۱۴۰۴ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

جنبش فدرال دمکرات آذربایجان: جنگ تجاوزکارانه‌ی ایالات‌ متحده‌ی آمریکا و اسرائیل علیه کشورمان محکوم است‌ و باید به فوریت متوقف گردد!


سرنوشت نظام آینده ی کشور نه بدست نیروهای خارجی بلکه به دست مردم ایران رقم خواهد خورد

دگر بار کشورمان در کام‌ جنگ‌ تازه ای فرو رفته است که پایان و تبعات آن حتی برای شروع کنندگان آن نیز به تمامی روشن نیست.

‌بعد از جنگ چندین ساله با کشور عراق و جنگ‌ دوازده روزه با اسرائیل که موجب ویرانیهای وسیعی در کشور گردید، اینبار نیز با حملات هوائی سنگین‌ ارتش های آمریکا‌ و اسرائیل صدماتی جدی به زیر ساخت های کشور وارد شده است.

بار دیگر ساکنین شهرهای بزرگ برای فرار از بمبها و موشک های آمریکائی و اسرائیلی خانه و کاشانه ی خود را ترک می کنند.

یکبار دیگر کودکان ایرانی نیمه شبان از وحشت مرگ و صدای انفجارها به آغوش مادرانی پناه می برند که خود در زیر سایه ی وحشت رژیمی سفاک و ضعیف کش، بی پناه هستند.

 با شروع جنگ صدها نفر از هموطنانمان در بمبارانهای جنایت کارانه ی اردوهای مجهز به مدرن ترین سلاحهای این دو کشور جان خود را از دست داده اند و اوج این بربریت موشک باران مدرسه ای در شهر میناب استان هرمزگان توسط نیروی هوائی اسراِئیل است که طی آن بیش از صد و پنجاه کودک دبستانی کشته شده اند. این جنایت برگ تازه ای در دفتر جنایتهای بیشمار کشوری است که دولت آن از دید اکثریت کشورهای جهان در رابطه با مردم فلسطین متهم به نسل کشی و پاکسازی قومی است.

ولی آیا در این جنایات فقط آمریکا و اسرائیل مقصر هستند؟

در کنار ایالات متحده ی آمریکا و اسرائیل این رژیم جمهوری اسلامی است که با سیاست های جنایتکارانه و پان شیعی اش کشور را در آستانه ی ویرانی و نابودی قرار داده و حتی چند هفته قبل از حمله ی نیروهای خارجی دهها هزار نفر از شهروندان کشور را کشته، زخمی کرده و در سیاهچال های مختلف کشور حبس نموده است.

امروزه وضعیت فاجعه بار اقتصادی کشور، فقر روزافزون اکثریت مردم، نابودی محیط زیست، وضعیت آب و برق و ناهنجاریهای اجتماعی اموری نیستند که حتی مسئولین رژیم بتوانند آنها را کتمان بکنند.

همه ی اینها محصول چهل و هفت سال حاکمیت روحانیون، فاناتیک های اسلامی و جانیانی است که در کشور به صغیر و کبیر رحم نکرده اند.

در چهل و هفت سال حاکمیت اسلامیست ها در کشور، هر کسی که از دوراندیشی سیاسی ذره ای بهره داشت، می دانست که ادامه سیاست های ابلهانه ی تیم خامنه ای  و شرکای اصولگرا و اصلاح طلبش روزی کشور را بازیچه دست نتانیاهوها و ترامپ ها خواهد کرد

رژیم جمهوری اسلامی امروزه کشور را نه فقط در مقابل آمریکا و اسرائیل بلکه عملا در مقابل اکثریت کشورهای عرب منطقه و قریب به اتفاق کشورهای اروپائی، کانادا و استرالیا قرار داده است.

با شروع این جنگ و کشته شدن علی خامنه ای – که با دستور قتلعام آخرینش همانند خمینی لعنت همیشگی ایرانیها را با خود به گور برد- می توان با قطعیت گفت که رژیم جمهوری اسلامی در شکل و شمایل فعلی اش به آخر خط رسیده است و تا دیر نشده باید در مقابل اراده ی مردم تسلیم شده و با آزادی زندانیان سیاسی و امکان اظهار نظر و عمل به شخصیت های ملی و دلسوز راه را برای خروج کشور از این بن بست تاریخی هموار نماید. در غیر این صورت همراه با نابودی رژیم جنایتکار و فاسد حاکم، کشور نیز در نتیجه ی دخالت های خارجی به کام هرج و مرج فرو خواهد رفت.

شروع تجاوز و دخالت های امپریالیستی امروزی ایالات متحده ی آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان فدرال همراه با دنباله و بازوی مسلح شان اسرائیل، چیزی نیست جز ادامه دخالت هائی که با کودتاهای انگلیسی اسفند ۱۲۹۹ رضاخان و آمریکائی- انگلیسی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ عملا راه رشد طبیعی ایرانیها برای ایجاد کشوری صلح دوست و دمکراتیک را سد نمود

در حالیکه رژیم جمهوری اسلامی در کلیت اش محصول سی و هفت سال دیکتاتوری فردی و مطلقه ی محمد رضا شاه  می باشد، اینک دگربار ایالات متحده ی آمریکا همراه با اسرائیل به دنبال حقنه کردن نوه ی رضاخان به کشوری با جمعیت نود میلیونی هستند.

مردم ایران به سیاست های امپریالیستی ایالات متحده ی آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان فدرال که در پی رهبرسازی و تعبیه ی رضا پهلوی به عنوان دیکتاتور بعدی هستند، نه می گویند!…

دست رژیم های امپریالیستی ایالات متحده ی آمریکا، انگلستان، فرانسه، آلمان فدرال و اسرائیل از دخالت در سرنوشت آتی کشور ایران باید کوتاه شود.

مردم ایران خود باید بدون دخالت خارجی سرنوشت کشورشان را تعیین بکنند و بخصوص حکومت ایالات متحده ی آمریکا به رهبری ترامپ باید بداند که دوران سیاست کشتی های توپدار گذشته و ملت های ساکن ایران از جمله ملت آذربایجان زیر بار حکومت فردی نوه ی رضاخان نخواهند رفت.

آینده ی کشور ایران نه از راه اعاده ی سلطنت پهلوی تحت سرنیزه های ارتش های کشورهای غربی و اسرائیل بلکه از مسیر تشکیل جمهوری فدرال ملت های ایران می گذرد.

