از بلوک امپریالیسم روسیه بودن کنده شده و به خدمت بلوک امپریالیستی غرب در خواهد آمد.
در مورد چین از نظر ما تفاوت اقتصادی بارز و کیفی ای بروز نخواهد کرد. دلیل این است که چین از نظر اقتصادی وابسته به بلوک غرب است و بخشی از مزایای روابط اقتصادی اش با کشورهای زیرسلطه ای مانند ایران به جیب سرمایه گذاران امپریالیست غربی در چین خواهد رفت. یعنی به جای این که مستقیما به جیب امپریالیست ها رود با واسطه ی دولت چین به جیب آنها خواهد رفت. مانند همین فروش مجاز حد معینی نفت به چپن در همین دوران تحریم ها که بخشا در خدمت صنایع امپریالیست های غربی در چپن بوده است.
دنبال جاه طلبی ها و ماجراجویی های جمهوری اسلامی افتادن
حال به شق متضاد یعنی  خواست مذاکره نکردن توجه کنیم.
در این جا مساله این گونه طرح می شود که امپریالیست ها خواهان سر فرود آوردن خامنه ای و سران جمهوری اسلامی در مقابل خواست های خویش هستند و مردم و نیروهای پیشرو باید بگویند: ما خواهان تبعیت خامنه ای و سران جمهوری اسلامی از امپریالیست ها نیستیم و به هیچ وجه نمی خواهیم که خامنه ای به پای میز مذاکره برود زیرا معنای مذاکره و پذیرش خواست های امپریالیست ها وابسته شدن کشور به غرب است.و تازه مگر جمهوری اسلامی چه «ظلمی» در حق امپریالیست ها کرده و یا مگر نه این که «خامنه ای در حال مذاکره بود و آنها حمله کردند؟»
اما ما می دانیم که در حالی که خامنه ای و سران پاسدار تضادهایی با امپریالیسم آمریکا و دیگر امپریالیست های غربی دارند اما هزار و یک پیوند و بده بستان نیز با آنها دارند و سپاه و دیگر موسسات اقتصادی بزرگی که در دست خامنه ای و گماشتگان اش هستد در بسیاری از امور اقتصادی وابسته به امپریالیست های غربی اند و هم اکنون نیز با دور زدن تحریم ها این روابط را تا جایی که در خدمت رتق و فتق امورشان و منافع بقای حکومت شان است پیش می برند. بنابراین مذاکره و وابسته شدن تنها آنچه را که تا حدود زیادی به طور ضمنی وجود دارد آشکار و کامل می کند.
 از سوی دیگر بخش مهمی از باندهای حکومت و از جمله باند خود خامنه ای وابسته به روسیه هستند و یا حداقل دنبال جایگیری در زیر بال و پر امپریالیسم روسیه می باشند.
از این رو آیا از نقطه نظر وابسته بودن به امپریالیسم فرق زیادی می کند که در مقابل وابسته بودن به امپریالیسم روسیه به امپریالیست های غربی وابسته گردند. به ویژه اینکه اکنون فشارها از جانب این امپریالیست ها به جمهوری اسلامی وارد می گردد و خامنه ای و سران پاسدار نیز تمامی این فشارها را به روی توده های مردم منتقل می کنند.
در چنین شرایطی می توان پرسید چرا باید مردم ایران و نیروهای انقلابی جور حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی و سران آن و در صدرشان خامنه ای را بکشند که می گوید خطر اصلی که حکومت را تهدید می کند از داخل است و نه از خارج؟ یعنی وی توده ها را دشمن اصلی خویش قلمداد می کند و نه دشمنان خارجی اش را.
آیا این که وی خطر خارجی را آن چنان تهدید گر نمی بیند و به ساده گی داخل یعنی جنبش های توده ای را خطرناک تر ارزیابی می کند از این برنمی خیزد که در کنار تضادهای امپریالیست های غربی با آنها هزار یک رابطه و بده و بستان با این امپریالیست ها دارد و درصدی از اطمینان که امپریالیست های غربی تا جایی که بتوانند بقای حکومت وی را تامین می کنند و تنها در صورتی به دنبال سرنگونی آن خواهند بود که خطری از جانب طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های مردم حس کنند و برایشان مسجل شود که در صورتی که خودشان حکومت را سرنگون نکنند کارگران و زحمتکشان آن را سرنگون خواهند کرد؟
فرض وجود یک دولت انقلابی و متکی به طبقه ی کارگر و کشاورزان
حال فرض می کنیم یک دولت انقلابی و متکی به طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان و توده های مردم سر کار است. برای چنین دولتی نخستین مساله، جدا از وضع عمومی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور و نیز اوضاع بین المللی، طبعا وضعیت اقتصادی و سیاسی و روانی طبقه ی کارگر و دیگر زحمتکشان می باشد. آیا وضعیت اقتصادی و سیاسی توده ها و شرایط آنها اجازه می دهد که کشور وارد جنگی قابل پیشگیری شود؟ آیا طبقه ی کارگر و توده ها تمایل به درگیر شدن در جنگ را دارند؟ و پرسش هایی از این گونه.
روشن است که اگر وضعیت اقتصادی توده ها اجازه ی درگیر شدن در جنگ را نمی داد و یا به طور کلی طبقه ی کارگر و توده ها آماده گی روانی و جسمی درگیر شدن در یک جنگ را نداشتند چنین حکومتی به هیچ وجه وارد جنگ نمی شد و تا جایی که می توانست و توده ها می پذدیرفتند در مقابل دشمن عقب نشینی می کرد و به خواست های وی گردن می گذاشت.
از این گذشته چنین حکومتی اساسا دست به بلند پروازی نمی زد و در صورتی که مثلا حقوق و توانایی علمی و فنی غنی سازی و اتمی شدن را داشت در صورتی که این امر دارای خطرات بین المللی بود و توده ها حاضر نبودند این خطرات را به جان بخرند بدون تردید دست به غنی سازی به این بهانه که حق وی است و درگیر کردن توده ها و کشور در ماجراجویی نمی زد.
 از این پیشتر رویم. چنین دولتی حتی در صورتی که طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های مردم موافق یاری به جنبش ها و انقلاب های دیگر نبودند بدون اجازه آنها و سرخود دست به این کار نمی زد.
روشن است که در برخی از این موارد ممکن است توده های طبقه ی کارگر و کشاورزان و دیگر طبقات مردمی اشتباه کنند و راه درست جز آن باشد که آنها از حکومت خود می خواهند در پیش بگیرد. اما در چنین مواردی راه چاره، مخالفت با نظر و رای توده ها و سرخود دست به عمل خلاف خواست آنها زدن نیست بلکه کار ایدئولوژیک - فرهنگی صبورانه و پرحوصله در میان توده ها به وسیله پیشروان انقلابی و آگاه کردن آنهاست. زمانی که توده ها نمی خواهند پیش روند نباید پیش رفت، همچنان که زمانی که توده های می خواهند پیشروی کنند نباید عقب افتاد.
در مورد چنین حکومتی عقب نشینی در مقایل امپریالیست ها تا حدی بود که حکومت و طبقه ی کارگر و توده ها می پذیرفتند. اگر امپریالیست ها خواست هایی داشتند که برای حکومت غیرقابل پذیرش بود آنها را در میان توده های طبقه به بحث می گذاشت و نظر مساعد آنها را در مورد حد عقب نشینی جلب می کرد. در چنان صورتی یعنی در صورتی که توده ها مایل به عقب نشینی بیشتر از آن نمی گردیدند (عواقب و نتایج آن ممکن است به وسیله ی حکومت انقلابی برای توده ها تشریج شود) آنگاه طبقه ی کارگر و توده ها با تمام وجود آماده ی روبرو شدن با نتایچ آن می بودند. این می توانست به تجریم و یا جنگ بینجامد. اما در چنین حالی تمامی خلق یک پارچه پشت حکومت بود و از نظر ایدئولوژیک و فرهنگی توانایی روبر شدن با عواقب چه بسا دهشتناک آن را داشت.(1)
در تاریخ کشور ما می توان به جنگ 11 ماهه ی تبریز توجه کرد که توده های مبارز و انقلابی تبریز آماده گی روبرو شدن با عواقب اقدام ستارخان را داشتند و همین موجب شد که تبریزیان یک پارچه به مقاومتی تاریخی در مقابل دشمن دست یازند. در عرصه ی بین المللی و در مورد تجارب طبقه ی کارگر می توان به صلح برست لیتوفسک اشاره کرد که در آن لنین و لنینست ها با تحلیل همه جانبه ی وضعیت نیروهای طبقه ی کارگر به این نتیجه رسیدند که باید در مقایل آلمان دست به عقب نشینی زنند و «صلح خفت بار» را بپذیرند.
 حال این مجموعه را که ما نه با پیچیده گی های شرایط بلکه به ساده ترین صورت ممکن طرح کردیم مقایسه کنیم با رفتار حکومت فاسد و ارتجاعی و کهنه پرست و ضد مردمی ولایت فقیه که تنها برای بقای مشتی مومیایی از گور برآمده دست و پا می زند.
این حکومت بدون تمایل و اجازه و خواست توده ها و اساسا برای بقای حکومت کثیف خود به هر نوع جاه طلبی در منطقه دست زد و نیز هر گونه برنامه ای را برای خود مجاز دانست و این در حالی بوده و هست که تمامی بار این جاه طلبی ها را به دوش طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های مردم گذاشت و نه تنها اجازه نداد که این شرایط بر وضع زندگی طبقه ی حاکم تاثیر گذارد بلکه تمامی باندهای کثیف بخش مهمی از طبقه ی حاکم سالوسانه تلاش کردند از اوضاع به نفع خود استفاده کرده و تا جایی که ممکن است بار خود را ببندند و فشارها را روی توده ها قرار دهند.
حال با این وضعیت اتخاذ این موضع از جانب توده ها که خامنه ای و سران باندهای حاکم بر سپاه باید مذاکره کنند و شرایط را نه تنها به سوی جنگ نبرند بلکه به سوی رفع تحریم ها سوق دهند چندان بی دلیل نمی باشد.
هرمز دامان
نیمه ی نخست شهریور 1404
   
یادداشت
1- در صورت وجود مرکزیت دموکراتیک در کشور در بسیاری موارد حکومت خود دست به اقدام می زند و توده ها بر مبنای اعتماد به حکومت خویش نظرات آن را از جان و دل می پذیرند و اجرا می کنند. در صورت بروز تضادهای حاد بین نظرات حکومت و توده ها آنچه ارجح است احترام به توده ها و بررسی دقیق نظرات است. در صورتی که نظر حکومت نادرست بود باید حکومت نظر خود را تغییر دهد و در صورت اشتباه بودن نظر توده ها پیشروان باید کار آگاه گرانه و اقناعی را دنبال کنند.

۱۴۰۴ شهریور ۱۰, دوشنبه

درباره ی گفتگوی اخیر سه فعال سیاسی با پزشکیان(1)

 