امروزه برای نجات کشور نه فقط باید رژیم جمهوری از سر راه برداشته شود بلکه باید راه بر دخالت های امپریالیستی و ایجاد رژیم دست نشانده اسرائیل، ایالات متحده ی آمریکا و بعضی از کشورهای غربی برای همیشه بسته شود

جنبش فدرال دمکرات اذربایجان همراه با اکثریت فعالین ملی آذربایجانی که نمایندگانشان در تاریخ هفت اسفند ۱۴۰۴ در «کنفرانس هم اندیشی فعالین مدنی آذربایجان» شهر تبریز گرد آمده بودند، بر “ضرورت تشکیل جبهه ی جمهوری خواهی و مقابله با فاشیزم” تاکید و در همصدائی با این فعالین آذربایجانی اعلام می دارد: ” تاکید بر کرامت انسانی، برابری حقوقی و حق مشارکت سیاسی تمامی شهروندان با توجه به تاریخ و اسناد پایه ای جنبش آذربایجان که همواره منادی آزادیخواهی و عدالت محوری بوده، تامین برابری حقوقی کلیه ی گروه های عقیدتی و جوامع فرهنگی پیش نیاز تحقق وحدت ملی مدرن” در ایران آینده می باشد

در ایران فدرال ملت های ساکن ایران با رها شدن از سلطه ی برتری اقتصادی، فرهنگی و زبانی ملت فارس شانس پیشرفت در مناطق زیست شان را خواهند داشت و ملت آذربایجان نیز همانند دوران حکومت ملی آذربایجان که تحت رهبری جعفر پیشه وری یک شبه ره صد ساله پیمود، می تواند در مدت کوتاهی آثار عقب ماندگی های به ارث رسیده از دو رژیم ضد مردمی و ضد آذربایجان پهلوی و اسلامی را بزداید.

پیش به سوی ایجاد جمهوری فدرال ملت های ترک آذربایجان، فارس، کرد، بلوچ، عرب و ترکمن در چهارچوب ایران آزاد!…

در شرائطی که شهرها، قصبات و روستاهای آذربایجان و بخصوص شهر قهرمان تبریز در زیر آوار بمبهای کشورهای مهاجم متجاوز در حال ویران شدن است، بر فعالین ملی جنبش ملی- دمکراتیک آدربایجان فرض است که در کنار ملت و مردم خود قرار گرفته و با ایجاد کمیته های محلی به کمک زخمی ها، بیماران، سالمندان، از کار افتادگان، بازنشستگان و خانواده های بی سرپرست بشتابند.

نه به تجاوز امپریالیستی، نه به رژیم جمهوری اسلامی، نه به رژیم سلطنتی تحت هر نامی!…

برای جمهوری فدرال و دمکراتیک ایران!…

جنبش فدرال دمکرات آذربایجان

یازدهم اسفند ۱۴۰۴ – دوم مارس ۲۰۲۶

تورکمن‌های دمکرات ایران: نه به جنگ و نه به جنگ‌افروزان!


شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، با حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران، دور جدیدی از درگیری‌های نظامی آغاز شد. در همان دقایق نخست، علی خامنه‌ای، ولی فقیه، به همراه تعدادی از فرماندهان نظامی و امنیتی کشته شدند. پس از شکست مذاکرات میان حکومت و آمریکا، وقوع این جنگ قابل پیش‌بینی بود و اکنون سایه نبردی دیرپا بر آسمان میهن چیره گشته است.

حکومت اسلامی از بدو پیدایش، شعار نابودی دیگران را در کانون سیاست خارجی و «صدور انقلاب» را سرلوحه برنامه‌های خود قرار داد؛ بدین‌سان بخش عظیمی از سرمایه‌های ملی در این سراب ویرانگر به یغما رفت. اصرار بر پیشبرد برنامه‌های اتمی و حمایت از نیروهای نیابتی، در کنار سرکوب و کشتار جنون‌آمیز هزاران جوان وطن، نمی‌توانست بی‌پاسخ بماند. حتی در «تورکمن‌صحرا» که شاید کمترین اعتراضات حکومتی در آن شکل گرفته بود، حکومت ولی فقیه بدون ذره‌ای تردید، جوانان بسیاری را کشت، معلول کرد و به بند کشید. بی شک، جمهوری اسلامی بزرگ‌ترین دشمن مردم ایران است.

بیت رهبری سال‌هاست با پیشه کردن سرکوب در داخل و تنش‌زایی در خارج، کشور را به لبه پرتگاه نیستی رانده است. خامنه‌ای به‌عنوان سکان‌دار این سیاست ویرانگر، تا آخرین دم از توهمِ «نزدیکی به قله‌های ترقی» دست نشُست. ما برای مرگ دیکتاتور خونخواری چون او سوگواری نمی‌کنیم؛ اما صد افسوس که او و دیگر جنایتکاران، پیش از آنکه در دادگاهی عادلانه محاکمه شوند و مرهمی بر زخم‌های مردم ستمدیده باشند، از میان رفتند.

امروز ایران در وضعیت  متعارضی قرار دارد؛ کشور مورد حمله نظامی قرار گرفته، اما مردم نه تنها به دفاع بر نمی‌خیزند، بلکه اظهار رضایت می‌کنند. این واکنش، نشان از گسست کامل مردم از حکومت ولایت فقیه است. مردم هوشیار ایران، این وضعیت را فرصتی برای رهایی از ستمِ نزدیک به نیم‌قرن حکومت توتالیتر می‌بینند.

در شرایط کنونی، تحولات ایران می‌تواند سریع و پیچیده باشد و عوامل داخلی و خارجی متعددی بر آن اثر بگذارند. با این حال، ما به پیروزی مردم ایران، به‌ویژه زنان و جوانانی که در این ۴۷ سال از مبارزه با این حکومت ستمکار پای پس نکشیده‌اند، امیدواریم. امروز با حذف خامنه‌ای، روزنه امیدی برای رهایی از بند این رژیم گشوده شده است؛ هرچند گره‌های ناگشوده فراوانی در پیش رو داریم.

وظیفه خطیر تشکل‌های مدنی و فعالین داخلی است که برای اتحاد همه نیروها در «ایرانِ رنگین‌کمان» آستین همت بالا بزنند. اپوزیسیون خارج از کشور نیز باید با ائتلافی وسیع از تمام نیروهای گذارخواه، پشتیبان جنبش مردمی باشد و از بحث‌های فرساینده و حذفی بپرهیزد؛ چرا که امروز هیچ نیرویی به تنهایی قادر به عبور از سد جمهوری اسلامی نیست. در این لحظه سرنوشت‌ساز، همه نیروها باید با پایبندی به حداقل‌های مشترک، آرمان‌های دوردست را به فردای باثباتِ کشور واگذارند.

ما ضمن محکومیت محرکان و آغازگران جنگ، پژواک فریاد صلح‌طلبی مردم خویش هستیم؛

 زیرا این جنگ، هرگز جنگ مردم ایران نبوده و نیست.

تورکمن‌های دمکرات ایران

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴

۱۴۰۴ اسفند ۱۰, یکشنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه دوم)

 

The second war between American imperialism and the Zionist state of Israel

 against the reactionary government of the Islamic Republic(Second Statement)                                   

کشته شدن خامنه ای و اوضاع جنگ و سیاست پس از وی

کشته شدن خامنه ای

در حملات نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل به مراکز سیاسی و نظامی، خامنه ای و تعدادی از سران سپاه کشته شدند.

خامنه ای آخوندی که به یاری رفسنجانی به ولی فقیهی جمهوری اسلامی رسید به تمامی آنچه قانون اساسی به عنوان اختیارات و وظایف ولی فقیه تعیین کرده و بسی بیش از آنها و در نتیجه بسیار بیش از خمینی، چنگ زد و عملا این قوانین را به نفع خود اجرا کرد ودر نتیجه ولی فقیه مطلق العنان حکومت شد. فقیهی که حتی مجلس خبرگان را به اختیار خود در آورد.

در زمان ولایت فقیهی او سپاه پاسداران که به درخواست رفسنجانی وارد اقتصاد شده بودند بخش بزرگ اقتصاد ایران را از نفت و حمل و نقل و ارتباطات و منابع طبیعی و معادن و...  زیر نفوذ و عمل خود قرار دادند و در کنار خامنه ای و بیت رهبری که بنیادهای اقتصادی کلانی را در اختیار داشت به رکن اصلی کشور تبدیل شدند. 

این دو مجموعه یعنی رهبری و سپاه تمامی قدرت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی را مال خود کرده و یک مجموعه ی واحد از رانت خوارترین و دزدترین و فاسد ترین و جانی ترین سرمایه داران آخوند - پاسدار بوروکرات را پدید آوردند.  

آنها تقریبا از اواسط دهه ی هفتاد هر صدای مخالفی را حتی از میان بخشی از حکومت یعنی دوم خردادی ها و بعدها اصلاح طلبان خفه کردند و اکثریت همراهان دیرین خود را یا ترور کردند و یا به زندان انداختند. موسوی و کروبی و تاج زاده از زمره ی این دسته ها بودند.

حکومت این دارودسته ی اختلاس گر و فاسد و جنایتکار جز رکود و بحران و تورم و گرانی و نابودی زیرساخت ها و محیط زیست و نیز خفقان سیاسی و فرهنگی چیزی برای کشور به بار نیاورد. خامنه ای تمامی افراد جناح ها و باندهای دیگر از طبقه ی ارتجاعی حاکم را که صدایی دیگر سر می داده و سهم خواهی می کردند تحمل نکرد و یک به یک آنها را از حوزه ی قدرت حذف و خانه نشین کرد. خاتمی و احمدی نژاد و رفسنجانی و روحانی و حتی لاریجانی ها( که خامنه ای به دلیل کمبود نیروهای حرفه ای و نیز در انزوا قرار گرفتن مجبور شد بخشا دوباره آنها به ویژه علی لاریجانی را به کار گیرد) و نیز رئیسی( گرچه برخی خبرها حاکی از آن بود که وی را دولت اسرائیل از جمهوری آذربایجان ترور کرده است) از زمره ی عناصر جناح های طبقه ی حاکم بودند.

 خامنه ای و سران پاسدارش  تمامی جنبش های توده ها و تمامی طبقات خلق و ملی و دموکرات و چپ را سرکوب خونین کرد و زنان و جوانان و ملیت های ساکن ایران و اقلبت های مذهبی و از جمله اقلیت دراویش را به خاک و خون کشید. او بسیار کشت و به ویژه در خیزش دی ماه امسال ده ها هزار نفر را در دو روز.

خامنه ای( و سران سپاه همچنین) در سیاست اقتصادی اش با کشورهای امپریالیستی غربی و به ویژه اروپایی ها( انگلیس، فرانسه و آلمان) انواع رابطه ی اقتصادی و بده و بستان داشت اما در سیاست به دلیل ویژگی های جاه طلبانه و رفتارهای کج دار و مریز اش تا حدودی استقلال خویش را در مقابل آنها به ویژخ آمریکا حفظ کرد. این امر موجب کشاکش های متوالی با کشورهای امپریالیستی غربی به ویژه آمریکا شد.

 خامنه ای تلاش کرد که در موازنه ی قدرت بین المللی بیشتر پیرو امپریالیسم روسیه و دولت مرتجع چین گردد. اما به دلیل جاه طلبی هایش که هدف گسترش مذهب شیعه و نیز گسترش حکومت های اسلامی را در منطقه خاورمیانه و شمال افریقا دنبال می کرد نتوانست به زمره ی  بلوک امپریالیست روسیه در آید.

در نتیجه  دولت های روسیه و چین در حالی که از وی برای برآورد منافع اقتصادی خود و همچنین به عنوان کارتی در جدال های سیاسی شان با امپریالیست های آمریکا و اروپا استفاده می کردند اما با آگاهی به جاه طلبی های او و باند حاکم و بحران آفرینی های آنها در منطقه، برایشان آن جایگاهی را نداشت که در جدال هایش با امپریالیست های غربی و دولت جانی اسرائیل به دفاع از وی و حکومت اش برخیزند.

خامنه ای برای تحقق جاه طلبی هایش برای گسترش حکومت شیعی و حکومت های اسلامی در منطقه و یا حداقل حفظ بقای حکومت ولایت فقیه در ایران، به تقویب نظامی و مالی و لجستیکی نیروهایی مانند حزب الله لبنان و دولت حافظ اسد( که با وجود ریخت و پاش های خامنه ای در سوریه، برایش جایگاهی قائل نبود و حتی در بازسازی سوریه پس از جنگ شرکت اش نداد) و حشد الشعبی عراق وحوثی های یمن و دسته هایی در افغانستان و پاکستان پرداخت و بخش های مهمی از ثروت ملت های ایران را به پای آنها ریخت تا مریدی شان را حفظ کند و با این امید که شاید این ها در آینده خود دولت هایی شیعی یا اسلامی به پا کنند و یا حداقل از حکومت او در ایران در مقابل امپریالیست ها دفاع کنند. با ضربات اسرائیل و آمریکا این ها یک به یک یا نابود شدند و یا گوشه نشین و منفعل گشتند.

به این ترتیب خامنه ای و پیروان شخص وی دارودسته های ابله حزب اللهی در این جهان تنها ماندند. مردم را کشتند و خلق را به خون خود تشنه کردند. با امپریالیست های غربی درافتادند و آنها را به نقشه کشیدن برای براندازی شان کشاندند. می خواستند میان تضادهای روسیه و چین با امپریالیست های غربی بازی کنند و دست شان خوانده شد و به چیزی نگرفتندشان و در بزنگاه ها برای شان تره ای خورد نکردند. گروه های نیابتی را سازمان دادند اما آن نتیجه ای را که می خواستند از آنها بگیرند نگرفتند.

با این وصف، کشته شدن خامنه ای جز مشتی مغز شسته ی ابله بسیحی و حزب اللهی و «ارزشی» مردمی دیگر را ناراحت نکرده و نخواهد کرد.

 تنها خامنه ای و قدرت حاکم مساله نیست بلکه این که جایگزین آن چه حکومتی است مهم است!

 کشته شدن خامنه ای بی شک یک مرکز ثقل را در حکومت ولایت فقیه از بین برده است. و این با وجود این است که خامنه ای این اواخر بیشتر به شکل نمایشی و مترسکی در راس حکومت در آمده بود و کسی و باندی و جناحی جز باند خودش و هسته ی سخت قدرت به سخنان اش و نصایح اش وقعی نمی نهاد.

 اما مساله ی مهم از بین بردن خامنه ای و سران پاسدار و حتی سرنگونی حکومت نیست زمانی که اقدامی از سوی خود طبقات مردمی ایران و نتیجه ی یک انقلاب توده ای و با آگاهی از این نباشد که چه چیز قرار است به جای آن برقرار گردد:یک جمهوری دموکراتیک انقلابی کارگران و کشاورزان و زحمتکشان ویا یک جمهوری دموکراتیک لیبرالی ملی؟

 ترامپ اگر با همین سران جمهوری اسلامی به گونه ای کنار نیاید، که برخی از خبرها در مورد ادامه ی مذاکرات بر این گواهی می دهد که می خواهد کنار بیاید، نه هوادار نخستین است و نه دومین. در ناگزیرترین حالت او یک شاه نوکر صفت و حکومت استبداد سلطنتی را می خواهد، از آن نوع که 50 سال در ایران حاکم بود و جنبش ها و خیزش ها و مبارزات فراوان برای سرنگونی آن بر پا شد و در نهایت انقلاب توده ای 57 آن را پایین کشید.