 
در تاریخ جمعه 7 شهریور 1404 پزشکیان رئیس جمهور با سه فعال سیاسی و رسانه ای عبدالله گنجی و محمدعلی ابطحی و علیرضا معزی گفتگویی تلویزیونی داشت. بخش مرکزی و کلیدی این مصاحبه سخنان پزشکیان در نقد سیاست های هسته ی سخت قدرت که پشتیبان آن خامنه ای است و درباره ی سیاست «وفاق» با جریان های اصول گرا و پیشبرد سیاست های جریان اصلاح طلب از مسیر «تعامل» با آنها بود. ما به این بخش اصلی و مفاهیمی از گونه ی« وفاق» و« تعامل» نوع اصلاح طلبان حکومتی در بیانیه ها و مقالات خود پرداخته ایم و در بخش دیگری از این مقاله نیز خواهیم پرداخت اما اکنون و در این بخش به پاره ای از صحبت های پرسشگر توجه می کنیم  که از نظر ما اهمیت اش از پاسخ پرشکیان مهم تر است.
یکی از شرکت کننده گان در این گفتگو با نام عبدالله گنجی چنین می گوید:
 «...این موضوع در ذهن بسیاری از مردم ما و خصوصاً نخبگان جامعه وجود دارد؛ به‌ویژه نخبگانی که در تحلیل رابطه ایران با غرب، آمریکا، اروپا یا رژیم صهیونیستی فعال‌اند. به‌طور خاص، در فضای فکری این گروه از نخبگان، به‌طور مطلق، جمهوری اسلامی به عنوان مقصر معرفی می‌شود. مثلاً اگر پرسیده شود جمهوری اسلامی در این ۴۵ سال چه ظلمی به آلمان، فرانسه یا انگلستان کرده که این‌چنین علیه کشورمان صف‌آرایی کرده‌اند، معمولاً پاسخی وجود ندارد، اما در نهایت، این ایران است که به عنوان «غرب‌ستیز» معرفی می‌شود.
من شخصاً این مسئله را به‌خوبی درک نمی‌کنم. یعنی انگار در آن سوی ماجرا، هیچ مقصری وجود ندارد. حتی در شرایطی که آمریکا صراحتاً وارد روند مذاکرات شده و در ضمن آن اقدامات تنش‌زایی هم انجام داده، باز هم برخی تحلیلگران داخلی می‌گویند باید به سمت «مذاکره فراگیر» رفت، بدون اینکه روشن کنند منظورشان از «فراگیر» چیست یا مشخص سازند که این مسیر دقیقاً چه چیزی را حل خواهد کرد؟
حال سؤال من این است که اگر فرض کنیم در ایران جمهوری اسلامی مستقر نبود و حتی رژیم صهیونیستی هم به رسمیت شناخته شده بود، آیا ایران در چنین شرایطی امکان غنی‌سازی هسته‌ای یا دستیابی به توان موشکی را داشت؟ ذهن بخش زیادی از جامعه به این سمت هدایت شده که تمام مشکلات، ناشی از حمایت جمهوری اسلامی از آرمان فلسطین است، اما حتی اگر چنین حمایتی وجود نمی‌داشت، آیا واقعاً رژیم صهیونیستی دست از پروژه‌های نظامی‌اش در منطقه برمی‌داشت؟
وی افزود: به باور من، رژیم صهیونیستی اهداف راهبردی مستقل و بلندمدتی را در منطقه دنبال می‌کند که اساساً ارتباطی با ماهیت نظام سیاسی ایران ندارد. نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی علناً از ایده اسرائیل بزرگ سخن می‌گوید و حملات نظامی این رژیم به سوریه در دوره‌های مختلف، چه زمان اسد و چه زمان جولانی ادامه داشته است. همین رژیم در گذشته عراقِ تحت حکومت صدام را بمباران کرد و امروز هم همان رفتار را ادامه می‌دهد. با این همه، هنوز ذهنیت قالب این است که جمهوری اسلامی مقصر اصلی این تنش‌هاست. حتی بعضی تصور می‌کنند که اگر ایران رژیم صهیونیستی را به رسمیت بشناسد یا از آرمان فلسطین دست بکشد، مشکلاتش حل می‌شود. در حالی که به‌نظر می‌رسد اصل مسئله این نیست، بلکه آن‌ها یک نظم امنیتی و نظامی خاصی را برای منطقه طراحی کرده‌اند و می‌خواهند همه کشورها از جمله ایران، تابع آن باشند. برای مثال، اگر قرار باشد مصر جنگنده اف-۱۶ داشته باشد، حتماً اسرائیل باید اف-۳۵ داشته باشد. این منطق حتی درباره اردن نیز حاکم است. هدف آن‌ها تثبیت برتری راهبردی در کل منطقه است، نه فقط در برابر ایران جمهوری اسلامی. آیا شما با این نگاه موافقید؟ یا معتقدید که راه‌حل مسائل کنونی، اتخاذ یک تصمیم سخت و یا تغییر راهبردی در سیاست خارجی است، آن‌گونه که برخی از تحلیلگران مانند آقای معزی پیشنهاد می‌دهند؟»( از رسانه ها)
جاه طلبی های خامنه ای و سران پاسدار
مشکل کشورهای امپریالیستی غرب با جمهوری اسلامی این نیست که سران آن و طبقه ی حاکم بر آن مشتی حکومتگر فاسد و دزد و جنایتکار هستند. اگر آنان هزار بار بدتر از این بودند امپریالیست های اروپایی و آمریکایی آنها را می پذیرفتند. مشکل اصلی آنها سیاست های داخلی و منطقه ای آنان است. تصور آنان این است که سیاست های داخلی جمهوری اسلامی شرایط بقای این حکومت را از میان می برد و بمبی از بارورت درست می کند که هم از جنبه ی داخلی خطرناک است و هم از جنبه ی منطقه ای. هم شرایط ایران را به سوی شرایط انقلاب سوق می دهد و هم در صورتی که جنبش ها و انقلابی در ایران صورت گیرد تاثیرات آن در منطقه برای دولت های منطقه و منافع کشورهای امپریالیستی غرب خطرناک است.
از سوی دیگر جاه طلبی های جمهوری اسلامی در گسترش نفوذ حکومت شیعی و اسلامی خود و تبدیل شدن به قدرت بزرگ منطقه با سیاست های امپریالیست های غربی به ویژه تغییرات اخیر آن و از جمله گسترش«پیمان ابراهیم» و اینکه ظاهرا نقش دولت صهیونیسی اسرائیل در منطقه بیش از پیش شده است جور در نمی آید.     
جدا از اینها حکومت ولایت فقیه می خواهد بقای خود را تامین کند و به گفته ی خامنه ای «قرن ها» پابرجا بماند. این آرزوی احمقانه ای است در دنیایی که تحولات آن هر دم سرعت بیشتری می گیرد و نیز گرایش بشر به کندن از گذشته نسبت به گرایش های واپسگرا و از جمله  واپسگرایی مذهبی اسلامی که مرکز عمده ی آن هم خاورمیانه گشته است، بسیار قوی تر است. کافی است نگاهی به نسل های اخیر در کشورهای امپریالیستی غرب و نیز بسیاری از کشورهای زیرسلطه از جمله ایران که حکومت مذهبی تمامی امکانات را برای بارآوری یک نسل مذهبی مطیع داشت، بیندازیم.
حال وضعیت طبقه ی حاکم بر جمهوری اسلامی را با دولت شاه سابق و نیز دولت های مزدور خواه وابسته به امپریالیست های غربی و خواه وابسته به امپریالیسم روس مقایسه کنیم.
در مورد حکومت شاه سابق چنانچه برنامه های امپریالیستی حکومت شاه را مجاز می دانست که مثلا غنی سازی کند احتمالا چنین اجازه ای به وی داده می شد. چنانکه ساخت نیروگاه هسته ای بوشهر درآغاز به وسیله ی دولت امپریالیستی آلمان و شرکت زیمنس پیش رفت.
حکومت شاه در سازماندهی امپریالیستی بلوک غرب نقش معینی داشت. شاه یک نوکر تمام عیار و بنده و مطیع و حرف شنوی امپریالیست های غربی بود. آن زمان که سازماندهی امپریالیستی نقش بیشتری به عربستان سعودی سپرد شاه اطفاری در آورد که چرا نقش وی در منطقه کاهش یافته و تمام شد.
در مورد کشورهای زیرسلطه نیز جز یکی دو کشور معین در قاره ی آمریکا ( ونزوئلا و کوبا) که آنها نیز به هیچ وجه جاه طلبی های خامنه ای و سران سپاه را ندارند بقیه در چارت های جداگانه در نظام امپریالیستی کنونی بین المللی جای گرفته اند و عموما تابع بلوک امپریالیستی غرب یا شرق هستند. حتی دولت سلطنتی مرتجع کره شمالی نیز با وجود داشتن بمب اتمی خود را در چارچوب کشور خویش محصور کرده است و جز در مواردی معدود( برای نمونه همین فرستادن نیرو به کمک روسیه در جنگ اوکراین و یا در مواردی فروش سلاح) اقدام مهم دیگری علیه امپریالیست های غربی نکرده است.
 در مورد کلیه کشورهای هر بلوک امپریالیستی این اساسا اهمیت ندارد که در مواردی که تضادی بین یک دولت زیرسلطه و امپریالیست های حامی آن پدید می آید دولت زیرسلطه «مقصر» است یا نیست. این اهمیت دارد که ارباب( یا اربابان جهان) چه می گوید و چه می خواهد.
آنچه گفته شد نافی آن نیست که در برخی شرایط و برخی موارد دولت هایی زیرسلطه با اربابان خود در بیفتند و چند صباحی ساز مخالف زنند. در صورتی که این سازها از حد غرولندهای معمول فراتر رود و منافع امپریالیست ها را در آن کشور و یا منطقه تهدید کند امپریالیست ها پرونده ی آن دولتی را که ساز محالف می زند خواهند بست(نگاه کنیم به کودتاهای امپریالیستی  در پاکستان). در مورد دولت های ملی همچون دولت مصدق که پشتیبانی مردمی دارند قضیه کیفیتا فرق می کند.
در مورد تضاد دولت زیرسلطه ی یک بلوک امپریالیستی با امپریالیسم رقیب نیز همه چیز بسته به نقش و جایگاه آن کشور در جدال های دو بلوک دارد. گاهی امکان جنگ است مانند مورد بحران موشکی کوبا در اکتبر سال 1962، و گاهی سازش است که حاکم می شود مانند سوریه در همین دوران کنونی.
 اما مشکل اساسی خامنه ای و دیگر سران ارتجاعی حکومت ولایت فقیه این است که در عین وابستگی به سیاست های روسیه و چین می خواهند میان تضادهای امپریاالیستی بند بازی کرده و جاه طلبی های اسلامی خود را پیش ببرند. این موجب شده که حتی امپریالیسم روسیه و نیز دولت مرتجع چین  به آن چندان اعتماد نکنند و تنها به عنوان برگی در بازی های خود با امپریالیست های رقیب از آن استفاده کنند. حکومت ولایت فقیه حکومتی در اینجا مانده و از همه جا رانده است!
درباره ی مساله ی فلسطین
در مورد مساله ی فلسطین باید توجه کرد که پشتیبانی از حقوق ملت فلسطین از سوی نیروهای انقلابی و مترقی جهان در چارچوب خواست های خود ملت فلسطین و به درجات و با توجه به طرح آنها از سوی نیروهای فلسطینی از رادیکال تا لیبرال صورت می گیرد و در خدمت آنهاست. همچنین بسیاری از دولت های جهان( امپریالیستی و زیرسلطه- دیپلماتیک و تصنعی و یا به نسبت و در چارچوب هایی واقعی) از خواست های ملت فلسطین پشتیبانی می کنند، اما پشتیبانی جمهوری اسلامی از ملت فلسطین نه به خاطر خود ملت فلسطین و نه در چارچوب خواست خود خلق فلسطین و مبارزات وی بلکه در چارچوب جاه طلبی های خامنه ای و سران پاسدار و در خدمت گسترش اسلام مورد نظرشان و دلایلی از این گونه صورت می گیرد.
برای نمونه این شعار که «راه قدس از کربلا می گذرد» چه ربطی به خواست ملت فلسطین دارد و یا «نابودی اسرائیل» که منظور از آن نابودی قوم یهود است( دیده ایم با یهودیان و بهایی ها چه کردند و چه برخوردی با سنی مذهبان کرد و بلوچ و ترکمن می کنند!) چه ربطی به خواست ملت فلسطین دارد که خواهان گرفتن سرزمین غصب شده ی خود و برقراری حکومت ملت فلسطین و زندگی در کنار دیگر قوم ها از جمله قوم یهود است.
ما نمی دانیم که ملت فلسطین در صورتی که سرزمین حقه ی خود را به دست آورد چه تصمیمی در مورد کشوری به نام اسرائیل خواهد گرفت. آیا به یهودیان اجازه خواهد داد که در بخشی از این سرزمین دولتی به نام اسرائیل داشته باشند و در آن در کنار کشور فلسطین زندگی کنند و یا فلسطینان و یهودیان با هم در یک کشور واحد به نام فلسطین و با حفظ حقوق خود به زندگی ادامه خواهند داد. تمامی نیروهای پیشرو در پشتیبانی از حقوق خلق فلسطین باید تابع خود این خلق و نیروهای انقلابی و مترقی آن باشند و نه سر خود هر شعاری که دل شان خواست بدهند و برای خلق فلسطین نسخه بپیچند.(1)
 شعارهایی مانند آنچه در بالا آوردیم، بیش از چهار دهه است از سوی سران جمهوری اسلامی شنیده می شود و اکنون بیش از سه دهه است که خامنه ای و باند حاکم به تسلیح نیروهای متحجراسلامی در منطقه و در میان ملت فلسطین پرداخته اند. روشن است که این سیاست ها نه تنها ربطی به مناقع خلق فلسطین ندارد بلکه با مخالفت امپریالیست ها روبرو می شود، چنان که شده است. این سیاست ها قرار است که تنها منافع سران جمهوری اسلامی و بقای بیشتر آنها را تامین کند.
«ظلم» جمهوری اسلامی به امپریالیست ها و یا«مقصر» بودن امپریالیست های اروپای غربی و آمریکا
در جهان امروز یک نظام بر جهان حاکم است: نظام امپریالیستی. یک قطب آن امپریالیست های غربی و ژاپن هستند و قطب دیگر آن امپریالیسم روسیه و اقمار محدود آن. دولت چین نیز در پی منافع خویش در اقتصاد در کنار امپریالیست های غربی و مطیع آنهاست چندان که بدون سرمایه گذاری های امپریالیست های غربی در اقتصاد چین این اقتصاد اگر هم فرو نپاشد دچار هزار و یک مشکل خواهد شد( و این امر وابستگی اقتصادی به امپریالیست های غربی را به وجود آورده است)، و در سیاست می خواهد استقلال خود را از امپریالیست های غربی از طریق در کنار امپریالیسم روسیه قرار گرفتن حفظ کند( امری که تا حدودی نتیجه وجود اقتصادی سرمایه داری دولتی و نقش دولت به عنوان سرمایه گذار در اقتصاد کنونی چین است).
در چنین جهانی هیچ کشوری نمی تواند مستقل باقی بماند مگر اینکه حکومتی از آن طبقه ی کارگر و یک جمهوری انقلابی دموکراتیک خلق و نهایتا حکومتی سوسیالیستی باشد.
در مورد چنین حکومتی نیز و بسته به این که در چگونه شرایط بین المللی( انقلابی و یا رکودعمومی) و چگونه کشوری ایجاد شود( بزرگ یا کوچک، قوی یا ضعیف، پرچمعیت یا کم جمعیت) شرایط حفظ استقلال اقتصادی و سیاسی از سخت تا بسیار سخت نوسان خواهد کرد و به احتمال زیاد بقای چنین حکومتی مشروط به گسترش آن، یعنی بروز انقلاب ها و برقراری حکومت های دموکراتیک خلق حداقل در منطقه ای که در آن وجود دارد خواهد بود.
 براین مبنا در مورد کشورهایی که حکومت های ارتجاعی( از دیکتاتوری تا استبدادی) دارند این تعیین کننده نیست که مثلا آنها در رابطه با کشورهای دیگر مقصرند و یا مقصر نیستند و بیانی نکاتی از این گونه که مگر«جمهوری اسلامی در این ۴۵ سال چه ظلمی به آلمان، فرانسه یا انگلستان کرده که این‌چنین علیه کشورمان صف‌آرایی کرده‌اند» جز بیان نادانی تحلیل گر از اوضاع  بین المللی و سرگشتگی اش در خیالات واهی نیست، بلکه این است که در سازماندهی اقتصادی- سیاسی و فرهنگی و ژئوپلتیکی امپریالیستی جهان چه نقشی را اجرا می کنند. مطیع اوامر اقتصادی و سیاسی امپریالیست ها و برنامه های نهآآنها هستند و یا می خواهند برنامه های محلی و منطقه ای خود را اجرا کنند.
در نظام امپریالیستی یحث بر سر«ظلم» دولت مرتجع کشور زیرسلطه به کشور امپریالیستی نیست.(2) صحبت بر سر«مقصر» بودن و نبودن نیست. بحث نظامی بین المللی است که حاکم است. نظامی استثمارگر و متجاوز و به غایت ارتجاعی و کثیف، نظامی گندیده و محتضر. بنابراین در اینجا بحث هایی مانند برحق بودن یک حکومت ارتجاعی در فلان یا بهمان مورد( مانند بیرون رفتن آمریکا از برجام و یا نپذیرفتن حق غتی سازی و غیره) ملاک نیست. ملاک این است که این حکومت در سازماندهی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی سرمایه داری امپریالیستی جهان چه  جایگاه و نقشی را دارد، و در اینجا نظر امپریالیست ها حائز اهمیت است و نه نظر حکومت کشور زیرسلطه.
باید در نظر داشت که ما در مورد حکومتی ارتجاعی صحبت می کنیم. یعنی حکومتی که از یک نظام اقتصادی- اجتماعی و سیاسی - فرهنگی عقب مانده و ارتجاعی دفاع می کند.
خامنه ای با جمهوری اسلامی اش در هر دو مورد بحث یعنی خواه در انطباق با خواست ها و منافع امپریالیست ها و خواه در مورد  انطباق با خواست های مردم کشور خود بازنده است. برای تمامی طبقات خلقی ایران و در صدرشان کارگران و کشاورزان ایران جز استثمار و ستم و جنایت و استبداد و فلاکت و بدبختی چیزی به همراه نداشته است و در قبال امپریالیست ها به ویژه امپریالیست های آمریکایی و غربی به دلیل جاه طلبی های بی خاصیت خود که تنها منافع لایه ی نازکی از طبقه ی حاکم را برآورده می سازد در بیشتر موارد جز دردسر( دردسرهایی که به منافع خلق ایران هم ضربه زده) چیز دیگری به همراه نداشته است. جمهوری اسلامی را نه خلق کشور ایران می خواهد و نه با این سیاست هایش امپریالیست ها.
حکومت ولایت فقیه حکومتی هوچی و رسوا است.  مبارزه اش علیه خلق ایران راستین و جدال اش با دولت های غربی عموما توخالی و پوچ است.
برای توده های مردم و پیشروان انقلابی و مترقی آن این مساله که آیا در مورد برجام حق با حکومت جمهوری اسلامی است یا دولت آمریکا اصلا اهمیتی ندارد. اگر حق به جمهوری اسلامی داده شود، ظاهر باید این نیز پذیرفته شود که مثلا مردم به همراه جمهوری اسلامی وارد جنگ با آمریکا و اسرائیل  شوند و این چیزی نیست که در حال حاضر هیج یک از طبقات خلقی ایران بخواهند.
به واقع خلق ایران و نیروهای پیشرو آن حاضر نیستند هزینه ای برای جاه طلبی های این حکومت بدهند. این است که از وی می خواهند هر چه سریع تر پای میز مذاکره برود حال چه در فلان و بهمان مساله حق با وی باشد یا نباشد.
چنان که گفتیم مساله از جهت خارجی بر مبنای سازماندهی امپریالیستی می چرخد و سران جمهوری اسلامی که خود عمیقا مرتجع و وابسته به این سازماندهی جهانی هستند، کسانی و نیرویی نیستند که بتوانند با این سازماندهی مبارزه کنند.
 