مردم می توانند از کشته شدن خامنه ای موجود جاه طلب فاسد و دزد و جنایتکار شاد شوند و شادمانی کنند، اما آنان که خامنه ای و سران سپاه را کشتند و اگر چنانچه قرار باشد حکومت را سرنگون کنندآن را سرنگون اش کنند، این کار را برای اینکه مردم ایران را خوشحال کنند و شادی بیاورند انجام نمی دهند بلکه برای منافع خود انجام می دهند و این منافعی که برای آنها دارد است که مردم ایران باید به آن پی ببرند:

 آیا صرفا مساله ی هسته ای و موشک ها و  نیروهای نیابتی است( که بیشترشان نابود شده اند) و یا خیر منافعی استراتژیک را در ایران دنبال می کنند؟   

طرح های آمریکا و اسرائیل

از روز دوم جنگ و این گونه حمله به مراکز اصلی سرکوب سپاه و گستره ی اهداف نظامی ای که مورد حمله قرار گرفته اند چنین نیز بر می آید که هدف می تواند صرفا تضعیف هسته ی سخت قدرت و تغییر رهبران رده ی نخست با رده های بعدی و به طور کلی جابجایی بخشی از حکومت با بخش دیگر یعنی به ویژه با باندها و جناح هایی که هوادار مذاکره و آماده ی پذیرش شرط های آمریکاست نباشد بلکه در صورت امکان سرنگونی حکومت و جایگزینی آن با حکومتی دست نشانده باشد.

از این سوی  به نظر می رسد که این همه سرمایه گذاری به روی دارودسته ی مزدور و فاشیست سلطنت طلب و این همه پشتیبانی دولت های امپریالیستی آمریکا و اروپا صرفا برای فشار به جمهوری اسلامی نبوده است بلکه همچنین در صورت وجود برخی شرایط برای جایگزینی هم بوده است.

رضا پهلوی فرمانده ی کل عملیات نیروهای آمریکا و اسرائیل!؟

 بخش مضحک قضیه اینجا خود را نشان می دهد که رضا پهلوی این موجود نوکرصفت و سردسته ی فاشیست ها و فحاشان گویی که رهبری نیروهای نظامی آمریکا و اسرائیل در دستان وی است برای مردم سخنرانی می کند و وعده می دهد که بزودی تکلیف حکومت تعیین خواهد شد!

شورای موقت رهبری

تا زمانی که مجلس خبرگان تشکیل جلسه دهد و ولی فقیه بعدی را انتخاب کند شورای موقت رهبری سکان رهبری حکومت ولایت فقیه را در دست خواهد داشت. پزشکیان رئیس جمهور و محسنی اژه ای رئیس دستگاه قضایی و علیرضا اعرافی عضو فقهای شورای نگهبان اعضای شورای موقت رهبری شده اند.

 این که این شورا چقدر به چیزی گرفته شود روشن نیست. امثال قالیباف و لاریجانی که هر دو از فرماندهان پاسداران بوده اند و نیز دیگر سران پاسدار در قدرت حضور دارند. 

سپاه و گرفتن قدرت

از تصمیماتی که در این یکی دو روز گرفته شده است بر می آید که از دو وجه آخوندها و سپاه، این سپاه است که قرار است تمامی امور کشور را در دست های خود قبضه کند. البته اگر بتوانند خود را از وضع کنونی بیرون کشند!

تقسیم وظایف بین آمریکا و اسرائیل

 این احتمال هست که تقسیم کردن زدن مراکز سیاسی و نظامی بین آمریکا و اسرائیل به این شکل که اسرائیل مراکز سیاسی و نظامی در مراکز شهری مانند تهران را بزند و آمریکا مراکز نظامی در مناطق دیگر را صرفا به سبب مسائل تکنیکی و تاکتیکی نظامی نباشد بلکه یک جنبه ی سیاسی نیز داشته باشد. احتمال این است که اگر درب های مذاکره باز گردد سران جمهوری راحت تر بتوانند با آمریکا پشت میز مذاکره بنشینند.

مساله ی تداوم مذاکرات

در این ارتباط خبرهایی دال بر است که امروز پیغام هایی از جانب حکومت ایران، در مورد خواست مذاکره با ترامپ، با واسطه ی عمان به ترامپ رسیده و ترامپ هم گفته با مذاکره موافق است!

 اگر این خط دنبال شود و مانعی از جانب بخش هسته ی سخت قدرت در ایران در پیش بردن آن به وجود نیاید آنگاه می توان احتمال داد که حکومت ایران دست به عقب نشینی های بزرگی بزند و بخشی از طبقه ی حاکم بر ایران موقعیت خود را حفظ کند.  (خواست مذاکره سپس به وسیله لاریجانی نادرست اعلام شد.) 

مساله ی مهم نیروهای دموکراتیک انقلابی و مترقی

نیاز بزرگ ما ائتلاف نیروهای انقلابی چپ و ترقیخواه دموکرات و ملی جمهوری خواه است. این ائتلاف در حال حاضر باید حداقل بر سر دو موضع یکی علیه حکومت جمهوری اسلامی و دیگری علیه سلطنت طلبان( حکومت استبداد سلطنتی یا شاهی) و امپریالیست ها و دولت صهیونیستی اسرائیل باشد.

اگر ما نیروهای انقلابی چپ و دموکرات و مترقی بتوانیم با چنین مواضعی چنین ائتلافی را به وجود آوریم می توانیم از یک سو در مقابل جمهوری اسلامی و از سوی دیگر در مقابل امپریالیست ها و مزدوران سلطنت طلب شان تبدیل به نیرویی شویم و امید به آینده را در تمامی طبقات مردمی ایران ایجاد کنیم. 

 گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

دهم اسفند 1404  

 

۱۴۰۴ اسفند ۹, شنبه

جنگ دوم امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل با حکومت ارتجاعی جمهوری اسلامی( بیانیه نخست)



The second war between American imperialism and the Zionist state of Israel

 against the reactionary government of the Islamic Republic


حمله و تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت مرتجع اسرائیل به ایران محکوم است!

The military attack and aggression of US imperialism and the reactionary Israeli government against Iran is condemned

از صبح روز شنبه 9 اسفند امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل حملات خود را علیه سایت های نظامی و مراکز سیاسی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی آغاز کردند. این حملات به شهرهایی از جمله تهران، اصفهان، قم، کرج و کرمانشاه و بندرعباس و چند شهر دیگر صورت گرفته است. دو خصلت بارز این جنگ از جانب آمریکا و اسرائیل گستردگی و شدت آن نسبت به جنگ نخست دوازده روزه پیشین بوده است.

کشته شدن خامنه ای و برخی سران سپاه

خبرها حاکی است که در همان ساعات نخست حمله خامنه ای و برخی از نزدیکان اش و همچنین علی شمخانی دبیر شورای دفاع و محمد خاکپور فرمانده کل سپاه پاسداران و برخی دیگر از سران سپاه کشته شده اند( گویا همه در جلسه ی شورای عالی دفاع جمهوری اسلامی بودند!؟). خبر کشته شدن خامنه ای را نهادهای سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی اعلام کرده و دولت یک هفته تعطیل و چهل روز عزای عمومی اعلام کرده است.

حملات موشکی سپاه به پایگاه های آمریکا در منطقه و به اسرائیل

از این سوی سپاه موشک هایی به پایگاه ی نظامی آمریکا در کشورهای منطقه عربستان سعودی، امارت متحده ی عربی، قطر، کویت، بحرین و اردن شلیک کرده است که خساراتی به بار آورده و خشم این کشورها را علیه جمهوری اسلامی برانگیخته است. همچنین موشک هایی به اسرائیل شلیک کرده است که آنها نیز خساراتی به بار آورده اند.

پوشالی بودن جمهوری اسلامی

 ضرباتی که حکومت ولایت فقیه خورده و حداقل تا کنون بسیار شدیدتر و گسترده تر و عمیق تر از ضرباتی بوده که زده است، تنها می تواند نشانه ی نفوذ گسترده ی نیروهای اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل در درون حکومت و سازمان های اطلاعاتی و نظامی آن(  ظاهرا قرار بود پس از جنگ دوازده روزه و آن همه اعدام به جرم جاسوسی برای اسرائیل و آمریکا اثری آنچنانی از آنها باقی نماند!) و به همین گونه ناتوانی نیروهای اطلاعاتی و نظامی جمهوری اسلامی در مقابل قدرت نظامی آنها باشد.

حکومتی که ده ها هزار نفر مردم بی سلاح را در دو شب در خیابان ها قتل عام کرد و با آن همه هارت و پورت اش، خود را ناتوان از حفظ ولی فقیه خود و نیز رهبران درجه ی اول سیاسی و نظامی خود حتی در نخستین ساعات نخستین روز اول جنگ نشان داد و این جز این که پوشالی بودن این مرتجعین در مقابل قدرت های نظامی را نشان دهد چیز دیگری نیست.

«عمق استراتژیک» جمهوری اسلامی به کجا کشیده شد!

پوشالی بودن جمهوری اسلامی به گونه ای دیگر نیز نمایانده می شود. خامنه ای و سران سپاه «عمق استراتژیک» خود را کشورهایی مانند سوریه و لبنان تعریف کرده بودند اما هم آنها با سیاست های خود وضع را به گونه ای پیش بردند که جنگ به داخل ایران کشیده شد و زندگی توده های مردم را نیز آماج خود قرار داد.

نیروهای نیابتی

جز این ها به نظر نمی رسد که گروه های نیابتی شان نیز که این همه بالا و پایین و خرج شان کردند با توجه به ضربات پی در پی ای که خورده اند بتوانند چندان کمک شایانی به سپاه پاسداران و حکومت ولایت فقیه بکنند.

کشته شدن بیش از50 دختر دانش آموز- هر دو طرف می توانند زده باشند و به هیچ کدام شان اعتمادی نیست!

در اخبار آمده است که مدرسه ی دخترانه ای را در میناب زده اند و بیش از 50 نفر دانش آموز دختر کشته و بسیاری نیز آسیب دیده اند. وضع واقعی به گونه ای است که نه تنها اعتمادی به هیچ یک از دو طرف جنگ نیست بلکه برعکس می توان به هر دو مشکوک بود و این حمله را به هر دو نسبت داد. هم به جمهوری اسلامی و سپاه که می تواند مدرسه ای را در کشور خویش بزند و آن را به گردن اسرائیل و آمریکا بیندازد و هم آمریکا و اسرائیل می توانند آن را بزنند و با توجه به بدبینی عمیق توده ها به سران جمهوری اسلامی به ویژه پس از سرنگون کردن هواپیمای اوکراینی آن را به گردن سپاه بیندازند. دو نیروی مرتجع و تا مغز استخوان پلید و کثافت و تعفن با یک دیگر در جنگ اند و به هیچ کدام شان ذره ای نمی توان اعتماد کرد.  

هر دو سوی جنگ ارتجاعی اند اما مقصر اصلی اکنون امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل هستند!

اگر چه دو سوی این جنگ یعنی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل از یک سو و حکومت ولایت فقیه از سوی دیگر تا مغز استخوان کثافت و ارتجاعی هستند اما مقصر اصلی و عمده ی جنگ کنونی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل هستند که به خود اجازه می دهند با بهانه هایی که بسیاری شان واهی اند، به کشور دیگری تجاوز کنند و برای تغییر حکومت آن اقدام کنند.

مردمی دردمند و رنجدیده و گرفتار

با این حال بخش هایی از توده های مردم که از حکومت خامنه ای و سران سپاه به جان آمده اند و بسیاری از تلاش ها و مبارزات شان برای ایجاد تغییررویه و یا سرنگونی جمهوری اسلامی نتوانسته پیروزی نهایی را به دست آورد خواهان جنگ هستند و آن هم  بی آنکه به پیامدهای درازمدت آن و هیچ شدن نقش شان بیندیشند. آنها از این که حکومت ضربه می خورد و به ویژه از مرگ سران سیاسی و نظامی آن دلشاد می شوند.

جنگ از جانب آمریکا و اسرائیل برای منافع مردم ایران نیست!

آنچه که توده ها باید در مورد آن هشیار باشند این است که جنگ از جانب آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی برای منافع آنها نیست بلکه برای منافع خودشان است.  

جنگی که از جانب امپریالیسم آمریکا و دولت جنایتکار اسرائیل دو لبه دارد

از نظر ترامپ و نتانیاهو این جنگ دو لبه  دارد. یک لبه ی آن متوجه سران جمهوری اسلامی و زدن رده ی رهبران درجه ی اول و دوم آن است و شاید تا سرنگونی آن و جایگزین کردن نوکری مانند رضا پهلوی تداوم یابد؛ لبه ی دیگر و  اصلی تر و تیزتر و دراز مدت تر آن متوجه انقلاب توده هاست. در صورت تحقق اهداف شان از این جنگ، جنگ نه به نفع توده ها بلکه به نفع امپریالیست های خواهد بود و منافع آنها را تامین خواهد کرد.

برنامه و اهداف جنگی آمریکا و اسرائیل   

هنوز روشن نیست که برنامه ی جنگی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی اسرائیل چیست و آنها تا کجا می خواهند پیش روند.

آیا هدف تغییر بافت رهبران جمهوری اسلامی و جایگزینی آنها با رده ای از رهبران است که شروط ترامپ را بپذیرند و خواهان عادی سازی رابطه با امپریالیست های غربی باشند، و یا اینکه تا سرنگونی حکومت ولایت فقیه پیش خواهند رفت و حکومت جایگزین را خود که همین مزدوران و مرتجعین سلطنت طلب می باشد شکل خواهند داد؟

در مورد هدف دوم روشن است که این برنامه نیاز به نیروهای پیاده دارد. از آنچه تا کنون ترامپ و نتانیاهو در مورد هدف دوم گفته اند بر می آید که آنها می خواهند نیروهای اطلاعاتی و نظامی حکومت را از کار بیندازند. آنها گفته اند که صرفا «بستر سرنگونی حکومت را فراهم می کنند»( نقل به معنی) و از مردم خواسته اند که دنباله ی کار را خودشان بگیرند و حکومت را سرنگون کنند.