هرمز دامان
نیمه ی نخست شهریور 1404
یادداشت ها
1- صجت بر سر بحث و مجادله در مورد این که فلان برنامه برای پیشیرد منافع طبقه ی کارگر فلسطین و جهانی بهتر است یا بهمان برنامه نیست. چنین مجادلاتی بین نیروهای انقلابی وابسته به طبقه ی کارگر و دیگر طبقات انقلابی و مترقی همواره می تواند وجود داشته باشد.
2- «ظلم» به دولت امپریالیستی از جانب دولت مرتجع زیرسلطه! جمهوری اسلامی و سران آن نیرویی و در جایگاهی نیستند که بتوانند «ظلمی» به امپریالیست ها کنند. اگر هم بخواهبم از «ظلم» های جمهوری اسلامی به امپریالیست های اروپای غربی نام ببریم باید از همین ماجراجویی ها و راه انداختن دسته های مزدور در کشورهای عراق و سوریه و لبنان و فلسطین  و فرستادن پهپاد به روسیه برای به کار بردن در جنگ اوکراین  نام ببریم.

 

۱۴۰۴ شهریور ۳, دوشنبه

درباره ی بیانیه ی جبهه ی اصلاحات و واکنش های به آن

 
 
در پی بیانیه های صادر شده از جانب اصلاح طلبان درون حکومتی ( پزشکیان و روحانی) و بیرون حکومتی( قدیانی و تاجزاده و موسوی ) بیانیه ای هم درتاریخ 26 مرداد جاری از جانب جبهه ی اصلاحات داده شد.
در این بیانیه اصلاح طلبان با دنبال کردن سیاست «اصلاح از درون» (یعنین نه تغییر حکومت از بیرون کشور به وسیله ی برنامه ریزی خارجی و تجاوز خارجی  و نیز نه تغییر حکومت از بیرون حکومت به وسیله ی جنبش توده ای و انقلاب) و همچنین پیشنهاد« آشتی ملی» به تحلیل وضعیت داخلی و خارجی کشور پرداخته و راه برون رفت از وضعیت را تغییر در یک سری سیاست های داخلی و خارجی دانسته و خواست هایی را در این مورد طرح کرده اند.
این خواست ها نسبت به آنچه دیگر اصلاح طلبان به ویژه اصلاح طلبانی مانند تاجزاده طرح کرده بودند نکته ی تازه ای در بر ندارد.
این خواست ها عبارتند از«حذف نظارت استصوابی»،«بازگشت به اصل حاکمیت مردم از طریق برگزاری انتخابات آزاد»، «پایان دادن به تنش زایی و انزوای بین‌المللی» و در کنار آن «اعلام عفو عمومی و آزادی همه زندانیان سیاسی، عقیدتی و فعالان مدنی» ، «آزادی حجاب»، «انحلال نهادهای موازی»، «بیرون رفتن سپاه و نیروهای اطلاعاتی از امور اقتصادی»، «اعلام آمادگی تعلیق داوطلبانه غنی‌سازی و پذیرش نظارت‌ آژانس انرژی اتمی در قبال رفع کامل تحریم‌ها»، برقراری رابطه ی با امپریالیست های غربی و کشورهای منطقه و«فراهم کردن بستر برای سرمایه گذاران داخلی و خارجی». اهداف نهایی این خواست ها «توسعه پایدار، بازسازی سرمایه اجتماعی و تعامل عزتمندانه با جهان» است.
این خواست ها نسبت به خواست های کسانی همچون قدیانی و تاجزاده و حتی موسوی نیز سقف پایین تری را نشان می دهند.
مشکل اصلی جبهه ی اصلاحات
آنچه مشکل جبهه ی اصلاحات و اصلاح طلبان حکومتی – و نیز بخش هایی از اصلاح طلبان غیرحکومتی - است جدا از توقع شان از توده ها برای جدال در چارچوب حکومت کنونی و تلاش برای اصلاح آن و نه گذر از آن و طرح یک جمهوری دموکراتیک بورژوایی چنان که در طرح قدیانی( «جمهوری دموکراتیک سکولار») می بینیم، ناتوانی در پیگیری خواست ها و تحقق عملی آنهاست. طرح خواست ها هزینه ای آنچنانی ندارد. در بدترین حالت چندتایی ناسزا از جانب خامنه ای و سران اصول گرای روحانی و پاسدار می شنوند و اتهاماتی متوجه آنها می شود و سپس زبان در کام می کشند. اما همین حضرات تا دوباره پیشنهادی از جانب خامنه ای و اصول گرایان به آنها می شود با سر و دست می دوند و در برنامه های آنها برای سرکوب مردم جای می گیرند. نمونه اش هم پذیرش کاندید شدن پزشکیان برای ریاست جمهوری است. زمانی که اصول گرایان پس از جنبش ژینا کارشان گره خورده بود و نیز تهدیدهای خارجی ببشتر می شد اینها دویدند و پذیرفتند که سد جلوی مردم شوند تا به قول عباس عبدی از عناصر مهم این دسته«یخ قهر مردم با صندوق»( یا در واقع با حکومت) را آب کنند. اکنون بیش از پیش مشخص شده که خامنه ای آنها را پیش انداخته تا حل مسائل اقتصادی یعنی« تورم افسارگسیخته، رکود تولید، سقوط ارزش پول ملی و فرار سرمایه» و غیره را هم به گردن آنها بیندازد و نیز تا حدودی مسائل سیاست خارجی را پیش برد. حال آنکه می دانیم اصلاح طلبان در حالی که قدرت اصلی در دست همان هایی است که موجب اصلی این مسائل و مشکلات هستند نمی توانند مسائل مورد نظر را طبق برنامه ی خود حل و فصل کنند.
در هر صورت این گونه بیانیه ها و طرح این گونه خواست ها- که به هیچ وجه سقف خواست های توده ها که مدت هاست خواهان سرنگونی حکومت ولایت فقیه می باشند نیستند- دردی از دردها دوا نخواهد کرد مگر آنکه برنامه ی عملی برای تحقق آنها وجود داشته باشد و اعمال معینی برای تحقق آنها سازمان داده شود و این کاری است که از جبهه ی اصلاحات بر نمی آید.
موضع گیری دو جریان مرتجع در مقابل  بیانیه ی جبهه ی اصلاحات
به هر حال آنچه در این جا مد نظر ماست نه تاکید بر ناتوانی اصلاح طلبان حکومتی و حتی بیرون حکومتی در تحقق خواست های عمدتا لیبرالی شان بلکه موضع گیری دو جریان مرتجع در مقابل بیانیه ی آنهاست.  از یک سو باند خامنه ای و سران سپاه و به طور کلی جناح اصول گرایان راست که طرفداران اصلی استبداد دینی کنونی هستند و از سوی دیگر سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان که خواهان استبداد شاهی و سلطنتی هستند.
سلطنت طلبان
تکلیف سلطنت طلبان روشن است. آنها اسم هر نیرویی بیاید که گمان کنند ممکن است جایگزینی برای حکومت ولایت فقیه و جمهوری اسلامی باشد به سرعت واکنش نشلن می دهند و به اصطلاح به تک و تو می افتند که زیر آب جریان مزبور را بزنند تا مبادا جایگاهی میان مردم پیدا کند و آنها برای تغییر به آن جریان امید ببندند( این تفاله ها گمان می کنند مردم به پادشاهی خواهان و سلطنت طلبان امید بسته اند!)، و از سوی دیگر مبادا توجه اربایان امپریالیست آنها را جلب کنند و این اربابان به جای نوکری سلطنت طلبان و پادشاهی خواهان نوکر دیگری را دست و پا کنند.
باند خامنه ای
و اما به باند خامنه ای و سران سپاه و کلا اصول گرایان توجه کنیم.
پیشاپیش باید اشاره کنیم که لحن بخشی از این نقادی ها بسیار آرام و ملایم و با ژست های سالوسانه و نصیحت گونه است که نشان می دهد خامنه ای و سران سپاه و کلا جناح راست اصول گرایان در اوضاع کنونی به وجود پزشکیان در راس دولت و کلا به همکاری اصلاح طلبان راست و میانه نیاز دارند و احتمالا ترس از استعفای پزشکیان و یا دنبال کردن موسوی و تاجزاده از سوی مردم آنها را در شوک فرو برده است.   
اما درباره این باند و جناح مرتجع:
این ها مسبب اصلی تمامی وضعیت اقتصادی کنونی و فلاکت کارگران و کشاورزان و طبقات میانی هستند اما واکنش آنها به بیانیه ی جبهه ی اصلاحات به گونه ای است که انگار تا کنون قدرت در دست اصلاح طلبان بوده و مسبب اصلی وضعیت کنونی آنها هستند و نه این مومیایی ها و تفاله های قرون و اعصار. به برخی از واکنش های آنها توجه کنیم:       
ستون پنجم امپریالیست ها در کجاست؟
مرتجع کثیف شریعتمداری نوچه و پادوی خامنه ای در روزنامه کیهان تیتر زد:
«بیانیه جبهه اصلاحات، یا ترجمه فارسی سخنرانی نتانیاهو.»
 این مردک فاسد اصلاح طلبان را ستون پنجم اسرائیل و آمریکا می خواند در حالی که ستون پنجم را باید در سازمان اطلاعات و سازمان حفاظت اطلاعات سپاه و دیگر ارگان های امنیتی، نظامی و سیاسی جستجو کرد که عموما و به ویژه در دو دهه ی اخیر بارها تصفیه شده و اصلاح طلبان از آنها بیرون شده و یا بیرون آمده اند.
حضرات مرتجعین امثال شریعتمداری: آیا شما پست های مهم اطلاعاتی و نظامی را در اختیار کسانی قرار می دهید که جزو باندهای شما نیستند؟ اگر قرار نمی دهید که نمی دهید روشن است که ستون پنجم در میان باند خامنه ای و سران سپاه و نیز سازمان های اطلاعاتی و نظامی و سیاسی خود شما هستند!
مسببان اصلی وضع اقتصادی کنونی
صادق محصولی، دبیرکل جبهه پایداری:
«آنها از مردمی دم می‌زنند که روزانه نتیجه دروغ و بی‌حاصل بودن شعارهایی از قبیل «نه غزه نه لبنان» و «گلابی‌های برجام» و «عدم وقوع جنگ در صورت پیروزی نامزد اصلاح‌طلبان» به‌ جای کمک و تمرکز بر حل مشکلات معیشتی مردم را می‌بینند و تجربه می‌کنند.»
محصولی مرتجع از « به جای کمک و تمرکز بر حل مشکلات معیشتی» مردم حرف می زند در حالی که آن که مسئول اصلی این مشکلات معیشتی است و اجازه ی حل آنها را نداده و روز به روز وضع را بدتر گردانیده در درجه ی نخست و ییش از همه خود همین باند خامنه ای و سران سپاه و نیز اصول گرایانی مانند جریان پایداری ها هستند که مهم ترین ارگان ها و پست ها و مهم ترین منابع کشور را در دست دارند.
عبدالله گنجی از اصول گرایان:
«آنچه از این جریان( منظور جبهه ی اصلاحات است) صادر می‌شود نه دغدغه معیشت و اقتصاد مردم( و لابد شما «دغدغه معیشت و اقتصاد مردم» را دارید!) بلکه تلاشی برای بازگشت به قدرت یا عبور از نظام دینی است. این تصور که صرف طرح چنین اظهاراتی بتواند برای آنان دستاورد اجتماعی به همراه داشته باشد، اشتباه است.»
چنانکه دیده می شود پرسش اصول گرایان از اصلاح طلبان این است که چرا «دغدغه ی معیشت و اقتصاد مردم» را ندارید!
از یک سو تمامی شریان های اقتصادی را در دستان بنیادها و سپاه متمرکز کرده اند و با دزدی ها و اختلاس ها اقتصاد را به لجن کشیده اند و از سوی دیگر دایه ی دلسوزتر از مادر برای  مردم شده و به اصلاح طلبان که اگر هم نقشی در این وضعیت داشته باشند به این علت که جایگاهی که در سی و اندی سال اخیر در ارکان اقتصادی و سیاسی کشور داشته اند بی تردید قابل قیاس با جایگاه و نقش باند خامنه ای و سران سپاه و دیگر همدستان شان نیست، می گویند چرا شما دغدغه ی اقتصاد ندارید!
و نکته این است که همین ها اصلاح طلبان و پزشکیان را جلو انداختند تا مثلا حل مشکلات اقتصادی را گردن آنها گذارند و آنها را سد سپر خود مقابل مردم کنند، و جالب این که بخشی از راست ترین و لفت و لبس ترین اصلاح طلبان( که برخی از آنها به همین بیانیه جبهه ی اصلاحات هم می تازند) با پذیرش این مسئولیت و در خدمت به باند تبهکار خامنه ای و سران کثیف و جنایتکار سپاه، این نقش کثیف مقابله با جنبش توده ای و سد شدن مقابل توده ها را پذیرفتند.
مساله ی پایان دادن به وضع «نه جنگ و نه صلح»
خبرگزاری تسنیم:
«در حالی که طرف غربی یک جنگ ۱۲ روزه به ایران تحمیل کرده است، این جبهه با صدور بیانیه‌ای به دشمن پاس‌گل می‌دهد و به ایران اتهام‌زنی می‌کند. این رویکرد مشابه با موضع‌گیری نهضت آزادی پس از فتح خرمشهر در سال ۶۱ است؛ جایی که آنها پس از پیروزی بزرگ ایران در بازپس‌گیری خرمشهر خواستار توقف جنگ بودند درحالی که هنوز متجاوز تنبیه نشده بود و انگیزه‌ها برای حمله مجدد از جانب صدام به ایران وجود داشت.»( و لابد حالا شما می خواهید متجاوزان یعنی اسرائیل و آمریکا را تنبیه کنید!؟)
کافی است که به ادامه و پایان جنگ و آنچه خمینی و جریان حاکم در آن دوره انجام داد بنگریم  تا روشن شود که ادامه ی جنگ برای «تنبیه متجاوز» نبوده است.
شما حتی نتوانستید غرامت از عراق بگیرید! به جای آن از جنگ که خمینی آن را «نعمت» خواند استفاده کردید تا تمامی جنبش های توده ای و مبارزان پیشرو را سرکوب کنید! پایان جنگ نیز شکست شما و نوشیدن جام زهر از یک سو و اعدام هزاران زندانی سیاسی از سوی دیگر بود. جنگ شما کثافات قرون و اعصار کمتر با عراق بود و بیشتر با توده های مبارز و پیشروان انقلابی.
مساله ی رابطه با کشورهای امپریالیستی
جز آنچه در بالا اشاره شد خامنه ای و مرتجعین پلید حاکم و نوچه هاشان در روزنامه ها و تلویزیون، اصلاح طلبان را به گرایش به سوی غرب متهم می کنند که در مورد بخش هایی از آنها( به طور کلی اصلاح طلبان حکومتی راست و کارگزاران و نیز جریان عدالت و توسعه) درست است، اما خودشان تا مغز استخوان پادو و بنده ی روسیه ی پوتین و چین شی جین پین یعنی مرتجعینی همپایه ارتجاع امپریالیست های غربی هستند و آماده ی هر گونه پابوسی و چاکر منشی و خدمتگزاری برای آنها. 
 به طور کلی علت اساسی بروز هزار و یک مشکل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی داخلی و خارجی و تخریب کشور باند ریاکار و دزد و جنایتکار خامنه ای و شرکای پاسدار هستند و برای همین هم توده ها خواهان گذر از حکومت ولایت فقیه و جمهوری اسلامی هستند و نه دنباله روی از اصلاح طلبان که بخش های مهمی از آنها فکر گذر از جمهوری اسلامی را به مخیله ی خود راه نمی دهند.
تفاوت کیفی یک حکومت فاسد با یک حکومت انقلابی دموکراتیک
آنچه در بالا در مورد مشکلات کشور و حل و فصل آنها گقته شد به این معنا نیست که اگر این باند و چناح فاسد و کثیف و کلا طبقه ی حاکم از قدرت به زیر کشیده شوند و حکومت ولایت فقیه برچیده شود و در بهترین حالت یک جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه ی کارگر برقرار گردد همه ی مسائل اقتصادی و سیاسی و فرهنگی داخلی و یا روابط با دولت های امپریالیستی و دولت های مرتجع منطقه به ساده گی حل و فصل شده و همه چیز برای کارگران و کشاورزان و طبقات میانی نور الی نور خواهد شد.
خیر! با توجه به ساخت اقتصادی عقب مانده و زیر سلطه ی اقتصاد و حکومت استبداد دینی و نیز تخریب هولناکی که جمهوری اسلامی در طی چهل و پنج سال اخیر به بار آورده، یک دولت انقلابی - دموکراتیک به رهبری طبقه ی کارگر چنان که برقرار شود در حالی که مسائل و مشکلات بنیادی ساخت اقتصادی و سیاسی - فرهنگی را به طریق انقلابی حل خواهد کرد و احساس سروری بر خود و زندگی خود و غرور و عزت نفس را به کارگران و کشاورزان و توده های محروم و ستمدیده باز خواهد گرداند، اما بی شک محبور خواهد بود که با مشکلات فراوانی که در همه ی زمینه ها خواه داخلی و خواه خارجی وجود دارد و یا ایجاد خواهد شد و چه بسا به سبب برقراری یک حکومت  دموکراتیک مردمی بخشی از این مشکلات و از برخی جنبه ها بسیار صعب تر از مشکلات کنونی باشد درگیر شود. اما بین یک حکومت انقلابی با یک حکومت ارتجاعی تفاوت بسیار عمیق است.
 تفاوت کیفی و اساسی بین یک حکومت مرتجع و یک حکومت انقلابی این است که در حکومت مرتجع و کلا نظام های سرمایه داری بوروکراتیک- کمپرادور و سرمایه داری، تمامی مشکلات و مصائب و محرومیت ها به دوش کارگران و زحمتکشان انداخته می شود و همه چیز را به ویرانی و توده های کارگر و زحمت کش را به فلاکت سوق می دهد در حالی که در یک حکومت انقلابی نخست این که توده های کارگر و زحمتکش و خلق صاحبان حکومت و آن را از آن خود می دانند و در نتیجه از دل و جان با مصائب و مشکلات که خواه در تلاش برای تغییر انقلابی ساخت اقتصادی و سیاسی و فرهنگی به وجود می آید و خواه در نتیجه ی مداخلات امپریالیستی تحمبل می شود به نبرد بر می خیزند؛ و دوم اینکه  در مبارزه و تلاش شان برای دگرگون کردن انقلابی جامعه، آینده ای بهتر برای خود و فرزنداشان را در افق و چشم انداز مشاهده می کنند.
آنچه توده ها با گذر از حمهوری اسلامی دنبال آنند چنین حکومتی است و تنها چنین حکومتی توان پاسخگویی به مشکلات و مسائل کنونی را دارد و نه حکومت هایی از جنس حکومت سلطنت طلبان و یا حتی اصلاح طلبان.

گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
3 شهریور 1404
 
 

۱۴۰۴ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

درباره ی کودتای امپریالیستی 28 مرداد

   درباره ی کودتای 28 مرداد 1332

از سال 1401

در انتشار این بیانیه اشتباهی رخ داده بود
 که به این وسیله اصلاح می گردد
 کودتای امپریالیستی 28 مرداد 
کودتای خبیثانه ی امپریالیست ها و مرتجعین داخلی

 28 مرداد سالروز کودتای خبیثانه و ننگینی است که امپریالیست های آمریکا و انگلستان به وسیله ی بخش هایی از ارتش به فرماندهی فضل الله زاهدی پلید و لات و لوت ها و قمه به دست های جنوب شهر به سردسته گی شعبان بی مخ به راه انداخته و دولت مصدق را برانداختند و نوکران خویش یعنی سرمایه داران و فئودال ها و دستگاه سلطنت پهلوی را بر سر قدرت آوردند. با کودتای28  مرداد 1332 دوره ی دوازده ساله ی دمکراسی نسبی سیاسی 1332-1320 پایان یافت و دوره ی استبداد سلطنتی آغاز گشت. تقریبا همان گونه که رضا خان میرپنج را استعمار انگلیس برگزید تا با کودتایی خونین به انقلاب دموکراتیک - بورژوایی مشروطیت پایان دهد و دوره ای 20 ساله از استبداد و اختناق همه جانبه ی رضا خانی را برقرار کند، امپریالیست های آمریکا و انگلستان سپهبد زاهدی مزدور خود را برگزیدند تا او نیز کودتایی خونین به راه اندازد و به دولت قانونی مصدق و دوره ی دمکراسی نسبی سال های 20 تا 32 پایان دهد و در پی آن جوجه نوکرهایی مانند محمدرضا پهلوی را بر سرکار آورند.
دولت مصدق دولت سرمایه داران ملی ایران بود. این دولت در پی یک سلسله مبارزات داخلی در دوره ی دوازده ساله پس از شهریور 1320 به وجود آمد.  دوره ای که در آن تداوم مبارزه برای خواست های اساسی انقلاب مشروطیت یعنی استقلال و آزادی دنبال شد. دوره ای که شکوفایی نسبی مبارزات کارگران، دهقانان، زنان، جوانان و ملت های ستمدیده را به دنبال داشت. دوره ای که سازمان های گوناگون خلقی به وجود آمدند و توده ها فعالانه در سیاست شرکت کرده و تلاش کردند که سرنوشت خود را خود رقم زنند. در این دوره بود که تمامی نهال هایی که در انقلاب مشروطیت سر برآورده و در نتیجه شکست انقلاب پرپر شده بودند پس از وقفه ای بیست ساله که استبداد رضاخانی ایجاد کرد دوباره و در ابعادی گسترده تر سر برآوردند و تنومند شدند. اوج  مبارزه برای استقلال ایران همانا مبارزه برای ملی کردن شرکت نفت و به دست آمدن پیروزی در 29 اسفند 1329 علیه استعمار انگلیس بود.
نقش جبهه ی ملی و حزب توده در شکست مبارزات
در کودتای 28 مرداد دو جریان خلق و ضد خلق در مقابل یکدیگر قرار گرفتند. در جبهه ی خلق دو حزب سیاسی بزرگ آن زمان یعنی جبهه ی ملی و حزب توده قرار داشتند.
جبهه ی ملی
 از نقطه نظر رهبری سیاسی، جبهه ی ملی مرتکب اشتباهات بزرگی شد. این اشتباهات با توجه به پایگاه طبقانی این حزب و رهبری آن قابل پیش بینی بود؛ زیرا یکی از خصوصیات بارز طبقه ی بورژوازی ملی که همیشه و همواره از جنبش کارگران و دهقانان و دیگر زحمتکشان بیش از ارتجاع کهن و امپریالیست ها می ترسد مماشات و سازش با سرمایه داران بوروکرات - کمپرادور و فئودال هاست که در آن زمان خود را به ویژه به شکل حفظ دستگاه ارتش و سازش با فرماندهان دست نشانده ی امپریالیسم و دربار نشان داد. تجربه ی شکست در 28 مرداد نشان داد که احزاب این طبقه ناتوان از رهبری انقلاب دموکراتیک هستند.
رهبران فرصت طلب و خیانتکار حزب توده
این حزبی بود که داعیه ی رهبری طبقه ی کارگر را داشت اما فرمان آن در دست اپورتونیست ها و رویزیونیست ها بود و از این رو باید به سیاست های نادرست آن که ویژگی بارزش عدم مقاومت در برابر کودتای 28 مرداد بود، نام خیانت داد.
 اطلاق خیانت به سیاست های این حزب بر این اساس است که این حزب نیروهای غیرنظامی( طبقه ی کارگر، بخش هایی از دهقانان، زنان، جوانان و دیگر زحمتکشان و نیز لایه هایی از طبقات خرده بورژوازی تهیدست و میانی) را در سازمان ها  گوناگون متشکل کرده بود و نیز یک سازمان نظامی مخفی با صدها کادر و عضو در اختیار داشت. این حزب با توجه به مرامی که مدعی آن بود می توانست از همان سال های به وجود آمدن، این طبقات و نیروها را برای تداوم مبارزه به پیش براند و به ویژه در مقابل کودتا دست به یک جنگ داخلی خلقی زند. کافی است نگاهی به مبارزات طبقه ی کارگر چین و حزب کمونیست آن و به ویژه سیاست های مائوتسه دون خواه پیش از انتخاب به عنوان رهبر این حزب و خواه پس از انتخاب به عنوان رهبر بیندازیم ( و در اینجا منظور ما سیاست های وی در تقابل با کودتای چیانکایچک در سال 1928 و نیز سیاست این حزب در برابر تجاوز ژاپن به چین است) تا روشن شود که تفاوت یک حزب انقلابی کمونیست با یک حزب اپورتونیست و رویزیونیست از کجا تا به کجاست. بیهوده نیست که رهبران رویزیونیست حزب توده که بعدها تبدیل به نوکران حلقه به گوش خروشچف و برژنف شدند تا مغز استخوان شان ضد مائو و مائوئیسم بودند. 
جبهه ی ضد خلق( امپریالیست های آمریکا و انگلیس، شاه، آیت الله کاشانی، ارتش و لات و لوت ها)
در مقابل جبهه ی ضد خلق از سه جریان تشکیل می شد: امپریالیست های آمریکا و انگلیس، سرمایه داران و فئودال های وابسته به آنها و جریان حاکم بر روحانیت به رهبری آیت الله کاشانی. اینها بخش هایی مهم از ارتش را در دست داشتند و توانستند قمه کش های لات جنوب شهر را نیز خریده و به زیر رهبری خویش درآورند.
کودتای امپریالیستی و ارتجاعی به دلیل سازماندهی نسبی جبهه ی ضدخلق و استفاده از سلاح در سرکوب مبارزات توده ها و در مقابل ضعف رهبری و سازماندهی در جبهه ی خلق و به ویژه ناتوانی در دست زدن به مبارزات مسلحانه ی توده ای، پیروز شد.
دو درس های بزرگ از شکست کودتای امپریالیستی
شکست از کودتای امپریالیستی درس های زیادی برای طبقه ی کارگر ایران داشت که از آن میان دو درس مهم تر است:
درس نخست - نیاز به حزبی انقلابی
نخستین درس بزرگ این شکست برای طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش این بود که طبقه ی کارگر باید حزبی کمونیست و انقلابی، مسلح به جهان بینی مارکسیستی- لنینیستی- مائوئیستی داشته باشد و رهبران چنین حزبی باید برخاسته از خود طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش و همچنین روشنفکرانی باشد که طی سال های متمادی و درون مبارزات توده ها پرورده شده و به گفته ی لنین طی چنین مبارزاتی با یکدیگر متحد شده باشند. بدون یک حزب انقلابی کمونیست با یک رهبری انقلابی متحد شده در مبارزات توده ای مطلقا امکان ندارد طبقه ی کارگر بتواند انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی را به پیروزی برساند و به آزادی خویش جامه ی عمل پوشاند.
درس دوم- نقش بزرگ سلاح در مبارزه ی انقلابی
دومین درس بزرگ این شکست برای طبقه ی کارگر این بود که امپریالیست ها و نیروهای ارتجاعی داخلی که نوکر آنها هستند در نهایت با استفاده از سلاح است که می توانند سرکوب خلق را پیش برند و این طبقه را استثمار کنند و از این رو طبقه ی کارگر جز با سازماندهی مسلحانه خویش و جز به وسیله کاربرد سلاح نمی تواند به مقابله با این مرتجعین برخیزد.
واکنش جریان های مرتجع به کودتای 28 مرداد
حال که هفتاد سال از این کودتا می گذرد جریان های گوناگون می کوشند تا آن را آن گونه که خود می خواهند تفسیر کنند. این میان سه جریان از همه مهم ترند:
سلطنت طلبان مزدور امپریالیست ها
نخست سلطنت طلبان و جمهوری خواهان وابسته به امپریالیست های غربی تلاش می کنند آن را« قیام ملی» جا زنند و کارشان به آنجا کشیده که عمله و اکره ی تاریک فکری که مزدور و نان خور آنها در دانشگاه ها هستند محمدرضا شاه را فردی«ملی» و«خواهان ترقی ایران» معرفی می کنند و نه مزدور و نوکر حقیر امپریالیست ها. و اما ترتسکیست های و حکمتیست های دنباله رو سلطنت طلبان و جمهوری خواهان وابسته به امپریالیسم همچون کبک سرشان را زیر برف می کنند، زبان در کام کشیده و ترجیح می دهند سخنی از آن به میان نیاورند.
مرتجعین آخوند و پاسدار حاکم
جریان دوم مرتجعین و متحجرین حاکم بر جمهوری اسلامی هستند که بوق و کرنای ضد آمریکایی شان گوش فلک را کرده است اما هم نقش کثیف روحانیت به رهبری کاشانی را در کودتای 28 مرداد حاشا می کنند و هم هزاران وابستگی خودشان را به امپریالیست ها. این ریاکاران و سالوسان انکار می کنند که از همان دوران پیش از مشروطیت امپریالیست های  انگلیس و روسیه و بعدها هم امپریالیسم آمریکا در دستگاه روحانیت نافذ بوده اند و بسیاری از روحانیون مزدور و جاسوس این کشورها. آنها انکار می کنند که چقدر زد و بند با رژیم سلطنتی داشتند و چگونه  از فرصتی که شاه به آنها داده بود استفاده کرده و سوار جنبش مردم شده و با سازش هایی یکی پس از دیگری با امپریالیست ها توانستند هم انقلاب را غصب کنند و هم خود را به مرور مستحکم گردانند. این بسیار روشن است که اگر جمهوری اسلامی تا کنون بقا یافته بخش مهمی از آن به دلیل پشتیبانی های امپریالیست های غربی و شرقی از مرتجعین حاکم و کمک های همه جوره ی آشکار و پنهان آنها به این مرتجعین بوده است.
حزب توده
جریان سوم حزب توده ی(و به دنبال آنها اکثریتی های) رویزیونیست و نوکرصفت و برخی هم پیاله ای شان هستند که انکار می کنند که این حزب با بی عملی خویش و به ویژه با دست نزدن به یک جنگ توده ای در مقابل کودتا، خیانتی در حق طبقه ی کارگر و دهقانان و دیگر زحمتکشان ایران مرتکب شد. جریان هایی از قماش خروشچفیست های راه کارگر نیز هستند که در اعلامیه هاشان درباره ی دروغ های سلطنت طلبان صحبت می کنند اما از خیانت سران حزب توده سخنی به میان نمی آورند. آنان بدین وسیله پیوندهای عمیق خود با رویزیونیسم خروشچفی را بیشتر آشکار می کنند.  
 طبقه ی کارگر و کودتای 28 مرداد
طبقه ی کارگر، کشاورزان و خلق ایران هرگز کودتای 28 مرداد و نقش کریه امپریالیست ها به ویژه امپریالیسم آمریکا را در سازمان دادن آن فراموش نخواهند کرد. و گرچه سیر رویدادها امکانی در اختیار طبقه ی کارگر قرار نداده که بتواند یک حزب انقلابی مارکسیستی- لنینیستی - مائوئیستی را برپا کند و از تمامی تجربیات صد ساله ی اخیر و شکست ها و پیروزی ها درس بگیرد و نبرد بزرگ مسلحانه ی خود برای برقراری جمهوری دموکراتیک خلق و دیکتاتوری پرولتاریا را پیش ببرد اما تردیدی نیست که چنانچه این گونه حزبی ایجاد شده و طبقه ی کارگر رهبری خلق را به دست گیرد، تمامی رویدادهای ریز و درشت تاریخ گذشته به ویژه  صد ساله ی اخیر در ذهن طبقه ی کارگر زنده و مواج شده و این طبقه آنها را با روشنی مد نظر قرار داده و از تمامی اشتباهات و شکست ها پند گرفته و آن را در کار رهبری سیاسی و مبارزه ی عملی خویش به کار خواهد بست.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
بیست و هشت مرداد 
1401