 اگر بخواهیم این برنامه را به زبان امپریالیسم آمریکا و صهیونیسم جنایتکار اسرائیل بر گردانیم این گونه می شود که آنها نیروهایی در ارتش و سپاه و نیز گروه هایی نظامی در داخل دارند و برنامه دارند که هنگامی که جنگ به مرحله ی مشخصی رسید و ضربات سنگینی به نیروهای سپاه در داخل وارد شد آنها وارد عمل شده و به تسخیر مراکز نظامی و سیاسی بپردازند. آنچه در هنگام خیزش اسفند و پیش از دو روز جنایت هولناک خامنه ای و سپاه می گفتند. اشارات برخی از مزدوران امپریالیسم در تلویزیون انترناشنال مرکز تبلیغاتی فاشیست های پهلوی، حاوی اشاراتی به گروه های سازمان داده شده به وسیله ی موساد و سیا در داخل کشور برای انجام عملیات نظامی در داخل کشور در هنگام ضعیف شدن نیروهای نظامی جمهوری اسلامی است.

ارتجاع در کشورهای زیرسلطه یا باید نوکر شود و یا نابود خواهد شد!

جنگ نخست و این جنگ دوم نشان می دهد که ارتجاع در کشورهای زیرسلطه یا باید نوکر امپریالیسم شود و یا نابود خواهد شد. 

حمله و تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت مرتجع اسرائیل محکوم است!

ما حمله و تجاوز نظامی امپریالیسم آمریکا و دولت صهیونیستی و جنایتکار اسرائیل را به ایران و زیر پا گذاشتن حقوق ملی خلق های ایران را محکوم می کنیم و از سازمان های بین المللی می خواهیم آن را به سرعت متوقف کنند.

مساله ی سرنگونی جمهوری اسلامی مساله ی تمامی طبقات انقلابی و مترقی خلق ایران است

چنانکه بارها گفته ایم مساله ی حکومت ارتجاعی ولایت فقیه مساله ای مربوط به تمامی خلق های ایران است و آنها نیز توان آن را دارند که خود آن را حل کنند.

 حمله و تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل مبارزات خلق ایران علیه حکومت ولایت فقیه را به حاشیه و عقب برده و نیرو و توانایی آنها را ضعیف و هیچ نمایانده و برعکس نیروی نظامی و توانایی های اطلاعاتی و تکنولوژیکی امپریالیست ها و دولت هایی ارتجاعی مانند اسرائیل را بزرگ نمایی خواهد کرد. نتیجه ی این امر آن است که خلق خود را ناچیز و مرتجعین امپریالیست و صهیونیست را بزرگ خواهد پنداشت.

طبقه ی کارگر و کشاورزان و زحمتکشان و دیگر طبقات دموکرات و ملی ایران خواهان توقف تجاوز و حملات نظامی آمریکا و اسرائیل هستند. آنها می توانند و باید خود تعیین کننده ی سرنوشت خویش باشند.

 

گروه مائوئیستی راه سرخ

ایران

9 اسفند 1404

 

 

       

۱۴۰۴ اسفند ۸, جمعه

خدمت و خیانت

 

درباره ی داریوش آشوری و دیدار وی با سردسته مزدوران صهیونیسم و امپریالیسم
 
داریوش آشوری، زبانشناس و مترجم ( به همراه شهلا شفیق فردی که داعیه ی کمونیست بودن داشته است) با رضا پهلوی سردسته ی کثیف ترین و مزدورترین فاشیست های استبداد شاهی خواه، دیدار کرده  و یک عکس «تاریخی» هم انداخته است. 
این «چرخش» برای بسیاری از افراد و جریان هایی که مسیر فکری آشوری و کش و قوس های وی را و نیز علائق اش را دنبال کرده و می شناختند به هیچ وجه غریب نبود. در واقع آشوری یکی از کسانی بود که این احتمال در مورد وی می رفت که اگر زمان مجال اش دهد و فرصتی بیابد ارادت اش به امپریالیسم و صهیونیسم را نشان دهد. 
کار سیاسی
چنانکه کارنامه داریوش آشوری را از نظر سیاسی بنگریم می بینیم که فرد با ثباتی نبوده است. وی زمانی کوتاه توده ای بود و عضو سازمان جوانان حزب توده و سپس و زمانی دیگر عضو حزب زحمتکشان ایران مظفر بقایی مزدور و مرتجع ( و شاید به همین دلیل برخی آشوری را مرتبط  با تشکیلات فراماسونری در ایران می دانستند!) و دوره ای نیز به تشکیلات جامعه سوسیالیست های نهضت ملی ایران خلیل ملکی پیوسته است و احتمالا دوران پس از این تغییر خط و مشی های سیاسی، بدون حزب و تشکیلات بوده است.
در عین حال وی به عنوان یک مثلا ایدئولوگ فرهنگی آن وجه سیاسی ای که اکثریت اندیشمندان و هنرمندان سیاسی دوران استبداد سلطنتی و استبداد دینی داشتند نداشته است. نه با محققینی مانند آریانپور که توده ای بود و کلاس های دانشگاهی اش جای سوزن انداختن نبود قابل مقایسه است و نه با نویسندگانی مانند ساعدی و نه با شاعرانی چون اخوان ثالث و نه با نمایش نامه نویسان و فیلمسازانی مانند بهرام بیضایی که دوست نزدیک اش بود و با وی همکاری هایی داشت.
 او به ظاهر در سیاست بود و در واقع در سیاست نبود و خود را از آن دور نگاه می داشت و به موضوعاتی می پرداخت که خیلی وجه سیاسی مستقیم نداشتند؛ مانند زبان و تحقیق در شعر( آن هم در وجهی کمتر سیاسی) و یا ترجمه ی آثار فلسفی و یا سیاسی کلاسیک. یکی از نوشته های مشهور وی که زمانی میان خوانندگان چپ هوادار داشت همان«فرهنگ سیاسی» بود. به این ترتیب داریوش آشوری در بهترین حالت اگر نگوییم در رده ی غیر سیاسی ها اما در در رده ی میانی و رو به پایین سیاسی کاران قرار می گیرد.
کار فرهنگی
اگر از برخی برگردان های عمومی وی مانند «آرمانشهر» توماس مور و «شهریار» ماکیاولی و نیز یک جلد از «تاریخ فلسفه» ی کاپلستون بگذریم( از این نظر که هر فردی با هر اندیشه ای ملی- دموکرات - چپ و یا محقق مزدور امپریالیست ها می توانست آنها را ترجمه کند)، بیشتر ترجمه های وی نه تنها وجه سیاسی مخالف حکومت نداشتند بلکه تا حدودی به رواج اندیشه های ضد عقل ( و ظاهرا بر خلاف برخی از علائق آشوری در تحقیقات ادبی و نقدهایش به افراد و گروه های سیاسی) و ضد چپ و ضد دموکراتیک می پرداختند.
برجسته ترین کارهای وی در برگردان آثار نویسندگان دیگر کشورها، برگردان کتاب های فردریش نیچه است. وی برخی از مهم ترین کارهای نیچه مانند «چنین گفت زرتشت»، «فراسوی نیک و بد»، «تبارشناسی اخلاق» و «غروب بت ها» را به فارسی برگردانده است و شهرت اش هم در ترجمه و نیز به مهم ترین علائق اش، به همین کتاب هاست.
و اما نیچه عموما نه یک فیلسوف جدی بلکه بیشتر یک «پاره نویس» یا « قصار گوی» ضد اندیشه های خردگرا و به ویژه کمونیسم( در آن زمان سوسیالیسم) بود که در زمان وی در اروپا و به وِیژه آلمان رشد زیادی کرده بود. وی ماهیتا ضد علم و فلسفه و اساسا ضد«حقیقت عینی» و امکان شناخت آن و فردی اشراف پرست و ضد زن و پیرو رومانتیسیسم ارتجاعی بود. پیروان اش به وی «فیلسوف فرهنگ» نام داده اند و این احتمال زیاد است که داریوش آشوری به تبعیت از متفکر مورد علاقه اش کار فرهنگی( و نه فرهنگی - سیاسی) می کرد. 
مبلغان و خواننده گان عمده ی آثار نیچه در ایران از نظر طبقاتی عموما به لایه های گوناگون بورژوازی و بیشتر نوع غرب گرای آن و همچنین دانش آموخته گان لایه های مرفه و میانی خرده بورژوازی تعلق داشتند و از نظر فرهنگی نیز لایه هایی که ضد خرد و اندیشه ی درچیده و نظام مند و بیشتر علاقمند به عرفان و تصوف بودند. اگر بگوییم این ها بیشتر کسانی بودند که این شعر مولوی را آن هم در منفی ترین تفسیرش که می تواند ضد عقل و اندیشه ی نظام مند باشد، راهبرد خویش ساخته بودند دور از حقیقت نگفته ایم:
 «آزمودم عقل دور اندیش را - پس از این دیوانه سازم خویش را».
ترجمه ی آثار نیچه و علاقه آشوری به وی و تبلیغ آن در ایران دوره ی استبداد شاهی عمدتا جز به  معنای ابراز مخالفت با اندیشه های فلسفی مدرن به ویژه اندیشه های مارکسیستی و دموکراتیسم انقلابی و لیبرالیسم مترقی سرمایه داران ملی در یک کشور زیر سلطه ی امپریالیسم از یک سو و تبلیغ و ترویج  گرایش های ضد عقل و احساس گرا همچون رمانتیسیسم ارتجاعی و در فرهنگ خودمان عرفان و تصوف و نیز نژاد پرستی و این اواخر گرایش های ضد خرد اروپایی مانند پسامدرنیسم نبود.
به این ترتیب رواج اندیشه های نیچه عملا به رشد گرایش های ضد خرد در میان خوانندگان می انجامید و این از یک جهت یعنی دور کردن جوانان از سیاست به نفع حکومت سلطنتی  بودند و از جهتی دیگر گرایش به جریان های مذهبی( عرفان و تصوف) را رشد می داد و از این جهت نیز به نفع های مذهبی مخالف حکومت سلطنتی بود. 
اگر از ترجمه های وی بگذریم به طور کلی خدمت اصلی مثبت و اصلی آشوری را در فرهنگ باید یکی برخی از تحقیقات ادبی و فرهنگی وی و دیگر همان برگردان واژه های انگلیسی به فارسی دانست. مقالات تحقیقی و کتاب هایی مانند«فرهنگ علوم انسانی» نتیجه این وجه از کارهای وی بوده است. «بت فرهنگی» ساختن برخی از تحصیل کرده ها از امثال آشوری بیشتر از این بخش از کارهای وی و نیز برگردان کارهای نیچه بر می خیزد.
به این ترتیب ما با نویسنده و محققی روبرو بودیم که ترجیح می داد جزو سیاسیون صف اول و دوم نباشد و حتی غیر سیاسی هم باشد یا جلوه کند. و این در حالی است که اگر کتاب های ترجمه شده از وی را مورد بررسی قرار دهیم که به ویژه آثار نیچه است با یک فرد سیاسی اما ضد جهان بینی های انقلابی کمونیستی و دموکراتیک و مترقی در کشورهای زیرسلطه روبرو می شویم. از این دیدگاه آشوری در بیشتر دوران کار فرهنگی خود ترجیح می دهد که نه در صف خلق بلکه در میانه ی صف خلق و ضد خلق و انقلاب و ارتجاع پرسه بزند.
آشوری از نظر نماینده گی سیاسی و فرهنگی نه نماینده ی طبقه ی کارگر و حتی لایه های تهیدست و میانی خرده بورژوازی بلکه بیشتر به لایه های مرفه خرده بورژوازی و لایه های سرمایه داران با گرایش قوی به سوی غرب تعلق دارد( همان ها که بخش هایی شان از سلطنت طلبان پشتیبانی می کنند و به نفع آنها شعار می دهند).
چرخش کنونی اش آنچه را که شاید سالیان دراز مایل بود ابراز کند اما جو سیاسی و فرهنگی را برای این ابراز مساعد نمی دید، یعنی گرایش نهفته اش به سوی استعمار و امپریالیسم و صهیونیسم را آشکار کرد و نشان داد که از نماینده گی فرهنگی یک طبقه ملی گرا به طور جزیی یا بخشی( اگر پافشاری هایش را به روی فرهنگ ملی و زبان فارسی این معنا تعبیر کنیم) به یک طبقه ی مزدور و از اردوگاه انقلاب که خیلی به آن وفادار و در خدمت آن هم نبوده است به اردوگاه ضد انقلاب و ارتجاع گریخته است.