۱۴۰۴ مرداد ۲۶, یکشنبه

جدال جناح های درون و بیرون حکومت علیه باند خامنه ای پس از جنگ دوازده روزه


 
مدتی پس از جنگ و طی هفته های اخیر یک سلسله اعتراضات از جانب جریان های گوناگون اصلاح طلب خواه آنها که اکنون دستی در حکومت دارند همچون پزشکیان و خواه آنها که بیرون حکومت و برای سال ها در زندان یا در حصر بوده اند همچون میرحسین موسوی و تاج زاده علیه هسته ی اصلی یا سخت قدرت صورت گرفته است. این مواضع طبعا با یکدیگر فرق می کنند و دارای شدت و ضعف گوناگون در نوع برخورد با هسته ی مرکزی قدرت و همچنین گستره ی خواست هایی است که پیش می گذارند.
مهم ترین موضع گیری های اصلاح طلبان غیرحکومتی یعنی آنها که بیرون حکومت کنونی هستند از جانب ابوالفضل قدیانی( برای نمونه صحبت های سی و یکم تیرماه وی)، مصطفی تاج زاده و میرحسین موسوی و کروبی صورت گرفته است.
مهم ترین مواضع اصلاح طلبان حکومتی از جانب روحانی( 22 مرداد 1404 در جمع مشاورین خود) و پزشکیان( و نیز تا حدودی کرباسچی که خطاب اش پزشکیان و برخی صحبت های اخیر او-19 مرداد- و برنامه های او بود) طرح شده است.
 اوج خواست های اصلاح طلبان غیرحکومتی که کسانی چون ابوالفضل  قدیانی بازگوکننده ی آن هستند برچیده شدن کل حکومت که وی آن را «استبداد دینی» و خامنه ای را هم «مستبد و جنایتکار» می نامد و آزادی بیان و احزاب و اجتماعات و طرح رفراندوم و مجلس تازه و قانون اساسی نو و کلا برقراری یک «جمهوری دموکرتیک سکولار» ( ماهیتا جمهوری دموکراتیک بورژوایی)است. این طیف استراتژی خود را برای تغییر حکومت «مبارزه ی مسالمت آمیز» و «خشونت پرهیز» می داند. پایین ترین حد خواست های این طیف را افرادی همچون کروبی نماینده گی می کنند که خواستار تغییر در شیوه های حکومت کردن می باشند و حتی چون موسوی طرح هایی مانند رفراندوم و برقراری مجلس موسسان را پیش نمی کشند.
از این سوی اوج خواست های اصلاح طلبان حکومتی چنان که در صحبت های پزشکیان در دیدار با مدیران رسانه (19 مرداد 1404)طرح شدند، چرخش نحبه گان و میدان دادن به اصلاح طلبان و اجرای برخی سیاست های داخلی(عمدتا در مورد مسائل اقتصادی و تا حدودی برخی مسائل سیاسی و فرهنگی) و نیز سیاست های خارجی در مورد «تعامل» با امپریالیست های غربی( به ویژه امپریالیسم آمریکا) و کشورهای عربی منطقه می باشد. پایین ترین سطح خواست های این دسته را جریان اصول گرای عدالت و توسعه و امثال روحانی ( در صحبت های خود در 22 مرداد جاری) پیش می کشند.    
در مورد «تعامل» با کشورهای امپریالیستی که از سوی بیشتر گروه های اصلاح طلب حکومتی و غیر حکومتی  طرح می شود، روشن است که ماهیت این «تعامل» در نهایت وابستگی به امپریالیست ها و جزیی از بلوک آنها شدن است.
خشم و کینه توده ها و اعتراضات ضعیف مخالفین حکومتی
این صحبت ها چنان که انتظار می رفت و ما نیز در بیانیه های خود در دوره ی جنگ دوازده روزه طرح کردیم پس از شکست حکومت ولایت مطلقه فقیه در جنگ بیش از پیش به میان آمد. در نخستین بیانیه چنین نوشتیم:
«در پی حملات اخیر و ابعاد گسترده ی آن بی شک تضادهای درون حکومت شدت خواهد گرفت. هنوز زمزمه ها بلند نشده است و همه در آغاز کار از «پاسخ سخت» و «انتقام سخت» و «مجازات سخت»صحبت می کنند اما در روزهای آتی که کمی «آتش تند» کنونی شان همچون پس از حملات گذشته ی اسرائیل و تخریب ها و ترورهایش، فرو نشست و اگر برنامه ی «مجازات سخت» به طور جدی تری به میان آید، دعوا و جدال درون حکومتیان شدت خواهد گرفت. آنچه بیشتر به نظر می رسد این است که حملات اسرائیل  موجب تقویت هسته ی سخت قدرت نشده و بلکه برعکس موجب تقویت جناح های اصول گرایان میانه رو و اصلاح طلبان گردد که بیشتر طالب بقای جمهوری اسلامی همراه با تغییرات در شیوه ی حکومت هستند.»(اعلامیه نخست 23 مرداد 1404)
مشکل اساسی این واکنش ها که به هیچ وجه( به جز در مواردی مانند قدیانی در صحبت های اخیرش و نیز تا حدودی تاج زاده) نزدیکی ای با خواست های روز افزون توده ها از حکومت و خشم و کینه افزون شونده ی آنها و نیز پاسخی مشخص به وضع کنونی ندارند، این است که به گله و شکایت و نق زدن و بهانه گرفتن بیشتر مانند هستند تا مثلا وارد یک انتقاد بی پروا و همه جانبه شدن از بخش مرکزی قدرت که اکنون ضعیف تر از پیش و بیشتر در موقعیتی دفاعی است و درگیر شدن با آن و پذیرفتن عواقب آن. انتقادی بر مبنای وضعیت واقعی اسفناک کشور و روز به روز بیشتر در باتلاق فرو رفتن آن.
دلیل اصلی ناتوانی جریان های گوناگون اصلاح طلب حکومتی این است که گرچه به ظاهر در حکومت هستند اما جای پای محکمی در حکومت ندارند. آنها و گروه شان بیشتر عروسک های خیمه شب بازی و مهره هایی در دست خامنه ای شیاد و جنایتکار و باند سخت قدرت هستند. امروز این جا گیر می کند دسته ای را می آورد و مقامی به آن ها می دهد تا از پس مشکلی که جریان خودش گیر کرده به یاری آنها بر آید و فردا جایی دیگر گیر می کند به همچنین، دسته ای و یا فرد دیگری را جا به جا می کند و در 99 درصد موارد هم چیز مهمی تغییر نمی کند. 
برای نمونه انتخاب لاریجانی به ریاست شورای عالی امنیت هیچ گونه تاثیری در وضعیت کشور پس از جنگ دوازده روزه و مشکلات جاری اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور ندارد و بیشتر به ادا و اطفار و بازی بی نتیجه ای می ماند؛ و یا شاید بر مبنای اقداماتی که لاریجانی انجام می دهد( سفر اخیرش به لبنان) بیشتر مثلا نوعی «وزیر امور خارجه» زیردست خامنه ای باشد در امر مثلا راست و ریست کردن نیروهای محور مقاومتی منطقه!
 و یا رئیس جمهور کردن پزشکیان که اکنون بیش از پیش مشخص شده برای خاموش کردن صدای توده ها و اعتراضات آنها، سرگرم کردن شان با تغییرات احتمالی آینده و امیدوارکردن شان که شاید وی کاری کند و گرهی از مشکلات اقتصادی باز کند، بوده است و وی در اساس عروسک و مهره و هیچ کاره بوده و هست. توجه کنیم که امثال پزشکیان نیز این نقش حقیر را می پذیرند و کماکان از «دولت وفاق» کذایی شان صحبت می کنند و نارضایتی ای که دارند این است که چرا جریان خامنه ای و هسته ی سخت قدرت قواهد بازی «وفاق» را رعایت نمی کنند!
در واقع اصلاح طلبان حکومتی و نیز بخش هایی از اصلاح طلبان غیرحکومتی و این اواخر اصول گرایان میانه رو، حدود سی سال است این دیدگاه های خود را طرح می کنند و حکومت از رئیس جمهوری خاتمی و مجلسی که حزب مشارکت در آن نقش مهمی داشت رسیده است به وضع کنونی موقعیت آنها. نه تنها تغییر مثبتی به وجود نیامده بلکه وضع بدتر و بسیارهم بدتر شده است.
مسائل قدرت سیاسی تنها با نیرو حل می شوند
علت این است که مسائل قدرت سیاسی بین طبقات و جناح ها و باندهای سیاسی حاکم که در اختلافات اساسی به سر می برند در کشورهایی استبدادی مانند ایران که تنها یک جناح از طبقه ی حاکم کل کشور را در اختیار دارد در اساس تنها به یاری نیرو و در صدر آن نیروی مسلح حل و فصل می شوند و نه با گفتگو و نشست و نق زدن و از این گونه رویه ها. و این تفاوت مهم و کیفی ای بین حکومت این کشورها و حکومت کشورهای امپریالیستی به ویژه غرب و ژاپن می باشد که کل ارگان های تصمیم گیری و اجرایی کشور اعم از نظامی و امنیتی و اقتصادی و  فرهنگی... در اختیار دو جناح اصلی طبقه ی حاکم( مثلا احزاب جمهوری خواه و دموکرات در آمریکا) می باشد و جا به جایی و بالا و پایین شدن آنها تغییر اساسی ای در وضع عمومی و کلی جناح های طبقه ی حاکم نمی دهد.
خامنه ای چه دارد که 30 سال جدال پر فراز و نشییب اصلاح طلبان با جناح وی به هیچ گونه نتیجه ی به درد به خوری نیانجامیده است؟
وی بخش مهمی از سران سپاه و بسیج را دارد. نیروهای انتظامی را دارد. وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه را دارد. سپس دستگاه قضایی را دارد. مجلس خبرگان و مجلس شورا را دارد. شورای نگهبان و نیز شورای مصلحت نظام را دارد. دولتی را که پزشکیان در صدرش است دارد. باندهای اصلی روحانیت را در قم و مشهد دارد. دستگاه رادیو و تلویزیون و دیگر ارگان های فرهنگی را دارد.
در واقع باید پرسید که خامنه ای و دقتر رهبری اش چه ندارند؟!
و اما در مقابل اصلاح طلبان چه دارند: در واقع هیچ! از ظواهر به نظر می رسد که نفوذشان در نهادهای نظامی و امنیتی نیز ناچیز باشد.
البته خامنه ای مردم را ندارد و جز کینه و نفرت از جانب آنها چیزی نصیب اش نیست اما اصلاح طلبان نیز مردم را ( جز دسته هایی که رای دادند که در مورد آنها نیز می توان گفت بیشترشان با اصلاح طلبان نیستند) ندارند.
بنابران روشن است که با توجه به این اوضاع، اصلاح طلبان حتی اگر می خواستند کاری کنند که - به جز بخش هایی شان که بیرون حکومت اند - نمی خواهند، نمی توانند کار خاصی بکنند. در بهترین حالت باید جناح خامنه ای تشخیص دهد که قلان یا بهمان سیاست به نفع اش هست( مانند همین انتخاب پزشکیان به رئیس جمهوری برای پیشگیری از شورش توده ها و نیز پیشبرد برخی سیاست های اقتصادی مورد نیاز جناح خامنه ای و یا لاریجانی رد صلاحیت شده برای انتخابات ریاست جمهوری را رئیس شورای عالی امنیت ملی کردن) تا از این مهره ها در بازی های سیاسی اش استفاده کند.
البته گفته اند «کاچی بعض هیچی است». بودن این «گلایه ها» و «نق زدن ها»( و ما نظرمان جنبه ی حاکم بر رفتار بیشتر اصلاح طلبان است) از نبودن شان بهتر است. اما تا آنجا که علیه سیاست های حاکم خامنه ای و شرکای پاسدار است. می دانیم این ایراد گرفتن ها در بیشتر اوقات مردم فریبانه شده و نقش مهمی در تحمیق توده هاو ایجاد امید کاذب در آنها و انتظار کشیدن آنها دارد.
اما طبقه ی کارگر باید بیش از پیش دانسته باشند که از نق زدن های اصلاح طلبان حکومتی حتی اگر خیلی تند و تیز هم باشند( مانند صحبت های کرباسچی و همین صحبت های اخیر پزشکیان) در نهایت آبی برای وی گرم نخواهد شد.
طبقه ی کارگر و کشاورزان و توده های طبقات میانی نباید اجازه دهند مجادلات بالایی ها( هر چند این مجادلات دارای اهمیت و مواضع تاکتیکی ما در مقابل آنها شایان توجه است) آنها را سرگرم کند. توجه اصلی آنها باید به خویش و به نیروی خویش و مبارزات و اعتراضات خویش برای تغییر متکی باشد.
جز این راه دیگری برای سرنگونی حکومت ولایت فقیه و به زباله دان تاریخ سپردن استبداد دینی نیست.
گروه مائوئیستی راه سرخ
ایران
26 مرداد 1404
 

 

۱۴۰۴ مرداد ۲۲, چهارشنبه

ابراهیم كایپاكکایا - آموزش صدر مائو در مورد قدرت سیاسی سرخ را به درستی درك كنیم( متن کامل)

 
مقاله ی ابراهیم كایپاكکایا بنیانگذار حزب کمونیست ترکیه( مارکسیست- لنینیست)
با نام
آموزش صدر مائو در مورد قدرت سیاسی سرخ را به درستی درك كنیم
(1972)

از حقیقت دوره دوم، شماره 26، بهمن 1375
 
بخشی از این مقاله پیش از این در وبلاگ قرار داده شده بود.
 
متن کامل
 
رفیق
اعتراضات، انتقادات و توضیحات من در مورد جوابی كه به سئوالات كمیته جوانان داده ای از این قرار است.
در وهله اول، به شروطی كه صدر مائوتسه دون در چین برای بقاء و گسترش قدرت سیاسی سرخ شمرده (یعنی چند منطقه کوچکی كه از طرف رژیم سفید محاصره شده و زیر حاكمیت قدرت سیاسی سرخ قرار دارد) نگاه كنیم. در قطعنامه ای كه در تاریخ پنج اكتبر 1928، مائوتسه دون برای دومین كنگره حزبی منطقه مرزی حونان ـ جیان سی تدوین و تهیه كرده بود و اصلی ترین قسمت قطعنامه "مسائل سیاسی و وظایف سازمان حزبی منطقه مرزی" محسوب می شد، صدر مائو برای بقاء و رشد قدرت سیاسی سرخ شروط زیر را مطرح می كند.
یکم، این قدرت سرخ نمی تواند در هیچ یک ازكشورهای امپریالیستی و یا در هیچ یک از مستعمراتی كه زیر سلطه مستقیم قدرت امپریالیستی قرار دارد، به وجود آید. بلكه تنها می تواند در كشوری چون چین نیمه مستعمره ظاهر شود كه از نظر اقتصادی عقب مانده و زیر سلطه غیر مستقیم قدرت امپریالیستی قرار دارد. زیرا این پدیده غیر عادی (وجود و رشد رژیم های سرخ) تنها در ارتباط با یک پدیده غیرعادی دیگر یعنی جنگ درون حكومت سفید ظاهر می شود. پدیده جنگ درون حكومت سفید(تاكید از من است)هم در هیچ یک از كشورهای امپریالیستی جهان و حتی در هیچ یک از مستعمراتی كه زیر سلطه مستقیم قدرت امپریالیستی هستند قابل مشاهده نیست؛ بلكه تنها در كشورهائی چون چین نیمه مستعمره، قابل رویت است.
دوم، مناطقی كه حكومت سرخ چین ابتدا در آنجا پدید آمده و برای مدت طولانی قادر به دوام است، مناطقی است كه در آنجا توده های كارگران و دهقانان و سربازان پیش از این در سطح وسیعی از طریق شورش های توده ای (انقلاب دمكراتیک 1926 و 1927) به پا خاستند.
سوم، اینكه آیا قدرت سیاسی توده ای می تواند در مناطق کوچک برای مدت طولانی دوام یابد یا خیر، مسئله ای است كه به تکامل وضع انقلاب سراسر كشور مربوط می شود .... اگر وضع انقلاب سراسر كشور از تکامل باز ایستد و حتی برای مدت نسبتا طولانی دچار ركود شود آنگاه طبیعی است كه این مناطق قادر نخواهند بود برای مدت طولانی دوام بیاورند. در حال حاضر وضع انقلاب چین به موازات تفرقه و جنگ های مداوم ... همچنان رشد و تکامل می یابد ....
چهارم، وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا نیرومند شرط لازم برای بقاء قدرت سیاسی سرخ است.
پنجم، علاوه بر شروط بالا، شرط مهم دیگری نیز برای دوام طولانی و توسعه ی قدرت سیاسی سرخ لازم می آید: اینكه سازمان حزب كمونیست قوی و سیاست اش صحیح باشد. به طور خلاصه، دلایلی كه مائوتسه دون برای بقاء و رشد حكومت سیاسی سرخ در چین نام می برد به این قرار است.
1 ـ وجود جنگ درون رژیم سفید (به دلیل نیمه مستعمره بودن)
 2ـ وجود یک پایه توده ای قوی
3 ـ رشد و تکامل اوضاع انقلابی در سراسر كشور
4 ـ وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا نیرومند
5 ـ وجود حزب كمونیست قوی با سیاستی صحیح
صدر مائو در اثر خود به نام "مبارزه در كوهستان جین گان" كه در 25 نوامبر 1928 نوشته، این شروط را به قرار زیر خلاصه می كند: طبق تحلیل ما، یکی از دلایل وجود این پدیده، تفرقه و جنگ های مداومی است كه بین بورژوازی كمپرادور و طبقه مالكان ارضی بزرگ چین در جریان است. تا زمانی كه این تفرقه و جنگ ها ادامه دارند، امكان بقاء و رشد حكومت مستقل مسلح كارگران و دهقانان نیز موجود خواهد بود. علاوه بر این، بقاء و رشد این حكومت مستلزم وجود شروط زیرین است:
1 ـ توده های فعال مردم،
2 ـ سازمان حزبی محكم،
3 ـ ارتش سرخ نسبتا قوی،
4 ـ زمین مساعد برای عملیات نظامی،
5 ـ منابع اقتصادی كافی برای تامین خواربار.
مائوتسه دون یکی از شرط های مورد نیاز كه پیش از این گفته بود، یعنی شرط رشد و تکامل وضع انقلاب در سراسر كشور را در اینجا بیان نمی كند، اما بلافاصله بعد از شمردن شرط های بالا اضافه می نماید كه: حكومت مستقل در قبال طبقات حاكم كه احاطه اش كرده اند باید بر حسب اینكه رژیم طبقات حاكمه دوران ثبات موقت یا تفرقه را می گذراند استراتژی های متفاوتی ایجاد كند. دورانی كه رژیم طبقات حاكم از ثبات نسبی برخوردار است، (كه این در عین حال به معنی ركود وضع انقلابی هم هست) یک استراتژی می خواهد و دورانی كه طبقات حاكم دستخوش تفرقه و نفاق اند (این در عین حال به معنی رشد وضع انقلابی هم است) بیانگر یک استراتژی دیگر است. اما نتیجه ای كه از اینجا می توان گرفت این است: قدرت سیاسی سرخ (یعنی قدرت سرخی كه به واقع موجود است) همراه با وجود شرط های دیگر و با اجرای استراتژی صحیح می تواند حتی اگر وضع انقلاب در سراسر كشور در حالت ركود هم باشد، موجودیت یافته و به موجودیت اش ادامه دهد. به عبارت دیگر علیرغم اینكه ركود موقتی اوضاع انقلابی می تواند رشد و گسترش آن را كند نموده و یا موقتا مانع رشد آن شود و یا در بدترین حالت باعث عقب گردهائی نسبی در آن شود، اما هرگز نمی تواند موجودیت آن را از بین ببرد. واقعیت چین نشان می دهد كه رژیم های مستقل با اجرای استراتژی صحیح توانستند حتی در دوران ثبات رژیم های سفید به موجودیت خود ادامه دهند. اما زمانی كه استراتژی صحیحی به كار نگرفتند، دچار شكست و باخت شدند. حتی در دوران كنونی نمی توان گفت كه رژیم های سفید در كشورهای غیر مستعمره (و یا حتی مستعمره) دارای ثبات طولانی مدت هستند. اوضاع انقلابی هم در جهان و هم در تک تک كشورها (به غیر از استثناها) فوق العاده خوب است. یکی از ویژگی های عصر ما از هم پاشیدگی كلی امپریالیسم و پیشرفت پیروزمند سوسیالیسم در تمام جهان است.
ادامه بدهیم: صدرمائو، در دومین نوشته خود، برای بقاء و رشد قدرت سیاسی درون رژیم های سفید، دو شرط دیگر اضافه نموده است. زمین مساعد برای عملیات نظامی و منابع اقتصادی كافی برای تامین خواربار. با توجه به این دو نكته اگر دوباره خلاصه نمائیم به شرح زیر می شود:
1 ـ وجود جنگ و نفاق درون رژیم سفید
2 ـ وجود یک پایه توده ای قوی
3 ـ وجود یک سازمان قوی
4 ـ وجود ارتش سرخ و نسبتا قوی
5 ـ زمین مساعد برای عملیات نظامی
6 ـ منابع اقتصادی كافی برای تامین خواربار
بعدها نظر مائوتسه دون در مورد اینكه حكومت مستقل در مستعمراتی كه زیر سلطه ی مستقیم امپریالیسم قرار دارند نمی تواند به وجود آید، تغییر كرد. (یعنی شرط جنگ و نفاق در حكومت سفید برای به وجود آمدن و رشد قدرت سرخ). و این امر ناشی از گسیختگی و ضعف نظام امپریالیستی در بعد جهانی بعد از جنگ جهانی دوم، تضعیف و از هم پاشیدگی تمام قدرت های امپریالیستی به استثنای امپریالیسم آمریکا، نیرومند شدن اتحاد جماهیر شوروی، نابود كردن جبهه امپریالیستی در چین، و همه اینها بود.
"به وجود آوردن پایگاه های انقلابی و قدرت های انقلابی در مناطق کوچک و بزرگ برای طولانی مدت، جنگ های انقلابی برای محاصره شهرها از طریق روستاها و بعدا كسب قدرت در شهر و پیروزی در سراسر كشور ... در تمام كشورهای مستعمره شرق (...) و یا حداقل در بعضی از آنها ممكن گشته است." حتی بعدها سوسیال امپریالیسم شدن اتحاد جماهیر شوروی این الگو را تغییر نداد. به طوری که در بسیاری از كشورهای خاور دور قدرت های سرخ به وجود آمده اند و یا به وجود آمدنشان دور نیست. در كشورهای خلیج عرب و بعضی كشورهای آفریقا، در بعضی نقاط، مناطق آزاد شده وجود دارد. حتی اگر ارگان های قدرت سرخ هم به وجود نیامده باشد، مناطق آزاد شده فراوان است.
در این صورت به عنوان قاعده كلی می توان گفت:
امروزه می توان در تمام كشورهای زیر سلطه و مستعمره (كشورهای مستعمره و یا نیمه مستعمره) با موجودیت شرط های زیر، قدرت های سرخ به وجود آورد و از طریق آنها با جنگ های انقلابی درازمدت قدرت را در شهرها كسب نمود و به پیروزی سراسری نائل آمد:
1 ـ وجود یک پایه توده ای قوی
2 ـ وجود یک سازمان حزبی قوی
3 ـ وجود ارتش سرخ منظم و نسبتا قوی
4 ـ زمین مساعد برای عملیات نظامی
5 ـ منابع اقتصادی كافی برای تامین خواربار
 