این قباحتی هولناک دارد و با هیچ گذشته ای پاک نمی شود حتی اگر امتیازاتی بیش از آن چه ما به آن گذشته دادیم، داشته باشد.
دو دلیل برای پیوست آشوری به ارتجاع پهلوی
به نظر ما جز آن چه در گرایش های سیاسی و فرهنگی اش برشمردیم دو دلیل می تواند برای دیدار آشوری با رئیس مزدوران و مرتجعین آورد.
یک - نجات سردسته ی فاشیست های مزدور از فشار نیروهای انقلابی و مترقی که خودش و دارودسته ی فاشیست و لات و قلچماق و فحاش و بی فرهنگ وی را زیر ضرب افشاگری های خود گرفته اند و فضا را برایشان تنگ کرده اند. آشوری می خواست نشان دهد که « شاهزاده» اش بری از این خصال است و ظاهرا «خودش خوب است» گرچه ممکن است «برخی از دوربری هایش بد باشند»، خصال ناپسندی از خود نشان دهند و برخی از مرزها را زیر پا گذارند و ای همچین فحاشی هایی هم بکنند! وی می خواست نشان دهد که این جوجه فاشیست متعفن دست پرورده ی سیا و موساد این گونه نیست. با این کارش آشوری خدمت شایانی به مرتجعین هوادار استبداد سلطنتی و صهیونیست های اسرائیلی و امپریالیسم آمریکا کرده است و آخر عمری خود را و سرمایه ی فرهنگی خود را( آنچه در آن با ارزش است) دربست در اختیار آنان قرار داده است. خوب چه می شود کرد؛ این هم نوعی مبارزه با جمهوری اسلامی و حکومت ولایت فقیه است!
دوم – آشوری می خواست راه را برای دیگر روشنفکرانی که شاید دنبال راهگشایی می گشتند که راه پیوستن به جرگه ی سلطنت طلبان را هموار کند – ممکن است خودشان روی شان نشود - باز کند و به اصطلاح قبح آن را بشکند. و چه فرصتی بهتر از اکنون که چند تایی راهپیمایی چند ده هزار نفری هم در کشورهای غربی برپا کرده اند و با مشتی دروغ و دلنگ و همکاری دولت های امپریالیستی غربی و پلیس این کشورها آنها را «میلیونی» جا زده اند.
این را هم بگوییم که این خیلی مهم نیست که آشوری خواسته با رضا پهلوی دیدار کند و یا رضا پهلوی خواسته که آشوری لطفی در حق اش کند و با وی دیداری داشته باشد( شاید نخستین کراهت کار آشوری را بیشتر کند و شوق خدمت اش را به ارتجاع و صهیونیسم بیشتر بنمایاند). نتیجه در هر دو حالت یکی یعنی «دیدار» است.  
برخورد برخی از عشاق آشوری و «شبه چپ» ها
و جالب این که برخی ها کاری را که داریوش آشوری کرد چنان در پوست شکلات می پیچانند که از قبح آن( تاکید می کنیم اگر آشوری را در مجموع یک خدمت گزار فرهنگ ملی و از دیدگاه بورژوازی ملی ارزیابی کنیم که به نظر ما نیست و شاید اگر در نوسان بین فرهنگ ملی و وابسته گی ارزیابی کنیم بهتر باشد) چیزی باقی نمی ماند.
برخی دیگر نیز چنان ژست های عجیب و غریب می گیرند و هوار می کشند که« ما مخالف توهین به آشوری هستیم» و از این نوع حرف ها. شاید برخی از این ها می خواهند اردوگاه انقلاب را با اردوگاه ارتجاع عوض کنند. ما پیشاپیش اینها را تشویق می کنیم:
 بفرمایید حضرات! کسی جلوی شمار را نگرفته است. نگزارید شیرینی ای که دهانتان را آب انداخته است از دست تان برود!
برخی دیگر از افراد و دسته ها در سازمان های «چپ» آسمان و ریسمان می بافند و لذت خاصی می برند که مسائل ساده را پیچیده کنند و نام آن را «همه جانبه نگری» بگذارند. این ها یکی از علل پیوست این گونه افراد به دارودسته های سلطنت را مسائل و مشکلاتی در چپ و در نهایت در اردوگاه انقلاب می دانند و روی این قضایا مکث می کنند. روشن است که این ها پاسخی اساسی به تغییر اردوگاه از انقلاب به ضد انقلاب نیست.
نگاهی به تاریخ 170 ساله ی کمونیسم نشان می دهد که چنین تغییر اردوگاه در شرایطی که گروه ها و احزاب بهترین شرایط خود را نیز داشته اند صورت گرفته است. برای نمونه برخی تغییرات در حزب سوسیال دموکرات آلمان و بروز اپورتونیسم و رویزیونیسم در زمان مارکس و انگلس و در زمانی که حزب سوسیال دموکرات پیشروترین در میان احزاب انقلابی اروپا بود صورت گرفت. و یا بزرگ ترین انشعابات در چپ و تغییر از موضع طبقه ی کارگر به موضع بورژوازی امپریالیستی در زمانی صورت گرفت که احزاب انقلابی مانند بلشویک ها در اروپا وجود داشتند.
 برای نمونه چنانچه ریشه های اقتصادی و اجتماعی اپورتونیسم و رویزیونیسم انترناسیونال دوم را دنبال کنیم به صدور سرمایه و انتقال مافوق سود به کشورهای امپریالیستی و خریدن بخشی از لایه های بالایی طبقه ی کارگر به وسیله ی بورژوازی امپریالیستی می رسیم. این در تمامی کشورهای امپریالیستی وجود داشت، اما چرا در کشورهای گوناگون تنها بخشی از لایه های احزاب انقلابی به اپورتونیسم و رویزیونیسم در غلتیدند و همه در نغلتیدند. برای مثال چرا کائوتسکی رویزیونیست شد اما رزا لوکزامبورگ و لیبیکنخت نشدند. اینجا دیگر اشکالات حزب و سازمان مطرح نیست بلکه ماهیت فرد و جریان و تضادهای درونی وی که در تکوین وی اثرگذار هستند و مواضع وی در هر برهه از زمان در قبال انقلاب و ارتجاع اهمیت می یابد.
در همین زمانه ی ما بسیاری از انقلابیون چپ در  سازمان های انقلابی دوران 57 حضور داشتند و این ها با وجود اینکه به مسائل و مشکلات سازمان های خود آگاهی داشتند اما تا آخرین لحظه ی زندگی به مبانی اندیشه ای و آرمان های خود وفادار بودند. چرا دیگران چنان و این ها چنین شدند؟
تفاوت در چیست که بسیاری با وجود اشتباهات و اشکالات و انحرافات در سازمان سیاسی شان بر سر مواضع خود تا پای جان می مانند اما عده ای دیگر جبهه ی طبقه ی کارگر و خلق را ترک و به جبهه مرتجعین و امپریالیست ها می پیوندند؟
 همین ها باید بس باشد. 
 م- دامون
 اسفند 1404 
 یادداشت ها
1-   آشوری در یکی از میز گردهای برنامه ای از بی بی سی فارسی  به نام «پرگار» که در مورد نیچه بود شرکت کرد( 12 اکتبر 2011). در این برنامه وی در مقابل یکی از شرکت کننده گان جوان این میزگرد که به قصد انتقاد به سخن مشهور نیچه «به نزد زنان می روی تازیانه را فراموش نکن» اشاره می کند به گونه ای «آب زیر کاه» موضع می گیرد. چنین درجه ای از دفاع از نیچه جز تعصب چه نام دارد؟!
2-   پس از «عکس تاریخی» آشوری با مزدور امپریالیسم و صهیونیسم، گویا در مقابل انتقادات وارده، وی مقاله ای با نام «ضد صهیونیسم و ضد امپریالیسم در شرق» ( نوشته ی 20 تیر1346) در سایت خبری«گویا» قرار داده است که در آن وی گرایش ضد یهودیت را که از نظرش در جریان های ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی است، نقد کرده است. به نظر ما ماهیت این مقاله نفی گرایش ضد یهودیت در این احزاب و سازمان ها و جریان ها نیست، بلکه بیشتر نقد گرایش ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی ای است که در دهه ی چهل وجه حاکم بر گرایش های انقلابی و فرهنگی بود. اگر کسی می خواست به مقابله با گرایش های ضد یهودیت در پس نظرات ضد صهیونیستی و ضد امپریالیستی بر می خاست، نخست باید ثابت می کرد که ضد صهیونیست و ضد امپریالیست پیگیری است.