بخش دوم
در مورد شرایط ترکیه
 
در مورد کشور خودمان هم شرط های لازمی که باید مورد بررسی و تحقیق قرار گیرند، همین پنج شرط می باشند:
1 ـ پایه توده ای قوی: البته نباید این را در سطح سراسر کشور جستجو کرد. چرا که پایه توده ای در بعضی مناطق کشورمان قوی و در بعضی مناطق ضعیف است. در کنار عوامل دیگر، این تضادها ناشی از رشد ناموزون اقتصاد بوده و طبیعی است. اما در بسیاری از نقاط کشورمان پایه توده ای موجود است. در صورت وجود شرط های دیگر می توان در این مناطق قدرت های سیاسی سرخ به وجود آورد و گسترش داد.
2 و 3 ـ یک سازمان حزبی قوی و ارتش سرخ منظم و نسبتا قوی هنوز در کشورمان موجود نیست. در حالی که حزب قوی و ارتش قوی برای بقاء و رشد قدرت های سیاسی سرخ از شرط های ضروری است. باید به این نکته توجه نمود که اینها شروطی برای شروع مبارزه مسلحانه نیست، بلکه اساسا خود از درون مبارزه مسلحانه بیرون خواهد آمد. یعنی در پروسه این مبارزه، حزب از ضعیف به قوی و نیروهای نظامی ضعیف و کوچک و نامنظم به نیروهای نظامی قوی و منظم تبدیل خواهند شد. مسلما مناطق قدرت سرخ یک شبه به وجود نخواهد آمد بلکه زمانی که حزب به درجه معینی از رشد و تحکیم رسید و نیروهای نظامی به درجه معینی قوی تر و منظم تر شدند، در پروسه مبارزه مسلحانه ایجاد خواهد شد. بنابراین اگر از همان ابتدا، تشکیل یک سازمان حزبی قوی و ارتش سرخ قوی دنبال نشود و در نتیجه ی به دست نیاوردن آنها، در مبارزه ی مسلحانه تاخیر به وجود آید، این بر ضد تئوری انقلاب و خط جنگ خلق مائوتسه دون می باشد.
4 ـ زمین مساعد برای عملیات نظامی: علیرغم اینکه این موضوع اهمیت تعیین کننده ای ندارد، ولی مناطق و بخش های زیادی از کشورمان برای عملیات نظامی مساعد می باشد.
5 ـ منابع اقتصادی برای تامین خواربار: بدین معنی که منطقه مورد نظر در صورت محاصره و تحریم اقتصادی به حیات اقتصادی خود ادامه بدهد. یعنی مردم آن منطقه بتوانند با استفاده از منابع خود، احتیاجات اساسی خود را رفع نمایند. (خودکفا باشند ـ مترجم) به عبارت دیگر احتیاجات مردم منطقه مورد نظر از مناطق دیگر تهیه نشود و پیوسته به بازار داخلی وابسته نباشد. مثلا استانبول، آنکارا، ازمیر و مانند آنها وابستگی گسست ناپذیری به بازار داخلی دارند، احتیاجات مردم این مناطق به درجه زیادی از مناطق دیگر تامین می شود، تولیدات آنان نیز به درجه ی زیادی در مناطق دیگر مصرف می شود. در صورت محاصره و تحریم اقتصادی شهرهای مذکور، زندگی اقتصادی در آنها فلج شده و تغذیه و سرپناه را ناممکن خواهد ساخت. بنابراین مناطقی که قدرت های سرخ می توانند در آنها به زندگی خود ادامه دهند باید مناطقی باشند که هنوز به بخش لاینفک بازار داخلی تبدیل نشده باشند. یعنی می تواند مناطق عقب افتاده باشد. مناطق روستائی عقب افتاده زیادی در کشورمان این شرط را تامین می کند. بنابراین بعد از این مطالب، در مورد کشور خودمان چه نتایجی می توان گرفت؟
طبعا برای ایجاد، بقاء و رشد قدرت های سیاسی سرخ در کشورمان یک سری شروط (پایه توده ای قوی، منابع اقتصادی کافی برای تامین خواربار، زمین مساعد برای عملیات نظامی) به طور طبیعی از مدت ها پیش موجود است. آنچه که موجود نیست وجود سازمان حزبی قوی و «ارتش سرخ قوی» است. این دو شرط، شروط ذهنی است. یعنی تحقق آنها بستگی به فعالیت ما دارد. وظایفی که امروزه در دستور کار ما قرار می گیرد اولا تعیین مناطق روستائی مناسبی است که از نظر پایه توده ای قوی است و منابع اقتصادی کافی برای تامین خواربار و زمین مساعد برای عملیات نظامی دارد. ثانیا، تمرکز قوا و افزایش فعالیت هایمان در این مناطق و ساختن حزب و ارتش در پروسه مبارزه مسلحانه. در پروسه ساختن حزب و ارتش وقتی حزب به درجه معینی محکم و قوی شد و ارتش به درجه معینی منظم و قوی گشت می توان در یک و یا چند منطقه کشور قدرت سیاسی سرخ به وجود آورد. تنها بعد از به وجود آمدن قدرت سیاسی سرخ در یک و یا چند منطقه کشور است که برای پرولتاریا و حزب اش امکان متحد کردن اقشار و طبقات انقلابی یعنی امکان به وجود آوردن جبهه متحد انقلابی خلق (جبهه ای که بر اساس اتحاد کارگران ـ دهقانان تشکیل شده باشد) ممکن می شود.
ضمنا نباید شروط ایجاد، بقاء و رشد قدرت سیاسی سرخ را با شروع مبارزه مسلحانه قاطی کرد. در حالی که امروزه در کشورمان بنا به دلایلی که گفتیم شروط برای اولی موجود نیست، لیکن برای دومی به طور اساسی وجود دارد. بلافاصله بعد از انتخاب مناطق روستائی مناسب با انجام تبلیغ و ترویج کوتاه مدت و تدارک تشکیلاتی (مثلا سازماندهی کمیته رهبری حوزه ای حزب در آن منطقه و به وسیله ی آنها تشکیل هسته های پارتیزانی اولیه و تبلیغ و ترویج کوتاه مدت در جهت مبارزه مسلحانه و سیاست حزب) بلافاصله می توان و باید وارد مبارزه مسلحانه شد. نباید فراموش کرد که این مبارزه، آگاهی توده ها را به شکل وسیعی حتی در سطح کشور ارتقاء داده، آنها را آموزش می دهد، پایه توده ای را قوی می کند، حزب و نیروهای نظامی در متن آن ساخته می شود و در پروسه معین این مبارزه قدرت های سرخ به وجود می آید.
رفیق عزیز، اما در نوشته تو برای ایجاد و بقاء و رشد قدرت های سرخ این پنج شرط آورده می شود:
1 ـ تفرقه و شکاف در داخل حکومت ارتجاعی
2 ـ خیزش جنبش دهقانی
3 ـ رشد و تکامل حرکت انقلابی در سطح کشور
4 ـ ارتش سرخ منظم
5 ـ وجود یک حزب کمونیست قوی با اتخاذ سیاست صحیح
در مورد شرط اولی که در اینجا آورده شده، قصد مائوتسه دون از «جنگ درون حکومت سفید به طور اساسی»، جنگ مسلحانه ای است که مابین جنگ سالاران اتفاق می افتد، نه اختلافاتی که به طور دائمی و اجتناب ناپذیر و طبیعی بین مرتجعین در هر کشوری وجود دارد. افزن بر این، همان گونه که اشاره کردیم مائو بعدها از این نکته صرف نظر کرد. بنابراین بنظر من ضرورت نداشت که در نوشته این نکته و حتی اختلاف طبیعی و اجتناب ناپذیر که در هر کشور معمول است (با در نظر گرفتن تفاوت هایش با چین) مفصلا مورد بحث و بررسی قرار گیرد.
تفصیلات و تشریحات این قسمت از نوشته به هیچ وجه پرسش های رفقا را مستقیما جواب نداده، بلکه جوابی است بسیار غیر مستقیم.
در مورد شرط دوم: اینجا هم ماهیت مسئله صحیح بررسی نمی شود. مائوتسه دون، خیزش های دهقانی گذشته (او گذشته نزدیک را در نظر دارد) را از نظر پایه توده ای برای حال حاضر در نظر می گیرد. یعنی خصلت مسئله، امروزه موجودیت و عدم موجودیت پایه توده ای است. اما در نوشته تو این طور نیست بلکه خیزش های دهقانی در جامعه سلجوقی و عثمانی پشت سرهم ردیف می شود و این خیزش ها با مسئله اصلی ربط داده نمی شود.
می شود چنین نوشت: در مناطقی که این خیزش ها به وقوع پیوسته، امروزه پایه توده ای بسیار قوی وجود دارد. این خیزش ها در فلان جاها اتفاق افتاد و به دلیل باقی ماندن تاثیرات آنها، در آینده مناطق به طور اساسی در اینجاها به وجود خواهند آمد. اینها گفته نمی شود (من هم از نظر خودم برای گفتن چنین چیزی، اطلاعات کافی در دست ندارم) وقتی هم گفته نمی شود، تمام رویدادهای تاریخی ذکرشده، از به نمایش گذاشتن یک معلومات تاریخی و یا تبلیغی از سنت انقلابی دهقانان جلوتر نمی رود. اگر به جای آن، خیزش های دهقانی دهه های اخیر در مناطقی که به وقوع پیوسته، موجودیت پایه توده ای، چگونگی ایجاد، بقاء و رشد حکومت های سرخ و موجودیت پایه توده ای شورشگر با ارائه مثال مورد بررسی قرار می گرفت، خیلی بهتر بود. و اینها می توانست جوابی درخور این سئوال باشد.
در مورد شرط سوم: «رشد و تکامل حرکت انقلابی در سطح کشور» در این مورد گفته مائوتسه دون چنین است: رشد و تکامل وضعیت انقلابی در سطح کشور. به جای «وضعیت انقلابی»، «حرکت انقلابی» را تفسیر کردن، به نظر من، توهم داشتن در مورد شروط مورد نظر و به خطا رفتن است. وضعیت انقلابی چیست؟ 1 ـ طبقات حاکم نتوانند مثل سابق حکومت کنند. 2 ـ توده های خلق نتوانند مثل سابق زندگی کنند و تغییرات را ضروری ببینند. 3 ـ گسترش و ارتقاء فوق العاده در عملیات مستقل توده ای. بنا به گفته لنین، این ها «شرط های عینی انقلاب» بوده و مستقل از اراده تک تک گروه ها، احزاب و طبقات می باشند. (برای اطلاع بیشتر به .... صفحات 379 – 38 جلد سوم رجوع شود). و اما«حرکت انقلابی» به طور عام به آن حرکت های انقلابی اطلاق می شود که جهت اش سرنگونی نظام موجود باشد. در نوشته تو، مقصود از «حرکت های انقلابی» حرکت هائی است که «حرکت کمونیستی » یکی از آنهاست. بدین صورت به جای «وضعیت انقلابی»، «حرکت کمونیستی» گذاشته شده و نهایتا از آن چنین نتیجه ای گرفته می شود: اگر حرکت کمونیستی در سراسر کشور رشد و تکامل نیابد، حکومت سرخ به وجود نمی آید. قبلا نیز رفیق کاظم، در جمع بندی از انقلاب چین به جای «حزب قوی و صحیح» از کلمه «حزب سازماندهی شده در سطح کشور» سخن رانده بود. درست به همین دلیل است که روی این نکته تامل می کنم. این نکته چرا اهمیت پیدا می کند؟ از این نظر اهمیت پیدا می کند که امروزه ما جریانی نیستیم که در تمام مناطق کشور خود را سازمان داده باشیم. (رفیق رستم ادعا دارد در سطح کشوری خود را سازمان داده ایم اما در اشتباه است) اگر این طور بود دیگر مسئله ای نبود. در کوتاه مدت (حتی در سه چهار سال آینده هم) نمی توانیم در کلیه مناطق کشور خود را سازمان بدهیم. نکته دوم اینکه به دلیل رشد ناموزون انقلاب در کشورمان، خود ما خواستار سازمان یافتگی در سطح کشور نیستیم. ما به طور خاص به مناطقی اولویت و اهمیت می دهیم که انقلاب در آنجا سر بلند کرده باشد. به عبارت صحیح تر باید اولویت و اهمیت بدهیم. در سراسر نوشته، به دلیل یکی دانستن شروط «شروع مبارزه مسلحانه» با شروط«به وجود آوردن قدرت سیاسی سرخ» و یا حداقل جدا نکردن آنها از یکدیگر در هیچ جای نوشته یعنی بیان نشدن فرق بین آنها، به طور منطقی مبارزه مسلحانه را تا سازمان یافتن در سراسر کشور (یعنی به آینده ای نامعلوم) به تعویق می اندازد و برای امروز «شکل های دیگر» مبارزه را مطرح می کند. و این همان توهم است.
در مورد رشد و تکامل «وضعیت انقلابی» در سراسر کشور می توان گفت، اولا این در سراسر دنیا و به طور خاص در کشورمان موجود است. دوره های ثبات«حکومت های سفید »بسیار کوتاه و موقتی می شود. دوما، همان طور که قبلا با بررسی مقاله دوم مائوتسه دون نشان دادم، منظور از این وضعیت «انقلابی» اساسا موجودیت قدرت سرخ نیست. بلکه گسترش و یا عدم گسترش، قوی شدن و یا نشدن وضعیت «انقلابی» فاکتوری است که بروی سیاست هائی که در مناطق سرخ اعمال می شود تاثیر می گذارد. محتوای نوشته با محتوای آنچه که گفتم هیچ قرابتی ندارد. در نوشته مسائل دیگری بررسی می شود. و اینها جواب سئوالات کمیته جوانان نمی باشد.
در اینجا به نکته دیگری بپردازیم: بنظر من، سازمان یافتن جنبش کمونیستی در سطح کشور یعنی در بخش ها و فرمانداری ها و یا در اکثریت آنها، به معنای تشکیل نهاد رهبری حوزه ای و یا کمیته های حزبی است. در این مورد، عباراتی مشعشع مورد استفاده قرار گرفته است. مثلا، در نوشته از عبارت «یک جریان سیاسی انقلابی که در سطح کشور صدایش را به گوش ها می رساند» استفاده می شود. این چیز دیگری است. مثلا   THKO و THKP-C در سطح کشور جریان های سازمان یافته سیاسی نیستند؛ بلکه جریان هائی هستند که «در سطح کشوری صدایشان را به گوش ها می رسانند». عبارت دیگری هم مورد استفاده قرار گرفته است: «متحد کردن مبارزه در سطح کشوری و جهت دادن آن به طرف یک هدف». منظور از بیان آن «جهت دهی سیاسی» نیست بلکه جهت دهی «مبارزه عملی» است و این هم آن طور که من می فهمم سازمان یافتگی در سراسر کشور را ضروری می سازد. و این فقط در دوره ای که انقلاب در سطح کشوری به پیروزی نزدیک می شود، یک چیز ممکن م گردد. (این نکته را به خاطر بسپاریم.)
در این قسمت یک مسئله اصولی را که به نظرم بسیار اهمیت دارد، بررسی خواهم کرد: اینکه نوشته اشاره می کند «با وجود یک جنبش در سطح کشور... باید وجود یک حزب سیاسی را به گوش تمام خلق های کشور رساند و به آنها نشان داد و آنها را در سطح کشور به سوی هدف برقراری قدرت انقلابی سوق داد».
(این عبارتی بسیار ناروشن و کشدار است و به تفسیرهای گوناگونی پا می دهد. کمی قبل به عبارت «وجود (و یا صدایش را) به گوش رساندن» اشاره کردم. و اما در مورد عبارت «متحد کردن مبارزه در سطح کشور و سوق دادن آن بسوی یک هدف». باید گفت این تقریبا خصوصیات هر جریانی است که در اینجا به آن نمی پردازم).
نوشته به نکته دیگری هم اشاره دارد و آن اینکه: «مثلا، وقتی جنبش های دهقانی از طرف مبارزات در شهرها حمایت نمی شوند محکوم به سرکوب شدن هستند. مثلا یک شورش دهقانی در منطقه شهر شرق، اگر مبارزات روستاهای«اگه و یا چوکوراوا» با رهبری یک حزب پرولتری به وسیله ی طبقه کارگران در شهرهای صنعتی مورد حمایت قرار نگیرد نمی تواند قدرت سیاسی سرخ را به وجود آورد و نمی تواند آن را حفظ کند.»
در اینجا یک انحراف مهم از اصول مطرح است. دهقانان می توانند فقط با نیروی خود، قدرت سیاسی سرخ را به وجود آورده و حفظ کنند. حتی اگر مرتجعین در تمام «شهرهای صنعتی » حاکمیت با ثباتی را هم برقرار کنند و در درازمدت همه جنبش های کارگری را سرکوب نمایند، باز هم دهقانان می توانند قدرت سیاسی سرخ را به وجود آورده و حفظ کنند، و این امری غیر ممکن نیست. بنابراین اعلان اینکه جنبش های دهقانی«محکوم به سرکوب شدن هستند» در زمان حال، بدین معنی است که قبل از سازمان یافتن در شهرهای صنعتی، اسلحه به کار نرود، و این انحرافی است راست که در آینده با غیر ممکن نشان دادن انقلاب هم معنی خواهد داد. البته سرکوب جنبش های کارگری، قطع همبستگی ما بین کارگران و دهقانان، جنبش های دهقانی را ضعیف می کند، اما چرا آنها را «محکوم به سرکوب شدن» نماید؟ مگر در چین زمانی که مرتجعین در تمام شهرها حاکم بودند و برای دوره ای توانستند صدای کارگران را قطع کنند، انقلاب پیروزمندانه به پیش نمی رفت؟نوشته چنین نتیجه می گیرد: «به عنوان نتیجه گیری می توان گفت که قدرت سیاسی سرخ با متحد کردن و جهت دادن مبارزه در سطح کشور به وسیله  حزب پرولتری به وجود آمده و حفظ می شود و نه با اجرای یک مبارزه موضعی».
این گفته به عبارت روشن تر بدین معنی است: تا وقتی در سراسر کشور سازمان نیابیم و تمام مبارزات خلق را متحد نکرده و «جهت» ندهیم، نمی توانیم قدرت سرخ را به وجود آوریم. ای داد دست هایمان را بلند نکنیم. جل الخالق! انگار قدرت سرخ مورد بحث در اینجا قدرت سیاسی نیست که در یک و یا چند منطقه به وجود می آید؛ بلکه قدرت سیاسی است که در سراسر کشور به وجود خواهد آمد.
نظر من چنین است: ایجاد و بقای قدرت سرخ (نه مبارزه مسلحانه) مشروط به سازمان یافتن در سراسر کشور، متحد کردن تمام خلق و جهت دادن به آنها به وسیله ما نیست. مائو هم چنین شرطی را نمی گذارد. این چیز خوبی است اما امروزه نه صاحب چنین چیزی هستیم و نه چیزی است که بتوانیم با پیشروی انقلاب در سطح کشور طی مدتی به آن دست یابیم. در صورتی که می توانیم نیروهای موجودمان را در سه ـ چهار منطقه (بنا به شرایط مساعد و به نسبت توان مان) متمرکز کرده و در آنجاها مبارزه مسلحانه را شروع و یک «حزب قوی » با سیاست صحیح، و یک «ارتش سرخ قوی» به وجود بیاوریم (امروزه کمبود هم همین است) و قدرت های سرخ را بنا و حفظ نمائیم. و حتی در دوره های سرکوب تمامی مبارزات طبقه کارگر (این چیزی است به ضرر ما) هم می توانیم این مناطق را به شرط اینکه استراتژی صحیحی به کار گیریم، حفظ کنیم. مثلا شورش «درسیم» را در نظر بگیریم: دهقانان تنها با همت خود زیر رهبری روسای قبایل توانستند سه سال منطقه را زیر  کنترل بگیرند. اگر نفاق بین قبیله ها نمی انداختند و آنها از یک رهبری صحیح، رهبری حزب کمونیست برخوردار بودند، به هیچ وجه نمی توانستند شورش «درسیم» را سرکوب کنند. این گفته خود دهقانان است و مثال های دیگری هم موجود است.
نکات چهارم و پنجم: در نوشته، در مورد حزب و ارتش تامل نشده و به یکی دو جمله اکتفا شده است. حزب و ارتش چیست اند، چطور و در پروسه کدام مبارزه ساخته می شوند، به طور خاص در این مورد وظیفه کنونی ما چیست؟ به اینها اصلا پرداخته نمی شود در صورتی که امروزه برای قدرت سرخ کمبودهای اساسی همین ها هستند و در مناطقی که شرایط دیگر (پایه توده ای، منابع اقتصادی کافی، زمین مساعد برای عملیات نظامی) موجود باشد با به وجود آوردن حزب و ارتش در این مناطق، می توان هرکدام از آنها را به منطقه قدرت سرخ تبدیل ساخت (حزب فقط در این مناطق ساخته نخواهد شد، اما اساسا در اینجاها در پروسه مبارزه مسلحانه ساخته خواهد شد).
در مورد جوابی که به سئوال اول داده شد، به دو نکته مختصرا اشاره کرده و از سئوال دوم خواهم گذشت.
اولی: تضادهای درون ارتش نباید جداگانه بررسی شود، بلکه باید به عنوان نمودی از تضادهای طبقاتی مورد ارزیابی قرار گیرد. معلوم نیست از کجا به اختراع جدیدی چون «افسران وطن پرست» دست زده ایم. مدت زیادی در تمام اعلامیه ها و نشریات مان در جاهائی که به «کارگران، دهقانان» اشاره کردیم، در پنج گوشه اش عبارت «افسران وطن پرست» به جای عبارت قدیمی قشر سرباز و روشنفکر گذاشته شده است. «افسران وطن پرست» کسانی هستند که ایدئولوژی بورژوازی ملی را قبول دارند و در صف بندی طبقاتی در زمره آن قرار دارند. آنها را باید به عنوان بورژوازی ملی در نظر بگیریم، و در جائی که ایجاب کند آنها را به عنوان بخشی از بورژوازی ملی بررسی نمائیم.
دومی: از فرمولبندی پیچیده «حق تعیین سرنوشت ملت های کرد» صرف نظر کرده و به جای آن از عبارت «حق تعیین سرنوشت ملت کرد » استفاده نمائیم.
بنا به کمبود وقت به جواب سئوال دوم نمی پردازم.
به نظر من در بررسی این مسئله باید این سه نکته را به طور واضح و محکم معلوم کرد.
1 ـ در کشورهای نیمه فئودالی، نیمه مستعمره که زیرسلطه ی غیرمستقیم امپریالیسم قرار دارند، تغییرات در ساخت اقتصادی چگونه خواهند بود؟
2 ـ به طور عمومی ناموزونی در ساخت اقتصادی کشور
3 ـ تفاوت مابین انقلاب ملی کشورهائی که زیر  اشغال امپریالیستی واقع شده اند با انقلاب دموکراتیک کشورهای نیمه مستعمره، نیمه فئودال که شالوده آن انقلاب ارضی است.
نکته اول: نوشته با یک جمله بدان می پردازد و در مقاله های نوشته شده در شماره های مختلف «آی دن لیک» هم در مورد این موضوع ناروشنی موجود است. به طور کلی این طور گفته می شود: «از یک طرف روابط فئودالی حل می شود و از طرف دیگر این حل شدن محدود می شود». اینکه مفهوم این عبارت در پراتیک به چه معنی است زیاد فهمیده نمی شود. واقعیت این است: اربابان آهسته آهسته در پروسه طولانی بصورت «بزرگ مالکین» سرمایه دار در می آیند. در این فاصله، حاکمیت و اشکال مختلف استثمار فئودالی بر دهقانان هنوز برای مدت زیادی ادامه خواهد یافت، یعنی حتی بعد از اینکه دهقانانی که در زمین های اربابی کار می کنند به کارگران مزد بگیر در آن مزرعه تبدیل شده اند. ارباب قدیمی که امروز آقای مزرعه شده، قسمتی از امتیازات قدیمی خود (مثلا بیگاری) را بر دهقانان به شکل سنت محفوظ داشته و اعمال می کند. طریقه حل ریشه ای مسئله دهقانی و یا راه حل انقلابی اینست که با یک شورش قدرتمند دهقانی، مالکیت فئودالی و ساختار روبنای آن مناسبات فئودالی ریشه کن و زیر و رو شود.
از طرف دیگر، در نقاطی که مالکیت کوچک و متوسط دهقانی گسترده است، در جامعه بسته دهقانی که اساسا خودش تولید و مصرف می کند، امپریالیسم از یک طرف این نقاط را به بازار وابسته می کند و از طرف دیگر بانک ها، موسسات اعتباری، رباخواری ـ که یک خصوصیت نیمه فئودالی و شکلی از انباشت ابتدائی سرمایه است ـ را حمایت و تقویت کرده و مالکیت دهقانان را از آنان سلب می نماید. و این پروسه، سنگین و درد آور انجام می گیرد.
در شهرها صنایع ملی در حال نابودی است و به جایش صنایع مونتاژ وابسته به امپریالیسم جایگزین گشته و توسعه می یابد. موسسات بزرگ تجاری و مالی زیر  کنترل امپریالیسم در می آید.
بدین علت، سرمایه داری کمپرادوری توسعه یافته به وسیله امپریالیسم به هیچ وجه نمی تواند فئودالیسم را به طریقه «راه حل ریشه ای دهقانی» حل کند و تا زمانی که فئودالیسم ریشه کن نشود توده دهقانی به عنوان یک نیروی مهم انقلابی وجود خواهد داشت و کماکان مضمون انقلاب، دموکراتیک باقی خواهد ماند.
نکته دوم: یکی دیگر از خصوصیات کشورهای نیمه مستعمره- نیمه فئودال، ناموزون بودن ساخت اقتصادی کشور است. در همان حال که در بعضی مناطق روابط فئودالی به درجه زیادی حل می شود، در مناطق دیگر کماکان به قوت خود باقی می ماند. در مناطق توسعه یافته کشور اگر چه ممکن است انقلاب دموکراتیک برای عموم توده های دهقانی اهمیت زیادی نداشته باشد (در کشور ما در منطقه توسعه یافته «اگه» هنوز اهمیت دارد) اما در مناطق عقب مانده برای توده های وسیع دهقانی کماکان اهمیت خود را حفظ می کند.
هر چه انقلاب دمکراتیک همچون مسئله روز مطرح باشد، مسئله ی تکیه به دهقانان هم مطرح خواهد بود. زیرا شالوده انقلاب دمکراتیک، یک انقلاب دهقانی است. گذشته از این، ما در کشوری زندگی می کنیم که 70 درصد آن را دهقانان تشکیل می دهند. اینکه «بگذار امپریالیسم، فئودالیسم را تصفیه کند ما هم انقلاب سوسیالیستی بکنیم»، کاملا یک منطق منشویکی است. منشویک ها نیز در مقابل لنین می گفتند، انقلاب دموکراتیک وظیفه بورژوازی است. به او اجازه بدهیم که کارش را بکند. و اگر ما رهبری دهقانان را به دست بگیریم بورژوازی رم می کند و غیره. اما لنین با کنار زدن بورژوازی نامصمم و ترسو و سازشکار، فورا از اتحاد پرولتاریای مصمم با دهقانان دفاع کرده و مصممانه از به آخر رساندن انقلاب و گذر بی وقفه به سوسیالیسم به دفاع برخاسته بود. این تئوری انقلاب مرحله ای و بی وقفه مارکسیست ـ لنینیستی است. مائو این را در چین نیمه فئودال - نیمه مستعمره با شرایط چین تلفیق داده بود. در کشورهای نیمه فئودال و نیمه مستعمره مثل کشور ما، رشد انقلاب از مناطق روستائی به طرف شهرها به دو دلیل بستگی دارد. اولا، شالوده انقلاب دموکراتیک، «انقلاب ارضی» است. ثانیا، امپریالیسم حاکم بر کشورمان و نوکران مرتجع وابسته بدان، اختیار و کنترل کامل شهرها و مناطق توسعه یافته را در دست دارند.
نیمه مستعمره و زیریوغ امپریالیسم بودن کشورمان، رشد و تکامل انقلاب از پایگاه های ساخته شده در مناطق توسعه نیافته به طرف شهرها را ضروری می سازد. (در کشورمان انقلاب دموکراتیک و انقلاب ملی با هم یک رابطه ناگسستنی دارند.)
 با درودهای کمونیستی ـ (1972)